زن نامرئی دیکنز محبوب من
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر که میکنم "دیکنز" محبوبم که تمام نوجوانی من را با کلمات جادوییش ،رویایی ساخت 13 سال با "نلی ترنان" عاشقانه و مخفیانه زندگی کرد ، تنم مورمور میشود....

هروقت به یاد دیکنز میفتم چهره جدی استخوانی با ریشهای تنک و چشمهایی متفکر به ذهنم میاید و تا بعدازظهر امروز رئال ترین نویسنده محبوبم بود.مردی که تمام نوشته هایش انگار از کوچه پس کوچه های لندن بیرون میاید و منی که برای سالها و سالها بیمار نوشته هایش بودم(هنوز هم هستم ...هنوز هم برای تک تک جمله هایش زندگی میدهم )

درست کلاس اول بودم.مادرم حسابدار فروشگاه قدس بود... همان قدس زنجیره ای آن زمانها. روزی بعد از اتمام کار که در فروشگاه راه میرفتیم تا مادر خریدهای روزانه اش را انجام دهد از جلوی قفسه رنگ و رو رفته کتابها که رد شدیم مادر برایم یک کتاب قطور خرید.با سواد نصفه نیمه خواندم:الیور تویست....

راستش را بگویم اصلا کتاب مناسب بچه 7 ساله با آن سواد بخور و نمیر نبود.... اما مادر مصرانه میگفت که بچه باید یاد بگیرد از همان اول کتابهای جدی بخواند...

و ما خواندیم.البته نه از آن اول دو یا سه سال بعد.وقتی جین ایر را تمام کردیم و 7 بار مرور کردیم نوبت الیور رسید...(حالا زیاد هم چیزی دستگیرمان نشد. البته اول پدربزرگ خواند بعد مای تازه سواد دار شده)

چند سال بعد فکر کنم راهنمایی بودم که پدرم از دست فروشی کنار خیابانی یک کتاب گنده با کاغذهای کاهی خرید برای من به نام "دیوید کاپرفیلد".کتاب را ورق میزدم شالوده اش از هم میپاشید خصوصا اینکه چندین بار خواندمش بی وقفه از سرنو تا آخر. دیگر دیکنز عشق من بود.عشق سالهای نوجوانی.دیکنز را مثل خوره ها میخواندم. میخوردم.در خیالم با دیکنز با قلمش با اندیشه اش زندگی میکردم...بعدها دوریت کوچک و قصه دو شهر هم اضافه شد و من همچنان دیکنز محبوبم را میپرستیدم و او را واقعی ترین آدم زندگیم میدانستم.

اصلا در ذهنم نمیگنجید دیکنز و عشق و عاشقی آن هم از نوع ممنوعه اش!!!

بزرگتر بودم که کتاب آرزوهای بزرگ را خواندم.گرچه هنوز هم وقتی نام آرزوهای بزرگ به گوشم میرسد بی اختیار تصویر آن انیمیشن زمان بچگی به سراغم میاید تا پیت و  استلای واقعی لای کتاب...فیلمش را هم دیدم که چنگی البته به دلم نزد و من و دیکنز و قصه های مشترکمان لای کتاب ادامه یافت تا امروز.

امروز فهیمدم دیکنز محبوب و جدی من....عاشق بود عاشق زنی بسیار کوچکتر از خود که جای دخترش میتوانست باشد.زنی هنرپیشه که 13 سال پایانی زندگی دیکنز مخفیانه در کنار او زندگی میکرد.زنی که دیکنز رئال من ، همسرش را به خاطر عشق به او طلاق داد آن هم در قرن 18 و در لندن آن زمان.

همه اینها را در فیلم زیبای "زن نامرئی" به کارگردانی Ralph Fiennes و البته بازیگری خودش در نقش چارلز دیکنز میتوانید ببینید و دریابید.فیلم فکر کنم محصول BBC است و کاندید چندین جایزه معتبر .خیلی خوب شما را به حال و هوای لندن تاتریک قرن 19 میکشاند و زوایای جالبی از زندگی دیکنز را نشان میدهد.اگر شما هم دوست دارید ببینید که نویسنده محبوبتان در چه لحظات و حال و هوایی "سرود کریسمس" و بقیه رمانهایش را نوشته سری به فیلم "Invisible woman " بزنید.

*اگر دیدید خدای نکرده سرعت آهسته فیلم شما را به سراشیبی کسالت انداخت خود را به دست جریان آرام و تاثیرگزار موسیقی متن بسپارید تا به همراه آن به دوران  ویکتورین قرن 19 سفر کنید...

 


 
دزد کتاب
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

دزد کتاب را فیلمی میدانم در تقدس کتاب.سوژه ای که مدتها بود کسی از آن یاد نمیکرد. کتاب و باز هم کتاب برای آنهایی که زندگیشان با کلمه پیوند خورده است. این کتاب را با همه غم و اندوهی که داشت و با همه تاثری که از جنگ ابراز میکرد باز هم متعلق به کتاب میدانم.

ماه هاست که دارم فکر میکنم در دنیای تکنولوژی زده امروز چقدر داریم دورمیشویم از بوی کتاب .عادت کرده ایم مینی مالیستی سرمان را در پیجهای اینترنتی فرو کنیم و کمتر و کمتر وقت بگذاریم و رمانهای چند صفحه ای بخوانیم.خودم هم با آنکه عاشق کتاب خواندنم اما مدت زیادی است که سراغ رمانی سنگین نرفته ام.حتی کم کم از دنیای ساده داستانهای کوتاه هم فاصله میگیریم و  به داستانکهای چند خطی میرسیم و از داستانکهای چند خطی هم به مرور جمله های فیسب...ووکی

.قصه بر اساس زندگی دخترک بی پدر و مادری در دوران جنگ جهانی دوم است.دختری تنها که تنهاییش را با خواندن کلمات پر میکند.دخترک کتاب میخواند و عاشقی میکند. کتاب میخواند و زندگی میکند. کتاب میخواند و جنگ را از یاد میبرد. کتاب میخواند و دوستی میکند.کتاب میخواند و مرگ را میرهاند.کتاب میخواند و زنی فرزند مرده را آرام میکند.دخترک از لابلای خاکستر کتابهای گر گرفته کتاب میدزدد.کتاب میخواند و کتاب میخواند..

راوی فیلم به نظر من شخصیت جالبی است.در انتهای فیلم متوجه میشوید که راوی  داستان خود"مرگ " است که دارد قصه زندگی دخترک کوچک؛لیزل؛ را روایت میکند. مرگ میگوید که تاکنون خود را درگیر زندگی زندگان نکرده اما قصه  زندگی لیزل او را به خود مشغول کرده است!

فیلم  ساده و  بی سانتیمانتالیسم  امروزی جنگ را ،غصه و اندوه جنگ را ،روایت میکند و موسیقی قوی فیلم انقدر خوب روی صحنه ها مینشیند که نفرت جنگ را با غمی مخملی و آبی بر تار و پود ذهن و دل و گوش ما مینشاند و در انتها آرام و متفکر ما را به خود رها میسازد.

فیلمی در تقدس "کلمه" و "کتاب" !

دزد کتاب(The Book Theif) فیلمی آلمانی-آمریکایی محصول 2013 و  در ژانر درام است.کارگردان فیلم ؛Brian Percival؛ توانسته تاکنون جوایزی را بدست بیاورد.قصه فیلم  نیز بر اساس رمان کتاب «کتاب دزد» نوشته ی مارکوس زوساک ساخته شده است.ببینید و لذت ببرید.


 
گردشگری کم شتاب-سفر بزرگ
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  کلمات کلیدی: متفرقه ، معرفی فیلم

آرش نورآقایی از واژه "گردشگری کم شتاب" گفت و مرا وسوسه کرد تا هم خاطره ام را بگویم و هم فیلمی جالب که به تازگی دیدم رو به شما معرفی کنم...

سالهای قبل دقیقا یادم نمیاید 84 یا شاید 83 بود که سفری به فرانسه داشتم و شهر پاریس و این اولین تجربه من در اروپا گردی محسوب میشد.قاعدتا هیجان زیادی داشتم و دلم میخواست همه جا را ببینم.یادم میاید با محمد امین هرروز در حال دویدن به این سو و آن سو بودیم و شب انقدر خسته و له و لورده به هتل میرسیدیم که از پا درد خوابمان نمیبرد. یک شب از همین شبها وقتی خسته و کوفته به نزدیکی هتل رسیدم آقای "سالمی"(راهنمای کهنه کار جهانگردی) را در کافه ای همان نزدیکیها دیدم که داشت زیر نور اندکی چراغ ریز ریز قهوه اش را مینوشید.وقتی من را آن طور له و لورده دید گفت:دختر جون...سفر همش بدو بدو نیست ها...کمی سرعتت را کم کن چیزهای حالب تری هم خواهی یافت.

این جمله آقای سالمی در ذهنم نشست اما در من نهادینه نشد.تا اینکه در یک سمینار از زبان آقای نورآقایی با واژه جدیدی آشنا شدم؛ گردشگری کم شتاب یا Slow Tourism

به فکر رفتم و اندک اندک به آن بیشتر اندیشیدم.کم کم شکل و شمایل سفرهایم تغییر کرد. دیدگاهم به سفر عوض شد.در سفر دیگر فقط دنبال پرچم زدن!!! نبودم.حالا سفر برای من محملی شد تا کشف و شهودی دیگر داشته باشم.

این روزها دیگر سفر برای من قداستی یافته است که همچون شرابی مرا در خود فرو میکشد.سفر مرا مست میکند وقتی "نرم و آهسته" گام برمیدارم....

حالا اینها را گفتم تا پیشنهاد بدهم فیلم Le Grand Voyage (سفر بزرگ) را ببینید. قصه پیرمردی که مسلمان است و اهل فرانسه و میخواهد به زیارت خانه خدا برود.اما به جای سفر هوایی تصمیم میگرد با پسر کوچک خود زمینی از فرانسه تا عربستان سفر کند تا زیارت خانه خدا را به ان مفهوم واقعی که مد نظر خداست انجام دهد.مرد در این سفر به شهودی میرسد و پسر را هم با خود همراه میکند...

فیلم سفر بزرگ محصول کشور فر انسه و سال 2004 است که توانسته جوایز زیادی منجمله جایزه ونیز را به دست بیاورد.


 
فرانکن وینی
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

یکی را دوست داری و آن یکی تنها دوست زندگی توست.بعد خیلی ساده آن یکی میمیرد و تو حس میکنی تا ابد بی یکی مانده ای.

شبی او را از خاک بیرون میکشی.تکه پاره هایش را با نخ و سوزن میدوزی در لحافی میپیچی و به دست آسمان و باد و رعد و برق میسپاری تا  زنده شود و او زنده میشود و تو هم با او زنده میشوی...

و یک عالمه ماجرا که اتفاق میفتد میفهمی با مرگ نمیتوان و نباید جنگید و ان وقت تسلیم میشوی و ناغافل دوستت با تن تکه پاره ای که با پیچ و مهره به هم وصل شده اند تا ابد زنده پیش تو بازخواهد گشت...

***

تمام این چند خط سناریوی انیمیشن تازه تیم برتون است."فرانکن وینی" که انگار یک جورهایی از همان خط داستانی فرانکشتاین معروف گرفته شده رویای سی ساله کارگردانی است که در مواجهه با او و آثارش یا مثل من شیفته اش میشوی و یا مثل محمد امین حالت از دیدن کارهایش به هم میخورد.

تیم برتون را انقدر دوست دارم که دلم میخواهد در فانتزیهای رویایی او ثبت شوم و تا ابد در دنیاهای پیچیده او زندگی کنم.من عاشق تمام آن آدمکهای مهربان بدریخت و قیافه او هستم که با صورتهای دفورمه قلبهای درخشانی دارند.آنقدر درخشان که تو یادت میرود گاهی مثل "ادوارد دست قیچی" به جای دست تیغه های برنده دارند و گاهی هم مثل "ویکتور" دماغهای تیغه کشیده و گاهی مثل "اسپارک" بدنی تکه پاره ...

من عاشق تمام آن صورتهایی هستم که نمیدانم تیم برتون آنها را از کجای رویاهایش بیرون میکشد.برای من ارتباط با دنیاهای سیاه و سفید و صورتکهای ناآشنایش به شدت آشنا و صمیمی است.نمیدانم شاید اگر من هم رویاهایم را نقب بزنم ریشه اش به "آرایشگر خیابان فلیت" برگردد آن هم درست وقت هایی که دلم میخواهد بعضیها را در چرخ گوشت بیندازم و با آنها سوسیس درست کنم...

رویای غریبی است که من را عاشق تیم برتون میکند.بدم نمیاید "عروس مرده" او شوم...


 
بوسیدن روی ماه
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

ای لعنت بر جنگ.چه مقدس چه غیر مقدس که جز نکبت و ذلت عایدی ندارد. گوشهایتان را باز کنید که ما خسته ایم از هرچه بمب و آژیر و خون و بدنهای پاره پاره. ما میخواهیم روی زنده جوانهایمان حساب کنیم و نه تن کفن شده انها را...

ما میخواهیم کنار سفره زمین دور هم یک پیاله آرامش بنوشیم و به فاصله آه و دم خود نعمت زنده بودنی که خدا به ما ارزانی داشته را به جا اوریم.پس شما را به هرچه مقدسات است سوگند روی ما برای جنگیدن شرط بندی نکنید.

بروید و فیلم "بوسیدن روی ماه" را ببینید.ببینید که هنوز بعد از بیست سال دردها چه تازه اند و چه خونبار.ببینید بعد از بیست سال هنوز مادران چه داغدارند و همسران چه زخمدار.

دیدن فیلم"بوسیدن روی ماه" کار اقای "همایون اسعدیان" را پیشنهاد میدم و از همینجا از ته دل میگویم که بعد از مدتها در سینما ساعتی مبهوت-خیره و متفکر ماندم.

*تیتراژ زیبای فیلم


 
W.E
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر کنید به مردی که برای رسیدن به یک عشق از تاج و تخت شاهی بگذرد.به نظر افسانه میاید نه؟ آن هم در روزگاران امروز آیا هنوز مردانی پیدا میشوند که به خاطر یک زن از همه چیزشان بگذرند...ما را یاد قصه های دور میندازد

اما وجود دارد.حداقل تاریخ چنین میگوید که در قرن بیستم و نه خیلی دور پرنس انگلیسی برای اینکه بتواند با زن محبوبش که یک بیوه آمریکایی است ازدواج کند ناگزیر میشود که دست از تاج و تخت انگلیسی کشیده و پادشاهی را به برادر خود واگذار نماید.

شاه ادوارد هشتم مردی از تبار خون اصیل انگلیسی عاشق والیس زنی متاهل و آمریکایی میشود.جریان این قصه عاشقانه تا جایی پیش میرود که زن مجبور به متراکه از همسر شده و به ازدواج با شاه ادوارد درمیاید.اما مجلس اشراف انگلیس-جامعه مردمی و نخست وزیر با این وصلت موافقت نمیکنند.شاه ادوارد مجبور به استعفا از سمت خود شده و سپس با زن محبوبش ازدواج میکند و سپس مجبور به ترک کشور میگردد....

حالا این قصه را میتوان در فیلم "وی" که که محصول سال 2011 آمریکاست به کارگردانی "مد+ و+ نا" ببینید.راستش خود من توقع دیدن فیلم خوبی مثل این را از "م"نداشتم و شگفت زده شدم.البته فیلم عالی نیست و ضعفهایی هم دارد اما برای یک بار دیدن بد نیست و حتما سرگرمتان میکند خصوصا اینکه فیلم از زاویه ای دیگر به قضیه مینگرد.از زاویه "والیس" زنی که به خاطر شاه انگلیس مجبور به ترک بسیاری از چیزهایی شد که شاید اصلا دلش نمیخواست آنها را ترک کند.

هروقت ماجرای قصه ادوارد و والیس پیش میاید همه به قضیه به این شکل مینگرند که شاه ادوارد با این ازدواج همه چیزش را از دست داد و فداکاری از سمت او بود.حالا در فیلم "W.E" از زاویه نگاه "م!"به این قصه نگاه کنید.


 
پوستی که در آن زندگی میکنم
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

پدرو آلمودوار در سال ۱۹۴۹ در اسپانیا زاده شد. او یکی از چهار فرزند خانواده‌ای بزرگ و تهیدست روستایی بود. پدرش آنتونیو آلمودوار که اندکی سواد خواندن و نوشتن داشت، بیشتر عمرش را به حمل و نقل بشکه‌های شراب با قاطر مشغول بود.

 پدرو در سال 1968 وارد مادرید شد و با فروش اجناس کار کرده در سمساری توانست زندگی خود را بگذراند. آلمودوار نتوانست به مدرسه فیلمسازی برود چرا که پول کافی نداشت و به علاوه کلاس های فیلمسازی در اوایل دهه 70 توسط دولت فرانکو تعطیل شده بود. پس او در شرکت مخابراتی اسپانیایی مشغول کار شد و حقوق خود را برای خریدن دوربین سوپر 8 پس انداز کرد. از سال 1972 تا 1978 او خودش را وقف ساختن فیلم های کوتاهی همراه با دوستانش کرد.

در طی چند سال خصوصا پس از فرانکوی جنایتکار  آلمودوار تبدیل به کارگردانی بزرگ در عرصه ساخت فیلمهای خاص و تاثیرگزار شد.کم کم سبک آلمودوار به همه جهان رسید و توانست جوایز زیادی را در رقابتهای جهانی به دست آورد.امروز دیگر پدروی فقیر کوچک تبدیل به کارگردان بزرگ و مشهور جهانی شده است.

پدرو آلمودوار، فیلمساز اسپانیایی ، بدون شک از تاثیرگذارترین فیلمسازان اسپانیا پس از سقوط فرانکو است.

آخرین فیلم او که محصول سال 2011 است "پوستی که در آن زندگی میکنم" نام دارد. دراین فیلم هنرپیشه محبوب من "آنتونیو باندراس " در نقش اول ظاهر شده و تقریبا پس از بیست سال دوباره با آمادووار همکاری کرده است.این فیلم توانسته تاکنون برنده 3 جایزه و نامزد 25 جایزه دیگر شود.

خطر لو رفتن داستان:

پوستی که درآن زندگی میکنم داستانی هراس انگیز و اقتباس از رمان موش نوشته تیری جانکوئت است.قصه مربوط به زندگی پیچیده جراح پلاستیک مشهوری است که در حال تحقیق بر روی پروژه ای علمی درباره ساخت نوعی پوست مصنوعی انسان از ژن خوک است.کم کم ما وارد زندگی دکتر و چالشهای پیش روی او میشویم.در خانه رازآلود او زنی زندگی میکند که گویی پروژه پوست بر روی او در حال انجام است.فیلم مدام فلش بک میخورد و ما از حال به گذشته و از گذشته به حال پرت میشویم تا کم کم راز زندگی دکتر برایمان برملا شده و به ارتباط بیمار با او پی ببریم....فیلم به شدت برای بیننده تکان دهنده است وقتی که میفهمد......


 
عشق هرگز نمیمیرد
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

شاید ده سالم بود که به سراغ "عشق هرگز نمیمیرد رفتم".بعد از "جین ایر" بود و من در حال و هوای رمانهای عاشقانه انگلیسی غرق.وقتی فهمیدم نویسنده آن خواهر شارلوت برونته _ جین ایر" است دیگر برایم مثل هوا ضروری شده بود خواندنش.پس عشق هرگز نمیمیرد را در دست گرفتم و در لحظه های عمیقا عاشقانه اش فرو رفتم.برای دختری نوجوان این کتاب چون مخدری در ظهرهای تابستان خلسه آور بود و من حقیقتا آنقدر خمار قلم زیبای امیلی برونته شدم که هنوز هم پس از سالها خواندن و خواندن با دیدن "عشق هرگز نمیمیرد" مست میشوم.

"بلندیهای بادگیر" را با عنوان "عشق هرگز نمیمیرد در ایران ترجمه کردند که برای خود من سالها بعد مشخص شد نام واقعی کتاب چیست.کتاب را یکی از خواهران برونته به نام "امیلی" نوشته است.یادتان میاید که از زندگی خواهران برونته گفته بودم.شارلوت -نویسنده رمان معروف جین ایر-امیلی -نویسنده معروف رمان بلندیهای بادگیر- و آن نویسنده معروف رمان اگنس گری-

اینها 3 خواهر از پدری کشیش بودند که در قرن نوزدهم در یکی از روستاهای دورافتاده انگلیس زندگی میکردند.زندگی در دل طبیعت و در محیطی بسیار آرام و دور از هیاهو آنها را به شدت درون گرا و احساسی بار آورد.برادر آنها نیز نقاش و شاعر بود شاید روحیه هنرمندانه آنها از پدر یا مادر از دست رفته شان به ارث رسیده باشد.

در سال ۱۸۴۶ این سه خواهر کتاب شعری با هزینه خود منتشر ساختند. اسامی مستعار کارر Currer برای شارلوت، الیس Ellis برای امیلی و اکتون Acton برای آن. این کتاب موفقیتی بدست نیاورد، و پس از ان خواهران رو به نوشتن رمان اوردند و اینگونه شد که آثار آنها جزو جدی ترین رمانهای کلاسیک انگلیسی تا به امروز قرار گفت و آنها را در جایگاه مفاخر ادبیات انگلیسی قرار داد.اما افسوس که.....

امیلی قبل از اتمام دومین رمانش و در سال ۱۸۴۸ در ۳۰ سالگی بعلت بیماری سل درگذشت، و آن در سال بعد بوسیلهٔ همان بیماری در ۲۹ سالگی چشم از جهان فرو بست. شارلوت که بعد از مرگ برادرش در همان سال با پدر تنها شده بود، به نوشتن ادامه داد که قبلاً بدانها اشاره شد. او در سال ۱۸۵۴ به همسری معاون پدرش بنام آرتور نیکولز در آمد. و یکسال بعد به دنبال بیماری در سن ۳۸ سالگی به دیدار خواهرانش شتافت، و رخ در نقاب خاک کشید.

پس نوشتن و جوانمرگ شدن و درد کشیدن و فقر و تنهایی-بیماری و رنگ پریده بودن-در خود فرو رفتن خصیصه برونته ها بود و در امیلی (نویسنده بلندیهای بادگیر) به اوج خود رسید. تعلیمات سخت گیرانه پدر کشیش انها را از همه لذتهای دنیوی ممنوع میکرد از خوردن گوشت گرفته تا تفریح و سرخوشی و حتی خندیدن.فقط حق داشتند در قبرستانهای دور وبر خانه خود بپلکنند و کتاب بخوانند پس عجیب نیست دنیای پر رمز و راز و تاریک قصه های این سه بانوی درد کشیده. 

تعلیمات پدر با خلق و خوی امیلی گوشه گیر که بهم آمیخت موجودی 100% عغده ای ساخت با پیچیدگیهای شدید روانی. امیلی احساساتی، سرکش و پرشور بود و از آن طرف به شکل جنون آمیزی خوددار، مغرور، کم رو، کمی ‌مردانه و تنها بود. تنها دوستش یک سگ بولداگ نیمه وحشی بود که او را هم یک بار (فقط چون رفته بود روی تخت خواب سفید و تمیز اتاق لم داده بود) تا حد مرگ کتک زد. با مشت بارها و بارها به چشم‌هایش کوبید و بعد خودش روی زخم‌ها ضماد گذاشت.

و اما بلندیهای بادگیر-تنها رمان امیلی:

بلندی‌های بادگیر رمانی تند است و پر از خشم و عغده و سرشار از حس انتقام-یک رمان رمانتیک واقعی-داستان عشقی به معنای کلمه حقیقی و جاویدان که سرخورده گی آن را به چاه انتقام میفکند و سیاه و گناه آلودش میسازد.رمان بلندیهای بادگیر را که دست بگیری در آخر قصه تمام وجودت لبریز از احساسات متضاد میشود.نمیدانی باید دلت برای "هیتکلیف" بسوزد و یا باید از او متنفر گردی.شاید حتی برایت پیش بیاید که دلت لحظه ای آرزوی داشتن عشق مردی چون او را بکند.مردی که آنچنان به عشق اعتقاد داشت و به آن پایدار ماند که روحش را هم به شیطان فروخت...

*نمیدانم کتاب هنوز در بازار پیدا میشود یا نه اما آنچه من را بعد از سالها دوباره به یاد "عشق هرگز نمیمیرد" انداخت دیدن نسخه جدیدی از فیلم آن بود.

Wuthering Heights (بلندیهای بادگیر) سالهاست که مورد استفاده کارگردانهای مختلف قرار میگیرد.من نسخه 2009 آن و به کارگردانی Coky Giedroyc را دیده اما شما هر نسخه ای که گیرتان آمد ببینید.فکر کنم لذت خواهید برد.

خطر لو رفتن داستان:هیتکلیف پسری یتیم از خانواده ای کولی به سرپرستی مردی مهربان و ثروتمند در میاید.دختر خانواده کاترین است که از همان روز اول ارتباط خوبی با پسرک برقرار میکند اما پسر خانواده به شدت از او متنفر است.پس از مرگ پدر او را به عنوان کارگر در خانه قبول میکنند و  جایگاهش را از او میگیرند.هیتکلیف و کاترین که عاشق هم هستند با مرارتهای زیادی روبرو میشوند.برادر کاترین سعی در جدا کردن آنها میگیرد و سرانجام کاترین تن به ازدواج با مردی ثروتمند میدهد.هیدکلیف با روحی زخم خورده و سراسر تحقیر شده خانه را ترک میکند تا روزی به قصد انتقام برگردد و "بلندیهای بادگیر" شکل میگیرد....

   


 
همشهری کین
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

همشهری کین در لحظه های آخر  عمرش تنها چیزی که لابلای همه ات و آشغالهای یک عمر زندگی در دست گرفت یک گوی اسباب بازی بود.نشانه از کسی که روزگاری او را خیلی دوست داشت و روزگاری او را با غرورش از دست داد.

همشهری کین همه چیز داشت.پول-شهرت-سلامت-کلی آدم ریز و درشت اما شاید یک چیزی کم داشت.یک عشق واقعی.همشهری کین تا آخر عمرش هم به دنبال همین عشق میگشت و دست آخر هم در تنهایی مرد.

همشهری کین میتوانست عشق را داشته باشد اما با غرورش عشق را نابود کرد.تنها به این دلیل که همشهری کین مغرور بود خیلی مغرور.او همه چیز را تنها برای خودش میخواست. حتی خود عشق را...

عشق محبوس شده در چهارچوب مالکیت تبدیل به کینه میشود و اینگونه هم شد برای همشهری کین تا جاییکه همه او را ترک کردند.همه کسانی که او را روزی خیلی دوست داشتند.

همشهری کین وقتی میخواست بمیرد از بین همه داشته ها و اموال و ثروت بی حد و حصرش تنها یاد یک چیز بود."غنچه گل رز"... اسم سورتمه ای که در کودکی با آن بازی میکرد و شاید این سورتمه تنها مایملکی بود که همشهری کین واقعا میخواست.

همشهری کین شکست را نمیپذیرفت.میخواست همیشه پیروز باشد.همین هم باعث شکست او شد.گاهی لازم است بپذیریم که شکست هم جزئی از زندگی است.

همشهری کین وقتی مرد یک قصر داشت.یک عالمه عتیقه داشت.چندین ده نفر خدمتکار و یک عالمه سهام بورس-یک اسم و رسم بزرگ.و یک عالمه خردو ریز و آت آشغال دیگر اما  همشهری کین وقتی مرد دوستی نداشت.

همشهری کین مرد بزرگ کوچکی بود که دلش عشق میخواست.او پسر بچه بزرگی بود که میخواست همه چیز را رها کند و تنها در برف در کنار مادرش یک بار دیگر سورتمه براند.یک بار دیگر زندگی کند.همشهری کین پیرمردی که تنها 8 سال اول عمرش را زیسته بود در تنهایی مرد.

همشهری کین مرد خوشبخت بدبختی بود که در آتش جاه طلبهای خود سوخت. دل من  هم برای همشهری کین خیلی سوخت...

هریک از ما میتواند درون خودش یک همشهری کین داشته باشد.خدا به ما رحم کند!

*همشهری کین فیلمی محصول سال 1941 سینمای آمریکاست.یکی از شاهکارهای کلاسیک سیاه و سفید که هنوز بعد از گذشت سالها در صدر انتخاب بهترین فیلمهای آمریکا جای میگیرد.کارگردان 25 ساله فیلم(اورسون ولز) که نقش اصلی فیلم(همشهری کین) را هم به عهده دارد توانسته شاهکاری خلق کند که تا به امروز هنوز هم به عنوان یک فیلم کالت در جهان شناخته میشود.این فیلم در آن زمان توانست 6 جایزه را ببرد و نامزد 9 جایزه دیگر هم شود.

*همشهری کین از زمان خودش جلوتر بود.هر از نظر مضمون فیلم و هم از نظر نوع فیلمسازی که با فلش بکهایی طول یک زندگی را به تصویر میکشید.برای یک کارگردان جوان 25 ساله ساختن فیلمی بلند اینچنین میتواند به اندازه نقش اول فیلمش جاه طلبانه باشد...

چارلز فاستر کین مرد قدرتمند ثروتمندی بود که به مرور در زندانی که خود برای خود ساخت گرفتار شد.مردی که با جاه طلبیهایش قدمهایی بزرگ در زندگی برداشت و به همه جا رسید اما از یک جا جاماند.از اصل خودزندگی.کین مردی بود که در عین اینکه ذات خوبی داشت در بدی گرفتار شد.قضاوت شخصیت کین تا آخر فیلم کار راحتی نیست.تکلیف مخاطب تا آخر با خودش روشن نمیشود که آیا باید "کین" را دوست داشت یا از او متنفر شد.

*همشهری کین نشان میدهد که قدرت غرور و جاه طلبی برای به زیر کشیدن انسان چقدر قوی است.انتهای فیلم مخاطب مسخ شده است و چشمهای نگرانش روی صفحه تلویزیون ثابت میماند.وقتی در سکانس باشکوه انتهایی "سورتمه غنچه گل رز" در کوره میسوزد و از بین میرود.

*دل من میلرزد.


 
همشهری کین
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

همشهری کین در لحظه های آخر  عمرش تنها چیزی که لابلای همه ات و آشغالهای یک عمر زندگی در دست گرفت یک گوی اسباب بازی بود.نشانه از کسی که روزگاری او را خیلی دوست داشت و روزگاری او را با غرورش از دست داد.

همشهری کین همه چیز داشت.پول-شهرت-سلامت-کلی آدم ریز و درشت اما شاید یک چیزی کم داشت.یک عشق واقعی.همشهری کین تا آخر عمرش هم به دنبال همین عشق میگشت و دست آخر هم در تنهایی مرد.

همشهری کین میتوانست عشق را داشته باشد اما با غرورش عشق را نابود کرد.تنها به این دلیل که همشهری کین مغرور بود خیلی مغرور.او همه چیز را تنها برای خودش میخواست. حتی خود عشق را...

عشق محبوس شده در چهارچوب مالکیت تبدیل به کینه میشود و اینگونه هم شد برای همشهری کین تا جاییکه همه او را ترک کردند.همه کسانی که او را روزی خیلی دوست داشتند.

همشهری کین وقتی میخواست بمیرد از بین همه داشته ها و اموال و ثروت بی حد و حصرش تنها یاد یک چیز بود."غنچه گل رز"... اسم سورتمه ای که در کودکی با آن بازی میکرد و شاید این سورتمه تنها مایملکی بود که همشهری کین واقعا میخواست.

همشهری کین شکست را نمیپذیرفت.میخواست همیشه پیروز باشد.همین هم باعث شکست او شد.گاهی لازم است بپذیریم که شکست هم جزئی از زندگی است.

همشهری کین وقتی مرد یک قصر داشت.یک عالمه عتیقه داشت.چندین ده نفر خدمتکار و یک عالمه سهام بورس-یک اسم و رسم بزرگ.و یک عالمه خردو ریز و آت آشغال دیگر اما  همشهری کین وقتی مرد دوستی نداشت.

همشهری کین مرد بزرگ کوچکی بود که دلش عشق میخواست.او پسر بچه بزرگی بود که میخواست همه چیز را رها کند و تنها در برف در کنار مادرش یک بار دیگر سورتمه براند.یک بار دیگر زندگی کند.همشهری کین پیرمردی که تنها 8 سال اول عمرش را زیسته بود در تنهایی مرد.

همشهری کین مرد خوشبخت بدبختی بود که در آتش جاه طلبهای خود سوخت. دل من  هم برای همشهری کین خیلی سوخت...

هریک از ما میتواند درون خودش یک همشهری کین داشته باشد.خدا به ما رحم کند!

