سلامی دوباره
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٧/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

به زودی در جایی دیگر دوباره شروع خواهم کرد.سپاس که هنوز فراموشم نکرده اید.یکسال است که منتظرم مشکلات اینجا برطرف شود تا دوباره بنویسم.ده ها ایمیل زدم تلفن کردم پیگیری کردم اما کسی جوابگویم نیست.حیف نزدیک به ده سال در این محیط وفادارانه نوشتم یکسال صبر کردم که مشکلات برطرف شود اما خبری نشد

پس به امید اینده ای دیگر

خبر میدهم


 
برای مخاطب خاص زندگیم
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مادرانه

سلام مخاطب خاص من...

نه ماه چقدر زود گذشت.انگار همین دیروزهای نزدیک بود که من فهمیدم دیگر یکی نیستم دوتا شده ام.انگار همین دیروزهای خیلی نزدیک بود که من زیر پوست تنم حس کردم قلبی با قلب من یکی شده است.انگار همین نزدیکیها بود که تکانهایت را حس کردم و دانستم دیگر تنها نیستم و تنها نفس نمیکشم و تنها زندگی نمیکنم.بعد دیگر تقسیم لحظاتم بود با تو ...با عشق کوچکم...

 شب اخر رسیده و فردا صبح تو زمینی خواهی شد و من در هیجان لحظه دیدار خوابم نمیاید.تو خواهی امد اما دیگر درون من نخواهی بود مستقل و موجودی کامل از فردا زندگی زمینیت اغاز خواهد شد.در عین اینکه بی تاب دیدارتم اما میندیشم هیچ وقت دیگر انقدر نزدیک به من و در من نخواهی بود.

بیا فرزندم تا با هم هزار راه زندگی را بپیماییم تا با هم سفرها کنیم و جاده های تجربه را بیازماییم . بیا فرزندم امیدوارم لایق داشتنت باشم.

اما..  

دلم تنگ تمام لحظه های این نه ماه خواهد شد.لحظه های هم اغوشی روح هایمان در یک کالبد.دلتنگ ضربه هایت تکانهایت و طنین قلبت زیر پوست تنم...

مخاطب خاص من ساده بگویمت دوستت دارم همین...


 
بهار مبارک
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام و سال نوی همه شما عزیزان مبارک.عجب تاخیر طولانی داشتم ها.شرمنده و تشکر که من نبودم اما شما بودید!

ما خوبیم خدا را شکر.ما یعنی من و محمد امین و دخترک کوچک که البته هنوز در دل من جا خوش کرده است.

بهار خوبی را با نام خدا آغاز کردیم فروردینی دلنشین که شاید تا قبل آن فکر نمیکردم انقدر خوب خواهد بود.

دیگر میدانید که من در این 8 ماه و اندی سفری نداشتم.قبل از آن فکر میکردم که زندگی بدون سفر مگر معنی خواهد داشت؟حالا فهمیدم که چقدر اولویتهای انسان میتواند تغییر کند وقتی تو راهی کوچکی پایش در میان باشد.

در طی این 12 سال زندگی مشترک این دومین عیدی بود که ما در سفر نبودیم فبل از آن فکر میکردم چه تعطیلات خسته کننده ای خواهد بود اما عجبا!!! چقدر هم خوش گذشت خدا را شکر.

اولا اینکه تازه فهمیدم تهران یعنی همین 2 هفته فروردین.هوای خوب روانی ترافیک آرامش و آسمان آبی و باران و ابر دل انگیز و هرروز گشت و گزاری در آرامش به این سو و آن سوی شهر و نفسی عمیق سرشار از اکسیژن خالص...

کجاها رفتیم؟خیلی جاها.پارک،سینما،رستوران گشت و گزار و پیاده روی در خیابانها خلاصه انگار یک ماه عسل دوباره را تجربه کردیم.خواستیم این آخرین دوتاییهایمان را حسابی خوش بگذرانیم به لطف خدا....

و عیدمان سریع و شیرین گذشت.حالا منتظریم تا هفته های آخر هم به سلامت بگذرد و کوچولوی ما پا به زندگی این دنیاییش بگذارد.تا خدا چه بخواهد با دعاهای شما عزیزان.ممنون که به یاد ما بودید...

برایتان سالی سرشار از سلامتی،آرامش ، شادی و برکت آرزو میکنم.به امید سالی خوب و خوش


 
سلامی دوباره
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

  تقریبا دو ماه خانه ماندن.دو ماه و نیم تقریبا در رختخواب دراز کشیدن.دو ماه و نیم بی حوصله ماندن کتاب خواندن انتظار کشیدن.دو ماه و نیم بی شما ماندن کار راحتی نبود...

حالا اینجا هستم تا بگویم اگرشما نبودید و پیغامهای گاه و بیگاهی که میخواندم نبود امید هم نبود.هنوز محتاج به دعایم اما خوبم چون خدا را دارم شما را دارم عشق شما را دارم.

پس میخواهم بی ترس بی خجالت با شوق فریاد بزنم:دوستتان دارم

تا ابد تا روزی که دستانم بتواند بنویسد من اینجا با شمایم.روزی که نبودم کلماتم با شما خواهند بود.حالا هستم حالا خوبم حالا خدا و شما را در آغوش دارم پس مینویسم

سمیرا

*پی نوشت:چشمکی برای "بی نام"


 
1357/10/4
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک نفر مرا یاد کرد

دو نفر -سه نفر

فهمیدم خاطره هایم،خاطره های دلمه بسته دلم

از خون

از عشق

از یاد

رنگ بی رنگی ندارند.

زنده باد زندگی

من 35 ساله هستم

موهایم کمی سفید

تنم کمی خسته

و دلم کمی گرفته است

آرزوهایم

کمی زیر غبار از یاد رفته است

خودم گاهی

به رنگ فراموشی

گاهی

به رنگ خاموشی

اما زنده باد همه چهارهای دهی

که در چهارراه روزمرگی

مرا از سر نو

من شکافته از هم گسیخته را

از سر نو

دوباره سر میندازند،دوباره رج میزنند ، دوباره میبافند

بزن به افتخار چهارهای  دهی....


 
خاطره های ایستا
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

عجیب است

انگار در رویا خاطره ها پیر نمیشوند

حالا تو هی برو

دور و دورتر

خاطره های تو هر بهار در من جوانه میزنند

و من

دوباره و سه باره

بیست ساله میشوم

عاشق میشوم


 
حیف حیف
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

چه حیف!

             0-0

             عمری تلف کردیم

چه حیف!

            1-1

            هردو باختیم


 
تقدیم به فصل بهار
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

یکی بود، یکی نبود.نه! شاید همان یکی هم نبود.

تنها، زمین بود و زمین ، چه تنها بود که هزاره ها بیصدا تنهاییش را زندگی میکرد.کسی نمیدانست که چرا زمین در یک سکوت صوفیانه فرور فته است.کسی نمیدانست که چرا زمین اینگونه دارد پیر میشود.کسی نمدانست که چرا زمین فراموش شده است.

  گاه بچه فرشته ای بازیگوش پر به شیطنت میداد و خواب هزار ساله زمین را بر می آشفت.گاه ستاره ای چشمک زن بر آسمان غبارگرفته زمین نازفروشی میکرد.گاه شهابی از دوردست کمانه کرده  و بر تنش زخمه میزد.گاه برق آذرخشی چشمهایش را آزار میداد.گاه اما...صدای خدا از دوردست شنیده میشد و همین برای زمین کافی بود که هنوز نفس بزند.که هنوز زنده بماند.که هنوز نمیرد.

تنها ماه ،ماه رفیق یار و غار زمین خوب میدانست که زمین غم دارد.که زمین چه تنهاست و دارد پیر میشود.که زمین دلش خدا را میخواهد.این رااز صدای بغض شکسته ای میفهمید که در شبهای تنهایی به آسمان میرسید و دل آسمان را ابری میساخت.ماه خوب میدانست که زمین از درد بی یکی بودن دارد پیر میشود.

زمین یک تکه خاک بود.خاک بی حاصلی که از صدای بیصدایی پر بود.هزاره ها میشد که تنش درحسرت نوازش دستی پیر میشد و نگاهش در حسرت چشمی به افق خیره مانده بود.دلش زندگی می خواست. این را شبی با ماه درد دل کرد:

"فایده هزاره ها انتظار چیست؟وقتی نه کسی میاید نه کسی میرود نه کسی در من جوانه میزند"

ماه جوابی نداشت  تنها به حرمت دوستی هزار ساله اش در شب سیاه زمین نوری بر تنش پاشید و سایه های کش دار تنهاییش را کمی روشن تر ساخت.

زمین نمیدانست دیگر روز به چه معناست و شب به چه رنگی است.گاه با صدای خنده ستاره ها بیدار میشد و گاه در لالایی فرشته ها به خواب میرفت.وقتی خیلی دلش میگرفت به یاد میاورد که در هزاره های دور "یکی بود-یکی نبود-غیر از خدا هیچ کس نبود-خدا بود-زمین بود آسمان بود"...همین تسلایش میداد.

تازگیها تنش ترک میخورد.هزاره ها میشد که باران نباریده بود.خدا سرگرم عرش بود و به فرش کاری نداشت و زمین دلش خدا میخواست.دلش باران میخواست.دلش خاک باران زده میخواست.اما فقط یک تن کویری بود و تنهایی و آفتابی که از آن هفت آسمان پرمشغله خداوندی روحش را زخم میزد و جانش را میگرفت.

یک شب اما سکوت هزار ساله زمین شکست.انگار غوغایی در آن بالاهای بالا درمیگرفت.صدای خداوند شنیده میشد.زمین تشنه شنیدن صدای خداوند بود.و زمین شنید که خدا فریاد میزند:از روحم در تو دمیدم...و زمین حسرت خورد بر موجودی که خدا از روحش بر آن دمیده بود.و زمین و زمان به سجده افتادند و زمین نفهمید سجده بر کیست بر چیست.تنها غوغای فرشتگان بود که بر دستهای خدا بوسه میزدند و زمین اما برق خشمی از آتش دید و به خود لرزید.

روزی از روزها یک سیب سرخ از آسمان پایین افتاد.عطر سیب در ذهن زمین پیچید و او را بیدار کرد.زمین چشمهای خسته اش را به بالا دوخت. صدای رعدی در عرش پیچید و زمین بعد از هزاره ها تشنگی بوی باران شنید و عطرخاک باران در هوایش پیچید.انگار قطره اشکی از چشمان خدا بود که اینگونه بر خاک فرو افتاد و گل شد و آتش بر جانش پاشید.

زمین دید که خاک گداخت-خاک پخته شد-خاک آدم شد و خواب هزارساله زمین برای ابد به اتمام رسید.

حالا دیگر یکی بود-یکی نبود-غیر از خدا بود بود آدم بود-حوا بود-عشق بود من بودم-تو بودی و زمین ما دیگر تنها نبود.به قیمت سوختن آدم فصلی جدید در زندگی زمین ورق خورد.فصلی به نام بهار و طبیعت معنا گرفت.

