آخرین نگاه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12  - کروز بر رودخانه نیل

دیگر آخرین روز سفر پرماجرای شرق آفریقا فرا رسیده است و ما ثانیه های آخر راطی میکنیم تا بار دیگر به خانه و کاشانه مان برگردیم.آخرین لحظه را میخواهیم بر نیل جاری باشیم.سوار بر یکی از کشتیهای تفریحی این رودخانه که در جینجا جاری است ساعتی رفتن و در افق محو گشتن و در دل غروب بی نظیر اوگاندا خاطره هایی ثبت کردن.

حوالی عصر به یکی از اسکله های جینجا میرویم.آنجا به همراه همسفران این 14 روز گشت و گزار، سوار کشتی Source Of the Nile میشویم.کشتی سرچشمه رود نیل...

هوا حال خوبی دارد.یک کرختی و نرمی در هوا جاریست و تن را در این لحظات واپسین در رخوتی ابدی فرو میبرد.دلم تنگ میشود وقتی فکر میکنم شرق آفریقا را با اینهمه لحظه های ناب میگذارم و میروم.نمیدانم آیا روزی دیگر خدا خواهد خواست تا دوباره پا بر این سرزمینهای بکر جادویی بگذارم یا خیر... دل کندن نمیدانم چرا انقدر سخت شده است.انقدر سخت که هیچ نمیگویم و تمام مدت تکیه بر نرده های عرشه کشتی ترجیح میدهم در غروب نیل افسانه ای غوطه ور شوم...

تا چشم کار میکند درختان سرسبز اوگاندا است که دو طرف رود نیل را انگار حاشیه دوزی کرده اند.لابلای آنها کلبه های روستاییان دیده میشود و گاهی زنی و مردی سیاه که سبرهای ماهیگری بر دوش و قلاب و تور بر کف راهی خانه اند تا خستگیهایشان را از دوش بر دارند...

برای پرنده نگرها حاشیه رود نیل در این بخش سرچشمه غوغا میکند در این ساعت و اندی که روی نیل جاری هستیم قریب به ده ها نوع پرنده مختلف را میبینیم که لابلای شاخ و برگهای درختان شناور بر نیل آرام و آهسته در سکوت به خود فرو رفته اند.

و اما اینجا جاییست که آب قل قل میکند و از دل زمین بیرون میریزد.اینجا درست نقطه آغازین سرچشمه های رود نیل است و شگفت خدایا که من از آن سوی کره زمین درست جایی ایستاده ام که حبابهای آبی از دل خاک بیرون میجهد که در تاریخ هزاران قصه میسازد.آبی که روزی موسی را بر گهواره به سلامت عبور میدهد و روزی دیگر شکافته میشود تا پیامبرش را بگذراند.برای من نیل همیشه قداستی عجیب داشته و دارد و در قصه های کودکیم با افسانه های ماندگاری عجین شده است حالا دیدن نیل و درست سرچشمه آن برای من لحظه ناب خاطره سازی است...

و درست همینجا تندیسی از گاندی را میبینم که در میانه نیل قرار دارد و شگفت زده میشوم وقتی میفهمم اینجا جایی است که بنا به وصیت گاندی خاکستر او را پس از سوزاندن در آب ریختند.گاندی نمیدانم به چه دلیل خواست که در نیل ابدی شود در همینجا درست در سرچشمه های مقدس رودی معنوی...

به احترام گاندی است شاید که پرنده ها در اینجا این طور به سکوت نشسته اند و به مراقبه اکنون مشغولند.

اینجا نیل سرشار از رحمت خداوند است.نیل از ماهی لبریز است و ماهی خوراک و منبع درآمد روستاییان این منطقه.جا به جا تورهای عظیمی را میبینیم که بر روی آب شناورند و به صید ماهی درگیر.اینجا به شدت تحت نظارت دولت است و کسی نمیتواند به صورت خصوصی به ماهیگیری بپردازد.اگر قایقی را ببینند که شخصی بی مجوز سرگرم صید است علاوه بر اعمال جریمه های سنگین مالی او را به چند ماه تا یک سال حبس نیز محکوم میکنند.قانونی سفت و سخت که باعث شده زندگی این آبزیان در خطر انقراض قرار نگیرد.

در حاشیه نیل دهکده هایی قرار گرفته است.خانه ها و کلبه هایی روستایی که در کنار ساحل رود قرار دارند و با قایقهای کوچک و تورهایی بزرگ نمایی از دهکده ماهیگران جینجا را نشان میدهند. 

در کنار آبی آرام نیل،تن اخرایی این کلبه های روستایی و رنگ به رنگ قایقهای ماهیگیری تصویر کارت پستالی را دراین واپسین لحظه های سفر در قاب دوربینهای ما ثبت میکند.

غروب دارد فرا میرسد و نمیدانم به کدامین دلیلی جز آتش زدن به دل مسافر دلتنگ، اینگونه آسمان رنگ آتش به خود میگیرد و خود را در دل نیل صدپاره میکند وقتی تیر نگاه رنگین کمانی چنین فریبا درست بر قلبش مینشیند.

تبارک الله....عجب غروبی دارد این کشور استوایی و عجب طنازی میکند خورشید هنگام فرو رفتن در آغوش نیل  و عجب نازی میخرد این رود اساطیری که هزاره هاست از دل تاریخ گذشته و هزاران قصه و سرگذشت را در خود ثبت کرده است.

همان غروب شگفتی که مختص به کشورهای روی خط استوا است. اینجا در کنار سرچشمه های رود نیل و جینجای اوگاندا دیده میشود  بسیار حتی زیباتر از انتپه و بسیار دل خون تر از ویکتوریا و عجیب تر از هر عجیبی منظره 360 درجه ای است که گیجت میکند خورشید کدام سو اینگونه دارد میسوزد که آسمان را اینگونه اتش زده است... آسمان دورتادور ما خونین و سرخ است و نمیتوان تشخیص داد که غروب کدام سو است تنها انگار اینجا غروب که میشود تمام تن آسمان یکپارچه میگدازد تا طلوعی دیگر و رویت دیگر یار دوباره...

ماهیگیر پیر رهسپار خانه شده است.تورها برچیده میشود.پارو آرام و آهسته به آب میخورد و صدایی شبیه لالایی از دهان مرد پیر شنیده میگردد نمیدانم چه میگوید آوایی است شبیه مرثیه ای برای آفتاب...

در حاشیه رود نیل چراغ رستورانهای کوچک و محلی کم کم روشن میگردد سوسو میزنند و دود از دودکشهای آنها بالا میرود.بوی خوش ماهی کباب شده فضای اطراف کشتی را در مینورد .

و ماهی تیلاپیا که ماهی رود نیل است و محلی این سرزمین که شام آخر ما را میسازد در کنار رودنیل...

خداحافظ طبیعت بینظیر و فرهنگ غنی آفریقا. ما رفتیم.تو بمان بمان تا ابد!


 
هیجان در آبهای سفید
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12 - Rafting

تا به حال تجربه رفتینگ در آبهای خروشان را داشته اید؟ من نداشتم تا قبل از جینجا و سفر به نیل سفید.راستش را بگویم من اصلا طبیعت گرد حرفه ای نیستم ورزشکار آنچنانی هم نیستم تجربه سفرهای من را که دیده اید بنابراین تا آن  روز به خصوص اصلا نمیدانستم رفتینگ یعنی چه و چقدر مناسب تواناییهای من است فقط به یاد داشتم که مرحوم عباس جعفری دررفتینگ آبهای خروشان  نپال بود که برای همیشه ناپدید شد.بنابراین به من حق بدهید که وقتی دانستم تور آپشنالی وجود دارد که قرار است رفتینگی باشد بر رپیدهای پرخروش رود نیل از ترس رو به غش رفتم وقتی اصرار محمد امین را برای شرکت دراین برنامه دیدم!!!!

سرچشمه رود نیل همانطور که گفته بودم اینجا در شهر جینجا است.بنابراین به خاطر حضور گردشگران بیشمار تفریحات آبی پرهیجانی در این شهر و اطراف رود وجود داردومنجمله اینها پرش از ارتفاعی بسیار ترسناک بر روی رود نیل یعنی همان بانگی جامپینگ معروف.حرفش را هم نزنید که من از فکر کردن به تجربه این کار هم دلهره میگیرم چه بسا انجام آن..نکته در اینجاست که در کل گروه بیست و چندنفره ما فقط یکنفر داوطلب این کار شد.مهسا دختر جوانی که تنها سفر میکرد و در این سفر چند روزه دوست من شد و بسیار از او آموختم و بسیار تجربه کسب کردم و بسیار تحسینش نمودم....مهسا پرید و دهان همه ما هاج و واج باز ماند بر اینهمه شجاعت...

 و اما رفتینگ یا همان قایقرانی روی آبهای رودهای خروشان تجربه دیگری بود که این بار من در آن شرکت کردم من و محمد امین به علاوه تعداد انگشت شماری از همسفران و البته آقای عقدایی همیشه در صحنه و پر شور و شر که راهنمای تور ما هم بود...

قیمت این تور نسبتا گران بود نفری 50 دلار و باید یک نصفه روز را به آن اختصاص میدادیم. بقیه همسفران ترجیح دادند این ساعات باقیمانده سفر را به گردش در خود شهر جینجا بگذرانند.صبح زود اتوبوسی رو باز دنبال ما آمد و به همراه چند توریست اروپایی راهیمان کرد به کنار مدخل ورودی سوار شدن بر قایقهای رفتینگ...

در طول مسیر میگفتیم و میخندیدیم.مسافران دیگر همه تجریه رفتینگ در آبهای آنتالیا را داشتند و بی تجربه های گروه من و محمد امین بودیم.بقیه خیال ما را راحت کردند که اصلا ترس ندارد بیشتر تفریح است و شوخی و داشتن لحظات خوش.!!!! (گرچه ته دل من چیز دیگری گواهی میداد)

کلاه های کاسکت را سرمان کردیم.جلیقه های نجات را هم پوشیدیم و نیم ساعت به دستورالعمل کار گوش سپریدیم.مرد سیاه پوستی شروع به آموزش کرد البته آموزشهای تئوری و بیشتر توضیح میداد که رفتینگ چیست و رپید و گرید به چه معناست بعد از ما امضا گرفتند که خونمان گردن خودمان است و اینجا جای شوخی برداشتن نیست...دور از جان شما مثل سگ داشتم پشیمان میشدم!

قایقهای رفتینگ معمولا ظرفیت 7 سرنشین را دارند.12نفر در دو قایق 6 نفره نشستیم به علاوه اینکه هر قایق یک راهنما هم به همراه دارد.هرکسی باید روی لبه های قایق بنشیند و پارو را طوری به دست بگیرد که از ریر سینه به بالا حرکت کند و گرنه محکم توی سر نفر پشت سری خواهد زد و البته که پاروها بسیار سنگیند.

از اینجا به بعد تمام وسایل و دوربینها را به جا گذاشتیم و بدون کفش راه افتادیم روی سنگلاخها. ابتدا قایق را روی پشت خود گرفته و راهی ناهموار را به پایین رفتیم تا بتوانیم قایق را به آب بیندازیم.عکسهایی که از این به بعد میبیند متعلق به دوربین من نیست بلکه عکسهایی از رفتینگ نیل در جینجا است که عینا شبیه تجربه خودمان است و از اینترنت گرفته ام تا شما را در لحظه به لحظه رفتینگ قرار دهم...

ده دقیقه اول مسیری هموار است که ما تنها پارو میزنیم.در این میان درسهای عملی را هم میگیریم و بعد همه کم کم دچار دلهره ای عظیم میشویم و تازه میفهمیم اصلا پروژه شوخی بردار نیست.راهنما توضیح میدهد که به آبشارهای تند و تیز و خروش رودها که قایق باید آنها را پشت سر بگذارد RApid میگویند و هر رپیدی در جهان طبق استاندارهای خاص درجه بندی شده است از درجه 1 تا 6 و اینجا ما در طول مسیری 2 ساعته باید 5 رپید را پشت سر بگذاریم که 3 تا گرید 5 دارند و 2 تا گرید 3 و تازه فهمیدیم که رپیدهای آنتالیا گریدهای 1 و 2 دارند!!!!

میتوانید قیافه من را الان مجسم کنید؟؟؟؟؟؟

اعترافی بس هولناک برایتان دارم...من به آب فوبیا دارم و مواقعی پیش آمده که در حین شنا ناگهان دچار دلهره شدید شده و کلا شنا از یادم میرود و اصلا هم معلومم نمیکند که چه زمانی یکهو من دچار دلهره و اضطراب میشویم اما حالا با شنیدن صدای رپید خروشان با گرید 5 دچار آنچنان ترس و وحشتی شدم که داشتم به گریه میفتادم و فقط دعا دعا میکردم که قایق چپه نشود  چون راهنما توضیح داد که احتمال دارد قایق چپه شود و اگر چپه شد ما باید چطور خودمان را از زیر قایق و فشار آبهای خروشان بالا بکشیم...!!! عجب غلطی کرده بودم ها....محمد امین البته شناگر بسیار ماهری است و من اصلا مثل او نیستم و فقط قورباغه بلدم و کمی کرال و حالا اگر اون زیر گیر بیفتم چطور باید با حجم آب مبارزه کنم و خودم را بالا بکشم!!

نتیجه این شد که تمام مدت به راهنما التماس میکردم هرکاری میکند بکند فقط مانع چپه شدن قایق شود!

راهنما یکی یکی دستورها را توضیح داد ما باید شش دانگ حواسمان را جمع میکردیم. با فرمانهای او پارو به جلو و به عقب میزدیم و در لحظه فریاد او باید داخل قایق مینشستیم و پارو ها را به درون میکشیدیم و دستانمان را روی سر میگذاشتیم....

وحشتناک بود آقا وحشتناک...صدای خروش آب دیوانه ام کرده بود و قایق بی امان دور میزد و به سمت آبشاری با ارتفاع چند متر پیش میرفت و قرار بود ما از روی رپید با سرعت به پایین برویم.فقط همین را بگویم که تمام مدت از خدا کمک خواستم قایق چپه نشود و البته که نشد و البته که هیجان فرود از رپید بی همتا بود و البته که آدرنالین خون دیگر از رگهای سرم بیرون میزد و البته که وقتی رپید را به پایین رسیدیم گویی اورست را فتح کرده بودیم و از شدت هیجان در قایق میرقصیدیم!!!

رپید دوم و سوم را هم با هیجان پشت سر گذاشتیم کم کم دستمان آمده بود که باید چه کنیم و وقتی سر میخوردیم روی آبهای برفی رود نیل به پایین و وقتی آبها با فشار و خروش به سرو کله ما میکوبید دیوانه هیجان زندگی میشدیم اما قایق همسفر هایمان مثل ما خوش شانس نبود و سر رپید سوم یا چهارم بود که چپه شد و ما دیدیم چطور هریک به سویی پرت شدند و زیر آبها فرو رفتند و قایقهای نجات که دنبال ما بودند چطور تن خسته و داغون آنها را مثل ماهی از آب گرفتند و البته که کسی چیزیش نشد جز یکی از خانمها که به علتی نامعلوم گونه اش آسیب دید و از ترس رو به اغما رفت به طوریکه بقیه راه را در قایق نجات طی کرد....

بله دوست عزیز!!! رفتینگ نیل اصلا شوخی بردار نبود بلکه عملی کاملا حرفه ای و ورزشی سنگین محسوب میشد که ما آماتورهای بی تجربه داشتیم آن را تجربه میکردیم....

و از 5 رپید بالاخره سرسلامت بیرون آمدیم و رپید ششم با گرید 6 را دور زدیم چون در حد آماتورها نبود و موفق شدیم کار را به انتها برسانیم در حالیکه از شوق میلرزیدیم و صدای فریادمان از شادی در موج موج آبهای نیل میپیچید و  از شدت هیجان و شادی نبرد با امواج خروشان در آخر خود را پرت کردیم در آبهای نیلگون نیل و یک دل سیر در قسمتهای آرام رودخانه شنا کردیم.سبک ترین شنای عمرم در تمیزترین و خوش بو ترین آبهای جهان، نیل اسطوره ای هزاره ها تاریخ و افسانه و راز!

اگر میخواهید از رفتینگ در آبهای نیل بیشتر بدانید به این سایت رجوع کنید!


 
سیاره میمونها!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/11 - جینجا

یک صبح زود بارانی که جاده ها تن پوشی از گل سرخ به تن کرده اند راهی Jinja میشویم.شهری در جنوب شرق اوگاندا و دومین شهر مهم ،بزرگ و تجاری این کشور که در ساحل دریاچه ویکتوریا آرام گرفته است.

جاده های اوگاندا سرسبز و دیدنی هستند و تجربه خوبی خواهد بود اگر فاصله بین شهری چند مقصد را با اتوبوس شبیه ما سفر کنید تا فرصت مناسبی پیدا کرده و از نزدیک زندگی روستایی مردم اوگاندا را لمس کنید.این کشور فقیر است بسیار فقیر اما غنی از زمینهای سبز کشاورزی .تقریبا در تمام این فواصل روستایی میتوانید چشم انداز مزارع سرسبز چای و قهوه را ببینید که محصول عمده صادرات این کشور را تشکیل میدهند.گویی به تازگی نفت هم در این کشور پیدا شده اما هنوز سرمایه مناسب برای استخراج آن پیدا نشده است.

بهترین تجربه این سفر چند ساعته زمینی برخورد با کودکان مهربان و شاد این کشور است که سر هر روستا و مزرعه و خیابانی با شما دست تکان میدهند و برایتان ابراز احساس میکنند.عکاسی از صحنه های  چنین بکر برای ما جالب توجه است فقط به خاطر داشته باشید که در این عکاسیها نباید به حریم خصوصی مردم تجاوز کرد.گاهی دوست ندارند در شاتر دوربین شما ثبت شوند باید به خواسته آنها احترام گذاشت و در اعتماد و اطمینان را نبست...

اگر تا قبل از این سفر کسی دررابطه با رود نیل از من سوال میکرد بدون شک پاسخم حول و حوش کشور مصر میچرخید و فراعنه و قصه موسی پیامبر...به ذهن من خطور نمیکرد که سرچشمه رود نیل جایی در شرق آفریقا و در کشور اوگاندا است و البته در اوگاندا جایی به نام جینجا...میتوان به جرات گفت که جینجا را همه گردشگران جهان اول به خاطر سرچشمه هایش میشناسند و بعد جاذبه های دیگر ...تا قبل از سال 1906 میلادی جینجا تنها یک دهکده ماهیگیری کوچک بود دور بسیار دور از تمدنهای شهری...عده ای از جهانگردان بریتانیایی به دنبال سرچشمه های رود نیل به سوی سرزمینهای دورتر اوگاندا در حرکت بودند که به این شهر ساحلی در کنار دریاچه ویکتوریا رسیدند.جایی که رود نیل ؛بلندترین رود جهان؛مسیر خود را از سرزمینهای آفریقایی به سوی مصر میگشود.جینجا پیدا شد جینجا رونق گرفت جینجا پاتوق جهانگردان شد...

به حومه شهر میرسیم جایی که قرار است 3 شب از آخرین شبهای اقامت آفریقاییمان را در لوج Nile Resort بگذرانیم.برای من این لوج (خانه محلی) یکی از فراموش نشدنی ترین مکانهای اقامتی میشود.جایی درست مقابل چشم انداز وسیع رود نیل، فضایی آرام که سه شب آخر سفر را برایم آسوده ترین شبها میسازد وقتی غروب به غروب با قورقور قورباغه ها به خواب میروم در حالیکه جیرجیرکها برایم لالایی میگویند و طلوع به طلوع با صدای سیرسیرها از خواب بلند میشوم در حالیکه گنجشگها مرا به ضیافت روزانه خود دعوت میکنند.

وارد اطاقهای ساده و صمیمی لوج میشویم.اطاقهایی سازگار با طبیعت که تا حد امکان گردشگر را در فضای محیط ماوا دهد.اطاقهایی که بوی چوب میدهند و علف سوخته و تا حد امکان ساده و صمیمی البته به شرطیکه مشکلی برای همزیستی با جانوران ساکن در اطاق نداشته باشید...

جینجا و البته لوج ما پر است از انواع موجوات خزنده و حشرات.مارمولک تقریبا از در و دیوار و سقف اطاق بالا میرود.چاره ای نیست جز زندگی مسالمت آمیز.پس طی گفتگویی چند دقیقه ای و خواهش و التماس از موجودات که در این چند شب کاری به کار ما نداشته باشند دورتادور تخت را با پشه بند چفت و بست میدهیم و در حالیکه تمام تن را با پمادهای ضد حشره آغشته کرده و داخل گوش را با پنبه میپوشانیم تا احیانا هزارپاهای کف چوبی اطاق سراز آنها در نیاورند به خوابی بعداز ظهری فرو میرویم تا خستگی چند ساعت سفر را از تن درآوریم...