*همشهری کین فیلمی محصول سال 1941 سینمای آمریکاست.یکی از شاهکارهای کلاسیک سیاه و سفید که هنوز بعد از گذشت سالها در صدر انتخاب بهترین فیلمهای آمریکا جای میگیرد.کارگردان 25 ساله فیلم(اورسون ولز) که نقش اصلی فیلم(همشهری کین) را هم به عهده دارد توانسته شاهکاری خلق کند که تا به امروز هنوز هم به عنوان یک فیلم کالت در جهان شناخته میشود.این فیلم در آن زمان توانست 6 جایزه را ببرد و نامزد 9 جایزه دیگر هم شود.

*همشهری کین از زمان خودش جلوتر بود.هر از نظر مضمون فیلم و هم از نظر نوع فیلمسازی که با فلش بکهایی طول یک زندگی را به تصویر میکشید.برای یک کارگردان جوان 25 ساله ساختن فیلمی بلند اینچنین میتواند به اندازه نقش اول فیلمش جاه طلبانه باشد...

چارلز فاستر کین مرد قدرتمند ثروتمندی بود که به مرور در زندانی که خود برای خود ساخت گرفتار شد.مردی که با جاه طلبیهایش قدمهایی بزرگ در زندگی برداشت و به همه جا رسید اما از یک جا جاماند.از اصل خودزندگی.کین مردی بود که در عین اینکه ذات خوبی داشت در بدی گرفتار شد.قضاوت شخصیت کین تا آخر فیلم کار راحتی نیست.تکلیف مخاطب تا آخر با خودش روشن نمیشود که آیا باید "کین" را دوست داشت یا از او متنفر شد.

*همشهری کین نشان میدهد که قدرت غرور و جاه طلبی برای به زیر کشیدن انسان چقدر قوی است.انتهای فیلم مخاطب مسخ شده است و چشمهای نگرانش روی صفحه تلویزیون ثابت میماند.وقتی در سکانس باشکوه انتهایی "سورتمه غنچه گل رز" در کوره میسوزد و از بین میرود.

*دل من میلرزد.


 
پسر زیبا
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

نمیدانم تا چه حد اعتقاد دارید که رفتارهای یک فرد ماحصل تمام و کمال تربیت والدین او میباشد.برای قضاوت در این امر (که به واقع کار راحتی هم نیست ) میتوانید یک شب در آرامش بنشینید و فیلم سراسر غم و اندوه "پسر زیبا"(Beautiful Boy) را ببینید.

قصه فیلم تقریبا روایت نو و تکرار نشده ای نیست.زن و مردی که به ظاهر زندگی راحتی دارند اما در باطن گرفتار جدایی و مشکلاتند در کنار پسری دوراز خانواده با ریشه های افسردگی و بیماری روحی هسته اصلی فیلم را تشکیل میدهند.البته پسرک تنها سکانسهای اولیه دیده میشود.سپس در اوج افسردگی روزی با تیراندازی به دانشجویان دانشگاه خود به زندگیش پایان میدهد.از این به بعد روند اصلی داستان شروع میشود...

تاحالا برایتان پیش آمده که پدر و مادری را متهم کنید برای بد تربیت کردن کودکشان؟ فیلم حول و حوش این قضاوتها میگردد.در تمام مدت ما هستیم و پدر و مادری به شدت آسیب دیده که مردم آنها را با چشم متهم و والدین یک "قاتل روانی" نگاه میکنند.آنها زیر بار فشار نگاه ها -دلسوریهای مصنوعی-کنجکاویها و قضاوتهای سطحی در حال له شدن هستند. از همه بدتر این است که خودشان هم نمیدانند آیا در این ماجرا مقصرهای واقعیند یا نه؟

من فکر میکنم بعد از دیدن این فیلم هرکس خودش میتواند قضاوت کند.فیلم به ما نتیجه حاضر و آماده ای تحویل نمیدهد.باید دید و اندیشید و بعد قضاوت کرد...

نکته اینجاست که پدر و مادر به خیال خود تمام شرایط خوب را برای زندگی پسر خود مهیا کرده بودند و همین باعث ایجاد این سوال بزرگ در ذهنشان شده که چرا او دست به همچنین کاری زده...

اما واقعا در یک چنین شرایطی باید پدر و مادر را مقصر دانست و یا اینکه هر فرد به عنوان  عضوی بالغ و مستقل در جامعه مستقیما مسئول رفتارهای ناهنجار خود است؟ ریشه یابی اینچنین مشکلاتی کار راحتی نیست.

به نظر من هر فرد بسیاری از رفتارهای دوران بزرگسالی خود را معلول تربیت خانواده خود میداند اما این همه ماجرا نیست.هر یک از ما در دوران کودکی با تربیت پدر و مادر خود مواجه هستیم که در آن دوران کودکی - اختیاری برای تغییر شیوه زندگی نداریم اما ما موظفیم که بعدها به تغییر خود و ذهن و رفتارهایمان بپردازیم.چه بسیار پیش میاید که کاستیهای کودکی در دوران بزرگسالی تبدیل به عغده های روحی و روانی میشود.ما 2 راه پیش رو داریم.یا این عغده ها را بپذیریم و خود را محکوم به زندگی بدانیم یا اینکه این عغده ها را ببینیم اما نپذیریم و دست به تغییر آن برداریم.شاید همینجاست که تفاوت انسانهای قوی از انسانهای ضعیف مشخص میشود.

من هیچ وقت فکر نمیکنم که باید تقصیر همه ناکامیهایمان را به گردن پدر و مادر و شرایط نامساعد خانواده انداخت.نمونه های زیادی از انسانهای بسیار موفق در دنیا وجود دارد که از پیش زمینه های بسیار درهم و گسسته خانوادگی بلند شده اند.اما فرق آنها با دیگران در این است که به جای گشتن دنبال مقصر به دنبال یک راهکار برای رفع مشکلاتشان برمیایند...

*از همه اینها که بگذریم فیلم "پسر زیبا" یکی از درامهای موفق سال 2010 سینمای آمریکاست.فیلمی که به واقعیت جوامع انسانی پرداخته و در آن اثری از روایتهای مصنوعی هالیوودی نیست.کارگردان فیلم "Shawn Ku " توانسته لحظه های تکان دهنده ای از زندگی پدر و مادر یک جوان قاتل را روایت کند.و به قدری این روایت او واقع گراست که بیننده را در تمام طول فیلم با چهره ای درهم و ذهنی درگیر به دنبال خود میکشاند.بازیگران نقش پدر و مادر Michael Sheen, Maria Bello هستند که به نظر من هردو بسیار موفق توانسته اند شرایط روحی متزلزل و آشفته پدر و مادر جوان دانشجو را اجرا کنند.از طرفی فیلمبرداری فیلم هم  بیشتر ما را وارد فضای آشفته زندگی آنها میکند.دوربینی که مدام میچرخد و نماهای نزدیکی از صورتهای خسته آدمها به ما میدهد.آدمهایی با صورتهای آویزان و بی زرق و برق هالیوودی....

*فیلم "پسر زیبا" تاکنون توانسته جوایز زیادی منجمله:Golden Gryphon و International Critics' Award را بدست آورد.


 
عشق کودکی-جین ایر
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، معرفی فیلم

من 9 سالم بود دقیقا 9 سال که عاشق شدم.عاشق "ادوارد فیرفاکس روچستر"...(همان زمانها عاشق خسرو پرویز هم شده بودم)

یادمه تا مدتها تمام فکر و ذکر من شده بود این شخصیت جذاب و مردانه رمان "جین ایر" اثر "شارلوت برونته".اینکه چرا من -یک دختر بچه 9 ساله-عاشق کاراکتر مرد 40 ساله انگلیسی شده بودم شاید برمیگردد به اینکه این کتاب اولین رمانی بود که من خواندم و از آنجاییکه این رمان اولین رمان عاشقانه زندگی من هم محسوب میشد بالطبع تاثیر زیادی روی لحظه های من گذاشت. اگر بگویم 15 بار این رمان را خوانده ام دروغ نگفته ام تاجاییکه بعد از سالها تمام صحنه ها و بسیاری ازجمله های کتاب را هنوز از حفظم.

من تا مدتها خودم را جای شخصیت جین میگذاشتم و در آتش عشق ادوارد روچستر میسوختم.بارها با عروسکهایم نمایشی از این رمان را اجرا کردم و با کاراکترهای آن همذات پنداری داشتم.

وقتی چندی پیش  به طور اتفاقی پای دیدن فیلمی نشستم با شنیدن اولین جمله بازیگر آن فریاد زدم:اینکه جین ایره!!!!!!(باور کنید عین حقیقت است.من اصلا نام فیلم را نمیدانستم و تنها با شنیدن اولین دیالوگ فیلم متوجه شدم که قصه-قصه جین ایر است)

حالا حال مرا دریابید وقتی بعد از چیزی نزدیک بیست سال میخواستم با اولین عشق زندگیم روبرو شوم.تمام خاطره های کودکی در من زنده شد.قصه عصر تابستانی که من -کودک 9 ساله-گوشه اطاق کز میکردم و رمان قطور "شارلوت برونته" انگلیسی را میخواندم و خود را در اطاقهای تودرتوی قصر تورنفیلد حس میکردم و پا به پای دوشیزه ایر در راهروهای پر از اسرار قصر راه میرفتم و شبها از ترس خانوم "پول" زیر لحاف میرفتم و رد نور شمع را بر دیوارهای اطاق حس میکردم.منی که از "دوشیزه اینگرام" متنفر بودم و او را رقیب عشقی خود میدانستم.منی که حس میکردم "سنت جان" برادر گم شده من است و نمیتوانم عشق او را بپذیرم.منی که برای چشمهای ادوارد روچستر اشک میریختم...

سالها بعد  وقتی به انگلستان سفر کردم در جاده های سرسبزش چشمهای من به دنبال قصر تورنفیلد میگشت و لابلای کوچه های مه گرفته به دنبال قصه های برونته ها بودم...

هنوز بعد از سالهای سال وقتی پای قصه های خواهران برونه مینشینم نوستالوژی کودکی و نوجوانی و رویاهای من زنده میشود.

شارلوت برونته-امیلی برونه و آن برونته 3 خواهر انگلیسی عصر ویکتوریایی بودند که در یک خانواده فقیر رشد کردند.پدر آنها کشیش بود یک پدر همیشه عصبانی که کاری جز زجر دادن دختران بدبختش نداشت. خواهران برونته در خانه‌ای پر از التهاب و ترس از ابراز وجود بزرگ شده اند؛ داستان نوشتند و دست آخر جوان مرگ شدندو.از این 3 خواهر رمانهای کلاسیک انگلیسی زیبایی باقی مانده است.شارلوت با کتاب "جین ایر"-امیلی با کتاب "بلندیهای باد گیر" و آن با کتاب "اگنس گری" معروف گشتند اما تقریبا بعد از حیات کوتاهشان....

امروزه خواهران برونته را در دنیا به خوبی میشناسند و بر اساس رمانهای آنها نسخه های سینمایی زیادی ساخته شده است.


 
خداحافظ لنین
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

من و محمد امین معمولا کمتر دچار اتفاق نظر در رابطه با یک فیلم میشویم.تعداد فیلمهایی که متفقا از آنها لذت برده باشیم بسیار اندک است.سلیقه سینمایی ما خیلی بهم نزدیک نیست.بهمین دلیل بیشتر مواقع من به تنهایی فیلم نگاه میکنم.شبها بعد از اینکه او به خواب میرود عادت دارم چراغها را خاموش کنم با نوری بسیار کم و در سکوت و آرامش مقابل تلویزیون دراز بکشم و خیره به جادوی سینما شوم.اما یکی از آن فیلمهایی که من و محمد امین را کنار هم قرار داد و بسیار متاثرمان ساخت فیلم بسیار ناب و زیبای "خداحافظ لنین " بود.بی شک این فیلم یکی از به یادماندنی ترین فیلمها برای ما شد به طوریکه تا مدتها سوژه گپهای شبانه ما و تحلیل آن لذت فراموش نشدنی لحظه های ما گشت.

اصلا این طور بگویم که فیلم "خداحافظ لنین(Goodbye Lenin) برای ما یک جورهایی تعصب برانگیز هم شد تا جاییکه وقتی دو هفته پیش به دیدن فیلم ایرانی "1359" آقای سالوور رفتیم و دیدیم که اقتباسی آزاد اما ضعیف و پرازایراد از این قصه است تا مرز انفجار دیوانه شدیم.

آقای سالوور احترام بسیار زیادی برای شما قائلم و یکی از طرفداران پروپا قرص فیلمهایتان.من عاشق "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" هستم و یکی از کسانی که همه جا شما را میستایم و نگاه انسانی شما را ارج مینهم.اما "1359" ورژن ایرانیزه شده بسیار ضعیفی از فیلم قدرتمند "خداحافظ لنین" بود که تماشاچی مشتاق را دلزده میکرد خصوصا تماشاگری که قبلا این اثر زیبای آلمانی را دیده باشد.فیلم "خداحافظ لنین" تماما تفکر برانگیز است و اندیشمندومدام ذهن مخاطب را به فعالیت وامیدارد.در عین اینکه لبخند به لب میاورد در همان حال احساس مخاطب را وحشتناک به بازی میگیرد و هر لحظه چشمهای مشتاق مخاطب را دیوانه وار به دنبال خود بر پرده میکشاند اما....

اما "1359" تنها کاری که با تماشاگرش میکند اشک باران کردن اوست و تکرار مکررات رزمنده ای که پس از سالها که از جنگ گذشته هنوز دارد دنبال کعبه آمال سالهای جنگ میگردد.موضوع نخ نما شده است.علی الخصوص که این تیپ دیگر انگار در تن آقای پرستویی جاودان شده و بیرون بیا هم نیست.من عاشق هنر بازیگری پرویز پرستویی هستم.معتقدم او انقدر توانایی دارد که کارگردان باید لایه های دیگر تواناییهایش را بیرون بکشد نه تکرار مکررات "حاج کاظم آژانس شیشه ای را".....

از همه بدتر اینکه من در تیتراژ پایانی فیلم "1359" ندیدیم که اشاره ای شده باشد به اقتباس آژاد از فیلنامه "خداحافظ لنین" که این رعایت نکردن حق "کپی رایت" است البته آقای سالوور عزیز امیدوارم من اشتباه کرده و چشمهایم آن را ندیده نه اینکه خدای نکرده تیتراژ فیلم آن را از قلم انداخته باشد...

اما برسیم به قصه "خداحافظ لنین" فیلم محبوب من و محمد امین...

فیلم قصه سرنگونی آرمانهای زنی کمونیست است که دوآتشه طرفدار ایدئولوژیهای ذهن بسته جامعه آلمان شرقی است.زن که عاشقانه در طرفداری از حزب کمونیست غرق است براثر حادثه ای به کما میرود.در طول زمانی که در کماست دیوار برلین فرو میریزد.جامعه کمونیستی بهم پاشیده و آلمان شرقی و غربی متحد میگردد.عناصرجامعه سرمایه داری چون "مک دونالد" فیمهای هالیوودی-لباسهای رنگی و کوکاکولا وارد برلین میگردد. فرزندان زن حالا در این جامعه آلمان آزاد از کمونیست روبرگردانده اند و دیگر نمادهایی چون داس و چکش-مجسمه لنین-حزب کارگری.... جایگاهی در آلمان ندارد.

زن از کما درمیاید اما رویارویی با این تغییرات عظیم برای سلامتی او بسیار خطرناک است.پس خانواده او تصمیم میگیرند تا به دست آوردن سلامتی کامل مادرشان شرایط دوروبر را طوری آماده کنند که او بویی از فروپاشی آرمانهای کمونیستیش نبرد و اینگونه قصه شکل میگیرد...

به نظر من جاودانه ترین سکانس فیلم لحظه ای است که زن در خیابان ایستاده است و گیج و حیران به مجسمه لنین نگاه میکند که در هوا توسط یک هلی کوپتر در حال برده شدن است.گویی لنین دارد با زن و با جامعه کمونیستی و با تمام آرمانهای چپی خداحافظی میکند...

فیلم محصول 2003 و کارگردان معروف آلمانی به نام "ولفگانگ بکر" است که جوایز بسیار زیادی را از آن خود کرده است.موسیقی فیلم فراموش نشدنی است.آن را از اینجا دانلود کنید.


 
یک سال دیگر
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

برای همه زوجهای دنیا این یک آرزوست که زندگی زناشوییشان تا آخر عمر پایدار و مستدام با شیرینی و خوشبختی توام باشد.مهم روز پیری و درماندگی و تنهایی است انگار میدویم تا شالوده این زندگی مشترک را بسازیم تنها برای روزهای پیریمان.

سالها از پی هم میگذرد و ما روزهای شادی و غم زیادی با هم زیاد داریم.روزی قهریم و روزی دیگر عاشقانه زندگی میکنیم.مهم این است که این روند به هم پریدنهایمان در جهت اصلاح باشد.یعنی هرسال نگوییم دریغ از پارسال.هرسال بهتر شویم و زندگی قشنگتری را با یکدیگر داشته باشم.آن وقت روزی که موهایمان رنگ دندانهایمان شد و بچه هایمان هریک سر خانه و زندگی خود رفتند و ما هم ناتوان و تنها شدیم خوش باشیم به اینکه همدیگر را داریم و با هم پله های آخر عمر را طی کنیم...

شاید این همان عاقبت قشنگی باشد که وقتی مادربزرگهایمان میگویند:به پای هم پیر شوید...یعنی این...یعنی با هم پیر عاقبت به خیر شویم و دلشاد.

تام و جری(نام زن و شوهر فیلم) دوران پیری خود را میگذرانند.به ظاهر زوجی شاد و با زندگی آرام و عاشقانه.دیگر موهایشان سفید شده و با هم بودنشان تنها آرزوی آنها. این زوج انگلیسی پیر که روی پله های آخر عمر ایستاده اند زندگی قشنگی دارند.زندگی که شاید هریک از ما آرزو داریم هنگام پیری با همسرمان داشته باشیم.اما شاید تام و جری هم مثل تام و جری کارتونها وقتی جوان بودند ماجراها داشتند و زد و خوردها...شاید روزی قهر بودند و روزی آشتی.اما مثل تام  و جری در آخر داستان رسیدند به آشتی و دوستی و زندگی مسالمت آمیز.

قصه فیلم "یک سال دیگر" 4 اپیزود دارد.و هر اپیزود به نام یکی از فصلهای سال(بهار-تابستان-پاییز-زمستان) که قصه در همآن فصل میگذرد.در هر فصل یک مهمانی در خانه تام و جری برپاست.در هر مهمانی و به عبارتی در هر فصل ما یک آدم تازه را به عنوان مهمان در خانه آنها پذیراییم.همه آدمهای خانه آنها تنهایند و بی کس.هرکس به نوعی گرفتار مشکلاتی است و تنهایی.هرکدام به این زوجها پناه میاورند تا در کنار آنها لحظه ای خوشبختی را حس کنند و بعد آرام و آهسته از زندگی آنها بیرون بروند.

تنها یک مهمان ثابت در هر 4 فصل با آنهاست."مری" زن پا به سن گذاشته ای که در زندگی بدبیاریهایی داشته و امروز تنها و بی پناهست.بی هیچ بچه و شوهری و در حسرت داشتن مردی که پناهش باشد و سایه ای پررنگ در خانه تنهاییش.مری در هر 4 فصل با این زن و شوهر همراه است و در زندگی آنها دخالت دارد...

قصه ساده روان فیلم زندگی این چند نفر را بیان میکند.اما شاید مری به تنهایی توانسته بار کل قصه را روی دوش داشته باشد.مری و آن چهره عصبی و رنجیده اش.مری با بازی فوق العاده عالی هنرپیشه اش.مری و تنهاییهایش.مری و غصه ها و کمبودهایش. مری و حسرت نداشته هایش.

فیلم "یک سال دیگر"(Another Year) محصول 2010 بریتانیاست به کارگردانی "مایک لی"  (Mike Leigh)فیلمی بسیار ساده و روان.به ظاهر بی هیچ پیچیدیگی و رمز و رازی. حتی شاید برای بعضی ها خسته کنده هم باشد از بس که قصه ساده است و روان.

فیلم قصه یک سال زوجی پیر و خوشبخت را نشان میدهد که با غصه های فامیل و دوست و همکار محاصره شده اند.انقدر کل روایت یک دست و بی شیله پیله است که انگار قصه یکی از دوروبریهای خودمان را روی پرده آورده است.همین سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی شما را مجذوب میکند.و البته نباید از بازی شگفت انگیز "Lesley Manville " در نقش مری غمگین و افسرده گذشت.

"یک سال دیگر" تا کنون 14 جایزه را برده و نامزد 21 جایزه دیگر هم شده است.


 
پیانو
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

١١ سال پیش فیلم پیانو رو دیدم و عاشقش شدم.اون سالها سی دی و این حرفا برام در دسترس نبود و من این فیلم رو وی اچ اس دیدم با پدربزرگی که حالا دیگه نیست و دیشب وقتی تنها تا صبح خونه بودم و داشتم با تنهایی شبانه حال میکردم دوباره این فیلم بعد از ١١ سال پیش روم بود و من دوباره اونو دیدم و دوباره غرق شدم در صدای زیبای پیانو و صورت آرام زن و عشق عمیق مرد و دریچه جادویی دوربین کارگردانی هنرمند...

پیانو قصه عمیق عشق یک زن به یک ساز است....و در پی این عشق عمیق است که در وجود یخ زده زن عشق به یک انسان از پوست و خون هم زاده میشود و چه زیبا زاده میشود...

خطر لو رفتن داستان:زنی به همراه کودک خود راهی سرزمینی دور میشود تا به عقد مردی در بیاید که تا به حال او را ندیده است.زن از ۵ سالگیش تا کنون لال شده است و با ایما و اشاره با دنیای پیرامون خود ارتباط برقرار میکند تنها صدایی که برای زن همیشه زنده است و نفس میکشد صدای جادویی پیانویی است که او از کودکی آن را مینوازد و اینگونه خودش و احساسش را بیرون میریزد.

شوهر جدید زن اما او و عشق عمیقش به پیانو را درک نمیکند و پیانوی او را با قطعه زمینی معاوضه میکند.زن از مرد دور میشود دور و دورتر تا جاییکه به مردی عامی میرسد که صدای پیانو را با روح زن یکی میبیند و اینگونه قصه ما شکل میگیرد و ....

پیانو محصول ١٩٩٣ و فیلمی استرالیایی است به کارگردانی  "Jane Campion" و بازی Holly Hunter, Harvey Keitel and Sam Neill  که توانسته ده ها جایزه رو از آن خودش بکنه.فیلمی به غایت تاثیرگزار که اطمینان دارم بعد از یک بار دیدنش از ذهنتان به راحتی پاک نمیشه.

یکی از سکانسهای تاثیرگزار فیلم به نظر من لحظه قطع شدن انگشتهای دست زن توسط تبر شوهرشه.که زن در بهتی دیوانه کننده چند قدم از دوربین دور میشه و بهد یکهو سقوط میکنه.

و سکانسی که با پیانو به زیر آب کشیده میشه و پایین میره و پایین تر...

و جایی که مرد به زن میگه:نمیخوام از تو یه فاح...ش..ه بسازم و از خودم یه بی وجدان.....

و تمام سکانسهایی که ذهن زن با صدای کودکی ۵ ساله با مخاطب حرف میزنه.همان آخرین صدایی که از دهان زن بیرون آمده....

و بالاخره سکانسی که زن با انگشتی آهنی پیانو میزنه....

*من دیوانه این فیلمم همین.!


 
پرسه در مه....
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، دل نوشته

تنها که میشوم

روحم مهی غلیظ میشود

تنها که میشوم

در مه پرسه میزنم

تنها که میشوم

به راحتی گم میشوم

تنها که میشوم

هر دستی را اشتباه میگیرم

تنها که میشوم

 به راحتی ویران میشوم

پرسه در مه را هفته پیش دیدم و درخود فرو رفتم و در خود گم شدم و در خود پرسه زدم و در خود به شدت گریستم.

پرسه در مه را هفته پیش دیدم و انگار کسی آینه تمام نمایی را از دوروبرم به من نشان داد.

گریستم-تلخ شدم-عین زهرمار...پرسه را در مه دوست داشتم و دارم نه به خاطر همه آنهمه غم و تنهایی.پرسه در مه را دوست دارم به خاطر رنگ واقعیتی که نشانم داد.

قصه پرسه در مه قصه انهدام یک رابطه است.رابطه ای که بر اساس عشق شکل میگیرد و براساس رنج و درد یک مرد به پایان میرسد.در پرسه در مه تماشاگر فقط شاهد انهدام رابطه نیست بلکه از رابطه مهم تر زوال یک مرد است.مردی که نمیپذیر بیمار است و بر همین اساس روز به روز در چنگال عجیب تنهایی و بیماری فروتر میرود تا جاییکه برای همسر عاشقش جز نفرت چیزی باقی نمیگذارد.

پرسه در مه با بازی فوق العاده تاثیرگزار لیلا حاتمی و شهاب حسینی میتواند نقطه عطفی در کارنامه این دو بازیگر باشد تا جاییکه در انتهای فیلم من  تماشاگر نمیتوانم پرسه در مه را با حضور دیگری تصور کنم.

قصه حول زندگی زن و مردی هنرمند میگردد که سرآغارش عشق است و پایانش مرگ. به نظر من بعضی جاهای فیلم شاید تا حدی از چند فیلم هنرمندانه خارجیتاثیر  گرفته است و یا شاید تنها من را به یاد آن چند فیلم میندازد.پس و پیش شدن حوادت شبیه فیلم برگشت ناپذیر است که مخاطب با دوربین روی دوش فیلمبردار مدام بین زمان حال و گذشته در نوسان است.بخشی از فیلم هم من را یاد زندگی دوگانه ورونیکا میندازد و سکانسی هم شبیه پیانو ساخته شده است. اما اگر تمام این شباهتها تعمدا هم باشد باز من به کارگردان فیلم آفرین میگویم و به احترامش بلند میشوم زیرا فیلمی ساخته است که ذهن و روح و احساس مخاطب را همزمان مورد هدف قرار میدهد و ایرانیزه شده تمام آن فیلمهای نامبرده است. 

موسیقی فیلم هم یکی از نکات جالب توجه آن است.موسیقی که شاید تنها نتهای پیانو در تک نوازی باشد و شاید هم گامهای مرد قصه بر سنگ فرش و حتی صدای کوبیدن میخی بر دیوار...

فیلم پرسه در مه باز هم در اوج ناامیدی در شرایطی بسیار بد در حال از بین رفتن است. این فیلم که به جرات میتوان گفت یکی از بهترین بازیهای شهاب حسینی را در خود جای داده و به موضعی کاملا فرهنگی و عمیق میپردازد تنها در چند سانس محدود سینمایی اکران میگردد.انگار سینمای ما دارد به ستمی میرود که خودش با دست خود تیشه بر ارزشهایش میزند.نمیدانم کجای کار میلنگد که فیلمی مثل پرسه در مه اینگونه محجور میماند.


 
زندگی دیگران در 1984!!!!
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

سال ١٩٨۴ است و حکومت کمونیستی و دیکتاتور آلمان شرقی زندگی مردم را به زندانی مخوف تبدیل کرده است.حکومت توتالیته آلمان شرقی که خود را بهترین دموکراسی مردمی میداند بر این کشور حکومت میکند.مردم در خفقان شدیدی به سر میبرند.هرروز تعداد بیشتری از روشنفکران -نویسنده ها-روزنامه نگاران-شاعران-بازیگران... دستگیر میشوند و به علتهای نامعلوم در زندانهای مخوف دیکتاتوری آلمان شرقی میپوسند.آمار خودکشی مردمی که زیر ستم این حکومت استبدادی به تنگ آمده اند بالا رفته است."نیروی امنیت ملی" همه افراد را زیر نظر دارد.هرکس در این سیستم دیکتاتوری یک شماره است برای پیگیری و ضبط اعمال و رفتار.جاسوسها و پلیسهای استراق سمع همه جا افراد را زیر نظر دارند تا مبادا کسی علیه حکومت به ظاهر مردمی المان شرقی به پا خیزد.

 

 

در چنین شرایط ظالمانه و فاسدی است که "ویسلر " مامور ایکس ایکس ٧ سازمان امنیت ملی ماموریت میگیرد تا زندگی "درایمن" شاعر و نویسنده آلمان شرقی را زیر نظر بگیرد.ویسلر تمام خانه را با میکروفونهای مخفی پر میکند و شبانه روز به استراق سمع زندگی درایمن میپردازد.

ویسلر مرد تنها...خونسرد بی قلب و ذوب در سیستم دیکتاتوری است.خود و حکومت را محق میداند و برای آرمان کشور دست به هر عمل غیر انسانی میزند.اما ماجرا وقتی رنگ دیگری به خود میگیرد که ویسلر در حین جاسوسی روزانه خانه و زندگی درایمن کم کم وارد عشق درایمن و ماریا(هنرپیشه تاتر) میشود.هر روز به مکالمات آنها گوش داده و به زندگی عاشقانه آنها مینگرد.درگیر بحث های روشنفکریشان میشود.کم کم با فساد حاکم بر آلمان شرقی آشنا و آشنا تر میگردد و بعد انگار چیزی درون او فرو میپاشدآرمانش برای او شک برانگیز میشود.به حکومت و محق بودن آن هم شک میکند.دودلی بر جانش میفتد تا جاییکه گزارشهای محرمانه خود از زندگی درایمن را تغییر میدهد و خود مثل یک سناریو نویس داستانی معمولی از زندگی درایمن به مراتب بالاترش گزارش میدهد تا او را در معرض خطر قرار ندهد...

ویسلر و تغییرات بنیادین روحیش تا جایی پیش میرود که برای نجات زندگی ماریا و درایمن خود و آینده شغلی خود را هم به خطر میندازد و اینجاست که آدم بده فیلم تبدیل به مرد منزوی-تنها و غمگینی میشود که دل من بیننده را میسوزاند....

آلمان شرقی سرانجام فرو میپاشد و مردم آزاد میشوند.درایمن بعد از سالها پی به هویت ویسلر و کمک بزرگ او میبرد.کتابی به نام "سوناتی برای آلمانی خوب" مینویسد و آن را به مامور ایکس ایکس ٧ تقدیم میکند...

و این فیلم بینظیر "قصه دیگران" است.فیلمی که شما را پای تلویزیون میخکوب میکند و عمیق و عجیب به تفکر میندازد.این فیلم که محصول ٢٠٠۶ آلمان است تا کنون جوایز زیادی منجمله اسکار بهترین فیلم خارجی را هم کسب کرده است و یکی از ماندگارترین فیلمهای سینماست.

 اگر کتاب "١٩٨۴ اثر جورج اورل" نویسنده انگلیسی را خوانده باشید پی به نزدیکی فضای این فیلم و این کتاب میبرید.١٩٨۴ داستانی تخیلی از دوره ای زمانی است که تنها ٣ حکومت کمونیست در جهان باقی مانده و حکومت میکنند.مردم زیر فشار این حکومتهای دیکتاتوری در حال از پای درآمدنند.همه جا دوربینهای جاسوسی اعمال مردم را زیر نظر دارد.هیج کس هیچ فضای خصوصی نمیتواند داشته باشد.حتی در هر خانه تلویزون بزرگی نصب شده که در هر لحظه افراد خانه را زیر نظر دارد.همه به هم خیانت میکنند و یکدیگر را لو میدند.حتی فرزندان در حق پدر و مادر خود جاسوسی میکنند.هیچ کس بی اجازه حکومت حق ازدواج ندارد و در صورت اجازه هم با فرد انتصابی دولت باید ازدواج کند.همه از کسی به نام "رییس بزرگ" میترسند.کسی که انگار مالک روح و جسم مردم شده و خدای مردم محسوب میشود.در این میان یک زن و مرد تصمیم میگیرند خود را از این زندان تاریک رهایی دهند و داستان حول مبارزه آنها با نظام فاشیستی شکل میگیرد.

من این کتاب را سالهای سال قبل خواندم.نمیدونم امروز میتوانید آنرا به راحتی پیدا کنید یا نه.اما اگه امکانش براتون وجود داشت پیشنها خوندنش رو بهتون میدم.

هم این کتاب و هم این فیلم هردو برای امروز ما انسانها قابل تامل است!


 
عصر جمعه
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

اگر پایه دیدن فیلمهای تلخ هستید ادامه این پشت را بخوانید.چون میخواهم به شما پیشنهاد دهم در این وانفسای سینمای بی رونق ایران هرطور شده بروید و فیلم "عصر جمعه" را ببینید...

اصلا نمیتوانم راجع به موضوع آن  حرف بزنم.همین را بگویم که قصه-قصه آدمهایی است که در قضاوتی بیرحمانه انگ زشتی میخورند و زندگیشان به باد میرود.باز پای زنی در میان است که گرفتار غیرت بیمنطق مردان میشود.زنی که مردی دیگر او را بی عصمت میکند تا مردان دیگر به خود این حق را بدهند که به عنوان کالایی استفاده شده با او بازی کنند.و دیگرانی که دم از همخون بودن میزنند به جای خدا بنشینند و او را قضاوت کنند و برایش حکم صادر کنند...