زمین جوانه زد و مادر شد.زمین مامن فرزندان آدم شد.

پیشاپیش آمدن بهار و سال و حالی نو بر شما عزیزانم مبارک.


 
میم
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

انتهای نا"م"ت را کشیدم

به ابتدای "آ"مدنت وصل نشد

چه بیهوده میندیشیدم

بوی "ریحان" میدهد

و نمیدانستم

"میم" نام تو

"شکسته" است

پس

قلم را زمین گذاشتم

و به آرامی "منسوخ" شدم

--------------------------------------------------------------------------------------------

نسخ-ریحان و شکسته ...خطوط خوشنویسی


 
تقدیم به چشمهای مادر
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

چهارم دیماه 1357

مادر مرا به دنیا آورد

چهارم دیماه 1391

من مادر را به دنیا آوردم

چه تقارن عجیبی!


 
این متن مال همه شماهاست
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

دوستانی دارم

که ثروت من هستند

و مرهمی برای دردهایم

پس من همان مرفه بی دردم

و سپاس از همه شما که بادکنکهایم را باد کردید تا دوباره پرواز کنم و پیش شما بیایم...


 
برگی از زندگی ابرمرد زندگی ما
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

فرو شدن چو بدیدی،برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

به نام کیمیاگر جان

برگی از دفتر زندگانی زنده یاد "حاج حمید کوزه کنانی"

سوم  شهریور 1305 بود که تاجرزاده تبریزی در خانواده ای متدین و مشروطه خواه چشم به جهان گشود.کودکی را زیر سایه قدرت پدر و آغوش پرمهر مادر در خیابان حافظ شهر تبریز سپری کرد.یگانه پسر خانواده بود در میان پنج خواهر .پس در دوران رشد، همراه پدر شد و رموز تجارت را از او آموخت.بسیار تجربه کسب نمود و برنا شد.

زندگی چهره  دیگرش را در شهریور 1320 به او نشان داد.جنگ جهانی دوم بود و اشغال تبریز توسط  قوای متفقین.قحطی و سختی، آشوب و ناامنی ،  چاره ای جر کوچ ناخواسته به جای نمیگذاشت، پس راهی دیار غربت شد.اما آزمون سخت جداییها فرارسیده بود.ابتدا مادر رفت و به دنبال او پدر نیز راهی سرای باقی شد.از همانجا بود که تلاش برای حفظ خانواده و هموار ساختن مصائب روزگار ، روح مبارزه طلبی و ایستادگی را در او پروراند.

اما مرداد 1332 بود که  زندگی وارد مرحله ای تازه گشت،  وقتیکه با دختری از خاندان گودرزی ستوده پیمان ازدواج بست. این بار شوق تازه ای در او دمیده شد که با دستانی خالی اما ذهن و دلی پرتجربه و امید،  تجارت پدر را احیا کند.کم کم به حیطه صنعت شیمیایی و معدنی قدم گذاشت.روح ماجراجو و بلندپرواز او قصد راهی نو  وکاری نو کرده بود.پس دشت و کویر را پیمود و معادنی تازه را کشف کرد.در این راه بارها طعم شکست را چشید اما دست در دست همسری صبور و توانا از پای ننشست.

تلاشهای پی در پی او چراغ "کارخانه سولفات پزی کوزه کنانی" را برافروخت که طی سالها با همراهی خواهرزاده هایش آن را روشن نگه داشت.

در این دوران حضور "انوشه-نرمین و محمد امین"، سه فرزند نیکو سرشت که ثمره ازدواج سعادتمندانه او بودند ،به تلاشهای او معنی دیگری میبخشید و به شوق آنها بود که زندگی را وسعت میداد.تا روزیکه سرانجام تجربه پدر در کنار دانش پسر به بار نشست و در سال 1377"شرکت گیوان شیمی" تاسیس شد. از آن پس بود که دیگر آرام نشست  و به دستهای جوان پسرش تکیه داد.

"حاج حمید" مردی بود که ثابت کرد شکست مقدمه هر پیروزی است.مردی که خصائل انسانی همچون نیکوکاری و کمک به دردمندان را در همه ارکان زندگی خود جاری ساخت.مردی از جنس ایثار و مقاومت و مهربانی .

"حاج حمید" عاشق بود.عاشق معبود، زندگی و هم نوع  و با همین عشق ، تمامی این سالها در میان مردم زیست. سرانجام نیز عاشقانه و عارفانه در سحرگاه عاشورای پنجم آذر 1391 پس از طی عمری با عزت و شرف به دیدار خدایش شتافت.

یادش گرامی و تا ابد در قلب دوست دارانش جاودانه باد.


 
برای معلم مهربانیها
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر محمد امین که برای من از پدر هم پدر تر بود پر کشید و رفت.

دوباره یتیم شدم...


 
یک قصه واقعی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

تلویزیون کعبه را نشان میداد.

کودک دوستم میپرسد:مامان اینجا کجاست؟

مادر میگوید:اینجا خانه خداست.

کودک میپرسد: این مردم دور اینجا چکار میکنند؟

مادر میندیشد که اگر بگوید طواف کودک نخواهد فهمید پس میگوید: مثل ما که به دیدن امام رضا رفته بودیم اینها هم به دیدن خدا آمده اند.

کودک ناگهان بغض میکند و میگوید:مامان...خدا هم مرد؟!

***

هر وقت ناامید میشوم و دلخسته یاد خاطره دوستم میفتم.بعد به خود میگویم که خدا زنده است و تا خدا زنده است امید زنده است...

پس خدایا ! پدر محمد امین را دوباره سالم و سلامت پیش ما بازگردان...الهی آمین!


 
برای پدر محمد امین
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر!

پاییز سردی در راه است

و من میترسم

اجازه میدهی دستهایت را بپوشم؟


 
زندگی هم زندگی های قدیم
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

بیماری که در تخت کناری مادر به سر میبرد پیرزن نحیفی است.گویی 7 سال قبل چند هفته پس از مرگ شوهر سکته مغزی میکند و از آن پس دیگر بلند نمیشود.اما چون فرشته ها میمیاند. فرشته ای که بالهایش را بریده اند.با آن دستهای ظریف و لبهای خشک که مدام قربان صدقه آدم میرود دل من را با خود تا دوردست های دور میکشاند. یک جورهایی بوی تمام مادربزرگهای عالم را میدهد.بوی...

حالا این مادر بزرگ قصه ما حال زیاد خوشی ندارد.بیشتر اوقات بی حال است و نیمه هوشیار.با بدنی دردآلود و ذهنی خسته که آلزایمر هم گرفته است.گاهی من را با "اشرف سادات" اشتباه میگیرد.گاهی با من از نوه "قدس ایران" حرف میزند و گاهی هم مثل امروز فکر میکند من همان دختر همسایه قدیمی خانه شان هستم که بعد از سالها حالا آمده ام او را ببینم.همان که مرا برای نوه اش خواستگاری کرده بود...

رگهایش دیگر خشک شده است.به سختی رگی برای آنژیو کت در دستان نحیفش پیدا میشود.لبهای خشکیده اش بیشتر وقتها به زور باز میشود تا به قول خودش"یه چیکه آب" بخورد...

و حرف میزند.آرام و سنگین ولی شیرین و دلنشین.گاهی ذهنش از من و تو بهتر کار میکند وقتی یاد گذشته هایش میفتد و چشمهایش برق میزنند.

امروز وقتی به سراغش رفتم تا حالش را بپرسم دستهایم را در دست گرفت.با تیله بیرنگ نی نی چشمها به من نگریست و ارام اشک ریخت.لابلای اشکهایش گفت:

وقتی آقا را بردند نگذاشتند رویش را ببینم.روی آقا را پوشاندند گفتند که من دیگر نامحرمش شده ام.آقا را در خاک گذاشتند و نگذاشتند آخرین بار ببینمش...آخر نامسلمانها من دوستش داشتم من دوستش داشتم.آخه من دوستش داشتم!!!

داشت از شوهرش میگفت وقتی اور ا به خاک سپردند و من با نگاهی مبهوت و قلب لرزان به او نگاه میکردم و در بهتی عظیم میندیشیدم که:

*زندگی هم زندگی های قدیم

*عکس تزیینی و قصه واقعی است."زندگی هم زندگیهای قدیم" بخشی از یکی از ترانه های فرامرز اصلانی است.


 
پدر و مادر
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک قاب و دوچهره

همین باقی ماند

 از باهم بودنشان

یکی در گذشته درجا زد

دیگری آینده را رج زد

و کسی نپرسید:

 چه بر سر سومی آمد؟

پنجشنبه گورستان

جمعه انتظار

شنبه تنهایی


 
ماهی سیاه کوچولو
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی کتاب

"ماهی سیاه کوچولو"

از قصه چشمان تو بیرون پرید

در دام من افتاد

ندانستم

قلاب تنش را رنجور کرده است

آزاد کردمش

"ماهی سیاه کوچولو"

در چشمهای تو

جان داد و مرد

امروز

سالها از ان روز میگذرد

و قلابم

سالهاست

بیخ دیوار آرزو

بیکار مانده است

*"ماهی سیاه کوچولو" عنوان قصه به ظاهر کودکانه ای است از نویسنده توانای آذری صمد بهرنگی که سال 47 نوشته شد و به دنبال آن توانست جوایز زیادی را ببرد.در دوره هایی چاپ کتاب ممنوع گشت و انگ سیاسی به آن خورد .از ان به بعد منبع الهام بسیاری از شاعران و نویسنده ها گشت و تا امروز بارها و بارها زیر زمینی و رو زمینی چاپ و دست به دست گشته است.

این داستان، قصه ماهی سیاه کوچولویی است که عشق دیدن دریا را دارد. او تصمیم می‌گیرد تا انتهای جویباری که در آن زندگی می‌کند برود، اما در نهایت درون شکم یک مرغ ماهیخوار سر در می‌آورد. ماهی سیاه کوچولو در راه رسیدن به هدف خود شجاعت و شهامت به خرج می‌دهد و در این راه فداکاری می‌کند و در آخر جان میدهد...

*یادم میاید 6 یا 7 سالم بود که کتاب قصه اش به دستم رسید.کتاب گویی چاپ ممنوعه بود.افست با جلدی سیاه و سفید و ترسناک.باسواد که شدم خواندمش. ترسیدم و گوشه ای مخفی اش کردم و دیگر سراغ قصه ماهی سیاه کوچویی نرفتم که دل به دریا زد و در قصه های صمد جاودانه شد...یادش بخیر.هم یاد صمد بهرنگی و هم یاد همه قصه های  کودکانه دیروز!


 
 
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

تو پنجشنبه منی

وقتی که دارمت

وقتی ندارمت

آدینه ای غریب


 
حفاری
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرا حفاری کن

با همان نگاهی که ترجمان خطوط "میخی" بودند

که مرا به تصلیب کشید

من از هزاره های دور میایم

از هزاره میترا و آناهیتا

و تو

از همین حوالی

  انتهای بودن مرا

به ابتدای تاریخ پیوند میزنی

قرنها زیر خاکی خفتم

که نوید دستهای تو را میداد

و اکنون من

 زنده به مردنم!

