| شلیک!!! |
| ساعت ٧:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92- The Fortress در هاوانا قلاع سنگی زیادی وجود دارد که از مناطق مختلف شهر قابل رویت هستند. بیشتر آنها بر میگردد به قرن 16 و زمان استیلای اسپانیاییها بر این سرزمین.آنها از این قلعه ها برای دفاع شهر در برابر دشمنان خارجی چون پرتغالیها و ارتش بریتانیا استفاده میکردند.امروزه این قلاع سنگی که عموما در کنار آب و روی صخره های مرتفع مشرف به خلیج هاوانا ساخته شده اند به عنوان نمادهای شهر استفاده میگردد و ما راهی دیدن Castillo del Mororo یا قلعه "مورو" هستیم. از دور فانوس دریایی قلعه کاملا مشخص است.همیشه دیدن این برجهای بلند سنگی من را یاد برنامه دوران کودکیم میندازد یادتان میاید کارتون "فانوس دریایی" و آن چند مرد تنهایی که در شبهای طوفانی دریا نگاهبان فانوس بودند...؟ اینجا هم چنین فانوسی دارد که در بلندترین نقطه تپه ساخته شده است تا در شبهای تیره و تار طوفانهای دریایی مسافران سرگردان آبهای خروشان را راهنمایی باشد و حتما میدانید که ایده فانوسهای دریایی از "میل " های ایران باستان گرفته شده است. فانوس دریایی مورو چراغ قدیمی درخشانی دارد که تا فاصله 30 کیلومتر را روشن میکرده است. در کنار قلعه و کمی آن ور تر San Carlos de la Cabana یکی دیگر از آن قلاع اسپانیایی قرار دارد که این یکی جذابیت توریستی شاخصی دارد که شب به دیدنش میاییم تا ما نیز بخشی از تاریخ 500 ساله آن شویم.... از این بالا یک منظره 360 درجه جالبی از هاوانا مقابل ما قرار گرفته است و خوب نشان میدهد که این شهر از 3 بخش جداگانه تشکیل شده.یک بخش هاوانای قدیم است که Vieja نامیده میشود.دیگری Centro habana و آخری محله Vedado است...هر 3 این بخشها از بالای تپه مورو کاملا تفکیک پذیر دیده میشود. اما روی این تپه های قدیمی یک جاذبه گردشگری دیگری هم وجود دارد و آن Casablanca است.عجب اسمی برای یک مجسمه بزرگ مسیح...یاد فیلم کازابلانکا میفتم و آهنگ تاثیر گذار آن با بازی همفری بوگارت...کازابلانکا در واقع نام یک دهکده ماهیگیری است که این تپه و مجسمه مسیح در آنجا قرار گرفته است.مجسمه ای که از بیشتر نقاط ساحلی هاوانا دیده میشود و مرا یاد مسیح ریودوژانیرو میندازد.دروغ نمیگویم که این یکی مجسمه حداقل برای من تاثیرگزار تر است. شاید چون کنار پای مجسمه عکسهای مبارزین انقلابی و از همه مهمتر هنرمند آن یعنی خانم Jilma Madera وجود دارد.با دیدن عکسها میشود سیر ساخت مجسمه را درک کرد. مسیح هاوانا یا Criste de La Habanaاز مرمر سپید با ارتفاعی 18 متری بالای سر شهر قد برافراشته و با انگشت اشاره اش گویی مردم را تعمید میدهد و یا شاید دارد برای مردم شهری دعا میکند که سالها به کمونیسم شهرت داشتند. خیلی عجیب است که بگویم این مجسمه عظیم و خوش تراش مرمر به دستور Marta ؛ همسر باتیستا دیکتاتور سابق کوبا؛ در سال 1958 ساخته شد.او نذر کرد که اگر همسرش از شورش دانشجویان انقلابی سال 1957 جان سالم به در ببرد خرج ساخت این مجسه عظیم مسیح را به عهده خواهد گرفت.باتیستا از آن حمله جان سالم به در برد و ساخت مجسمه در انتهای سال 1958 به پایان رسید اما یک هفته بعد انقلاب کوبا پیروز و باتیستا سرنگون شد.!!!!عجب قصه عجیبی پشت قطعات این سنگهای مرمر نهفته است.مرا به فکر فرو میبرد. این مجسمه در تمام سالهای کمونیستی کوبا به بهترین شکل حفظ و همواره مورد تکریم مردم قرار گرفت.در سال 1988 وقتی هنرمند آن مورد تقدیر فیدل کاسترو قرار گرفت در طی یک سخنرانی گفت: بعد از بازدید از تپه مورو به هتل بازمیگردیم تا پس از استراحتی کوتاه هنگام غروب به دیدن قلعه Cabana همانکه در بالا تصویرش را دیده بودیم برویم.قرار است در یک ceremony شرکت کنیم.مراسمی که قرنهاست همواره راس ساعت 9 شب در این قلعه اجرا میگردد. وقتی از هتل بیرون میاییم در محوطه آن با صفی از اتوموبیلهای قدیمی و بسیار تمیز و شیک روبرو میشویم.آخر هیجان است وقتی میفهمیم که قرار است سوار این اتوموبیلها شده و راهی قلعه شویم.درواقع یک جورهایی داریم VIP میگردیم.نمیتوانم توصیف کنم که هیجان دیدن اینهمه اتومبیل قدیمی چقدر زیاد است.نه تنها دیدن آنها بلکه لمس آنها-نشستن در آنها و در خیابانهای هاوانا گشت زدن با آنها... و من و محمد امین سوار این بیوک آمریکایی قدیمی صورتی میشویم و از شدت کیفور شدن دیگر دلمان نمیخواهد از آن پیاده شویم.قطار این ماشینهای قدیمی توجه مردم را به خود جلب کرده است.این آقای عرب تند و تند عکس میندازد.نه اینکه از ما ها...نه از رینگهای ماشین صورتی ما... در کوبا تا دلتان بخواهد از این دست ماشینهای عتیقه پیدا میشود.از اینها به عنوان بخش بزرگی از جاذبه های کوبا استفاده میگردد.به خاطر سالها تحریم این مردم نمیتوانستند صاحب ماشینهای جدید باشند.پس همان ماشینهای قدیمی خود را تعمیر کرده و از آن استفاده میکنند.تازگیها کمی ماشین روسی و چینی هم وارد شده اما همچینین بخش اعظم حل و نقل را همین بیوکها-شورلتها-کادیلاکها -لادا و ....به عهده دارند. هر کوبایی خودش یک پا تعمیرکار مکانیک شده است.آنها بدنه ماشینها را رنگ میکنند. تمیز و مرتب و شیک آنها را نگه میدارند با همان موتورهای عتیقه قدیمی. گاهی حتی سیستم ضبط صوت جدید "دوبس دوبسی" هم در آنها میگذارند و بعد راهی خیابانهای شده و توریستها را جا به جا میکنند کلی هم پول در میاورند.اگر بخواهید از اینها به عنوان تاکسی استفاده کنید نرخ گران تری دارند و اگر بخواهید حتی با آنها عکس هم بیندازید برایتان گران آب میخورد.اما واقعا میرزد.کجای دنیا مگر میشود اینهمه ماشین عتیقه تمیز خوشگل دید و با آنها حال کرد؟ آدم یاد خانم هاویشام در لباس عروس میفتد و ما این گونه در کنار عروسهای پیر زیبای خود مینشینیم و در غروب زیبای خورشید راهی تاریخ میگردیم... در انتهای افق زیبای "خوزه مارتی" حل میشویم... از کنار نوار ساحلی Maleca و آدمهای تنهای نشسته بر دیواره های موج شکن سنگی میگذریم... و به San Carlos de La Cabana میرسیم.این قلعه در زمان چارلز سوم پادشاه اسپانیا در قرن 18 ساخته شد.زمانیکه اینجا محلی سوق الجیشی بود و هرلحظه خطر حمله بریتانیا وجود داشت.ساخت این قلعه انقدر خرج برداشت که پادشاه باهوش اسپانیا فکر میکرد :لابد انقدر عظیم است که با دوربین از مادرید میتواند آن را ببیند. قلعه از سنگ ساروج ساخته شده است. دور تا دور آن یک خندقی از آب و روی آن نیز پلی وجود داشته است که هنگام ورود دشمن پل بالا کشیده شده و در بزرگ قلعه به روی آنها بسته میشده استهنوز چرخ دنده های آن وجود دارد.باز هم من را یاد رابین هود میندازد... داخل قلعه پر است از توریست های جور و واجور و به همین دلیل یک بازار مکاره هم راه انداخته اند و دست فروشها سرگرم فروش صنایع دستی هستند... در گوشه ای از قلعه یک جیپ قدیمی توجه من را جلب میکند پرس و جو که میکنم متوجه میشوم این همان جیپی است که "چه گوارا" سوار بر آن هنگام پیروزی بر باتیستا به هاوانا وارد میشود...اولین جایی که انقلابیها توانستند آن را تصرف کنند همین قلعه بوده و چگوارا با این جیپ وارد قلعه شده ،در این قسمت مستقر شده و دفتر خود را در اینجا قرار داده است. گربه های اینجا هم قیافه خشمگین چریکی دارند نمیدانم چرا.... ده دقیقه به 9 شب شده است.عده ای با لباسهای سربازان اسپانیایی قرن 18 از درون تالارهای قلعه بیرون میایند.رژه میروند با مشعلهایی که روشن کرده اند خود را به بالای تپه میرسانند.مردم دورتادور آنها را گرفته اند. به اسپانیایی فریادهای نظامی سر میدهند.بر طبل میکویند.رژه میروند و صدای گامهایشان بر سنگ فرشهای قلعه میپیچد.هیجان عجیبی جمعیت را فرا میگیرد. به سوی توپ قدیمی میروند و توپ را روشن میکنندو بعد درست راس ساعت 9 شب مراسم هرشب Canonazo اجرا شده و توپ به مانند عادت 4 قرن گذشته با صدای مهیب شلیک میگردد... این رسمی است که قرنهاست هر شب راس ساعت 9 دارد اجرا میشود.در گذشته و در دوره استعماری اسپانیا راس ساعت 9 شب یک توپ شلیک میشده تا به شهروندان بگوید که دروازه های شهر بسته شده و دیگر اجازه عبور و مرور داده نمیشود.از آن پس این رسم همواره به صورت نمادین حفظ گردیده تا تاریخ برای مردمان این سرزمین زنده نگه داشته شود. آنچه که جالب است این است که پس از انقلاب کوبا این رسم نه تنها از رونق نیفتاده بلکه با شدت و علاقه بیشتری هم دنبال میشود.گرچه اسپانیا در دوره ای از تاریخ کوبا دشمن این سرزمین بوده گرچه این ملت به بردگی و استعمار گرفته شده بودند گرچه این قلعه توسط دشمن قدیم آنها ساخته شده اما از اینها گذشته تمام این عناصر بخش جدا نشدنی تاریخ این مردم هستند.بخشی که فرهنگها و سنتها را میسازند و باید آنها را گرامی داشت .... |
|
| گشتی در سه نقطه! |
| ساعت ۱۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92- هاوانا ورود برای افراد زیر 18 سال ممنوع است!!!! این قیافه خندان دارد نشان میدهد بوی مشکوکی این دور وبر میاید.خواهشا بی جنبه ها وارد این پست نشوند که ما حال و حوصله حرفو حدیث نداریم ها میخواهیم سرمان را بیندازیم پایین و مثل یک گردشگر کنجکاو سری بزنیم به کارخانه تولید نوشیدنیهای الکلی ...Rum اینجا Muse del Ron نام دارد.موزه کارخانه مشر .. .. وب سازی "رام" که Havana Club نامیده شده و معروف ترین در سطح کوبا و به عبارتی در سطح جهان است. و این پسر کسی نیست جز پسرک قصه "Cheerful child of sugar cane" که قرار است با روح سرکش و شادش ما را قدم به قدم در مزارع مجازی و خط تولید کارخانه همراهی کند تا کلیه پروسه تولید این نوشیدنی کوبایی را از نزدیک مشاهده کنیم. پس بزنید برویم و ببینیم اما بی چشیدن و نوشیدن! تاریخ تولید نوشیدنی رام برمیگردد به ابتدای قرن 16 زمانیکه یک عصاره چرک و بدبویی از مزارع نیشکر هنگام برداشت محصول بدست میامد.تا اینکه کم کم یک تکنیک جدید عصاره گیری وارد پروسه تولید شد و به دنبال آن نوشیدنی معروف رام ایجاد و به موفقیت جهانی رسید. با شروع این صنعت در قرن 19 ملیونها برده سیاه پوست را از آفریقا به کوبا آوردند تا روی مزارع نیشکر کار کنند که بعدها بعد از آزاد شدن در کوبا ساکن و کارگر دائم این مزارع شدند. امروزه دیگر در کوبا بیش از 55 کارخانه تولید رام وجود دارد.این صنعت در قرن 19 مثل یک بمب در جهان ترکید تا جاییکه امروز بعد از صنعت توریسم پردرآمد ترین صنعت و صادرات کوبا محسوب میگردد... وارد محوطه موطه میشویم...اینجا دستگاهی قرار دارد که چوبهای نیشکر را در آن قرار داده دسته آن را چرخانده و عرق نیشکر را از آن بیرون میکشند.ما هم وسوسه میشویم.این عرق نیشکر الکلی نیست بلکه عصاره نیشکر است.آن را بیرون کشیده و در آن یخ میریزند و مقداری هم شربت پرتغال به آن میفزایند.اگر کسی بخواهد چند قطره هم به آن رام اضافه میکنند... وای مزه اش بی نظیر است.بی نظیر.مبادا به کوبا رفته و لب به عصاره نیشکر نزنید. یک شیرینی مطبوع و طعم و بوی آرام بخشی دارد... هر لیوان 2 سی یو سی قیمت دارد.یعنی 2 دلار گروه به گروه گردشگران از این پله ها بالا میروند.اما قبل از آن باید زنگ را به صدا دربیاوریم چون بالا و درون موزه فضای تنگ و تاریک و دالان مانند کوچکی است که اگر همه گردشگران با هم بالا بروند ازدحام ایجاد میگردد... در این میان تا من به خودم بجنبم محمد امین نصف لیوان من را هم یواشکی سر کشیده است بالا... اولین رام هایی که در این موزه است 2 ساله است بعد دیگر بگیر و برو بالا تا برس به 50 ساله که قیمتش سر به آسمان میزند و البته تاکنون یک خانم روس-یک چینی و یک ژاپنی آن را خریده اند.نام این نوشیدنی هم Maximu است با قیمت هر بطری 1700معادل دلار! وارد قسمت اصلی موزه میشویم تا مراحل ساخت این نوشیدنی را برای ما توضیح دهند.در ابتدا دستگاه تقطیر نیشکرها را میبینیم.دستگاه هایی بزرگ و عظیم... نیشکر را فشرده کرده و آب آن را گرفته و بعد روی ملات آن عمل تقطیر را انجام داده و بعد سانتریفیوژ میکنند. 28 تا 30 ساعت ملات را میجوشانند تا عمل تقطیر روی ان کامل انجام شود.اما این قابل نوشیدن نیست .76 درصد الکل دارد!!!!!4 دفعه تقطیر میشود تا بالاخره یک نوشیدنی با الکل 96% بدست بیاید اما این هم قابل نوشیدن نیست البته! و بیشتر به درد آمپول زدن میخورد تا خوردن! بعد این نوشیدنی را 2 سال در این بشکه های سیاه چوبی نگه میدارند.این بشکه ها را باید از چوب بلوط سفید آمریکا درست کنند حتما!!! بعد ،از یک سری فیلترهای زغال سنگ و سیلیکونی این نوشیدنی را عبور میدهند تا تصفیه کامل شود و تبدیل شود به آنچه به آن "رام" میگویند... از همه بخشهای جالب تر این موزه این ماکت بزرگ یک "مزرعه نیشکر" و به همراه خط تولید کارخانه آن است.ما دچار ذوق زدگی میشویم وقتی قطار آن راه میفتد بوق میزند و با چراغهای روشن دور مزرعه میچرخد صدای تولید و کار شنیده شده و حتی دود از کارخانه ها بلند میشود.واقعا موزه جالب و ملموسی است.موزه باید این طور باشد پر از حس زندگی و شور و شبیه سازی آنچه میخواهد توضیح دهد... این 4 نفر استاد های زنده تولید رام در کوبا هستند و امروز سرگرم این تجارت.معروف ترین آنها ،از سمت راست دومین نفر است و خودش هم اصلا مشروب نمیخورد!!! امروزه رام به بخش جدایی ناپذیر زندگی مردم کوبا تبدیل شده است.تقریبا در تمام نوشیدنیهای الکلی و کوکتلهای میوه خود از این نوشیدنی چند قطره ای استفاده میکنند.کوباییها در مراسم و سنتهای خود این نوشیدنی را به خدایان Santaria تقدیم کرده و این را با اسطوره ها و افسانه های زندگی و فرهنگ گذشتگان خود در میامیزند. یک نکته:ما در هیچ کدام از خیابانهای کوبا آدم مست تلو تلو خور ندیدیم اما تا دلتان بخواهد بین مسافرهای خودمان.....بگذریم!!!! خواهشا این نکته را مد نظر بگیرید.عرق نیشکر یک نوشیدنی بسیار سنگین و سرگیجه آور است قرار نیست قرت قرت آن را بالا بکشید.فقط کافیست چند قطره در نوشیدنیها و کوکتلهای کوبایی ریخته شود اگر این نکته را در نظر بگیرید دیگر انقدر شاهد عق زدن ایرانیها نخواهیم بود!!! و اما برنامه شب...پس از دیدار از کارخانه رام به دیدن یک برنامه موسیقی فولکلوریک کوبایی میرویم در قدیمی ترین سالن رقص و موسیقی هاوانا و معروف ترین در کل کوبا با قدمتی 98 ساله به نام "Tropicana"... اینجا بنا به ادعایی معروف ترین کلوپ شبانه کوبا ،آمریکا و چه بسا کل جهان است که در حومه شهر هاوانا قرار گفته است.از ابتدای قرن 20 تا به امروز هرشب و در هر شرایطی اینجا پر است از موسیقی و رقص و آواز اسپانیایی-کوبایی...برنامه هایی کاملا فولکلوریک و مردمی که برای تقریبا 2 ساعت پی در پی شما را در دنیایی از رنگ جادو میکند. تروپیکانا در ابتدای قرن 20 مزرعه ای متعلق به بیوه مرد ثروتمندی بود تا اینکه آن زن اینجا را ابتدا به یک کافه رستوران معروف و کم کم به کازینو و بعد هم به مکانی برای اجرای رقصهای فواکلوریک تبدیل کرد.آن زمان کوبا تحت دیکتاتوری باتیستا به محل عیش و نوش آمریکاییها تبدیل شده بود و بالاطبع تروپیکانا معروفیتی چه بسا بیشتر از لاس وگاس داشت... سالن رقص تروپیکانا ظرفیت حدود 1000 نفر را دارد.در برنامه ای نفس گیر و دو الی 3 ساعته شاهد موسیقی کوبشی و لباسهای سراسر رنگ و نشاط و آوازها اسپانیایی هستیم.200 اجرا کننده از سالسا تا رومبا-از چاچا تا سان میرقصند و برنامه بی نظیری را در خاطر گردشگران رقم میزنند... خواننده ها و هنرمندان سرنشناس زیادی تاکنون از تمامی دنیا در این کلوپ بارها و بارها به اجرای برنامه پرداخته اند. اینکه با تغییر رژیم و انقلاب کوبا این کلوپ رقص و آواز همچنان دارد برنامه اجرا میکند و سنتهای فولکلوریک و مردمی خود را امروزه به شکل هنری با ارزش ارائه میدهد جای شکر دارد چون با انقلاب و کمونیسم نه تنها موسیقی و آواز و رقص از کوبا برچیده نشد بلکه به شکل پر رنگ تری در زندگی مردم جریان گرفت. کوبا کشور موسیقی و رقص و آواز است.با کوچکترین صدای ضربه مردم در سراسر خیابان و کوچه شروع به حرکت کردن میکنند.انگار آماده اند تا هر ریتمی را به بازی بگیرند.به خود که بیایید دور وبر شما پر میشود از دامنهای چین واچین گلدار که در باد میچرخد و در صدای گیتار موج بر میدارد.در اتوبوس- در ساحل- در کوچه و پس کوچه در شادی و در عزا باید رقصید و چرخید .... این فرهنگ یک کوبایی است زیرا موسیقی زیر پوست و گوشت و خون این مردم جریاد دارد و این برمیگردد به فرهنگ سرخ پوستی و بعدترها فرهنگ قبایل آفریقایی و گردهم آمدن برده ها در شبهای سیاه بردگی و کنار آتش چادرها تا اینگونه به یاد وطن و سرزمین غریبشان زندگی را ادامه دهند.... به خاطر داشته باشید که هیچ کسی نمیتواند سر جای خود بند شود وقتی که موسیقی کوبایی با آن کوبش شدید و ریتم آفریقایی در کنار گیتار اسپانیش به جریان بیفتد.پاها و دستها شروع به حرکت خواهند کرد و بدنها به جنبش در خواهند آمد.باور کنید راست میگویم... |
|
| لبریز ار رنگ میشویم |
| ساعت ۳:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92-کوچه های قدیمی اداره ای مربوط به امور کشتیرانی هاوانا که با همه آبهای بین المللی دنیا ارتباط دارد الا ایالات متحده....اما نیامده ایم اینجا تا از تحریم و قهر و دشمنی بگوییم و ببینیم آمده ایم تا در محله قدیمی هاوانا گشتی داشته باشیم در یکی از قدیمی ترین میادین شهر.اینجا Plaza de San Francisco است.و حتما تا حالا متوجه شده اید که Plaza در کلام اسپانیایی معنی میدان میدهد... علت اینکه این میدان را به نام سن فرانسیسکو مینامند وجود کلیسای Francisco de Asis است که مهمترین ساختمان این میدان نیز محسوب میگردد و گردشگران زیادی را به دیدنش فرامیخواند.این کلیسا در ابتدا خانه حزب مذهبی-سیاسی فرانسیسکو و در انتهای قرن 16 ساخته شد...بعدها به کلیسا تبدیل و در آن پوشیده از نقاشیهای کوبایی و مجسمه های چوبی گشت.در دوره استعماری اسپانیا کم کم به موزه ای از اشیای عتیقه و با ارزش تبدیل شد.اما امروزه دیگر به سالن رقص و کنسرتهای اصیل تبدیل شده است.....نکته در اینجاست که اگر با دیدگاه های بسته به مذهب ننگریم آنگاه میتوانیم آن را به زوایای هنر و زیبایی و فرهنگ پیوند دهیم.پیوندی باشکوه که میگوید مذهب جوشیده از درون ما آدمها جدای از نگاه زیباشناسانه و روح هنرمند بشر نیست...و البته مگر میشود خدا را در جایی به غیر از زیبایی والا مجسم کرد. مجسمه زیبایی از Junipero Serra کشیش اسپانیایی قرن 18 درست مقابل در کلیسا قرار دارد که توسط یک هنرمند سرخپوست ساخته شده است.این کشیش تلاش زیادی برای آزادی و آرامش کشورهای تحت اشغال و در جهت توسعه این کشورها و رهایی از یوغ بردگی و استعمار انجام داده است. بالای سر serra صدها کبوتر در گردشند.کبوترهایی که مثل همیشه با دستانی پر از دانه و نگاهی مهربان اهلی میشوند و ما را به خود وابسته میکنند.کبوترها مثل همیشه گردشگران تمام دنیا را با زبانی مشترک به هم پیوند میزنند بی سبب نیست که آنها را پیام آور صلح میدانند. و خسته که میشوند زیر سایه روشن روز آفتابی و آسمان ابی بر تن آجرهای چند صد ساله لم میدهند. یک ساختمان قشنگ قدیمی در گوشه این میدان چشم ما را میگیرد.متوجه میشویم یک مرکز خرید است.اما قبل از هرچیز بگویم که در کوبا خرید کردن را باید فراموش کنید.اینجا خبری از جنسهای شیک و آخرین مدل نیست.به خاطر تحریم های بی در و پیکر هیچ برند مشخصی اینجا وجود ندارد.و از ان بالاتر به خاطر فقر مردم قدرت خرید بالایی هم وجود ندارد...پس با خود لباس به قدر کافی ببرید که هیچ چیزی نمیتوانیدپیدا کنید. اما جلوی این مرکز خرید یک مجسمه آشنا میزند یادم میفتد که دکتر سمیع آذر از این مجسمه و از هنرمند آن برایمان گفته بود.مجسمه "conversation" اثر هنرمندی فرانسوی است که توسط Vittorriao Perrotta به این میدان قدیمی اهدا شده است.مجسمه ای برنزی با نقطه اتکاهایی جالب برای قرار گرفتن بر زمین.مجسمه ای که دو نفر را نشسته و در حال گپ زدن نشان میدهد.مجسمه ساخت سال 2012 است و در همین فاصله کم از آن استفاده های اجتماعی زیادی شده است.چندی پیش در اعتراض به حتک آزادی بیان، استفاده از مکالمات خصوصی افراد در مصارف سیاسی ، و در اعتراض به نبودن آزادی اندیشه ...و حالا این مجسمه در میدانی از شهر کشوری که میگویند زندانیهای روزنامه نگار زیادی دارد...جالب است اما خود میدان سن فرانسیسکو پر است از ساختمانهای اندولوسی با سبک باروک و البته المان همیشگی شیشه های آرکی و رنگی که با اوج سلیقه و گلدانهای پر گل شمعدانی جلوه زیبایی به میدان داده اند. در گوشه ای از این میدان چشمم را مغازه "بنتون" میگیرد.2 نکته قابل توجه دارد:اول اینکه در کشوری که برندها وجود ندارند بنتون یهودی اینجا چه میکند؟ دوما اینکه در هیچ کجای دنیا بنتون را در چنین ساختمان همگونی با معماری اطرافش ندیده بودم. اگر به آرم بنتون دقت نکنید فکر میکنید این ساختمان هم یک موزه قدیمی است... این نشان میدهد که میشود از عناصر امروز در بافت قدیمی طوری استفاده کرد که لطمه ای به چشم نوازی آن نزد. این پنجره های هلالی شکل با شیشه های مشبک رنگارنگ که مقابل هریک از آنها بالکنهایی با نرده های کوتاه قرار گرفنه عنصر مشخص معماری کشورهای اسپانیایی زبان است.خصوصا کشورهایی که در دوره ای مستعمره بوده اند.گرچه عموم این پنجره ها در قرن 19 ساخته شده اند.کاربرد مهم آنها البته برای کاهش تابش آفتاب مناطق استوایی است.در قرن 19 عمارتهای بزرگ و اشرافی با چنین پنجره هایی آرایه میافتند. پنجره هایی با قاب چوبی و شیشه های رنگارنگ.فکر کنم در همان دوره ها بود که وارد معماری التقاطی عصر قاجار در ایران زمین هم شدند.بعدها نقوش گل و بوته این شیشه ها که ملهم از جنگلها و رنگهای استوایی بود به نقوشی هندسی در کشورهای دیگر بدل شد.این نوع پنجره ها را Mediopunto مینامند. مسیر را به سمت خیابان "Mercado" ادامه میدهیم.یکی از رنگارنگ ترین و زیبا ترین بخشهای هاوانای قدیم...با کوچه پس کوچه هایی که تابلوهای نامهایشان کاشیهای رنگی است و دیوارهای خانه هایشان رنگ به رنگ به رنگین کمان پهلو میزنند.مرکادو را وقتی قدم میزنیم از رنگ لبریز میشویم. متوجه میشویم یکی از این خانه های قدیمی یک کلینیک خیریه است.گویا شهرداری از این مراکز درمانی در کشور زیاد میسازد برای درمان افراد بی بضاعت.پزشکهایی برای گذراندن طرح و یا حتی برای انجام کار خیر به مداوای بیماران در آنها میپردازند.طرح این ساختمانها از گذشته ها که کلیساها برای درمان افراد فقیر استفاده میشد الهام گرفته شده است. از خانم دکتر خوش رویش خواستیم یادگاری عکسی بیندازد که با لبخند و بدون تکبر آمد و شروع به گپ زدن با ما کرد.دست دادیم و روبوسی، پرسید کمکی از دستش برایمان برمیاد یا نه....؟؟؟؟(رفتارش برای ما خیلی آشنا بود نه؟!!!!!) خیابان مرکادو پر است از خانه های کوچک و بزرگ که یا رستوران هستند و یا اقامت گاهی برای مسافرین.مانند این خانه آجری قدیمی که فقط 9 اطاق دارد و در گذشته متعلق به خانواده ای اشرافی بوده که حالا تبدیل شده است به یک هتل سنتی...شبیه کاری که ما توی یزد انجام میدهیم. در گوشه و کنار این خیابان قدیمی خانمهایی با لباس سنتی و معمولا با سبدی گل در دست درست شبیه خانمهای قرن 16 و 17 میبینیم.میتوانیم با آنها عکسی بگیریم و به آنها انعامی دهیم.ما یواشکی وقتی خانمه داره با دوستش گپ میزنه ازش عکس میگیریم...قرار گرفتن آن دو کنار هم شبیه تداخل تاریخ در هم میماند.... بعد هم به این آقای متشخص پول میدهیم و با او یک عکس به یادگار میندازیم.کلی هم خوش وبش میکنیم.آدم را یاد مردان "برباد رفته" میندازد. در میانه های خیابان مرکادو پارک کوچک و سر سبزی قرار دارد برای گردشگرانی که خسته از پیاده روی هستند دمی کنار حوض باصفا و درختان پر گل لم بدهند و به صدای پای آب و نواختن موسیقی هنرمندان محلی گوش کنند..در میان پارک چشممان به مجسمه "سیمون بولیوار" میخورد. همان فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی، یکی از چندین رهبر جنبش استقلالطلبانه در آمریکای جنوبی و رهایی بخش از یوغ استعمار اسپانیا. از این قهرمان مبارز ونزوئلایی در کوبا مجسمه زیاد دیده ام.وقتی میپرسم متوجه میشوم که انقلاب ونزوئلا و مبارزه خواهی بولیوار الهام بخش انقلاب کوبا بوده است. سر یکی از کوچه ها،خانمی معلول با کلاهی پر ازگل قرمز رنگ و لباسی محلی بر چرخ خوش رنگ و لعابش نشسته و با زبان اسپانیایی با ما گپ میزند و دانه کبوتر میفروشد.چه کسی دلش میاید که دست رد به سینه او بزند؟ پس پرنده را به ضیافتمان دعوت میکنیم.پرنده هایی که زیر سایه درختان لم داده اند و نوکی بر آب میزنند. میدانید...من همیشه و هرجا تا آخر عمرم وقتی گل کاغذی ببینم به یاد مادربزرگم میفتم و یاد آن سالهای کودکی و ده ها گلدان بزرگ سفالی که پر بود از گلهای صورتی و قرمز کاغذی در ایوان خانه کودکیم.گلهایی که به برکت دست مادربزرگ اینگونه گل میدادند و بعد از او هیچ وقت هیچ کس نتوانست دوباره آنها را سر حال بیاورد... حال از این بگذریم فکر میکنید این خانه پر رنگ و لعاب پر دارو درخت پر گل چه میتواند باشد؟؟؟ساختمان یک دبستان ! این را همان خانم سرایدار دم در برایمان میگوید و وقتی چشمهای گرد شده من را میبیند بیشتر از تعجب من تعجب میکند.آخر این خانم نمیداند قیافه مدرسه های کشور من چه شکلی است!!!!!!!! وسط حیاط این دبستان کوچک پر است از مجسمه های مشاهیر.مجسمه هایی بی ترس از دزدیده شدن!!! که لابلای این درختها خوش نشسته اند.مجسمه هایی مثل "هانس کریستین اندرسن" که همیشه مرا به دنیای پر رمز و راز و افسونگر قصه های کودکیم میبرد.به دنیای "دخترک کبریت فروش" و "بند انگشتی" .... حالا که گرسنه هستیم کجا را برای نهار خوردن انتخاب کنیم؟؟؟کسی از من راجع به غذاهای کوبایی پرسیده بود.راستش را بگویم اینها غذاهای خیلی خاص و خوشمزه ای ندارند.بیشتر غذاهای آنها پختن همین جک و جونورای دریایی است که البته من عاشق خوردن آنها هستم با آن پرو پاچه های جذابشان....اما بشقاب های غذاهای محلی آنها معمولا تکه های سرخ شده گوشت و مرغ است که کنار آنها مقداری کته بسیار شور و لوبیای سیاه قرار دارد.این لوبیاها که من آنها را در جای دیگری ندیده ام مزه لذیذی دارند و تقریبا در پخت بیشتر غذاها از آن استفاده میشود.خودشان به این لوبیاها Ferijoles میگویند. قیمت غذاها نیز در کوبا خیلی بالا نیست میتوانید مثل ما ریسک کنید و وارد یکی از رستورانهای این کوچه پس کوچه های Old Habana شده و مثلا مثل ما به رستورانی لبنانی بروید.رستورانی کاملا خالی از آدم که در یک لحظه مارا ترساند نکند کیفیت غذایش بد باشد اما از روی کتاب سفر که جستجو کردیم دیدیم نامش در آن آمده و همین قوت قلبی شد برای ما که دو پرس غذای دریایی کبابی بخوریم.2 پرس غذای لذیذی که بسیار به ما چسبید آن هم وقتی در کنار پای ما یک طاووس چتر گشوده بود و کمی آن طرف تر صدای جیغهای بلند یک توکا در گوشمان میپیچید... و وقتی این غذا بیشتر به ما میچسبد که کلا برایمان 40000 تومان آب میخورد... و در سکانس آخر محمد امین مهربان ما است که مقداری از غذایش را در دستمالی پیچیده و به سر وقت سگی میرود در چند خیابان آن ورتر که از چشمهایش خوانده بود: "گرسنه است"... |
|
| گشتی در تالارهای تاریخ |
| ساعت ۱:٤٢ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92-قصر دولت مردان درست در میدان "آرمس" و مقابل همان کتاب فروشیهای دست چندم،ساختمانی سنگی و بلند برافراشته است با ستونهایی طاقی شکل که از دور فریاد میزند من "یک باروک متشخصم!"...اینجا Palacio de los Capitanes Generals است..نگران نباشید به اندازه نامش ترسناک نیست.بیا بنامیمش "کاخ دولت مردان" بلیط میخریم و داخل میشویم.برای عکاسی هم باید پول بدهیم یعنی یک بلیط برای جناب آقای دوربین! اما کاملا میرزد تا با دوربینتان بتوانید نقطه به نقطه کاخ را ثبت کنید.اینجا در میانه سالهای 1776 تا 1791 به دست یکی از دولت مردان آن زمان کوبا ؛Felipe Fondesviela"؛ ساخته شد.در آن زمان این کاخ به محلی برای کار و زندگی شخصی او تبدیل گشت.اینجا در واقع یک خانه است اما خانه ای آنچنان اشراف زاده و بزرگ و درندشت که برای دیدن از آن باید ساعتها وقت و حوصله گذاشت. آنچه در همان ابتدا نظر مارا جلب میکند حیاط پر از درختان نخل سلطنتی کاخ است.حیاطی سرسبز که از صدای جیغ طوطیها و نغمه پرندگان کارائیبی لبریز شده است.گیاهان تودرتو صحن حیاط را طوری پوشانده اند که مجسمه های مرمرین میان آنها به سختی دیده میشود.اما یک مجسمه بزرگ و سفید در میانه آن جلب توجه میکند.مجسمه کریستف کلمب کاشف کوبا و کاشف آمریکا... سال 1967 ،یعنی پس از انقلاب کوبا این خانه به دولت تعلق گرفت و از آن پس به موزه شهر تبدیل شد و در آن برای بازدید عموم مردم گشوده گشت اما نکته مهم در این است که به ساختار خانه و اسباب و وسایل آن هیچ لطمه ای وارد نیامد بلکه اطاقها تعمیر و پر از اشیا و وسایل ارزنده و قدیمی شد.حتی خیلی از آنها را از مکانهای مختلف در اینجا گردهم آوردند تا گردشگر یک دید جامع از نوع زندگی اشرافی دوران مستعمراتی کوبا توسط اسپانیاییها پیدا کند. حتی برای اینکه حال و هوای آن دوران زنده باشد طاووسهای رنگارنگ زیبایی هم در گوشه و کنار حیاط به حال خود رها شده اند تا بیشتر حس دوران استعمار کوبا و اشرافیت اسپانیا را زنده نگه دارند...اینجا یک قصر کارائیبی است/ تمام کاخ ساختاری بر پایه ارائه تاریخ هاوانا از ابتدا تا انقلاب دارد.بنابراین اطاق به اطاق اشیای مربوط به همان دوران تاریخی از گوشه و کنار کوبا جمع آوری و در معرض تماشا قرار داده شده است.اینجا موزه ای منسجم از نوع زندگی تاریخی هاواناست...از عصر زندگی بومیهای سرخ پوست تا دوران دیکتاتوری باتیستا.... در کنار هر اطاق اطلاعاتی بر دیوار قرار دارد تا ذهن بیننده را روشن کند.علاوه بر این هر اطاق یک راهنمای جداگانه هم دارد که در صورت تمایل برای شما تک تک اشیا و تاریخچه آنها را توضیح میدهند.نکته تاسف آور این است که اکثر راهنماها به زبان انگلیسی مسلط نیستند. یکی از تالارها مجموعه جالبی از سیستم حمل و نقل در کوباراا از ابتدا تا امروز در خود جای داده است.در کنار یکی از این کالسکه ها آرم پادشاهی اسپانیا را میبینیم.راهنما برای ما توضیح میدهد که این کالسکه پادشاه وقت اسپانیا است که چند سال پیش سوار بر همین کالسکه در هاوانا به دیدار فیدل کاسترو رفت. راهنما اجازه میدهد از حفاظ رد شده و عکس بگیریم.بعدا میفهمیم این خدمت در انتظار نوعی انعام است. یک نکته را در کوبا به خاطر بسپارید.در فرهنگ این مردم خدمت به گردشگر با گرفتن انعام همراه است.حالا این خدمت هرچه میخواهد باشد از گرفتن یک عکس بگیر تا حتی نشان دادن یک آدرس به شما....! و البته برای ما ایرانیها که اصولا با انعام میانه خوشی نداریم گران درمیاید. یکی از دیدنی های این مجموعه یک مجسمه چوبی از مسیح است که به نام "فروتنی و شکیبایی مسیح " خوانده میشود.در قرن 18 میلادی این مجسمه برای یکی از خیابانهای هاوانا ساخته شده بود که بعدها آن را به این موزه منتقل ساختند.این مجسمه به قدری طبیعی ساخته و نقاشی شده است که بیننده را مسحور خود میکند.چشمهای مسیح دو گوی شیشه ای غمگین است که نگاه مار ابه زیر میکشد.موهایی که برای سر مجسمه تهیه شده نیز از موی طبیعی انسان ساخته شده است.همه عوامل در کنار نقاشی طبیعی بدن زخم خورده پیامبر در این محوطه اشرافی و مجلل ما را به فکر فرو میبرد.انگار تقابل ظالم و مظلوم است. بعضی از تالارهای کاخ را سکوتی سنگین فرا گرفته است.سکوتی که سردی مرمر دیوارها و مجسمه ها آن را دوچندان میکند.سردی عبور ارواح در گذشته از بالای قبوری که به اینجا منتقل شده اند.سایه هایی نیز بر دیوار میرقصند.بادی هم از ناکجا آباد در این تالار میوزد و ما را سحر میکند.از تالار مرگ به سلامت عبور میکنیم. برای آنها که عاشق اشرافیت و تجملند دیدن وسایل و اسباب قدیمی این کاخ خالی از لطف نیست.این دوره تاریخی هنر را زیبا و شکوفا کرده و وسایلی که ساخت دست هنرمندان آن دوران بوده در عین اشرافیت از وقار و سنگینی خاصی نیز برخوردارند.به طوریکه پس از قرنها هنوز از نگاهی زیباشناسانه نوعی امر والا محسوب میشوند. ما را در خود میگیرند...خیره به تک تک آنها به افرادی میندیشیم که روزگاری در این اطاقها و تالارها سرنوشت ملتی را رقم میزدند. یکی از قشنگترین و تاریخی ترین این تالارها جایی است که اولین پرچم کوبا پس از استقلال از استعمار اسپانیا در آن آویخته شده است.پرچمی ریش ریش که تباری از افتخار با خود به همراه دارد.پرچمی که به یادمان میاورد دستهایی را در میدان نبرد که خونین و زخمی آن را به حرمت نفس مردان نیمه جان بر خاک بر افراشته اند.پرچمی که تاریخ یک ملت را روایت میکند.این پرچم برای من ارزش بالایی دارد.دقایقی به آن خیره میمانم. نحوه تعمیر تالارها خیلی تمیز و هنرمندانه است.نقاشیهها خوب و زیبا بازسازی شده اند نه مثل بعضی از خانه های قدیمی ایران که نقاشیها داد میزند توسط دستی بی خرد بر تن دیوار زخم زده اند. دیدن این گلهای رنگارنگ بر تن دیوارهای چند صد ساله ما را از سکوت سرد اشرافیت به گرمای روح هنر میکشاند.. گرم میشویم. و از گالریهای بلند و باریک مجسمه های مرمرین به خیابانهای گرم هاوانا برمیگردیم.از باروک به عصر حاضر رسیده ایم. |
|
| ما و دنیای کلمات |
| ساعت ۳:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92-Calle Obispo از کافه نادری خاطره انگیز "کوبا"که بیرون میاییم کمی آن ورتر ؛سر تقاطع دو تا از توریستی ترین خیابانهای شهر ؛ ساختمان صورتی رنگ 150 ساله ای جلویمان ظاهر میشود که میفهمیم هتلی است که شهرتش به خاطر اقامت 7 ساله ارنست همینگوی است در آن....حالا اطاقی که ارنست همینگوی سالها آن را اجاره کرده و سرگرم نوشتن رمانهایش بوده به عنوان جاذبه گردشگری این هتل محسوب میشود و مردم برای دیدنش سرو دست میشکنند. بعدا که خانه دائمی همینگوی را نشانتان دهم خواهم گفت که این نویسنده آمریکایی چرا برای مدتی در کوبا ساکن بوده است.. کنار هتل و در راستای خیابانی پر از گردشگران خارجی ،دسته های موسیقی خیابانی دیده میشود.گاه دو یا سه نفره سرگرم خواندن و نواختنند و گاه تک نفره مینوازند و سی دی های خود را میفروشند.معمولا با ظاهری قدیمی خود را میارایند و برای عکس گرفتن از شما پول میگیرند.یکی از کارهایی که در این سفر انجام دادم خریدن چند سی دی از نوازنده های گمنام بود.وقتی بعد از برگشت از سفر آنها را گذاشتم و شنیدم حس خوبی به من داد.حسی از حضور دوباره در همان خیابانها و حال و هوای شاد و پر انرزی هاوانا....دو تا از معروف ترین آهنگهای کوبایی که به زبانهای مختلف و بارها توسط خوانندگان مختلف در سراسر دنیا اجرا شده یکی Guantanamera و دیگری Hasta Siempre Comandante است.دومین آهنگ را احتمالا زیاد شنیده اید همان ترانه معروف "خداحافظ فرمانده چه گوارا" است. بدرود فرمانده (به اسپانیایی: Hasta siempre Comandante) ترانهای است که در سال ۱۹۶۵ توسط آهنگساز کوبایی کارلوس پوئبلا ساخته شدهاست. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شدهاست.در جای خودش برایتان از معنی عمیق این ترانه حرف خواهم زد.شاید اگر معنی آن را متوجه شوید شما هم مثل من هنگام شنیدن آن از زبان یک کوبایی و در ستایش قهرمان از دست رفته شان خواهید گریست. حالا بیایید حال و هوایمان را عوض کنیم.میخواهم شمارا به یکی از زنده ترین و شاد ترین خیابانهای هاوانا ببرم. خیابانی بلند و باریک در هاوانای قدیم که مانند پلی ارتباطی بین روح معماری مستعمراتی و معماری التقاطی قرار گرفته است.اینجا calle Obispo است. در راستای این خیابان شلوغ و رنگارنگ کافه-رستورانهای زیادی قرار دارد برای نشستن و نوشیدن یک فنجان قهوه ناب کوبایی و گوش سپردن به موسیقیهای زنده ای که در اتموسفر خیابان جاری است.گاه زنی را با لباسهای محلی در حال رقص میبینید و گاه زنی را متفکر در حال سیگار دود کردن. و ویژگی مشترک هردو عنصر رنگ است که کوباییها بی محابا از آن استفاده میکنند. همان طور که قبلا هم گفته بودم محله های قدیمی شهر هاوانا فرصت خوبی را به گردشگر میدهد تا از نزدیک با کوبای واقعی و نه کوبای رسانه ای روبرو شوند.خصلت این مردمان لاتین زنده و سرشار از انرژی بودنشان است.در هر کوچه پس کوچه ای عده ای دارند گپ میزنند.کلا روحیه برون گرایی دارند و این برای اروپاییهای درون گرا بسیار جلب توجه میکند.آنها نیز مثل ایرانیها خونگرم و پرحرفند.تا فرصتی پیدا میکنند از خانه ها و مغازه ها بیرون آمده و با هم اختلاط میکنند.گاهی کنار دکه های خود سرگرم بازی "دومینو" دیده میشوند.با گیلاسی رام و فنجانی قهوه و البته سیگاری برگ! یک سلمانی سنتی کافیست دستی برای یک کوبایی ؛که از بالکن خانه یا مغازه اش خم شده رو به خیابان؛ تکان دهی تا با صدای بلند بشنوی:هی سلام...بیا تو فنجانی قهوه بزنیم...کجایی هستی؟....ایرانی!!!!!!!!!!!اوه سلام دوست ایرانی من..... سیگار میخوای؟؟؟.....و بعد شست دست خود را به علامت پیروزی برایت بلند کنند و به چه گوارای روی کلاه یا لباسشان اشاره کرده فریاد زنند:Holah Comandante یادتونه براتون گفتم اینجا هر خونه قدیمی رو تبدیل به موزه میکنند؟مصداقش رو میتونید تو راسته این خیابون پیدا کنید.خونه به خونه-کوچه به کوچه -موزه است و گالری و من در ذهن خودم شروع به تصویر سازی میکنم که ما چه خیابانهایی از شهرمان را میتوانیم به این کار اختصاص دهیم.خیابانهایی در تملک عابران پیاده و نه ماشینهای دودزده و در خدمت فرهنگ و هنر.خیابانهای شاعری که هر آجرشان انگار میتواند کلمه ای باشد برای سرودن غزلی ناب از فرهنگ یک سرزمین... و یکی از همین خانه ها Muse dela Orfebreria است.موزه هنرهای نقره کاری کوبا یکی از دیدنی ترین صنایع دستی کوبا ساخت زیور آلات نقره ای است که در طراحیهای بینظیری از گردن بند و دستبند و گوشواره تا حتی شمعدانهایی که ما را یاد "ژان وار ژان" میندازند را شامل میگردد.در این خانه دو طبقه قدیمی و کارائیبی مجموعه کوچک و جمع و جوری از تمام انواع ساخته های نقره ای دیده میشود. این خانه قدیمی در گذشته کارگاه مردی هنرمند به نام Gregorio Tabares بوده که از سال 1707 میلادی کار خود را در اینجا آغاز میکند و رفته رفته شهرت زیادی در زمنیه ساخت نقره به هم میزند.حالا کارگاه او به این موزه جمع و جور تبدیل شده است. یکی از نکات خوب و قابل تامل این موزه های کوچک در این بود که هیچ پولی بابت دیدن آنها گرفته نمیشود.بازدید از آنها کاملا رایگان است و همین موضوع گردشگر را مشتاق دیدن آنها میکند.گرچه حتی خانه ای 40 متری باشند.با دیدن همین موزه های کوچک است که شما با ریز به ریز جزئیات فرهنگ و آداب و رسوم کوبا آشنا میشوید. چه بسا این موزه های کوچک رایگان با راهنمایان خوش اخلاقشان بسیار بیشتر از موزه های پهناور بین المللی بتوانند رسالت خود را در معرفی یک سرزمین به جا آورند. به انتهای خیابان calle obispo که میرسیم میدان وسیعی توجهمان را جلب میکند.اینجا Plaza de Armes است.میدانی قدیمی که شهرتش به این است که سالهاست محل اجتماع کتاب فروشان بوده.به هر سمتش که نگاه میکنیم مردمی را سرگرم خرید و فروش کتابهای دست چندم میبینیم.عده ای هم زیر سایه های درختان و در نسیم ملایم روز سرگرم خواندن کتابند.جالب است بسیار جالب...چرا که نه؟میشود در هر شهری مکانی را به فروش کتابهای دست دوم اختصاص داد.این طور شور و شوق بیشتری هم برای مکاشفه کتابها ایجاد میگردد. اوایل سال 1990 بود که کم کم مشاغل مستقل توانستند اعتبار کار بیایند.از همان زمان این میدان را به فروش کتاب اختصاص دادند.در فضایی باز و زیر چتر درختان استوایی ده ها استایل چوبی تن خوش عطر کاغذها را در بر گرفته اند.کاغذهایی که گاه از فرط پیری در حال گسیختنند اما هنوز نگاه های مشتاق آنها را زیرو رو میکند. در میان کتابهای قدیمی میشود صفحه های موسیقی هم یافت.آنهایی که "موسیقی باز" هستند در این میدان میتوانند آرشیو خود را کامل کنند.در اینجا از هر طیف و سلیقه ای کتاب و موسیقی و پوستر پیدا میشود اما بیشترین کتابها مربوط به دوره های انقلابند و روزنامه های ده های 40 و 50...یعنی اوج مبارزه و قهرمان...و حتی تمبرها و خلاصه ده ها و صدها یادمانی از گذشته های دور و نزدیک. و این طور میشود که ما هم لابلای عطر و طعم کاغذ و جوهر مست شده و به سراغ پوستری از "ال چه" محبوب میرویم. و بعد لم میدهیم در سایه سار درختان میدان آرمس درست زیر پای مردی که آزاد بود و به آزادی بها میداد و جان در راه آزادی گذاشت.زیر پای Carlos Manuel de Cespedes پدر آزادی بردگان کوبا از قرنها شکنجه و کار و استعمار.مرد بزرگی که در قرن نوزدهم مقابل هم وطنان اسپانیایی خود ایستاد و با وجودیکه خود مالک هکتارها مزارع نیشکری بود که توسط برده ها استفاده میشد اما به قانون بردگی اعتراض نمود و تمام برده های خود را آزاد کرد... چه قدر حسن سلیقه میخواهد که در کنار "معمار" آزادی و آزادگی ؛"کتاب" ها را گشود و از کلمات تلمذ کرد... و این حال خوش را دیدن El Templete کامل میکند.کوچکترین موزه ای که تاکنون آن را دیده ام.اطاقی حداکثر 4.4 متر که روی باقیمانده معبدی بومی ساخته شده است.معبدی از آن سرخ پوستان ساکن جزیره و امروزه قدیمی ترین بنای هاوانا و اولین بنایی که "کریسف کلمب" در اینجا با آن روبرو شد.بعدها این معبد به شکل ساختمانی نئوکلاسیک بازسازی و تمام دیوارها و سقفش با نقاشیهای هنرمندان مزین گشت.این اطاق کوچک امروز به کوچکترین موزه نقاشی دنیا تبدیل شده است. از آن جذاب تر درخت کهن چند صد ساله ای است که روی موزه و یا بهتر بگویم معبد قدیمی سایه انداخته است.نزدیکتر که میشوم از تعجب شاخ درمیاورم.پای ریشه های کهن آن پر است از اسکناس و سکه...مردم میایند پای درخت دعا میخوانند و نذر خود را نثار خاکش میکنند...چقدر جالب! یاد همه نوارهای سبز رنگ درختان سرزمینم میفتم که با دستهایی مومن به شاخه ها آویخته گشته اند...انگار درخت در حافظه جمعی همه مردمان دنیا تقدس دارد... و درست کنار این معبد و رو به اقیانوس آبی اطلس ساختمانی سنگی از قرن 16 خوب میدرخشد و از تاریخ جنگ و استعمار میگوید.قلعه Real Fuerza که روزگاری متعلق به پادشاه اسپانیا بود همان روزگاری که اسپانیا و نیروی دریاییش جهان را به زیر میکشید.قرنها این قلعه به جا ایستاد و شاهد جنگ و نزاع و خونریزی بود.قلعه ای برای حفاظت از هاوانا در مقابل بقیه مهاجمان خارجی و دشمنان اسپانیا این قلعه مثل بیشتر قلاعی که در هاوانا دیده میشوند در زمان پادشاهی چارلز سوم ؛یکی از مقتدرترین شاهان اسپانیا؛ ساخته شد.در حیاط قلعه هنوز هم توپهای قدیمی ارتش اسپانیا دیده میشوند.امروزه این قلعه تبدیل به موزه "دریانوردی" شده است. دور تادور قلعه مانند بیشتر قلاع قدیمی خندق عمیقی وجود دارد که با پلی چوبی به بدنه قلعه متصل شده است.برای ورود به این موزه باید بلیطی معادل 5 دلار خرید.عکاسی در داخل آن با شرط پرداخت پول امکان پذیر است.هر دوربین معادل 3 دلار. وقتی میخواهیم از روی پل چوبی خندق رد شویم یاد کارتون محبوب "رابین هود" میفتیم و آن صحنه ای که خرگوش کوچک پشت میله های در سنگین قلعه جا میماند و رابین هود ؛قهرمان خوشتیپ کودکی ما؛ او را نجات میدهد.خداییش این قلعه شباهت زیادی به زندان "پرنس جان" دارد و این شباهت وقتی بیشتر میشود که چشممان به صندوقهای گنج و طلا و جواهری میخورد که غواصها در سالهای اخیر آنها را از زیر آبهای اقیانوس بیرون کشیده اند.گنجهایی متعلق به کشتیهای غرق شده قرنهای گذشته. و ما برای اولین بار چشممان به صندوقهای طلا و جواهر و اشرفی؛ شبیه همانها که پرنس جان شبها در آغوششان میخوابید؛ میفتد...تنها "هیس" در اینجا کم است! |