آمار ترسناکی است اگر بگویمت که چند درصد دخترانی ایرانی سالیانه گرفتار قتلهای ناموسی میشوند.و چند درصد آنها واقعا گناهکارند؟و اگر هم گناهکار باشند چه کسی جز خدا حق دارد که زندگی بنده خود را اینگونه قضاوت کند...

در مناطقی از ایران این غیرت بازیهای پدرانه و برادرانه بیشتر میشود کار به حدی بالا میگیرد که گاه تنها به جرم یک نگاه دختری را سر میبرند و دیگری را به آتش میکشند...

قصه-قصه همین جنس زنهاست که در پلیدی یک مرد سیاه عصمت شده و در غیرت مردی دیگر سیاه بخت!و ما کی میخواهیم که فرهنگ خود را عوض کنیم و زن را قربانی خواسته های مردانه مان نکنیم....

عصر جمعه به کارگردانی "مونا زندی حقیقی" سال 1384 ساخته شد و اولین تجربه کارگردان هم محسوب میگشت.اما متاسفانه تا سال 1389 زیر تیغ تعصب نابجای مسئولان باقی ماند و اجازه اکران نگرفت.جالب است که با وجود گذشت 5 سال فیلم اصلا تازگی خودش را از دست نداده است و انگار هنوز موضوع روز جامعه ایران است.

عصر جمعه که توانسته بود از بیست و چهارمین جشنواره بین‌المللی فجر جوایز متعددی دریافت کند و از سوی منتقدین تقدیر می‎شود، برای اکران بخت خوبی نداشت. علاوه بر توقیف 5 ساله، گفته می‌شود از جمله شرایط اعطای مجوز اکران به این فیلم، عدم نمایش آن در شهرهای قم، مشهد، تبریز و اصفهان بوده است. اکران این فیلم در تهران نیز محدود به چند سالن و چند سانس بوده است.

"عصر جمعه" روایتی از زندگی زن آرایشگری است که با فرزند پانزده ساله خود که محصول یک رابطه نامشروع است زندگی می کند اما پسر پس از درک واقعیت، کانون اصلاح و تربیت را بر زندگی بدون ریشه در خانه ترجیح داده و به تنهایی پناه می برد.

 


 
صداها
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

یادم نمیاید که صداها کی به روی پرده اکران آمد.اصلا یادم نیست.تنها یادم هست که کیوان آنرا دید و گفت فیلم خوبی است و چون سلیقه سینمایی ما بهم نزدیک است خواستم بروم و ببینمش و تا به خود آمدم از پرده ها برداشته شد.

تا اینکه چند روز پیش دیدمش لابلای قفسه چیپس و پفک سوپری سر کوچه و زودی خریدمش و دیدمش...

و خدا را شکر کردم که گوشه کاور این فیلم لابلای تنقلات آقا سوپری محله دیده میشد و خدا را شکر کردم که حداقل در تلویزیون چند در چند خانه مان موفق به دیدنش شده ام...

فرزاد موتمن را از فیلم "شبهای روشن" میشناسم.فیلمی که بارها و بارها به پای دیدنش نشسته ام و هر بار بیشتر و بیشتر کیف بصری برده ام.البته من شبهای روشن را از قبل از موتمن با کتاب داستایوفسکی میشناختم.موتمن برداشت آزادی از این کتاب کرد و آنرا روی پرده آورد و شاهکاری آفرید...

نمیدانم فیلم "برگشت ناپذیر" را دیده اید یا نه.آن هم شاهکاری است در نوع خود دیدنی. و یا فیلم 21 گرم که این یکی را دیگر حتما دیده اید.هر دوی آنها فیلمهای تاثیرگزار و زیبایی هستند که به صورت "فلش بک" ساخته شده اند.یعنی فیلم ساز انتهای فیلم را مقابل تو گذاشته و تو را به جلو میکشد.من این سبک فیلم سازی را دوست دارم.از شوکی که به بیننده میدهد حال میکنم و صداها از جنس همین سینماست.

صداها روایت آپارتمانی است که در آن قتلی اتفاق میفتد و 3 طبقه این آپارتمان هریک به نوعی درگیر این قتل میشوند.نمیتوانم بگویم درگیر این قتل.شاید بهتر باشد بگویم درگیر زندگی پیچیده خود که صداها تنها درگیرترشان میکند.

فیلم از پایه و اساس به صدا مربوط است.صداهایی که ما آدمها هرروز دوروبر خود میشنویم شاید بی تفاوت از کنارشان بگذریم و شاید تا ابد درگیر آن صداها شویم...


 
پلهای مدیسون کانتی
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

زنی میان آشپزخانه در حرکت است.زنی خانه دار که تنهاست و دیده نمیشود.رویاهایش مرده و جوانیش  در گذر است.عشق را گم کرده است.زنانگیش را نادیده انگاشته اند.او را مادر و همسر میپندارند و نه یک زن.کسی به علایقش توجهی ندارد.از او تنها حضور فیزیکیش را میخواهند.کسی با روح او کاری ندارد.

مردی تنها و همیشه در سفر است.عکس میگیرد و با طبیعت زندگی میکند.یاد گرفته است که آدمها را دوست بدارد ولی دل نبندد.پا به جاده میان سالی گذاشته است. عشق ندیده است اما راهبه هم نیست.زنان را دوست دارد اما نه یک زن مشخصی را. زندگیش در جاده ها میگذرد.در رفتنها و دل کندنها.هیچ کس را ندارد...

یک خانه که تنها 4 روز از زندگیش در عشق غرق میشود.خانه ای که تا قبل از این 4 روز تنها نمایی از یک آشپزخانه و اطاق خواب است.خانه ای که مقبره رویاهای زن است.

یک جاده که عکاس را به زن میرساند.4 روز و 3 شب طی میشود و عشق لابلای میز و نیمکتهای آشپزخانه زاده میگردد.خانه تکانی میخورد.زن و مرد عاشق هم میشوند. زن عشق را در دلش مخفی میکند تا به خانواده خود آسیبی نرساند.مرد تنها میرود و تا آخر عمر عاشق باقی میماند.

اینجاست که فیلم "The Bridges of Madison County (پلهای مدیسون کانتی) اوج احساس را طی میکند.در سکانس نهایی که مرد عکاس زیر باران به زن آرزوهایش خیره میماند و زن که سوار بر ماشین شوهر مردد بین ماندن و رفتن در نهایت ماندن را انتخاب میکند در حالیکه دستش تا ابد بر دستگیره در ماشین باقی میماند و روحش در همان 4 روز عاشقانه منجمد میشود.و عکاس که پشت چراغ قرمز زیر باران میایستد به امیدی که زن سرانجام رفتن را برگزیند و زن ماندن را انتخاب میکند...و عشق آنها سالها به شکل عشقی 4 روزه پایدار میماند...

این فیلم با کارگردانی "کلینت ایستوود" و با بازی خود او به نقش مرد عکاس و "مریل استریپ" به نقش زن خانه دار یکی از فیلمهای جاودانه سینماست.فیلمی سرشار از عشق و احساس و خلوص و تنهایی.فیلمی که در سکانس نهایی با چاقو احساستان را ریش ریش میکند و دلتان را بدفرم به درد میاورد...

فیلم پلهای مدیسون به نظر من در ستایش عشق است و زن.و نشان میدهد که تمام عمر میرزد به تنها چندروز عاشق بودن.تمام عمر میرزد به اینکه تنها چندروز با کسی بودن که تنها نیمه گمشده آدمی است.و جدایی اگرچه دردناک است اما همین جدایی این عشق را اینگونه ابدی میکند.

برای آدمهای زیادی این اتفاق پیش میاید.اتفاق یافتن نیمه گمشده خود اما خیلی دیر... دیرتر از آنکه دیگر بتوان کاری کرد.پس شاید بهتر باشد مثل زن پلهای مدیسون کانتی - ماندن را به رفتن ترجیح داد و تا آخر عمر تنها با خاطره یک عشق زندگی کرد...

فیلم بسیار زیبا و تاثیرگزار است و بازیهای درخشانی دارد.دیدنش را همه جوره توصیه میکنم. 


 
لئون
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

یکی از تاثیرگزارترین فیلمهایی که تا بحال دیدم برمیگرده به سالهای دانشگاه.یادمه همون زمان فیلم رو چند بار با دقت تماشا کردم و هربار بیشتر از قبل شیفته فیلم شدم. بعدها شاید ۴ یا ۵ سال پیش دوباره این فیلم رو با محمدامین دوتایی تماشا کردیم و جزو معدود فیلمهایی شد که هردو سرش اتفاق نظر داشتیم(آخه سلیقه من و او معمولا در انتخاب فیلم یکی نیست). دیشب دوباره این فیلم به دستمون رسید و دوباره با هم نشستیم و یک دل سیر این فیلم رو تماشا کردیم و باز هم هر دو باهم در تمام لحظه های زیبای فیلم تحت تاثیر قرار گرفتیم و لذت بردیم. جالب بود که این فیلم هیچ وقت تازگی و جذابیتش را برای من از دست نمیدهد و با وجودی که دیگر تمام سکانسهای آن را از حفظ هستم باز هم هردفعه با اشتیاق کامل به سراغ آن میروم.

لئون را میگویم. فیلم "لئون" یا همان "حرفه ای" ساخته Luc Besson و با بازی شگفت انگیز Jean Reno در نقش تروریست حرفه ای و خونسرد ایتالیایی به نام لئون.

به جرات میتوان کسی را نام برد که شاید بهتر از "رنو" میتوانست این نقش به ظاهر خالی از احساس و در باطن مملو از حس انسانی را بازی کند.نقش جنایتکاری که در تمام طول فیلم دل مخاطب را جذب خود میکند تا جاییکه دوست داری این آدم بده فیلم همه را بکشد اما کشته نشود.

لئون مرد تنهای سرخورده ای است که به آمریکا مهاجرت کرده و درگیر شغل آدم کشی شده .مردی که قوانین زیادی در کارش دارد منجمله اینکه:هیچ زن و کودکی نباید کشته شوند...

این آدمکش حرفه ای که مثل آب خوردن قتل میکند و ککش هم نمیگزد اتفاقی با دختر بچه ١٢ ساله ای که همه خانواده اش را در یک درگیری مواد مخدر توسط پلیسها از دست داده آشنا میشود.دختر از لئون میخواهد انتقام مرگ خانواده اش را بگیرد و یا او را آموزش بدهد تا خودش با قاتلین خانواده اش درگیر شود.و اینگونه است که زندگی دختر بچه تنها با مرد تنهای فیلم گره میخورد.

فیلم سکانسهای بسیار زیبا و حسی ای داردومنجمله جاهاییکه لئون به تنها موجود زنده زندگیش یعنی یک گلدان سبز توجه خاصی نشان میدهد و جاییکه دختر سرانجام این گلدان را در خاک میکارد.سکانسی که دخترک عاشق لئون میشود و.......

ولی یک پارامتر دیگر هم وجود دارد که این فیلم را برای شما به یادماندنی میکند و آن هم موسیقی وحشتناک زیبای آن است کاری از "اریک سرا" با صدای جادویی "استینگ". احتمال اینکه این موسیقی رو شنیده باشید زیاده چون هم معروفه و خیلی خیلی زیبا و احساسی.اما اگه تاحالا نشنیدید حتما پیداش کنید و یه دل سیر ازش لذت ببرید. هم فیلم رو میگم و هم موسیقی به یادموندنیشو....خوش باشید! 

*فیلم محصول ١٩٩۴ هست که تاکنون جوایز زیادی رو هم کسب کرده. 


 
شاهزاده پارس
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

شاهزاده پارسی رو دیدم.همین....

میشه گفت فقط سرگرم کننده است و نه هیچ چیز بیشتر.ملغمه ای از افسانه و تاریخی تحریف شده  که به هیچ جور نمیشه سرهمش کرد.البته میدونم که کارگردان قصد نداشته یک واقعه تاریخی رو روی پرده بیاره و این فیلم پروژه سینمایی شده یک بازی کامپیوتری است اما برای ما که با تاریخ پارس آشنا هستیم دیدن این حجم از آشفتگی تاریخی و وقایع اشتباه جدا ناراحت کننده است.

کسی که دیدی از ایران نداشته باشه کلا با این فیلم قاطی میکنه چون به هیچ وجه معلوم نیست داره چه برهه ای از زمان را نشون میده از طرف دیگه طراحی صحنه تمام قصه هم ما رو به یاد مراکش و کشورهای آفریقایی یا عربی میندازه نه خاک باستانی ایران....

درسته که کارگردان مدعی شده این قصه واقعه تاریخی نیست و تنها از خیال نشات گرفته اما سوال وقتی مطرح میشه که چند پارامتر تاریخی ایرانی در فیلم به عناوین محتلف عنوان میشوند که به هیچ ترتیبی با هم هماهنگی ندارند.

١-داستان حول شخصی به نام "دستان" میگرده که اتفاقا در مسیر قصه عاشق شاهدختی "تهمینه" نام هم میشه.این آقا دستان خیلی هم پرزور و پهلوون صفت تشریف داره! خوب حالا من نه شما بگید یاد کی افتادید؟معلومه رستم دستان و تهمینه فردوسی....

٢- حالا رستم مال چه برهه زمانی هست؟ایران باستان یعنی چیزی حدود ٢٠٠٠ سال پیش اما دستان فیلم شاهزاده پارسی برمیگرده به قرن ششم از کجا فهمیدم از اینجا که....

٣-تهمینه خانم شاهدخت قلعه ای به نام الموت است.خوب همه میدونیم که قلعه الموت به قرن ۶ برمیگرده اما از کجا فهمیدم که داره راجع به قرن ۶ حرف میزنه از اونجایی که...

۴-حشاشیون هم در این فیلم دارن نقش آدم بدا رو بازی میکنند.حتما میدونین که حشاشیون کیا بودن...خوب من بهتون میگم...قلعه الموت در نزدیکی قزوین و در دوره حسن صباح یکی از معروفترین قلاع دست نیافتنی ایران بود.حسن صباح که با حکومت عربها در ایران سرناسازگاری داشت حکومت مستقل و قدرتمندی در الموت برای خود ساخته بود و از آنجا نیروهایی فدایی را آموزش میداد تا ماموریتهای سری او را انجام بدهند.این نیروهای فدایی سربازانی کارآزموده بودندکه تنها هدفشان خدمت به حسن صباح بود.حسن صباح هم این افراد را به ماموریتهای خطرناکی میفرستاد تا با حکومت اعراب بجنگند.از آنجایی که در آن دوره قلعه الموت یک بیمارستان مجهز هم بود و الموتیان در آن به تهیه داروهای گیاهی مختلف هم میپرداختند و حتی آن را به سرزمینهای دیگرصادر هم میکردند به الموتیان "حشاشین" هم میگفتند.البته حشاشین که ریشه در کلمه حشیش دارد به معنی ماده افیون نبود بلکه به معنی گیاه حشیش بود که در ساخت داروهایی از آن استفاده میشد.دشمنان حسن صباح میگفتند که الموتیان حشیش مصرف میکنند و قوای بدنی خارق العاده خود را اینگونه بدست میاورند.کلمه حشاشین بعدها در زبانهای دیگر به "اساسین" تبدیل شد.assasination که امروزه به معنی تروریست شناخته میشود هم از نام همان سربازان حشاشین گرفته شد....

برگردیم به فیلم.در فیلم شاهزاده پارسی آدم بدهای فیلم اساسین هستند که در قلعه الموت ساکنند و با رستم دستان !!!! میجنگند تا همین جا معلوم شد که چه آش بهم ریخته ای است این فیلم....

حالا بماند که در تاریخ واقعی ایران حشاشین نه تنها آدمهای خونخواری نبودند بلکه وطن پرستهای درجه یکی محسوب میشدند که در راه آرمانهای وطن پرستانه میجنگیدند.

خلاصه اینکه این آقایان هالیوودی را چه به ساختن فیلمی درباره امپراطوری عظیم پرشیا!

تنها نکته خوب فیلم در این است که حس ناسیونالیستی را تا حدی ارضا میکند و مثل فیلم ٣٠٠ نیست که تماما توهین به تاریخ ما باشد.

افسوس که در مملکت خودمان این امکان وجود ندارد تا اقتباسهایی از قصه های شاهنامه و افسانه های شاهان و شهرزاد قصه گو و کوروش و داریوش صورت بگیرد.تنها باید دلمان را به همین ملغه بی در وپیکر خوش کنیم که حداقل بخشی از شکوه تاریخ ما روی پرده های سینمای دنیا به نمایش درآورده است.افسوس!


 
عجمی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

"عجمی" به معنی بیگانه نام محله ای است در یافای اسراییل که یک ترکیب فرهنگی- ملیتی-مذهبی عجیب و غریب در آن زندگی میکنند.در این محله یهودیان اسراییلی-مسلمانان عرب اسراییلی-فلسطینیهایی که از قبل از جنگ ١٩۴٨در آنجا ساکن بوده اند و مسیحیان عرب همه در کنا رهم زندگی میکنند.عجمی ملقمه عجیبی از ترکیب فرهنگهاست.خصوصا فرهنگهایی که تا حدی در دشمنی با هم به سر میبرند.بالطبع این تضاد فرهنگی برخوردها و چالشهایی را به همراه میاورد.دشمنی قومی و دینی ایجاد فقر و تباهی میکند.آدمها به جان هم میفتند و بدون اینکه بدانند چرا همدیگر را مثله میکنند..

در عجمی زنده ماندن نعمتی خواهد بود که برای رسیدن به آن باید جنگید....

فیلم عجمی که محصول ٢٠٠٩ و به کارگردانی یک فلسطینی ساکن اسراییل به نام اسکندر قبطی و یک اسراییلی به نام یارون شانی ساخته شده است و نکته جالب هم در همین است که دو دشمن قومی مذهبی با دوستی و اتحاد فیلمی از مشکلات تضادهایشان ساخته اند.این فیلم محصول کشور اسراییل است اما نمیشود گفت که فیلمی اسراییلی است به نظر من عجمی فیلمی بین المللی است و ربطی به کشور اسراییل ندارد.در این فیلم سعی شده نشان داده شود که مردم فی نفسه با هم مشکل ندارند بلکه جو حاکم بر قومیت و مذهب آنهاست که ناخواسته آنها را به جان هم میندازد....

"عمر" یک عرب مسلمان اسراییلی سعی دارد خانواده اش را از جنگی قومیتی نجات دهد در همان حال هم عاشق یک دختر مسیحی میشود که به خاطر تفاوت دین نمیتواند با او ازدواج کند."مالک" یک مهاجر غیر قانونی فلسطینی است که سعی میکند با کارگری پول عمل جراحی مادر بیمارش را فراهم کند."داندو" یک پلیس یهودی اسراییلی است که به دنبال برادر گم شده اش میگردد و میفهمد که به دست فلسطینیها کشته شده است پس به دنبال انتقام به راه میفتد."بینجی" یک عرب مسلمان عاشق یک دختر یهودی میشود و از خانواده و دوستانش طرد میگردد....و الی آخر!

جنگ-کشتار-خون-جنایت...تنها به خاطر تفاوت مذهب...

کار ما انسانها به کجا کشیده است.جایی که عشق را در مسلخ مذهب سر میبریم. جاییکه خدا را پتکی میکنیم تا با آن بر سر هم نوع خود بکوبیم.جاییکه محمد و مسیح و موسی را در تقابل با یکدیگر قرار میدهیم تا خود را محق بدانیم برای آدم کشی.جاییکه تعالیم دینیمان را با خون و نفرت مینویسیم تا سینه به سینه به آیندگانمان منتقل کنیم.

خدایا چه آمده است بر سر بندگانت.بندگانی که تو خود فرمودی:از روحم بر آنها دمیدم!

*فیلم عجمی تا کنون برنده ١٣ جایزه بین المللی شده است.


 
ادوارد دست قیچی
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر کن که تو تاریکی از تو سایه یهو پرهیب یه مرد دیده بشه.مردی سرتا پا سیاه پوش با صورتی رنگ پریده که چند تا زخم کهنه که جای اونا گوشت اضافه آورده رو صورتشه. موهای مرد ژولیده و درهم تنیده است و دستهاش از جنس فلز سرده.با انگشتهایی دراز و بیقواره که مثل یک تیزی در تاریکی میدرخشه بعد صدای برخورد چندش آور فلز از تو دستاش شنیده میشه.حالا بگو چه حسی پیدا میکنی؟

ترس-وحشت-شوک-نفرت-تهوع و یا عشق.............

میتونم قسم بخورم که میتونی عاشقش بشی به یک شرط.به شرطی که اون موجود رو "تیم برتون" ساخته باشه.مردی از جنس افسانه های رازآلود.مردی از جنس خیال! و "جانی دپ" اونو بازی کنه.مردی از جنس زیبایی.مردی از جنس پرپرنده ها....

و این طور شد که یک شب زمستونی سالهای سال پیش من عاشق "ادوارد دست قیچی" شدم و تمام شب برای تنهایی او زار زدم وتا امروز عشق اونو تو دلم مثل یه راز نگهداشتم...

امشب یک بار دیگه اونو دیدم و دوباره عاشق پسرک رنگ پریده سیاه پوش عاشق با دستهایی از جنس قیچی شدم.پسرک تنهایی که عاشق محبت بود و در حسرت در آغوش کشیده شدن.در حسرت نوازش کردن.در حسرت زندگی کردن...

ادوارد دست قیچی محصول ١٩٩٠ به کارگردانی تیم برتون و بازی عجیب به یاد ماندنی جانی دپه.فیلم از تنهایی و عشق حرف میزنه.از شکوه حیوانی انسان! فیلم به قدری لطیف است که تا روزها و روزها ذهن شما را درگیر خود میکند و جانی دپ با آن صورت  خنثی به قدری در قالب یه آدمک دست ساز بشری فرورفته و به قدری با احساس آدم ور میره! که جز شیفتگی بی حد و حصر چیز دیگری برای تماشاگر باقی نمیگذارد.

ادوارد دست قیچی موجودی ساخته شده توسط یک دانشمند است که به جای هر انگشت یک قیچی دارد.دانشمندی که او را ساخته قبل از به پایان بردن او میمیرد و فرصت نمیکند تا دستهای انسانی او را بسازد.ادوارد برای سالها در قلعه تنهایی خود سر میکند تا سرانجام زنی از جنس عطوفت او را پیدا کرده و با خود به درون اجتماع انسانی میرد و نقطه آغاز فیلم هم از همینجاست.....

شاید بد نباشد بدانید که تیم برتون از همین فیلم توانست جانی دپ را کشف کند. کشفی که ٢٠ سال است این دو را به هم پیوند داده است.

این فیلم در جشنواره های مختلف تونسته نامزد ١٠ جایزه و برنده ۵ تای اونا بشه.

سعی کنید این فیلم رو ببینید و بگید که شما هم عاشق ادوارد تنهای قصه برتون میشید یا نه؟

این فیلم شما را لمس میکند کاری را که ادوارد نمیتواند!!


 
مرگ یزدگرد
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 شاید در آن دورانی که سوسن تسلیمی اوج شکوفاییش بود من بچه بودم و خیلی درک درستی از هنر خیره کننده او نداشتم همانقدرمیدانستم که نامش همیشه به احترام ادا میشود و زمانی که او از ایران رفت کسان زیادی با افسوس از رفتنش گفتند.تسلیمی را بعدها با باشو شناختم و در شگفت شدم از بازی عجیب و پرقدرت او.

اما بازهم خیلی به زوایای روح بازیگری او پی نبرده بودم و برایم کمی عجیب بود که طرفدارانی دارد که مدام او را به نوعی بهترین بازیگر زن ایران میدانند.

تا اینکه دیشب اتفاقی فیلم "مرگ یزدگرد" اثر "بهرام بیضایی" به دستم رسید و شگفت زده ام کرد.آنقدر در این اثر غرق شدم که نمیدانم آیا باید از شکوه بازی تسلیمی بگویم و یا از قدرت بی حد وحصر استاد در نوشتن اثر.اصلا نمیشود گفت این دیالوگهای قوی فیلم است که تو را اینگونه آشفته میکند و یا بازی بسیار باشکوه سوسن تسلیمی و مهدی هاشمی و یاسمن آرامی....

زمان از دست من دررفت.ندانستم چند ساعت است که این طور در تنهایی و سیاهی شب خیره شده ام به دیدن اثری باشکوه.اصلا بهتر است بگوییم نمایشنامه نه فیلم چون شکوه این فیلم همپای شکوه یک کار قوی صحنه ای است.

فیلم محصول ١٣۶١ است و چه حیف که در بد زمانه ای ساخته شد و چه خوب که در موقعی ساخته شد که سوسن تسلیمی توانست بدون حجاب در فیلم بازی کند چون گیسوان سیاه او که دورتادور صورت سرسخت و مجسمه گونه اش میریزد بیشتر به حس افسون کننده فیلم کمک میکند.اما شاید تنها همین پارامتر به ظاهر بی اهمیت باعث شد که سالها فیلم در حجاب بماند و جز یک بار بر پرده سینما ظاهر نشود...

تسلیمی هم انگار مثل خود فیلم متعلق به زمانش نبود.نمیدانم زود به دنیا آمد یا دیر.هرچه بود حیف بود و حیف شد.این بازیگر توانا انقدر ناملایمات در سینمای اوایل انقلاب دید تا سرانجام ترک دیار کرد.او را با آن چهره ساده -زن گونه-قوی و سرشار از احساس مقایسه کنید با بعضی هنرپیشگان زن بزک شده و اطواری این دوره و زمانه...

به هرحال بگذریم.

یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی قبل از حمله اعراب به ایران بود. کسی که در تیسفون میزیست بر فرش هزار نقش نگارستان گام برمیداشت.در شبستانهای جواهر نام با دو صد و یک زن ! زنبارگی میکرد و غافل از این بود که سپاه عرب در راه است و زمانی به خود آمد که دیگر ایران در مرز ویرانگی قرار گرفت....

یزدگرد به بیابان گریخت و به یک آسیاب پناهنده گشت و بعد به دست آسیابان کشته شد. اما کسی نفهمید که او به طمع زر شاه را کشت و یا به قصد انتقام مرگ و  قصه به پایان رسید و ما در تعلیق ماندیم که سرانجام یزدگرد به کجا رسید و چرا کشته شد...

در جایی از فیلم شاه میگوید:ملت هیچ گاه کشته نمیشوند.این شاه است که میمیرد . و زن آسیابان میگوید:و ملتی نو زاده میشود!

و در پایان فیلم زن آسیابان رو به سرداران شاه کشته شده میگوید:شما که با پرچم سفید به سراغ ما آمدید این بود داوری شما شاید آن سپاه تازی که با پرچم سیاه به سراغ ما میایند داوری بهتری کنند...


 
نویسندگان آزادی
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

شاید شما هم جزو اون دسته از آدما باشید که در طول زندگیتون معلمی داشته اید که روی شما و طرز فکر شما و زندگی شما تاثیر خاصی گذاشته باشه تا جاییکه سالها گذشته و هنوز شما جایی و بخشی از وجودتان را مدیون او هستید.

وقتی به گذشته برمیگردم لابلای خاطره هایی که از معلمام دارم چند تاییشون خیلی برام درخشنده هستند.دوست دارم اینجا فرصتی باشه تا ازشون حرف بزنم . گرچه شاید هیچ وقت دیگه نبینمشون و اونا هم هیچ وقت اینجا رو نخونند اما یه جوری دینم رو بهشون ادا کرده باشم.

از اون اولا شروع میکنم.دوم دبستان خانم رضوی مدرسه لواسانی .کسی که هنوز بعد از سالها وقتی کسی از علی و عشق به علی حرف میزنه منو یاد اون میندازه.واقعیتش اینه که ما کوچیک بودیم و حرفای اون بزرگ اما با همون کوچیکیمون یه جوری از علی برامون میگفت که ما رو با اون بزرگ مرد از همون بچگی آشنا کرد.یادم نمیره وقتی یه بار رفتم خونشون دیدم بالای سر در خونه نوشته: یا علی

بالای سرم نام تو را نقش نمودم             یعنی که سر من به فدای قدم توست!

نفر دومی که توی زندگی من تاثیر گذاشت خانم زهره نیکخو دبیر پرورشی مدرسه حضرت مریم بود.این زن مهربون و باحوصله کسی بود که باعث شد اولین نوشته من تو مجله منطقه چاپ بشه اولین جایزه نقش اول تاتر رو در منطقه بدست بیارم و اولین نفر تو استان تهران بشم در اجرای دکلمه خلیج فارس.بعد هم منو فرستاد اردوی رامسر تا از نزدیک بهترین تجربه دوران نوجوانیم رو داشته باشم.اون یه جوری منو با هنر آشنا کرد و استارت علائق من رو در زمینه کارهای هنری زد و از سمیرای خجالتی یک دختر پر شر وشور ساخت که تو همه فعالیتهای مدرسه نفر اول باشه.

نفر سوم و شاید بشه گفت عزیزترین معلمم خانم دالایی دبیر ادبیات دبیرستان ارشاد بود.به جرات میتونم بگم که استعداد من در زمینه نوشتن(اگه استعدادی باشه البته) را اون کشف کرد و پرورشش داد.وقتی با شور وعلاقه هرهفته منو میبرد جلوی کلاس تا موضوع اون هفته انشا رو بخونم.وقتی هر هفته ازم میخواست که شعر جدیدی حفظ کنم و برای بچه های کلاس بخونم وقتی هرهفته کلی تشویقم میکرد و منو با شاعر جدیدی آشنا میکرد یعنی اینکه اگه الان وبلاگی به نام "بیاتابرویم" دارم را باید مدیون او باشم...

حالا چی شد که یهو تصمیم گرفتم اینها رو بگم دیدن فیلم "نویسندگان آزادی" محصول ٢٠٠٧ و به کارگردانی  Richard LaGravenese است که چند روز پیش دیدم و خیلی برام تاثیر گزار بود.این فیلم قصه خانم معلم جوانی است که به عنوان اولین تجربه کاری اداره کلاس پردردسری را به عهده میگیره.کلاسی که دانش آموزاش همه مهاجرهای رنگین پوستی از سراسر دنیا هستند با یک عالمه مشکل ریز و درشت خانوادگی و اجتماعی. بچه های سرخورده ای که در جامعه تحقیر شده اند و به عنوان پس مانده های جامعه به آنها نگاه میشود.در ابتدا بچه ها در برابر این معلم جدید گارد دفاعی میگیرند اما به مرور با صبر و حوصله ای که او به خرج میدهد با معلم جدیدشان رفیق میشوند و اما خانم معلم که در این راه  همه زندگیش را قربانی بچه ها میکند...

جالب اینجاست که بدانید فیلم بر پایه قصه واقعی یک خانم معلم ساخته شده است و کتابی هم بر همین نام وجود دارد.پیشنهاد میکنم فیلم رو پیدا کرده و ببینید و اما پیشنهاد دوم و مهمترم این است که:

شما هم برای این پست کامنت بگذارید و نام معلمهایی که به نوعی بر شما و زندگیتان تاثیر داشته اند را بگویید شاید این طوری بتونیم یه کوچولو از اونا تشکر کنیم.


 
بینوش با طعم شکلات...
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

این روزها خبرهای داغ "کن" و "عباس" و "ژولیت" همه جا پیچیده و دیگه کمتر کسی هست که ندونه ژولیت بازیگر برنده کن امسال وقتی رفت جایزه اش رو بگیره چطور از پناهی نام برد.

اما الان نمیخوام این رو تحلیل کنم میخوام وقتی فیلم "رونوشت برابر اصل" کیارستمی رو دیدم حرفش رو بزنم.مقصود چیز دیگه ای هست.

چند سالای پیش بود که یه شب کتابی رو گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن شکلات نوشته  "ژوان هریس".یادمه یه شب سرد زمستونی از اون شبای سرد قدیمی تهرونی بود.تا گلو رفته بودم زیر لحاف پشم شیشه دوست داشتنیم و تا صبح یه نفس شکلات رو خوندم!یه نفس که نه.وسطاش چند بار رفتم آشپزخونه و شیر قهوه-شیر شکلات-نشکافه با چند تا بیسکوییت شکلاتی و کاکائو خوردم.همش از تاثیران مزه شیرین اون کتاب بود.اصلا تو بگو مگه میشه آدم بشینه و یه عالمه ورق کتاب رو بخونه که تو هر کلمه اش طعم جذاب شکلات جاریه اما به طرف یه تیکه کوچولوی شکلات هم نره؟

خلاصه سالها گذشت تا دیشب اتفاقی یک دوست فیلم شکلات رو بهم داد.منهم که خواب زده بودم رفتم ولو شدم رو کاناپه و یه بار دیگه با شیرینی شکلات عشق رو مزه کردم.گفتم عشق تا بگم فیلم شکلات تمامش براساس عشقه.عشق روابط آدمها-روابط پیچیده انسانی آدمهایی از دو فرهنگ مختلف.بینوش که در نقش یک زن فروشنده شکلات دیده میشه با دخترک خودش وارد دهکده ای در فرانسه میشه و یه مغازه کوچولوی شکلات فروشی راه میندازه.در ابتدا از سمت مردم روی خوشی نمیبینه اما کم کم با عشقی که بی ریا به آدمها میده اونهارو از چهارچوبهای دگم و بسته بیرون میکشه و بعد دهکده رو با فعل دوست داشتن آشتی میده.

