سنندج(6)
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-حرکت به سمت تهران

صبح زود قرار بود راه بیفتیم به سمت تهران که حال و روز من بدتر از قبل شد به طوریکه با محمد امین تصمیم گرفتیم بلیط هواپیما تهیه کنیم و خودمون جداگانه به سمت تهران بیاییم که پیدا نشد.پس بهترین کار رفتن به یه درمانگاه تو شهر سنندج بود تا حداقل با یک آمپول فعلا خودمو سرپا کنم تا بعد...(تجربه دکتر رفتن تو شهرستان رو نداشتم.خیلی جالب بود که بگم با هزینه درمانی یک سوم نسبت به تهران 3 سوته حالم خوب شد.و راه افتادیم سمت تهران.البته طبق معمول یک راست که نه! اول قصدمان دیدن غار قوری قلعه بود تا .....

به غار قوری قلعه رسیده ایم که در 86 کیلومتری کرمانشاه در مسیر جاده پاوه و در شمال شهر جوانرود واقع است. در محوطه غار عده ای از زنان محلی نشسته اند و سرگرم فروش صنایع دستی و غذاهای محلی هستند.از معروف‏ترین غذاهای محلی این منطقه کلانه که که ترکیبی از نان و پیاز با روغن یا کره حیوانی است و همچنین کولیره که نوعی شیرینی مرکب از آرد ذرت یا گندم، شکر و تخم‏مرغ  میتوان، نام برد.بچه ها سرگرم خریدن و تست کردن این شیرینی میشوند در ابتدا چند دونه میخریم تا فقط مزه آنهار ا چشیده باشیم اما به قدری لذیذند که تقریبا تمام ماهیتابه را خریده و سفارش میدهیم باز هم برایمان درست کند تا در برگشت از غار آنهارا با خود ببریم!!!!

و اما غار قوری قلعه که بزرگترین غار آبی خاور میانه است 65 میلیون سال قدمت دارد.فکرش را بکن!!!!! هوش از سر آدم میپرد وقتی به عمر این سنگهای پیر فکر میکنیم. نام عجیب این غار از روستای همنامش که در مجاورت آن قرار دارد گرفته شده است در قدیم گویا اطراف این روستا قلعه هایی بوده که یکی از اینها شبیه قوری بوده و به همین دلیل روستا را "قوری قلعه" نامگذاری کرده اند. اما روایتهای دیگری هم وجود دارد که به دوره ساسانیان باز میگردد که درآن دوره دژی بزرگ و مستحکم در اینجا وجود داشته که کردزبانان آن را "گورا قلا" مینامیدند.گورا در زیبان کردی یعنی بزرگ و قلا هم یعنی قلعه بعدها این کلمه گورا قلا به قوری قلعه تبدیل شده است! 

درازای این غار ۱۲ کیلومتر و ژرفای آن ۳۱۴۰ متر است.ژرفای حوضچه‌های این غار به ۱۴ متر می‌رسد یعنی اگه توش بیفتید فاتحه تان خوانده است.هم چنین دمای درون غار ۷ تا ۱۱ درجه ‌است و در همگی فصل های سال ثابت است. این اثر طبیعی دارای تالارهای زیبا به نام‌های تالار مریم، تالار کوهان شتر، تالار مسیر برزخ، تالار بلور و تالار عروس می‌باشد این نامها به دلیل شکل استلاکمیتهای غار است علاوه بر آن مجسمه های باشکوهی که دست طبیعت آنها را تراشیده در گوشه و کنار غار دیده میشوند مجسمه هایی شبیه فردوسی، امیرکبیر، بابانوئل، شیرسنگی، ماهی، مارکبری، قارچ، برج پیزا، نیم رخ شیر، فیل، قلب، گل کلم، بستنی، کشتی، گردن غاز، آبشار، لاک پشتو  نام حضرت محمد (ص).

 

در عمق هزار متری غار تالاری وجود دارد که زیباترین حوضچه آبی جهان در آن توجه همه را به خود جلب می کند. در این محوطه قندیل هایی به شکل پرده ای وجود دارد که با دست زدن به هرکدام از آنها صدایی شبیه یکی از آلات موسیقی به گوش میرسد به همین دلیل این محوطه را تالار بتهوون نامگذاری کرده اند.

 

درعمق هزار و 500 متری غار، تالار عروس قرار دارد که زیبایی آن قابل توصیف نیست، جنس سنگهای این محوطه از کریستال سفید و براق است و اگر کسی بخواهد از روی آنها گذر کند جای پای او در این قسمت باقی می ماند.ازسقف این محوطه قندیل هایی شبیه میله خودکار که جنسشان از رسوبات آهکی و حالت کریستال است به ارتفاع دو تا هشت متر پایین آمده است، این قندیل ها آنقدر نازک و شفاف است که با زدن یک دست هشت متر از آن فرو می ریزد.

 

در عمق دو هزار و 700 متری غار، چهار آبشار به ارتفاع 10 تا 12 متر وجود که در این عمق وجود چنین آبشار زیبایی باور پذیر نیست وهر بیننده ای را مسحور خود خواهد کرد.

 

در بخش دیگری از این غار تونلی با نام تونل برزخ وجود دارد که به وحشتناکترین مکان این غار معروف شده است، طول این تونل 220 متر است که با عرض سه متر نیمی از آن را آب فرا گرفته است.

 

البته محوطه هایی که ذکر آن رفت، قابل بازدید برای عموم نیست و هم اکنون تنها 500 متر از این غار آماده سازی و نورپرداری شده و قابل بازدید است.

این غار در طول تاریخ به عنوان جان پناهی امن و دور از دسترس  مورد استفاده قرار گرفته که کشف آثاری همچون کاسه، بشقاب و تعدادی ظروف و سکه از دوران یزد گرد سوم، حاکی از قدمت و استفاده از آن در دوران باستان است

از غار قوری قلعه که بیرون میاییم هنوز مسحور دست هنرمند طبیعتیم.سکوت میکنیم و به احترام شکوه خالق هیچ نمیگوییم تا به کرمانشاه میرسیم.هنوز مست بیخبری هستیم که شاخ و برگ عظیم درختی بسیار کهنسال و باشکوه چشم مارا میگیرد.درخت چناری که میگویند دومین چنار کهنسال ایران با 700 سال سن اینجا بالای سر ما سایه گسترده است.خیره میمانم به موجودی که قرنها سرپا ایستاده و شاهد و ناظری است بر تاریخ گذشته در این سرزمین.تنها خدا و خودش میداند چه حوادثی دوروبر او رخ داده ست. چه آدمهایی اینجا زیر سایه او لمیده اند و چه آدمهایی آمده اند و رفته اند.درخت هویتی است که به سادگی نمیشود از آن گذشت خصوصا اینکه در اسطوره های ایرانی همیشه جایگاه خاصی داشته است.