|
| ما و ارواح صاحب قلم! |
| ساعت ۱:٥۱ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92- هاوانای قدیم باید وقت بگذاری و کوچه پس کوچه های اطراف Plaza de Cateral را خوب بگردی تا در درست در میانه یکی از آن کوچه های باریک و قدیمی ،کنار خانه های عادی مردم جایی که مردی نابینا نشسته است و در تنهایی ساز میزند، چشمت را کافه ای کوچک بگیرد.کافه ای که تمام دیوارهایش با دست نوشته ها-گرافیتیها-کاریکاتورها و نقاشیها پر است.نزدیک تر که میشویم عکسهایی از چهره های آشنا میبینیم.از سرو کول کافه توریستها بالا میروند. اینجا La Bodeguita del Medio است.(عجب اسم وحشتناکی).کافه-رستورانی قدیمی که "کافه نادری" کوباییها محسوب میشود.کافه ای بسیار کوچک و جمع و جور که در سال 1942 توسط Angel Martinez تاسیس شد.در آن زمان این کافه به مکانی بسیار محبوب و دوستانه تبدیل شد برای مردمی که دوست داشتند عصر به عصر دور هم جمع شده و با دوستانشان گپی زده و یک نوشیدنی میل کنند. همه میدانند که کوبا کشوری است با انواع نوشیدنیهای متنوع که بین توریستها بسیار محبوبیت دارند.تنوع این نوشیدنیها بیشتر به خاطر ترکیب انواع آب میوه با نوشیدنی الکلی مخصوص خود کوبا یعنی "رام" است.اما شما میتوانید این نوشیدنیها را بدون الکل هم خواسته و میل کنید.معروف ترین نوشیدنی موبا Mojito یا همان موهیتو است که البته مبدع آن کسی نیست جز همین مارتینز کافه دار... موهیتو ترکیب رام،سودا،نعنا،شکر و البته لیموست.یک نوشیدنی فوق العاده دلپذیر و خوش عطر و طعم که ما برای اولین بار در همین کافه آن را امتحان کردیم البته از نوع بدون الکل. القصه سال 1949 اینجا علاوه بر کافه به رستوران کوچکی هم تبدیل شد که امروزه هنوز وجود دارد و غذاهای کوبایی سرو میکند.از آن به بعد این مکان به پاتوق اهل هنر-موسیقی-سینما و ادبیات تبدیل شد.مکانی که آدمهای جورواجوری چون سالوادور النده، پابلو نرودا،ارنست همینگوی،گابریل گارسیا مارکز،نات کینگ کول و بسیاری دیگر از روشنفکران و هنرمندان ان دهه را در خود جای داد.خدا میداند چه بحث ها و گفتگوهایی در اینجا صورت گرفته است که شاید جرقه ایجاد یکی از آثار مطرح هنری ادبی جهان شده باشد. در نیمه های دهه 90 بود که یک عملیات تروریستی هم در اینجا انجام گرفت.بمبی انفجار یافت و توریستی ایتالیا کشته شد.اما کافه دوباره سرپا و از نو کارش را آغاز کرد... بخشی از دیوار کنار کافه مثل یک تریبون آزاد میماند.همه کسانی که آمده اند و اینجا را دیده اند میتوانند یک یادگاری کوچک با زبان خود روی آن بنویسند.انگار اینجا جایی است شبیه "سازمان ملل" که نماینده هایش ما گردشگران عادی هستیم که دوستانه در کنار هم مینشینیم با زبان اشاره حرف میزنیم.چیزکی مینوشیم و در صلح از هم خداحافظی میکنیم و بعد به یادگار از لحظه با هم بودن مینویسیم بر تن دیوار... ما هم به فارسی نوشتیم:سمیرا و محمد امین در فروردین 1392 شمسی اینجا به یاد "پیر مرد و دریا"،"صد سال تنهایی" و همه خاطره آفرینان قلم و هنر گپی زدند، نوشیدند و رفتند. حالا دیگر این کافه-رستوران کوچک مکانی شده است پر خاطره برای به یا آوردن همه صاحبان اندیشه و قلمی که روزگاری در اینجا جرعه ای موهیتو نوشیده اند و جرعه ای فرهنگ.در و دیوار اینجا پر است از یادگاریهای آنها.پر از دست نوشته ها-عکسها و حتی وسایل شخصی آنها که به یادگار به کافه بخشیده اند.اینجا شبیه موزه ای کوچک شده که حتی بیشتر از بسیاری موزه های به نام دنیا آدمها را به خود جلب میکند. کاش ما هم با "کافه نادری" یمان مهربان تر باشیم!!! |
|
| رئالیسم جادویی کوبا |
| ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92-Plaza de la Catheral چه چیزی میتواند جذاب تر از این باشد که به قلب کوچه پس کوچه های قدیمی هاوانا بزنیم؟کجا میتوانیم این مردم را بهتر بشناسیم از خیابانهایی که در سر هر کوچه شان بخشی از فرهنگ و اصالت این مردم را در بر دارد.ما راهی Habana Vieja میشویم ؛ قلب تپنده هاوانای قدیم.بخشی از شهر که از سال 1982 تاکنون بزرگترین میراث فرهنگی مستعمراتی آمریکای لاتین شناخته میشود. امروز از آن روزهای خاطره انگیز خواهد بود با کلی ماجراهای دوست داشتنی.من و محمد امین دوتایی راه افتاده ایم با دوربینهایمان و نگاه های مشتاقمان به سوی شرق هابانا.جاییکه قدیمی ترین بخش شهر قرار دارد و توسط دولت به همان شکل حفظ شده است تا گردشگرانی را از دور و نزدیک به خود بخواند.اینجا علاوه بر بناهای قدیمی و مهم میراث دار زندگی مردم عادی است که شور و نشاط زندگی کوبایی را به نگاه من_گردشگر مینشانند.کوبای واقعی را میتوان لابلای جریان زندگی این محله ها شناخت.جاییکه انگار زمان در قرنهای قبل از اکنون منجمد شده است با همه رنگها و دلفریبیهای گذشته... برای اینکه از دروازه زمان بگذری همه عناصر مهیاست.میتوانی به جای نشستن در یک تاکسی موتوری، سوار این درشکه اسبی شوی تا با شنیدن تلق تلق سم اسبش بر سنگ فرشهای قدیمی خیابان بیشتر حس کنی که وارد قصه های آمریکای لاتین گشته ای... از اینجا به بعد دیگر همه جا رنگ و بوی قصه های "مارکز" میدهد.به هر دالانی که سرک میکشی خود را لابلای معماری اسپانیایی-اندولسی خواهی یافت.این معماری انقدر برای چشمهای شرقی ما مرموز و خوش آب و رنگ است که برای ساعتها فراموش میکنیم در قرن بیست و یک به سر میبریم.فضای این محله ها انقدر زیبا و ظریف در گذشته دور حفظ شده اند که چه بخواهیم چه نخواهیم خود را بخشی از قصه های داستانهای رئالیسم جادویی خواهیم یافت.کافیست کمی فقط کمی رویا زده باشی تا فکر کنی که حالا عاشقی از "سالهای وبا" لابلای این نخلها و طوطیهای رنگارنگ قرار است برایت ساز بزند و تو را تا ابد در حافظه عاشقانه اش ثبت کند...پس بزن برویم به آمریکای لاتین قرن شانزدهم... عاشق این معماری مستعمراتیم....استعمار از "عمران" میاید و نمیشود منکر این قضیه شد که در تمام کشورهایی که بخشی از تاریخشان به استعمار برمیگردد بخشهای عمرانی زیادی موجود است.بخشهایی که آن را مدیون سالها استعماری هستند که دولتها برای رفاه حال خود ساخته اند و بعدها رفته اند و تمام آن عمران را باقی گذاشته اند برای مردمان همان سرزمین...اینجاست که میشود نیمه پر لیوان استعمار را هم دید و کمی دلخوش کرد به گذشته ای پر رنج ... حالا همان بخشهای مستعمراتی، زیبایی لاینفک هابانا محسوب میگردند...و ما داریم به مرکز بخش مستعمراتی آمریکای لاتین میرویم و میخواهیم خیابان به خیابان شما را با خود از قرن شانزدهم تا بیستم بکشانیم میان شبکه پیچیده ساختمانهای قدیمی -قلاع سنگی-پنجره های شیشه ای و رنگارنگ-بالکونهای چوبی-آرکهای باروک-اسباب و وسایل روکوکو-ساختمانهای نئوکلاسیک و بعد تمام تزیینات آرت دکو و زیبایی و زیبایی... به همه اینها میتوانی یک موسیقی لاتین هم اضافه کنی که در پس زمینه هنری زیبا و شگفت انگیز صحنه های این فیلم زنده شنیده میشود.گاه زنی با لباسهای اسپانیش و رنگ به رنگ در گوشت زمزمه ای میکند و با بادبزنش نسیمی در صورتت مینوازد.گاه مردی در کنارت گیتار میزند.گاه دستی به تو شاخه گلی تعارف میکند.گاه دودی از سیگاری به تو فوت میشود.گاه پر طاووسی که کنارت گام برمیدارد تو را رویایی میکند.گاه میندیشی که اینها خیالات است یا واقعیت..... اینگونه میشود که در سکانسی از این فیلم لاتین دوربینی مرا شکار میکند وقتی مبهوت دنیای خیالی "مارکز" ی خودم شده ام...شاید همین حالا عروس "خاویر باردم" شوم!!! میخواهی کوبا را ببینی راهی Plaza de la Catheral بشو.یکی از دیدنی ترین میادین بخش قدیمی شهر هاوانا.جایی که زندگی در آن با آنچنان شدتی نفس میزند که از حال تو را میبرد.شاید هیچ وقت دیگری در زندگی چشمهایت فرصت دیدن اینهمه رنگ را نداشته باشد. در اواخر قرن شانزدهم بود که اولین کانال آبی بزرگ اسپانیایی در دنیای مدرن آن زمان در هاوانا و کنار رودخانه Almendares به طول 11 کیلومتر زده شد و بندرگاه را به اینجا و به همین میدانی که امروز ما در آن اینگونه مبهوت ایستاده ایم وصل کرد.از آن به بعد اینجا مکان مهمی شد برای داد و ستد و بعدها خانه های آریستوکراتهای تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت راهی هاوانای زیبا بودند... و بنا به رسم آن دوران برای رسیدن به محله ای اشرافی ساخت یک کلیسای جامع کاتولیک را در این میدان آغاز کردند.کلیسای San cristobal که به نام سنت کریستووفر در قرت هجدهم ساخته شد تا رنگ و بوی مسیحیت اسپانیایی را در هاوانا کامل کند. کسی از من راجع به مذهب کوبا پرسیده بود.در این کشور مذهب آزاد است به هر شکل و قیافه ای که هرکس میپسندد از لائیک بگیر و برس به هر دین و آییینی که میخواهی و اینگونه است که در کمونیسم لاتین کلیسا ویران نمیشود و تا امروز سمبل شهر است و همیشه مورد احترام و تکریم کوباییها...اینجا یکی از جاذبه های دیدنی شهر محسوب میگردد در یکی از قدیمی ترین و زیباترین میادین شهر در قلب تپنده هابانا... اطراف میدان اما پر است از جاذبه های دیدنی.میتوانی یک گوشه بنشینی و دستهایت را به یک "فال بین" کوبایی بدهی تا در خطوط کج و کوله کف دستهایت زندگی عاشقانه تو را روایت کند و با صورتی آفتاب سوخته و گوشواره های بزرگی که تلو تلو میخورند برایت بگوید که در طالع تو یک "شاه" خفته است و بعد به "ماه گرفتگی" مچ پاهایت اشاره کند و وردهای عجیب بخواند و بگوید "اینها نشانه های مرموز تواند!" یا اینکه درست روبروی پله های قدیمی و سنگی کلیسای جامع تن خسته ات را به نیمکتهای رستوران قدیمی پاریسی قرن نوزدهمی بسپاری و جرعه جرعه "قهوه کوبایی" بنوشی و به صدای ساز پسرک سیاهی گوش کنی که برایت میخواند : "خداحافظ فرمانده چگوارا"...و یکهو دلت ریش بشود و بگیرد و یک جورهایی عاشق هم سازش بشوی و هم فرمانده اش... یا اینکه در خلسه هنر فرو بروی و پا بگذاری به گالری Victor Manuel و بی خیال همه و هیچ کس لابلای کاسه و کوزه و مجسمه و تابلو غرق دنیای هنرمندانه دستهای یک کوبایی شوی.غرق اینهمه خلاقیت که بر تن مرجانهای ساحل نقش چشمهای "فرمانده" را کشیده اند ...و تو باز عاشق تر از قبل در دلت زمزمه کنی: Hasta siempre Comandante
تمام ساختمانهای دورتادور میدان موزه هستند.حالا نه اینکه فکر کنید موزه های بزرگ و آنچنانی....نه.هریک ساختمانی قدیمی و متعلق به خانواده ای اشرافی بوده که پس از انقلاب به وسایل خود به همان شکل برای بازدید عموم گشایش یافته اند.مثلا این ساختمان Muse de arte Colonial نام دارد.ساختمانی متعلق به قرن 18 که وسایل دوران استعمار را به عنوان نمونه در آن جای داده اند. داخلش بسیار رنگارنگ و دلفریب است.هیچ نقشی از استعمار و هول و هراس در دل ما نمیفکند.تنها رنگ است و هنر و زیبایی با معماری آرکی باروک و سقفهای چوبی که پنکه های سقفی از آن آویزانند تا هوای گرم کارائیبی را تحمل پذیر کنند. این یکی Palacio del conde Lombillo است.خانه ای دو طبقه-کوچک و جمع و جور که نمایشگاهی از عکسهای هنرمندان معاصر کوبا را در آن جای داده اند.چه ایده خوبی است برای ایجاد فضای یک گالری.به جای خراب کردن خانه های قدیمی آنها را به گالری-موزه-رستوران-بار و ...تبدیل کرده اند.یک کاربری مفید و جذاب. نمیدانم چرا این تابلو در نگاه اول من را یاد هنر قهوه خانه ای انداخت.شبیه همان نقاشیهایی است که در قهوه خانه های ایران وجود داشت و روزگاری نقالهایی از روی نقوش رنگارنگش رستم و سهراب را حکایت میکردند...شاید نقشهای مردم همه جای دنیای ریشه های مشترکی داشته باشند.نمیدانم! در گوشه ای از یکی از موزه های این محله چشمم را هنری معاصر گرفت.میشد حدس زد که هنری فمینیستی است.یک بخشی از هنر معاصر لابلای گذشته تاریخی این محله...جالب بود در میان خانه ای قرن شانزدهمی...تقابل سنت بود با مدرنیته |
|
| او آه میکشد...ما دود میکنیم |
| ساعت ۱۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین92-هاوانا و سیگار برگ
خودت قضاوت کن کوبای بدون چگوارا و چگوارای بدون سیگار برگ میشود؟؟؟پس با من همراه شو که میخواهم تو را به دیدن یک کارخانه تولید سیگار برگ ببرم در هاوانا.
همان طور که بیشتر شما میدانید یکی از عمده ترین تولیدات کوبا "سیگار برگ" است که در دنیا مقام اول را دارد از لحاظ کیفیت و البته کمیت.از قدیم بیشتر تصاویری که مربوط به کوبا میشد افرادی را نشان میداد که در حال دود کردن سیگارهای برگند. یکی از جاذبه های دیدنی این کشور بازدید از مزارع تنباکو و کارخانه هایی است که در آنهاهنوز سیگار ها را با دست تولید میکنند و من میخواهم شما را به دیدن چنین کارخانه ای ببرم در قلب شهر هاوانا...یک روز هم همراهم خواهید بود تا سر مزرعه تنباکو سیگار برگی دود کنیم با هم!!!
Real Fabrica de Tabacos Partagas معروفترین و بزرگترین کارخانه سیگار برگ کوباست که با ساختمان قرمز رنگ نئوکلاسیکش در همه تصاویر جاذبه های شهر خوب میدرخشد.این کارخانه در قرن 19 توسط یک اسپانیایی کاتالان دو آتشه تاجر خوش فکر به نام "partagas Ravelo" راه اندازی شد.کسی که تا سالها راز و رمز پیچیدن سیگارها و چگونگی به عمل آوردن برگهایش را در سینه حفظ کرد.هنوز هم اگر بخواهید از داخل کارخانه عکاسی یا فیلم برداری کنید به شما اجازه داده نمیشود.شاید یک فوت کوزه گری در کار است که نمیخواهند لو برود.برای همین من تمام عکسها را از اینترنت برایتان دانلود کرده ام.حالا خدا میداند این عکسها چگونه سر از نت درآورده اند... از پله های ساختمان نمور و نیمه تاریک که بالا میروم بوی تند بدی شبیه عرق پا مشامم را میازارد.باورم نمیشود این بوی گند مربوط به تنباکوست.ده ها ردیف کارگر صامت و ساکت پشت میزهای چوبی نشسته اند و در آرامش سیگار برگ میپیچند. کارخانه خط تولیدی انسانی دارد و مرا یاد کارخانه های دوران مستعمری میندازد. فکر میکنم عجب شرایط بد و خفه کننده ای اینجا دارد.نفس به سختی بالا و پایین میرود در بوی تند و سنگین چوبها و برگهای خیس تنباکو.از یکی میپرسم که این بو را چطور تحمل میکند.میگوید :بو؟؟؟بوی خوبی است.بوی ناب تنباکوی کوبایی است...و بعد میخندد...اینجا کارگران آزادند تا هروقت دلشان خواست سیگار بکشند.
از همان ابتدا قدم به قدم خط تولید را دنبال میکنم.جایی که برگهای خیس Tabaco از درختهای منطقه Pinar del Rio در اینجا روی هم انباشته شده است. درابتدا چوب وسط یک برگ را از میان آن بیرون میکشند تا برگ به دو قسمت تقسیم شود.سپس 5 الی 6 برگ را به دور یکدیگر میپیچند و از همان چوب درآمده به عنوان یک ریسمان برای بستن این 5 برگ استفاده میکنند.حالا سیگار برگ آماده شده است... یعنی توتون درون سیگار خرد شده نیست بلکه لایه های پیچیده برگها همان توتون درون سیگار است.لایه آخر یک برگ نمدار بوده تا خوب بتواند 5 برگ تنباکو را جمع و جور کند.حالا روی لایه آخر یک ماده چسبنده هم میزنند و سیگار را در دستگاه پرس به مدت 20 دقیقه قرار میدهند تا سیگار برگ آماده شده سفت و محکم شود.
حالا سیگار آماده شده را به بخش کنترل کیفیت میفرستند.جایی که دانه دانه سیگارها از لحاظ حجم تراکم در یک لوله آزمایش میشوند.تراکم سیگارهای پیچیده شده باید بین 40 تا 80 باشد وگرنه سیگار یا وا میرود یا دود نمیکند یا خاموش میشود... خانم مسئول کنترل کیفی در جدولی نام همه کارگران را دارد و مقابل اسم آنها براساس کیفیت سیگار پیچیده شده شان نمره میدهد!!!سیستمی کاملا کارگری. سپس سیگارهای با کیفیت را به مدت یک هفته در هوای آزاد میگذارند تا خشک شده سپس راهی بازارهای جهانی شوند...
سیگار بازهای حرفه ای میدانند که معروف ترین نوع سیگار برگ Cohiba است.در این کارخانه علاوه بر آن، Montecristo-Cuaba و Vegas Robaina که هر 3 بعد از کوهیبا بهترین سیگارهای برگ جهانند ، نیز تولید میگردد.
حقوق ماهانه کارگران در این کارخانه حدود 400 پزو است که علاوه بر آن هرکدام هم نفری 30% سی یو سی یعنی ارز خارجی دریافت میکنند.وقتی میپرسم که آیا این حقوق کفاف زندگی آنها را میدهد جواب مثبت است زیرا در کوبا مشکل مسکن-بهداشت و درمان و آموزش و تحصیل وجود ندارد.همه رایگان است.یعنی خانه های کوبا متعلق به دولت بوده که در اختیار مردم قرار میگیرد و اینجا کسی اجاره نشین نیست.
جالب است که در گوشه و کنار کارخانه و بغل دست هر کارگر عکسی از چگوارا دیده میشود.میدانیم که "ال چه" با وجود آسم شدیدی که داشت سیگار کش قهاری بود.تقریبا تمام تصاویر معروفش با سیگار برگی گوشه لب دیده میشود و البته Cohiba سیگار برگ محبوبش بوده است.همسفرهایم شروع کردند به وسوسه شدن برای خریدن و کشیدن سیگار برگ...آن هم تازه به شیوه دست گرفتن چه گوارا.میدانید که او سیگار را به شیوه خاصی بین انگشتانش میگرفت و به شیوه خاصی بین دندانها... کم کم ما هم داریم وسوسه میشویم ها....حالا تا بعد ببینیم این وسوسه ما را به کجا میکشاند...
یکی از جالب ترین بخشهای کارخانه دیدن زنی است که دارد در پشت تریبون و میکروفن با صدای بلند روزنامه میخواند.این رسم قدیمی کارخانه های سیگار کوباست. در گذشته که بیشتر کارگران بی سواد بودند با این کار آنها را از حوادث دوروبر خود مطلع میکردند.این رسم امروزه هنوز پابرجاست.با وجودیکه دیگر کارگران بیسواد نیستند اما این طور 8 ساعت تنها بدن خود را به فعالیت وا نمیدارند بلکه ذهن و اندیشه آنها نیز دارد همزمان کار میکند.در این میان گاه برای انها موسیقی پخش میکنند گاه رادیو و گاه روزنامه میخوانند.Reader کسی است که شغل مهمی در کارخانه سیگار سازی دارد.از این مشاغل عجیب و غریب تا دلتان بخواهد در کوبا خواهید یافت.
و اما سیگارهای برگ...این موجودات لنگ دراز قهوه ای که به روی ما لبخند میزنند و پس از خشک شدن بوی عرق پایی آنها به بویی مست کننده تبدیل شده است! براساس نوع محل کشت تنباکو و تراکم آن 64 نوع سیگار برگ در دنیا وجود دارد.اگر در خانه سیگار برگ دارید یادتان باشد آن را در محیطی مرطوب و نه سرد و در درجه بالای 16 درجه میتوانید تا 6 ماه نگه دارید.اگر ان را در یخچال بگذارید کیفیت سیگار کاملا از بین میرود... بعد از دیدار از کارخانه به فروشگاه آن سری میزنیم.همه هیجان دارند تا به عنوان سوغات برای دوستانشان از سیگارهای برگ بخرند.سیگارهای cohiba را میتوان دانه ای خرید.هر کدام قیمتی معادل 5 دلار دارند.البته سیگارهای ارزان تری هم پیدا میشوند... سیگارت هم وجود دارد یعنی سیگارهای کوچک که به جای لایه های برگ توتون خشک شده دارند.سیگارهای برگ بانوان هم در اینجا هست.سیگارهایی با ضخامت کمتر که لای انگشت یک خانم جا شود... در های و هوی خرید و فروش چشمم را یک صندوق قدیمی میگیرد که مرا یاد فیلمهای گنگستری دهه 60 میندازد.فکر میکنم اینجا تگزاس است و همین حالا شون کانری وارد میشود...حال و هوا به چنین صحنه ای میخورد.صندوقداری که کنجکاوی مرا میبیند با لبخندی بر لب طرز کار استفاده از آن را به من نشان میدهد.دسته را میکشم .صندوق گشوده میشود.پولهای خرد بیرون میریزند.آخر هیجان است...
بد نیست همینجا برایتان از واحد پولی کوبا بگویم.کم و بیش شنیده ایم که واحد پولی آنها "پزو" نام دارد اما گردشگران خارجی مجاز به استفاده از پزو نیستند.در ازای یورو به آنها پولی به نام CUC میدهند.یعنی The Converted Cuban Cash .ما باید همه جا سی یو سی بدهیم و آنها هم برای اینکه باقی پول مارا پس بدهند باید به ماسی یو سی بدهند.هر سی یو سی معادل یک دلار آمریکاست.یادتان باشد به هیچ عنوان برای چنج کردن پول به آنها دلار ندهید فقط با خود یورو داشته باشید.به خاطر تحریمها آنها هم متقابلا در تبدیل دلار مالیات سنگینی از پول شما کم میکنند... خلاصه اینکه من یکی نفهمیدم جریان این سی یو سی در اقتصاد کوبا چیست و به چه معناست...خود کوباییها باید سی یوسی خود را که از توریستها گرفته اند به بانک داده و معادل آن پزو بگیرند.اما اینکه هر سی یو سی چند پزو میشود و دولت آن را چگونه برای شهروندان کوبایی محاسبه میکند فرمول پیچیده ای بود که من یکی از آن سر درنیاوردم. |
|
| انقلابی در رنگ |
| ساعت ۱۱:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92-هابانای کوبا قبل از هرچیز میخواهم با شما کمی گپ بزنم.گویی عکس جدید وبلاگم برای خیلیها سوال شده است.بعضی ها فکر میکنند من در این سن و سال دچار جو زدگی چه گواریی شده ام.بعضی فکر میکنند من چریکی شده ام و خلاصه یک عالمه حرف دیگر... از همه اینها بگذرید چرا نمیشود اینگونه به قضیه نگاه کرد که آدم باید در هر سرزمینی که سفر میکند روزهایی از جنس مردم همان سرزمین شود؟ من همیشه باور دارم برای اینکه بتوان در عمق یک سرزمین سفر کرد باید مدتی را مثل انها زندگی کرد.در کنارشان همان غذاها را خورد.همان لباسها را پوشید.همان تجربیات را انجام داد.چه اشکالی دارد در 2 هفته سفر به کوبا روزی هم مثل خودشان تیشرتهای چه گوارا به تن کرد.کلاه کج او را به سر گذاشت حتی یک پک نصفه نیمه هم به برگ زد...چه اشکالی دارد.قرار نیست که تا آخر عمرمان این شکلی شویم.این هم یک تجربه است.تجربه یک سفر که با گوشت و پوستمان عجین میشود... پس اگر عکسم زشت و سرد و بی روح است.اگر عکسم جو زده است.اگر عکسم به سن و سالم نمیخورد.اگر عکسم زیادی شورشی است شرمنده باید ان را تا آخر سفرنامه کوبا تحمل کنید چون این هم بخشی از سفر من به سرزمین نخل و برگ و انقلاب است. کوبا که تمام شد دیگر خبری از این عکس نخواهد بود!اما در طول سفر کوبا منتظر چهره های دیگری هم از من باشید!!! فکر کنید آدم صبح که از خواب بلند میشود اقیانوس اطلس ابری را پیش رو داشته باشد.قشنگ است و من را یاد موسیقی "Cloud Atlas" میندازد.یک جوری انگار ابرها با دریا یکی شده اند.مرزهای آبی در افق غرقند... سمت چپ من اقیانوس بیکرانه قرار دارد و سمت راستم هاوانایی که دارد کم کم از خواب بیدار میشود.کوباییها هاوانا را "Habana" تلفظ میکنند و من هم کم کم داریم سعی میکنیم که با زبان اسپانیولی آشناتر شویم.گرچه تا آخر سفر تنها چیزی که یاد میگیرم "هولا" است و "گراسیاس".هوا نیمه ابری و دل انگیز است و نسیم شوری از اقیانوس روی پوست تن من مینشیند.با سرخوشی به اطاق برمیگردم تا آماده شوم. بعد از صرف صبحانه و با بیخیالی وقتی پا به خیابان میگذارم با چنین باران بی امانی روبرو میگردم.این خصلت سرزمینهای کارائیبی است.بارانهایی که سیل آسا فرو میریزند و به ناگهان هم قطع میشوند و تو نمیدانی که کی باید منتظر چنین سیل بی امانی باشی.آب و هوای کوبا هم چون روحیه مردمانش شوخ و شنگ است. یکی از من پرسیده بود که خیابانهای کوبا شبیه خیابانهای کشورهای کمونیستی است؟ اگر منظورتان این باشد که یعنی با معماریهای استالینی و ساختمانهای ساده زشت کارگری باید بگویم اصلا و ابدا...اینجا همه چیز رنگ و بوی معماری نئوکلاسیک-باروک و روکوکو دارد و این برمیگردد به سالهایی که کوبا مستعمره اسپانیا بود و پس از آن ،آمریکا .نکته جالب این است که پس از انقلاب دست به خراب کردن و ویرانی معماری دوران استعمار نزدند بلکه همه چیز و همه جا را به عنوان اسناد تاریخ سرزمینشان به همان شکل سابق حفظ کردند و حتی بعضی از رسوم را هم که به اسپانیاییها باز میگردد را تا قرنها ادامه میدهند. به موقعش برایتان میگویم کدام رسم قدیمی را... گرچه ساختمانها کهنه و قدیمی شده اند.دستی نیاز است که به تعمیر و بازسازی آنها برخیزد اما دولت بودجه کافی ندارد که بتواند تمام شهر را نوسازی کند.نوسازی نه به مفهومی که بولدوزر بردارد شهر را خراب کند و از سر نو بسازد ها... نوسازی یعنی همان کاری که در کشورهای توسعه یافته اروپایی انجام میشود.تعمیر بنا به شرط حفظ اصالت گذشته آن. یک خیابانی در نزدیکی هتل ما قرار داشت که به خیایان پنجم معروف بود.شیک ترین و بهترین خیابان هاوانا که اکثر سفارت خانه های کشورهای مختلف در آن قرار داشت. منجمله سفارتخانه ایران.اما یک نماد استالینی بدریخت و قیافه هم در اینجا از دوردست توی ذوق میزند و آن هم ساختمان اداری روسیه است.همان نماد بدترکیبی که مثل یک چماق میماند و در عکس دیده میشود. تاریخ کوبا خیلی به گذشته های دور برنمیگردد.کوبا سرزمینی است که در قرن 15 میلادی اولین جزیره ای بود که کریستف کلمب در قاره آمریکا آن را کشف کرد و به احترام پسر پادشاه اسپانیا آن را Juana نامید.بعدها در تلفظ بومی خوانا به کوبا تغییر نام داد. اینگونه بود که کوبا مستعمره اسپانیا شد. ساکنان اولیه این جزیره اشغال شده سرخ پوستان بیگناهی بودند که به بردگی اسپانیا درآمدند.پس از مدتی سیل برده های سیاه پوست هم که از گوشه و کنار آفریقا آورده میشد به آنها افزوده گشت تا اسپانیاییهای در جستجوی طلا راحت تر بتوانند استعمار کنند.مدتی بعد اما بیماری واگیرداری بسیاری از برده ها را از پا انداخت و این طور کوبا برای 4 قرن مستعمره دورافتاده اسپانیا شد. Maximo Gomez در قرن 19 کم کم کوباییها بلند شدند برای گرفتن استقلال و جنگیدن علیه قرنها بردگی و استعمار .جنگی که 10 سال به طول انجامید تا سرانجام با قهرمانیهای مردان بزرگی چون ژنرال"ماکسیمو گومز" به نتیجه نشست و کوباییها توانستند در کنار اسپانیا اولین قانون اساسی خود و البته اولین نخست وزیر خود را داشته باشند.گرچه هنوز اسپانیا صاحب کوبا بود.گومز کشته شد اما صدها بنای یادبود از او و از رشادتهایش در سراسر کوبا نصب گردید... کوبا سرزمینی است که قرنها برای استقلالش جنگیده است.سرزمینی که برای به دست آوردن آزادی راهی بسیار طولانی و سخت را طی نموده است.بی دلیل نیست که در گوشه و کنار شهرهایش مجسمه های انقلابی-مردان جنگ و پرتره های کسانی که آزادی بخش این سرزمین بوده اند دیده میشود. در روی یکی از دیوارها گرافیتی عظیمی چشمم را میگیرد.غولی دارد کره زمین را میبلعد.غولی که نماد 1% مردم جهان است که سرمایه 99% دیگر را در دست دارند... در چنین فضایی ؛هنر میتواند رشد کند خصوصا هنر دوران پست مدرن که دیگر خود را از قید و بند اشرافیت رهانیده است.هنر برای مردم شده است و نه هنر برای هنر. و یکی از بهترین مکانها برای دیدن هنرهای زیبای کوبایی رفتن به موزه ملی هنرهای زیبای هاواناست. Museo Nacional de Bellas Artes مکانی است که با نقش و رنگ و بوم شما را لابلای تاریخ هنر قرن 19-20 و 21 حرکت میدهد.جایی که در سالنهای پیچ در پیچش ده ها تابلو از پرتره قهرمانان انقلاب به چشم میخورد.صدها گرافیک مدرنیستی شما را به فکر وادار میکند.بارها چشمهایتان به تابلوهای کوبیسمی میخورد که یادآور کارهای پیکاسوی قرن بیستمند. البته موزه بخش هنرهای بین الملل هم دارد اما وقت ما اجازه بازدید از آن قسمت را نمیدهد.بسنده میکنیم تنها به دیدن هنرهای زیبای کوبایی و قدم زدن در پیچ تاریخ به روایت رنگ و خط!
اصلا جای پای هنر کوبیسم در تابلوهای کوبایی فراوان دیده میشود و این برمیگردد به روزگاری که پیکاسو در کوبا گذراند و شاگردانی که در اینجا تعلیم داد به همین دلیل است که در پیچ یکی از سالنها نگاهم را تابلویی میگیرد که انگار نسخه کوبایی "گرنیکا" ی پیکاسوست.همان شور انقلابی-همان اعتراض-همان کشتار مردم بیگناه... کوبا با پیکاسو هم قرابتی داشته است.
هنر نقاشی در کوبا را نمیتوان نادیده گرفت.این را زمانی خوب میفهمم که با راهنمای محلی در سالنهای خنک و بیصدای موزه قدم میزنم.من هستم و او و او که با دقت برای من از مفاهیم تابلوها میگوید و از هنرمندانی که از انقلاب مکزیک - از اشعار مارتی از فیدل و ارنستو الهام گرفته اند تا برای ابد نقوشی بیافرینند تا نسل من را هم با گامهای چریکهای کوبایی هم قدم کنند.
و من مبهوت در میان خطوط کج و کوله Wifredo lam دنیای آشفته مردم زجر کشیده کوبا را میابم.
از میان رنگهای تند و چهره های سخت Raul Martinez اندیشه های انقلاب را درمیابم و در دنیای سورئال Flora Fong رویاهای قهرمانانی را میبینم که برای کوبا از همه زندگی خود گذشتند. |
|
| کوبا ؛کلید خلیج! |
| ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92-کوبا
اینجا کوباست.کلید ورود به خلیج مکزیک که آمریکای شمالی را به آمریکای جنوبی میپیوندد و موقعیت استراتژیک آن نقطه جوش منطقه است! سرزمینی که از جنوب دریای کارائیب را دارد و از شمال اقیانوس اطلس؛و تنها به فاصله 150 کیلومتر ناقابل به ایالت فلوریدای آمریکا میرسد.کوبا گویی دروازه ای است به ینگه دنیا...سرزمینی که در شمالش ایالات متحده است و باهاماس،در غربش مکزیک، در شرقش جمهوری دومنیکن و هایتی و در جنوبش جامائیکا...و دریا که از همه طرف کوبا را در برگرفته است آب و هوایی معتدل و مرطوب به این جزیره زیبا بخشیده است.آب و هوایی که طبیعتی استوایی با نخلهای بلند و چشم اندازهای سبز را از هر سو گسترانیده است... و البته تنها مرز خاکی آن با ایالات متحده آمریکاست.تکه زمینی جنجال برانگیز که "خلیج گوانتانامو" نام دارد.همان جاییکه زندانش سالهای پیش موضوع رسانه ها شد و خاطره هایش هنوز در قلب کوباییها زنده است.سرزمینی که روزگاری متعلق به کوبا بود و امروز دیگر متعلق به آمریکاست اما مردم کوبا هنوز به هر بهانه ای ساز در دست میگیرند و سر هر کوچه و بازار آواز سر میدهند که: Guantanamera, guajira Guantanamera (آهای ای دختر زیبای گوانتانامایی....) کوبا کشوری با ۱۱۰٬۸۶۱ کیلومتر مربع مساحت ،جمعیتی حدود 11 میلون نفر دارد که 10 ملیون کوبایی نیز به کشور آمریکا مهاجرت کرده اند و این یکی از نکات نگران کننده دولت است.زمانیکه انقلاب شد عده ای از طرفداران باتیستا به مرزهای آمریکا گریختند. فیدل کاسترو اعلام کرد هرکه نمیخواهد انقلاب کوبا را بپذیرد آزاد است که از کشور برود.پس از مدتی اوضاع مهاجرت وخیم و مرزها به روی مردم بسته شد...سالهای اخیر دوباره اجازه عبور و مرور آزاد و سفرهای خارجی به کوباییها با یک سری شرط و شروط و کاغذبازی سخت گیرانه داده شده است... کوبای پس از انقلاب کشوری تحت تحریم است.با حکومتی سوسیالیسم کمونیسم لاتین که ادعای نظام طبقاتی برابری در جامعه را دارد.بهای برابری در این کشور به قیمت عدم مالکیت خصوصی برای مردم تمام شده است.یعنی شما نمیتوانید به عنوان یک کوبایی مالک زمین و یا خانه ای باشید.همه چیز مالکش دولت است و شما از طرف دولت به طور موقت ملک-کارخانه-مغازه و....دریافت کرده تا کار آفرینی کنید و عده ای را به کار بگیرید.تازگیها بعضی مالکیتها آزاد شده است مانند:آرایشگری!!!! نرخ بیکاری در این کشور پایین و حدود 1.7 درصد و تورم از ان هم پایین تر و حدود 1.5 درصد است...به ظاهر همه چیز حکایت دلنشینی دارد اما فقر در جامعه بیداد میکند.فقر نه به آن مفهومی که فکر کنید گدا در خیابانها ریخته است.نه.... فقر یعنی اینکه تقریبا تمام مردم در یک سطح یکسان و با داراییهای اندک زندگی میکنند. کسی محتاج به آن معنا که فکر کنید از گرسنگی رو به قبله شده نیست اما هیچ کسی هم پوادار نیست! تقریبا همه در حد پایین تر از متوسط روزگار میگذرانند و این غم انگیز است. بعد از انقلاب دولت برنامه مستمری را برای باسواد کردن مردم در پی گرفت چون تا قبل از آن بیشتر مردم زیر خط فقر-گرسنه-کارگر سیستم فئودالی و بیسواد مطلق بودند. حالا کوبا کشوری است که آمار باسوادهایش 99.8% است و این آمار خوبی است که نشان میدهد حداقل دولت انقلاب در یک هدف خود به پیروزی رسیده است. سیستم اینترنت و مخابرات کوبا چیزی در حد فاجعه است.برای تماس با ایران باید سیم کارت بخرید چون سیستم رومینگ در اینجا غیر فعال است.سیم کارتهای کوبا روزانه 3 دلار هزینه ثابت دارند و دقیقه ای 1 دلار هزینه مکالمه.بیشتر سایتهای اینترنتی هم باز هستند.وقتی از آنها راجع به سیستم فیلترینگ سوال کردم متوجه منظورم نمیشدند. اما میدانم که کوبا کشور آزادی برای بیان عقیده نیست و هنوز تحت نظارت دولت است. گرچه کم کم پس از روی کار آمدن رائول اوضاع دارد بهتر میشود. در کوبا خبری از ماشینهای مدل بالا -آدمهای شیک پوش-مغازه های مجلل و خلاصه جریان سرمایه داری نیست و همین عاملی است که جوانهای نسل پس از انقلاب را هوایی میکند تا به کشورهای دیگر مثل آمریکا مهاجرت کنند.کوبا توسط آمریکا و بسیاری از دولتهای دنیا تحت تحریمهای شدید اقتصادی است و ورود بیشتر کالاها به این کشور ممنوع است.تنها روسیه-چین-کشورهای آمریکای لاتین و در مواردی اسپانیا و هلند هستند که به واردات این کشور کمک میکنند.پس چهره کوبا شبیه فیلم فریز شده ای از دهه 40-50 آمریکاست.چرا آمریکا؟این را زمانی میگویم که از انقلاب برایتان حرف بزنم... در کوبا، میزان مرگ و میر نوزادان در واحد جمعیت، از برخی جوامع جهان اول و توسعه یافته نیز کمتر است.هزینه های پزشکی برای همه مردم تقریبا رایگان است و صنعت دارو سازی خودکفایی دارد.دانشگاه های پزشکی و بیمارستانهای آن نیز در دنیا معروفیت زیادی دارند تا جاییکه بسیاری از مردم از آمریکای لاتین و جنوبی برای مداوا به این کشور سفر میکنند.خصوصا چشم پزشکی کوبا یکی از سرآمدترین ها در دنیاست. میزان آمار بیماریهای خاصی چون اچ آی وی نیز بسیار پایین است. طبق آمار سال 2006، کوبا تنها کشور جهان است که دارای استانداردهای مورد قبول صندوق جهانی طبیعت در زمینه توسعهی پایدار است. همچنین امتیاز کوبا بر اساس شاخص توسعه انسانی(HDI) بالاتر از ۰.۸ است.... اینجا اسطوره اول و آخر مردم "ال چه" است.شعارشان "یا میهن یا مرگ" است. رهبرشان هنوز در قلب مردم جایگاه عمیق و وسیعی دارد این را وقتی میفهمم که از ده ها و ده ها کوبایی میپرسم:فیدل؟؟ و آنهادست روی قلب پاسخ میدهند:فیدل! اینجا هنوز همه فیدل کاسترو را به عنوان رهبر میشناسند و کسی به رائول خیلی کاری ندارد. انگار فیدل تا ابد به عنوان رهبر کوبا به ثبت رسیده است.از کسی میپرسم اگر فیدل بمیرد چه میشود:چشمهایی نمدار پاسخ مرا میدهند.... عجیب است برای من که مردمی با چنین فقر-با چنین فشار اقتصادی-با وجود نداشتن امکانات رفاهی و حتی آزادی چنین هنوز به رهبر انقلابی خود ایمان و اعتقاد دارند. شاید با مطالعه پیشینه آنها و سالها فقر و عقب ماندگی و بردگی و بیسوادی پیش از انقلاب بشود تا حدی این را توجیه کرد. در کوچه های کوبا تصاویر قهرمانان انقلاب میدرخشد.تصاویر "چه"-"کامیلو" و البته "خوزه مارتی" و نه "فیدل کاسترو....برایم عجیب است وقتی میشنوم کاسترو دوست ندارد تا زنده است تصاویرش دیوارها را بپوشاند اما گاهی در زیر پله نمور یا در دکان یک سبزی فروش چشمم به عکسهایی از جوانی کاسترو میفتد که چه را در آغوش گرفته است. سیگار برگی بر لب دارد-تفنگ بر دوش گرفته است...میتازد.میتازد... با همه کمبودها-نداریها-بدبختیها-فشارها ...کوبا کشوری است که دارد رو به جلو حرکت میکند.باید به او فرصت داد این را من نمیگویم. این ایمان مردمش است وقتی با آرامش زندگی میکنند-با شادمانی کار میکنند- با فروتنی مشکلات را تحمل میکنند چون وقتی به گذشته خود مینگرند میفهمند که امروزشان هرچه هست بهتر از دیروزشان است و این را تا ابد مدیون انقلابیون خود هستند.گرچه خوب میدانند که انقلابشان ایده آل نیست و چه بسا با شعارهایش فاصله هایی دارد اما مهم آن است که انقلاب آنها را بالاتر کشیده است یا پایین تر! |
|
| از تهران تا هاوانا-به دنبال ردپای کریستف کلمب |
| ساعت ۱۱:۳٧ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا |
|
فروردین 92 هیچ وقت فکر نمیکردم نوشتن از یک سفر برایم انقدر سخت باشد تا جاییکه روزهاست دارم تنها میندیشم به کلماتی که باید برای سفرم به کوبا انتخاب کنم و هرچه بیشتر میندیشم سخت گیرتر میشوم.روزهاست که دارم کتاب میخوانم فیلم میبینم مقاله دانلود میکنم.با کلمات ور میروم و خودم را غرق در اندیشه میسازم اما نمیدانم چرا انقدر برای نوشتن و گفتن از کوبا سخت گیر شده ام. یک چیز را خوب میدانم :کوبا با قلب من عجین گشته است و من یکی از بهترین تجربیات سفرم را در این کشور پیدا کردم.کوبا برای من مفهوم بزرگی است که در قالب جمله های همیشگی ام نمیگنجد.انگار خود را در حد و اندازه ای نمیبینم که از کوبا بگویم و برایت بنویسم که در کوبا چه دیدم و کوبا چگونه ذهن مرا تا ابد در تسخیر خود درآورده است.... کوبا و همه آن هزار رنگی که در قلب مردمان مهربانش یافتم.کوبا و آن هزاران نخل بلندی که مرا تا آسمان آبیش و اقیانوس بیکرانش کشیده است.کوبا و آن موسیقی اعجاب برانگیزش که انگار بر تا رو پود احساسم نواخته شده است.کوبا و آن فرهنگ اصیلش که برای روزها مرا درگیر هزاران مقایسه و سوال کرده است.کوبا و آن رهبر کاریزماتیکش که هزاران جرقه اندیشه را در ذهن من روشن کرده است. و البته کوبا و آن قهرمان اسطوره ایش که تا ابد مرا عاشق خود کرده است.... به خاطر "چه" باید بنویسم اگر تنها یک دلیل تا آخر عمرم برای نوشتن از کوبا داشته باشم، آن گفتن و گفتن از مرد اسطوره ای کوبا خواهد بود. گفتن از ارنستوا چه گوارا" مدتها بود که داشتم در رابطه با کوبا مطالعه میکردم و یکی از بهترین منابعی که برای سفر به این کشور یافتم از مجموعه کتابهای راهنمای سفر Eyewithness Travel بود که به طور کاملا اتفاقی آن را از شهر کتاب پارک ساعی پیدا کردم.در رابطه با سفر به کوبا باید بگم که مطالعه از قبل بسیار اهمیت دارد چون کوبا کشوری نیست که صرفا به خاطر تفریح و گذراندن اوقات فراغت آن را انتخاب کرد.کوبا کشوری است که باید از قبل راجع به فرهنگ-تاریخ و پیشینه آن دانست تا جذابیت هایش را در طول سفر نمایان کند و اینگونه بود که من در تمام زمستان سال قبل هرروز مشتاق تر میشدم تا این کشور انقلابی آمریکای مرکزی را از نزدیک ببینم.تا قبل از آن خیلی اطلاعاتی از انقلاب کوبا نداشتم ولی کم کم طوری شیفته این کشور شدم که هرروز تشنه از دیروز منابع اطلاعاتی آن را زیرو رو میکردم. سفر ما در تاریخ 28 اسفند 91 با پرواز Earoflot هواپیمایی روسیه از تهران به مقصد مسکو و سپس از مسکو به هاوانا آغاز شد.پکیج این سفر توسط آژانس مسافرتی دلتابان بسته شده و قرار بود سفری 13روزه باشد به هاوانا و سپس وارادرو دو تا از شهرهای توریستی کوبا.قیمت پکیج تور 55000000 ریال +2500 دلار و شامل :5 شب اقامت در هتل ملیا هابانا با صبحانه بوفه در شهر هاوانا ،6 شب اقامت All inclusiveدر هتل پارادیسوس وارادرو،بلیط رفت و برگشت تهران-مسکو-هاوانا،بلیط اتوبوس هاوانا به وارادرو،سه وعده غذا در شهر هاوانا،3 گشت تمام روز و یک گشت نیم روز در هاوانا،یک گشت دریایی کاتاماران در وارادرو،خدمات اخذ ویزا و البته بیمه مسافرتی تا سقف 5000 یورو ... به مسکو که رسیدیم فرودگاه در زیر پوشش برف و یخ و کولاک فرو رفته بود و جالب بود برای ما که عازم مکانی گرم و آب و هوایی کارائیبی بودیم.پس از تزانزیت در فرودگاه مسکو ادامه مسیر دادیم به سمت هاوانا که پروازی حدودا 13 ساعته بود و با توجه به پرواز 4:30 ساعته تهران به مسکو و خستگیهای روزهای پایانی سال برنامه سنگینی محسوب میشد گرچه ما در سفر برزیل تجربه ساعات پروازی طولانی تری را هم داشتیم اما در این سفر بسیار بسیار خسته شدیم شاید یکی از دلایلش این بود که پرواز ایر فلوت مسلما به راحتی پرواز امارات نبود و امکانات رفاهی کمتری داشت... به کوبا که رسیدیم ساعت به وقت محلی 5 بعد از ظهر بود و هوا صاف و آفتابی که رو به غروب میرفت.اختلاف ساعتی که با کوبا پیدا کردیم حدودا +8 بود و بدنهای ما دچار jetlag شده یعنی ساعتهای خواب را قاطی کرده و رخوت و سردرد به سراغمان آمده بود. در هاوانا ؛پایتخت کوبا؛ به فرودگاه "خوزه مارتی" وارد شدیم.فرودگاه کوچک و محقری که در نظر اول به عنوان فرودگاه اول یک پایتخت بسیار ابتدایی به نظر میرسید.همان اول کار متوجه سیستم "بروکراسی" شدید کوبا شدیم وقتی مدتی طولانی در صفهای پشت گیتهای ورودی معطل کاغذبازیهای معمول گشتیم.میدانستم که کوباییها هم بسیار کند هستند و هم بسیار درگیر کاغذبازی.پس نباید عصبانی شد و با آرامش باید در انتظار رسیدگی به کارهایمان ماند.در بدو ورود از ما عکس میگیرند چون سیستم امنیتی آنها قوانین مخصوص به خود را دارد و این تنها شامل ما ایرانیها نمیشود.پس خونسردی خود را حفظ کرده و لبخند بزنید... و البته لبخند هم خواهید زد وقتی پای به هاوانای نخلهای بلند و آسمان آبی زیبا و هوای پاک کارائیبی و نسیم اقیانوس اطلس میگذارید.اینجا هاوانا در قلب کوباست... کم کم به محدوده شهر وارد شدیم.حدود یک ساعت فاصله بود تا از فرودگاه به هتل برسیم و فرصت بسیار مناسبی برای اینکه به چشمهای خسته خود فرصتی برای آرامش دهیم اما چشمهای مشتاق من با وجود ساعتهای ممتد بیخوابی نمیخواست حتی ثانیه ای را برای دیدن و دیدن از دست بدهد و من مشتاق دیدن همه آنچه در طی ماه ها از کوبا خوانده بودم نگاهم را شناور ساختم بر شهر زیبای هاوانا...