به شرطیکه

با دستهایت

مرا "گمانه زنی!"


 
دلتنگ
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

گاهی

دلم از سنگ که میشود

تنها برای "خودم"

تنگ میشود


 
گربه زیر چرخهای داغ!!!
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

بچه گربه

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود

که بداند

هر برق چشمی در شب

نگاه مادر نیست

بچه گربه

به آغوش ماشین فرو رفت و جان داد


 
بانوی سبز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

آهای بانوی شمعدانیهای سبز

چهل شب بعد از رفتنت

همه گلهایت

سر به احترام خم کرده اند

دیروز باران سر هر کوی و بزرن جار زد:

بی خود نیست که از تن هر خاک جوانه ای میروید

40 روز است -بانوی شمعدانیهای سبز -مهمان خاک است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*تقدیم به بانویی که همیشه سرتاسر ایوان خانه اش از گلدانهای سبز پر بود-مادربزرگی که دست به خاک میزد جوانه ای میرویاند.تقدیم به مادر بزرگ شمعدانیهای سبز...


 
شب سمور
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرد به در حمام به آرامی کوبید و گفت:بیرون نمیای؟

زن با دهان خمیری در حال مسواک زدن گفت:میام.

در که باز شد زن قیافه داغون مرد رو که دید فقط تونست بگه: چی شده.

مرد گفت سمور به قفس پرنده ها زده.

زن روی زمین نشست و صورتشو تو دستاش گرفت.

به فاصله یک نفس هق هق زن بلند شد....

***

اون روز صبح جمعه بهاری دل انگیزی بود که زن و مرد تصمیم گرفتند 11 مرغ عشقشونو بالاخره از قفس تو خونه به قفس بزرگ تو حیاط منتقل کنند تا حیوونا نفسی بکشن و دوباره زنده بشن.

وقتی 11 مرغ عشق تو خونه تابستونیشون آروم گرفتن صدای هیجان بهاریشون حیاط رو برداشت.زن و مرد هم دو تا صندلی آوردن و نشستن کنار قفس بزرگ اونها لابلای حیاطی که داشت مست بهار میشد.این 11 مرغ عشق به جون این زن و مرد وصل بودند. تمام این 6 ماه زمستانی اونها رو تو اطاق نگه داشته بودن به امیدی که هوا که گرمتر شد پرشون بدن تو خونه قفسی حیاط تا از حضور بهار و چه چه پرنده ها و سبزی درختا حظ کنند.یکی از این 11 مرغ عشق بدجور به قلب این زن و مرد وابسته بود. "عدسی" کوچکترین آنها که معلول هم بود و نمیتونست پرواز کنه.عدسی رو از بقیه بیشتر دوست داشتن مثل پدر و مادری که فرزند معلولشونو بیشتر از بچه های سالمشون دوست دارن.آخه عدسی تو دستاشون بزرگ شده بود و از نوک انگشتاشون دونه خورده بود.عدسی انگار سوای بقیه به جونشون وصل بود.

وقتی 11 مرغ عشق پرداده شدن تو حیاط همگی پریدن و رفتن رو شاخه بالایی الا عدسی معلول.

زن غصه عدسی رو خورد که حالا حتما از تنهایی دغ میکنه اما جفت عدسی پر زد و رفت کنارش نشست تا عدسی فکر نکنه حالا که معلوله دیگه هیشکی دوسش نداره.

خیال زن که راحت شد دیگه شب شده بود.بارون بیهوا زد از تو سینه آسمون بیرون و هوا سرد شد....

***

-از کجا فهمیدی سمور زده به قفس؟

-خودم دیدمش دخل همه رو یکی یکی آورد....

و هق هق زن بلند شد!

مرد هیچ جوری نتونست زن رو آروم کنه.زن فریاد میزد و میگفت که مرد هیچی از احساس نمیفهمه .مرد نمیفهمه که زن حکم مادر 11 مرغ عشقو داشته.زن با هق هق خوابید و خواب بچه های از دست رفتشو دید!!!!!!

***

صبح زن پاورچین پاورچین سراغ قفس رفت.خیال میکرد قفس از خون پوشیده شده اما هیچ خونی در کار نبود و هیچ پرنده ای هم لت و پار کف قفس نیفتاده بود.زن خوشحال شد.فکر کرد حتما مرد دیشب خواب آلوده بوده و درست متوجه نشده.شاید در قفس باز مونده و 11 مرغ عشق پر کشیدن به آسمون.خیال زن بگی نگی آروم شد و رفت پی کار و زندگیش...

***

اما این صبح برای مرد تراژیک ترین صبح زندگیش بود.وقتی قبل از بیدار شدن زن آروم و آهسته به حیاط رفت و 11 پیکر نحیف و رنگارنگ رو غرق به خون کف قفس دید.درحالیکه سر همشون از تن جدا شده بود.سمور کار خودشو کرده بود و اگر زن این صحنه رو میدید حالش دگرگون میشد.مرد سپیده نزده پیکر کهای کوچک پرنده های بیگناه رو که بالهای رنگارنگشون به خون تنشون آغشته شده بود از تو قفس جمع کرد و آروم برد و گوشه حیاط زیردرخت گیلاس دفن کرد.و بعد به آرامی گریست...

شاید با بهار سال بعد  درخت گیلاس شکوفه هایی به رنگ آبی و زرد و سبز بدهد به یاد بالهای رنگارنگ 11 مرغ عشق قصه زندگی آن زن و مرد...

***

شب سمور اصطلاحی قدیمی است که به اتفاقات خون بار اطلاق میشود.سمور حیوانی است که شبانه به حیوانات کوچک حمله کرده و تنها خون آنها را میخورد و جسدهای پاره پاره آنها را به حال خود رها میکند.

و این داستان جمعه غم انگیز ما بود.


 
درددل با آن 2 نفر
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته
 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

جای دوری نرفته ای

حوالی دلم تا ابد خانه ای را سند زده ای

به نام عشق و مادری

                               مادری! دلم تنگ تو که میشود

                              کفشهایم را کسی جفت میکند

                             و من راهی کوچه های  خاکی دلم میشوم

                             میدانم

                            دستهای تو دری را میگشاید

                           تا از کوچه های دلتنگی

                         عبور کنم 

مرا به یک پیاله چای مهمان کن

دهانم خشکیده است.مادری!


 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

حال بدی است

بهار 3 روز است آمده و تو هفت روز است رفته ای

به خدا حال خوشی نیست

که چادر نماز گلدارت لای آن جانماز ترمه چند روز است که تایش باز نشده است و من دلم لای گلهای آن در حال پلاسیدن است

حال خوشی نیست به خدا حال خوشی نیست وقتی تو نیستی که من به امید تو در آن خانه قدیمی را باز کنم و با لبخند به آغوشت پناه ببرم

حال خوشی نیست

وقتی تو نیستی که بویت کنم-بوست کنم-لمست کنم-و دستهایت را در دست گرفته و ببویم

حالم بد است وقتی تو نیستی تا مرا از ته دل دعا کنی

و دلم میخواهد در بد حالی بمیرم

حالم بد است کسی نیست به فریادم برسد و اشکهایم را پاک کند

آهای خدا کجا رفته ای که مرا یادت نیست....

خسته ام از مرگ و خسته ام از دعاهای اجابت نشده....

رهایم نکن


 
دعا برای مادربزرگ مهربان من
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام دوستان همیشگی من

مادر بزرگ در سی سی یو بستری است

دعایش کنید سالم و سلامت به خانه برگردد و برایش مشکلی پیش نیاید.به شدت به دعای شما نیازمندم.

سپاسگزارم


 
یکی از هزاران یکی
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

روزی تن من

قبری خواهد شد

از حرفهایی نگفته-نخوانده-نسروده

روزی یکی

از هزاران یکی

مرا نبش قبر خواهد کرد

یا هجونامه ای میسازد

یا شعری از من

به او بگویید

به آن یکی

از هزاران یکی

تنها

حرفهایم را بر باد ندهد

نمیخواهم لو بروم!


 
نذر دلی
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته ، خاطره ها

دختربچه  ضعیف و بیمار بود.با تنی تبزده در گرمای مرداد تابستانی اشک میریخت.تمام بدن کودکانه اش از دانه های قرمز پوشیده شده یود.سر کوچکش زیر ملحفه بود و تن رنجورش آرام آرام میلرزید.عاشورا بود و دخترک نمیتوانست بلند شود و نذر هرساله شربتش را در عاشورای حسینی ادا کند.

پدربزرگ آرام به کنارش آمد.دستهای مهربانش را بر سر دختربچه کشید.دخترک سرش را از زیر ملحفه بیرون نیاورد.پدربزرگ به مادربزرگ نگاهی انداخت.مادربزرگ بلند شد.از گنجه قدیمیش کیسه ای تخم شربتی با کاسه گل سرخی سر جهازیش را بیرون آورد.پدربزرگ با دستهای خداییش یخها را شکست. مادربزرگ شربت را آماده کرد.پدربزرگ دخترک را صدا زد.مادربزرگ بر تن نحیف و پر از دانه آبله مرغانی دخترک چادر گلدار نازکی را انداخت. پدربزرگ دستهای کودک را در دست گرفت.مادربزرگ کودک را بلند کرد.

سرچهارراه دسته بزرگی از عزاداران حسینی سینه زنان از راه رسیدند.در میان آنها دختر کوچک 9 ساله ای با صورت قرمز تب زده جوشی و دستهای کوچک شربت پخش میکرد. چادر که از سرش میفتاد عزاداران پیراهن خوابش را میدیدند که خیس از گرما و عرق و تب بر تن نحیفش چسبیده بود.

عزاداران مردادی حسین گلویشان تازه شد.دخترک خندید-پدربزرگ نگاهش را جاری کرد.مادربزرگ آغوشش را گشود.

آن شب دخترک خواب بهار را دید و خنک شد.نام آن کودک 9 ساله سمیرا بود.


 
بلاتکلیف
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

خانه من جاییست که

آسمانش کوه دارد

کوه هایش برف دارند

برفهایش کلاغ دارند

پنجره وجود من اما

رو به بلاتکلیفی است

آسمانش

هم ابر دارد - هم آفتاب

کلاغهایش هم

با کبوترهایش نمیسازند.

 


 
چهار فصل
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

در بهار بالغ شدم

در تابستان عاشق

و در زمستان فارغ

حالا این وسط پاییز چه میگوید

 نمیدانم؟

میترسم انقدر نجوایم کند

 تا دوباره "تابستانی" شوم!


 
سطرهایی از زندگی پدر
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر در 18 اردیبهشت 1329 به دنیا آمد.در محله  امیریه در قلب تهران قدیم.فرزند آخر خانواده بود.3 برادر دیگر و دو خواهر بزرگترخانواده او را تشکیل میدادند در کنار پدری زحمتکش و مادری سادات و مومنه.کوچک بود که پدر را از دست داد و یتیم شد.از آن پس ته تغاری مادر -عزیز دردانه ای شد در خانواده . مادر به تنهایی فرزندان را بزرگ کرد.خانوم ساداتی که چادر گلدار پر از مهرش همیشه بر سر فرزندانش گسترده بود.