در فرهنگ ایران زمین همیشه درختان چنار از قداست خاصی برخوردار بوده اند.که به خاطر پوست اندازی هرساله آن را نماد سرزندگی میدانند و در گذشته بسیاری از انسانهای مومن را زیر درختان چنار دفن میکردند.خیلی از این درختان را مردمان ایران زمین مظهر رحمت مینامند و بر آنها دخیل بسته و نذر میکنند.پای آنها خون قربانی میریزند و ازآنها طلب یاری میجویند.اینها بخشی از اسطوره های سرزمین مادری ماست که باید پاس بداریمشان.نباید تنها به چشم خرافات به آنها نگاه کنیم.بلکه بهتر است آنها را به عنوان میراث فرهنگی و سنتی خود پاس بداریم..

به طاق بستان رسیده ایم.یادمانی سنگی بر پیکره کوه که نمادی از شکوه ساسانیان است.در آن روزگار اینجا سر راه جاده ابریشم قرار داشت.منطقه ای پرآب و علف و سرسبز که روح زندگی را در کاخهای شاهی به جریان مینداخت.پس همینجا را برگزیدند برای حجاریهای شکوهمند تاریخشان.چند صحنه تاریخی از جمله تاج‌گذاری خسرو پرویز، تاج‌گذاری اردشیر دوم، تاج گذاری شاهپور دوم و سوم و همچنین چند سنگ‌نوشته (کتیبه) به خط پهلوی در آن کنده‌کاری شده است.

خسرو پرویز را که میشناسید حتما؟همانکه قصه عشقش به شیرین زبانزد قصه های قدیمی مادربزرگهایمان است.بچه که بودم کتابش را خوانده بودم و در خیالم خسروپرویز همان شاهزاده رویاهایم بود که دوست داشتم روزی به سراغم بیاید! درواقع من عاشق دلخسته شاه فقید ساسانی بودم و در آرروی او میسوختم(کودکی 9 ساله عجب بیش فعالی بوده است).خلاصه اینجا یادمان همان عشق قدیمی خسرو پرویز است.او یکی از شاهان قدرتمند ساسانی بود که توانست در دوران سلطنتش ایران را تقریبا به شکوه گذشتگان برگرداند در دوران او آثار معماری چشم گیری در ایران شکل گرفت که یکی از آنها همین غار -حجاری طاق بستان است.

طاق بستان شامل ایوانی فراخ و گسترده در دل غارمانند کوه است که داستانهای تاریخی ساسانی بر آن حک شده است.

مهمترین حجاریهای طاق بستان مربوط به طاق میانه و بزرگترین آنهاست که تاجگذاری خسروپرویز را نشان میدهد و در ارتفاع 11 متر بسیار باشکوه و چشمگیر است.میتوانید بر بدنه خارای سنگها نقوش فرشتگان بالدار-درخت زندگی-مجالس شکار و کلا مراسمی از بزم و شادی آن دوره ساسانی را ببینید.

در زیر این نقوش خود خسروپرویز - زره پوش با کبکبه و دبدبه سوار شبدیز(اسب محبوبش) دیده میشود که دارد از دست فروهر حلقه فرایزدی را دریافت میکند و در سمت چپ شاه هم خدای مهر (میترا) قرار دارد.

 قسمت تاسف برانگیز این طاق  جاییست که دست ابلهانه بشر نقش فتحعلیشاه بی مغز را بر تنه کوه کنده است.آخر این شاه قاجار چه فکر کرده که دستور  داده با رنگهای زشت در کنار خسروپرویز شاه شاهان و حجاری 1000 ساله طاق بستان نقش چهره خودش را بر پیکره کوه زخم بزنند!!!خدایا حماقت این شاهان قجری حد و اندازه ای نداشته است؟

یکی دیگر از زیباترین حجاریهای طاق بستان دیواری است که تاجگذاری  اردشیر دوم نهمین شاه ساسانی را نشان می‌دهد. در این صحنه، شاه ساسانی به حالت ایستاده با صورتی سه ربعی و بدنی تمام رخ در مرکز صحنه نقش شده که دست چپ را بر روی قبضه شمشیر گذاشته و با دست راست حلقه روبان داری را از زرتشت می‌گیرد. زیر پای اردشیر دوم، ژولیان امپراتور روم که در جنگ اسیر شده است قرار دارد. شاه ساسانی چشمانی درشت و ابروانی برجسته دارد. ریش او مجعد و موهای سرش به صورت انبوه بر روی شانه‌ها آویخته شده‌است. وی گوشواره‌ای بر گوش و گردنبندی در گردن و دستبندی در مچ دارد. گوشواره او به شکل حلقه مدوری است که گوی کوچکی به آن آویزان است. گردنبند او نیز شامل یک ردیف مهره‌های مرواریدی درشت است.
....

به عنوان آخرین پروژه در کرمانشاه و این سفر نهار لذیذی در یکی از کبابیهای طاق بستان خوردیم که شامل غذای محلی کرمانشاه میشود یعنی "دنده کباب" مبادا به آنجا بروید و خود را از لذیذ ترین طعم کباب محروم کنید ها.....خلاصه سفر ما به کردستان هم به پایان رسید و به خاطره هایمان پیوست.به زودی با سفر دیگری باز خواهم گشت .خدا نگهدارتان باشد تا بعد.

*برخی اطلاعات مربوط به غار قوری قلعه از این لینک  و طاق بستان از سایت ویکی پدیا گرفته شده است.


 
سنندج(5)
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-مریوان-اورامانات

با عرض معذرت برای تاخیر در ادامه سفر!

روز سوم سفر به کردستان که رسید قرار شد راهی اورامانات شویم.سالها بود که دیدن این منطقه جزئی ار آرزوهای سفر ما محسوب میشد.در این سفر 4 روزه فرصت خوبی پیش آمد که سری به این منطقه باستانی و زیبای کردستان بزنیم.برای رسیدن به اورامان باید تا جایی مسیر پیچ در پیچ مریوان را در پیش بگیرید و از یک نقطه به بعد راهی اورامان شوید.فاصله بین سنندح و مریوان جاده ای کاملا کوهستانی با صدها پیچ در دل طبیعت بکر کردستان است.بی اغراق باید بگویم راهی کوتاه را در عرض 3 ساعت باید پیمود تنها به این دلیل که جاده مدام پیچ میخورد و دل ما پیچ در پیچ! از قبل بهتر است صبحانه کمی میل کنید و قرص ضد تهوع هم با خود به همراه داشته باشید.اینها را گفتم تا به عرض برسانم از بخت بد در همان روز که باید چنین مسیر ناهمواری را طی میکردیم من دچار گرما زدگی و مسمومیت شدم!!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

سر راه رسیدن به مریوان روستایی وجود دارد به نام "نو گل" که در لحجه مردم کرد زبان Negel خوانده میشود.این روستا که در 60 کیلومتری جاده سنندج-مریوان واقع شده به علت وجود نسخه ای از قرآن به دست آمده به خط کوفی مشهور شده است که آنرا در مسجد روستا نگهداری می کنند. قدمت این قرآن به 1000 سال پیش بر گشته و در رحل بزرگ و بر پوست آهو نگاشته شده است.جلد قهوه ای و ضخیمی دارد که برخی از حروف و کلماتش با طلا مزین یافته ند.گویی این قرآن یکی از 4 قرآنی است که در زمان خلافت عثمان نگارش شده و به 4 اقلیم دنیا فرستاده شده است.

