زوریخ(5)
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- آخرین روز اقامت در سوییس

میدانم بیات شد از بس تاخیر داشت اما ببخشید ما را به خاطر این همه وقفه.این بخش آخر سفرنامه سوییس طلسم شد در این روزهای طلسم شده ما...این بار هم بیایید تا برویم با هم روز آخر سوییس را بگردیم...

یادتان میاید دیگر که رودخانه لیمارت شهر زوریخ را دونیم کرده و ما در غرب رودخانه ساکنیم و هیچ وقت هم در این شهر گم نمیشویم که درست حاشیه رودخانه زیبایش را میگیریم و به قسمتهای قدیمی شهر میرسیم.5 دقیقه پیاده روی بعد از هتل و در حاشیه لیمارت رویایی موزه ملی سوییس قرار دارد .ساختمانی قدیمی متعلق به 1898 که از بیرون شبیه یک قلعه مستحکم به نظر میرسد و از اولین روز اقامت ما را وسوسه میکند که نفری 10 فرانک خرج کنیم و داخلش شویم و ما هم داخل میشویم...

اجازه عکاسی نمیدهند متاسفانه و چه حیف.وگرنه عکسهای قشنگی برایتان داشتم...موزه اشیایی را در طول تاریخ سوییس از زمانهای باستانی تا قرن اخیر را جمع کرده و مکان جالبی برای مطالعه زندگی مردم در تمام طول تاریخ است....فکر کنید از ظرفهای سنگی -لباسها و سکه های هزاره های پیش از میلاد شروع شده و به تخت خواب و تلویزیون و لامپ مهتابی میرسد!!!!

معمولا در این موزه هم زمان یه سری نمایشگاه هم همیشه برپاست.این بار نمایشگاهی بود از اینستالیشن و عکس و پوستر و مجسمه هایی از هنر پست مدرن آمریکا.با بلیط موزه امکان دیدن نمایشگاه هم وجود دارد.برای ما که در ایران بسیار محرومیم از دیدن نمایشگاه های جهانی فرصت خوبی بود دیدن این نمایشگاه...

یادش به خیر نیمه دوم دهه 70 و موزه هنرهای معاصر ایران و چه ها که نمیدیدیم!!!!

مهمترین کلیسای شهر را نباید از دست داد چرایش را بعدا برایتان میگویم.این گنبد تیز سبز رنگ بلند که از بیشتر نقاط شهر قابل رویت است به صومعه "بانوی ما" Fraumunster تعلق دارد که متعلق به قرون وسطی است(قرن 9).یکی از نکاتی که کلیسا را بسیار در تاریخ سوییس دارای اهمیت کرده این است که زویینگلی ادامه راه پروتستان را در زوریخ و مقرش را در این کلیسا قرار میدهد.

اما یک چیز هست که به خاطر آن هم شده باید پای به کلیسا بگذارید و آن هم شیشه های رنگین پنجره هاست.در کلیسا فقط به خاطر وجود این پنجره ها اجازه عکاسی داده نمیشود.من این عکسها را برایتان از اینترنت پیدا کردم چون حیفم آمدآنها را نبینید.برای ورود به کلیسا و دیدن این پنجره ها شرایط امنیتی سختی حکم فرماست.شاید فکر کنید چه عجیب/ همه کلیساها پنجره رنگی دارند اما این پنجره ها با همه آنها فرق دارد.زیرا نقاش آنها مارک شاگال (Marc Chagall ) هنرمند معروف روس-فرانسوی است که شهرتش به خاطر نقاشیهای روی شیشه اش میباشد.

 شاگال در سال 1968 به دعوت اسقف زوریخ به اینجا میاید تا برای شیشه های این صومعه نقاشی کند.در آن زمان او 83 ساله است اما با تکنیکی قوی با گواش روی شیشه ها را میاراید.بدین سان کلیسای پروتستان مذهب زویینگلی که باید بی هیچ آرایه ای باشد به یکی از دیدنی ترین کلیساهای جهان تبدیل میشود فقط به خاطر شاهکارهای شاگال.و اینگونه تبدیل میشود به یک اثر مدرن جهانی!

این بومهای شیشه ای روایتگر داستان آفرینش-پیامبرانی چون الیاس و یوسف و مسیح- اورشلیم-موسی و ده فرمان و بعضی دیگر از عناصر یهودیت است. شاگال هنرمندی یهودی است و روی این شیشه های مسیحیایی المانهای مذهبی یهودیت را مکرر نقاشی کرده است.بعضی جاها شاگال خودش را هم در شیشه های نقاشیش گنجانده است.

از آنجایی که شاگال یکی از هنرمندان به نام جنبش اکسپرسیونیم انتزاعی است بعضی از تابلوهای او را میتوانید در موزه هنرهای معاصر ایران نیز پیدا کنید.

نقاشی ها با بازی نور برجسته به نظر میرسند و به قدری رویایی جلوه میکنند که برای دقایقی ذهن و جسم و نگاه بازدید کنندگان را به خود میخوانند.

 در یکی از شیشه ها  گوزنی شاخدار را میبینیم که اشاره به افسانه ساختن این کلیسا میکند.کلیسا به دستور چارلز کبیر ساخته شده اما کشیشی که در ابتدا از شاه میخواهد این کلیسا ساخته شود شبی گوزنی را با شاخهای نورانی میبینید که به کشیش اشاره میکند در اینجا باید کلیسا ساخته شود.داستانی افسانه ای است اما مگر زندگی چیزی غیر از همین قصه هاست؟

 

کلیسا صاحب ارگی باشکوه نیز است که به خاطر 6000 کلاوه ای که دارد از شهرتی جهانی برخوردار میباشد.

درست مقابل در کلیسا سنگ فرشی توجهمان را جلب میکند.سنگفرشی که میگوید در 19 سپتامبر 1946 یعنی یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم "وینستون چرچیل" نخست وزیر وقت انگلیس درست در همین نقطه می ایستد و سخنرانی میکند!!!

نزدیک کلیسا مجسمه Hans Waldman روی پایه ای سنگی است.راستش قیافه این آقا کمی خنده دار به نظر میرسد شاید به خاطر زره ای است که بر تن کرده و انگار یک شماره برایش بزرگ است...القصه ایشان شهردار و فرمانده ارتش زوریخ بوده در قرن پانزدهم.که در جنگهای بورگاندی علیه چارلز کبیر میجنگد.سیاست این جناب گویی به نفع ثروتمندان منطقه بوده که با بالا بردن مالیاتها به کشاورزان فشار وارد کنند.در آن زمان 500 رعیت به پا خواسته و او را به زیر میکشند و اعدام میکنند.نکته جالب اینجاست که مجسمه فرد منفوری چون او اینگونه در شهر برپاست.

باید اموخت !!!!

دیگر غروب شده و ساعتهای پایانی حضور ما در سوییس نیز نزدیک میشود.پیاده پلها را یکی یکی پشت سر میگذاریم تا از واپسین لحظه های حضورمان نهایت استفاده را ببریم.

زیر طاقی یکی از پلها نوای جادویی موسیقی بتهوون شنیده میشود.زن و مرد جوانی را میبینیم که ایستاده اند و بخشی از سونات مهتاب را مینوازند.درست زیر این آسمان جادویی و حال و هوای عاشقانه این شهر چه چیزی بیشتر میچسبد جز این خصوصا وقتی نم نم باران هم بر صورتمان نشیند...

و بعد راهی خیابان بانهوف میشویم.معروف ترین خیابان شهر برای مارک بازها و خریداران بهترین و شیک ترین اجناس اروپایی.در این خیابان باید فقط نگاه کرد و گذشت.درنگ جایز نیست چون قیمتها سر به فلک میزند.اما نباید دیدنش را از دست داد. دیدن پیاده روهای تمیز و ویترینهای آراسته که انگار هریک چیدمانی هنرمندانه هستند.خصوصا زیر باران شبانه و بی چتر و بالاپوش قدم زدن و هوایی ناب را به سینه ها کشیدن.

و حالا در شب آخر در رستوران معروف سوییسی یک غذای سنتی هم خوردن و کلی پیاده شدن!!!

و اگر دلتان خواست که حتما میخواهد زیر نور این چراغهای قرمز روی صندلی بر سنگ فرش خیس لم دادن و آخرین جرعه سوییس را نوشیدن!


 
آبشارهای راین
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-آبشارهای راین

 گفتم که ما از زوریخ راهی کانتون شف هازن شده ایم تا به دیدن آبشارهای راین        (Rhine Falls ) برویم.راین سومین رودخانه بلند اروپا بعد از ولگا و دانوب و با 1300 کیلومتر طول از کوه های آلپ در جنوب شرقی سوییس سرچشمه گرفته و پس از طی 13300 کیلومتر راه از لابلای کوه ها و دره ها و جنگلهای سوییس گذشته و سپس راهی جنگلهای سیاه آلمان شده و به جنوب غربی آلمان پیچیده و بعد فرانکفورت و کلن و سرآخر به دریای شمال ختم میشود.دانستن همین مسیر پر پیچ و خم راین را به حد کافی جذاب و پرماجرا میکند.

اما 50% آب این رود پرجوش و خروش در مرزهای کشور سوییس جاری است.سوییس به دریاهای آزاد راه ندارد اما به خاطر وجود ده ها رود پرآب و منجمله همین رودخانه راین کشوری پرآب و سرسبز محسوب میشود.این رود جستجو گر در طول مسیری که در کشورهای اروپایی میپیماید همه جا در اطراف خود مناظر زیبا و جاذبه های طبیعی میافریند.منجمله همین آبشارهای راین...

عجیب اینجاست که راین در هر سو به یک شکل و یک رنگ درمیاید.انگار برای خودش حال میکند.یک جا سبزه سبز است و جایی دیگر آبی آسمان.و یک جای دیگر انقدر سرمه ای میشود که ما را یاد مدیترانه میندازد.روی رودخانه عده ای در حال پارو زدن هستند.عده ای در حال شنا و عده ای هم مثل همیشه تفریح های اروپایی سرگرم ماهیگیری...

اما خروش رودخانه راین به هرنوع ماهی اجازه زندگی و جست و خیز نمیدهد تنها یک نوع مارماهی است که قدرت نوردیدن این صخره ها و تاب تحمل چنین خروش آبی را دارد و این نوع ماهیها وول میزنند در آبهای راین...

روی بخشی از رودخانه کف سپیدی توجه من را جلب میکند از راهنما که میپرسم میگوید این آلودگی نیست بلکه نوعی مواد طبیعی متعلق به راین است که از آن اتفاقا در تولید مواد شوینده و خصوصا قرصهای ماشین ظرف شویی استفاده میشود.خیلی جالب است.از این آبهای خروشان در تولید جریان برق هم استفاده میشود.

سوار قایق میشویم تا منظره ای از بالای ابشارها داشته باشیم.

یک صخره طبیعی وجود دارد که روی آن با پله های فلزی پوشیده شده و کسانی که میخواهند ار آبشارها یک منظره پانورامیک داشته باشند از آنها بالا میروند.نکته در اینجاست که پله ها بسیار خیس و خزه بسته و لغزنده است و فضای باریکی برای عبور و مرور دارد.پس با دقت زیاد از آنها بالا میرویم و بعد در مقابل خود آبشارهای راین با صدای خروش عظیم و هزاران قطره آب در هوا را نظاره میکنیم.

 تا سه هفته پیش امکان دیدار از این آبشارهای فراهم نبود چون آب این رودخانه از کوه های آلپ تامین میشود که در زمستان پوشیده از یخ و برف هستند.اما د رتابستان این برفها آب شده و همه به سمت این منطقه سرازیر میگردند پس فشار و سطح آب به حدی بالا میرود که امکان بازدید و قایق سواری را از گردشگران میگیرد.

نکته اینجاست که این آبشارها در اروپا بلند ترین نیستند اما بزرگترینند.موقعیت آنها در بالای رودخانه راین بین سوییس و آلمان قرار گرفته است.آنها 150 متر پهنا و 23 متر ارتفاع دارند و در هر ثانیه 700 متر مکعب آب از آنها عبور میکند.

به ما یم ساعتی وقت آزاد میدهند پس تصمیم میگیریم بلیط قایقهای شناور روی راین را خریداری کنیم.برای 45 دقیقه حرکت روی سطح آب و پیمودن رودخانه نفری 10 فرانک هزینه میکنیم.

اما واقعا میرزد وقتی تا نزدیکیهای آبشارها میرویم و آب به سرو صورت ما فواره میزند.فشار آب به حدی بالاست که باید دو دستی خود را به قایق بچسبیم تا در آب پرت نشویم.صدا به صدا نمیرسد و ما دست در هوا انگار آبشار را میقاپیم وقتی قطره هایش از لای انگشتهایمان میگریزند.گویی آبشار انگشتهای ما را گاز میگیرد.سوزش شیرینی است.این آبشارهای عظیم خود به خود من را یاد شاهزاده قصه های پریان میندازد.شاهزاده جوان و خوش برورویی که بر اسب خود میتازند و دخترکان زیبا رو را در هوا قاپ میزند...

و بالاخره شکر خدا کسی پیدا میشود که در این سفر یک عکس دونفره از مابگیرد.

و سپس در کافه ای رو به آبشارهای راین مینشینیم و بستنی قهوه و نسکافه میخوریم و تا وقت داریم به چشمهایمان فرصت تماشا میدهیم.


 
زوریخ(3)
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-در راه آبشارهای راین 

پیشنهاد میکنم این موسیقی را دانلود کنید.گوش دهید و همزمان این پست را بخوانید.

صبحی مه آلود است که ما سوار اتوبوس میشویم و به سوی کانتون Schaffhausen رهسپار .دیشب همان یک نمه باران کافی بود که هوارا از 36 درجه به زیر بکشد و صبحی دل انگیز و خنک برایمان بسازد.قرار است از آبشارهای راین دیدن کنیم که حدود 45 دقیقه با زوریخ فاصله دارند.پس فرصت خوبی است که جاده ها و مزارع و خانه ها و روستاهای سوییسی را سرراهمان ببینیم.

قبل از راه افتادن از ما میخواهند که کمربندهای خود را در اتوبوس ببندیم.قانون است و خلاف آن برای راننده مسئولیت به همراه دارد.بالاترین سرعتی که میشود در بزرگراه های سوییس رانندگی کرد حداکثر 120 کیلومتر است و بالاتر از آن جریمه های سنگین به همراه دارد.خود سوییسیها میگویند وقتی میخواهند به مرز آلمان نزدیک شوند دچار دلهره رانندگی میگردند چون در آلمان همان طور که میدانید سرعت محدودیت ندارد خصوصا در جاده های خارج از شهر.

