کودکانه

آبان 92-روستای نایبند 

هروقت صحبت از معماری پله کانی میشود همه بی اختیار یاد ماسوله میفتیم.اما ایران ما روستاهای زیادی دارد که بر سینه کوه پله به پله بالا رفته اند تا دست به آسمان سایند.و یکی از زیباترین این معماریهای سنگی روستایی سبز در دل خاکی کویر است.روستای نایبند در جنوب طبس و سرراه جاده راور در 134 کیلومتری دیهوک....

نزدیک ظهر عاشوراست که به آنجا میرسیم.تمام مردم نایبند انگار در قبرستان ده جمع شده اند.قبرستانی روبه بلندی که مردم جعبه شیرینی و شکلات به دست از آن پایین میایند.در تعجبیم و میفهمیم این یک رسم کویری است که در عاشورای حسین مردم به دیدن مردگانشان میروند و برای آنها خیرات میکنند.همین است که هرکسی چیزی به ما تعارف میکند از انار تا خرما...

کودکان ده اما بسیار سرخوشند وقتی مسافران را میبینند.گرد ما جمع شده و هیاهو راه میندازند.هرکدام سعی دارد بیشتر به ما نزدیک شود و این گاهی به دعوا و زد  خورد مینجامد.کودکان نایبند با غریبه ها چه زود دوست میشوند و مدام ژست میگیرند تا ما از آنها عکس بگیریم و از ما قول میگیرند عکسها را برایشان پست کنیم...همه با هم رفیق شده ایم.مهرداد همان پسر جلویی دوست جون جونی ما شده است...

به دخترها میگوییم بیایند عکس بیندازند خجالت میبکشند.یکی از آنها میگوید :با پسرها؟؟ بد است آخر...

و پسرها که تخت سینه دخترها میکوبند و آنها را از جمع خود بیرون میرانند.پسرهایی که روزی شوهر همین دخترها خواهند شد و خدا کند آن وقت مهربان تر باشند...

کوچه های نایبند خاکی و بافتی کویری دارد.کوچه هایی باریک که بر سراشیبی کوه ساخته شده اند.خانه هایی در دل هم بی نظم مشخص که فضاهای حیاط و آغل و تنورشان با هم مشترکند و همسایه هایی که صمیمانه در کنار هم زندگی میکنند. سقف خانه ها از تنه و برگ نخل پوشیده شده اند و چهره روستا را از دور بر سینه کوه سبز میکنند گرچه دیوارها کاهگلیند و با شنهای خاکستری نقش خورده اند....

بویی مست کننده ما را به پیچ کوچه ای میکشاند.دیگهای بزرگ غذاهای نذری روی اجاق قل قل میکنند.روی در آنها زغال سرخ ریخته اند.نهار ظهر عاشورا آبگوشت است که بوی آن 7 محله آن طرف تر هم میرود!

روستاییان ما را دعوت به نهار میکنند.اولش رویمان نمیشود که دعوت آنها را بپذیریم راستش میترسیم غذایشان کم بیاید.یکی از جوانهای روستا به حرف ما میخندد.میگوید از برکت سفره حسین ده روز و ده شب همه روستا و همه مهمانان روستاییان اینجا در حسینیه قدیمی ما پذیرایی میشوند و تازه هروعده هم غذا باز زیاد میاید و هرکس مقداری هم به خانه میبرد....

خانمها به حسینیه زنانه رفته و آقایان هم به قسمت مردانه.کفشهایمان را درمیاوریم و سلام گویان مهمان سفره زنان نایبند میشویم.اینجا تمام زنان جمعند با کودکانی که از سروکول سفره بالا میروند.حسینه در کنار یک نخل بزرگ ساخته شده است.نخلی که درست وسط سفره ها با برگهای وسیعش بر سر مهمانان این سفره سایه انداخته است.بوی نان تازه از تنور درآمده با بوی آبگوشت درآمیخته و حسابی ما را گرسنه کرده است...

زنان کنار ما جمعند و دخترکان ما را سوال پیچ میکنند.دوست میشویم با آنها ... برای آنها ما زنان شهری هستیم دوست دارند همه چیز را راجع به تهران بدانند و ما گیج میشویم که در برابر خیل سوالهای آنها بهترین جوابها چه میتواند باشد.جوابهایی که هم صادقانه باشد و هم آنها را وسوسه به مهاجرت نکند...

