خراسان سبز خراسان کهن

93/5/14 - به سوی شرق خراسان

 در بجنورد هستیم و قرار است 4 شب را در مرکز استان خراسان شمالی بگذرانیم اما دیدار از خود شهر بجنورد برای دو روز دیگر خواهد بود.پس دومین روز از سفر 5 روزه مان را به سوی جاده اسفراین راه میفتیم تا صبحمان را در باغ زیبای بش قارداش  آغاز کنیم.راه زیادی نیست تنها 7 کیلومتر که از شهر بجنورد دور میشویم در آن جاده کوهستانی باغی سبز و پرآب خودش را مینمایاند که در این صبح دلنشین و خنک با صدای شرشر ریزش آب و سایه چنارهای کهن تناور ، مسافر را وسوسه پاگیر شدن میکنند.

بش قارداش باغی چندین هکتاره است که استخری در میانه خود دارد با ماهیهای سرخ رنگی که لابلای لوله های سفالین قدیمی آن در رفت و آمدند و البته ماری خوش خط و خال که ماهیها را دنبال میکند و قیافه اش زیاد دوستانه نیست و راستش را بگویم شبیه مارهای سمی است و البته بچه های بازیگوش دور حوض که حواس من را پرت میکنند مبادا خدای نکرده دست در آن آب سبز مارنشین کنند...فکر میکنم مار از جایی آمده و جایش اینجا نبوده و کسی او را ندیده جز ما...

بش قارداش یعنی 5 برادر به زبان ترکی.قصه های این سرزمین چه راست باشند و چه دروغ به دل مینشینند و بش قارداش میگوید روزگاری دور_دور 5 برادر بودند که در شهر بجنورد با حاکم ظالم میجنگیدند و وقتی مجبور به فرار شدند به این کوه رسیدند کوه گشوده شد تا آنها را درون سینه خود جای دهد و از آن پس دیگر کسی ندید و نشنید حرفی و سخنی از 5 برادر تنها از سینه کوه 5 چشمه جوشید و بیرون آمد تا یاد آن بش قارداش را تا ابد در ذهن مردم این سرزمین زنده نگه دارد.حالا آبهای آن 5 چشمه میخروشند و سنگهای کوه را پله به پله پایین میایند و چنارهای کهن هزار ساله را سیراب میکنند.

اما اینجا روزگاری دورتر از دور،در زمان اشکانیان و بعدها ساسانیان معبدی زرتشتی بوده است.دور از ذهن هم نیست وقتی کوه های سنگی و ستبرش را درآمیخته با تن مخملین آب میبینیم و میشنویم که اینجا مامن 4 مغ زرتشتی بوده و این کوه های جایگاه آتش زرتشت.سال 1300 خورشیدی روی سینه یکی از این تخته سنگها ، استاد جزمی نقاش سه رکن دید زرتشت را به یادگار کهن روزگار گذشته با تیشه عشق حک کرده است تا یادمان نرود روزگار کردارها و گفتارها و اندیشه های نیک را...

حالا بیشتر بش قارداش را به خاطر بنای دوران ناصری آن میشناسند.مقبره ای مزین به کاشیهای آبی و زرد که خانه ابدی خاندان شادلو است و البته مهمترین آنها مقبره سردار مفخم که روزگاری حاکم بجنورد بوده است.این مقبره قدیمی با گنبدی نیلی و مناره هایی سر به آسمان ساییده سالهاست که بالای پله های سنگی مشرف به حوض بش قارداش و ساییده بر شاخه های بلند چناران یکی از بناهای باشکوه یادگار دوران قاجاریه این خطه به شمار میاید.

پله ها را بالا گرفته و به در بسته بنا میرسیم.دور میزنیم بلکه روزنی پیدا کنیم تا به درون راه یابیم اما درهای چوبی و قدیمی بنا که به نقوش اسلیمی و زیبا آراسته هستند همه رو به مسافر بسته اند.از کسی سوال میکنیم که چگونه میشود پا به درون گذاشت.هم وطن بجنوردی است و میگوید از کودکیش تا به امروز درها را بسته دیده و گویی این مقبره خانوادگی تنها بر روی خاندان شادلو گشوده میشود.