و فکر میکنید چه کسی ما را بعد از 2 ساعت استراحت از خواب بیدار میکند؟ صدایی شبیه کوبیده شدن دست بر شیشه ها ما را میپراند و با چنین صحنه شگفتی روبرو میشویم که میمونهای بازیگوش رود نیل از سر کنجکاوی و فضولی دارند داخل اطاق را دید میزنند و این حیوانات باهوش برای اینکه بهتر بتوانند داخل اطاق را ببیند حتی دستهایشان را حایل نور خورشید کرده تا سایه درست کنند و فضولی را به نحو احسنت تکمیل سازند...

در را که باز میکنیم میبنیم در محاصره میمونهاییم.گویی اینجا سیاره میمونها است. از در و دیوار تمام اطاقها و ایوانها و چمن مشرف به نیل میمون بالا میرود.روی درختها تاب میخورند و جیغ میکشند و اصلا هم ترسی از ما ندارند.کافیست کمی لای در یا پنجره اطاقتان باز بماند تا سر از رختخواب در آورند و حتی سرکی به یخچال اطاقتان هم بکشند...

وقتی با بسته ای بیسکویت بیرون میروم حیوانها بو کشیده و جریان را میفهمند انگار شرطی شده باشند به صدای بازکردن کیسه بیسکویت چون به چشم بر هم زدنی دورم را میگیرند و منتظر که از دستم دانه دانه بیسکویت بگیرند و انقدر هم مودب و آرام دستهایشان را بالا میاورند و به آرامی با انگشت از میان انگشتانم خوراکی را میگیرند که هیچ آسیبی به من نمیرسانند...لمس دستهای کوچک آنها و سرانگشتان بامزه شان جزو خاطره های فراموش نشدنی این سفرم میشود...

 و کودکانشان که هنوز شاید دندان درنیاورده اند آویزان سینه های مادرها دارند شیر مینوشند و زیر چشمی ما را میپایند...

غروب شده اند و میمون پیر گویی در حال مراقبه روبه سوی نیل تاریخی در سکوت به خود فرورفته است


 
جادوی سبز اوگاندا
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/10 - انتپه

اینجا نیمکره شمالی است 23 کیلومتر که به سمت جنوب برویم وارد نیمکره جنوبی میشویم.و انتپه جایی در حوالی خط استوا است جاییکه زمین دو نیم میشود و ما در کنار دریاچه ویکتوریا روی این خط قرار داریم.انتپه قبل از کامپالا پایتخت اوگاندا بود.شهری بسیار سبز و استوایی در کنار دریاچه ویکتوریا با جزایر کوچک و بزرگ و البته مردمی بینهایت آرام.مردمی که ساعتها کنارشان راه بروی کلمه ای حرف از دهانشان نخواهی شنید.انتپه شهر کوچکی است که کل آن را میتوان با یک ساعت رانندگی زیر پا گذاشت اما به خاطر طبیعت سبز و غروب فریبا و باغهای استوایی یکی از گردش پذیرترین شهرهای اوگاندا است.

یکی از جاذبه های این شهر باغ گیاهشناسی مشهور آن است.باغی که سال 1898 توسط یک انگلیسی ثروتمند تاسیس شد و تا امروز همیشه به بهترین شکل نگهداری میشود نه مثل باغ گیاهشناسی تهران که پس از چند سال خون دل خوردن اتوبان همت از کنارش عبور میکند.نه اینجا در همه این صد و اندی سال هموازه نگهداری از این باغ و گیاهان استوایی آن که از کشورهای مختلف آفریقا گردآوری شده در دستور کار مسئولان قرار گرفته است.

وارد باغ که میشوید صداهای حیات وحش احاطه تان میکند.بالای سرتان طوطیهای هزاررنگ اوج میگیرند و جیغ میکشند.میناهای سیاه با نوکهای زرد روی چمنهای سبز راه میروند و دانه بر میچینند.زیر سایه های درختان طاووسهای رنگارنگ لم داده اند و توکاهای خوش نقش در کنار شما قدم میزنند. اینجا خود حیات وحش اوگاندا است.

راهنمای محلی با ما راه میفتد و دونه دونه به معرفی درختان و گلها و میوه ها میپردازد. میوه هایی که خاصیت جادویی دارویی دارند و درختانی که در صنایع مختلف از آنها استفاده میشود.مثل این درخت سربه فلک کشیده که گیجتان میکند وقتی نگاه به بالاترین نقطه آن میدوزید.این درخت کائوچو است.همان درختی که تا قبل از پیدایش پلاستیک نقش مهمی در ساخت عایقهای شکل پذیر داشت.

پوست آن را که خراش میدهیم شیره سفید رنگ کائوچو بیرون میزند. ماده بسیار ارزشمند و گران قیمتی که این روزها یکی از صادرات مهم کشور اوگاندا محسوب میشود.

زیر یکی از درختان توجهم به میوه ای جلب میشود که ماده ای مانند پشم از آن بیرون زده است.راهنما میوه را برایم میگشاید و الیاف کتان را نشانم میدهد. تاکنون فکر میکردم کتان پشم نوعی حیوان است!!!!!! بعضی از همراهان دانه های گیاهان را جمع میکنند تا با خود به ایران بیاورند.میدانید که این کار صحیحی نیست.با ورود هر دانه گیاهی به یک کشور ممکن است بذری خطرناک یا آفتی خانمان سوز به خاک آن کشور وارد شود.مثل آفتی که از آمریکا به مزارع برنج ایران منتقل شده و آسیب جدی به آنها وارد کرده است.پس لطفا بی خیال جمع آوری دانه ها و گیاهان شوید و صرفا از آنها لذت ببرید.

شما فکر میکنید اگر این میوه سفت که از توپ بسکتبال سنگین تر است روی سرتان بیفتد چه میشود؟دروغ چرا با یک قدم فاصله نزدیک بود روی سرمان بیفتد! راهنما میخندد و آن را سبک سنگین میکتد و ما که رنگمان پریده با چشمهای از حدقه درآمده به این توپ میوه ای مینگریم و  گوش میدهیم به شوخیهای راهنما که گویی سرش براثر ضربات این میوه دیگر ضد ضربه شده است.

این میوه "ایندیکا" نامیده میشود و میوه خاص استوایی است.وقتی داخل آن را باز کنیم از ژله آن که شبیه مایع چسبنده سفید رنگ است برای شستشوی سر مثل شامپو استفاده میشود!

به کنار دریاچه ویکتوریا میرسیم.دریاچه ای که میراث طبیعی این سرزمین است و بین سه کشور اوگاندا،تانزانیا و کنیا تقسیم شده است.یک چهارم این دریاچه وسیع که سرچشمه های رود نیل را در خود جای داده در کشور اوگاندا واقع شده و با مجمع الجزایر کوچک و بزرگ میان خود موقعیت ماهیگیری خوبی را برای این کشور فراهم ساخته است.

 

"ترومپت آسمان آبی رونده"...عجب لطافتی دارد نام این گل و عجب نازی میفروشد زیبایی آن و البته کمی بعد میفهمیم آفتی است که بلای جان درختان استوایی میشود. زیبارویی که میپیچد و از تنه درخت بالا میرود و در تنگنای آغوش مست کننده خود، درخت را خفه میکند. زیبایی ویرانگر!!!

اولین قسمت فیلم تارزان در دهه 60  درست لابلای همین درختها و همین لوکیشنی که الان مقابل ما قرار گرفته استساخته شد.سعی میکنیم یکی از این شاخه های آویزان را گرفته با صدای جیغ و فریاد "عقاب ماهیگیر آفریقا" یکی شده و خود را از یک سو یه سویی دیگر بیندازیم.نتیجه اما خوشایند نیست:

کف جنگل پهن میشویم!

یادتان میاید در تانزانیا هم به سازه های بزرگ و عجیب این چنینی برخورد کرده بودیم؟ بله درست حدس زدید اینها خانه های موریانه ها است.خانه هایی از جنس خاک رس سرخ رنگ که چون کاخی بزرگ در ابعادی عجیب حتی بزرگتر از قد و هیکل انسانی بالغ لابلای درختان استوایی ساخته شده اند.

راهنما به یکی از خانه ها لگدی میزند و خانه فرو میریزدوجیغ و فریاد ما بلند میشود که چرا خانه ای چنین زیبا را که احیانا سالها طول کشیده ساخته شده اینچنین نابود میکند.راهنما میگوید تنها در عرض چند ساعت خانه دوباره توسط موریانه های سرباز ترمیم میشود.داخل خانه اما حکایتی باورنکردنی از معماری منظم و ساختار یافته است. اینجا مرا یاد ارگ بم میندازد.همه چیز حساب شده و مهیا است . اطاقهای نگهداری از نوزادان ،انبارهای غله،خوابگاه سربازها و البته ارگ شاهی ملکه...

راهنما یکی از موریانه های سرباز کله قرمز را به ما نشان میدهد که چگونه با دندانهای خود لبه پیراهن راهنما را میدوزد.راهنما میگوید وقتی زخمی روی بدن کسی باز میشود یکی از این موریانه ها نقش بخیه زدن را ایفا میکنند.البته اینها هم چون زنبورها پس از بخیه زدن پوست بدن فرد از دنیا میروند.

 خانه هایی که روی آنها خزه سبز رنگ بسته شده نشان از متروکه بودن دارد. به دلایلی که فقط خود موریانه ها میدانند پس از هر چند سالی جمعیت یک خانه به یک خانه نوساز دیگر مهاجرت میکنند و خانه قدیمی را به حال خود رها میسازند.خانه به مرور زمان کلنگی شده و دورتادور آن را خزه های سبز میپوشانند.

بیشتر فضای باغ با سایه چتر این برگها پوشیده شده.برگهایی از درخت Umbrella  که بومی این مناطقند و در کشورهای استوایی فراوان یافت میشوند.

 لابلای درختها تارهای بهم پیچیده عنکبوتهای آفریقایی دیده میشود.تارهایی که انقدر ظریف بهم بافته شده انگار یه بانوی هنرمند عنکبوتی نشسته بر صندلی گهواره ای دارد با میلهای بافتنی آنها را به هم میبافد و در همان حال هم زیر لب زمزمه میکند. یک مادربزرگ عنکبوتی!!

داخل هر تور بافته شده یک ماده سرخ رنگ با 5 نر مشکی زندگی میکند.ماده ها بزرگتر و قوی ترند و اگر عصبانی بشوند وای به حال آن 5 شوهر بخت برگشته... راهنما با یک گلوله طعمه الکی یکی از عنکبوتها را فریب میدهد تا به سمت ما بیاید.آقای عنکبوت وقتی میفهمد سرکار رفته  شاکی شده طعمه الکی را به بیرون پرت کرده میکند. این عنکبوتها نه سمی هستند و نه گاز میگیرند.راهنما پیشنهاد میدهد یکی از آنها را توی دست بگیرم. اما راستش هرکاری میکنم نمیتوانم تحمل کنم پس بی خیالش میشم. 

از باغ گیاهشناسی که بیرون میاییم به چشم بر هم زدنی بارانی میگیرد خاص مناطق استوایی.جوی آب روان میگردد.درختها انگار شسشتو میابند.خاک سرخ رنگ انتپه تبدیل به گل چسبناکی میشود که پاهای ما را در تله میندازد .ما راهی دیدار از پارک خزندگان شهریم و تنها خدا میداند که در این گیرو دار بارانی چنین سیل آسا خزندگان را چه به دیدار!

داخل پارک خزندگان قفسه های شیشه ای با سقفهای باز قرار دارد که آب باران از سوراخهای سقف سرازیر شده به سمت مارهای داخل قفسها.طفلکیها خیس و خیلیس زیر برگها مخفی شده اند و ما بدتر ازآنها درحالیکه آب از سرو رویمان میچکد در تلاشیم تا لابلای برگها آنها را تماشا کنیم.احتمالا پیش خود میگویند اینها دیگر چه دیوانه هایی هستند !!!

از یک قفس به قفسی دیگر موش آب کشیده میشویم.گل و لای لیزمان میدهد و با سر به میان جوب آب سرخ رنگ دراز به دراز میگردیم.اما مگر بی خیال میشویم. نخیر تا دانه دانه خزندگان را رصد نکنیم دست از سر پارک خزندگان انتپه برنخواهیم داشت.راستش را بگویم حیوانات هم کلافه حضور ما شده اند.

زیر آن تخته سنگ را اگر خوب نگاه کنید چشمتان به یک جوجه خیس و ضعیف و نحیف میخورد که قرار است طعمه این آقا شود.این قسمت پارک تراژدی ناراحت کننده ای است. داخل تمام قفسها چشممان به جوجه های بسیار ضعیفی میخورد که از سرما و خیسی باران میلرزند و منتظرند که طعمه خزندگان شوند.ناراحت کننده است...

و سرآخر من و این آقای آفتاب پرست شیطان که از سرو کول ما بال میرود!!!


 
مروارید آفریقا،اوگاندا
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/9 - ادامه سفرنامه شرق آفریقا

 انتهای سفر کشوری است که به مروارید آفریقا شهره است.میگویند سرچشمه رود نیل در آن جاری است.آسمانش هر طلوع و هر غروب خونین میشود و درست روی خط استوا ایستاده .کشور مردمانی با 39زبان مختلف قبیله ای که برای درک یکدیگر به زبان بیگانه انگلیسی ارتباط برقرار میکنند.کشوری سبز با جنگلهلی استوایی بر کناره دریاچه ویکتوریا و کوه هایی که قرنها ماوای شانپانزاه های در معرض انقراضند.اینجا را اوگاندا مینامند کشور دیکتاتوری "ایدی امین"...

 از کنیا پس از 3 شب اقامت در نایروبی با خط هواپیمایی کنیا ایرویز به سوی اوگاندا پرواز کردیم. طبق معمول هر 3 کشور آفریقایی برای ورود باید در فرودگاه فرمهای عریض و طویل گرفتن ویزا را پر میکردیم.اما اینجا گرفتاری ما این بود که تا محل اقامتی خود و معرفی برای اقامت نداشتید اجازه ورود داده نمیشد.آژانس اسپلیت راهنمایی کرد که نام آژانس محلی اینجا را به عنوان معرف ذکر کنیم بالاخره از 7 خان رستم رد شدیم و وارد خاک اوگاندا گشتیم.اقامت 5 روزه ما شامل دیدار از شهرهای کامپالا،انتبه و جینجا است.

کامپالا پایتخت کشور اوگاندا است با 1600000 نفر جمعیت که بر روی 7 تپه ساخته شده .شهری نسبتا پیشرفته اما بسیار پایین تر از نایروبی و حتی شهرهای کشور تانزانیا.در کوچه پس کوچه های کشور اوگاندا فقر به طرز دلخراشی قابل مشاهده است.اما برخلاف کشور کنیا ضریب امنیتی اینجا بسیار بالاست. مردمانی خونگرم و مهمان نواز شما رابه گرمی پذیرا هستند و همه جا با صورتهای شاد و لبهای خندان مردمان روبرو میشوید.نه مثل مردم کنیا که انگار ارث پدرشان را از شما طلبکارند.فقط به یاد داشته باشید که اوگاندا کشور فقیر با امکانات ابتدایی است هتل 5 ستاره آن حتی به اندازه یک هتل 3 ستاره ایران قابل قبول نیست. متاسفانه فقر و عدم آموزش مناسب این مردم نازنین را از بسیاری وجوه دنیای مدرن دور کرده است.

به محض ورود سبزی و طراوت شهر انتبه که محل سکونت ما و در فاصله دو ساعتی شهر کامپالا است توجه ما را جلب میکند.هتل امپریال 4 ستاره کنار دریاچه زیبای ویکتوریا قرار گرفته است.

از در که بیرون میاییم تصویر شامپانزه های معروف اوگاندا همه جا دیده میشود این حیوانات در معرض خطر انقراض سمبل طبیعی این کشورند.متاسفانه برای دیدن آنها باید کوه پیماییهای سختی انجام داد که برای گردشگر عادی شاید به راحتی امکان نداشته باشد.علاوه بر اینکه هزینه تورهای دیدن شامپانزه ها نیز بسیار بالاست و شانس دیدن اینها نیز یک animal gaming دیگر است...

اولین گشت شهری ما دیدن شهر کامپالا و مقابر سلاطین آن است.اینجا را Bujjabukala مینامند.مکانی تقریبا صدو اندی ساله که قصرهای 4 پادشاه آخر کشور و مقابر آنها در آن قرار گرفته است.قرار است در گشتی دو ساعته از این قصرها و مقابر دیدن کنیم. برای ورود باید آقایان کلاه از سر برداشته و خانمهایی که دامن یا شلوارک کوتاه به پا دارند دامنهای بلندی به پا کنند .این احترامی است که به روح شاه متوفی میگذارند. اوگانداییها اعتقاد دارند شاه فره ای خدایی دارد و هیچ گاه نمیمیرد بلکه تنها ناپدید میشود!!!

آنچه که میبینیم یک قصر است! تعجب زده میشویم وقتی میفهمیم این همان مکان زندگی پادشاههان اوگاندا است.مقایسه بی ربطی است اگر بگویم با کاخهای شاهان باستانی ایران مقایسه اش کنید.این کلبه های چوبی که سقف آنها با پوشالهای درختان پوشیده شده روزگاری محل زندگی پادشاهان قدرتمند کشور بوده که بعد از مرگ آنها نیز به مقبره آنها و خاندانشان تبدیل میشود....

اوگاندا تاریخ پادشاهی 800 ساله ای دارد با 36 پادشاه از سلسله "بوگاندا".وقتی صحبت از اوگاندا میکنین تا قبل از قرن 19 تنها اتحاد چندین قبایل  مطرح است و نه ملتی واحد. این چندین قبایل در کنار همدیگر اوگاندای امروز را تشکیل میادند.برخلاف تانزانیا و کنیا به خاطر دوری این کشور از دست استعمارگران پای آنها تا قرن 19 به این کشور باز نشده بود. آن زمان چند جستجوگر که به دنبال سرچشمه رود نیل از قاهره راه افتاده بودند به قلب آفریقا،سرانجام به ویکتوریا رسیدند و اوگاندای امروز را کشف کردند.

4 سه کاباکای آخر(کاباکا یعنی شاه و سه کاباکا یعنی شاه فقید)

تا سال 1894 این کشور جایی دور افتاده و ناشناخته برای اروپاییان بود.وقتی کاشفان سرچشمه رود نیل بعد از 5000 کیلومتر جستجو به اینجا رسیدند به دنبال آنها میسیونرهای اروپایی هم پایشان به این سرزمین باز شد.خواندن  نوشتن و سپس آیین مسیحیت با آمدن آنها به این سرزمین وارد گشت.

سال 1894 است و پادشاهی اولین این 4 نفر. کم کم بریتانیا اروپاییان دیگر را بیرون میراند و اوگاندا را تحت الحمایه خود کرده پادشاهی این شاه را در جهان به رسمیت معرفی میکند و اینگونه کشور اوگاندای امروزی در جهان شکل میگیرد.پادشاه وقتی نفوذ بریتانیارا  زیاد میبیند شروع به بیرون راندن آنها میکند اما شکست خورده به سیشل تبعید شده و پسر یک سال و نیمه او جانشین پدر میگردد. انگلیسیها او را در 17 سالگی به کالجی در آکسفورد میبرند تا هرچه بیشتر به انگلیس پابندش کنند.پسر بعد از تحصیل به کشور باز میگردد و رسما تاج و تخت را در دست گرفته و دومین شاه از 4 شاه آخر میشود.بعدها در جوانی براثر دیابت فوت کرده و سومین فرد شاه اوگاندا میگردد.

خلاصه اش کنم بالاخره در زمان شاهی آخرین پادشاه و نخست وزیری "اوبوته" مجلس پادشاهی را منحل و شاه را به ریاست جمهوری میرساند البته با رای مردم.

حالا شما فکر کنید دم در ورودی این قصرها آخرین گارد شاهی که هنوز زنده و سرپا است شما را زیر چشمی نگاه کرده و اجازه عبور میدهد.دیدن این پیرمرد سالخورده که تمام این سالها وفادارانه به سلسله شاهی اوگاندا خدمت میکند قابل تامل است و چه زیباست احترامی که به او قائلند.

جلوتر که میرویم پشت همه آن کلبه های چوبی مقبره خاندان سلطنتی قرار گرفته است.مقبره های مسلمانان و مسیحیانی که زمانی شاهزاده ها  و وابستگان پادشاه بوده اند.

جالب است که روی یکی از مقابر گل تازه ای دیده میشود.انگار بعد از سالها هنوز دستی روی این قبر به یاد گذشته گلی میگذارد.کسی میاید کسی میرود مرده فراموش نمیشود...جالب است که با وجود فروپاشی سلسله شاهی کسی به قبور تعرض نمیکند

و از آن جالب تر این است که بازماندگان خاندان پادشاهی در کلبه های نوسازی اطراف این محل سلطنتی به زندگی ادامه میدهند.اینها همین زنان و کودکان فقیر و ساده پوش نسل همان شاهزادگانی هستند که از آخرین پادشاه اوگاندا به جا مانده اند. و دارند اینگونه در سادگی به زندگی ادامه میدهند و البته که کسی با آنها کاری ندارد.

از درون یکی از کلبه ها صدای سازهای کوبه ای به گوش میرسد.امروز یکشنبه است و راهنمای محلی برایمان میگوید که آنها خانواده ای هستند که دارند یکشنبه خود را به شادی سپری میکنند.