این قرآن بزرگ و نفیس که امروز در محفظه ای شیشه ای و ضد گلوله نگهداری میشود داستانها و افسانه های زیادی را به همراه دارد.پیران روستا معتقدند که این قرآن در دوران صفویه و توسط یک چوپان کشف شده است.از قرار در همین محل روزی-روزگاری چوپانی میگذشته که گلی زیبا توجهش را جلب میکند.او سعی در کندن گل میکند که متوجه میشود ریشه های گل در عمق خاک به جایی گیر کرده اند.با جستجو صنوقچه ای بزرگ را از دل خاک بیرون میکشد و درون آن این قران قدیمی و نفیس را میابد.به حرمت کتاب خدا اینجا را نوگل مینامند و همینجا مسجدی به پا میدارند.سال 1312 رضاشاه دستور میدهد قران را به موزه ای در تهران منتقل کنند.مردم روستا با تجمع در مقابل مسجد مانع از بردن قرآن میشوند.انها این کتاب قدیمی را معجزه و برکت روستای خود میداستند.در سالهای بعد 2 بار قرآن دزدیده میشود اما هربار به معجزه ای پیدا میگردد و به خانه اصلی خود بازگردانده میشود.

راه را ادامه میگیریم تا کم کم از دور روستای پله کانی و بسیار قدیمی اورامان تخت دیده میشود.روستایی که به دوران ساسانیان باز میگردد و بین سنی های ایران زمین از اعتبار خاصی برخوردار است. به این کوه ها "تخت" میگویند و این روستا با شیبی تند روی دامنه آنها قرار دارد.خانه ها پله کانیند.پس میتوانید با قدم زدن در میان روستا ار بین حیاط-پشت بامهای همسایه ها رد شوید و خود را دمی از آنها بدانید که با مهربانی میزبان شمایند و درهای خانه های سنگیشان به روی شما گشوده.تمام خانه ها از سنگ ساخته شده اند بی آنکه ملاتی بین سنگها قرار گیرد.سنگها طوری هنرمندانه روی هم چیده شده اند که در هم چفت گشته اند.

این روستا به لحجه خود کردزبانان "هورامان" تلفظ میشود که از زمانهای قدیم وجود داشته و مرکز حکومت سلاطین بوده و به همین دلیل اینجا را "تخت" مینامند.یعنی مرکز حکومت... وجود آتشگاه های قدیمی نشان میدهد که گویی این مردم کوه نشین روزگاری دور زرتشتی بوده اند و همین میرساند که قدمت روستا به ساسانیان برمیگردد.

اما وجود یک مکان دیگر به نام "ریارتگاه پیر شالیار" این روستا را مکانی زیارتی و مذهبی هم کرده است.شالیار در زبان کردی همان "شهریار" خودمان میباشد که گویی پیرمردی عارف از این خطه بوده که از دین زرتشت به اسلام میگرود و پس از آن مریدان زیادی میابد و یکی از مردان طریقت نشین کردستان میگردد.هرساله در بهمن ماه در جوار مقبره او مراسم خاصی به پاسداشت مقام بزرگش انجام میگردد که گردشگران زیادی را در زمستان و سرمای کوهستان به اینجا میکشاند.نمیدانم فیلم "نیوه مانگ" اثر بهمن قبادی را دیده اید یا نه؟ بخشی از این فیلم در این منطقه تهیه شده خصوصا صحنه ای که زنان در شب با فانوسهای روشن کنار پنجره های خانه های روستایی پلکه کانی دف میزنند آن خانه ها در همین روستاست!

بعد از دیدار از اورامان به سراغ مریوان میرویم.شهری مرزی که به دریاچه زیبایش (زریوار) معروف شده .اما متاسفانه سالهاست که  به علت نزدیکی به مرز عراق محل قاچاق کالا هم بوده است.وجه تسمیه نام این شهر شاید برگردد به میترائیسم ایرانی.گویند که نام مریوان در اصل "مهروان" بوده که معنی جایگاه مهر را میدهد. این شهر بارها مورد تاخت و تاز و تهاجم قرار گفته شاید همین دلیلی باشد برای وجود ده ها قلعه نظامی که هنوز ویرانه آنها در اطراف شهر باقیست.

بعد از صرف نهار به کنار دریاچه زیبای زریوار در نزدیکی مریوان میرویم جایی که یکی از زیباترین مناطق طبیعی ایران میباشد که به علت وجود اکو سیستم خاصش سالیانه محل مهاجرت هزاران پرنده از مناطق مختلف دنیاست.داخل دریاچه هم موجودات آبزی مختلفی دیده میشوند.از هزاران قورباغه گرفته که صدایشان دریاچه را برداشته است تا ده ها لاک پشتی که لابلای نیها بازی میکنند و مارهای آبی که گاهی سرو کله شان از لابلای خزه ها بیرون میزند. اینجا طبیعتی بکر و چشم اندازی رویایی دارد که متاسفانه دست مزاحم بشر آب پاکش را به تلی از زباله آلوده است.

جای دوست وبلاگی عزیزم "آقای مجید" خالیست.اینجا عده ای در آرامش سرگرم ماهیگیریند.البته من که با هرنوع شکاری مخالفم.اما قسمی از ماهیگیری وجود دارد که ماهی را پس از گرفتن دوباره در آب رها میکنند.انگار دوباره به او زندگی میبخشند.نمیدانم ماهی قدر این آزادی دوباره را میفهمد یا نه اما فکر میکنم به ماهیگیر حسی از بخشش میدهد و روح او را بالا میکشد.من یک بار این کار را کردم و به علت ناشی بودن ماهی را لت و پار ساختم و دیگر دنبال این نوع حیات بخشیدن را نگرفتم!!!!

زریوار یک تالاب آب شیرین است که به هیچ رودخانه ای راه ندارد و آبش با چشمه های طبیعی که از سطح زیر دریاچه میجوشند و یا آب برف و باران تامین میگردد.در زمستانها سطح روی دریاچه یخ بسته و محلی برای تردد ماشینها میشود.