و سرانجام به هتل محل اقامت خود رسیدیم هتل 5 ستاره ملیا هابانا که در کنار ساحل اقیانوس اطلس قرار گرفته است. کوبا سالها در گیر انقلاب و تحریم و مشکلات اقتصادی بوده و است.تازه چند سال است که دارد روی صنعت توریسم خود کار میکند و البته که بسیار هم در این زمینه پیشرفت کرده است تا جاییکه امروزه مهمترین فاکتور اقتصادی برای این کشور صنعت توریسم محسوب میشود که برای من بسیار مایه شگفتی بود وقتی این را دانستم و مثل همیشه بسیار برای کشورم متاسف شدم که تمام سنگینی اقتصادش را روی پاهای نفت انداخته است. اینهارا گفتم تا بگویم برای اینکه این صنعت هنوز در کوبا نوپا محسوب میشود پس نباید توقع زیادی برای امکانات رفاهی داشت.به طور مثال هتلهای 5 ستاره آن حتی تاپ ترین آنها در حد و اندازه کشورهای پیشرفته نیست.هنوز مغازه و سوپرمارکت و محلهایی که توریست بتواند نیازهای خود را برطرف کند اندک بوده و بالطبع باید با دانستن این نکات به کوبا سفر کرد تا دچار شوک نشد.هتلهای کوبا عموما کهنه هستند و حتی نیاز به تعمیرات اساسی دارند پس توقع خود را پایین میاوریم و از داشته های کوبا نهایت لذت را میبریم و به نداشته هایش نمی اندیشیم زیرا میدانیم که این کشور رو به پیشرفت است... بعد از اینکه با یک نوشیدنی غیرالکلی بسیار مطبوع و خوش مزه از همانها که مخصوص خود کوباست پذیرایی شدیم به سمت اطاقهایمان رهسپار گشتیم تا استراحتی کرده و فردایمان را با گشتهای شهر هاوانا آغاز کنیم.پس تا بعد... |
|
| هامبورگ(3) |
| ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ) |
|
شهریور 91-ادامه سفر به هامبورگ به قول قیصر عزیزمان: آیا رواست مرده بمانی در بند آنکه زنده بمانی ؟
و من یاد این شعر افتادم وقتی پا به ویرانه های کلیسای نیکولاس گذاشتم و مبهوت ماندم به آجرهای سوخته -پنجره های شکسته-برجهای ریخته و ترسی که سالهاست در فضای اینجا انجماد یافته است و مورمورمان میکند امروز در تابستانی سبز... اینجا کلیسای St.Nicolai نامیده میشود. یکی از کلیساهای مهم شهر و بنای یادبودی تاریخی که ساختمان اولیه آن در قرن 12 میلادی گذاشته شدو بعدها در سال 1484 به سبک معماری گوتیک گسترش پیدا کرد.اما متاسفانه در آتش سوزی مهیب شهر ویران گشت تا اینکه در سال 1842 یک آرشیتکت بنام انگلیسی (Gilbert Scott) دوباره با الهام از تصاویر نقاشی که از شکل کیسای قدیمی موجود بود آن را بازسازی کرد. اما انگار عمر این کلیسا به دنیا نبود! سال 1943 فرا میرسد.دنیا در تراژدی بزرگ "جنگ جهانی دوم"در حال سوختن است و کبریت اول این آتش خانمان سوز در همین کشور کشیده شده است. آخرین هفته جولای همان سال بزرگترین و وحشتناک ترین حمله جنگ باعث میشود 37000 انسان بیگناه در هامبورگ کشته یا زخمی و 45000 نیز بی خانمان گردند.انسانهایی که قربانی شهوت بی پایان قدرت خواهی دیوانه آلمانی میگردند. قبل از شروع این آتش باران سنگین متاسفانه به مدت چند روزی باران درشهرنباریده بود و همه چیز خشک_خشک بود.هوایی که بسیار گرم گشته و زمینه را مساعد میکرد تا بمباران هوایی تمام هدفها را کاملا به اتش بکشد.و اینگونه بود که در این حمله وسیع 250000 خانه در شهر ویران میگردد. شهر در آتش سوخت و بناهای زیادی رو به ویرانی نهاد. منجمله همین کلیسای نیکولای در قلب شهر هامبورگ.از آن به بعد دیگر این کلیسا ساخته نشد و دست نخورده به همان شکل تا به امروز باقی ماند و یادگاری شد برای آیندگان تا ببینند و عبرت بگیرند که جنگ با قربانیانش چه میکند و دستی که کبریت اول را بکشد خود به زودی در آتش آن خواهد سوخت... امروز در حیاط کلیسا و کنار دیوارهای ویران آن میشود هنوز فریادهای در گلوی قربانیان را شنید و از ترس به خود لرزید.انگار لابلای دیوارهای فروافتاده و آجرهای سوخته ارواحی در رفت و آمدند که شولای سپیدشان در سیاهی خاکسترها باد میخورد و دلهای ما را تاب میدهد... و درست وقتی ناامید و دلشکسته از اینهمه بی عدالتی - جنگ و خشونت جسم خسته خود را به دیوار تیکه میدهیم مجسمه "فرشته زمین"(The Angle Of Earth) بر ما سایه میندازد و ما در پناه دستهایی که اورا در برگرفته اند حسی از امنیت را تجربه خواهیم کرد.و بعد آوایی در گوشمان طنین خواهد افکند که: "دست مرا بگیر تا من تو را به خودت بازگردانم." و اینگونه است که ما ایمان میاوریم یک نفر هم کافیست که در جهان بگردد کلمه حقیقت را بیابد و آن را محفوظ بدارد و کلمه حقیقت چیزی نخواهد بود جز صلح... |
|
| هامبورگ(2) |
| ساعت ٤:٠۳ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ) |
|
شهریور 91-هامبورگ پاییز بر تن این شهر چه خوش نشسته است آن هم در میانه های تابستان و مایی که از سرزمین آفتاب آمده ایم مورمورمان میشود در خنکای دلپذیر هوای ابریش و دیر بجنبیم باران نوبرانه اش خیسمان خواهد کرد. بعد از ظهر اولین روزی است که به هامبورگ رسیده ایم و این بار من و محمد امین پیاده از هتل راه افتاده ایم تا به کشف و شهود خود برسیم در اولین شب حضورمان.هتل ما اینترکنتینانتال است که در حاشیه دریاچه زیبای آلستر قرار دارد. همان طور که قبلا هم گفتم اینجا یکی از محله های خوب شهر است که برای پیاده روی پر است از پارکهای پر درخت و چمنهای سبز.از آنجاییکه مسیر هرروزه ما از کنار این محله میگذشت کار ما این بود که هرروز سرکی بکشیم به یکی از کوچه پس کوچه های آن و نگاه کردن خانه ها و پنجره های روشنی که با سخاوت زندگی یک هامبورگی را در مقابل چشمان مشتاق گردشگر میگذاشت.هرروز شاهد مادرانی بودیم که کالسکه های کودکان خود را در این زمینهای سبز به گردش اورده بودند و خود نیز در حال پیاده روی... هامبورگیها به حیوانات خصوصا سگ علاقه زیادی دارند و ما در هرگوشه ای شاهد بازی سرخوشانه این حیوانات با کودکان بودیم.میزان علاقه زیاد این مردم به سگ تا حدی است که درست پشت سفارت مصر رستوران مخصوص سگها نیز وجود دارد... ادامه خیابان کنار هتل را که بگیریم میرسیم به بندر Portonovo که پراست از قایقهای تفریحی شخصی و کلوب دریانوردی.هرروز افراد زیادی در این محل یا سرگرم ماهیگیری هستند و یا قایق سواری. خدایا به خاطر اینهمه ارامش از حسادت در حال ترکیدنیم!!! این همان کلوپ دریانوردی است که گفتم با بار مخصوص و رستوران و سالن تفریحات. اما برای ورود به ان باید عضو بود و البته که ما عضو نیستیم و تنها از بیرون نظاره گر ان میشویم. این بلوار پردرخت درست از حاشیه دریاچه BinnelAlster(آلستر درونی) و کنار خیابان هتل ما میگذرد.درسرتاسر این خیابان همیشه و هرروز شاهد پیاده روی و دویدن و ورزش کردن مردم هستیم و افسوس میخوریم که چرا ما انقدر تنبلیم و چرا ما اینگونه به سلامت جسم و روحمان نمیپردازیم. جای تعجب زیادی داشت که بیشتر مردم بعد از یک روز کاری سخت با ساک لباسهای ورزشی خود به پارکها رفته و ساعتی را به ورزش میگذراندند.برعکس بیشتر ما ایرانیها که بعد از کار داغون و خسته به خانه هایمان رفته و جلوی تلویزیون ولو میشویم. ما فکر میکردیم که شاید اینجا هم مثل سوییس کرایه دوچرخه رایگان باشد چون میدیدیم که افرادی میایند و این دوچرخه های قرمز رنگ را سوار میشوند.بعد فهمیدیم که پولی است.اما هرچه تلاش کردیم بفهمیم که چطور باید پولش را پرداخت کرد سردرنیاوردیم تا اینکه یک خانم آلمانی برایمان توضیح داد که باید از کارت اعتباریمان استفاده کنیم.(و البته که ما کارت اعتباری نداریم و برای آن خانم جای تعجب زیادی داشت که ما از کجای این دنیا آمده ایم که نه مستر کارت داریم نه ویزا کارت و نه هیچ کوفت دیگر. و ما از خجالت کمی آب شدیم وقتی گفتیم که کشور ما در تحریم است و ما اجازه داشتن این کارتها را نداریم) جالب اینجاست که شما آیدی کارت خود را وارد کرده و دوچرخه را سوار میشوید.همان لحظه ساعت برای شما زده میشود.در هر ایستگاه دیگری که دوچرخه را تحویل دهید براساس اینکه چه زمانی را از ان استفاده کرده اید کرایه آن از حسابتان کسر میشود و این طوری است که بیشتر هامبورگیها هرروز از سرکار به خانه و بالعکس را بادوچرخه های عمومی طی میکنند.هم ورزش است و هم به پاکیزگی هوا کمک میشود. واقعا چشم انداز شهر هامبورگ از کنار این خیابان بی نظیر است.دریاچه آلستر که شهر هامبورگ کنار آن قرار دارد از دو بخش تشکیل شده: BinnelAlster(آلستر درونی) و AussenAlster (آلستر بیرونی) که هردوی آنها را رودخانه آلستر تشکیل میدهد. از این منظر میتوان 4 کلیسای مهم پروتستانی-لوتری شهر و اغلب ساختمانهای قدیمی را دید و همین منظره مهمترین View شهر هامبورگ را تشکیل میدهد.انقدر آب این دریاچه آرام است که میتوان ساعتها نشست و به این آیینه تمام نمای OldTown نگریست. جالب است که دریاچه پراز اردک و مرغابیست که به خاطر جریان آرام اب برروی آن لانه های شناور ساخته و درون آنها تخم گذاشته اند.اینجا همه چیز به نهایت ارامش بخش است. و اما آلمان بهشت ماشین بازهاست.خودتان دیگر بهتر از من میدانید که بهترین برندهای اتومبیل متعلق به کشور المان است.از "بنز" و "بی ام دبلیو" و "پورشه" و "آئودی" بگیر تا ""اپل" و "فولکس واگن"...و خیابان مملو است از انواع مدلهای این برندها.و البته آب از لب و لوچه محمد امین سرازیر شده است وقتی عاشقانه به این زیبارویان آهنین مینگرد و هی از ته دل آه های جگر سوز میکشد. وقتی میخواهید از خیابان بگذرید حواستان را کاملا جمع کنید.مبادا از چراغ قرمز رد شوید چون اگر یک صدا شبیه نعره ببر شنیدید بدانید که در کسری از ثانیه قرار است مثلا یک پورشه مثل برق از کنارتان بگذرد درحالیکه دارد زمین را گاز میزند!!! اما شکم گرسنه خیلی هم عاشقی نمیشناسد ها.و ما در حال مردنیم که از صبح تا به حال هیچی نخورده ایم.وقتی به خیابان مونکبرگ میرسیم و تنوع رستورانها را میبینیم انتخاب خیلی سخت میشود اما بوی هوس انگیز غذاهای دریایی پای ما را میکشاند به یک رستوران به نام Daniel Wischer که گویا صاحب رستوران همین خانم باشد و قدمتی از 1924 دارد تا به امروز.عکسی که روی دیوار زده اند نیز مربوط به همان دوران است.
اگر جک و جانورهای دریایی را دوست ندارید بی خیال اینجا شوید و اگر برعکس مثل من عاشق هر جنبنده ای در دریا هستید تمام روزهایی که در هامبورگید را اختصاص به همین رستوران بدهید و انواع ماهیهای آن را تست کنید.(به به).متاسفانه اسم ماهیهایی که اینجا خوردم را فراموش کردم اما فکر میکنم همه آنها خوشمزه هستند. قیمت این رستوران هم بسیار مناسب است مثلا ما که 2 پرس ماهی با دو نوشابه و 2 پرس هم سیب زمینی خوردیم 29 یورو پرداخت کردیم.سیب زمینهای اینجا هم شبیه همان سیب زمینیهای قدیمی خودمان است.چاق و چله و خوش طعم. اما علاوه بر غذای خوشمزه - این رستوران اتموسفر خوبی هم دارد.کارکنان آن مهربانند و به شدت فرز و چابک.(درست برخلاف بیشتر رستورانهای ما که کارکنان را باید با بیل به حرکت واداشت).یادتان باشد که در رستورانهای آلمان منوی انگلیسی بخواهید چون به صورت پیش فرض به شما منوی آلمانی میدهند و اگر مثل ما باشید یک کلمه هم سردرنخواهید آورد. انعام دادن را هم فراموش نکنید.انعام جزو فرهنگ اروپا محسوب میشود.میزان آن مهم نیست اما آنها اگر کار خود را خوب انجام دهند توقع گرفتن انعام دارند. آنکه به دقت سرش را توی نقشه فرو کرده محمد امین است.درست زیر تابلوی داروخانه. حالا وقتش رسیده تا یکی از تجربیاتمان را در رابطه با مسئولیت پذیری المانی برایتان شرح دهم. راستش در هر سفر خارجی ما به دنبال داروی چشم برای مادر محمد امین هستیم که در ایران به سختی یافت میشود.این بار هم محمد امین نسخه به دست سراغ اولین داروخانه رفت اما داروخانه ان دارو را نمیشناخت و نداشت.خانم کارمند آنجا حدود یک ساعت برای ما وقت صرف کرد تا در انواع سایتهای دارویی اروپا و جهان و اینترنت ان دارو را پیدا کند که متاسفانه موفق نشد.این پروسه 5 تا 6 بار در داروخانه های دیگر شهر هم تکرار شد و هربار کارمندان برای ما یک الی یک ساعت و نیم زمان صرف میکردند تا بتوانند کمکمان کنند.خصوصا وقتی میفهمیدند که ما در کشوری زندگی میکنیم که دچار مضیقه دارویی هستیم. بالاخره یکی از آنها بعد از کلی تلاش و جستجو و مشورت با چند پزشک توانست نمونه مشابه آن را برای ما پیدا کند. واقعا جالب بود حس مسئولیت پذیری ان کارمندان برای کمک به ما.پس چرا در کشور خودمان کمتر پیش میاید که کسی این طور دلسوزانه به داد یک بیمار برسد.شما جوابش را بگویید(خواهش میکنم اعتراض نکنید من نگفتم همه ها.تعمیم ندادم به کل جامعه آلمان و ایران.) دیگر هوا دارد تاریک میشود و یکی یکی مغازه های خیابان مونکبرگ هم در حال تعطیل شدن هستند.پس ما هم راه برگشت به هتل را در پیش میگیریم. و به کنار دریاچه آلستر میرسیم.جمعیت زیادی از توریستها و هامبورگیها را میبینیم که به کنار دریاچه آمده اند و به نظاره غروب خورشید مشغول.جالب اینجاست که بیشتر از توریستها خود شهروندان شهرند که بعد از ساعت کاری خود به اینجا میایند و دور هم چیزی مینوشند و گپی میزنند.ما هم به آنها میپیوندیم و 2 تا بستنی قیفی خریده و روی یکی از نیمکتهای سنگی ولو میشویم. پرنده های سراسر جهان زبان مشترکی با آدمیان دارند و آن هم زبان محبت است.این را به تجربه از سفرهایم آموخته ام. وقتی خرده های نان بستنیم را برای آنها روی زمین میریزم به سمت من بال میگشایند و رفیقتر که میشوند حتی از کف دستهایم دانه برمیچینند.پس چرا زبان پرنده های کشور من با آنها فرق دارد؟جواب مشخص است. چون از وقتی چشم میگشایند کمتر دستی است که بدون تیروکمان و ساچمه به سمت آنها دراز شود.این را به غریضه آموخته اند و از ما غریبگی میکنند. هوا را از من بگیر.لیوان آبجو را نه! خودم را نمیگویم ها.آلمانیها را میگوم که بی لیوانهای بزرگ ابجو روزشان شب نمیشود و اینگونه است که این زوج اینگونه عاشقانه کنار دریاچه و زیر آسمان کبود دراز کشیده اند و البته با لیوان آبجویشان. Alsterwasser معروفترین نوشیدنی هامبورگی است که از ترکیب آبجو با لیموناد به دست میاید و طرفداران زیادی دارد.نام آن نیز از نام دریاچه آلستر گرفته شده است. اما میدانستید قدیمی ترین شواهد به دست آمده از ساخت آبجو متعلق به 3100 تا 3500 سال قبل از میلاد مسیح از "گودین تپه" ایران به دست آمده است؟! میدانستید که نوشیدنی محبوب هخامنشیان آبجو بوده است؟!علت هم در این است که چون نمیتوانستند آب را به صورت پاکیزه و عاری از میکروب برای نوشیدن نگه دارند به سمت این نوع از نوشیدنی کشیده میشدند... به هرحال آلمان کشوری است که در تولید و مصرف آبجو ید طولایی دارد و خصوصا ایالت باواریای آن در این زمینه معروف است.هرساله جشنواره های مهم آبجو نیز در این کشور برگزار میگردد. |
|
| هامبورگ(1) |
| ساعت ۱:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ) |
|
شهریور 91-هامبورگ بخش دوم سفر ما آغاز میشود.پرواز از زوریخ به هامبورگ با خط هواپیمایی لوفتانزا-یکی از بهترین خطوط هواپیمایی در اروپا و رسیدن به شهر سبز و زنده هامبورگ در کنار دریاچه رویایی و آرام آلستر. از همان لحظه ای که پا به این شهر گذاشتم مفتون سرسبزی آن شدم.بعدها دانستم این شهر سبزترین شهر آلمان است با 40% فضای سبز!!! بی نظیر است و چشم گیر وقتی دورتادور شهر را تماما پارکهای جنگلی احاطه کرده است.درون هامبورگ نیز با 215000 اصله درخت کاشته شده و 120 پارک شهری چشم اندازی رویایی را رقم میزند و من زیر یکی از آبی ترین گنبدهای آسمانی قدم میزنم و به نگاهم فرصت سبز شدن میدهم و سینه ام را با هوایی پاک لبریز میکنم...با من بمانید تا قدم به قدم شما را به دیدن هامبورگ ببرم. راهنمای محلی ما در این شهر خانم "گابریل" است.یکی از بهترین -خوش اخلاق ترین-منظم ترین-مطلع ترین و مسئولیت پذیرترین راهنماهایی که تا کنون داشته ام.همیشه اولین برخورد مسافر در هر کشوری با راهنمای محلی است پس برخورد اول راهنما تاثیرزیادی در برداشت مسافر از فرهنگ و اخلاقیات مردمان آنجا دارد. خانم گابریل باوجود سن بالا همیشه آراسته و خوش لباس است.این را میشود تعمیم داد به بیشتر آلمانیها. تقریبا بیشتر مردم هامبورگ مردمی هستند که نه به اندازه سوییسیها اما به ظاهر خود توجه نشان میدهند و کمتر کسی را آشفته و ژولیده میتوان دید. از طرف دیگر خانم گابریل معنی واقعی "نظم و ترتیب" است.این را دیگر همه میدانند که برای آلمانیها نظم و سروقت حضور داشتن اهمیت زیادی دارد.(درست برخلاف ما). شاید یکی از رموز موفقیت آنها همین نظم و دقت بالایشان باشد که در همه جریانهای زندگی آن را رعایت میکنند. یکی دیگر از شاخصه های خانم گابریل ظاهر بسیار خون گرم او است.راستش تا قبل از سفر به آلمان تصوری که از مردمانش داشتم سردی-بی احساسی و نگاه حقارت بار به نژادهای آسیایی بود.اما در این سفر کوچکترین بی احترامی از سوی هیچ آلمانی ندیدم. برعکس سفری که به فرانسه داشتم و با برخوردهای زننده آنها بسیار روبرو شدم. مسئولیت پذیری خانم گابریل در اجرای شغلش نیز بسیار بالا است و ما این خصوصیت را در بیشتر آلمانیها دیدیم.بعدا برایتان از تجربه ملموسی که در این زمینه داشتم خواهم گفت. خانم گابریل فرد بسیار مطالعه گر و با اطلاعاتی است.هرچه میداند دراختیار ما میگذارد و با اشتیاق مننظر سوالهای ما است تا پاسخ دهد اما در کمال شرمندگی مسافرهای ایرانی معمولا هیچ توجهی به اطلاعات گرانبهای او نمیکنند.هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ نشان نمیدهند و هیچ وقت هم هیچ سوال اساسی ندارند جز در رابطه با قیمت زمین و ملک و گوشت و ....البته مراکز خرید!!! و اما آلمان-کشور فلسفه و تاریخ و هنر-کشور آوانگاردترین هنرهای معاصر-کشور مجسمه و تاتر و موسیقی... آلمان با 82 ملیون نفر جمعیت و وسعت حدود 460000 کیلومتر مربع در اروپای مرکزی واقع شده است و ثروتمندترین کشور اتحادیه اروپا به حساب میاید.این کشور از شمال به دریای بالتیک-از شرق به جمهوری چک و لهستان-از غرب به فرانسه و لوکزامبرگ و هلند و بلژیک-و از جنوب به سوییس و اتریش میرسد. پایتخت آن شهر برلین-مرکز اقتصادی آن شهر فرانکفورت-و از جمله شهرهای مهم آن مونیخ-کلن و هامبورگ است. قسمت شمال آلمان تماما فلات است و مراتع سرسبز کشور در آنجا قرار دارد.قسمت میانی کشور پستی و بلندی بیشتری دارد و جنوب آن که ایالتهای باواریا و فرانکفورت در آن واقع شده شامل رشته کوه های آلپ میشوند.آلمان کشور زیاد مرتفعی نیست. بلندترین قسمت آن 2900 متر ارتفاع دارد.رودهای مهم هامبورگ نیز دانوب آبی و راین زیباست. و اماشهر هامبورگ که مقصد فعلی ماست برای 3 روز گردش-همینجا باید گفت که 3 روز که هیچ 30 روز باید برای دیدن هامبورگ وقت گذاشت اما چه میشود کرد که نه وقت کافی داریم و نه پول کافی پس فعلا همین 3 روز را میچسبیم. هامبورگ با 750 کیلومتر مربع یکی از شهرهای اصلی آلمان است که در شمال غربی این کشور واقع شده است.به اینجا "شهر پلها" هم میگویند با بیشترین تعداد پل در آلمان شهری همتای آمستردام هلند و ونیز ایتالیا محسوب میشود.در این شهر بیش از 2500 پل وجود دارد که بر روی دریاچه آلستر قرار گرفته اند و بعضی از آنها قدمت 100 ساله دارند. به طور کلی در این شهر اجازه ساخت و سازهای زیاد داده نمیشود.خصوصا اینکه اصولا کسی اجازه ندارد برج و آسمان خراش بسازد تا نمای زیبای 3 کلیسای پروتستان شهر از همه جا دیده شود.مقایسه کنید با ساخت و سازهای بی رویه و بدریخت شهرهای ایران! اگر کسی بخواهد ساختمان خود را نوسازی کند تنها میتواند داخل آن را به هرشکلی که میخواهد تغییر دهد.اما نمای ساختمان باید دست نخورده بماند و تنها تعمیر شود و نه اینکه ساختمان کلا کوبیده شده و یکی دیگر جای آن ساخته شود.به همین دلیل ساختمانهای قدیمی زیادی را میشود در شهر هامبورگ دید که با نماهایی شبیه رونسانس و گوتیک چهره قشنگی را برای شهر ایجاد کرده اند. از قرون وسطی به بعد مراودات آلمان با انگلیس زیاد میشود خصوصا شهر هامبورگ که تبادلات کالا-فکر -اندیشه و فرهنگ را با لندن انجام میدهد.پس این دوشهر شروع به کپی برداری از نوع زندگی و اندیشه یکدیگر میکنند.امروزه نوع معماری انگلیسی و باغهای زیبای ان را میشود در معماری خانه های قدیمی تر شهر هامبورگ مشاهده کرد. به خاطر بندری بودن هامبورگ این شهر یکی از مراکز تجاری مهم آلمان است و همین باعث شده خانواده های میلیونری برای اقامت اینجا را انتخاب کنند.یکی از بهترین محله های سکونت این ثروتمندان درست پشت هتل ما یعنی هتل اینتر کنتینانتال قرار دارد.این محله بسیار جای شیکی است پر از خانه های بزرگ ویلایی-حیاطهای وسیع با زمینهای چمن و خیابان بندیهای اصولی و بسیار تمیز. معمولا مهمانان رسمی شهر مثلا ملکه الیزابت را در خانه های این محله سکونت میدهند. اما و اما باعث افتخار ما ایرانیهاست که بگویم یکی از معروفترین معماران هامبورگی شخصی است به نام آقای "هادی تهرانی" که بسیاری از ساختمانهای مدرن و خانه های شیک هامبورک کار اوست.خود او نیز در همین محله زندگی میکند. قبل از جنگ جهانی دوم این محله یک مکان خصوصی بود ویژه افراد ثروتمند.اما بعد از جنگ به علت گرانی و وضعیت بد اقتصادی آلمان مالکان این محله آن را به شهرداری شهر فروختند زیرا از پس هزینه های نگهداری حیاطها و خانه های وسیع آن برنمی آمدند.بعد از آن بود که شهرداری این ساخمانها را تعمیر و خیابانها را نگهداری کرد و به مرور آن را به افراد ثروتند فروخت.اما امروزه استفاده از پارکهای این محله برای همه مردم آزاد و رایگان است. بیشتر سفارت خانه ها و کنسولگریهای کشورهای مختلف نیز در گوشه و کنار این محله قرار دارد.یکی از این کنسولگریها که نزدیک هتل ما و سر راه همیشگیمان قرار داشت متعلق به کشور ترکیه بود.همیشه جمعیت زیادی در رفت و آمد به آن بودند. راستش جمعیت ترکهای ترکیه در آلمان و خصوصا شهر هامبورگ خیلی زیاد است. بعد از جنگ جهانی دوم و ویران شدن این کشور بود که ترکها به سمت آن مهاجرت کردند.اجتماع آنها در آلمان مثل اجتماع افغانها در ایران است.بیشتر کارهای یدی را انها انجام میدهند.باید اعتراف کرد که آلمان بعد از جنگ جهانی را ترکها دوباره ساختند و امروز آلمانها باید مدیون آنها باشند.اما دقیقا عین ما المانیها هم سپاسگزار این مهاجران زحمت کش نیستند و به چشم حقارت به آنها نگاه میکنند. ایرانیها هم کلونی بزرگی را در شهرهامبورگ دارند اما برخلاف ترکها آنهااز سطح زندگی و تحصیل بالاتری برخوردارند.بعضی از آنها که در بحران جنگ ایران و عراق به هامبورگ آمدند در کار تجارت فرش هستند و کیا بیایی دارند.اصولا ایرانیها در هامبورگ جامعه قابل احترامی را تشکیل میدهند. و شاید همین باعث شده که امروز در محله اعیان نشین هامبورگ مسجد شیعی وجود داشته باشد که مرکز اسلامی ایرانیهای مقیم هامبورگ است.مسجد آبی رنگ کوچک بسیار تمیز و ساده ای که با تلاشهای آیت الله بروجردی ساخته شد. طی جلسهای که توسط ایرانیان در هتل آتلانتیک هامبورگ در سال ۱۳۳۲برگزار شد، بنا بر تشکیل مرکزی اسلامی و بنای مسجدی برای ایرانیان مقیم این شهر انجام گرفت. بعدها تصمیم بر گستردهتر شدن فعالیت مرکز برای تمام مسلمانان هامبورگ شد. در ادامه طی نامهای این پیشنهاد به اطلاع آیتالله بروجردی رسید و او در نامهای ضمن موافقت خود با این طرح مبلغی نیز برای انجام این کار حواله کردند. این مبلغ محمد محققی لاهیجی از نخستین سفرای شیعه در اروپا در قرن بیستم بود.
اما فکر نکنید که همه جای آلمان ثروت است و مکنت.وقتی در شهر هامبورگ قدم میزدم (برخلاف سوییس) با افراد متکدی زیادی روبرو شدم.بعضی از آنها بی خانمان بودند و همان کنار خیابان بساط کارتون خوابیشان پهن بود و به نظر میرسید پلیس کاری با آنها ندارد.آنها با کیسه خواب و ساک لباس و سرو وضعی آشفته با چهره تمیز شهر تضاد زیادی داشتند. حتی در بعضی از خیابانهای شهر به دیوارهایی برمیخوریم که با گرافیتی پوشیده شده اند.برخلاف شهر سوییس که معمولا جایی را نمیبینیم که دیوار نویسی شده باشد.البته همان طور که گفته بودم آلمان کشوری است که هنرهای آوانگارد و اعتراضی در آن زیاد دیده میشود و آلمانیها هم مردمی هستند که معمولا اعتراضات خود را هرطور شده باشد به گوش حکومت میرسانند.یادتان میاید دیوارنگاریهای دیوار برلین را قبل از فروپاشی؟! و البته مگر میشود به اعتراض فکر کرد و به "چه" نیندیشید؟! اما هامبورگ شهری بسیار توریستی است برخلاف فرانکفورت.امکانات گردشگری هم در این شهر همه جوره فراهم است.از Tourist Office هایی که در هر گوشه و کناری دیده میشود تا اطلاعات گردشگری را به شما بدهد و اتوبوسهای توریستی دو طبقه که با سوار شدن در آنها گشت دور شهر را خواهید داشت و سواره به دیدن دیدنیها خواهید رفت. حمل و نقل هم در این شهر کار راحتی است هم اتوبوس دارد و هم تراموا و البته مترو...قیمت استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی معقول است و کلا آلمان نسبت به سوییس کشوری بسیار ارزان تری محسوب میشود. از هتل نیم ساعت پیاده روی میکنیم به مرکز شهر میرسیم.جاییکه خیابان Monckeberg (مونکبرگ) قرار دارد و رستورانها و مغازه ها و پاساژهایش.اینجا میشود خرید کرد و معمولا مغازه ها تا 8 شب باز هستند به جز یکشنبه ها.این خیابان مرکز تجمع مردم محسوب میشود.عصرها و بعد از کار معمولا جوانها به اینجا میایند چیزی میخورند و مینوشند و گپی میزنند به همین دلیل فضای اینجا پر از شور و شوق است و خیلی هم زنده... در این خیابان هم پاساژهای امروزی قرار دارد و هم ساختمانهای قدیمی.مثل این بنا که شبیه خانه های دوران رونسانس ساخته شده است و بوتیک لباس است.البته به نظر من اگر میخواهید خرید کنید وقتتان را در پاساژها هدر ندهید بلکه پیاده روی در خیابان مونکبرگ را برگزینید تا هم از فضای شاد و سرزنده آن استفاده کنید و هم از نزدیک با فرهنگ مردم شهر آشنا شوید و هم معماری مغازه های آن را ببینید با ویترینهایی که هریک یک چیدمان هنری محسوب میشوند. و البته در آخر هم سری به این شعبه Starbucks شهر هامبورگ بزنید که در همان حوالی مونکبرگ واقع شده واصلا از بیرون شباهتی به شعبه های دیگر این کافی شاپ شناخته شه ندارد.ساختمانش قدیمی است با فواره مجسمه ای رونسانسی ... کیف میدهد نوشیدن قهوه ای در ان و خوردن یک برش کیک هامبورگی... |
|
| زوریخ(5) |
| ساعت ٦:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91- آخرین روز اقامت در سوییس میدانم بیات شد از بس تاخیر داشت اما ببخشید ما را به خاطر این همه وقفه.این بخش آخر سفرنامه سوییس طلسم شد در این روزهای طلسم شده ما...این بار هم بیایید تا برویم با هم روز آخر سوییس را بگردیم... یادتان میاید دیگر که رودخانه لیمارت شهر زوریخ را دونیم کرده و ما در غرب رودخانه ساکنیم و هیچ وقت هم در این شهر گم نمیشویم که درست حاشیه رودخانه زیبایش را میگیریم و به قسمتهای قدیمی شهر میرسیم.5 دقیقه پیاده روی بعد از هتل و در حاشیه لیمارت رویایی موزه ملی سوییس قرار دارد .ساختمانی قدیمی متعلق به 1898 که از بیرون شبیه یک قلعه مستحکم به نظر میرسد و از اولین روز اقامت ما را وسوسه میکند که نفری 10 فرانک خرج کنیم و داخلش شویم و ما هم داخل میشویم... اجازه عکاسی نمیدهند متاسفانه و چه حیف.وگرنه عکسهای قشنگی برایتان داشتم...موزه اشیایی را در طول تاریخ سوییس از زمانهای باستانی تا قرن اخیر را جمع کرده و مکان جالبی برای مطالعه زندگی مردم در تمام طول تاریخ است....فکر کنید از ظرفهای سنگی -لباسها و سکه های هزاره های پیش از میلاد شروع شده و به تخت خواب و تلویزیون و لامپ مهتابی میرسد!!!! معمولا در این موزه هم زمان یه سری نمایشگاه هم همیشه برپاست.این بار نمایشگاهی بود از اینستالیشن و عکس و پوستر و مجسمه هایی از هنر پست مدرن آمریکا.با بلیط موزه امکان دیدن نمایشگاه هم وجود دارد.برای ما که در ایران بسیار محرومیم از دیدن نمایشگاه های جهانی فرصت خوبی بود دیدن این نمایشگاه... یادش به خیر نیمه دوم دهه 70 و موزه هنرهای معاصر ایران و چه ها که نمیدیدیم!!!! مهمترین کلیسای شهر را نباید از دست داد چرایش را بعدا برایتان میگویم.این گنبد تیز سبز رنگ بلند که از بیشتر نقاط شهر قابل رویت است به صومعه "بانوی ما" Fraumunster تعلق دارد که متعلق به قرون وسطی است(قرن 9).یکی از نکاتی که کلیسا را بسیار در تاریخ سوییس دارای اهمیت کرده این است که زویینگلی ادامه راه پروتستان را در زوریخ و مقرش را در این کلیسا قرار میدهد.
اما یک چیز هست که به خاطر آن هم شده باید پای به کلیسا بگذارید و آن هم شیشه های رنگین پنجره هاست.در کلیسا فقط به خاطر وجود این پنجره ها اجازه عکاسی داده نمیشود.من این عکسها را برایتان از اینترنت پیدا کردم چون حیفم آمدآنها را نبینید.برای ورود به کلیسا و دیدن این پنجره ها شرایط امنیتی سختی حکم فرماست.شاید فکر کنید چه عجیب/ همه کلیساها پنجره رنگی دارند اما این پنجره ها با همه آنها فرق دارد.زیرا نقاش آنها مارک شاگال (Marc Chagall ) هنرمند معروف روس-فرانسوی است که شهرتش به خاطر نقاشیهای روی شیشه اش میباشد.
شاگال در سال 1968 به دعوت اسقف زوریخ به اینجا میاید تا برای شیشه های این صومعه نقاشی کند.در آن زمان او 83 ساله است اما با تکنیکی قوی با گواش روی شیشه ها را میاراید.بدین سان کلیسای پروتستان مذهب زویینگلی که باید بی هیچ آرایه ای باشد به یکی از دیدنی ترین کلیساهای جهان تبدیل میشود فقط به خاطر شاهکارهای شاگال.و اینگونه تبدیل میشود به یک اثر مدرن جهانی!
این بومهای شیشه ای روایتگر داستان آفرینش-پیامبرانی چون الیاس و یوسف و مسیح- اورشلیم-موسی و ده فرمان و بعضی دیگر از عناصر یهودیت است. شاگال هنرمندی یهودی است و روی این شیشه های مسیحیایی المانهای مذهبی یهودیت را مکرر نقاشی کرده است.بعضی جاها شاگال خودش را هم در شیشه های نقاشیش گنجانده است. از آنجایی که شاگال یکی از هنرمندان به نام جنبش اکسپرسیونیم انتزاعی است بعضی از تابلوهای او را میتوانید در موزه هنرهای معاصر ایران نیز پیدا کنید.