بعد از نهار راه میفتیم که کوچه های روستا را بگردیم.بچه ها مشتاق و کنجکاو دنبالمان کرده اند و هریک میکوشد توجه مارا به خود بیشتر جلب کند.کودکان مهمان نواز نایبند مشتاقند تا روستا را نشانمان دهند.پس پشت ده ها کودک با صفای نایبندی راه میفتیم و بالا میرویم....

به برج قدیمی روستا در آن بالا میرسیم.جاییکه روزگاری میل روستا بوده و حال استوانه ای کاهگلی برای بازی بچه ها...

نایبند چهره زیبایی دارد دردل کویر.یک سوی آن کویر طبس پهنه گشوده و سویی دیگر به خاطر وجود چشمه های گوارای آب سبز و سرزنده از صدها درخت نخل و میوه است. روبرویش کوه های شتری برافراشته اند.و جاده هایی پیچ در پیچ کوهستانی که نایبند را به روستاهایی دیگر وصل میکند.آن سوی کوه ها پارک ملی نایبند است و یوز آسیایی...اینجا طبیعت شگفتی دارد.طبیعتی پر از تضادهای زیبا...

با بچه ها تصمیم میگریم عکسی دست جمعی و به یادگار داشته باشیم. سعی مهرداد برای آرام ساختن آنها بی فایده است.هیجان عکس دست جمعی بچه ها را از خود بی خود کرده است....نگرانیم از این بالا پایین بیفتند اما گوش کسی بدهکار ما نیست و هرکسی در حال شیطنت و بازیگوشی...

بالاخره دخترها هم ژستی میگیرند تا در قاب دوربین ما ثبت شوند.قول میدهیم عکس آنها را برایشان پست کنیم.یکی از دخترکها سراغ یکی از دوستان ما میاید و میگوید: پسرها میگویند شما خیلی قشنگید....

دوستم سرخ میشود و نگاهی به پسرهای فسقلی 10 -12 ساله ای میندازد که چشمشان او را گرفته است....!!!!!!

در راه برگشت از کوچه ها بچه ها طوری دوره مان میکنند و مراقب ما هستند که از بلندیها پایین نیفتیم که دلمان غش میرود از اینهمه محبت خالص و بی ریا.چه میتوانیم در جواب اینهمه مهر آنها انجام دهیم.جز دعای خیری برای آینده آنها که خدا کند سر از شهرهای بی درو پیکر و بی هویت درنیاورند...

کودکانه نایبند تا ابد در خاطره های ما خواهد ماند.کودکانه ای از جنس کودکی خود ما، همان قدر معصوم همان قدر زیبا!

/ 29 نظر / 210 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

وای آبگوشت نذری..... دلم خواست! گوارای وجودتان.[افسوس]

باران

برج میلادرفتی؟چیزی ننوشتی اگرم نرفتی لابددوست نداشتی یاوقتش رو نداشتی واسه یه باربدنیست بری

مریم

سمیرا جان اگر گذرت به اصفهان افتاد به من اطلاع بده من دلم می خواد شما را از نزدیک ببینم احساس می کنم یک دوست فوق العاده ای البته اگر مارو قابل می دونی. دانشجوی نقاشی هستم و شیفته نوشته هاتم خدا قوتت بده یک پسر دبستانی هم دارم همش می گه مامان دوباره سمیرا منفرد می خونی ؟قدمت بر روی چشمام

هادی

سلام.بسیار زیبا و دیدنی.میدانم که ایران ما سرزمین مادریس ما منتاظر و مکانهای تاریخی و دیدنی ناشناخته بسیار دارد و وای بر مردمان و مسئولانی که قدر و ارزش این همه میراث ماندگار گذشتگان و میراث طبیعت خدادادی را نمی دانند.اما صمیمانه از شما درخواست راهنمایی دارم,به عنوان کسی که عاشق طبیعت و گردشگری است و اگر به بنده باشد،دوست دارم هر روزم به گشتن و دیدن و سفر و اموختن از سفر و نوشتن و عکاسی حرفه ای و خلاصه صفای دل و جان بگذرد اما چه کنم که اسیر هستم اسیر شهر،اسیر شغلی اداری که تماماً ضد و عکس روحیات من است.یکسالی است که عکاسی را بطور حرفه ای در کلاسهای آموزش آن طی میکنم و قصدم این است که روزی در مسیر خواسته های حقیقی ام قرار گیرم،اما از شما میخوام بپرسم چگونه میتوان اینقدر به گشت و گذار رفت با کدام هزینه و وقت آزاد.من خود جز رها شدن از بند این کارهای خشک و اسیر کننده که هرگز به آنها علاقه ای ندارم رهایی نمیبینم،شما نیز راهنمایی ام کنید.منتظر پاسخ شما هستم.با تشکر