غروب نزدیک است.در کنار دریاچه لم میدهیم و چای مینوشیم و به افق خیره میمانیم. دیگر نوبت آرامش رسیده است.مردم هم کم کم بار سفر را بسته اند و دریاچه را با شبش تنها میگذارند.ما هم ترجیح میدهیم حرفی نزنیم و دقایق آخر را با دریاچه خلوت کنیم.شاید در این دم آخر ماندن زریوار حرفی برای گفتن به ما داشته باشد که نمیخواهد در جمع بگوید.

وقتی خورشید خود را به تن زریوار میسپارد ماهیها خوابشان میگیرد.نیها لالایی میگویند و لاک پشت ها سر در خانه هایشان فرو میبرند.دریاچه خمیازه میکشد تا به ما بگوید که خسته است.دیگر باید برویم تا شب او را آشفته نسازیم.بار و بندیل بسته ایم و رو به سوی سنندج گذاشته ایم.راه زیادی در پیش است.دوباره باید هزار پیچ رفته را پشت سر بگذاریم تا ما هم به خانه برسیم.فعلا شب شما و شب دریاچه بخیر باد!


 
سنندج(4)
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-عمارت خسروآباد

پیاده راه میفتیم در خیابانهای شهر سنندج تا هم با بافت شهر آشنا تر شویم و هم با مردم و فرهنگ این سرزمین.به نظر من در هر سفر بودن میان مردم و با آنها دمخور شدن و همنشینی داشتن در درک بیشتر آن سفر کمک زیادی میکند.سفر تنها این نیست که ما مدام از این موزه به ان سایت دیدنی بدویم بیآنکه فرصتی برای اندیشیدن به خود بدهیم.وقتی مدعی هستیم "سفر پخته کند خامی را" پس باید گشت و دید و معاشرت کرد و اندیشه....

لابلای خیابانها  که میگشتیم دیدیم بیشتر مردم لباس محلی کردستان را به تن دارند.حتی جوانهایی که به نظر امروزی تر میرسیدند حداقل شلوارهای کردی را به پا داشتند.دست فروشهای زیادی هم کنار خیابان مشغول به فروختن این شلوارها بودند.یکهو به سر بچه ها زد که همگی  از این شلوارها بخرند و بپوشند.همان طور که در عکس میبینید تمام آقایان جمع یکی یکدونه شلوار کردی خریدند و تا آخر سفر اون رو به پا کردند.تجربه جالبی بود.این هم میتونه بخشی از یک سفر باشه .تجربه پوشیدن پوشاک مردم هر مرزو بوم !)

راه خیابان شبلی را در پیش گرفتیم تا به دیدن عمارت "خسروآباد" برویم.این ساختمان که روزگاری مرکز حکومت اردلان و  به ویژه خسروخان بوده یکی از اشرافی ترین بناهای شهر سنندج محسوب میشود که متاسفانه امروز به حال خود رها شده است.مقابل این عمارت یک ورودی سرسبز و باصفا قرار دارد.کوچه ای که جوی آبی از میانش میگذرد و خیابان را به بولواری سرسبز با درختان کهن تبدیل کرده است.دور تا دور عمارت 4 باغ وجود دارد و بدین ترتیب اینجا به چهارباغ خسروآباد هم معروف است.محیط بیرونی آن از محیط درونی بسیار زیباتر است.خصوصا اینکه میشود روی چمنهای بیرون ساختمان دراز کشید و به صدای آب گوش جان سپرد و خیره ماند به نمای باشکوه این قصر سلطنتی !!!

وارد آن میشویم.متاسفانه همه چیز به حال خود رها شده است.آثار گذشت زمان زخمی بر پیکره باغ و ساختمان زده.در و پنجره ها در حال فروریختن است.باغ پر از نخاله ساختمانی است و تنها حوض پر آب و چند اردک و مرغابی شناور در آن این عمارت را هنوز زنده نگه داشته اند.

انگار دارند اینجا را تعمیر میکنند.امیدوارم دفعه بعد که به سنندج میایم ببینم که اینجا مکان تمیز و آبرومندی شده برای جلب بازدید گردشگر.فقط من مانده ام که چرا بعضی ها انقدر کج سلیقه هستند.نمونه اش این مجسمه ای است که هنرمندانه و زیبا در میان باغ در حال ساخت است.خود شکل و شمایل مجسمه خیلی قشنگ است اما اصلا حال و هوای بومی ندارد.گویی این خانوم که اینگونه با طنازی گوشه لباسش را در دست گرفته تندیس یک زن کرد است اما تنها چیزی که به بازدید کننده منتقل نمیشود همین حس کرد بودن این خانوم است.بیشتر شبیه زنان اروپایی و مسیحی ساخته شده است و در میان این عمارت قدیمی و در شهر سنندج خیلی نامتجانس به نظر میرسد.

مجموعه عمارت 2 بخش دارد.بخش اصلی که همان فصر سلطنتی با ورودیهای ستون دار است و در غرب باغ قرار دارد و بخش شرقی که محل رفت و آمد و زندگی کنیزان و غلامان محسوب میشده. تزئینات معماری این بنا شامل گچبری، آجرکاری، اروسی‌های زیبا و حوض چلیپا شکل داخل عمارت است .

 حوض بسیار بزرگ صلیبی شکلی نیز در وسط این مجموعه بر زیبایی آن افزوده است که در نوع خود بی نظیر است. طاق بزرگ سر درب اصلی باغ خسرو اباد که روبروی مقبره شرف الملک قرار داشت تخریب گردیده است درب اصلی بنا رو به حوض مرمری مربع شکل عمارت واقع گردیده و از ۴ تکه بزرگ تنه درخت گردو به سبک دروازه‌های قلعه‌های حکومتی ساخته شده است نمای شرقی بنا از آجر و گچ بری‌های زیبا تزیین شده است اما دیگر بخش‌ها از آجر و به شکل ساده تری ساخته شده اند. آب این مجموعه جاری و شرب و از مجموعه قنات‌های تعبیه شده در روی کوه آبیدر نشات می گیرد. از دیگر بخش‌های قابل توجه کاخ خسرو آباد وجود حوض و فواره با آب جاری در طبقه سوم قصر می باشد.

از عمارت که بیرون میاییم سوار اتوبوس میوشیم و به سمت پارک آبیدر راه میفتیم. اینجا به نوعی بام شهر سنندج محسوب میشود.جایی که باید راهی پیچ در پیچ در کوهستانم را پیمود و بالا و بالاتر رفت.اینجا تفرجگاه و محلی برای پیک نیک مردم شهر محسوب میشود.تا جایی که اتوبوس میتواند بالا میرود اما کم کم راه باریک و باریک تر میشود و مجبور میشویم بقیه مسیر را پیاده طی کنیم.از این بالا کل شهر دیده میشود و میشود فهمید که چه توده غبار آلوده ای شهر را فرا گرفته است.خدا به داد مردم غرب ایران برسد که هرازگاه ی چنین دربند توده هوای غبارآلود عراق میشوند.

