تاریخ شهر کاپاتوکیا
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی

۲۲/۹/۸۶-کاپادوکیا

اینجا کاپادوکیا شهری با تمدنی ۱۰۰۰۰ ساله است.زمانی که اینجا فقط جنگل بود و حیوانات وحشی و انسان و خانه هایی از جنس سنگ در دل کوهستان٬به این مکان کتل هیوک هم میگفتند. بعدها داریوش کبیر نام کاپاتوکیا را که نامی کاملا ایرانی است بر این منطقه نهاد.کاپاتوکیا به زبان کهن ایرانی یعنی:محل پرورش اسبهای اصیل و نجیب.زیرا اینجا بخاطر داشتن دشتهایی هموار و وسیع و سرسبز ٬محل مناسبی برای پرورش احشام بود.

۱۰۰۰۰ سال پیش ٬این کوهستان تماما آتشفشانی بود.ترکها معتقدند که مردم از روی آتش آتشفشانهای همین کوهستان توانستند اولین جرقه آتش را کشف کنند.همانگونه که ما ایرانیان هم معتقدیم یکی از شاهان قدیم ایران هنگامی که عصای خود را برای دفع یک مار به سوی او پرتاب کرد ناگهان از برخورد عصا با تکه سنگی اولین جرقه آتش کشف شد!

معماری خانه های اینجا تودرتو و پیچیده است.درهای خانه ها به روی سقف ساخته میشده و برای ورود به خانه باید از روی سقف آن وارد میشدند.دلیل این نوع معماری هم حفاظت در مقابل حمله حیوانات وحشی بوده است.

آداب و رسوم جالبی هم انسانهای آن زمان دارا بودند. به طور مثال :وقتی زنی باردار میشد مردم خانه او را پرستش میکردند زیرا معتقد به این بودند که روح جدیدی از کالبد زن بیرون میاید و زن مقدس شده است.

وقتی یکی از اعضای خانواده فوت میکرده ٬جسد او را در بیرون خانه میگذاشتند تا حیوانات از بدن او تغذیه کنند.سپس اسکلت او را در لای جرز دیوار خانه اش دفن میکردند.این رسم در ایران باستان نیز تا حدودی به همین شکل وجود داشته است.در زمانهای بسیار کهن گروهی از زرتشتیان باستان در بعضی مناطق خصوصا اطراف یزد معتقد به این بودند که جسم انسان باید در اختیار طبیعت قرار گیردو هدیه به جانداران دیگر شود.به همین دلیل مکانهایی به نام ؛دخمه؛ وجود داشته ٬فضاهایی سرباز که اجساد را در آنجا رها میکردند تا طعمه لاشخوران و حیوانات شوند.باقیمانده یکی از این دخمه ها هنوز اطراف شهر یزد وجود دارد.صادق هدایت در یکی از داستانهایش دخمه ای را به نگارش درآورده و داستان ارواحی که بر روی دیوار دخمه نشیته اند و همانگونه که در حال تماشای متلاشی شدن جسد خود هستند داستان زندگی خود را برای هم تعریف میکنند.متاسفانه هرچه فکر میکنم نام این داستان به خاطرم نمیاید...

در موزه آنکارا جمجمه ای از همین محل پیدا شده که مربوط به انسانی با قدمت ۶۰۰۰ سال پیش است که باستان شناسان توانسته اند آثار جراحی مغز را بر روی جمجمه او پیدا کنند.به همین دلیل معتقد براین هستند که اولین جراحی مغز در این محل و توسط تمدن این مردم انجام شده است.برای انجام عملیات جراحی نیز چاقوهایی اختراع کرده بودند که از جنس سنگهای ؛اوپسید؛ بود که بسیار برنده و ظریف بودند.البته در کتاب سینوهه آمده است که اولین جراحی مغز توسط او و در سوریه قدیم بر روی سر یکی از فراعنه انجام شده است.

۲۰۰۰ سال قبل از میلاد قومی به نام هیتی ها از راه قفقاز به آناتولی کوچ میکنند و اولین شهر سازی را در آنجا انجام میدهند و پایتخت خود را هاتوشا مینامند.۷۰۰ سال بعد دچار بیماری وبا میشوند و همگی از آنجا فرار کرده و به کاپاتوکیا آمده و از آن به بعد در اینجا ساکن میشوند. اطراف دریای مدیترانه و آناتولی منطقه تحت سلطه امپراطوری هیتی ها بود و جنوب شرق متعلق به هوریها و غرب آرزواها٬ که همگی٬ هم عصر فراعنه مصر بودند.۱۲۷۹ قبل از میلاد هیتی ها به جنگ مصریها در مرز سوریه کنونی رفته و برآنها پیروز میشوند و حکومت خود را گسترش میدهند. همزمان حکومت مادها نیز بر ایران حکومت میکرده است.هیتی ها در واقع همان آشوریها بودند که بر کل این مناطق فرمانروایی داشتند.

سپس برای اولین بار گاری ۲ چرخ را کشف میکنند که برایشان مانند تانکهای امروزی در میادین جنگ کاربرد داشت.آنگاه از ترس شکست خوردن تصمیم به صلح با مصر میگیرند.به همین دلیل قرار میشود پادشاه هیتی ها دختر خود را به پسر فرعون مصر دهد تا بین دو کشور صلح برقرار شود.داستان جنگ تروا از همین جا آغاز میشود.شخص دیگری عاشق دختر شده و اتش سوزی عمدی در هاتوژ پایتخت هیتی ها راه میندازد.امکان وصلت از بین میرود و جنگ خانمان سوزی بین دو کشور رخ میدهد.

هیتی ها اولین مرکز تجاری جهان به نام کاناشه را پایگزاری میکنند.تجارت در آنجا پایاپای بوده یعنی جنس با جنس معاوضه میشده است.مثلا شاخ فیل میاوردند و از هیتی ها پشم و سنگ میگرفتند.پرداخت وجه گمرک هم از همین جا شکل میگیرد.کسانی که برای تجارت به اینجا میامدند باید به دولت حق گمرکی میپرداختند.کم کم سکه رواج پیدا میکند.

در هنگام فوران آتشفشانها هیتی ها ۳۶ شهر زیر زمینی برای دفاع میسازند که توسط تونلهایی به هم مرتبط بوده که به منظور تجارت بین شهرها از آنها استفاده میکردند.

۷۰۰ سال قبل از میلاد فینیقیه ایها به اینجا حمله کرده و هیتی ها را شکست میدهند.هیتی ها به سمت دجله و فرات فرار میکنند که در گذشته به نام مزن پوتان بوده.دختر ها و پسرهای هر دو ایل با هم ازدواج میکنند و حکومت هیتی ها بریا همیشه از بین میرود.

۳۴۴ قبل از میلاد رومیها به کاپاتوکیا امده و خانه های خود را در دل سنگها میسازند.و در شهرهای زیرزمینی باقیمانده ساکن میشوند.دشمن رومیها در این منطقه ایرانیها بودند که حکومت بسیار قدرتمند و بزرگی را در آن زمان تشکیل داده بودند.

رومیها ادیان مختلف و خدایان گوناگونی داشتند بنابراین در محلهای زیادی از کاپاتوکیا زیارتگاه میسازندکه هنگام حوادث طبیعی درآنجا قربانی میکردند.بعضی مواقع هم دخترها و پسرهای جوان خود را قربانی خدایان میکردند.تا اینکه سرانجام اسکندر به اینجا حمله کرده و پس از تصرف به سمت هند و بابل و سرانجام با داریوش میجنگد و او را شکست میدهدو خودش هم در سال ۳۲۳ قبل از میلاد در بابل میمیرد.

سپس مسیحیت میاید و کلیساهای زیادی در این منطقه ساخته میشود.داخل سنگها را با کاه خیس میپوشاندند و بر روی انها تصاویر مریم مقدس و زندگی عیس مسیح را نقاشی میکردند.از سفیده تخم مرغ که روی آن با موم عسل پوشانده شده بود و به این ترکیب ساج میگفتند٬رنگهای نقاشی تهیه میکردند.یکی از همین کلیساها که به بازدید از ان رفتیم ؛چارکلی کلیسا؛ نام داشت.علت این نامگذاری رد یک چارق بر کف آن است که سالها همچنان مانده و هم اکنون زیر شیشه ای محافظت میشود.۱۲۰۰ سال بعد از میلاد ٬کاپادوکیا مرکزیت دینی میابد.

ارتودوکسها از یونان و روسیه به اینجا میایند و کاتولیکها از خاور میانه.کاتولیکها کلیساهایی با ۱محراب و عکس حضرت مریم را میساختند اما ارتودوکسها کلیساهایی با ۳ محراب و تصاویر زندگی عیسی مسیح را میساختند.آداب ایستادن در کلیسا به اینگونه بود که بچه هاو آقایان در سمت راست و خانمها در سمت چپ می ایستادند سپس شراب به نیت خون عیسی و نان به نیت بدن عیسی بین مردم پخش میشد و بدین ترتیب گناهانشان بخشوده میشد.از قرن ۴ تا ۷ میلاد نقاشی درون کلیسا ممنوع میشود و تنها اجازه داشتند تصاویر محدودی با رنگ قرمز نقاشی کنند.

برای اینکه از حمله ایرانیها و اعراب در امان باشند ترجیح میدادن در شهرهای زیرزمینیشان زندگی کنند.اگر کسی در جنگ کشته میشد لقب شهید میگرفت و در خانه اش به صورت ایستاده کنار دیوار در همان شهر زیرزمینی دفن شده و روی آن لایه ای از سنگ گرفته میشد.بقیه افراد غیر شهید خارج از شهر زیرزمینی دفن میشدند.