فیلم شکلات محصول سال ٢٠٠٠ و به کارگردانی  Lasse Hallström است که در آن سالها توانست برنده ٨ جایزه و نامزد ٢٨ جایزه دیگر شود.

فیلم آروم-خوش طعم-شیرین و لذت بخشه و برای یک شب در سکوت و تنهایی خیلی میچسبه.و ژولیت بینوش مثل همیشه در این فیلم هم بازی روان . جذابی از خودش به جا گذاشته.ببینیدش و لذتش را ببرید.شکلات را باید دید و با چشم بلعید!


 
خوش آمدید
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

داستان مهاجرت و ترک وطن قصه ای است که این روزها زیاد شنیده میشود.قصه تلخی که خصوصا مردمان کشورهای این دور و بر! خوب با آن آشنا هستند.چه خانواده ای را میشناسید که این روزها کسی از عزیزان و دوستانش در خارج از این خاک نباشند و کسی دیگر هم در راه رفتن؟!

مهاجرت داستانهای زیادی به دنبال دارد.از فرار گرفته تا غم غربت از تحقیر گرفته تا تنهایی.گرچه هستند مهاجرانی که به گفته خودشان زندگی خوبی هم دارند اما ته دل آنها را هم اگر زیر و رو کنید دست آخر خواهید رسید به حس زنگارگرفته دوری از خاک وطن...دوری از دوستان ....دوری از خانواده و در یک کلام دوری از همه تعلقات....

حالا اینها که گفتم برمیگردد به مهاجران قانونی .اگر تمام این گرفتاریها را بگذاریم کنار گرفتاری ترس از دستگیر شدن مهاجران غیر قانونی آن وقت میشود فهمید آنها در چه جهنمی دست و پا میزنند.

فیلم "خوش آمدید" آخرین اثر "فیلیپ لیورت" کارگردان پرتغالی قصه همین آدمهاست. قصه درد و نداری و ترس و تنهایی.قصه مهاجرت غیر قانونی.

"بلال" پسرک ١٧ ساله کرد که به صورت غیر قانونی از عراق خارج شده است تا خود را به انگلیس برساند.جایی که دختر مورد علاقه اش به همراه خانواده به آنجا مهاجرت کرده است.دخترک در آستانه ازدواجی اجباری قرار داردو بلال خود را به آب و آتش زده تا به شمال فرانسه رسیده و حالا برای رسیدن به مقصد نهایی باید از کانال آبی دریای مانش بگذرد.حالا بلال در مقابل دریایی ایستاده که برای گذشتن از آن باید ساعتها در آبهای سرد شنا کند اما بلال شنا هم بلد نیست...

در پی آشنایی با یک مربی شنا و آموختن از او کم کم ارتباط عاطفی بین مرد مربی و پسرک عاشق شکل میگیرد.مرد که خود در عشق شکست خورده است تمام تلاشش را برای کمک به بلال انجام میدهد تا سرانجام.....

فیلم "welcome" توانسته ٨ جایزه ارزشمند بین المللی را از آن خود کند که یکی از آنها "خرس نقره ای فستیوال برلین ٢٠٠٩" است.فیلم ساده -روان-زیبا و عمیقا تاثیر گزار است.پیدایش کنید و ببینیدش و لذتش را ببرید.


 
طلا و مس
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سلام.همین حالا از دیدن فیلم "طلا و مس" ساخته آقای همایون اسعدیان به خانه آمده ام و دلم میخواهد این لحظه هایم را با شما قسمت کنم.

طلا و مس بیننده را راضی میکند از دیدنش و همین کافیست تا در وانفسای خرابی اوضاع سینمای ایران شما را بکشاند به دیدن پرده نقره ای....

فیلم روی نقطه حساسی ایستاده است.رورایتگر زندگی روحانی جوانی است که با زن و دو فرزند به تهران میاید تا از محضر یکی از اساتید حوضه مستفیذ شود.اما زندگی ساده و آرام او ناگهان با بیماری همسرش دگرگون میگردد.آنقدر دگرگون که این بار روحانی درس خوان قصه ما برای تامین خرج دوا و درمان همسر درس و مکتب را ول میکند و با بافتن قالی شروع به کسب درآمد میکند و تراژدی فیلم از همینجا آغاز میشود...

قصه آنقدر ساده و درعین حال شسته و رفته است که دلت نمیخواهد به پایان برسد.دلت میخواهد زمان بگذرد و ساعتها به پای دیدن عشق صمیمی آقا سید و زهرا ساداتش بنشینی و آرام آرام گریه کنی..این گریه از سر رومانتیک شدن نیست.این گریه از سر دردی است که در دلت میپیچد و تمام ٩٢ دقیقه رهایت نمیکند...

نکته مهم فیلم این است که قصه درگیر مذهبی شدن و سیاسی بازی نمیگردد تا هی آزارت دهد و هی ذهنت را به چالش بکشاند.قصه -قصه ما آدمهاست که این بار از دل زندگی آدمهای معمولی زندگی یک طلبه جوان روایت شده است.به همین سادگی و به همین ظرافت تو را با خود به عمق هستی میبرد و بعد آرام تو را بالا می آورد.اما غمی که با تو بالا میاید به سادگی رهایت نخواهد کرد.

بازی نگار جواهریان بسیار زیبا و درخور ستایش است.این دختر جوان به قدری باورپذیر در نقش زن ساده شهرستانی فرو رفته که به سختی میشود باور کرد او یک دختر امروزی تهرانی است.بقیه بازیگرها هم هریک توانسته اند به خوبی ایفای نقش کنند و کارگردان هم توانسته فیلم شسته رفته و دلچسبی برای ما بیافریند.گرچه فیلم بار غم زیادی دارد و شاید همین تلخی غم آن را در گیشه موفق نگرداند که امیدوارم چنین نشود که حقش نیست!

پیشنهاد من دیدن فیلم در اسرع وقت است.و نکته آخر اینکه سکانس آخر فیلم عجیب به فکر فرو میبردتان.روی جمله های آخر خوب تمرکز کنید.


 
تسویه حساب
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سلام خانم میلانی

سالها پیش که من یک دانشجوی یک لاقبای عاشق پیشه بودم و تازه ادعای روشنفکریم گل کرده بود و تند تند کتاب میخواندم و بحثهای داغ میکردم با "نیمه پنهان" شما را شناختم و ماه ها با این فیلم زندگی کردم.بعد ترها "دوزن " هم آمد در کنار نیمه پنهان تا من بیشتر و بیشتر عاشق شما بشوم.سالها گذشت و من هر بار به شوق یافتن نیمه پنهان دیگری به دیدن فیلمهای شما شتافتم...

من هرسال وقتی اسم شما را بر پرده نقره ای میبینم امیدوارانه فکر میکنم شایداین فیلم  یک نیمه پنهان دیگر از شما باشد. تا اینکه همین چند شب پیش "تسویه حساب " رادیدم و دیگر فکر نکنم در پی هیچ "نیمه پنهانی" از شما بگردم!

خانم میلانی عزیز...

زن در کشور ما قصه های زیادی برای گفتن دارد.زن درد دارد.زن درد میبیند.زن دیده نمیشود.زن زیر پا له میشود.زن حقوقش ضایع میگردد.اما مقصر همه این مشکلات مردها نیستند.من اینجا به عنوان یک زن که خودم درد دارم و دردمندان زیادی را دوروبرم میشناسم میگویم که مشکل ما خیلی عمیق تر از این است که ما تنها مردها را مقصر اصلی ماجرا بدانیم. مشکل ما ریشه در فرهنگ ما دارد.ریشه در تعصبات اشتباه مذهبی ما دارد.ریشه قدیمی و محکمی که متاسفانه به خاطر سیاستهای جاری کشور روز به روز هم عمیق تر میشود.

خیلی ناجوانمردانه است که ما زنها بنشینیم روی صندلیهای سینما و فحش را بکشیم به جان مردها و اینگونه دلمان را خنک کنیم.اصلا با این کارها مشکلی حل نمیشود بلکه مشکلی هم بر مشکلات زنها اضافه میشود.اگر قصد شما تنها توهین به آقایان است که خوب هیچ....اما اگر قصدتان اصلاح نوع برخورد با جنس زن است این راهش نیست.

راستش را بگویم اینکه ما مردها را دست بسته روی صندلی گذاشته و با مشت و لگد به جانشان بیفتیم و هرچه از دهانمان درمیاید به آنها بگوییم تنها یک روش لمپنی است و دور از شان آدمی....

خانم میلانی من به جای همه مردهای توی سالن سینما خشمگین شده ام از نوع نگاهتان و نوع برخوردتان و نوع دیالوگهای فیلمتان....اینکه ٢ ساعت نشستم رو به پرده سینمایی که از هر ۴ دیالوگش ٣ تای آن مردها را حیوانات کثیف نامید شرمنده شدم...

من به عنوان یک زن -به عنوان زنی که مادرش زیر شدیدترین تبعیضهای مردانه له شد- فریاد میزنم که :روش اصلاحی شما اصلا روشی روشن فکرانه و انسانی نیست.بارها شده است که خود من از ظلمی که بر زنان رفته سخن گفته ام و به هیچ عنوان هم منکر این نیستم که در جامعه ای مردسالار زندگی میکنم اما باز هم تاکید من بر این است که با فحش و ناسزا حق هیچ زنی بازستانده نمیشود.

بیایید به جای اینکه  همه مردها را متهم کنیم ببینیم ریشه درد در کجاست.بعد به دنبال راه حل باشیم و فرهنگ سازی کنیم.زدن برچسبهای غیر اخلاقی بر تمام مردان یک جامعه مشکلی را از هیچ زنی حل نمیکند.هیچ زن روشن فکری هم فکر نمیکند که تمام مردها موجودات نفرت انگیزی هستند.این نوع نگاه خودش زاییده یک فکر بیمار است.

ما مردهایی هم داریم که تاریخ ایران به وجود آنها میبالد.مردهایی که یک تنه بار سنگین خانواده را به دوش میکشند. مردهایی که یک تنه چون کوهی استوار تکیه گاه زنانشان هستند.مردهایی که مردند!

*و نکته آخر:تنها مرد مثبت فیلم شما شوهرتان بود میشود بگویید چرا؟؟؟؟؟؟

دیگر دلم نمیخواهد به دنبال نیمه پنهانی از شما باشم.خدانگهدار خانم تهمینه میلانی.


 
آواتار
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

امشب بالاخره "آواتار" را دیدیم.زیاد از دیدنش طفره رفته بودم.راستش تمام تصورم از این فیلم یک ژانر علمی تخیلی بیمزه بود که من هم اصولا با این نوع از فیلمها حال نمیکنم. اما بعد از دیدن آواتار تمام ذهنیتم از هم پاشید.حالا من هم یک "آواتاریست!" هستم...

آواتار جدا از همه جلوه های ویژه میخکوب کننده اش قصه روانی دارد که آنرا در کنار دود و آتش تلطیف میکند.قصه ای که آدمهای امروز را به فکر میبرد تا جایی که میندیشیم چقدر دور شده ایم از انسانیت...

قصه -قصه تجاوز است و طمع.کار همیشه بشر که به قصد قدرت و ثروت دست درازی میکند و به نابودی هرچه که سر راه رسیدن به خواسته هایش باشد برمیخیزد.آواتار قصه ای در آینده آدمهاست.زمانی که دیگر زمین برای تصاحب تمام شده و این بار نوبت به سیاره های دیگر رسیده است.و این بار ما آدمها سروقت موجودات کرات دیگر رفته ایم و آنها را از خانه و کاشانه خود بیرون رانده ایم(گرچه بعید به نظر نمیرسد که این روند خونخواهی ما آدمها یک روز به چنین جاهایی هم برسد)

کامرون ده سال پیش به فکر این پروژه بود که با امکانات آن زمان تولیدش امکان پذیر نبود. جدای از جلوه های ویژه فیلم و خلاقیت فول العاده کامرون درخلق موجودات فرازمینی و آفرینش دنیاهایی دیگر چیز دیگری هم بود که مرا بیشتر جذب کرد و آن هم خود قصه بود.

نمیدانم شما هم موافقید با این نظریه که ما آدمها داریم روز به روز بیشتر از طبیعت فاصله میگیریم یا نه؟؟؟ در یکی از کلاسهایی که با آقای مهدوی(پدر یوگای ایران) داشتیم او برایمان از همین مساله میگفت.ما آدمها در قدیم که بیشتر و بیشتر با طبیعت عجین بودیم تواناییهای بیشتری هم داشتیم به مرور که زندگیهای ما ماشینی شد تغذیه ما تغییر کرد ارتباطاتمان عوض شد به تدریج حواس پنجگانه مان هم ضعیف و ضعیف تر گشت. انسانهای پیشین بیشتر با طبیعت در ارتباط بودند.هوا را میفهمیدند.برگ را لمس میکردند.با حیوانات گفتگو و با آب زندگی میکردند و همین است که انسان امروز دارد از دست میدهدش.نوع غذای ما ارتباط ما و کلا زندگی انسان امروز او را روز به روز دارد ضعیف تر میکند حالا دیگر یک پشه ما را از پا درمیاورد...

در آواتار از همین ارتباط با طبیعت استفاده میشود.جاییکه میبینیم برای رسیدن به قدرت باید با انرژیهای محیط همسو شد.با درخت و گل و آب پیوند برقرار کرد و تسلیم خواسته طبیعت شد.آن وقت با یک اعتقاد بزرگ -خیلی بزرگ- با یک ایمان قوی-خیلی قوی- هر نشدنی را به شدنی میتوان تبدیل کرد.

آواتار زیباست.ببینیدش و لذتش را ببرید.


 
la mome
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، موسیقی

شاید شما هم مثل من صدای "ادیس پیاف" را از صفحه ها یا نوارهای قدیمی خانوادگی شنیده و لحظه هایی را با آوای جادویی او سپری کرده باشید بدون اینکه اصلا نام این خواننده را بدانید.

من هم با تا همین امشب نمیدانستم این آوای جادویی که هرازگاهی لابلای old song های پدرم شنیده میشود کیست.تا اینکه امشب اتفاقی فیلمی به نام la mome که در واقع زندگینامه ادیس پیاف است را دیدم.فیلم که بلژیکی و محصول ٢٠٠٧ است ٢ جایزه اسکار هم بدست آورده است و همین مشتاقم کرد تا ندانسته و نشناخته به سراغش بروم.

ادیس پیاف خواننده فرانسوی زبان سالهای ٣٠ تا ۶٠ میلادی اروپاست که از فقر و خیابانهای پاریس کشف شد.او که فرزند مادری خواننده و پدری بند باز بود در کودکی به مادربزرگش سپرده شد . بعدها در اوایل سنین جوانی به خواندن در خیابانها پرداخت و در همانجا هم بود که توسط مردی کشف  و به سالنهای شیک موسیقی پاریس کشیده شد.ادیس بعدها در زندگی لطمه های احساسی زیادی خورد و در فراز و نشیب روزگار با ضعف رو به الکل و مورفین آورد و همین باعث شد تا سلامت روح  و جسمش را از دست بدهد و  سرانجام در سن ۴٧ سالگی در فقر و نداری چشم از جهان فرو بست. اما عشق به هنر و شعر و صحنه را تا لحظه آخر هم با خود به همراه داشت.

صدای ادیس پیاف صدایی جادویی بود که قدرت جذب مخاطب را تا به امروز کاملا حفظ کرده است.کافیست یک بار به یکی از آهنگهای قدیمی او گوش دهید تا در میان طرفداران او قرار بگیرید.در این فیلم که تقریبا موزیکال است میتوانید ساعتی را به شنیدن بهترینهای ادیس با پس زمینه های زیبای پاریسی بگذرانید و لذت ببرید.

راستی کسی هست که ترجمه این دو جمله فرانسوی را بداند؟

 La vie en rose و la mome


 
تسخیر ناپذیر
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

زمانیکه نلسون ماندلا پس از سالها اسارت در جزیره روبن سرانجام آزاد شده و به عنوان رییس جمهور محبوب سیاهان کشورش انخاب میشود ترس عظیمی در دل سفیدهای آفریقا میفتد که او آمده برای انتقام.آپارتاید تازه برداشته شده اما چالشهای عمیق دشمنی سفید و سیاه در آفریقای جنوبی هنوز پابرجاست.حالا ماندلا آمده تا به عنوان اولین گام اتحاد بین سفید و سیاه را برقرار کند.و این دوره زمانی مقارن شده با برگزاری مسابقات جهانی راگبی در آفریقای جنوبی و تیمی نه چندان درخشان که در کشاکش مشکلات آن دوره آفریقای حنوبی ضعیف و ضعیف تر گشته است.ماندلا از همین فرصت استفاده میکند تا با بالا بردن روحیه وطن پرستی و حس قوی ورزشی مردم را به یک اتحاد برساند و تیم شکست خورده راگبی کشورش را قهرمان جهان کند ....

این نوشته ها شما را به فکر نمیبرد؟به یاد یک داستان آشنا نمیفتید.؟ به یاد یک تیمم ملی ضغیف و شکس خورده نمیفتید که در بازی سیاستمداران له شد!!!؟؟؟ درست برخلاف تیم راگبی آفریفای جنوبی/// دلتان آتش نمیگیرد؟ نمیسوزد وقتی یاد آن تیم ملی میفتید که چون گوشت قربانی بین سیاست پیشگان تکه تکه شد!!!! چون ما ماندلایی نداشتیم!

فیلم را ببینید .یقین دارم شما هم در لحظه های بازی فینال مثل من اشک در چشمهایتان جمع میشود و به یاد همه آن شور و شوق مثبتی خواهید افتاد که در بهار ٧۶ تمام کشور و ملت ایران را فرا گرفت.به یاد آن مسابقه تاریخی و شادی تکرار نشدنی مردم عزیز ایرانی...حیف چه روزهایی داشتیم!!!

*تسخیر ناپذیر فیلم جدید کلینت ایستوود یکی از شانسهای اسکار است خصوصا با بازی بسیار حسی و قوی موگان فریمن در نقش ابرمرد تاریخ آفریقای جنوبی-نلسون ماندلای کبیر!!!

جالب است بدانید که خود ماندلا فریمن را برای ایفای نقش  خود برگزیده است.فیلم کاملا واقعی است و براساس یک کتاب ساخته شده است.در جایی ایستوود گفته است: این بهترین بزرگداشتی است که می توان برای سیاستمدار و مرد بزرگی چون نلسون ماندلا برگزار کرد.کسی که از جذابیت های ورزش برای گرد هم آوری و اتحاد یک کشور استفاده کرد.فیلم "تسخیر ناپذیر" نشانگر آن است که نلسون ماندلا ذهن بسیار خلاقی دارد.


 
شیرین
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

"لعنت بر این بازی مردانه که عشق نام دارد!"

حتما تا بحال سروصدای فیلم "شیرین" اثر کیارستمی را شنیده اید.فیلمی که بازخوردهای متفاوتی بین تماشاگرانش داشت.عده ای را چون من مسحور هنر خلاقانه کارگردان بزرگش کرد و عده ای دیگر را هم پلاکارد به دست در جشنواره ونیز ناراضی و عصبانی به فریاد کشید که:پول ما را پس بدهید.(بعد از دیدن فیلم)

من اینجا نمیخواهم چشم بسته به تعریف شیرین بنشینم میخواهم از فیلم حرف بزنم و شما را به قضاوت آن وادار کنم.

شیرین روایت قصه کهن ایرانی "خسرو و شیرین" نظامی گنجوی است که به شکلی امروزی تر بازنویسی شده و توسط گویندگان بسیار خوش صدای رادیو به شکل یک نمایشنامه رادیویی بازخوانی شده است.اما آنچه شما میبینید نمایش خسرو و شیرین نیست.شما تنها صدای این نمایش رادیویی را میشنوید.آنچه میبینید سکانسهای صورت ٩٠ زن هنرپیشه ایرانی است که روی صندلیهای یک سالن سینما نشسته اند و دارند نمایش را تماشا میکنند.شما تنها چیزی که میبینید عکس العمل این زنان به بخشهای مختلف قصه است...

تا همینجایش هم ماجرا جالب به نظر میرسد اما زمانی جالبتر میشود که پشت پرده ماجرا را بدانید.قضیه از این قرار است که قصه خسرو و شیرین بعدها به تصاویر این زنان افزوده شده است.درواقع کیارستمی این زنان را تک تک و یا چند تا چند تا به استادیوی خانگی خود دعوت کرده و آنها را مقابل یک پرده سفید قرار میدهد و در سکوت محض از آنها میخواهد در عرض چند دقیقه زندگی خود را بر روی این پرده مرور کنند.آنچه ما از عکس العمل آنها میبینیم در واقع حالاتی است که آنها هنگام به یادآوری خاطرات خود دچارش شده اند.مثل لحظه هایی که میخندند و یا میگریند.

و اینجاست که هنر کارگردان خودش را نشان میدهد که چگونه این تصاویر را روی صحنه های نمایشنامه قرار داده است.طوری که شما تصور میکنید این حالتها هنگام دیدن یک نمایش یا یک فیلم بروز کرده اند.

و اینجاست که به احترام خلاقیت این کارگردان بزرگ سکوت میکنیم و خدا را شکر میکنیم که هنوز کیارستمی نامی هست که بین "آقای هفت رنگ" و "هوو" و "خروس جنگی" و چه و چه برایمان از "شیرین" حرف بزند.

قصه شیرین به نظر من مرثیه ای برای تمام زنان است.زنانی که در پستوی خاطره هایش ردی از یک مرد دیده میشود.مردی که لحظه های خنده و گریه آنها را ساخته است.مردی که شیرینی عشق و تلخی فراق را به آنها چشانده است.مردی که به آنها بازی ناجوانمردانه عاشقی را آموخته است و در آخر:

"لعنت بر این بازی مردانه که عشق نام دارد!"

*وجود جولیت بینوش با آن شال ایرانی و بدون ذره ای آرایش لابلای زنهای رنگ آمیزی شده ایرانی که در کرم پودر و روژ و سایه تبدیل به عروسکهای خیمه شب بازی شده بودند دیدنی است.هنرپیشگان ایرانی که متاسفانه بر چهره بیشترشان رد انواع و اقسام جراحیهای زیبایی و پلاستیک صورت به طرز وحشتناکی در ذوق میزند.و بینوش بی آرایش ساده و بی شیله پیله بین آنها انگار موجود غریبه ای است که از سیاره دیگری آمده است.حیف و صد حیف که معیار زیبایی بین ما ایرانیها تا چه حد تنزل یافته است. دیگر زیبایی برای ما خلاصه شده در لبهای ورقلمبیده چندش آوری که از شدت تصنعی بودن حال آدم را به هم میزنند.خدایا به کجا چنین شتابان!!!!؟؟؟؟؟؟؟

*البته استثناهای سینمای ایران چون ترانه و گلشیفته و یکی دو نفر دیگر را نمیگویم ها...


 
خاکسترهای کوچک
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

دروغ چرا! اولین بار با "سالوادور دالی" در جزیره کیش آشنا شدم.وقتی که در پارک دولفینها مربی یک دولفین کوچک او را -که میتوانست با دهانش قلم مو را بگیرد و نقاشی کند -"سالی" نامید.تا من نامطلع بفهمم سالی از نام دالی آمده.سالوادور دالی نقاش سورئال که یکی از معروفترین نقاشان جنجالی قرن پیش اسپانیا بودبعد ها نقاشی های او را در یک روز ابری بسیار گرفته در کنار رود تایمز برای اولین بار دیدم و باز هم دروغ چرا! بیشتر از نقاشیها جذب سبیل قیطانیش شدم.

سالوادور دالی در یک خانواده متوسط اسپانیایی بدنیا آمد و با تشویقهای مادرش به نقاشی رو آورد.بعد ها به مادرید رفت و در مدرسه هنرهای زیبا ثبت نام کرد.و همانجا بود که با "لورکا" و "لوییس بونوئل" آشنا شد.آشنایی عمیقی که بر تمام زندگیش سایه انداخت.

" لورکا" را با چهره اش میشناختم و با یکی دو تا شعر که این ور و آن ور از او خوانده بودم.چهره اش مرا میترساند.نمیدانم چرا اما یک جوری وهم انگیز بود برایم. میدانستم که او شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ اسپانیایی است و شاملو شعرهایش را ترجمه کرده است.

"فدریکو گارسیا لورکا" در اسپانیا و در خانواده ای نیمه مرفه بدنیا آمد.تا ۴ سالگی فلج بود و کودکی در خود فرو رفته.بعد از بهبودی به نواختن پیانو روی آورد و بسیار پیشرفت کرد.در همان دوران تحت تاثیر محیط زندگیش یا افسانه ها و شعرهای کولین اسپانیایی آشنا شد و شروع به نوشته کرد.بعدها به مدرسه هنرهای عالی مادرید رفت و همانجا با "سالوادور دالی" و "لوییس بونوئل" آشنا شد.آشنایی عمیقی که بر تمام زندگیش سایه انداخت.

"لوییس بونوئل" را تنها به نام میشناختم و هیچ فیلمی از او ندیده بودم و برای اولین بار با او همین دیروز آشنا شدم.

حتما تا اینجای کار فهمیدید که "دالی" -"لورکا" و "بونوئل" هر سه با هم در مادرید همکلاس بودند و دوستان صمیمی.و این دوستی تا سالها بر کار و زندگی آنها تاثیر عمیقی گذاشت.بعد ها دالی و لوییس به پاریس رفتند و حیات هنری خود را در آنجا ادامه دادند اما لورکا که به شدت پایبند کشورش و نگران وضع آشفته سیاسی آن بود در اسپانیا ماندگار شد.بعد ها لورکا را به جرم مخالفت با فاشیست در "گرانادا" محل زندگیش مخفیانه تیرباران کردند.

سالوادور دالی سالهای سال بعد در دفتر خاطراتش پرده از یک راز بزرگ برداشت. او اعتراف کرد که بین خودش و لورکا یک ارتباط بسیار عاشقانه وجود داشته که شاید هم علت تیرباران او مخالفان نظام همجنس گرایی در اسپانیا باشد.

به هرحال همه اینهایی که گفتم را اگر میخواهید در ٢ ساعت خلاصه شده ببینید بروید سراغ فیلم "خاکسترهای کوچک" که محصول ٢٠٠٩  است و به حلقه زندگی این ٣ تن و ارتباطشان با هم میپردازد.(اعتراف میکنم که با دانستن ارتباط عاشقانه دالی و لورکا به شدت شگفت زده شدم)

راستش قیافه لورکا در این فیلم به چشم خواهر برادری!!!!!‌خیلی جذاب تر از قیافه واقعیش هست.تا جاییکه ته تنها ترسی  ایجاد نمیکند بلکه آدم را مجذوب هم میکند.خلاصه این فیلم را ببینید و فکر کنم بدتان نیاید.حداقل با زندگی این ٣ نفر تا حدی آشنایتان میکند و این جالب است.

شعری از لورکا با ترجمه شاملو:

آموزگار:
"کدام دختر است
که شو می‌کند به باد؟ "
کودک:
"دختر همهٔ هوس‌ها. "
آموزگار:
"باد، به‌اش
چشم روشنی چه می‌دهد؟ "
کودک:
"دستهٔ ورق‌های بازی
و گردبادهای طلائی را. "
آموزگار:
"دختر در عوض
به او چه می‌دهد؟ "
کودک:
"دلکِ بی‌شیله پیله‌اش را. "
آموزگار:
"دخترک
اسمش چیست؟ "
کودک:
"اسمش دیگر از اسرار است! "
یکی از نقاشیهای معروف سالوادور سالی
نمایی از فیلم "سگ اندولوسی" ساخته مشترک لوییس بونوئل و سالوادور سالی

 
چند کیلو خرما برای مراسم تدفین
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

آقای سالور سلام.انشالله خوب و خوش باشید تا مارا باز هم اینگونه مسخ کنید.

حال ما هم خوب است و هم بد.خوبیم که ٢ ساعت تمام نشستیم و کیف کردیم و غوطه ور شدیم در حس ناب عاشق شدن و هی حس ایرانی بودنمان قلمبه شد که دیدید ما هم کارگردانی داریم از شما آن ور آبیها بهتر! کیف کردید که کارگردان ما پوز شما را به زمین کوبید...

و بدیم که چرا مجبوریم در تلویزیون چند در چندمان شاهکار شما را ببینیم و افسوس بخوریم که چرا در تاریکی سالن سینما و مقابل پرده نقره ای نیستیم تا به احترام شما بلند شویم و چند دقیقه هی دست بزنیم برایتان...

و حالا با این عذاب وجدانمان چه کنیم که اصلا شما راضی هستید ما اینگونه فیلمتان را ببینیم یا نه.آخر چکنیم پس ؟اگر به انتظار اکران آن بشینیم په کسی میداند چند سال باید صبر کنیم و آیا اصلا روزی بالاخره فیلم شما به اکران در میاید یا نه...

به خدا ما هم راضی نیستیم اینگونه و بی هیچ پرداخت پولی در خانه مان لم بدهیم و هی کیف کنیم از دیدن هنر ناب شما.

آقای سالور ما را میبخشید؟

چند ساعت است که از دیدن فیلم "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" میگذرد و من همچنان مبهوت مانده ام با این موضوع ناب و بازیهای ساده و فیلمی به غایت تاثیر گزار. تا حدی که فکر کنم ذهنم برای روزها و روزها درگیر بماند با مفهوم تنهایی بشر و عشق و سادگی...

این فیلم که محصول ١٣٨۴ سامان سالور است چند سالی است که در بند اجازه از ارشاد گیر افتاده است.منکه نفهمیدم علت مجوز ندادن به این فیلم شاهکار چیست. نه حرف سیاسی میزند نه خلاف شرع و قانون و نه کاری با عفت عمومی و این چیزها دارد.تنها خلاصه میشود در قصه تنهایی ما آدمها و حسرتهای انبار شده در دلها و عاشقی و زندگی بر باد رفته ...

فیلم حکایت ٣ مرد است و زندگی هریک از آنها.یکی در تنهاییش عاشق جسدزنی  است در زیر برف و نگران از درآمدن آفتاب و آب شده برف و نابودی جسد...دیگری درگیر نوشتن نامه های عاشقانه برای زنی است در آن سوی گردنه های پربرف و آن دیگری پستچی تنهایی است که باید این نامه ها را برساند به آن زن و خودش درگیر عشقی دیگر...

در این فیلم به غیر از محسن نامجو که در نقش پستچی ظاهر میشودنتوانستم بقیه هنرپیشه ها را بشناسم اما به جرات میگویم که هر یک بهتر از دیگری توانسته اند در این فیلم ساده سیاه و سفید بی شیله و پیله بازی کنند و تو را باخود به عمق سرما و غم تنهایی آدمها بکشانند.فیلم به شدت با لایه های احساست بازی میکند و تو را به فکر فرو میبرد.انقدر که دلت در آخر برای منفی ترین آدم فیلم هم میسوزد و آتش میگیرد.برای تمام تنهایی که آن را با یک جسد پر کرده است.جسدی که سرانجام در نعش کشی گذاشته شده و به گورستان میرود.

این فیلم توانسته است برنده جایزه بهترین فیلم جشنوارهNantes (چشنواره نانت که در فرانسه بین سه قاره آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین برگزار می شود) و یوزپلنگ طلایی از جشنواره لوکارنو بشود.در یکی از سایتها خواندم که سامان سالور در یکی از مصاحبه هایش گفته:

" تنها به راضی ‌بودن مخاطب ایرانی می‌اندیشم، اما مخاطبان ما اجازه دیدن این فیلم‌ها را ندارند و تنها فرصت دیده‌شدن این فیلم‌ها شرکت در جشنواره‌هاست. البته زمانی که این فیلم را می‌ساختم تصور نمی‌کردم حتی به جشنواره‌ دارقوز‌آباد دعوت شود، همین‌ فیلم که حتی یک ریال از سینمای ایران کمک نگرفته و دریک سالن هم اکران نشده، در جشنواره لوکارنو آبروی سینمای ایران را خرید."

هفت‌هزار تماشاگر بعد از اکران آن ایستادند و سینمای ایران را تشویق کردند.