در آن بالا قهوه خانه ای را میبینیم.گرد میزی مینشینیم تا از هوای بهتری استفاده کنیم  و هم اینکه گپی بزنیم و بازی دست جمعی هم بکنیم.تا حوالی عصر همینجا اطراق میکنیم.بماند که انقدر سروصدا کرده تا سرانجام صاحب قهوه خانه مارا با عصبانیت از اینجا بیرون میکند...


 
سنندج(3)
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90 - موزه سنندج

و اما این چهره های معلوم الحال چه کسانی هستند؟اینها که اینگونه ماسک زده اند تا شناخته نشوند؟اینها که چهره های خطرناک دارند و شاید عامل تروریسم باشند.یعنی چه کسانی میتوانند باشند؟؟؟؟

آقا این خبرا نیست چرا جو سازی میکنی...هوای سنندج از بخت بد ما به شدت در آن چند روز آلوده شده بود.توده هوای غبارآلودی از سمت عراق به سنندج رسیده و آسمان یک سر خاکستری بود.کار به جایی رسیده بود که هنگام پیاده روی در خیابانهای شهر نفس کم میاوردیم و به شدت خسته میشدیم.چاره ای نداشتیم که از داروخانه ماسک تهیه کرده و به دهان مبزنیم بلکه بتوانیم این هوای خاکی را تحمل کنیم.فکرش را بکنید ما از هوای همیشه آلوده تهران به سنندج پناه آورده و در هوایی آلوده تر گرفتار شده بودیم...این هم از بخت خاکستری ما!

وارد موزه سنندج میشویم یکی دیگر از خانه های قدیمی شهر که به عمارت "سالار سعید" هم شناخته میشود.ساخت بنا به دستور «ملا لطف الله شیخ الاسلام» انجام گرفت که بعد ها به دوبخش تقسیم شد و توسط نوادگانش به فروش رسید.یک بخش خانه که امروز به موزه سنندج تغییر کاربری داده در تملک «عبدالحمید خان سنندجی(سالار سعید)» در آمد.

معماری زیبای بنا متعلق به دوران قاجاریه است.همان طور که حتما خودتان میدانید در دوران قاجار ایران بیشتر و بیشتر تحت نفوذ کشورهای غربی درآمد.این مراوده با دنیای بیگانه بر معماری ایران زمین هم تاثیر گذاشت.المانهای غربی خصوصا در ساخت در و پنجره ها نمودار شد.تزیینات بیشتر و گچ بریها و آیینه کاریها پرکارتر شدند.مقرنس کاری و ازاره کاری وارد معماری خانه ها شدند.سالنهای بزرگی در سرسراها با اشکال هندسی  تزیین شدند و سقف چوبی خانه ها آیینه کاری و نقاشی شد.

وارد موزه که میشوید در ابتدا بخش باستان شناسی آن را میبینید.مربوط به عصر مفرغ و آهن و دوره های باستان شناسی ایران.در میان این اشیا :قطعه زیورآلات زنانه، اشیا سفالی، انواع ظروف سفالی به رنگ‌های خاکستری، قرمز و نخودی(که زیباترین آنها تنگ کوچک لعابدار منقوشی است که لعاب آن فیروزه‌ای و سفید و زرد بوده و نقش گل‌های آن به شکل گلچه است) اشیا مفرغی شامل ظروف، انواع تبر، سنجاق‌های تدفینی، سوزن‌های دوخت و حلقه‌ها، اشیایی از جنس استخوان و عاج، شامل قطعات تصاویری از شکار و نبرد نقش‌های اسطوره‌ای، گل‌های رزت، نقوش هندسی و سرپیکان و اشیا سنگی: شامل سردوک‌ها، حلقه‌ها و مهره‌ها. علاوه بر اشیا زیویه مجموعه‌ای از اشیای فلزی و سفالی دیگر شامل انواع سرنیزه، خنجر، حلقه‌های گوناگون، مجسمه‌های کوچک و ظروف سفالی با اشکال مختلف و بعضاً با نقوش کنده یا ترسیم شده به رنگ‌های قرمز، خاکستری، نخودی و همچنین ظروف شیشه‌ای شامل انواع پیاله و عطردان وجود دارد.

جالبترین بخش موزه دیدن اسکلتهای قدیمی است که شاید به عصر آهن برگردند.این اسکلتها که نقریبا سالم مانده اند به همراه اشیای شخصیشان به همان شکلی که دفن شده اند یعنی به شکل جنینی_چمباتمه)درون محفظه شیشه ای قرار گرفته اند.در دست یکی از آنها هنوز زیورآلاتش دیده میشود.او صورت غمگینی دارد نپرسید از کجا فهمیدم حسم بهم میگوید!

بخشی دیگر از موزه به اشیای دوره هنر اسلامی تعلق دارد.که شامل کاسه، قدح، بشقاب و مجسمه و ریتون که به طرز استادانه‌ای ساخته شده و با لعاب و نقوش و خطوط تزئین یافته‌اند میباشد.دیدن این اشیا میتواند الهام بخش هنرمندان نقاش و مجسمه ساز باشد برای گرفتن طرح ها و نقوش اکسوتیگ ایرانی.

اما شاید زیباترین بخش بنا زیرزمین آن باشد که در واقع حوض خانه ساختمان بوده و امروز نمایشگاه موقت اشیای قدیمی خارجی است که در طی سالها توسط افراد سرشناس گردآوری شده است.این اشیای اروپایی شامل ظروف و چراغ و آیینه و شمعدان و...است که ارزش زیادی دارند و بسیار زیبا و نفیسند.اما از اشیای این بخش که بگذریم دیوارهای آبی رنگ و سقف نقاشی شده ان است که هوش از سر میبرد.سقفی که با گچ بریها و آیینه کاری های بسیار ظریف تصویر ما را در خود انعکاس میدهد و مارا در آبی بیکرانه ای غرق میکند.

اینجا شبیه یک "جمعه بازار" است.جمعه بازاری نفیس با اشیای عتیقه و گران قیمت که بر طاقچه های حوضخانه چیده شده اند.پارچه های اطلس و حریر فیروزه ای طبقات آن را زینت داده اند و ده ها ظرف چینی با رنگ و لعاب دلنشین بر آنها غنوده اند.اینجا هوش از سر زنان خانه دار میبرد.

و بالاخره غم انگیز ترین بخش گشت و گزار ما دیدن ناگهانی کبوترهای نیمه جانی بوند که زیر پله کانها از شدت آلودگی هوا بیهوش شده و رو به مرگ پرپر میزدند و مایی که با تاسف تنها نظاره گر مرگ غم انگیز انها بودیم و هیچ کاری از دست ما برایشان برنمیامد.روزگاری پیش سالهای دور این شهر و همه شهرهای سرزمین من با خانه های زیبا و طبیعت پاک و آسمان ابیش جولانگاه پرنده هایی بود که پر میگشودند و زیر سقف خانه ها و لای آجرها و ناودانها و شاخ و برگ درختان برای خود آشیانه میساختند و زادوولد میکردند و بخشی از هویت شهری ما محسوب میشدند.امروز لاشه بیجان ان پرنده ها در گوشه و کنار این شهرهای خاکستری افتاده است بی آنکه کسی دلش بسوزد و حداقل برای این موجودات بیزبان کاری انجام دهد.دلمان عجیب میسوزد.