در اینجا هم برای عبور از جاده ها باید عوارضی پرداخت کرد اما نه به شکلی که در کشور ما وجود دارد.استیکرهایی هست که راننده ها سالیانه پول داده و آنها را میخرند.45 فرانک برای 14 ماه تردد در اتوبان.این استیکرها را روی شیشه هایشان میچسبانند که وقتی از زیر گیتهای عوارضی رد میشوند خود به خود توسط دستگاه ها این مبالغ خوانده شود.این روش تازگیها در اتوبانهای ایران هم باب شده و راه حلی است که صف پشت عوارضی دیگر تشکیل نشود.اگر کسی استیکر نداشته باشد 100 فرانک جریمه میشود.

دورتادور اتوبانها حفاط هایی کشیده شده تا از ورود حیوانات به جاده جلوگیری شود.

به سمت برن باید راند که پایتخت شمالی سوییس است و در این مسیر تو بگو انگار داریم کارت پستالهای قدیمی را نگاه میکنیم.همان کارتهایی که از کشوهای خاک گرفته پدربزرگ مادربزرگهایمان بیرون میامد و مهری از سرزمینی ناشناخته پشت آن بود و دست خطی جوهری که پس داده بود با جمله هایی که بوی زمان میداد و از جایی  و آدمی در دوردست حرف میزد.برای من همیشه این کارتهای پستال پر رمزو راز بودند و نمیدانم چرا در این جاده های مه آلود یاد همان ادمهای خاک گرفته دیروزی مرا انداخت.

واقعا زیباست.سوییس را اگر میخواهید بیشتر ببینید باید پای در همین جاده بگذارید.تا چشم کار میکند مزارع گل آفتاب گردان است که با سرهایی خمیده به زمین ناز میفروشند و راز میبافند.اکتبر نزدیک است و فصل برداشت این گلهای آفتابی و حالا آنها بار سنگین دارند و تا بارشان را زمین نگذارند همینگونه خاموش و سربه زیر چشم به نامحرم نمیدهند!

 مزارع ذرت  برای خوراک دام و البته تاکستانهای مو برای تولید یکی از بهترین شرابهای سوییسی البته نه به کیفیت شراب ژنو-از آنجاییکه این محصول تنها در سوییس مصرف شده و به خارج صادرنمیشود در دنیا خیلی شهره نیست اما کیفیت آن چیزی از بهترینهای جهان کم ندارد.(میگویند ما فقط نقل قول میکنیم ها)

بچه های کوه آلپ را به خاطر میاورید.؟آنت را میگویم که در دنیای کودکی من خشن بود و بی رحم و بخشی از خاطره های دردناک کودکی را وقتی میساخت که دست دوستی لوسین را رد میکرد.دنی و آن همستر سفید بامزه را به خاطر میاورید؟ ما در روستایی قدم گذاشته ایم که تیپیکال روستای نوستالوژیک "بچه های کوه آلپ" است...

اینجا منطقه مارتاول است.روستایی با مردمانی کشاورز و بوی اصطبل و گاو و طویله و البته بوی اصیل سوییس.اینجا دیگر میشود چشمها را بست... یادم میاید انگار این تصاویر را دیده ام و همیشه به آن آدم ناشناخته ای اندیشیده ام که در این دورهای دور جایی که فقط در خیال میگنجد زندگی میکند و در خیال آرزومند بودم روزی به سرزمین خانه های شیروانی و پنجره های چوبی و مزارع سبز و پر علف گام بگذارم و حال اینجا هستم در یک روستای سوییسی...

این خانه های سه گوش با حیاط های پر از گل و گیاه و مترسکهاییی که بیشتر دوست کلاغها هستند تا دشمن آنها نمونه محلی معماری این کشور محسوب میشوند.و ما فکر میکنیم پا در دوره سلتیها و حالا کمی بعدتر گذاشته ایم.اینجا جنگل فراوان است و چوب در دسترس.پس دور از ذهن نیست که خانه ها عموما چوبی هستند و سقفها شیروانی.از بس که باران با اینها سردوستی دارد.چوب ماده سبکی است برای خانه سازی و البته در زمستانهای سرد کوهستانهای آلپ مصالح خوبی برای نگه داشتن گرما در خود و البته خنکایی مفرحی در تابستان...

از پنجره های خانه هایشان گلهایی شبیه شمعدانی آویزان شده است.همه پنجره ها انگار با این گلها نقاشی شده اند.گیاه جانیوس گیاهی است که در این منطقه آن را زیر پنجره ها میکارند تا در فصل تابستان دفع حشرات کند.جالب است من را یاد پنجره های خانه های شمالیمان میندازد.یاد وطن...

اما این مردمان به ظاهر کشاورز چقدر هنرمندند و خلاق.باورش سخت است با تکه های فلز زنگ زده چنین اثر هنری بدیعی خلق کرده است صاحب این خانه روستایی و ان را برای زیبایی روی دیوار خانه اش آویخته...لک لکی که به فرزندش غذا میدهد و عنکبوتی که آنها را نظاره گر است و همه روی دسته یک بیل زنگ زده...

اصلا سلیقه و خلاقیت ربطی به پول و امکانات ندارد.مردم این روستا همه خوش سلیقه اند و با ذوق.ببینید چگونه با چند گلدان و سه چهار وسیله تزیینی چنین گلخانه زیبایی را خانم خانه دار کنار در خانه اش ایجاد کرده است.

 و اما...و اما این حیوان عجیبی که به حیوان نمیماند یک گوسفند اصیل سوییسی است . از نوع همان گوسفندهایی که شیرش ان شکلاتهای خوشمزه را میسازد.به نظر من که این جانور بیشتر در مایه های شتر-گاو-پلنگ است تا یک گوسفند مامانی...

اینجا درختان میوه اش نیز خارق العاده اند.درخت کوتاه سیبی که از سیب منفجر شده است.انقدر شکر خدا این درخت کوچک بار داده که هر لحظه در حال شکستن است و نه تها این درخت بلکه سر راهمان درختان گیلاس- آلبالو و میوه های دیگر نیز...

هوا دیگر دارد صاف میشود که ما کم کم از کانتون زوریخ خارج شده و نزدیک مرزهای آلمان میشویم.تابلوهای جاده مدام هشدار میدهد که هنگام عبور از مرز مواظب سرعت بالای ماشینها باشید.انگار داریم به یک فیلم ترسناک وارد میشویم...هیجان دارد...

درست از روی این پل که بگذریم کانتون زوریخ به پایان میرسد و کانتون "شف هازن" شروع میشود.شهری مرزی کنار مرزهای آلمان.از انجاییکه آلمان کشور ارزان تری نسبت به سوییس محسوب میشود مردم عموما برای خرید مایحتاج خود به آلمان رفته و خرید کرده و برمیگردند.البته در خرید مواد غذایی یک سری محدودیتهایی است.مثلا بیشتر از یک کیلو گوشت نمیتوانند از آلمان وارد سوییس کنند.اما برای تهیه پوشاک میتوانند آزادانه هرچقدر خواستندخرید کنند.

(البته کسی گونی گونی جنس نمیخرد که بیاورد این ور مرز و کاسبی راه بیندازد)

بیشتر مردم ترجیح میدهند در شهرهایی حاشیه شهرهای بزرگ زندگی کنند.به علت اینکه در شهرهای بزرگی چون زوریخ گرانی بیداد میکند.اما میشود شرایط زندگی راحتی را در این شهرهای کوچکتر با قیمتی پایین تر فراهم کرد.از آنجاییکه حمل و نقل ریلی در سوییس بسیار منظم و با کیفیت انجام میشود مردم میتوانند هرروز از راه اهن استفاده کرده و خود را به شهرهای بزرگ که عموما محل کار آنهاست رسانده و شب دوباره به خانه هایشان برگردند.

اینجا شف هازن است با قلعه قدیمیش که شاخصه شهر محسوب میشود.این قلعه "مونو" (Munot)نام دارد با دیوارهایی به ضخامت 4 متر که در قرن 16 میلادی برای حفاظت شهر بر بلندی مشرف به شهر ساخته شد.امروز به نماد شف هازن و جاذبه گردشگری ان تبدیل شده است.

همان طور که گفتم اینجا یک شهر مرزی است.در جنگ جهانی دوم آمریکاییها اشتباها فکر میکنند اینجا جزو خاک آلمان است و آن را بمباران میکنند.در این بمباران 40 نفر کشته میشوند و این ماجرا به عنوان خاطره دردناک کشور صلح و آرامش در یادها باقی میماند.

 اما شف هازن به شاخصه دیگری هم شناخته شده است.رودخانه راین.همان راین زیبایی که برای من همیشه یادآور اثر بزرگ سینمایی حاتمی کیاست."از کرخه تا راین"... و حالا ما کناره راین را در پیش گرفته ایم تا به دیدن زیباترین آبشارهایش برویم...


 
زوریخ(2)
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

 مرداد 91-زوریخ-گشت و گذار

یک روز آفتابی خوب در سوییس یعنی برداشتن زیرانداز و کرم ضد  آفتاب و یک سطح وسیع از چمن سبز و دراز کشیدن و کتاب خواندن و البته گپ زدن...

و ما راهی کنار دریاچه زوریخ میشویم.یکشنبه است و تعطیلی است و آخر هفته و یک صبح خوب آفتابی با قلاب ماهیگیری و لذت یک آرامش زوریخی.ما که بلد نیستیم ماهی بگیریم فقط ژست فیلسوفانه آن را میگیریم.

صبح سر میز صبحانه از خانم پیشخدمت اجازه گرفتیم و خورده نانهایمان را جمع کردیم برای قوها و مرغابیهای خوش خط و خال دریاچه(تجربه وحشتناک پاریس و برخورد بسیار زشت پیشخدمت هنگام برداشتن تکه نانی و گذاشتنش در کیسه را تا عمر داریم فراموش نمیکنیم)

و راه افتادیم به نظاره ساختمانهایی که به سبک نئورونسانس و گوتیک و رومانسک ساخته شده ند و شهر را قدیمی و اصیل نشان میدهند.گرچه عمر آنها شاید به زحمت به دو صده برسد.

کنار دریاچه زرویخ معمولا مجسمه هایی از شیر و گوی را میبینیم.اینها شیرهای نگهبانی هستند که قرنهاست با گوی قدرت در دست از شهر و دریاچه اش محافظت میکنند.

بخشی از رشته کوه های آلپ و کوه زوریخ با ارتفاع 800 مقابل ما قرار دارد وقتی روی تپه  Linddenhof می ایستیم.پارک(تپه ای) که بلندترین بخش تاریخی شهر زوریخ محسوب میشود.

 سوار تراموا که بشوید و راهی ایستگاه zoo از آن بالاهای شهر سر درمیاورید.یادتان باشد موقع خریدن بلیط تراموااشتباه مارا مرتکب نشوید.دوجور بلیط یکسره وجود دارد.بلیطهای مسافت کوتاه که شامل 5 ایستگاه شده و بلیطهای مسافت بلند.بالطبع بلیطهای مسافت کوتاه یکسره با قیمت 6/2فرانک مناسب کار ما بود که اشتباهی بلیط مسافت بلند 1/4 فرانک را خریدیم.کسی بلیطها را چک نمیکند.حتی دستگاهی وجود ندارد که شما بلیط خود را در ان باطل کنید.این کار کاملا وجدانی است.گرچه هرازگاهی پلیس یکهو سرمیرسد و مچ گیری میکند.پس لطفا بی خیال زرنگ بازی شوید که خطرناک است!

به این بالاها که میرسیم جاییست که منظره پانورامیک شهر مقابل ما قرار دارد.اینجا بام شهر زوریخ نام دارد و البته گران ترین خانه ها و  شیک ترین آنها نیز در همین منطقه ساخته شده اند. خانه هایی که گاه تا 400 متر هم میرسند با زمین تنیس و گلف و استخر اختصاصی و البته معماریهای مدرن.یک جورهایی معماری این خانه های پولداری در ذوقمان میزند.آخر با بافت زیبای شهرهای سوییسی هم خونی ندارند.گویا اینها معماران جوانی هستند جویای نام که میخواهند بخشی از شهر را با سازه های مدرن پر کنند و البته مثل همیشه و همه جا مخالفان و موافقان خود را نیز دارند.

ساخت و ساز در این منطقه از اواخر قرن 20 شروع شد و تا امروز که به گران ترین محله مسکونی زوریخ تبدیل شد. اینجا را "بورلی هیلز" زوریخ نیز مینامند.

 همین بالاها و درست حوالی این مناطق خوش آب و هوا دانشگاه زوریخ وجود دارد که بعد از دانشگاه سوربون دومین دانشگاه مطرح اروپاست.15% دانشجویان ان را خارجیهایی تشکیل میدهند که رقم قابل توجهی است.ساختمان دانشگاه به اوایل قرن 19 برمیگردد و انشمندان بزرگی را در این سالها تحویل جامعه خود و جامعه جهانی داده است.مفاخری که بین انها کسانی هستند که جوایز نوبل را دریافت کرده اند.کسانی مثل انیشتن که از همین دانشگاه فارغ التحصیل شد و سپس مدتی هم استاد اینجا بود.

خوابگاه ها و محلات دانشجویی دراین کوچه پس کوچه ها قرار دارد.از شیشه تراموا بیرون را که نگاه میکنیم انها را کوله بر پشت و جزوه در دست میبینیم که گروهی و یا انفرادی گوشه و کنار جمعند و گپی میزنند و در کافه ای سرگرم نوشیدنند.یک نکته بد هم در اینجا زیاد میبینیم و آن سیگار کشیدن جوانهاست.از آن بدتر اینکه در شهری چنین پاکیزه و با استاندارد مردم عادت دارند ته سیگارهای خود را روی زمین بیندازند. راستش خیابانها پر است از ته سیگار و این اگر در کشوری جهان سومی باشد به چشم نمیاید اما اینجا در زوریخ.استغفرالله!!!!

و اما دوست داران فوتبال بدانید و آگاه باشید که FIFA همینجاست.بغل گوش ما در بالای شهر زوریخ و لابلای خانه های پولداران سوییسی.شاید بدانید که کلمه فیفا مخفف عبارت فرانسویFédération Internationale de Football Association (بله؟) به معنی فدراسیون بین‌المللی فوتبال است.حالا اگر بپرسید چرا فرانسوی باید بگویم که فیفا در ۲۱ می۱۹۰۴ از سوی انجمن ملی فوتبال کشورهای:بلژیک، دانمارک، فرانسه٬هلند٬اسپانیا سوئد و سوئیس در پاریس تأسیس شد.

دورتادور ساختمان خیلی مدرن فیفا با سیم و دیوار و هزار مانع گرفته شده و به راحتی نمیشود یک عکس خوب و تمیز از آن گرفت.من فکر میکردم موزه یا مکانی برای توریستها در آن وجود داشته باشد که با پرس و جو چیزی پیدا نکردم.نمیدانم اما ما نتوانستیم راهی به این دیوارهای شیشه ای پیدا کنیم.

و درست در این نقطه اولین دعوای خانوادگی این سفر ما شروع شد.

