پیرمرد و دریا!!!

فروردین 92- ادامه مسیر به سمت شرق کوبا

سفر به هاوانا به پایان خود میرسد و قرار است چند روزی را هم وارادرو به سر بریم.پس راهی شرق کوبا میشویم و در میانه مسیر به دیدن خانه قدیمی "ارنست هینگوی" میرویم.شاید برای شما هم مثل من جالب باشد که این نویسنده جنجالی و معروف آمریکایی در اینجا در نزدیک هاوانای کوبا چه میکرده که خانه اش امروز به یکی از جاذبه های گردشگری کوبا تبدیل شده است.

همینگوی،نویسنده شهیر آمریکایی عاشق کوبا بود و آن را وقتی فهمید که همان اولین بار به کوبا سفر کرد در سال 1932 و شکار ماهی و قایقرانی در آبهای کوبا تفریح همیشگی اش شد.در آن سالها به هاوانا سفر کرده و در همان هتلی که در پستهای پیشین از آن نوشته و عکاسی کرده بودم اقامت میکرد.تا اینکه سرانجام سال 1939 به حومه هاوانا سفر کرد و در این منطقه خوش اب و هوا در شرق شهر ویلایی خرید تا به صورت دائمی در اینجا زندگی کند.

در همین ویلا با Marta Gelhorn که او هم روزنامه نگار بود در سال 1940 ازدواج کرد و سالهای زیادی از عمرش (حدود 20 سال)را در اینجا صرف نگارش رمانهای جاودان هنریش شد.گرچه بد نیست بدانیم در این دوره از مارتا جدا شد و با همسر بعدیش Mry Welsh در سال 1949 ازدواج کرد.ماری به او در کوبا ملحق شد و بقیه عمر همینگوی در کنار او صرف نوشتن گشت.این سالها سالهای دیکتاتوری باتیستا بود.بعدها همینگوی جزو طرفداران انقلاب کوبا و رهبرانش شد.سال 1960 همینگوی به آمریکا برگشت و یک سال بعد خودکشی کرد.کوباییها مصرانه معتقدند او خودکشی نکرد بلکه "خودکشی" کرده شد! توسط ماموران آمریکایی....

در همین ویلا ،کنار همین کتابخانه با 9000 جلد کتاب و پشت همین میز تحریر بود که همینگوی آثار ارزشمند خود را به رشته تحریر در آورد. و سرانجام سال 1954 توانست جایزه نوبل ادبیات را از ان خود سازد.در یکی از سخنرانیهایش گفت که :من شهروند کوبا هستم و کتابهای مهم خودم را در اینجا نوشته ام پس این جایزه متعلق به کشور کوباست و نه آمریکا...

سپس جایزه خود را به پای مجمسه حضرت مریم در یکی از مشهورترین کلیساهای کوبا هدیه کرد.

این ویلا را Finca La vigia مینامند.تنها خانه رسمی همینگوی در خارج از آمریکا...ویلا در سال 1887 توسط یک معمار اسپانیایی ساخته شد و سال 1940 توسط همینگوی خریداری گشت.سال 1962 همان سالهای خودکشی نویسنده بزرگ،این خانه به موزه همینگوی تغییر کاربری داد.از آن به بعد تمام وسایل شخصی،نوشته ها،کتابها،ماشین تحریر،لباسها، تابلوها و مجسمه ها،حتی آخرین فنجان چای و حیوانات تاکسیدرمی شده ای که توسط خود او شکار شده بودند،به همان شکل حفط و باقی ماند.

روی یکی از دیوارها تابلوی سرامیکی ارزشمندی از پیکاسو دیده میشود که  توسط خود هنرمند به همینگوی هدیه داده شده است.