 
تنها 2 بار زندگی میکنیم
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

اولین بار که نام فیلم "تنها دو بار زندگی میکنیم" را شنیدم از محمد امین عابدین بود که پیشنهاد دیدنش را به من کرد.بعد از طریق مجله چلچراغ نقد چند صفحه ای آن را خواندم و مشتاقتر شدم تا اینکه دیشب به اتفاق دوستان به سینما پردیس ملت رفتیم و فیلم را دیدیم.برای مدتها بود که در سینمای خودمان اینطور محو پرده نقره ای نشده بودم.شاید بتوان گفت از "درباره الی" تا این فیلم...

فیلم اصلا در ژانر سرگرم کننده و بازاری نیست.هنرپیشه های نسبتا ناشناخته آن بی هیچ زرق و برق سینمایی و هیچ ادا و افه روشنفکری ساده و صمیمی جلوی دوربین فیلم برداری رفته اند.

 فضای خاکستری و آبی سردی بر صحنه های فیلم حاکم است.از زیباییهای بصری و جلوه های رنگی سینمایی خبری نیست.فیلم با صحنه سفیدی مطلق برف شروع شده و در سفیدی مطلق برف به پایان میرسد.

بازیگر اول آن یک فرد کاملا غیرحرفه ای است.کسی که کارگردان آن را به طور اتفاقی از خیابان پیدا کرده و چهره اش را مناسب این نقش یافته و پس از گرفتن تست آن را انتخاب کرده است.چهره ای کاملا درد کشیده که در تمام زوایای پوست تنش احساس همدردی را برمی انگیزد.

موضوع فیلم از زور سادگی پیچیده شده است.قصه مردی است که جوانیش را با حسرت گذشته از دست داده است.حالا به آخر خط رسیده و میخواهد از تمام کسانی که مسبب بدبختیهای او بوده اند انتقام گرفته و سپس خود را از بین ببرد.

نیمه اول فیلم در حسرت از دست دادن زندگیش طی میشود.در نیمه دوم او با عشق آشنا شده و کم کم زندگی شکل دیگری برایش میگیرد.حالا میخواهد یک بار دیگر زندگی کند.برای دومین بار بدون حسرت گذشته...

در این مسیر دختری از جنس قصه ها با او روبرو میشود.کسی که مثل شازده کوچولوی قصه "دوسنت پری" از یک جای دور آمده تا او را اهلی کند.به او عشق را نشان دهد و بعد پر بکشد به جزیره قصه ها.

فیلم بین واقعیت و حقیقت دست و پا میزند.مدام در یک ذهن سیال میچرخد و تو را با خود به اینسو و آن سو میکشاند.و بعد در آخر ناگهان رهایت میکند تا در گیجی ٢ ساعت چرخیدن گم شوی و در اندیشه زندگی جاری.

یکی از قوتهای فیلم موسیقی آن است که استاد حسین علیزاده آن را تنظیم کرده و به نهایت با صحنه های رویازده فیلم همگون است.

*پیشنهاد سرآشپز دیدن فیلم در اسرع وقت است.خوش باشید!


 
فیلم پری-فرنی و زویی
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

 

نمیدونم یادتون میاد سالهای پیش فیلم پری داریوش مهرجویی را یا نه؟ در آن زمان من بچه دبیرستانی بودم که این فیلم رو برای اولین بار دیدم.یادم میاد من و لیلا صحرایی با همان سن و سال نسبتا کممان کلی نشستیم و راجع به این فیلم بحث و تبادل نظر کردیم.لیلا رو دقیق یادم نمیاد تا چه حد به فیلم نزدیک شده بود اما خودم اصلا حس خوبی پیدا نکرده بودم.خوب طبیعتا شاید بخشی از این حس برمیگشت به سن من و تجربه کمی که از فلسفه و مذهب داشتم.سالها بعد دوباره فیلم  را دیدم بهتر درکش کردم اما باز هم برای من جزو بهترینهایم قرار نگرفت.

آن زمانها چیزهایی شنیده بودم از درگیری داریوش مهرجویی و "دی جی سالینجر" نویسنده کتاب "فرنی و زویی".مهرجویی مدعی بود که این فیلم بر اساس اقتباس آزادی از این رمان ساخته شده است.از آنجایی که در ایران قانون کپی رایت رعایت نمیشود بنابراین مهرجویی نویسنده کتاب را در جریان کار خود نگذاشته و هیچ کسب اجازه ای هم نکرده بود.خوب طبیعی است که وقتی سلینجر به طور اتفاقی در جشنواره نیویورک پوستر فیلم پری را میبیند که در حاشیه آن این جمله نوشته شده: "این اثر برداشت ازاد از فرنی و زویی است"....کپ میکند.عصبانی میشود و به دیدن فیلم میرود.عصبانیتش بیشتر میشود وقتی میبیند فیلم ملغمه بی درو پیکری از فرنی و زویی است.سلینجر توسط وکیلش شکایت میکند از مهرجویی.مهرجویی مدعی میشود این تنها یک برداشت آزاد است بنابراین میتواند متفاوت باشد از رمان و از آنجایی که در ایران کپی رایت یعنی کشک دست سلینجر به هیچ کجایی بند نمیشود.

اینها را گفتم تا بدانید که من چقدر مشتاق خواندن فرنی و زویی سلینجر بودم تا بفهمم حق با کدامشان است در نمایشگاه کتاب  امسال در غرفه نیلا فرنی و زویی را با ترجمه آقای امید نیک فرجام دیدم و خریدم.راستش را بگویم در این چند ماه در حال خاک خوردن بود.حسم میگفت چیزی مثل پری است پر از شعار و فلسفه و حرفهای گنده گنده و تصاویر دور از واقعیت.تا اینکه طلسم شکست و چند روز پیش گرفتمش در دست و امروز صبح تمامش کردم.

من تسلیمم.فرنی و زویی یکی از ناب ترین و بهترین و زیباترین (ترینهای خوب خوب خودتان اضافه کنید) کتابهایی است که تا بحال من خوانده ام و با عرض معذرت از طرفداران فیلم پری-پری بیربط ترین-بیخود ترین بیمزه ترین اقتباس ولو آزادی است که میتوان از این کتاب داشت.بیچاره سلینجر کاملا حق داشت وقتی از عصبانیت به مرز دیوانگی رسید. 

فرنی و زویی سلینجر قصه دختری است از یک خانواده عجیب با یک عالمه بچه ریز و درشت که همه آنها نابغه های عجیب و غریبی در آمده بودند.اما متاسفانه زندگی این خانواده دارای آشفتگی گشته بود .در طی سالها پسر بزرگ خودکشی کرده  و یکی دیگر از پسرها در جنگ جانش را از دست داده بود و فرنی دختر کوچک خانواده سرگشته و پریشان در عالم ذن و فلسفه مذهب و مسیح و سلوک و عرفان دست و پا میزد و زویی برادر دیگر میخواست به او کمک کند و او را بیرون بکشد از جایی که میدانست آخر و عاقبت درستی برای آن نیست.

یکی از تفاوتهای پری با فرنی و زویی در نوع مسلک و عرفان مورد بحث است سلینجر در بحث عرفان روی عقاید بودایی و مسیحی مانور میدهد و مهرجویی عرفان شرقی ایرانی را بیشتر مد نظر قرار داده است.تا اینجا هیچ اشکالی ندارد اما ماجرا وقتی بد و بدتر میشود که مهرجویی اتفاقات فرنی و زویی را عینا کپی سازی ایرانی کرده که اصلا به دل نمینشیند.نیکی کریمی نتوانسته فرنی را خوب درآوردوبیشتر در نقش دختر لوس و ننر و رفاه زده یکی یکدانه خانواده متشخصی را نشان میدهد که انگار دارد ادا و اصول عارف شدن را نمایش میدهد و این بدجور در ذوق میزند.علی مصفا تا حد بیشتری توانسته به نقش زویی نزدیک شود اما باز هم نتوانسته زویی عاقلتر و بالغتر را نشان دهد.تا جاییکه ما یادمان میرود او بزرگتر است و دارد از تجربه های خانواده برای کمک به خواهر کوچکترش استفاد میکند.خسرو شکیبایی عزیزمان در نقش دو برادر خوب ظاهر شده در صورتیکه در کتاب آنها تنها رنگهایی در اوهامند که نیازی به معرفی تا این حد ندارند.

.....و خلاصه با تقدیم یک دنیا احترام به کارگردان محبوبم آقای داریوش مهرجویی کار پری به دلم نمینشیند مخصوصا وقتی کتاب شاهکار "فرنی و زویی" را بخوانید.

وقتی کتاب را بخوانید متوجه میشوید که بیشتر صحنه ها از روی کتاب برداشته شده است حتی بعضی دیالوگها عینا در کتاب هم هست و این به نظر من نمیتواند یک برداشت آزاد محسوب شود و همین است که حرص نویسنده را درآورده است.

جمله ای که در صفحه ١٢١ کتاب آمده و مهرجویی عینا آن را کپی کرده و من چه وقتی دختر مدرسه ای بودم و چه حالا عاشق این یک خط دیالوگ هستم:

آدم باید بتونه پایین یه تپه دراز بکشه- با گلوی پاره و خونی که آروم آروم میره تا بمیره- و همین موقع اگه یه دختر زیبا یا یه پیرزن با یه کوزه قشنگ روی سرش از کنارش بگذره باید بتونه خودشو رو یه بازو بلند کنه ببینه که کوزه صحیح و سالم به بالای تپه میرسه.....


 
love story
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم
Love means never having to say you're sorry

من اطمینان دارم که حتما برای شما هم پیش آمده که یک بار با آهنگ lovestory دلتان بلرزد.خیلی ها با شنیدن این ترانه و یا موسیقی آن ناخودآگاه برمیگردند به لحظه هایی از خاطرات عاشقانه شان.بعضی ها شاید با این موسیقی چند قطره اشک هم ریخته باشند یواشکی...بعضی ها هم مثل من هرچقدر هم lovestory را بشنوند از آن سیر نمیشوند و باز هم انگار برای بار اولشان است و دلشان یکهو میلرزد.

بچه بودم شاید ٨ یا ٩ ساله چیزی در همان حدود که روزی سر کتابخانه خاله رفتم و لابلای کتابهای قطع جیبی قدیمی کتابی با کاغذ کاهی و عکس یک زن و مرد بر روی جلد را پیدا کردم و بعد هی خواندم و خواندم و یواشکی عاشق پسر روی جلد شدم و برای بیماری دختر روی جلد غصه خوردم و هی خودم را تصور کردم لابلای صحنه های عاشقانه کتاب "داستان عشق" یا همان "lovestory" ی خودمان.

یکی دو سال بعد در همان کاستهای کوچک ویدیوی سونی طوسی رنگمان صدایش را هم شنیدم و بعد دیگر عاشقیم تکمیل شد وقتی آن صحنه های زیبا با موسیقی جاودانه  اثر یکی شدند.

فیلم بر اساس کتابی با همین نام نوشته Erich Segal و به کارگردانی Arthur Hiller در سال ١٩٧٠ ساخته شد و در همان زمان برنده ١١ جایزه اسکار شد.نقطه قوت فیلم موسیقی بسیار اعجاب برانگیز آن است که کار Francis Lai یک موسیقیدان برجسته فرانسوی است.

این موسیقی جدای از فیلم بار قوی شنیداری  دارد.یعنی اگر شما حتی فیلم را هم ندیده باشید باز هم با شنیدن این موسیقی دچار حس عمیق نوستالژیک میشوید. موسیقی love story فراز و فرود آنچنانی ندارد اما مثل یک خواب شما را غرق در خود میکند.

در این فیلم آهنگساز بسیار توانا توانسته موسیقی را با صحنه های درام فیلم هماهنگ کند.وقتهایی که بازیگر مرد خشمگین است موسیقی نتهای خشنی دارد و لحظه های افسردگی نتها غمگین و آرامند و همین باعث میشود شما گوش و ذهن و چشمتان در فیلم فرو رود.

امشب بعد از چیزی حدود ٢٠ سال من این فیلم را این بار نه در قالب کاست وی اچ اس کوچک بلکه یک در قالب دی وی دی دوباره دیدم و دوباره کوچک شدم ٩ ساله و بوی کاغذهای کاهی پیچید در مشامم و و دوباره ١١ ساله شدم و عاشق "رایان اونیل" و دوباره ٢٠ ساله شدم و شوریده و دیوانه و بعد برگشتم به ٣٠ سالگیم و یواشکی از زیر قاب عینک اشکهایم را پاک کردم.

به قول فردوسی پور:"چه میکنه این love story با ما"


 
استاکر
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

از سینمای تارکوفسکی حرف زدن از من برنمیاد.آنقدر سواد سینمایی ندارم که بشینم و براتون نقد کارهای کسی رو بکنم که با دیدن فیلمهاش خودم هم گاهی سرگردان میشم.درک فیلمهای آندره تارکوفسکی برای من حسی است و نه عقلانی.با وجود اینکه عاشق کارهاش هستم اما حتی نمیتونم با اطمینان خاطر دیدن اونها رو به شما سفارش کنم.چراشو خودم هم دقیق نمیدونم اما انگار میترسم شما رو هم با خودم بکشونم تو دنیای عجیب و ماورایی این فیلمساز بزرگ.اون وقت شما هم مثل من یک نیمه شب مثل آدمای خواب زده بیدار بشید و فیلم "stalker" رو بذارید تو دستگاه و 3 ساعت میخکوب بشید به جهان پر از راز و رمز و عجیب و معجزه وار تارکوفسکی...بعد تا 3 روز فکر کنید به جمله های عجیب و غریب و سرزمین تخیلی آن.

"استاکر" قصه ایمان است و معجزه در عصر ماده و اتم.قصه ما آدمهای سرگشته و بیمار دنیای سیاه ماشینی است که به دنبال خوشبختی بال بال میزنیم....

منطقه جایی است بی نام که استاکر به عنوان راهنمای محلی 2 مرد را به آنجا میبرد.هر 3 آنها گرفتار جاذبه منطقه هستند.جایی که افسانه ها میگوید اگر توانستی به آنجا برسی از ته قلبت هر آرزویی کنی برآورده میشود.

و مردها دست آخر میرسند اما نمیدانند باید چه آرزویی بکنند آنها بی ایمان تر از قبل برمیگردند با دستها و دلهایی خالی و آخر هم معلوم نمیشود که آیا منطقه افسونگر معجزه میکند و یا نه....

انتهای فیلم همسر استاکر میگوید:داشتن یک زندگی خوشبخت با یک دنیا غم و غصه بهتر از داشتن یک زندگی ملال آور و کسالت بار بدون هیچ غم و غصه ای است...."

شما چه فکر میکنید؟

راستی اگر شما هم هوس 3 ساعت دیدن تصاویر شاعرانه تارکوفسکی به سرتان زد دیدن فیلم "استاکر" را از دست ندهید.


 
باغهای شب
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 

بچه که بودم درست یادم نیست چه سن و سالی داشتم فقط یادمه اوایل دهه ۶٠ بود و جنگ.برنامه کودک ساعت ۵ عصر شروع میشد و ما که تشنه دیدن ٢ تا کارتون بودیم در آن بحبحه بمباران و ویرانگری زودتر از ساعت ۵ جلوی تلویزیون دراز کش میشدیم و با بیصبری منتظر کودک درون قاب شیشه ای میشدیم تا هی برود و بیاید و بعد از اینکه حسابی دیوانه مان کند بالاخره یک کبوتر از راه برسد پرده را بردارد و برنامه کودک شروع شود.....(چه زجری میکشیدیم ها خودمانیم)

خلاصه کسانی که هم سن و سال من باشند یادشان میاید که دقایقی قبل از شروع کارتون(اگر اشتباه نکنم) تلویزیون شروع به پخش تصاویر کودکان میکرد.در همان دنیای کودکانه متوجه شده بودم که اینها بچه های معصومی هستند که گم شده اند و والدینشان به امید یافتن آنها عکسهایشان را از این طریق در اختیار مردم میگذارند. دقایق ترسناکی بود برای من دیدن آن تصاویر...با حرفهای مادربزرگ که میگفت آقا دیو بد اینها را دزدیده در ذهنم انواع و اقسام شکنجه های هولناک میامد و میرفت و من ناخن میجویدم و مادربزرگ هی میگفت :ببین اینها دست مامانهاشون رو ول کردن آقا دیوه بردتشون.....

نمیدونم اون سالها بچه دزدی انقدر زیاد بود یا اینکه الان هم هست کسی صداشو درنمیاره.خلاصه دزدیدن کودکان معصوم همیشه بخش دردناک ناهنجاریهای یک جامعه است.جایی که دیگر قسی القلب ترین آدمها هم دلش میگیرد که چطور میشود از یک پیکر نحیف و روح پاک سو استفاده کرد.آینده این بچه ها به کجا خواهد رسید.

گاهب فکر میکنم چند نفر از آن کودکان معصومی که هنوز در ذهنم تصاویر بعضی هایشان حک شده زنده به خانه برگشته اند.تازه اگر هم زنده برگشته باشند چند نفرشان توانسته اند بعد از آن به زندگی سالم خود ادامه دهند.

حالا چی شد همه اینها با هم در ذهنم آمد برمیگردد به فیلم "باغهای شب" اثر "دامیان هریس" که چند شب پیش دیدم.فیلم یک فلش بک بزرگ است از لحظه ای که "لسلی" دختر خیابانی ١٨ ساله دارد به زندگی میندیشد تا برگشت به کودکیش و یک کودک شاد و معصوم ٨ ساله....لسلی توسط یک آدم نیمه پریش روانی دزدیده میشود و بعد به بدترین شکل مورد سو استفاده جنسی قرار میگیرد.جالب وقتی است که طیف آدمهای سواستفاده گر را میبینیم از ولگرد خیابانی تا قاضی محترم دادگاه به نوعی گرفتار بیماری آزار کودکانند.لسلی وقتی به ١٨ سالگی میرسد دیگر تبدیل به یک زن بدکاره شده است که زندگی کاملا ویرانی دارد.با کمک یک مددکار اجتماعی خانواده خود را پیدا میکند اما میفهمد که دیگر خانواده آرام نمیتاند مامن او شود...لسلی دوباره سر به کوچه های بیرحم میگذارد....

فیلم محصول ٢٠٠٨ است و توانسته در رقابت با فیلم "درباره الی" خرس طلای برلین را از آن خود کند.یکی از نکات مثبت فیلم برمیگردد به تصاویر کودکی لسلی که در عین اینکه به تلخ ترین شکل آزار کودکان را در ذهن میاورد اما به هیچ وجه صحنه آزاردهنده ای از تصاویر مستحجن نشان نمیدهد.اما به قدری با صحنه های ساده خوب بازی میکند که من بیننده در ذهنم میتوانم وحشت انگیزی تجاوز به یک کودک معصوم را شبیه سازی کنم.اینجاست که ذهنمان میخواهد از درد و غصه منفجر شود.....

مادربزرگ گلم چند شب مهمان من بود و با هم مینشستیم و یک سریال تلویزیونی به نام "دلنوازان" را میدیدیم.در کل شاید ۴ یا ۵ قسمت آن را دیدم اما همان کافی بود برای اینکه بفهمم باز هم با یک سریال هندی درپیت روبرویم....مرا ببخشید که اینطور صحبت میکنم اما واقعا از دست این فیلمنامه های آبکی صدا و سیما دیوانه شده ام آخر کی یاد میگیریم که بفهمیم لازم نیست بچه گمشده همیشه دوست دختر عمه از آب دربیاید... لازم نیست بچه گمشده لاجرم در یک خانواده درست و حسابی رشد کرده باشد.... لازم نیست بچه گمشده توسط یک آشنا دزدیده شده باشد.....خدایا دیوانه میشوم وقتی به این فیلمنامه های درپیت فکر میکنم..... 


 
YOL
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

آقای "ایلماز گونی" سرمان را در برابر هنر بزرگتان خم میکنیم.تمام قد به احترام شما بلند میشویم.یک دقیقه سکوت میکنیم و برایتان کف میزنیم.

کسی میداند معنی "یول" YOL یعنی چه؟تنها میدانم نام فیلمی است که امشب مرا برجایم میخکوب کرد و برای ١١٣ دقیقه تمام به شگفتی وادارم ساخت.فیلمی که بعد از مدتها عطش مرا سیراب کرد و ذهنم را درگیر....

تمام ذهنیت من از سینمای ترکیه شامل فیلمهایی میشد که زمانهای قدیم با ویدیو های سونی نوار کوچک با ترس و لرز تماشا میکردیم.در سالهای جنگ که دیگر آخر فیلم دیدن ما خلاصه میشد در دیدن "هولیا افشار" و "ابراهیم تاطلیس" و چه کیفی میکردیم وقتی آهنگ "ماوی ماوی" را میشنیدیم.بعد ها فهمیدم چه درپیتهایی میدیدم و احساساتی میشدم.دیگر برای من سینمای ترکیه در قدوقواره سینمای هند مزخرف بود.

یک جورهایی انگار شبیه سینمای قبل از انقلاب خودمان.ماجرا همیشه حول یک مرد عاشق-زن رقاصه-اسلحه و خیانت بود.تا اینکه امشب سینمای ترکیه را با "ایلماز گونی" تعریف مجدد کردم.

"ایلماز گونی" انگار نسخه ترکی"بهمن قبادی" خودمان است.مردی از جنس کوه های سرد و برفی کردستان و با نگاهی بسیار رویایی به دنیا...

قصه فیلم "یول" ناب و دست نخورده است.انگار این قصه ساخته نشده تا اینکه روزی مردی از جنس تلخی فقر و بیداد گناه مردی از جنس فریاد مظلوم بیاید و آنرا برای من و تو اینگونه دیدنی کند.

قصه یک هفته مرخصی عده ای زندانی ترک است.هر یک از این مردهای سیه چرده و خسته بعد از سالها دارند میروند تا دیداری کنند با زن و فرزندهایشان.و قصه از اینجا به بعد شکل میگیرد و تو را با خود میکشاند لابلای کپرهای فقیر...کوچه های کثیف-زنان بدکاره فراریهای از همه جا رانده شده-قاچاق و خلاصه بگویمت گناه....

فیلم در آخر تو را میگذارد با یک عالمه فکر که تا صبح نخوابی و بیندیشی که حقیقتا گناه در چه بود و گناهکار چه کسی؟؟؟؟

فیلم برنده جایزه نخل طلای ١٩٨٢ شد.٢ سال بعد "ایلماز گونی" از مرضی مرد که نتیجه سالها ماندنش در زندان بود.و اینگونه فیلم تمام شد!


 
فیلم تردید
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سخنی با آقای کارگردان

سلام آقای "واروژ" ....بیست سال پیش من ١٠ ساله بودم که با خاله روشنفکرم پا به سینمای آزادی گذاشتم و "پرده آخر" شما را دیدم.آن زمان از آن فیلم فقط حس خوبی نصیبم شد و نه درک خوبی.چند سال بعد بزرگترکه شدم و دانشجو یک بار دیگر فیلم را مرور کردم و تازه فهمیدم که چه شانسی داشته ام که در ده سالگی سینمای زیبای شما را کشف کرده ام.برای منی که یک سینما گر نیستم اما خود را یک سینما دوست حرفه ای میدانم تمام "پرده های فیلم پرده آخر" به یاد ماندنی بود و هست.

بیست سال نبودید.نه که اصلا نباشید بودید اما نامتان را روی پرده نقره ای به عنوان کارگردان نمیدیدم و هی افسوس میخوردم که در این وانفسای سالهای دهه ٨٠ نام شما خالی است که شاید معجزه ای کنید و این سینمای نیمه رمق را کمی رمق بدهید.

تا اینکه امسال در جشنواره آمدید و دلمان جشن گرفت برای حضور دوباره شما. جمعه شب با هرچه رفیق داشتیم راه افتادیم سینما آزادی تا خاطره پرده آخر را دوباره سازی کنیم.بی تردید آب سردی بر سرمان ریخته شد و با سر توی دیوار رفتیم.!

آقای کارگردان شما در یک نشست سینمایی فرمودید که :"مخاطب من متوسط روبه بالاست، به عقیده بنده باید این کف را در نظر داشته باشیم در غیر این صورت باید فاتحه سینما را خواند."....

خوب آقای کارگردان ما ١۵ نفر بودیم.و نیم بیشترمان جزو همان دسته ای که شما میگویید.اما هر ١۵ نفرمان سرخورده-ناامید-گیج و خشمگین از سالن سینما بیرون آمدیم.راستش اصلا نفهمیدیم این "آش شله قمکاری" که شما نامش را اقتباس سینمایی از اثر شکسپیر نام نهاده اید داشت چه میگفت.هدفش حرف حسابش چه بود.

هملت اثر بزرگی است یک نمایشنامه بسیار قدر.که مربوط به ۴٠٠ سال قبل است طبیعتا نمایشنامه ای با سبک و سیاق آن دوره پر از کاراکترهای پیچیده و دیلوگهای قوی. حالا من تماشاچی چگونه در ٢ ساعت تمام آن کاراکترها را در ذهنم جمع و جور کنم ما به ازای بیرونی آنها را پیدا کنم.در ذهنم نمایش هملت را مو به مو ردیابی کنم به خاطر بیاورم تا بتوانم دست آخر نمایش ٢ ساعته شما را هضم کنم؟؟؟؟؟

ببخشید آقای کارگردان.اما من نام این اثر را یک اقتباس سینمایی نمیگذارم.بلکه کپی پیستی از هملت میدانم که با فتو شاپ! دستکاری شده است.تنها همین..

"بی تردید" آب سردی بر من ریخته شد وقتی "فیلم تردید" را دیدم.نمیدانم به حال سینمای نیمه جان ایران باید گریست یا زهرخند زد که یکی از بهترینهای جشنواره ٨٧ آن "تردید" است.نمیدانم!

بودن یا نبودن مسئله اینست


 
فریدا کالو
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فریدا کالو نقاش و هنرمند شهیر مکزیکی است.او که در مکزیک متولد شد از پدری یهودی-آلمانی و مادری مکزیکی-مسیحی بود.در زمانی که به تحصیل در رشته پزشکی مشغول بود بر اثر حادثه تصادفی وحشتناک آسیب جدی نخایی دید.از آن پس همیشه با درد و بیماری و ناتوانی دست به گریبان بود اما از آنجاییکه زنی به شدت مقاوم و توانا  بود در برابر ناملایمات تسلیم نمیشد.بعد از این حادثه تلخ بود که رشته پزشکی را رها کرده و به کار نقاشی پرداخت.در همه آثار او رد پای درد و رنج زن دیده میشود.بیشتر تابلوهایش نیز سلف پرتره های خودش هستند که عموما در بستر بیماری کشیده شده اند.

هنگامی که ٢٢ سال سن داشت نقاشیهایش توجه "دیگو ریورا" نقاش معروف مکزیکی را  به خود جلب کرد.در آن زمان ریورا ۴٢ سال داشت و مردی مشهور-عشرت طلب-طرفدار ٢ آتیشه کمونیست شوروی و نقاش دیواری بود که از دوستان نزدیک پاپلو پیکاسو محسوب میشد.دیگو در آن دوره که هنر مدرن تازه پا به عرصه نهاده بود کارهای نیمه انتزاعی خود را با ابعاد بزرگ دیواری انجام میداد که تمامی آنها وجوه سیاسی پررنگی داشتند.

تابلوی دیواری مشهور "صنعت" اثر دیگو ریورا

آن دو پس از مدتی دوستی با یکدیگر ازدواج کردند.اما متاسفانه از زندگی آنها با وجود عشقی که بهم داشتند دوام نداشت زیرا دیگو همچنان به بیبندو باریهایش ادامه میداد.در این میان فریدا هم به گرداب بیبندو باریهای هنرمندانه مدرنیسم آن دوره گرفتار شد.

یکی از بدترین ضربه های روحی فریدا سقط ناخواسته جنینش بود که آلام روحی خود را پس از آن حادثه در تابلویی به تصویر کشید.جایی که خودش در بستر خون آلودی افتاده و جنینش با بند نافی که هنوز به بدن فریدا متصل است به بالا کشیده میشود.

فریدا همواره شخصیتی نیمه مردانه نیمه زنانه داشت.در زندگی جنسی نیز تمایلات دوگانه اش سردرگمی خاصی به او داده بود.در زندگی کوتاهش روابط جنسی دیگری به غیر ار دیگو هم داشت.زمانی با همسر چارلی چاپلین ارتباط برقرار کرد.که نشات گرفته از ذات دوگانه اش بود.در مدتی کوتاه هم با "تروتسکی" رهبر معروف چپ گراها و مخالف استالین رابطه برقرار کرد.!!

جدای از زندگی بی بندوبار فریدا-از منظر سیاسی و هنری او زنی به شدت موفق و آرمانی بود.کسی که سالها با بیماری و مریضی جنگید و از هنر دست برنداشت.آخرین آرزوی او هم برگزاری نمایشگاهی از آثارش در مکزیک بود که متاسفانه در دوران اوج ناتوانیش شکل گرفت.تا جاییکه او را خوابیده بر تختش به محل نمایشگاه منتقل کردند تا در میان طرفدارانش قرار گیرد.

آخرین جمله ای که او قبل از مرگ در دفتر خاطراتش نوشته این است:"امیدوارم رهایی لذت بخش باشد و امیدوارم که هرگز باز نگردم."

سال 2002 بود که فیلمی بر اساس زندگینامه فریدا کالو  و به کارگردانی "جولی تیمور" و بازی شاهکار "سلما هلیک" ساخته شد که در آن دوران توانست جوایزی را از آن خود سازد.همان سالها بود که این فیلم را دیدم اما نتوانستم با آن ارتباط زیادی برقرار کنم.گذشت و گذشت تا من اتفاقی سر از کلاسهایی درآوردم که دیگر شدند از نان شب برایم واجب تر.کلاسهای "تاریخ هنر" دکتر "سمیعی آذر" که هم نگاهم را عوض کرد و هم مرا با دنیای هنرمدرن آشنا تر کرد.امشب که دوباره فیلم را دیدم تازه فهمیدمش. به عنوان یک فیلم دلچسب بهتان پیشنهادش میکنم.


 
لونرا
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

از زهدان مادر

به در آمدم

به شوق آزادی

ندانستم

به زندانی

 تیره تر از زهدان

پا گذاشته ام

قصه این بار قصه تلخ کودکانی است که تاریخ تولدشان با تاریخ اسارت مادرانشان درآویخته است.کودکان زندان و چهاردیواری.که تا سالها میندیشند دنیا خلاصه میشود در همین دیوارهای بلند تودرتو با سیمهای خاردار و یک عالمه خاله های افسرده که دور مادر پرسه میزنند.برای کودکان زندان رنگها در طیف محدودی از تیرگی تعریف میشود و آزادی لابلای حیاط مربعی شکل بیمحتوایی با یک عالمه سرباز!

لونرا قصه بسیار تلخ دختری دانشجو و اهل آرژانتین است که در 2 هفتگی از بارداری به جرم قتل ناکرده مردی که پدر بچه محسوب میشود به 10 سال زندان محکوم میگردد. کودک در رحم مادری اسیر پرورش میابد و لابلای ملافه های کثیف بدنیا میاید.مادر قصه تلخ زندگیش تنها به شوق کودکش شیرین میشود .4 سال میگذرد و کودک معصومیت خود را لابلای کثافت و فحش و ناسزا و تحقیر رشد میدهد.مادر و کودک در دنیای دیگری که خود ساخته اند زندگی میکنند و عشق میورزند.اما زمانی میرسد که باید دیگر از هم جدا شوند.و اینجاست که تمامیت مادری خود را آشکار میسازد.مادر به پا میخیزد و میجنگد تا از کودکش جدا نشود و سرانجام.......

*فیلم لونرا(leonera) یکی از فیلمهای تاثیر گزار است که تا روزها ذهن را به خود مشغول میکند.کارگردان فیلم "pablo trapero" توانسته در جشنواره های بسیار زیاد از جمله جشنواره کن جوایز زیادی را بدست آورد.فیلم محصول 2008 است که دیدنش را به شما توصیه میکنم.ببینید و لذت ببرید.


 
حضور
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

"چنسی گاردنر" باغبان میان سالی است که تمام سالهای رفته عمرش را در خانه یک پیرمرد و به شغل باغبانی پرداخته است.در تمام این سالها او پایش را از چهارچوب خانه بیرون نگذاشته و تنها زندگیش در قالب نگهداری از باغ کوچک پیرمرد گذشته است.او هیچ چیزی از زندگی واقعی مردم نمیداند.سواد خواندن و نوشتن ندارد.دوست و قوم و خویشی را نمیشناسد و همیشه تنها بوده است.تنها سرگرمی او دیدن برنامه های تلویزیونی است.تنها از طریق این وسیله دنیای بیرون از خانه را میشناسد.