راستش را بگویم محمد امین عاشق باغ وحش است و من عاشق و دلباخته گالریهای هنری(اوج تفاهم یک زوج).عموما در سفرها به این مشکل برمیخوریم که وقتی وقت کافی نداریم که هم گالریها و هم باغ وحش را بگردیم یک نفر باید ازخواسته خود بگذرد.در بارسلون این من بودم که گذشت کردم و از خیر دیدن موزه-گالری پیکاسو گذشتم.پس به من حق دهید که در این لحظه حیاتی از اینکه باز مجبور به گذشت شده بودم تا محمد امین سری به باغ وحش زوریخ بزند خون خون خودمو میخوردم.اما چه میشود کرد؟زور مردانه چربید در آخر!

(با نگاه به قیافه فاتح محمد امین میشود این را فهمید)

و ما قدم در باغ وحش زرویخ گذاشتیم که همان نزدیکیهای فیفا قرار دارد و بلیت ورودی آن 22 فرانک است.و به جای دیدن تابلوهای زیبای هنری به نظاره لنگهای صورتی پلیکانها نشستیم.

باغ وحش شهر زوریخ خیلی مالی! نیست.اما یک بخش بسیار قابل توجه دارد و آن قسمتی است که درون قضایی سربسته "جنگلهای استوایی" را شبیه سازی کرده اند.فضایی مرطوب و گرم که پرنده ها و خزنده های استوایی آزادانه در آن درگردشند. حدود 20000 گیاه از 400 گونه مختلف و 92 خانواده گیاهی در ان کاشته شده است.

4700 درخت شامل بامبو و نخل و گل ارکیده هم در آن وجود دارد که همه آنها را از جنگلهای ماداگاسکار به اینجا آورده اند.رطوبت حدود 80% و درجه هوا در 4 فصل بین 20 تا 30 درجه تنظیم شده است و هرروز 6 میلی متر بارندگی مصنوعی هم در آنجا ایجاد میشود.!!!

کتمان نمیکنم که خود من عاشق جک جونورا هستم.یکی از علتهایی که با دیدن باغ وحش مخالفم این است که تحمل ندارم حیوانات را در قفس ببینم آن هم تنها به این دلیل که ما آدمها دوست داریم از دیدن آنها کیفور شویم.معمولا باغ وحش هایی که به صورت پارکهای ملی هستند و حیوانات در آن آزادنه زندگی میکنند به نظر من ایده آل ترین شکل نگهداری از حیوانات است.

شاید اگر جدای از جنگل استوایی باغ وحش بخواهم قشنگترین قسمتش را بگویم دیدن این لاک پشتهای عظیم الجثه باشد که در کنار طوطیهای رنگارنگ آرام و دوستانه زندگی میکنند.

و البته مثل همیشه باید وقت گذاشت و در سالنهای آکواریوم باغ وحش نشست و در سکوت مدتی به حرکت آرام ماهیان نگریست و آرامش یافت.

و البته به نظر شما این آقای جانور سرو تهش کجاست؟


 
زوریخ(1)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- زوریخ-روز چهارم سفر

پس از یک سفر کوتاه هوایی حالا در زوریخ هستیم.اولین شهر در رتبه بندی استاندارهای زندگی در جهان.شهری که بسیار مشتاق دیدنش بودم و پس از ترکش بیشترین دلتنگی را در این سفرم برایم رقم زد.

اقامت ما در هتل Marriot زوریخ بود.هتلی 5 ستاره که در حاشیه رودخانه شهر قرار گرفته و با یک پیاه روی ساده نیم ساعته ما را به قلب توریستی شهر میرساند.هیچ وقت در شهرهایی که در دل آنها رودی جاریست گم نخواهید شد همیشه مسیر ردیابی را با مسیر رودخانه بسنجید و اینگونه بود که ما نیز هرروز از کنار همین پیاده رو و درست در حاشیه رود زیبای لیمات  قدم میگذاشتیم و سر از خیابان بانهوف و ایستگاه قطار معروف شهر درمیاوردیم.

حاشیه این رود مارا میرساند به Bahnhof Station پروژه عظیم ایستگاه قطار شهر زوریخ که توسط مهندسی آلمانی در سال 1871 اجرا گشت.برای من که تا به حال ایستگاه های محدودی را دیده ام اینجا یکی از بزرگترین ایستگاه های قطار شهری است. راه آهنی که هررروزه 2900 ترن  از آن میگذرند که 844 تای آنها درون شهری است.عجب عظمتی!

ما وارد آن میشویم.دورتادور ما را انواع رستوارنها و سوپرمارکتها گرفته است و ما که تاحالا همچنین ایستگاهی ندیده ایم مبهوت میمانیم و تا حدودی سرگردان-مهمترین بخشی که در این ایستگاه به درد ما توریستها میخورد Tourism Office ای است که در گوشه ای از آن قرار دارد و انواع اطلاعات مربوط به مراکز گردشگری و انواع نقشه های توریستی شهر و حتی خود سوییس را در اختیارتان میگذارد. 

رقم قابل توجهی است که بگویم روزانه 350000 نفر در این ایستگاه تردد میکنند.عده ای هرروز از شهرهای اطراف به زوریخ آمده و دراینجا کار میکنند و شب هنگام به شهرهای خود برمیگردند. 

درست بالای سر ما یک مجسمه 12 متری کمی تا قسمتی خنده دار توجهمان را جلب میکند.مجسمه ای از جنس پولیستر و رنگی با لباسی کمی عجیب که آن را Angel مینامند و ما مبهوت میمانیم که چه ارتباطی بین این فیگور مدرن با لباسی همانند زنان آنچنانی  وجود دارد و البته "فرشته".آرتیست این مجسمه عظیم که از سقف سالن ایستگاه آویزان شده از قرار یک فرد فرانسوی مشهور به نام Niki de Saint-Phalle است که بعدا متوجه منظور آن شدیم.هنرمند فرانسوی -نیکی-در دوره ای از عمر هنری خود به ساخت مجسمه های عجیبی از زنان باردار پرداخت.امروزه این مجسمه ها در نقاط مختلفی از دنیا قرار دارند واز ارزش هنری بالایی برخوردارند.آرتیست این مجسمه های خود را مجموعه "Nana" نامید.نانای هنرمند همین فرشته های بارداری هستند که در اشکال عجیب و غریب نماینده زنان جوامع مختلفند.

نانای ایستگاه بانهوف دارد با دست به Tourism Office اشاره میکند و این اشارت خوش اشارتی است!!!

فقط قبل از اینکه پا از ایستگاه بیرون گذارید سری به شکلات فروشی آنجا بزنید و بخواهید که یک دانه "Luxemburgerli" بخورید!خدایا عجب اسمی...پس بی خیال اسمش شوید و با لبخند به فروشنده بگویید که "میشود یک بوسه  به من بدهید!؟...

نگران نباشید با کتک بیرون انداخته نخواهید شد.اسم دیگر این شیرینی معروف سوییسی "Kiss" است.بد نیست بدانید که سالها پیش یک مرد بسیار خوش تیپ از لوکزامبرگ اینجا آمد و برای اولین بار این شیرینیها را درست کرد و نام آنها را بوسه گذاشت.اما خانمها برایشان سخت بود که به فروشنده خوش تیپ قنادی با دلبری بگویند:"لطفا یک بوسه".پس ترجیح دادند کلی زحمت به خرج دهند و بگویند:"لطفا یک لوکزامبرگلری"....حالا دیگر با شماست که موقع خرید این شیرینی به فروشنده چه بگویید.و صد البته که به نوع و قیافه فروشنده هم برمیگردد!!!

از خیابان بانهوف عبور کرده و به کنار رود  دریاچه زوریخ میرسیم.باز هم نماد یک ساعت و گلهای عقربه ای...

و البته 1200 فواره از آب شیرین و گوارا و 500 بار و کلوب و ده ها و صدها جاذبه برای گردشگر.

زوریخ در دوران رومیها و زمان پادشاهی "آگوستانا" بنیان نهاده شدبا تنها یک اسکله و تعدادی حمام رومی و دکه...و حالا پس از قرنها و قرنها تبدیل شده است به شهر شماره یک جهان از نظر استاندارهای بالای زندگی.شهری پر از نوآوری-فرهنگ-مراکز مهم بین المللی-ادانشگاه های معتبر جهانی-130 شعبه بانکهای عظیم و خروارهای پول مردمان ثروتمند جهان و البته نقطه ثقلی برای جذب گردشگر.

شهر زوریخ در شمال دریاچه زوریخ واقع شده است و احاطه بین دو رودخانه زیبای Sihl  و Limmat و البته دامنه های جنگلهای انبوه Utli و تپه های Zurich.شهر روی ارتفاعی 408 متره بنا شده تحت تاثیر آب و هوای بارانهای آتلانتیک و وزش بادهای سرد شمال. اما حالا فصل گرمای آن است و در هجوم توریستهای کشورهای مختلف قرار گرفته. 

ایالت زوریخ با 1792 کیلومتر مربع وسعت و جمعیتی بالغ بر 1283000 نفر شهر بزرگی در کشور سوییس محسوب میشود.اینجا ثروتمند ترین و معروف ترین شهر سوییس است و این را به راحتی از طرز زندگی مردم و نشاطی که در آنهاست آرامش و امنیت حاکم بر سرزمین و میزان بالای درآمد آنها میشود فهمید و البته همینها عواملی است که در رنکینگ جهانی این شهر را در زمره بالاترین شهر با استاندارد جهان قرار داده است. 

با محمد امین راه کناره دریاچه را پیاده گرفته و دور میشویم میخواهیم شب زوریخ را نظاره کنیم زیر آبهای نقره ای و ساحلهای طلایی.مثل شهر ژنو اینجا نیز فراخور رودخانه لیمات به راست و چپ تقسیم میشود.راست رودخانه را ساحل طلایی مینامند و غرب ان را ساحل نقره ای همان طور که خورشید از شرق طلوع میکند و در غرب غروب... و البته همان طور که طلا از نقره ارزشمند تر است خانه های سمت ساحل طلایی گران تر...

گاه اپارتمان تا متری 10000 فرانک سوییس بالا میرود و این رقم گرانی است.البته باید اعتراف کرد که سوییس کشور گرانی است و البته برای مردم خودش هم تا حدی گران محسوب میشود.میانگین درآمد سالیانه سالی 48000 فرانک بوده که 6000 فرانک آن را باید برای بیمه پرداخت کنند.اجاره آپارتمان از ماهی 1200 فرانک شروع و بالا میرود. هرکسی 10% از درآمد خود را باید به دولت مالیات دهد و از یه حد درامد به بالا باید 40% درآمدشان را مالیات بدهند و باید پذیرفت که رقم قابل توجهی است.

اما همه مردم با رغبت این مالیاتها را پرداخت میکنند چون در ازای سرویسی که از دولت میگیرند کاملا مناسب به نظر میرسد.

و البته مردمی که با نشاطند و مثل ژنو به ورزش و سلامت روح و جسم خود توجه میکنند.اینجا مادران ورزشکار خیلی زیادند.کودکان خود را در این اطاقکهای چادری پشت دوچرخه خود میبندند و با انرژی عصر به عصر دوچرخه سواری میکنند و در همان حال به موسیقی گوش میدهند.اینجا مادران بعد از تولد فرزندان خانه نشین نمیشوند و داغان و افسرده.به خود میرسند و زندگی را با کودکانشان با سلامت و شادی تجربه میکنند. حتی مادری را دیدم که اسکیت به پا بسته بود و کالسکه کودک را هل میداد و برای خودش ورزش میکرد.

اینجا حیوانات هم در ارامش زندگی میکنند.نگاه کنید که به فاصله ای چقدر نزدیک از سطح خیابان و عبور و مرور ماشینها این قوهای سپید و ارزشمند در غروب خورشید و کنار دریاچه چه آرام غنوده اند.عابران رد میشوند و کودکان بی هیچ گزندی به این حیوانات با آنها بازی میکنند و دستان مردمان زوریخی که کیسه های نان خشک خود را برای این حیوانات جمع کرده اند با سخاوت آنها را سیر میکند.

و چه فاصله ای مشهود است بین آرامش این پرنده ها و دلهره کبوترها و گنجشکهای کشور من که از ترس سنگ و تیر و کمان و تفنگ ساچمه ای لحظه ای روی آرامش را نمیبینند.

 در کنار Burkliterrasse دقایقی از وقتمان را به آرامش سپری میکنیم و تکیه بر میله ها به نظاره فرو رفتن خورشید در آغوش آبها و کوه های آلپ مینشینیم.درست زیر سایه دستهای Ganymede.

یکی از جاذبه های ساحل طلایی زوریخ کلیسایی با برجهای دوقلوست که آن را کلیسای Grossmunster مینامند و همان کلیسای جامع شهر است.ساختمانی رومانتیک-گوتیک که مثل بیشتر کلیساهای سوییس پروتستان و عاری از تجملات درونی است.ساختمان آن در سال 1090 شروع و در سال 1220 به پایان رسید.یعنی همان دوران شارلمانی.اینجا هم چارلز کبیر حکومت شارلمانی را راه میندازد و قدم مثبتی در تاریخ سوییس برمیدارد.در شرایط قرون وسطی و تاریکی درد و رنج اروپا تلاش زیادی در جهت ساخت و ساز مدرسه و مکانهای آموزشی میکند.

 

در قرن 14 برجهای چوبی به کلیسا اضافه میشود که متاسفانه در طول آتش سوزی مهیب شهر از بین میروند بعدها  و در قرن 18 به جای ان دو برج چوبی سوخته شده دو  برج سنگی ساخته میشود که امروز نماد شهر زوریخ هم محسوب میگردند.

از یکی از ده ها پل تاریخی زوریخ رد شده و در ساحل نقره ای قدم میگذاریم.جاییکه نور چراغهای ده ها کافه و رستوران در آب رقص افشانی میکنند و ما هم همراه انها از اینهمه زیبایی نهایت لذت را میبریم.برج کلیسای Saint Peter تقریبا از همه جای شهر دیده میشود.کلیسایی پروتستان مذهب که در قرن 13 پس از اتش سوزی مهیبی که شهر را ویران ساخت دوباره تجدید حیات گشت.گرچه قدمت اولیه آن به قرن 9 و دوران چارلز کبیر برمیگردد.

اما اهمیت این کلیسا بیشتر برای برج ساعت آن است.در سال 1534 ساعت بزرگی بر بالای آن نصب شد.بالای برجی 87 متره و امروز بزرگترین ساعت اروپا محسوب میشود حتی بزرگتر از بیگبنگ لندن.

گرسنه شده ایم و دنبال رستورانی برای صرف شام میگردیم.بعد از آن غذای 130000 تومانی حواسمان را بیشتر جمع قیمتها میکنیم و یک رستوران آمریکایی پیدا کرده و وقتی به قیمیتهایش مینگریم نفسی آسوده تر میکشیم.یادتان باشد در همه دنیا رستورانهای آمریکایی جزو رستورانهای ارزان تر محسوب میشوند. Sam هم رستورانی است که در سوییس شعبه زیاد دارد و به شما بهترین غذاها را با منوهای متنوع ارایه میکند.و البته کمی ارزان تر.به طور مثال با 48 فرانک پیتزایی عالی و خوراک مرغی بزرگ و پر از سبزیجات و سیب زمینی سرخ شده خوردیم و البته روی منو اخلاق خوب پیشخدمتها را نباید فراموش کرد.