امیریه و کوچه هایش پدر را به دنیای مردانگی-رفاقت-دوستی و مرام آشنا ساخت.در خیابان مختاریه امیریه پدر رشد کرد و دوستانی یافت.رفاقتها را آموخت.امیریه در آن دوران سرای لوطی منشی بود و خاک پای رفاقت را سرمه چشم میکرد.پسرهای کوچک در آن کوچه پس کوچه ها مرد شدند و رفاقتشان تا جایی ادامه میدادندکه روزی بیایند و در وداع رفیق قدیمیشان اشک بریزند و زیر تابوتش یا علی بگویند.

آن محله قدی با همه خاطره هایش تا ابد در ذهن پدر و همه رفقا ماند.امیریه با آغوشی به نام مردانگی آن مردهای کوچک را بزرگ کرد.حسن و مسعود و اکبر و بیژن و خسرو و.....یک عالمه خاطره رفیق بازی آنها....

سال 55 بود.پسر بزرگ خانواده  که زیبا بود و خوش صدا -عاشقان سینه چاکی داشت.در شبی زمستانی در خیابان تصادف کرد  و در جوی آب افتاد.صبح جنازه یخ زده برادر بزرگ بر سینه داغدار خانواده نشست.اولین پسر جوانمرگ شد.او تنها 36 سال داشت.

چند سالی بعد بود که روزی در مغازه مسعود-یکی از همان بچه محله ایها پدر-مادر را دید.چشم پدر او را گرفت.دنبالش راه افتاد.خاطرخواه شد.مادر در آن زمان در "کاخ دانش" حسابداری میخواند.از عشق به او و به خاطر رسیدن به زن رویاها پدر در "کاخ دانش" ثبت نام کرد و "نقشه کشی " آموخت.پافشاریها جواب داد و مادر هم به او دلباخت.حالا پدر و مادر عاشق و دلخواسته هم شده بودند.پدر شعر میگفت و با نام "ژولیده" به مادر تقدیم میکرد.روزها به خانه مادر زنگ میزد و خود را ژولیده معرفی میکرد و با صدایی بسیار خوش آواز میخواند.پدربزرگ عاصی شده بود از اینهمه پافشاری.پدر تصمیمش را گرفته بود یا این دختر نازک تن سیمین رو را به دست میاورد یا با یک پیت بنزین خودش را مقابل در خانه آنها آتش میزد.پدربزرگ بالاخره آری را گفت و در تابستان 56 دو عاشق پیوند زناشویی را بستند.

خانه عشق آنها ابتدا در خیابان فرهنگ از همان محله امیریه شکل گرفت.بعد تر به خیابان جیهون نقل مکان کردند.مادر حسابدار شده بود و پدر نقشه کش راه ها.با هم زندگی زیبای خود را میساختند.انقلاب در راه بود.مادر باردار شد...

زمستان 57 خدا به آنها دختری داد.زندگی شیرین تر از قبل شد.میخواستند نام اورا پریسا بگذارند.اما درست بعد از تولد کودک "ملی خانوم" زن بی فرزند و مهربان فامیل خواب دید که کودک آنها دختری 20 ساله شده و همه او را سمیرا صدا میزنند.پس به احترام فلب مهربان بانوی فامیل او را سمیرا نامیدند.

4 سال گذشت همه جیز زیبا بود و زندگی میدرخشید.این زوج جوان و تحصیل کرده و زیبا ذره ذره زندگی خود را به پیشرفت میرساندند.خوشبختی آنها زبانزد بود و کانون گرم خانوادگی 3 نفره آنها درخشان.اما انگار سرنوشت نمیخواست این سعادت دوام بیابد. مشکلات شروع شد.کم کم فاصله هایی که پدربزرگ ان را پیش بینی کرده بود ایجاد گشت.به خود که آمدند در زمستان سال 63 پایان زندگی مشترک خود را امضا کردند.

باور نکردنی بود زن و مردی ازهم جدا شدند که تا آخرین لحظه عاشقانه همدیگر را دوست میداشتند و این عشق اسطوره ای  تا ابد برای هردوی آنها باقی ماند.گاهی تنها عاشق بودن برای یک زندگی مشترک کافی نیست.و برای پدر و مادر هم چنین اتفاق افتاد.امضا زده شد.راه ها جدا شد.خانه مشترک ویران شد.زن و مردی گریان شدند.کودکی این وسط باقی ماند...

شاید آن زمستان 63 پایان واقعی زندگی پدر باشد.شاید همین جا باید طومار عمر او را بست.پدر تا آخر عاشق ماند و چشمش به دنبال تنها زنی که عاشقانه میخواستش و عاشقانه برایش شعر میگفت باقی ماند...

پدر تنهاییش از همان زمان آغاز شد.کودکش با پدربزرگ ماند.پدربزرگ حق قیومیت را هم از مادر گرفت و هم از پدر.پدربزرگ نگذاشت کودک تنها این جدایی را بفهمد.پدربزرگ تا روزی که زنده بود کودک را همچون فرزند خود و حتی عزیزتر گرامی داشت و نگذاشت کوچکترین خللی در زندگی او رخ دهد.

در همین سالهای اندوه و تنهایی دومین برادر هم جوانمرگ شد.حالا دیگر خانواده در بهت و حیرت از دست دادن دو جوان فرو رفته بود.دومین برادر که سالها با مادر میزیست تنها چندماه بعد از مرگ مادر از دنیا رفت.در حادثه ای عجیب و باورنکردنی.گویی مادر او را با خود برد.پدر هم مادرش را از دست داد و هم برادر عزیزش را.تنها تر شد.تنها شعر بود و کتاب بود و سفر که پدر را سرپا نگه میداشت...

پدر به سراغ سفر رفته بود.او که یکی از قدیمی ترین راهنماهای گردشگری ایران محسوب میشد شاید میخواست تنهاییهایش را با سفر پر کند.گویی جاده اندوه او را کمرنگ میساخت.پدر مدام تورهای مسافرتی را میبرد.آدمهای زیادی مسافرش بودند.یک دنیا عکس از روزگاران سفرهایش به جای مانده است.پدر ایران را زیر پا میگذاشت و با جاده ها دست دوستی میداد.هرکجا گام مینهاد یکی از مسافرهایش او را میشناخت و به طرفش میامد.پدر کلی رفیق داشت و آشنا اما تنها بود.و کسی نمیدانست که چقدر تنهاست...از میات مسافرهایش زنی عاشقانه عاشقش شد.گویی سال 68 بود.پدر تلاش زیادی کرد که جای زن از دست رفته اش را با آن زن پر کند اما نشد.نشد و سرانجام اعتراف کرد که هیچ گاه هیچ زنی نمیتواند جای "سیمین" را برای او پر کند...پس پدر تنها ماند و تنها مرد!

در همان سالها سومین برادر هم جوانمرگ شد!!!! دیگر برای همه این ترس ایجاد شده بود که چرا در این خانواده تک تک پسرها با مرگهایی نابهنگام پر میکشند و میروند.پدر تنها با دو خواهر داغدیده باقی ماند.

و اما آن کودک که دیگر بزرگ شده بود.درس خوانده بود و داشت ازدواج میکرد.پدر سر از پا نمیشناخت.این روزها شادترین روزهای زندگی او بود بعد از حدایی.پدر انگار یک بار دیگر زنده شده بود.سرازپا نمیشناخت که دخترش را در جامه سفید عروسی میبیند.دیگر پدر هم داشت پیر میشد.موهایش دانه دانه میریخت و همان دانه های باقی مانده سفید میشد.چشمهایش عینکی گشته بود و خودش هم گرد پیری بر چهره اش مینشست.

سال 83 بود.پدر تنها 54 سال داشت.یک سال بود که دخترش به خانه بخت رفته بود.یک جمعه لعنتی زمستانی از راه رسید.پدر کنار خیابان ایستاده بود به انتظار تاکسی که ناگهان ماشینی منحرف شد و به پدر کوفت.پدر به آرامی در جوی!!!! افتاد(برادر بزرگ تر را که یادتان هست). ضربه مغزی بود.او را به بیمارستان رساندند.تحت جراحی مغز قرار گرفت.3 ماه در کما بود.از کما که درآمد از او-از آن مرد خوش صدا- خوش خط- خوش چهره - خوش تیپ و مردمی که تمام لحظه هایش در کار و فعالیت بود یک مرد بیمار-رنجور ناتوان بر تخت بیمارستان باقی ماند.

پدر هفت سال تمام بر تخت بیماری افتاد.نه قدرت حرف زدن داشت نه قدرت نوشتن نه قدرت نشستن نه قدرت غذا خوردن نه قدرت ایستادن نه قدرت راه رفتن و نه هیچ قدرت دیگر...

تنها ذهن پدر بود که مثل روز اول کار میکرد.همه چیز را میدید.همه چیز را میشنید-همه چیز را میفهمید و همه چیز را به خاطر میاورد اما .....زندگی سخت و دردناکش آغاز شد.

پدر هفت سال بر رنج کشید.تنها نگاهش زنده ماند.نگاه نگران و خسته مردی که گاه تنها اشکهایش وسیله ارتباطی او بودند با دیگران.هفت سال نگاه کردن بر سقف و ترکهارا شمردن از او مردی رنجور و زخم دیده ساخت.گاه نگاهی و گاه به آرامی فشار دستی پدر را با دنیا پیوند میداد اما او همه چیز را میفهمید و این زندگی را سخت تر میکرد.

روزی مادر به دیدارش آمد.کنارش نشست.دستهایش را در دست گرفت و ساعتی با او حرف زد.نوازشش کرد.و دقایقی در سکوت خیره به چشمانش شد.پدر گریه کرد.شاید آن روز زیباترین روز از آن هفت سال لعنتی باشد.روزی که سیمین -اولین عشق و آخرین عشقش - به دیدارش آمد.

و سرانجام در شباهنگام 13/7/90 روح پدر خسته از تحمل هفت سال رنج بیماری  این کالبد خاکی را ترک کرد و به خدایش پیوست.

روحش شاد و در آرامش باد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

از تمام دوستانی که در این ایام غم با حرفها-نوشته ها-تلفنها-کامنتها تسلی دل من بودند.بسیار سپاسگزارم.دیدن دوستانی از جمع "بیا تابرویم" در مسجد و روز سوم پدر برای من و محمدامین باورنکردنی بود.تنها خدا میداند که ما چگونه شگفت زده این دوستیها شدیم.از او که سرآغاز کننده رفاقتهاست میخواهیم که دوستهای عزیزمان را برایمان نگه دارد و آرزومند روزهایی پر از شادی و سلامتی برای تک تک شما خوبان از سرچشمه خوبیها هستیم.خدا یار و نگهدارتان باد...

زندگی ادامه میگیرد و ما نیز ادامه میگیریم.تا بعد


 
پدر عزیز من
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک         چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

همه از خداییم و به سوی خدا میرویم.