از موزه سنندج که بیرون میاییم به سوی رستورانی که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام میرویم(دوستانی که بودند کمک کنند نامش را به خاطر بیاورم).این رستوران محیط جالبی دارد.همه در و دیوارش با اشیا و ظروف و مجسمه و تابلو و هرچییزی که به ذهنتان برسد پر شده است.غذای دلچسبی دارد خصوصا ته چین گوشت بسیار لذیذی که با ته چینهای عادی فرق دارد و پیشنهاد میدهم حتما ان را امتحان کنید....

گشت شهر سنندج هنوز تمام نشده است با من بمانید.


 
سنندج(2)
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90 - عمارت عاصف-خانه کرد

عاشق خانه های قدیمی ایران هستم..خانه هایی که توسط حیاطهایی بزرگ احاطه میشوند.حوض سنگی مستطیلی وسط حیاط یکی از ارکان همیشه خانه های ایرانی است با فواره هایی کوچک و بزرگ که آب را بالا میندازند و دوباره در آغوش میگیرند.وقتی حوض رنگ خالص آب صاف و پاکیزه را میگیرد ماهیهای قرمز درون آب جست و خیز میکنند.

بنا های قدیمی یکی از دیگری زیباترند.انگار معماران گذشته حوصله بیشتری داشتند برای ساختن یک خانه.شاید پارامترهای زیبایی شناسی در دوران قدیم بیشتر مد نظر قرار میگرفت و شاید خیلی ساده قدیمیها خوش سلیقه تر بودند.هرچه که بود به هرحال خانه های دیروز با خانه های امروز اصلا قابل قیاس نیستند از هرجهت که فکر میکنم به نظر من خانه های قدیمی شرف دارند به چهاردیواریهای بیرخت و قناس امروزی...

 

یکی از این خانه های قدیمی و زیبای ایرانی در سنندج واقع شده است.عمارت عاصف که به خانه کرد هم شهرت گرفته یکی از قدیمی ترین بناهای موجود در شهر سنندج بوده و توسط «آصف اعظم» (میرزا علی نقی خان لشکر نویس) در دوره صفویه احداث شده است.وارد آن که میشوید یک حیاط بزرگ در چشم انداز مقابل شما قرار گرفته با حوضی در وسط آن.این مجموعه بزرگ چیزی حدود 4000 مترمربع عرصه و اعیانی دارد که 4 حیاط دارد.حیاط بیزونی که حیاط اصلی است همان است که در عکس میبینید و شامل تالار اصلی با تزیینات منحصر به فرد شامل گچ بری‌ها، مقرنس کاری و اورسی زیبا و پرکاری با نقوش هندسی است.

گشت خودمان را در این خانه زیبا آغاز میکنیم و سر از حمام آن درمیاوریم که مهمترین بخش حیاط بیرونی و یکی از زیباترین حمامهای تاریخی سنندج است.این حمام دارای ستون‌های سنگی حجاری شده و تزیینات آهک بری و کاشی کاری بوده در فضایی مدور با حوضی کوچک در میانه و سکوهایی که زیر آنها تنور آب گرم قرار دارد.در این حمام نقلی خدا میداند چه پیکره های پریواری از زنان و دخترکان شوخ چشم کرد تن به آب سپرده اند.و خدا میداند چه چشمهایی خریدارانه آنها را برای مردان کرد گلچین کرده اند!

به به از حیاط مستخدمین! که حوضی کوچک و نقلی میان آن قرار گرفته با چند ماهی قرمز و بازیگوش.حیاط مستخدمین گلکاری شده و فضایی شاد دارد.دور تا دور آن اطاقهایی قرار داشته که به مروز از بین رفته و دوباره بازسازی شده اند.مینشینیم لبه این حوض به طراوت رقص ماهیان در آب مینگریم.گلبرگهای لطیفی که در دست باد رها شده اند روی سطح آب شناورند و لابلای پولک سرخ ماهیان در گردش...

در ضلع شرقی حیاط بیرونی فضاهایی شامل راهروهای ارتباطی و دو سه در و یک چهار دری و دو اتاق وجود دارد و در ضلع غربی آن ایوانی سراسری با ستون‌های آجری واقع شده و در پشت این ایوان یک تالار با اورسی بسیار زیبا که دارای طرح اسلیمی است و دو اتاق در طرفین آن قرار دارد.

دلم میخواهد یک روز چشم بر هم نهم و خودم را در اطاقی با آن ارسیهای زیبا ببینم که نور بر فرش رنگ شیشه ها را میندازد و نقشها خودی نشان میدهند و من پشت پنجره با چارقدی که زیر گلو سنجاق خورده است و شلیته و شلوار به کودکی مینگرم که در کنار حوض کودکیش را به بازی میگیرد.دلم میخواهد دلم خیلی میخواهد که از دروازه زمان بگذرم و ببینم مادربزرگهایمان چگونه زیسته اند و چگونه عاشق شده اند و چگونه زن بودن خود را بازی کرده اند.من عاشق گذشته های دورم.

من وقتی به آیینه ای زنگار گرفته خیره میشوم در رویا فرو میروم.آیینه ها خصوصا آیینه های قدیمی مرا از خودم جدا میکنند.حس مرموزی تنم را مورمور میکند وقتی به تصویر خودم در آیینه ای مینگرم که صدها سال قدمت دارد و صدها مرد و زن که امروز دیگر تنها خاک از آنها باقی مانده درون آن به خود خیره شده اند.حس میکنم آنها مرا از درون آیینه دنبال میکنند.آیینه مرا به گذشته میبرد و من در غبار روی آن محو میشوم...

حیاط اندرونی در ضلع شمالی عمارت واقع شده و در اوایل دوره پهلوی و بر اساس معماری بومی ساخته شده‌است. فضاهای حیاط اندرونی به صورت دو اشکوبه، با یک طبقه زیر زمین و ایوانی با شش ستون چوبی و تزیینات گچبری ساخته شده و دارای آب نمایی لوزی شکل با باغچه‌هایی در اطراف است.

عاشق این پنجره های چوبی هستم که موریانه جا به جا آنها را خورده است.این طاقهای هلالی چقدر لطافت دارند و این نرده های فلزی چه هنرمندانه پیچ و تاب خورده اند و نقوش لطیف گل و برگ را لابلای آهن و فلز تاب داده اند.هیجان زیباییهای این خانه ما را در برمیگیرد.ده ها عکس میگیریم از همه زوایای عمارت و هرجا که جا شویم همگی دور هم مینشینیم و عکسهای یادگاری میگیریم.کسی چه میداند صد سال بعد هم شاید کسی این عکسها را ببیند و یادی از ما کند که دیگر نخواهیم بود لابد!