 
کبوترخانه
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی

۲۲/۹/۸۶ - کبوترخانه- کاپاتوکیا

اینجا میگویند که شرابش بی نظیر است ما که اهلش نیستیم اما ما را به دیدار از محل تولید شراب بردند.جایی که انواع و اقسام بطری های شراب وجود داشت که گیلاس به گیلاس به توریستها تعارف میکردند که بچشند و البته در آخر بخرند! از این قسمت ماجرا میگذرم چون نه من و نه مریم هیچ کدام اهل آن نبودیم پس بی خیالی طی کرده و بیرون آمدیم و شروع به گشت و گذار خودمان کردیم.

اما چرا به اینجا میگویند کبوترخانه و اصلا چرا اینجا شرابش تا به این حد معروف است؟ اگر به دقت به سنگهای کوه دقت کنید خانه های ریزو درشت و سوراخهای تعبیه شده در دل سنگها را میتوانید ببینید.اینها تماما خانه های کبوترهاست و همان طور که از نام محل پیداست اینجا کبوترخانه است.تا چشم کار میکند لانه های پرندگان در دل کوه ساخته شده است.اینجا کبوتر حیوان متبرکی است.

کاپاتوکیا یک منطقه آتشفشانی بوده است.تاکهای انگور در زمینهای آتشفشانی خوب عمل میایند به همین دلیل در اینجا کارخانه های شراب سازی معتبری ایجاد میشود که قرنها به تولید شراب میپردازند. از قرن ۴ تا قرن ۷ میلادی در اینجا کبوترها نگهداری میشده است.مدفوع آنها جمع شده و تبدیل به کود میشده و سپس از آن کود برای باروری تاکهای انگور استفاده میشده است.و بله ! دلیل مزه بینظیر شرابهایشان نیز همین کود کبوترهاست.اما اینکه چرا کبوتر سمبل تقدس برای آنهاست خود دلیل دیگری نیز دارد.

داستانی از زمان کودکی حضرت مسیح در اینجا رایج است که میگویند:روزی مسیح به سمت دریاچه urena میاید تا خودش را در آب آن شستشو دهد.ناگهان کفتری پروازکنان میاید و بر سر او مینشیند.در همین حال صدایی از آسمان و زمین بلند میشود که ای عیسی تو پسر من هستی. از آن به بعد کبوتر نشانه تقدس و نجابت برای مسیحیان میشود.حتی در اینجا مسلمانان نیز کبوتر را مقدس میدانند.زیرا همان طور که میدانید حضرت محمد(ص)هنگام هجرت از مدینه درون غاری مخفی میشود که سر در غار کبوتری لانه کرده و تخم میگذارد تا دشمنان به خیال اینکه کسی درون غار نیست او را نیابند.

بعدها مسیحیان از کبوتر به عنوان قاصد و پستچی نیز استفاده میکنند و این پرنده جای خود را در فرهنگ کهن مردم باز میکند.

بعد از نهار به دیدن مراکز صنایع دستی میرویم.کوزه گری در اینجا شایع است این کدو حلواییهای هالوین در واقع کوزه های گلین هستند.اون مجسمه های سفید رنگ سنگی هم نماد کاپادوکیاست.ساخت انواع وسایل از سنگ های سخت و خارا نیز از جمله دیگر هنر مردم این سرزمین است.

 

از مغازه میزنم بیرون و دستهامو تو جیب میکنم و راه میفتم پیاده روی...هوا سوز سردی داره و پالتو هم جوابگو نیست.اینجا یه جورایی انگار فضایی سورال است.آسمون رنگ غریبی داره و باد آروم میوزه.صدای خش خش آروم علفهای خشک بر تن دشتها موسیقی زمینه ایجاد کرده...توی این فضای غیر واقعی اگر تو هم مثل من چشمت به این اتوبوس آبی رنگ خالی و متروک بیفته چه حسی پیدا میکنی؟


 
شهر زیرزمینی
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی

۲۲/۹/۸۶ - شهر زیرزمینی - کاپادوکیا

اینجا درین کیو یا شهر زیرزمینی است که بنایی ۸ طبقه در زیر زمین است.که تا ۷۰۰ سال بعد از میلاد مسیح هیتی ها اینجا زندگی میکردند.پس ار فتح توسط فنیقیه ایها٬دیگر هیچ گاه مورد سکونت قرار نگرفت.هیتی ها هنگام حمله ایرانیها و رومیها اینجا را به عنوان یک پناهگاه برای خود ساخته بودند.هر خانواده که در بیرون از اینجا خانه و کاشانه ای داشت.یک الی دو اطاق نیز در اینجا برای خود میساخت.هنگامی که شهر مورد تهاجم قرار میگرفت همه افراد شهر به همراه احشام خود به اینجا می آمدندو روزها و هفته ها اینجا سکنی میگزیدند.هر خانواده هم آذوقه ای را از قبل برای خود در خانه اش انبار میکرد.

حیوانات اهلی خود را در طبقه اول نگه میداشتند و خود به طبقات زیرین میرفتند.بدین ترتیب وقتی دشمن به شهر حمله میکرد ٬احشام شروع به لگد کوفتن به زمین کرده و بدین ترتیب هیتی ها متوجه حضور دشمن میشدند.

برای دفع فضولات نیز چاره اندیشیده بودند.ماده ای به نام کیل به همراه خاکستر هیزمها به روی فضولات انسانی خور میریختند که مانع از ایجاد میکرب در فضا میشد.

درهای ورودی شهر را کوچک میساختند تا هنگام حمله٬دشمن مجبور باشد خم شود و یک تن یک تن وارد شود که همین موضوع فرصت را برای دفع دشمن ایجاد میکرد.

تهویه را در طبقات آخر زیر زمین ساخته بودند که توسط لوله ای با بالا راه داشته و مانند لانه سازی مورچه ها سوراخی برای تهویه هوا قرار میدادند.و انبار آرد خود را هم همان پایین قرار میدادند که تازه بماند.

قنات های آب در طبقات زیرین قرار داشت که توسط کانالهایی به چشمه های سرازیر شده از کوه ها ارتباط داشت.

درون چراغها ی پیه سوز نمک میریختندتا دود نکرده و سقف را سیاه نکند.

اینجا راهرویی بود که به شکل صلیب ساخته شده بود و به آن راهروی کلیسا میگفتند.در واقع هم اینجا محل عبادت انها بود.

اینجا یک راه مسقف نیم دایره ای بود که معتقد بودند اگر مجردها از یک طرف آن رفته و از طرف دیگر خارج شوند بخت آنها باز میشود .

اینجا محل بیرونی شهر زیرزمینی است.دهی کوچک و تمیز که زمین آن تماما سنگ فرش شده است.هنگام تعطیلی مدرسه است و کودکان شاد و شنگول آن با روپوشهای آبی و صورتهای گلگون شیطنت آمیز سوژه عکاسی من میشوند.

 

مردم ده به مشاغل دستی از جمله کوزه گری٬گلیم بافی٬  ساخت زیور آلات زنانه و بافتن عروسکهای رنگی مشغولند.

در یکی از خانه ها پله ها را میگیریم و به زیرزمین آن وارد میشویم.اینجا مغازه کوچکی از صنایع دستی در دل زمین است.دیوارها سنگیند و بر تن آنها گلیمها و پارچه های رنگی خودنمایی میکند.ظروف سفالی٬تبرزینهای فلزی٬پاپوش و دستکشهای پشمی٬شمعدانهای قدیمی و پیه سوزهای فلزی٬فانوسهای رنگ و رورفته که صاحب مغازه مدعی بر عتیقه بودن آنهاست همه چیز در این خانه کوچک دهاتی سنگی یافت میشود که دیدنشان تو را به ذوق میاورد.

این یک عروسک زنده تپل مپل لپ سرخ است که گوشه ای از ده ایستاده و در سکوت عروسک دست باف رنگینی را در دست گرفته و بی صدا تنها با خیره شدن در چشمان تو میخواهد بفروشدش!!!مگر میشود ایستاد عکسی گرفت و عروسک او را نخرید؟

و اینجا هم کارگاه گلیم بافی مرد روستایی است که از من و مریم به اصرار میخواهد چیزی از او بخریم.و وقتی تنها از او خواهش میکنیم عکسی به یادگار بیندازیم درست در لحظه زدن دگمه دوربین هوس میکند کمی صمیمی تر با ما عکس بگیرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
مسیر زیبای قونیه به کاپادوکیا
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی

۲۲/۹/۸۶- جاده قونیه به کاپادوکیا

این دیگر جزو تورهای انتخابی سفر بود.بازدید از شهر قدیمی کاپاتوکیا.نفری ۱۰۰ دلار هزینه یک روز کامل همراهی با تور و بازدید کامل از مکانهای دیدنی کاپاتوکیا به همراه نهار و شرکت در کنسرت گروه ذوالفنون در هتل ۵ ستاره آنجا.رفت و برگشت چیزی حدود ۱۲ ساعت سفر بود.در بدو امر کاری طاقت فرسا و زاید به حساب میامد٬اما خدا را شکر که گروهی از هم سفرهایمان که تجربه دیدار از آنجا را داشتند به ما سفارش اکید کردند که حتما این تور را از دست ندهیم.

از حدود ۴۰۰ مسافر ما تنها گروهی ۵۰ نفره رنج این سفر را برخود هموار کردند.من و مریم از ابتدای سفر تصمیم داشتیم که هیچ جای دیدنی را از دست ندهیم.به همین دلیل جزو نفرات ثابت کلیه تورها و  مکانها بودیم.هوا ابری و گرفته بود.جاده هموار و زیبا در پیچ و خم کوهستان ادامه میافت.صبح ساعت ۸ حرکت کرده و طبق پیش بینی قرار بود ساعت ۱۲ به مقصد برسیم.اما در این میان دیدن سایتهایی چون:گدازه های آتش فشانی-کبوترخانه-شهر زیرزمینی-شهر قدیمی کاپاتوکیا-فروشگاه سنگهای قیمتی و صنایع دستی-و در آخر بازدید از کارخانه تولید شراب!!! در برنامه قرار داشت.