دوباره خیابان بانهوف را گرفته و سر از ایستگاه قطار بانهوف در آوردیم که در شب جذابیت مضاعفی داشت و از بیرون شبیه مانیومنتی تاریخی بود.از ایستگاه رد شده و راهی هتل شدیم.تا بعد...


 
ژنو(7)
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم سفر-ژنو

آخرین بعد از ظهر حضورمان را در ژنو خواهیم گذراند و فردا عازم زوریخ میشویم.پس این بخش آخر ژنو را هم با من بگردید.

از لوزان که برگشتیم تصمیم گرفتیم یک پیاده روی جانانه تا دم دریاچه زنو داشته باشیم و شب آخر را کنار دریاچه و زیبایهایش بگذرانیم.پس سلانه سلانه از هتل درآمدیم سر اولین پیچ صدای "بوق-بوق" وحشتناکی توجهمان را جلب کرد.درست شبیه بوقهایی که ما پشت ماشین عروس میزنیم.برایم باور نکردنی بود.شاخ درآوردم که دقیقا مثل ما یک ترافیک بلند از ماشینهای دنبال ماشین عروس راه افتاده بود.شاید 40 الی 50 ماشین پشت این ماشینی که در عکس میبینید حضور داشتند همگی یک روبان قرمز به ماشین خود نصب کرده و دنبال ماشین عروس بوق میزدند.

یعنی در سوییس-در ژنو-در یکی از آرام ترین و با استاندارد ترین شهرهای جهان-سر ظهر بیایید و ببینید چه غوغایی به پا است.حتما این کار خلاف قانون محسوب نمیشود.کارناوال شادی پشت سر عروس و داماد سر ظهر بوق بوق زنان!!!!

از پل مون بلان رد میشویم و به قسمت چپ دریاچه میرسیم.جاییکه خیابان "کوآی" با مغازه های شیک و پیک و رستورانهایش یکی از گردش پذیرترین بخشهای شهر قرار دارد.

خیابانی برای زندگی و با مردم بودن.خیابانی برای دیدن گوشه های پنهان ژنو و رازهای سر به مهر آن.و با قلعه قدیمیش که تنها برجکی از آن باقی مانده و هزاران دیدینی ریز و درشت دیگر.و البته گالریهای ساعت فروشی معروفش.

این تصویر یک ساعت کنار مغازه امگا بود که تقریبا همه شهرها را با اختلاف زمانیشان نشان میداد الا تهران ما را!!!

در این خیابان تا دلتان بخواهد مغازه هایی با تمام برندهای معتبر جهانی ساعت که ساخت سوییس هستند قرار دارد.از کارتیر و پیاژه و مون بلان و رولکس و امگا تا ساعتهای ارزان تر و معمولی تر.اما راستش با مقایسه قیمتها به این نتیجه رسیدم که حتی بهتر است ساعت  هم از سوییس نخرید چه بسا همان ساعت را بتوانید ارزان تر در خودایران پیدا کنید.

و اما مهمترین شاخصه ژنو که حتما از آن زیاد شنیده اید."فواره ژنو" که بی شک شناخته شده ترین المان شهر است.این فواره در حاشیه دریاچه ژنو و کنار "English Garden " واقع شده اما تقریبا از همه جای دریاچه قابل دیدن است.سال 1866 بنای فواره با ارتفاع 30 متر گذاشته شد اما سال 1881 بود که توسط مهندسی به نام "Theodore Turrenttini " ارتفاع آن به 85 متر ارتقا یافت.سرانجام سال 1947 به 150 متر رسید.

موتور آن با قدرت 1600 اسب بخار آب را از دل دریاچه بالا کشیده و با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هر ثانیه 500 لیتر آب را به بیرون میپاشد.معمولا روزهای آفتابی پس از یک نمه باران رنگین کمانهای زیبایی اطراف ان ایجاد میشوند و با وزش باد پودری از قطرات ریز آب به سروروی بازدید کنندگان پاشیده میشود...

اما English Garden درست بعد از پل مون بلان و خیابان کوای کنار دریاچه ژنو قرار دارد که در روزی چنین گرم و آفتابی صدها ژنوی را به ساحلش برای شنا و حمام آفتاب گرفتن کشانده است.

در وسط باغ انگلیسی "فواره 4 فصل" را میبنید که در این فصل مکان مناسبی است برای جمع شدن گروه های موسیقی خیابانی.گروهی سرگرم جاز هستند و گروهی دیگر دارند آواز کر میخوانند و کسی را با کسی کاری نیست.اینها هنرمندان خیابانی هستند که هم جاذبه گردشگری محسوب میشوند وهم برای خود کسب درآمدی دارند.آقای "آرش نوراقایی" در یکی از پستهایش به نکته ای اشاره کرد که دیدم بد نیست من هم انجامش دهم.او تصمیم گرفته که در هرشهر و دیدن از هریک از این هنرمندان "سی دی" کارهای انها را بخرد و و تصور کنید پس از چند سال چه آرشیو جالی از موسیقی ملل را خواهد داشت...

یکی دیگر از جاذبه های شهر ژنو که در باغ انگلیسی قرار گرفته "Flower Clock" یا ساعت گلی ژنو است.نمونه آن را در شهرهای دیگر سوییس هم دیده ام.یادش بخیر در اتوبان همت خودمان هم قرار بود همچنین ساعتی ساخته شود که حالا تبدیل شده به یک ساعت دیجیتالی بیریخت!

این چرخ فلکهای قدیمی نوستالوژی کودکی ماست.گرچه مال ما به این شیک و پیکی نبود.یک چرخ فلک کهنه آهنی بی رنگ و رخسار بود که 4 تا جفت صندلی داشت که آقا چرخ فلکی آن را با دست میچرخاند اما همان هم میدانم که یکی از بهترین بخش خاطره های زندگی ماست.خصوصا اگر با خاطره پدربزرگهایمان(مثل من) آمیخته باشد که هر عصر تابستان یک بلال برایم میخرید و سوار چرخ فلکم میکرد و هنوز صورت نورانیش با آن خنده دلنشینش را به خاطر دارم که میگفت: بچه جان دیر شد پیاده شو و من که داد میزدم:یک دور دیگر-یک دور دیگر---

بگذریم.

بالاخره ما صدای بوق شنیدیم.آن هم بوق پلیس.ماشین پلیس درحالیکه بالای ان چراغی روشن شده بود که رویش نوشته شده بود"تصادف" به سرعت خود را به این مکان رساند.نه یکی آن هم دوتا.پشت سر آن هم آمبولانس با تجهیزات کامل به اینجا رسید ما هم که فضول ایرانی بازی در آوردیم و ایستادیم ببینیم چه خبر شده:

و این خبر شده.گویی یک ماشین با پای یک عابر تماس برقرار کرده!از سروکول آن عابر پزشک-پلیسو مامور بیمه بالا میرفت.ما هم متعجب که اگر ایران بود و طرف زیر ماشین "کتاب" هم شده بود به این سرعت و با این حجم پلیس و پزشک حاضر روبرو نمیشد!!!

حالا فکر میکنید ان عابر چش شده بود؟هیچی.حتی یک خراش هم برنداشته بود!( بی مزه های بی جنبه)

سوار اتوبوس شماره 5 شدیم که برای ما رایگان بود.گفتیم این شب آخری با اتوبوس رایگان تاجاییکه اتوبوس میرود برویم بینیم به کجا میرسیم.به اینجا رسیدیم.

تنها 20 دقیقه بعد از اینکه دوچرخه های کرایه ای را تحویل دادیم و سوار شدیم خود را در مرز فرانسه یافتیم.انتهای شهر ژنو میخورد به فرانسه.به همین راحتی .یعنی اگر پاسپورتهایمان در جیبمان بود میشد برویم چای عصرمان را در فرانسه نوش جان کنیم و برگردیم شام در ژنو !

و برگشتیم شام را در ژنو خودمان نوش جان کردیم و 130 هزارتومان ناقابل برای تنها 2 پیتزا و 2 لیوان نوشابه پیاده شدیم.آخر شما بگویید این غذا زهر نمیشود در گلوی آدم؟!!

هوا تاریک شد و دریاچه ژنو با صدها لامپ نورانی روشن چون روز.کنار باغ انگلیسی گروهی جمع بودند و سالسا میرقصیدند و انقدر موزیک ان هیجان انگیز بود که ما را هم به تکان دادن واداشته بود (البته زیر زیرکی سرجایمان)

شب آخر هرشهر هم خوب است هم بد.خوب چون هیجان دیدار از شهری دیگر در پیش است و بد چون دلمان برایش تنگ خواهد شد.معلوم نیست آیا روزگاری خدا یاری خواهد کرد تا یک بار دیگر ژنو زیبا و رویایی را ببینیم یا نه.اما چه پیش آید و چه نیاید ژنو با همه ارامشش-زیباییش-فواره هایش و گلهایش تا ابد برای ما زنده خواهد بود.

بزنیم برویم زوریخ ببینیم "آسمان آنجا چه رنگی است"


 
لوزان(3)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم-لوزان

این خانه های رنگی من را یاد لگوهای کودکان میندازد.اصلا باور کنید شهرهای سوییس شبیه اسباب بازیهای کوچک شده هستند و شاید یکی از دلایلی که آرامش میدهند همین معماریهای ساده و پر رنگ و نشاط آفرین باشد و لوزان نیز از این امر مستثنی نیست و یکی از قشنگترین کوچه پس کوچه های اروپایی را دارد. خصوصا وقتی پای به Old Town آن میگذاریم.بخش قدیمی شهر و همه عناصر قدیمی.مثل کوچه های باریک-خانه های 3 طبقه با نماهای رنگارنگ-شیروانیهای سفالی-سنگ فرشی که در آن عبور اتوموبیل قدغن است-بازارهای مکاره و زنان و مردانی که ساده آمده اند تا خریدهای روزانه خود را انجام دهند.

و ما پا به یکی از همین بازارهای محلی میگذاریم.قدم به قدم میز و چتری چیده شده و هرکسی محصولات خانگی خود را عرضه میکند.مثل پنیر و نان و مربا و صنایع دستی کوچک زنانه و انواع غذاهای خانگی...مثل این خانم که در بسته بندیهای قشنگ دارد  عسل دست پخت زنبورهای خانگیش و مرباهای دست پخت خودش را میفروشد.

در کنار این دست فروشها مغازه های جالب هم وجود دارد.نه مغازه های شهری بلکه بهتر است گفت دکانهای روستایی باکالاهایی به نهایت سلیقه دلفریب خصوصا برای خانمها.و چقدر دل کندن از این مغازه ها سخت است وقتی نه وقت کافی داریم و نه پول کافی!!!پس تنها به گرفتن عکسی قناعت میکنیم.همینجا بگویم که خرید از سوییس را کلا باید فراموش کرد.همه چیز به حد وحشتناکی گران هستند. خصوصا با این تبدیل پولی داغون ما که دیگر "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"...

این علامت را شاید دیده باشید.آرم گاو قرمز و صلیب سفید روی بیشتر محصولات لبنی سوییس دیده میشود.نکته جالب توجه اینجاست که در این کشور کوچک و سرد تنها 4 ماه از سال میتوان کشاورزی و دامپروری انجام داد. اما از همان 4 ماه بهترین لبنیات و خصوصا پنیر جهان به وجود میاید.سر میزهای صبحانه تان انواع پنیرهای سوییسی را امتحان کنید گرچه بیشتر آنها برای صرف صبحانه مطابق ذائقه ما نیست اما استفاده از آن پنیرهای آب شده در غذاها بسیار لذیذ خواهد بود.همچنین شیر و کره و خصوصا ماستهای میوه ای آنها طعمی فراموش نشدنی برایتان رقم خواهد زد.

به میدانی میرسیم که میبینیم عده ای زیادی از مردم سر به بالا در کنار پنجره این خانه جمع شده اند. راهنما میگوید هرروز سرساعت 12 ظهر از این ماکت چوبی عروسکهایی بیرون آمده و با موزیک و آهنگ میرقصند و حرکت میکنند و تاریخ لوزان را نشان میدهند ...جالب است ماهم مشتاقانه به دیدن تاریخ این شهر مینشینیم.تاریخی که کلا "5 دقیقه" بیشتر طول نمیکشد!!!!!!!

و بعد با تاسف میندیشیم که اگر بخواهند در کشور عزیز ما تاریخ را در قالب همچنین سایت جذابی به توریست نمایش دهند به طور مثال برای شهری مثل اصفهان-شیراز-قزوین-تبریز و همین تهران خودمان چند ساعت را باید به نمایش عروسکی اختصاص داد.باز دلمان میگیرد بدجور هم میگیرد!

گرسنه مان میشود و به سراغ دکه نان فروشی میرویم.وقتی به انگلیسی از این خانم نان میخواهیم به پارسی میگوید 2.5 فرانک.و دلمان میلرزد وقتی صدای هم وطن همزبان را میشنویم و وقتی به هم لبخند میزنیم و به قلبهای هم نقب!

میخواهیم به دیدن کلیسای جامع شهر برویم که گنبد گوتیکی آن از دور دیده میشود. با برج و باروهای بلند و نوک تیزش.برای دیدن آن پیاده راه میفتیم و لوزان را میپیماییم.

لوزان به شهر "فراز و نشیب" معروف شده است.شهری روی تپه های کوچک و بزرگ با ارتفاع 950 متر بالا تر از سطح آبهای آزاد.و کلیسای جامع هم درست آن بالاهای بالا نزدیک خود خدا انگار ساخته شده است و جانمان را میگیرد وقتی دستمان را به نرده های چوبی گرفته و ده ها و ده ها پله را بالا میرویم تا به سروقت خدا برسیم.!

و آن بالا درست بیخ گوش خدا سرهایمان رو به اسمان بلند میشود.اینجا کلیسای جامع شهر لوزان است که به نام نوتردام شناخته میشود و دقیقا نسخه کوچکتر کلیسای نوتردام پاریس به حساب میاید.

معماری کلیسا همان طور که از ظاهرش برمیاید "گوتیک" است که مابین سالهی 1170 تا 1240 میلادی ساخته شد.برج غربی آن بعدها به سبک دیگری به مجموعه اضافه گشت.اما کلیسا در ابتدا متعلق به کاتولیکها بود که در دوره اصلاحات مذهبی به پروتستانها تعلق گرفت. 

و به همین دلیل داخل آن عاری از تجملات محراب کاتولیکهاست.اما سادگی ان جذابترش میکند.با راهروی طولانی و محرابی در آن دورها و ارگ عظیمی در پشت سرما که آرام مینوازد و دلمان را میبرد. 

و پنجره های رنگین و بازی نور و تاریکی و نقشهای خشت بر تن آنها.