اما شاید مهمترین بخش خانه عاصف موزه مردم شناسی باشد که  بزرگترین مجموعه شناخت اقوام کرد را در خود جای داده است. این موزه که در بخشهای مختلف عمارت و اطاقهای آن شکل گرفته شامل: غرفه‌های زندگی شهری، مکتب خانه، قلاب بافی، زیورآلات، بخش کشاورزی، مشاغل و فنون، بخش اسناد و عکس‌های تاریخی، اتاق خان، بخش پوشاک، غرفه شکار، غرفه صنایع دستی، غرفه بخش مطبخ زندگی روستایی، کتابخانه و مرکز اسناد است. 

 

موزه های مزدم شناسی مکانهای جالبی هستند برای آشنایی با اقوام و فرهنگ ها و آداب و رسوم آنها.میتوان به نظاره نوع پوشاک-خوراک-مایحتاج و شیوه زندگی مردم آن سرزمین نشست.این موزه ها ما گردشگران را با اقوام مختلف سرزمین مادریمان آشناتر میسازند و در جهت حفظ صیانت از ارزشهای فرهنگی و تاریخی مردم گام برمیدارند بنابراین از ارزش زیادی برخوردار بوده تا جاییکه هر گردشگری باید زمانی از سفرش را به دیدار از چنین موزه هایی اختصاص دهد.

از عمارت عاصف بیرون میاییم و به ادامه گشت سنندج میپردازیم با من همراه باشید تا بعد...


 
سنندج(1)
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90 - مسجد جامع سنندج

گشت شهر سنندج را در یک صبح بهاری آغاز میکنیم.بعد از صرف صبحانه اتوبوس به دنبال ما میاید و ما راه میفتیم به همراه راننده کردمان شهر را بگردیم.به عنوان اولین مقصد گردشگری دیدار از مسجد جامع شهر را انتخاب میکنیم.

جالب است بدانیم که در هر شهر ایران معمولا مسجد جامعی قرار دارد که شاید بزرگترین مسجد آن شهر باشد و معمولا نمازهای اعیاد مذهبی و روزهای جمعه در آن خوانده میشود اما رسم ساخت مسجد جامع برمیگردد به اوایل دوران اسلام در ایران.در معماری اسلامی - ایرانی رسم بر این بوده که مسجد بزرگی را در هر شهر بسازند و به مسجد جامع شهرتش دهند نه تنها برای خواندن نماز بلکه برای گردآوردن مردم در آن و برقراری ازتباط مردم با حاکمان ان شهر در انجا....

مساجد سنی برخلاف تصور ما همگ یک گلدسته ای نیستند.بلکه در ایران و بنا به معماری ایرانی که زیبایی را در اعداد زوج میداند گلدسته های این مساجد 2 تایی هستند اما نکته مهم این  مساجد در پاکیزگی خاص آنهاست.با کمال تاسف باید ذکر کنم که مساجد شیعی خیلی نامرتب تر و در مقایسه با مساجد سنی کثیف تر هستند. معمولا در مساجد شیعی بوی عرق پا به مشام میرسد برعکس مساجد سنی.شاید این موضوع برگردد به شیوه وضو گرفتن سنی ها که کاملا پا را شستشو میدهند و قاعدتا دیگر پا بعد از 5 بار وضو در روز بوی بد نمیگیرد...

مسجد جامع سنندج یکی از زیباترین-با صفاترین-پاکیزه ترین-معنوی ترین و ساکت ترین مساجدی است که تا به امروز دیده ام.وارد حیاطش که میشویم با حوض زلال و پر آبی روبرو میگردیم.دور تادور حیاط شبستانها و مداخل ورودی و ایوانها و حجره های طلاب قرار دارد. که لابلای شاخ و برگ درختان سرسبز و کهن فرورفته اند و در میانشان پرنده ها درحال سردادن آوازند.چند مرد پیر لبه حوض نشسته و سرگرم وضو گرفتن هستند.فواره ها به بالا میجهند و صدای ریزش قطره ها موسیقی دلنوازی ایجاد میکند.دورتادور حیاط فرشهای پاکیزه ای پهن شده تا اگر دلتان میخواهد دو رکعت نماز عشق بخوانید در این فضای معنوی.

دورتادور حیاط حجره های طلاب با در و پنجره های آبی چوبی قرار دارد که رنگ آنها در تداخل با کاشیهای 7 رنگ تزیینی دیوارها آرامش عجیبی برای شما فراهم میاورد. دلتان میخواهد ساعتها بنشینید در حیاط این مسجد ساده و زیبا و خیره بمانید به گل و بوته های اسلیمی و نقوش نارنج و ترنج و ستاره های 8 پر ایرانیش که بر تن دیوارها دیده میشوند.

مسجد جامع سنندج شکوه عینی معماری مذهبی دوران قاجار است که در سالهای 1225 تا 1232 در زمان فتحعلیشاه و به دستور امان الله خان اردلان حاکم وقت کردستان ساخته شد.این مسجد باشکوهترین و زیباترین مسجد استان کردستان، به لحاظ سبک معماری و تزیینات وابسته به معماری است.

کفشهایمان را در میاوریم و پا به شبستان مسجد میگذاریم.فضای سرپوشیده با ده ها ستون یک شکل و موازی که از یک طرف به صحن مسجد راه دارد.کف شبستان با فرشها و گلیمهای سنتی کردستان مفروش شده است.یکی از دیگری پاکیزه تر.فضا بوی خوشی میدهد رایحه ای که انگار خلسه آور است به طوری که به ناگاه از شیطنت تمام بچه ها میکاهد.هریک به گوشه ای میرود و بر زمین مینشیند.بعضی وضو میگیرند و رکعتی نماز میخوانند.بعضی چشمهای خود را میبندد و در سکوت مستی آوری غرق میشوند.بعضی دیگر شروع به خواندن دعا میکنند.این مسجد کوچک ساده پوش بسیار روح بزرگی دارد.

این مسجد دارای 24 ستون سنگی با سر ستون‌های مزین به مقرنس کاری است. بدنه این ستون‌های سنگی به طور قابل توجهی با تزیینات طنابی شکل حجاری شده و در روی پایه آن‌ها طرح گل و بوته نقش بسته است و در بخش فوقانی آن ها از آیات و سوره های مختلف ولی متناسب استفاده شده است.در گوشه های شبستان پنجره هایی چوبی قرار دارند که نور را با دست و دلبازی به درون میریزند.نور بر ستونها و دیوارها میفتد و آیات خداوند را متبلور میسازد.و ما غرق در شکوه خانه خدا میشویم.خانه ای که با همه خاکی بودنش به نهایت آسمانی است..