برای اینکه صدمه ای به هیچ قسمتی از اطاقها وارد نشود کسی حق ورود به اطاقها را ندارد.بازدید ها از پشت طنابهایی انجام میشود که در ابتدای در ورودی اطاقها کشیده شده اند.بعضی از جاها مثل دستشویی و توالت را باید از پشت شیشه دید.جاییکه دست نوشته های همینگوی با مداد روی دیوارهایش دیده میشود.وقتی روی کاسه توالت مینشست،روزنامه میخواند و کلماتی که به ذهنش میرسید را روی کاغذهای کوچک نوشته و به دیوارهای توالت میچسباند...

در حیاط و کمی آن سوتر ،خانه گربه های محبوبش قرار دارد.50 گربه در کنار همینگوی و همسرش زندگی میکردند و سوزه بسیاری از نوشته های او بودند. عکسهای زیادی از همینگوی در روی دیوارهای خانه دیده میشود که گربه های محبوبش کنار او قرار دارند...

بالای گربه خانه، رصدخانه اوست که او و البته بیشتر همسرش به عنوان سرگرمی اوقات فراغت از آن استفاده میکردند...

 

حیاط خانه همینگوی واقعا سرسبز و استوایی است.با راه هایی پیچ در پیچ میان برگهای پهن و درختان سوزنی و گلهای خوش رنگ و لعابی که لابلای آنها روییده اند. هرازگاهی یک میز و یک صندلی و تابی در گوشه حیاط و لای شاخه ها چشم ما را میگیرد با روزنامه و کتابی روی ان....هرگوشه این خانه را که نگاه میکنیم اثری از کتاب و قلم دیده میشود...اثری از ردپای نویسنده ای بزرگ

اما شاید یکی از دیدینی ترین بخشهای خانه ته حیاط باشد جایی که 4 قبر متعلق به گربه های دوست داشتنی همینگوی است.حیواناتی که سالها در کنار نویسنده زندگی کردند و مرگ آنها انقدر برای او تاثیرگزار بوده که برای آنها قبوری ساخته تا نام آنها را روی سنگ قررسان حک کند....قبور Black-Negrita-Linda و Neron

و اما Pilar قایق ماهیگیری دوست داشتنی همینگوی که پشت قبور فرزندان از دست رفته قرار دارد.این قایق که سالها در آبهای کوبا شناور بوده پس از مرگ نویسنده به موزه شخصی او منتقل میشود.در طی سالها ،پیلار یار همیگشی همینگوی بود که با آن آبهای خروشان خلیج کوبا را در مینورزید ،در ان ماهیگیری کرده و جوایز زیادی را در مسابقات قایقرانی و ماهیگیری بدست میاورد.

در میانه های جنگ جهانی دوم ،همینگوی با همین قایق در آبهای شمالی کوبا گشت نظامی میداد در مقابل خطر تجاوز نازیها....

همینگوی رمان  مشهور "پیرمرد و دریا" را با الهام از این قایق و قصه های درون آن نوشت...

خوب دیدار از هاوانا و اطراف هاوانا دیگر به پایان رسیده است.پس از دیدن موزه همینگوی راهی جاده های شرق کوبا میشویم.استان Mantanzas و سرانجام اقامتی چند روزه لب آبهای Varadero ....و سر مسیر از پل مشهور Bacunayagua میگذریم. پلی با 110 متر ارتفاع و 7 کیلومتر طول بر روی رودخانه Yumuri که غرب کوبا را به شرق آن پیوند میدهد.بلندترین و بزرگترین پل کوبا ،فرورفته در جنگلهای نخل و مزارع نیشکر که یکی از دیدنی ترین جاذبه های طبیعی کوبا را فراهم ساخته است. در میان این نخلهای سلطنتی و کنار این پل عظیم بیمارستانهایی وجود دارد که بیماران فشار خونی و آسم در ان بستریند.گویی فضای میان این درختها نوعی درمان برای این نوع بیماریها محسوب میشود...

روبروی ما خلیج بزرگ مانتانزاس قرار دارد و ما راهی یکی از سواحل آن یعنی "وارادرو" هستیم...با من بمانید تا بقیه سفر

 

/ 12 نظر / 165 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

سلام خانم منفرد دو ساعته منو گرفتار خوندن سفر ها تون کردید تازه کلیش مونده قلمتون روان و دغدغه هاتون قابل تحسینه. در سفر باشید همیشه.