داخل کلبه سیاهان زیادی جمع شده اند.یکی از طوایف شاهزادگان که ما را با خوشرویی به درون دعوت میکنند.برایمان ساز میزنند بر طبل میکویند فریاد میکشند و میرقصند.دست ما را میگیرند به میان خود میبرند تا ما را هم در پایکوبی خود شرکت دهند و انقدر ساده و صمیمی و بی ریا هستند که همه مسافران کفش درآمده پابرهنه بر حصیر ساده خانه آنها گذاشته دست در دست سیاه و زحمت کشان آنها نهاده با آنها میچدخند و میرقصند...

چقدر مردمان آفریقایی در اوج فقر و سادگی آرامند و خوشحال و چه تفاوت عظیمی دارند با ملت نفت و گاز که با اینهمه ثروت پنجمین مردمان غمگین جهانند!!!

 کودک سیاه،کودک زیبای اوگاندایی

در یکی از کلبه ها سرگرم فروش بومهای نقاشی خود هستند.این بومها صنایع دستی 600 ساله اوگاندا است.بومهایی قهوه ای که از پوست کوبیده درخت کتان تهیه شده و با رنگهای تند نقوش سنتی و آداب فرهنگی آیینی اوگاندا بر آنها نقش بسته شده است.

بومها قیمت زیادی ندارند از 20000 تومان به بالا.نمیدانم چرا برای خریدن از چنین مردم فقیری باید چانه زد!؟ آنها که درامدشان از همین صنایع دستی است و چه کسی بیشتر از ما گردشگران میتواند حامی آنها و مشوق آنها باشد!...

راه میفتیم به سمت ادامه مسیر و گشت و گزار در کوچه های شهر کامپالا. شهری که بزرگترین و پرجمعیت ترین شهر اوگاندا و البته مدرن ترین آنها است که برای ما شهری درجه چندمی محسوب میشود.اما اینجا میشود امنیت را بیشتر حس کرد. میشود با خیال راحت سر و دست را از ماشین بیرون برد و با مردم خوش و بش نمود. نگاهی مشکوک و عصیانگر گردشگر ثروتمند را تهدید نمیکند و دستی به قصد جیب بری به سوی گردشگر متعرض نمیشود... اینجا حال خوبی دارد..

از دور مناره مسجد جامع شهر و دومین مسجد بزرگ قاره آفریقا دیده میشود.

حالا زمان آن رسیده از "ایدی امین " برایتان بگویم.سال 1971 او که فرمانده ارتش "اوبوته" بود یک کودتای نظامی راه انداخت اوبوته را سرنگون و خود را حاکم تام الاختیار اوگاندا نامید تا سرانجام در سال 1978 توسط نیروهای تانزانیا سرنگون شد.در این سالها او یکی از خونبارتین دیکتاتوریهای قرن را به نمایش گذاشت.حکومتی با مرگ هزاران فرد مخالف . اولین کسیکه در جهان حکومت او را به رسمیت شناخت هم دیکتاتور دیگر قاره یعنی قزافی بود که در تمام این سالها رابطه خوبی را با ایدی امین حفظ کرد... ایدی امین پس از شکست به عربستان گریخت و تا آخر عمر در جده زندگی کرد.در سالهای حکومت همواره خود را با القاب مسخره ای چون :"عالیجناب، رئیس‌جمهور ابدی، فیلد مارشال حاجی دکتر، «خداوندگار همه جانداران روی زمین و ماهیان دریاها و فاتح قلمرو امپراتوری بریتانیا در آفریقا و خاصتاً در اوگاندا» را مینامید.حالا اما نام او در سرتاسر اوگاندا تنها با نفرت و کینه ادا میشود...

و اما مسجد جامع شهر که ساخت آن در زمان ایدی امین آغاز شده بود با شکست او متوقف گشت تا سرانجام در سال 2010 بودجه ادامه ساخت آن از جیب مبارک! قزافی تامین گشت به همین دلیل امروز مردم شهر دوست ندارند از قزافی به نام دیکتاتور یاد شود(حواستان باشد وگرنه رو ترش میکنند)

شکم گرسنه سیاست و سیاست بازی سرش نمیشود.وقت نهار رسیده و ما راهی یکی از مراکز خرید شهر میشویم تا از فودکورت مجموعه استفاده کنیم.آنجا متوجه میشویم که یک رستوران ایرانی هم وجود دارد.کیلومترها دور از وطن جایی در قلب آفریقا و البته کشوری چنین مهجور و ناشناخته دیدن یک مرد ایرانی که سالهاست اینجا رستوران ایرانی راه انداخته و زندگی میکند تعجب ما را بر مینگیزد...

بعد از روزها خوردن غذاهای نه خیلی خوش آیند خوردن پرسی زرشک پلو با مرغ وطنی با ماست چکیده انگار مائده ای است از آسمان... بد نیست بگویم واحد پولی اوگاندا نیز شیلینگ نامیده میشود اما با شیلینگ تانزانیا و کنیا متفاوت است و حدودا هر دلار 1760 شیلینگ اوگاندایی است.این کشور نسبت به کنیا و تانزانیا ارزان تر بوده و قیمت غذایی چنین حدود نفری 10000 تومان آب میخورد.

دیگر غروب نزدیک شده که ما به شهر انتپه در فاصله دو ساعته شهر کامپالا میرسیم. قرار است شب با بقیه مسافران سوار قایقی تفریحی شده و به تماشای غروب شهر بنشینیم.

اوگاندا کشوری استوایی است و شهر انتپه کنار دریاچه ویکتوریا درست در میانه خط استوا قرار گرفته است.ویژگی ایجاد شده برابری طول روز و شب در تمام ایام سال است.6 صبح خورشید طلوع و 6 عصر غروب میکند.همیشه و همه وقت...

اما غروب دل انگیز این شهر آشفته مان میکند وقتی کم کم تمام آسمان دورو بر ما سرخ و خونی میگردد.هرجای دنیا که غروب را تماشا کرده ام همیشه درست همان نقطه ای که خورشید وجود دارد آسمان قرمز میشود اما در انتپه قضیه فرق میکند. نمیفهمم چرا به وسعت 360 درجه دورتادور من و تمام آب نیلگون ویکتوریا کم کم رنگ عوض کرده و از آبی به نارنجی و سرخ متمایل میگردند.انگار خورشید ناگهان در آسمان تکثیر میشود.انقدر تکثیر که به وسعت تمام آسمان دوروبر ما نور میپاشد و آسمان را میگدازد...

این غروب شگفت انگیز ویژگی منحصر به فرد کشور اوگاندا و یکی از مهمترین جاذبه های دیدنی این کشور محسوب میشود.غروبی که شاید تجربه آن را دیگر در کمتر نقطه ای از جهان اینگونه زیبا و فریبا بشود دید.

اوگاندا زیبایی زیاد دارد همراه من بمانید تا بعد...


 
پارک حفاظت شده ناکورو
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/8 - Nakuru National Park

حدود 3 ساعت رانندگی لازم است تا از نایروبی به ناکورو برسیم.راننده ون ما سیاه پوست خوش اخلاقی بود که در تمام طول مسیر برایمان از فرهنگ و طبیعت کنیا حرف میزد.جاده ای که طی میکردیم جاده م مهم ترازنزیتی بین مومباسا تا اوگاندا است. به همین دلیل کامیونهای باری زیادی در طول جاده دیده میشد.رانندگی کنیاییها به رانندگی ما ایرانیها پهلو میزند!!! این را راننده برایم میگفت وقتی زیر لبی غرمیزد تا ویراژ داده و راننده های بددهن را رد کند. میگفت در اصطلاح مردم نایروبی به این راننده های بی قانون میگویند :ماتاتو....گفتیم حتما یک فحش آبدار کنیایی است اما توضیح داد که ماتاتو یعنی 30 سنت پول....و این اصطلاح از سال 1996 باب شد وقتی که راننده های جدیدی وارد خطوط حمل و نقل نایروبی شدند تا با گرفتن 30 سنت مردم را از خارج شهر به مرکز و بالاعکس ببرند.انقدر رانندگی این 30 سنتیها افتضاح بود که از آن به بعد به همه راننده های بی قانون میگن:هی ....MATATU

 

بهش میگیم برامون موزیک آفریقایی بذاره اون هم یک سی دی شاد و شنگول ریتم دمبولی میذاره توی ضبط....بعد یه مدت که سرسام میگیریم ازش میپرسیم میشه آهنگ آرومتری بذاری...نمیفهمه ما چی میگیم ...میگیم یه آهنگ غمگین بذار....با تعجب نگاه میکنه میگه:غمگین ما از این آهنگا نداریم اصلا واسه چی باید آهنگ غمگین کسی گوش کنه.....وقتی براشتوضیح میدیم بیش از نیمی آهنگهای ما آه و اشک و ناله است از تعجب شاخ در میاره.....این خصلت آفریقاییهاست اصولا با ریتم اروم و درد و غصه خیلی حال نمیکنند حتی در مراسمهای عزا هم ریتم کوبه ای آهنگهایشون عجیب و باور نکردنی است. لباسهای تن آنها همیشه پر از رنگهای شاد و زنده است و البته روحیه خود آنها که با وجود فقر و نداری خیلی بهتر از روحیه ملت نفت است!

راننده کنار جاده می ایستد و دعوتمان میکند به دیدن عظمت نفس گیر دره Rift Valley با 6000 کیلومتر که از سوریه در شمال آفریقا آغاز و به مرکز موزامبیک در جنوب شرق آفریقا میرسد.کشورهای زیادی را در بر و دریاچه های گسترده ای را شامل میشود و این نقطه در کنیا عمیق ترین قسمت این دره پهناور است با عمقی حدود 2040 متر....عجب منظره ای دارد تا دوردستهای افق ادامه پیدا کرده و جنگل ئ دریاچه تا جاییکه چشم یاریمان کند دیده میشود...

 مسیر را به سمت ناکورو ادامه میدهیم.در کنار جاده فنسهایی وجود دارد که حیوانات ناکورو را به مزراع و جاده ها نکشاند.

گرچه بعضی قسمتها یا توسط مردم یا توسط حیوانات پاره شده و درست بر جاده کنار عبور سریع السیر "ماتاتو" ها و تریلیهای 18 چرخ گاه گوزنی وحشی لمیده زیر سایه درختان و گاه گوره خرانی سرگرم چریدن لای علفها دیده میشوند.یکی از نکته های جالب این جاده های آفریقایی تمیزی آنهاست.کمتر زباله ای حاشیه جاده ها را کثیف کرده و خبری از پلاستیکهای بیشمار جاده های ایران نیست. حداقل دل نگران این نیستند که تکه مقوایی گلوی یک گوره خر را خفه کند!!!

البته فقر کار خود را میکند و بعضی مردم از زور گرسنگی حیوانات چهارپایی چون گوره خر و مارال و گوزن وحشی را غیرقانونی شکار کرده و میخورند.به خاطر همین دولت صدها شکاربان را مسئول نگاهبانی این جاده های خارج از مناطق حفاظت شده کرده است...و البته بعضی از این حیوانات بازیگوش مثل بوبونها پدر این مزرعه دارهای بینوا را درآورده اند از بس قایمکی سر از مزارع ذرت و ....درآورده و آنها را زیر و رو میسازند!!!

 

 وقتی وارد پارک ناکورو میشویم انگار کسی جز ما آنجا نیست.حیوانات دور و بر ما وول میخورند.ماشینها فقط باید از جاده  اسفالته عبور کنند.برخلاف تانزانیا اینجا ماشینهای سواری هم حق عبور دارند یعنی میتوانید با اتومبیل شخصی وارد پارک شوید فقط باید یادتان باشد که قوانین عبور و مرور پارک را رعایت کنید مهمترین این قوانین "حق تقدم حیوانات" است.همیشه در هر جای پارک حق عبور آنها مقدم بر حق عبور ما است. اگر گله ای حیوان وحشی تصمیم بگیرند که وسط جاده را قرق کنند شما چاره ای ندارید جز اینکه صبر پیشه کنید یا دور زده از راه دیگری بگذرید!!!

شیرهای ناکورا معروفند در جهان.نه از این جهت که قیافه متفاوتی دارند بلکه از این جهت که روی درختها میخوابند همان تصاویر مستندی که گاهی در فیلمها میبینی. فقط مال این منطقه است.لای یکی از بیشه ها نزدیک ون یکهو سروکله یک شیر ماده پیدا میشود نزدیک _نزدیک انقدر که بوی عرق تن آن به مشام میرسد. شیر ماده افتان و خیزان راه میرود.راهنما میگوید حال خوشی ندارد و بیمار است.شاید زخم خورده گرسنه و خونین!!!

شیر از کنار ما به آرامی میگذرد و ما پشت سر او آرام و بیصدا حرکت میکنیم.شیر به کنار برکه آبی میرسد.ما هم خود را نزدیک برکه میکنیم.شیر زخمی از زیادی عفونت بدن تب کرده و تشنه است.چند دقیقه ای آب مبنوشد. بوی تعفنی بسیار شدید ما را متوجه جنازه گندیده یک بوفالو میکند.پرنده هایی که روی بدن بوفالو سرگرم خوردن کرمها و حشراتند با دیدن سلطان همه با هم خبردار می ایستند راست میگویم تا حالا همچنین ابهتی ندیده بودم.ابهت شیری پیر و زخمی اما مغرور و سرفراز...

شیر بسیار گرسنه است.نگاه خسته و بدن نحیفش این را میگوید.وقتی آب خوردنش تمام میشود به سختی برمیگردد تا از کنار جنازه متعفن و بادکرده بوفالو عبور کند. پرنده ها سکوت کرده و به احترام سلطان پیر ایستاده اند.شیر با وجود گرسنگی نزدیک جسد هم نمیشود.او مغرورتر از این است که دهان به گندیدگی یک جنازه ببرد! او گوشت تازه میخواهد حتی اگر ناتوانی اجازه شکار به او ندهد مرگ با افتخار به از زندگی سگی است!!!!!!

 

وقتی به کنار ون میرسد انگار توانش تمام میشود.درست کنار شیشه سمت من روی زمین دراز میکشد.از زخمهای تنش خون و چرک بیرون میریزد.راهنما جای شاخ بوفالو  را نشان میدهد.شیر به من نگاه میکند باورش سخت است اما درست در چشمهایم خیره میشود و انگار کمک میطلبد دلمان آتش میگیرد از راهنما میخواهیم کاری انجام دهد راهنما میگوید:اینجا کسی در چرخه طبیعت حق دخالت ندارد.این شیر محکوم به نابودی است.اگر جان او را نجات داده و او را دوباره به محل برگردانیم دستی در زنجیره حیات برده این و این کار بشر طبیعت را ویران میکند....

وقتی چشمهای اشک بار مرا میبیند میگوید:بی سیم میزنیم میایند او را میبرند خوب میکنند و سپس از آن به بعد جایش خانه سالمندان و یتیمان است.... پارکی آن سوی نایروبی که برای نگهداری از توله های بی سرپرست و شیرهای بیمار و ضعیف است اما طبیعت او را از اینجا بیرون کرده ما حق نداریم به اصرار او را در اینجا نگه داریم!!!

و این بوفالوهای وحشی که یکی از پرخاشجو ترین ارپایان آفریقا هستند. اصلا انگار مادر زاد اعصاب ندارند.وقتی یکهو وسط جاده شما را میبینند و تصمیم میگیرند با چشمهای قرمز و وحشی به سوی شما خرناس کشیده و زهره ترکتان کنند. راننده میگوید اینها سرخوشی بر نمیدازند.اگر تصمیم به حمله بگیرند میتوانند با هیکلهای گنده بکشان ون را چپه کنند و ما هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم.اگر بوق بزنیم عصبی تر میشوند تنها باید کنار جاده انقدر بایستیم تا بوفالوی لات!!! عصبیتش فروکش کند و راه باز کند تا ما عبور کنیم...آدم یاد نفس کش های چاقو کش تتهران قدیم میفتد همانها که راه بر مردم میبستند و تیزی بر سروروی آنها میکشیدند لات و لوتهای چاله میدان!!!

آقا اینجا خود غرب وحشی است انگار!!! به آبشاری گل آلود رسیده ایم.زیر تن سنگین و قهوه ای خروش آب جسد تازه یک گوره خر وحشی افتاده است.راهنما میگوید تازه مرده هنوز لاش خورها متوجه حضورش نشده اند.صبح که آمده از بالای آبشار آب بنوشد پایش در گل و لای لغزیده و چند متر به پایین سقوط کرده و مرده.... هنوز باد نکرده و بو نگرفته.....عجب روز تراژیکی داریم امروز

بین اینهمه اتفاق زیبایی دیدن این خانواده لنگ دراز زرافه های جوارب به پا حال خوبی به ما مدیهد پدر  مادر و دخترها  پسرها سرخوش از این سوی جاده به آن سو ب ا گامهای بلندشان تاخت برمیدارند و سهم ما را از شادی خود با نگاه های آرامشان میدهند.... می ایستیم در میانه جاده تا از میان آن گام به گام رد شوند . ناز نگاهشان را خریداریم

این پارک ملی در اصل Lake Nakuru National Park. نامیده میشود به خاطر وجود دریاچه زیبا و وسیع ناکورو.دریاچه در قلب کنیا است با 45 کیلومتر مربع وسعت یکی از زیستگاه های مهم پرنده های مهاجر به شمار میاید.حفاظت از این پرنده ها قانون نوشته شده دریاچه است.قانونی سفت و سخت که اجازه نزدیکی به حریم دریاچه را به گردشگران نمیدهد و چه خوب که نمیدهد تا دریاچه پاک به دور از هر آلودگی بشری اینگونه تمام طول سال خانه پرندگان میشود.

دریاچه ناکورو به فلامینگوهایش در جهان شهر است.نقاط صورتی که سطح استیلی اب را پر کرده اند.البته در این فصل تعداد زیادی از آنها مهاجرت کرده اند اما در فصلهای دیگر سطح آبی دریاچه با لکه های فلامینگو صورتی یکدست میشود.همان تصاویر معروفی که در بیشتر برنامه های مستند حیلت وحش کنیا دیده میشود. از فاصله دور میشود آشیانه های فلامینگوهای مهاجر را دید و حتی با دوربین جوجه های از تخم در آمده آنها نیز قابل دیدن است.در سکوت اطراف دریاچه فقط صدای جیغ آنهاست که شنیده میشود....

نهار را در لوج دریاچه میخوریم.لوجی باصفا نزدیک قلمروی بابونها و نزدیک علفزار ...در هوای آزاد نهارمان را که به صورت بوفه است خورده و بعد از استراحتی یک ساعته راه آمده را برمیگردیم...

وقتی تصمیم به برگشتن میگیرروز تراژیک ما با دیدن لحظه های رومانتیک این دو شیر نر و ماده جوان که زیر سایه درختان در تیغ تیز آفتاب علفزار دراز کشیده و سرگرم ناز و نوازش همند حال و هوایی دیگر میگیرد.راهنما به ما گفته بود که بعد از ظهر و با گرمای آفتاب اگر میخواهیم شیرها را پیدا کنیم زیر سایه ها دنبال آنها بگردیم. کار راحتی هم نیست چون رنگ تن آنها شبیه علفزار ماوایشان هست در همین حال و احوال بود که این دو شیر جوان و قوی بنیه را نگاهمان شکار کرد و شکار دوربینهایمان شدند دلمان نمیامد از کنار بدنهای جوان و سرزنده و نگاه های معصوم آنها دور شویم.راهنما میگفت ششکمهایشان سیر است وحال خوبی دارند.....

دیگر عصر شده که راهی نایروبی هستیم.در میانه های راه جایی بین جاده تابلوی موزه سایت ماقبل تاریخ Kariandus را میبینیم.راهنما ترمزی زده و برایمان شرح میدهد که اینجا میتوانیم فسیل و اسکلت انسانهای اولیه را ببینیم.هیجان زده میشویم.. قبلا شنیده بودم که اسکلت انسانهای اولیه از آفریقا به دست آمده است و تئوری میگوید که انسانهای اولیه سیاه پوست بوده اند و سپس به مروز به نقاط دیگر جهان مهاجرت کرده اند...سایت روی جایی ساخته شده که فسیلهای محل زندگی آنها، ابزارهای سنگی آنها و اولین نشانه های حضور انسان را به طور کاملا اتفاقی یافته اند...

راستش را بگویم یک دروغی گفتیم و در ان ماندیم::: گفتیم ما دانشجوهای ایرانی هستیم که برای بازدید آمده ایم باستان شناس آنجا حرفمان را باور کرد و ما را برد تا از نزدیک خود سایت و نه تنها موزه آن را ببینیم...جایی که رد فسیلها هنوز برجاست...

قدمت این مکان پیش از تاریخ به 700000 سال تا یک میلیون سال قبل برمیگردد(وااااای) و در آن از جمجمه انسانهای "هومو هابیلیس " تا "خومو اراکتوس" و "هومو ساپین" پیدا شده است و همه در زیر میزهای شیشه ای قابل دیدن.... خیلی خیلی دیدن جمجمه این پدرجدهای انسان امروزی هیجان انگیز است...