جاده انصافا بینظیر بود.یعنی اگر دیدار از سایتها را به کناری نهیم تنها بودن و رفتن در این مسیر رویایی به رنج ۱۲ ساعت سفر میرزید.در سر راه عموما از دشتهایی صاف که تا افق گسترش داشت رد میشدیم.جاده کوهستانی بود که در بعضی نقاط چم و خم چالوس زیبا را به یادمان میاورد.هوا سرد و بارانی و گرفته و آسمان خاکستری و رقصان از تن سپید ابرها بود.

در دوردستها کوه های پوشیده از برف نیز دیده میشد.آنچه در این جاده به شدت ما را محو دیدن میکرد.صافی بی انتهای دشتهایش بود که تا افقی بینهایت گسترش داشت.دشتهایی رنگارنگ و پاییزی که هنوز در بعضی نقاط پیراهن سبزگیاهان را بر تن داشتند.از روستاهای زیادی عبور کردیم.در ترکیه معمولا دهات بسیار تمیز و کوچک و زیبایند و ساکنین آنها زنان و مردان سفید و لپ گلی هستند با چشمهای آبی و تنی عضلانی.

اصلا من از قبرستانهای اینجا خیلی خوشم آمده ٬مرا دعوا نکنید که هر فرصتی دست میداد دوست داشتم از سنگ قبرهای سفید آنها عکسی به یادگار بگیرم.اینجا یکی از معماهای ذهنم حل شد.سال پیش با دوستان سفری به استان گلستان داشتیم.در آنجا اتفاقی آدرس محلی در اطراف کلاله را از یکی دوستان گرفتیم که معتقد بود بزرگترین و باستانی ترین قبرستان ایران را در آنجا خواهیم یافت.فاصله ای ۳ ساعته را در جاده خاکی با ماشین طی کردیم تا به کوهی به نام ؛کوه خدا؛ رسیدیم.کوهی در بلندترین نقطه ممکنه جایی که وقتی می ایستادی همه چیز زیر پای تو بود.انگار در قلب خداوند قرار گرفته بودی.در آنجا مقبره شخصی به نام خالد نبی بود.پیامبری که قبل از پیامبر اسلام در اینجا میزیسته و ظهور او را به مردم بشارت میداده است. مقبره ای کوچک و ساده و سبز که زیارتگاه صدها عاشق دلخسته است.بر بالای کوه و کنار مقبره که می ایستادی میتوانستی تا چشم کار میکرد کوه ها را ببینی که بر روی آنها هزاران سنگ قبر بود.سنگ قبرهایی عمود که بر سر آنها کلاهک عجیبی به چشم میخورد.این سوال از همان موقع در ذهنم ماند که اینجا کجاست.اینها که هستند و این شمایلهای عجیب قبر چه مفهومی در بر دارند.تا اینکه جوابم را اینجا گرفتم.قبرهای باستانی زیادی در ترکیه دیدم که به همان شکل و شمایل بودقبرهایی متعلق به دوره مادها و آشوریها و بعدها قبرهای مسیحیان اولیه!

اتوبوس ایستاد و ما با یکی از عجایب خلقت خداوند روبرو شدیم.اینجا باقیمانده فسیل گدازه های اتشفشانی در  ۶۰۰۰ سال پیش است.که خود به خود به این اشکال عجیب و غریب درآمده اند.انگار سنگتراش خلقت با دستهای هنرمندش هزاران شکل از دل سنگهای خارا بیرون کشیده است.کوه هایی که خود به خود به شکل خانه های تودرتو درآمده اند.انگار دژی قدیمی درون این کوه ها تعبیه شده است.بعدها مسیحیان به اینجا کوچ کردند و در این سوراخها سکنی گزیدند.

آنچه خیلی جالب است این بوده که هیچ تیشه ای برای شکل دادنشان به کار نرفته است.تنها گدازه های آتشفشانیند که بعد از فعالیت کوه و سرد شدن مواد مذاب در طی هزاران سال به این اشکال عجیب و غریب درآمده اند.

 

نمونه کوچک این کوه ها ٬روستای بسیار زیبای کندوان در نزدیکی شهر اسکو در آذربایجان شرقی ایران است.جالب اینجاست که در دل روستای کندوان ایران هنوز مردم زندگی میکنند.خانه های سنگی با پنجره های کوچک رنگی ماوای آنهاست.و تو میتوانی ساعتی پیاده لابلای خانه های روستاییان کندوان راه بروی و از نزدیک زندگی ساده و زیبایشان را ببینی.آنجا به تازگی یک هتل ۵ ستاره در دل کوه هم ساخته شده است که به شخصه درون آن نرفته ام اما عکسهای بسیار زیبایی از آن را دیده ام که وسوسه میکند شبی را در دل سنگها به صبح رسانیم.

 


 
مراسم رقص سماع
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۱/۹/۸۶ - مرکز فرهنگی قونیه

عصر بعد از بازگشت از گشت شهر٬ بالاخره به دیدار رقص سماع رفتیم.هوا به شدت بارانی بود و ۱ ساعتی بین هتل محل اقامت ما و مرکز فرهنگی قونیه که مراسم سماع در آنجا برگزار میشد٬فاصله وجود داشت.در گذشته خصوصا در زمان آتاتورک اجرای این مراسم در ترکنیه قدغن بود اما بعد از گذشت چند سال و افزایش خیل گردشگران خارجی ٬دولت اجرای این رقص را آزاد اعلام کرد مشروط به اینکه تنها در همین محل و زیر نظر دولت برگزار گردد.

وقتی وارد محوطه شدیم با گروههایی از هنرمندان ترک که در حال نمایش هنر خود بودند مواجه شدیم.در قسمتی گروهی نی نواز مشغول ساخت و نواختن این ساز بودند.در گوشه ای دیگر گروهی خطاط مشغول نوشتن بودند.گوشه دیگری بانویی هنرمند ظروف مینا کاری خود را در معرض نمایش گذاشته بود و در جایی دیگر گروهی سرگرم نقاشی بودند.محوطه سالن بسیار شلوغ بود و آنچه که مارا بیشتر متوجه خود کرد٬وجود تابلو خطهای ایرانی مزین به اشعار مولانا بود که بر درو دیوار نصب شده بود.

گنجایش سالن چیزی حدود چهار هزار نفر بود که در در دونوبت صبح و شب به دیدن مراسم میامدند.سقف سالن گنبدی شکل بود که زمان شروع رقص و خاموش شدن چراغها به شکل آسمان پر ستاره ای روشن و درخشان میگشت.در سمت راست جایگاه گروه موسیقی ترکی مشغول به نواختن بودند و خواننده ترک زبانی نیز به اجرای آواز میپرداخت.یک خانم ایرانی نیز به اجرای دکلمه اشعار مولانا پرداخت و آقایی نیز ترجمه انها را به ترکی بیان کرد.این مراسم موسیقی و آواز چیزی حدود ۱ ساعت زمان گرفت تا اینکه نوبت به رقص سماع فرارسید.

و اما سماع د‌رویشان؛ روایات، خبر از اولین سماع مولانا د‌ر بازار زرکوبان د‌اد‌ه‌اند‌.روزی مولانا از این بازار رد میشد که ناگاه با صدای زدن ضربه به فلز زر به رقص و چرخش در آمد و از خود بی خود شد.صلاح الدین زرکوب از یارانش وقتی مولای خود را چنین دید گفت:بزنید بر زر که مولایمان سماع میکند. مولانا تا پیش از آن فقیه بود‌ و چون فقها میانه‌ای با موسیقی ند‌ارند‌، هرگز به سماع نپرد‌اخته بود‌. ولی بعد‌ و به تاکید‌ شمس شروع به این کار کرد‌.

مولانا موسیقی را طنین گرد‌ش افلاک می‌د‌انست و با نظریه «فیثاغورث» د‌ر باب موسیقی موافق بود‌ که: «اصول موسیقی از نغمه‌های کواکب و افلاک اخذ شد‌ه است.»

 

«بانگ گرد‌ش‌های چرخ است اینکه خلق/ می‌سرایند‌ش به تنبور و به حلق»

 

 

با توجه به این نکات، حرکات سماع معنایی تازه می‌یابند‌؛ سماع به فتح سین، چهار حالت اصلی د‌ارد‌ که مجموعاً حرکات این رقص را متضمن رموز احوال و اسرار روحانی جهان تلقی می‌کنند‌:

 

1- چرخ زد‌ن: اشاره به شهود‌ حق د‌ر جمیع جهات

 

2- جهید‌ن: اشاره به غلبه شوق بر عالم علوی

 

3- پا کوفتن: اشاره به پامال کرد‌ن نفس اماره

 

4- د‌ست افشاند‌ن: اشاره به د‌ستیابی به وصال محبوب

 

«د‌انی سماع چه باشد‌؟ قول بلی شنید‌ن

 

از خویشتن برید‌ن، با وصل او رسید‌ن

 

د‌انی سماع چه باشد‌؟ بی‌خود‌ شد‌ن ز هستی

 

اند‌ر فنای مطلق، ذوق بقا چشید‌ن»

 

مولانا سماع را غذای روح عاشقان می‌د‌اند‌ و محرک خیال وصل و جمعیت خاطر (یعنی تمرکز بر حق و قطع خاطر از غیر خد‌ا):

 

«پس غذای عاشقان آمد‌ سماع/ که د‌ر او باشد‌ خیال اجتماع».