نقاشی ها با بازی نور برجسته به نظر میرسند و به قدری رویایی جلوه میکنند که برای دقایقی ذهن و جسم و نگاه بازدید کنندگان را به خود میخوانند. در یکی از شیشه ها گوزنی شاخدار را میبینیم که اشاره به افسانه ساختن این کلیسا میکند.کلیسا به دستور چارلز کبیر ساخته شده اما کشیشی که در ابتدا از شاه میخواهد این کلیسا ساخته شود شبی گوزنی را با شاخهای نورانی میبینید که به کشیش اشاره میکند در اینجا باید کلیسا ساخته شود.داستانی افسانه ای است اما مگر زندگی چیزی غیر از همین قصه هاست؟ کلیسا صاحب ارگی باشکوه نیز است که به خاطر 6000 کلاوه ای که دارد از شهرتی جهانی برخوردار میباشد. درست مقابل در کلیسا سنگ فرشی توجهمان را جلب میکند.سنگفرشی که میگوید در 19 سپتامبر 1946 یعنی یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم "وینستون چرچیل" نخست وزیر وقت انگلیس درست در همین نقطه می ایستد و سخنرانی میکند!!! نزدیک کلیسا مجسمه Hans Waldman روی پایه ای سنگی است.راستش قیافه این آقا کمی خنده دار به نظر میرسد شاید به خاطر زره ای است که بر تن کرده و انگار یک شماره برایش بزرگ است...القصه ایشان شهردار و فرمانده ارتش زوریخ بوده در قرن پانزدهم.که در جنگهای بورگاندی علیه چارلز کبیر میجنگد.سیاست این جناب گویی به نفع ثروتمندان منطقه بوده که با بالا بردن مالیاتها به کشاورزان فشار وارد کنند.در آن زمان 500 رعیت به پا خواسته و او را به زیر میکشند و اعدام میکنند.نکته جالب اینجاست که مجسمه فرد منفوری چون او اینگونه در شهر برپاست. باید اموخت !!!! دیگر غروب شده و ساعتهای پایانی حضور ما در سوییس نیز نزدیک میشود.پیاده پلها را یکی یکی پشت سر میگذاریم تا از واپسین لحظه های حضورمان نهایت استفاده را ببریم. زیر طاقی یکی از پلها نوای جادویی موسیقی بتهوون شنیده میشود.زن و مرد جوانی را میبینیم که ایستاده اند و بخشی از سونات مهتاب را مینوازند.درست زیر این آسمان جادویی و حال و هوای عاشقانه این شهر چه چیزی بیشتر میچسبد جز این خصوصا وقتی نم نم باران هم بر صورتمان نشیند... و بعد راهی خیابان بانهوف میشویم.معروف ترین خیابان شهر برای مارک بازها و خریداران بهترین و شیک ترین اجناس اروپایی.در این خیابان باید فقط نگاه کرد و گذشت.درنگ جایز نیست چون قیمتها سر به فلک میزند.اما نباید دیدنش را از دست داد. دیدن پیاده روهای تمیز و ویترینهای آراسته که انگار هریک چیدمانی هنرمندانه هستند.خصوصا زیر باران شبانه و بی چتر و بالاپوش قدم زدن و هوایی ناب را به سینه ها کشیدن. و حالا در شب آخر در رستوران معروف سوییسی یک غذای سنتی هم خوردن و کلی پیاده شدن!!! و اگر دلتان خواست که حتما میخواهد زیر نور این چراغهای قرمز روی صندلی بر سنگ فرش خیس لم دادن و آخرین جرعه سوییس را نوشیدن! |
|
| آبشارهای راین |
| ساعت ٩:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-آبشارهای راین گفتم که ما از زوریخ راهی کانتون شف هازن شده ایم تا به دیدن آبشارهای راین (Rhine Falls ) برویم.راین سومین رودخانه بلند اروپا بعد از ولگا و دانوب و با 1300 کیلومتر طول از کوه های آلپ در جنوب شرقی سوییس سرچشمه گرفته و پس از طی 13300 کیلومتر راه از لابلای کوه ها و دره ها و جنگلهای سوییس گذشته و سپس راهی جنگلهای سیاه آلمان شده و به جنوب غربی آلمان پیچیده و بعد فرانکفورت و کلن و سرآخر به دریای شمال ختم میشود.دانستن همین مسیر پر پیچ و خم راین را به حد کافی جذاب و پرماجرا میکند. اما 50% آب این رود پرجوش و خروش در مرزهای کشور سوییس جاری است.سوییس به دریاهای آزاد راه ندارد اما به خاطر وجود ده ها رود پرآب و منجمله همین رودخانه راین کشوری پرآب و سرسبز محسوب میشود.این رود جستجو گر در طول مسیری که در کشورهای اروپایی میپیماید همه جا در اطراف خود مناظر زیبا و جاذبه های طبیعی میافریند.منجمله همین آبشارهای راین... عجیب اینجاست که راین در هر سو به یک شکل و یک رنگ درمیاید.انگار برای خودش حال میکند.یک جا سبزه سبز است و جایی دیگر آبی آسمان.و یک جای دیگر انقدر سرمه ای میشود که ما را یاد مدیترانه میندازد.روی رودخانه عده ای در حال پارو زدن هستند.عده ای در حال شنا و عده ای هم مثل همیشه تفریح های اروپایی سرگرم ماهیگیری... اما خروش رودخانه راین به هرنوع ماهی اجازه زندگی و جست و خیز نمیدهد تنها یک نوع مارماهی است که قدرت نوردیدن این صخره ها و تاب تحمل چنین خروش آبی را دارد و این نوع ماهیها وول میزنند در آبهای راین... روی بخشی از رودخانه کف سپیدی توجه من را جلب میکند از راهنما که میپرسم میگوید این آلودگی نیست بلکه نوعی مواد طبیعی متعلق به راین است که از آن اتفاقا در تولید مواد شوینده و خصوصا قرصهای ماشین ظرف شویی استفاده میشود.خیلی جالب است.از این آبهای خروشان در تولید جریان برق هم استفاده میشود. سوار قایق میشویم تا منظره ای از بالای ابشارها داشته باشیم. یک صخره طبیعی وجود دارد که روی آن با پله های فلزی پوشیده شده و کسانی که میخواهند ار آبشارها یک منظره پانورامیک داشته باشند از آنها بالا میروند.نکته در اینجاست که پله ها بسیار خیس و خزه بسته و لغزنده است و فضای باریکی برای عبور و مرور دارد.پس با دقت زیاد از آنها بالا میرویم و بعد در مقابل خود آبشارهای راین با صدای خروش عظیم و هزاران قطره آب در هوا را نظاره میکنیم. تا سه هفته پیش امکان دیدار از این آبشارهای فراهم نبود چون آب این رودخانه از کوه های آلپ تامین میشود که در زمستان پوشیده از یخ و برف هستند.اما د رتابستان این برفها آب شده و همه به سمت این منطقه سرازیر میگردند پس فشار و سطح آب به حدی بالا میرود که امکان بازدید و قایق سواری را از گردشگران میگیرد. نکته اینجاست که این آبشارها در اروپا بلند ترین نیستند اما بزرگترینند.موقعیت آنها در بالای رودخانه راین بین سوییس و آلمان قرار گرفته است.آنها 150 متر پهنا و 23 متر ارتفاع دارند و در هر ثانیه 700 متر مکعب آب از آنها عبور میکند. به ما یم ساعتی وقت آزاد میدهند پس تصمیم میگیریم بلیط قایقهای شناور روی راین را خریداری کنیم.برای 45 دقیقه حرکت روی سطح آب و پیمودن رودخانه نفری 10 فرانک هزینه میکنیم. اما واقعا میرزد وقتی تا نزدیکیهای آبشارها میرویم و آب به سرو صورت ما فواره میزند.فشار آب به حدی بالاست که باید دو دستی خود را به قایق بچسبیم تا در آب پرت نشویم.صدا به صدا نمیرسد و ما دست در هوا انگار آبشار را میقاپیم وقتی قطره هایش از لای انگشتهایمان میگریزند.گویی آبشار انگشتهای ما را گاز میگیرد.سوزش شیرینی است.این آبشارهای عظیم خود به خود من را یاد شاهزاده قصه های پریان میندازد.شاهزاده جوان و خوش برورویی که بر اسب خود میتازند و دخترکان زیبا رو را در هوا قاپ میزند... و بالاخره شکر خدا کسی پیدا میشود که در این سفر یک عکس دونفره از مابگیرد. و سپس در کافه ای رو به آبشارهای راین مینشینیم و بستنی قهوه و نسکافه میخوریم و تا وقت داریم به چشمهایمان فرصت تماشا میدهیم. |
|
| زوریخ(3) |
| ساعت ۱:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-در راه آبشارهای راین پیشنهاد میکنم این موسیقی را دانلود کنید.گوش دهید و همزمان این پست را بخوانید. صبحی مه آلود است که ما سوار اتوبوس میشویم و به سوی کانتون Schaffhausen رهسپار .دیشب همان یک نمه باران کافی بود که هوارا از 36 درجه به زیر بکشد و صبحی دل انگیز و خنک برایمان بسازد.قرار است از آبشارهای راین دیدن کنیم که حدود 45 دقیقه با زوریخ فاصله دارند.پس فرصت خوبی است که جاده ها و مزارع و خانه ها و روستاهای سوییسی را سرراهمان ببینیم. قبل از راه افتادن از ما میخواهند که کمربندهای خود را در اتوبوس ببندیم.قانون است و خلاف آن برای راننده مسئولیت به همراه دارد.بالاترین سرعتی که میشود در بزرگراه های سوییس رانندگی کرد حداکثر 120 کیلومتر است و بالاتر از آن جریمه های سنگین به همراه دارد.خود سوییسیها میگویند وقتی میخواهند به مرز آلمان نزدیک شوند دچار دلهره رانندگی میگردند چون در آلمان همان طور که میدانید سرعت محدودیت ندارد خصوصا در جاده های خارج از شهر. در اینجا هم برای عبور از جاده ها باید عوارضی پرداخت کرد اما نه به شکلی که در کشور ما وجود دارد.استیکرهایی هست که راننده ها سالیانه پول داده و آنها را میخرند.45 فرانک برای 14 ماه تردد در اتوبان.این استیکرها را روی شیشه هایشان میچسبانند که وقتی از زیر گیتهای عوارضی رد میشوند خود به خود توسط دستگاه ها این مبالغ خوانده شود.این روش تازگیها در اتوبانهای ایران هم باب شده و راه حلی است که صف پشت عوارضی دیگر تشکیل نشود.اگر کسی استیکر نداشته باشد 100 فرانک جریمه میشود. دورتادور اتوبانها حفاط هایی کشیده شده تا از ورود حیوانات به جاده جلوگیری شود. به سمت برن باید راند که پایتخت شمالی سوییس است و در این مسیر تو بگو انگار داریم کارت پستالهای قدیمی را نگاه میکنیم.همان کارتهایی که از کشوهای خاک گرفته پدربزرگ مادربزرگهایمان بیرون میامد و مهری از سرزمینی ناشناخته پشت آن بود و دست خطی جوهری که پس داده بود با جمله هایی که بوی زمان میداد و از جایی و آدمی در دوردست حرف میزد.برای من همیشه این کارتهای پستال پر رمزو راز بودند و نمیدانم چرا در این جاده های مه آلود یاد همان ادمهای خاک گرفته دیروزی مرا انداخت. واقعا زیباست.سوییس را اگر میخواهید بیشتر ببینید باید پای در همین جاده بگذارید.تا چشم کار میکند مزارع گل آفتاب گردان است که با سرهایی خمیده به زمین ناز میفروشند و راز میبافند.اکتبر نزدیک است و فصل برداشت این گلهای آفتابی و حالا آنها بار سنگین دارند و تا بارشان را زمین نگذارند همینگونه خاموش و سربه زیر چشم به نامحرم نمیدهند! مزارع ذرت برای خوراک دام و البته تاکستانهای مو برای تولید یکی از بهترین شرابهای سوییسی البته نه به کیفیت شراب ژنو-از آنجاییکه این محصول تنها در سوییس مصرف شده و به خارج صادرنمیشود در دنیا خیلی شهره نیست اما کیفیت آن چیزی از بهترینهای جهان کم ندارد.(میگویند ما فقط نقل قول میکنیم ها) بچه های کوه آلپ را به خاطر میاورید.؟آنت را میگویم که در دنیای کودکی من خشن بود و بی رحم و بخشی از خاطره های دردناک کودکی را وقتی میساخت که دست دوستی لوسین را رد میکرد.دنی و آن همستر سفید بامزه را به خاطر میاورید؟ ما در روستایی قدم گذاشته ایم که تیپیکال روستای نوستالوژیک "بچه های کوه آلپ" است... اینجا منطقه مارتاول است.روستایی با مردمانی کشاورز و بوی اصطبل و گاو و طویله و البته بوی اصیل سوییس.اینجا دیگر میشود چشمها را بست... یادم میاید انگار این تصاویر را دیده ام و همیشه به آن آدم ناشناخته ای اندیشیده ام که در این دورهای دور جایی که فقط در خیال میگنجد زندگی میکند و در خیال آرزومند بودم روزی به سرزمین خانه های شیروانی و پنجره های چوبی و مزارع سبز و پر علف گام بگذارم و حال اینجا هستم در یک روستای سوییسی... این خانه های سه گوش با حیاط های پر از گل و گیاه و مترسکهاییی که بیشتر دوست کلاغها هستند تا دشمن آنها نمونه محلی معماری این کشور محسوب میشوند.و ما فکر میکنیم پا در دوره سلتیها و حالا کمی بعدتر گذاشته ایم.اینجا جنگل فراوان است و چوب در دسترس.پس دور از ذهن نیست که خانه ها عموما چوبی هستند و سقفها شیروانی.از بس که باران با اینها سردوستی دارد.چوب ماده سبکی است برای خانه سازی و البته در زمستانهای سرد کوهستانهای آلپ مصالح خوبی برای نگه داشتن گرما در خود و البته خنکایی مفرحی در تابستان... از پنجره های خانه هایشان گلهایی شبیه شمعدانی آویزان شده است.همه پنجره ها انگار با این گلها نقاشی شده اند.گیاه جانیوس گیاهی است که در این منطقه آن را زیر پنجره ها میکارند تا در فصل تابستان دفع حشرات کند.جالب است من را یاد پنجره های خانه های شمالیمان میندازد.یاد وطن... اما این مردمان به ظاهر کشاورز چقدر هنرمندند و خلاق.باورش سخت است با تکه های فلز زنگ زده چنین اثر هنری بدیعی خلق کرده است صاحب این خانه روستایی و ان را برای زیبایی روی دیوار خانه اش آویخته...لک لکی که به فرزندش غذا میدهد و عنکبوتی که آنها را نظاره گر است و همه روی دسته یک بیل زنگ زده... اصلا سلیقه و خلاقیت ربطی به پول و امکانات ندارد.مردم این روستا همه خوش سلیقه اند و با ذوق.ببینید چگونه با چند گلدان و سه چهار وسیله تزیینی چنین گلخانه زیبایی را خانم خانه دار کنار در خانه اش ایجاد کرده است. و اما...و اما این حیوان عجیبی که به حیوان نمیماند یک گوسفند اصیل سوییسی است . از نوع همان گوسفندهایی که شیرش ان شکلاتهای خوشمزه را میسازد.به نظر من که این جانور بیشتر در مایه های شتر-گاو-پلنگ است تا یک گوسفند مامانی... اینجا درختان میوه اش نیز خارق العاده اند.درخت کوتاه سیبی که از سیب منفجر شده است.انقدر شکر خدا این درخت کوچک بار داده که هر لحظه در حال شکستن است و نه تها این درخت بلکه سر راهمان درختان گیلاس- آلبالو و میوه های دیگر نیز... هوا دیگر دارد صاف میشود که ما کم کم از کانتون زوریخ خارج شده و نزدیک مرزهای آلمان میشویم.تابلوهای جاده مدام هشدار میدهد که هنگام عبور از مرز مواظب سرعت بالای ماشینها باشید.انگار داریم به یک فیلم ترسناک وارد میشویم...هیجان دارد... درست از روی این پل که بگذریم کانتون زوریخ به پایان میرسد و کانتون "شف هازن" شروع میشود.شهری مرزی کنار مرزهای آلمان.از انجاییکه آلمان کشور ارزان تری نسبت به سوییس محسوب میشود مردم عموما برای خرید مایحتاج خود به آلمان رفته و خرید کرده و برمیگردند.البته در خرید مواد غذایی یک سری محدودیتهایی است.مثلا بیشتر از یک کیلو گوشت نمیتوانند از آلمان وارد سوییس کنند.اما برای تهیه پوشاک میتوانند آزادانه هرچقدر خواستندخرید کنند. (البته کسی گونی گونی جنس نمیخرد که بیاورد این ور مرز و کاسبی راه بیندازد) بیشتر مردم ترجیح میدهند در شهرهایی حاشیه شهرهای بزرگ زندگی کنند.به علت اینکه در شهرهای بزرگی چون زوریخ گرانی بیداد میکند.اما میشود شرایط زندگی راحتی را در این شهرهای کوچکتر با قیمتی پایین تر فراهم کرد.از آنجاییکه حمل و نقل ریلی در سوییس بسیار منظم و با کیفیت انجام میشود مردم میتوانند هرروز از راه اهن استفاده کرده و خود را به شهرهای بزرگ که عموما محل کار آنهاست رسانده و شب دوباره به خانه هایشان برگردند. اینجا شف هازن است با قلعه قدیمیش که شاخصه شهر محسوب میشود.این قلعه "مونو" (Munot)نام دارد با دیوارهایی به ضخامت 4 متر که در قرن 16 میلادی برای حفاظت شهر بر بلندی مشرف به شهر ساخته شد.امروز به نماد شف هازن و جاذبه گردشگری ان تبدیل شده است. همان طور که گفتم اینجا یک شهر مرزی است.در جنگ جهانی دوم آمریکاییها اشتباها فکر میکنند اینجا جزو خاک آلمان است و آن را بمباران میکنند.در این بمباران 40 نفر کشته میشوند و این ماجرا به عنوان خاطره دردناک کشور صلح و آرامش در یادها باقی میماند. اما شف هازن به شاخصه دیگری هم شناخته شده است.رودخانه راین.همان راین زیبایی که برای من همیشه یادآور اثر بزرگ سینمایی حاتمی کیاست."از کرخه تا راین"... و حالا ما کناره راین را در پیش گرفته ایم تا به دیدن زیباترین آبشارهایش برویم... |
|
| زوریخ(2) |
| ساعت ٦:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-زوریخ-گشت و گذار یک روز آفتابی خوب در سوییس یعنی برداشتن زیرانداز و کرم ضد آفتاب و یک سطح وسیع از چمن سبز و دراز کشیدن و کتاب خواندن و البته گپ زدن... و ما راهی کنار دریاچه زوریخ میشویم.یکشنبه است و تعطیلی است و آخر هفته و یک صبح خوب آفتابی با قلاب ماهیگیری و لذت یک آرامش زوریخی.ما که بلد نیستیم ماهی بگیریم فقط ژست فیلسوفانه آن را میگیریم. صبح سر میز صبحانه از خانم پیشخدمت اجازه گرفتیم و خورده نانهایمان را جمع کردیم برای قوها و مرغابیهای خوش خط و خال دریاچه(تجربه وحشتناک پاریس و برخورد بسیار زشت پیشخدمت هنگام برداشتن تکه نانی و گذاشتنش در کیسه را تا عمر داریم فراموش نمیکنیم) و راه افتادیم به نظاره ساختمانهایی که به سبک نئورونسانس و گوتیک و رومانسک ساخته شده ند و شهر را قدیمی و اصیل نشان میدهند.گرچه عمر آنها شاید به زحمت به دو صده برسد. کنار دریاچه زرویخ معمولا مجسمه هایی از شیر و گوی را میبینیم.اینها شیرهای نگهبانی هستند که قرنهاست با گوی قدرت در دست از شهر و دریاچه اش محافظت میکنند. بخشی از رشته کوه های آلپ و کوه زوریخ با ارتفاع 800 مقابل ما قرار دارد وقتی روی تپه Linddenhof می ایستیم.پارک(تپه ای) که بلندترین بخش تاریخی شهر زوریخ محسوب میشود. سوار تراموا که بشوید و راهی ایستگاه zoo از آن بالاهای شهر سر درمیاورید.یادتان باشد موقع خریدن بلیط تراموااشتباه مارا مرتکب نشوید.دوجور بلیط یکسره وجود دارد.بلیطهای مسافت کوتاه که شامل 5 ایستگاه شده و بلیطهای مسافت بلند.بالطبع بلیطهای مسافت کوتاه یکسره با قیمت 6/2فرانک مناسب کار ما بود که اشتباهی بلیط مسافت بلند 1/4 فرانک را خریدیم.کسی بلیطها را چک نمیکند.حتی دستگاهی وجود ندارد که شما بلیط خود را در ان باطل کنید.این کار کاملا وجدانی است.گرچه هرازگاهی پلیس یکهو سرمیرسد و مچ گیری میکند.پس لطفا بی خیال زرنگ بازی شوید که خطرناک است! به این بالاها که میرسیم جاییست که منظره پانورامیک شهر مقابل ما قرار دارد.اینجا بام شهر زوریخ نام دارد و البته گران ترین خانه ها و شیک ترین آنها نیز در همین منطقه ساخته شده اند. خانه هایی که گاه تا 400 متر هم میرسند با زمین تنیس و گلف و استخر اختصاصی و البته معماریهای مدرن.یک جورهایی معماری این خانه های پولداری در ذوقمان میزند.آخر با بافت زیبای شهرهای سوییسی هم خونی ندارند.گویا اینها معماران جوانی هستند جویای نام که میخواهند بخشی از شهر را با سازه های مدرن پر کنند و البته مثل همیشه و همه جا مخالفان و موافقان خود را نیز دارند. ساخت و ساز در این منطقه از اواخر قرن 20 شروع شد و تا امروز که به گران ترین محله مسکونی زوریخ تبدیل شد. اینجا را "بورلی هیلز" زوریخ نیز مینامند. همین بالاها و درست حوالی این مناطق خوش آب و هوا دانشگاه زوریخ وجود دارد که بعد از دانشگاه سوربون دومین دانشگاه مطرح اروپاست.15% دانشجویان ان را خارجیهایی تشکیل میدهند که رقم قابل توجهی است.ساختمان دانشگاه به اوایل قرن 19 برمیگردد و انشمندان بزرگی را در این سالها تحویل جامعه خود و جامعه جهانی داده است.مفاخری که بین انها کسانی هستند که جوایز نوبل را دریافت کرده اند.کسانی مثل انیشتن که از همین دانشگاه فارغ التحصیل شد و سپس مدتی هم استاد اینجا بود. خوابگاه ها و محلات دانشجویی دراین کوچه پس کوچه ها قرار دارد.از شیشه تراموا بیرون را که نگاه میکنیم انها را کوله بر پشت و جزوه در دست میبینیم که گروهی و یا انفرادی گوشه و کنار جمعند و گپی میزنند و در کافه ای سرگرم نوشیدنند.یک نکته بد هم در اینجا زیاد میبینیم و آن سیگار کشیدن جوانهاست.از آن بدتر اینکه در شهری چنین پاکیزه و با استاندارد مردم عادت دارند ته سیگارهای خود را روی زمین بیندازند. راستش خیابانها پر است از ته سیگار و این اگر در کشوری جهان سومی باشد به چشم نمیاید اما اینجا در زوریخ.استغفرالله!!!! و اما دوست داران فوتبال بدانید و آگاه باشید که FIFA همینجاست.بغل گوش ما در بالای شهر زوریخ و لابلای خانه های پولداران سوییسی.شاید بدانید که کلمه فیفا مخفف عبارت فرانسویFédération Internationale de Football Association (بله؟) به معنی فدراسیون بینالمللی فوتبال است.حالا اگر بپرسید چرا فرانسوی باید بگویم که فیفا در ۲۱ می۱۹۰۴ از سوی انجمن ملی فوتبال کشورهای:بلژیک، دانمارک، فرانسه٬هلند٬اسپانیا سوئد و سوئیس در پاریس تأسیس شد.
دورتادور ساختمان خیلی مدرن فیفا با سیم و دیوار و هزار مانع گرفته شده و به راحتی نمیشود یک عکس خوب و تمیز از آن گرفت.من فکر میکردم موزه یا مکانی برای توریستها در آن وجود داشته باشد که با پرس و جو چیزی پیدا نکردم.نمیدانم اما ما نتوانستیم راهی به این دیوارهای شیشه ای پیدا کنیم. و درست در این نقطه اولین دعوای خانوادگی این سفر ما شروع شد. راستش را بگویم محمد امین عاشق باغ وحش است و من عاشق و دلباخته گالریهای هنری(اوج تفاهم یک زوج).عموما در سفرها به این مشکل برمیخوریم که وقتی وقت کافی نداریم که هم گالریها و هم باغ وحش را بگردیم یک نفر باید ازخواسته خود بگذرد.در بارسلون این من بودم که گذشت کردم و از خیر دیدن موزه-گالری پیکاسو گذشتم.پس به من حق دهید که در این لحظه حیاتی از اینکه باز مجبور به گذشت شده بودم تا محمد امین سری به باغ وحش زوریخ بزند خون خون خودمو میخوردم.اما چه میشود کرد؟زور مردانه چربید در آخر! (با نگاه به قیافه فاتح محمد امین میشود این را فهمید) و ما قدم در باغ وحش زرویخ گذاشتیم که همان نزدیکیهای فیفا قرار دارد و بلیت ورودی آن 22 فرانک است.و به جای دیدن تابلوهای زیبای هنری به نظاره لنگهای صورتی پلیکانها نشستیم. باغ وحش شهر زوریخ خیلی مالی! نیست.اما یک بخش بسیار قابل توجه دارد و آن قسمتی است که درون قضایی سربسته "جنگلهای استوایی" را شبیه سازی کرده اند.فضایی مرطوب و گرم که پرنده ها و خزنده های استوایی آزادانه در آن درگردشند. حدود 20000 گیاه از 400 گونه مختلف و 92 خانواده گیاهی در ان کاشته شده است. 4700 درخت شامل بامبو و نخل و گل ارکیده هم در آن وجود دارد که همه آنها را از جنگلهای ماداگاسکار به اینجا آورده اند.رطوبت حدود 80% و درجه هوا در 4 فصل بین 20 تا 30 درجه تنظیم شده است و هرروز 6 میلی متر بارندگی مصنوعی هم در آنجا ایجاد میشود.!!! کتمان نمیکنم که خود من عاشق جک جونورا هستم.یکی از علتهایی که با دیدن باغ وحش مخالفم این است که تحمل ندارم حیوانات را در قفس ببینم آن هم تنها به این دلیل که ما آدمها دوست داریم از دیدن آنها کیفور شویم.معمولا باغ وحش هایی که به صورت پارکهای ملی هستند و حیوانات در آن آزادنه زندگی میکنند به نظر من ایده آل ترین شکل نگهداری از حیوانات است. شاید اگر جدای از جنگل استوایی باغ وحش بخواهم قشنگترین قسمتش را بگویم دیدن این لاک پشتهای عظیم الجثه باشد که در کنار طوطیهای رنگارنگ آرام و دوستانه زندگی میکنند. و البته مثل همیشه باید وقت گذاشت و در سالنهای آکواریوم باغ وحش نشست و در سکوت مدتی به حرکت آرام ماهیان نگریست و آرامش یافت. و البته به نظر شما این آقای جانور سرو تهش کجاست؟ |
|
| زوریخ(1) |
| ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91- زوریخ-روز چهارم سفر پس از یک سفر کوتاه هوایی حالا در زوریخ هستیم.اولین شهر در رتبه بندی استاندارهای زندگی در جهان.شهری که بسیار مشتاق دیدنش بودم و پس از ترکش بیشترین دلتنگی را در این سفرم برایم رقم زد. اقامت ما در هتل Marriot زوریخ بود.هتلی 5 ستاره که در حاشیه رودخانه شهر قرار گرفته و با یک پیاه روی ساده نیم ساعته ما را به قلب توریستی شهر میرساند.هیچ وقت در شهرهایی که در دل آنها رودی جاریست گم نخواهید شد همیشه مسیر ردیابی را با مسیر رودخانه بسنجید و اینگونه بود که ما نیز هرروز از کنار همین پیاده رو و درست در حاشیه رود زیبای لیمات قدم میگذاشتیم و سر از خیابان بانهوف و ایستگاه قطار معروف شهر درمیاوردیم. حاشیه این رود مارا میرساند به Bahnhof Station پروژه عظیم ایستگاه قطار شهر زوریخ که توسط مهندسی آلمانی در سال 1871 اجرا گشت.برای من که تا به حال ایستگاه های محدودی را دیده ام اینجا یکی از بزرگترین ایستگاه های قطار شهری است. راه آهنی که هررروزه 2900 ترن از آن میگذرند که 844 تای آنها درون شهری است.عجب عظمتی! ما وارد آن میشویم.دورتادور ما را انواع رستوارنها و سوپرمارکتها گرفته است و ما که تاحالا همچنین ایستگاهی ندیده ایم مبهوت میمانیم و تا حدودی سرگردان-مهمترین بخشی که در این ایستگاه به درد ما توریستها میخورد Tourism Office ای است که در گوشه ای از آن قرار دارد و انواع اطلاعات مربوط به مراکز گردشگری و انواع نقشه های توریستی شهر و حتی خود سوییس را در اختیارتان میگذارد. رقم قابل توجهی است که بگویم روزانه 350000 نفر در این ایستگاه تردد میکنند.عده ای هرروز از شهرهای اطراف به زوریخ آمده و دراینجا کار میکنند و شب هنگام به شهرهای خود برمیگردند. درست بالای سر ما یک مجسمه 12 متری کمی تا قسمتی خنده دار توجهمان را جلب میکند.مجسمه ای از جنس پولیستر و رنگی با لباسی کمی عجیب که آن را Angel مینامند و ما مبهوت میمانیم که چه ارتباطی بین این فیگور مدرن با لباسی همانند زنان آنچنانی وجود دارد و البته "فرشته".آرتیست این مجسمه عظیم که از سقف سالن ایستگاه آویزان شده از قرار یک فرد فرانسوی مشهور به نام Niki de Saint-Phalle است که بعدا متوجه منظور آن شدیم.هنرمند فرانسوی -نیکی-در دوره ای از عمر هنری خود به ساخت مجسمه های عجیبی از زنان باردار پرداخت.امروزه این مجسمه ها در نقاط مختلفی از دنیا قرار دارند واز ارزش هنری بالایی برخوردارند.آرتیست این مجسمه های خود را مجموعه "Nana" نامید.نانای هنرمند همین فرشته های بارداری هستند که در اشکال عجیب و غریب نماینده زنان جوامع مختلفند. نانای ایستگاه بانهوف دارد با دست به Tourism Office اشاره میکند و این اشارت خوش اشارتی است!!! فقط قبل از اینکه پا از ایستگاه بیرون گذارید سری به شکلات فروشی آنجا بزنید و بخواهید که یک دانه "Luxemburgerli" بخورید!خدایا عجب اسمی...پس بی خیال اسمش شوید و با لبخند به فروشنده بگویید که "میشود یک بوسه به من بدهید!؟... نگران نباشید با کتک بیرون انداخته نخواهید شد.اسم دیگر این شیرینی معروف سوییسی "Kiss" است.بد نیست بدانید که سالها پیش یک مرد بسیار خوش تیپ از لوکزامبرگ اینجا آمد و برای اولین بار این شیرینیها را درست کرد و نام آنها را بوسه گذاشت.اما خانمها برایشان سخت بود که به فروشنده خوش تیپ قنادی با دلبری بگویند:"لطفا یک بوسه".پس ترجیح دادند کلی زحمت به خرج دهند و بگویند:"لطفا یک لوکزامبرگلری"....حالا دیگر با شماست که موقع خرید این شیرینی به فروشنده چه بگویید.و صد البته که به نوع و قیافه فروشنده هم برمیگردد!!! از خیابان بانهوف عبور کرده و به کنار رود دریاچه زوریخ میرسیم.باز هم نماد یک ساعت و گلهای عقربه ای... و البته 1200 فواره از آب شیرین و گوارا و 500 بار و کلوب و ده ها و صدها جاذبه برای گردشگر. زوریخ در دوران رومیها و زمان پادشاهی "آگوستانا" بنیان نهاده شدبا تنها یک اسکله و تعدادی حمام رومی و دکه...و حالا پس از قرنها و قرنها تبدیل شده است به شهر شماره یک جهان از نظر استاندارهای بالای زندگی.شهری پر از نوآوری-فرهنگ-مراکز مهم بین المللی-ادانشگاه های معتبر جهانی-130 شعبه بانکهای عظیم و خروارهای پول مردمان ثروتمند جهان و البته نقطه ثقلی برای جذب گردشگر. شهر زوریخ در شمال دریاچه زوریخ واقع شده است و احاطه بین دو رودخانه زیبای Sihl و Limmat و البته دامنه های جنگلهای انبوه Utli و تپه های Zurich.شهر روی ارتفاعی 408 متره بنا شده تحت تاثیر آب و هوای بارانهای آتلانتیک و وزش بادهای سرد شمال. اما حالا فصل گرمای آن است و در هجوم توریستهای کشورهای مختلف قرار گرفته. ایالت زوریخ با 1792 کیلومتر مربع وسعت و جمعیتی بالغ بر 1283000 نفر شهر بزرگی در کشور سوییس محسوب میشود.اینجا ثروتمند ترین و معروف ترین شهر سوییس است و این را به راحتی از طرز زندگی مردم و نشاطی که در آنهاست آرامش و امنیت حاکم بر سرزمین و میزان بالای درآمد آنها میشود فهمید و البته همینها عواملی است که در رنکینگ جهانی این شهر را در زمره بالاترین شهر با استاندارد جهان قرار داده است. با محمد امین راه کناره دریاچه را پیاده گرفته و دور میشویم میخواهیم شب زوریخ را نظاره کنیم زیر آبهای نقره ای و ساحلهای طلایی.مثل شهر ژنو اینجا نیز فراخور رودخانه لیمات به راست و چپ تقسیم میشود.راست رودخانه را ساحل طلایی مینامند و غرب ان را ساحل نقره ای همان طور که خورشید از شرق طلوع میکند و در غرب غروب... و البته همان طور که طلا از نقره ارزشمند تر است خانه های سمت ساحل طلایی گران تر... گاه اپارتمان تا متری 10000 فرانک سوییس بالا میرود و این رقم گرانی است.البته باید اعتراف کرد که سوییس کشور گرانی است و البته برای مردم خودش هم تا حدی گران محسوب میشود.میانگین درآمد سالیانه سالی 48000 فرانک بوده که 6000 فرانک آن را باید برای بیمه پرداخت کنند.اجاره آپارتمان از ماهی 1200 فرانک شروع و بالا میرود. هرکسی 10% از درآمد خود را باید به دولت مالیات دهد و از یه حد درامد به بالا باید 40% درآمدشان را مالیات بدهند و باید پذیرفت که رقم قابل توجهی است. اما همه مردم با رغبت این مالیاتها را پرداخت میکنند چون در ازای سرویسی که از دولت میگیرند کاملا مناسب به نظر میرسد. و البته مردمی که با نشاطند و مثل ژنو به ورزش و سلامت روح و جسم خود توجه میکنند.اینجا مادران ورزشکار خیلی زیادند.کودکان خود را در این اطاقکهای چادری پشت دوچرخه خود میبندند و با انرژی عصر به عصر دوچرخه سواری میکنند و در همان حال به موسیقی گوش میدهند.اینجا مادران بعد از تولد فرزندان خانه نشین نمیشوند و داغان و افسرده.به خود میرسند و زندگی را با کودکانشان با سلامت و شادی تجربه میکنند. حتی مادری را دیدم که اسکیت به پا بسته بود و کالسکه کودک را هل میداد و برای خودش ورزش میکرد. اینجا حیوانات هم در ارامش زندگی میکنند.نگاه کنید که به فاصله ای چقدر نزدیک از سطح خیابان و عبور و مرور ماشینها این قوهای سپید و ارزشمند در غروب خورشید و کنار دریاچه چه آرام غنوده اند.عابران رد میشوند و کودکان بی هیچ گزندی به این حیوانات با آنها بازی میکنند و دستان مردمان زوریخی که کیسه های نان خشک خود را برای این حیوانات جمع کرده اند با سخاوت آنها را سیر میکند. و چه فاصله ای مشهود است بین آرامش این پرنده ها و دلهره کبوترها و گنجشکهای کشور من که از ترس سنگ و تیر و کمان و تفنگ ساچمه ای لحظه ای روی آرامش را نمیبینند. در کنار Burkliterrasse دقایقی از وقتمان را به آرامش سپری میکنیم و تکیه بر میله ها به نظاره فرو رفتن خورشید در آغوش آبها و کوه های آلپ مینشینیم.درست زیر سایه دستهای Ganymede. یکی از جاذبه های ساحل طلایی زوریخ کلیسایی با برجهای دوقلوست که آن را کلیسای Grossmunster مینامند و همان کلیسای جامع شهر است.ساختمانی رومانتیک-گوتیک که مثل بیشتر کلیساهای سوییس پروتستان و عاری از تجملات درونی است.ساختمان آن در سال 1090 شروع و در سال 1220 به پایان رسید.یعنی همان دوران شارلمانی.اینجا هم چارلز کبیر حکومت شارلمانی را راه میندازد و قدم مثبتی در تاریخ سوییس برمیدارد.در شرایط قرون وسطی و تاریکی درد و رنج اروپا تلاش زیادی در جهت ساخت و ساز مدرسه و مکانهای آموزشی میکند. در قرن 14 برجهای چوبی به کلیسا اضافه میشود که متاسفانه در طول آتش سوزی مهیب شهر از بین میروند بعدها و در قرن 18 به جای ان دو برج چوبی سوخته شده دو برج سنگی ساخته میشود که امروز نماد شهر زوریخ هم محسوب میگردند. از یکی از ده ها پل تاریخی زوریخ رد شده و در ساحل نقره ای قدم میگذاریم.جاییکه نور چراغهای ده ها کافه و رستوران در آب رقص افشانی میکنند و ما هم همراه انها از اینهمه زیبایی نهایت لذت را میبریم.برج کلیسای Saint Peter تقریبا از همه جای شهر دیده میشود.کلیسایی پروتستان مذهب که در قرن 13 پس از اتش سوزی مهیبی که شهر را ویران ساخت دوباره تجدید حیات گشت.گرچه قدمت اولیه آن به قرن 9 و دوران چارلز کبیر برمیگردد. اما اهمیت این کلیسا بیشتر برای برج ساعت آن است.در سال 1534 ساعت بزرگی بر بالای آن نصب شد.بالای برجی 87 متره و امروز بزرگترین ساعت اروپا محسوب میشود حتی بزرگتر از بیگبنگ لندن. گرسنه شده ایم و دنبال رستورانی برای صرف شام میگردیم.بعد از آن غذای 130000 تومانی حواسمان را بیشتر جمع قیمتها میکنیم و یک رستوران آمریکایی پیدا کرده و وقتی به قیمیتهایش مینگریم نفسی آسوده تر میکشیم.یادتان باشد در همه دنیا رستورانهای آمریکایی جزو رستورانهای ارزان تر محسوب میشوند. Sam هم رستورانی است که در سوییس شعبه زیاد دارد و به شما بهترین غذاها را با منوهای متنوع ارایه میکند.و البته کمی ارزان تر.به طور مثال با 48 فرانک پیتزایی عالی و خوراک مرغی بزرگ و پر از سبزیجات و سیب زمینی سرخ شده خوردیم و البته روی منو اخلاق خوب پیشخدمتها را نباید فراموش کرد. دوباره خیابان بانهوف را گرفته و سر از ایستگاه قطار بانهوف در آوردیم که در شب جذابیت مضاعفی داشت و از بیرون شبیه مانیومنتی تاریخی بود.از ایستگاه رد شده و راهی هتل شدیم.تا بعد... |
|
| ژنو(7) |
| ساعت ۱٢:۱٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-روز سوم سفر-ژنو آخرین بعد از ظهر حضورمان را در ژنو خواهیم گذراند و فردا عازم زوریخ میشویم.پس این بخش آخر ژنو را هم با من بگردید. از لوزان که برگشتیم تصمیم گرفتیم یک پیاده روی جانانه تا دم دریاچه زنو داشته باشیم و شب آخر را کنار دریاچه و زیبایهایش بگذرانیم.پس سلانه سلانه از هتل درآمدیم سر اولین پیچ صدای "بوق-بوق" وحشتناکی توجهمان را جلب کرد.درست شبیه بوقهایی که ما پشت ماشین عروس میزنیم.برایم باور نکردنی بود.شاخ درآوردم که دقیقا مثل ما یک ترافیک بلند از ماشینهای دنبال ماشین عروس راه افتاده بود.شاید 40 الی 50 ماشین پشت این ماشینی که در عکس میبینید حضور داشتند همگی یک روبان قرمز به ماشین خود نصب کرده و دنبال ماشین عروس بوق میزدند. یعنی در سوییس-در ژنو-در یکی از آرام ترین و با استاندارد ترین شهرهای جهان-سر ظهر بیایید و ببینید چه غوغایی به پا است.حتما این کار خلاف قانون محسوب نمیشود.کارناوال شادی پشت سر عروس و داماد سر ظهر بوق بوق زنان!!!! از پل مون بلان رد میشویم و به قسمت چپ دریاچه میرسیم.جاییکه خیابان "کوآی" با مغازه های شیک و پیک و رستورانهایش یکی از گردش پذیرترین بخشهای شهر قرار دارد. خیابانی برای زندگی و با مردم بودن.خیابانی برای دیدن گوشه های پنهان ژنو و رازهای سر به مهر آن.و با قلعه قدیمیش که تنها برجکی از آن باقی مانده و هزاران دیدینی ریز و درشت دیگر.و البته گالریهای ساعت فروشی معروفش. این تصویر یک ساعت کنار مغازه امگا بود که تقریبا همه شهرها را با اختلاف زمانیشان نشان میداد الا تهران ما را!!! در این خیابان تا دلتان بخواهد مغازه هایی با تمام برندهای معتبر جهانی ساعت که ساخت سوییس هستند قرار دارد.از کارتیر و پیاژه و مون بلان و رولکس و امگا تا ساعتهای ارزان تر و معمولی تر.اما راستش با مقایسه قیمتها به این نتیجه رسیدم که حتی بهتر است ساعت هم از سوییس نخرید چه بسا همان ساعت را بتوانید ارزان تر در خودایران پیدا کنید. و اما مهمترین شاخصه ژنو که حتما از آن زیاد شنیده اید."فواره ژنو" که بی شک شناخته شده ترین المان شهر است.این فواره در حاشیه دریاچه ژنو و کنار "English Garden " واقع شده اما تقریبا از همه جای دریاچه قابل دیدن است.سال 1866 بنای فواره با ارتفاع 30 متر گذاشته شد اما سال 1881 بود که توسط مهندسی به نام "Theodore Turrenttini " ارتفاع آن به 85 متر ارتقا یافت.سرانجام سال 1947 به 150 متر رسید. موتور آن با قدرت 1600 اسب بخار آب را از دل دریاچه بالا کشیده و با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هر ثانیه 500 لیتر آب را به بیرون میپاشد.معمولا روزهای آفتابی پس از یک نمه باران رنگین کمانهای زیبایی اطراف ان ایجاد میشوند و با وزش باد پودری از قطرات ریز آب به سروروی بازدید کنندگان پاشیده میشود... اما English Garden درست بعد از پل مون بلان و خیابان کوای کنار دریاچه ژنو قرار دارد که در روزی چنین گرم و آفتابی صدها ژنوی را به ساحلش برای شنا و حمام آفتاب گرفتن کشانده است. در وسط باغ انگلیسی "فواره 4 فصل" را میبنید که در این فصل مکان مناسبی است برای جمع شدن گروه های موسیقی خیابانی.گروهی سرگرم جاز هستند و گروهی دیگر دارند آواز کر میخوانند و کسی را با کسی کاری نیست.اینها هنرمندان خیابانی هستند که هم جاذبه گردشگری محسوب میشوند وهم برای خود کسب درآمدی دارند.آقای "آرش نوراقایی" در یکی از پستهایش به نکته ای اشاره کرد که دیدم بد نیست من هم انجامش دهم.او تصمیم گرفته که در هرشهر و دیدن از هریک از این هنرمندان "سی دی" کارهای انها را بخرد و و تصور کنید پس از چند سال چه آرشیو جالی از موسیقی ملل را خواهد داشت... یکی دیگر از جاذبه های شهر ژنو که در باغ انگلیسی قرار گرفته "Flower Clock" یا ساعت گلی ژنو است.نمونه آن را در شهرهای دیگر سوییس هم دیده ام.یادش بخیر در اتوبان همت خودمان هم قرار بود همچنین ساعتی ساخته شود که حالا تبدیل شده به یک ساعت دیجیتالی بیریخت! این چرخ فلکهای قدیمی نوستالوژی کودکی ماست.گرچه مال ما به این شیک و پیکی نبود.یک چرخ فلک کهنه آهنی بی رنگ و رخسار بود که 4 تا جفت صندلی داشت که آقا چرخ فلکی آن را با دست میچرخاند اما همان هم میدانم که یکی از بهترین بخش خاطره های زندگی ماست.خصوصا اگر با خاطره پدربزرگهایمان(مثل من) آمیخته باشد که هر عصر تابستان یک بلال برایم میخرید و سوار چرخ فلکم میکرد و هنوز صورت نورانیش با آن خنده دلنشینش را به خاطر دارم که میگفت: بچه جان دیر شد پیاده شو و من که داد میزدم:یک دور دیگر-یک دور دیگر--- بگذریم. بالاخره ما صدای بوق شنیدیم.آن هم بوق پلیس.ماشین پلیس درحالیکه بالای ان چراغی روشن شده بود که رویش نوشته شده بود"تصادف" به سرعت خود را به این مکان رساند.نه یکی آن هم دوتا.پشت سر آن هم آمبولانس با تجهیزات کامل به اینجا رسید ما هم که فضول ایرانی بازی در آوردیم و ایستادیم ببینیم چه خبر شده: و این خبر شده.گویی یک ماشین با پای یک عابر تماس برقرار کرده!از سروکول آن عابر پزشک-پلیسو مامور بیمه بالا میرفت.ما هم متعجب که اگر ایران بود و طرف زیر ماشین "کتاب" هم شده بود به این سرعت و با این حجم پلیس و پزشک حاضر روبرو نمیشد!!! حالا فکر میکنید ان عابر چش شده بود؟هیچی.حتی یک خراش هم برنداشته بود!( بی مزه های بی جنبه) سوار اتوبوس شماره 5 شدیم که برای ما رایگان بود.گفتیم این شب آخری با اتوبوس رایگان تاجاییکه اتوبوس میرود برویم بینیم به کجا میرسیم.به اینجا رسیدیم. تنها 20 دقیقه بعد از اینکه دوچرخه های کرایه ای را تحویل دادیم و سوار شدیم خود را در مرز فرانسه یافتیم.انتهای شهر ژنو میخورد به فرانسه.به همین راحتی .یعنی اگر پاسپورتهایمان در جیبمان بود میشد برویم چای عصرمان را در فرانسه نوش جان کنیم و برگردیم شام در ژنو ! و برگشتیم شام را در ژنو خودمان نوش جان کردیم و 130 هزارتومان ناقابل برای تنها 2 پیتزا و 2 لیوان نوشابه پیاده شدیم.آخر شما بگویید این غذا زهر نمیشود در گلوی آدم؟!! هوا تاریک شد و دریاچه ژنو با صدها لامپ نورانی روشن چون روز.کنار باغ انگلیسی گروهی جمع بودند و سالسا میرقصیدند و انقدر موزیک ان هیجان انگیز بود که ما را هم به تکان دادن واداشته بود (البته زیر زیرکی سرجایمان) شب آخر هرشهر هم خوب است هم بد.خوب چون هیجان دیدار از شهری دیگر در پیش است و بد چون دلمان برایش تنگ خواهد شد.معلوم نیست آیا روزگاری خدا یاری خواهد کرد تا یک بار دیگر ژنو زیبا و رویایی را ببینیم یا نه.اما چه پیش آید و چه نیاید ژنو با همه ارامشش-زیباییش-فواره هایش و گلهایش تا ابد برای ما زنده خواهد بود. بزنیم برویم زوریخ ببینیم "آسمان آنجا چه رنگی است" |
|
| لوزان(3) |
| ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-روز سوم-لوزان این خانه های رنگی من را یاد لگوهای کودکان میندازد.اصلا باور کنید شهرهای سوییس شبیه اسباب بازیهای کوچک شده هستند و شاید یکی از دلایلی که آرامش میدهند همین معماریهای ساده و پر رنگ و نشاط آفرین باشد و لوزان نیز از این امر مستثنی نیست و یکی از قشنگترین کوچه پس کوچه های اروپایی را دارد. خصوصا وقتی پای به Old Town آن میگذاریم.بخش قدیمی شهر و همه عناصر قدیمی.مثل کوچه های باریک-خانه های 3 طبقه با نماهای رنگارنگ-شیروانیهای سفالی-سنگ فرشی که در آن عبور اتوموبیل قدغن است-بازارهای مکاره و زنان و مردانی که ساده آمده اند تا خریدهای روزانه خود را انجام دهند. و ما پا به یکی از همین بازارهای محلی میگذاریم.قدم به قدم میز و چتری چیده شده و هرکسی محصولات خانگی خود را عرضه میکند.مثل پنیر و نان و مربا و صنایع دستی کوچک زنانه و انواع غذاهای خانگی...مثل این خانم که در بسته بندیهای قشنگ دارد عسل دست پخت زنبورهای خانگیش و مرباهای دست پخت خودش را میفروشد. در کنار این دست فروشها مغازه های جالب هم وجود دارد.نه مغازه های شهری بلکه بهتر است گفت دکانهای روستایی باکالاهایی به نهایت سلیقه دلفریب خصوصا برای خانمها.و چقدر دل کندن از این مغازه ها سخت است وقتی نه وقت کافی داریم و نه پول کافی!!!پس تنها به گرفتن عکسی قناعت میکنیم.همینجا بگویم که خرید از سوییس را کلا باید فراموش کرد.همه چیز به حد وحشتناکی گران هستند. خصوصا با این تبدیل پولی داغون ما که دیگر "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"... این علامت را شاید دیده باشید.آرم گاو قرمز و صلیب سفید روی بیشتر محصولات لبنی سوییس دیده میشود.نکته جالب توجه اینجاست که در این کشور کوچک و سرد تنها 4 ماه از سال میتوان کشاورزی و دامپروری انجام داد. اما از همان 4 ماه بهترین لبنیات و خصوصا پنیر جهان به وجود میاید.سر میزهای صبحانه تان انواع پنیرهای سوییسی را امتحان کنید گرچه بیشتر آنها برای صرف صبحانه مطابق ذائقه ما نیست اما استفاده از آن پنیرهای آب شده در غذاها بسیار لذیذ خواهد بود.همچنین شیر و کره و خصوصا ماستهای میوه ای آنها طعمی فراموش نشدنی برایتان رقم خواهد زد. به میدانی میرسیم که میبینیم عده ای زیادی از مردم سر به بالا در کنار پنجره این خانه جمع شده اند. راهنما میگوید هرروز سرساعت 12 ظهر از این ماکت چوبی عروسکهایی بیرون آمده و با موزیک و آهنگ میرقصند و حرکت میکنند و تاریخ لوزان را نشان میدهند ...جالب است ماهم مشتاقانه به دیدن تاریخ این شهر مینشینیم.تاریخی که کلا "5 دقیقه" بیشتر طول نمیکشد!!!!!!! و بعد با تاسف میندیشیم که اگر بخواهند در کشور عزیز ما تاریخ را در قالب همچنین سایت جذابی به توریست نمایش دهند به طور مثال برای شهری مثل اصفهان-شیراز-قزوین-تبریز و همین تهران خودمان چند ساعت را باید به نمایش عروسکی اختصاص داد.باز دلمان میگیرد بدجور هم میگیرد! گرسنه مان میشود و به سراغ دکه نان فروشی میرویم.وقتی به انگلیسی از این خانم نان میخواهیم به پارسی میگوید 2.5 فرانک.و دلمان میلرزد وقتی صدای هم وطن همزبان را میشنویم و وقتی به هم لبخند میزنیم و به قلبهای هم نقب! میخواهیم به دیدن کلیسای جامع شهر برویم که گنبد گوتیکی آن از دور دیده میشود. با برج و باروهای بلند و نوک تیزش.برای دیدن آن پیاده راه میفتیم و لوزان را میپیماییم. لوزان به شهر "فراز و نشیب" معروف شده است.شهری روی تپه های کوچک و بزرگ با ارتفاع 950 متر بالا تر از سطح آبهای آزاد.و کلیسای جامع هم درست آن بالاهای بالا نزدیک خود خدا انگار ساخته شده است و جانمان را میگیرد وقتی دستمان را به نرده های چوبی گرفته و ده ها و ده ها پله را بالا میرویم تا به سروقت خدا برسیم.! و آن بالا درست بیخ گوش خدا سرهایمان رو به اسمان بلند میشود.اینجا کلیسای جامع شهر لوزان است که به نام نوتردام شناخته میشود و دقیقا نسخه کوچکتر کلیسای نوتردام پاریس به حساب میاید. معماری کلیسا همان طور که از ظاهرش برمیاید "گوتیک" است که مابین سالهی 1170 تا 1240 میلادی ساخته شد.برج غربی آن بعدها به سبک دیگری به مجموعه اضافه گشت.اما کلیسا در ابتدا متعلق به کاتولیکها بود که در دوره اصلاحات مذهبی به پروتستانها تعلق گرفت. و به همین دلیل داخل آن عاری از تجملات محراب کاتولیکهاست.اما سادگی ان جذابترش میکند.با راهروی طولانی و محرابی در آن دورها و ارگ عظیمی در پشت سرما که آرام مینوازد و دلمان را میبرد. و پنجره های رنگین و بازی نور و تاریکی و نقشهای خشت بر تن آنها. و عقاب دوسر ایرانی که ریشه در نمادهای کهن دارد و اینجا چه میکند وقتی دیگر از روی درفش ما پاک شده است.میدانیم که عقاب دوسر نماد درفش ساسانی بود و بعدها در ازمنه ای دیگر دست به دست به دولتهای دیگر هم رسید اما بعد دیگر فراموش گشت. حالا روی پرچم دولتهای مهمی چون آلمان و کانتون ژنو دیده میشود و حتی بخشی از نماد فراماسونری هم گشته.عقاب دوسری که مال ما بود و دیگر نیست. اما معماری کلیسا که به سبک گوتیک است با عناصر عمودیت که سایه ای از خشونت دارند و ما را به ترس از خداوند و عظمت لایتناهی میرسانند.برای نگریستن به بنا باید سر را تا آخر بالا برد و این حقارت انسان را در برابر عظمت خداوند یادآوری میکند. پنجره های باریک - استفاده از عناصرتیز و عمود و به سمت بالا و عدم قرینه گی تا قبل از رنسانس اینها همه عناصر معماری گوتیک هستند.تا جاییکه اومانیسم وارد شد و به انسان هنرمند حق دارد که نه فقط برای خدا که برای خودش کار کند و انسان دیگر موجود دست دوم نبود و اینگونه قرینه گی در معماری هم آغاز گشت... داخل کلیسا پر است از مجسمه های ریز ودرشت جانوران که در فرهنگ نمادشناسی هریک تفسیری دارند و تنها از سر زیبایی در کلیسا کارنشده اند.دورتادور پوسترهایی است که این نمادها را برای گردشگر علاقه مند توضیح میدهد.به طور مثال همین "عمو جغد شاخدار"ی که این طور زیبا کار شده نماد خواب و مرگ است.(خداییش قیافه ترسناکی هم دارد) از کلیسا که بیرون میاییم شیروانیهای سفالین خانه های لوزان همگی زیر پای ماست و آن دورتر ها هم دریاچه زیبای ژنو. و بعد دوباره پایین رفتن از همان ده ها و ده ها پله تا رسیدن به کنار دریاچه و ساحل اوشی. و آن پایین نگاهمان را قصر رومی لوزان میگیرد.قصری متعلق به دوران رونسانس گرچه در حاشیه محله قدیمی شهر و کنار دیگر ساختمانهای تاریخی قرار نگرفته است.داخل ان موزه های متعدد تاریخ-هنر-باستان شناسی-زمین شناسی و جانورشناسی قرار دارد و البته ما فرصت نکردیم که آنها را بازدید کنیم فقط یک چیز نگاهم را گرفت و آن دو مجسمه sphinx(ابوالهول) سبز بالای دو ستون ایونیک بود.نماد محافظت و پاسداری از معابد و کاخها اینجا در دل سوییس!!! |
|
| لوزان(2) |
| ساعت ۸:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91- روز سوم-لوزان یکی از سازمانهای مهمی که در لوزان وجود دارد مقر اصلی کمیته بین المللی المپیک است که نزدیک به آن نیز موزه مهم المپیک با 10000 قطعه شی قرار دارد.متاسفانه فعلا این موزه در حال تعمیر است و ما نتوانستیم آن را بازدید کنیم.دور تا دور مقر المپیک زمنیهای مختلف ورزشی است منجمله زمین گلف و فوتبال و .... .به هر طرف که نگاه میکنیم عده ای را در حال ورزش میبینیم و بیش از بیش به تنبلی ذاتی خود پی میبریم.! در مرکز لوزان هتل معروفی به نام پالاس قرار دارد که افراد معتبری چون "خوزه آنتونیو سامارانژ" رییس قبلی آلمپیک در آن سوییتهای دایمی دارند.سال 1994 با تلاشهای همین مرد بود که لوزان به پایتخت المپیک جهان تبدیل گشت. و درست در محله اوشی.جایی که اکثر مراکز مهم و هتلهای لوکس لوزان آنجاست و رو به دریاپه ژنو با چشم اندازهای زیبا. و البته قلعه قدیمی ouchi که از سال 1170 تا کنون پابرجا بر دریاچه ژنو سایه انداخته است. اما ما به دیدن پارک المپیک لوزان میرویم که روی تپه ای در ساحل اوشی و رو به دریاچه ژنو قرار گرفته است. پارکی که بیشتر به موزه ای هنری شباهت دارد از بس که در آن انواع و اقسام مجسمه ها دیده میشود. و بالای آن ساختمانی شبیه معماری رونسانس قرار گرفته که همان موزه معروف اما تعطیل المپیک است. و مشعل فروزان المپیک که ما را یاد کیک تولد میندازد. و بعد که همه جوره جو ورزشی بر ما حاکم میشود با شلوار جین و پیراهن مردانه ژست یک قهرمان مدال آور را این گونه میگیریم و چه قدر هم که بدنمان انعطاف به خرج میدهد همه جوره! و تا جایی از خود بی خود میشویم که خود را در قالب ادگار و فلورانس( زوج ورزشکار و مدال آور رشته اسکیت عهد شاه وزوزک) میبینیم و از جو هم بالاتر میرویم.... کمی جلوتر چشممان میخورد به یکی از 16 مجسمه "بدون خشونت" اثر هنرمند بزرگ " Carl Fredrik Reuterswärd" .میدانم که به احتمال قوی شما تا امروز این تصویر را بارها دیده اید.این یکی از شعارهای تصویری مبارزه با خشونت در سطح جهان است که تاکنون سوژه ده ها پوستر و عکس گشته.مجسمه هفت تیری برنزی که لوله آن به بدنه اش گره خورده و از کار افتاده است.به امید توقف هرگونه خشونتی در جهان... نکته اش را نفهمیدیم که وسط پارک المپیک چه میکند؟؟؟ و بعد نوستالوژی محبوب من ساعت "سوآچ". دبیرستانی که بودم در حسرت داشتن یکی از این ساعتها میسوختم تا اینکه دانشگاه قبول شدم و پدربزرگ محبوبم یکی از آنها را از همانهایی که دل و روده ساعت از پشتش دیده میشود به من هدیه کرد.دیگر فکر میکردم با بستن این ساعت بر مچم آخر خوشتیپ گشته ام!!!!! البته میدانید که ساعت سوآچ ساخت کشور سوییس است و قدمتی از 1983سال دارد و بزرگترین کمپانی ساعت سازی جهان به حساب میاد. و آن بالا کنار موزه المپیک مثل همیشه آبی و فواره ای و یک دنیا گل... و در تعجم از این سوییسیها که تارهای عنکبوت را از هیچ کجا نمیزدایند.چه روی این برگهای تمیز باشد چه در روی سقف اطاقهای هتل 5 ستاره.... |
|
| لوزان(1) |
| ساعت ۱۱:۱٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-روز سوم سفر-به سمت لوزان روز سوم سفر رسیده و ما قصد داریم یک نیم روز سفری زمینی داشته باشیم به شهر لوزان.شهری که فرانسویها به آن لقب "سوییس رومانتیک" را داده اند از بس که زیبا و آرام است.پس راه میفتیم از کنار دریاچه زیبای ژنو راه پیچ در پیچی را از کنار دهکده ها و روستاهای زیبای سوییسی پیموده تا پس از چیزی حدود 60 کیلومتر به لوزان برسیم. لوزان (Lausanne) یکی از شهرهای بخش فرانسویزبان کشور سوئیس است. این شهر در کناره دریاچه ژنو در باختر سوئیس و رودروی بخش اویان فرانسه قرار گرفته است. این شهر مرکز کانتون وو (ایالت) و یکی از شهرهای مهم سوییس و پنجمین شهر بزرگ آن با 120000 نفر جمعیت و 40000 کیلومتر مربع محسوب میشود.میزان بالای امنیت شغلی و اجتماعی آن را به کانون نمایندگی برندهای مهم تجاری جهان تبدیل کرده است. مسیر ما تمام مدت ازکنار دریاچه ژنو است و شهر به شهر و روستا به روستا با خانه های گران قیمت ییلاق نشینان پولدار سوییسی روبرو میشویم.خوبی سفرهای زمینی دیدار همین دهکده ها و شهرهای کوچک و دیدن زندگی در جریان مردمان آنهاست.از میان شنبه بازارها و بازارهای مکاره نیز میگذریم. دورتادور ما را رشته کوه های ژورا فرا گرفته که محل مناسبی برای پیستهای اسکی جهان هستند.میدانید که توریسم زمستانی در سوییس پایگاه مناسبی دارد اما یکی دیگر از مجراهای جذب گردشگر در این کشور توریسم سلامت است. در طول مسیر با خانه هایی روی تپه های سرسبز مواجهیم که راهنما میگوید اینها کلینیکهای درمانی هستند.افراد متمول پولی داده و سالی یک تا دو با را به اقامت در این خانه ها میگذرانند. اینها کلینیکهایی برای تمدد اعصابند در دل جنگلهای سوییس و مناطقی که به خاطر نزدیکی کنار کوه و گردش و تازگی هوا مکان مناسبی برای دوران نقاهت محسوب میشوند.... دیدن این تاکستانهای منظم زیر تیغ آفتاب منظره قشنگی است.خصوصا اینکه نظم در کاشت آنها انگار با خط کش و نقاله صورت گرفته .از راهنما که سوال میکنیم متوجه میشویم که شراب لوزان خصوصا شراب سفیدش در جهان شهره است و از این تاکستانهای بین ژنو تا لوزان به دست میایند.علت این کیفیت بالا هم به خاطر وجود دریاچه ژنو رو به این تاکستانهاست.ارتفاع کم زمین و انعکاس تابش خورشید بر سطح آب درجه حرارت را به حدی برای پرورش انگور مهیا میسازد که کیفیت شرابها را بالا میبرد. از کنار قلعه ای قدیمی رد میشویم.اینجا روستای لیون است و از همینجا هم سپاه ژولیس سزار به مناطق دیگر سوییس لشگر کشی کرد و صدالبته از میان این قلعه.البته قلعه بعدها بازسازی شد. در طول مسیر مدام مناظر زیبا را میبینیم و هیچ پلیس و ماشین گشتی هم در طول این جاده ها وجود ندارد.در خود شهر ژنو هم خیلی کم چشممان به پلیس میخورد. انگار هرکس وظیفه خود را در قبال قانون خوب بلد است. اگر بگویم در طول اقامتمان در سوییس تنها فرد متکدی که دیدم همین خانوم بود باورتان میشود؟تازه به خاطر همین هم راهنما عذرخواهی کرد.اینها اصلا سوییسی نیستند بلکه مهاجران بعضا غیر قانونی کشورهای اروپای شرقیند.از زمانیکه سوییس عضو اتحادیه اروپا شد و مرزهای اروپا با ویزاهای شنگن به روی یکدیگر گشوده گشت معضل جدیدی به سوییس وارد شد و آن هم مهاجران کشورهای دیگر اروپایی به آن بودند.متاسفانه در سالهای اخیر اینها ضریب امنیت را در سوییس پایین تر آورده اند. و بالاخره بعد از حدود یک ساعت از ژنو به لوزان زیبا رسیدیم تا بعد... |