صبح یک روز بلند میشود و میبیند پیرمرد مرده است.ماموران بیمه او را از خانه بیرون میکنند.چاره دیگری وجود ندارد جز اینکه به درون زندگی مردم بیرون گام بردارد.و "چنسی" با سادگی یک کودک به جامعه وارد میشود تا زندگی را بشناسد.آدمها را بشناسد و تبدیل به یکی از همانها شود....و از اینجاست که داستان این فیلم آغاز میشود.

میتوانم به جرات بگویم مدتها بود که فیلمی به این حجم از تاثیر گذاری را ندیده بودم. فیلمی در قالب لحظه های طنز تلخ و به شدت بازی کننده با فکر...وقتی فیلم با ریتم آرامش شروع میشود دیگر تا آخر شما را سرجایتان میخکوب میکند.وبعد برای روزها و روزها ذهنتان را به بازی میگیرد.

فیلم به کارگردانی "hal ashbye"   و بابازی فوق العاده جذاب "Peter Sellers" در سال ١٩٧٩ ساخته شده و جوایز زیادی را هم از آن خود ساخته است.

*فیلم را ببینید و لذت ببرید.تنها یک چیز!!! من سکانس آخر فیلم را متوجه نشدم. اگر دیدید و متوجه منظور کارگردان شدید لطف کنید برایم بنویسید.ممنون

beingthere244


 
رودخانه یخ زده
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

و اما فیلم دوم که "رودخانه یخ زده" نام دارد و محصول ٢٠٠٨ آمریکاست،حول زندگی یک زن و یا بهتر است بگویم یک مادر میگردد.شوهر این زن به دنبال قمار ،او و دو فرزندشان را رها کرده و به جایی نامعلوم رفته است.زن با دو فرزند خود درگیر مشکلات مالی فراوان شده است.به خاطر عشق به فرزندانش و برای اینکه آنها در زندگی آسیب نبینند خود را به آب و آتش میزند تا پولی فراهم کند.ناخواسته در جریان قاچاق مسافران خارجی به آمریکا گیر میکند.برای بدست آوردن پول ناچار میشود با ماشینش شبها عرض یک رودخانه یخ زده در مرز آمریکا و کانادا را طی کرده و مسافران قاچاق را به مقصد برساند. تا اینکه......

*فضای سفید و تقریبا بیرنگ فیلم کمک بسیاری به بیننده میکند تا حس تنهایی و بیکسی زن را بهتر درک کندوفیلم برداری این فیلم یکی از شاهکارهای هنری است که کاملا به القای صحنه های تلخ فیلم کمک میکند.فیلم آنقدر در فضایی سرد و بیروح میگذرد که حتی اگر کنار آتش شومینه نشسته باشید و این فیلم را تماشا کنید باز هم حس میکنید اجزای بدنتان از درون خواهد لرزید.

دیدن این فیلم را از دست ندهید. 

برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل زن/میستی آپهام از جشنواره فیلم های سرخپوستی آمریکا،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن و فیلمساز خوش آتیه از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو،
برنده جایزه فیپرشی از جشنواره ژنو،
نامزد جایزه بهترین فیلم از جشنواره گاتام،
برنده جایزه بهترین فیلم منتقدان از جشنواره هامبورگ،
نامزد 7 جایزه از مراسم روحیه مستقل،
برنده جایزه بهترین بازیگر زن و نامزد ستاره طلایی از جشنواره مراکش،
برنده جایزه بهترین نویسنده گی و کارکردانی از جشنواره ناتوکت،
برنده جایزه بهترین کارگردانی و بازیگری از انجمن ملی منتقدان،
برنده جایزه بهترین فیلم اول از مراسم انجمن منتقدان نیویورک،
برنده جایزه تماشاگر جشنواره پروینس تاون،
برنده جایزه بهترین کارگردانی، صدف نقره ای بهترین بازیگر و نامزد جایزه صدف طلایی از جشنواره سن سباستین،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم ساتلایت،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادبرنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل زن/میستی آپهام از جشنواره فیلم های سرخپوستی آمریکا،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن و فیلمساز خوش آتیه از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو،
برنده جایزه فیپرشی از جشنواره ژنو،
نامزد جایزه بهترین فیلم از جشنواره گاتام،
برنده جایزه بهترین فیلم منتقدان از جشنواره هامبورگ،
نامزد 7 جایزه از مراسم روحیه مستقل،
برنده جایزه بهترین بازیگر زن و نامزد ستاره طلایی از جشنواره مراکش،
برنده جایزه بهترین نویسنده گی و کارکردانی از جشنواره ناتوکت،
برنده جایزه بهترین کارگردانی و بازیگری از انجمن ملی منتقدان،
برنده جایزه بهترین فیلم اول از مراسم انجمن منتقدان نیویورک،
برنده جایزه تماشاگر جشنواره پروینس تاون،
برنده جایزه بهترین کارگردانی، صدف نقره ای بهترین بازیگر و نامزد جایزه صدف طلایی از جشنواره سن سباستین،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم ساتلایت،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادیه بازیگران،
برنده جایزه زنان در سینما از جشنواره سیاتل،
برنده اسب برنز بهترین فیلم از جشنواره استکهلم

***********************************************************

آیا حرف دیگری هم باقی میماند؟؟؟؟

 جایزه بزرگ داوران جشنوارهثقبص بازیگرام،


 
گیجی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

دو تا فیلم خیلی خوب رو توچنته دارم واسه معرفی

اولیش فیلم "گیجی" نام داره که محصول ٢٠٠٨ آمریکا است و جوایز زیادی رو تونسته  تو جشنواره های بین المللی بدست بیاره.کارگردانش "جاناتان لوین" هست و " و "بن کینگزلی" با هنرمندی تمام در این فیلم ایفای نقش کرده است.

داستان حول سالهای اولیه دهه ٩٠ آمریکاست.دوره جوانهای معتاد به کوکایین و موسیقی "هیپ هاپ" و در این دوره زندگی پسرک تینیجری را نشان میدهد که تازه دبیرستان را به پایان رسانده است و اکنون یک قاچاقچی خورده پای مواد مخدر است. او که در خانواده ای پر اغتشاش زندگی میکند دچار سرخوردگیهای جوانی میشود و برای درمان سراغ یک روان پزشک میرود.روانپزشک به او کمک میکند تا زندگی از هم گسیخته اش را باز یابد اما همینجاست که بیننده متوجه میشود روانپزشک خود در زندگی شخصیش دچار مشکلات زیادی با همسرش هست تا جاییکه زندگیش در مرز از هم پاشیده شدن میباشد.

حالا این پسر است که به روانپزشک کمک میکند و دوستیشان پا میگیرد...

*فیلم به زوایای زندگی انسانها میپردازد.به فضاهای خالی زندگیهای امروزی و افسردگی که مردم روزگار مارا دچار کرده است.داستان جمله کلیدی زیبایی دارد.در جایی از فیلم دکتر روانپزشک رو به پسرک میکند و میگوید:

"گاهی اوقات این حق ماست که کاری اشتباه انجام دهیم"!

چند دفعه تاحالا پیش اومده که کاری انجام دادید که وجدانتون اون رو محکوم کرده اما با انجام همون کار تونستید تا حدی روحیه از دست رفتتون رو بدست بیارید؟ چند دفعه شده که حالتون خیلی بهتر شده بعد از انجام اون کار اشتباه؟؟؟


 
ساعتها
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

همیشه سالهاست که بین ماست

همیشه ساعتهاست

همیشه عشق

همیشه ساعتها

 

من خودم رو بی اغراق یک کتاب خون نیمه حرفه ای میدونم.حالا اسم این رو هرچی میخواید بذارید .من یک کرم کتابم.اول دبستان بودم که مادرم کتاب "اولیور تویست"!! رو برام خرید تا بخونم.خوندم با چه جون کندنی و چیزی نفهمیدم.بعد رفتم سراغ کتاب "تیستو سبز انگشتی" که یک رمان کودکانه بود و انقدر خوندمش تا جمله جمله اش رو از حفظ شدم و در کنارش "فلفلی و آنتون" که عشق کودکیم شد.

اولین رمان جدی عمرم "جین ایر" بود که تو 9 سالگی خوندم و تا تابستون سال بعد 10 بار اونو از سر نو دوباره خونی کردم.

 

 

اینا رو گفتم تا وقتی میخوام بگم تاحالا کتابی از "ویرجیانا وولف" نخوندم بدونید که شرمندم.البته راستش من از اون دسته خواننده ها نیستم که وقتی تب یک نویسنده تو جون ایرانیها میفته برم سراغش.مثلا باید بگم که از "پایولو  کوییلو" هیچ خوشم نمیاد و به زور رمان "کیمیاگر" رو تا ته دنبال کردم.میدونم که الان حرص بعضیهاتونو درآوردم. همیشه حسی که به "وولف" داشتم جالب نبود.آدم نخونده یک نویسنده رو قضاوت کنه کار احمقانه ای هست و من اعتراف میکنم که پارسال تو نمایشگاه کتاب کتاب "اطاق آبی" اونو خریدم و هنوز نخوندم.

 

دیشب بعد از 2 هفته رفتم سراغ دیدن یه فیلم خوب که برنده جایزه هایی در اسکار 2003 شده.فیلم "ساعتها" با بازی دیوانه کننده "نیکول کیدمن" که اتفاقا برنده بهترین بازیگر زن برای بازی در همین فیلم شد.

این فیلم براساس کتابی به همین نام ساخته شده که گوشه ای از زندگی "ویرجیانا وولف" نویسنده مشهور انگلیسی را نشان میدهد.او که از بیماری "شیزوفرنی" رنج میبرده دست آخر دست به خودکشی میزند.داستان فیلم ارتباط سه زن در سه مقطع زمانی را نشان میدهد:1-بخش آخرین زندگی وولف که در حال نگارش رمان "خانم دالووی" بوده.2-سی سال بعد و زنی که در حال خواندن رمان خانم دالوی به درون کتاب کشیده میشه و 3- سی سال بعدترش که پسر همین خانم یک نویسنده موفق در حال احتضار میباشد.

 

وابستگی این سه بخش به یکدیگر و درهم گره خوردن قصه ها با یکدیگر جذابیت خاصی به فیلم میبخشد.در کنار موضوع جالب آن بازی چشم گیر کیدمن قابل ستایش است که در نقش وولف و در گریمی بینظیر بسیار به شخصیت نویسنده نزدیک شده است.

 

حالا اینها را گفتم تا بگویم اول اینکه فیلم را پیدا کنید و ببینید و دوما اینکه به من بهترین اثر ویرجیانا وولف رو معرفی کنید تا شروع کنم به خوندنش.این بار قول شرف میدم!


 
سقوط
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سقوط داستان عجیبی است.<روی> بدلکار فیلمهای صامت دهه 1920 طی حادثه ای پاهایش را از دست میدهد.نامزدش او را ترک کرده و به دنبال زندگی جدیدی میرود. <روی> طاقت روبرو شدن با این مشکلات را ندارد پس تصمیم به خاتمه دادن به زندگیش میگیرد.در بیمارستانی که تحت مداوا در آنجا ساکن شده با دخترک 5 ساله شیرینی روبرو میشود که او هم در همان بیمارستان تحت مداوا است.قصه عوض میشود...

از اینجا به بعد مرز رویا و واقعیت در هم میریزد.<روی> با دخترک دوست میشود و هر روز قصه ای برایش تعریف میکند.دخترک در جلد افسانه فرو میرود و <روی> نیز در عالم خیال... دخترک <روی> را به جای پدر از دست داده اش در قصه دنبال میکند.<روی> در قصه به دنبال سرنوشتش میدود و عشق از دست داده اش را میجوید...دخترک هرروز به امید ادامه داستان به سراغ <روی> میرود.از اینجا به بعد داستان مثل قصه های شهرزاد افسانه ای پیش میرود.شهرزاد برای اینکه به هدف برسد هرشب قصه جدیدی برای پادشاه تعریف میکند تا یک روز مرگش را به عقب بیندازد.تا اینکه بعد از 1001 شب شاه عاشق او شده و دست از کشتنش میکشد...

اینجا نیز <روی> با گفتن قصه ها دخترک را وابسته میکند تا او برایش دزدکی داروی مورفین بیاورد تا خود را خلاص کند....اما و اما عشق...........

سقوط در سال 2006 ساخته شد اما سال 2007 به اکران درآمد.کارگردان فیلم مردی هندی تبار به نام "ترسم" است.ساخت فیلم 4 سال به طول انجامید و در 18 کشور مختلف فیلمبرداری شد و توانست 3 جایزه اصلی را از آن خود کند.

به قدری بازی دخترک کوچک(کاتینکا آنتارو) زیبا و شگفت انگیز است که بار عمده فیلم را به تنهایی بر دوش میکشد.تصاویر فیلم رویایی هستند و شما را برای ساعتی به عالم خواب و تخیل فرو میبرند.قصه در ستایش سینماست و در ستایش زندگی... جایی شما را یاد فیلم "سینما پارادیزو" میندازد.بهرحال به نظر من دیدن این فیلم کاملا میرزد.آن را از دست ندهید.


 
مودیگیلیانی
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

زمانی چشمهای تو را نقاشی خواهم کرد که با روح تو آشنا شده باشم!

<ژان >به خاطر عشق به نقاش جوان و فقیر از همه چیز گذشت.نقاش جوان اما گم کرده بود و سرگردان.زمان گذشت تا معنی فداکاری برای عشق را فهمید.نقاش هنرش را در معرض نابودی اعتیاد گذاشته بود.قلمش و دستهای پرارزشش هدف نداشتند.تنها عشق بود که هنوز او را سرپا نگه داشته بود.فقر از سویی و بیماری از سویی دیگر او را تحلیل میبرد.ژان اما با همه چیز کنار آمد تنها به شوق در کنار او ماندن.

سرانجام روزی نقاش تصویر دختر جوان را با چشمهایی خاکستری بر بوم سفید نقاشی کرد.زملنی که سرانجام معنی عشق او را درک کرد.زمانی که سرانجام دختر را فهمید و با روحش آمیزش کرد...و مرد!!!

مودیگیلیانی نقاش و مجسمه ساز ایتالیایی اوایل قرن بیستم بود.آرتیستی بسیار با استعداد و آنارشیست که تحت تاثیر عقاید نیچه در آن زمان به شدت درگیر آشوب طلبی و بی بندوباری میگردد.با همه خلاقیت زیادی که داشت تا آخر عمر کوتاهش نتوانست آنچنان که باید و شاید به موفقیت برسد.بسیاری از کارهایش نابود شدند و تنها آثار کم اما بسیار با ارزشی از او به جا ماند.او همه عمر هنریش را در فرانسه گذراند که هم دوره با نقاشان بزرگی چون پابلو پیکاسو شد.به خاطر روحیه جنجالیش هیچ گاه نخواست زیر پروبال هنرمندان بزرگ قرار گیرد به همین دلیل تا زنده بود آنچنان که باید و شاید دیده نشد.او که در کودکی به بیماری سل مبتلا بود براثر استعمال زیاد سیگار و الکل سرانجام در سن 35 سالگی در حالیکه با دختری زیبا هم خانه بود درگذشت.همان دختری که مویگیلیانی تابلوهای بالا را متاثر از او کشید.همان دختری که با عشق با او زیست و با عشق با او مرد!

*این فیلم یکی از تاثیرگزارترین فیلمهایی بود که دیده ام.ببینیدش و از سکانسهای زیبای شبهای پاریس و کافه های قدیمیش لذت ببرید.ببینیدش و عشق را لمس کنید.شاید هم کمی چشمهایتان بارانی شود....

*نقش مودیگیلیانی را <اندی گارسیا> ی کوبایی تبار و نقش پیکاسو را <امید جلالی> ایرانی تبار ایفا کرده اند.


 
وال-ای
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 

بعد از مدتها زندگی را جدی گرفتن حالی میدهد که در یک ظهر زمستانی روی کاناپه زیر پتو ولو شوی و در حالیکه "کیت کت" گاز میزنی کارتون نگاه کنی!به یاد تمام روزهای کودکی و تمام "یام یام" هایی که گاز میزدیم و تمام پسرشجاع هایی که نگاه میکردیم!

تا به امروز شده است که دلت به حال یک ربات خیلی بسوزد.طوری که دلت بخواهد او را بغل کنی .ببوسی.و دستهای کثیف و آهنیش را در مشت فشار دهی تا قلب فلزیش دینگ دینگ صدا کند؟من امروز بعد از ظهر همین حال را داشتم وقتی قصه وال-ای را نگاه میکردم.

وال ای نام ربات زباله جمع کن مهربانی است که تنها نگاه کردن به عمق چشمهایش دلت را میلرزاند و عاشقت میکند بدجور.طوری که دلت میخواهد جای "ایو" باشی و "وال-ای " عاشقت شود.چقدر میچسبد که دل آهنی کسی اینگونه برایت پرپر زند.

سال 2700 است و زمین از تلی زباله پوشیده شده.انسانها به فضا کوچ کرده اند اما رباتی کوچک را جای گذاشته اند.وال ای تنهاست و هیچ کس را ندارد که با او سر کند.دوستش سوسک زباله ای است.وال ای تنهاییش را و سوسک مهربانیش را با هم قسمت میکنند.وال ای برای خود زندگی کوچکی تهیه کرده است با باقیمانده زباله های بشری.و قشنگترین لحظه هایش را دیدن فیلم ویدیویی پر میکند که داستان عاشقانه زن و مردی را به تصویر میکشد.

روزی وال ای با ربات جدیدی که برای ماموریت به زمین آمده است آشنا میشود."ایوا"

و وال ای عشق را پیدا میکند.تنها در نگاه کردن به آن موجود سفید تمیز و تنها تصور در دست گرفتن پنجه های فلزی ایوا دل نازک و آهنی وال ای را میلرزاند و قصه آغاز میشود...

این انیمیشن به قدری زیباست که بزرگ و کوچک سرش نمیشود.هر طیف سنی میتواند ساعتی بنشیند و جدا از دنیای جدی آدم بزرگها به چشمهای معصوم و مهربام وال-ای نگاه کند و در ته دلش عاشق شود و حتی یواشکی به خاطر تنهایی وال-ای گریه کند. یکی از نکات قوت این انیمیشن در این است که هیچ گفتگوی خاصی در طی روند داستان شنیده نمیشود.تنها تصاویر هستند که تو را جذب میکنند.تنها گفتگوی وال-ای و ایوا آوردن نام یکدیگر به صورت دیجیتالی است.آنها حتی زبان هم را هم نمیفهمند اما کم کم با زبان عشق با یکدیگر گفتگو را آغاز میکنند.با حرکت چشمهایشان...قلاب شدن دستهایشان در هم و در آخر تماس صورتهایشان با یکدیگر....

یکی دیگر از نکات جالب این انیمیشن شکل ربات "ایوا" است که از روی شکل آی پاد گرفته شده است.جالب اینجاست که طراح آی پاد نیز آقای جاناتان ایو طراح مشهور انگلیسی است که خودش این کاراکتر را خلق کرده است.جاناتان ایو یکی از سرشناس ترین افراد در زمینه طراحی صنعتی است که قالب کارهایش در شکلی ساده و مینی مالیسم ارایه میشود.سال 2003 به عنوان طراح سال انتخاب شد و در 2006 لقب شوالیه را به خاطر کارهای جهانیش گرفت.وقتی پای یک اثر امضای جاناتان ایو قرار گیرد دیگر موفقیت جهانی آن اثر تضمین شده است....

*دیدن این کارتون را از دست ندهید و من به من بگویید که نسبت به شخصیت "وال-ای" چه حس و حالی دارید.خوش بگذره!!!!


 
جاده تحول
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

خیلی وقتا شده از دور به زندگی یک زوج جوان که نگاه میکنیم حسرتشون رو میخوریم.اونها به نظر خوشبخت ترین و جذاب ترین زن و شوهرهای عالم به نظر میرسند.اما اگه میشد با یه دوربین کوچیک به داخل زوایای زندگیشون سرک بکشیم اون وقت بود که عمق فاجعه برامون آشکار میشد.

جاده تحول قصه زن و شوهر جذابی با دو فرزند است که به ظاهر زندگی خوب و شیرینی در کنار هم دارند اما وقتی دوربین به لابلای کوچه پس کوچه های زندگیشون میره معلوم میشه که رشته اتصالشون هر آن در حال از هم گسیختنه.

زن با روحیه ای هنرمندانه و آرتیستی است و در صورتیکه مرد یک کارگر ساده بندر است که از قضا عاشق هم شده و تصمیم به ازدواج میگیرند.در پی این کار هردو دست از خواسته هاشان میکشند و خود را برای زندگی جدیدی آماده میکنند.مرد بعد از مدتی به روحیه کاسب مسلکی عادت میکند.داشتن یک خانه و زندگی و زن و همسر. ایده آل زندگی او میشود در حالیکه برای زن اینها یعنی مرگ تدریجی....زن نمیتواند خود را مادری ببیند تنها در قالب خانه داری و رفت وروب....

به مرور زن از مردش دورتر و دورتر میشود.دیگر مرد برای او حکم زندان بانی را پیدا میکند که او را در سلولی حبس کرده و از تمام آرزوهایش به دور نگه داشته است.

داستان مربوط به  دهه 1950 آمریکا است .در آن زمان بحران اقتصادی خانواده ها را تحت فشار قرار میدهد.زندگی آنها نیز دستخوش دگرگونی میشود

*جاده تحول فیلمی جدید است که به تازگی اکران شده است.ویکی از شانسهای اسکار امسال محسوب میشود.کیت وینسلت و لوناردو دیکاپریو نقش آفرینان اصلی آن هستند که با توجه به فضای قدیمی فیلم مارا به یاد فیلم تایتانیک میندازند.بازی هردوی آنها بسیار روان و تاثیرگزار است خصوصا فضاهایی که دعواهای زن و شوهری را نشان میدهند کاملا در قالب نقش فرو میروند.به نظر من دیکاپریو یکی از جذاب ترین کاراکتورهای خود را در این فیلم به نمایش گذاشته است.

*دیدن فیلم را از دست ندهید.


 
دور از او
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 جمعه شبهای تلخ رو تنها یک مرهم داشتم.جمعه هایی در اواسط زمستان و دلگیری آسمان گرفته و نگرانی از تکالیف مانده فردا.تنها مرهم آن دیدن سریالی بود که به شوق آن تمام دلگیری جمعه های زمستانی را به جان میخریدم.آخر شب که میشد و من آسوده از انجام تمام تکالیفم در سرمای زمستانی آن سالها (که هنوز برف با شهرمان قهر نکرده بود) به سراغ اطاق پدربزرگ میرفتم و یواشکی زیر لحافش خود را جا میکردم.لحافی که دقایقی بود از گرما و بوی تن او پر شده بود.او غرولندی میکرد و بعد به عادت همیشه مرا در آن امن ترین جای دنیا جا میداد.بعد مادربزرگ هم چراغها را خاموش میکرد و سه تایی مینشستیم به دیدن "قصه های جزیره".

سارا استنلی (سارا پولی) که یادتان میاید؟همان دخترک ١٢ ساله باهوش و مهربانی که در جزیره پرنس ادوارد شیطنت میکرد و رویا میبافت.آن دخترک موطلایی بی پدر و مادری که با خاله هتی سخت گیر و مهربانش زندگی میکرد و هر جمعه برای ما رویایی زیبا به ارمغان میاورد.حالا آن خترک ١٢ ساله هم مثل من و تو بزرگ شده است.شده است یک خانم ٢٩ ساله که خودش فیلمنامه مینویسد و فیلم میسازد. 

 

فیلم <دور از او> یک اثر رویایی است.داستانی در توصیف عشق جاودان زن و شوهری که  ۴٠ سال آزگار در کنار هم در خوشبختی کامل زیسته اند.حال زن گرفتار بیماری فراموشی(آلزیمر) شده و روز به روز از خاطره هایش دورتر میشود.به پیشنهاد خود او مرد او را برای مداوا به یک آسایشگاه میبرد با این شرط که در طول یک ماه معالجه زن به دیدنش نیاید.بعد از یک ماه که مرد به سراغ همسر دلبندش میاید در کمال ناباوری میفهمد که از ذهن زن کاملا پاک شده است و اکنون همسرش به مرد علیل و بیمار دیگری عشق میورزد.زن دیگر شوهرش را به خاطر نمی آورد.مرد در ابتدا این موضوع را نمیپذیرد و به مبارزه با این اتفاق دردناک میپردازد.اما سرانجام تنها به عشقی که به زن دارد کنار میکشد تا همسرش در کنار این مرد در رویایی جدید و ذهنی خالی از گذشته به زندگی بپردازد...

داستان عمیقا عشق را بیان میکند.زندگی زیبای یک زن و مرد را بعد از سالها با هم بودن.و انقدر تاثیر گزار است که برای ساعتی شما را به فکر فرو میبرد آیا شما هم  ۴٠ سال دیگر با همسرتان در این جایگاه خواهید ایستاد؟

فیلم محصول ٢٠٠٧ است و تاکنون جوایز بسیار زیادی را از آن خود ساخته است.


 
رقصنده در تاریکی
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سلما دخترکی مهاجر و نیمه نابیناست که در کارخانه ای کار میکند تا تنها فرزندش را بزرگ کند.کوری در خانواده او ارثی است و پسرک کوچکش هم مبتلا به همین بیماری است که اگر در آینده ای نزدیک عمل نشود او هم مانند مادر به سرعت رو به تاریکی! میرود.سلما به شدت کار میکند و پول جمع میکند تا بتواند خرج عمل فرزندش را فراهم کند.او به خودش نمیندیشد بلکه به گونه ای خود را در راه پسرک قربانی میکند.اونسبت به فرزندش احساس گناه میکند که چرا او را بیمار به این جهان آورده است.بخاطر همین تمام هم و غمش تنها نجات پسرک از کوری است.اما سلما سرانجام ته مانده بینایی خودش را هم از دست میدهد و از کار اخراج میشود.در حالیکه تنها ٢٠٣۶ دلار و ده سنت! توانسته پول پس انداز کند و این مقدار هنوز برای خرج عمل کافی نیست.

در این شرایط کسی پولهایش را نیز میدزدد و او برای خاطر تنها فرزندش مجبور به جنایت میشود تا بتواند پولهایی که با سختی فراهم کرده حفظ کند.دادگاه او را محکوم به اعدام میکند.

تنها چیزی که در این دنیا میتوانست سلما را با وجود تمام مصایب سر پا نگهدارد بعد ا ز عشق به فرزند شنیدن نوای موسیقی و رقصیدن با امواج نتهای رقصان در فضا بود.در تمام لجظاتی که سلما کوچکرین صدایی را میشنید در ذهن خود آن را به زیباترین آهنگها تبدیل کرده  و شروع به رقصیدن و خواندن میکرد. موسیقی تنها دست آویز حیات سلما بود.

در لحظه ای که او را به سوی جایگاه اعدام میبرند برای اینکه بتواند بر ترس خود غلبه کند با ضرباهنگ پوتینهای مامور پلیس در ذهن خود شروع به ایجاد آوای خوش موسیقی میکند تا از آن فضای دهشت بار خود را خلاصی دهد.

زیباترین و تکان دهنده ترین قسمت همان جایگاه اعدام است که سلما دیگر کنترل ذهن خود را از ترس از دست میدهد و تنها زمانی که دوستش عینک پسر کوچکش را در دستانش میگذارد با امید به مداوای پسرک به ضرباهنگ قلب خود گوش میکند و از فضای جاری کنده میشود.ترس از مرگ را فراموش میکند و در یک سرخوشی مست آفرین به دار آویخته میگردد!

*فیلم رقصنده در تاریکی یک شاهکار سینمایی است.شاهکاری که بعد از دیدن تا مدتها اثرش را بر ذهن شما باقی میگذارد.داستان تلخ یک زندگی است.داستان امید در عمق ناامیدی.داستان تنهایی یک زن.یا نه بهتر است بگویم داستان عشق خداگونه یک مادر به فرزند.

این فیلم یک موزیکال نامتعارف و سیاه است.قصه ای در ستایش موسیقی.ستایش آوا و حرکت.حتی میتوان گفت ستایش سکوت.فیلم میخواهد بگوید سکوت وجود ندارد.در عمیق ترین خاموشیها میتوان ضربه نوایی را حس کرد.دنیا خاموش نیست و ما در هیاهویی زیبا رها شده ایم.فیلم در ستایش ذهن خیال باف انسانهاست.ذهنی که دست آویزی قوی است برای جنگ با ناملایمات زندگی.قصه قصه آواز است.

فیلم ملغمه ای اعجاب برانگیز است از موسیقی-تراژدی-رومانس و درام که توانست جایزه نخل طلای کن ۲۰۰۰ را از آن کارگردان خود <فون تری یه>سازد.هنرپیشه نقش سلما<بیورک>با  هنرمندی تمام کاری میکند تا شما با نقش سلما همذات پنداری کاملی بکنید.در تمام طول فیلم شما  در گلوی خود بغضی را حس خواهید کرد که در آخر شما را از درون بهم میریزد.تنها میتوانم بگویم که اگر افسرده اید سراغ این فیلم نروید!!(ولی خودمانیم ها این فیلم را گیر بیارید و حتما ببینید و نظراتتان را برایم اینجا بگذارید.)

*با تشکر از دوست عزیزم علی رضا که با وجود همه حساسیتی که به آرشیو فیلمهایش دارد نسخه خود را در اختیار من گذاشت.


 
نیوه مانگ
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

نیوه مانگ (نیمه ماه) قصه عشق است.عشق به ذات هنر. به ساز و موسیقی اصیل و دل آواز کردی .قصه باید ها و نبایدها .نیوه مانگ قصه یک سفر است از بیرون به درون...

<مامو> هنرمند سرشناس کرد مقیم اروپا بعد از ٣۶ سال دوری از وطنش به کردستان برمیگردد تا دوباره به روی صحنه رود و با پسرهایش ذات موسیقی کردی را در عراق زنده کند.موسیقی که در تمام دوران صدام محجور و دورافتاده بوده و قرار است مامو با اجرای زنده در یک کنسرت یک بار دیگر آنرا احیا کند.اما در این میان هنوز موانع زیادی بر سر راهش قرار دارد. در این سفر باید از داخل ایران بگذرد.باید با پسرها و سازهایش که بیشتر از جانش عزیزند از کردستان ایران رد شود و به کردستان عراق برسد.اما....  

مامو بدنبال یک خواننده میگردد تا اینکه به هشو<هدیه تهرانی> میرسد.کسی که سالها قبل تنها به جرم زن بودن و خواندن به روستایی دورافتاده تبعید شده است.روستایی که در آن ١٣٣۴ زن خوش آواز دیگر هم در آن تبعیدیند.در  این سالها هشو  پیر و شکسته و خسته گشته و اعتماد به نفس خود را هم از دست داده است.او مثل روحی میماند که  تنها نفس میکشد....

در این جستجو مامو به نیوه مانگ میرسد(گلشیفته فراهانی).دخترک بی پدر وو مادری که صدایش چون آواز فرشتگان زیباست و مرده را در قبر زنده میکند(صحنه ای از فیلم).او به مامو قول میدهد که مرده و یا زنده اش را سرانجام به روی صحنه ببرد و .....

این فیلم آخرین ساخته <بهمن قبادی> کارگردان برجسته ایرانی است که تاکنون جوایز زیادی را در فستیوالهای جهانی درو کرده است اما در ایران هنوز نتوانسته است پروانه اکران بگیرد!!!!(داستان همیشگی)

<جیم جارموش> اولین بار گلشیفته را در این فیلم میبیند و او را برای بازی در فیلم <ریدلی اسکات> معرفی میکند.در این فیلم هدیه تهرانی با وجودی که نقش کوتاهی بازی کره اما چهره هنرمندی از خود نشان داده است.مخصوصا که تلاش کرده با لحجه کردی صحبت کند و تا حدی هم موفق عمل کرده است.

آوازهای اصیل کردی را زنی در این فیلم میخواند که صدایی چون فرشتگان دارد.کسی که هدیه تهرانی روی صدایش لبخونی میکند اما در هیچ کجای تیتراژ آغازین و پایانی فیلم اسمی از آن برده نشده است.کل موسیقی فیلم هم کار استاد<حسین علیزاده> است.

**فیلم را حتما پیدا کرده و ببینید.


 
حس پنهان
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱  کلمات کلیدی: متفرقه ، معرفی فیلم

این موضوع خیانت زناشویی  رو اگر از فیلمهای ایرانی بگیرند نصف کارگزدانهای ما بیکار میشوند.چند روز  پیش به دیدن فیلم <حس پنهان> رفتم .محمد رضا فروتن که دیگه شده قالب این تیپ نقشا یه بازی تکراری از خودش نشون داد.حامد بهداد بدک نیود.یه کار و حس جدید و نسبتا خولی رو رو پرده آورد.به هر حال بد نیست واسه دیدن بازی او هم شده یه سری به این فیلم بزنید.فیلمی که میگند تحسین شده جشنواره ژاپنه اما من نمیدونم ژاپنیها چیشو تحسین کردند.