 

د‌کتر زرین‌کوب د‌ر این باره می‌نویسد‌: «سماع مولانا، یک د‌عای مجسم و یک نماز بی‌خود‌انه بود‌؛ ریاضت نفس و مراقبت قلبی. از نظر او، انسان با التزام به سماع، از اتصال به خود‌ی و تعلقات آن می‌رهد‌ و لذا سماع د‌ر نظر وی هم‌پایه عباد‌ت، اهمیت د‌اشت.»

 

«بیا بیا که تویی جان جان جان سماع

 

بیا که سرو روانی به بوستان سماع

 

برون ز هر د‌و جهان گر تو د‌ر سماع آیی

 

برون ز هر د‌و جهانست این جهان سماع

 

اگرچه بام بلند‌ است بام هفت چرخ

 

گذشته است از این بام، نرد‌بان سماع

 

به زیر پای بکوبید‌ هر چه غیر وی است

 

سماع از آن شما و شما از آن سماع»

سما با نواختن نی و زدن ساز دف همراه است.نی بهترین سازی است که میتواند به عنوان نماد انسان به کار رود و گذشته از این صدای آن نزدیک ترین صدا به صدای انسان است.دف از روزگاران گذشته ارج و قربی بین ادیان داشته است.در روایات است که پیامبر اسلام نیز در مراسم پایکوبی به زدن دف تاکید میکرده اند.در واقع دف شور و حال و وجد خاصی به انسان میدهد.

اما رقص عبادی سماع را به شیوه های مختلف تعبیر کرده اند.میتوان چرخیدن دراویش به گرد خود و در همان حال به دور شیخ خود را نماد گردش ذرات به دور خورشید دانست که نیروی جاذبه آن منبع نورانی مرکزی آنها را جذب میکند و وحدت میبخشد و در حرکت واحدی به گردش در میاورد.

در این رقص شاگردان ابتدا با شنلهای سیاه ٬پشت سر شیخ خود به ترتیب وارد میشوند و پس از ادای احترام شنلهای خود را به دور افکنده و چرخش خود را آغاز میکنند.در لابلای آنها شخص خاصی حرکت میکند تا آنها جهت حرکت خود را با او هماهنگ کرده و از گردونه دیگران خارج نشوند.در رقص اول تنها به دور خود میچرخند و از جای خود حرکت نمیکنند اما در دورهای بعدی رقص٬در عین اینکه به دور خود میچرخند در گردشی هماهنگ به دور شیخ خود نیز میچرخند.

در تمام مراحل چرخش چشمهایشان بسته است و ناگهانی چرخش را متوقف کرده و چشمها را میگشایند بدون اینکه لحظه ای تلوتلو بخورند.حالت آنها به اینگونه است که کف یک دست را به سمت آسمان و کف دست دیگر را به سمت زمین میگیرند.با گردنهایی خم شده روی شانه و چشمهای بسته به حرکتی موزون میچرخند.این شکل ایستادن درواقع نشان دهنده این است که بدن ما انسانها تنها واسطه ای از بالا به پایین است.ما از خدا میگیریم به زمین میدهیم و دوباره از زمین میگیریم و به خدا میدهیم.در شروع چرخش دستها موازی کمر است اما به مرور دستها گشوده شده و بالا میرود.هرچه بیشتر از خود بیخود شوند٬گردنهایشان خمیده تر میشود.آنها میتوانند ۳۰ دقیقه یک نفس با نوای نی بچرخند و لحظه ای از حالت خود خارج نشوند.

به جرات میتوان گفت که تماشاگران رقص سماع از خود آنها مجذوب تر و از خود بیخود تر میشوند.زمانی که شما به رقص آنها خیره میشوید به حالت کنده شدن زمینی میرسید. گذشت زمان را حس نمیکنید و تنها محو این حرکت واحد میشوید.در تمام طول رقص عکاسی با فلاش ممنوع است.تنها خبرنگاران مجازند که در کنار زمین بنشینند و از نزدیک عکاسی کنند. وقتی از سالن بیرون میاییم تا مدتها گیج و منگیم و توان حرف زدن نداریم...


 
گشت شهر قونیه
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۱/۹/۸۶- گشت شهر قونیه

طرح اولیه قونیه قبل از عصر مدنیت ایجاد شده که هم زمان عصر برنز بوده است.در آناطولی هم زمان با پایان حاکمیت هیتیتها٬فریگها از تراکیا به آناطولی کوچ کردند.بعد از آنها قونیه به اسارت لیدیا و اسکندر درآمد.بعد ها در زمان قبل میلاد و هنگام حاکمیت رومها بر آناطولی٬ قونیه موجودیت خود را کاملا ثبات یافته کرد.بعد از میلاد مسیح ٬کشیشی به نام آنتیچا به قونیه آمد و مذهب مسیحیت را رواج داد. با گسترش اسلام در آناطولی حمله اعراب به بیزانس افزایش یافت.امویان و عباسیان از سمت قونیه حملات خود را آغاز کردند.وسرانجام در سال 1071 قسمت اعظم قونیه توسط مسلمانان از بیزانس گرفته شد.بین سالهای 1097 تا 1277 هجری قونیه پایتخت خاندان سلجوقی آناطولی شد.در زمان عثمانیها نیز از قونیه به عنوان مسیر واسط بین ایران و بغداد استفاده میشده و اهمیت زیادی داشته است.در دوران جمهوری پس از آتاتورک نیز قونیه به سرعت گسترش یافت و از آن مانند یک موزه تاریخی نگهداری شد.

امروز تا عصر وقت ما  آزاد بود بنابراین من و مریم ترجیح دادیم که دوری در شهر قونیه بزنیم و از نزدیک با مردم و آداب و رسوم این شهر آشنا بشیم.البته ابتدای برنامه مان را به دیدار دوباره از مقبره مولانا گذاشتیم.این بار با آرامش و تمرکز بیشتری لحظات خوشی را در آنجا سپری کردیم. چون هنوز صبح زود بود جمعیت زیادی در مقبره حضور نداشت بنابراین سکوت و آرامش بیشتری حکم فرما بود.

به ما گفتند که اگر میخواهید چهره قدیمی و سنتی قونیه را ببینید به خیابان ظفر بروید.اینجا شبیه کوچه برلن خودمان است و یا به قول قدیمی ها لاله زار قونیه است.دو طرف خیابان مغازه های کوچک و سنتی وجود دارد که شامل:قنادیهای سنتی٬خشکبار فروشی٬صنایع دستی٬سی دی و نوار فروشی است.اینجا اگر آمدید یادتان باشد که حتما سی دی ساز نی را بخرید.ترکها در نواختن این ساز سوزناک تبحر خاصی دارند.تلفیق نی و گیتار٬نی و ساز کوبه ای٬ نی و کمانچه و.....موسیقی دلچسبی است که هروقت به آن گوش دهید شما را به حال و هوای مولانا خواهد برد. 

در این گشت و گذار بودیم که چشممان افتاد به یک مغازه که از بیرون بسیار متنوع و رنگارنگ نظر میرسید.داخل آن دختر جوانی به همراه مرد مسنی به ما خوش آمد گفتند.دختر به زبان انگلیسی مسلط بود اما مرد مسن تنها ترکی میدانست.مغازه شامل اجناس سنتی و صنایع دستی بود همچنین یک سری پارچه و گلیمهای نفیس قدیمی نیز داشت.شکل و شمایل آن ما را به یاد حجره های قدیمی بازارهای ایران مینداخت.با مریم شروع به دیدن و لذت بردن شدیم.خانم فروشنده با رویی بسیار گشوده سر صحبت را با ما باز کرد.نامش ماعده بود که به پدرش در امر اداره مغازه کمک میکرد.دیگر باب آشنایی باز شد.پدر ماعده از حجاب ما خوشش آمده بود و آن را به ماعده توصیه میکرد.سپس از شرح سفر ما و برداشتمان از مولانا پرسید.گرم گفتگو شدیم.ماعده نقش مترجم را بازی میکرد.پدرش معتقد بود بعد از مسجدالحرام و مسجدالنبی که سالها پیش زیارت کرده بود مقبره مولانا معنوی ترین مکان برای اوست.وقتی فهمید که من و مریم هم به خانه خدا رفته این هیجانش دو صد چندان شد و شروع به توصیه به ماعده کرد که او هم در اولین فرصت به زیارت کعبه برود.ماعده لبخند میزد و در کمال احترام به سخنان پدر توجه میکرد.سپس صحبت هایمان به سیاست کشیده شد و به دنبال آن بحث ارتباط دو کشور.آنها بسیار خونگرم و صمیمی بودند و مدام به ما ابراز احساسات گرم و صمیمانه میکردند.تا اینکه صدای اذان شنیده شد.پدر بعد از کسب اجازه از ما بلند شد و به مسجد عزیزیه که دقیقا مقابل در مغازه بود برای انجام مناسک نماز جماعت رفت.ماعده سپس برای ما 2 فنجان قهوه ترک آماده کرد.نشستیم و خوشمزه ترین قهوه ترک عمرمان را در قونیه نوشیدیم. 

اینجا مسجد عزیزیه است.اولین بار در سال ۱۶۷۶-۱۶۷۱ به وسیله داماد مصطفی پاشا که محاسب سلطان محمد چهار بود٬ساخته شد.در سال ۱۸۷۶ در اثر سوختن تصادفی این مسجد تماما نابود شد.در سال ۱۸۹۱ به وسیله سلطان عبدالعزیز از نو بنا شد.

در مسجد باز شده و گروه گروه نماز گزار از آن خارج میشوند.مریم میگوید برویم و نمازمان را اینجا بخوانیم.پیشنهاد خوبی است.وارد قسمت زنانه میشویم.مسجد از تمیزی برق میزند.بوی خوشی فضا را پر کرده است.نماز خوانده و خارج میشویم.من با محمد امین همین عادت را داریم.در شهرهای مختلف سعی میکنیم به جای خواندن نماز در هتل از مساجد استفاده کنیم.تجربه خوبی است که به همه پیشنهاد میکنم.مساجد کوچک در شهرستانها واقعا حس و حال دیگری دارد.انرژی خاصی هم در فضای آنها موج میزند و شاید باورتان نشود اما از بسیاری مساجد بزرگ نیز تمیزترند.امتحان کنید!