 

و سرانجام پدر عزیز من هم پس از تحمل هفت سال رنج بیماری از زندان تن

رهایی یافت و به سوی معبودش شتافت.

با نهایت تاسف و اندوه درگذشت شادروان آقای "محسن نژادولی اله منفرد" را

 به اطلاع دوستان وآشنایان میرسانیم.

مجلس ترحیم آن مرحوم روز یکشنبه 17/7/90 از ساعت 16 الی 17:30 در

 مسجدالنبی واقع در انتهای خیابان کارگر شمالی – روبروی کوی دانشگاه

 تهران منعقد میگردد.

حضور شما دوستان عزیز باعث تسلی خاطر ما خواهد بود.

 


 
تابش
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

به معجزه شبیه بود

                   تو بر من تابیدی

                   خوشه دادم

                   گندم شدم

                   گنجشکها مرا ربودند...


 
آوار
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

ترک میخورم

همچون دیوارهای خانه مادربزرگ

از نگاهت میخوانم

که کلنگی شده ام

مرا حراج کن

خیالی نیست

آنکه مرا خرید از سر نو میسازدم

قبل از آنکه آوار شوم...


 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مذهبی

امام علی (ع) میفرماید:

"میخواهم اسلام را آنچنان تفسیر کنم که هیچ کس نکرده باشد".سپس 6 مرحله برای اسلام بیان فرموده است.

میفرماید:اسلام همان تسلیم در برابر حق است و تسلیم بدون یقین ممکن نیست(زیرا تسلیم بدون یقین تسلیم کورکورانه است نه عالمانه)

یقین هم تصدیق است(یعنی تنها علم و دانایی کافی نیست بلکه به دنبال آن اعتقاد و تصدیق قلبی لازم است)

 تصدیق همان اقرار است(یعنی کافی نیست که ایمان تنها در منطقه قلب و روح انسان باشد بلکه با شهامت و قدرت باید آن را اظهار داشت)

اقرار همان انجام وظیفه است(یعنی اقرار تنها گفتگوی زبانی نیست بلکه تعهد و قبول مسئولیت است)

انجام مسئولیت همان عمل است(عمل به فرمان خدا و انجام برنامه های الهی)زیرا تعهد و مسئولیت چیزی جز عمل نمیتواند باشد.

و آنها که نیروی خود را در گفتگوها-طرح ها و جلسات و انجمنها و مانند آن صرف میکنند و فقط حرف میزنند- نه تعهدی را پذیرفته اند و نه مسئولیتی و نه از روح اسلام آگاهی دارند!

هروقت روزی میرسد که تو دیگر فردای آن روز نخواهی بود دل من سخت میگیرد.برای من تو مصداق پدر بودی و هستی.روزهایی پیش میاید که دل من سخت نیاز به شانه های مردی دارد که نامش پدر باشد و بعد در آن روزها خود را غریب و بیکس میابم.تنها یادآوری اینکه تو جایی نزدیک من ایستاده ای و شانه های مردانه ات را برای من بیکس و غریب استوار نگه داشته ای کافیست.یا علی!

اگر نباشی و ندانم که در کنار من هستی بی پدر چکنم؟دل من سخت میگیرد از نامردیهای روزگار - از دلتنگیهای تنهایی-از نبودن دستهای مردانه یک پدر.و در خیال من یا علی تو همان پدری که وقتی چشمهایم مثل امروز پر_پر میشود و لبریز میایی می ایستی بالای سر من و دستهای مهربانت را بر سرم میکشی و اشکهایم را پاک میکنی....

خودت خوب میدانی دل من خیلی گرفته است.خودت خوب میدانی دل من هوای پدر دارد.هوای شانه هایی که سر بر آنها زار بزنم و دستهایی که سر مرا نوازش کند.امشب تو بیا بر بالینم که من شانه های مردانه یک پدر را کم  دارم!


 
به رنگ رفیق
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام...

چه حس خوبی دارم وقتی کسانی به دیدنم آمدند که سالهاست در این محیط مجازی رفیق یار و غار همیم بی آنکه یکدیگر را دیده باشیم و بعد در یک عصر تابستانی مردادی ناگهان روبروی هم قرار بگیریم و این بار در ارتباطی حقیقی و نه مجازی به هم لبخند بزنیم.

سه شنبه پیش یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگی من رقم خورد.روزی که خود را رودرروی رفقایی دیدم که رنج گرما را به تن خریده بودند و آمده بودند تا از نزدیک مرا ببینند . برای من باور کردنش سخت بود وقتی مخاطبان وبلاگم بالای سن رفتند و از تجربیاتشان با نوشته های من گفتند و از ارتباطی که با کلمات من در طول سالها برقرار کرده اند.وقتی یکی از رفقا گفت که از زنجان آمده تا این ساعت اینجا باشد و شب دوباره باید به زنجان برگردد نمیدانستم باید چگونه حرمت اینهمه دوستی خالص را پاس بدارم.تنها میدانم که حس میکنم وظیفه من سنگین تر از قبل شده است.

دوستان نوشته های من-کسانی که همیشه با من بوده اید و در غمها و شادیهایم شریک- دست تک تک شما را میبوسم و به حرمت دلهای پاکتان سر خم میکنم امید دارم که لایق اینهمه لطف بیکران شما باشم...

دوستانی که در آن سه شنبه گرم و رویایی رودرروی من قرار گرفتید تا از نزدیک با شما آشنا شوم نمیدانم چگونه میتوانم محبت شما را پاسخ دهم.تنها همین را میدانم که تا عمر دارم در هر کجایی که ایستاده باشم و در هر شغل و منصبی به یاد خواهم داشت که در تاریخ 11/5/90 دوستانی از جنس آب روان مرا به عرش رساندند!خدا یاورتان باشد تا ابد


 
فرار
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

گلهایم را آب دادم

پرنده را آب و دانه

خانه را به عشق تو سپردم و رفتم

سفر 3 روزه شد 4 روز که خبر رسید

گلها خشکیده اند

پرنده جان داده است

خانه پیر شده است

عشق تو از خانه فرار کرده است

دیگر برنگشتم

آخر خودت بگو

خانه بی گلدان-بی پرنده-بی عشق

به چه کارم میاید؟

4 روزم شد 40 سال-غربت نشین شدم

در آن دور دستها خانه ای ساختم

بی "عشق"

تا دیگر کسی

باغچه و پرنده ام را قال نگذارد

خانه ام را پیر نکند!


 
نقطه سر خط
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام لحظه های بی تو بودن

خسته ام میکند

میخواهم

از تمام ساعتهای جهان بگریزم

که عقربه های آن

مرا بین تنهایی خودم تاب میدهند

من از شعر های بی واژه خسته ام

پس

از شاعری استعفا میدهم

شعرهایم بی مادر میشوند

بهتر است

همینجا

"نقطه" بگذارم و تمامت کنم

اما

خودم تمام میشوم...


 
دوباره زندگی
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

روز اول:من

روز دوم:تو

روز سوم:ما

روز چهارم:ما صرف شدیم

روز پنجم:ماضی بعید شدیم!


 
زندگی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

انسان بزرگی از دنیا میرود

انسان کوچکی به دنیا میاید

در فاصله این آمدن و آن رفتن

کسی میخندد -دیگری میگرید

زندگی ادامه میگیرد

ما ادامه میگیریم

و خاطره ها در ما ادامه میگیرند

هر کودکی که به دنیا میاید

یعنی

خداوند هنوز به انسان ایمان دارد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

*تقدیم به برنا و پویا که پدری را از دست داده اند

*تقدیم به محمد و رویا که کودکی را به دست آورده اند


 
کوچولو
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

6 سالم بود که دوستم روزی فاتحانه و پر غرور به من گفت:"میدونی بچه ها چجوری درست میشن.؟خدا یه پنبه میذاره تو شیکم مامانا .اگه اون پنبه صورتی باشه دختر میشن اگه آبی باشه پسر...بعدا پنبه هه بزرگ میشه و میاد دنیا پیش ما....اینا رو مامانم برام گفته!!!!

و بعد ژست عاقل اندر سفیهی به خودش گرفت.

و من ماندم در سکوت و خیره به او که :چرا مامان من یه جور دیگه بهم گفته پس....مامان من گفته بود که  یه پرنده یه بغچه که نینی توشه رو تو دهن میگیره و شب میاره دم خونه مامان باباها...

من گیج شدم!

خدا خیرش بده مامان بزرگ رو که با همون کوره سوادش دستمو گرفت و برد یک گوشه و واسم همه چیو راست و پوست کنده تعریف کرد...

حالا هروقت کودکی به دنیا میاید من یاد اون روز و دانش دوست کوچولوم و نگرانی خودم میفتم و خندم میگیره.

*امروز کودکی به دنیا میاید.تقدیم به او...

 


 
عکس یادگاری
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی کسی میمیرد

یاد آلبوم خانوادگی میفتم

ورق که میزنم

میبینم

عکسی از او نیست

همیشه  فکر میکردم

فرصت هست

من هستم

او هست

دوربینم هم هست

حالا او

جایی

 دورتر از من و دوربینم ایستاده است

او دارد

باخدا

 عکس یادگاری میگیرد

و آلبوم خانوادگی ما

تا ابد

حسرت عکسهای او را خواهد خورد

***برای دایی توانای عزیز  که پر کشید ورفت


 
سلام بی سلام
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

ما گول خوردیم

وقتی گفتند:

"سلام - سلامتی میاورد"

از همان روز

که به عشق گفتیم: "سلام"

تا به امروز

تب کرده ایم!

چه سلامی-چه علیکی

خدا خیرتان دهد!

ما جوابی هم از عشق نگرفتیم...


 
من رفتم
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

میخواستم

خاطره های دیروز و دیروزهایم را

لاک بگیرم

نتوانستم.

                           پس

                          در لاک خود فرو رفتم

کمرنگ شدنم را جدی بگیر

همین روزهاست که محو شوم!


 
ماه و خورشید
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

من میایم

تو میروی

چونان ماه و خورشید

تا ابد بهم نمیرسیم

تنها یکی از دیگری نور میگیرد

روزی که تمام شوی

شب میشوم

تمام میشوم


 
میگذرد
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

غم عشق

اگر بگذارد

خوش میگذرد

اما

 نمیگذارد

فقط میگذارد

که بگذرد!


 
به تو فکر میکنم
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک عالمه کار

روی زمین مانده است

گلهایم در گلدان چشم به راه آبند

مرغ عشقهایم در قفس چشم به راه دانه

فیلمهایم چشم به راه دیدن

کتابهایم چشم به راه خواندن

آهنگهایم چشم به راه شنیدن

قلمهایم چشم به راه نوشتن

فنجان قهوه ام چشم به راه نوشیدن

موهایم چشم به راه شانه کردن

بی خیال همه

مینشینم

به تو فکر میکنم

دوباره عاشقت میشوم

یک عالمه کار روی زمین میمانند و دهان دره میکنند

من اما

 از بین همه کارهای عالم

تنها تو را میخواهم


 
عروس اردیبهشت
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی درخت گیلاس

عاشق شد

آبرویش را به باد داد

بکارتش را به اردیبهشت

و شد عروس سپیدپوش باغ

فردا

 گیلاسهایش را

در آغوش تابستان

غسل تعمید خواهد داد...