خیانت در فیلمهای ما عموما ۵ پرده داره.

پرده اول:مرد که به شدت احساس کمی و کاستی(از چه جهت بماند حالا. تو هم گیر نده دیگه.مثلا توجه معنوی) میکند میرود سراغ زنی که به او توجه معنوی نشان دهد.معمولا هم زنانی کم سن و سال تر از همسر مکرمه ایشان یک طورایی بیشتر آقا را درک میکنند.چون بحث همان کمبود توجه است دیگر!!

پرده دوم:زن اول از قضیه بو میبرد و شوکه میشود.سپس یک شام رومانتیک میپزد و در حالیکه هفت قلم آرایش کرده است پشت میزی با ده تا شمع روشن منتظر آقا مینشیند.وقتی میبیند مرد کمترین توجهی به خورشت بادمجانش نشان نمیدهد دست به خشونت میزند یعنی با چاله میدان ترین فحش که همان << چقدر وقیحی!>>است  خشم خود را خالی میکند.

پرده سوم:زن ها به صورت تصادفی با هم روبرو میشوند.هیچ گونه گیس و گیس کشی صورت نمیگیرد. تنها با چشمانی شرربار بهم خیره شده و هریک راه خود را گرفته و به سویی میرود.

پرده چهارم:زن دوم یکهو وجدان درد شدیدی گرفته و تصمیم به قطع رابطه با مرد میگیرد.این موضوع روحش را نابود میکند و با قلبی شکسته مرد را ترک میکند.

پرده پنجم:مرد تکانی میخورد و میفهمد که چقدر عاشق زنش است.دست از پا دراز تر سراغ خانه و کاشانه اش میرود و زندگی نویی را آغاز میکند و همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود.

 

 اما واقعیت کجاست؟چند درصد این سناریو با آنچه در دنیای واقعی رخ میدهد یکسان است؟ آیا همه چیز به فراموشی سپرده میشود؟یا اینکه تا آخر زندگی رنگی از شک و بد بینی روی ان زندگی سایه خواهد انداخت؟آیا کسی که یک بار خیانت کند باز هم دست به تکرارش خواهد زد؟ آیا علت واقعی خیانت کاستی معنوی است؟اصلا کاستی میتواند دلیلی بر خیانت باشد؟

کاشکی کسی پیدا شود تا در سناریویی جدید جواب سوالهایم را بدهد.


 
همیشه پای یک زن درمیان است
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

امشب فرصتی دست داد تا به دیدن فیلم "همیشه پای یک زن در میان است به کارگردانی " کمال تبریزی" بریم.به نظرم فیلم جالبی اومد.البته موضوعش خیلی بکر نیست همون موضوع همیشگی تقابل کج فهمی و عدم درک زن و مرد.اما طریق بیان موضوع کمی تازه و جذابه تا حدی که فیلم رو درعین اینکه زیر پوستی جدی و قابل تامله اما در بیان کمیک و سرگرم کننده کرده است.به نظر من بد نیست که زن و شوهرها یه سری به این فیلم بزنند.

یه چیز جالبش اینه که تا قبل از دیدن فیلم اون رو یه فیلم ضد زن میدونستم.چون در نقدی که بر اون نوشته شده بود خونده بودم که عده ای از زنان فعال در زمینه حقوق زنان به شدت به آن اعتراض کرده اند اما بعد از دیدن فیلم هیچ حس "فمنیست بازی" !!! تو دلم قلمبه نشد بلکه برعکس احساس کردم یه جاهایی دیگه زیادی به مردها بی احترامی شده!

جمله ای تو فیلم هست که مهرام مدیری در نقش وکیلی به شدت زن ستیز مدام اون رو تکرار میکنه: " ما مردها حیوانات ناطقی هستیم"....به نظر من حتی در مقام شوخی و یا گفتن برخی حقایق از خصوصیت مردان گفتن این جمله کار صحیحی نیست.

برام عجیب اومد که این فیلم رو ضد زن دونستند چون به نظر من 90% فیلم حول ظلمهایی است که بر زن میره و تنها 10% فیلم به یکی از مشکلات مردان (عدم توجه زن به مرد) میپردازد.البته من اصلا منکر ظلم حاکم بر زنان این جامعه نیستم.راستش این فیلم کمی آدم رو دچار سردرگمی میکنه که واقعا داره چی میگه.آیا داره مشکلات زن و مرد رو بررسی میکنه که خوب در این صورت چرا فقط مسایل زنان عنوان شده و یا اینکه داره دوپهلو کار میکنه و زن رو به مسخره گرفته؟من به شخصه صورت اول رو برای این فیلم برداشت کردم و برای همین هم اون رو ضد زن ندیدم.

از برجستگیهای فیلم بازی بسیار جذاب "رضا کیانیان" هست که موضوع جدیدی نیست و کار همیشگیشه. مساله بعدی تیتراژ ابتدایی و نهایی فیلمه که کار زیبا و هنرمندانه ای است که در فیلمهای ایرانی کمتر نمونه آن دیده شده و نشان داده که اگر به تیتراژ کار با دید هنری نگاه شود میتوان بیننده را در آخر فیلم سر جاش میخکوب کرد تا تمام نوشته های پایانی کار رو بخونه.اتفاقی که برای این فیلم میفته.


 
شکستن امواج
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

وقتی عشق آمد

روی" نمیشود" خط بطلان کشید

معجزه را زایید و پیامبر جاودانگی گشت

جهنم را گلستان کرد

و از پا قدم خیرش

شیطان هم راهی بهشت شد...

<شکستن امواج> فیلمی است که وقتی شروع  کنی به دیدنش تا آخر یک نفس آن را دنبال خواهی کرد.فیلمی به غایت نفس گیر و زیبا به کارگردانی <لارس ون تریر> که محصول سال ١٩٩۶ است و تا کنون توانسته ۴٠ جایزه مختلف بین المللی را از آن خود سازد!!

یکی از زیباترین نقش آفرینان فیلم <امیلى واتسون> در نقش <بس مک نیل> است که در اولین نقش آفرینی خود در قالب زنی ساده انگار بیننده را به ریز ترین زوایای روح و احساس  این زن میبرد.زنی که تصور مى کند مى تواند زندگى از هم پاشیده همسرش را با توسل به هر وسیله اى نجات دهد .او توانسته  انعکاس شخصیت ساده این زن  و عشق بچه گانه معصومانه ای که به همسرش دارد را به وضوح در صورت و حرکات خود نمایش دهد.

 داستان فیلم:

شوهر زن دچار ضایعه نخاعی میشود و از همسرش که مسیحی مومنی هست میخواهد با مرد های دیگر رابطه جنسی داشته باشد و جزئیات رابطه اش را با آنها برایش تعریف کند .مرد میگوید که اینگونه میتواند  دوباره حس کند زنده است و خودش را در قالب همان مردها با زن ببیند....زن به طرزی جنون آمیز عاشق مرداست و به وضوح ثبات روانی ندارد. با تمام عذابی که این کار برایش دارد  تنها به خاطر عشق به آن مرد و تنها به خاطر این باور که اینگونه میتواند او را زنده نگهدارد روح خود به شیطان میفروشد.

پانزده دقیقه آخر فیلم نفسگیر ترین صحنه های فیلم است.جایی که زن وقتی میفهمد مرد در حال مرگ است خود را به دست گروهی مرد عیاش و سادیسمی میسپارد به این امید که با مرگ خود معجره ای را برای مرد رقم زند.معجره ای که رخ میدهد اما زن میمیرد.عشق زن به مرد سرانجام معجره میافریند.

تمام پیام فیلم حول قدرت عشق میگردد.قدرتی که بر سخت ترین و دردناک ترین حوادث غلبه میکند. مذهب نیز در این فیلم نقش پررنگی دارد.زن عادت دارد که با خدا حرف بزند.و به جای خدا به خودش جواب بدهد.زمانی که به هرزگی میفتد دیگر نمیتواند به جای خدا با خود حرف بزند.انگار خدا هم از او بریده است. و در آخر کلیسا او را به جرم هرزگی تکفیر میکند.

اماپس از مرگش و عروج روحش به آسمان  ناقوسهای کلیسا که برای سالها خاموش مانده  بودند ناگهان به صدا درمیایند...

*****حتما فیلم را پیدا کرده و لحظات نابی را با دیدنش تجربه کنید.

****اگر فیلم را دیده اید منتظر شنیدن نظراتتان هستم..


 
پاریس تگزاس
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

مرد تا دیروز هم چیزی بین پدر و یک غریبه بود .تنها چشمهایش را برایم به یادگار گذاشت روزی که رفت.و من مردد بین نامیدن او به نام و یا نامیدن او به واژه همیشه سردرگم ماندم.برای  من او بیشتر از اینکه موجودیت باشد یک حس است.حسی که در خون من جاری است و تا زنده بودن تنم از من و کالبدم جدا نیست. حتی اگر هزاران تار موی سفیدرنگ و هزاران خاطره آبی از یک مرد کهن بین ما دریا دریا فاصله ایجاد کند.خون من از من جدا نیست.مرد با نگاهش برای من پدر هست و پدر خواهد ماند.و این دیگر دست من و دست دل نیست.دست حسی فراتر از این حرفهاست.

(با ادای کامل احترام به مرد سپید موی هزار ساله دل و دینم٬باید او را پدر بنامم.)

پاریس تکزاس (Paris, Texas) فیلمی است ساخته ویم وندرس در سال  ١٩٨۴ درباره مردی که در صحرا گم شده و برادرش او را می‌یابد و به خانه برمی‌گرداند. نام فیلم از پاریس که محله‌ای در تگزاس است گرفته شده است. اگرچه هیچ صحنه‌ای از فیلم در آنجا فیلمبرداری نشده است. این فیلم برنده جایزه نخل طلا از جشنواره کن در سال ۱۹۸۴ شده است.

داستان از انجایی شروع میشود که مردی بی هویت در برهوتی داغ و نفس گیر بی جان و بی نفس بیهوش در مکانی میفتد.برادرش در پی یافتن او بعد از ۴ سال جستجو از لسانجلس به تگزاس آمده و او را در سفری جاده ای و کویری به خانه میبرد.جایی که فرزند ٨ ساله اش در انتظار پدر ندیده است.داستان تا انتهای فیلم در یک پوشش ظریف رمز و راز فرو میرود که چرا و چگونه این مرد۴ سال تمام گم و گور بوده و زن خود را نیز در ایم میانه  گم کرده است.زیبایی داستان جایی به اوج میرسد که مرد میخواهد ۴ سال رفته را در وجود پسرش زنده کند و پدر بودن خود را معنی دوباره دهد.این بار مرد به همراه پسر دوباره سفری جاده ای را شروع میکنند با این قصد که این بار مادر گم شده را بیابند...و ادامه داستان!!!

***اما نوشته اول این پست چه ربطی داشت به داستان این فیلم؟!بگذریم.تنها میگویم که نگاه مرد قصه انگار نگاه پدرم بود.به همین سادگی!  

***راستی اگه فیلم رو دیدی مشتاق شنیدن نظرت راجع به فیلم هستم.


 
سینما پارادیزو
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سینما پارادیزو فیلمی است ایتالیایی به کارگردانی جوزپه تورناتوره و با بازی فیلیپ نوآره ساخته شده به سال ۱۹۸۸. این فیلم در ۶۲امین مراسم اهدای جایزه اسکار موفق به کسب اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان شد.

خلاصه داستان : توتو پسر کوچک سیسیلی عاشق جادوی سینماست.او در دهکده ای کوچک در ایتالیا به همراه مادر و خواهرش زندگی میکند و پدر خود را نیز در جنگ از دست داده است.بزرگترین لحظات زندگیش در تنها سینمای شهر به نام <پارادیزو> میگذرد و در همانجا نیز با آپاراتچی سینما به نام آلفردو دوست میشود.آلفردو مرد بیسواد اما بسیار خوش قلب و وارسته ای است که زندگی را به توتو میاموزد.چندی بعد آلفردو بر اثر حادثه ای از کار کنار میکشد و توتو جانشین او میشود...توتو بزرگ میشود.عاشق میشود و آلفردو مانند یک پدر از او مراقبت میکند......

دیگر بقیه داستان را نمیگویم.تنها همین را میگویم که سینما پارادیزو یک شاهکار است. شاهکاری که از ابتدا تا انتها تو را با خود بالا و پایین میبرد.نفس را در سینه ات بند میاورد....تو بغض خواهی کرد...و چه بسا مانند من در سکانس نهایی فیلم چشمهایت ناگهان از اشک منفجر شوند.سکانسی که به تنهایی خودش یک فیلم است.یا نه بهتر است بگویم این سکانس به قطعه شعری میماند.سکانسی که در آن توتو بعد از سالها برمیگردد و قطعه فیلمی که آلفردو به یادگار برای او گذاشته است را در سکوت به تماشا مینشیند.در این سکانس موسیقی <انیو موریکونه> غوغا میکند و دل تو دیگر تاب تمیاورد و با صدای بلند احساست بیرون میریزد...این یک شاهکار است که با اطمینان به تو میگویم هرگز آن را فراموش نخواهی کرد...

سینما پارادیزو یکی از انسانی ترین و لطیف ترین آثار سینمایی است که تا به امروز به تماشا نشسته ام. 

  آلفردو وقتی که دیگر در اثر آتش‌سوزی در سینما نابینا شده به دوست جوانش که عازم سفر است حرف جالبی می‌زند: وقتی اینجا زندگی می‌کنی، فکر می‌کنی مرکز دنیاست. فکر می‌کنی که هیچ‌وقت چیزی عوض نخواهد ‌شد. بعد ترکش می‌کنی: یه سال، دو سال. وقتی برمی‌گردی همه چی تغییر کرده. دیگه ریسمان پاره شده، اونی که برای پیدا کردنش اومده‌بودی دیگه اونجا نیست. هر چی مال تو بوده از دست رفته. باید برای مدت‌ها دور بشی....برای سال‌های زیاد....تا وقتی برگشتی بتونی مردمتو پیدا کنی، زادگاهتو. ولی حالا، نه، غیرممکنه. الآن تو از منم کورتری.

**اگر این فیلم رو دیده ای بسیار مشتاق شنیدن نظرت هستم!


 
درخشش
ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم




اگر می خواهید ساعتی میخکوب سر جاتون بشینید و یه فیلم ناب در ژانر ترسناک رو تماشا کنید به سراغ فیلم ¤درخشان¤ شاهکار ¤استنلی کوبریک¤بروید.این اثر تنها فیلم کوبریک در ژانر وحشت یوده اما یک شاهکار جاویدان برای او محسوب میشود.


داستان فیلم مربوط به مردی است که به همراه زن و پسرش نگهداری از یک هتل در یکی از مناطق دور و کوهستانی را برای فصل زمستان به عهده میگیرد.شرایط آب و هوا در آنجا به این شکل است که در زمستان کل منطقه را برف گرفته و آنجا خالی از سکنه میشود.مرد در آنجا تصمیم به نوشتن داستانی میگیرد.اما تنهایی و دور بودن از اجتماع بشری کم کم ذهن او را بیمار کرده و دچار نوعی توهم میکند تا جاییکه مرد قصد کشتن زن و فرزندش را میکند...


فیلم بر اساس رمانی از استفان کینگ ساخته شده است.میگویند کوبریک ساعت ۳ نیمه شب کتاب را یه پایان میرساند و همان زمان به نویسنده تلفن کرده و نظر او را راجع به وجود خدا میپرسد!!!!

بازی جک نیکلسون در این فیلم خارق العاده است و می‌توان گفت وی یکی از زیباترین بازیهای عمرش را انجام داده است. فیلم کاندید سه جایزه اسکار بوده که یکی را کسب کرده است. موسیقی فیلم بی نظیر است و نکته جالب آنکه این موزیک از سمفونیهای چند آهنگساز لهستانی برگرفته شده است و کوبریک با استادی آنها را با سکانسهای فیلم هماهنگ نموده است.

 

*برداشتهای مکرر کوبریک در حین این فیلم یکی از ضرب المثلهای صنعت فیلمسازی شده است. او ۱۲۷ مرتبه از شلی دووال برای یکی از سکانسهای فیلم فیلمبرداری کرد. عصبیت شلی در فیلم به خوبی مشهود است اسکاتمن کروترز به نقش آشپز سیاه پوست هتل مجبور شد ۴۰ بار صحنه درگیری با تبر را بازی کند و نهایتا دچار فروپاشی عصبی شده و با گریه به کوبریک گفت: "آقای کوبریک آخه چی از جونم میخواین؟" اما کوبریک سکانس خروج و فوران خون از درون آسانسور هتل اورلووک را تنها سه مرتبه تکرار کردو علت به سختی تکرار این صحنه بازمیگشت که هر بار آماده کردن آن ۹ ساعت طول میکشید! اما کوبریک پس از تماشای سکانس میگفت: "نه شبیه خون واقعی نشد". نکته جالب در مورد این صحنه این بود که اداره سانسور انگلستان از وفور این همه خون در یک سکانس به تنگ آمده و درجه فیلم را فقط برای بزرگسالان اعلام نموده بود اما گویا کوبریک با زیرکی آنها را قانع کرد که این مایعی لزج خون نبوده بلکه "فاضلاب" است. بازیگر نقش بچه فیلم تا ۱۲ سالگی نفهمید که در فیلمی ترسناک بازی کرده است. در صورتیکه در ۷ سالگی این نقش را بازی کرده بود. کوبریک حس مسئوولیت شدیدی در این خصوص احساس می‌کرد و بدین لحاظ این امر را از کودک هنرمند پنهان نگاهداشت.
*برگرفته از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


 
بادبادک باز
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، معرفی فیلم

 

امیر:دارم قصه مردی فقیری رو مینویسم که زنشو کشت.
حسن:چرا امیرآقا؟
امیر:آخه اون مرد وقتی گریه میکرد از چشماش مروارید می ریخت.زنشو کشت تا اشک بریزه و مروارید جمع کنه و پولدار بشه.
حسن:خوب چرا پیاز پوست نکند امیر آقا؟


 اینها قسمتی از دیالوگهای فیلم بادبادک باز به کارگردانی ¤مارک فوستر¤ هست.اولین بار که با این قصه آشنا شدم وقتی بود که کتاب بادبادک باز اثر ¤خالد حسینی رو خوندم و خدا میدونه که تا مدتها ذهن من مشغول سادگی ٬صفا و منش شرقی رمان بود.من با جمله جمله  کتاب حال میکردم و با تب و تاب قصه را برای محمد امین دنبال میکردم.شبهای زیادی کار من این شده بود که قبل از خواب حس لطیف آن را و جمله های صادقانه اش را برای محمد امین تعریف کنم و او که با کارگران افغانی زیاد سروکله میزد مشتاق شنیدن آنها بود.مشتاق آشنایی با فرهنگ آنها و منش زندگیشان...


هفته پیش به شکرانه کپی آزاد! نسخه خوبی از فیلم به دستم رسید.برای منی که با نسخه های سینمایی رمانهای محبوبم میانه خوبی ندارم این فیلم دلچسب بود.
داستان مربوط به خانواده ای افغانی است.و دوستی دو پسر بچه از نژاد پشتو و هزاره.که یکی پسر نوکر خانواده است و دیگری آقا زاده.داستان حول دوستی٬مهربانی٬ترس٬خیانت٬جنگ و آوارگی است.خالد حسینی در این کتاب بسیار زیبا ما را به افغانستان زمان صلح میبرد.آسایش و امنیت در فرهنگی شرفی و کهن از آن کشور را نمایش میدهد.و سپس جنگ درمیگیرد و همه آن زیباییها به شبی نابود میشود.داستان اختلاف نژادی و اسلام گرایی افراطی مردم را آواره و دربدر میکند.....و عذاب وجدان خیانت به یک دوست که در تمام طول فیلم قهرمان قصه را رها نمیکند تا سرانجام...


فیلم لحظه های نفس گیر بسیار دارد.آنجایی که امیر تلاش میکند تا حسن را به خشم آورد تا خود را آرام کند اما حسن با کوبیدن انار بر پیشانی خود ثابت میکند که حس وفاداریش به دوست به هیچ صورتی خدشه دار نمیشود.


 یکی از نقاط جالب فیلم حضور دو هنرپیشه ایرانی است که یکی از آنها کسی نیست جز همایون ارشادی در نقش پدر امیر که یکی از بازیهای زیبای خود را در اینجا ارایه میدهد.غالب دیالوگها به زبان فارسی دری و لهجه افعانی است.بنابراین برای ما ایرانیها نیازی به ترجمه نیست.در داستان شما میبینبد که نویسنده نزدیکی فرهنگهای ایرانی و افغانی را بارها بازگو میکند.او از ایران قبل از ۱۹۷۸ چهره ای متمدن٬با فرهنگ و پیشرفته معرفی میکند که درآن زمان کعبه آمال بسیاری کشورهای همسایه بوده است.

خالد حسینی فکر نمیکرد که این رمان در جهان اینگونه صدا کند.وقتی برای اولین بار کتاب چاپ شد و تنها یک نفر برای گرفتن امضا سراغش آمد٬پروژه ای شکست خورده به حساب میامد٬اما حسینی بارها گفت که هدفش تنها شناساندن واقعیت فرهنگ کشورش به جهانیان بوده است و چه خوب از پس آن برآمد.شما بعد از خواندن کتاب و یا دیدن فیلم امکان ندارد همان دید سابق را به مردم افغان داشته باشید.


حسینی در کودکی اش بادبادک بازی می کرد. او در گفتگوی خود به تشریح دیگر بخش های بادبادک باز پرداخت که بر اساس زندگی خودش نوشته شده است. مانند امیر، حسینی در محله خوبی در کابل زندگی می کرد. او با اشاره به برخوردهای داستانی میان امیر و حسن گفت، "در شمال ملک پدری ام، واقعا یک تپه، یک قبرستان، و یک درخت انار وجود داشت." حسینی گفت برخی کشمکش های درون این داستان حاصل احساس "شرم" او هنگامی که در بزرگسالی دریافت پیش خدمت های خانواده اش از اقوام دیگر بودند است.

شخصیت حسن الهام گرفته شده از پیش خدمت هایی است که حسینی در کودکی می شناخت. این نویسنده علاقه خاصی به آشپز هزاره ای داشت که او را به سینما می برد.
در دوران کودکی، حسینی خواندن را به این مرد آموخت. این پسر شاگرد خود را مجبور می کرد تا الفبا را حفظ کند، به او تکلیف می داد، مشق های او را تصحیح می کرد و او را مورد نکوهش هم قرار می داد. آشپز در روزی که خانه حسینی را ترک گفت می توانست روزنامه بخواند. بعدها، در نامه ای به این خانواده، آشپز به آموزگار جوانش نوشته بود، "من هر کاری برایت انجام می دهم، هزار بار،" که این عبارت درخشش گاه کتاب حسینی است.

با فرستاده شدن پدر به یک پست دیپلماتیک، خانواده حسینی در 1976 به پاریس نقل مکان کرد. پس از کودتای کمونیستی 1978، آنها خبر شایعات قتل، شکنجه و ربوده شدن آنهایی که در راس قدرت بودند را شنیدند. حسینی می گوید که زندگی در آن دوره را مانند یک رمان جان لا کار (5) به یاد می آورد: "پدر می گفت، "دم در صبر کن، می روم ماشین را روشن کنم." و اگر منفجر نمی شد، می گفت، "خب،" و ما سوار می شدیم." این خانواده با دریافت پناهندگی سیاسی از دولت ایالات متحده در 1980 به کالیفرنیا نقل مکان کرد. در کتاب بادبادک باز، امیر به روش عادی تری افغانستان را ترک می کند -- به عنوان یک آواره که با کامیون به صورت مخفی وارد پاکستان می شود. اما امیر هم در نهایت سر از کالیفرنیا در می آورد.


 
تاوان
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

یادمه بچه که بودم یه شب که که نامزد خالم خونمون بود.مادر بزرگ و پدر بزرگ منو مثل همیشه فرستاده بودن تو اطاق خالم واسه اینکه خالم و نامزدش زیادی با هم تنها نباشن!!....یه نیم ساعتی که اون جا بودم نامزد خالم گفت که مامان ابنا دارن صدام میکنن.منم رفتم از اطاقشون بیرون و سراغ مامان برزگ.مامانی با تعجب گفت که منو صدا نکرده!وقتی برگشتم به سمت اطاق از لای در دیدم که نامزد خالم کمی صمیمی تر شده نسبت به خالم!!!.با همه بچگیم تا تهش رو خوندم و یادمه یهو داغ شدم....

این خاطره مربوط به خیلی سال پیشه اما هیچ وقت از ذهن من پاک نشده.اونچه که باعث شد این موضوع رو بیان کنم٬بهانشو فیلم تاوان که امشب دیدم بهم داد.

کارگردان فیلم جو رایته و این فیلم یکی از مدعیان امثال اسکاره.داستان حول و حوشه سال ۱۹۳۰ اتفاق میفته و عشق ناکام یک زن و مرد رو به تصویر میکشه.اما جذابیت بصری فیلم به اینه که داستان رمانتیک صرف پیش روی شما نیست.بلکه داستان در کشاکش جنگ جهانی دوم رخ میده.

داستان از اونجایی شکل میگیره که دختر نوجوانی ناخواسته شاهد ارتباط عاشقانه خواهرش با پسر جوانی میشود.دیدن این صحنه ارتباط ٬تاثیر ناخوشایندی روی او میگذارد تا جاییکه به دروغ پسر را متهم به اعمال خلاف کرده و او را راهی زندان میکند.بدین ترتیب رابطه دختر و پسر را بهم میپاشد.داستان جلو میرود و دختر کوچک بزرگ شده و دچار عذاب وجدان میگردد. حال باید تاوان دروغ خود را بدهد...

راستش اصلا از جریان فیلم خوشم نیامد.اینکه یک دختر ۱۱ ساله بعد از دیدن نزدیکی یک زن و مرد دچار حالت تنفر گردد به نظر من کاملا طبیعی است.حال اگر این دختر تحت تاثیر تنفر خود وادار به دروغگویی هم شود اصلا جای توبیخ ندارد.اولا او هنوز کودک است و در ثانی هنوز تجربه ای از عشق نداشته است.بنابراین آن کسی که باید توبیخ شود نه ان کودک بلکه آن زن و مردیند که مراعات حضور و پاکی روح آن کودک را نکرده اند.

کارگردان در تمام طول فیلم شما را درگیر عذاب وجدان آن دختر و تاوان سنگین دروغ گویی او میکند.دختر بعدها توسط خواهرش و آن پسر توهین و تحقیر میشود.هیچ کس جز او گناهکار شمرده نمیشود.تنها او تاوان پس میدهد اما چرا؟؟؟؟؟؟

من این طرز تفکر کارگردان را اصلا قبول ندارم.به نظر من کودکان خصوصا در سنین بلوغ انقدر نسبت به روابط زن و مرد حساس میشوند که با کوچکترین ضربه روح حساسشان تا آخر عمر آسیب دیده باقی میماند.یکی از دوستان من ناخواسته همچین تجربه ای را نسبت به پدر و مادرش پیدا کرده بود و همین موضوع سبب گشت که تا به امروز نسبت به این گونه روابط حس انزجار زیادی به او دست دهد.نمیدانم شاید فرهنگ ما ایرانیها با غربیها تفاوت دارد و یا من زیادی املم.اما به هر حال به حفظ یک سری ارزشها خصوصا در برابر کودکان تعصب زیادی دارم.

خوشحال میشوم نظر شما را بدانم.اگر هم این فیلم را دیده اید دوست دارم نقد و بررسیتان را برایم بازگو کنید...منتظرم!

***همه چی به کنار٬اگر موسیقی فیلم گیرتون اومد منو خبر کنید.شاهکار است.

 


 
مرد فیل نما
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

من یک حیوان نیستم.من یک بشرم.یک مرد هستم!

دیروز یک فیلم جدید گرفتم که حس کردم اسمشو یه جایی که یادم نمیومد کجا! شنیدم.جالب اینه که فیلم سیاه و سفید بود و من تصور میکردم با یه فیلم خیلی قدیمی روبرو هستم. اما وقتی فیلمو دیدم فهمیدم که کار محصول ۱۹۸۰ و به کارگزدانی دیوید لینچ هست که با تکنیک سیاه و سفید فیلم برداری شده است.

دیوید لینچ

دیوید لینچ

داستان فیلم مریوط به زندگی تلخ مردی به نام جان مریک هست که بر اثر حادثه ای که در دوران بارداری مادرش رخ داده به صورت عجیب و ناقص الخلقه ای به دنیا آمده است. صورت و بدن دفورمه او باعث شده که مورد سو استفاده مرد پلیدی که صاحب یک سیرک است قرار گیرد. از او به عنوان ابزاری برای جلب توجه مردم و وسیله پول درآوردن استفاده میشود.مانند یک حیوان با او برخورد میگردد و از کمترین امکانات یک انسان نیز محرومش کرده اند.تا اینکه اتفاقی دکتری جوان شرایط او را دیده و به رحم آمده و تصمیم میگیرد او را از این شرایط دهشت بار رهایی دهد.

جان هیچ چیز از محبت انسانی نمیداند زیرا در تمام زندگی سختش تنها تحقیر و شکنجه را لمس کزده است.همیشه با او چون حیوانی در بند برخورد شده است.حتی میل به گفتگوی با زبان انسانی هم از او رخت بر بسته.جان خود را در شنلی سیاه و ماسکی سفید مخفی میکند و از همه میگریزد و بیشتر از همه از آیینه...

دکتر تراویس تلاش میکند جان را به جامعه انسانی برگرداند.او را از دست آویزبودن رهایی داده و اجازه زندگی به او بدهد.او تلاش میکند تا به همگان یادآور سازد که جان یک حیوان نیست.او نیاز به ترحم ندارد.جان نیازمند پذیرفته شدن است.او دلقک سیرک نیست.حیوان نیست وچندش آور و هولناک نیست.او فقط مردی با چهره ای نا خوشایند اما با قلب و روحی بزرگ و زیباست...

جان تنها تصویر و خاطره ای که از کودکی دارد عکس زیبایی از مادرش است.تنها تسلای او دیدن روی زیبای مادری است که هیچ خاطره ای از او ندارد.اما در پس زندگی تیره او روحی سفید بال میزند.روحی بزرگ و بیگناه...

چند سکانس از فیلم به شدت تکان دهنده است.یکی صحنه دیدار جان و هنرپیشه زیبارویی است که به دیدنش آمده است.آنها شعری عاشقانه را با یکدیگر دکلمه میکنند.بخشی از آن تصویرگر بوسه بین یک زن و مرد است.جان حتی لب و دهان کاملی برای بوسیدن هم ندارد....

 

در سکانسی دیگر گروهی اوباش به قصد تفریح٬ شروع به آزار جان میکنند و زنان خیابانی را به زور درآغوش او میندازند.زنان از ترس جیغ کشیده و با نفرت خود را عقب میکشند و جان بهت زده و بی اراده مغلوب بازی ظالمانه آنهاست...

و سکانس نهایی که جان به ۲ تا از بزرگترین آرزوهایش میرسد.یکی دیدن اپرا و تاتر و دیگری خوابیدن به پشت و بر روی تخت مثل تمام انسانهای دیگر...زیرا او را عادت به این داده بودند که همانند حیوانات نشسته بخوابد.....او دراز میکشد و در آرامش به خواب میرود و خواب مادر خود را میبیند.....

نکته جالبی که فیلم برای من داشت این بود که در ابتدا با دیدن ظاهر جان احساس چندش بسیار زیادی به من دست داد...اما به مرور و با کالبدشکافی شخصیتی او توسط کارگردان نه تنها حس ترس و نفرتم از بین رفت بلکه احساس کردم میشود جان را دوست داشت.درآغوش گرفت و حتی او را بوسید!!! چه چیز تغییر کرد؟مسلما قیافه جان نبود.پس زیبایی و زشتی فراتر از ان چیزی است که چشم میبیند.معیار سنجش درون وجود ماست و ربطی به انعکاس تصویر در عدسی چشمانمان ندارد.اینجا بود که فهمیدم این خود وجودی ماست که تصویر زشت و یا زیبایی از ما به دیگران ارایه میدهد.روح ما میتواند جراح زیبایی ما شود....

*فیلم کاندید ۶ جایزه اسکار شده و جوایز زیاد دیگری را هم درو کرده است.

 


 
انجمن شاعران مرده
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

انجمن شاعران مرده:فیلمی است به کارگردانی پیتر ویر(Peter Weir) و بازی شگفت آور رابین ویلیامز که در سال ۱۹۸۹ ساخته و برنده ی جایزه اسکار بهترین فیلم نامه شد.