این رنگ آبی-فیروزه ای  استفاده شده در گنبد مولانا در بیشتر نقاط شهر به چشم میخورد.در سر گنبدهای مساجد٬در ساخت حوض آب٬در ساخت کاشی کاری های حیاط ها٬در ساخت ظروف گلین و ....استفاده شده است و جلوه خاصی دارد.شبیه آبی استفاده شده در مساجد خودمان است.

بعد از دیدار از خیابانهای قونیه و کلی پیاده روی در محیط شاد و مفرح آنها با مریم به سراغ خریدن سوقاتی میرویم.کسانی که سالهای گذشته به قونیه میامدند معتقدند که چهره شهر متاسفانه روز به روز بیشتر از آن حالت سنتی خود درآمده و به سمت مدرنیته پیش میرود.به همین ترتیب کم کم ساختمانهای بلند و مراکز خرید چند طبقه جزوی از این شهر تاریخی شده اند که به چهره شهر خدشه وارد کرده است.از جمله این مراکز خرید میتوان به kolnesite اشاره کرد که معروفترین و بزرگترین آنهاست.برجی بلند که از همه نقاط شهر دیده میشود. رانندگان تاکسی نمیتوانند انگلیسی حرف بزنند اما تنها کافیست اسامی نقاط مورد نظر را بیان کنید تا در کمال صحت و سلامت شما را به مقصد ببرند.کرایه تاکسیها آنقدرها رقم نجومی نیست و جای نگرانی ندارد.


 
شب مضراب و حنجره
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، موسیقی ، مولانا

۲۰/۹/۸۶- قونیه - هتل برا - شب مضراب و حنجره

همه چیز قونیه را رها کنی نمیتوانی از شبهای با صفای آن بگذری.شبهایی که تو در موسیقی و آواز غوطه وری.در این شبها تمام گروه های کنسرت های ایرانی در بیشتر هتلهای قونیه ٬شبها به اجرای برنامه های زنده میپردازند.شرکت در این کنسرتها عموما رایگان است.پاتوق ایرانیهای اهل مضراب و حنجره در این شبهای سرد پاییزی در اینجا به راه است.میتوانی شب بعد از برگشتن از گشتهای روزانه ات٬و بعد از خوردن شام وکمی استراحت حول و حوش ساعت ۱۰یک تاکسی بگیری و پا به یکی از پاتوقهای اهل موسیقی ایرانی بگذاری.در این شبها٬من و مریم به حد خودکشی از هر کنسرتی که میشد نهایت استفاده را بردیم.اینجا شبهای امنی دارد و من و مریم بدون هیچ دردسری خیلی راحت شبها تا ۱ الی ۲ شب هم بیرون میماندیم.یک شب هم افتخار دادیم و مهمان هتل خودمان بودیم!

در ابتدا گروه استاد جلال ذوالفنون به هنرنمایی پرداختند.ایشون که به همراه گروه جوانشان از هم گروهی های سفر ما بودند یکی از مهمترین اتفاقات این چند روز به حساب میامدند.تقریبا هر شب کنسرتهای مختلفی در هتلهای قونیه برگزار کرده و شبها با دستهای هنرمندشان دل عاشقان را پرتب و تاب میکردند.در گروه آنها علاوه بر خود استاد که استادانه سه تار میزدند ٬پسرشان سهیل ذوالفنون تار٬سروش قهرمان لو سه تار و دکلمه اشعار٬ مرتضی فلاحتی (بامداد) آواز و مهدی کار دف گروه را بر عهده داشتند که با هنرمندی هرچه تمام تر دل ما را از این سو به آن سو میکشیدند.من و مریم در این مدت حسابی با آنها رفیق شده بودیم و از هر فرصتی برای گوش دادن به مضراب و حنجره آنها استفاده میکردیم.بامداد اشعار مولانا را میخواند و صدایش بر موج صدای سازها مینشست و دل و دین شنونده را میبرد.

یکی دیگر از گروه های هنرمند که شبها ما رابه فیض شنیدن الحانشان میرساندند٬گروه دلنگ که با سازهای کوبه ای و زهی عجیب ٬موسیقی تلفیقی خاصی را به اجرا در میاوردند.با لباسها و چهره ای درویش گونه ساعتی جمع را با خود به فضای پر راز موسیقی خود میبردند.

امشب در ابتدا مجلس با سخنرانی دکتر محمدی٬استاد دانشگاه تهران پیرامون مبحث مولانا شناسی شروع شد.ایشون در میان گفته هایشان بحث جالبی رو پیش کشیدند بحثی که مخالفان زیادی به همراه داشت و دست آخر هم باعث توقف ادامه سخنرانی ایشون شد.دکتر محمدی معتقد بودند که مولانا و صوفی گری در ایران بیشتر از اینکه حقیقت امر رو در بربگیره بیشتر به یک جریان روشنفکری تبدیل شده است.اما روشن فکری خاص!عده ای بی محابا به دنبال مولانا میدوند و از این مجلس به آن مجلس ٬ذکر سماع میگیرند و مثنوی خوانان بی عملند. دکتر میگفت که چطور امکان دارد به شناخت مولانا رسید وقتی ما هنوز خود وجودیمان را نشناخته ایم؟.....

متاسفانه صحبتهای دکتر محمدی نیمه تمام ماند.سپس دکتر ریاضی ادامه سخنرانی را بر عهده گرفتند و بر ضد گفته های ایشان شروع به سخنرانی کردند که با تشویق بسیار زیاد افراد روبرو شد.راستش خوشم نیامد از این برخورد...کاری به درستی و نادرستی بحثها ندارم اما در مجلس مولانا ٬شایسته نبود که اینگونه به دیگران توهین کنیم.بگذریم..

وقتی بسیاری از ما حتی در خواندن نمازهای یومیه خود تعلل میکنیم چگونه میتوانیم دم از مولانا شناسی بزنیم.مولانایی که از نمازهای شبانه به این درجه از کمال رسید. مایی که دم از مثنوی خوانی میزنیم اما دقیقه ای صرف خواندن قرآن نمیکنیم.مثنوی که خود شالوده اش را از آیات مبارک گرفته است.مایی که در نماد روشن فکریمان ضدیت با دین اسلام به وضوح میدرخشد چگونه میتوانیم مجالس تفسیر مثنوی بگیریم و حال و فیض ببریم. مولانا از نماز های یومیه شروع کرد.به نمازهای شبانه ای رسید که ترک نشد.قرآن خواند و خواند وتفسیر کرد تا به مثنوی معنوی رسید.در هیبت خدا غرق شد تا به وجد سماع گونه اش رسید. متاسفانه بعضی از ما از همه ابعاد وجودی مولانا تنها مجالس عشق و حال او را چسبیده ایم...تنها دف زنیم پایکوبی کنیم٬سری تکان دهیم٬غزلی از دیوان کبیر را زمزمه کرده و اگر پا داد لبی هم تر کنیم!!!!

شیخ بهایی با همه عظمتی که دارد در باره مثنوی و خود مولانا میفرماید:

من نمیگویم که آن عالیجناب هست پیغمبر٬ولی دارد کتاب

مثنوی او چو قرآن مدل هادی بعضی و بعضی را مضل

وخود مولانا میفرماید:

مثنوی ما دکان وحدت است غیر واحد هرچه بینی آن بت است.....

 

 


 
مقبره مولانا
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۰/۹/۸۶ - قونیه - مقبره مولانا

جلال الدین محمد معروف به مولوی یا ملای روم از خاندانهای محترم بلخ بود و نسبش از طرفی به ابوبکر خلیفه میرسد و از سویی دیگر به محمد خوارزمشاه .

وی در سال 604 هجری در بلخ ولادت یافت. چون پدرش٬بهالدین٬ از بزرگان مشایخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با این سلسله لطفی نداشت، بهمین علت او در سال 609 هجری با خانواده خود خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزیره ساکن شد و پس از نه سال اقامت به دعوت سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی به قونیه رفته و در آنجا مقیم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدین پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجری در قونیه رحلت کرد.

پس از مرگ پدر مدتی در خدمت سید برهان الدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجری به آن شهر آمده بود شاگردی کرد. سپس تا سال 645 هجری که شمس الدین تبریزی رحلت کرد جزو مریدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پیشوایان طریقت شد و طریقه ای فراهم ساخت که پس از وی انتشار یافت و به اسم طریقه مولویه معروف شد. خانقاهی در شهر قونیه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظیمی بدل شد و معظم ترین اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا این زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونیه باقی است و در تمام ممالک شرق پیروان بسیار دارد. جلال الدین محمد مولوی همواره با مریدان خود میزیست تا اینکه در پنجم جمادی الاخر سال 672 هجری رحلت کرد.

اشعار وی به دو قسمت تقسیم میشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترین کتابهای زبان فارسی است و آنرا "مثنوی معنوی" نام نهاده است. این کتاب که صحیح ترین و معتبرترین نسخه های آن شامل 25632 بیت است، به شش دفتر منقسم شده مجموعه ای از افکار عرفانی و اخلاقی و سیر و سلوک است که در ضمن، آیات و احکام و امثال و حکایتهای بسیار در آن آورده است و آن را بخواهش یکی از شاگردان خود بنام حسام الدین چلبی که در سال 683 هجری رحلت کرده است به نظم درآورده. نظم دفتر اول در سال 662 هجری تمام شده و در این موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدین ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجری دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقیه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسیار قطوری است شامل نزدیک صدهزار بیت غزلیات و رباعیات بسیار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پایان اغلب آن غزلیات نام شمس الدین تبریزی را برده و بهمین جهت به کلیات شمس تبریزی و یا کلیات شمس معروف است.