هادی

سلام.بسیار زیبا و دیدنی.میدانم که ایران ما سرزمین مادریس ما منتاظر و مکانهای تاریخی و دیدنی ناشناخته بسیار دارد و وای بر مردمان و مسئولانی که قدر و ارزش این همه میراث ماندگار گذشتگان و میراث طبیعت خدادادی را نمی دانند.اما صمیمانه از شما درخواست راهنمایی دارم,به عنوان کسی که عاشق طبیعت و گردشگری است و اگر به بنده باشد،دوست دارم هر روزم به گشتن و دیدن و سفر و اموختن از سفر و نوشتن و عکاسی حرفه ای و خلاصه صفای دل و جان بگذرد اما چه کنم که اسیر هستم اسیر شهر،اسیر شغلی اداری که تماماً ضد و عکس روحیات من است.یکسالی است که عکاسی را بطور حرفه ای در کلاسهای آموزش آن طی میکنم و قصدم این است که روزی در مسیر خواسته های حقیقی ام قرار گیرم،اما از شما میخوام بپرسم چگونه میتوان اینقدر به گشت و گذار رفت با کدام هزینه و وقت آزاد.من خود جز رها شدن از بند این کارهای خشک و اسیر کننده که هرگز به آنها علاقه ای ندارم رهایی نمیبینم،شما نیز راهنمایی ام کنید.منتظر پاسخ شما هستم.با تشکر

مینا

پدرم فقیر بود...... پدربزرگم هم..... من فرزندی ندارم شایدفقر تمام شود!!!!!!!!!!!!

فاطمه

سلام سمیرا جان باورم نمیشه که بچه هایی که یک سال پیش و با دیدن گروه ما توی روستاشون دو روز تمام در کنار ما بودن و همه جا مارو همراهی میکردن درست با همون ژست ها و شیطنت ها و دقیقا همون جاهایی که ما عکس داریم با شما عکس انداخته باشن...چهره با صفای تک تک این بچه های مهربون کویر هنوز توی یادمه و هنوز هم یاد همون بغضی افتادم که موقع خداحافظی از این بچه ها گلو مو میفشرد....ناگفته نماند برای دو شبی که توی نایبند اقامت داشتیم مردم گل این روستا حسینیه روستا رو در اختیارمون قرار دادند و از این حسینیه هم کلی خاطره قشنگ دارم.... ممنون از یاد اوری همشون برای من... امیدوارم همیشه سلامت باشید و به سفر/

فاطمه

ما دو تا از عکسهای دسته جمعی با این بچه ها رو به وسیله دوستانی که دو ماه بعد به اونجا رفته بودن براشون فرستادیم و قرار بود که اون عکس ها توی حسینیه روستا نصب بشه... و شنیدم که از این کار ما خیلی خوشحال شده بودن.... :-)

bahram

سلام. وب خیلی قشنگی دارید.. درست شبیه احساسات من..! امروز اتفاقی برای الولین بار سر از اینجا در اوردم واقعا دارم دیوونه می شم از دلنوشته ها و خاطرات و سفرهای زیبا.. منم عاشق سفر و جهانگردی و خصوصا" ایران گردی.. و زیبایی ها را در چیزهایی می بینم که شاید اصلا برای خود آنها لذت بخش نیست و نمی دانند که چقد شاید برای دیگران زیبا باشند مثل همون اهالی روستا.. هزاران بار عشق را در چنین جاهایی جستم که شاید برای خود آنها لذت و زیبایی وجود نداشته باشه..! آنهایی که فکر می کنند دیگران تو شهر از تکنولوژی و...... چقد لذت می برند و ما هم از یه شب زیستن در میان این همه عاطفه و عشق و مهربانی تو روستا.. دلم می خواد سا عت ها ریز به ریز موشکافی کنم ولی قلم اجالزه نمی ده که همه چیزو بنویسم..... آخه چون توصیف بعضی زیبایی ها با طرز بیان و ایما و اشاره ها برای مخاطب قابل درک و جذب و دلنشینی ست من که زندگی ایلی..روستایی..شهری همه را با لذت چشیده ام و زیبایی های هر کدام را در مکان و زمان خاص خود درک می کنم و می دانم چیست.. واقعا وب قشنگی دارید از امروز همیشه سر خواهم زد و دوست داشتم جزئی از خانواده شما بودم به امید پایداری دوستی