تمام این محوطه اولین بار سال 1928 کشف شد.و به مرور باستانشناسان متوجه حضور اجساد فسیل شده انسانهایی شدند که احتمالا در یک فرار گرفتار آتشفشان شده بودند و بعدها به مرور لایه های بعدی و نسلهای دیگر و.....هزاره ها زندگی غارنشینی....

در همان نزدیکی سوراخهایی هم بر دامنه کوه دیده میشد  که باستان شناس برایمان توضیح داد این غارها محلهای سکونت این انسانهای اولیه بوده اند...ابزارهای سنگی به دست آمده از آنها در نوع خود جالب توجه است.تیشه هایی که با زدن بر سنگ نوک آن را تیز میکردند تا به شکار بروند....

اگر میخواهید از موزه اطلاعات بیشتری بدانید به سایت آن مراجعه نمایید.

بالاخره بعد از ساعتی گشت و گزار در محوطه باستانی سایت به سمت نایروبی راه افتادیم.هوا رو به غروب میرفت و رگبار آغاز میشد...


 
روزهای غریبگی،شبهای ناامنی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/6 - کنیا - نایروبی

بالاخره سفر به کنیا آغاز شد.روز هفتم از سفری پرماجرا به شرق آفریقا از فرودگاه کلیمانجارو در آروشا با پرواز کنیا ایرویز به سوی نایروبی رهسپار شدیم.گفتم کلیمانجارو...  میدانید که این قله بلند برفگیر در تانزانیا واقع شده ؟قله ای که بسیاری از کوهنوردان دنیا به سوی فتحش گام برمیدارند....

پس از ساعتی پرواز به نایروبی رسیدیم و همان ابتدا گرفتار کاغذبازیها گشتیم.کلی فرم عریض و طویل برای گرفتن ویزا لازم است نفری 50 دلار دادیم و بالاخره ویزا گرفته پا به خاک کنیا گذاشتیم.اگر از تهران و از طریق سفارت خانه اقدام به گرفتن ویزا کنید پروسه ای طولانی و سخت تر در پیش روی شماست .

همان ابتدا به ساکن وقتی وارد نایروبی شدیم در ترافیکی عصاب خرد کنی گیر افتادیم. کاملا مشخص بود که اینجا شهریتی بیشتر از شهرهای تانزانیا دارد.ماشینها مدل بالاتر و مردم شیک پوش ترند .انگار ورژن مدرنیته شده ای از آفریقا را میدیدیم...

اطراف شهر نایروبی اما تماما زاغه نشینی بود. تا چشم کار میکرد خانه های حلبی و چوبی با نماهایی بسار فقیرانه دیده میشد.راهنمای محلی از ما خواست دست و دوربین خود را از شیشه بیرون نیاوریم.کنیا و خصوصا شهر نایروبی بسیار نا امن و پر از جیب بر و دزد است و از همان اول این موضوع مشخص بود.نگاه های مردم این شهر به دوستانگی شهرهای تانزانیا نبود.نمیدانم چرا اما نگاه ها انگار خشم داشت و غضب شاید هم فرم صورت مردم کنیا به این شکل باشد اما خود به خود توریست را در پوششی از نا امنی فرو میکشاند. لایه ای از ترس و دلهره و غریبگی.گرچه مردم کنیا خوش پوش تر و به ظاهر ثروتمند ترند اما قیافه های خسته  و درهم آنها برای گردشگر به خوشایندی تانزانیا نیست....انگار کسی در اینجا قرار نیست به ما خوش آمد بگوید!

کنیا کشور قبایلی متفاوت از مهاجرین سرتاسر قاره آفریقا است.موجی از مهاجرت که حدود 4000 سال پیش به سوی این سزمین روان شد و حالا این ده ها و ده ها قبیله مختلف با زبانهای گوناگون در کنار هم زندگی میکنند. گوناگونی فرهنگ و زبانها آنها را تاحدی از هم بیگانه ساخته تا جاییکه زبان مشترک آنها متاسفانه انگلیسی است و این مردم نمیتوانند با زبان مشترک خود با هم حرف بزنند گرچه مانند تانزانیا زبان سواحیلی هم در اینجا رایج است.

متاسفانه این کشور مانند دیگر کشورهای آفریقایی بارها دست به دست بین کشورهای استعمارگر چرخیده و از قرن 8 که برای اولین بار پای پارسها و اعراب به بنادر آن گشوده شد تا قرن 20 هیچ وقت رنگ استقلال را به خود ندید.در آن زمانها این کشور از قبایلی تشکیل میشد که برای تجارت ادویه،پارچه و طلا مورد توجه قرار میگرفتند. اما استعمار آن از قرن 16 آغاز شد وقتیکه اروپاییها به پتانسیل مالی و انسانی شرق آفریقا پی بردند.ابتدا برای چند قرن ارتش پرتغالیها،سپس عثمانها و در آخر به بهانه آزادی ارتش بریتانیا خاک این سرزمین را اشغال کرد.

نایروبی تا قبل از سال 1899یک ناحیه غیرمسکونی باتلاقی بود تا این که در آن سال خط راه آهن در آن احداث گردید.این شهر بر اساس نام یک گودال آب که در زبان ماسایی «Nairobi Ewaso» به معنای «آبهای سرد» خوانده می‌شود، به این نام موسوم گردید. پس از شیوع طاعون و سوزاندن شهر اصلی، این شهر در اوایل سالهای ۱۹۰۰ کلاً بازسازی شد.در سال ۱۹۰۱، این شهر پایتخت سرزمین تحت‌الحمایه انگلیس گشت و رو به سوی رشد قدم نهاد.

با شروع قرن 20 مردم بومی کم کم به پا خواستند و مبازات جدی برای دست یابی به استقلال را آغاز کردند.این مبارزات سرانجام در سال 1963 کشور کنیا را زیر سلطه بیگانگان درآورد و کنیا کشوری مستقل شد.

همان که عکسش را در بالا میبینید Jomo Kenyatta به معنی پسر کنیایی اولین رییس جمهور مستقل کنیا است.نام واقعی او چیز دیگری است اما در تمام دوران مبارزاتش خود را به این نام نامید تا در اخبار و رسانه ها نام کنیا را مستقل نگه دارد.

 یکی از اولین مقاصد گردشگری در شهر نایروبی "برج نایروبی" است. یکی از دهها آسمان خراش بلند شهر که تقریبا از بسیاری نقاط نایروبی دیده میشود.خود برج فی نفسه اصلا دیدنی نیست تنها این امکان را به شما میدهد که بالای آن رفته و کل شهر را از پشت بام آن که باند فرود هلی کوپتر نیز در آن قرار دارد نظاره کنید.

 انقدر چهره این شهر متفاوت از شهرهای تانزانیا است که اصلا حال و هوایی از آفریقا را زنده نمیکند.در مقایسه با اوگاندا و تانزانیا،کنیا کشوری نا امن، گران، خشک و بی احساس است و این بی احساسی را نگاه مردمانش به گردشگر منتقل میکند.با وجودیکه کنیا بسیار پیشرفته تر، تمیزتر و قطب مهم اقتصادی قاره است اما جذاب نیست و جز صورتهای سیاه مردمانش المان دیگری شما را به یاد آفریقای پررمز و راز نمیندازد...

سال 1998 سفارتخانه آمریکا در نایروبی توسط گروه القاعده به هوا رفت!!! پارکی که در عکس بالا آن را میبینید دقیقا در جای زمین سفارتخانه بنا شد و سفارتخانه به جایی دیگر منتقل گشت....

اما بدترین حادثه شهر مربوط میشود به پارسال که یکی از بزرگترین مراکز خرید نایروبی به تصرف گروهی تروریست درآمد و با عملیاتی انتحاری تعدادی از مردم شهر و گردشگران کشته شدند. داستان ماجرا را راهنمای نایروبی با آب و تاب چنین تعریف میکندکه سال 2005 متروی لندن توسط عملیاتی انتحاری منفجر شد.مسئول این کار شخصی به نام "جرمی لیندسی، " یک وهابی انگلیسی بود.پس از این عملیات انتحاری جرمی کشته شد ما همسر او که زنی سفید پوست به نام "سامانتا لوتوآیت" است مسلمان شده به القاعده پیوست تا راه جهاد در راه اسلام را تا آخرین نفس ادامه دهد. حالا او به خطرناک ترین زن جهان بدل شده معروف به بیوه سفید که در کنیا زندگی میکند و بیشتر عملیاتهای تروریستی شرق آفریقا در دست اوست. منجمله همان عملیات گروگانگیری مرکز خرید نایروبی!!!! 

تمام این اتفاقات دست به دست هم داده تا چهره این شهر اینگونه نظامی پر از پلیس ضد شورش پر از از امنی و سیاهی و تباهی باشد انقدر سیاه و نا امن که وقتی گردشگری میخواهد وارد هتلی شده یا از آن خارج گردد با اسکورت پلیسها صورت میگیرد.همه جا ایکس ری وجود دارد و هر لحظه در هر مرکزی شما و وسایلتان تفتش میشوند. هیچ خارجی بعد از تاریکی هوا در خیابانها پرسه نمیزند و در هرجا گروهی کماندو در خیابانها با تفنگهای عجیب و غریب در حال نگهبانی هستند...

این است نایروبی،شهری که قرار است 3 شب ما در آن زندگی کینم!!!!!

بیوه سفید

برای خواندن بیشتر از او به لینک خبرگزاری فارس مراجعه کنید


 
روزهای نایروبی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/7 - نایروبی

حالا همه نایروبی به آن سیاهی و تلخی هم نیست ها.اصطلاحا به مرگ گرفتم که به تب راضی شوید!روز دوم گشت و گزارمان در این شهر آفریقایی است و میخواهیم یکی از قشنگ ترین روزهای سفرمان را با تجربه هیجان انگیزی آغاز کنیم.پس راهی "پارک زرافه ها" ی نایروبی میشویم.جاییکه برای اولین بار میتوانیم از نزدیک با زرافه های جوراب سفید تماس برقرار کرده و دوست باشیم...

 اینجا را Giraffe Center کنیا مینامند.محلی در 5 کیلومتری مرکز نایروبی به نام Karen که در آن به نگهداری زرافه های در حال انقراض نژاد جوارب سفید(Rothschild giraffe) مشغولند.این مرکز اولین بار در سال 1983 توسط دو نفر شخص حقیقی افتتاح شد. دو محقق که میخواستند به حفاظت از نسل در حال انقراض اینگونه زرافه که تنها در دشتهای کنیا زادوولدمیکند مشغول شوند.کم کم این مرکز علاوه بر پروژه علمی به مکانی توریستی هم تبدیل شد جاییکه گردشگران مشتاق میایند تا از نزدیک زرافه ها را لمس کرده و به آنها غذا بدهند.

از پله های کلبه چوبی بالا میروم تا هم سطح سر زرافه های لنگ دراز باشم.جاییکه بتوانم به راحتی به سروصورت آنها نزدیک گرذم.این اولین بار است که فرصت لمس تن و گردن یک زرافه نصیبم شده است.قرار است کف دستم مشتی غذای حیوان را بریزم به سر دوست داشتنی او نزدیک شوم گردنش را بغل کنم و اجازه دهم از کف دست من غذا بخورد.همه اینها جالب است اما نه تا وقتیکه زرافه ناگهان زبان بسیار زبر و خیس و لزج خود را بیرون میاورد تا صورتم را بلیسد.یک هو دلم غش میرود و راستش همه جراتم با هم به باد !

یکی از این زرافه ها "ابراهیم" نام دارد.بچه زرافه کوچکی که قدش هنوز انقدر رشد نکرده که به بالای نرده ها برسد و ما را از نزدیک رویت کند.طفلکی هی زبان درازش را بیرون میاورد تا بلکه به اون بالاهای دست ما رسیده و دانه ای غذا به دهن گیرد.در این حین و بین وقتی زبان ابراهیم کف دستم را غلغلک میدهد ترسم میریزد.

و بعد دیگر دوستی بی پایان من است و زرافه های قصه های نایروبی.نمیدانید چه حالی دارد وقتی دست دور گردن بسیار ضخیم و قدرتمند زرافه میندازم و با دستی دیگر غذا به دهانش میگذاریم در حالیکه تمام کف دستم با بزاق چسبنده زرافه نمناک شده است و زرافه جوراب به پای قصه من سرش را به سرم نزدیک میکند و با چشمهایی که به وسعت آسمان بیکرانه است نگاه در نگاهم میدوزد.انقدر نگاهش مست کننده است که دلم میخواهد تا ابد صورت به صورتش بسایم و برخیسی لبهای مرطوبش بوسه زنم.

سر زرافه بسیار قوی و جمجمه اش مثل صخره ای سنگی است.حواستان باشد که آزادرنبیند اگر ناراحتش کنید طوری با سرش به صورتتان خواهد کوبید که له و لورده تان سازد.همین را داشت باشید که وقتی با گوشهای کوچکش بر سرو سوی ما میزند انگار سیلی میخوریم!!!هم زرافه نر و هم زرافه ماده هردو روی سرهایشان شاخ دارند اما شاخ ماده ها انقدر باریک است که دیده نمیشود این نرها هستند که میجنگند و از خانواده نگهداری میکنند پس بی دلیل نیست که شاخهای آنها محکمتر و بزرگتر است. وقتی به شاخ زرافه دست زدم راهنمای محلی تاکید جدی کرد که دیگر این کار را انجام ندهم زرافه ها دوست ندارند روی شاخ آنها دست بکشید!!!

زبان زبر آنها حدود نیم متر است! تصور کنید وقتی بیرون میاید موجی از بزاق روی هوا پراکنده میشود.این زبان دراز و لیز و خیس کارش این است که تا توی گوش و بینی حیوان رفته و مثل برس آنها را تمیز کند!!!

راستش را بگویم من عاشق لمس جانورانم.هر حیوانی را دوست دارم در آغوش کشم ببوسم و ببویم تا حسی از آرامش و عشق را تجربه کنم.باور دارم که حیوانات مانند کودکان معصومند و بیگناه.و در آغوش کشیدن تن آنها مانند لمس بالهای فرشتگان است. تن حیوانات پر از حس خوبی و مهر بیکرانه است.پر از عشقی آسمانی که شاید تنها با آغوش مادر مقایسه شود.بوی تن حیوانات بوی بکر جادویی طبیعت است. بوی خلوصی بی انتها...(البته لمس خزندگان کمی برایم دشوار است)

بعد از درآمدن از خانه زرافه ها سری زدیم به دست فروشهای خیابانی که صنایع دستی آفریقایی میفروختند.راستش را بگویم صنایع دستی شرق افریقا به زیبایی و تمیزی آفریقای جنوبی نیست.مگر اینکه سراغ مغازه های کلاس بالای آن برویم.اما در آفریقای جنوبی تا آنجا که یادم میاید همه جا صنایعی بسیار زیبا و ظریف میفروختند. میشود گفت که کل صنایع دستی آفریقا مثل هم است انواع مجسمه های چوبی، تابلوهای نقاشی،زیورآلات،کیفها و سبدهای حصیری و .... اما کنیا به غیر از تمام اینها دو محصول بسیار مهم هم دارد که باید حتما آنها را خرید.چای و قهوه کنیایی در دنیا حرف اول را میزند و عمده محصول صادراتی شرق آفریقا و خصوصا کنیا هستند... واحد پول کنیا هم شیلینگ است که با شیلینگ تانزانیا فرق دارد و واحدی قویتر محسوب میشود.به همین دلیل تانزانیا برای خرید کردن کشور بهتری است.البته خرید در حد همین چیزها که گفتم ها....

به دیدن خانه فرهنگ کنیا میرویم.جایی که در زمینی مسطح خانه های قبایل مختلف کنیایی را شبیه سازی کرده اند.جایی شبیه موزه خانه های روستایی گیلان اما بسیار محدودتر و ساده تر.در اینجا به ما نشان دادند که چطور مردان هر قبیله چندین زن مختلف و یک دوجین بچه ها را در خانه های جدا جای میدهند و البته خانه زن اول از بقیه خانه ها بهتر و بزرگتر است و چطور پسر اول خود کلبه ای جداگانه دارد و چطور مادر زن اول در میان قبیله حکم رییس زنها را داشته و در کنار محل ورودی مکان قبیله خانه ای داشته تا حواسش به آمد و رفت همه باشد و بتواند بر نوه های ریز و درشتش نظارت کند و .....

همانجا در همان مرکز فرهنگی به دیدن یک رقص فولکلوریک کنیایی رفتیم.رقصی تماما با آواهای سواهیلی و موسیقی کوبه ای که مردان و زنانی با لباسهای محلی آن را اجرا میکردند.دیدن رقصهای فولکلوریک هر محل برای من جذابیت زیادی دارد در میان این رقصها و آواها میشود با قصه های مردم سرزمینهای دور و نزدیک آشنا شد گرچه ما زبان آنها را نمیفهمیم اما میشود در میان حرکات این زنان و مردان لغات مشترک موسیقی ملل را یافت.

و اما شام....همینجا خیالتان را راحت کنم که در کنیا قید غذا را باید زد.هیچ وعده غذایی خوشمزه ای پیدا نمیشود.غذاها عموما با ذائقه ما یکی نیستند و به طور کل کنیاییها اصلا آشپزهای خوبی هم نیستند.به ما گفتند بهترین رستوران شهر Carnivore نام دارد.محلی برای تجربه باربیکیو انواع جک و جانورهای آفریقایی.....

 دیدن محل کباب کردن این گوشتها در وسط رستوران از خوردن خود گوشتها هیجان انگیز تر بود.رستوران در حاشیه شهر نایروبی محله Langata قرار دارد.فضایی رو باز با ظرفیت 350 نفر که در هر لحظه از شب کاملا همه صندلیها پر از مردم محلی و خصوصا توریستها است.اینجا معروفترین رستوران شهر است که کتاب لونلی پلنت نیز آن را پیشنهاد میدهد.ورودیه رستوران نفری 30 دلار بوده که این هزینه شامل هرمقدار گوشت که شما معده تان جا برای خوردنش داشته باشد میشود. حتما باید از قبل میز رزرو کنید.روی میز علامتی گذاشته شده که تا زمانیکه شما علامت را برنگردانید پیشخدمتها به سراغ شما آمذه و مدام برای شما انواع گوشتهای کبابی را سرو میکنند. درگذشته حتی گوشت گوره خر و زرافه هم وجود داشت اما دولت شکار و خورذن انها را ممنوع کرد.خلاصه هرگوشتی که فکرش را بکنید در اینجا سرو میشود اما من به شخصه از طعم هیچ کدام گوشتها خوشم نیامد و تقریبا همه آنها را به گربه های کنار پایم دادم!

در کنار رستوران یک سالن رقص Samba وجود دارد.آن شب گویی کنسرتی از گروهی پاپ و بسیار معروف در آنجا بود.ما هم از سر کنجکاوی و البته ندانم کاری خواستیم یک سری به آن بزنیم تا بینیم جریان کلوبهای موسیقی آفریقایی از چه قرار است.دردسرتان ندهم همین بس که همه سیاه مست بوده موسیقی دمبولی بسیار عجیبی مینواختند و توی سرو کول هم میکوبیدند و از سطلهای بزرگی نوشیدنی مینوشیدند خلاصه محشر کبرایی بود که من تابه حال تجربه نکرده بودم.پش از چند دقیقه بهتر دیدیم فرار را بر قرار ترجیح دهیم....وقتی بیرون آمدیم متوجه شدیم موبایل تورگاید ما را در آن گیرو دار از جیبش زده اند!!!!!


 
مانیارا
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/5 - Lake Manyara National Park

روز آخر گشت و گزارمان در تانزانیا است. قرار است امروز به دیدن پارک ملی مانیارا برویم. جایی در کنار دریاچه  ای به همین نام در جنوب غربی گرونگرو. نمیدانم شما هم از آن دسته افرادید که معتقدند هرجایی زیباییهای خاص خودش را دارد یا نه؟ من این طوری فکر میکنم بنابراین وقتی راهنمای تور گفت که گرونگرو شاهکار تانزانیا است و پس از این پارک دیگر مناطق حفاظت شده به چشمتان نمیاید جدی نگرفتم... مگر میشود مانایارا با 330 کیلومتر مربع وسعت و بهترین مکان برای دیدن پرندگان را نادیده گرفت....

 

 به دروازه آن که میرسیم و ورودیه ها را پرداخت میکنیم درست مثل گرونگرو دسته ای از میمونها به استقبال ما میایند.برای من زندگی گروهی این حیوانات قابل توجه است و حسی که در تماس با آدمها به خود میگیرند.حس اعتماد و رفاقت و وقتی گروهی از آنها را با هم میبینم یاد خانواده های پرجمعیت قدیمی میفتم با یک پدرسالار و کلی فرزند و نوه و نتیجه...