 
جا ماندی...
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

جا ماندی و رفتم

کنار اقیانوس آرام

بر تن ساحل سنگی

جا ماندی و رفتم

شاید زیر قلعه شنی

یا تن دو عاشق

یا گامهای یک کودک

مدفون شده باشی

شاید آب تو را برده باشد

امواج تو را بلعیده باشد

ساحل تورا رانده باشد

آخر تورا جا گذاشتم

کنار اقیانوس آرام

بر تن ساحل سنگی

نامت را نوشتم و رفتم

حالا دیگر

بین من و تو

دریاها فاصله افتاده است.


 
برگرد
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

برگرد

تا دیر نشده برگرد

درکه بسته شود

مهلت تو تمام خواهد شد

برگرد

تا دیر نشده برگرد

بهار که بگذرد

نوبت عاشقی تمام خواهد شد

برگرد

تا دیر نشده برگرد

به آخرین برگ دفتر رسیده ام

قصه ما  تمام خواهد شد

برگرد

میخواهم

 قصه مان

دنباله دار گردد

برگرد

--------------------------------------

 


 
مست هو
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

تنها یک "هو"

از آن نفس گرم

گیسوان مرا مست میکند

یکی تار میزند

صدتای دیگر سماع میکند

"هویی" بزن بر تنم

که این بار

خود

در پی قونیه شدنم!


 
مرغ حق
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

هرشب میان باغ

مرغی نوای حق

سرمیدهد ز شوق

گر من نخوانمت

"حق الیقین عشق"

از مرغ کمترم!

*مرغ حق پرنده ای است که معمولاً تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.


 
جاده و من
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

حاده عبور میکند از من

تو نیز میگذری از تن

سر پیچ سوم

دلم ریزش میکند

میایستی

میپیچی و مرا دور میزنی

و به راهت ادامه میدهی

انگار نه انگار که من جاده تو بودم

تنم تا ابد مسدود میماند

و من

از روی تمام نقشه های جهان حذف میشوم.


 
جغرافیای تو
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

جغرافیای صورت تو

ادامه راه تمام مسافرانیست

که در سرزمین مادریم

به دنبال نور و  آیینه اند

جغرافیای صورت تو

نه به شمال راه دارد نه به جنوب

تنها

شرق آفتاب و غرب مهتاب را نشان دارد

جغرافیای صورت تو

آب و هوایش بارانیست

 

*جاده شمال-اردیبهشت ٩٠


 
دوشنبه بیرنگ
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

دوشنبه های صورتی

 شبیه عصر جمعه میشوند

دوشنبه های صورتی

 چه دلگیر میشوند

دوشنبه های صورتی

در این بهار دلفریب

خود خزان زرد میشوند

دوشنبه های صورتی

بی تو

 چه بیرنگ میشوند...

 


 
تصادف
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

لنگه کفشی

با پاشنه شکسته

 وسط خیابان

فریاد میزند:

"زنی زیبا

 از اینجا میگذشت

 که خدا او را ربود".


 
عبور
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

در عبور از زندگی

گاهی پایم پیچ میخورد

زندگیم پیچ -پیچ!!

 


 
13 به در!!!!!!!!!
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

خانه ای در منیریه

این بار

موزه هنرهای معاصر بود

برای ما...

تنها

تو میدانی

من چه میگویم.

تنها

من میدانم

تو چه میگویی

حتی اگر ١٣ سال گذشته باشد.

ما ١٣ را به ١۴ وصل میکنیم

تا نحسیش تمام شود

و هیچ کس نخواهد فهمید

که زیر پوست این شهر

در شب

چه خاطراتی جاریست.


 
عشقی بدون شین
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

من به عشق شک کرده ام

به عشقی که به سادگی از یاد میرود

به عشقی که شبی مست میکند و شعر میبافد

صبح فردا سردرد میگیرد و بالا میاورد

من به عشق شک کرده ام

به عشقی که همچون مد پاییزه در بهار کهنه میشود

به عشقی که بوی ماندگی میگیرد

به عشقی که نم برمیدارد و پوسیده میشود

من به عشق شک کرده ام

به عشقی که روزها او را "خمود" میکند

به عشقی که هفته ها او را "پیر" میکند

به عشقی که به راحتی "مرگ" میشود...

من به عشق شک میکنم

اما به خودم شک نمیکنم

در من عشق همیشه "سرمشق" خواهد بود

حتی اگر برای بقیه عشق "مشق" شود...

حتی

 وقتی ببینم

برای تو

 عشق -"شین" خود را از دست داده است.


 
یاد
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

صدای پای دریا

کنار پنجره باز

مرا میبرد دوباره

 تا دوردستهای دور

تا صدای یار

-------------------------------------------

*کنار اقیانوس اطلس-بهار 90


 
سفر
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

در هر سفر

شوق رفتن مرا به جلو میکشد

درد دوری به عقب

و من

بین ماندن و رفتن

معلقم

شاید

بهتر این باشد

تو را

در چمدانم جای دهم

و با خود ببرم

آن دورهای دور

----------------------------------------------------------------------

دارم میروم.دلم برایت تنگ میشود.چیزی دلم را غلغلک میدهد.فکر کنم دوری از توست. قول بده تا من بیایم مراقب عشق باشی. مبادا دستش را رها کنی در هیاهو گم شود. من میایم و دوباره با هم عشق را به گردش خواهیم برد در هوای بهاری سال بعد چه کیفی میدهد...

سال نو مبارک.


 
قرار دل بیقرار
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام ساعتهای عالم را

کوک میکنم روی قرارمان

یادت نرود دوستت دارم!

وعده دیدار

عصر دلتنگی

کنار کوچه ای که از عطر حضورمان پر بود

دست پر میایم!

خواب نمانی یک وقت...

------------------------------------------------------------------------------------------

*عکس متعلق به دوست خوبم آقای امین نظری است.


 
همیشه ی همیشه ی من...
ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

آهای همیشگی ترینم

تمام فعلهای ماضیم را ببر

چه در گذر باشی چه نباشی

برای من

استمراری خواهی بود

من هر لحظه تو را صرف میکنم!

 


 
جمعه اسفندی
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام پنجشنبه-روز-هوا ابری بود

تمام پنجشنبه -شب-برف میبارید

دلم گواهی داد:

فردای خوبی خواهد بود.

امیدوارم جمعه

 مرا سنگ روی یخ نکند ...


 
کشوی لباسهایش
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

خانه تکانی میکنم

در رفت و روب کمدها

برق خاطره های قدیمی

روحم را میگیرد

لباسی اینجا

تنی آنجا

و من

نه اینجا

 نه آنجا

                                          کاش میتوانستم

                                         خانه دل را تکانی دهم


 
خار...خوار
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

آغوش تو

جنگلی است از تمشکهای "خاردار"

دستهایم را میگشایم

به آغوشت فرو میروم

روحم زخمی میشود

                                   

                                    تمشکها گل میدهند

                                    خارها میوه...

                                   من اما خوار میشوم!


 
پرسه در مه....
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، دل نوشته

تنها که میشوم

روحم مهی غلیظ میشود

تنها که میشوم

در مه پرسه میزنم

تنها که میشوم

به راحتی گم میشوم

تنها که میشوم

هر دستی را اشتباه میگیرم

تنها که میشوم

 به راحتی ویران میشوم

پرسه در مه را هفته پیش دیدم و درخود فرو رفتم و در خود گم شدم و در خود پرسه زدم و در خود به شدت گریستم.

پرسه در مه را هفته پیش دیدم و انگار کسی آینه تمام نمایی را از دوروبرم به من نشان داد.

گریستم-تلخ شدم-عین زهرمار...پرسه را در مه دوست داشتم و دارم نه به خاطر همه آنهمه غم و تنهایی.پرسه در مه را دوست دارم به خاطر رنگ واقعیتی که نشانم داد.

قصه پرسه در مه قصه انهدام یک رابطه است.رابطه ای که بر اساس عشق شکل میگیرد و براساس رنج و درد یک مرد به پایان میرسد.در پرسه در مه تماشاگر فقط شاهد انهدام رابطه نیست بلکه از رابطه مهم تر زوال یک مرد است.مردی که نمیپذیر بیمار است و بر همین اساس روز به روز در چنگال عجیب تنهایی و بیماری فروتر میرود تا جاییکه برای همسر عاشقش جز نفرت چیزی باقی نمیگذارد.

پرسه در مه با بازی فوق العاده تاثیرگزار لیلا حاتمی و شهاب حسینی میتواند نقطه عطفی در کارنامه این دو بازیگر باشد تا جاییکه در انتهای فیلم من  تماشاگر نمیتوانم پرسه در مه را با حضور دیگری تصور کنم.

قصه حول زندگی زن و مردی هنرمند میگردد که سرآغارش عشق است و پایانش مرگ. به نظر من بعضی جاهای فیلم شاید تا حدی از چند فیلم هنرمندانه خارجیتاثیر  گرفته است و یا شاید تنها من را به یاد آن چند فیلم میندازد.پس و پیش شدن حوادت شبیه فیلم برگشت ناپذیر است که مخاطب با دوربین روی دوش فیلمبردار مدام بین زمان حال و گذشته در نوسان است.بخشی از فیلم هم من را یاد زندگی دوگانه ورونیکا میندازد و سکانسی هم شبیه پیانو ساخته شده است. اما اگر تمام این شباهتها تعمدا هم باشد باز من به کارگردان فیلم آفرین میگویم و به احترامش بلند میشوم زیرا فیلمی ساخته است که ذهن و روح و احساس مخاطب را همزمان مورد هدف قرار میدهد و ایرانیزه شده تمام آن فیلمهای نامبرده است. 

موسیقی فیلم هم یکی از نکات جالب توجه آن است.موسیقی که شاید تنها نتهای پیانو در تک نوازی باشد و شاید هم گامهای مرد قصه بر سنگ فرش و حتی صدای کوبیدن میخی بر دیوار...

فیلم پرسه در مه باز هم در اوج ناامیدی در شرایطی بسیار بد در حال از بین رفتن است. این فیلم که به جرات میتوان گفت یکی از بهترین بازیهای شهاب حسینی را در خود جای داده و به موضعی کاملا فرهنگی و عمیق میپردازد تنها در چند سانس محدود سینمایی اکران میگردد.انگار سینمای ما دارد به ستمی میرود که خودش با دست خود تیشه بر ارزشهایش میزند.نمیدانم کجای کار میلنگد که فیلمی مثل پرسه در مه اینگونه محجور میماند.


 
ارتباط
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

"اینترنت" من برای روزها قطع بود

از دنیا قطع شدم

حالا

در کنار کسی هستم که دوستش دارم

از دستهایش"اینترانتی" ساخته ام

به دنیا وصل میشوم

حالا هستم

به کوری چشم آنها...