قصه گو

سلام و سپاس از این گردشگری ادبی زیبا.من عاشق این نوع گردشگری هستم وخیلی از خوندنش لذت بردم

قصه گو

راستی سمیرای عزیز درمورد فرزندان همینگوی باید بگم که اون از چهار ازدواجی که داشته صاحب چند فرزند پسر بوده که الان باید برای خودشون یک پا پیرمرد شده باشند. پاتریک و گرگوری و جک اسم سه تا از اوناست که فکر کنم باید بیشتر هم باشند.

ani

سلام وبلاگتون رو نمی پسندم ...قطعا نظر من برای شما اهمیتی نداره اما از این بابت گفتم که خودم بسیار به سفر اهمیت میدم و شاید بیشتر از شما دنیا رو گشتم اما اگر قرار بود من درباره ی سفرهام وبلاگ بنویسم اینقدر فضای المنتری و ساده ای رو انتخاب نمیکردم شما حتی زحمت ندادین کمی پست هاتون رو مرتب کنید ...انگار تو تاناکورا دنبال لباس میگردیم همه یچ در برهم ....لااقل تاریخ ها کمی نظم داده به مطالبتون .....شما خودتون بهتر از من میدونید که حق سفر این نیست ....من خیلی اتفاقی داشتم دنبال اطلاعاتی در مورد استارا میگشتم که وبلاگ شما باز شد ...نخواستم ناراحتت کنم چون دغدغه ی من سفر کردنه دلم میخواد حق اش بهتر از این ادا بشه

شهریار

سلام و درود اگر اشتباه نکرده باشم ، دیروز تولد وبلاگ شما بود ، تولدش مبارک ...

شهریار

سلام و درود مجدد تازه فهمیدم کجای کار اشتباه کرده ام ، من یک تقویم دارم که هر سال تولد دوستان و ... رادر آن به سال بعد کپی می کنم 11 مرداد سال 1390 شما در انجمن صنفی برنامه داشتید و من در تقویم آن سال نوشته بودم وبلاگ سمیرا منفرد این نوشته به تقویم سال 91 منتقل و سپس به و تقویم سال 92 راستی چقدر زود گذشت و چقدر ما زود پیر می شویم

هخا

روشنفکر قرتی

علیرضا

سلام. خیلی اتفاقی با وب شما آشنا شدم. امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشید .از سفرهاتون نوشتید... سفرهای زیبا و هیجان انگیزتون . وقتی چشمم به سفر مشهد شما افتاد و اون رو خوندم ، گفتم این کلمات رو بد نباشه که بخونید نمی خوام که رنجورتون کنم ، خداوند به سلامتی و مال شما برکت و فزونی بده ولی خیلی از همشهری ها و مردم همین شهرهایی که شما به اونها سر زدید حتی از حداقلهای زندگی هم برخوردار نیستند . ولی همه اونها و ما و شما با هروضع و اوضاعی به یه سفر حتمی می ریم که برگشتی درش نیست . امیدوارم که خودومون رو بتونیم به موقع برای آن سفر آماده کنیم و آن روز مصداق این جمله دکتر شریعتی باشیم " خدایا به من زیستنی عطا کن که درلحظه مرگ بر بی ثمری اش حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوارنباشم." یا حق

باران

این رمان براساس نبردهای درونی همینگوی بانفس وشیطان درون است که یه شکل نزاعهای ظاهری با دشمن وموجودات دریا نگاشته شده است

علي

سلام امروز اينترنت محل كار من وصل شد واول آمدم سراغ شما از ديدن خانه وجياط ارنست لذت بردم .دست شما درد نكنه .دست مريزادو قبر گربه ها را هم خوب كاري كرده بوديي انداخته بوديد .آدم بايد احساس پاكي داشته باشد تا بتواند آن گونه بنويسد