جلال الدین بلخی پسری داشته است به اسم بهاءالدین احمد معروف به سلطان ولد که جانشین پدر شده و سلسله ارشاد وی را ادامه داده است. وی از عارفان معروف قرن هشتم بشمار میرود و مطالبی را که در مشافهات از پدر خود شنیده است در کتابی گرد آورده و "فیه مافیه" نام نهاده است. دیگر از آثار مولانا مجموعه مکاتیب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

 

 

بالاخره من و مریمدل به دریا زده و به حضور مولانا واردمی شویم.اینجا مدخل ورودی مقبره است.جاییکه که با خط خوش فارسی نام حضرتش نوشته شده است.اتگار وارد خانه خود میشویم.حس خوب ایرانی بودن ما را در برمیگیرد.یک غرور شریف ملی.قبل از ورود کیسه های آماده ای به ما داده میشود که به شکل کفی دوخته شده است و زایرین آنها را بر روی کفشهایشان پا میکنند.دیگر بدین ترتیب نیازی به درآوردن کفش و مشکلات بعدش! نیست.

از این به بعد اجازه عکاسی داده نمیشود.بنابراین عکسهایی که از درون مقبره مشاهده میکنید با دوربین شخصی خودم گرفته نشده است.اینجا مسجد مقبره است.جایی که شما میتوانید با آرامش تمام نماز بگذارید و خدا را به ستایش بنشینید.در هیچ کجای دیگر مقبره اجازه نماز گذاشتن به شما داده نمیشود زیرا سنی ها معتقدند در مقبره شخص متوفی نباید نماز گذارد.تمام فضای درون مقبره با جای شمعی های بلورین که از سقف آویزان شده تزیین گشته است.در موقعیت های خاص این چراغها را روشن میکنند و فضا حالت معنوی خاصی به خود میگیرد.

و سرانجام قبر مولانا...همان که بالای قبرش کلاه سبز رنگی قرار داده شده است و سمت چپ قرار دارد و در کنار او نیز قبرپسر بزرگش سلطان ولد قرار دارد.روی قبر پارچه ای به رنگ سبز و طلایی کشیده شده که از تنیدن ۱۸ پوست آهو بر روی هم بافته شده است.

در اینجا قبور سایر شاگردان و مخلصان مولاناست.فضای درون مقبره ساکت و آرام است.تنها صدای ساز سوزناک نی شنیده میشود و همچنین هوا با بوی خوشی آغشته شده است.روی سقف نام ۱۲ امام ما شیعیان ذکر شده است اما به احتمال قوی مولانا سنی بوده زیرا در افغانستان متولد شده است.

درو ویوار با نوشته های خطی و تابلوهای قدیمی مذهبی با خطوط طلا پوشیده شده است.اینجا خود مانند یک موزه است.در گوشه و کنار افراد نشسته اند و ذکر میگویند و یا در سکوت مثنوی میخوانند و یا آیات قرآن را با خود تلاوت میکنند.اینجا تو آزادی تا در کمال خلوص و یک رنگی با حق راز و نیاز کنی.حجاب اجباری نیست اما به احترام مولانا اکثر زنان بر سر خود روسری دارند و همه لباسهای مناسبی بر تن کرده اند.اینجا هر طرف رومیکنی ایرانیان مشتاق و عاشق را میبینی که از خود بی خود شده اند و سر به راز و نیاز برداشته اند.

این کتاب مثنوی معنوی است که اولین صفحه آن باز است که شعر معروف بشنو از نی به خط خود مولانا بر آن تحریر شده است.بقیه اشعار به خط حسام الدین چلبی است.در جایی دیگر خرقه مولانا زیر شیشه در معرض نمایش گذاشته شده است.کتابهای خطی و ظروف قدیمی او نیز در معرض دید هستند.

موسیقی جزو لاینفک زندگی مولانا بوده است.خصوصا دف و نی...در اینجا کلیه سازهای قدیمی نشان داده شده است.

ایرانیان مدام در بحث و جدلند که ثابت کنند مولانا متعلق به آنهاست و ترکها او را قبضه کرده اند. در اینجا با شخصی به نام آقای قریبی آشنا میشوم و ساعاتی به بحث و گفتگو مینشینم.او که مطالعه زیادی در زمینه مولانا شناسی دارد حرفهای جالبی میزند.او مولانا را چون خورشیدی میداند که متعلق به همه آدمیان است.او شاکی است از این دعواهای هویتی که مولانا را به این سو و آن سو میکشند.او میگوید مولانا مال همه است و بحث بر سر هویت او بحثی دون شان اوست.مانند اینکه ما محمد را تنها متعلق به اعراب بدانیم چون در آنجا به دنیا آمده و یا اینکه کتاب قرآن را فقط به عرب زبانان بدانیم چرا که به خط آنها نازل گشته است.آقای قریبی معتقد است این بحثها کوچکتر از حوزه پراکنده شخصیت حضرت مولانا است.اگر مرا دعوا نکنید من هم همین نظر را دارم.در ضمن ایشان کتابی تحت نام ؛خط سوم به قلم آقای صاحب الزمانی را به من معرفی کردند که هنوز نتوانستم آن را پیدا کنم.اگر سراغی از این کتاب دارید مرا مطلع کنید.با تشکر...


 
موزه سنگهای قبر....باغ مخفی
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۰/۹/۸۶ - قونیه - حیاط مقبره مولانا

وارد حیاط مقبره مولانا میشویم.اینجا حرم و سرای ابدی مردی است که قرنها شوریدگی از خود به جای گذاشت.من و مریم مبهوت ایستاده ایم.دل میکشد ما را به سویی و روح میکشد به سویی دیگر.دل درون سینه هایمان تاب ندارد.دل پیش میکشد و پا پس میزند .در دو دلی رفتن و نرفتنیم.باورتان نمیشود اینجا قلب از دورن سینه میخواهد بیرون بیاید.دل شوره داریم و هول و ولا.من و مریم خود به خود به سوی حیاط میرویم.طبق توافقی نگفته با مریم تصمیم میگیریم ابتدا دوری در حیاط بزنیم و همه جا را سیاحت کنیم و وقتی دل آماده شد به سوی حضرتش پر بکشیم.

پشت مقبره درون حیاط هیچ کس نیست.از آن همه همهمه و هیاهوی اطراف حرم خبری نیست.سکوت پاییزی همه جا را گرفته و گردی از خیال بر محوطه سایه انداخته است وانگار اینجا را برای من و مریم خالی کرده اند.باورمان میشود که هیچ کس نیست.ما خود را فاتحان این سرزمین رویایی میدانیم.

 

 

اینجا موزه ای از سنگهای قبر قدیمی است.سنگهایی مستطیل شکل و سفید که دست نوشته هایی کنده کاری بر روی آنها دیده میشود.گاه کلامی از خداوند است و گاه شعری از مولانا و گاه مزین به اسامی اعظم...بعضی ها نیز کلمات ترکی هستند که نه من و نه مریم از آنها سر در نمیاوریم.سنگها را روی پایه های فلزی محکم قرار داده و در معرض دید گذاشته اند.

اینجا قبرستانش هم حال و هوای دیگری دارد.قبرها سنگین و باوقارند.هر از گاهی قبری با گلهای بنفشه مزین شده است.سنگهای قبر عمودی هستند و زیر پایت چمن پاییزی خیس از شبنم صبحگاهی قرار گرفته است.

 

 

قبرستان واقعا پاکیزه و زیباست. روی قبرها گودالهای لوزی شکلی قرار دارد که برای کاشت گل از آن استفاده میشود.این قبرها همگی قدیمیند اما یک قبر توجه مرا به خود جلب میکند.قبری که لوزی روی آن از باران دیشب انباشته است.روی آب برگهای پاییزی شناورند.اما آنچه که این قبر را از دیگر قبور متمایز میکند شاخه گل سرخی است که روی آن قرار گرفته است.گلی سرخ رنگ که خشکیده است و کناره های گلبرگش سوخته اند.روی این قبر قدیمی این گل چه میکند؟... افسانه های زیبایی در ذهنم شکل میگیرند.داستان عاشق دلخسته پیری که هنوز هر هفته به سر مزار محبوبش میاید...داستان مادری بر سر قبر کودک از دست رفته اش...داستان مرگ دوستی تنها....مریم میگوید از قبور عکس نگیریم اما مگر میشود از این فضای رویا گونه دست خالی برگشت؟

 

در انتهای حیاط چشممان به در نیمه بازی میفتد.وسوسه میشویم در را باز کرده و به آنسو رویم. انگار چیزی راز گونه در هوا نفس میزند.رازی که ما را به خود میخواند و من و مریم در این راز سریز میشویم.این در ما را به یاد باغ مخفی میندازد که در کودکی میدیدیم.همان باغی که وقتی واردش میشدیم به یک فضای خیالی میرفتیم.مریم در را میگشاید و ما پا به درون سرزمین رازها میگذاریم.

اینجا نیز هیچ کس نیست.تنهاهیاهوی دسته کلاغها ما را به خود میاورد. آسمان ٬نیمه ابری و به رنگ غروبی وهم آلود است.دور تا دور ما تنها سکوت بال میزند و یک سقا خانه قدیمی و کوچک(سمت چپ عکس قرار دارد) به چشم میخورد با کاسه نقره ای و شیر آبی که نمیدانیم این وسط چه میکند...هرچه هست در رمز و رازی عجیب نهفته است و شاید ذهن ماست که شیطنت بار به دنبال راز میگردد...