مانایارا از نظر مکان زندگی میمونها یکی از بهترین جاهاست.برخلاف گرونگرو که همه آن را دشتهایی وسیع تشکیل میداد اینجا ناحیه ای تقریبا جنگلی است با درختان انبوه و خاکی سرخ از آهن.اینگونه طبیعت، فضا را مناسب زندگی حیواناتی میکند که دوست دارند لابلای شاخ و برگهای درهم تنیده باشند.مثل این میمونهای ریز و درشت که از هرطرف نگاه میکنیم دو چشم درشت آنها ما را غافلگیر میکند.میمونهای بامزه تانزانیایی با فرزندان کوچک و بسیار کنجکاوشان که برخلاف بزرگترها کمی از ما میترسند و وقتی نزدیکترشان میشویم به آغوش مادر پدرهایشان فرار میکنند...

یک نوع بسیار نادر این میمونها همینهایی هستند که در بالا عکسشان را میبینید. نکته بامزه و بسیار جالب توجه آنها بخش آبی رنگ بدن آنهاست...بخشی از ناحیه تن.اس.لی آنها !!!! به رنگ آبی بسیار زیبایی است خنده دار و خیره کننده...به این میمونها ،مینیاتوری میگویند از بس کوچکند..بچه هایشان شبیه نخود هایی هستند که روی زمین قل میخورند.نگاه به عکس نکنید از نزدیک موجودات ریزه میزه ای دیده میشوند.

اما گفتم پرنده نگری....نمیدانم چقدر با این واژه Bird Watching  آشنایی دارید. در پارک مانیارا تا دلتان بخواهد توریستهایی با دوربینهای چشمی وجود دارند که سرصبر و حوصله دنبال پرنده های ریز و درشتند.معمولا خیلی از آنها افراد بسیار پیر هستند. پرنده نگری در دنیا یک سرگرمی نسبتا تازه است و لازم نیست حتما شما پرنده شناس باشید.همه گردشگران طبیعت که به مقوله پرنده گان علاقه دارند با دوربینی در دست و کتاب گونه های پرندگان در جیب، به این کار میپردازند.میتوانید از حیاط خانه تان شروع کنید.هرپرنده ای را که میبینید در کتابتان علامت بزنیدبعد از مدتی متوجه میشوید که با پرندگان بسیار زیادی آشنا شده اید....

و مانیارا بهشت پرنده نگران تانزانیا است.سوار جیپهای سافاری هستیم مثل دیروز و این بار نه در دشتهای سبز که در جنگلهای کبود رهسپاریم.و در سکوت هیچ صدایی نیست مگر آوای انواع پرندگان بیشمار که لابلای شاخ و برگهای درختان هریک نایی دارد و نوایی و برای ساعتها در سکوت سفر میکنیم به آوای وحش پرندگان آفریقایی

این عکس نباید شما را به اشتباه بیندازد.اینجا هم مثل گرونگرو هیچ کس نمیتواند از جیپها پیاده شود و از آن مهمتر هیچ کس اجازه ندارد به هیچ حیوانی غذا بدهد. وقتی شیشه ماشین پایین بود تکه های نان از دست یکی از مسافران به زمین میفتد... به چشم به هم زدن ده ها پرنده مختلف حمله میکنند به این برکت آسمانی!!! دیدن جنگیدن آنها وجیغ و فریادشان برای ربودن طعمه بسیار دیدنی است.راننده که راهنمای محلی مانیارا است متوجه میشود.ماشین را نگه میدارد پیاده شده و نان را از زمین برمیدارد.. در کمال تعجب ما بسیار جدی تاکید میکند که به هیچ عنوان به هیچ حیوانی حتی یک کرم خاکی نباید در این مناطق حفاظت شده غذا داد.این عملی برخلاف چرخه طبیعت است و 100% به طبیعت آسیب جدی خواهد رسانید...

الان که دارم اینها را مینویسم یاد خاطره دو هفته پیشم افتادم در کنار دریاچه خلیج فارس تهران...نمیدانم آنجا را دیده اید یانه.تازه افتتاح شده است گروهی مرغ دریایی به آنجا مهاجرت کرده اند و فرصتی تماشایی برای مردم ایجاد شده...اما صحنه ای که من با چشمهایم دیدم تغذیه این مرغان و البته ماهیهای دریاچه با "پفک" بود....

یک لحظه فکر کنید چه بلایی سر سیستم گوارشی حیوانات میاید وقتی ما به آنها پفک نمکی میدهیم!!!!!!

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این پارک "اسبهای آبی" هستند.این پارک دارای یک دریاچه بسیار بزرگ هم هست به نام Lake Manyara با 200 کیلومتر مربع وسعت. دریاچه ای بسیار مهم در چرخه حیات وحش منطقه خصوصا وقتی محل مهاجرت هزاران پرنده از اقصی نقاط دنیا میشود.

در آبهای دریاچه علاوه بر انواع آبزیان ،اسبهای آبی تانزانیا که حیواناتی در معرض انقراضند نیز زندگی میکنند.این حیوانات به ظاهر آرام اما در باطن خطرناک دیدنشان صبر ایوب میطلبد.چه بسا باید ساعتها کنار دریاچه نشست و خیره بر آب مراقبه کرد تا شاید یکی از آنها تصمیم بگیرد سری روی آب بیاورد.دهان دره ای کند و ما نائل به زیارت آرواره های قوی آنها شویم.آرواره هایی که شیر درنده را از پا درمیاورند و البته صنه خنده دار پرنده های کوچکی هستند که لای دندانهای آنها دنبال ته مانده غذا میگردند...

یکی دیگر از شگفتیهای پارک مانیارا دیدن گله هایی از نوع خاصی آهو است. این آهوهای وحشی اسم خاصی هم دارند که متاسفانه فراموششان کرده ام. نکته ظریفی در طرز زندگی قبیله ای آنها وجود دارد. هرطرف که گله ای از این آهوها میبینیم یک نر با تعدادی ماده است.یعنی یک شوهر و یک عالمه همسر.معمولا این نر قوی ترین نر قبیله است که توانسته کل جماعت نسوان را متعلق به خود سازد. وقتی بچه های آهوها بزرگ میشوند پدر قبیله ها دخترکان را پذیرفته و پسرها را با لگدی بیرون از قلمرو میندازد.پسرها باید راه خود را گرفته و بروند قلمرو جدیدی برای خود بیایند...

به همین دلیل پشت سر این گله آهوان معمولا چند تایی پسربچه با گردن کج راه میروند بلکه یک طورهایی بر پدر غلبه کنند...

زرافه ندیده بودیم.در گرونگرو زرافه نیدیدم و امیدمان به اینجا بود تا اینکه پشت سر این گله گوره خر جوان از دور در افق و کنار کرانه های دریاچه مانیارا چشممان به جمال بلند بالای زرافه روشن شد...خیلی دور بود راننده تصمیم گرفت دریاچه را دور بزند بلکه بتوانبم از فاصله ای نزدیکتر به آقای زرافه نزدیک شویم. نکته ای وجود دارد در جاده های پارکهای ملی آفریقا.تمام مسیرها مشخص شده است هیچ ماشینی اجازه ندارد خارج از جاده ها حرکت کتد.شاید باورتان نشود اما وقتی یکی از ماشینها میخواهد دور بزند به خاطر باریکی جاده بسیار دقت میکند که حتی رد یک لاستیکش میلیمتری از حریم جاده روی دشت و دمن نرود....بسیار نکته آموزنده ای است که کاش ما هم رعایت کنیم. چه وقتی سوار ماشینهایمان هستیم و چه وقتی پیاده ایم حتما از روی جاده و مسیرهای پاکوب قدم برداریم و نه از هرجایی که عشقمان کشید!

و .......

خودش است.زرافه جوراب به پای قصه ما...زرافه در خطر انقراض دشتهای آفریقا که این طور با گامهای بلند و تاخت کنان خود را از ساحل به جاده رسانده و از شانس خوب ما درست جلوی ماشین ما با آن قدمهای بلند از این سوی به آن سو پرش میکند.

و بعد میفهمیم که علت این همه هیجان آقای زرافه به خاطر خانواده است. خانواده اش متشکل از دو فرزند و همسر بالا بلند،در دشتها سرگرم چرایند و آقای همسر نگران به سمت آنها میدود...

و این هم همه مسافران خوب گروه ما....

خداحافظ تانزانیای عزیز،تو را و همه دشتهایت را و همه حیواناتت را و همه زیبایی باکره ات را به خالق زیباییها میسپاریم ما رهسپار کنیا هستیم....به امید اینکه بار دیگر لبریز از دیدنیهای تو باشیم!


 
اینجا تانزانیا،صدای من را از گرونگرو میشنوید
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - پارک گرونگرو-

به دهانه آتشفشان گرونگرو میرسیم.جاییکه دریاچه ای زیبا و باشکوه مقابل ما چون خندقی دلهره آور و پرماجرا قرار گرفته است.دهانه ای پرآب که دورتادور آن را گله های حیات وحش گرونگرو احاطه کرده اند و ما قرار است بزنیم برویم به قلب آن گله های وحشی جاییکه از دور بسیار آرام مینماید و این آرامش آبی آشفته ام میسازد. آرامشی در ورای ابرهایی که از آسمان به زمین افتاده اند تا مرا به رویایی غریب بکشانند. رویایی در آشفتگی،هبوط در عروج....انگار دستی از زیر آن ابرهای زمینی مرا و هستی مرا در خود مچاله میکند.عجیب است اگر بگویم دلم میخواهد تنهای تنهای باشم بی غیر و یار و بار؟؟

و اما گرونگرو سرزمین میلیون ساله حیواناتی عظیم الجثه که آنها را 5 غول زمینی مینامند.سرزمین شیر،پلنگ،بوفالو،فیل و اسب دریایی.5 غول افسانه ای قاره آفریقا که جستجو و یافتن آنها توسط گردشگران و دیده شدن آنها و شکار دوریبینشان کردن را The Big Five Game مینامند و ما راهی این بازی عجیبیم که با صبری چند ساعته دشتهای گرونگرو را در نوردیم و در سکوت به مراقبه ای با حیات وحش بپردازیم تا در قاب دوربینها و افق چشمهایمان THe Big5 را بیابیم....با ما رهسپار باشید.

تانزانیا از سمت شمال با کنیا هم مرز است.و این مرز را پارک بزرگ حیات وحش "سرنگتی" احاطه کرده ،نیمی در خاک کنیا و نیمی دیگر در خاک تانزانیا و گله حیوانات وحشی از چهارپا و پرنده و چرنده در فصول مختلف سال بین این پارک و پارک گرونگرو که زیر آأن قرار گرفته در مهاجرتند.

 حیوانات مرز نمیشناسند مرز برای ما خاکیان دو پاست.به خاطر همین و به احترام سرزمین هزاران ساله این موجودات بین تانزانیا  وکنیا در محل پارکهای گرونگرو و سرنگتی هیچ مرز سیم خارداری وجود ندارد.تماما پارکها و مناطق حفاظت شده است تا گله ها بتوانند آزاده با توجه به علوفه و مرتع و فصول گرما و سرما بچرخند و هر ماهی از سال را در جایی بگذرانند.اگر میخواهید به این پارکها سفر کنید ابتد ا مطمئن باشید که در آن وقت سال تجمع حیوانات بیشتر در کدام نقطه است چون این پارکها بسیار بزرگند و شما نمیتوانید در چند روز همه جای این پارکها را ببینید.

این وقت سال تجمع آنها در این نقطه کراتر گرونگرو به اوج میرسد جایی که ما روانیم...

سوار جیبپهای سافاری Animal Gaming  را شروع میکنیم.هنوز بیگ 5 را ندیده ایم اما گله های مارال،آهو،گوزن یالدار،گوره خر،گوزن خالدار و کرگدن همه جا پراکنده اند.انقدر نزدیک که دست دراز کنیم تن گرم و وحشی آنها را لمس خواهیم کرد.از کنار آنها میگذریم در حالیکه سقف جیپها را بالا زده و در سکوت نگاهشان میکنیم و نمیدانید چه لذتی دارد که گاهی انقدر نزدیک هرم داغ تن یک گوزن یالدار، پوست تن را نوازش میدهد و بوی سنگین بدن جانور مشام را پر میکند.حیوانی که ما را حتما جانوری فرض میکند بی آزار که اینگونه در نزدیکی ما لم میدهد و خیره به لنز دوربین به مکاشفه ما میپردازد. نمیدانم ما مشتاق اوییم یا او مشتاق این جانور دوپا!!!

صدها گوزن یالدار خط افق را سیاه میکنند. افقی که سر بر ابرهای سیاه کشیده و  به طلب باران نیاز میکند و باران این نم نم لطیف طبیعت وحشی چه ناز میکند وقتی بر علفهای دشت بیکرانه فرو میریزد و خاک را دستی میزند که بوی سرزمین آشنای ما را میگیرد.وای باران .....روح طبیعت....صراحت تازگی....زوال لب تشنگی و نیاز.... کاش بر من هم چنین آشفته و وحشی میباریدی که من بسیار تشنه ام...تشنه چیزی که جوانه تنم را میرویاند....وای باران بر من هم ببار.....

گله های گوره خر دور ما را گرفته اند.دشت را لحن تن آنها از زوال یکنواختی درمیاورد وقتی چنین راه راه ،بر تن خاکی دشت هی رج میزنند و هی مرا افکار مرا.....روبروی مرا تا دورهای دور پر از خطوط منقطع میسازند تا از دنیای موازیم خارجم سازند...

عاشق آن بچه گوره خری شده ام که بی توجه به من و ما تن کودکانه خود را به علفهای خیس از باران سپرده و دارد با صدای باران آواز میخواند....گوش کن صدایش آشناست....صدایش لحجه زندگی میدهد وقتی زیر باران سرخوش میشود...

تنها تویی تو....که اینگونه دشت را رها کرده ای...فارغ از دستهای آسیب زن موجود دو پا جهان را امن میکنی تا ابر پایین بیاید و آرام ، ببارد و دشت را چنین دلفریب  برای روح بیتاب من آرام کند....آرامم کنی....آرامم کنی..........خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باران بسیار شدت گرفته است.زمین و زمان به هم پیچیده است.در دورهای دور آسمان رعدی میزند و افق دو نیم میشود.ابرهای سیاه پایین و پایین تر میایند و گاهی صدایی ... صدایی که در آواهای وحشی حیوانات گم میشود. حیواناتی که در این آشوب طبیعت آرام آب مینوشند و علف میخورند و در مه غرق میشوند.

مهی که گاه میاید  و گاه میرود و در این لابلای توری سپید حیوانی را گم شده انگار از لای تن خود بیرون میاورد ....شاید این شترمرغ نر در مه به دنبال نیمه خود میگردد... نیمه دیگر کجاست....پیدایش نمیکنم

و اما.....در سر یکی از چند راهیهای دشت جیپهای سافاری به ردیف در سکوت ایستاده اند.یکی دیده است  و بیسیم زده است و جیپهای دیگر مسیر عوض کرده خود را به سرعت به این نقطه دشت میرسانند تا......

مادر و کودکی را خفته لابلای علفزارهای خیس از باران ببینند.شیر ماده و توله کوچکش بی توجه به ده ها جفت چشم مشتاق لای علفها دراز کشیده اند. بسیار نزدیک به ما انقدر نزدیک که خطوط کشیده بدن ورزیده مادر و سینه های پر شیر او را میتوان دید. انقدر نزدیک که چشمهای کنجکاو توله شیر را میتوان دید.انقدر نزدیک که بوی قوی تن آن دو مشامم را پر میکند. انقدر نزدیک که دلم میخواهد توله را سفت در آغوش کشم... اما....

سکوت!!! هیچ حرفی نباید زد.هیچ حرکت اضافی نباید کرد که خواب آرام مادر و کودک را آشفت. اینجا قلمروی سلطان گرونگرو است و ما موجودات اضافی..نباید کودک را ترساند که مادر را آشفته سازد.مادر کم کم بلند میشود و به سوی افق و شکار گام برمیدارد...

دقایقی انتظار اما مادر به این راحتی تن خود را در خطر شاخ های کرگدنهای خشمگین قرار نمیدهد.مادر در افق فرو میرود تا مراقبه کند برای سیر کردن شکم توله اش....شاید ساعتها لای علفها پنهان شدن و مراقب شکار نشستن...کسی نمیداند مادر موفق میشود توله را سیر کند...خودش را سیر کند....

مادر که فاصله میگیرد کفتار پیر سر میرسد.قلبها در سینه به لرزه درمیاید... کفتار اینجا چه میکند؟بو کشیده و وقتی بوی شیر ماده دور میشود بوی توله اش مشام کفتار پیر را پر میکند.کفتار آرام دشت را جلو میاید...

توله نگران شده است.سر از علفها بیرون میاورد.رد مادر را میگیرد که دارد دور میشود با صدایی که ضعیف و کودکانه است تقلا میکند نعره میکشد اما تنها صدایی کودکانه و شیرین شنیده میشود که کفتار را امیدوارتر میکند.توله ناله میکند و به سمت مادرش چشم میدوزد......باد صدای توله را به گوش مادر میرساند.مادر برمیگردد نعره ای میکشد که تمام چهارپایان دیگر را هراس برمیدارد.کفتار میگریزد.مادر توله را در بر میگرد!

 کم کم ابرها به یک سو میروند و دوباره آبی آسمان و زردی آفتاب بر دشت پهن میشود. هوا را رطوبتی سنگین فرا میگیرد.رطوبتی که با بوی عرق تن حیوانات درآمیخته است. بوی وحشی،بکر و محرک در دشت پیچیده است.بویی شبیه آزادی و این آزادی با سرخوشی همراه میشود .و سرخوشی مستی میارود. مستی تمنای جفت. حیوانات به هم میامیزند.

و برای به هم آمیختن قلمرو تعیین میکنند و قلمرو را با سرشاخ شدن میابند. صداهایی وحشی و غریب و عظیم دشت را فرا میگیرد.گله ها در هم میپیچند.سویی غرش شیری بلند است و سویی دیگر فریاد خشمگین بوفالو و آن سوتر شیهه گوزن یالدار برای تصاحب جفتی ماده ...اینجا تانزانیا است صدای مرا از گرونگرو میشنوید.

گلی سرخ رنگ جاده های گرونگرو را فرش کرده است و سیل آب باران زمینها را درمینوردد و عکس آسمان در هر جوی آبی انعکاس میابد ....انگار گرونگرو تا بینهایت هفت آسمان بالا میرود....

اگرتهای سپید.این پرندگان بی آزار و زحمت کش جفت بی همتایی را با بوفالوهای نخراشیده تشکیل میدهنند.اگرتهای نابینا که با این غولهای بیشه های گرونگرو در همزیستی مسالمت آمیزی به سر میبرند.

اگرتها(پرنده های سپید) چشمان ضعیفی دارند.پس نزدیک حیوانات عظیم الجثه حرکت میکنند تا با حرکت اندام سنگین آنها حشرات لابلای علفها به پرواز درآیند و شکار اگرتهای نابینا شوند....رفاقت حیات وحش ستودنی است....بوفالو حیوانی پرخاشجو است تنها وقتی کنار بدن ظریف و ضعیف اگرت لم میدهد شبیه گربه دست آموز به نظر میرسد!!!!!

و اما یکی از عجیب ترین صحنه ها دیدن این بچه کوچولوی شغال لای علفها است که خیس از باران با پشمهای به هم چسبیده خانواده اش را صدا میزند. شغالها معمولا توله های خود را زیر زمین پنهان میکنند و توله شغال کمتر به چشم میاید مگر اینکه این طور خیس و خیلیس سرکوچک خود را از لای علفها بیرون بیاورد.... خیلی بامزه است برخلاف والدینش!!!!!شاید توله همان کفتاری باشد که رفته بود سراغ بچه شیر قصه ما !!!!

این بانوی زیبا این وسط چه میکند؟تا یادم نرفته بگویم که گرونگرو یکی از بهترین مکانها برای دیدن پرندگان مختلف و بهشت Bird Watching به شمار میاید.در طول مسیر بسیار  گردشگران با لنزهای تلو را میدیدیم که  Bird Gaming !!!!!! میکردند!!!

این را هم بگویم که تمام طول مسیر با فیلمبرداران شبکه های مستند مثل بی بی سی و نشنال جغرافی پر بود.درواقع همه آن صحنه های بکر و زیبایی که در فیلمهای مستند میبینید صحنه های گرونگرو یا سرنگتی است...البته آنها چندین شبانه روز جایی اطراق میکنند تا بتوانند یک صحنه شگفت را شکار کنند....

بالاخره پرنده محبوبم را یافتم.عقاب

و سرآخر....سرآخر آنچه باید میشد شد....در یک سوی جاده گله ای از شیرهای ماده لای علفها طوری لم داده بودند که فقط کمی از پوست تنشان به زحمت دیده میشد اما آن سوی جاده یک شیر نر و یک شیر ماده به ماه عسل رفته بودند... شیر نر از بین گله چندین ماده خود،یکی را به عنوان سوگلی برمیگزیند سپس به مدت یک هفته با او به جایی خلوت Dating !!!! یا قرار ملاقات میگذارد.....

و عاشقانه ای آرام لابلای "شکوه علفزار"!!!