چه حیف از زیباییهای آن زیاد شنیده بودم...

به 26 کیلومتری شمال روستای اسفراین رسیده ایم و هوای _هوای خنک روستاهای خراسان به سرم میزند.راه را میانبر میزنیم تا به سروقت "رویین" برسیم. در این سفر 5 روزه سعی کردیم به بیشتر روستاهای معروف استان سری بزنیم.روستاهایی که مناطق نمونه گردشگری شده اند و بی اغراق جزو تمیزترین و زیباترین روستاهایی هستند که تا امروز در گوشه و کنار ایران زمین دیده ایم.

مردمان این روستاها نیز مردمانی بافرهنگ و با مرامند.مردمی که در کنار آنها حس خوب مهمان نوازی ایرانی را ده ها باره از نو تجربه کردیم.پا به هر روستا که میگذاشتیم با مردمی سرخوش،آرام و زحمت کش روبرو بودیم.مردمی که در خانه هایشان را به روی ما میگشودند و با مهربانی دستی از سر بخشش با پیاله ای چای و لقمه ای نان به سویمان دراز میکردند...

و رویین یکی از این روستاها بود.روستایی بسیار خوش آب و هوا و ییلاقی که در این تابستان تن سوز هوایش نوازشمان میکرد.با خانه هایی به رنگ گل اخرا و پنجره هایی آسمانی که در سایه صدها درخت میوه خوش غنوده بودند و خود روستا که در سینه کش کوه های آلاداغی و پای دره های مصفا جریان زندگی بود انگار...

روستا پله کانی است با کوچه های باریک و تودرتو که در این صبح عید فطر در خانه هایش به روی غریب و آشنا گشوده است.صدای گنجشکهای سرخوش در گوشمان میپیچد و و البت زردی گلهای آفتابگردان که از بیخ دیوارهای کاهگلی رو به کوچه ها طلوع کرده اند و مفتونمان میسازند.مهمان یکی از خانه هایی میشویم که  در آن رو به کوچه گشوده است و بوی خاک آب خورده میدهد.پا به حیاط که میگذاریم مست بوی شکوفه های سیب میشویم.بانوی صاحبخانه میخندد و دست میگشاید و در مشت هریک از ما ریحان و نعنای تازه میریزد.در دوستی گشوده میشود...

این روستا یکی از معدود روستاهای استان خراسان است که هنوز زنانش به بافتن چادرشبهای سنتی مشغولند.پارچه هایی رنگارنگ از پشم و پنبه که با راه هایی عمودی و افقی هندسه رنگارنگی از هنر خراسان شمالی را بیخ دیوارهای کارگاه های کوچک خانگی نشان میدهند.یاد مادربزرگهایمان به خیر که هریک چادرشبی داشتند برای پیچیدن رخت خوابهای سرجهاز عروسیشان...

روزگار سلجوقی است و شاهراه خراسان کهن و شهری بلقیس نام که آمد و شدی دارد پرهیاهو و برج و بارویی دارد ستبر و اساطیری.شهری از این سو به آن سوی دشت که اسفراین کهن مینامندش.سه لایه است و تودرتو.کهن دژ عظیم در درونی ترین هسته شهر قرار گرفته است با 29 برج و دروازه نیشابور رو به شمال شرقی که البته خندقهایی عظیم پای نامرد را به شهر عیاران جوانمرد راه نمیدهد.

شارستانش تا دوردست ادامه دارد با خانه هایی از خشت و گل که منزلگه کشاورزان بیاضه است و باغهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز که با لوله های سفالین در آب غوطه ور میشدند و درختانش بار میدادند.ده ها چاه آب،ده ها کارگاه سفالگری،قبرستان قدیمی،مسجد و منبر و حمام...

جاده ابریشم از اینجا میگذرد.جایی که از اقصی نقاط دنیای کهن اسب سوارانی را از شرق به غرب عبور میدهد و نقطه اتصالش با خراسان کهن در این بزرگترین میراث خشتی ایران زمین گره خورده است.