 
موزه مولانا
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

سه شنبه-۲۰/۹/۸۶- قونیه-موزه مولانا

بعد ار بازگشت از باغ مرام مارا به یک رستوران سنتی در قونیه بردندو به صرف نهار مهمانمان کردند.در ترکیه عموما شما به مشکل غذا برخورد نمیکنید.در اینجا غذاهای متنوع و شرقی فراوانی که با مذاق ما ایرانیها سازگاری دارد به وفور یافت میشود.از جمله این غذاها :سوپ بامیه٬سوپ آراباشی٬سوپ رشته٬کباب تنور٬پیده گوشتی(عکس بالا)٬کوفته٬ کته٬دلمه برگ و بادمجان و گوشت ٬ و انواع شیرینیجات سنتی است.

بعد از نهار نوبت به مهمترین گشت قونیه٬یعنی دیدار از مقبره مولانا رسید.در بدو ورود ابتدا به دیدار از موزه آن که جنب مقبره بود رفتیم.شما هر کجا پا بگذارید با عروسکهای خرقه پوش سفیدرنگ کلاه به سری روبرو میشوید که در حال رقص سماعند.در واقع اینها سمبل قونیه هستند.

در قسمتی از این موزه زندگی مولانا را به صورت مجسمه های سنتی به نمایش گذاشته بودند.

بخشی دیگر از موزه به نمایش گلیم بافتهای جدید و قدیمی قونیه اختصاص داشت.کلا اهالی اینجا در بافت گلیم تبحر خاصی دارند و نقوش سنتی و رنگارنگ زیبایی را در طرح های خود به کار میبرند.

بخش دیگری از موزه اختصاص به هنر نقاشی داشت که تماما شرح حال مولانا و رسوم صوفی گری در آنها به نمایش گذاشته شده بود.در این تابلو دو صوفی را مشاهده میکنید که در حال تکریم هستند.احترام و تعظیم به همنوع جزیی از مراسم سماع می باشد.

در بخش دیگری از موزه ٬گروهی از دانش آموزان کاریکاتورهای خود را به معرض نمایش گذاشته بودند.این آثار شامل موضوعاتی چون:مولانا٬اسلام٬آزادی... بود.به طور مثال تصویر بالا مردی را نشان میدهد که با چهره افسرده و حالتی سرخورده و سری پر سوال ٬ وارد کتاب مثنوی میشود و پس از مطالعه در این دنیای شورانگیز با چهره ای بشاش و ذهن و دلی گشاده و قلبی عاشق از آن خارج میشود.

در قسمتی دیگر از موزه تابلو خطهای بسیار زیبایی مزین به اسامی اعظم٬آیات قرآنی و کلمات قصار مولانا در معرض نمایش قرار داشت.

 


 
باغهای مرام
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

سه شنبه-۲۰/۹/۸۶-قونیه-باغهای مرام

مرام در قسمت جنوب شرقی کوه تکلی در دامنه‌های این سرزمین بنا شده است. باغهای مرام قدیم در 5-6 کیلومتری غربی شهر شروع و به دره‌ای که در قسمت سرسبزی واقع شده است منتهی می‌گردد. امروزه این منطقه بر اثر ساختمان سازی باریک شده است.

در طول تاریخ آب، هوا و باغهای این منطقه موضوع بسیاری از سفرنامه‌ها و دیوانهای شعر شده، شهرتش به تمام مناطق خاورمیانه رسیده است.امروزه اطراف این منطقه از باغهای زیبا پر شده و در مسیر رفت و آمد است. علاوه بر آن در این مسیر محل چایی خوردن و رستورانهای غذاخوری موجود می‌باشد.

اینجا آدم رو یاد اوشان فشم خودمان میندازد.باغهای پاییزی در آن فضای وهم الود زیبایی پدید آورده اند.جالب به یادآوری است که همان طور که در پستهای قبلی گفته بودم ٬آن شب لعنتی که کیمیا با شمس به مرافعه میپردازد و سپس در بستر بیماری میفتد ٬به همراه زنان حرم از دیدار باغهای مرام برمیگشته است!

در همان فضای باغ ٬به دیدار از مقبره طاووس بابا یکی از یاران نزدیک مولانا هم میرویم.اینجا زیارتگاهی ساخته اند و مسجدی.میتوان دو رکعت نماز خواند و در این فضا لحظه ای از خود بی خود شد.ستونهای این مکان تا حدودی شبیه به ستونهای ۴۰ ستون اصفهان خودمان هست.معماری آن نیز بسیار ایرانی است.جالب است بدانید که طاووس بابا زنی بوده از هنوستان که به قصد دیدار از مولانا به قونیه آمده و پس از دیدار با او از زمده مریدان خالص و یکی از مهمترین شاگردان مولانا میشود.

 

بعد از دیدار از مقبره طاووس بابا به دیدار از مقبره و زیارتگاه آشپز معروف مولانا میرویم.آشپزخانه یکی از مهمترین مکانهای حرم بوده که شخص مولانا به آن اهمیت ویژه ای میداده است.یکی از بهترین مریدان و شاگردان او یعنی آتش باز ٬نیز سرآشپز آشپزخانه بوده است. آتشباز به زبان محلی یعنی آشپز.

اهمیت آشپزخانه به حدی بوده که اگر کسی میخواسته جزوی از شاگردان مولانا شود باید ۱۰۰۰ روز در آنجا و زیر نظر آتش باز ولی خدمت میکرده ٬ اگر بعد از این مدت پذیرفته میشد٬کفشهایش را به سمت حرم جفت میکردند اما اگر به هر دلیلی رد میشد کفشها را به سمت در خروجی مطبخ جفت میکردند.برای رسیدن به مقام شاگردی باید ۱۸ مرحله طریقت طی میشده که اولی آنها خدمت کردن به شخص آتش باز ولی بوده است.

شخص مولانا به طبخ غذا اهمیت زیادی میداده بالاخص نمک غذا برای مولانا بسیار مهم بوده٬به صورتیکه امروزه مردم نذر نمک به نیت آتش باز ولی میکنند و پس از برآورده شدن حاجت مشت مشت نمک به پشت پنجره مقبره او می پاشند.

گویند این شخص بسیار مرید و خاکسار حضرت مولانا و یکی از شاگردان خاص او بوده است.از او حکایات جالبی نقل شده است.گویند روزی زغال مطبخ تمام شده بود.این شخص از روی حدت عشق به حضرت مولانا پای خود را به جای زغال درون اتش میگذارد.یعنی درجه از خود گذشتگی او به مولانا تا این حد بالا بود .وقتی پای خود را از آتشدان خارج میکند ٬تنها شست پایش اندکی تاول زده بود!(در صحت و سقم این حکایات بنده تنها یک راوی هستم).از آن پس مولانا او را به نام آتشباز ولی میخواند!


 
تپه علاالدین
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۰/۹/۸۶- قونیه- تپه علاالدین - مسجد علاالدین

اینجا تپه ای به نام علاالدین است که بر بالای آن مسجدی تحت همین نام ساخته شده است. محوطه را که گرفته و بالا میرویم زنان ترک را میبینیم که سرگرم کاشتن بوته های گل بنفشه بر دامنه های تپه هستند.

اینجا یکی از مهمترین مساجد صدر اسلام در آناطولی است.دز سال ۱۰۷۱ میلادی زمانی که ترکها آناطولی را فتح کردند دولت جدیدی تاسیس کردند د در اینجا سکنی گزیدند.این دولت جدید همان حکومت سلجوقی بود که در همان زمان پادشاهی بزرگتر آن بر ایران حکومت میکرد و حکومت سلجوقی کوچک بر آناطولی قلمرو گسترد.این دولت به عنوان پایتخت شهر قونیه را برگزید.این اتفاقات حول و حوش قرن ۱۳ میلادی است که برای غربیان دوره تاریک و برای اسلام و شرقیان دوره شکوفایی بزرگی بود.در سال ۱۱۲۱یکی از پادشاهان سلجوقی شروع به ساخت این مسجد کردند و سرانجام در سال ۱۲۰۰ میلادی پس از حکومت ۳ پادشاه و در دوره پادشاه سلجوقی علاالدین کیقباد ساخت مسجد به پایان رسید.بنابراین نام او بر این مسجد گذاشته شد.او یکی از مخلصان بنام مولانا بود.بنابراین یکی از علتهای معروف ماندن این مسجد ٬ارادتی بود که سلطان علاالدین کیقباد به شخص مولانا داشت.

این مسجد از ۲ بخش تشکیل میشود.بخش شرقی که در ابتدا بنا شد و دارای ۳ پنجره بود.در محل کنونی پنجره چهارم قبلا یک محراب قرار داشت.بعدا که بخش غربی بنا شد محراب به آن بخش منتقل و به جای محراب قبلی پنجره گذاشته شد.بالای سر گنبد مشاهده نمیشود بلکه بر خلاف بقیه مساجد یک سطح مسطح که با ۶۲ ستون نگه داشته شده مشاهده میشود. اینجا انگار موزه ای از ستونهای باستانی است.ترکها بعد از فتح آناطولی یک سری از آثار باستانی رومها که از دوره بیزانس مانده بود از جا کنده و به این محل آوردند و در ساخت مسجد از آن استفاده کردند.اینجا مانند موزه ای از آثار باستانی میماند.در واقع تاریخ روم و سلجوقی در این محل در هم آمیخته است.به طور مثال این ستونهایی که در عکس مشاهده میشود مربوط به ۵۲۰ قبل از میلاد مسیح است.یکی از نکات جالب معماری آن گوشه های سه گوش دیوار است که در واقع ابداع ترکها و یک نوآوری در معماری است.