 
اینجا من ،آنجا یک قبیله
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - Ngorongoro Craterr

راه افتادیم صبح زود صبحانه خورده از لوج ،سوار بر جیبهای Sunny Safari به سمت پارک ملی "گرونگرو".یکی از مهمترین مناطق حفاظت شده حیات وحش جهان.... مسیر را در نقشه برایتان مشخص کرده ام تابگویم در این 6 روز اقامت در تازانیا چه کردیم.وقتی از زنگبار به آروشا پریدیم قرار بر این شد دور آروشا را سافاری کنیم. گشتهایی کاملا حیات وحش ، یکی در پارک ملی گرونگرو و دیگری در مانایا مارا.... گشت امروز ما ،گرونگرو آغاز میشود... 

گرونگرو منطقه حفاظت شده حیات وحش تانزانیاست.البته یکی از ده ها پارک ملی. و شاید یکی از بهترینها.بخشی از این منطقه حفاظت شده دهانه خاموش شده آتشفشانی میلیون ساله است.و ما از آروشا باید به سمت دهانه آتشفشان مسیر را بپیماییم.Ngorongoro Crater  دره ای بسیار عمیق با طبیعتی بسیار بکر و زیباست. مسیری 2 ساعته از محل اقامت ما در جاده هایی پیچ در پیچ میگذرد.از بالای دره ای عمیق به پایین سرازیریم جاییکه آسمان خود را بر تن آیینه آب پهن و ابرهایش را مهمان زمین کرده است.عجب طبیعتی دارد این تکه از زمین خدا.

آن را دره Rif Valley  مینامند.جاییکه ملیونها سال پیش آتشفاشان فوران کرده و خشمگین ردپایی چنین بر تن سبز دشتهایش بر جای گذاشته است.حالا دهانه آتشفشان کاسه گود پر آبی است که هزاران حیوان را در خود مادرانه حمایت میکند. و اینجا ،این کراتر باشکوه را Ngorongoro Crater مینامند.و ما قرار است در آن پایین شاهد حیات وحش تانزانیا باشیم.

آن پایین گویی زندگی دیگری در جریان است.وقتی به صدای بیصدایی طبیعت گوش میدهم در حالیکه باران نم نم شروع به باریدن کرده و گله های بیشمار از حیواناتی ندیده در آن پایین چون نقطه های سیاهی بر سبزی برگ آشفته ام میکنند خود را در این بیکرانه غریب بسیار تنها بسیار دور  از همه و بسیار نزدیک به خدا میبینیم. اینجا خدا شکل دیگری دارد.باید باشی و بویش کنی لمسش کنی و بعد به اصوات ناشناخته ته دره گوش کنی تا باورت شود چقدر کوچکی در مقابل این حجمه سبز جهان....

دورتادور من را کوه های بلند،دره هایی عمیق،دشتهایی فراغ احاطه کرده اند. نام یکی از کوه ها Doinyo Lengai است.به زبان ماسایی یعنی "کوه خدا" و چقدر خوش این نام در این فضا جاری است.اصلا اینجا حکایت "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود" است.جز ما و خدا و حیواناتی که گویی از ازل مالکان این سرزمین بودند.تمام این دشتهای سبز خالی از سکنه است جز گروهی خاص از اقوامی کاملا بدوی... ساکنان ثانویه این آب و خاک قبیله ای هزاران ساله اند که در تسامل با حیوانات در صلح و آرامش میزیند...

گاه از پشت تکه ابری صورتکی نقاشی شده دیده میشود با چوبدستی بر دست و ردایی سرخ لابلای کوه و سبزه و ابر و بعد همچون آمدنش آرام و بیصدا ناپدید میشود. و تو میمانی که آنچه دیده ای نتیجه وهم و خیالت بوده و یا در واقعیت کسی بسیار دوراز دنیای تو در اینجا با طبیعت سر آشتی دارد انگار.جایی درمیان گله های گوره خران وحشی،گوزنهای یال دار،بوفالوهای تندخو،و غرش شیرهای درنده....اینجا از آن کیست واقعا.؟

به کف دره میرسیم.جاییکه پشت دروازه گرونگرو قرار گرفته ایم.این پارک مهم حیات وحش جهان.جز ما جیپهای دیگر نیز صبح زود راه افتاده اند تا اجازه ورود گرفته و وارد خانه حیوانات شوند.این اجازه ها برای گشت و گزار در ساعات بین 6 صبح الی 6:30 عصر داده میشود.همه جیپها موظفند قبل از اتمام زمان بازدید از پارک خارج شوند.ورود به گرونگرو قوانین خاص خودش را دارد.اینجا باغ وحش نیست.شوخی بردار هم نیست وحیات وحشی کاملا زنده و سرپاست.ما مهمانان حیواناتیم و...حق اول با آنهاست.ما در اولویت دومیم.اگر میپذیریم که وارد شویم باید بدانیم که به هیچ عنوان نباید از ماشینها پیاده گردیم.تمام چند ساعت را باید داخل جیپها سر کنیم. هیچ تفنگی همراه هیچ جیپی نیست.اگر حیوانی به ما حمله کند مقصر رفتار خود ما بوده و نه آن حیوان.کسی حق ندارد به خاطر عملی ناشیانه و تحریک کننده حیوانی را از پا دربیاورد. اینجا خانه حیوانات است و ما حق داریم با ادای احترام و کسب اجازه پا به قلمروی افسانه ای آنها بگذاریم.

کم کم دارم حس میکنم آفریقای جنوبی یک شوخی مسخره است در مقابل تانزانیای باکره!

هنوز از در دور نشده ایم که گله اورانگوتانهای گرونگرو به استقبال ما میایند. سقف جیبها را بالا زده ایم و ایستاده آنها را دنبال میکنیم.صدای جیغ سرسام آور آنها وقتی از سرو کول ماشینها بالا میروند نقطه اوج هیجان گردشگر است.گردشگری که اگر عاشق حیات وحش نباشد آمدنش به این نقطه کاری عبث خواهد بود.ترس نگرانی دلهره و هر حس منفی این حیوانات باهوش را متوجه میکند و برعکس ،حیوانات به سرعت عشق انسان را درک میکنند ....

درک میکنند که اینگونه آرام و آسوده در حالیکه بچه کوچک خود را بر پشت گرفته اند به کنار شیشه ماشینت آمده و رو به تو چشم در چشم نگاهت میکنند و وقتی حس کردند تو محرم آنهایی دیگر در کنار تو به ارامش نوزادشان را شیر میدهند.راه میروند مینشینند حتی وسط جاده زیر لاستیکها دراز میکشند تن همدیگر را میجورند میوه از درخت میربایند و بی توجه به تو عشقبازی میکنند....

دیگر وارد دشتهای بیکرانه  گرونگرو شده ایم.با راهنمایی محلی که راننده هر جیپ به شمار میاید.تنها ساکنین این قلمرو وسیع قبیله ای بدویند. Maasai Tribe یک قبیله کهن آفریقایی که برای هزاران سال است در بخشهایی از سرزمینهای تانزانیا و کنیا زندگی میکنند.اقامتگاه های پوشالی آنها از دور دوایر خاکستری رنگی در پهنه سبزی دشتهاست و خود آنها که با لباسهایی آبی و قرمز هزاران سال است که فرهنگ کهن خود را حفظ میکنند و چه چیزی میتواند برای شروع این تجربه نو هیجان بیشتری داشته باشد جز اینکه به میان یکی از خانواده های ماسایی برویم و از نزدیک زندگی آنها را لمس کنیم...

 جاده ای سبز را گرفته ایم و به سوی خانواده ای از قبیله بزرگ ماسایی رهسپاریم. مردان و زنان قبیله به استقبال ما میایند.آنچه از دور میبینیم مشتی رنگ آبی و قرمز است که انگار دستی بر دشت پاشیده .نزدیک که میشوند به زیان غریب سوآهیلی زمزمه میکنند.خود را تکان میدهند و به نوایی شبیه آوازی بدوی گویی دارند به ما خوش آمد میگویند.چیزی از زبان بومی آنها نمیفهمیم اما در چهره سنگی آنها میشود رد دوستی را دید.کم کم سختی چهره آنها به نم لبخندی باز میشود.

مردان قبیله در دسته ای جدا و زنان هم در دسته ای دیگر.مردان چوب دستیهای بلند در دست گرفته اند.ماساییها اقوامی مهاجرند که در طی هزاره ها از حاشیه رودخانه نیل به شرق آفریقا کوچ کرده اند.امروز بیشتر در جنوب کنیا و شمال تانزانیا در دشتهای گرونگرو و سرنگتی اقامت دارند.کاملا اومونیسم هستند یعنی از طبیعت زاده و با طبیعت یکی.گرچه با حضور میسیونرهای غربی بیشتر آنها مسیحی شده اند اما در ته باورهای آنها هوز اعتقاد به خدایان طبیعی وجود دارد به خدایان باستانی و توتمهای عجیب و غریب آفریقایی.این را میشود در فرهنگ جاری زندگی آنها از نزدیک دید.

مردانشان با مردان گروه میامیزند و زنانشان با زنان گروه.خوش ندارند پا از مرزهایشان بیرون گذاریم.تعصب عمیقی به ریشه های خود دارند.این را میشود از نوع پوشش بسیار بدوی و سنتی آنها فهمید.پاپوشهایی دست دوز بر پا و پارچه هایی نیمه دوخته بر دوش. مردان هماهنگ زنان دوش به دوش یکدیگر زیر لب وردی میخوانند و ما را احاطه میکنند.سپس با آواهایی نامفهوم در حرکتی کاملا هماهنگ،زنان قبیله شانه های خود را بالا میندازند.شاید نوعی رقص،نوعی عبادت...نمیدانم چیزی نمیفهمم فقط نگاه میکنم و همین کافیست.

 

رقص مردان متفاوت است اما.کسی ساز میزند.سازی شبیه یک ساز دهنی بسیار بلند که صدایی مثل بوقی کوبنده در دشت میپیچد.بوقی که شاید حیوانات وحشی را بترساند و فراری دهد.مردان هریک چوب دستی بلندی به دست دارند.این چوب دستی همه سلاح مرد ماسایی است که از نوجوانی تا دم مرگ آن را به همراه دارد. در رقص گروهی ،مردان چوب دستی را محکم بر زمین کوبیده و با فشار از زمین کنده شده بالا میپرند و همزمان داد میکشند.جالب است که این حرکت ریشه در زندگی آنها دارد.

این مردمان شغلشان یا کشاوزی است در محدوده ای ناچیز یا دامداری است شبیه عشایر ایران اما در یک منطقه یکجا نشینند.قبیله خانواده محور است.معمولا یک مرد زنان بسیار متعددی دارد.از هر زن صاحب کودکان بسیاری میشود و این کودکان خود صاحب زنان و کودکان بسیار و اینگونه قبیله رشد میکند و خاندانی بزرگ شکل میگیرد و بعد احشام زیاد شده ثروت اندوخته میشود.

برای مرد ماسایی ثروت یعنی زن بیشتر، دام بیشتر ،کلبه بیشتر و  زمین بیشتر...چیزی شبیه طبیعت وحشی.چیزی شبیه گله های درنده شیرهای تانزانیا....مرد قدرت اول است و باید از خانواده حمایت کند.و اینجا در دل بیشه های وحشی تانزانیا خطر هرلحظه در کمین است ومرد تنها سلاحش چوب دستی است و با همین چوب دستی که بر زمین کوبیده و به دنبال آن بر هوا میپرد تا با چشمهایی شبیه عقاب ،دوردستها را درمینوردد برای دیدن حیوانات وحشی و با همین چوب دستی اگر مرد ماسایی تصمیم بگیرد، شیر نری را از پا درمیاورد...!!!

و میدانستید که در تانزانیا شکار قدغن است و کشتن احشام جریمه های سنگین مالی و جانی دارد و تنها ماساییها میتوانند فقط برای دفاع از خود یا احیانا اجرای آیینی با چوب دستی حیوانی را بکشند!

پوشش آنها خود حکایت جالبی است.به ازای هر سالی که به سن آنها افزوده میشود حلقه ای سنگین تر به گوش آنها و به گردن آنها اضافه میگردد تا جاییکه وقتی به پیری میرسند گردنی بلند و سوراخ گوشی بسیار گشاد پیدا میکنند و این یعنی حرمت یک ماسایی...و البته باید سرهای خود را از ته بتراشند. برای زن و مرد ماسایی موهای بلند معنی خوبی ندارد.ماساییها خرافیند از کودکی دندانهای پیشین خود را میکنند تا روح شیطان در آنها دخول نکند.دولت به شدت دارد تلاش میکند تا بعضی آیینهای مضر قبایل را از بین ببرد!

پا به درون خانه یک مرد ماسایی جوان میگذاریم.مردی که بسیار خوب انگلیسی حرف میزند گرچه تمام سطح سوادش به مدرسه ای در کلبه کنار خانه اش خلاصه میشود. خانه از پهن گاو درست شده و وقتی با چراغ قوه به سقف نور میندازیم ده ها سوسک ریز و دشت را بالای سر خود میبینیم.اما برای ماسایی این امر پیش پا افتاده ای است.

غذای ماسایی حکایت عجیبی است در تمام طول زندگی آنچه آنها را سیر نگه میدارد گوشت خام،شیر و خون گاو است.آنها هرصبح با وسیله ای نوک تیز گلوی گاوی را سوراخ کرده و خون او را با شیرش مخلوط و مینوشند.اینگونه معتقدند که روح شیطانی از آنهافاصله خواهد گرفت.جالب است که با این تغذیه بسیار کم بیمار میشوند در حالیکه فضای زندگی آنها بسیار آلوده به میکروب است. 

مردان قبیله بسیار مسن تر از همسرانشان هستند.زیرا مرد ماسایی تا جوان است حق ازدواج ندارد باید خود را در دشتها و بیشه ها ابدیده کند.باید با حیوانات درنده بجنگد و پیروز بازگردد مانند یک قهرمان تا اجازه ازدواج با زنی جوان را پیدا کند.مرد ماسایی ختنه میشود لباس سیاه میپوشد و ماه های زندگی در تنهایی و میان حیوانات درنده را تجربه میکند اما وقتی باز میگردد قهرمان یک زن ماسایی خواهد بود...

 

.ماسایی یعنی مرد سالاری همچون شیر نر ماده شیرهای گرونگرو و مرد ماسایی زمانی میتواند ازدواج کند که شیر نری را کشته باشد تا ثابت کند که رییس قبیله زنان خانه اش خواهد بود.زن ماسایی هم ختنه میشود.بسیار ترسناک و دلهره آور تا هیچ وقت طعم لذت عشق را نچشد.طعم واقعی زن بودن را و مرد اینگونه خانواده بزرگ زنانش را اداره خواهد کرد...

گوشه ای از دشتهای قبیله ،مدرسه کودکان ماسایی قرار گرفته با معلمی که فرزند شیرخواره اش را بر دوش بسته و به کودکان درس میدهد.مگس دور صورت بچه ها غوغا میکند. بیشتر آنها پابرهنه هستند.دور لب و دهان آنها زخمهای پوستی وجودد دارد با این حال شادتر از همه بچه های ایرانی و پرانرژی تر از آنها با ما خوش و بش میکنند.

و بچه ها در حال یادگیری انگلیسی هستند و همان طور که قبلا گفته بودم زبان انگلیسی زبان رسمی کشور تانزانیا  است گرچه این مردم به زبانهای بومی خود سخن میگویند!

برای من عجیب است که این مردم چگونه این همه سال با طبیعت هم سو شده و بی دغدغه زندگی میکنند.آسوده در میان مدفوع و خون گاو،سوسکهای ریز و درشت، شپش،مگس و....و چطور انقدر زیبایند... زیبا و چشم نواز ...

زنهای ماسایی شبیه مطلع یک شعرند یک غزل عاشقانه وحشی.و زیبایی لجام گسیخته آنها من را هم میترساند و هم افسون میکند! 


 
خداحافظ آبی دریاها،سلام سبزی دشتها
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/3- حرکت از زنگبار به سوی آروشا

سه شب اقامت در زنگبار به پایان رسید و با پایان آن بخشی از سفر هم به خاطره ها پیوست.روبه سوی آروشا داریم و بخشی متفاوت از سفر را آغاز خواهیم کرد. یادتان هست که ما برای رسیدن به زنگبار از فرودگاه بین المللی دارالسلام استفاده کردیم برای رسیدن به آروشا هم باید پرواز هوایی را تجربه میکردیم اما پروازی کامل متفاوت از همه پروازهایی که تاکنون داشتیم.از فرودگاه زنگبار سوار هواپیمایی ملخدار 10 نفره شدیم تا پروازی در ارتفاع کم را تجربه کنیم....

وقتی از روی زنگبار بلند شدیم زیر پای ما آبی اقیانوس هند تا بیکران ادامه داشت. از این بالا زیبایی آبهای زنگبار بیشتر و بیشتر نمایان بود.جزیره های کوچک و بزرگ پردرخت و سواحل شنهای سفید و از همه زیباتر بخشهایی از اقیانوس که مرجانی بود و به رنگ و شکلی متفاوت.

از آنجاییکه تمام یک ساعت و نیم پرواز از زنگبار به اروشا را در ارتفاعی پایین میگذراندیم مناظری را میدیدیم که با هواپیماهای معمولی قابل رویت نیست.عبور از میان ابرها وقتی آذرخشی بیخ گوشمان زده میشود و برقی روی شیشه هواپیما انعکاس میابد و بعد قطره های آب و کمی آن ورتر رنگین کمانی پل زده بر سینه آسمان،خود جاذبه ای بینظیر در این سفر محسوب میشد.

کم کم آبی دریاها جای خود را به سبزی دشتها میدهد جاییکه قرار است تانزانیای وحشی و بکر را از نزدیک  دید.

 این سفر یک ساعته و نیمه برای محمد امینی که عاشق پریدن و پرواز است مانند یک رویا بود.رویایی که در تمام مدت آن با چشمهایی باز و قلبی پرطپش به نظاره نشسته بود درست پشت سر خلبان و رو به ده ها کلید و فرمان هواپیما...برای من هم فرودی این چنین بر باند پرواز، تجربه ای نو بود.بماند که چند دقیقه بعد از فرود ما یک هواپیما موقع نشستن چرخش ترکید و به میان باقالیها رفت و قلب ما که برای ثانیه هایی ایستاد و دوباره به کار افتاد!

سفری دیگر از جنسی نو آغاز میشود.از قبل میدانستیم که باید بارهایمان را به انبار فرودگاه تحویل بدهیم برای دو شب وسیله در ساکهای کوچک گذاشته و تجربه Saffari با جیبهای تانزانیا را آغاز کنیم.و شاید بشود گفت این دو شب و سه روز یکی از فراموش نشدنی ترین خاطره های کل زندگیمان شد...

  آروشا شهری در شمال تانزانیا است و شاید یکی از گردش پذیرترین آنها. اگر کسی میخواهد حیات وحش تانزانیا را تجربه کند یکی از بهترین قسمتها ،مناطق حفاظت شده اطراف آروشا است.جاییکه تانزانیای واقعی را میشود از نزدیک دید و لمس کرد. تانزنیای The Big 5 ...

دشتهای سبز،کوه های بلند،آسمانهایی نزدیک و مردمی دور.در حاشیه های این جاده های غریب سازه های خاکی عجیبی توجه ما را جلب میکند.پرس و جو که میکنیم میفهمیم خانه های موریانه هااست.برای ما تازگی دارد و یاد پلنگ صورتی میفتیم و اتوبوس جهانگردی معروف آن....شاید همین کنارها مورچه خواری در انتظار اتوبوس ما باشد تا له شود!!!

در کنار جاده دست فروشهای زیادی سرگرم فروش موز هستند.موز،چای ،قهوه،گندم و ذرت مزارعی هستند که عمده محصولات تانزانیا و خصوصا دشتهای آروشا را شامل میشوند. اما موز قرمز حکایت منحصر به فردی است که تنها در آروشا پیدا میشود و مزه آن فوق العاده خوش مزه و بوی آن مست کننده است.قیمت یک خوشه بزرگ موز از زنان دست فروش آروشا به پول ما شاید بشود 5 یا 6000 تومان...

چقدر این جاده ها برای نگاه ما تازه و فریباست.خاکهایی سرخ سرخ در سبزی دشتهایی سبز سبز.... و مردمی با پوششهایی کاملا محلی،کلبه هایی چوبی با سقفهایی پوشالی، کودکانی سرخوش و خندان و دره هایی عمیق بسیار عمیق...

شهر آروشا به وسیله دره رودخانه Naura به دو بخش تقسیم میشود.بخش شرقی دره شامل هتلها،مراکز توریستی،بازارهای محلی،کمپانیهای سافاری و فرودگاه شهر است اما در بخش غربی ساختمانهای تجاری و اداری قرار گرفته اند. ما کاری به شهر آروشا نداریم.قرار است در لوجی نزدیک به آروشا اقامت کنیم و تمام 3 روز را به گشتهای سافاری بپردازیم.

