ما 3 نفر

سالهای پیش کسی به من گفته بود که زندگی انسان به 7 تاییهای پی در پی و مختلفی تقسیم میشود.هر هفتی که میگذرد زندگی در جریان جدیدی میفتد  و دگرگونی خاصی برای ما پیش میاید.پارسال درست همین روزها؛4 دی؛ ٣۵ سالگیم به پایان رسید و من ششمین 7تایی جدید زندگیم را آغاز کردم.میدانستم چیزی رخ خواهد داد.چیزی که نویدش را دلم میداد و من به انتظار نشستم و آغاز ششمین 7 زندگیم کمی بعد از 4 دی 1392 کلید خورد.به قول کسی که بسیار دوستش دارم: پلک جهان پرید و من منتظر اتفاقی ماندم و اتفاق افتاد...

کمی به عقب برگردم . من آبان سال 1385 نوشتن این وبلاگ را آغاز نمودم.قصدم فقط سفرنامه نویسی نبود.از کتاب گفتم از سینما از تاتر از هنر از عشقهای بزرگم به زندگی از خود زندگی از جاده های رفته و گام نهاده از دوستیها از شعر موسیقی جداییها از همه چیز از خود زندگیم گفتم.

روزهایی که گذشت کم کم پر شد از دوستیهای بیشمار در این خانه مجازی در این فضای شخصی لذت بخش در بیا تابرویم.در این سالها وقتی به عقب برمیگردم میبینم تقریبا بیشتر زندگی را با شما تقسیم کردم.از حسم  از ذهنم برایتان گفتم و شما چه صبور چه باوفا و چه بامرام مرا همراهی کردید.

پس حالا فکر میکنم وقتش رسیده که بخشی از وجودم را نیز با شما تقسیم کنم...

بیایید باز کمی به عقب برگردیم.قدیمی ترها یادشان میاید سالهای پیش را که من از "عشق چوب کبریتی" برایشان حرف زدم و چقدر خوشحال حرف زدم اما خوشحالی من به پایانی تلخ رسید و من عقب نشستم.کمی دیگر دومین عشق چوب کبریتی در من جوانه زد ولی این بار دیگر از اشتراک حسم ترسیدم.دومی هم خاموش شد و منم دیگر انقدر سرخورده و تاریک شدم که این بخش دردهایم را هیچ وقت برایتان به اشتراک نگذاشتم.سالهای سختی گذشت و من مایوس تر از هرروز در خود میشکستم و بیشتر و بیشتر در خود فرو میرفتم بی آنکه کسی بفهمد زیر پوست من دردی کشنده جریان یافته است.من در خود میشکستم و کسی نمیفهمید که دلم لبذیز درد شده است. دردی که مرا از درون نابود میکرد.

پنجمین هفت تایی عمرم که به پایان رسید یک بار دیگر بلند شدم و این بار امیدی دیگر در دلم جوانه زد و این بار این 7تایی جدید معجزه ای را با خود برایم به ارمغان آورد من یک بار دیگر جوانه ای را در خودم حس کردم...

دیشب وقتی تجربه جدید من و محمد امین شکل گرفت اندیشیدم که آیا دوستان من این حق را ندارند در این حس جدیدم شریک شوند؟دوستانی که در این سالها صبورانه در همه لحظاتم با من بودند حالا هم باید بدانند که من نزدیک به مادر شدنم...

دیشب وقتی من و محمد امین به صفحه مانیتور خیره شده بودیم و به صدای قلب کوچکی گوش میسپردیم و چشم به دستها و انگشتهای گشوده موجود کوچکمان سپرده بودیم داشتم فکر میکردم زندگی خود معجزه است.معجزه ای که خداوند دارد درون من شکل میدهد.وقتی اولین جنبش کودک درونم را حس کردم وقتی زیر پوستم گرمی وجودی زنده را حس کردم وقتی صدای ضربان قلبی را از درون کالبدم شنیدم وقتی سر،پا و دستهای کوچکش را دیدم فقط توانستم بگویم:خدایا شکرت شکرت تا بینهایت که چگونه میشود به تو ایمان نداشت.به تو یقین پیدا نکرد....

حالا من دوباره خودم را با شما تقسیم کردم.این بار نه تنها ذهنم را بلکه بخشی از وجودم را و میخواهم از شما خواهش میکنم برایم دعا کنید تا این بار موجود کوچک درونم را زنده و سالم در وقت معینش در آغوش بکشم...