فیلم مربوط به کالج معتبری در آمریکاست که با قوانینی سخت٬ نوجوانان را برای ورود به آینده آماده میکند.مدرسه تحت انضباطی خشک و خشن اداره میشود.جایی برای احساس نیست و همه چیز زیر سایه سنگین مقررات است.در ابتدای سال معلم ادبیات جدیدی جایگزین میشود که نقش او را رابین ویلیامز بازی میکند(جان کیتینگ).او فردی با ذوق شاعرانه و دیدی عارفانه به زندگی است.بچه ها کم کم عاشق شیوه تدریس او میشوند.جان کیتینگ ۴ چوب را میشکند و ذات پاک بچه ها را از آن بیرون میشکد.او یاد میدهد که چگونه باید به زندگی نگریست.چگونه باید تن به جریان لطیف احساسات داد و از همه مهمتر چگونه باید عاشقانه زندگی کرد...

فیلم نکات قابل تامل بسیار دارد.چرخش افسردگی و ملالت بچه ها به دگرگونی و هیجان٬ تغییر دید انها به زندگی٬پروبال دادن به احساس ناب یک انسان٬تجلیل از عشق و آموزش گذشت.... و از همه مهمتر نگاه لطیف به شعر و ادبیات و در واقع نوشیدن شهد شعر و سیراب کردن روح از آن.

بعد از دیدن فیلم خیلی به فکر فرو رفتم.یادم میاد زمانی که اول راهنمایی رفته بودم دبیر پرورشی به نام خانم نیکخو داشتیم که کلاسش به تمام معنی هیجان و نوآوری بود.من هنوز دفتر پرورشی خودم رو نگه داشتم ورق که میزنم یاد تمام آن جمعه شبهای دلنشین میفتم که با چه ذوق و شوقی برگهای اون را با کاغذ رنگی و پولک و نقاشی ٬از جمله های قشنگ و شعر پر میکردم.درواقع او اولین کسی بود که به من جرات داد تا مداد تو دستم بگیرم و جمله های دلم رو ثبت کنم.حتی اولین داستان من با پشتکار او در ماهنامه منطقه ۵ چاپ شد...

بعد از اون دوم دبیرستان بودم که دبیری ادبیاتی داشتم به نام خانم دالایی.دیگر هرچه از شعر خواندن و شعر گفتن بود از او دارم.زنگهای انشای او به تمام پر بود از لحظه های ناب!در آن سن و سال خواندن شعرهای مشیری و مصدق و سپهری سر کلاس و برای آن دخترهای نوجوان عاشق پیشه یعنی همه زندگی.و چه حال و هوای خوبی بود کلاسهای انشای او. و من لیلا که در تب و تاب رقابت با هم انشا مینوشتیم و داوطلبانه نفر اول سر کلاس میخواندیم. گاهی به صدایمان طنین رمانتیک میدادیم و گاهی ناخواسته قطره اشکی هم در چشمانمان میامد و دخترهای کلاس که عاشق تر میکردیمشان...

....امروز دختر خاله من کلاس دوم دبیرستان است و وقتی راجع به زنگهای انشا از او سوال میکنم لبهایش به نشانه تعجب آویزان میشود و میگوید:برو بابا! انشا کیلویی چنده!!!!!!


 
۴ ماه و ۳ هفته و ۲ روز
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

درد اومد...

*مامان میخوای دست به قتل بزنی.؟

یک چیزی چرخید.صدای یک مته شنیده شد.به ملافه چنگ کشید..

--خودتو شل کن.شل کن..داره تموم میشه.

فکر خودشو پرت کرد.

--نفس بکش.نفس بکش عمیق...ریلکس باش!

فکرکرد الان لب دریاست.حتی صدای موج آب رو هم شنید.درد اومد.نفس کشید عمیق٬جیغ امان نداد..هی آروم باش آروم...۱٬۲٬۳ پس چرا شرتو کم نمیکنی؟

*شر؟مامان من شرم؟واقعا منو نمیخوای؟

درد .درد.درد...میخوامت.ای خدا! به خدا میخوامت...

 یه فلز چرخید و صدای تراشیدگی اومد.

*میشنوی مامان؟این دل و روده هامه که داره تو مته میچرخه.میشنوی مامان؟صدای قلب کوچیکمو میشنوی مامان؟آخرین تپشهاست ها!

--نه عزیزم.اون یه تیکه خونه.قلب و چشم و گوش نداره که. خیالت راحته راحت...اونش با من

یکی دست کوبید روی شکمش...گناه داره به خدا...کوچولوست.قلب داره به خدا دارم صداشو میشنوم.داره نگام میکنه به خدا همین جاست.ملافه رو بکشید رو چشام ازش خجالت میکشم.طاقت چشم تو چشم شدنشو ندارم...

درد اومد بازم درد...فلز با رگ و پی تنش به هم امیخت.جوی خون روی سفیدی ملافه شتک زد.این خون کیه؟خون توست کوچولوی مامان؟بذار خون مادرت باشه بذار بمیرم برات مادر!بذار بمیرم و درهم تنیدن لایه های بدنت رو نبینم...ای خدااااااااااااااااا

-نفس بکش نفس بکش داره تموم میشه.

مته چرخید و چرخید.دهن کثیف یک فلز سنگین کودکمو بلعید...

×گفته باشیم ها.اگه سقطش نکنی آنچنان با لگد تو شیکمت میزنیم که هم خودت نفله بشی هم اون زنگوله پای تابوت بابامون.ما ارث خور اضافه نمیخوایم.خود دانی...

*مامان.مامان.من رفتم.کاری باهام نداری....

دستهاش رو به آسمون یه چیزی رو چنگ زد.لباش باز شد و صدای یک بوسه آروم شنیده شد.لبهای خشکیده  مادر فقط یک جمله برای گفتن داشت:مامانتو ببخش عزیزکم!

((این داستان واقعیست))

اما چی شد که یهو به سرم زد قصه داغ اون زنو برات تعریف کنم,دیدن یک فیلم منو دوباره هوایی کرد.فیلم ؛۴ ماه و سه هفته و دو روز؛  محصول ۲۰۰۷ رومانی مربوط به دختر جوانی است که در دهه ۱۹۸۰ زمان حکومت کمونیستی رومانی تصمیم به سقط جنین میگیره.درآن زمان این کار جرم محسوب میشده بنابراین او با کمک دوستش و مخفیانه دست به این کار میزنه اما چون پول کافی نداشتند به ناچار...

فیلم برنده نخل طلای جایزه کن شده است.کارگردانش CRISTIAN MUNGIU است و یک سایت تحلیلی هم برای خود دارد.

سری بزنید


 
بازی رو باختی!
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

!GAME OVER

نمیدونم جزو کدوم دسته از علاقه مندان سینمایید.آنهایی که عاشق خون و خونریزی و تریلرهای تهوع آورند یا انهایی که عاشق آرامش و زیبایی و دیالوگهای سنگین و صحنه های جذابند.من به شخصه اصلا تحمل دیدن تصاویر وحشتناک و چندش آور رو ندارم.به همین دلیل در ابتدا هیچ علاقه ای به دیدن سه گانه های فیلم اره از خود نشون ندادم.تا جاییکه بقیه دوستان تقریبا به زور منو پای تلویزیون نشوندند و به دیدن این فیلم مجبور کردند.اما...

داستان حول زندگی و مرگ میگرده.مردی که دچار بیماری سرطان شده و دیگه فرصت چندانی برای ادامه زندگی نداره میخواد با وحشتناک ترین طریق٬ارزش واقعی زندگی رو به دیگرون نشون بده.خصوصا کسانی رو درگیر این بازی میکنه که ارزش چندانی برای زندگی قایل نیستند.تمام سه گانه های فیلم اره حول بازیهای مهوعی که این مرد برای قربانیانش تدارک دیده میگردد.شیوه کار او به این صورت است که اشخاص خاصی را به دلایل مختلف زندانی و در غل و زنجیر میکند.سپس زمان محدودی را به انها فرصت میدهد تا کلید آزادی خود را بدست آورند واز زندان فرار کنند وگرنه به وحشیانه ترین شکل ممکن به قتل میرسند.اما موضوع مهم همان بدست اوردن کلید نجات است.به طور مثال کلید زنجیرها را در پشت حدقه چشم فرد زندانی قرار داده.اینجاست که بازی وحشت شروع میشود.قربانی باید انتخاب کند بین مرگ با بدترین روش و یا زنده ماندن با دردناک ترین روش یعنی درآوردن حدقه چشم خود و یافتن کلید....و یا پاره کردن شکم یک مرد دیگر و یافتن کلید از لابلای روده های او...و یا درآوردن کلید از لیوان پر از اسید....

خوب فکر میکنم تا همین جا کافیست برای دانستن عمق فاجعه.اما اینها نکات برجسته فیلم نیستند.بلکه موضوع مهم و سنگینی که در پشت تمام این جنایات نهفته ارزش و سنگینی وزنه زندگیست.قاتل به قربانیانش ثابت میکند که زندگی ارزش جنگیدن به هر قیمتی را دارد.انسان در بدترین شرایط زمانی که با مرگ به اندازه مویی فاصله دارد میفهمد که چه نعمت گرانبهایی را در دست داشته و قدر ندانسته.به طور مثال شخصی که تا قبل از این میخواسته خود را بکشد٬در این موقعیت با چنگ و دندان تلاش میکند تا زندگی خود را حفظ کند.اینها نکات قابل تامل فیلم هستند.لحظه هایی که شما در مبل فرو میروید و میخکوب میشوید تنها برای دیدن صحنه های تهوع آور نیست.مهم تر از همه این است که شما برای لحظاتی شدیدا تکان میخورید و به خود میایید.انگار تازه زیبایی و لذت زندگی را از لابلای پرده های خون و کثافت مشاهده میکنید.

در بخش سوم فیلم٬قاتل دکتری را اجیر میکند تا او را تحت عمل جراحی قرار دهد.در همین حین نیز به صورت او دستگاهی را وصل میکند که اگر قلب قاتل از کار بیفتد دستگاه فعال شده و جمجمه خانم دکتر را متلاشی میکند.این دکتر همان کسی است که قبلا در بیمارستان قاتل را معاینه کرده و با خونسردی به دیگران اعلام کرده بود که دیگر کاری از دست کسی برنمیاید و بیمار خواهد مرد.دکتر برای اینکه بتواند خود را زنده نگهدارد با ابتدایی ترین وسایل و در خانه قاتل مغز او را عمل میکند و در اوج ناباوری او را از مرگ نجات میدهد.اما قصه چیست؟زیبایی داستان اینجا خود را نشان میدهد.در واقع تواناییهای یک انسان در این مرحله ظهور پیدا میکند.بسیاری از ما به تواناییهای خود ایمان نداریم.در واقع از آخرین حد کمال ظرفیتمان هیچ گاه استفاده نکرده ایم.زیرا هیچ وقت در آن موقعیت حساس قرار نگرفته ایم که باید آنچه را خواسته ایم بدست آوریم. در همان حین مرد دیگری که پسرش را در یک حادثه تصادف از دست داده بود هم درگیر این بازی است.او خود را مقابل ضارب پسرش و قاضی دادگاهی که ضارب را تبرعه کرده بود میبیند که آنها دربندند و کلید رهایی در دستان اوست.او میتواند انتقام پسر مرده اش را بگیرد و یا اینکه با بخشش کنار بیاید.درانتهای فیلم ٬مرد با دکتر مواجه میشود که معلوم میگردد اینها زن و شوهرند.مرد تصمیم به کشتن قاتل میگیرد.قاتل به او میگوید دست از انتقام بردارد و با بخشش زندگی جدیدی را برای خود بخرد.مرد نمیپذیرد.او قاتل را میکشد و همان لحظه دکتر نیز جمجمه اش منهدم میشود...در واقع با گرفتن انتقام بخشی دیگر از زندگی خود را نیز نابود میکند.نکته زیبای فیلم همین جاست.آیا ببخشیم؟آیا با خشم خود کنار بیاییم و دیگران را به رحمت خدا بسپاریم.؟به این ترتیب حداقل بخش باقیمانده زندگیمان را از گزند محفوظ میداریم.یا اینکه با قلبی سراسر کینه و خشم بقیه بخشهای زندگیمان را نیز به کثافت آلوده کنیم؟!!!!!


 
زیرزمین
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سلام.

فیلم زیر زمین اثر امیر کاستاریکا رو دیده اید؟اگه نه! زود دست بکار شید و هرجور شده گیرش بیارین و ببینینش.این فیلم در سال ۱۹۹۵ ساخته شده و داستان آن در یوگسلاوی سابق میگذره و تاریخ این کشور رو از زمان جنگ جهانی دوم تا بهم پاشی اون نشون میده.فیلم تونسته ۴ جایزه رو درو کنه که مهمترینشون نخل طلای جشنواره کن بوده.پایه و اساس فیلم روی موضوع جنگ٬ پارتیزان٬عشق و نفرته و با ایجاد سکانسهایی به ظاهر کمدی و مسخره اوج بلاهت جنگ و متصدیان اون رو میرسونه. 

فیلم حول ۳ نفر میگرده و داستان اون در بلگراد اتفاق میفته.مارکو و بلکی به ظاهر دوستای قدیمی و دو آتیشه ای هستند.هردو خوش گذرون و اهل جنگ و جدال و هرزگی.بلکی بعد از مرگ همسرش عاشق بازیگر تاتری به نام ناتالیا میشه.مارکو هم عاشق ناتالیا میشه بدون اینکه بلکی بویی ببره.همزمان شعله های جنگ جهانی همه جا رو گرفته و حکومت فاشیست آلمان حکم دشمن خونی اونا رو داره که اومده و سرزمینشون رو اشغال کرده. تو این آشفته بازار یک افسر جوان آلمانی به نام فرانزی نیز میخواد با ناتالیا ازدواج کنه...پس یک زن در حلقه ۳ مرد قرار داره و همگی زیر آتش جنگ و دشمنی نژادی هستند.تو این گیرودار بلکی. ناتالیا رو از صحنه تاتر میدزده و به سوی فرانزی شلیک میکنه.آلمانها در تعقیب بلکی میرن و اونو دستگیر میکنن.مارکو به کمک دوستش اومده و نجاتش میده و تو یک زیرزمین به همراه گروهی از مرد و زن و کودک پارتیزان مخفیش میکنه تا آبها از آسیاب بیفته...

۲۰ سال میگذره و جنگ تموم میشه و یوگسلاوی از بین رفته و  تقسیم به کشورهای دیگری میشه اما بلکی و همراهانش همچنان در زیزمین سرگرم ساختن اسلحه برای پارتیزانها هستند و هیچ چیزی از دنیای بیرون نمیدونند.منتظر روزی که مارکو خبر آزادی کشور رو بده و یا اجازه بده اونها از زیر زمین خارج شن.۲۰ سال بیخبری محض و زندگی در یک دنیای مجازی.مارکو و ناتالیا در این ۲۰ سال با فروش اسلحه ها پول هنگفتی به جیب زده و با هم ازدواج کرده و سرگرم عیش و نوش و فرصت طلبیند.آنها در دنیای بیرون مجسمه بلکی رو ساختن و ازش به عنوان یک شهید استفاده مادی و معنوی میکنند....

دیگه بقیشو نمیگم تا همین جا برای اینکه کنجکاویت تحریک بشه کافیه.برو و فیلم رو گیر بیار و سکانس زیبای نهایی آن را ببین.

اما اونچه که در طول فیلم ذهن آدمو مشغول میکنه همین زندگی در یک دنیای مجازیست.امیر کاستاریکا خیلی قبل تر از فیلم ماتریکس به این موضوع فکر کرده بود.تنها با صحنه هایی ملموس تر و انسانی تر اون رو به تصویر کشیده و آدمو به این فکر میندازه که نکنه ما هم داریم تو یک زیرزمین زندگی میکنیم و خدا داره با دوربین مخفی ما رو میپاد.همون کاری که مارکو و ناتالیا در طول فیلم انجام میدادند....کسی چه میدونه؟! اگه فیلم رو دیدی دوست دارم نظرتو بدونم.یا اینکه نظرت راجع به زندگی ما توی یک دنیای مجازی چیه؟

امیر کاستاریکا


 
مواظب شمعت باش!
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، دل نوشته

سلام.

 

در یکی از صحنه های فیلم ؛نوستالژیا؛ ساخته تارکوفسکی٬ شاعر روسی باید از یک استخر سنگی رد بشه که چشمه آب گرمی در آن میجوشه.ارتفاع آب تا کمی بالاتر از قوزک پاشه و آب هم نه سرد و نه گرمه همه چیز ساده و بی اهمیت جلوه میکنه.تنها کاری که اون شاعر روس باید انجام بده اینه که در حین رد شدن شمع روشنی رو تو دستاش نگه داره و اونو همین طور روشن به سمت دیگر استخر برسونه.ظاهر کار بسیار امر پیش و پا افتاده ای است طوری که حتی شاعر روس هم خیلی به این کار فکر نمیکنه و سرسری ازش میگذره اما وقتی عبور شروع میشه با هر گام شعله لرزان شمع رو به خاموشی میره.در نیمه راه شعله خاموش میشه.شاعر برمیگرده دوباره شمع رو روشن میکنه و این بار با دقت بیشتری پیش میره.اما این بار هم شعله در مقابل تنها نسیم رقصان بر آب تاب نمیاره و دوباره خاموش میشه.برای بار سوم شاعر برمیگرده و دوباره شمع رو روشن کرده و راه رو از سر نو شروع میکنه.این بار دیگه فهمیده که هدف به ظاهر آسون و دست نیافتنی در عمل چه کار طاقت فرسایی است.شاعر تمام تمرکز خود را روی شمع قرار میدهد.با دستهایش اطراف شمع سرپناهی درست میکند و شمع رو مثل یک نوزاد به سینه میچسباندگامها را با آهستگی و نفسهایی شمرده طی میکند و وقتی سرانجام شمع روشن را به آنسوی دیواره سنگی استخر میرساند از خستگی نقش زمین میشود.

زندگی ما آدمها هم همین طوره.این شمع میتونه برامون یک هدف باشه ٬یا یک عزیر٬ یک شخص٬ یک مکان یک چیز.....هرچی ...مهم نیست.مهم اینه که اولش واسه ما رسیدن به اون هدف و یا حتی نگهداشتن اونچه که داریم خیلی ساده به نظر میرسه اما وقتی آلوده هدف شدیم.وقتی سرتاپا با هدف یکی شدیم تازه میفهمیم که همچین کار راحتی هم نبوده.اون وقته که اگر میخوایم راه رو ادامه بدیم باید همه وجود و روحمون رو براش قربانی کنیم.پس قبل از راه افتادن در هر مسیر بهتر نیست ابتدا به این بیندیشیم که این مسیر تا چه قدر ارزش جان فشانی دارد. آیا ما مرد از خود گذشتن هستیم یا نه!

به قول حافظ:

                       عشق آسان نمود اول ٬ ولی افتاد مشکلها

پس مواظب شمعت باش که باد در کمینه.غفلت کنی ربوده و رفته و اونچه واست میمونه یه حسرت تلخ و یه پشیمونی ابدی است.


 
بازگشت
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

The Return -2006

چقدر تا حالا براتون پیش اومده که یه جایی که برای اولین باره رفتید به نظرتون آشنا برسه؟ یا حتی آدمایی رو ببینید که براتون آشنان اما هرچی فکر کنید یادتون نیاد اونا رو چه جوری میشناسین؟ حتی تا حالا براتون پیش اومده که وقتی یه حادثه ای رخ میده تو ذهنتون میاد که عین این اتفاق رو قبلا دیدید اما نمیدونید کجا؟این آخری واسه من خیلی اتفاق افتاده.بعدش هم ته دلم بگی نگی لرزیده از ترس!!!

چیزی به اسم فرضیه تناسخ! به گوشتون خورده؟راستیتش چیز پیچیده ای هست که به این راحتی ها نمیشه راجع بهش بحث کرد تا همین حد بگم که تو این نظریه میگن روح آدما بعد از مرگشون تو جسم کس دیگری حلول میکنه و این تسلسل تا آخرالزمان ادامه پیدا میکنه!

موضوع اینه که خیلی ها اون رو با ایات قرآن منافات میدونن و در دین ما رد شده است.خود من هم زیاد بهش اعتقاد نداشتم اما گاهی یه چیزایی ته ذهنم راجه به اون وول میخورد.یه روز یه معلمی بهم گفت که چه اشکالی داره روح تو بعد از خروج از کالبدت به کالبد کس دیگری بره ؟ در هر انتقالی کالبد تو باید تلاش کنه تا روحت رو به خلوص بیشتری نزدیک کنه اون وقتی که تو خالص و پاک شدی به سمت معبودت پر میکشی.هرکی بهتر عمل کنه سریعتر روحش به سمت بالا عروج میکنه و هرکی به قولی تنبلی کنه تو این دنیا رفوزه شه باز باید همین جا بمونه و یه بار دیگه این پروسه رو تکرار کنه....

.......

بگذریم. گفتم که بحث در این مورد زیاده. غرض معرفی فیلم جدیدی بود که چند شب پیش دیدم و به نظرم جالب و تفکرآمیز اومد.فیلم The Return یا بازگشت داستان دختری رو میگه که از سن 11 سالگی مدام در خیالش مردی رو میدیده که با چاقو در تعقیبشه.گاهی مکانها و تصاویری میدیده که به هیچ عنوان با زندگیش یکسان نبوده....در سن 25 سالگی طی یک سفر کاری به صورت اتفاقی  پا به همون محلی میذاره که براش آشنا میاد انگار اتفاقی در اینجا براش افتاده.یک روز هم تصویر زنی رو تو آینه میبینه که چاقو خورده.....دختر سرانجام با جستجوی زیاد مردی رو پیدا میکنه که شوهر زنی بوده که توسط چاقو 14 سال پیش کشته شده و نشانه هایی که در گذشته میدیده متعلق به آن زن بوده بدین ترتیب دختر قاتل اون زن روهم پیدا کرده و با کمک شوهر اون زن اونو میکشه...اما قسمت زیبای ماجرا سکانسهای پایانی فیلمه که مرد تعریف میکنه وقتی داشته زن رو به بیمارستان میرسونده در لحظات احنضار زن دستهای مرد را در دست میگیره و عاشقانه نگاهش میکنه و به عنوان  آخرین  جمله میگه:من سرانجام تو رو پیدا میکنم و دوباره پیش تو برمیگردم!

اتفاقا در حافظه دختر هم حادثه ای رد میشه که اون هم در همان لحظه و همان زمان دچار تصادف شدیدی میشه و برای چند ثانیه از دنیا میره ولی ناگهان دوباره با یک شک به دنیا برمیگرده!

و بله با روح آن زن به این دنیا برمیگرده.در واقع 14 سال آن زن در تلاش رسیدن به شوهری بوده که عاشقانه میپرستیدش و در طی این سالها تنهایی را برگزییده و تنها با یاد همسر از دست رفته اش زندگی میکرده...

زیبا بود نه؟من که آخر فیلم ساعت 3 نیمه شب بهت زده به سکانس آخری که دختر در کنار مرد ایستاده بود نگاه میکردم در حالیکه محمد امین روی کاناپه خورخورش هوا بود!!!!!!!!!!

**و این جمله:گذشته هرگز نمیمیره بلکه میکشه**

نظرت چیه؟

 

 


 
نقش روی آب
ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

به هم که رسیدیم یکیمون این ور جاده ایستاده بود و دیگری آن ور جاده.و مدام ماشینها و آدمها از بینمان رد میشدند.تابلوی عبور عابر پیاده هم بود اما هریک از ما منتظر بود دیگری تن به خطر داده و از این گذرگاه رد شود.روزها و روزها گذشت و علف زیر پایمان سبز شد.آدمها میامدند و تند وتند رد میشدند به ما تنه میزدند.گاهی جیبمان را هم میزدند! اما من و تو باز هم ایستاده بودیم و منتظر دیگری بودیم.بهار رفت و تابستان آمد.گرما طاقتمان را بریده بود.زیر لب به هم بدوبیراه میگفتیم.از سرورویمان عرق میریخت اما باز از جای خود تکان نمیخوردیم.پاییز هم امد.باران میبارید و ماشینهایی که رد میشدند به سروروی ما گل می پاشیدند.مردم چتر به دست از عرض خیابان می گذشتند اما من و تو همچنان مبهوت زیر باران ایستاده بودیم به امیدی که دیگری این فاصله را بردارد.نه چتری داشتیم و نه همدمی که ما را در زیر چتر خود امان دهد. پاییز هم رفت و زمستان آمد.حالا دیگر جاده داشت خراب میشد.همه جا پستی و بلندی داشت و رهگذران کمتری از کنار ما رد میشدند انگار دوره این گذرگاه داشت به اتمام میرسید.تا اینکه سرانجام آن روز رسید.روزی که هردو خسته از این فاصله خسته از این تنهایی و خسته از این بلاتکلیفی تصمیم گرفتیم قید رد شدن از این جاده را بزنیم و راه رفته مان را برگردیم. اما وقتی چمدان به دست آماده رفتن شدیم برای آخرین بار که به عرض جاده نگاه کردیم دیدیم این جاده بدجوری ما را به خود وابسته کرده است.دیگر دل کندن از این جاده محال بود یا اینکه این بهانه مان بود برای ماندن. جاده در واقع یک سرش به دل من راه یافته بود و سر دیگرش به دل تو...پس هردو قدم در جاده گذاشتیم و در میانه راه به هم رسیدیم.همان جا خانه ای ساختیم و در دل عبور و مرور زندگی٬زندگی کردیم...

فیلم *نقش روی آب* رو حتما ببینید.تازه پیشنهاد میدم که تنهایی دراز بکشید جلوی تلویزیون در سکوت نیمه شب همه چراغها رو هم خاموش کنید.آخه این فیلم عجیب حس آرامی را بهتان منتقل میکند.اگرتازه ازدواج کرده اید که فبها المراد....این فیلم جون میده واستون.داستان یک زوج جوان است که برای مرد٬ ازواج با عشقی شدید توام بود و برعکس زن احساسی به مرد نداشت.فاصله بین آنها از نظر زن بسیار زیاد بود.عقایدشان٬ دیدگاهشان به زندگی٬ علایق و سلایقشان همه متفاوت بود.اما گذشت زمان ثابت کرد که عشق میاید تنها باید با چشمهای بازباز عاقلانه زندگی کرد و مهرورزانه گذشت کرد.همین...و ارزش این عشقی که پس از ازدواج ایجاد میشود هزاران بار برتر از عشق کورکورانه ای است که قبل از ازدواج آغاز گردیده است.

این فیلم محصول سال ۲۰۰۶ است . * نوآمی واتس و ادوارد نورتن* بازیگران نقش اصلی آن هستند.


 
رییس
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

تازه از دیدن فیلم جدید آقای مسعود کیمیایی (رییس) اومدم خونه...راستش تو یک شوک اساسیم...نمیدونم من از سلیقه روز به دور شدم یا آقای کیمیایی تغییر کرده اند...در مورد این فیلم زیاد شنیده بودم اما دیدنش حکایت دیگری بود.من تخصص خاصی در مورد نقد فیلم ندارم و قصدم نیز جسارتی به این فیلم ساز بزرگمان نیست اما سوالی از آقای کیمیایی دارم:واقعا این فیلم چه چیزی برای گفتن داشت؟...من اگر تخصص سینمایی ندارم اما به جرات خودم را یک سینما دوست حرفه ای میدانم بنابراین به خودم حق میدهم که از آقای کیمیایی گله داشته باشم.من هیچ وقت تعصبی روی کارگردانان صاحب نام و یا بالعکس کارگردانان جوان ندارم اما این فیلم برایم فقط یک تاسف بزرگ به ارمغان داشت و یک سوال:آیا دوره آقای کیمیایی به پایان رسیده است؟

فیلم سراسر نوستالوژی فیلمساز را به گذشته نشان میدهد اما معلوم نیست که جرا سوژه اعتیاد را با مسایلی از این دست به هم بافته است.در صحنه های بیننده را به یاد فیل پدر خوانده میندازد اما تنها ژستهای فیلم پدرخوانده...ادا و اصولهایی از جمله موسیقی کلاسیک٬ کت و شلوارهای اتو کشیده و کلاههای شاپو٬ اسلحه و بی محابا تیراندازی کردن٬ و ترکیب زندگی اشرافی با پول کثیف...و بعد آمیزه ای با فیلم فارسیهای قدیمی٬ از جمله رفاقت و عشق لوطی وار داشتن و یک تنه از پس ۱۰ نفر برآمدن....

فیلم با ترکیبی از هنرپیشه های بزرگ سینمای ایران پر شده است.کسانی چون فرامرز قریبیان٬ خسرو شکیبایی٬داریوش ارجمند٬امین تارخ٬لعیا زنگنه...و هنرپیشه های جوانی چون پولاد کیمیایی و مهناز افشار...بازیها خوب است اما انقدر فیلم نامه ضعیف و پیش و پا افتاده است که حتی بازیها نیز به چشم نمیاید.فیلم معجونی از حوادث غلوآمیز است.

فکر نمی کنم برای نشان دادن شخصیت یک رییس باند خلافکاران مواد مخدر نیازی به نمایش مصنوعی یک مهمانی در خانه اش باشد.مهمانی که در آن هر لحظه کارگردان یک شیفت موسیقی جدید را به نمایش میگذارد.از موسیقی عربی تا اپرای فرانسوی از ویولون ایرانی تا دی جی های اکس پارتی...ملقمه ای که تنها دهان تماشاچی را باز نگه میدارد...و ذهن تماشاچی که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و این سوال که در اینجا خانه ای در یک شهر است یا باغ وحش!!!!زیرا از گرگ و سگ و تمساح تا موش خرما و کبری و مار پیتون در آن یافت میشود؟؟؟؟!!!

نمیدانم کتاب جسدهای شیشه ای نوشته آقای کیمیایی را خوانده اید یا نه؟کتاب بدی نیست حتی میشود گفت جذاب است خصوصا برای نسل جوان زیرا نویسنده تو را با خود میکشاند به دنیای گذشته طهران!از لاله زار گرفته تا کافه نادری و کوچه باغهای شمیران...

مساله این است که آقای کیمیایی در این کتاب باقی مانده است.تمام فیلمهایش چکیده ای از این کتاب هستند.نوستالوژی روزهای قدیم لاله زار و مرام فردین...این احساس زیباست و قابل احترام.چه کسی است که از به یاد‌ آوردن روزگاران گذشته حال نکند اما بیان آن مهم است...

کارگردان بزرگ فیم گوزنها!! لطفا کمی در فیلمهایتان تغییرات دهید...ما هنوز هم تشنه کارهایتان هستیم...با تشکر...نسل سوم!


 
مثل آب برای شکلات
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فیلم "مثل آب برای شکلات" رو دیدید؟ این فیلم بر اساس رمانی تحت همین نام ساخته شده و روایتی از یک عشق ممنوعه است.(forbidden love) چقدر به این کلمه اعتقاد دارید؟

داستان از این قراره که عشق بین یک دختر و پسر توسط مادر اون دختر محکوم به فراموشی میشه صرفا به خاطر اینکه دختر باید تا آخر عمر از مادر خود نگهداری کند.پسر تصمیم به ازدواج با خواهر آن دختر گرفته تا به این طریق بتونه هرچه نزدیکتر به اون دختر باقی بمونه.باقیشو حتما میتونید حدس بزنید...اینجا اون عشق ممنوعه!!!شروع میشود.

آدمی که  عاشقه و نمیتونه حسشو بیان کنه مجبوره اونو از درون بسوزونه مخصوصا که اون حس یک تابوی اجتماعی هم باشه دیگه تاروپود وجود عاشق مشتعل میشه و اون دختر چکار باید بکنه؟ درسکانسهای بسیار زیبایی اشکهای دختر موقع تهیه کیک چکه چکه درون مایع شکلات میریزه و زمانی که کیک توسط مهمانان خورده میشه به شدت اونها رو ملتهب میکنه و با خودش میبره به دریای خاطرات عاشقانه گذشته شان و  عمق وجودشون رو به آتیش میکشه.

دریکی از صحنه های فیلم جمله قشنگی گفته میشه: "هر آدم  با یک جعبه کبریت درون خودش متولد میشه که خودمون نمیتونمیم اونو روشن کنیم  برای روشن شدن نیاز به اکسیژن و شمع است.اکسیژن میتونه نفس یک عاشق باشه و شمع هرچیزی شاید یک قطعه موسیقی یا یک شعر - یک کلمه و یا حتی تماس ساده دست...مهم اینه که اون کبریت باید یه روزی مشتعل بشه و روشنت کنه"

نمیدونم تا چه حد این تجربه رو داشتی اما نمیتونی منکرش بشی که گاهی تکه ای از یک آهنگ یا حتی یک نسیم از بوی یک عطر میتونه ناگهان ببرتت با خودش به یک دنیای دیگه ببرتت به لحظه های نابی از جوانی-زیبایی و ....عشق