رامسر (4)
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

تیر ٨٨ - ادامه سفر به رامسر - جواهر ده

برای شاعر شدن راه زیادی را نباید رفت.تنها باید ٢٧ کیلومتر از رامسر برانی در پیچ واپیچ کوهستانی با ارتفاع ٢٠٠٠ متری از کوه های البرز.حالا دیگر شعر بر لبت جاری خواهد شد اگر سرت را از پنجره ماشین بیرون کنی.با چشمهایت برگها را ببلعی و نفس اساطیری جنگلهای انبوه سخت سر را به درونت بکشی.دیگر قول میدهم هم عاشق میشوی و هم شاعر.

وقتی یک وسط هفته آنجا باشی شاید شانس با تو بیامیزد و جز تو هیچ کس از آن جاده خاموش نگذرد.حالا میتوانی فکر کنی سفرت لابلای قصه های قدیمی است و تو داری جاده ای را میپیمایی که ته آن را مه گرفته و شاید پشت مه قلعه افسانه ای پری زیبایی باشد که پشت پنجره به انتظار تو نشسته است.اصلا بیا هی خیال ببافیم و هی خیالها را بشکافیم.بیا تا میتوانیم بیرون از دنیای خوداین جاده را بپیماییم.اصلا بیا فکر کنیم این کلبه پشت درختان حتما قصه عجبیبی دارد که اینگونه خاموش و وهم آلود تو را مینگرد. بیا فکر کنیم روح سرگردانی سالهاست لای این درختان میاد و میرود تا شاید روزی در همین کلبه ماوا بگیرد.انگار کارمان دارد بیخ پیدا میکند.از شاعری گذشتیم و به قصه  سرایی رسیدیم.ببین این جواهر ده چه میکند با روح نا آرام ما....

به جواهر ده میرسیم.نگین فیروزه ای کو ههای البرز.ده خاموشی که تنها ۴ ماه از سال از خواب برمیخیزد.اینکه چرا به اینجا میگویند جواهر ده خودش قصه ها دارد.بعضی ها میگویند اولین حاکم اینجا زنی بود به این نام که بعد ها نامش را بر این ده به یادگار گذاشت.قصه ای دیگر میگوید اینجا "جورده" بود که بعدها جواهر ده نامیده شد. "جورده" یعنی ده بالا که در مقابل "جیرده" یعنی ده پایین.قصه ای دیگر میگوید از بس در خاکهای این ده گنج و جواهر از میراث باستانیانمان پیدا شد نام این ده را "جواهر ده" گذاشتند. البته این قصه بیراه نیست.اینجا پیشینه ای بسیار کهن دارد و از زیر خاکهای آن تا به امروز گنجها و آثار باستانی زیادی بدست آمده که تقریبا تمام آنها توسط "دیگران"  چپاول شده است.بماند که "دیگران" چه کسانی هستند!

هیبت خانه هایش خیلی بکر و دست نخورده است.کلبه های روستایی با دیوارهای سیمانی که پنجره های آبی بر تن آنها همچون گلی بر خاک نشسته است.سقفهای شیروانی با تیرکهای چوبین که وقتی باران روی آنها میخورد بوی بهشت از آنها برمیخیرد. در کنار خانه ها آغل گوسفندان است که وقتی از کوچه پس کوچه ها میگذری گاهی کله کوچک فرفری را میبینی که سر بیرون میاورد و  با "بع بع"به تو سلام میکند.

اینجا خودشان میکارند و درو میکنند و میخورند.دیوارهای باغ کوتاهند و دست چپاولگر ما شهریها دراز.سیبهای سرخ هوس شیطانی در ما میفکنند و ما را از بهشت بیرون میکنند.قصه همیشه زن و سیب و سرنوشت...

نمیدانم این دیوار چند سال است که دستی آن را رنگ نکرده است.تصویر رجایی با چاپ قدیمی ما را با خود میبرد به آن سالهای شور و شجاعت و شهامت و شرر...از پشت پنجره چوبی بسته صدای گریه بکر یک کودک میاید که شاید درست پشت سر رجایی خوابیده است!وهیچ چیز هنوز نمیداند از من و تو و رجاییها...

من و محمد امین شروع میکنیم کوچه ها را پای پیاده بالا و پایین رفتن.من فضول پشت هر دری دنبال سوژه ای میگردم تا جاییکه محمد امین خجالتی را پشت در میگذارم و پا به تنها آرایشگاه مردانه ده میگذارم.عکس فردین بالای آیینه و تصویر یک زن درون آینه در کنار چشمهای کنجکاو مرد روی صندلی.و آرایشگر مهربان که اجازه میدهد از او عکسی به یادگار بگیرم . بگذرم.