ادامه سنندج را با من بمانید....تا بعد!

برخی اطلاعات از سایت "همشهری" گرفته شده است.


 
همدان
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-همدان

اواسط اردیبهشت ماه بود که تصمیم گرفتیم سفری داشته باشیم به بهار کردستان. پس خرداد را برگزیدیم و شروع کردیم به برنامه ریزی سفر.حدود 20 نفر توانستیم برنامه هایمان را برای این سفر 4 روزه هماهنگ کنیم.تصمیم گرفتیم برخلاف دفعات قبل با ماشینهای شخصی خود به مسافرت نرویم.پس اتوبوسی کرایه کردیم که تقریبا روزی 350000 تومان میگرفت تا ما را همراهی کند.با توجه به نرخ بالای بنزین و هماهنگی 4 یا 5 ماشین این راه حل بهتری بود.و چون راننده اتوبوس خودش اهل سنندج بود گزینه خیلی خوبی محسوب میشد.صبح یک روز بهاری در خرداد 90 ساعت 6:30 قرار گذاشتیم کنار دانشگاه امام صادق.انقدر جمعیت ما زیاد و باروبنه کنار خیابان چشم گیر بود که هر کسی ناخودآگاه می ایستاد و نگاهی به ما مینداخت.بعضی ها از دیدن چهره شاد و شنگول ما در آن وقت صبح لبخندی میزدند و دستی هم تکان میدادند.بالاخره ساعت 7 صبح به سمت همدان راه افتادیم. 

در میانه های راه تهران به همدان جایی را انتخاب کردیم که کنار سبزه و درختی بود و برای ما در آفتاب گرم روز سایه ساری ایجاد میکرد.از تهران کلیه وسایل را خریده بودیم.بساط را پهن کردیم و صبحانه را خوردیم و بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادیم سوی همدان.

اگر یادتان باشد در سفر قبلی به همدان رستورانی را کشف کرده بودیم که غذای خوبی داشت.پس وقتی دم ظهر خسته و گرسنه رسیدیم اولین کار رهسپاری به سوی آنجا بود. شهر همدان را به سمت ارتفاعات الوند که بروید به منطقه بسیار خوش آب و هوا و کوهستانی و ییلاقی به نام تپه عباس آباد میرسید."نعل اشکنه" را از هرکه سراغ بگیرید نشانتان میدهد.باغ-رستورانی روی دامنه کوه با چشم اندازی از شهر تاریخی همدان که غذاهای سنتی خوشمزه اش مزه ای به یادماندنی را در دهانتان به یادگار میگذارد. اینجا را به این دلیل "نعل اشکنه" مینامند که در گذشته های دور این مسیر مال رو بود و به قدری ناهموار و سخت که نعل اسبان هنگام عبور از این تپه براثر سایش با سنگها میشکست.امروزه از آن راه مال رو اثری نیست و  به راحتی میتوانید خود را به آنجا برسانید.

شکم که سیر شد راهی گنجنامه میشویم - مکانی پر دارو درخت و مصفا که در دره "کیوارستان" در دامنه کوه الوند و رو به شهر همدان قرار دارد. اینجا به نوعی تفرجگاه مردم همدان محسوب میشود.وجود رستورانهای متنوع و دکه های بستنی فروشی و لواشک و ده ها خوردنی ریز و درشت دیگر با حضور مردمی که در گوشه و کنار آن چادر زده اند و بچه هایی که به این سو و آن سو میدوند و سرخوشانه فریاد میزنند اینجا را به مکانی شاد برای تعطیلات آخر هفته تبدیل کرده است.

خصوصا اینکه در انتهای این تفرجگاه زیبا دو آبشار بلند سر به آسمان ساییده اند و با ریزش مداوم آب - هوا را دو چندان لطیف میسازند.میتوان راه را گرفت و از پله های سنگی بالا رفت و در کنار آبشار نشست و به ان اجازه داد تا با قطره هایش بر سرو صورت ببارد.

اما آنچه که تپه عباس آباد را مشهور میکند وجود همین گنجنامه است.دو کتیبه به خطهای ایلامی و بابلی که یکی از زمان داریوش سوم به جا مانده و دیگری متعلق به پسر او خشایار شاه است.در زمان قدیم گنجنامه به جایی اطلاق میشد که حاوی اسراری از محل دفن یک گنج بود.پیشینیان میندیشیدند که این کتبیه ها شامل اسراری از یک گنج نهان هستند تا اینکه در سده اخیر توسط باستان شناسان خط آن رمز گشایی شد و مشخص گشت که این کتیبه های باستانی به دستور داریوش و خشایارشاه تنها به رسم یادبودی از شکوه شاهیشان بر دل کوه ستبر الوند حک شده اند.

از آنجایی که این مسیر در سر راه جاده شاهی به بابل بوده جاده ای امن و معروف به حساب میامده است پس داریوش دستور میدهد که روی این تخته سنگها بنگارند به رسم یادگار که:

«خدای بزرگ است اهورامزدا، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش را شاه کرد، شاهی از [میان] بسیاری، فرمانروائی از [میان] بسیاری. مَنَم داریوش، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ سرزمین‌ها[یی] که نژادهای گوناگون دارند، شاه سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسب هخامنشی«

حکاکی دوم که به دستور خشایارشاه نوشته شد نیز به همین مضمون است تنها نام داریوش به نام خشایارشاه تغییر پیدا کرده است.

نزدیک عصر که میشود همدان را به سمت سنندج ترک میکنیم.باید تا شب نشده خود را به شهر برسانیم.از قبل در مهمان سرای جهانگردی آنجا چند اطاق رزرو کرده ایم.راه کوهستانی و پرپیچ و خم است و اتوبوس نمیتواند با سرعت حرکت کند اما همین به ما این فرصت را میدهد تا با تمرکز بیشتری به مناظر زیبای بیرون از پنجره خیره شویم و لذت ببریم.

به گردنه پرپیچ و خمی رسیده ایم.تصمیم میگیریم اطراق کنیم و چایی بنوشیم و استراحتی هم کرده باشیم.پس پیاده میشویم.کنار دره عمیقی قرار داریم. باد به قدری شدت دارد که از جا میکندمان.با هزار سختی زیر اندازها را پهن میکنیم و با چند قطعه کلوخ انها را روی زمین ثابت میکنیم.آب جوش در فلاکسهایمان آماده است.لیوانها را میچینیم.از تهران کیکی خریده ایم و با چند شمع که در آن باد شدید با بدبختی روشنشان میکنیم تولد دو تا از دوستهای عزیزمان را هم جشن میگیریم و کیک را میبریم و چای را مینوشیم و راهی سنندج میشویم.غروب شده است که دیگر به شهر سنندج میرسیم.

ادامه سفر را با من بمانید تا بعد...