 


 
پشیمان
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

تقصیر تو نیست

اشتباه از من بود

که "رو" بازی کردم!!!


 
شازده کوچولو
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی کتاب

شاهزاده کوچک گفت:اهلی کردن یعنی چه؟

روباه پاسخ داد:اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است.یعنی علاقه ایجاد کردن...

شاهزاده کوچک گفت:علاقه ایجاد کردن؟

روباه پاسخ داد:...اگر تو مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تودر دنیا یگانه خواهم بود...اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.....

*و اینگونه شد که شاهزاده کوچک در سیاره هفتم روباه را دید با او آشنا شد اورا اهلی کرد و بعد رفت...

قصه شازده کوچولو اثر "انتوان دوسنت اگزوپری" را حتما همه شما بارها خوانده اید.تنها این را برای یادآوری نوشتم که یک بار دیگر هروقت دلتان گرفت به سراغش بروید.کاری که من میکنم و هربار برای من شازده کوچولو حرفهای تازه ای دارد.قصه پسرک کوچک موطلایی که روزی از سرلجباری با گل سرخش سوار مرغان مهاجر شد و ترک سیاره کوچکش را کرد.و بعد وقتی دور دنیا را چرخید و چرخید و با مفاهیم عمیق عشق و دوستی و آدمیت آشنا شد فهمید که گل سرخش هم اورا اهلی کرده است و باید سرانجام به سوی او برگردد.شاهزاده کوچک نمیتوانست با جسم سنگینش دوباره به بالا برود پس جسمش را ترک گفت تا با سبکی روحش به سمت سیاره کوچک و گل سرخش پیش برود...

قصه شاهزاده کوچک شاید برای بچه ها نوشته شده باشد اما حقیقتا برای ما بزرگترهاست.برای ما که از دنیای کودکی دورافتاده ایم و تنها شده ایم و حالا به شدت نیاز داریم کسی مارا اهلی کند...

دوسنت اگزوپری نویسنده این قصه یک خلبان بود و روزی سرانجام در ناکجاآباد این دنیا هواپیمایش سقوط کرد و برای همیشه پیش شاهزاده موطلاییش رفت.هیچ کس بعد از آن حتی نتوانست جسد اورا هم بیاید.انگار این بار شاهزاده کوچک او را اهلی کرد...

نمیدانم

تو مرا اهلی کرده ای

یا من تورا

تنها این را خوب میدانم

که عاشقی عین اهلی شدن است...

 *سمیرا


 
بارش
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

زیر بارش نگاهت گیر افتاده ام

روی برنگردان

میخواهم خیس شوم

 

                              میخواهم

                             در نگاهت غرق شوم

                               بلکه

                              کویر دلم

                              سیراب گردد

                             تنم جوانه زند

                             و دوباره بوی بهار

                             در من بپیچد

 

به چشمهایت قسم!

توقع زیادی نیست

بعد از سالها تشنگی

بعد از سالها خشکسالی


 
هفت روز هفته
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

من -آدمم

شنبه

آغاز حیاتم بود

به دنیا آمدم

 

                              یکشنبه نوزادی کردم

                               دست و پایی تکان دادم

                            حرکت آغاز شد

 

دوشنبه خردسال شدم

خندیدم

گریستم

کلمه  آغاز شد

 

                                  سه شنبه کودک شدم

                                  بازی کردم

                                  زمین خوردم

                                 بلند شدم

                                 تجربه آغاز شد

                                

چهارشنبه نوجوان شدم

زیبایی را دیدم

با زشتی آشنا شدم

خودم را شناختم

بالیدنم آغاز شد

 

                                 پنجشنبه پا به جوانی گذاشتم

                                 نوازش شدم

                                 آغوش را شناختم

                                 با بوسه خو گرفتم

                                 و در اوج لذت عصر پنجشنبه

                                 عاشقی را آغاز کردم

                              

                                                  جمعه به پیری رسیدم

                                                  عصر جمعه دلگیر شد

                                                 تنها شدم

                                                 خسته شدم

                                                 نشستم

                                                و سرانجام...

خورشید غروب کرد

من غروب کردم


 
سیب سرخ حوا
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

چیزی در من میجوشد

میدانم

ریشه در سیب حوا دارد

چیزی

به همان اندازه شیرین

به همان اندازه خطرناک

انگار وزنه ای به من آویخته اند

هی تاب میخورم

بین ماندن و رفتن

سیب سرخ

مرا خواب کرده است

کسی باید بیدارم کند

کسی باید قبل از هبوط

بیدارم کند

من میترسم


 
اشتباه
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

همیشه اشتباه

همیشه تا ناکجای عمر ...اشتباه

عشق_اشتباه

اشتباه... پشت اشتباه!


 
روز برفی
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

پشت پنجره نشسته ام

برف آرام میبارد

               گنجشگی زیر طاقی پنجره کز کرده است

               برایش از تو حرف میزنم

دهانم بوی گل یخ میگیرد

                                     مرا ببوس

                                    تا یخم آب شود...


 
دنیای وارونه
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

چه دنیای وارونه ای!

وقتی فلرتشیا عاشق گالیور شود

 

گالیور...

 رفتنی ست

و فلرتشیا

تا ابد

با گیسوان طلایی بافته اش

در دنیای قصه ها اسیر خواهد ماند.

 

من و تو بزرگ میشویم

و یادمان خواهد رفت

که روزگاری

دستهای گالیور

تنها پناه فلرتشیا بود

در تزس و تنهایی

و فلرتشیا

روی همین دستها با تن گالیور میامیخت

عشق میورزید

عاشق میشد.

 

حالا تو بگو!

 چه باید بکند

فلرتشیای دنیای وارونه؟

بی قصه ها

بی عشق

بی گالیور!

--------------------------

 

*به یاد سفرهای گالیور- لحظه های ناب دنیای کودکانه و با الهام از یکی از ترانه های رضا یزدانی


 
عشق عروسکی
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

از عشق تو با عروسکم

 حرف خواهم زد

شعر خواهم خواند

قصه خواهم گفت

و در گاهواره کوچکش

عشق تو را تاب خواهم داد

من در لالایی معصومانه ای

با یاد تو خواهم خوابید

خواب تو را خواهم دید 

و صبح هنگام

تنم

بوی تو را خواهد داشت...


 
حال همه ما خوب است
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام آقای رییس جمهور

حال همه ما خوب است

نان ارزان-برق ارزان

جان بابا در سرمای زمستان لرزان

 

روزگار عجیبی شده است

بوی گندم رو به فراموشی است

دهان بی دندان میجود

نان سق زده سوخته نانوا را

 

زیر ما نفت جریان دارد

بالاسرمان آبی آرام بلند

یک طرف کوه بلند البرز

طرف دیگرمان دشت سترگ

 

امروز

دیدم گلوی کودکی پر بود از دود سیاه

آسمان سربی رنگ

دود در خانه دل مهمان است

 

ما زمانی مینازیدیم

به شمال

به دریا

به ساحل

به آبی آسمان این خاک و دیار

 

آقای رییس جمهور

باز من مینازم

نه به آرام بلند

نه به آن دیو سپید پای در بند

....

گرچه نان نیست

 ولی ایمان هست

و همین کافی هست

که بنازم:هستم!

که بگویم:هستیم!

آقای رییس جمهور

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن!!!!

 

*با الهام از شعر ری را اثر شاعر بزرگ سیدعلی صالحی


 
شکرانه
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

نفسی تازه کن

خدا - بار دیگر

 "نفخت من روحی" کرد

باران آمد!

--------------------------

  *آیه 72 سوره صاد(از روحم در تو دمیدم)


 
تنهایی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

تنهایی میگذرد

بعد از تنهایی

یادی و رد پایی

و بعد نگاهی که میرود آرام آرام

در سرازیری تنهایی


 
تو
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

شاید تنها تو بفهمی!

کسی پرسید :

این "تو"ر ا از کجا میشود یافت؟

گفتمش:

یافتنی نیست

روزی خودش خواهد آمد!


 
حرف
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

برای خواندنم آمد

مرا ورق زد

از اول تا آخر

از آخر تا اول

در کلمه مرا میجست

غافل از اینکه من

در حرفم


 
من
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

با چشمهای بسته هم

میتوان مرا خواند

تنها

کوره سوادی از عشق لازم است


 
چیزی مثل عشق
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

60e4nzp8hfytn6y4vlgt.jpg

چیزی از جنس عشق

آرام و آهسته

میخزد در من 

هر بارمیبینمت!

انگار

پر میشوم از تو

و از نو

عاشق میشوم!

آیینه اما

موهای سفیدم را 

نشانه  میگیرد!

باید خجالت بکشم؟

اما نمیکشم......


 
بیا تا برویم به مهمانی خدا
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

k4j9e86clwkxr5lvtpb.jpg

الهی!

تا با تو آشنا شدم.از خلایق جدا شدم.در جهان شیدا شدم.نهان بودم.پیدا شدم...

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری.

رمضان دوباره اومد و دوباره فرصتی برامون پیش اومد تا یک ماه با خدا نزدیکتر شویم. این ماه برای من همیشه حس خوب دلچسبی داره تو این ماه انگار حواسم غلیظ تر میشه. اشکام سرازیر تر میشه.دلم لرزون تر میشه.عشقم به خدا افزون تر میشه...

به نظر من تو این ماه خیلی کارا میشه کرد که شاید تو ماه های دیگه فرصتش پیش نیاد و تنبلی اجازشو نده.

یکیش اینه که آدم میتونه دست بخششو تو این ماه بیشتر کنه.یه کوچولو بیشتر ببخشه و بیشتر به فکر دیگرون باشه.مثلا میشه رفت سر کمدامون و در کمدارو باز کرد.یه نگاه درست درمون به اجناس تو کمدامون انداخت.قول میدم چیزایی پیدا میشه که مدتهاست مورد استفاده قرار نگرفته اند اما تمیز و مرتبند..خوب ! حالا یه کیسه برداریم و با دل راضی اونها رو یکی یکی از کمد دربیاریم و تا کنیم و بذاریمشون تو کیسه.بعد سر فرصت ببخشیم به یه آدمی که دلش خوش میشه با همین هدیه های کوچیک ما .

دیگه...دیگه آهان میشه چند وعده غذای افطاری یا سحری درست کنیم و ببریم دم خونه های بهزیستی(ادرس یکیشو بلدم -لواسان-بلوار امام-کوچه سهیل-بهزیستی پسران ٧ تا ١٣ سال بی سرپرست).اگه غذا بلد نیستیم میتونیم براشون خوراکی بخریم و ببریم.مثلا بستنی-شیرینی.میوه .....