هر طرف را بنگری دکانهای کوچکی میبینی که بوی شمال میدهند.بوی سیرترشی و رب انار-بوی تخم مرغ محلی و بوی سبزی ترشه تره.بوی بادمجان میرزا قاسمی و بوی درال خیار...بوی خوب دست پخت مادربزرگ من وقتی جوان بود و برایمان غذاهای شمالی میپخت.بوی برنج دودی میاید و بوی خواهرهای رفته مادربزرگ در ذهنم میپیچد.دستهای خاله شمسی بوی سیر میداد وقتی مرا بغل میکرد.خاله افسر دستهایش بوی مرغهای عزیز دردانه اش را میداد وقتی نوازشم میکرد و حالا روح بزرگوار آنها در جنگلهای شمال برای همیشه در آرامشند.این را به یقین میدانم.

حالا مادربزرگ دیگر خسته است و توان کباب کردن بادمجان را ندارد تا برایمان میرزا قاسمیهای خوشمزه اش را بپزد اما هنوز صورتش بوی شمال میدهد....

یک کلام ختم کلام...جواهر ده را وقتی میایی نهار را هم باید مهمان این ده باشی.مگر میشود از خیر این گوشتهای تازه که راه به راه از در دکانهای قصابی آویزانند گذشت. ما که نتوانستیم و خیرش را هم دیدیم.شما هم اگر آمدید نهار مهمان پلوکبابیهای کوچک ده باشید که دود از منقل دم درشان بالا رفته است و زنهای چادر به کمر بسته شان دارند دیس دیس از دیگهای بزرگ پلوهای دودی در بشقاب میکشند.بفرمایید نوش جانتان.

حالا با این شکم پر چطور تا دم ماشین باید رفت؟

راستی از خیر دیدن عکسها نگذرید که خوشگلند و حیف است دیده نشوند.اگر نتوانستید بازشان کنید زبانم لال رویم به دیوار از فیلترشکن استفاده کنید. من که دیگر عقلم نمیرسد از چه سایتی برای آپلود عکسها استفاده کنم تا گرفتار فیلترینگ "ا ح م قا ن ه" نشوند....شما چه راهکاری را سراغ دارید.


 
رامسر (3)
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

١- بارها پیش میاد که از من راجع به هزینه های سفر سووال میشه. ببینید اگر کسی قصدش سفر باشه برای گشتن و نه فقط لم دادن و استراحت کردن میتونه اراده کرده و با توجه به میزان درآمد ماهیانه اش برای سفر برنامه ریزی کنه.سفر کردن فقط این نیست که گران ترین و لوکس ترین جاها رو انتخاب کنیم.هرکس با توجه به امکان مالی خودش میتونه برای سفر برنامه ریزی داشته باشه.همین الان یکی از دوستان من به نام "آرش نورآقایی" در حال سفر دو ماهه به دور اروپاست با کمترین میزان هزینه ای که میشه برآورد کرد.پس امکان پذیره.مهم اینه که شما تا چه حد نفس سفر براتون اهمیت داره...

٢-یک سفر یکسان برای افراد مختلف میتونه هزینه های مختلفی داشته بشه.بسته به نوع محل اقامت-نوع خورد و خوراک-نوع وسیله نقلیه-نوع پرواز-میزان ریخت و پاش خرید کردن در طول سفر.......

٣- دوستی که از میزان درآمد ماهیانه ما سووال میکنی فرض کن من یک رقمی را هم به تو گفتم خوب که چی؟؟؟؟ اگه داری دنبال بهانه بیپولی میگردی که سفر نکنی یعنی اهلش نیستی پس بیخیالش شو.کسی که عشق سفرکردن باشه میتونه برای خودش و جیب خودش برنامه ریزی کنه....نمونه هاش هم خیلی زیاده.اگه یک سرچ تو اینترنت بکنی افراد زیادی رو میبینی که با یک کوله پشتی بر پشت دارن دور دنیا رو میگردن....

................................................................................................................

خوب برگردیم به ادامه سفرنامه خودمان...