معمار بخش محراب این مسجد یک ایرانی به نام محمد پسر هولان اندیمشکی است.این محراب از دو سبک معماری تشکیل شده است.در قرن ۱۳ میلادی محمد اندیمشکی بخش سرامیکی آبی رنگ آن را ساخت.اما در سال ۱۲۳۶ میلادی در پی حمله مغولها به ایران و آناطولی حکومت سلجوقی منقرض و حکومت غزنویان جاگزین شد.در آناطولی گروهی تحت عنوان بیک با مغولها شروع به جنگ کردند.۴۰ بیک به ترتیب آمدند که به آنها کارابان میگفتند و هریک هم با ایرانیها پیمان دوستی میبستند تا بر علیه حکومت مغولها یا همان غزنویان بجنگنددر قرن ۱۵ میلادی بخش دوم محراب که از سنگ مرمر ساخته شده بود را روی محراب قدیم بنا نهادند.کارابانها معتقد بودند که از نسل سلجوقیان هستند و وظیفه نجات آناطولی را بر عهده دارند.

در سال ۱۱۶۱ این منبر از چوب درخت آبنوس برای مسجد ساخته شد.پشت مسجد سرای پادشاهان سلجوقی و کارگزارانشان بوده است.که یک وضوخانه هم داشت که به شکل حوض بوده و به آن شادروان میگفتند و بالای آن شاه نشین بوده است.در ابتدا شاه و رعیت همه در کنار هم اینجا مینشستند زیرا معتقد بودند اینجا خانه خداست و کسی بر دیگری رجحان ندارد اما پس از اینکه تعدادی از افسران در هنگام نماز از پشت خنجر خوردند ٬شاه نشین ایجاد شد. 

 وارد حیاط مسجد میشویم.اینجا به سبک قلعه ساخته شده است.باروهایی وجود دارد که اگر دشمن حمله کرد بتوانند در آنجا پناه گرفته و از خود دفاع کنند.

در وسط حیاط مزار چند تن از بزرگان قونیه است که به شکل گنبد ساخته شده است.در کنار حیاط هم آب انبار مسجد قرار دارد.

 


 
شمس تبریزی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به قونیه ، مولانا

سه شنبه-۲۰/۹/۸۶- قونیه-مقبره شمس تبریزی

به عنوان اولین گشت قونیه ما را به مزار شمس تبریز آوردند.اینجا مردی خفته که در تاریخ یک راز بزرگ است.شمس مانند علامت سوال بزرگی در ذهن ما میدرخشد.کسی که هیچ کس به درستی نمیداند از کجا آمد و به کجا رفت.کسی که در سلوکش٬در زندگیش٬در راه و روشش رازهای بزرگی به جا گذاشت.کسی که حتی مدفنش نیز مشخص نیست.گروهی میگویند که اینجا محل دفن اوست و گروهی دیگر هم شهر خوی در ایران را محل دفنش میپندارند.اما به درستی شمس تبریزی که بود ٬از کجا آمده بود و به کجا رفت؟

شمس الدین تبریزی محمد بن ملک داد صبح روز شنبه 26 جمادی الاخر سال 642 به شهر قونیه در آمد و در کاروانسرای شکر فروشان حجره ای بگرفت و خود را به مشابه یک سودا گر در آورد.مولانا در آن هنگام فقیه زمان بود و شاگردان بسیار داشت.روزی سوار بر مرکبی از بازارچه عبور میکرد و شاگردانش نیز سوال کنان در پی او روان بودند.شمس سر رسید و دهنه مرکب را گرفت و از مولانا پرسید:مقام محمد بالاتر است یا بایزید بسطامی؟-مولانا برآشفت و گفت بایزید را چه به مقایسه با پیغمبر عظمی محمد(ص)؟-شمس لبخندی زد و گفت:پس چرا محمد میگوید خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست نشناختیم اما بایزید میگوید من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال میفتد و از هوش میرود چون به هوش میاید دست شمس را میگیرد به حجره صلاح الدین زرکوب٬یکی از مخلص ترین شاگردانش٬میرود و ۴۰ روز به بحث و گفتگو با شمس مینشیند بدون اینکه از آنجا بیرون بیاید و کسی را به خلوت خود راه دهد.

پس از آن مولانا تغییر شگرفی میکند.بناگاه درس و مکتب را به کناری مینهد و خدا را از طریق دیگری به ستایش مینشیند.انگار به یکباره عشق را مینوشد و مست این باده ناب میشود.به سماع مینشیند.دف میزند.شعر میگوید و عاشقانه با شمس لحظات زندگیش را تقسیم میکند.

میگویند که شمس تبریزی را شمس پرنده هم میخواندند.علت هم این بود که از جوانی شوریده و سرگردان این دیار و آن دیار بود و هر روز مرید شیخ جدیدی میگشت و سرانجام در سالخوردگی بود که به سراغ مولانا آمد

چنانچه مولانا در دیوان می فرماید

بازم ز تو خوش جوان و خرم ـ ـ ـ ـ ای شمس الدین سالخورده

در اینکه شمس الدین به مولانا چه آموخت و چه افسونی به کار برد و چه معجونی در او کرد که وی چندان فریفته و شیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلون شیوه کار و رفتار خود را دگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعر های عارفه خواندن پرداخت ـ

یاران و شاگردان مولانا به شدت بر شمس خشم گرفته بودند و او را باعث انحراف مولای خود میدانسند.آنها شمس را جادوگر خطاب میکردند که مولایشان را گرفتار افسونی شیطانی کرده است. سرانجام شمس از این همه آزار رنجید و روزی بدون خداحافظی از قونیه به دمشق رفت.بعد از رفتنش مولانا پریشا خاطر و افسرده گشت.غزلهای پرشوری را برایش سرود و نامه ها ی زیادی به دمشق فرستاد اما شمس برنگشت.شاگردان که آب شدن روز به روز مولای خود را میدیدند سرانجام پسر بزرگ مولانا را به دمشق فرستادند و او توانست شمس را پس از ۱۵ ماه غیبت به قونیه برگرداند.

این بار برای اینکه شمس پرنده دوباره نگریزد مولانا خواست یکی از محارم خود را به عقد او در آورد تا رفت و آمد شمس به حرمش باعث بدگوییهای دشمنان نشود.میگویند مولانا از فرط دلبستگی به شمس زن خود یعنی کراخاتون را به شمس پیش کش کرد اما شمس نپذیرفت و به جایش دختر کراخاتون یعنی کیمیا خاتون را خواست.اما اینکه کراخاتون و کیمیا خاتون که بودند خود داستان جالب دیگری است.

کیمیا خاتون دختر کراخاتون بود که او هم زیبای روزگار خود و بیوه ثروتمند و مشهوری بود که خواستگاران بسیار داشت و همه را رد کرده بود تا اینکه مولانا به خواستگاری او آمد و کراخاتون در اوج ناباوری همگان پذیرفت و با تنها دختر خود کیمیا به اندرونی مولانا رفت.او به همه ثروت و شهرت همسر پیشینش پشت پا زد و به حرمت نام و جلال مولانا به عقد او درآمد و در خانه محقر او سکنی گزید.

در آن زمان مولانا نیز از همسر مرده اش دو پسر داشت به نامهای سلطان ولد و بهاالدین.بهالدین فرزند کوچکتر و تقریبا همسال کیمیا خاتون بود.آن دو هم بازی هم شدند و در کنار هم سنین رشد را گذراندند و شاهدان میگفتند که بهالدین شیفته کیمیا خاتون میشد.تا اینکه کیمیا دختری 25 ساله زیبا روی و بسیار محبوب مردم قئنیه شد و به خاطر پدر بزرگواری چون مولانا خواهان بسیار داشت اما تا آن روز به هیچ کس جواب مثبت نداده بود تا اینکه شمس 60 ساله خواستار او شد.و کیمیا پذیرفت.هیچ کس نمیداند چرا. آیا بزرگی شمس او را گرفته بود و یا احترام به پدر بزرگوارش.به هر حال آن دو ازدواج کرده و در همان سرای مولانا سکنی گزیدند.

اختلاف سنی زیاد آنها و عشق زخم خورده بهاالدین به کیمیا باعث شد که زندگی آنها تنها 1 سال به طول انجامید.شمس که پی به عشق بهالدین برده بود روز به روز بددل تر میشد و سر ناسازگاری بر میداشت.صفتهای بد زمینی چون حسد-خشم-کینه-و بددلی درون مردی که 60 سال از عمر خود را به صوفی گری پرداخته بود رخنه کرد.هیچ کس هیچ گاه نفهمید که چرا شمس کیمیا را خواست.آیا عاشقش شده بود.یا تنها میخواست خود را در امتحان بزرگ زمینی قرار دهد؟به هر حال روزی شمس به خانه میاید و جای خالی کیمیا او را آشفته میسازد.بعد از آمدن کیمیا معلوم میشود که با زنان حرم به باغی رفته بود اما شمس نمیپذیرد و جنجال در خانه آنها در میگیرد.هیچ کس نمیداند دقیقا در آن شب نفرین شده چه اتفاقی میفتد تنها فردا کیمیا مریض میشود و از درد گردن مینالد.به رختخواب میفتد و 7 روز دیگر از دنیا میرود.

آیا شمس او را صدمه زده بود؟آیا کیمیا بیمار بود؟هیچ کس ندانست و با مرگش این راز هم به تاریخ پپیوست.شمس بعد از مرگ کیمیا دیگر ماندن در قونیه را تاب نمیاورد و روزی به ناگاه ناپدید میشود. مولانا تا آخرین روز حیاتش به جستجوی شمس میپردازد اما اثری نمیابد.گروهی معتقدند که شمس توسط بهالدین کشته شده و در چاهی انداخته میشود.بعدها جسدش را یافته و او را در همین محل دفن میکنند.گروهی دیگر هم میگویند که شمس سر به کوه و بیابان مینهد تا در خوی ایران میمیرد و همان جا دفن میشود...به هر حال تنها خدا میداند که این افسانه تلخ چگونه پایان میگیرد!!!