برایم و برای کودک درونم دعا کنید..میدانم دعایم خواهید کرد و همین مرا به ادامه راه هزاربار امیدوارتر خواهد ساخت.

و از اینکه 4 دی 1393 دوباره مرا با تبریکاتتان یاد کردید سپاسگزارم دوستان.

/ 95 نظر / 139 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمود

سلام تبریک میگم. زمانی که ایران بودم از شما درخواست کردم به منطقه ما یعنی سیستان هم سری بزنید اما شما نیامدین . الان مقیم سیدنی استرالیا هستم اگه زمانی گذر شما استرالیا شد خوشحال میشم از شما پذیرایی کنم. همیشه طرفدار شما بودم و هستم موفق باشید

ويدا

سلام سميراجان بسيار تبريك مي گويم ايشا... به سلامتي و ميمنت كوچولو قند عسل سالم و سرحال دنيا بياد و ببريش تا اون سر دنياها رو بهش نشون بدي. راستي ايميلهاي سايتت ديگه برايم نمي آيد اينكه خودم اومدم بهت سر زدم!

کریم

[گل][گل] خیلی قشنگه [گل][گل]

هیوا شاه اویسی پور

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد با سلام خدمت شما بزرگوار . بنده به عنوان یک بیننده و خواننده ایی که از مطالب شما استفاده کردم ممنونم . دست شما درد نکنه که با این همه عشق شما و همسر محترم این تجربیاتتون به معرض عموم گذاشتید . بی شک همه ماها با شما بزرگواران هم سفربودیم و همه ماها درکنار شما و درکنار عشق شما بوده اییم . قدم نورسیده رو به شما بزرگوارن تبریک عرض می کنم امیدوارم هم همیشه زیر سایه رحمانیت خداوند غوطه ور باشید . درود برشما درود برخانواده بزرگوارتون . روزگارتون پر عشق . بغل بغل دل خوش تقدیم به شما . ایام به کام

سپیده

سلام سمیرا خانم. من 4 سال هست که مطالب وبلاگتون رو میخونم. قلم بسیار زیبایی در نوشتن سفرنامه ها دارید اونم با جزئیات کامل. مثل این هست که خودمون تجربه سفر رو کسب کردیم. امشب که این خبر خوب رو شنیدم بسیار بسیار خوشحال شدم! دعا میکنم فرزندی سالم بدنیا بیارید و با اومدنش مادر بودن رو تجربه کنید. چون شما با این روح بزرگی که دارید قطعا بهترین مادر خواهید بود. تبریک میگم بهتون

نرگس

سلام بهتون تبریک می گم امیدوارم روزهای خوشی راسپری کنید باز هم منتظر سفرنامه های زیبایتان هستم

فاطمه

سلام سمیرای عزیزم. سالهاست وبلاگت را میخوونم و لذت میبرم. خیلی براتون خوشحالم. خداوند انشاالله فرزندی سالم و صالح بهتون بده که چشم و چراغ زندگیتون باشه. دعات میکنم. تو هم منو دعا کن. سال نو مبارک.

سمن

سلام سمیرای مارکوپولو!! خیلی وقته که وبلاگ تو را دنبال میکنم با لذت وافر و تا حد امکان به کسانی که مثل من عاشق سفر هستند این وبلاگ را توصیه میکنم.به طرز عجیبی حس نجیب و لطیفی درونم را فرا گرفت وقتی متوجه شدم مسافری از بهشت و هدیه ای از طرف خدا در راه داری...شعف انگیز بود برآیم. چون من هم منتظر هدیه خدای مهربان هستم درست در سن و سال تو و عاشق سفر و ...حرفهایی بسیار دارم و خدا را در هر سفری به آواز گنجشکها و رویش برگ درختان بکر قسم میدهم که همیشه شاد کند دختران و مادران سرزمین زیبایمان را...

مازنی

خانم منفرد در مورد سفر به اطراف دماوند باید به عرضتون برسونم که قله دماوند جز شهرستان آمله نه شهر دماوند و اون عکس مربوط به روستای پلور لاریجانه شما کاه میگی ایرانگردی بهتره یه خورده اطلاعات تارریخی و جغرافیای ایران رو هم مطالعه کنید - برا کسب اطلاعات به ویکی پدیا مراجعه کنید - قله دماوند - روستای پلور لاریجان

منوچهر ابراهیمی-مهندس معمار

بسیار زیبا دیدید ، ثبت کردید و نوشتید و من بسیار لذت بردم از بیان احساس پاک انسانی ات - موفق باشید