|
| ژنو(6) |
| ساعت ٦:۱٩ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-Old Town گشت نیمروزه تور که به پایان رسید من و محمد امین از گروه جداشده تا باقی زمان را خودمان در این کوچه پس کوچه های ریبای قدیمی شهر بگردیم و بیشتر با مردم و فرهنگ جاری شهر باشیم. امان از این خیابانهای سربالای شهر که نفسمان را میگیرد تا خودمان را به آن بالاهایش برسانیم.این عکس را برایتان گرفتم تا ببینید مسیر دوچرخه را که روی پله ها کشیده شده تا دوچرخه سواران به راحتی بتوانند از این پله ها بالا و پایین بروند.بی انکه مجبور باشند دوچرخه را به دوش گرفته و پیاده گز کنند! حالا وقتی به ان بالا میرسی جاییست که پشت بامهای شهر تا افق مقابلت گسترده شده و تو مهمان پنجره های باز و بالکنهای پر گل ژنو میشوی آن هم درست وقتی که خورشید خود را بی رمق روی آنها ولو کرده است. از درون دروازه ای عبور میکنیم که شبیه ستونهای ایونیک یونانی است اینجا را Promenade de la treille مینامند. مسیری که در گذشته با پیچکها و درختان تاک پوشیده شده بود اما متاسفانه در قرن 16 برای ساختن دیوارهای سنگی قلع و قمش کردند.اما در قرن 18 اینجا تراسی رو به پشت بامهای شهر ساخته شد و ده ها درخت بلوط آن را به بام سرسبز شهر تبدیل کردند. و همین بالا و نه دورتر میتوانی روی طولانی ترین نیمکت جهان به طول 120 متر لم بدهی و ساعتها خواب آرامش ببینی و وقتی نفست سرجایش آمد درست مثل ما کوله ات را برداری و سلانه سلانه بی دغدغه گروه و تور و زمان راه بیفتی به شهود و کشفی شخصی از این مردم و شهر... اگر مثل ما لبهایت خشک بود نه پولی برای آب بده و نه نگران شو.سوییس بهترین آب لوله کشی را داد.آبی سرد و گوارا که از چشمه های کوه های ژورا و آلپ و از یخچالهای برفی سرازیر شهر ها میشود.پس با آرامش دستهایت را مشت کن زیر هزاران فواره ریز و درشت شهر که در گوشه گوشه ان با بخشندگی آب به سروروی تو میپاشند و کامت را خنک میکنند.فواره های رنگین و پر گل و مجسمه ای که هریک شبیه یک اثر هنری هستند و نه تنها یک آب خوری فلزی بدترکیب! و یکی از همین فواره های زیبا درست کنار خانه شماره 17 قرار دارد.خانه به یادماندنی مردم سوییس که متعلق به Pierre Fatio بود.حقوقدان بزرگ اهل ژنو که در سال 1707 به حمایت از معترضین شهر ژنو پرداخت.مردمی که برای رسیدن به حقوقشان قیام کرده بودند.فاتیو به خاطر این عمل زندانی و شکنجه شد و سرانجام به حکم شورای شهر اعدام گشت.قرنها از آن میگذرد اما مردم حقوقدان شجاع خود را هیچ گاه از یاد نبرده اند.خانه اش حفظ شده و تبدیل به یکی از زیباترین مناطق قدیمی شهر شده است. یکی از من راجع به غذاهای سوییسی پرسیده بود.میخواستم اینجا برایتان از غذاهای محلی سوییس بگویم.اول از هم باید گفت که اینجا معروفترین رستوران شهر است که درست در همین کوچه پس کوچه های قدیمی قرار دارد.Restourant les Armures که به فوندوهایش شهره است.فوندو یک جورهایی غذای مخصوص این کشور محسوب میشود.خوراکی که از گرم کردن نوعی سس (مخلوط چند پنیر) در ظرفی گود از جنس سرامیک به دست میاید.معمولا با چنگالهای مخصوص تکه ای گوشت برداشته در این سس زده و میل میکنند.اما ما از آن نخوردیم چون طبق گفته خودشات اصلا مناسب فصل گرما نیست. اگر مثل من عاشق بی قرار گالریهای هنری باشی میتوانی تا دلت بخواهد در این کوچه پس کوچه ها پای به این موزه های کوچک بگذاری و از نزدیک با هنرمندانش گپ و گفتگویی بزنی و حال کنی و در میان تابلوها و آثار هنری آنها استحاله بیابی... همیشه دلم میسوزد که چرا در شهر ما چنین خیابان هنری وجود ندارد.چرا گالریهای ما در ده ها محله پراکنده اند و اگر روزی بخواهی سری به آنها بزنی باید مدام از این خیابان به آن خیابان شوی! نزدیک میدان کلیسای سنت پیر شده ام.کلیسایی که صبح دیدمش و حالا دم غروب وقتی خورشید روی سنگهایش سایه کشدار انداخته دوباره در خلوتی صمیمی میابمش.بی هیچ توریست و دغدغه و غریبه ای.ما هستیم و یک دوچرخه سوار تنها که لم داده روی پله هایی سنگی که به خواب دم غروب نزدیکند.بی خال نشسته و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد و ناقوسها 6 بار میوازند و ما میفهمیم ساعت 6 عصر شده است. در همانجا در کنار صدای زیبای ناقوسها و رو به کلیسای 800 ساله و روی سنگ فرشهای قدیمی تنی به نیمکت داده و دقایقی را در سکوت فقط نگاه میکنیم.چشمهای ما دارند نماز میخوانند! در میدانی شلوغ پر از کافه و رستوران خیره میشویم به مردم سرزنده و شادی که عصر از سرکار برگشته اند و لم داده چیزی مینوشند و معاشرتی میکنند.یکی از فرقهای اروپاییها با ما در برون گرایی آنهاست.ما شرقیها آدمهای درون گرایی هستیم.این را میشود از نوع معماری خانه هایمان و معاشرتهایمان و هزاران المان دیگر فهمید.کمتر پیش میاید که ترجیح بدهیم کنار خیابان روی صندلی یک کافه معاشرت کنیم.بیشتر دوست داریم در فضاهای سربسته باشیم به همین دلیل کمتر از این نوع کافه های خیابانی را در شهرهایمان میبینیم.اما غربیها برون گرایند.خانه هایشان بی حصار و بست و حیاطهایشان بی دیوار...برخلاف هشتیها و دیوارهای ما... معاشرتهایشان هم بی محابا بیرون از 4 دیواریهایشان است. کنار این میدان مجسمه دختر بچه عریانی توجهم را جلب میکند.یادم میاید این را انگار جایی دیده ام.درست است کلاس تاریخ هنر بود و دکتر سمیع آذر که وقتی داشتیم کارهای "Clemente" را مرور میکردیم از این مجسمه حرفها شنیدیم.مجسمه ای که در اعتراض به خشونت جنسی علیه کودکان ساخت و حالا من مقابل آن ایستاده ام. دیگر هوا رو به تاریکی رفت که به سوی هتل برگشتیم با کوله باری از تجربه ای نو و ده ها کشف و شهود تازه که با راه رفتن در خیابانهای شهر به دست آوردیم... در کنار رقص نور هزاران فواره مقابل مجسمه "صندلی شکسته" روی نیمکتی لم دادیم و و قتی فواره های بازیگوش هوس رقص به سرشان زد ما هم در میان انها رقصیدیم. و بعد هم در یک رستوران ترکیه ای کباب ترکی بسیار خوشمزه ای خوردیم و رفتیم هتل تا ببینیم فردا چه پیش آید... |
|
| ژنو(5) |
| ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-بازدید از Old City راهی قسمت قدیمی شهر میشویم.میخواهیم بخشی از ژنو را ببینیم که قدیمی ترین و تاریخی ترین سایتهای شهر را در بر دارد.وقتی پای قدمت و اصالت میرسد ذهنتان را نبرید به هزاره های دور.خیر...ژنو شهری چنین قدیمی نیست و اگر هم باشد آثار قدیمیش از بین رفته اند.بیشتر سایتهای تاریخی ژنو محدود میشود به حداکثر 600 سال قبل و نه بیشتر.گرچه اولین اثری دیدنی دیواری به مراتب قدیمی تر است... از پل مون بلان که رد شوید پا به سویی از شهر میگذارید که وارد بخش تاریخی تر آن میگردید.گاید محلی ما را وارد یک پارکینگ ماشین میکند.در کمال تعجب با دیواری قدیمی روبرو میشویم.این حصار باستانی شهر ژنو و قدیمی ترین اثر شهر است.دیواری که درون محوطه یک پارکینگ افتاده اما از آن حفاظت میگردد تا از بین نرود.این دیوار به قرون 11 و 12 میلادی برمیگردد زمانیکه شهر ژنو بعد از تسلط رومیها اعلام استقلال میکند و میخواهد خود را از حمله فرانسویها محافظت کند.ثبات سیاسی ژنو تقریبا از همان زمان شکل میگیرد. برای من خیلی جالب بود که این طور از این چند تکه آجر حفاظت میشود درحالیکه ما در دورانهای مختلف حصارهای قدیمی شهر تهران را یکی پس از دیگری ویران کرده ایم. و آخری ان هم که تنها نیم دیواری از آن مانده در یک گوشه انباری قدیمی دارد از بین میرود... وارد میدان Grand-Mezel میشویم.یکی از میادین قدیمی و بسیار زیبای شهر با فواره مشهورش در میان.در قرون وسطی اینجا محل "خانه های بد!" شهر بود تا اینکه آن خانه ها را به محل دیگری به نام "خیابان دخترکان زیبا" منتقل کردند.سپس تا اوایل قرن 18 اینجا کشتارگاه شهر و بازار فروش گوشت بود و حالا هم تبدیل به گردش پذیر ترین بخش شهر شده است.... وارد خیابان Grand Rue که میشویم از دیدن اینهمه حس زندگی و زیبایی از خود بی خود میگردیم.به هر طرف که نگاه میکنیم گلهای رنگارنگ میبینیم و کافه های خیابانی و مردمی که شاد و سرخوش نشسته اند و گپ میزنند.سنگفرشهای خیابان و معماری قدیمی بناهای آن ما را میبرد به قرون 17 و 18 و بعد حس میکنیم که انگار دارد کسی پا به پای ما قدم میزند.فکر کنم گامهای "پادشاه شارلمانی کبیر" است که با افتخار در این کوچه پس کوچه ها قدم میزند و به تاریخ سرزمینش مینگرد. اینجا قدیمی ترین بخش ژنو است.دوره ای که 2400 سال قبل گورگونها (تیره ای از سلتها) در اینجا خانه و کاشانه ساختند. پای یکی از آن پنجره های خانه ها مجسمه "شارلمانی" امپراطور بزرگی که 1000 سال پیش یکی از پرافتخارترین سلسله های شاهی را در اینجا پایریزی کرد قرار دارد. گرچه اینجا قدیمی ترین بخش شهر است اما ساختمانها به قرون بعدی برمیگردد و تنها نمادهای آن دوران حفظ شده است. مردمان سوییس قبایلی از نژاد سلتی بودند که در کوه های آلپ و ژورا ساکن و خود را "هلوتیا" مینامیدند.سال 58 قبل از میلاد- زمان ژولیس سزار -رومیها به این سرزمین حمله و ان را تصرف کردند.تا قرن 12 میلادی این سرزمین همچنان زیر یوغ رومیها بود.سرانجام در قرن 13 مردم آرام سوییس بالاخره تصمیم گرفتند بعد از عمری مستقل گردند.اینجا به خاندان "هابسبورگ" رسید که آنها هم سوییسی نبودند بلکه یک خاندان اصیل زاده اتریشی محسوب میشدند گرچه تنها نقطه قوت این بود که نژاد آنها هم سلتی بود!!! این خاندان را نباید دست کم گرفت آنها به همراه خاندان مدیچی ایتالیایی پایه گذاران دوران رونسانس محسوب میشوند.خاندانی بسیار قدرتمند و بانفوذ و ثروتمند.بعدها زمان ناپلئون این بار سوییس زیر سلطه او قرار میگرد و فرانسویها اینجا را اشغال میکنند بعدها سوییس اعلام استقلال کرده و کنفدراسیون سوییس میگردد. اما تا سال 1907 هنوز ژنو زیر نظر فرانسویها اداره میشد تااینکه بالاخره او هم اعلام استقلال کرده و یکی از کانتون های (ایالات) فدراسیون سوییس میشود از آن به بعد سوییس راه شکوفایی و دوران طلاییش را آغاز میکند. دیواری وجود دارد که روی ان با موزاییک کاری 3 تابلو نقاشی شده است.این 3 تابلو هریک بازگو کننده یک برهه تاریخی مهم شهر ژنوند.سمت چپی تسط رومیها وسطی تسلط هبسبرگها و سومی دوران اصلاحات مذهبی را نشان میدهد. پرچم سوییس به نظر من خیلی قشنگ است .ساده و پرمفهوم.اگر فکر میکنید آن صلیب سرخ در میانه پرچم نماد مسیحیت است سخت در اشتباهید.آن علامت ربطی به مذهب ندارد.صلیب در این پرچم نماد تعادل و عدالت بین کانتونهای سوییس است.صلیبی از 4 گوشه به یک اندازه یعنی همه کانتونها در یک سطح و در صلح و آرامش. اما هر کانتون خود نیز یک سمبل و پرچم دارد.نماد شهر ژنو یک نیمه عقاب و یک کلید است که در باور اسطوره ای آنها کلید نماد ورود به بهشت است و عقاب دو سر نماد امپراطوری شارلمانی بوده است. زنو شهری است که روی تپه واقع شده است.برای رسیدن به کوچه پس کوچه های قدیمی باید راه های تنگ و باریک سربالا و سرپایین را طی کرد.همین شیبها به زیبایی محله های قدیمی میفزایند... در یکی از همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر به خانه ای میرسیم که سر درش نوشته شده "Jean Calvin Academi".اسم کالون_کالوین را قبلا هم شنیده بودم.میدانستم یک مصلح دینی در آیین پروتستان و یکی از دوستان نزدیک "مارتین لوتر" محسوب میشده .کسی که آیین "کالونیسم" را ایجاد کرد.اما نمیدانستم کالون را دز ژنو میابم.میدانستم او مردی فرانسوی و زاده آن کشور است.اما اینجا از کنار آکادمی او سر درآورده ام.
ژان کالون را همه سوییسیها خوب میشناسند و مجسمه او روی دیوار "Reformation" یا همان اصلاحات در کنار مردان بزرگ دینی کالونیسم چون farel-Beze -Knoxدیده میشود.پرسیدم کالونیسم چیست؟برای دانستن کالونیسم ابتدا باید ژان کالون را خوب میشناختم. کالون مصلح، متکلم شهیر فرانسوی است زاده قرن 16 که از بزرگترین علمای فرقهٔ پروتستان به حساب میآمد. وی را بنیانگذار کالونیسم میدانند.او پس از طی تحصیلات خود در رشتههای حقوق و الهیات، همهٔ توجه خود را به آیین پروتستان معطوف کرد. در ۱۵۴۱ در ژنو اقامت گزید و در آنجا جمهوری دینی تأسیس کرد. جهت گیریهای او در پذیرش آیین جدید باعث اخراج او از شهر شد ولی در غیاب او، ژنو دست خوش آشفتگی سیاسی و مذهبی شد. از این رو، مردم بار دیگر او را به ژنو دعوت کردند. او معتقد بود: درستکاران را خدا انتخاب میکند و کسی نمیتواند در این وضع تغییری بدهد. این اصل مورد سوء استفاده فراوان قرار گرفت. کالون موجد فرقهای است که به نام خود او کالونیسم نامیده شدهاست و پیروان او را کالونیست گویند. بعد از مرگش پیوان او محلی ناشناس را برای قبر او برگزیدند تا پس از چند سال تبدیل به "گنبد و بارگاه و زیارتگاه" پیروانش نشود!!!!!! حالا که وارد مبحث پروتستان و اصلاح دینی شده ایم صدای ناقوسهای کلیسای "سنت پیر" بیشتر و بیشتر ما را به قرن 16 و اصلاحات و زد و خورد کاتولیکها و پروتستانها میکشاند. اینجا کلیسای سنت پیر کلیسای جامع شهر زنو است که در کوچه پس کوچه های قدیمی لای دیوارهای آجری و بناهای تاریخی حودیک دنیا تاریخ دارد. واژه انگلیسی پروتستان به معنی معترض و مخالف سرسخت است و این دلیل به پیروان مکتب دینی پروتستانیسم اطلاق میشود که آنها در مقابل شماری از قوانین کلیسای کاتولیک روم ایستادند. و حالا ما هم مقابل کلیسای پروتستان ژنو ایستاده ایم کلیسایی متعلق به قرن 11 و 12 که به سبک رومانسک و گوتیک ساخته شد و متعلق به کاتولیکهای رومی بود تا اینکه زمان جان کالون تبدیل به کلیسایی پروتستانی شد.پس از آن کلیه تجملات و زیور و زینتهای کلیسا از ان بیرون برده شد و کلیسا ساده و بی هیچ آرایه ای گشت.زیرا پروتستانها برخلاف کاتولیکها موافق تجملات نیستند و ساده زیستی را در دستور کار خود قرار میدهند.امروزه هم کاتولیکها و هم پروتستانها با هم از این کلیسا استفاده میکنند. معماری رومانسک کلیسا را میتوان در عناصر پنجره خورشیدی بالای محراب و آرکهای آن دید.اما نوک تیز برج کلیسا مربوط به معماری گوتیک ان میشود که بعدا مفصل در آلمان برایتان از ان خواهم گفت. تا یادم نرفته بگویم که ناقوسها در ژنو ساعت 6 صبح-12 ظهر و 6 عصر چندین بار طنین انداز میشوند و فضایی عالی ایجاد میکنند.در ساعتهای دیگر فقط حق دارند یک بار بنوازند.(چه حیف! من عاشق صدای ناقوسم.مرا میکشاند به آسمانها) یکی دیگر از ساختمانهای قدیمی این محل عمارتی متعلق به قرن 19 و به نام "هنری دیونانت" است.کسی که پایگزار ایجاد صلیب سرخ جهانی در 1862 میلادی شد. او به تاسی از جنگ سالسالینو در شمال ایتالیا که 14000 کشته به جا گذاشته بود اقدام به بنیان صلیب سرخ گذاشت.سازمانی که در لحظات بحرانی چون جنگ و حوادث طبیعی به داد آسیب دیدگان برسد.حالا ما مقابل دفتر کار او ایستاده ایم. هنری دیونانت در سال 1901 به همراه یک فرانسوی اولین جایزه صلح نوبل را از آن خود ساخت و در سال 1910 نیز فوت کرد."روحش شادباد!" درست کنار خانه دیونانت قدیمی ترین خانه شهر ژنو قرار دارد.! سال 1334 میلادی است و ژنو در اتش میسوزد.به اتش کشیدن شهرها یکی از تکنیکهای جنگ در زمانهای گذشته بوده است و این آتش طوری گریبان ژنو را میگیرد که تا امروز بزرگترین اتش سوزی این شهر محسوب میگردد.از بین همه خانه هایی که ویران میگردد تنها همین خانه سالم میماند و امروز نماد جالبی است از پایداری و استقامت.حیف که حالا تبدیل به یک انبار شده است. اینجا ساختمان شورای شهر ژنو است که جلسات مهم شهر با حضور مقامات دولتی در آن برگزار میگردد.مهمترین اتفاق افتاده در اینجا بر میگردد به سال 1862 که معاهده ژنو در اینجا بسته شد.بعدها در سال 1949 این معاهده دوباره مورد تجدید نظر اساسی قرار گفت. 4 بند ان معاهده میگوید که باید در میدانهای جنگ به زخمیها کمک پزشکی شود-اجساد به کشورها بازگردانده شود-از زندانیها و اسرا حمایت گردد و جمعیت غیر نظامی شهرها نباید مورد هدف نظامیها قرار گیرند... خودتان قضاوت کنید که امروزه کشورها و دولت مردهایشان چند درصد پایبند به این معاهده هستند! |
|
| ژنو(4) |
| ساعت ٢:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-ژنو-روز دوم سفر ژنو را با پارکهایش باید شناخت.شهری که 50 پارک عمومی دارد و به آن "City Of Parks"میگویند.این پارکها در حقیقت ملکهای خصوصی بوده اند که دولت آنها را خریده و بعد تبدیل به پارکهای عمومی کرده است.در حقیقت یک چهارم شهر ژنو را پارکهای عمومی آن فرا گرفته است.پس جای تعجب ندارد که به هر طرف که نگاه میکنیم درخت و گل و سبزه میبینیم.تعداد زیادی از این پارکها در حاشیه دریاچه ژنو قرار گرفته اند تا هم چشم انداز زیباتری را ایجاد کنند و هم رو به کوه های سر به فلک کشیده آلپ و خصوصا قله همیشه برفی مون بلان باشند. ژنو با جمعیت 200000 نفریش شهر شلوغی نیست.وجود این پارکهای عمومی سرسبز مردم را به پیاده روی و ورزش تشویق میکند.اصلا آدم اگر در ژنو ورزش نکند احساس کمبود خواهد کرد.از بس همه یا در حال دویدنند یا پیاده روی یا دوچرخه سواری یا شنا یا قایق سواری و یک عالمه "یای" دیگر.... ژنو از لحاظ سرسبزی دومین شهر اروپا و از نظر استانداردهای زندگی نیز دومین شهر جهان است و این را با تنها چند روز زندگی در ژنو هم میشود فهمید. نام ژنو از یک کلمه "سلتی" میاید و به معنی جاییست که آب شیرین و شور با هم در آنجا تلاقی میکنند.شاید برمیگردد به وجود دریاچه زیبا و آرام ژنو که نماد شهر نیز محسوب میشود.دریاچه بزرگ 70*40 کیلومتری که یک جورهایی شهر را در آغوش خود گرفته است.عمیق ترین جای دریاچه 300 متر و در جای جای آن شنا آزاد است و میتوان قایقهای تفریحی و ماهیگیری را در آن دید.با این وجود کمترین آلودگی در سطح آن دیده نمیشود. حالا سوار اتوبوس شده ایم و داریم کوهی را بالا میرویم تا به تراس ژنو برسیم.جایی مثل بام تهران خودمان.برای رسیدن به آنجا از دل روستایی زیبا به نام "کلونی" عبور میکنیم.روستا که چه عرض کنم گران ترین بخش شهر ژنو از لحاظ سکونت!!!جایی که میلیاردرها ساکنند و مشرف به خلیج ژنو شده و چشم انداز زیبایی از کل شهر را زیر پای خود دارد. دورتادور ما کوه های آلپ قرار دارد و همه هم مرز فرانسه است.اصلا ژنو در احاطه فرانسه در آمده است چون این شهر یک شهر مرزی سوییس محسوب میشود.تنها یک قله برفی لابلای رشته کوه های آلپ کاملا سفید پوش است و گویی در همه سال اینگونه است.این قله هم "مون بلان" معروف است. دوباره پایین آمده و این بار به سراغ یکی از همان پارکهای معروف ژنو میریم.La Roseraie یا باغ گل سرخ یکی از معروفترین پارکهای گل سرخ اروپاست که سرتاسر آن با داربستهایی پوشیده از گلهای رز و زمینهای سبز ار چمنهای خیس و تازه پوشیده شده است. بازدید کنندگان این پارک علاوه بر دیدن 200 نوع گونه گل رز امکان دیدن ده ها مجسمه زیبا و فواره های ایتالیایی را نیز در این پارک دارا هستند.این پارک که در جنوب ژنو واقع شده فضای خوبی برای پیاده روی هم محسوب میشود با توجه به اینکه ورود به آن نیز رایگان است. هرساله رقابت تولید بهترین نوع گل رز در جهان نیز در این پارک انجام میشود.به برنده آن یک شاخه گل رز از جنس طلا به عنوان جایزه تقدیم میگردد. به ما نیم ساعت وقت آزاد میدهند تا در این پارک بچرخیم و عکس بگیریم و از فضای معطر و خنک آن استفاده کنیم. یکی از تپه های سبز آن را گرفته و بالا میرویم و با عمارتی زیبا و قدیمی و رو به چشم انداز خلیج و صدها شاخه گل روبرو میشویم.مردم روی چمنهایش دراز کشیده اند و از افتاب تابستانه آن نهایت استفاده را میبرند. در آن دور دست بالای تپه ای سبز گران ترین رستوران ژنو و شیک ترین هتل آن یعنی Eaux-Vives قرار دارد.هتل و رستورانی 5 ستاره که در گذشته خانه یکی از متمولین شهر بوده و امروز کاربری هتل پیدا کرده است.قناعت میکنیم به دیدارش از دور که نزدیک شدنش با این اوضاع ارز و فرانک بسیار خطرناک مینماید!!! و بعد زیبایی پوست درختان که انگار یک تابلوی نقاشی اکسپرسیونیستی هستند... |
|
| ژنو(3) |
| ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو اینجا هتل کنتینانتال ژنو است که ما هم در یکی از طبقات آن ساکنیم.این هتل در خیابان معروف Pette واقع شده خیابانی که امروز قرار است دوری در آن بزنیم و ببینیم چه سازمانهای مهمی اطراف ما را احاطه کرده است. پنجره اطاق ما رو به چنین چشم اندازی است.یک شهرک با بلوکهای مسکونی که شبها ساکنانش سخاوتمندانه چراغهای خانه شان را میفروزند و پرده هایشان را کنار میزنند تا چشمهای کنجکاو گردشگران آنها و طرز زندگی آنها را نشانه گیرد.شبها میایند در بالکنهای خانه هایشان مینشینند فنجانی چای مینوشند و کتاب میخوانند گاه نیز گپی میزنند.آرام و لذت بخش.و چشمهای ما هرروز مهمان آنها میشود انگار با آنها و زندگی آنها ما نیز 3 روز زندگی میکنیم .شاید مهمان انها هستیم با مقداری هوا که بین ما دیوار کشیده است....دیدن زندگی آرام آنها از نزدیک خیلی به دل مینشیند. گاه شبها من و محمد امین راهی شهرک آنها میشویم و لابلای بلوکهای آنها قدم میزنیم و خود را از آنها میدانیم.هیچ حصاری شهرکها و خانه های آنها را از ما جدا نمیکند و هیچ کس نیز جلوی مارانمیگیرد.نمیدانم اینجا گویی اوج امنیت هست در جای جایش... بگذریم. امروز سوار اتوبوس شده و گشت شهری خود را آغاز میکنیم.از خیابان Petti به سم بالا میپیچیم . به دیدن ساختمانهای مهم ژنو میرویم.اینجا را بخش بین المللی ژنو نیز مینامند که از سال 1925 در آن شروع به ساخت و ساز کردند و امروزه 25 موسسه بسیار مهم بین الملل با دنیایی از بانکهای معتبر جهانی در آن قرار دارند. از آنجاییکه سوییس از قرن 19 تاکنون وارد هیچگونه جنگی نشده است به عنوان کشوری کاملا بیطرف و آرام در جهان شناخته میشود و از این رو کلیه سازمانهای مهم جهانی در اینجا مقر فرماندهی دارند.این ثبات سیاسی در این کشور نه تنها کم رنگ نشده بلکه روز به روز بیشتر هم پا گرفته است. یکی از مهمترین انها مقر سازمان ملل متحد است که بین سالهای 1929 تا 1936 در ژنو ساخته شد.ورودی اصلی آن رو به خیابان است که معمولا جلساتی که در اروپا و با حضور روسای جمهور اروپایی تشکیل میگردد از همینجا آغاز میشود. همان طور که میدانید اسن سازمان 190 عضو دارد و تلاشش در جهت ایجاد صلح جهانی است و حالا چقدر تاکنون موفق بوده بماند.3 هفته پیش هم جلسه مهمی در اینجا با حضور بیشتر اعضا برای بررسی وضع سوریه برگزار شد.هرساله چیزی حدود 1000 جلسه در اینجا برگزار میشود. کلیه مدارک نوشته شده در اینجا باید به 6 زبان چینی مانوری-عربی-اسپانیایی-انگلیسی-روسی و فرانسوی ضبط و نگهداری شود. ورودی اصلی آن با پرچم تمام کشورها پوشیده شده که به ترتیب حروف الفبا به اهتزاز درآمده اند.البته دران به روی توریستها بسته است.اینجا 1300 متر طول دارد و جزو بزرگترین ساختمانهای اروپا محسوب میشود.هرروزه 4300 نفر در آن مشغول کارند و بزرگترین سالن جلسه در اروپا را با 2000 صندلی داراست. روی دیوارهای مقر سازمان ملل فرسکهای بسیار بزرگ و زیبایی دیده میشود که کار هنرمند به نام سوییسی "هانس آرنی" است و مفاهیمی برای صلح را در بردارد.یک فرسک جدیدتر در گوشه سمت راست دیوار دیده میشود که همین 2 ماه پیش کار آن به پایان رسیده و جالب اینجاست که بدانید آرنی 103 ساله خودش این کار را انجام داده است.او معتقد است که:هر روز جدید باید فکر جدیدی القاء کند و کار برای صلح انسان را جوان نگه میدارد... مقابل ورودی سازمان ملل میدانیست که مجسمه عظیمی از یک صندلی با پایه شکسته در آن قرار دارد.The Broken Chair مجسمه معروفی است کار هنرمند سوییسی Daniel Berset که سال 1997 در مقام حمایت از معلولان جنگی خصوصا معلولان جنگ جهانی دوم ساخته شد.میدانیم که در آن جنگ فاجعه آمیز که بزرگترین تراژدی تاریخ جهان لقب گرفته است حدود 50 ملیون معلول باقی ماند.این مجسمه درست مقابل ورودی در سازمان ملل میخواهد به سران کشورها یادآوری کند که معلولان جنگ را از یاد نبرند. ایستادن زیر بنای عظیم این صندلی و خیره ماندن به شکستهای پایه آن حس دردناکی به ما منتقل میکند. پشت مجسمه سه ساختمان عظیم جهانی قرار دارد.سازمان ارتباطات جهانیITU-سازمان WMO-سازمان WIPO به علاوه سازمانهای مهم دیگر که در گوشه و کنار پخشند... کمی پایین تر از سازمان ملل مجسمه گاندی مردعدم خشونت را میبینیم که در میان چمنها سالهاست چهارزانو نشسته و شاید به عملکرد این سازمان عریض و طویل مینگرد که بالاخره چه زمانی میتواند صلح جهانی را ایجاد کند... کمی جلوتر سازمان صلیب سرخ جهانی CICR و موزه مخصوصش قرار داردکه سال 1988 مجموعه اسناد و مدارک و فیلمها و خلاصه کل تاریخ فعالیت این سازمان را گرد آوری کرد. یک ساختمان باروک میان درختان خودنمایی میکند.اینجا موزه "آریانا" است.مجموعه ای نفیس از کارهای سرامیکی و شیشه اروپا که در اواخر قرن 19 به سبک موزه درآمد و تا قبل آن خانه ای ایتالیایی متعلق به قرون 13 و 14 بود.متاسفانه امکان عکاسی از درون آن امکان پذیر نیست.پس قناعت کنید به همان دیدن نمای بیرونی آن و معماری باشکوهش. در مقابل سازمان حمایت از کارگران جهان بنای یادبودی قرار دارد نماد کار و کارگر است.گویی میتینگهای سراسری جهان در حمایت از نیروی کار در مقابل این ساختمان معمولا برقرار میشود.این مجسمه 4 طرفه است و هر طرف آن مربوط به یک نوع از کارگران است.از کشاورز و معدن کار تا کارگر ساختمانی و غیره و ذالک. اینجا نیز بنای یادبود برانزویک است.مقبره ای متعلق به کارل دوم برانزویک که در قرن 19 توسط بازماندگانش در ژنو ساخته شد.او که موسیقیدان و سوارکار برجسته ای هم بود سفرهای زیادی به نقاط مختلف دنیا کرد و سرانجام ژنو را برای آخر عمر برگزید و تمام اموال خود را به این شهر زیبا بخشید. و درآخر از لابلای علفهای سنگ فرش خیابان قبر مردی که نمیشناسمش اما مقبره سنگی اش که شبیه کتاب گشوده ایست را دوست دارم. |
|
| ژنو(2) |
| ساعت ۱۱:٥٥ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ) |
|
مرداد 91-ژنو-روز اول سفر گفته بودم که در ژنو آنچه زیاد خواهید دید دوچرخه و دوچرخه سوار است.سیاست استفاده از دوچرخه به جای وسایل نقلیه موتوری سالهاست که جای خود را خوب در میان مردم سوییس باز کرده تا جاییکه به هر طرف نگاه کنید پیر و جوان و زن و مرد را در حال دوچرخه سواری میبینید.در همین راستا ایستگاه های کرایه دوچرخه نیز در سراسر شهر وجود دارد.کافیست یک مدرک معتبر شناسایی مثل پاسپورت یا آی دی کارت و یا گواهینامه بین المللی خود را به این ایستگاه ها نشان دهید.بعد از پر کردن فرم مربوطه و گرفتن نفری 20 فرانک دیپازیت میتوانید به مدت 4 ساعت رایگان از دوچرخه استفاده کنید و سپس در هرجای شهر که بودید به ایستگاه های کرایه دوچرخه آن را تحویل داده و 20 فرانک خود را تحویل بگیرید. یکی از این ایستگاه ها Geneve Rulle نام داشت که من و محمد امین دو تا دوچرخه از آن گزفته و راهی کناره شرقی دریاچه ژنو شدیم.کنار دریاچه مسیر کاملا مشخصی برای عبور و مرور دوچرخه قرار دارد که به راحتی بدون برخورد با کسی میتوانید از آن عبور کنید.مسیری راحت و در دسترس که در کنار منظره زیبای دریاچه یک چشم انداز زیبا را برای شما فراهم میکند.سوییس آب و هوای دلنشنینی در این وقت سال دارد اما استثنا هم در آن است و آن همین چند روز اقامت ما بود که درجه هوا به 34 درجه رسید و آفتاب سوزان پوست از ما کند... وقتی هوا این طور گرم شود فرصت مناسبی خواهد بود برای عاشقان شنا و قایق سواری در دریاچه ژنو.یک هو میبینید یکی از بغل گوش شما شیرجه میزند توی آب و خلاصه هرکسی به نحوی دارد از نعمت وجود آفتاب بهره میبرد. در سوییس مجسمه زیاد خواهید دید.خصوصا در ژنو.یکی از این مجسمه های معروف "مرد جوان و اسب" نام دارد.کاری از هنرمند شناخته شده سوییسی به نام Heinz Swcharz که مردی برنزی را در حال رام کردن اسب برنزیش نشان میدهد.این مجسمه در خیابان معروف Quai Wilson قرار دارد. اینجا خیابانی است برای ساعتها پیاده روی و لذت از نسیم دریاچه و دیدن آدمهای شاد و سرحال و آرامی که یا در حال پیاده روی و یا در حال دویدن و یا در حال دوچرخه سواری هستند و گاه خانواده های بچه داری که برای هوا خوری به این حوالی آمده اند.کلا تمام عناصر شادی بخش و آرام کننده در اینجا دیده میشود.بی ذره ای دود و دم و ترافیک اینجا بمب سلامتی است. کمی که جلوتر رفتیم به Villa Moynier رسیدیم.ویلایی به ظاهر اشرافی و قدیمی که پیشینه تاریخی غنی دارد.در گذشته ای دور اینجا یک هتل معروف به نام Angeleterre بود که میزبان مهمانان معروف تاریخ چون ژوزف دوم امپراطور اتریش و ناپلئون بناپارت بود.(آن دو که اگر رمان دزیره را خوانده باشید معرف حضورتان هستند آن دو برادر بودند.).به علاوه ژوزفین معروف یعنی همسر اول ناپلئون-ماری لوییس همسر دوم ناپلئون-لرد بایرون انگلیسی و یک عالمه آدم معروف دیگر نیز روزگاری در اینجا اقامت داشتند. مقابل ویلا مجسمه زیبای زنی فلوت زن توجهمان را جلب میکند.زنی برنزی که قرنهاست لای گلها آرمیده است. کمی جلوتر چشممان خورد به موزه تاریخ علوم ژنو.البته در این ساعت از روز دیگر تعطیل شده بود اما در محوطه زیبای آن و روی چشمنهای سبز و پاکیزه اش مردم ولو بودند و زیر نور خورشید در حال افتاب گرفتن.کلا مردمان اروپا از بس که نور خورشید را کم دارند از هر فرصتی که روزی گرم و آفتابی باشد برای حمام آفتاب گرفتن استفاده میکنند.پس تعجب نکنید که یکهو کسی را با لباس شنا روی چمنهای وسط شهر ببینید که دارد بدن خود را روغن مالی میکند. به پارک گیاه شناسی ژنو میرسیم.در باز است و بدون بلیط وارد میشویم.با دوچرخه هایمان و کسی هم جلویمان را نمیگیرد.کودکان سرگرم بازی و شادیند و باید به شدت مراقب بود با کودکی برخورد نکنیم. Botanical Garden یا همان پارک گیاه شناسی در سال 1902 در این مکان پایریزی شد و امروز مثل یک پارک عمومی پذیرای بازدید کنندگان است.در آن علاوه بر صدها گونه درخت و درختچه و گیاهان آلپی چند مرکز تحقیقی و گلخانه و خانه پرندگان نیز قرار دارد. از پارک بیرون میاییم و به سرعت خود را به محل برگرداندن دوچرخه ها میرسانیم.چون ساعت 7:30 عصر دیگر استفاده از دوچرخه های کرایه ای توریستی به پایان میرسد و اگر دیرتر برسیم دیپازیت خود را از دست میدهیم. روز اول سفر به پایان رسیده و راهی هتل میشویم تا استراحتی کرده و فردا سرحال روزی دیگر را شروع کنیم. |
|
| سفری جدید |
| ساعت ٩:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥ کلمات کلیدی: جهانگردی |
|
دوستان عزیز عازم سفری به اروپا هستم.سفری 12 روزه به سرزمین کوههای برفی (سوییس) و دیار فلسفه و هنر(آلمان).به یاری خدا دست پر برمیگردم و شما را نیز با خود همسفر خواهم ساخت... تا بعد. خداوند نگهدارتان |
|
| موریس(11) |
| ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90-Grand Mouritian Hotel در آخرین بخش از سفرنامه موریس وظیفه خودم میدونم که راجع به هتل موریس برایتان توضیح بدهم.هتلی که 8 روز از یکی از بهترین سفرهای زندگیم را در آن گذراندم.تجربه ای که تا کنون از سفرهای مختلفی دارم به من نشان داده است که هتل رکن مهمی در سفر محسوب میشود اما نه به معنی اینکه حتما باید لوکس باشد.با توجه به نوع هر سفر و مقدار پولی که میخواهیم خرج سفر خود بکنیم باید به گزینه هتل توجه ویژه ای داشته باشیم.به طور مثال اگر نوع سفر ما به طوری است که بیشترین زمان را خارج از هتل میگذرانیم لازم نیست هتلی با امکانات زیاد انتخاب کنیم.اما اگر سفر ما از نوع استراحتی است و بیشترین زمان ما در هتل میگذرد باید بنا به شرایط مالی خود هتلی را برگزینیم که امکانات جانبی و تفریحی و رفاهی آن بالا باشد.معمولا هتلهایی که کنار سواحل قرار دارند با توجه به درجه ای که دارند امکانات تفریحی زیادی در اختیار مهمانانشان قرار میدهند.هتل موریس با توجه به اینکه از نوع Spa & resort بود پس امکانات آبی - ورزشی آن بالا بود و چون درجه هتل هم Luxary محسوب میشد پس خیلی لوکس و مجلل بود.اقامت در این هتلها شرایط خاصی میطلبد از نوع رفتار مهمان تا نوع لباس پوشیدن باید در چهارچوب قوانین خاصی باشد.که برایتان توضیح خواهم داد. در کنار خلیج لاک پشتها و در شمال جزیره موریس هتل گرند موریس در سال 2009 توسط نخست وزیر موریس افتتاح شد.این هتل لوکس که به صورت ویلاهایی چوبی با سقفهای پوشالی است در جزیره موریس 6 ستاره محسوب میشود.یعنی شاید به جرات بشود گفت در موریس مجلل تر از هتل موریس دیده نمیشود.در 15 ویلای دو طبقه و جداگانه 193 اطاق وجود دارد که در محوطه ای با 10 هکتار وسعت پراکنده اند.هتل در کنار خط ساحلی ساخته شده است و به همین دلیل بعضی اطاقها بالکنهایشان رو به دریاست. لابی و رستورانهای هتل در بخشی جداگانه قرار گرفته اند.در لابی استفاده از اینترنت رایگان است.کارکنان هتل بسیار آموزش دیده اند و در نهایت احترام و ادب و مهربانی با مهمانان برخورد میکنند.وقتی وارد ساختمان لابی میشویم در سمت چپ ما رستورانی قرار دارد که معمولا صبحانه و شام در انجا سرو میگردد. محل نشستن در کنار اقیانوس است.میتوانید از صندلیهای بیرونی استفاده کنید و غذایتان را در ارامش لب آب میل نمایید.در کنار شما انواع ماهیهای "کوی" و "گلدفیش" قرار دارند که فقط کافیست تکه نان کوچکی را در آب بیندازید تا هجوم ده ها تن از آنها را ببینید البته به شما تذکر مودبانه داده میشود که از غذا دادن به ماهیها خودداری کنید چون آنها با خوردن غذاهای ما دل درد میگیرند... اما میتوانید به انواع پرنده ها نان بدهید و کیف کنید که در تمام مدت غذا خوردن کنار شما مینشینند از سرو کول شما بالا میروند و به یک غفلت تکه غذایتان را از بشقابتان میربایند و پرواز میکنند.هنگام صبح کنار میزهای صبحانه از صدای انواع پرنده ها غوغایی به پاست. فقط یک نکته را باید در نظر بگیرید که برای صرف شام و نهار نباید با صندل و لباس راحتی و شلوارک و تاپ حضور پیدا کنید بلکه باید یک دست لباس رسمی بپوشید.یادتان باشد همیشه در همه سفرها یک دست لباس مهمانی و شیک و پیک داشته باشید به کارتان میاید. هرروز صبح در محوطه لابی و در اطاقهایمان با گلهای تازه استوایی تزیین میگردید. این گلهای زرد به نوعی علامت جزیره موریس هستند.گلهای محلی اینجایند و در ظرفهای آبی رنگ بسیار دیدنی قرار میگیرند.درون ظرفهای آبی لاجوردی را پر از آب کرده و دسته های گلهای زرد رنگ را روی آب شناور میکنند.بسیار جلوه زیبایی دارد.دیوارهای لابی با تابلوهای نفیس هنری پوشیده شده است.جالب خواهد بود که ساعتی را اختصاص دهید و گشتی به کل هتل بزنید زیرا دیدنی زیاد دارد. چند تا مغازه کوچک در لابی وجود دارد که اگر احتیاج ناگهانی به چیزی پیدا کردید در اختیارتان بگذارد.یکی از این مغازه ها متعلق به آقایی هندی-پاکستانی بود که سالها قبل به موریس مهاجرت کرده و فروشگاه شالهای کشمیری را در هتل برپا کرده بود.جایی که هر شب پاتوق من شده بود برای گشتن لابلای دریای رنگ و هنر و ظرافت این شالهای رنگارنگ و پر از نقش و نگار.البته علت حضور من علاوه بر لذت بردن از اینهمه زیبایی بیشتر چیز دیگری بود.من و آقای فروشنده با هم دوستهای خوبی شده بودیم و از هر دری با هم گپ میزدیم.او که علاقه زیادی به تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور ما داشت هرروز سر یک ساعت مشخص در انتظار من مینشست تا به سراغش بروم و ساعتی بنشینیم و او از کشورش بگوید و من از ایرانم بگویم. محوطه مقابل هتل ساحل اقیانوس هند بود.با شنهای طلایی و نخلهای خم شده و سنگهای اتش فشانی و مرجانها و انواع ماهیهای رنگارنگ .لذت زیادی داشت که در ساعات مختلف روز کفشهارا درآورد و روی شنهای ساحل گام برداشت و در خلوت لذت تنهایی را برد. در این ساحل کلیه هایی با سقفهای پوشالی از ساقه های نیشکر سوخته قرار داشت.روی این سایه بانها را با دتشکهای نرم و راحت پوشانده بودند برای استراحت و لمیدن مهمانها. اینجا مکان ازدواج بود!!! معمولا هر روز عصر ما شاهد یک مراسم ازدواج بودیم.زوجهایی که میخواستند مراسم خود را در کنار ساحل این هتل بگذرانند و عکسهای زیبا بگیرند به این کلبه کوچک میامدند به اینجا wedding Chapple میگفتند.یک کلوپ ساحلی برای زوجهای عاشق که مراسم عقد ازدواج خود را در آن برگزار میکردند. و در آخر غروب میرسید و آفتاب کم کم تن به دریا میسپرد و نخلها به چرت میفتادند و دریا رنگ نقره فام به خود میگرفت.گرند موریس زیبا رخت عوض میکرد و سایه ها مهمان ساحلش میشدند.اوج و خروش به افول میرسید و مهمانان به رخوت شب دچار میگشتند .لب ساحل گروه کوچک موسیقی میامد و هرشب آهنگهای خاطره انگیز قدیمی را برای مهمانها اجرا میکرد.اگر کسی میخواست لب ساحل آرام میرقصید بی هیچ هیاهو و سروصدایی. عادت من این بود که هر شب میامدم یک صندلی در گوشه لابی رو به ساحل را اشغال میکردم.شالی دور خودم میپیچیدم و چشمها را میبستم و بعد ساعتها به نوای جادویی ساز گوش جان میسپردم.سازی و نوایی آرام و سنگین و مدهوش کننده. هنوز هم گاهی دلم هوای شبهای گرند موریس را میکند.هوای آرامش و سکوت و موسیقی و دریا... برای من سفر موریس به پایان رسید.اما خاطره هایش تا ابد با من ماند.خصوصا یاد و خاطره لحظه های زیبای گرند موریبس باشکوه و چقدر متاسف شدم وقتی فهمیدم چند هفته پیش هتل گرند موربس گرفتار آتش شد و سوخت! |
|
| موریس(10) |
| ساعت ٢:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90 - هتل گرند موریس دو بخش آخری سفرنامه موریس فقط متعلق خواهد بود به فعالیتهایی که در هتل گرند موریس داشتیم.به نوعی ادای دینی خواهد بود به این هتل زیبا و رویایی که ما بخشی از بهترین خاطره های این سفر را مدیون محیط آرام و باوقار این هتل هستیم.شاید باورتان نشود اما من هنوز هم گاهی یاد این هتل رویایی میفتم و در خیال خود را بر ساحل طلایی و موجهای زلالش میسپارم و حتی با یادش و مرور عکسهایش آرامش میگیرم. این نوع هتلها به گونه ای هستند که امکانات رفاهی و تفریحی زیادی در اختیار مسافر میگذارند به طوریکه اگر اصلا پایتان را از هتل بیرون هم نگذارید بازهم میتوانید اوقات خوشی داشته باشید و اصلا حوصله تان سر نرود.معمولا هرشب برگه کاغذی را به اطاقها میاوردند تا فعالیتهای روز بعد را برای شما شرح دهند.چند متر آن طرف تر از ساحل هتل کلوپ ورزشهای آبی گرند موریس قرار داشت که استفاده از بعضی از آنها برای مسافرهای هتل رایگان و بعضی دیگرپولی بود.شما با مطالعه برگه زمان بندی فعالیتها از یک روز قبل آنها را رزرو میکردید.یکی از این امکانات استفاده از قایقهای شیشه ای بود که شما را گروهی به دریا میبرد و از کف شیشه ای قایقها امکان رویت ماهیها و مرجانها و .... فراهم بود.قفط از آنجاییکه آب وهوای استوایی قابل پیش بینی نیست ناگهلان ممکن بود مثل ما در چشم بهم زدنی با رگبار و طوفان اقیانوس روبرو شوید و نه تنها هیچ چیزی نبینید بلکه سرتاپا خیس شده و در دریای پرتلاطم بالا و پایین بروید. شنا کردن در استخرهای زیبای هتل گرند موریس بخشی از فعالیتهای روزانه ما بود.محوطه هتل به شکل جزیره های کوچک ساخته شده که مابین این جزایر استخرهای اب آن قرار دارند.استخر اصلی هتل Brezza Pool نام دارد و 1386 متر مربع است که مجموعه ای از استخرهای کوچک و بزرگ مابین نخلهای استوایی است.انتهای استخرها رو به اقیانوس هند و خلیج لاک پشتهاست.بنابراین وقتی شنا میکنید انگار دریچه ای رو به بینهایت آبی به روی شما گشوده شده است.کنار این استخر باشکوه و زیبا چترهای رنگی حمام آفتاب گسترده شده اند برای حمام آفتاب گرفتن. امکان شنا را از خود نگیرید.زیرا آرامش و خلوتی این محوطه آبی در کمتر هتلی دیده میشود.نکته خوبی که در موریس وجود دارد این است که به بانوان اجازه میدهد با مایوهای اسلامی خود در آن آبها به شنا بپردازند.گرچه در ابتدا کمی برای اروپاییانی که در کنار استخرها سرگرم حمام آفتاب هستند غیر طبیعی جلوه میکند اما با نگاه تمسخر آمیز کسی روبرو نخواهید شد.عمق این استخرها از زانوها شروع و تا گردنمان میرسد.انقدر نیست که نیاز به غریق شنا داشته باشد.در محوطه استخر حوله به شما داده میشود.دوش آب هم برای استحمام بعد از آن وجود دارد.هر ساعتی یک بار هم با نوشیدنی و میوه استوایی از شما پذیرایی میکنند. یکی دیگر از بخشهای جالب هتل وجود یک مهدکودک کوچک و محوطه بازی کودکان است. پدرها و مادرها میتوانند کودکان 2 تا 12 ساله خود را از صبح به دست مربیان باتجربه آنجا بسپارند و خودشان با خیال راحت به گشت و گذار بپردازند.در این محوطه کوچک در طول روز بچه ها را با فعالیتهای مختلف سرگرم میکنند.نکته جالب اینجاست که بچه هایی با فرهنگها و زبانهای مختلف کنار هم قرار گرفته و با هم ارتباط برقرار میکنند.تجربه نابی که شاید کمتر برای کودک شما فراهم شود. یکی دیگر از فعالیتهای کلوپ آبی هتل استفاده رایگان از اسکی روی آب است.در ابتدا به شما آموزش لازم داده میشود و سپس با قایقی به میان اقیانوس برده میشوید تا در آنجا روی آب اسکی کنید.باید بگویم اگر تاکنون تجربه این کار را نداشته اید بیخیالش شوید.کار راحتی نیست و نیاز به تمرین زیادی دارد.محمد امین که هرچه کرد نتوانست دستها و پاها را به آن طریقی که مربی میگفت هماهنگ کند.من هم در قایق نشسته بودم و کرکر به تلاش نافرجام او میخندیدم....بالاخره او بیخیال اسکی روی آب شد. متاسفانه هرچه میندیشم اسم این نوع وسیله به ذهنم نمیاید تنها یادم میاید که یکی از هیجان انگیزترین بخش فعالیتهای آبی بود.قایقی که شبیه مبل بزرگی به نظر میاید و بادی است.شما روی ان مینشینید و پاها را دراز میکنید.دسته هایی که کنارتان قرار دارد را سفت گرفته و بعد توسط قایقی به سرعت روی امواج پرتلاطم اقیانوس کشیده میشوید.هیجان آن قابل توصیف نیست.تن شما با جلیقه های نجات پوشیده شده پس هیچ جای نگرانی ندارد.البته اگر کمر درد دارید اصلا سوار این قایقها نشوید چون حدود نیم ساعت با سرعت روی هوا به پرواز درمیایید و مدام با شدت و حدت روی امواج کوبیده میشوید و پس از ساعتی حسی از لهیدگی!!! خواهید داشت.... ما در اب نیفتادیم اما اگر دستتان را ول کنید امکان پرت شدن در آب برایتان وجود دارد.به امتحانش میرزد 100%! اینها هم که همان قایقهای پدالوی خودمان هستند که رایگان در هرساعتی از شبانه روز قابل دسترس بودند.فقط باید توجه داشته باشید که در محوطه مجاز قایق سواری کنید از یک جایی به بعد جهت امواج اقیانوس و باد به گونه ای است که خواهی نخواهی شما را به درون میکشد و هرچه تلاش کنید نمیتوانید خود را به ساحل برسانید.اینگونه مواقع چاره ای نیست جز اینکه قایق تندرو به سراغتان بیاید و شما را نجان دهد. اما و اما قسمت زیبای ماجرا "پاراسل" است.اگر شما هم مثل من در آرزوی پرواز باشید و دلتان بخواهد تجربه بینظر رها شدن در باد را حس کنید بهترین روش امتحان این نوع چتربازی است.راستش ر بگویم من فوبیای ارتفاع دارم!!!! اما در عین حال عاشق پرواز هم هستم.وقتی از نردبانی بالا میروم اگر زیر پای خودم را نگاه کنم سرم گیج میرود.با این اوصاف به محمد امین حق بدهید که در ابتدا موافق پرواز من نبود.اما من مصرانه ایستادگی کردم. یک قایق تفریحی موتوری من و محمد امین را به وسط اقیانوس برد.در ابتدا قرار بر این بود که من و محمد امین 2 نفره با هم پرواز کنیم اما به علت نبودن باد کافی در آسمان میسر نشد. و به ما گفتند هریک به تنهایی باید پاراسل کنید.راستش را بگویم اولش ترسیده بودم.در ابتدا به ما آموزش دادند که چطور زیر چتر برویم و روی صندلی مخصوصش قرار بگیریم..بندها را بگیریم.چطور به ارامی بلند شویم و هنگام نشستن هم چگونه روی 2 پا فرود بیاییم.... و بالاخره بلند شدم.باباد به هوا رفتم.دقایق اولیه آنچنان در بهت عظیمی فرو رفته بودم که باورم نمیشد در آسمان آبی جولان میدهم.از شوک که در آمدم باد را حس کردم . مرغان دریایی را که دور صورتم پرواز میکردند.اقیانوس به شدت وهم آور و زیبا و رازآلود زیر پایم در جریان بود.باد مرا به این سو و ان سو میکشید و من نقطه کوچکی بودم در آبی بیکران.دروغ نمیگویم که حس یک پرنده را درک کردم.خصوصا وقتی بندها را رها کردم . دستهایم را از دو طرف گشودم دیگر یک پرنده بیتاب گشتم.هرچقدر بخواهم از حس پرواز برایتان بگویم باز هم نمیتوانم ان را به گونه صحیح بیان کنم.باید یک بار خودتان ان را تجربه کنید آن وقت دیگر هیچ وقت لحظه رهاییتان در باد را فراموش نخواهید کرد.لحظه باشکوه در تن باد استحاله یافتن را....فقط بهتر است به زیر پای خوئ نگاه نکنید دوردستها و افق را بنگرید تا حالتان احیانا دگرگون نشود. دیگر غروب شده بود که پا به خشکی نهادیم.آفتاب زیر سایه سار نخلها پنهان میشد و اقیانوس در رخوت شب فرو میرفت.استخر خالی حالا کمی ترسناک به نظر میامد وقتی ابرهای آسمان را در خود شنا میداد.و ما خسته اما پرنشاط راهی اطاق میشدیم.... |
|
| موریس(9) |
| ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90- Maeva Catamaran-Lle Aux Gabriel من عاشق تجربه های دریاییم.گاهی انقدر خودم را در سفرهای دریایی از خود بیخود میبینم که میندیشم شاید از جنس آب باشم.هیچ گاه در دریا حس تنهایی نکرده ام.میتوانم ساعتها بنشینم و خیره به آب در خود مراقبه کنم.پس برای منی این چنین یک روز روی آب رفتن و در جزیره ای کوچک و خالی از سکنه ساعتها را سپری کردن تجربه بینظیری خواهد بود. آن روز قرارمان صبح زود حرکت از Grand Bay به سمت جزیره Gabriel بود.حدود ساعت 9:30 سوار قایقهای سفری شدیم.این قایقها را catamaran مینامند که نوع خاصی از قایقهای بادبانی هستند روی اقیانوسهای عظیم.تصور اینکه قرار است با قایقی کوچک اقیانوس کبیر هند را درنوردید جالب است.وقتی سوار قایق میشویم ملوانها لنگر را میکشند و کسی از دکل بالا میرود و ناگهان برافراشتگی بادبانهای عظیم بر ما سایه میفکنند.حسی از ماجراجویی به ما میدهد.هیجان شروع میشود. کاتاماران سرعت میگیرد باد در همان ابتدا کلاه محمد امین را با خود میبرد.موج های رقصان در شیطنت اقیانوس بر سرو روی ما میریزند و خیسمان میسازند.حالا باد هم شدت میگیرد و ما در تلاطم امواج سهمگین اقیانوس بالا و پایین میرویم.صدا به صدا نمیرسد.مورمورمان میشود.باد شلاق میزند بر گونه های ما و ما که خیس اب هم شده ایم یخ میزنیم.اما یخ زدنش زیر پرتوهای آفتاب میچسبد به ما.وقتی با نسکافه و شیرینی داغ از ما پذیرایی میکنند کمی آب میشویم! به سوی جزیره گابریل راه افتاده ایم.تا چشم کار میکند آبی اقیانوس ادامه میگیرد.در آن دورها فواره آبی به هوا میجهد.باور نکردنی است که والهای عظیم تنها چند متر با ما فاصله دارند.از پوست تن حیوانات غول اسای اقیانوس هرازگاهی اب با فشار بیرون میجهد فرصت عکاسی به ما نمیدهند پایین میروند و به سرعت به هوا میپرند.تنها چشمهای ما فرصت دارند که با بازی سرخوشانه والهای اقیانوس همراه شوند.وقتی به درون آب میپرند موجی عظیم اقیانوس را به حرکت درمیاورد.والها مست زندگیند انگار.آنها سلطان آبند در اینجا....و ما نقطه پرگاری هستیم در دایره آبی بیکران. به گابریل رسیده ایم.جزیره شنهای طلایی و آبهای آبی.سایه نخلهای برگشته بر تن ماسه های نرم نقش بسته اند.اینجا هیچ کس جز ما نیست تا آرامش ما را بهم بریزد.فکرش را بکن که یک روز جزیره مال ما شده است.کفشها را باید درآورد.پابرهنه روی شنها باید رقصید.باید چرخید و آواز خواند و با دریا عشق بازی کرد.شاید بهتر باشد خود را آزاد بر تن ساحل رها کرد و با چشمهای باز به ستایش خورشیدی نشست که نور و زیبایی را به جزیره آورده است.باید خندید و زندگی کرد. اینجا آبهایش به زلالی چشمهای یک کودک است.مرجانها آب را تمیز کرده اند و ذره ای آلودگی وجود ندارد.اقیانوس مثل اشک چشمهای مادربزرگ تو را در خود انعکاس میدهد پس بزن به آب و تا میتوانی غوطه ور شو در این دنیای بیرنگی و تمام رنگی....تجربه شنا در آبهای اقیانوس برای اولین بار نصیبم شد و به قدری این تجربه در اقیانوس شور به من چسبید که دلم نمیخواست به هیچ قیمتی خود را از آب بیرون بکشم.حتی به قیمت بوهای خوشمزه ای که از ساحل میامد.... میز نهار چیده شده بود.نهار امروز یک باربکیوی مفصل از انواع غذاهای دریایی و غیر دریایی بود.که بعد از شنا و زیر نور خورشید در روی ساحل طلایی بسیار میچسبید.نکته تنها یک چیز بود و یک سوال بزرگ در ذهن من.... چرا بعضی از مسافران ایرانی که در عین حال آدمهای محترم و با شخصیتی هم به نظر میرسند وقتی دستشان به "اسمشو نیار" هایی مجانی میرسد ناگهان از خود بی خود شده و تا مرز خفگی و مرگ پیش میروند.آن وقت روی تن این ساحل طلایی و زیبا جلوی چشم یک عده آدم که تازه نهار خورده اند بالا میاورند.واقعا چرا؟بحث من باید و نباید نیست.بحث من این است :"مفت باشه کوفت باشه" در فرهنگ ما بدفرم خودش را جا کرده است!!!!! بعد از نهار و البته دیدن صحنه جالب بالا آوردن هم وطن محترم! نشستن و گوش سپردن به آوای موسیقی محلی موریسی آرامش بخش بود.مخصوصا اینکه در کنار گیتار و آواز - چرخش پاهای سیاهپوست روی ساحل گام میزد و با ریتم موسیقی بالا پایین میپرید و میرقصید. موسیقی سرخوشانه ای با هماهنگی آواز و ریتم و گامهای رقصان ملوانهای ورزیده و چابک. حالا شاید نوبت به این رسیده بود که کنار ساحل روی قایق لنگر انداخته مثل محمد امین لم دهی و در سکوت خیره شوی به اقیانوس آبی بیکران و تنها خودت بدانی که ذهنت درگیر چیست و شاید درگیر هیچ و تنها سکوت و آرامش.... میتوانی راه بروی روی شنها و بگذاری داغی تن آنها کف پای تو را ببوسد.گوشه دامنت را بالا بزنی و بزنی به آب و بگذاری ماهیهای ریز و درشت با دهانهای کوچکشان با پاهای تو گپی بزنند.بگذاری خرچنگ کوچک سرش را از لای لانه اش بیرون بیاورد و با تو چاق سلامتی کند.راه بییفت و برو تا دوردستها جایی که دیده نشوی و دیده نشوند.خط ساحل را بگیر و برو تا جاییکه تو باشی-اقیانوس باشد-ماسه باشد-نخل خم شده باشد و تنها صدای باد...حالا میتوانی بنشینی و یک دل سیر زندگی کنی. بعد ببینی که لای تن علفها چیزی وول میزند و بعد بفهمی تنها نبوده ای و مهمان یک خانواده بوده ای. که تو را زیر نظر داشته اند.خانواده ای خانه به دوش که ردیفی از کنار پاهای تو میگذرند و تو باید سر خم کنی و با آنها سلام و احوال پرسی کنی.دستت را جلو بببری و با آنها دست بدهی!!! تا آنها دمی مهمان پوست تن تو شوند.وقتی روی تنت راه میروند در تن آنها استحاله میابی و کیف میکنی. باور کن راست میگویم. بعد غروب نزدیک میشود و دریا رنگ خون میگیرد.سایه تو کش میاید و میخواهد از تن تو فرار کند. وقت رفتن رسیده است این را میتوانی از خمیازه باد بشنوی و از بیحوصلگی ماسه های در باد.پس کاسه کوزه ات را جمع میکنی و جزیره را در تنهاییش به جا میگذاری. تو میروی با یک خاطره ماندگار از جزیره زیبای گابریل. |
|
| موریس(8) |
| ساعت ۳:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90-Blue Safari Submarine یک روز آفتابی خوب راهی Royal Road در خلیج Grand Bay شدیم برای تجربه کردن سفری جالب با زیردریایی.هیجان زیادی بر جمع ما غالب بود شاید کمتر کسی بود که تجربه ای اینچنین را قبلا داشته باشد پس همگی مشتاق دایو در آبهای آبی اقیانوس هند شده بودیم. Blue Safari نام شرکتی بود که زیردریاییها متعلق به آنها بود.دو زیر دریایی وجود داشت که یکی ظرفیت 10 نفر و دیگری ظرفیت جابجایی 6 نفر را داشت پس ما باید به 2 گروه تقسیم میشدیم.پس از اینکه به خلیج Grand bay رسیدیم بعد از کمی توضیح و انتظار سوار قایقهای کوچک شدیم.این قایقها باید ما را به وسط اقیانوس میبردند جاییکه زیردریایی در انتظار ما بود.