به لوج رسیده ایم.جایی که قرار است 2 شب در آن اقامت کنیم.Bougainvillea Lodge یک اقامتگاه 4 ستاره توریستی است.نمیدانم چقدر از شرایط یک لوج اطلاع دارید. لوج با هتل و مهمانسرا تفاوتهایی بنیادین دارد.اینگونه محلهای اقامتی با هدف حفظ محیط زیست و در راستای حمایت از جامعه محلی آن منطقه بنا میشوند. برای اقامت در یک لوج وظیفه گردشگر است که خود را با شرایط زیست محیطی و فرهنگی محل وفق دهد. قرار نیست جنگلی دشتی طبیعتی نابود شود تا من مسافر احساس راحتی بیشتری کنم... وقتی میپذیریم که در یک لوج اقامت کنیم باید بپذیریم که برای چند شب همزیستی مسالمت آمیزی داریم با جانوران کوچک و بزرگ محل.ممکن است روی دیوارهای اطاقمان مارمولکها راه بروند،هزارپاها روی کف اطاق لم بدهند و پشه ها دیوانه مان کنند اما باید یاد گرفت که ما به محیط زندگی آنها وارد شده ایم پس باید به آنها و به طبیعت محیطشان نهایت احترام را بگذاریم...

در لوج انتظار تجملات را نباید داشت.حتی گاهی تلویزیون هم وجود ندارد. در لوج قرار است با طبیعت یکی شد.به طبیعت احترام گذاشت و شبی را مهمان صدای حیواناتی شد که کمی دورتر کمی نزدیک تر میزبان ما شده اند.حیواناتی که برای دیدن آنها هزاران هزار فرسنگ را پیموده ایم تا به آروشای تانزانیا رسیده ایم.

در لوجها معمولا غذاهای محلی ارایه میشود و این فرصت خوبی است که با طعم و بوی هر مکان بیشتر آشنا شد.

ما هم امشب قرار است یک غذای آفریقایی خوشمزه بخوریم. پس هاکونا ماتاتا... بفرمایید برویم حالش را ببریم...


 
دهکده ادویه ها
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/2 - Spice Tour in Zanzibar

هروقت صحبت از ادویه است آدم یاد هند میفته.همیشه فکر میکردم تمام این ادویه ها از هند وارد کشورهای مختلف میشه حالا فهمیدم آفریقا و خصوصا زنگبار یکی از پایه های صادرات ادویه به جهان است.در زنگبار یکی از گشتهای انتخابی میتونه یک نصف روز سفر به یکی از مزارع ادویه باشه.با نفری حدود 30 دلار راه افتادیم به سمت دهکده Buda جاییکه قرار شد از نزدیک با گیاهان و درختان ادویه ای آشنا بشیم.

همیشه گیاهان مناطق حاره جالب توجه هستند.میوه های آنها گیاهان آنها برای مایی در آن سوی کره زمین بسیار ناشناخته هستند.همیشه سر میزهای صبحانه اولین چیزی که توجه من رو به خودش جلب میکنه تنوع میوه های هر کشوره.از اونجاییکه من تجربه سفر به آفریقای جنوبی رو قبلا داشتم و با انواع میوه های استوایی آنجا آشنا بودم وقتی تو شرق آفریقا اون تنوع رو ندیدم یه کمی حالم گرفته شد.عمده میوه های استوایی که در این 3 کشور به وفور دیده میشن نارگیل،آناناس،موز،هندوانه و میوه ای به نام Passion است که بین همه اونها من عاشق دلخسته این یکی بودم و سر هر وعده غذایی نوشیدنی دلخواهم کوکتل میوه های استوایی یا صرفا لیوانی آب  Passion بود....

اما موزهای این کشورها....فقط حواستان باشد که اگر روزی از روزها مثل ما هوس کردید یک خوشه موز بخرید و بخورید دقت کنید که دارید چه نوع موزی میخرید تا مثل ما "بور" نشید! اینجا 2 نوع موز وجود داره یک نوه مخصوص پختنه و نوع دیگه خام مصرف میشه.اگه اشتباهی موزهای پختنی رو بخرید چیزی شبیه یک تکه چوب بیمزه را مجبورید بخورید.یک ماده بیمزه و بی طعم و بو شبیه کاه!!!!

و اما مزارع ادویه جات در اطراف شهر زنگبار.راستش من عاشق ادویه هستم. تا قبل از این تور هم اصلا نمیدونستم که دارچین پوست تنه یک درخته،زنجبیل ریشه یک گیاهه. میخک تخم یک میوه است و زردچوبه....

باورتان میشود این میوه گیاه زردچوبه است؟خلاصه اینکه در این گردش 3 ساعته زیر ظل آفتاب شرجی زنگبار و لابلای پشه های ریز و درشتی که پدرمان را درمیاوردند به همراهی یک راهنمای محلی سیاه پوست ته و توی هرچه ادویه است درآوریم. Spice Tour تجربه جالبی است که در کمتر جایی میشود آن را داشت پس از دست ندهیدش شما در این 3 ساعت با تک تک ادویه های آشنا و ناآشنا از نزدیک آشنا میشوید.خواص آنها را خواهید شناخت و با بو کردن آنها حس خوبی را با خود به موطنتان خواهید آورد.

در این گشت و گزارها علاوه بر ادویه ها با درختان بومی و گیاهان استوایی منطقه نیز از نزدیک آشنا شدیم.با باورها و قصه هایی که پشت سر آنها بود.مثلا وقتی زنی در قبایل آفریقایی مدام بچه دار میشود او را به این درخت تشبیه میکنند. درختی که یک عالمه میوه ریزه پیزه به تنه اش آویزان است!

و میوه این درخت که وقتی آن را برش عرضی میدهیم ستاره ای بسیار زیبا از آن پدید میاید...

و این یکی که دیگر مختص خانمهاست.وقتی دانه های سرخ این میوه را له میکنیم رنگ تند نارنجی بدست میاید که زنان بومی از آن برای آرایش لب و گونه و ناخن خود استفاده میکنند.وقتی مقداری از آن را روی ناخن شست خودم مالیدم تا شب رنگش از بین نرفت با هرچه آب و صابون حتی....یاد ماتیکهای مکه ای مادربزرگم افتاده بودم!!!

این یکی درخت چیز شگفت انگیزی است.وقتی روی تنه آن را خراش میدهند شیره ای بدست میاید که وقتی آن را روی پوست میمالید شبیه چسب میشود. وقتی بخشی از بدن زخم شده و خونریزی میکند شیره این درخت شبیه چسب زخم عمل میکند.من یک زخم از تهران روی دستم داشتم که خیلی اذیتم میکرد.وقتی آن را روی زخم مالیدم به طرفه العینی!!!! زخم شفا پیدا کرد.باورتان میشود؟؟؟

این مردم بومی از دل همین طبیعتی که در آن زندگی میکنند دوای هر درد و مرضی را پیدا میکنند.وقتی از خواص دونه دونه این گیاهان برایمان میگفتند به این نتیجه میرسیدیم که طبیعت داروخانه کامل همه امراض است!

در آخر یکی از بچه های روستا بالای درخت نحل بلندی رفت تا برایمان نارگیل بچیند...

کاری دشوار و ترسناک وقتی به بلندی این نخل استوایی نگاه میکردیم.پسرک بی پاپوش تنها با کنفی که به دور مچ پای خود بسته بود به سرعت برق  و باد خود را بالای نخل بلند رساند.انقدر بالا و انقدر دور که دیگر خودش را نمیدیدیم.و از آن بالا نارگیلها را به پایین مینداخت.

نارگیلی پر از آب شیرین و ما دوتایی یک نارگیل پرآب را نوشیدیم و تا شب انگار فیل خورده بودیم از بس که اب نارگیل سنگین و قوی است.یک جورهایی شبیه دوپین کردن میماند...

 

و آخر سر سورپرایز شدیم وقتی دیدیم بچه های روستا با برگهای درختان برای ما تاج و کلاه و کیف و کروات درست کرده اند....یادتان باشد آخر این جور تورها حتما از مردم محلی خرید کنید.هرچه که توانستید بخرید.چک و چونه هم تورو خدا نزنید.این مردم انقدر فقیر و زحمت کش هستند که روزی آنها با همین توریستهایی که به دهکده هایشان میاید تامین میشود..شما با خرید کردن از آنها چرخه گردشگری سالمی را به حرکت درمیاورید و آنها را تشویق به ادامه جذب گردشگر میکنید...


 
در کوچه های زنگبار
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1 - محله گردی در زنگبار

از جزیره که بیرون میاییم دیگر خشک شده ایم.سرحال و قبراق راهی یکی از رستورانهای حاشیه بندر شهر زنگباریم تا نهار بخوریم.و چه چیزی بهتر از وعده غذایی دریایی خواهد بود در رستوران Archipelago.اگر از غذاها سوال کنید باید بگم خیلی روزی طعم لذیذ غذاهای شرق آفریقا حساب نکنید.غذاهای دریایی رو شدیدا توصیه میکنم که بهتر از گوشت و مرغ طبخ میشن.خصوصا در جایی مثل زنگبار که شهری ساحلی است دل به دریا بزنید و طعم انواع غذاهایشان را امتحان کنید پشیمان نخواهید شد.قیمت غذا نه خیلی گران است نه خیلی ارزان.شبیه غذاهایی که در رستورانهای نسبتا خوب ایران بخورید برایتان آب میخورد.مثلا ما یه پرس فیله ماهی سفید به قیمت 17000 شیلینگ و یک پرس فیله ماهی تن به قیمت 15000 شیلینگ و کاسه ای سالاد tropical به قیمت 5000 شیلینگ خوردیم.هم حسابی سیر شدیم و هم از طعم غذاهای دریایی با سالاد استواییمان لذت بردیم...

قدیمی ترین بخش شهر زنگبار را Stone Town مینامند.محله هایی چندین قرنه با کوچه هایی بسیار باریک و خانه هایی از دورانهای استعمار که هریک ردی و نشانی از معماری کشوری دارند.لابلای این کوچه پس کوچه ها میشود با فرهنگ مردم زنگبار از نزدیک آشنا شد.

"زنگ" وازه ای فارسی به معنی تیره رنگ است و "بار" معنی ساحل کناره و کرانه میدهد و زنگبار یعنی ساحل سیاهان.برایتان جالب نیست که نامی چنین دور چنین فارسی است؟جالب تر این است که در این کوچه پس کوچه ها افرادی زندگی میکنند که نام خانوادگی آنها "شیرازی" است و ما با آنها آشنا شدیم.عکس گرفتیم حرف زدیم و هیچ کدام هم شبیه ایرانیها نبودند.قیافه هایی کاملا سیاه پوست و درشت اندام... شاید آنچه آنها را به فرهنگ ایران زمین هنوز پیوند میدهد کلمه هایی فارسی است که بی آنکه خود بدانند داخل زبان رسمیشان شده است.

در زمان حکومت آل بویه حاکم ایالت شیراز به نام "علی بن سلطان حسین"  با هفت پسر خود و 700 تن از یارانش راهی راهی آبهای دور شده و در زنگبار ساکن میشود. زنگباری که از دوران هخامنشی تا ساسانی و سپس بعد از اسلام همواره با ایران زمین در مراودات تجاری بوده.این گروه ثروتمند و مهاجر بعدها به طایفه "شیرازیها" معروف شده و یکی از قدرت مند ترین احزاب سیاسی اجتماعی زنگبار را تا امروز تشکیل میدهد.در طی تمام این قرنها ازدواجهای متعدد با سیاهان زنگی از نسل آنها فرزندانی کاملا سیاه پوست به جا گذاشته که دیگر در قیافه آنها ردی از ایرانیان موجود نیست.همین شیرایها هستند که نام این سرزمین را "زنگی بار" میگذارند.میگویند علی ابن سلطان حسین از مادری سیاه پوست بوده و پدری ایرانی و چون مورد تمسخر برادرانش بوده با 7 کشتی و دوستان و پسران به سوی زنگبار مهاجرت کرده و در اینجا ساکن میشود.

زبان رسمی مردم تانزانیا انگلیسی است که از دوران استعمار تنگلیس باقی مانده اما زبان اصلی و بومی این مردم و مردمان دیگر نقاط شرق آفریقا "سواحیلی" نامیده میشود.زبانی که خود بومیان زنگبار آن را "شیرازی" مینامند و حدود 20 درصد این زبان کاملا پارسی است.وقتی در کوچه پس کوچه ها قدم میزنیم و به آواهای شنیده شده گوش میدهیم ناگاه کلامی فارسی در میان جملات توجهمان را جلب میکند.کلماتی چون:کاروانسرا و مهراب... 

ورود شیرازی‌ها به جزایر شرق آفریقا و تشکیل "امپراطوری زنج" یکی از سازمان‌ یافته ‌ترین مهاجرت بیگانگان درسواحل شرق آفریقا و زنگبار است که در بافت فرهنگی و اجتماعی مردم این مناطق دگرگونی‌های عمیقی پدید آورد و منجر به پیدایش "زبان سواحیلی" و نژاد موسوم به "افروشیرازی" گردید.شیرازیهای زنگ بار بعدها در قرن 19 به همراه بلوچهای عمانی نقش مهمی در شکل گیری مدنیت و بازرگانی در زنگبار ایفا میکنند.

راهی کوچه ها میشویم و رد خانه ها و معماری آنها را میگیریم تا تاریخ استعمار را با مرور آنها مرور کنیم.بعد از اینکه شیرازیهای ایرانی در قرن 8 ساکن زنگبار میشوند تا قرن 15 کم کم این شهر به مرکز قدرتمند تجارت طلا،چوب و برده بدل میشود.قرن 16 اینجا مستعمره پرتغال میگردد تا اینکه در میانه های قرن 16 عربهای سلطان نشین عمان بر پرتغالیها پیروز شده و خود حاکمان این مستعمره نشین میگردند.در میانه قرن 19 بریتانیای کلک ! به بهانه آزادی زنگبار از استعمار اعراب خود جانشین آنها شده و این جزیره را زیر سلطه خود درمیاورد.سرانجام در سال 1964 بالاخره زنگبار استقلال واقعی خود را به دست آورده و جمهوری خودمختار کشور تانزانیا میگردد...

و اما Ston Town یا شهر سنگی زنگبار که در واقع محله ای در قلب شهر زنگبار و در غرب آن قرار دارد.شهر سنگی مقصد اول همه توریستهاست اینجا مردمی از ملل مختلف را میبینیم که لباسهای نخی و گل و گشاد راحتی آفریقایی بر تن کرده و لابلای کوچه پس کوچه ها کولی وار میگردند و با سیاهان آفریقایی زنگی در هم میامیزند. نکته اینجاست که اینجا بسیار بومی است.وقتی هوا تاریک میشود به هیچ وجه نباید در این کوچه های برایک قدم زد.بهتر است با گروه حرکت کنیم و به تنهایی لابلای خانه های قدیمی چرخ نزنیم.راستش را بگویم میزان جیب بری در این محله های قدیمی بسیار بالاست و خطر بالای سر توریستها در گردش است.در کوچه هایی که همه سیاه پوستند و فقیر راه رفتن سفیدپوستی با دوربین و لباسهایی کمی درست و حسابی حکم لقمه خوش مزه ای است برای دزدی....

کوچه های باریک زنگبار مکان مناسبی است برای گشتن لابلای دکانها و مغازه های قدیمی و غرق شدن در دنیای رنگارنگ کالاهای سنتی آفریقایی از پوشاک هزار رنگ و هزار نقش آ«ها گرفته تا بوی چوب و کنده  درختان و صورتکهای عجیب و غریب توتمهای قبایل آفریقایی.اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشود به شرط صبر و حوصله و ساعتها راه رفتن در کوچه هایی که گاه عرضشان به زور کفاف عبور یک آدم را میدهند...

اگر حوصله کنی میتوانی با آنها با مردم سرزمین سیاهان زنگی در دوستی را بگشایی. وقتی میگویی ایرانی هستی با خوشرویی با تو حرف میزنند.از شیرازیهایشان که سوال میکنی تو را به آنها معرفی میکنند.تشویقت میکنند که با آنها یک دست بازی "سنگو تخته" کنی.بازی شبیه تخته نرد خودمان که هرچه توضیحش میدهند چیزی سرمان نمیشود.از تو میخواهند به خانه هایشان پا گذاری از دستشان میوه ای از سر محبت بگیری با بچه هایشان عکسهای یادگاری بیندازی و بعد هم از "احمدی نژاد" برایشان حرف بزنی!!!! که خیلی خوبتر از خودمان او را میشناسند...

در هم صحبتی با همین مردم است چند کلمه سواحیلی هم یاد میگیریم.یاید میگیریم که "جامبو" یعنی سلام،"مامبو" یعنی چطوری و از همه مهمتر "هاکونا ماتاتا" که یعنی :بی خیال بابا...مهم نیست...

و همین آخرین اصطلاح شعار ما میشود در تمام گشت و گزارهای این دو هفته سفر آفریقایی

در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی چشممان را خانه ای میگیرد که به نام "فردی مرکوری" است.میشناسیدش؟ در وین بودم که او را و موسیقی اش را شناختم.اول فکر میکردم هنرمندی انگلیسی است بعدها فهمیدم ایرانی است و امروز فهمیدم زنگباری است!!!!

"فرخ بلسارا" در سال 1954 از پدری ایرانی و مادری هندی در شهر زنگبار زاده شد.در همین خانه ای که حالا مقابلش ایستاده ام و به تصاویر این بت موسیقیایی گروه کوئین خیره شده ام...بعدها به انگلیس رفت.گروه کویین را تشکیل داد و با صدایی 4 دانگه یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین هنرمندان قرن 20 دنیا شد.سال 1991 اما براثر بیماری ایدز درگذشت.زنگبار افتخار میکند که زادگاه بزرگترین هنرمند راک جهان، اینجا در قلب همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنگی است...

اما زنگبار یک بخش تاریک و بسیار غم انگیز هم در تاریخ خود دارد و آن برمیگردد به سالهای بردگی.میدانید تمام این برده هایی که در طی چند قرن از اقصی نقاط آفریقا به دنیا صادر میشدند همه در اینجا در همین مکان جمع میگردیدند؟زنگبار مرکز داد و ستد تمام برده های سیاه پوست بود.از همان دورانی که دست اروپاییان به شرق آفریقا رسید تجارت برده هم آغاز شد.برده هایی که توسط گاه هم وطنان خود از خانه و زندگی دزدیده شده به بندر زنگبار آورده و در این نقطه از شهر یعنی در بازار برده ها مورد داد و ستد برده داران سفید قرار میگرفتند.سپس برای همیشه زنجیر به دست و پایشان وصل و از اینجا به دورترین نقاط دنیا فرستاده میشدند و شاید دیگر هیچ وقت نمیتوانستند خانه و کاشانه و خانواده خود را دوباره پیدا کنند...

بعد از استعمار بریتانیا و در سال 1857 قانون بردگی لغو شد.میسیونرهای مسیحی به اینجا آمدند ،مسیحیت را اشاعه دادند و در محل قبلی بازار بردگان کلیسای جامع شهر را ساختند. کلیسای Anglivan امروز درست بر جایی ایستاده است که روزگاری بردگانی از شرق و مرکز آفریقا از زن و مرد و کودک در آنجا خرید و فروش میشدند. محراب کلیسا در تاریک ترین و تلخ ترین قسمت این بازار بنا شده است.در پای چوبی که بردگان را بر آن به چوب میبستند تا طاقت هربرده را تخمین زده و این طور بر قیمت آن بیفزایند.امروز هنوز ته تنه آن درخت پشت محراب کلیسا دیدنی است. دل آدم سخت میگیرد از جنس آدمی که بر آدم رحم نمیکند!

بخشی از آن بازار بردگان هنوز به رسم حفظ تاریخ سیاه بردگی وجود دارد.خوابگاه برده های سیاه در دو اطاق جداگانه یک بخش مربوط به زنان و کودکان و بخشی دیگر مردان... در اطاقی چنین تنگ و نفس گیر با سقفی کوتاه حدود 50 الی 70 برده هر دو الی 7 روز چپییده در کنار هم در غل و زنجیر نگه داشته میشدند تا موقه چوب زدنشان فرا رسد.اطاقی با سکویی برای نشستن و جویی برای دفع ادرار و مدفوع. برده ها مجبور بودند بر کف اطاق اجابت مزاج کنندو این فضولات تا نیمه شب باقی میماند هنگامی که دریا مد شده آب بالا میامد از جوی سنگی میانه اطاق رد میشود و فضولات را از اطاق خفه و تنگ بی هوا خالی میکرد..طاقت فرساست حتی حالا که هیچ کس جز ما در آن نیست بتوان برای بیشتر از چند دقیقه در این اطاق نمور و تاریک نفس کشید...تنها خدای مهربان شاهدی است که چند صد انسان بیگناه در این اطاق تلف شده اند و چه زجه های انسانی از این اطاق به گوش هیچ انسانی نرسیده است... بسیار دلمان میگیرد بسیار از جنس آدم متنفر میشویم.از این همه ظلم به کی میتوانستند پناه ببرند آن انسانهای بیگناه....

در حیاط کلیسا و کمی آن سوتر خوابگاه های مخوف،یادبود نمادینی از آن روزگار به چشم میخورد.چند مجسمه سنگی که بر گردنهایشان غل و زنجیرهای واقعی آن دوران آویخته است.بردگانی با قیافه های گوناگون که نماد مردمان آفریقا از نژادهای مختلف کشورهای مختلفند که رد دوران تلخ و شرم آور بردگی اسیر دست ادمهای انسان نما بودند.مجسمه ها توسط هنرمندی سوییسی Clara Sornas در سال 1997 -98 ساخته شده است.