و عقاب دوسر ایرانی که ریشه در نمادهای کهن دارد و اینجا چه میکند وقتی دیگر از روی درفش ما پاک شده است.میدانیم که عقاب دوسر نماد درفش ساسانی بود و بعدها در ازمنه ای دیگر دست به دست به دولتهای دیگر هم رسید اما بعد دیگر فراموش گشت. حالا روی پرچم دولتهای مهمی چون آلمان و کانتون ژنو دیده میشود و حتی بخشی از نماد فراماسونری هم گشته.عقاب دوسری که مال ما بود و دیگر نیست.

اما معماری کلیسا که به سبک گوتیک است با عناصر عمودیت که سایه ای از خشونت دارند و ما را به ترس از خداوند و عظمت لایتناهی میرسانند.برای نگریستن به بنا باید سر را تا آخر بالا برد و این حقارت انسان را در برابر عظمت خداوند یادآوری میکند.

پنجره های باریک - استفاده از عناصرتیز و عمود و به سمت بالا و عدم قرینه گی تا قبل از رنسانس اینها همه عناصر معماری گوتیک هستند.تا جاییکه اومانیسم وارد شد و به انسان هنرمند حق دارد که نه فقط برای خدا که برای خودش کار کند و انسان دیگر موجود دست دوم نبود و اینگونه قرینه گی در معماری هم آغاز گشت...

داخل کلیسا پر است از مجسمه های ریز ودرشت جانوران که در فرهنگ نمادشناسی هریک تفسیری دارند و تنها از سر زیبایی در کلیسا کارنشده اند.دورتادور پوسترهایی است که این نمادها را برای گردشگر علاقه مند توضیح میدهد.به طور مثال همین "عمو جغد شاخدار"ی که این طور زیبا کار شده نماد خواب و مرگ است.(خداییش قیافه ترسناکی هم دارد)

از کلیسا که بیرون میاییم شیروانیهای سفالین خانه های لوزان همگی زیر پای ماست و آن دورتر ها هم دریاچه زیبای ژنو.

و بعد دوباره پایین رفتن از همان ده ها و ده ها پله تا رسیدن به کنار دریاچه و ساحل اوشی.

و آن پایین نگاهمان را قصر رومی لوزان میگیرد.قصری متعلق به دوران رونسانس گرچه در حاشیه محله قدیمی شهر و کنار دیگر ساختمانهای تاریخی قرار نگرفته است.داخل ان موزه های متعدد تاریخ-هنر-باستان شناسی-زمین شناسی و جانورشناسی قرار دارد و البته ما فرصت نکردیم که آنها را بازدید کنیم فقط یک چیز نگاهم را گرفت و آن دو مجسمه sphinx(ابوالهول) سبز بالای دو ستون ایونیک بود.نماد محافظت و پاسداری از معابد و کاخها اینجا در دل سوییس!!!


 
لوزان(2)
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- روز سوم-لوزان

یکی از سازمانهای مهمی که در لوزان وجود دارد مقر اصلی کمیته بین المللی المپیک است که نزدیک به آن نیز موزه مهم المپیک با 10000 قطعه شی قرار دارد.متاسفانه فعلا این موزه در حال تعمیر است و ما نتوانستیم آن را بازدید کنیم.دور تا دور مقر المپیک زمنیهای مختلف ورزشی است منجمله زمین گلف و فوتبال و .... .به هر طرف که نگاه میکنیم عده ای را در حال ورزش میبینیم و بیش از بیش به تنبلی ذاتی خود پی میبریم.!

 

در مرکز لوزان هتل معروفی به نام پالاس قرار دارد که افراد معتبری چون "خوزه آنتونیو سامارانژ" رییس قبلی آلمپیک در آن سوییتهای دایمی دارند.سال 1994 با تلاشهای همین مرد بود که لوزان به پایتخت المپیک جهان تبدیل گشت.

و درست در محله اوشی.جایی که اکثر مراکز مهم و هتلهای لوکس لوزان آنجاست و رو به دریاپه ژنو با چشم اندازهای زیبا.

و البته قلعه قدیمی ouchi  که از سال 1170 تا کنون پابرجا بر دریاچه ژنو سایه انداخته است.

اما ما به دیدن پارک المپیک لوزان میرویم که روی تپه ای در ساحل اوشی و رو به دریاچه ژنو قرار گرفته است.

پارکی که بیشتر به موزه ای هنری شباهت دارد از بس که در آن انواع و اقسام مجسمه ها دیده میشود.

و بالای آن ساختمانی شبیه معماری رونسانس قرار گرفته که همان موزه معروف اما تعطیل المپیک است.

و مشعل فروزان المپیک که ما را یاد کیک تولد میندازد.

و بعد که همه جوره جو ورزشی بر ما حاکم میشود با شلوار جین و پیراهن مردانه ژست یک قهرمان مدال آور را این گونه میگیریم و چه قدر هم که بدنمان انعطاف به خرج میدهد همه جوره!

و تا جایی از خود بی خود میشویم که خود را در قالب ادگار و فلورانس( زوج ورزشکار و مدال آور رشته اسکیت عهد شاه وزوزک) میبینیم و از جو هم بالاتر میرویم....

کمی جلوتر چشممان میخورد به یکی از 16 مجسمه "بدون خشونت" اثر هنرمند بزرگ " Carl Fredrik Reuterswärd" .میدانم که به احتمال قوی شما تا امروز این تصویر را بارها دیده اید.این یکی از شعارهای تصویری مبارزه با خشونت در سطح جهان است که تاکنون سوژه ده ها پوستر و عکس گشته.مجسمه هفت تیری برنزی که لوله آن به بدنه اش گره خورده و از کار افتاده است.به امید توقف هرگونه خشونتی در جهان...

نکته اش را نفهمیدیم که وسط پارک المپیک چه میکند؟؟؟

و بعد نوستالوژی محبوب من ساعت "سوآچ".

دبیرستانی که بودم در حسرت داشتن یکی از این ساعتها میسوختم تا اینکه دانشگاه قبول شدم و پدربزرگ محبوبم یکی از آنها را از همانهایی که دل و روده ساعت از پشتش دیده میشود به من هدیه کرد.دیگر فکر میکردم با بستن این ساعت بر مچم آخر خوشتیپ گشته ام!!!!!

البته میدانید که ساعت سوآچ ساخت کشور سوییس است و قدمتی از 1983سال دارد و بزرگترین کمپانی ساعت سازی جهان به حساب میاد. 

و آن بالا کنار موزه المپیک مثل همیشه آبی و فواره ای و یک دنیا گل...

و در تعجم از این سوییسیها که تارهای عنکبوت را از هیچ کجا نمیزدایند.چه روی این برگهای تمیز باشد چه در روی سقف اطاقهای هتل 5 ستاره....


 
لوزان(1)
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم سفر-به سمت لوزان

روز سوم سفر رسیده و ما قصد داریم یک نیم روز سفری زمینی داشته باشیم به شهر لوزان.شهری که فرانسویها به آن لقب "سوییس رومانتیک" را داده اند از بس که زیبا و آرام است.پس راه میفتیم از کنار دریاچه زیبای ژنو راه پیچ در پیچی را از کنار دهکده ها و روستاهای زیبای سوییسی پیموده تا پس از چیزی حدود 60 کیلومتر به لوزان برسیم.

لوزان (Lausanne) یکی از شهرهای بخش فرانسوی‌زبان کشور سوئیس است. این شهر در کناره دریاچه ژنو در باختر سوئیس و رودروی بخش اویان فرانسه قرار گرفته است. این شهر مرکز کانتون وو (ایالت) و یکی از شهرهای مهم سوییس و پنجمین شهر بزرگ آن با 120000 نفر جمعیت و 40000 کیلومتر مربع محسوب میشود.میزان بالای امنیت شغلی و اجتماعی آن را به کانون نمایندگی برندهای مهم تجاری جهان تبدیل کرده است.

مسیر ما تمام مدت ازکنار دریاچه ژنو است و شهر به شهر و روستا به روستا با خانه های گران قیمت ییلاق نشینان پولدار سوییسی روبرو میشویم.خوبی سفرهای زمینی دیدار همین دهکده ها و شهرهای کوچک و دیدن زندگی در جریان مردمان آنهاست.از میان شنبه بازارها و بازارهای مکاره نیز میگذریم.

دورتادور ما را رشته کوه های ژورا فرا گرفته که محل مناسبی برای پیستهای اسکی جهان هستند.میدانید که توریسم زمستانی در سوییس پایگاه مناسبی دارد اما یکی دیگر از مجراهای جذب گردشگر در این کشور توریسم سلامت است.

در طول مسیر با خانه هایی روی تپه های سرسبز مواجهیم که راهنما میگوید اینها کلینیکهای درمانی هستند.افراد متمول پولی داده و سالی یک تا دو با را به اقامت در این خانه ها میگذرانند. اینها کلینیکهایی برای تمدد اعصابند در دل جنگلهای سوییس و مناطقی که به خاطر نزدیکی کنار کوه و گردش و تازگی هوا مکان مناسبی برای دوران نقاهت محسوب میشوند....

دیدن این تاکستانهای منظم زیر تیغ آفتاب منظره قشنگی است.خصوصا اینکه نظم در کاشت آنها انگار با خط کش و نقاله صورت گرفته .از راهنما که سوال میکنیم متوجه میشویم که شراب لوزان  خصوصا شراب سفیدش در جهان شهره است و از این تاکستانهای بین ژنو تا لوزان به دست میایند.علت این کیفیت بالا هم به خاطر وجود دریاچه ژنو رو به این تاکستانهاست.ارتفاع کم زمین و انعکاس تابش خورشید بر سطح آب درجه حرارت را به حدی برای پرورش انگور مهیا میسازد که کیفیت شرابها را بالا میبرد. 

 از کنار قلعه ای قدیمی رد میشویم.اینجا روستای لیون است و از همینجا هم سپاه ژولیس سزار به مناطق دیگر سوییس لشگر کشی کرد و صدالبته از میان این قلعه.البته قلعه بعدها بازسازی شد.

در طول مسیر مدام مناظر زیبا را میبینیم و هیچ پلیس و ماشین گشتی هم در طول این جاده ها وجود ندارد.در خود شهر ژنو هم خیلی کم چشممان به پلیس میخورد. انگار هرکس وظیفه خود را در قبال قانون خوب بلد است.

اگر بگویم در طول اقامتمان در سوییس تنها فرد متکدی که دیدم همین خانوم بود باورتان میشود؟تازه به خاطر همین هم راهنما عذرخواهی کرد.اینها اصلا سوییسی نیستند بلکه مهاجران بعضا غیر قانونی کشورهای اروپای شرقیند.از زمانیکه سوییس عضو اتحادیه اروپا شد و مرزهای اروپا با ویزاهای شنگن به روی یکدیگر گشوده گشت معضل جدیدی به سوییس وارد شد و آن هم مهاجران کشورهای دیگر اروپایی به آن بودند.متاسفانه در سالهای اخیر اینها ضریب امنیت را در سوییس پایین تر آورده اند.

و بالاخره بعد از حدود یک ساعت از ژنو به لوزان زیبا رسیدیم تا بعد...


 
ژنو(6)
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-Old Town

گشت نیمروزه تور که به پایان رسید من و محمد امین از گروه جداشده تا باقی زمان را خودمان در این کوچه پس کوچه های ریبای قدیمی شهر بگردیم و بیشتر با مردم و فرهنگ جاری شهر باشیم.

امان از این خیابانهای سربالای شهر که نفسمان را میگیرد تا خودمان را به آن بالاهایش برسانیم.این عکس را برایتان گرفتم تا ببینید مسیر دوچرخه را که روی پله ها کشیده شده تا دوچرخه سواران به راحتی بتوانند از این پله ها بالا و پایین بروند.بی انکه مجبور باشند دوچرخه را به دوش گرفته و پیاده گز کنند!

حالا وقتی به ان بالا میرسی جاییست که پشت بامهای شهر تا افق مقابلت گسترده شده و تو مهمان پنجره های باز و بالکنهای پر گل ژنو میشوی آن هم درست وقتی که خورشید خود را بی رمق روی آنها ولو کرده است.

از درون دروازه ای عبور میکنیم که شبیه ستونهای ایونیک یونانی است اینجا را Promenade de la treille مینامند. مسیری که در گذشته با پیچکها و درختان تاک پوشیده شده بود اما متاسفانه در قرن 16 برای ساختن دیوارهای سنگی قلع و قمش کردند.اما در قرن 18 اینجا تراسی رو به پشت بامهای شهر ساخته شد و ده ها درخت بلوط آن را به بام سرسبز شهر تبدیل کردند.

و همین بالا و نه دورتر میتوانی روی طولانی ترین نیمکت جهان به طول 120 متر لم بدهی و ساعتها خواب آرامش ببینی و وقتی نفست سرجایش آمد درست مثل ما کوله ات را برداری و سلانه سلانه بی دغدغه گروه و تور و زمان راه بیفتی به شهود و کشفی شخصی از این مردم و شهر...

اگر مثل ما لبهایت خشک بود نه پولی برای آب بده و نه نگران شو.سوییس بهترین آب لوله کشی را داد.آبی سرد و گوارا که از چشمه های کوه های ژورا و آلپ و از یخچالهای برفی سرازیر شهر ها میشود.پس با آرامش دستهایت را مشت کن زیر هزاران فواره ریز و درشت شهر که در گوشه گوشه ان با بخشندگی آب به سروروی تو میپاشند و کامت را خنک میکنند.فواره های رنگین و پر گل و مجسمه ای که هریک شبیه یک اثر هنری هستند و نه تنها یک آب خوری فلزی بدترکیب!

و یکی از همین فواره های زیبا  درست کنار خانه شماره 17 قرار دارد.خانه به یادماندنی مردم سوییس که متعلق به Pierre Fatio بود.حقوقدان بزرگ اهل ژنو که در سال 1707 به حمایت از معترضین شهر ژنو پرداخت.مردمی که برای رسیدن به حقوقشان قیام کرده بودند.فاتیو به خاطر این عمل زندانی و شکنجه شد و سرانجام به حکم شورای شهر اعدام گشت.قرنها از آن میگذرد اما مردم حقوقدان شجاع خود را هیچ گاه از یاد نبرده اند.خانه اش حفظ شده و تبدیل به یکی از زیباترین مناطق قدیمی شهر شده است.

یکی از من راجع به غذاهای سوییسی پرسیده بود.میخواستم اینجا برایتان از غذاهای محلی سوییس بگویم.اول از هم باید گفت که اینجا معروفترین رستوران شهر است که درست در همین کوچه پس کوچه های قدیمی قرار دارد.Restourant les Armures که به فوندوهایش شهره است.فوندو یک جورهایی غذای مخصوص این کشور محسوب میشود.خوراکی که از گرم کردن نوعی سس (مخلوط چند پنیر) در ظرفی گود از جنس سرامیک به دست میاید.معمولا با چنگالهای مخصوص تکه ای گوشت برداشته در این سس زده و میل میکنند.اما ما از آن نخوردیم چون طبق گفته خودشات اصلا مناسب فصل گرما نیست.