همان طور که در عکس مشاهده میکنید.زیر دریایی شبیه یک قایق بزرگتر است که پس از سوار شدن مسافرهایش به زیر آب میرود.ما یکی یکی باید سوار زیر دریایی میشدیم که روی سطح آب شناور بود. وقتی وارد عرشه زیر دریایی شدیم باید از یک دریچه که پله های عمودی داشت به پایین و در واقع به محلی زیر سطح عرشه میرفتیم.هیجان از همینجا آغاز شد.چون پایین رفتن از این پله ها یک روش مخصوصی داشت که اگر اشتباه میکردیم با سر پایین میفتادیم و اجلمان فرا میرسید. داخل زیردریایی همان طور که میبینید ردیفی از 10 صندلی وجود داشت که مقابل هر صندلی هم یک دریچه تعبیه شده بود تا بتوانیم مرحله مرحله دایو کردن را نظاره گر و به دیدن زیباییهای زیر آب مشغول شویم.هیچ نگرانی بابت شکستن شیشه های زیر دریایی وجود ندارد.قطر آنها 5 سانتیمتر است و به راحتی فشار آب را تحمل میکند. ماتیوس کاپیتان خوشتیپ و بااخلاق ما بود که توضیحات را در هر مرحله برایمان میداد و راهنماییمان میکرد.او توضیح میدهد که زیردریایی با 35 باطری کار میکند که هرشب آنها را برای شارز آماده میکنند.این باطریها هم کار به جلو راندن زیردریایی را به عهده دارند و هم اینکه اکسیژن لازم را به داخل زیر دریایی مبفرستند.اگر خدای نکرده اتفاقی برای این باطریها بیفتد جای هیچ نگرانی نیست چون زیردریایی تا 3 روز میتواند بدون باطری به حیات خود ادامه دهد.یعنی ما 10 نفر به علاوه خود ماتیوس در عمق حتی 80 متری هم میتوانیم تا 3 روز زنده بمانیم اما بعد از آن دیگر با خداست.... زیردریایی 30 سال پیش در فنلاند ساخته شده است. سر جاهایمان که قرار گرفتیم دایو آغاز شد.هیچ ترس و دلهره ای هم اصلا نداشت.در واقع هنگام پایین رفتن هیچ احساس ناخوشایندی ایجاد نمیشود تنها فشار است که کمی روی سرمان حس میکنیم.به تدریج که این فشار افزوده میشود و ما به سطوح پایین تر میرویم ممکن است گوشهایمان بگیرد و کمی هم رنگ پوست بدنمان تیره و لکه دار شود که طبیعی است و جای نگرانی ندارد.از 2 متر که پایین تر میرویم کاپیتان موتور را روشن میکند تا ابتدا چند متر حرکت افقی انجام دهیم.سپس به آرامی به عمق 8 متری دایو کردیم.از 8 متر به چشم بهم زدنی به عمق 15 متری رسیدیم.پرتوهای نور کم و کمتر میشوند. و سرانجام به عمق 40 متری رسیدیم. دیگر عبور نور به زحمت از لایه های آب صورت میگرفت.زیردریایی وقتی به کف اقیانوس رسید حرکت افقی خود را آغاز کرد.آب اقیانوس از آبی روشن (به خاطر وجود پرتوهای نور خورشید) به آبی تیره تغییر رنگ داد. کم کم مرجانها دیده میشوند.ابتدا مرجانهای مصنوعی هستند که از کنارشان میگذریم.علت اینکه در کف اقیانوس coral Reef های مصنوعی کاشته اند به خاطر این است که ماهیها در انها زندگی میکنند پس به محل اجتماع آنها تبدیل میشود و ما بهتر میتوانیم انها را ببینیم. نکته اینجاست که این coral reef(صخره های مرجانی) مصنوعی چگونه ساخته میشود. 13 سال پیش یک کشتی کهنه را از سواحل ژاپن به اینجا میاورند و آن را غرق میکنند.کشتی که 30 متر طول داشته به مرور زنگ میزند و بدنه ان براثر طوفان به دو نیمه تقسیم میشود.با گذشت زمان این تکه آهن پاره ها به صخره های مرجانی مصنوعی تبدیل میگردند و محل مناسبی میشوند برای زندگی ماهیها.انگار یک هتل 5 ستاره برای ماهی کوچولوهای خوشگل درست کرده باشند.معمولا بعد از یک سال که از سکونت یک کشتی زیر آب بگذرد مرجانها به آن حمله میکنند و تبدیل به صخره مرجانی میشود. حدود 20 صخره مرجانی مصنوعی در کل موریس وجود دارد که این کشتی ژاپنی یکی از انهاست. حالا به قسمت مرجانهای طبیعی رسیده ایم که پتانسیل بسیار مناسبی دارند برای جلوگیری از ایجاد سونامی.به خاطر همین از اهمیت بسیار زیادی در موریس برخوردارند به طوریکه کاملا از هرگونه آسیبی حفاظت میشوند. بعضی مرجانها شبیه گل هستند که به آنها soft corol میگویند و روی انها گلهای ریز صورتی وجود دارد.بعضی از آنها شبیه تکه های سنگ هستند که به آنها hard Corol میگویند.هنگام شنا بسیار باید توجه داشت که بااین نوع مرجانها برخورد نداشته باشیم.معمولا بهتر است هنگام شنا در سواحل مرجانی از کفشهای مخصوص استفاده کنیم تا اگر پا روی آنها گذاشتیم لت و پار نشویم. مرجانها تصفیه کننده های آب هم هستند به خاطر همین سواحل مرجانی از آبی به شدت صاف و شفاف برخوردارند و همین یکی از پارامترهایی است که این سواحل را توریستی و زیبا میکند.لابلای این مرجانها انواع ماهیهای ریز و درشت رنگارنگ زندگی میکنند که به آرامی دور ما میرقصند و از مقابلمان رد میشوند.آنها به وجود ما عادت کرده اند اما برای ما دنیای آرامش بخش و زیبای آنها بسیار تازگی دارد. بعد از حدود 45 دقیقه زیر آب بودن کم کم دوباره به دنیای خشکی برمیگردیم.تجربه امروز بسیار جالب و بی نظیر بود برای همگی ما. |
|
| موریس(7) |
| ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90-Black River-Chamarel خوب نوبت به ادامه سفرنامه موریس رسید.کجا بودیم؟؟آهان گشت جنوب جزیره.در یک روز نیمه ابری با آب و هوایی تهدید کننده.راه پیچ در پیچ کوهستانی را در پیش گرفته ایم و میخواهیم به دیدن Black River برویم.سر راه از کنار دریاچه Maovakoa رد میشویم دریاچه ای که با آب باران تامین میشود و به نوعی منبع تامین آب مردم جزیره محسوب میگردد. راهی پر پیچ و خم و کوهستانی را گرفته و بالا میرویم.به کوه ها نزدیک شده ایم.جنگلهای اطرافمان انبوه تر شده و سایه های سیاه و دالانهای گیاهی اطراف ما را در بر میگیرد. پیاده میشویم تا "رودخانه سیاه" را از نزدیک ببینیم. Balck River (رودخانه سیاه) برخلاف نامش اصلا رودخانه نیست.بلکه دره ای عمیق در جنوب جزیره است که به توعی از نظر تنوع آب و هوا خشک ترین جای جزیره هم محسوب میشود.اما وجود بستر انبوه و تودرتوی گیاهان فضایی تیره و سیاه در ته دره ایجاد کرده است و همین باعث شده که آن را رودخانه سیاه بنامند.اصلی ترین پوشش گیاهی موریس را در همین منطقه میتوان دید.این نوع پوشش متفاوت با کل جزیره است.چون پوشش بکر و اولیه جزیره محسوب میشود.این دره سرسبز 700 متر ارتفاع دارد که اطرافش را کوه هایی به ارتفاع 880 متر احاطه کرده اند.با توجه به اینکه متوسط ارتفاع موریس بین 70 تا 100 متره میتوانید بلندی مکانی که ما ایستاده ایم را حدس بزنید. وقت نهار رسیده است.در همان نزدیکی رستوران Varangue sur Morne قرار دارد.امروز مهمان آژانس مسافرتی هستیم.از دیروز سفارشهای ما را گرفته و برایمان جا رزرو کرده اند. رستوران در حاشیه جاده قرار دارد.بالای تپه ای سرسبز و مشرف به دره BlackRiver. جای باصفایی است یرای نشستن و از نم نم باران لذت بردن و غذا خوردن... از اینچنین اتمسفری برای رستوارن خیلی خوشم میاید.کلبه هایی چوبی که با سمبلهایی از فرهنگ مردم منطقه تزیین شده و مکان آرام و بی دغدغه ای برای غذا خوردن فراهم کرده است.این نوع رستورانهای محلی مثل موزه های کوچکی هستند که میشود در آن راه رفت و از تک تک اشیا که با نهایت سلیقه چیده شده اند لذت برد. فضای این رستوران موریسی هم فوق العاده بود و بهتر از فضایش غذایی که ارایه کرد. بد نیست همینجا کمی برایتان از نوع خورد و خوراک موریسیها بگویم.اگر شما هم مثل من عاشق غذاهای دریایی باشید اصلا بهتان بدنمیگذرد.عمده خوراک این منطقه بشقابهای دریایی چون:انواع ماهیها-میگو-صدف-حلزون-خرچنگ و هشت پاست.من به شخصه ترجیح میدهم در هر کشور بیشتر از غذاهای همان منطقه مصرف کنم و اینجا هم تا میتوانستم در همه وعده های غذایی از انواع جک و جونورای دریایی استفاده کردم.فکر کنم امگا3 خونم بالاتر از حد مجاز رسیده باشد!!!!!!!!!!!! به سمت دهکده Chamarel (شاماقول) راه میفتیم.باران ناگهان به چشم بهم زدنی مثل دوش راه میفتد.راهنماهای ما که با نوع آب وهوای موریس آشنا هستند حوله های آبی رنگی در اتوبوس گذاشته اند برای چنین موقعیتی.همگی مجبور میشویم زیر پوشش حوله ای خود را پنهان کنیم.شدت ریزش باران به حدی است که موش آب کشیده میشویم. شاماقول دهکده ای مهم در موریس محسوب میشود.در آنجا مزارع کشاورزی - کارخانه های شر..اب سازی از انانس - کارخانه تهیه مشروب نیشکر(رام) قرار دارد.مردم منطقه یا در مزارع خود و یا در این کارخانه ها مشغول به کار هستند.بعد از آزادسازی موریس از استعمار برده ها در این منطقه شروع به فعالیتهای کشاورزی کردند. کلمه شاماقول از نام یک کلنل فرانسوی گرفته شده است.برده های این مناطق در گذشته به او تعلق داشتند که آنها را از هند و زامبیا و ماداگاسکار به موریس آورده بود.بعدها نسلهای همان برده ها در صنعت نیشکر و شراب به کار مشغول شدند. به دیدن آبشارهای شاماقول میرویم.باران بند آمده است و رنگین کمان بسیار زیبایی زیر نور خورشید خودنمایی میکند.بالای کوه رسیده ایم و روبروی ما منظره شگرفی از آبشارهای 90 متری دیده میشود.به قدری دیدن این منظره نفس گیر است که دل نمیکنیم به رفتن. خوب که سکوت کنیم حتی میتوانیم صدای ریزش آب را هم بشنویم.وجود 7 رنگ این رنگین کمان صحنه زیبای روبرو را زیباتر کرده است.شاماقول واقعا دیدنی است.آب که شر شر پایین میریزد در دل جنگل سیاه گم میشود.رنگین کمان تن خود را بهسختی از پایین پای جنگل تا سقف آسمان بالا میکشد و پوست تن ما با آخرین قطره های باران و اولین تابشهای آفتاب سرزنده میگردد. اما آنچه شاماقول را سر زبانها انداخته علاوه بر وجود آباشارهای زیبایش زمین هفت رنگ این منطقه است.شاماقول منطقه ای آتشفشانی است که به همین دلیل خاک آن سرشار از کانیهای مختلف است.در تکه زمینی از دهکده این لایه های کانی مختلف طوری در کنار یکدیگر قرار گرفته اند که زمینی رنگارنگ به صورت کاملاطبیعی ایجاد شده است.هر تکه این زمین به خاطر وجود نوعی مواد شیمیایی به یک رنگ در آمده .به طور مثال بخشی از خاک که سرشار از آهن است نارنجی و منطقه ای دیگر که دارای سولفات مس است آبی و خاک حاوی روی هم قهوه ای شده است.وقتی به آنجا میرسیم زمین هنوز خیس از باران است.رنگها خود واقعیشان را نشان نمیدهند اما دقایقی بعد.... دقایقی بعد با این منظره روبرو میشویم.اینجا دیگر باید گفت کدامین نقاش طبیعتی چنین قلمو به دست بر بوم خاکی زمین-اثری هنری چنین جذاب فراهم کرده است. دیدن اینهمه رنگ بر تن زمین شگفت آور است.خصوصا اینکه بوی خاک باران خورده تمام فضا را پر کرده و رنگین کمان بر سقف آسمان میدرخشد و طبیعت سبز دورتادور مارا در بر گرفته است.اینجا یکی از عجایب موریس است.باور کنید دیدن این زمین جذاب تر از دیدن یک نقاشی اکسپرسیو آبستره میتواند نگاه ما را تا ساعتها به خود سرگرم سازد. خداوند چه نقاش پنجه طلایی است ها!!! غروب نزدیک شده است که شاماقول زیبا را ترک میکنیم.تمامی راه رفته را باید برگشت.کوه را به پایین سرازیر میشویم.آفتاب در حاشیه دریا فرو میرود و ساحل رنگ خون به خود میگیرد و ما آرام آرام راهی خانه میشویم. این دو لاک پشت عاشق هم در این غروب سردرگوش هم چه میگویند؟تنها خدا میداند |
|
| موریس(6) |
| ساعت ٦:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90--Grand bassin امروز قصد داریم از مراسم مذهبی هندوها که به عنوان فستیوال سالیانه آنهاست و در معبد شیوا برگزار میشود دیدن کنیم.خوش شانسیم که سفر ما مقارن با این مراسم شده است.همان طور که قبلا هم گفتم در موریس تمام اعیاد مذهبی تعطیل رسمی اعلام میشود به احترام ادیان مردم.پس امروز هم روز تعطیل است و مردم موریس در شادی و پایکوبی به سر میبرند. میخواهم برایتان کمی از تفکرات مذهبی هندوها بگویم.آنها خدایان زیادی دارند.در هر کشور که آیین هندو جاریست با توجه به فرهنگ و زاد و بوم مردم آن سرزمین یکی از این خدایان از اهمیت زیادتری برخوردارند.هندوها معمولا به حفظ آداب و رسوم مذهبی خود پایبندند.آنها معمولا گوشت گاو را نمیخورند چون این حیوان برای انها از تقدس خاصی برخوردار است.آنهایی که آیینی تر رفتار میکنند حتی از گیاهانی که میوه آنها ریشه در خاک دارد مثل هویج و سیب زمینی هم استفاده نمیکنند چون معتقدند با از ریشه در آوردن گیاه آن را نابود میکنند.بعضی دیگر حتی تمام عمر یک دستمال جلوی دهان خود میبندند تا مبادا ناخودآگاه حشره ای وارد دهانشان شده و بلعیده شود. هندوها به تناسخ روح اعتقاد دارند یعنی معتقدند بعد از هربار مرگ دوباره به شکل موجود جدیدی وارد چرخه حیات میشوند.مثلا به شکل گیاه-حیوان و یا انسان.پس هرچه در دوره زندگی انسان بهتری باشند امکان بیشتری فراهم میشود تا زودتر از چرخه تناسخ خارج شوند و به عالم بالا برسند.داشتن فرزند پسر میتواند به خروج از این چرخه کمکی کند!!! به همین دلیل پروزه کنترل جمعیت در هند برخلاف چین به شکست انجامید.چون هر خانواده هندو نهایت تلاشش را میکند تا بالاخره بتواند صاحب حداقل یک پسر شود! هندیها مردمی آرام و صبورند.آرامش یکی از مهمترین نکات مثبت تفکرات مذهبی و معنوی انهاست.اما از طرفی این روش زندگی در بعضی های آنها به نوعی بیتفاوتی و عدم تلاش برای داشتن زندگی بهتر انجامیده است.زیرا آنها معتقدند که اگر در این دنیا گدا زاده شده اند حتما در تناسخ بعدی به شکل یک فرد ثروتمند دوباره به دنیا خواهند آمد. هندیها دین ندارند.دین هندو آمیزه ای از خرافات-قصه ها و افسانه های کهن است.در بعضی جاهای هند ایرانی تبارهای دین زرتشت هم وجود دارند.کسانی که در زمان حمله مغول به ایران به خاطر اینکه دین زرتشتی را حفظ کنند به هندوستان مهاجرت کردند. یک طایفه از هندوها -سیک- نامیده میشوند که آخرین دین هندیها هم محسوب میگردد.مردان سیک کلاه های مخصوص سر خود میگذارند و تمام عمر موی خود را کوتاه نمیکنند و آن را زیر این کلاه میپوشانند.سیک مردی در قرن 15 میلادی بود که خود را در هند پیامبر نامید و برای مبارزه با مسلمانان مغول که به هندوستان حمله کرده بودند وارد عمل شد.مغولها در ایران مسلمان شده بودند و هنر را از ایرانیها یاد گرفتند و با خود به نقاط دیگری منجمله هندوستان بردند.به طور مثال معماری ایرانی را در ساخت مقبره تاج محل به کار گرفتند. ریاضت کشیدن در فرهنگ سیکها جایگاه ویژه ای دارد.یکی از رسوم عجیبشان که البته این روزها کم رنگ شده است از این قرار است که:وقتی در یک خانواده پسر بزرگ آنها به سن 15 سالگی رسید پدر به شکل صوری فوت میکند!!! یعنی سر به کوه و بیایان گذاشته و بی آب و غذا انقدر در تنهایی به سر میبرد تا بمیرد تا از چرخه تناسخ خارج شود.(علت اهمیت داشتن فرزند پسر) .امروزه نفوذ فرهنگ بیگانه در کشور هند خیلی زیاد شده است پس طبیعی است که بعضی از این رسوم کم کم رنگ ببازند. در موریس مجسمه مهاتما گاندی زیاد دیده میشود.کسی که در زمان رقابت بلوک شرق و غرب از هر دو سمت مورد دوستی قرار گرفت و تقریبا تمام مردم جهان او را قبول داشته و دارند.گاندی خشونت را نفی میکرد و پیروزی را از طریق مبارزات فیزیکی قبول نداشت. امروز سالروز تولد "گانیش"است و مردم برای جشن گرفتن به معبد شیوا آمده اند.گانیش که فرزند شیوا است سر فیل و 4 دست دارد و یکی از خدایان مورد احترام موردم جزیره موریس محسوب میشود.بنا به اعتقاد هندوها گانیش خدایی بود که سر نداشت در فاصله زمانی 11 سپتامبر تا 21 سپتامبر یک سر فیل پیدا کرد!به همین دلیل این 11 روز برای مردم هندو مقدس است و دلیلی برای جشن و سرور.حالا مردم در این معبد جمع شده بودند تا هم تولد گانیش را جشن بگیرند و هم در مقابل این خدا راز و نیاز کنند و هدایایشان را به او تقدیم سازند. معبد شیوا در کنار دریاچه Grand Bassin قرار دارد.این دریاچه برای مردم موریس برای مقدس است و قابل احترام.زیرا معتقدند که روزگاران قدیم این دریاچه را با آب دریاچه مقدس "گنگ" در هند پر کرده اند.به خاطر همین هدایا و نذورات خود را با آب این دریاچه ابتدا متبرک کرده و سپس زیر پای خدایان میگذارند. بیشتر مردم به رسم احترام با پای برهنه وارد معبد مقدس شیوا میشوند.در دست همه آنها ظروفی از گل و میوه و شیرینی است که آن را برای اهدا به خدایان به اینجا آورده اند.بعضی از این غذاها را بعد از متبرک کردن در آب رودخانه مصرف میکنند.در میان هدایاشان گلهای زرد بسیار دیده میشود.نوعی گل که در همه فصول در موریس وجود دارد و از برگهای آن هم برای تزیین سفره هایشان استفاده میکنند. یک نفر اینجا با دستی پر از عشق و محبت یک سیب سرخ به من داد.همینجوری !!! برایم جالب بود و احساس برانگیز.سیب را با خودم به هتل آوردم و وقتی شستم و خوردم حس لطیفی از نیروی عشق در وجودم حس کردم. میتوانستم خلوص قلب آدمها را در طعم شیرینش بفهمم.محمد امین موافق نبود که این سیب را بخورم اما به نظر من اینکه بین اینهمه توریست یک دست سیبی را به من تعارف کرد برای من معنی داشت.مهم میزان ایمانی بود که فرد در تبرک کردن این سیب داشت. کاری به این ندارم که سیب در پای یک خدای بتین متبرک شده بود برای من مهم نیت آدمی بود که این سیب را با خلوص و عشق به من تعارف کرد.خلاصه ما خوردیم! درست مقابل معبد ذکر شده دومین مجسمه بلند شیوا در جهان قرار دارد با ارتفاع 35 متر که سال 2007 ساخته شد.شیوا هم خدای جنگ و هم خدای محافظت محسوب میشود.او که از مرگ مبرا است و اغلب بعنوان حامی در مواقع اضطراب شناخته میشود در ازای تندرستی جهان، زهر هلاهل را مینوشد. گفته میشود مصونیت شیوا در مقابل این زهر، بخاطر مار کبرایی است که همسر او، پارواتی به دور گردن او بستهاست. دسته موهای پریشان او، نشان دهنده این است که او ارباب باد است.شیوا روی سر خود، هلال پنج روزه ماهی را حمل میکند که نشان دهنده این است که شیوا علاوه بر قدرت زایش، توانایی نابود کردن را هم دارد. علاوه بر این، این هلال ماه نمودی از زمان نیز هست.گنگ مقدس، رودخانهاست که از موهای پریشان شیوا جریان یافته و شیوا اجازه داده تا این رودخانه بر روی زمین جاری شده و برای انسانها زندگی به ارمغان بیاورد.سه خط از خاکستر کشیده شده بر روی پیشانی او نیز نشان دهنده جوهره بدی در انسان است (جهل، خودپرستی و خشونت).شیوا بدن خود را با خاکستر گورستان پوشاندهاست تا نشان دهد مرگ و زندگی در کنار هم هستند و مرگ نیز، واقعیتی در کنار زندگی است.عصای سه شاخه شیوا، نشان دهنده سه عملکرد ویژه هستند: خلق، نگهداری و مرگ. این عصا در دست شیوا، نشان دهنده این است که تمامی این قدرتها در کنترل او هستند. برداشت دیگر این است که این سه شاخه، نماینده گذشته، حال و آینده هستند که نشان میدهند زمان در کنترل شیوا است. شیوا که پدر گانیش محسوب میشود صاحب 2 همسر بود.یکی نماد شر و بدی و دیگری نماد نیکی و خوبی.سرانجام هم شیوا به دست زن شرورش به قتل میرسد.حالا که صحبت زن گرفتن شد بد نیست کمی هم از مراسم ازدواج هندوها برایتان بگویم.معمولا زنها بعد از ازدواج روی فرق سرشان یک خط قرمز رنگ میکشند که نماد تاهل آنهاست.سپس همسر آنها یک خال قرمز روی پیشانی آنها میکشد.این خال نشانه ازدواج نیست تنها نشانه تطهیر آنهاست.ازدواج در مکتب هندو عمل مقدسی است و خانواده ها برای حفظ پیوند زناشویی ارزش زیادی قائلند بنابراین طلاق به ندرت بین آنها دیده میشود.