دیگر غروب نزدیک شده است و ما کم کم از شهر سنگی خارج میشویم. به خیابان اصلی که میرسیم یک بازار مکاره میبینیم.بازاری شلوغ و پلوغ پر از مردمان بومی شهر که به خرید مواد غذایی خود مشغولند.گوشه ای بازار ماهی فروشان است و گوشه ای دیگر گوشت فروشان قصاب.یک سو میوه فروشها بساط پهن کرده اند و سویی دیگر بازار ادویه داغ است...

با همه احترامی که برای غذاهای دریایی قائلم تحمل بازار ماهی فروشها از عهده ما بیرون است....

نکته:مردم بومی دوست ندارند همین طور بی هوا از آنها عکس بیندازید.باید اول اجازه گرفته و در صورت تمایل آنها عکاسی کنید وگرنه برفرم عصبانی شده و به شما پرخاش خواهند کرد.احترام مردمان بومی را باید نگه داشت.احترام فضای خصوصی زندگی و حضورشان...


 
جزیره اسرارآمیز!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1- Prison Island

رنگ،رنگ،رنگ...چه غوغایی دارد ترکیب شگفت آبی و سبز و زرد و نارنجی بر تن عضلانی مردمانی سیاه پوست و سخت کوش.اولین روز آغاز میشود.ما در زنگباریم و میان زیباییهای رنگارنگ آفریقا گرفتار.اگر خداوند پوستی سیاه به این مردم هدیه کرده در عوض دنیایی از رنگ و جلا و زیبایی را در میان طبیعت بکر و دست نیافتنی آنها نیز آفریده است و این مردم که چقدر همزاد رنگهایند.رنگهایی بدیع که هریک گوشه ای نقاشی دستهای هنرمندانه خدایند....رنگ رنگ رنگ سلام آفریقا.صبح بخیر و سال نو مبارک

صبح زود راه میفتیم به سمت بندر.در زنگبار هستیم شهر آبی دریاها.شهر ساحل سفید شنی اقیانوس هند.شهر زنگیهای سیاه قصه های دور و دراز.شهر برده داران بی ایمان.در زنگبار هستیم مجمع الجزایری در گوشه شرقی کشور وسیع تانزانیا. مجمع الجزایر تانزانیا شامل دو جزیره اصلی استUnguja و Pempaکه  هردو توریستی ترین بخشهای تانزانیا محسوب میشوند و ما در Unguja قرار داریم جایی که قلب آن زنگبار نامیده میشود و بهترین سواحل و اقامتگاه های ساحلی را داراست با فرهنگی غنی از تاریخ تانزانیا که با فرهنگ Persian گره خورده است.خود زنگبار اما شامل جزایر کوچک و بزرگ دیگری است که گاه در یک جزیره تنها یک هتل یا یک رستوران وجود دارد.قصد ما از گشت امروز دیدن یکی از همین جزایر کوچک به نام Prison Island است.

دنیای مرجانهای سنگی، ستاره های دریایی،تیغهای گلی،،خیارهای دریایی،گروه ماهیهای رقصان،انواع آبزیان بی نظیر و همه  و همه چند متر زیر پای شما.مراقب باشید که به هیچ عنوان پا بر مرجانها یا تیغها نگذارید.فقط شناور بمانید.هر حرکتی روی مرجانها و تیغها آسیبهای جبران ناپذیری هم به طبیعت میزند هم به بدن شما...ریلکس باشید.نفس بکشید.هول نکنید و برای ساعتی در دنیای زیر آب به صدای پای آب و باله ماهیها گوش کنید...تجربه بی نظیری خواهید داشت...

قیمت ورزش Snorkling برای یک نصف روز با نهار حدود 30 الی 50 دلار میشود....مبادا خسیس بازی دربیاورید ها...اگر حجاب هم دارید مهم نیست با لباس در آب بپرید.کسی به شما کاری نخواهد داشت.

همان طور که دنیای زیر آب شگفت و زیباست سواحل سفید و تمیز و شفاف شنهای کناره اقیانوس هند نیز بکر و هیجان انگیز است خصوصا وقتی ببینید لای این شنهای سفید صدها خرچنگ ریز و درشت خودرا طوری استتار کرده اند که به سختی تمییز داده میشوند.بی خیال نترسید.شما در قلب آفریقا و در طبیعت محضید.لذتش را ببرید و با حیات وحش تا میتوانید عشق بازی کنید!

نکته جالب تمیزی سواحل آفریقاست.کشورهایی چنان فقیر با سطح بی سوادی بالا و فرهنگهای قبیله ای بسیار بهتر از ما با پیشینه امپراطوری 2500 ساله مان به طبیعت خود بها میدهند.طبیعت را از خود دانسته و در نظافت آن نهایت کوشش را میکنند. در هیچ ساحلی از آفریقا نه زباله ای بود و نه دست ویرانگری از بشر...خصوصا کشور تانزانیا بسیار بهتر حتی از اوگاندا به مسایل محیط زیست خود بها میدهد که میتواند درسی برای ما تازه کارها باشد...

اینجا را Prison Island مینامند.جزیره زندان....سال 1860 میلادی دولت وقت زنگبار این جزیره را از یک مالک عرب میخرد و آن را تبدیل میکند به زندانی برای برده های فراری و یاغی.بعدها در سال 1893 تب زرد آفریقا را در برمیگیرد و کشته های زیادی بر جا میگذارد.جزیره به مکانی برای قرنطینه برده های مریض میشود.صدها برده در اینجا جان میدهند تا امروز که دیگر جزیره به مکانی برای تفریح گردشگران تبدیل شده است.

ساختمانهای قدیمی جزیره که نزدیک صدو اندی سال قدمت دارند و از سنگهای مرجانی کف اقیانوس ساخته شده اند ،مرمت شده و به عنوان رستوران،کافه و اقامت گاه در اختیار گردشگران جزیره قرار میگیرد.

توریستهایی که بعد از شنا و غواصی سر از رستوران و کافه این جزیره در میاورند تا در سواحل نرم و نازکش حمام آفتاب بگیرند و لمی دهند و حالی کنند و این چنین زندان تبعیدیان به بهشت توریستها بدل میگردد.

جزیره به قدری فضایی آرام و دلنشین دارد و سکوت در بند بند آن جاری است که حتی کبوترهایش از سر اطمینان بر روی شنهای خنک ساحلش تخم میگذارند و لای رقص برگهای شاخه ها در تن باد سرخوشانه زندگی میکنند

اما این جزیره را به نام جزیره لاک پشتها هم مینامند.در گوشه ای از جزیره تعداد زیادی لاک پشت غول پیکر زندگی میکنند.نگهداری شده و پرورش میابند.گردشگران این فرصت را دارند که لابلای این حیوانات آرام قدم زنند.غذا خوردن آنها را از نزدیک ببینند.لمسشان کنند و خود به آنها غذا دهند.تخم ریزی و نوزادانشان را نظاره کنند و از بودن با آ«ها لذت ببرند.

 در سال 1919 دولت سیشل به عنوان هدیه 4 لاک پشت غول پیکر به این جزیره میفرستد.لاک پشتها به سرعت زاد و ولد کرده و تعداد آنها تا سال 1955 به 200 عدد میرسد.اما متاسفانه مردم کم کم شروع به دزدیدن و فروختن لاک و گوشت آنها میکنند. همین باعث میشود که تا سال 1996تعداد آنها به 7 عدد کاهش یابد.دوباره 80 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشود که به سرعت 40 تای آنها ناپدید میگردند!!!

دولت دیگر دست به کار میشود تا با همکاری سازمان جهانی حمایت از حیوانات به نجات آنها برخیزد.نام این گونه لاک پشت به لیست قرمز حیوانات در معرض انقراض وارد میشود.سال 2000 دوباره 17 لاک پشت بالغ،50 لاک پشت نیمه بالغ و 90 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشوند و از آن به بعد  تا امروز در بهترین شرایط از آنها حفاظت و نگهداری میگردد.

 امروز این لاک پشتها یکی از جاذبه های بینظیر گردشگری زنگبار محسوب شده و در گردش مالی توریسم نقش به سزایی ایفا میکنند در عین اینکه نسل آنها نیز از خطر انقراض کم کم دارد به دور میشود....

(امیدوارم این اتفاق خوش یمن برای لاک پشتهای جزیره قشم هم بیفتد)


 
جامبو-مامبو آفریقا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

92/12/29 - زنگبار

جامبو آفریکا! ما رسیدیم.بعد از پروازی حدودا 6 ساعته با هواپیمایی قطر به دارالسلام پایتخت غیر سیاسی تانزانیا رسیدیم.دارالسلام شهر شلوغ بی درو پیکری است این را از همان ابتدای ورود به فرودگاه نسبتا خلوت ساده و کمی کثیفش فهمیدیم. ویزا نداشتیم و گرفتن ویزا از طریق ایران کار عاقلانه ای نیست چون کلی مدرک چرت و پرت لازم داره که هنگام گرفتن ویزا از خود مرز هیچ کدام آنها لازم نیست. فرودگاه  دارالسلام جایی است که هواپیماهای بین المللی و پروازهای خارجی در آن فرود میایند.گرچه مقصد ما اقامت در این شهر نیست اما چاره ای دیگری هم وجود ندارد. وقتی وارد فرودگاه شدیم در صف گرفتن ویزا قرار گرفتیم.نفری 50 دلار هزینه ویزای هرنفر محسوب میشود.

تمام کشورهای شرق آفریقا تقریبا قوانین یکسانی برای گرفتن ویزا دارند.در بدو ورود به هر کشور و هنگام خروج از آنها باید فرمهای عریض و طویلی را پر کنیم.فرمهای اعصاب خردکنی که نشان دهنده سیستم بروکراسی بی منطق این کشورهاست. چاره ای نیست فرم را پر کرده و برای گرفتن ویزا اقدام میکنیم.اگر شهروند یکی از کشورهای شرق آفریقا باشید میتوانید بدون ویزا به بقیه آنها سفر کنید.یا اگر ویزای یک کشور را بگیرید به بقیه کشورها بدون ویزا وارد شوید. نکته ای که نباید اصلا فراموشتان بشود این است که از قبل باید یا یک برگه رزرواسیون هتل داشته باشید یا آدرس خویشاوندی که قرار است در خانه او اقامت کنید.وگرنه به هیچ عنوان اجازه ورود صادر نمیشود...

از فرودگاه که بیرون میاییم ساعت حدود 8صبح است و ما در ترافیک بسیار سنگین شهر دارالسلام گیر افتاده ایم.هوا گرم و شرجی و خیابانها پراز آدم و ماشین و پلیس است.با نگاهی گذرا به شهر میشود فقر و عقب ماندگی را حس کرد.خانه هایی شبیه کلبه های روستایی،راه هایی آسفالت نشده و خراب،مردمانی با سرووضعی بسیار ساده و محلی در یکی از بزرگترین شهرهای تانزانیا...

گرسنه هستیم.راهنمای محلی ما را به سوی بزرگترین مرکز خرید شهر دارالسلام میبرد.برای ورود به مرکز خرید باید از دستگاه های امنیتی xray رد شویم.نمیدانم چرا اما انگار بوی ناامنی به مشام میرسد.مرکز خرید بزرگ شهر بزرگ دارالسلام چیزی در حد پاساژهای بسیار محقر شهرهای کوچک ایران است.وارد آن شده و سراغ یک کافه کوچک میرویم.راستش همین ابتدا کمی ترسیده و در ذوقم خورده است وقتی با فنجانهای آغشته به لرت چای و بشقابهای لب پریده رو برو میشوم.اما چاره ای نیست قرار است دو هفته در این کشورها خوش بگذرانم.پس بی خیال مریضی و نظافت و بیماری سفارش دو فنجان چای دبش آفریقایی با دوناتهای گرد و کرم دار میدهیم. و بر خلاف انتظارمان چایی بسیار خوش طعم و دوناتی بسیار خوش مزه را میخوریم. گرچه چای آنها ربطی به چای ما ندارد و با شیر مخلوط شده است.

واحد پولی تانزانیا ،شیلینگ ، نامیده میشود.شبیه واحد پولی قدیم انگلیس علت آن هم برمیگردد به دوران استعمار.هر دلار معادل 1620 شیلینگ تانزانیا است. قیمتها خوشبختانه خیلی بالا و نفس گیر نیست.به طور مثال یک دونات حدود 300 شیلینگ و هرفنجان چای حدود 800 شیلینگ برایمان آب میخورد.

راهی بندر میشویم.باید سوار فری های تندرو شده و خود را به زنگبار برسانیم.جایی که قرار است 3 شب در آنجا بمانیم.فریهای تندروی دارالسلام به زنگبار هر 2 ساعت یک بار مسافران را جابه جا میکنند.باید حدود 34 دلار برای هر مسیر رفت بپردازیم تا با باروبندیلهایمان سوار این فریهای تندرو شویم.فریهای کندرو ارزان تر اما کثیف ترند.

زنگبار یک مجمع الجزایر بزرگ و به نوعی دارای جمهوری خودمختار است که تحت کشور تانزانیا قرار دارد.این مجمع الجزایر از تعداد زیادی جزایر بزرگ و کوچک تشکیل شده که معروفترین آنها را خود زنگبار مینامند. زنگبار یا zanzibar یک کلمه کاملا پارسی است. زنگ به معنی سیاه،کبود و بار به معنی ساحل و در ترکیب معنی ساحل سیاه پوستان را میدهد.بعدا برایتان میگویم که چرا این کلمه ریشه پارسی دارد.زنگبار بعدها در گویش عربی زنجیبار و در گویش لاتین زنزیبار نامیده شد...

اینجا اقیانوس هند است که جزایر زنگبار را احاطه کرده است.با آبهایی نیلگون و مرجانی و سواحلی شیشه ای و طلایی.دور تا نزدیک انواع کشتیها و قایقهای تجاری و ماهیگیری روی آبهای آبی آرام هند در حرکتند و ما که مسیری یک ساعت و نیمه را فرصت داریم تا آبی آسمان و دریا را در نگاه هایمان ببلعیم.

ما در کابین شیشه ای کشتی نشسته ایم.زیر باد خنک و روی صندلیهای تمیز.بعد از حدود ساعتی حرکت محمد امین تصمیم میگیرد که سری به قسمتهای دیگر کشتی بزند.وقتی برمیگردد عصبانی است.به من میگوید که بلند شوم و با او روی عرشه بروم.روی عرشه زیر آفتاب شرجی زنگبار و هوای داغ و نفسگیر أن سیاه پوستان زیادی نشسته اند.باورش کمی سخت است اما جایگاه آنها با جایگاه ما سفیدها فرق دارد. البته ربطی به رنگ ندارد ربطی به پول دارد اما واقعیت این است که در کابینهای خنک فقط سفیدهای پولدار نشسته اند و روی عرشه داغ سیاه هایی تنگدست...

به فکر فرو میروم که آیا نظام آپارتاید حقیقتا برداشته شده است!؟

کم کم ساحل زیبای زنگبار به چشم میاید.ما بسیار خسته هستیم.تقریبا 24 ساعت است که نخوابیده ایم و مشتاق به اینکه زودتر به هتل برسیم و استراحت کنیم.

در بندر از کشتی پیاده میشویم و با ونهایی که به دنبال ما آمده اند راهی هتل محل اقامت خود که در کنار دریای هند و در حاشیه شهر بندری زنگبار قرار گرفته میشویم.

بسیار زیباست.به هرطرف که نگاه میکنیم سبزی میبینیم و درختان استوایی تودرتو با کلبه های چوبی و پوشالی و زنان و مردان سیاه پوستی که لباسهای محلی به تن کرده و سرگرم زندگیند.برای چشمهای ما هر تصویری نشانی غریب دارد و اشتیاقی وافر در بلعیدن آن برای ما برمینگیزد.

کم کم همان نخلهایی که در تصاویر زنگبار بارها دیده بودم مقابلم قد علم میکنند.محمد امین اشتیاق زیادی دارد.میگوید از دوران کودکی و هنگام خواندن داستانهای ژول ورن آرزوی دیدار زنگبار را داشته است و حالا بعد از 2 سال تلاش به آرزویش رسیده.

هتل ما یک اقامتگاه 5 ستاره ساحلی است.Sea Clif Resort در حاشیه اقیانوس هند انگار دنیایی جدا افتاده از تمام آن تصاویری است که تا این لحظه از کشور تانزانیا دیده ایم.شنهای سفید در کنار گلهای ارغوانی رنگ کاغذی و بوته های سبز استوایی و درختان سبز میوه و موزهای آویزان با گلهای صورتی و البته نخلهای سرخم کرده بر روی ساحل شنهای سفید...

وارد اطاق که میشویم همه خستگی تنمان یکهو پرمیکشد و بیرون میرود وقتی مقابل خود دریای آرام را میبینیم و سبزی چمنهای محوطه هتل ساحلی را....شوق کشف و شهود ما را از جا بلند میکند

و البته باید بپذیریم که قرار است 4 روز زندگی مسالمت آمیزی را در کنار صدها مارمولک ریز و درشت اطرافمان بگذرانیم...

و چه چیزی بیشتر از این خواهد چسبید که لباس عوض کنیم و در آبهای اقیانوس زیبای هند شیرجه بزنیم در حالیکه آفتاب تانزانیا آرام آرام خط استوایی نگاهمان را سرخابی رنگ و آسمان را خونین خواهد ساخت ...

تا بعد...


 
شرق آفریقا،آرزویی دست یافتنی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

دو سال پیش بود که به دنبال سفری به آفریقا بودیم.آفریقایی خالص و بکر که مهیا نشد. حسرتش بر دل ماند تا امسال و عید و سفری 13 روزه با گروهی 25 نفره به قلب جنگلهای حیات وحش شرق آفریقا.سفری به دشتهای بکر و وسیع تانزانیا،قبایل ماسایی،سیاهان زنگی،شیرهای بیشه های دور،سرچشمه های رود نیل،اوگاندا،کنیا و همه خروش خالص و اصیل آبهای دریای اقیانوس هند در سرزمینهای غریب و دور از دسترس آفریقا....سفری به غایت شگفت و تکرار نشدنی....

این بار با آژانس مسافرتی اسپلیت البرز همراه شدیم.از 29 اسفند تا 13 فروردین به دیدار 3 کشور شرقی آفریقا و دیدار از 5 شهر مهم و توریستی آنها.آغاز سفر از تانزانیا بود و زنگبار سپس آروشا و پارکهای حیات وحش و پرواز به کنیا و دیدار نایروبی پرخطر و سرآخر اوگاندای سبز و وسیع و بی همتا با دیدار از انتبه،کاپالا و جینجا....

کشورهای مقصد کشورهای خطرناکی بودند از لحاظ بهداشت و سلامت.قبل از ورود به آنها باید یک سری تمهیدات طبی را رعایت میکردیم.یکی از آنها واکسن تب زرد بود. بیماری مهلکی در میانه جنگلهای رطوبی آفریقا.گرچه این بیماری تا حدود زیادی ریشه کن شده اما شرط ورود به این مناطق داشتن کارت زرد واکسینه شدن در برابر بیماری تب زرد است.پس روزی از روزهای آخر اسفند با مراجعه به انستیتو پاستور ایران واکسن تب زرد را زدیم.آنجا فهمیدیم که این کشورهای گرید 1 در زمینه بیماری مالاریا را هم دارا هستند و ما باید از 3 هفته قبل از سفر شروع به مصرف قرص "مفلاکین" کنیم. متاسفانه بعد از خوردن اولین سری این قرص که به سختی از تنها مرکز بهداشت غرب آنها را تهیه کرده بودیم متوجه عوارض بد و شدید آن شدیم.با مشورت با دکتری داروساز بهتر دیدیم که مصرف قرص را متوقف کنیم و در سفر از لوسیونهای ضد پشه استفاده کنیم. کم کم از اینکه مقاصدی چنین پرخطر را برگزیده بودیم پشیمان میشدم و نگران...

خلاصه از داروخانه های ایران 2 کرم ضد پشه و لوسیون بعد از نیش پشه را تهیه کردیم و دل به دریا زده قرصهای مالاریا را متوقف کردیم تا با توکل برخدا ببینیم که چه پیش خواهد آمد...

در یک ماه آخر سال هم کتاب آفریقای لونلی پلنت را خریدیم و با مطالعه آن و سایت trip advisor به علاوه نرم افزارهای سفر به این 3 کشور که از app store دانلود میکردیم کم کم خود را برای سفر بسیار ماجراجویانه و پرهیجان آفریقا آماده میساختیم ....

سفر در روز 29 اسفند با پرواز قطری به مقصد دوحه و از آنجا به مقصد دارالسلام در شهر تانزانیا آغاز گشت....

دنبالم بیایید که میخواهم هم سفرتان کنم به ماجرایی ترین سفر زندگیم به قلب شرق آفریقا...

راستی یادم رفت بگویم:سال نو بر تک تک شما همراهان همیشگی "بیا تابرویم" مبارک... سالی پر از سلامتی،دل خوش و شادی آرزومندم...