اگر مثل من عاشق بی قرار گالریهای هنری باشی میتوانی تا دلت بخواهد در این کوچه پس کوچه ها پای به این موزه های کوچک بگذاری و از نزدیک با هنرمندانش گپ و گفتگویی بزنی و حال کنی و در میان تابلوها و آثار هنری آنها استحاله بیابی...

 همیشه دلم میسوزد که چرا در شهر ما چنین خیابان هنری وجود ندارد.چرا گالریهای ما در ده ها محله پراکنده اند و اگر روزی بخواهی سری به آنها بزنی باید مدام از این خیابان به آن خیابان شوی!

نزدیک میدان کلیسای سنت پیر شده ام.کلیسایی که صبح دیدمش و حالا دم غروب وقتی خورشید روی سنگهایش سایه کشدار انداخته دوباره در خلوتی صمیمی میابمش.بی هیچ توریست و دغدغه و غریبه ای.ما هستیم و یک دوچرخه سوار تنها که لم داده روی پله هایی سنگی که به خواب دم غروب نزدیکند.بی خال نشسته و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد و ناقوسها 6 بار میوازند و ما میفهمیم ساعت 6 عصر شده است.

در همانجا در کنار صدای زیبای ناقوسها و رو به کلیسای 800 ساله و روی سنگ فرشهای قدیمی تنی به نیمکت داده و دقایقی را در سکوت فقط نگاه میکنیم.چشمهای ما دارند نماز میخوانند!

در میدانی شلوغ پر از کافه و رستوران خیره میشویم به مردم سرزنده و شادی که عصر از سرکار برگشته اند و لم داده چیزی مینوشند و معاشرتی میکنند.یکی از فرقهای اروپاییها با ما در برون گرایی آنهاست.ما شرقیها آدمهای درون گرایی هستیم.این را میشود از نوع معماری خانه هایمان و معاشرتهایمان و هزاران المان دیگر فهمید.کمتر پیش میاید که ترجیح بدهیم کنار خیابان روی صندلی یک کافه معاشرت کنیم.بیشتر دوست داریم در فضاهای سربسته باشیم به همین دلیل کمتر از این نوع کافه های خیابانی را در شهرهایمان میبینیم.اما غربیها برون گرایند.خانه هایشان بی حصار و بست و حیاطهایشان بی دیوار...برخلاف هشتیها و دیوارهای ما... معاشرتهایشان هم بی محابا بیرون از 4 دیواریهایشان است.

کنار این میدان مجسمه دختر بچه عریانی توجهم را جلب میکند.یادم میاید این را انگار جایی دیده ام.درست است کلاس تاریخ هنر بود و دکتر سمیع آذر که وقتی داشتیم کارهای "Clemente" را مرور میکردیم از این مجسمه حرفها شنیدیم.مجسمه ای که در اعتراض به خشونت جنسی علیه کودکان ساخت و حالا من مقابل آن ایستاده ام.

دیگر هوا رو به تاریکی رفت که به سوی هتل برگشتیم با کوله باری از تجربه ای نو و ده ها کشف و شهود تازه که با راه رفتن در خیابانهای شهر به دست آوردیم... در کنار رقص نور هزاران فواره مقابل مجسمه "صندلی شکسته" روی نیمکتی لم دادیم و و قتی فواره های بازیگوش هوس رقص به سرشان زد ما هم در میان انها رقصیدیم.

و بعد هم در یک رستوران ترکیه ای کباب ترکی بسیار خوشمزه ای خوردیم و رفتیم هتل تا ببینیم فردا چه پیش آید...


 
ژنو(5)
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-بازدید از Old City

راهی قسمت قدیمی شهر میشویم.میخواهیم بخشی از ژنو را ببینیم که قدیمی ترین و تاریخی ترین سایتهای شهر را در بر دارد.وقتی پای قدمت و اصالت میرسد ذهنتان را نبرید به هزاره های دور.خیر...ژنو شهری چنین قدیمی نیست و اگر هم باشد آثار قدیمیش از بین رفته اند.بیشتر سایتهای تاریخی ژنو محدود میشود به حداکثر 600 سال قبل و نه بیشتر.گرچه اولین اثری دیدنی دیواری به مراتب قدیمی تر است...

از پل مون بلان که رد شوید پا به سویی از شهر میگذارید که وارد بخش تاریخی تر آن میگردید.گاید محلی ما را وارد یک پارکینگ ماشین میکند.در کمال تعجب با دیواری قدیمی روبرو میشویم.این حصار باستانی شهر ژنو و قدیمی ترین اثر شهر است.دیواری که درون محوطه یک پارکینگ افتاده اما از آن حفاظت میگردد تا از بین نرود.این دیوار به قرون 11 و 12 میلادی برمیگردد زمانیکه شهر ژنو بعد از تسلط رومیها اعلام استقلال میکند و میخواهد خود را  از حمله فرانسویها محافظت کند.ثبات سیاسی ژنو تقریبا از همان زمان شکل میگیرد.

برای من خیلی جالب بود که این طور از این چند تکه آجر حفاظت میشود درحالیکه ما در دورانهای مختلف حصارهای قدیمی شهر تهران را یکی پس از دیگری ویران کرده ایم. و آخری ان هم که تنها نیم دیواری از آن مانده در یک گوشه انباری قدیمی دارد از بین میرود...

وارد میدان Grand-Mezel میشویم.یکی از میادین قدیمی و بسیار زیبای شهر با فواره مشهورش در میان.در قرون وسطی اینجا محل "خانه های بد!" شهر بود تا اینکه آن خانه ها را به محل دیگری به نام "خیابان دخترکان زیبا" منتقل کردند.سپس تا اوایل قرن 18 اینجا کشتارگاه شهر و بازار فروش گوشت بود و حالا هم تبدیل به گردش پذیر ترین بخش شهر شده است....

وارد خیابان Grand Rue که میشویم از دیدن اینهمه حس زندگی و زیبایی از خود بی خود میگردیم.به هر طرف که نگاه میکنیم گلهای رنگارنگ میبینیم و کافه های خیابانی و مردمی که شاد و سرخوش نشسته اند و گپ میزنند.سنگفرشهای خیابان و معماری قدیمی بناهای آن ما را میبرد به قرون 17 و 18 و بعد حس میکنیم که انگار دارد کسی پا به پای ما قدم میزند.فکر کنم گامهای "پادشاه شارلمانی کبیر" است که با افتخار در این کوچه پس کوچه ها قدم میزند و به تاریخ سرزمینش مینگرد.

اینجا قدیمی ترین بخش ژنو است.دوره ای که 2400 سال قبل گورگونها (تیره ای از سلتها) در اینجا خانه و کاشانه ساختند.

پای یکی از آن پنجره های خانه ها مجسمه "شارلمانی" امپراطور بزرگی که 1000 سال پیش یکی از پرافتخارترین سلسله های شاهی را در اینجا پایریزی کرد قرار دارد. گرچه اینجا قدیمی ترین بخش شهر است اما ساختمانها به قرون بعدی برمیگردد و تنها نمادهای آن دوران حفظ شده است.

مردمان سوییس قبایلی از نژاد سلتی بودند که در کوه های آلپ و ژورا ساکن و خود را "هلوتیا" مینامیدند.سال 58 قبل از میلاد- زمان ژولیس سزار -رومیها به این سرزمین حمله و ان را تصرف کردند.تا قرن 12 میلادی این سرزمین همچنان زیر یوغ رومیها بود.سرانجام در قرن 13 مردم آرام سوییس بالاخره تصمیم گرفتند بعد از عمری مستقل گردند.اینجا به خاندان "هابسبورگ" رسید که آنها هم سوییسی نبودند بلکه یک خاندان اصیل زاده اتریشی محسوب میشدند گرچه تنها نقطه قوت این بود که نژاد آنها هم سلتی بود!!!

این خاندان را نباید دست کم گرفت آنها به همراه خاندان مدیچی ایتالیایی پایه گذاران دوران رونسانس محسوب میشوند.خاندانی بسیار قدرتمند و بانفوذ و ثروتمند.بعدها زمان ناپلئون این بار سوییس زیر سلطه او قرار میگرد و فرانسویها اینجا را اشغال میکنند بعدها سوییس اعلام استقلال کرده و کنفدراسیون سوییس میگردد. اما تا سال 1907 هنوز ژنو زیر نظر فرانسویها اداره میشد تااینکه بالاخره او هم اعلام استقلال کرده و یکی از کانتون های (ایالات) فدراسیون سوییس میشود از آن به بعد سوییس راه شکوفایی و دوران طلاییش را آغاز میکند.

دیواری وجود دارد که روی ان با موزاییک کاری 3 تابلو نقاشی شده است.این 3 تابلو هریک بازگو کننده یک برهه تاریخی مهم شهر ژنوند.سمت چپی تسط رومیها وسطی تسلط هبسبرگها و سومی دوران اصلاحات مذهبی را نشان میدهد.

پرچم سوییس به نظر من خیلی قشنگ است .ساده و پرمفهوم.اگر فکر میکنید آن صلیب سرخ در میانه پرچم نماد مسیحیت است سخت در اشتباهید.آن علامت ربطی به مذهب ندارد.صلیب در این پرچم نماد تعادل و عدالت بین کانتونهای سوییس  است.صلیبی از 4 گوشه به یک اندازه یعنی همه کانتونها در یک سطح و در صلح و آرامش.

اما هر کانتون خود نیز یک سمبل و پرچم دارد.نماد شهر ژنو یک نیمه عقاب و یک کلید است که در باور اسطوره ای آنها کلید نماد ورود به بهشت است و عقاب دو سر نماد امپراطوری شارلمانی بوده است.

زنو شهری است که روی تپه واقع شده است.برای رسیدن به کوچه پس کوچه های قدیمی باید راه های تنگ و باریک سربالا و سرپایین را طی کرد.همین شیبها به زیبایی محله های قدیمی میفزایند...

در یکی از همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر به خانه ای میرسیم که سر درش نوشته شده "Jean Calvin Academi".اسم کالون_کالوین را قبلا هم شنیده بودم.میدانستم یک مصلح دینی در آیین پروتستان و یکی از دوستان نزدیک "مارتین لوتر" محسوب میشده .کسی که آیین "کالونیسم" را ایجاد کرد.اما نمیدانستم کالون را دز ژنو میابم.میدانستم او  مردی فرانسوی و زاده آن کشور است.اما اینجا از کنار آکادمی او سر درآورده ام.

ژان کالون را همه سوییسیها خوب میشناسند و مجسمه او روی دیوار "Reformation" یا همان اصلاحات در کنار مردان بزرگ دینی کالونیسم چون farel-Beze -Knoxدیده میشود.پرسیدم کالونیسم چیست؟برای دانستن کالونیسم ابتدا باید ژان کالون را خوب میشناختم.

کالون مصلح، متکلم شهیر فرانسوی است زاده قرن 16 که از بزرگ‌ترین علمای فرقهٔ پروتستان به حساب می‌آمد. وی را بنیانگذار کالونیسم می‌دانند.او پس از طی تحصیلات خود در رشته‌های حقوق و الهیات، همهٔ توجه خود را به آیین پروتستان معطوف کرد. در ۱۵۴۱ در ژنو اقامت گزید و در آنجا جمهوری دینی تأسیس کرد. جهت گیری‌های او در پذیرش آیین جدید باعث اخراج او از شهر شد ولی در غیاب او، ژنو دست خوش آشفتگی سیاسی و مذهبی شد. از این رو، مردم بار دیگر او را به ژنو دعوت کردند. او معتقد بود: درستکاران را خدا انتخاب می‌کند و کسی نمی‌تواند در این وضع تغییری بدهد. این اصل مورد سوء استفاده فراوان قرار گرفت.

کالون موجد فرقه‌ای است که به نام خود او کالونیسم نامیده شده‌است و پیروان او را کالونیست گویند. 

بعد از مرگش پیوان او محلی ناشناس را برای قبر او برگزیدند تا پس از چند سال تبدیل به "گنبد و بارگاه و زیارتگاه" پیروانش نشود!!!!!!

حالا که وارد مبحث پروتستان و اصلاح دینی شده ایم صدای ناقوسهای کلیسای "سنت پیر" بیشتر و بیشتر ما را به قرن 16 و اصلاحات و زد و خورد کاتولیکها و پروتستانها میکشاند.

اینجا کلیسای سنت پیر کلیسای جامع شهر زنو است که در کوچه پس کوچه های قدیمی لای دیوارهای آجری و بناهای تاریخی حودیک دنیا تاریخ دارد.

واژه انگلیسی پروتستان به معنی معترض و مخالف سرسخت است و این دلیل به پیروان مکتب دینی پروتستانیسم اطلاق می‌شود که آنها در مقابل شماری از قوانین کلیسای کاتولیک روم ایستادند.

 

 و حالا ما هم مقابل کلیسای پروتستان ژنو ایستاده ایم کلیسایی متعلق به قرن 11 و 12 که به سبک رومانسک و گوتیک ساخته شد و متعلق به کاتولیکهای رومی بود تا اینکه زمان جان کالون تبدیل به کلیسایی پروتستانی شد.پس از آن کلیه تجملات و زیور و زینتهای کلیسا از ان بیرون برده شد و کلیسا ساده و بی هیچ آرایه ای گشت.زیرا پروتستانها برخلاف کاتولیکها موافق تجملات نیستند و ساده زیستی را در دستور کار خود قرار میدهند.امروزه هم کاتولیکها و هم پروتستانها با هم از این کلیسا استفاده میکنند.

معماری رومانسک کلیسا را میتوان در عناصر پنجره خورشیدی بالای محراب و آرکهای آن دید.اما نوک تیز برج کلیسا مربوط به معماری گوتیک ان میشود که بعدا مفصل در آلمان برایتان از ان خواهم گفت. 

تا یادم نرفته بگویم که ناقوسها در ژنو ساعت 6 صبح-12 ظهر و 6 عصر چندین بار طنین انداز میشوند و فضایی عالی ایجاد میکنند.در ساعتهای دیگر فقط حق دارند یک بار بنوازند.(چه حیف! من عاشق صدای ناقوسم.مرا میکشاند به آسمانها)

یکی دیگر از ساختمانهای قدیمی این محل عمارتی متعلق به قرن 19 و به نام "هنری دیونانت" است.کسی که پایگزار ایجاد صلیب سرخ جهانی در 1862 میلادی شد. او به تاسی از جنگ سالسالینو در شمال ایتالیا که 14000 کشته به جا گذاشته بود اقدام به بنیان صلیب سرخ گذاشت.سازمانی که در لحظات بحرانی چون جنگ و حوادث طبیعی به داد آسیب دیدگان برسد.حالا ما مقابل دفتر کار او ایستاده ایم.

هنری دیونانت در سال 1901 به همراه یک فرانسوی اولین جایزه صلح نوبل را از آن خود ساخت و در سال 1910 نیز فوت کرد."روحش شادباد!"