تیر ٨٨ - ادامه سفر به رامسر

بعد از پیاده روی تو کوچه پس کوچه های زیبای رامسریک ساعتی مانده به غروب برگشتیم به اطاقمان.پشت در اطاق چشممان خورد به آگهی تله کابین رامسر.تا اون روز نمیدانستیم که دراین منطقه تله کابینی هم وجود دارد.خسته بودیم اما شوق زیاد و کنجکاوی وادارمان کرد همین یک ساعت از روز مانده را سریع رانندگی کنیم و ببینیم این تله کابینی که میگویند کجاست؟

مسیر چابکسر را بگیری و ۵ کیلومتر رانندگی کنی به ساختمانی نوساز در کنار دریا برمیخوری که تله کابین رامسر بخشی از این مجموعه است.پروژه هنوز به پایان نرسیده قرار است در کنار تله کابین رستوران-هتل-محل بازی کودکان-مغازه و ....ساخته شود. وارد محوطه شدیم و ماشین را گوشه ای پارک کردیم.چشممان خورد به خانمهایی که با لباس شب و کفش پاشنه بلند وارد محوطه شدند.راستش کمی تعجب کردیم اما بعد متوجه شدیم که یک تالار عروسی بسیار شیک و پیک هم اینجا لب دریا ساخته شده است.کمی بعد عروس و داماد هم آمدندو شروع به گرفتن عکس کنار دریا کردند. خدا وکیلی مجلس عروسی قشنگی میشود در کنار دریا و رو به جنگلهای شمال....

این تله کابین ۵٠ کابین نو دارد که در هر ساعت میتواند ۴۵٠ مسافر را جابجا کند.شما میتوانید بلیطی تهیه کنید صبح اول وقت بالا بروید و تا غروب از مناظر زیبای آن استفاده کنید.اینجا تنها تله کابین خاور میانه است که میتواند دریا را به ارتفاعات جنگلی متصل سازد.واقعا میرزد که اگر گذرتان به رامسر خورد سری هم به این آسانسور سبز!!! بزنید.

مسیر تله کابین از دریا به سمت جنگل است.بنابراین درست از وسط جاده کمربندی میگذرد.این مسیر با جاده ای به طول ٨ کیلومتر شروع شده و سپس ارتفاعات کوه "ایلمیلی" به طول ۴٠٠ متر را بالا میرود.ویژگی این کوه این است که کمترین فاصله بین دریا و جنگل را داراست.و میتوان از آن بالا مناظر بکر "رامسر-چابکسر- رودسر، قاسم‌آباد، کتالم، سادات محله و کلاچای  را دید.

من در ریو و بالای کوه منظره قشنگی را دیدم اما به جرات میگویم که این منظره شگرف خصوصا در غروب آفتاب هیچ چیزی کم از آن زیبایی ندارد.تازه بیشتر هم دارد زیرا شما میتوانید در قلب جنگلی انبوه بایستید بوی خاک باران خورده را استشمام کنید.رطوبت را بر پوست تنتان حس کنید و دریا را زیر پا داشته باشید.

نکته جالب دیگر این است که بالای این کوه یک دهنه چاه قدیمی و بسیار عمیق وجود دارد که تاکنون نتوانسته اند عمق آن را تخمین دقیق بزنند.اما انقدر میدانند که انگار این چاه در ته به دریا راه دارد.شگفت انگیز است مگر نه؟؟؟ یعنی چه کسی با چه وسیله ای این چاه را از بالای این کوه ستبر به پایین و کف دریای کاسپین حفر کرده است.؟

و این هم شاتی از محمد امین در حال خوردن تند تند آلوچه!

آن بالا رستوران و کافی شاپ هم وجود دارد.هوا در حال تاریک شدن بودش و ما فرصت بیشتری نداشتیم پس تنها یک نوشیدنی خوردیم و به پایین سرازیر شدیم البته با کمی آلوچه و به یاد کودکی ها و شیطنتهایمان!!!!

ادامه سفر را با من باشید.میخواهم برایتان از جواهر ده بگویم.


 
رامسر(2)
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

تیر ٨٨ - ادامه سفر-عصر روز اول- 

عصر بود که به رامسر رسیدیم.بچه که بودیم یه رامسر بود برای ما و یک هتل بزرگش که عشقمان بود با بزرگترها برویم آنجا.بعد با التماس یک سکه ۵ تومانی بگیریم و سوار الاغهای برقیش بشویم و هی بالا و پایین برویم!..اما حالا سالهاست که از آن روزها گذشته .این بار با محمد امین تصمیم گرفتیم سراغ پلاژهای ساحلی برویم که هم نزدیک دریا باشیم و هم تجربه جدیدی را امتحان کنیم.در انتهای بلوار معلم مجموعه پلاژهای پارسیان ساخته شده که وابسته به همان هتل رامسره.جای نسبتا تمیز و راحتیه به علاوه کنار دریاست و یک راه اختصاصی داره که از حیاط پشت به دریا راه داره و خیلی کیف میده واسه پیاده روی.