یا اینکه  هر وقت تو این ماه با دوستامون دور هم جمع شدیم  یه کیسه برداریم پول جمع کنیم.(هرکی هرچقدر میتونه) و بعد اون کیسه پولا رو بدیم به خیریه هایی که میشناسیم. (یکیشو من میشناسم-خیریه شاکرین-حتی میتونم پولا و کمکاتونو بهش برسونم-)

دیگه اینکه میشه قرآن خوند.نه اینکه فقط قرآن رو خوند قرآن و درک کرد.یعنی ایندفعه بشینیم و شبی یه کوچولو قران رو با معنی فارسیش بخونیم.خیلی میچسبه.مخصوصا اگه یه قرآن با ترجمه خوب هم داشته باشیم.مثلا قرآن ترجمه  خانم "طاهره صفارزاده" و یا قرآن مبین ترجمه "مهندس محمدعلی طاهری قزوینی".هر جفت این قرآنها ترجمه های خیلی خیلی روان و خوبی دارند و علاوه بر آن پاورقیهایی در جهت توضیح و تفسیر بعضی آیات هم در صفحاتشون موجوده که میتونه کمک حالمون باشه.دیگه اینکه میشه در کنار خوندن قرآن از کتابای تفسیر قرآن خوب هم استفاده کرد مثل ١٢ جلد کتاب تفسیر قرآن آقای مطهری که الحق به قدری شفاف و روشنفکرانه آیات رو تفسیر کرده که میتونه کلید حل خیلی از سوالات ما باشه...

یه چیز دیگه هم به نظرم خوب میاد که در کنار خوندن قرآن انجامش بدیم.یه دفتر و قلم برداریم و هر آیه ای که معنیش رو میخونیم در کنارش سوالامون و نکته هایی که به نظرمون جالب رو میاد رو بنویسیم.این طوری کم کم یه منبع بزرگ قرآن شناسی خودمون برای خودمون درست کرده ایم...

خلاصه اینکه بچه ها بیاین این ماه رمضون رو متفاوت تر از بقیه ماه های رمضون کنیم. یه جوری که هروقت یادش میفتیم کیفشو ببریم.شما ها هم اگه به نظرتون کارای خوب و تازه و جالبی میشه تو این ماه کرد کامنت بذارید و به بقیه معرفیشون کنید.

اگه هم خواستید کمکی بکنید(چه نقدی چه جنسی).میتونم راهنماییتون کنم و حتی کمکاتونو برسونم به خیریه ها.بیایید این رمضون رو رمضونی کنیم که تاحالا سابقه نداشته از نعمت....به خدا میشه بچه ها اگه هممون با هم همکاری کنیم.


 
نگاه
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

من

شعرهایم را

از دریچه نگاه تو

درآوردم

چشم فرو بستی

قافیه کم آوردم...


 
حسرت
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

با هر آهی

آب میروم

کم کم

تنم

برایم

گشاد میشود

میدانم

همین روزها

با باد خواهم رفت

و

از یاد...


 
یک زن
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

class 015

مادر من یک زن بود

و خیلی زیبا بود

وقتی ده تا ده تا خواستگار داشت

و پدر من با جیبی خالی و دلی پر عشق

او را ربود

مادر من یک زن بود

وقتی تا دیروفت

 در اداره اضافه کاری میکرد

تا خرج ما را دربیاورد

و بعد هی کتک میخورد

و هی ناسزا میشنید

مادر من یک زن بود

وقتی در خون خود میغلطید و

کودکش را سقط میکرد

و هی غصه میخورد و گریه میکرد

و در خواب برای کودکش لالایی میگفت

مادر من یک زن بود

وقتی طلاق گرفت

و تنها شد

و شد یک هلوی پوست گرفته

برای دستهایی گرسنه

***

مادر من یک ردیف دندانهایش ریخته است

مادر من موهایش سفید شده است

مادر من دستهایش میلرزد

مادر من فرت و فرت سیگار میکشد

مشت مشت قرص میخورد

مادر من پریشانی گرفته است

توهم زده است

و در دنیایش دیگر مرا نمیشناسد

مادر من اما...

                  هنوز هم یک زن است!

کسی هست که هنوز او را باور کند؟


 
مرد شب
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

11668136577100hs7

دیشب خواب بودم که صدایی در شب پیچید.صدا مهمان پنجره باز اطاقم شد.بیدار شدم و پرده را به کناری زدم.تا دوردستها سیاهی پیراهن شب بود و نه حتی یک چراغ روشن از یک دریچه....

کوچه بنبست در خوابی عمیق فرو رفته بود.اما صدایی بود در آن بیصدایی.صدایی از آن یک مرد.صدایی غمگین که شب را به بازی گرفته بود.صدای آوازی در دوررستهای دور. نامفهوم اما به دل نشین.صدای آوازی آشنا از مردی غریب...

خواستم بدانم صدا مال کیست.تا سحر بیدار نشستم در کنار پنجره باز اطاق و گوش سپردم به دوردستهای دور....نمیدانم چند ساعت گذشت تا الله اکبر موذن بلند شد.از آن گنبد دور کسی اذان گفت.سحر شده بود.صدای آواز ناگهان خاموش گشت.هرچه نشستم تا خود سپیده دیگر مرد غمگین شب آوازی نخواند....

صبح که شد حسی به من میگفت : دیشب خدا زده بود زیر آواز....


 
یادبود
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

narenjestan_bahar89 030

یک دقیقه سکوت

به احترامت

که خود را

در تن سبز جنگل

دفن کردی

سپردی و رفتی

نبودی ببینی

که جایت

چه سبز است

اگرچه

خشکسالی شده است

جنگل کویر است

ولی ابر بارانی

در اینجاست 

و خانه لب تشنه در انتظار بهار است

و یادت

برای همیشه

مهمان این خانه گشته است

-----------------------------------------------------------------------------------------

*برای آنها که دیگر نیستند تا ببینند!


 
روزهای رفته یک زن
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

d33

تنها چند حرف

"روز" را جابجا کردند

تا

دخترک پری"روز"

شد

زن دی "روز"

شد

پیرزن ام"روز"


 
فهم متقابل
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرد تلویزیون میبیند و پفک میخورد.

زن زیر پتو گریه میکند.

مرد کینگ کونگ تماشا میکند.

زن تنهاییهایش را تماشا میکند.

مرد فکر میکند که چقدر خوشبخت است.

زن فکر میکند که چقدر بدبخت است.

مرد  خمیازه میکشد.

زن فین فین میکند.

مرد فکر میکند بعد  از فیلم به سراغ زن برود.

زن فکر میکند از داروخانه فلوکستین بخرد....


 
آشفته بازار
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

 زنی

زنبیل در دست

با دلتنگی

پیش خدا میرود

به امیدی که این بار

خدا

بی بده بستان

جنسش را جور کند


 
رو در رو
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

ddddd

دست زن گلها را پس زد تا سرانجام یکی از آنها را برداشت.بویید و آرام به سراغ دومین گل رفت.لبه مانتوی زنانه او کنار رفته بود و دامن و بلوز گران قیمتی از زیر آن دیده میشد.روسری کج شده زن دسته ای مو را بیرون ریخته بود.دست چپش که حلقه طلایی بر انگشت دوم آن میدرخشید طره ای مو را به کناری زد.دامن مانتو باز به کناری رفت.اینبار زن خم شده بود تادسته گل سفیدی را از گلدان پر از گل جدا کند.تمام اینها شاید دو دقیقه زمان گرفت اما برای مرد ایستاده در گوشه مغازه یک عمر طول کشید.زن داشت میرفت تا پول گلها را حساب کند و همه چیز دیگر تمام میشد.

مرد سرفه ای کرد زن سر را بالا گرفت. نگاهی به نگاهی برخورد کرد و برای کسری از ثانیه ایستاد.بعد هر دو نگاه به سمت دیگری کج شد.زن به سمت گل فروش رفت مرد به سمت در مغازه. زنگوله بالای در صدایی کرد.مرد یک قدم بیرون رفت.زن یک اسکناس بیرون کشید.مرد مردد شد.زن مردد تر.مرد برگشت. زن برگشت.یک نگاه دیگر که بیشتر از کسری از ثانیه طول کشید.در این نگاه یک خاطره دنبال شد.

زن به یاد پسر جوانی افتاد که روزی رو در روی او ایستاد و با نگاهی تحقیرآمیز از بالا به پایین او را نگریست و با نفرت به او گفت:تو انقدر حقیر و بدبختی که اگر یک روز وسط خیابان هم ببینمت جواب سلام تو را هم نخواهم داد.

مرد به یاد دختر جوان دانشجوی بیپولی افتاد که روزی در اوج غرور جوانی در چشمهای معصومش نگریسته بود و گفته بود:تو انقدر حقیر و بدبختی که اگر یک روز وسط خیابان هم ببینمت جواب سلام تو را هم نخواهم داد.

دهان مرد باز شد اما جز سکوت چیزی شنیده نشد.مرد سروپای زن را نگریست و روی حلقه برلیان دستش ثابت ماند.

دهان زن بسته ماند.نگاهی به سرووضع مرد انداخت و روی شلوار کهنه مرد ثابت ماند و بعد رو برگرداند.

نگاه مرد به دیوار خورد و برگشت.قدم دوم مرد هم از در بیرون رفت و خاطره ای دیگر شکل گرفت.اما این بار به نفع زن!


 
چهارشنبه سوری
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

پسر همسایه کودکی هایم

چادر به سر میکنم

با قاشقشکی چوبی

دلم را برایت مینوازم

مشت مشت کشمش میدهی مرا

مشت مشت عشق میدهم تو را

زیر چادر گلدار مادربزرگ

غش غش خنده مان که بالا میرود

چادر از سرم میکشی

ریز میخندم

پسر همسایه کودکی هایم

تند میدوم تا کاسه آش رشته را به هوای دیدنت بیاورم

در باز میکنی

یک مشت سکه میریزی کف دستم و گلی  در سینی هزارنقش مادربرگ

میخندم پسر همسایه کودکیهایم

میگویی:بته آتش بزنیم؟

میگویم :بزنیم

کرشمه دختری هشت ساله هم دیدنی است ها...

در دستهایت ستاره درخشانی میدرخشد/

زیر پایم ترقه در میکنی

میخندی و میخندم

یک خیز بلند برمیداریم

و یک دو سه

من این سوی آتش هستم و تو آن سوی آتش

بهار از راه میرسد...

دختر هشت ساله و پسر ده ساله را باد میبرد

حالا یک زن سی ساله نشسته است که  دارد برای مهمانهایش آش رشته میپزد

و هفت سین میچیند

حال مردی سی و دو ساله خسته از سر کار میرسد تا دست زنی عاشق برایش چای بریزد

یک خیز بلند برداشته ایم من و تو

من این سوی آب هستم

تو آن سوی آب....

اما هرجا که هستی

چهارشنبه سوریت مبارک

پسر همسایه کودکی هایم....

 


 
عکس
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک قاب عکس خالی

سه جای پای برفی

کلیک!

شات آخر سال...


 
کابوس بهاری
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

176

زمستان امسال

کابوس بهار را میدید

درخواب

و حواسش نبود

که در بیداری گل داد

 

زمستان امسال عمرش کوتاه بود

دیروز سر زا رفت

 


 
مشتی خاک
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

 در انکار خود

به خاک کردن خود مشغولم

در ریزش آخرین مشت خاک

با ترس از تنها ماندن- مانده ام معلق

بین ماندن و رفتن

چه کنم تنها-بی تو

زیر خروارها خاک؟