درست کنار خانه دیونانت قدیمی ترین خانه شهر ژنو قرار دارد.!

سال 1334 میلادی است و ژنو در اتش میسوزد.به اتش کشیدن شهرها یکی از تکنیکهای جنگ در زمانهای گذشته بوده است و این آتش طوری گریبان ژنو را میگیرد که تا امروز بزرگترین اتش سوزی این شهر محسوب میگردد.از بین همه خانه هایی که ویران میگردد تنها همین خانه سالم میماند و امروز نماد جالبی است از پایداری و استقامت.حیف که حالا تبدیل به یک انبار شده است.

اینجا ساختمان شورای شهر ژنو است که جلسات مهم شهر با حضور مقامات دولتی در آن برگزار میگردد.مهمترین اتفاق افتاده در اینجا بر میگردد به سال 1862 که معاهده ژنو در اینجا بسته شد.بعدها در سال 1949 این معاهده دوباره مورد تجدید نظر اساسی قرار گفت. 4 بند ان معاهده میگوید که باید در میدانهای جنگ به زخمیها کمک پزشکی شود-اجساد به کشورها بازگردانده شود-از زندانیها و اسرا حمایت گردد و جمعیت غیر نظامی شهرها نباید مورد هدف نظامیها قرار گیرند...

خودتان قضاوت کنید که امروزه کشورها و دولت مردهایشان چند درصد پایبند به این معاهده هستند!


 
ژنو(4)
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-ژنو-روز دوم سفر

ژنو را با پارکهایش باید شناخت.شهری که 50 پارک عمومی دارد و به آن "City Of Parks"میگویند.این پارکها در حقیقت ملکهای خصوصی بوده اند که دولت آنها را خریده و بعد تبدیل به پارکهای عمومی کرده است.در حقیقت یک چهارم شهر ژنو را پارکهای عمومی آن فرا گرفته است.پس جای تعجب ندارد که به هر طرف که نگاه میکنیم درخت و گل و سبزه میبینیم.تعداد زیادی از این پارکها در حاشیه دریاچه ژنو قرار گرفته اند تا هم چشم انداز زیباتری را ایجاد کنند و هم رو به کوه های سر به فلک کشیده آلپ و خصوصا قله همیشه برفی مون بلان باشند.

ژنو با جمعیت 200000 نفریش شهر شلوغی نیست.وجود این پارکهای عمومی سرسبز مردم را به پیاده روی و ورزش تشویق میکند.اصلا آدم اگر در ژنو ورزش نکند احساس کمبود خواهد کرد.از بس همه یا در حال دویدنند یا پیاده روی یا دوچرخه سواری یا شنا یا قایق سواری و یک عالمه "یای" دیگر....

ژنو از لحاظ سرسبزی دومین شهر اروپا و از نظر استانداردهای زندگی نیز دومین شهر جهان است و این را با تنها چند روز زندگی در ژنو هم میشود فهمید.

نام ژنو از یک کلمه "سلتی" میاید و به معنی جاییست که آب شیرین و شور با هم در آنجا تلاقی میکنند.شاید برمیگردد به وجود دریاچه زیبا و آرام ژنو که نماد شهر نیز محسوب میشود.دریاچه بزرگ 70*40 کیلومتری که یک جورهایی شهر را در آغوش خود گرفته است.عمیق ترین جای دریاچه 300 متر و در جای جای آن شنا آزاد است و میتوان قایقهای تفریحی و ماهیگیری را در آن دید.با این وجود کمترین آلودگی در سطح آن دیده نمیشود.

حالا سوار اتوبوس شده ایم و داریم کوهی را بالا میرویم تا به تراس ژنو برسیم.جایی مثل بام تهران خودمان.برای رسیدن به آنجا از دل روستایی زیبا به نام "کلونی" عبور میکنیم.روستا که چه عرض کنم گران ترین بخش شهر ژنو از لحاظ سکونت!!!جایی که میلیاردرها ساکنند و مشرف به خلیج ژنو شده و چشم انداز زیبایی از کل شهر را زیر پای خود دارد.

دورتادور ما کوه های آلپ قرار دارد و همه هم مرز فرانسه است.اصلا ژنو در احاطه فرانسه در آمده است چون این شهر یک شهر مرزی سوییس محسوب میشود.تنها یک قله برفی لابلای رشته کوه های آلپ کاملا سفید پوش است و گویی در همه سال اینگونه است.این قله هم "مون بلان" معروف است.

دوباره پایین آمده و این بار به سراغ یکی از همان پارکهای معروف ژنو میریم.La Roseraie یا باغ گل سرخ یکی از معروفترین پارکهای گل سرخ اروپاست که سرتاسر آن با داربستهایی پوشیده از گلهای رز و زمینهای سبز ار چمنهای خیس و تازه پوشیده شده است.

بازدید کنندگان این پارک علاوه بر دیدن 200 نوع گونه گل رز امکان دیدن ده ها مجسمه زیبا و فواره های ایتالیایی را نیز در این پارک دارا هستند.این پارک که در جنوب ژنو واقع شده فضای خوبی برای پیاده روی هم محسوب میشود با توجه به اینکه ورود به آن نیز رایگان است.

هرساله رقابت تولید بهترین نوع گل رز در جهان نیز در این پارک انجام میشود.به برنده آن یک شاخه گل رز از جنس طلا به عنوان جایزه تقدیم میگردد.

به ما نیم ساعت وقت آزاد میدهند تا در این پارک بچرخیم و عکس بگیریم و از فضای معطر و خنک آن استفاده کنیم.

یکی از تپه های سبز آن را گرفته و بالا میرویم و با عمارتی زیبا و قدیمی و رو به چشم انداز خلیج و صدها شاخه گل روبرو میشویم.مردم روی چمنهایش دراز کشیده اند و از افتاب تابستانه آن نهایت استفاده را میبرند.

در آن دور دست بالای تپه ای سبز گران ترین رستوران ژنو و شیک ترین هتل آن یعنی Eaux-Vives قرار دارد.هتل و رستورانی 5 ستاره که در گذشته خانه یکی از متمولین شهر بوده و امروز کاربری هتل پیدا کرده است.قناعت میکنیم به دیدارش از دور که نزدیک شدنش با این اوضاع ارز و فرانک بسیار خطرناک مینماید!!!

و بعد زیبایی پوست درختان که انگار یک تابلوی نقاشی اکسپرسیونیستی هستند...


 
ژنو(3)
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو

اینجا هتل کنتینانتال ژنو است که ما هم در یکی از طبقات آن ساکنیم.این هتل در خیابان معروف Pette واقع شده خیابانی که امروز قرار است دوری در آن بزنیم و ببینیم چه سازمانهای مهمی اطراف ما را احاطه کرده است.

پنجره اطاق ما رو به چنین چشم اندازی است.یک شهرک با بلوکهای مسکونی که شبها ساکنانش سخاوتمندانه چراغهای خانه شان را میفروزند و پرده هایشان را کنار میزنند تا چشمهای کنجکاو گردشگران آنها و طرز زندگی آنها را نشانه گیرد.شبها میایند در بالکنهای خانه هایشان مینشینند فنجانی چای مینوشند و کتاب میخوانند گاه نیز گپی میزنند.آرام و لذت بخش.و چشمهای ما هرروز مهمان آنها میشود انگار با آنها و زندگی آنها ما نیز 3 روز زندگی میکنیم .شاید مهمان انها هستیم با مقداری هوا که بین ما دیوار کشیده است....دیدن زندگی آرام آنها از نزدیک خیلی به دل مینشیند. گاه شبها من و محمد امین راهی شهرک آنها میشویم و لابلای بلوکهای آنها قدم میزنیم و خود را از آنها میدانیم.هیچ حصاری شهرکها و خانه های آنها را از ما جدا نمیکند و هیچ کس نیز جلوی مارانمیگیرد.نمیدانم اینجا گویی اوج امنیت هست در جای جایش... بگذریم.

امروز سوار اتوبوس شده و گشت شهری خود را آغاز میکنیم.از خیابان Petti به سم بالا میپیچیم . به دیدن ساختمانهای مهم ژنو میرویم.اینجا را بخش بین المللی ژنو نیز مینامند که از سال 1925 در آن شروع به ساخت و ساز کردند و امروزه 25 موسسه بسیار مهم بین الملل با دنیایی از بانکهای معتبر جهانی در آن قرار دارند. از آنجاییکه سوییس از قرن 19 تاکنون وارد هیچگونه جنگی نشده است به عنوان کشوری کاملا بیطرف و آرام در جهان شناخته میشود و از این رو کلیه سازمانهای مهم جهانی در اینجا مقر فرماندهی دارند.این ثبات سیاسی در این کشور نه تنها کم رنگ نشده بلکه روز به روز بیشتر هم پا گرفته است.

یکی از مهمترین انها مقر سازمان ملل متحد است که بین سالهای 1929 تا 1936 در ژنو ساخته شد.ورودی اصلی آن رو به خیابان است که معمولا جلساتی که در اروپا و با حضور روسای جمهور اروپایی تشکیل میگردد از همینجا آغاز میشود.

همان طور که میدانید اسن سازمان 190 عضو دارد و تلاشش در جهت ایجاد صلح جهانی است و حالا چقدر تاکنون موفق بوده بماند.3 هفته پیش هم جلسه مهمی در اینجا با حضور بیشتر اعضا برای بررسی وضع سوریه برگزار شد.هرساله چیزی حدود 1000 جلسه در اینجا برگزار میشود.

کلیه مدارک نوشته شده در اینجا باید به 6 زبان چینی مانوری-عربی-اسپانیایی-انگلیسی-روسی و فرانسوی ضبط و نگهداری شود.

ورودی اصلی آن با پرچم تمام کشورها پوشیده شده که به ترتیب حروف الفبا به اهتزاز درآمده اند.البته دران به روی توریستها بسته است.اینجا 1300 متر طول دارد و جزو بزرگترین ساختمانهای اروپا محسوب میشود.هرروزه 4300 نفر در آن مشغول کارند و بزرگترین سالن جلسه در اروپا را با 2000 صندلی داراست.

روی دیوارهای مقر سازمان ملل فرسکهای بسیار بزرگ و زیبایی دیده میشود که کار هنرمند به نام سوییسی "هانس آرنی" است و مفاهیمی برای صلح را در بردارد.یک فرسک جدیدتر در گوشه سمت راست دیوار دیده میشود که همین 2 ماه پیش کار آن به پایان رسیده و جالب اینجاست که بدانید آرنی 103 ساله خودش این کار را انجام داده است.او معتقد است که:هر روز جدید باید فکر جدیدی القاء کند و کار برای صلح انسان را جوان نگه میدارد...

مقابل ورودی سازمان ملل میدانیست که مجسمه عظیمی از یک صندلی با پایه شکسته در آن قرار دارد.The Broken Chair مجسمه معروفی است کار هنرمند سوییسی Daniel Berset که سال 1997 در مقام حمایت از معلولان جنگی خصوصا معلولان جنگ جهانی دوم ساخته شد.میدانیم که در آن جنگ فاجعه آمیز که بزرگترین تراژدی تاریخ جهان لقب گرفته است حدود 50 ملیون معلول باقی ماند.این مجسمه درست مقابل ورودی در سازمان ملل میخواهد به سران کشورها یادآوری کند که معلولان جنگ را از یاد نبرند.

ایستادن زیر بنای عظیم این صندلی و خیره ماندن به شکستهای پایه آن حس دردناکی به ما منتقل میکند.

پشت مجسمه سه ساختمان عظیم جهانی قرار دارد.سازمان ارتباطات جهانیITU-سازمان WMO-سازمان WIPO به علاوه سازمانهای مهم دیگر که در گوشه و کنار پخشند...

کمی پایین تر از سازمان ملل مجسمه گاندی مردعدم خشونت را میبینیم که در میان چمنها سالهاست چهارزانو نشسته و شاید به عملکرد این سازمان عریض و طویل مینگرد که بالاخره چه زمانی میتواند صلح جهانی را ایجاد کند...

کمی جلوتر سازمان صلیب سرخ جهانی CICR و موزه مخصوصش قرار داردکه سال 1988 مجموعه اسناد و مدارک و فیلمها و خلاصه کل تاریخ فعالیت این سازمان را گرد آوری کرد.

یک ساختمان باروک  میان درختان خودنمایی میکند.اینجا موزه "آریانا" است.مجموعه ای نفیس از کارهای سرامیکی و شیشه اروپا که در اواخر قرن 19 به سبک موزه درآمد و تا قبل آن خانه ای ایتالیایی متعلق به قرون 13 و 14 بود.متاسفانه امکان عکاسی از درون آن امکان پذیر نیست.پس قناعت کنید به همان دیدن نمای بیرونی آن و معماری باشکوهش.

در مقابل سازمان حمایت از کارگران جهان بنای یادبودی قرار دارد نماد کار و کارگر است.گویی میتینگهای سراسری جهان در حمایت از نیروی کار در مقابل این ساختمان معمولا برقرار میشود.این مجسمه 4 طرفه است و هر طرف آن مربوط به یک نوع از کارگران است.از کشاورز و معدن کار تا کارگر ساختمانی و غیره و ذالک.

اینجا نیز بنای یادبود برانزویک است.مقبره ای متعلق به کارل دوم برانزویک که در قرن 19 توسط بازماندگانش در ژنو ساخته شد.او که موسیقیدان و سوارکار برجسته ای هم بود سفرهای زیادی به نقاط مختلف دنیا کرد و سرانجام ژنو را برای آخر عمر برگزید و تمام اموال خود را به این شهر زیبا بخشید.

 و درآخر از لابلای علفهای سنگ فرش خیابان قبر مردی که نمیشناسمش اما مقبره سنگی اش که شبیه کتاب گشوده ایست را دوست دارم.


 
ژنو(2)
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-ژنو-روز اول سفر

گفته بودم که در ژنو آنچه زیاد خواهید دید دوچرخه و دوچرخه سوار است.سیاست استفاده از دوچرخه به جای وسایل نقلیه موتوری سالهاست که جای خود را خوب در میان مردم سوییس باز کرده تا جاییکه به هر طرف نگاه کنید پیر و جوان و زن و مرد را در حال دوچرخه سواری میبینید.در همین راستا ایستگاه های کرایه دوچرخه نیز در سراسر شهر وجود دارد.کافیست یک مدرک معتبر شناسایی مثل پاسپورت یا آی دی کارت و یا گواهینامه بین المللی خود را به این ایستگاه ها نشان دهید.بعد از پر کردن فرم مربوطه و گرفتن نفری 20 فرانک دیپازیت میتوانید به مدت 4 ساعت رایگان از دوچرخه استفاده کنید و سپس در هرجای شهر که بودید به ایستگاه های کرایه دوچرخه آن را تحویل داده و 20 فرانک خود را تحویل بگیرید.