اینجا شهر قدیمی بلقیس است در نزدیکی اسفراین که تا قبل از حمله ویرانگر افغانها شهری تپنده بود در کنار جاده ابریشم و برج و بارویی داشت شکست ناپذیر. افغانها که پا به سرزمینش گشودند دروازه هایش شکسته شد باروهایش فرو ریخت مردمانش تارو مار شدند و باغهایش در بی آبی قدم منحوس غریبه ها خشکید.بلقیس این بانوی کاهگلی و سالخورده دیگر سکنه ای را به خود ندید.تو گویی گرد مرگ پاشیدند بر روی بانوی زیبای شاهراه خراسان که زرد شد و پژمرد...

در بیاضه شهر بلقیس بنایی آجری زیر سایه تک درخت پیر با گنبدی خاکی و درست حاشیه یک چشمه کم جان هنوز نفس میزند شاید به برکت نفس شیخ آذری است که شعرش شعر جان بود و نفس عرفان خراسانی که در دربار تیمور غزل سرود و پس از سفر به هند و همنشینی با احمد شاه بهمنی مانند دیگر عرفای روزگار چشم بر عالم مادی بست و چشم بر عالم معنا گشود...

شیخ قرنهاست که زیر سایه این تک درخت پیر عاشقی میکند.باور کن!

--------------------------------------------------------------------------------

*راستی اگر خواستید یک نهار خوشمزه هم بخورید پیشنهاد ما رستوران معین درباریان اسفراین است

/ 20 نظر / 215 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

سلام خانم منفرد هرکجای ایران زیبا و پهناور که هستید سلامت باشید و زندگی به کام. اولین بار است که از وبلاگ زیبای شما بازدید میکنم.اینگونه تصور میکنم که سایتها و وبلاگ ها همیشه تکمیل کننده هم و از طرفی راهنمایی برای سایر بازدید کننده ها میباشد. امیدوارم که در بازدیدهای بعدی بتوانم از خاطرات سفر شما بهره کافی برده باشم.خوشحال میشوم به کلبه مجازی من هم سری بزنید. تا دیداری دیگر بدرود.

مژگان

سلام سمیرای عزیز بش قارداش زیبا را از نگاه شما ، بسیار زیباتر دیدم. روز اول بهار را آن جا ، با آن درختان رویایی از خاطر نخواهم برد. خوش حالم می کنید اگر به خراسان رضوی مخصوصا نیشابور زیبا قدم بگذارید.[گل]

احسان

به به چقدر زیبا. یکی از مناطقی که کمتر شناخته شده و کمتر گردشگری اینجا را می شناسد. کاش منم اینجا رو ببینم به زودی

علي

ممنون كه رستوران مشهور وخوب اسفراين را هم معرفي كرده ايد

صادق

چرا از گود زینعلی خان و مراسم یکصد هزارنفری کشتی باچوخه سیزده فروردین اسفرتین نگفتید!؟

صادق

چرا از گود زینعلی خان و مراسم یکصد هزارنفری کشتی باچوخه سیزده فروردین اسفرتین نگفتید!؟

با دیدن کارها وروش زندگی وتحقیقات شما به خودم می بالم که یک زن ایرانی هستم.با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما.

صادق

سلام لطفا اشتباه املایی اسفراین را اصلاح بغرمایید ممنون

سحر

سمیرا جان گفتی چادر شب .... اینها دقیقا منو یاد همون چادرشبهای مادربزرگم اینا میندازه که وقتی ما بچه بودیم چون زنان روستایی گیلان خیلی کار می کردند و کارهای زیادی از مزرعه تا خانه بر دوششون بود این چادرشبهارو به کمرشون میبستند مثل کمربندهای الان یه جور عادت بود همه داشتن از پیر تا جوان .... الان هم پیرها دارن ....و تو جهاز دخترها هم بود همیشه به محلی بهش می گن "چاشو" که البته همون چادر شبه که اینجوری خلاصه شده .