 

نمیدونم حس شما نسبت به رامسر چیه اما برای من همش خاطره است گرچه سالها بود که رامسر نیومده بودم شاید همین دلتنگی اشتیاقم رو زیادتر کرده بود.همون عصر تا رسیدیم و ساکهامونو جابجا کردیم من و محمد امین زدیم به گشت و گذار تو پیاده روهای باصفای شهر.

این شهر زیبا و دلنشین از یک طرف رو به جنگلهای تودرتو و از طرف دیگر روبه دریای شماله.همین موقعیت عالی اون رو از قدیم به عنوان یکی از توریست پذیرترین شهرهای شمال درآورده.جالبه که بگم این شهر قدمتی دوهزار ساله داره و بعضی معتقدند اقوام اولیه آریایی اینجا ساکن بوده اند.نام قدیم شهر "سخت سر" بوده که علتش هم سرسختی مردم شهر در برابر زورگویی حاکمان وقتش بوده.بعدها رضاشاه دستور داد خوی سرسخت مردم را با نوازشهای روزگار!!!! نرم کرده و نام شهر را به رامسر تغییر دهند.(البته این یک روایته و صحت و سقم آن را خیلی اطمینان ندارم)

اینجا بلوار معلم شهر و یا بلوار "ک +از+ی+نو" زمان قدیمه.به جرات میتونم بگم یکی از زیباترین بلوارهایی است که تا به امروز در گوشه کنار دنیا دیده ام.یک راه مشجر که یک سرش جنگلهای انبوه و سر دیگرش دریای پرتلاطمه.در مسیر بولوار نیمکتهای سنگی با چراغهایی که حکایت از قدیمی بودن آن دارند فضای رومانتیک و معماری اروپایی ایجاد کرده اند.دخترها و پسرهای رامسری شاد و شنگول روی نیمکتها نشسته اند.مادران کالسکه های فرزندان کوچکشان را در دست دارند راه میروند و گپ میزنند.لابلای درختها سرو کله عاشقان خموشی که دست در دست هم گره زده اند هم دیده میشود.اینجا تکه ای از بهشت خداست. 

در دهه ٢٠در انتهای این بلوار یک "ک ا با ر...ه" به دستور شاه ساخته میشه که علت نامگذاری بلوار به خاطر وجود آن بوده که با مجموعه هتلهای قدیم و جدید به رامسر رنگ و رونقی میده برای جذب گردشگر خصوصا افراد بسیار پولدار و صاحب نام هریک در اطراف اینجا ویلاهای مجللی داشتند که بعد از انقلاب یا به امان خدا رها شد و حالا بعضی از آنها تبدیل به مخروبه شده اند و یا مصادره شدند.

خود بلوار هم در ابتدا یک خیابان مشجر بود که در دهه ۵٠ به شکل یک بولوار و با معماری اروپایی به علاوه تلفیق باغ ایرانی به شکلی که امروز میبینیم در آمد.این بلوار معروفترین جای رامسره که هرکی گذرش به این شهر میفته باید وقت بذاره و ساعتی رو تو اینجا پیاده روی کنه و لذت ببره از دیدن اینهمه زیبایی.

باور کنید هر کوچه پس کوچه ای در رامسر یک سوژه است برای تیلیک تیلیک عکاسی و یا غزل غزل شعر و یا قلپ قلپ عاشقی و یا نفس نفس زندگی...

وقتی به خاطره های نوجوانیم برمیگردم یادم میاید یکی از تجربه های عاشقیم را در پاورقی این کوچه پس کوچه ها در سن ١٢ سالگی داشتم! جالبه که هنوز اسم و قیافه پسرک ١٨ ساله را هم در خاطر دارم....(نوجوان بیش فعالی بودم نه...؟)

خلاصه این رامسر رویایی عجیب آدم را هوایی میکند.