یکی از این ایستگاه ها Geneve Rulle نام داشت که من و محمد امین دو تا دوچرخه از آن گزفته و راهی کناره شرقی دریاچه ژنو شدیم.کنار دریاچه مسیر کاملا مشخصی برای عبور و مرور دوچرخه قرار دارد که به راحتی بدون برخورد با کسی میتوانید از آن عبور کنید.مسیری راحت و در دسترس که در کنار منظره زیبای دریاچه یک چشم انداز زیبا را برای شما فراهم میکند.سوییس آب و هوای دلنشنینی در این وقت سال دارد اما استثنا هم در آن است و آن همین چند روز اقامت ما بود که درجه هوا به 34 درجه رسید و آفتاب سوزان پوست از ما کند... 

وقتی هوا این طور گرم شود فرصت مناسبی خواهد بود برای عاشقان شنا و قایق سواری در دریاچه ژنو.یک هو میبینید یکی از بغل گوش شما شیرجه میزند توی آب و خلاصه هرکسی به نحوی دارد از نعمت وجود آفتاب بهره میبرد.

در سوییس مجسمه زیاد خواهید دید.خصوصا در ژنو.یکی از این مجسمه های معروف "مرد جوان و اسب" نام دارد.کاری از هنرمند شناخته شده سوییسی به نام Heinz Swcharz که مردی برنزی را در حال رام کردن اسب برنزیش نشان میدهد.این مجسمه در خیابان معروف Quai Wilson قرار دارد.

اینجا خیابانی است برای ساعتها پیاده روی و لذت از نسیم دریاچه و دیدن آدمهای شاد و سرحال و آرامی که یا در حال پیاده روی و یا در حال دویدن و یا در حال دوچرخه سواری هستند و گاه خانواده های بچه داری که برای هوا خوری به این حوالی آمده اند.کلا تمام عناصر شادی بخش و آرام کننده در اینجا دیده میشود.بی ذره ای دود و دم و ترافیک اینجا بمب سلامتی است.

کمی که جلوتر رفتیم به Villa Moynier رسیدیم.ویلایی به ظاهر اشرافی و قدیمی که پیشینه تاریخی غنی دارد.در گذشته ای دور اینجا یک هتل معروف به نام Angeleterre بود که میزبان مهمانان معروف تاریخ چون ژوزف دوم امپراطور اتریش و ناپلئون بناپارت بود.(آن دو که اگر رمان دزیره را خوانده باشید  معرف حضورتان هستند آن دو برادر بودند.).به علاوه ژوزفین معروف یعنی همسر اول ناپلئون-ماری لوییس همسر دوم ناپلئون-لرد بایرون انگلیسی و یک عالمه آدم معروف دیگر نیز روزگاری در اینجا اقامت داشتند.

مقابل ویلا مجسمه زیبای زنی فلوت زن توجهمان را جلب میکند.زنی برنزی که قرنهاست لای گلها آرمیده است.

کمی جلوتر چشممان خورد به موزه تاریخ علوم ژنو.البته در این ساعت از روز دیگر تعطیل شده بود اما در محوطه زیبای آن و روی چشمنهای سبز و پاکیزه اش مردم ولو بودند و زیر نور خورشید در حال افتاب گرفتن.کلا مردمان اروپا از بس که نور خورشید را کم دارند از هر فرصتی که روزی گرم و آفتابی باشد برای حمام آفتاب گرفتن استفاده میکنند.پس تعجب نکنید که یکهو کسی را با لباس شنا روی چمنهای وسط شهر ببینید که دارد بدن خود را روغن مالی میکند.

به پارک گیاه شناسی ژنو میرسیم.در باز است و بدون بلیط وارد میشویم.با دوچرخه هایمان و کسی هم جلویمان را نمیگیرد.کودکان سرگرم بازی و شادیند و باید به شدت مراقب بود با کودکی برخورد نکنیم.

Botanical Garden یا همان پارک گیاه شناسی در سال 1902 در این مکان پایریزی شد و امروز مثل یک پارک عمومی پذیرای بازدید کنندگان است.در آن علاوه بر صدها گونه درخت و درختچه و گیاهان آلپی چند مرکز تحقیقی و گلخانه و خانه پرندگان نیز قرار دارد.

 از پارک بیرون میاییم و به سرعت خود را به محل برگرداندن دوچرخه ها میرسانیم.چون ساعت 7:30 عصر دیگر استفاده از دوچرخه های کرایه ای توریستی به پایان میرسد و اگر دیرتر برسیم دیپازیت خود را از دست میدهیم.

روز اول سفر به پایان رسیده و راهی هتل میشویم تا استراحتی کرده و فردا سرحال روزی دیگر را شروع کنیم.


 
ژنو(1)
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

سوییس-ژنو-مرداد 91

سلام.میخواهم این بار همراهتان کنم در سفری رویایی به یکی از آرام ترین و زیباترین کشورهای اروپا -سرزمین کوه های پراز برف-کوچه های باریک-کافه های خیابانی--مجسمه های باشکوه-سرزمین موسیقی و شکلات و ساعت و یک دنیا دیدنی و سخن و تجربه از سرزمین آزادی و دموکراسی و صلح و آرامش.پس بیایید تا برویم سوییس!

حدود خرداد ماه بود که پیش ثبت نام تور سوییس-آلمان را در آژانس تعطیلات انجام دادیم.توری 12 روزه که برنامه اش به شکل:3 شب ژنو-3 شب زوریخ-3 شب هامبورگ و 2 شب فرانکفورت بود.مسیری که برای ما تازگی داشت و تجریه ای نو محسوب میگشت.با وجودیکه خرداد ثبت نام کرده بودیم تا یک هفته قبل از سفر هنوز ویزاهای شنگن ما نیامده بود و ما بلاتکلیف بر رفتن یا نرفتن بودیم.ویزاها که رسید یک جلسه معارفه کوتاه برگزار و سپس آماده سفر شدیم.

چهارشنبه شب 25 مرداد ساعت 10:30 به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردیم.ماشین را در پارکینگ فرودگاه گذاشتیم چون طبق محاسبه مالی به نفع ما بود که پول پارکینگ را پرداخت کنیم تا اینکه آژانس بگیریم.حدود ساعت 3 صبح روز 26 مرداد با پرواز لوفتانزا به سمت فرانکفورت حرکت کردیم.در فرانکفورت نیز ترانزیت شدیم و با معطلی چیزی حدود 2 ساعت به سمت ژنو حرکت کردیم.حدود ساعت 11 به وقت محلی به فرودگاه ژنو رسیدیم. 

در فرودگاه ژنو بعضی از مسافرها که فرانک سوییس همراه نداشتند به تبدیل پول پرداختند والبته تجربه ثابت کرد که اگر از ایران فرانک تهیه میکردیم به نفعمان میشد.متاسفانه واحد پولی ما به شدت افت کرده و تبدیل آن به فرانک و یورو تقریبا نفس گیر شده است.هر فرانک سوییس چیزی حدود 2200 تومان ماست.سوییس جزو کشورهای اتحادیه اروپاست که چون واحد پولی قوی دارد توانسته فعلا با همان واحد پولی خودش وارد اتحادیه شنگن شود.

علاوه بر تبدیل پول در همان فرودگاه ژنو یک سیم کارت هم تهیه کردیم به قیمتی بسیار گران.برای مکالمه نیم ساعته حدود 120000 تومان و بعد از آن باید آن را شارژ میکردیم...

کلا محاسبه تبدیل پولی ما پروسه غم انگیزی شده است....

پس از مدت کوتاهی به هتل 5 ستارهEntercontinental رسیدیم.هتلی که در یکی از محله های خوب ژنو اما نسبتا دور از مرکز شهر واقع شده است.آنچه در ابتدای ورود به هتل چشم مارا حسابی گرفت طراحی لابی  زیبای آن بود که با چوب طرح مدرنی از آشیانه پرنده را در میانه سالن ورودی هتل در آورده بودند.

بعد از اینکه حدود 200 فرانک به عنوان دیپازیت استفاده از مینی بار هتل پرداخت کردیم به سمت اطاقهایمان رهسپار شدیم تا پس از استراحتی کوتاه در صورت تمایل به تورلیدرمان ملحق شده و با او گشتی به سمت مرکز شهر داشته باشیم.

خوشبختانه هتل کارتهایی را در اختیار مهمانان قرار داد که شامل استفاده رایگان از خط شماره 5 اتوبوس به هر تعداد رفت و برگشت به هتل میشد.این خط شماره 5 از جلوی هتل مارا سوار و به یکی از مهمترین خیابانها و میدانهای شهر یعنی Molard میرساند.اینجا خیابانی بود که مرکز اصلی شهر و محل بهترین مغازه ها و انواع کافه ها و رستورانها است.

نرسیده به ایستگاه Molard مرکز خرید بزرگی به نام Manor قرار دارد.بالای این مرکز خرید یک رستوران جالب توجه دیده میشود.سیستم این رستوران به صورت سلف سرویس بود و هرکس بشقاب به دست هرچیزی که میخواست رو انتخاب میکرد و بر اساس وزن و میزان غذاهای انتخاب شده یک صورت حساب وحشتناک مقابل شما قرار میگرفت.همینجا بگم که سوییس وحشتناک کشور گرونی محسوب میشود.قیمت هرچیزی را در ایران ضرب در 5 یا 6 بکنید تا قیمت آن در سوییس به دست بیاید.مثلا این بشقاب به ظاهر ساده پیتزا با یک کاسه کوچک پاستا و 2 لیوان آب پرتغال حدود 70000 تومان ما میشد.گریه آور است نه...تازه اینجا یک رستوران نسبتا محقر سوییسی است.وای به حال رستورانهای آن چنانی آن....

بعد از خوردن نهار من و محمد امین پیاده به سمت کناره دریاچه ژنو راه افتادیم.آنچه که درژنو بسیار دیده میشود دوچرخه و دوچرخه سوار است.در جای جای شهر محلهایی برای راندن دوچرخه و پارک آن وجود دارد.از آن جالب تر این است که دوچرخ را به رایگان در اختیار شما قرار میدهند.پس طبیعی است که هر شهروند ژنوی ترجیح بدهد با دوچرخه تردد کند.در ادامه برایتان خواهم گفت که چگونه ما توریستها هم از این دوچرخه ها استفاده میکنیم...

به کنار دریاچه ژنو میرسیم.دریاچه ای در نهایت زیبایی و آرامش.این دریاچه که به طول 840 کیلومتر دور تا دور شهر زیبای ژنو را احاطه کرده از رود "رن" و از سلسله جبال آلپ سرچشمه میگیرد و بعد از گذر از فرانسه به مدیترانه میریزد.پس تا چشم کار میکند پشت ساختمانهای قدیمی رو به دریاچه بخشی از کوه های آلپ دیده میشود که من رایاد تمام کارتنهای کودکیم میندازد.از دنی و بچه های آلپ گرفته تا مدرسه والت و یک عالمه شخصیت ریز و درشت کودکی...

دورتادور این دریاچه زیبا را ساختمانهایی با نماهای قشنگ پر کرده است.شهر در معماری بینظیری غرق است.در یکپارچگی هنر و اصالت.و فرهنگ را میتوان در رفتار آدمها-در نوع رانندگی-در آرامش و متانت مردم و در هرحرکت و سازه و المان سوییسی یافت.آرامش این کشور مثال زدنی است آنقدر وسیع که گاهی برای توریستهایی چون ما حوصله سر بر میشود از بس که بی هیجان مینماید و من عاشق همین سکون و سکوتش شدم. 

و پشت هر دریچه ای دنیایی از سلیقه و پاکیزگی دیده میشد.گلهایی هزاررنگ و هزار عطر که صاحب هرخانه ای آن را بخشایشگر برای نوازش چشم دیگری در پشت پنجره خانه اش آویخته بود.به هرطرف که مینگریستی رنگی نو میدیدی و سلیقه ای لطبف.

و رسیدیم به جاییکه ایستگاه تاکسیهای دریایی زردرنگ ژنو بود.با همان کارتهای هتل میتوانستیم از این تاکسیهای دریایی نیز به رایگان استفاده کنیم.پس برای تجربه نوردیدن دریاچه ژنو سوار یکی از این قایقهای شده و پس از طی حدود 10 دقیقه به آن سوی دریاچه قدم گذاشتیم.البته دو سوی دریاچه را پلهای متعدد و زیبای قدیمی نیز به هم وصل میکند که پیاده و سواره را از این سوبه آن سو میرسانند.

چقدر همه چیز در این شهر آرام است.همچون جریان این دریاچه محصور در میان کوه های ستبر.گویی مردم ژنو هم اینگونه اند.آرام و متین و به شکلی زیبا شبیه زندگی. اینجا میشود زندگی را به رودی در جریان شباهت کرد.به دور از هیاهو اما سیال و پویا و این را از جز به جز زندگی و فرهنگ مردم سوییس میتوان دید و یافت.تا جاییکه حسرت به دل ما مینشیند که چرا ما  چنین نیستیم و چنین رفتار نمیکنیم.اینجا هیچ کس و هیچ چیز عجله ای ندارد که زندگی را میان بر بزند.اینجا لحظه ها و دقیقه ها و ثانیه ها بار دارند.اینجا هستی و زندگی سبک نمیگذرد.عبور زندگی در سوییس با کیفیت است همچون عبور عقربه ها از ساعتهای با کیفیتشان...

میشد ساعتها نشست و به بازی قوهای سپید و پرواز صدها کبوتر و گنجشک خیره شد و اگر دست بخشنده ای بود به دعوای کبوترها و گنجشکها بر سر ربودن تکه ای نان...

و پرنده های مدرن امروزی که بر سر ربودن دانه ای اسمارتیز با هم رقابت داشتند!!!

آن سوی دریاچه آرامتر به نظر میرسید چون از مرکز شهر و مرکز خرید دور میشد.میشد به راحتی کنار دریاچه آبی رنگ و پاکیزه آن قدم زد و به نظاره قایقهای شخصی نشست. کوچکترین زباله ای بر سطح آب دیده نمیشد و سطح آب زلال و آبی زیر نور خورشید میدرخشید و گردشگران را مفتون زیبایی خودش میکرد.

ژنو شهر بزرگی نیست.به راحتی با نقشه ای در دست و کمی دقت میتوان مسیرها را شناسایی کرد.این شهر با 16 کیلومتر مربع وسعت جمعیتی حدود 200000 نفر دارد.فاصله ها نزدیک است و به راحتی میتوان با سیستم حمل و نقل عمومی به تمام نقاط آن دسترسی یافت.سیستمی که شامل اتوبوس-تراموا-تاکسی و از همه رایجتر دوچرخه های رایگان میشود.

در تمام مدت اقامت ما در آنجا هیچ ترافیک و ازدحامی را ندیدم.شاید باورتان نشود اما حتی یک بوق-یک داد-یک فحش-یه دعوا هم نشنیدیم.تنها یک بار صدای بوق آمبولانس و پلیس را شنیدیم که سروقت یه حادثه تصادف میرفتند.فقط یک بار!!!