از هرچه هم بگذری از عطر نارنجای رامسر نمیتوانی بگذری که آنچنان تو را مست و شیدا میکنند که هوس میکنی از دیوارخانه مردم بالا بروی و اولین ستاره نارنجی را در آسمان سبز باغ همسایه بچینی بی واهمه از باغبان باغ....خدا را چه دیدی شاید باغبان از پیت تند بدود...نارنج از دستت بیفتد....و سالهای سال بعد.....*

*به یاد شعر سیب حمید مصدق


 
رامسر(1)
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

 تیر ٨٨ - سفر به رامسر

قبل از سفر به همدان من و محمد امین سفری ٣ روزه داشتیم به رامسر که وقت نشد شرح اون رو بنویسم.الان فرصت خوبی گیرم دارم که سفرنامه سه روزه رامسر- جواهر ده رو کامل کنم.

چونکه خونه ما لواسونه واسه همین برای رفتن به چالوس هیچ وقت از جاده کرج استفاده نمیکنیم بلکه از راه دیزین و گاجره به چالوس میرسیم.مگر اینکه زمستون باشه که معمولا جاده دیزین بسته است.این راه دیزین به گاجره یکی از جاده های مورد علاقه منه.پیچ در پیچ و آرام و سربه زیر معمولا ماشینهای کمی از آن عبور میکنند.در همه فصول بسیار طراوت بخش و زیباست.چون به تدریج که از سمت فشم به آن سمت میرویم ارتفاع ما زیاد میشود همیشه اختلاف درجه ای حداقل ١٠ درجه با تهران دارد.فصل درآنجا عقب تر از تهران است به همین دلیل در تابستان انگار هنوز اوایل بهار است.وقتی از کنار کوهستان کم و بیش برفی عبور میکردیم باورمان نمیشد که الان در تهران مردم در چه گرمایی به سر میبرند.

معمولا وقتی من و محمد امین با هم سفر میکنیم نهار و شام روز اول را به صورت ساندویج آماده کرده تا جایی خوش آب و هوا کنار آب پیدا کنیم و دلی از عزا درآوریم. وسواس زیاد محمد امین برای پیدا کردن جای با صفا همیشه باعث شوخی دوستان میشود.انقدر هیچ جا را نمیپسندد تا آخر سر هم سر از یک جای بی آب و علف درمیاوریم.اما این بار چشمهایمان جای بکری را تور کرد تا بساط نهار را آماده کنیم.تا قبل از آن احدی در آنجا نبود تا ما وارد شدیم به قول محمد امین یک هو "اتوبان" شد.

جاده چالوس برای من یک دنیا خاطره ریز ودرشت دارد.خاطره هایی که هرکدام به یک آدم وصل هستند.سر هر پیچ آن یاد روزی و سفری و همسفری زنده است.مخصوصا این تکه جاده که تخته سنگها جلو کشیده اند و انگار داری از زیر سایه بانی از سنگ میگذری.اینجا را خیلی دوست دارم چون عجیب یاد پدربزرگ مرا میندازد.

یادم میاید ۵ سالم بود که در یکی از سفرهای خانوادگی به جایی رسیدیم که تابلویی بر آن نصب شده بود در کنار تخته سنگ بسیار عظیم الجثه.روی تابلو هشدار داده شده بود که از کوه فاصله بگیریم.این سنگ چندی پیش قل خورده آمده و یک راست روی سر خانواده ای که در اینجا بساط گسترده بودند فرود آمده است و خوب قابل حدس بود که خانواده بدبخت را کاملا له کرده بود.

اون روز پدربزرگ این را با صدای بلند برای همه خواند.نچ نچ همه بلند شد و بعد از کمی حرف و حدیث و خدا بیامرزی هرکسی سراغ کار خودش رفت.

تنها یک نفر با دهان باز و کله گیج بر جا ماند.سمیرای ۵ ساله که فکر میکرد آن خانواده الان زیر تکه سنگ هستند.یادم میامد هی دور سنگ میچرخیدم که شاید تکه لباسی حداقل از آنها را پیدا کنم.در تصورم این بود که مثل کارتون "جادوگر شهر آز" که کلبه دخترک روی جادوگر فرود آمد و کفشهای جادوگر بیرون ماند. حتما تکه ای از کفش یا لباس آنها را میتوانم پیدا کنم و حتما حتما هم جسد آنها زیر تخته سنگ هست ..

از آن به بعد تا سالهای سال هروقت از جاده چالوس میگذشتیم نگاه ترسان و جستجوگر من دنبال آن سنگ بود.تا اینکه کم کم آنرا گم کردم . دیگر یادم نیامد تخته سنگ با آدمهای کتاب شده زیرش کجا رفتند.اما یاد آن خانواده و ترس از له شدن زیر سنگهای چالوس تا ابد با من ماند.

ادامه سفر را با من باشید تا بعد.....