*اطلاعات مربوط به مجسمه شیوا از سایت ویکی پدیا گرفته شده است. |
|
| موریس(5) |
| ساعت ٤:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90 -casela روز سوم اقامت در موریس برنامه تور آزاد بود.میتوانستیم در هتل بمانیم و از امکانات هتل استفاده کنیم و یا به دلخواه خود از برنامه روزمان استفاده کنیم.من و محمد امین تصمیم گرفتیم تاکسی بگیریم و به دیدن caela برویم.هزینه تاکسی رقم زیادی بود چیزی حدود 120000 تومان البته راننده وظیفه داشت که منتظر ما بماند و ما را در آخر روز به هتل برگرداند. پارک casela در جنوب جزیره واقع شده بود.پس راهی حدود یک ساعت و نیم را پیمودیم. پارک 14 هکتار است که اولین بار در سال 1979 افتاح شد و امروزه محل سکونت 1500 پرنده-شیر-گورخر-لاک پشتهای غول پیکر-میمون-ببر و تعداد زیادی حیوان دیگر است.casela بخشهای مختلفی برای گشت و گذار دارد که متاسفانه وقت محدود ما اجازه دیدار از همه قسمتهارا نمیداد.پس تنها به دیدن از باغ پرندگان و کوآد سواری اکتفا کردیم. باغ پرندگان casela شامل 1500 پرنده است.که در فضای جنگلی شکلی با درختان خودروی وحشی و استوایی قرار دارد.در این باغ بیشتر پرنده ها آزاد هستند.البته آنهایی که توان پرواز ندارند.میشود لابلای آنها راه رفت و از نزدیک آنهارا دید و حتی لمسشان کرد و به آنها غذا داد. باغ خزان زده شده است.برگهای رنگارنگ پاییزی زیر پای ما فرش هزاررنگی گسترانیده اند.لابلای خش خش برگها گاه صدای ضعیف جوجه پرنده ای توجه مارا به خود جلب میکند که در لانه های خود آرمیده اند.گاه نیز مثل این قوهای سیاه پرنده هایی میدیدیم که روی تخمهایشان نشسته بودند و دوست نداشتند مخل آسایش آنها شویم. لابلای این باغ زیبا چشمه ها ورودهای کوچکی هم در جریان بود که بازی بچه اردکها در آنها حال و هوای خواب آلودشان را می آشفت.Gold Fish ها هم در جریان بودند زیر پنجه های کوچک مرغابیها.ماهیهای سفید و طلایی و قرمز و هفت رنگ که جست و خیزکنان به دنبال قطعه نانی که برایشان در آب مینداختیم سرو دست میشکستند. اما هیجان انگیز ترین قسمت این پارک سواری با Quad بود.کوادها موتورهایی بودند که در عکس آنها را مشاهده میکنید.میشد تک نفره یا 2 نفره یکی از آنها را اجاره کرد و به همراه یک راهنما-یک گارد جنگلی و یک عکاس تور یک ساعته ای را در میان طبیعت وحشی و بکر آفریقایی تجربه کرد. در ابتدا راهنما طریقه راندن کواد را آموزش میدهد.سپس کلاه ایمنی را سرمان میکنیم و راه میفتیم به گردش در طبیعت بینظیر پارک casela.زیر کلاههای ایمنی یک کلاههای ضد حساسیت و یک بار مصرف سرمان میکنیم تا کلاههای کاسکت با پوست سر و موهایمان تماس نداشته باشد.اگر کسی تمایل داشته باشد میتواند عینکهی ایمنی هم به چشم بزند.بهتر است برای کواد سواری لباس نازک و راحتی به تن داشته باشیم چون یک ساعت زیر آفتاب باید موتورسواری کرد.در طول سفر آب معدنی و حوله هم میدهند که گرمازده نشویم.خلاصه امکانات رفاهی به راه است.راه میفتیم...فقط باید توجه داشت که برای کواد سواری حداقل سن 16 سال و حداقل قد 135 سانتیمتر لازم است! در تمام طول سفر امکان حرکت مابین انواع حیوانات فراهم است.این کبکهای بامزه آبی رنگ در تمام دشت پراکنده اند.از ما نمیترسند و به راحتی میشود مابین آنها بود و ازآنها عکس گرفت.نکته مهم این است که اصلا نباید از پشت سر راهنما دور شد وگرنه به راحتی در آن دشت پهناور گم شده و پیدا شدنمان با خدا خواهد بود. جذاب ترین بخش کوادسواری تماس نزدیک داشتن با حیوانات است.اگر شما هم مثل من عاشق و بیقرار حیوانات باشید casela بهشت بینظیری برای شماست. اولین نفری که از گروه ما از پشت موتور پایین جهیده و این آقا لاکپشت غول پیکر را در آغوش میگیرد خودم بودم.نمیدانید عجب حس خوبی دارد که اورا با آغوش باز در بغل بگیرید و پوست چروکیده دست و پایش را ببوسید.دونه دونه ناخنهایش را نوازش کنید و او با چشمهای مهربانش شمارا نگاه کند.این لاک پشتها نوع خاصی هستند که لاک بزرگ و بسیار سنگین و محکمی دارند به طوریکه حتی میشود بر پشت آنها سوار شد. در سفری که به آفریقای جنوبی داشتم یاد گرفته بودم که اگر بخواهم به شترمرغ نزدیک شوم باید از روبروی او باشد.همچنین برای غذا دادن به او باید تکه علف یا برگی را کف دست گذاشت و دست را کاملا باز کرد وگرنه از گاز دردناک حیوان بینصیب نخواهید ماند... با خانواده این شترمرغ عزیز دوست گشتیم.این دوست شدن تا جایی ادامه گرفت که این حیوانات نازنین اجازه دادند به تخم آنها نزدیک شویم.تخم سفید و بزرگی که در انتظار شکستن و سربرآوردن جوجه کوچکشان بود.در آفریقای جنوبی این تخم شترمرغهارا نقاشی میکنند و میفروشند.البته بعد از درآمدن جوجه هایشان! درابتدا این زوج جوان عاشق پیشه محل سگ هم به ما نمیگذاشتند و پشت مبارکشان را به ما کرده بودند بعد از اینکه کلی التماس کردیم و قربان صدقه آنها رفتیم بالاخره... بالاخره رفیق ما شدند تا جاییکه دیگر ول کن معامله نبودند.یکی از انها از عاشق محمدامین شده بود و همه جا دنبالش میکرد.بچه هایشان هم بعد از اینکه از دست من شاخه درختی را ربودند و خوردند عاشق دگمه های پیراهن من شدند.سرآخر یکی از دگمه هایم در شکم یکی از آنها جا خوش کرد. زندگی مسالمت امیز این پرنده ها و آهوها بسیار جالب توجه بود.از لابلای تنه درختان میشد گله های آهوانی را دید در حال استراحت و پرندگانی که بر پشت آنها نشسته و سرگرم جستجوی غذا از میان پوست پرموی آنها بودند.چه دوستی زیبایی بین یک پرنده کوچک و یک آهوی صحرایی بزرگ. درست کنار پای من این آقا خرگوشه زبر و زرنگ لیمده بود زیر آفتاب و انگار نه انگار که من آدمم!نه ترسی نه جهشی.فکر کنم داشت حمام آفتاب میگرفت. جدا از دیدن حیوانات مسیر یک ساعته ما بین دشتها و جنگلهای آفریقایی بسیار دیدنی بود.مخصوصا اینکه راهنمای ما هرازگاهی می ایستاد و به ما فرصت پیاده شدن و عکاسی میداد.فرصت راه رفتن و لذت بردن از مناظر زیبای طبیعت که زیر نور در حال غروب خورشید رنگ به رنگ میشدند. در میان جاده شاخ گوزنی زیر پا افتاده بود.حتما میدانید که گوزنها هرچند وقت یک بار شاخهایشان میفتد و دوباره جوانه میزند.جنس شاخ بسیار محکم و خودش هم سنگین بود. فکر نکنید که کوآد سواری خیلی هم کار راحتی بودها.گاه مجبور بودیم از میان لجنزارها بگذریم و یا از میان مردابهایی که گل را به سرو رویمان میپاشید.گاه جانورهای خزنده زیر پایمان میامدند و گاه پشه ها از سروکولمان بالا و پایین میرفتند و مارا به نیششان مهمان. کوادسواری روی دشتهای پر نشیب و فراز تکانهای زیادی دارد و به کمر و نشیمن گاه فشار بسیار زیادی وارد میکند. گاه باید از میان گله گوزنها عبور میکردیم.گوزنهایی که در دسته ای چند صدتایی تا دوردستها دیده میشدند و لابلای علفزارهای دشت پهناور میدویدند و جست و خیز میکردند.هنگام عبور ما دسته ای میگریختند و بوی قوی تن آنها را باد به مشام ما میاورد.گاه بچه هایشان با چشمهای کنجکاو و روحیه ماجراجویانه می ایستادند و مارا نگاه میکردند و بعد مادرانی که با پوزه هایشان آنها را هی و راهی پشت کوه میکردند. دیگر شب نزدیک بود و صدای شغالها از دور به گوش میرسید.گاه زوزه گرگ هم بود که آهوان را فراری میداد.راهنما میگفت باید سریعتر برگردیم.طبیعت میخواست بخوابد و سر شوخی نداشت.دیگر وقت ما تمام میشد نوبت به حیات وحشی casela رسیده بود.پس راه رفته را برگشتیم اما یاد casela را تا خانه خود بردیم.تجربه بیظیری بود... |
|
| موریس(4) |
| ساعت ۱:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90-پورت لوئیس برای صرف نهار و ادامه گشت به پورت لوئیس رفتیم.بندرگاهی که در زمان استعمار فرانسویها ساخته شد و امروزه پایتخت کشور موریس محسوب میشود.تا قبل از آن پایتخت در جنوب جزیره واقع شده بود اما به خاطر وزش بادهای شدید مشکلات زیادی در آنجا ایجاد میگشت.اما شمال جزیره با کوه های بلند پوشیده شده که جلوی چرخش هوا را میگیرند پس خبری از این بادهای وحشی نیست و هوا هم گرمتر است.به همین دلیل پایتخت از جنوب جزیره به شمال و پورت لوئیس منتقل شد.امروزه اینجا مرکز مهم فعالیتهای اقتصادی و سیاسی موریس محسوب میشود.با این وجود پورت لوئیس کوچکترین شهر موریس محسوب میشود با جمعیتی حدود 200000 نفر. در پورت لوئیس درست مقابل بندرگاه و اقیانوس هند بخشی وجود دارد که آن را "Waterfront" مینامند.جایی که میتوانید راه بروید و انواع مغازه های لباس فروشی و کفش فروشی-مغازه های آرت -موزه و گالری و کازینو و از همه مهمتر مغازه های صنایع دستی شهر را ببینید.اینجا به نوعی تفریحگاه و پاتوق جوانهای شهر هم محسوب میشود.مخصوصا اگر یک روز تعطیل آنجا باشید میتوانید دخترها و پسرهای موریسی را ببینید که گروه گروه در حال پیاده روی و تفریح هستند. اینجا نسبتا قشنگ ترین جای پورت لوئیس محسوب میشود.با انواع کافه ها و رستورانهایی که کنار دریا واقع شده اند و حتی بعضی از آنها روی کشتیهای پهلو گرفته قرار دارند.میتوانید یک غذای عالی دریایی را در اینجا میل کنید.یکی از نکات جال موریس این است که کلیه غذاها در اینجا با ذبح اسلامی تهیه میشوند.بد نیست بدانید که در کیپ تاون آفریقای جنوبی درست در حاشیه اقیانوس محله ای به نام waterfront قرار دارد که اینجا را به نوعی شبیه آن ساخته اند. صنایع دستی موریس بیشتر با انواع صدفها و حلزونهای دریایی ساخته میشود.مجسمه های کوچک و بزرگ که میتواند آنها را با قیمتهای مناسب تهیه کنید.صنعت چوب سازی هم در اینجا رونق دارد و اجناسی که با صنایع دریایی ساخته میشوند و البته "دودو" که سمبل موریس است در بیشتر این سوقاتیها وجود دارد.قیمتها خیلی بالا نیست.واحد پولی موریس "روپیه" نام دارد.هر روپیه حدود 42 تومان میشود.بیشتر مغازه ها دلار هم میپذیرند و dutyfree هستند. میخواهیم به دیدن مجسمه حضرت مریم برویم.که بالای کوه قرار دارد.از جایی به یعد اتوبوس نگه میدارد و ما پیاده راه میفتیم تا به بلندی شهر برسیم.جاییکه میتوان ایستاد و کل منظره پورت لوئیس را زیر پا دید.این مجسمه به نوعی سمبل پایان جنگ جهانی دوم محسوب میشد.سمبل صلح و دوستی گرچه موریس در آن جنگ اصلا شرکت نکرد.موریسیها ثبات خود در جنگ را معجزه حضرت مریم میدانستند پس مجسمه او را در بلندی شهر ساخته و نماد یادبودش کردند.هرساله مراسم خاصی پای این مجسمه برپا میشود. در دست حضرت مریم یک گوی قرار دارد که سمبلی از دنیاست.یعنی بانوی مقدس موریس را در میان جنگ کشورهای مختلف حفظ کرد.زیر مجسمه نوشته شده : "مریم مقدس دنیا را با صلح نگه دار" کوه روبروی محمد امین را ببینید.ما آنجا بودیم و حالا به این سمت شهر آمدیم.اینجا را La Citadelle مینامند که بام شهر هم محسوب میگردد.ار اینجا کل پورت لوئیس را میتوان دید..بلندترین خیابان شهر این سوی بندر را به آن سوی بندر وصل میکند.به سمت چپ عکس که نگاه کنید زمینی مدور و چمن را خواهید یافت اینجا را "Champs de Mars" مینامند که مرکز اسب دوانی موریس محسوب میشود.یکی از تفریحات موریسیها دیدن مسابقات اسب دوانی و شرط بندی روی آنهاست. سیتادل یعنی قلعه آدلایت!!!قلعه ای که زمانی مرکز حکومت انگلیسیها در اینجا بود.این قلعه کاملا مشرف به شهر و دریا واقع شده پس موقعیت استراتژیک نظامی خوبی محسوب میشده.جالب اینجاست که امروزه موریس هیچ ارتشی ندارد و حفاظت از آن به عهده سازمان ملل است.اما جزیره در امنیت کامل به سر میبرد.فقط پلیس سیار و گارد ساحلی دارد.نخست وزیر موریس معتقد است که اینجا چیزی ندارد که کسی در صدد حمله به آن برآید. مردم موریس در آرامش و شادی و صلح کاملی به سر میبرند.خداوندا این آرامش را برایشان تا ابد نگه دار.امین! |
|
| موریس(3) |
| ساعت ۳:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90 - باغ گیاهشناسی(Pamplemousses Garden) به عنوان گشت بعدی به دیدن باغ گیاه شناسی معروف موریس به نام "پامپلاموس" رفتیم .این باغ گیاه شناسی که سومین باغ بزرگ جهان(بعد از باغ مالزی و انگلیس) هست در دنیا به تنوع گیاهی معروفیت زیادی دارد. در سال 1988 این باغ به احترام Ramgoolam مردی که استقلال موریس را به دست آورد به نام او تغییر کرد.این باغ زیبا در شمال جزیره موریس و نزدیکی بندر پورت لوییس و در روستای "پامپلوموس" قرار دارد.از طرفی دیگر پامپلاموس نام درخت میوه معروفی در موریس هم هست.این باغ عظیم از صدها گونه گیاه و درخت و گل متنوع تشکیل یافته است که هریک قدمتی طولانی دارند.بنابراین در هرکجای باغ میتوان تنوعی زیبا -پوششی متفاوت-رنگی جذاب و تاریخچه ای دیگر از گیاهان را یافت. در سالهای استعمار فرانسه اینجا محل سکونت مردی به نام Mahe De Labor Dounnisses بود.او شروع کرد به سرمایه گذاری برای جمع آوری گیاهان مختلف و کاشتن و نگهداری از آنها در باغ خانه اش. امروزه میتوان خانه قدیمی او را در مرکز این باغ بزرگ هنوز مشاهده کرد.البته بعدها باغ توسط افراد دیگر گسترش یافت تا امروز به عنوان سومین باغ گیاه شناسی جهان از آن نام برده شود. Pierre Poivre گیاه شناسس و محققی بود که برای ساخت این باغ به او کمک کرد.او با خود صدها دانه-نهال و گل و گیاه را از نقاط مختلف جهان به موریس آورد و تقریبا تمام عمر خود را صرف نگهداری و پرورش گیاهان این باغ کرد.به طوریکه این باغ گیاه شناسی وجود خود را مدیون دستهای توانمند و روح عاشق این مرد گیاه شناس است.در گوشه ای از باغ مجسمه و در نقطه دیگری مقبره او را میتوان دید. اینجا را " باغ بهشت" هم مینامند.در کنار ده ها نوع درخت و گل و گیاه یکی از جذاب ترین بخشهای باغ دیدار از انواع نیلوفرهای ابی آن است که در دریاچه های مختلف بر روی آب خودنمایی میکنند.این نیلوفرهایی که در عکس میبینید جزو بزرگترین انواع نیلوفرهای آبی هستند به طوریکه تا وزن 3 کیلوگرم را روی خود تحمل میکنند.خیلی جالب است فکرش را بکنید یک نوزاد کوچک را روی آنها وسط دریاچه بگذاریم شبیه قصه های پریان میشود.انگار خدا به ما فرشته ای را هدیه دهد. این باغ عظیم شامل خیابان بندیهای مختلف است که هریک نام یک گونه گیاهی را دارد. راهنمایان زیادی در باغ وجود دارند که میتوانید از آنها برای شناخت گیاهان استفاده کنید.اما واقعیت امر اینجاست که انقدر گونه های گیاهان این باغ زیادند که اصلا به خاطر سپردن آنها کار راحتی نیست.پس به نظر من بهتر است اطلاعات گیاهی را رها کنید و رهسپار دیدنیهای باغ شوید.خیابانها را بگیرید و پیاده روی کنید و از فضای سبز و لطیف و هوای به شدت مست کننده آن نهایت استفاده را ببرید بیایید به کشف و شهود بپردازیم و بیخیال دانش شویم. پاییز رد پایی روی باغ گذاشته است.پس میتوان برگهای رنگارنگ را مشاهده کرد که باغبانان از روی سطح چمنها آنها را جمع کرده و درون کیسه هایی بزرگ قرار داده اند.این برگها بعد از اینکه یک سال بمانند به کودهای مفید تبدیل میشوند همان خاک برگهای معروف که پای گلدانهای سبزمان میریزیم. در رابطه با تنه این درخت هم نکته جالبی به چشمم خورد.این گونه نخل که تقریبا در همه جای باغ مشاهده میشد تنه توخالی دارد.یعنی اگر یک سوراخ ایجاد کنید میتوانید دستتان را داخل تنه فرو ببرید. باموبها برای من همیشه جذابند.انواع بامبوها در این باغ دیده میشوند.از بامبوهای سبز که ما آنها را Lucky bambo مینامیم تا این بامبوهای توخالی زرد که برای ساخت مبلمان از آنها استفاده میشود.بامبوها بلند و سبک هستند و در باد میرقصند. مشخصه همیشگی جزایر ناشناخته برای من در فیلمها وجود نخلهای کمر خم کرده بودند. مثلا وقتی میخواستم رابینسون کروزوئه را مجسم کنم او را در کنار یکی از این نخلها میدیدم که با ریشهای بلند سرگرم تیز کردن چاقوی خودش است. حتما میدانید که در کنار اقیانوس سواحل استوایی اینگونه نخلهای خم شده به سمت زمین بسیار دیده میشوند.سایه آنها روی شنهای سفید و رقص برگهایشان در تن باد خیلی زیباست. وقتی در یک کشور استوایی هستید باید به خاطر داشته باشید که همیشه یک چتر کوچک به همراهتان باشد وگرنه مثل ما موش آب کشیده میشوید.ما که تجربه نداشتیم در رگبار بسیار شدیدی گیر افتادیم.اصلا برایتان اینگونه بگویم که هوای موریس قابل پیش بینی نیست.هرلحظه به یک رنگ و شکلی درمیاید.به هیچ عنوان به درخشش آفتاب آن نباید اعتنماد کرد چون در چشم بهم زدنی ابرهای سیاه آسمان آبی را میگرند و تا به خود بیایید انگار شیر آبی را بالای سر شما باز کرده اند.البته بسیار هیجان انگیز و شادی بخش است و انگار زنده مان میکند.مخصوصا ما تهرانیهای بینوای دود زده را. وقتی خیس از رگبار باران به زیر سرپناهی فرار میکنیم به چشم بهم زدنی باران قطع میشود و رنگین کمانی زیبا آسمان آبی را میگیرد.باغ حالا شسته و برگها تازه و زنده شده اند.از همه طرف بوی خاک باران خورده به مشام میرسد.از ضربه های باران گلبرگهای لطیف درختان بر خاک ریخته است.انگار صدها گل قرمز از خاک سرخ جوانه زده.خدایا موریس دیوانه کننده است. آفتاب دارد برگها را نشانه میرود.درختها کش و قوسی به تن خود میدهند و خمیازه میکشند.حالا وقت دلبری است.نور که بتابد طیف صدرنگی از سبز سیر تا سبز روشن مارا فرا میگیرد.نسیم میوزد سبزینه ها به حرکت در میایند. نقاشیهای انتزاعی مدرنیستی حتما از طبیعت الهام گرفته اند.تنه این درخت را نگاه کنید.گویا یک هنرمند آشفته درون گرا که میخواسته تمامی احساس ناب خود را بیرون بریزد با قلم موی هزار رنگ خود -خود را و روح پر تلاطم خود را اینجا خالی کرده است. هنوز قطره های باران تک و توک از ابرهای سرگردان روی آب میفتند.سطح این نیلوفران پر از شبنم شده است.نور که به شبنمها میتابد بخار میشوند.خم میشویم در آب حالا ما هستیم-آب هست-نور هست.زندگی هست.خدا هم هست! گویا در کنار زندگی مرگ هم هست... باغ ما را در بر گرفته است. ما خاطره های باغ را با خود میبریم.بخشی از روح ما در این باغ جوانه میزند.ما شاید بعدها سبز شویم. |
|
| موریس(2) |
| ساعت ۳:٥٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90 - موریس-North Tour صبح بعد از صرف صبحانه راهنمای محلی به سراغمان آمد تا مارا به گشت شمال جزیره ببرد.همان طور که قبلا گفتم موریس جزیره کوچکی در شرق ماداگاسکار و در اقیانوس هند واقع شده.مساحت این کشور مستقل 2040 کیلومتر مربع هست یعنی حدود 4 برابر شهر تهران.از شمال به جنوب طول جزیره 61 کیلومتر و از شرق به غرب 47 کیلومتره.این کشور شامل 8 جزیره کوچک و بزرگ میباشد که ما در جزیره بزرگ آن ساکن شده ایم. دور تا دور جزیره مردابهایی وجود دارد که با صخره های مرجانی (Coral reef) پوشیده شده است تنها یک ناحیه کوچک وجود دارد که مرجانها وجود ندارند و مردم و توریستها آنجا موج سواری میکنند.مرجانها چند فایده برای این جزیره دارند.اول اینکه مثل تصفیه کننده آب عمل میکنند.پس آب دریا مثل اشک چشم زلال و شفاف میشود.دوم اینکه به علت وجود این صخره ها آب دور تادور جزیره کم عمق میشود و بالطبع گرمتر .در این صورت مانعی برای ورود کوسه ها به نزدیکی ساحل هم میگردد. این جزیره ابتدا به وسیله دریانوردان مالایی در قرن دهم میلادی ثبت شد اما تا قرت 16 تقریبا ناشناخته مانده بود.تا اینکه کشور پرتغال و به دنبال آن در قرن 17 امپراطوری هلند اینجا را به استعمار خود در آوردند.پرتغالیها نام جزیره را Swan Island گذاشته بودند اما هلندیها نام آنرا به "موریس" (نام شاهزاده هلندی) تغییر دادند.هلندیها شروع به کاشت نیشکر کردند تا از شیره آن مشروبات الکلی(عرق نیشکر) تهیه کنند.برای اینکه بتوانند جزیره را استعمار کنند با خود برده های سیاه را از ماداگاسکار به جزیره آوردند.به خاطر کار زیاد برده ها تا 35 سالگی بیشتر دوام نمیاوردند و از بین میرفتند.از طرفی برده ها مدام سرکشی میکردند.آب کافی هم در اختیار آنها نبود پس کم کم قدرت هلند در این جزیره کم شد. هلندیها بیشترین ضرر را به طبیعت جزیره وارد آوردند.درختان را قطع میکردند و چوبشان را به اروپا صادر میکردند.حیوانات را میکشتند و از بین میبردند.یکی از این کارهایی که نام هلند را برای همیشه به عنوان صدمه زننده طبیعت موریس در تاریخ ثبت کرد مربوط به پرنده هایی به نام "DODO" میشد.این پرنده که عکس آن را مشاهده میکنید هزاران سال در این جزیره زندگی میکرد و به خاطر اینکه همیشه غذا روی زمین برایش فراهم بود و هیچ دشمن خارجی او را تهدید نمیکرد به مرور تغییر ژنتیکی داده بود و دیگر نمیتوانست پرواز کند و جثه اش بزرگ شده بود.هلندیها این پرنده را به راحتی شکار میکردند.از طرفی میمونهایی که با هلندیها به جزیره آورده شده بود تخم دودو را به راحتی لابلای علفها میافتند و میخوردند.بدین ترتیب نسل دودو که هزاران سال اینجا ساکن بود به راحتی از بین رفت.نکته مهم این است که دودو جز در این جزیره در هیچ کجای دیگری از کره زمین وجود نداشت. پس امروز تنها یاد و خاطره دودوی بیچاره در اذهان ما انسانهای سودجو باقی مانده است. دودو سمبل جزیره موریس گشته است. بعد از هلندیهای چپاولگر نوبت به فرانسویها در قرن 18 رسید.آنها نام جزیره را عوض کردند و آن را نامیدند:"جزیره کوچک فرانسه".این بار برده ها را از سواحل شرقی آفریقا آوردند.این برده ها آرامتر بودند و سرکشی نمیکردند.شرایط هم بهتر شده بود.پس فرانسویها شروع به آباد کردن جزیره کردند.مزارع نیشکر را گسترش دادند و به تولید شکر پرداختند.خانواده های ثروتمند فرانسوی به اینجا آمدند و شروع به سرمایه گذاری کردند و تجارت صدور نیشکر به اروپا را راه انداختند. اما موریس دوباره دست به دست شد.در شمالی ترین نقطه جزیره که آن را "کاپ مالاقو" یعنی نقطه بدشانسی مینامند انگلیسیها توانستند در قرن 19 هنگام جنگهای ناپلئونی جزیره را از چنگ فرانسویها در آورند و آن را دوباره موریس بنامند.آنها گیاهان استوایی را از هند و ماداگاسکار با خود به این سرزمین آوردند و پوشش گیاهی منطقه را تا حدودی تنوع دادند. جزیره در سطح دریا واقع شده است.اما پستی و بلندی دارد.این اختلاف سطح باعث شده تا آب و هوا و رطوبت در شمال با جنوب جزیره فرق کند. اما موریس بالاخره توانست در سال 1968 استقلال خود را از انگلیس بدست آورد و کشور مستقلی شود تا امروز که کشوری جمهوری دموکرات است و راه پیشرفت را در پیش گرفته است. جمعیت 1300000 نفری موریس در طی قرنها از نژادهای مختلفی تشکیل شده است.از هندی و چینی گرفته تا اروپایی و آفریقایی.جالب اینجاست که این نژادهای مختلف در کمال آرامش و خوشی در کنار هم زندگی میکنند.با وجودیکه سطح درآمد مردم بالا نیست اما از دولت خود راضی هستند و به خوشی زندگی میکنند.موریس در کل قاره آفریقا تنها کشوری است که کاملا ثبات سیاسی دارد و هیچ تنشی در اینجا بین دولت و مردم وجود نداشته است. بد نیست کمی هم برایتان از نیشکر بگویم.گیاهی که در موریس به هر طرف نگاه کنید آن را میبینید.این گیاه بلند از تیره غلات بومی منطق معتدل گرم تا مناطق حاره میباشد که دارای ساقه ضخیم و بند بند بوده و قسمت داخلی ساقه نیشکر لیفی و حاوی مقادیر زیادی عصاره شکر میباشد. بلندی ساقه نیشکر بین ۲ تا ۶ متر میباشد.بعد از برداشتن محصول ساقه ها را میسوزانند تا خاک برای رویش دوباره نیشکر غنی تر شود.از هر ریشه حدود 6 مرتبه گیاه نیشکر عمل میاید.چوبهای سوخته شده نیشکر را به عنوان پوشش سقف خانه ها استفاده میکنند چون مانع نفوذ آب هستند.برگهای این گیاه مفید هم در تغذیه حیوانات مورد استفاده قرار میگیرد.جالب اینجاست که بعد از پردازش الیاف باقیمانده از آنها در صنایع الکترونیک استفاده میگردد.شیره نیشکر هم که خودتان بهتر میدانید در صنایع عطر سازی-شکر سازی و مشروبات الکلی مصرف دارد. وقتی باد میوزد و این ساقه های بلند رو به آسمان آبی موریس تاب میخورند منظره ای به یاد ماندنی برایتان ایجاد میکند.نیشکر تا ابد در ذهن من با موریس پیوند خواهد خورد. جایی که داریم میرویم پایین تر از سطح دریاست.هوا گرمتر شده و گیاهان پوشش متنوع تری به خود گرفته اند.باد لابلای درختان که میوزد صدای آهنگی شنیده میشود.راهنمای محلی میگوید:زنان جزیره این درخت را در حیاط میکارند تا مدام صدای آوای موسیقی در خانه های آنها شنیده شود.این یک درخت عجیب و غریب است.درخت سازها و نواها... 50 سال که از عمر درخت بگذرد از چوب آن در صنعت مبل سازی استفاده میشود و پودر آن را هم برای اسلحه سازی بکار میگیرند. اما در این فصل سال این نوع درخت با شاخهای گسترده رو به آسمان و بی برگ بسیار در جزیره دیده میشود.از راهنما میپرسیم و میگوید:به این درخت "خبر دهنده سال جدید" میگویند.چون تنها هنگام سال نو برگ میدهد و اینگونه خود را برای جشن آغاز سال آماده میکند. زیباست این درخت در پهنای آبی بیکرانه... به دیدن تنها کلیسای سقف قرمز جهان میرویم.کلیسای کوچک و نقلی در کنار ساحل Grand Bay .اینجا را Cap Malheureux مینامند.یکی از ده ها کلیسای کاتولیک جزیره که در قرن 18 میلادی توسط فرانسویان ساخته شد.همان طور که گفتم در دوران استعمار برده های زیادی را به این جزیره میاوردند و به زور آنها را مسیحی میکردند.در آن دوران تصور بر این بود که این برده ها حیواناتی هستند که باید توسط سفیدپوستها اهلی شوند!!! پس برای این برده ها کلیسا هایی هم میساختند تا مذهب را به خورد آنها بدهند.البته نمیتوان منکر کارهای شایسته ای که فرانسویها کردند هم شد.آنها شروع به اموزش و پرورش برده ها هم کردند و به مدرسه سازی پرداختند.چون خانواده های سفید پوست زیادی در اینجا ساکن شده بودند. امروزه آموزش در موریس کاملا رایگانه.سیستم درمانی هم رایگانه.در موریس دانشگاه پلی تکنیک و پزشکی هم وجود دارد.در رابطه با زبان این مردم هم باید گفت که همه آنها کاملا مسلط به زبانهای فرانسه و انگلیسی هستند.زبان مدرسه ای آنها فرانسه و زبان اداری و رسمیشان انگلیسی است.اما مردم به زبان بومی "کریول" با یکدیگر گفتگو میکنند.این زبان مخلوطی از زبانهای آفریقایی و فرانسوی است. این منطقه را Grand bay (خلیج بزرگ) مینامند که میتوان آن را بهترین نقطه توریستی موریس نامید.در واقع صنعت گردشگری موریس از Grand Bay شروع به توسعه کرد تا جاییکه امروز در کنار اقیانوس آبی هندش ده ها هتل لوکوس جهانی با بهترین امکانات رفاهی ساخته شده است.موریس موقعیت خاص جغرافیایی دارد.زمان استعمار فرانسویها بسیار استراتژیک بود و آنها از موریس به کشتیهای انگلیسی حمله میکردند.بعدها که موریس میخواست استقلال خود را از انگلیس بگیرد طی قرار دادی جزیره ای را به نام "دیگو گارسیا" به انگلیسیها دادند تا موریس کشوری مستقل شود.سالهای بعد کشور آمریکا این جزیره را از انگلیس خرید.امروز جزیره دیگو گارسیا اصلا مسکونی نیست تنها نیروهای نظامی آمریکایی ساکن آنجا هستند.شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه این جزیره امروزه محل قاچاق اسلحه و مواد مخدر به اقصی نقاط جهان است و پروژه های مخفی نظامی آمریکا در آنجا اجرا میشود. به ما فرصت چند دقیقه ای میدهند تا از اتوبوس پیاده شویم و در خلیج گشتی بزنیم.به هر طرف مینگریم درختهای نارگیل را میبینیم و دست فروشهایی که نوشیدنیهای نارگیلی میفروشند.در کوچه های باریک ان راه میفتیم.قیافه های مردم بیشتر سیاه و هندی است. اما شهرها تمیز و پاکیزه هستند نه مثل هندوستان!!!....اینجا با رغبت و راحتی میشود در خیابانها قدم زد باز هم برخلاف هندوستان!!!...یکی دیگر از نکته های جذاب موریس رفتار و کردار مردم آن است که به شدت مهمان نواز و مهربانند و با خوشی با گردشگر برخورد میکنند.وضعیت امنیت هم خوب و روبراه هست و لازم نیست مدام نگران جیب برها بود. خلاصه موریسیها مردم بافرهنگ و دلنشینی هستند که به راحتی میشود با آنها دوست شد و گپ زد. تقریبا در هر کوچه و خیابانی میشود معابد هندوها را دید.از قرار یک فستیوال مذهبی هندی در راه است و هندوها در تدارک آماده کردن معابد برای جشن.داخل معابد هم بسیار تمیز و پاکیزه و رنگارنگ است.بعدا بیشتر در رابطه با این فستیوال برایتان خواهم گفت... |
|
| موریس(1) |
| ساعت ٤:٥۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس |
|
شهریور 90 - موریس رویایی اگر بگویم چطور شد تصمیم گرفتیم به نقطه کوچکی در انتهای نقشه جغرافیا سفر کنیم نمیتوانم دلیل خاصی ذکر کنم جز کنجکاوی یافتن جایی جدید و آشنایی با دنیایی جدید. اینگونه بود که روزی از روزهای تابستان ما تصمیم گرفتیم سفری داشته باشیم به جزیره رویایی موریس در جنوبی ترین نقطه اقیانوس هند.شرق جزیره ماداگاسکار و جنوب شرقی قاره آفریقا. آگهی سفر به موریس را در روزنامه دیدیم و آژانس مسافرتی "دلتابان" را برگزیدیم که تنها آژانسی بود که به این مقصد تور مسافرتی داشت.سفری 10 روزه که از 7/6/90 آغاز و در 90/6/16 پایان گرفت.روز اول ساعت 11:40 صبح از تهران با هواپیمایی امارات به مقصد دوبی بال گشودیم.پرواز ترانسفر ما ساعت 3 بامداد بود پس به دوبی وارد شدیم و هتلی برای اقامت چند ساعته گرفتیم.شب هنگام دوباره به مقصد فرودگاه مرکزی دوبی رهسپار شده و به مقصد موریس پرواز کردیم.پروازی که حدود 6 ساعت به طول انجامید. حول وحوش ساعت 9:35 صبح به وقت محلی موریس به آنجا رسیدیم.در فرودگاه مورد استقبال موریسیهای مهربان قرار گرفتیم و با رقص و آواز و گردنبندهایی از گلهای صورتی به سوی هتل راه افتادیم. خسته تر از آن بودیم که تور گاید محلی برایمان از موریس بگوید پس تنها اکتفا کردیم به استراحت و دیدن شهر از پنجره اتوبوس تا به مقصد برسیم.فرودگاه در جنوب شرقی جزیره واقع شده و هتل ما در شمال غربی.پس مسیر طولانی یک ساعت و نیمه ای در راه بودیم. آنچه در بدو ورود به جزیره و در تمام طول جاده ها نظرها را جلب میکند مزارع نیشکر است که در تمام طول جزیره موریس وسعت یافته اند. جزیره در اقیانوس هند از آب و هوایی نیمه استوایی برخوردار است به همین دلیل گیاهان و درختان عجیب مناطق مرطوب و گرم در آنجا مشاهده میشود.گیاهانی که برای چشمهای مشتاق ما گونه هایی نادر محسوب میشوند. خط ساحلی دور جزیره 180 کیلومتر است که تمامی آن از ماسه های نرم-سفید و درخشان پوشیده شده.از آنجاییکه موریس در نیمکره جنوبی قرار گرفته پس فصول آن برعکس ماست یعنی الان در انتهای فصل زمستانش قرار دارد.البته از آنجاییکه موریس کشوری نیمه استوایی است تنها شامل 2 فصل است پاییز و تابستان.آب و هوا شبیه اوایل پاییز است.نسیم خنکی میوزد و برگها رنگارنگند. خانه هایی که در سر راهمان قرار داشت همگی ویلایی و کوچک اما سرسبز و تمیز بودند. انگار مردم موریس با اینهمه طبیعت بازهم سیر سبزه نشده اند.در تمام خانه ها گلدانهای گل و باغچه هایی پر از گیاه و دار و درخت قرار داشت. آنچه برای چشمهای کنجکاو ما جالب بود وجود معابد کوچک مسیحی یا بودایی در حیاطهای خانه ها بود.انگار مردم اینجا مذهبی هستند و به عقاید خود خوب وفادار.تا جاییکه سر هر پیچ و کوچه و خانه گاه یک معبد کوچک هندو دیده میشد و یا سقاخانه یک مسلمان و یا مجسمه مسیح مصلوب... جمعیت این کشور 1300000 نفر است که از نژادهای متنوعی تشکیل شده اند.نژادهایی چون هندو-چینی-اروپایی و آفریقایی.اما دین مردم جزیره هم طبق اختلاط نژادیشان مختلف است.48% هندو-32% مسیحی-17% مسلمان و 3% سایر ادیان.جالب این است که همه ادیان با یکدیگر در صلح و صفا به سر میبرند و دوستی عمیقی بین آنها حکمفرماست. هیچ کسی به دین دیگری کاری ندارد و همه با دیده احترام به یکدیگر مینگرند. همه جا پارچه های "عید مبارک" مربوط به عید فطر دیده میشد و گویی از قرار این عید مسلمانان در این کشور تعطیلی رسمی بوده همانگونه که سایر مناسبتهای مذهبی ادیان دیگر هم در این کشور تعطیل رسمی میباشد. روی دیوارهای این خانه که انگار محلی مذهبی است علامت همه ادیان در دایره دوستی مردم موریس نقش بسته است. اما شاید شما مثل ما نام موریس را از جای دیگری شنیده باشید.رضاشاه بعد از اینکه از ایران تبعید شد به این جزیره فرستاده گشت و به مدت یک سال ساکن اینجا بود.پس حق بدهید که مسافرهای ایرانی مشتاق یافتن خانه او باشند.به تورگاید محلی میگوییم و از او میخواهیم که ما را به خانه او ببرد تا از نزدیک شاهد اقامتگاه تبعیدی رضاخان باشیم. به محله Moca میرسیم.کوچه ها باریک میشوند و خانه ها فقیرتر.کنار کوچه ای میایستیم . کوچه ای بنبست که گویی انتهای آن خانه - باغ رضاشاه بوده است.در گذشته ابتدای این کوچه یک دروازه وجود داشت و کل این منطقه جزو مایملک رضاخان محسوب میشد.وقتی او به اینجا تبعید میشود کل این منطقه را میخرد و در باغ انتهای کوچه ساکن میگردد. به انتهای کوچه میرویم.پیاده راه میفتیم.تنها چند سگ ولگرد دور وبر ما میچرخند.در باغ بسته است و اجازه دخول نداریم.تنها میتوانیم از لابلای میله های قدیمی پوسیده و زنگ زده چشم بدوانیم به داخل باغ قدیمی.درختانی تناور دورتادور عمارت بزرگ و کهنه ای را در بر گرفته اند. هیچ کس نیست و گویی عمارت در غبار تاریخ فرو رفته است.درختان به صورت سرخود رشد کرده اند و شاخ و برگی چون جنگلی تودرتو عمارت را در بر گرفته است.پنجره ها سالهاست که بسته اند و خانه هیچ نوری به خود ندیده است.عجیب است که در روزگاران گذشته گامهای مردی که غرور او را ازخود بی خود کرده بود بر این سنگفرشها میپیچیده.مردی که درد تنهایی و غربت عاقبت او را از پا درآورد.حس عجیبی این فضا را در بر گرفته است. گویی تاریخ دارد شوخی میکند.باورش سخت است که مردی با آنهمه جلال و جبروت اینگونه خار شده در گوشه این باغ متروک روزهای تنهایی و تبعید خود را میگذرانیده است. تاریخ عبرت آموز است... به هتل میرسیم در کناره اقیانوس هند با فضایی به شدت رویایی و زیبا اینجا هتل گراند موریس است.هتلی 5 ستاره تاپ ساحلی با اطاقهایی رو به دریا.انقدر دیدن اینجا شگفت زده مان میکند که انگار در خواب به سر میبریم.بعدا باید بیشتر برایتان از این جزیره و این هتل بگویم.فعلا این را داشته باشید که مارک تواین نویسنده مشهور آمریکایی و خالق آثاری چون "ماجراهای ام سایر"-"هاکلبری فین"-"شاهزاده و گدا" - جزیره موریس را چنین توصیف نموده است: موریس نمونه ای از بهشت روی زمین است! |
|
| بارسلونا(6) |
| ساعت ٤:٢٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٨/١/٩٠-آخرین لحظه های حضور در بارسلونا دیگر آخرین روز حضور در این سفر پربار و پرخاطره فرا رسیده است.همیشه لحظه های آخر سفر که فرا میرسد من و محمد امین میخواهیم لحظه ها را کش بدهیم و از تمام ثانیه های آن نهایت استفاده را ببریم.پس روز آخر سفر بعد از برگشت از مونسرات پیاده راه افتادیم در خیابانهای بارسلون به گشت و گزار... پیاده روی در بارسلونا را نباید از دست داد.خیابانهای این شهر قدیمی اروپایی بسیار دلچسب است و خاطره آفرین.خصوصا وقتی به سمت میدان کاتالونیا و میدان کریستوف کلومب برویم.این میدان که یکی اصلی ترین میدانهای شهر بارسلوناست به مجسمه بزرگ و بلند کریستوف کلومبش معروف است که دقیقا در وسط ان واقع شده... اطراف میدان کالسکه های قدیمی قرار دارند تا تورسیتها را با خود به گشت دور خیابانها ببرند.صدای گامهای سم اسبها بر سنگ فرش خیابانهای اطراف میدان کاتالونیا بخش به یادماندنی دیدار از این خیابان است.برای من همیشه خیابانهای سنگ فرش حسی از گذشته باشکوه را با خود دارد حسی که مرا به یاد گذشته هایی میندازد که من هنوز به دنیا نیامده بودم اما شاید روح ماجراجو و پر تلاطمم در انهاجاری بوده و خاطره سازی میکرده است.حیف که ما در شهر خودمان قدر این خیابانهای سنگ فرش را ندانسته ایم و هریک را از بین برده ایم.در اروپا سالانه هزینه خیلی زیادی میشود تا این خیابانهای سنگ فرش را به شکل قدیم خود حفظ کنند زیرا هرتکه از این سنگها میراث گذشتگان است و بخشی از هویت یک شهر. معروفترین خیابان بارسلونا که همیشه و در هرزمانی از شبانه روز پرازدحام است خیابان "راس رامبلاس" است که به صورت مخفف "رامبلا" خوانده میشود.در این خیابان انواع رستورانها و کافه ها قرار دارند.هنرمندان خیابانی در جای جای آن دیده میشود.دکه های گل فروشی فضای خیابان را رنگین و معطر کرده اند.نقاشها در همه جای خیابان نشسته اند و سرگرم کشیدن پرتره توریستها و فروش تابلوهای زیبای خود هستند.رقصنده ها لابلای مردم میچرخند و میرقصند و آوار میخوانند.گروه های موسیقی و نوازنده های تک نفره در گوشه و کنار به اجرای آهنگ مشغولند.دست فروشها روی زمین به فروش اجناس خود میپردازند. از همه جالبتر هنرمندانی هستند که خود را به شکلهای گوناگون میارایند و به نوعی به هنر پرفورمنس مشغولند.میتوانید اگر دلتان خواست به آنها پولی بدهید و عکسی یادگار از آنها بگیرید. خیابان رامبلا شاید از محبوب ترین و جذاب ترین خیابانهای دنیا است. به جرأت میتوان گفت این خیابان از خیابان شانزه لیزه پاریس کم ندارد. این خیابان که طول آن به حدود 1300 متر میرسد حد فاصل میدان مرکزی شهر یعنی میدان کاتالونیا و میدان کریستف کلمب قرار دارد. این خیابان در تمام مسیر مملو از جمعیت تماشاگر و کسانی است که نمایشهای مختلف انجام میدهند. این خیابان از دو طرف در مسیر باریکی محل عبور و مرور اتومبیلها است اما در مرکز پیاده رویی بزرگی است که جمعیت در آن موج میزند. غروب روزهای تعطیل در این خیابان غوغایی از جمعیت و فروشگاه و رستورانها و بارهای مختلف است. پشت این کالسکه کودک مردی نشسته است.خود را به شکل نوزادی درآورده و از دهان خود صدای گریه و خنده کودک را درمیاورد.جمعیت زیادی را به طرف خود جلب کرده است و حرکات بامزه میکند.توریستها به خنده و شیطنت با او مشغولند. تصمیم میگیریم به یکی از ده ها رستوران خیابان رامبلا برویم.رستوران "هارد راک" را انتخاب میکنیم.یکی از رستورانهای زنجیره ای و مهم آمریکایی که تقریبا در سراسر دنیا شعبه دارد.فضای رستوران هارد راک کاملا شاد و شلوغ است و با موسیقی سرسام آور راک و اتموسفری به شدت آمریکایی و گارسونهای جوون و شاد و شنگول عموما قدبلند و سیاه پوست که با لباسهای عجیب و غریب و رفتارهای ناآشنا برای امثال ما به پذیرایی مشغولند.محیط رستوران به حد سرسام آوری شلوغ و شاد و پرسروصداست.به در و دیوار آثاری از هنرمندان معروف راک آویزان است که به رسم یادگاری به رستوران هدیه کرده اند.چون لباسها و گیتارها و صفحه هایی از انها.خط نوشته ها و کفشها و خلاصه ده ها چیز دیگر.وسط رستوران هم یک شورلت آمریکایی از سقف آویزان شده است پایین.راستش را بگویم برای من ومحمد امین که خیلی با این فضاها همخون نیستیم محیط عجیبی بود اما برای یک بار دیدن و تجربه کردن کاملا میرزید. غذا هم سفارش "کومبو جومبو" دادیم وچیزی مانند اسمش عجیب و غریب که ملغمه ای از ده ها غذا بود و بسیار بسیار خوشمزه. شب که شد بلیط یک کنسرت رقص فلامینگو را گرفتیم تا به عنوان آخرین تجربه سفر به اسپانیا از نزدیک با موسیقی و رقص فولکولور این کشور هم اشنا شویم.اصلا مگر میشود به اسپانیا سفر کرد گوش نسپرد به نجوای جادویی و عاشقانه گیتار فلامینگو و چشم ندوخت به ساق پاهای هنرمندانه رقصنده های اسپانیولی. فلامنکو (به اسپانیایی: Flamenco) سبکی از آواز، موسیقی و رقص اسپانیایی است. این نوع موسیقی بیشترین تاثیر خود را از کولیهای اسپانیا گرفتهاست. در شکلگیری و تکامل این سبک نمیتوان از تاثیرگذاری موسیقی مورها و مسلمانان شمال آفریقا و حتی موسیقی عربی و موسیقی لاتین چشم پوشی کرد. فلامنکو در حقیقت از ۳ قسمت رقص فلامنکو، آواز فلامنکو و گیتار فلامنکو تشکیل شدهاست. حرکات دست و پا در فلامنکو هر کدام بیانکننده تاریخ، داستان و یا افسانهای میباشد که برای بیان کردن آنها از حرکات و فرمهای بخصوصی استفاده میشود. این رقص شباهتهای بسیاری به رقص اعراب دارد. منشاء این نوع موسیقی از طبقات پایین جامعه اندولسی سرچشمه گرفته بود، از این رو موسیقی از وجهه هنری لازم در میان طبقات متوسط و بالاتر جامعه برخوردار نبود. فرهنگ فلامنکو حاکی از شورش مردم تحت ستم است. اقوام مسلمان شمال آفریقا ملقب به مورها، اقوام گیتانو و یهودیان که همگی در گذشته از سوی تفتیش عقاید کلیسای اسپانیا مورد اذیت و آزار و تبعید واقع شدهاند. اقوام گیتانو اساساً پایهگذار اولیه این شکل هنری بودهاند اما آنها تنها دارای یک فرهنگ شفاهی هستند. آوازهای محلیشان از طریق اجرای مکرر آن در مجالس اجتماعی به نسل جدید منتقل شدهاست. این طبقات فقیر غیر چادرنشین جامعه اندولسی بهطور کلی بیسواد بودند. وقتی گیتاریست مینوازد صدای بم آن مرد در فضا پیچیده میشود.سرپنجه های قوی او بر سیمها کشیده شده و صدایی به نهایت جادویی بیرون میاید.مرد نعره میزند شکوه میکند ضجه میزند ناله میکند.اینها را میتوانید از زیر و بم صدای او حس کنید.مرد قصه ای تعریف میکند.قصه ای به زیبان اسپانیایی که ما نمیفهمیم اما از ناله ها و صدای زجر کشیده او میشود فهمید که دارد از رنج میگوید-از ستمی که سالهای سال بر مردمش رفته است.از فقر میگوید.از نجابت و شرف میگوید.از انسانیت و اصالت میگوید. بعد زن وارد میشود با گامهایی به غایت محکم بر زمین میکوبد و خشم خود را نثار ظالمان میکند.در تمام زوایای صورت زن استقامت-خشم-رنج-فقر-ستم و ظلم طبقه حاکمه دیده میشود.در چرخش محکم و قوی دستهایش حکایت ضربه های ستمی که سالها دیده است هویداست.زن با نگاهش نفرت از ظلم را بیان میکند.با هرچرخش بدن از تاریخ کشورش میگوید.از مردمش حرف میزند و ظلمی که در تاریخ بر آنها رفته است را فریاد میکند.زن و مرد غوغا میکنند... رقص فلامینگو سراسر حکایت است.قصه ای در خود دارد که هر چرخش و هر حرکت دست و بدن بخشی از این قصه را بیان میکنند.این رقص با آن موسیقی کولی وار و آن آوازهای باشکوه بسیار اصیل و فراموش نشدنی است... ***** خوب سفر ما به پایان رسید.باید اسپانیا را رها کنیم و به سر خانه و کاشانه خود برگردیم. تا روزی دیگر و سفری دیگر و "بیا تا برویم" دیگر خدا نگهدار... |
|
| بارسلونا(5) |
| ساعت ۳:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٨/١/٩٠-بارسلون-Montsserat امروز آخرین روز حضور در اسپانیاست.به دیدن طبیعت میرویم.جایی نزدیک بارسلونا که در ناحیه کاتالان واقع شده است.این منطقه را "مونت سرات" مینامند.Mont در زبان اسپانیایی معنی کوه میدهد و Sserat یعنی دندانه دار.یعنی کوه های دندانه دار که به خاطر شکل کوه های این منطقه به ان گفته میشود. اطراف این کوه ها را تماما درختان زیتون گرفته است و پارکهای ملی و رودخانه "جابر گیت" هم از اینجا جاری است.باید از این کوه بالا رویم.کوهی که 717 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و 1235 متر بلندترین نقطه کاتالان در آن واقع شده است.درآن بالا کلیسای معروف Benedictine قرار دارد.با تله کابین کوه مون سرات را بالا میرویم.برای دیدن این کلیسا و مجسمه معروف Black Virgin ... کلیسای بندیکتین کلیسای معتبری برای همه مسیحیان جهان است و خصوصا برای مردم اسپانیا که بسیاری از مردم حداقل ماهی یک بار رنج سفر به این نقطه را به جان میخرند تا به دیدن این کلیسا و مجسمه مریم مقدس ان بیایند.هرروز راس ساعت 11 صبح و 7 بعداز ظهر در اینجا مراسم مذهبی و رسمی برگزار میشود. بندیکتین شعبه ای از دین مسیحیت است.سال 1818 اسقفهای بندیکت در این مکان کلیسایی ساختند و داخل ان را با حجره هایی برای تحصیل اسقفها آماده کردند.روزی روزگاری درون این سالن سرپوشیده هاله ای از پیکره مریم مقدس را روی سنگی مشاهده کردند و از ان به بعد اینجا به محل متبرکی از ان بانو تبدیل شد.هنوز هم آن هاله روی همان سنگ درون این راهرو دیده میشود که آن را به توریستهای مشتاق نشان میدهند. به مرور زمان کشیشهایی از سراسر کشور آمدند و در اطراف کلیسای مونت سرات ساکن شدند و داخل کلیسا هم مدرسه دائمی برای کشیشها و اسقفهای بندیکت ساختند.یک تور مسافرتی برای مسیحیان سراسر جهان وجود دارد که از فرانسه شروع و به پرتغال ختم میشود. در این سفر زیارتی در پاریس به دیدار کلیسای نوتردام میروند.سپس به بارسلونا آمده و این کلیسا را زیارت میکنند.انگاه به میلان رفته و از نزدیک کلیسای دوئومو را میبینند و در آخر هم به پرتغال رسیده و کلیسای فاتیما را زیارت میکنند. اما مهمترین و بارزترین دیدنی این کلیسا مجسمه Black Virgine و یا "مدونای سیاه" است.مجسمه ای از حضرت مریم (بانوی باکره) که حضرت مسیح روی پای او نشسته است و در یکی از دستهای بانوی مقدس گویی گرد طلایی قرار گرفته است.مردم که به دیدن این مجسمه میایند لحظه ای فرصت دارند تا به چشمهای بانوی سیاه خیره شوند و از ته دل آرزویی بکنند و به گوی درون دست او دست بزنند و به امید برآورده شدن نیتشان اینجا را ترک کنند. در زبان اسپانیایی مدونا همان نام حضرت مریم است و مدونای سیاه اشاره به رنگ تن مجسمه دارد که کاملا سیاه است.اسپانیاییها معتقدند که این مجسمه از روز اول سیاه نبوده و به مرور زمان طی 300 سالی ک مجسمه در مجاورت دود شمعهایی قرار داشته تا همواره روشن باشند و مجسمه را در نور نگهدارند از دود حاصل از ان شمعها به این رنگ تبدیل شده است.بعضی دیگر هم معتقدند که مجسمه از دود حاصل از اتش سوزی که قرنها پیش در کلیسا رخ داده سیاه شده است. بعضی از کاتالانهای متعصب منطقه معتقدند که این مجسمه در اولین روزهای مسیحیت از کوه های اورشلیم تهیه شده و بعدها به اینجا آورده شده است.اما سبک مجسمه نشان از دوره رونسانس در قرن 12 میلادی میدهد. از روبروی مجسمه میتوانید راهروی وسیع و باشکوه کلیسار ا ببینید که به سبک رونسانس ساخته شده است.گنبدهای هلالی شکل و فرسکهای زیبایی سقف و تالار را آرایش داده است.مجسمه های باشکوهی از حواریون و افراد مقدس مسیحی دورتادور کلیسار و داخل ان دیده میشود و پنجره های نقاشی شده نور و رنگ را به بازی میگیرند.ارگ بسیار باشکوه و بزرگی در وسط کلیسا قرار دارد. حدس میزنم کسی برای داشتن فرزند نذر باکره سیاه کرده است و وقتی نذرش برآورده شده است این عروسک را به همراه دسته های گل نثار بانوی مقدس کرده است. این تصویر به دلم نشست .انگار عروسکش زنده بود و حرف میزد.اینجا میتوان خلوص نیت را دید و همین خلوص ایمان و پاکی روح است که همیشه در اماکن مذهبی من را منقلب میکند. قبرهای زیادی از مقدسین و متبرکین در محوطه کلیسا قرار دارند که با مجسمه های زیبا و هنری ساخته شده اند.هریک از این مقبره ها خود یک اثر هنری محسوب میشود.با سنگهای مرمر و ارزشمند در سبکهای مختلف هنری که نشان از دوره ساخت این مقبره ها دارند. |
|
| بارسلونا(4) |
| ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٨/١/٩٠ قبل از هرصحبتی میخواهم این پست را به روح بزرگ آقای ناصر حجازی تقدیم کنم. نمیدانم او هم بارسایی بود یا نه اما به هرحال دلم میخواهد در روز به خاک سپاری این مرد بزرگ فوتبال ایران پست مربوط به بازدید از ورزشگاه تیم بارسلونا را به او تقدیم کنم. یادش و روحش گرامی باد. ورزش در بارسلونا قدمتی طولانی دارد.این شهر در سال ١٩٩٢ میزبان المپیک تابستانی و در سال ١٠٨٢ میزبان فوتبال جام جهانی بود.باشگاه FC Barcelona یکی از بزرگترین باشگاه های اروپاست که 2 بار برنده لیگ قهرمانی اروپا شده است.تیم فوتبال این باشگاه طرفداران زیادی در جهانن دارد(یکی از دوآتیشه ترینهایش هم خودم هستم-زنده باد بارسا-زنده باد آبی اناری)این تیم قدر برای خودش یک ورزشگاه اختصاصی به نام نیوکمپ (Camp Nou) دارد که مسابقات خانگی و کلیه تمرینهایش در آنجا برگزار میشود. پس بی دلیل نخواهد بود که من با شور و شوق فراوان از اولین روز ورودم به بارسلونا سراغ این ورزشگاه را بگیرم. ورزشگاه کمپ نو («میدان جدید») از زمان احداثش در سال ۱۹۵۷، محل انجام بازیهای خانگی تیم فوتبال بارسلونا است. این استادیوم جزو استادیومهای ۵ ستاره یوفا بوده و تاکنون میزبان مسابقات بسیاری در ردههای بالای بینالمللی و فینالهای لیگ قهرمانان اروپا که آخرینش به سال ۱۹۹۹ مربوط است، بودهاست. گنجایش این ورزشگاه ۹۹٫۳۵۴ نفر است، که آن را تبدیل به بزرگترین ورزشگاه اروپا و یازدهمین ورزشگاه بزرگ دنیا میکند. اسم رسمی آن، «استادی دل اف سی بارسلونا» (استادیوم باشگاه فوتبال بارسلونا) بود که در سال ۲۰۰۰ با رای اعضای باشگاه مبنی بر تغییر نام آن به لقب محبوب کمپ نو، این نام به عنوان نام رسمی ورزشگاه انتخاب شد داخل مجموعه که میشویم ابتدا به دیدن موزه «ال موزئو دل بارسا»، پر بازدید کنندهترین موزه کاتالونیا میرویم که از آن سالانه حدود ۱٬۲۰۰٬۰۰۰ نفر بازدید میکنند. این موزه در سال ۱۹۸۴ گشوده شد، زمانی که جوزپ لوئیس نونز ریاست باشگاه را بر عهده داشت. طبق معمول موزه فوتبالی دنیا ابتدا شرحی از تاریخچه آن تیم را مشاهده میکنیم.از توپ های زمان شاه وزوزک بگیر تا لباسهای عهد دقیانوس بازیکنان بارسا.کتابچه های قدیمی تاریخچه و اطلاعات آن-دست نوشته های بازیکنان تیم و امضاهای آنها و خلاصه یک عالمه وسیله نوستالوژیک برای پیرمرد-پیرزنهای فوتبالی. علاوه بر آنها موزه حاوی ۱۴۲۰ قطعه مربوط به تاریخ باشگاه فوتبال بارسلونا است که ۴۲۰ عدد آن جامها و مقامهایی است که بارسلونا در طول سالها کسب کردهاست.اینجا هم شما میتوانید از نزدیک تک تک این جامها را ببینید و با آنها عکس یادگاری بگیرید. و باز هم لباسهای بازیکنان معروف تیم به همراه امضاها و دست نوشته های آنها روی پیراهنهایشان. داخل موزه ال سی دی های بزرگی قرار دارد که در هرلحظه بازیهای مختلف تیم بارسا را در سالهای مختلف نشان میدهد.میتوانید بازیکنان مورد علاقه تان را از روی صفحه کامپیوتری انتخاب کرده و ال سی دی منتخبی از بهترین گلهای او را به شما نشان میدهد. مسی اعجوبه-محبوب قلبها-بازیکنان اول تیم بارسا که وقتی توپ به زیر پایش میرسد کولاک میکند.عکس بزرگی از او با کفشهای طلایی که برنده شده است در معرض دید عاشقانش قرار دارد. و اینجا همان جاییست که بازیکنان می ایستند در مقابل ده ها میکروفن و دوربین و با خبرنگاران مصاحبه میکنند در حالیکه دیوار پشت آنها برندهای حامیان مالی تیم را نشان میدهد. و رخت کن بروبکس تیم بارسلونا-جایی که لباس عوض میکنند و در فاصله دو نیمه اینجا مینشینند و خستگی در میکنند و به حرفهای مربیشان گوش میدهند. جالب است بدانید که داخل ورزشگاه یک کلیسای کوچک هم وجود دارد تا تیم بارسلونا قبل از هر بازی در آنجا دعا بخواند و برای پیروزی در برابر حریف از کلیسا مدد بگیرد. ما را به کنار زمین میبرند.حس قشنگی دارد در کنار زمین بارسلونا نشستن و تنها چند قدم با چمن سبز ان فاصله داشتن.جاییکه ساقهای قوی مردانش میدوند و هیجان میافرینند. و این بالا همان جاییست که خبرنگاران و مفسران فوتبال مینشینند تا مسلط به زمین چمن باشند و در عین حال از ال سی دی هایی که مقابل هریک از آنها قرار دارد بازی را ببینند و گزارش تهیه کنند. اینجا هم یک سینمای بزرگ بود که میتوانستیم بنشینیم و نماهایی از بازیهای بارسا را نگاه کنیم. اینجا به صورت سمبلیک چهره هایی از طرفداران تیم قرار دارد با نامهایشان که همه با هم سرود پیروزی بارسا را سر داده اند.همان شعر معروف و آهنگینی که در حین بازی از سوی جایگاه طرفداران شنیده میشود. و بالاخره نمایی 3 بعدی از ورزشگاهی در دست احداث برای تیم محبوب آبی- اناری. |
|
| بارسلونا(3) |
| ساعت ٥:٤٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٨/١/٩٠-دهکده Poble Spanyol دهکده "پابلو اسپانیول" در سال 1929 ساخته شد.در آن سال این محل یک نمایشگاه موقت بین المللی برای غرفه های صنایع هنری بود که بعد از نمایشگاه دیگر هیچ گاه برچیده نشد و به همان شکل یک دهکده سنتی و قدیمی در وسط شهر بارسلون باقی ماند. مساحت این دهکده 49000 متر مربع است که مثل یک دهکده حقیقی شامل کوچه پس کوچه و خانه و مغازه و هرچه که فکرش را بکنید هست.هدف ابتدایی ساخت این نمایشگاه ارایه محیطی واقعی از معماری و هنر تمام کشور اسپانیا بود.به همین دلیل در ابتدا 117 ساختمان و خیابان و میدان در این شهرک ساخته شد.تمام این فضاها و غرفه ها یادآور معماری خانه ها-اصول زندگی-فرهنگ و هنر کل کشور اسپانیا هستند هر محله این دهکده به یکی از مناطق و استانهای اسپانیا اختصاص داده شده است. 13 ماه ساخت این مکان به طول انجامید تا برای 6 ماه نمایشگاه بین المللی در ان اجرا شود.به قدری استقبال مردم از این دهکده سنتی زیاد شد که تصمیم گرفتند برای همیشه این مکان را برای بازدید عموم و خصوصا توریستها قرار دهند.اینجا مثل یک موزه سرباز در فضای آزاد است که میتوانید ساعتها از شلوغی مرکز شهر فرار کرده پا به درون آن گذاشته و خود را در اسپانیای قدیم با همه آداب و رسومش حس کنید. از همه جالبتر مغازه های صنایع دستی این دهکده است.اسپانیا از جمله معروفترین کشورهای اروپایی در صادرات پارچه-پوشاک-کفش-چرم-جواهرات -سرامیک و ... است.در هر کوچه پس کوچه این دهکده میتوانید زنان و مردان هنرمندی را ببینید که در مغازه های نقلی و بسیار تمیز و اراسته شان نشسته اند و به شما خوش آمد میگویند و سرگرم هنروری هستند.میتوانید وارد تک تک این مغازه ها بشوید ساخت اشیای هنری را از نزدیک ببینید با هنرمندانشان گپ بزنید و حتی عکاسی کنید بی انکه مجبورتان کنند حتما از انها چیزی بخرید. یکی از بزرگترین هنرهای اسپانیایی ساخت کاشی و سرامیک و شیشه های رنگین است.در کنار اینها میتوانید کوره های ساخت ظروف شیشه ای و نحوه ساخت آنها را ببینید.درواقع داخل این مجموعه 40 کارگاه های کوچک ریسندگی-شیشه سازی- سرامیک سازی-بافندگی-جواهرسازی و غیره وجود دارد.قیمتهای این صنایع دستی دامنه متفاوتی دارند میتوانید تا حد بودجه خود از دهکده پابلو اسپانیول سوقاتیهای خوشگل و ارزانی تهیه کنید که هریک به تنهایی میتوانند نماینده فرهنگ اسپانیایی باشند. این دهکده زیبا شامل خانه ها و کوچه های روستایی میشود.درختان کوچک و بزرگ نارنج لابلای این خانه ها فضا را معطر کرده اند.گلهای بهارنارنجی که روی سر شما میریزد و شمعدانیهای پشت پنجره های خانه ها شما را به نشستن و آسودن دعوت میکنند. از پله ها بالا و پایین میرویم.دهکده را میگردیم و ده ها عکس میگیریم.کنار خانه های روستایی که انگار کیلومترها شما را از زندگی شهری دور میکنند.باورش سخت است که این فضای دلنشین و آرام روستایی تنها یک دیوار با قلب شهر بارسلون فاصله دارد. تمام المانهای شهرها و روستاهای قدیمی اسپانیا در این دهکده کوچک لحاظ شده است. اینجا حتی کلیسا هم دارد که ظهر ناقوسش را به صدا درمیاورد و به یادمان میاورد که وقت نهار است.ده ها رستوران کوچک و کافه برای همه سلایق توریستها در این مجموعه به ارایه انواع و اقسام غذاهای اروپایی مشغولند.هرکس با توجه به ذائقه اش میتواند نهاری برای خود دست و پا کند. و در آخر در دل این مجموعه موزه کوچکی هم وجود دارد که میتوانید وارد ان شوید و از کارهای هنری لذت ببرید.تمام آثار متعق به هنرمتدان معاصر بزرگ اسپانیا هستند مثل پابلو پیکاسو و نمیدانید چه کیفی دارد از نزدیک کارها-تابلوها-طرح ها و حتی سرامیکهای دست ساز پیکاسو را دیدن... |
|
| بارسلونا(2) |
| ساعت ۳:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٨/١/٩٠-Sagrada Familia Temple همان طور که پاریس است و برج ایفلش.یک بارسلونا است و کلیسای ساگرادا فامیلیای آن.که روی هر پوستر و جلد هر کتاب توریستی شهر میتوان آنرا دید.در سال 1882 میلادی ساخت این کلیسا آغاز شد و یک سال بعد از آن بود که نام "گائودی" به عنوان آرشیتکت و مدیر پروژه اعلام شد.تا سال 1926 به مدت 40 سال پیاپی گائودی خستگی ناپذیر بر روی این پروژه عظیم کار کرد.او بنای ساخت را بر روی کمکهای خیریه مردم گذاشت.یعنی از ایتدا قرار بود این پروژه صرفا با همیاری مردم ساخته شود و نه حمایت دولت. گائودی از همان ابتدا یک کارگاه تخصصی در کنار کلیسا ساخت و مسئولیت آموزش به کودکان یتیم پرورشگاهی را به عهده گرفت تا توسط همانها این کلیسا ساخته شود.علاوه بر آن بچه های یتیم صدها معمار-مجسمه ساز-نقاش و آرتیست هم در ساخت این پروژه با گائودی همکاری میکردند.وقتی طرح اولیه گائودی آماده شد مردم شروع به اعتراض کردند و موافق نقشه او نبودند.اما به مرور زمان نقشه کلیسا مورد طبع مردم واقع شد و شروع کردند به کمکهای مالی.همان طور که قبلا هم گفته بودم گائودی هنرمندی بود که حداقل 100 سال از زمان خودش جلوتر بود به همین دلیل هم فهم هنر او و پروژه هایش از سمت مردم عادی سخت مینمود. طبق نقشه گائودی قرار بود 18 برج با 3 در اصلی در مجموعه کار شود که بعد از گذشت 120 سال هنوز 3 برج و یک در دیگر باقی مانده است.از این 18 برج 12 تای آن به نام حواریون مسیح و به آنها هدیه شده است و هریک بیش از 100 متر ارتفاع دارند.یکی دیگر با 172 متر به حضرت مسیح دیگری با 140 متر به حضرت مریم و بالاخره 4 تای باقیمانده با 130 متر به 4 کاتولیک مومن اهدا شده اند. نوک برجها با سمبلهایی شبیه میوه درخت کاج و میوه های درختان دیگر تزیین شده است.کاج در فرهنگ مسیحی به این معنیست که :به کلیسا خوش امدید.لابلای شاخ و برگ کاج هم مجسمه کبوترهایی در حال پرواز قرار دارد که انها هم نماد صلح و آرامشند. وقتی به کلیسا از روبرو نگاه میکنید دیوارها تیره ترند اما وقتی به پشت کلیسا میرسیم با نمایی تازه تر و روشن تر روبرو میشویم و این خود نشان دهنده تفاوت زمانی در ساخت بخشهای بناست. گائودی در ابتدا طرح این کلیسا را در کشور فرانسه ارائه کرد که به شدت مورد تشویق و حمایت قرار گرفت اما وقتی طرح را به اسپانیا آورد مردم علاقه ای به آن نشان ندادند. گائودی پیش بینی میکرد ساخت طرح 44 سال طول بکشد اما کار به جایی رسید که بعد از گذشت 120 سال هنوز 100 سال دیگر را تخمین میزنند برای به پایان رساندن پروژه عظیم کلیسای ساگرادا فامیلیا. از کلیسا که بیرون میاییم راه میفتیم با اتوبوس جاده پیچ در پیچ تپه Moonjuvi را گرفتن و بالا رفتن.اینجا دیگر بلندترین نقطه بارسلوناست.بام شهر محسوب میشود و از اینجا میتوان همه شهر را به همراه دریای زیبایش دید.جایی که 172 متر از سطح دریا بالاتر است.در این نقطه از شهر 3 پارک عمومی وجود دارد.بونجووی-ول-ایشیوداریا... وقت نداریم به دیدن پارکها برویم پس راهمان را کج میکنیم تا استادیوم المپیک بارسلونا... سال 1992 اسپانیا میزبان بازیهای جهانی المپیک بود بر همین اساس این استادیوم در آن سال گشایش یافت تا بخشی از بازیها در آن برگزار شود.مشعل المپیک در کنار در ورودی آن هنوز دیده میشود. |
|
| بارسلونا(1) |
| ساعت ٩:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٨/١/٩٠-بارسلون-Parc Guel سلام.صدای ما را از بارسلونای زیبا میشنوید.آخرین مقصد ما در اسپانیا.دیروز رسیدیم به بارسلون و امروز گشت نیم روز ما شروع میشود.محل اقامت ما در این شهر Grand Hotel Princess Sophia است در ناحیه کاتالیونیا و تقزیبا جای خوب و در مرکز شهر واقع شده و نزدیک به میدان کاتالونیا که مهمترین میدان و توریستی ترین جای بارسلوناست.بارسلونا در شمال اسپانیا و در ایالت کاتالان واقع شده است.نژاد و زبان کاتالانها با اسپانیاییها فرق دارد و این ایالت جزو مناطقی بود که سالها در جنگهای داخلی اسپانیا دنبال خودمختاری میگشت و هنوز هم در بعضی مواقع ساز ناسازگاری میزند. اولین جاییکه برای دیدن رفتیم پارک گوئل بود.گائودی مشهورترین آرشیتکت اسپانیا و یکی از نام آورترین مشاهیر آنجاست.توریستهای زیادی به بارسلون میایند تا تنها به دیدن آثار ساختمانی گائودی نایل شوند و امروز از خوش شانسی ماست که میتوانیم یکی از پروژه های زیبای گائودی را از نزدیک ببینیم. گائودی معمار بزرگ قرن 19 اسپانیاست که در آن زمان برای ثروتمندان بارسلون خانه های زیبایی طراحی میکرد.کنت گوئل از او میخواهد که خانه ای فراخور خاندانش برای او بسازد.پروژه به این شکل بود که 60 خانه مجلل در زمین بزرگی متعلق به کنت گوئل ساخته شود.در پایان این پروژه جاه طلبانه تنها به 2 خانه محدود شد که گائودی طراحی انها را به عهده گرفت.کنت میخواسته این خانه ها را بفروشد اما قیمت خانه ها بعد از ساخت به قدری بالا میرود که هیچ کس جز شهرداری قادر به خرید آنها نمیشود.پس از آن این مکان به پارک عمومی تبدیل شده و گوئل پارک نامیده میشود. گائودی بین سالهای 1852 تا 1926 زندگی میکرد.در آن دوران هنوز مدرنیسم ایجاد نشده بود اما کارهای گائودی همه به نوعی مدرن محسوب میشوند.شاید او را بتوان پدر هنر مدرن اروپا نامید. از سال 1900 تا 1915 ساخت این پارک به طول مینجامد.ابتدا باغ محوطه نشانمان داده میشود.فضایی شبیه شاهراه که در 2 طبقه ساخته شده و دورتادور باغ امتداد میابد.در روی این شاهراه اسبها حرکت میکردند و در پایین هم راه متعلق به پیاده ها بود.گائودی 2 ساختمان طراحی شده را یکی برای نگهدارندگان پارک و دیگری برای ویزیتورها طراحی کرد. ورودی به محوطه اصلی با عبور دری به شکل پروانه شروع میشود.ستونهایی که دورتادور این در قرار گرفته و سالنی زیر شاهراه را تشکیل میدهد به شکل درختان نخل است.اینجا کریدوری است که در بالای سر ما قرار بوده اسبها حرکت کنند و صدای نعل آنها بر سنگ فرش بالای سر بازدید کنندگان بپیچد.تمام این بخشهای ساختمانی از سنگ و سرامیک و سیمان ساخته شده اند.با دیدن این شکلهای عجیب ساختمانی بیشتر متوجه میشویم که گائودی حداقل یک قرن جلوتر از زمان خود به دنیا آمده بود. در آن زمان که هنوز مدرنیسم خلق نشده بود گائودی و طرح هایش چقدر تنها بودند!!! کنت گوئل دستور ساخت ساختمانهایی چند طبقه را داده بود که باغهایی مصفا در جلوی انها قرار داشته باشد.این ساختمان یکی از همان 2 ساختمان است که محل زندگی نگهبانان باغ به شمار میرفت و به نوعی ورودی قصر گوئل هم محسوب میشد. و اما ساختمان اصلی که امروزه توریستهای زیادی را برای دیدن به سمت خود میکشد.در ورودی این ساختمان همان طور که در عکس پشت سر من میبینید یک سوسمار سرامیکی وجود دارد که از دهانش هرازگاهی آب بیرون میجهد.بدانید و آگاه باشید !!! که این سوسمار فواره نیست بلکه یک پروژه عظیم معماری است.زیر ساختمان اصلی یک تانکر بزرگ آب قرار دارد که مخزن آبیاری باغ هم محسوب میشود.داخل ستونهای بالای پله ها لوله های آب تعبیه شده است که هریک در بالای سقف شکل یک ناودان را دارند.وقتی باران میبارد آب از طریق این لوله ها به سمت تانکر زیر تالار اصلی هدایت میشود تا هم برای آبیاری باغ و هم استفاده ساکنان باغ ذخیره گردد.زمانیکه این تانکر پر از آب شود از دهان سوسمار آبها بیرون میجهند نیمی از این پروژه عطیم توسط 86 ستون دوریک نگه داشته شده است.لوله های اب از درون این ستونها آب باران را به زیر کف تالار و به عبارتی به درون تانکر آب هدایت میکنند. دیدنی ترین بخش این تالار سقفهای سرامیکی ان است.شاید باورش برایتان سخت باشد اما تمام این طرحههای رنگی و پیچیده روی سقف با تکه شکسته های ظروف مثل فنجانها و نعلبکیها و کاسه کوزه ها ساخته شده است و این یعنی "پست مدرن". پس بیخود نیست اگر بگویم که گائودی بیش از یک قرن جلوتر از زمانش حرکت میکرد یعنی در دوره ای که هنوز مدرن هم به وجود نیامده بود گائودی علاوه بر مدرنیسم پست مدرنیسم هم کار میکرد. در آن زمان برق وجود نداشت و از روشنایی شمع استفاده میشد.پس روی سقف کنار همان طرح های عجیب سرامیکی شمعدانهایی ساخته میشد تا هنگام برافروختن با پخش نور روی تکه شکسته های اشیا و بازی سایه ها و رنگها جلوه بدیعی به تالار داده شود. به پشت بام خانه میرویم.جاییکه نیمکتهای سنگی-سرامیکی زیبایی دورتادور بام ساخته شده است.این نیمکتها کاملا طبیند وقتی روی انها مینشینید و به پشتیها تکیه میدهید متوجه آن میشوید انگار دور ستون فقرات شما را قالب گرفته اند.حالا میشود نشست و خیره شد به بامهای رنگین بارسلونا.به صدها رنگ درخشان سرامیکهایی که در ساختمانها استفاده شده و زیر تلالوی آفتاب بارسلون میدرخشند و شهر را دلفریب میکنند.انقدر رنگ در اینجا هست که چشم را دیوانه میکند.بامها به شکل قارچهایی روبه آسمان سر بلند کرده اند و ناقوسهای کلیسا مینوازند و اسپانیاییهای شاد میرقصند و گیتار اسپانیش میزنند و فلامینگو میرقصند زیر نور درخشان خورشید.... عاشق ترانه های قوی و زیبای اسپانیولی هستم.عاشق ترم میکنند این کلمات غریب و این سرپنجه های مردانه وقتی بر سیم گیتار میکویند.دیوانه ا م میکنند لحجه آمرانه و داغ اسپانیایی.من عاشق این سرزمین شده ام. |
|
| جزایر قناری(4) |
| ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
۶/١/٩٠ امروز آخرین روز اقامت در جزایر قناری است.پس میخواهیم تا نفس باقیست بگردیم. همان روز که بلیط لورو پارک را گرفتیم متوجه شدیم که اگر بلیط سیام پارک را هم بگیریم از تخفیف ویژه برخوردار میشویم پس همین کار را کردیم و امروز راه افتادیم به دیدن سیام پارک. سیام پارک یک پارک آبی بزرگ در تنریف است که زیر مجموعه همان لوروپارک محسوب میشود و صاحبش همان پرنس سیام تایلند است.بنابراین این پارک هم به سبک و سیاق تایلندی ساخته شده است.از آنجاییکه من تابحال هیچ پارک آبی را از نزدیک ندیده بودم برای من بسیار هیجان انگیز و دیدنی بود اما انهایی که پارک آبی دبی را رفته بودند میگفتند که آن پارک چیز دیگری است.خوبی سیام پارک در این است که در فواصل زمانی نیم ساعته اتوبوسهای آن از یک سری ایستگاه های خاص در اطراف محل اقامت ما به طور رایگان توریستهارا به آنجا منتقل میکردند. خوب شما فکر کنید آدم برود پارک ابی بعد چون نمیتواند مایو تنش کند هی حسرت بخورد و آه بکشد.عمرا! پس من از تهران یک مایوی اسلامی تهیه کردم و با خودم به اینجا آوردم. آنچه که الان در عکس در تنم میبینید یک مایوی اسلامی ساخت مالزی است.لباسی سرتاسری عین لباس غواص هاکه وقتی خیس میشود اصلا به تن نمیچسبد پس با خیال راحت حالش را بردیم اساسی... اول هم از استخر موجهای آب شروع کردیم.استخر که نمیشود گفت بیشتر همان دریاست چون ساحل را امتداد داده اند به داخل پارک و با آب اقیانوس آنرا پر کرده اند و بعد به صورت مصتوعی موجهای بسیار بزرگ اقیانوسی تولید میکنند.آخر هیجان است. بخشی از پارک مخصوص بچه هاست یعنی وسایل بازی در آن تعبیه شده تا کودکان بتوانند بی هیچ خطری از انها استفاده کنند.در این مکانها اجازه داده نمیشود آدم بزرگها وارد شوند.فقط بچه های ریزه میزه بامزه هستند که با مایوهای خوشگلشان دارند از سرو کول هم بالا میروند.دقایقی نشستن پشت فنسها و خیره شدن به بازی این کودکان خالی از لطف نیست. و اما به نظر من یکی از وحشتناک ترین بازیها همین سرسره آبی بود.که بنده حداقل ٢٠ بار بازی کردم و هر ٢٠ بار به مرز سنکوب رسیدم.به این شکل که یک زیرانداز زیر تن خود قرار میدهیم و رو به پایین روی شکم بر روی آن دراز میکشیم و بعد آقای نجات غریق هلمان میدهد پایین و بعد دیگر با خداست که قلبتان بایستد یا نایستد. این تونلهای سرپوشیده هم خیلی کیف میداد.من و محمد امین روی تویوپهای ٢ نفره مینشستیم و سر میخوردیم توی تونلها و من انقدر جیغ میکشیدم که وقتی خارج میشدیم قیافه محمد امین کاملا دیدنی بود از صدای فریادهای گوش نواز من... دروغ چرا این یکی را دیگر من جرات سوار شدن نداشتم.آن بالای بالای تصویر را نگاه کنید.محمد امین به پشت دراز کشید دستهایش را روی سینه قرار داد و یوهوووو آمد پایین.بسیار ترسناک بود دیدنش هم من را به وحشت انداخت.ارتفاع و فشار آب به قدری زیاد بود که محمد امین میگفت اصلا چیزی متوجه نشد.قسمت قشنگش این است که در انتها از توی تونل آبی که آکواریوم دارد رد میشوید و خود را رودرروی آقای کوسه!!! میبینید. البته آقای کوسه جان پشت شیشه دارد حسرت خوردن شما را میکشد... خلاصه تا دلتان بخواهد ازاین بازیهای ژانگولر در پارک آبی سیام پیدا میشود مبادا به تنریف بروید و این پارک را از دست بدهید.نکته جالب دراین است که در این فصل سال در عین اینکه فصل توریستی نیست اما میشود به راحتی داخل دریا شد و شنا کرد.تنریف همیشه هوای معتدلی دارد و معمولا خیلی سرد نمیشود.پس چه بهتر که به جای تابستان فصل بهار آنرا انتخاب کنید. بخش شمالی تنریف یعنی سمت لورو پارک هم قشنگتر است و هم سرسبز تر اما علت اینکه توریستها را به بخش جنوبی تنریف میاورند وجود ساحلهای امن تر آن است.سواحل بخش شمالی معمولا سنگی و ناهموارند برای شنا پس خطرات غرض شدن هم به دنبال دارند اما سواحل جنوبی آرام و مطمئن هستند. پیاده روی یکی از ارکان تنریف است.روزها و شبها را باید وقت بگذارید و در سواحل و زیبای آن گام بردارید.از نزدیک با گیاهان خاص منطقه آشنا شوید.هتلهای بسیار قشنگ و زیبای ان را از نزدیک ببینید و حتی گشتی هم به داخل هر هتل بزنید چون هرکدام آنها دیدنی تر از دیگری است. و اما شبهای تنریف که انگار نه انگار تاریکی در آن است.هزاران چراغ رنگین ساحل را روشن میکند و صدها رستوران مختلف برای ذائقه های مختلف شما را به درون دعوت میکنند.میتوان تا صبح روی شنهای طلایی ساحل راه رفت و کیف کرد و لذت برد و بعد کنار یکی از همین رستورانهای ساحلی اطراق کرد و یک غذای خوب دریایی خورد. فردا وقت رفتن است باید دوباره کوله بار را بست و این بار راه افتاد به سمت بارسلونای زیبا....سفر هنوز تمام نشده با من بمانید. |
|
| جزایر قناری(3) |
| ساعت ۱٠:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
۵/١/٩٠-تنریف-Lora Park شنیده بودیم که یک پارک زیبا در آن سوی تنریف واقع شده که دیدنش خالی از لطف نیست تنها مشکل این بود که فاصله هتل ما تا آن پارک حدود 1 ساعت و نیم رانندگی بود که اگر میخواستیم تاکسی بگیریم باید 150 یورو رفت و برگشت پول میدادیم که خوب خیلی زیاد میشد.در هتل ما یک Rent Car Office بود که میتوانستیم از آنجا ماشین کرایه کنیم تنها مشکل موجود این بود که نه من و نه محمد امین گواهینامه بین الملل همراهمان نبود.تنها گواهینامه های ایران را داشتیم که شانسی به خاطر اینکه با ماشین شخصی به فرودگاه آمده بودیم آنها را نیز با خود به همراه داشتیم.خنده دار بود که بخواهیم با گواهینامه ایرانی اقدام به کرایه ماشین کنیم اما تیری بود که در تاریکی زدیم و گرفت.... خانوم مسئول آنجا روز قبل به ما گفت گواهینامه مارا میپذیرد.روز بعد وقتی به سراغش رفتیم با کاغذهایی روبرو شد به خط فارسی و آن بنده خدا گیج شده بود که ما چی به او نشان میدهیم.اما چون به ما قول داده بود بهمان اعتماد کرد و پذیرفت که اینها گواهینامه های ما هستند.یک اعتماد 2 طرفه.ما هم فیات کوچولوی آبی را برای 24 ساعت به قیمت 50 یورو کرایه کردیم.(می می-اسمی بود که برایش گذاشتیم). رانندگی در اسپانیا تجربه فوق العاده بود .با وجودی که ما نه شهر را میشناختیم و نه تاکنون در اروپا رانندگی کرده بودیم و نه زبان اسپانیایی میدانستیم اما به قدری راه ها استاندارد و جاده ها مطابق نقشه پیاده شده بود که با کمی دقت میشد راه را پیدا کرد. به لورو پارک رسیدیم.پرنس سیام پادشاه کنونی تایلند در سال ١٩١٣ تنریف را از نزدیک دید و شیفته اینجا شد و دستور داد یک دهکده تایلندی در اینجا بسازند که هروقت به تنریف آمد در انجا اقامت کتد.٨٠ سال بعد دخترش اینجا را گسترش داد و تبدیلش کرد به یک پارک زیبای گردشگری. لورو پارک شامل بخشهای مختلفی است منجمله:دیدار از شامپانزه ها-ببرها-گوریلها-پرندگان-باغ ارکیده ها-جنگل استوایی-آکواریومها -دلفینها و همچنین پنج برنامه نمایشی که در زمانهای مشخص اجرا میشوند و شما باید در ابتدا از روی تابلوهای راهنما زمانهای اجرای این نمایشها را ببینید و برنامه خود را برای دیدن آنها تنظیم کنید.این نمایشها عبارتند از: نمایش شیرهای دریایی-نهنگهای ویرانگر-طوطیهای رنگارنگ-دلفینها و مهمتر از همه سینمای تازه تاسیس پارک که ٣٠ دقیقه فیلم مستند حمایت از کره زمین را نشان میدهد که بسیار دیدنی است. در میان تمام این قسمتها رستورانهای مختلف و زمین بازی کودکان هم قرار دارد. اول سراغ پنگوئنهای دیدنی لورو پارک رفتیم.سالنی سرپوشیده که به صورت مصنوعی شبیه سازی شده قطب بود.همه جا از تکه های بزرگ یخ پوشیده بود و برف آرام آرام روی سر این حیوانات قشنگ میریخت.آنها هم یا روی صخره های یخی لم داده بودند یا سلانه سلانه راه میرفتند و یا شیرجه میزدند توی آب.به جرات میگویم این بخش پارک یکی از زیباترین قسمتهای آن است. دمای این بخش که مربوط به پنگوئنهای اقیانوس اطلس است همیشه روی صفر درجه تنظیم شده و روزانه ١٢ تن برف روی سرانها میریزد!دمای آب هم همیشه روی ٧ درجه نگه داشته میشود. به دیدن نمایش هوشمندانه دلفینهای زبل میرویم.شاید این قسمت برای عموم مردم تماشایی ترین باشد خصوصا برای بچه ها.دلفینها با هوش سرشاری که دارند ارتباط تنگاتنگی با مربیانشان برقرار میکنند و همین سرخوشی دیوانه وارو نگاه چشمهای مهربان و صدای بامزه و ارتباط دوستانه ای که با انسان برقرار میکنند آنها را دوست داشتنی میکند.خصوصا اینکه اجازه میدهند اطفال به آنها نزدیک شده و با بچه ها بازی هم میکنند.بچه ها را سوار قایق کرده و انها را دنبال خود روی آب مبکشند و بعد به آنها با دهانهایشان گل میدهند و ده ها کار بامزه دیگر... در سال ١٩٨٧ این استخر دلفینها بازگشایی شد و امروزه یکی از مدرن ترینهای در دنیا به شمار میاید با ظرفیتی بالغ بر ٧ میلیون لیتر اب دریا.همچنین فضای دور استخر هم ظرفیت ١٨٠٠ بیننده را دارد که میشود گفت یکی از بزرگترین فضاهاست.ده ها دلفین شناس- متخصص تغذیه-روانشناس حیوانات-مربی و .... روزانه با آنها سروکار دارند. در این مدت که ازآنها نگهداری میشود ۵ دلفین دیگر به جمع اولین دلفینهای مجموعه اضافه شده که کودکان به دنیا آمده آنها هستند. به سراغ نمایش شیرهای دریایی کالیفرنیایی میرویم که در بالانس و آکروبات ید طولایی دارند در جهان.این پستانداران بامزه که یک خانواده را در لورو پارک تشکیل میدهند جزو بامزه ترین حیوانات پارکند.استخر پانورامیک این حیوانات ١.۵ میلیون لیتر آب را در خود جای داده که مستقیم از عمق ۶۵ متری دریا آورده شده اند تا غنی ترین مواد را برای پرورش این حیوانات داشته باشد.نگاه کردن به حرکات بامزه این حیوانات و شنیدن تن صدای آرام و خنده دارشان و عشوه های عشقولانه ای که برای ما میریزند لحظه های بامزه ای را برای ما ایجاد میکند. حالا دیگر نوبت به نهنگ غول پیکر اقیانوس میرسد که از لحظه اول محمد امین با اشتیاق منتظر دیدنش بود.پروزه نهنگهای آمریکایی که از ٢٠٠۶ در این پارک راه اندازی شد یکی از عظیم ترین کارهای لورو پارک است.کمتر جایی است که شما میتوانید هنرنمایی غولهای اقیانوس را از نزدیک ببینید.غولهایی که با هر جهش و شیرجه در آب خروارها آب را بر سروروی ما میپاشند و صدایی مهیب ایجاد میکنند.دیدن این حیوانات گنده که اینگونه دست آموز بشر شده اند و بالا پایین میپرند و عشق عمیقی که بین مربیان کوچک اندام انها و نهنگهای غول پیکر ایجاد شده است انسان را به احترام وامیدارد.این نهنگهای غول پیکر بین ۵ تا ١٣ سال عمر دارند و در استخر به عمق ١٢.۵ متر و طول ١٢٠ متر زندگی میکنند٢٢.۵ میلیون لیتر آب با پمپهای قوی از عمق ۶۵ متری اقیانوس اطلس کشیده شده و این استخر را پر کرده است تا نهنگها در محیطی کاملا منطبق با محل زندگیشان قرار گیرند.دمای آب همواره ٢٣ درجه حفظ میشود.مربیان آنها قبل از شروع کار در اینجا ٢ سال در آمریکا زندگی کردند تا از نزدیک نحوه برخورد و نعامل با این حیوانات را فراگیرند. همین طور که لابلای درختان پارک راه میروید میتوانید حیوانات مختلف را ببنید که در بهترین شرایط نگهداری میشوندو لم داده اند و با غذای کافی در نزدیک ترین اتمسفر به محیط پرورششان زندگی میکنند. ١۵ دقیقه طول کشید تا بالاخره این آقا لاک پشته گنده بک تصمیم گرفت باس..ن مبارکش را برگرداند تا چشم مارا به دیدن صورت خوشگلش روشن کند...یکی دیگر از قسمتهای جالب پارک این است که میتوانید از نزدیک سالنهای نگهداری و تهیه غذای حیوانات را ببینید و کیف کنید از اینهمه توجه به حیوانات.من یکی از دوستداران حیواناتم عاشق و شیفته انها هستم ولی هیچ وقت پام رو تو باغ وحش های ایران نمیگذارم از بس که محیط غم انگیز و نکبتی دارد.حیوانات در بدترین شرایط نگهداری میشوند و هرروز خبرهای بدی از آنها میشنویم که به شدت آدم را عصبانی میکند.آقایان عزیز اگر ما عرضه داشتن باغ وحش استاندارد را نداریم لطفا دست از سر این حیوانات بردارید و آنها را بسپارید به کسانی که دلشان و قلبشان برای این حیوانات میتپد و با عمق جان از آنها نگهداری میکنند.لطفا در باغ وحشهای ایران را ببندید تا بیشتر از این ما و حیوانات را زجر ندهید.با تشکر.... "شاهزاده" عنوان این ببر سفید نر است که از بنگال به اینجا آورده شده و جزو نادرترین و کمیاب ترین ببرهای جهان است که با جفتش به نام "صبا" که ببری عادی است زندگی میکند.هردوتای آنها از روز تولد دست آموز بوده اند و در سیرک کار میکردند.خوشبختانه صاحب آنها این دو قلاده ببر باارزش را به مجموعه لورو پارک بخشید تا در شرایط بهتری به زندگی ادامه دهند.میتوانید پشت شیشه به نظاره آنها بنشینید که لابلای درختان میخرامند و از رودخانه کنار صخره ها آب مینوشند و به درون غار سنگیشان میروند... بسیار باشکوه و زیبایند. نمایش پرندگان در فضای دربسته ای به سبک خانه های عربی و با ظرفیت ۶٠٠ صندلی برای بازدیدکنندگان انجام میشود.شما میتوانید انواع طوطیها را ببینید که حرکات ژانگولری انجام میدهند.دوچرخه سواری میکنند.به بچه ها گل هدیه میدهند.حرف میزنند. ژیمناستیک اجرا میکنند و در آخر ناگهان همه با هم به سوی شما پرواز میکنند.میتوانید بالای سرتان ده ها طوطی رنگارنگ را ببینید که دورتا دور شما میچرخند و نسیم بالشان پوست شما را مینوازد.پرواز آنها درون سالن و بالای سر تماشاچیان قسمت شگفت و هیجانی این نمایش است. katandra treetops عنوان بخشی از مجموعه است که محیطی مسقف با سیمهای توری است و به شما اجازه میدهد وارد فنسها بشوید.لابلای درختان گام بردارید و از نزدیک با انواع پرندگان دمخور شوید.آنها کنار شما میایند.روی دست و سر شما مینشینند و حتی اجازه میدهند که آنها را نوازش کنید. فضا پیچ در پیچ است با پلها و پله های طنابی شکل که به شما امکان میدهد بالابروید و از نزدیک آشیانه انها و زندگیشان را ببینید.خیلی کیف میدهد وقتی غذاخوردن این کوچولوها را از نزدیک تماشا میکنید.نام این مجموعه "آواز پزندگان" است.زیرا صدها پرنده از گونه های مختلف دور شما جمعند و میچرخند ومیخوانند.دنیای رنگارنگ خوش الوانی است اینجا... باغ گلهای ارکیده بینظیر است در پارک لورو.اینجا فضایی بسته-مرطوب و استوایی است که صدها گل ارکیده رنگارنگ و خوش بو را در خود جای داده است.در قرن ششم فیلسوفهای چینی گل ارکیده را "ملکه معطر" نامیدند.وقتی شما بین این ملکه های رنگارنگ گام برمیدارید و عطر آنها را به جان میکشید حسی از زندگی در رگهایتان جاری میشود.. اینجا Dragon Garden است.درختان غول پیکر و عجیب و غریبی که به نام اژدها شناخته میشوند و تحسین و احترام ما را برمیانگیزند.اینها الهه های گیاهی جزایر قناریند.مشخصه اصلی پوشش گیاهی این منطقه.این درختان که لابلای نخلهای سربه فلک کشیده پارک قرار گرفته اند عمری 1000 ساله دارند. حدود 8000 درخت نخل در این پارک سر به فلک کشیده اند و فضایی رویایی به آن داده اند.پیاده روی بین آنها لذت بخش است.این درختان استوایی فضای پارک را بیشتر و بیشتر به جنگلی تاریک و تودرتو شبیه کرده است.میتوان بین این درختان راه رفت و از میان آبشارهای مصنوعی گذشت و از روی پلهای معلق تلوتلو خوران رد شد و حس یک جهانگرد ماجراجو را به خود گرفت.در بعضی قسمتهای این جنگل استوایی برکه های کوچک و بزرگی ساخته شده و انواع فلامینگوها و دیگر پرنده ها در آنها زندگی میکنند همیشه کاکتوسها برای من جذابند با شکلهای عجیب و غریب و گلهای نادرشان حس کنجکاوی من را تحریک میکنند.در بخش باغ کاکتوسها در لورو پارک صدها گونه کاکتوس را میتوان دید و لذت برد. و بالاخره ماهیها و زندگی زیر دریا.این سالن یکی از آرامش بخش ترین قسمتهای پارک است.دنیای زیر آب برای من همیشه جذاب تر از روی آب بوده زیرا انگار مجموعه ای از رنگهای درخشان و اشکال عجیب و رموز کشف نشده را در خود جای داده است.به نظر من انسان حالا حالاها جا دارد تا برود و بگردد و دنیای زیرآب را کشف کند.دنیای عجیب ماهیان و ستاره های دریایی و گیاهان آبزی و هزاران جذابیت دیگر... اینجا ستونهایی از شیشه قرار دارد که هزاران ماهی ریز و درشت در حالیکه دور هم میچرخند و میرقصند بالا و پایین میروند و در زیر نورپردازی زیبا قوس و قزحی دلفریب ایجاد میکنند.میشود ساعتها نشست و به آنها نگاه کرد و کیف کرد. و اما آکواریوم لورو پارک.این آکواریوم که یکی از معروفترینها در دنیاست در سال 1992 با حجم آبی معادل 1200000 لیتر راه افتاد.میشود از بین این تونل آبی رد شد و انواع آبزیان را از گوشه و کنار جهان دید و شناخت.لحظه ای هیجان انگیزی خواهد بود زمانی که درست از زیر باله های یک کوسه رد میشویم.این دنیای کوچک آبی با صدها نور فلورسنت برای ما دنیای جادویی و رنگارنگی ایجاد میکند.آرامشی که در این تونل آبی حاکم است کمتر جایی قابل تجربه کردن است. و بالاخره لحظه خروج از این پارک زیبا فرا میرسد.اگر از بودن در اینجا لذت برده اید و وقت خوبی را سپری کرده اید با به صدا درآوردن این زنگ آن را اعلام میکنید. |
|
| جزایر قناری(2) |
| ساعت ٦:٤۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
۴/١/٩٠-لاسپالماس بچه که بودیم به کریستوف کولومب میگفتیم:"کریم پوست کلفت"... حالا بعد از این همه سال خدا قسمت کرد تا یک روز مهمان خانه او بشویم در لاسپالماس. اینجا خانه کریستوف کلمب است خانه ای قدیمی که از 50 سال پیش به بعد بازسازی شد و به موزه کریستوف نبدیل گشت تا توریستهای مشتاق آشنایی با کاشف معروف آمریکا به لاسپالماس بیایند و از نزدیک اینجا را ببینند.جالب اینجاست که تا 50 سال پیش این خانه باارزش زندان شهر بود(خدا شانس بده که آدم تو این خونه زندانی بشه). کرستوف جان چند بار رفت آمریکا و هر دفعه تنها 10 یا 15 روز اینجا در این جزیره ساکن شد اما همان کافی بود تا امروزه اینجا را به نام خانه او بنامند ارزشمندش سازند.در واقع هربار او از اسپانیا راه میفتاد و سر راهش به لاسپالماس کشتیهایش پهلو میگرفتند و او چند روزی را در اینجا استراحت میکرد و به برنامه ریزی سفر میپرداخت و راه میفتاد به کشف آمریکا و هربار دست از پا درازتر برمیگشت اسپانیا سر جای اولش... در آن زمانها کشتیها از این جزیره نیشکر-موز مشروب و... بار میزدند و به مناطق دیگر میبردند کریس جان هم بعد از کشف آمریکا این تجارت را راه میندازد بین لاسپالماس و ینگه دنیا. وارد خانه که میشویم حیاط سرسبزشیفته مان میکند.من را یاد فیلم "فریدا" میندازد سبک خانه .خانه ای دوطبقه که دورتادور حیاط پر دارودرختش را اطاقهایی با بالکونهای چوبی پر کرده که لابلای انها برگهای درختان استوایی روی سایه انداخته و ده ها نوع گل رنگارنگ از همه جا سردربرآورده و طوطیهای رنگین لابلای شاخ و برگ درختانش لانه کرده اند.خانه رویایی من همیشه شکلی اینگونه دارد. توپهای جنگی که در ته حیاط دیده میشوند قدیمیند و از زیر دریا پیدا و به این موزه آورده شده اند. خانه کریستوف کلومب یکی از ساختمانهای بسیار قدیمی جزیره است و شکل ان هم تا حدی با بقیه خانه ها فرق داردخانه های دیگر پنجره ندارند و نورگیر انها دور ساختمان است.تمام پنجره ها مشبک و چوبیند تا از هجوم آفتاب در فصل تابستان جلوگیری کنند.دورتادور ساختمانها بالکنهای چوبی زیبایی تعبیه شده است.یک جورهایی معماری کشورهای آفریقایی چون مراکش و مصر را به یاد میاورد. اینجا را شبیه کابین کشتی کرستوف کرده اند و بعضی اسباب و وسایل او را در اینجا قرار داده اند. فاتح جزیره لاسپالماس در سال 1478 Khuan Rekhan بود نه کریستوف کلومب ها.اشتباه نشود.کریس سر راهش به کشف آمریکا اینجا ساکن شده است. احتمالااصلیت کریستوف کولومب به جنوای ایتالیا برمیگردد.اما در اسپانیا زندگی میکرده .اسپانیاییها به کریستوف "کولومبوس" میگویند که Colon به معنی کبوتر خوانده میشود کریستو. کریستوف کولومب یعنی "کبوتر حضرت مسیح". و اما اشیای متعلق به کولومبوس منجمله قطب نماها-وسایل کشتی رانی-نقشه ها و از همه مهمتر کتاب خاطراتش به دست خط خودش که در ان شرح اکتشافش را مو به مو شرح داده است(خطی قدیمی با نثری کهن).از زندگی شخصی او خیلی اطلاعاتی در دست نیست حتی ایتالیایی بودن او هم در شک و شبهه است حدس میزنند که کاتولیک بوده چون توسط ملکه ایزابل حمایت مالی میشده استدر ان زمانها از جهودها هیچ حمایتی صورت نمیگرفته است. نام کشتی اکتشافی او "سانتا ماریا" به معنی مریم مقدس بود.به همراه دو کشتی دیگر به نامهای لانینا و لاپنتیا.در طی سفر دوم اکتشافی او 1500 نفر به همراهش تا دومنیکا پیش رفتند اما موفق نشدند.در سفر سوم او از گومرا شروع شد تا بالاخره توانست به امریکا برسد البته او در ابتدا فکر میکرد که کوبا همان ژاپن است و آمریکا هم چین! چون او 4000 کیلومتر رفته بود اما تصور میکرد 3000 کیلومتر در دریاها پیش رفته همین باعث شده بود که در جهت یابی اشتباه کند. در آن دوره نگهداری غذا در طولانی مدت در کشتیهای اکتشافی کار آسانی نبود و انها مجبور بودند برای ماهها و ماه ها تنها کنسرو و غذاهای خشک شده بخورند و همین ملوانها را ضعیف و خسته میکرد. کولومبوس جان هیچ گاه ازدواج نکرد اما صاحب 2 همسر و 2 پسر بود.جالب است بدانید که کولومبوس 2 تا قبر با 2 تا جنازه دارد!یک اسکلت از او در اسپانیا دفن است یکی در آمریکا و هردو کشور هم شدیدا معتقدند که کولومبوس واقعی پیش انهاست.تحقیقات ژنتیکی روی باقی مانده استخوانهایش سالهاست که ادامه دارد اما قضیه هنوز روشن نشده است. و محمد امین جان که برای خودش جغرافیدانی متبحر است و عشق اکتشاف و نقشه و جاده و اطلس و این حرفها را دارد در این لحظه جو کشور گشایی گرفته بودش شدید و داشت دنبال نقطه ای در کره زمین میگشت بلکه برود و آنرا به نام خودش سند بزند! خوب از خانه کولومبوس جان بیرون میاییم و راه میفتیم تا برسیم به بام جزیره.هرچه بالاتر میرویم از خشکی هوا کاسته شده و محیط سرسبزتر میگردد.بام خانه ها و ویلاهای رنگی در پهنه طبیعت سبز و اسمان آبی منظره قشنگی به جزیره میدهند مخصوصا که اقیانوس اطلس هم از همه طرف دیده میشود.رنگ نمای ساختمانها نوع خاصی ماده مقاوم در برابر رطوبت است به همین دلیل پوشش خانه ها سالم و مثل روزو اولشان به نظر میاید.لابلای خانه های رنگی درختان نخل و آووکادو دیده میشود. مسیری پیچ در پیچ در کوهستان را میگیریم و بالا میرویم.منظره لاسپالماس از بالا لحظه به لحظه زیباتر میشود...تا هفته گذشته روی کوه های منطقه پر برف بوده و این برای مردم جزایر قناری تعجب اور هست زیرا اینجا از برف و آب و هوای سرد زمستانی معمولا خبری نیست.کوه ها آتشفشانیند و مواد مذابی که از دهانه بیرون میزند تا 1 کیلومتر جلو میرود. همین مواد مذاب و گوگرد متصاعد شده در هوا مانع از رشد بوته ها میشود به همین دلیل همه گیاهان کوتاه قدند و عموما کاکتوس و درخت نخل. 2000 متر که بالا میرویم به بام لاسپالماس میرسیم.هوا عالی است و جریان هوای نرم و مخملینی میوزد که هم باد اقیانوس است و هم نسیم کوهستان.از بالا منظره دلفریبی دارد جزیره گرچه در غباری نسبتا ضخیم فرو رفته است.به این غبار میگویند:Shiroko که به خاطر بادی است که از سمت آفریقا میوزد و غبار صحراهای آنجا را باخود به جزیره میاورد. راه میفتیم راه آمده را پایین تا نهار را در یک رستوران محلی بخوریم.از خوشمزگی غذاهای اسپانیایی هرچه بگویم کم گفته ام.این غذاها با ذائقه ما ایرانیها بسیار همخوان است تنها غذاهای دریایی آنهاست که معمولا ایرانیان آنها را نمیپسندند.حالا میخوام از چند تا از غذاهای خوشمزشون براتون بگم که خودم مزشون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
Churro یک غذای سنتی حاضری است.در واقع یک نوع خمیر نان شیرینی سرخ شده در پودر شکر است که همیشه و هرلحظه با قهوه غلیظ میل میکنند و میتوانید از هرجا و حتی از دست فروشهای کنار خیابان هم آن را تهیه کنید.چورو را البته بیشتر با صبحانه میخورند.
به به! غذای دریایی مورد علاقه من که دیوانه اش هستم.Paella یک نوع غذای سنتی و معروف اسپانیایی است که از برنج-سبزیجات-زعفران و هر جک و جانور دریایی تهیه میشود.در این برنج صدف و حلزون و میگو و ماهی و خرچنگ و هشت پا و حلزون یافت میگردد بنابراین اگر از دیدن لنگ و پاچه این جانوران چندشتان میشود از خیر این یکی بگذرید.
Tortilla یک نوع نان سنتی و املت اسپانیایی است که با تخم مرغ-سیر پیاز و سیب زمینی سرخ شده درست میشود و حتی میتوانید به عنوان یک وعده غذایی کامل هم آنرا میل کنید.
و بالاخره محبوب ترین غذای من در همه جای دنیا(آخ جون دهنم آب افتاد).Calamari یا همان ماهی مرکب سرخ شده که به شکل حلقه های پیاز در روغن سرخ شده وبا سوس قرمز سرو میشود. و تیرامیسو-دسر معروف اسپانیایی که بسیار خوشمزه است تنها دقت کنید که در ساخت آن از لی..کور استفاده شده است یا خیر...!(البته اگر برایتان مهم است که مشروبات الکلی مصرف نکنید) |
|
| جزایرقناری(1) |
| ساعت ۳:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
۴/١/٩٠-جزایر قناری-لاسپالماس 3/1/ 90 از مادرید پرواز کردیم به سمت جزایر قناری-پروازی مستقیم به تنریف و اقامت در American Plaza در ساحل جزیره تنریف.فردای آن روز صبح اول وقت به بندر سانتاکروز رفتیم تا باکشتی گشت یک روزه کاملی داشته باشیم به لاس پالماس. جزایر قناری (Canary Islands) مجمع الجزایری در کشور اسپانیاست که متشکل از 7 جزیره اصلی (Gran Canary-tenerife-Lanzarote-LaPalma-Lagomera-ElHirro-Fuenteventura-CaletoDeSebo-)و تعدادی جزیره فرعی آتشفشانی در اقیانوس اطلس است.این جرایر در ساحل شمال غربی آفریقا و غرب کشور مراکش واقعند و با تنگه جبل الطارق به راحتی اسپانیا را به آفریقا متصل میسازند.آب و هوای این جزایر معتدل و مرطوب و برخی حتی خیلی خشک است. این جزایر خود مختارند اما زیر نظر دولت مرکزی اسپانیا اداره میشوند.در گذشته های دور این جزایر مناطق مستعمره اسپانیا بودند.امروزه این جزایر جمعا 13 کرسی در مجلس سنای اسپانیا دارند.بزرگترین این جزایر تنریف است همانجاییکه ما 4 شب در انجا اقامت داریم و امروز قصد سفر یک روزه از انجا به لاسپالماس پایتخت جزیره GranCanary را داریم. Gran Canary یا قناری بزرگ یکی از جزایر است به مرکزیت لاس پالماس.صبح اول وقت از هتل راه افتادیم به سمت بندر سانتاکروز و از آنجا با یک کروز بزرگ راهی لاسپالماس شدیم. این جزایر به شدت توریستی هستند و به سواحل خوبشان معروف.در این فصل سال که Low Season محسوب میشود جزایر نسبتا خلوتند به خاطر همین کشتی به این عظمت تقریبا خالی و اختصاصی برای ما راه افتاد به سمت لاسپالماس. بیشتر این جزایر تحت تاثیر آتشفشان Teide آتشفشانی هستند و زمینهای آذرین دارند. 2000 سال پیش این اتشفشان فعال بوده ولی امروز تنها بوته ها و گیاهان کوتاه قد و عجیب و غریب یاداور ان روزهای اتشفشان خاموشند.جزایر قناری هرساله پذیرای حدود 7 تا 8 میلیون توریستند که به خاطر آب و هوای افتابی و اقیانوس آبی و سواحل تمیز و هتلهای لوکس به اینجا میایند. داخل کشتی مسافرتی بسیار راحت و عالی است.پر از امکانات دریایی و تفریحی- در این فصل کروز نسبتا خالی است به خاطر همین به راحتی میتوان هرجای کشتی 3 طبقه را برای نشستن و لذت بردن انتخاب کرد.جایی در کشتی زمین بازی بچه هاست و تنها بچه های کشتی شامل 3 کودک اسپانیایی و کودکان تور ما هستند که به راحتی با یکدیگر ارتباط برقرار کرده و به بازی با هم مشغول میشوند بی آنکه زبان هم را بفهمند. به لاسپالماس میرسیم.مرکز Gran Canary با جمعیتی حدود 400000 نفر که امروز پایتخت کل جزایر قناری هم محسوب میشود.رسم بر این است که به مدت 40 سال تنریف پایتخت باشد و 40 سال لاسپالماس.حالا نوبت اینجاست.لاسپالماس 11 کیلومتره و برای ورود و خروج به آن نیاز به پاسپورت چک هست. کشتیهای مختلفی از سراسر دنیا در آنجا پهلو گرفته اند که سهم عمده کاروبارشان خرید و فروش ماهی است.انواع ماهی چون:تن-اختاپوس-صدف-حلزون(اصولا به هر جاندار داخل دریا اینها میگویند ماهی و آنرا قابل خوردن میدانند) وارد منطقه قدیمی شهر میشویم.کوچه پس کوچه های کهنه و پر خاطره لاسپالماس که زمانی زیر گامهای کریستف کلمب کشف شد.این منطقه قدیمی سال 1417 ساخته شد زمانی در گذشته های دور این سواحل پاتوق دزدان دریایی بود تا اینکه کم کم از قرن 16 و 17 به بعد کشتیهای آمریکایی به این سمت روانه شدند.در گذشته این منطقه پر از درختهای نخل (Palm) بود و علت نامگذاری لاسپالماس هم همین بوده است. با اطمینان میگویم که بیشتر افراد چون خود من فکر میکنند که جزایر قناری به خاطر وجود قناری به این اسم خوانده شده اند اما این تصور 100% اشتباه است. Canary به معنی قناری نیست بلکه به معنی سگ سیاه عظیم الجثه است.همان سگهایی که مجسمه ان را در عکس میبینید.زمانی که اولین گروه فاتحان وارد جزیره بومی اینجا شدند با حمله این نوع سگهای غول پیکر مواجه گشتند به همین دلیل اینجا را جزیره سگها(Canary Islands) نامیدند.خدا میداند که چرا ما این جزایر را قناری مینامیم....تنها موجودی که اصلا در این جزایر دیده نشد همین قناریها هستند. کلیسا متعلق به قرن 15 میلادی است اما به خاطر وضع بد اقتصادی منطقه هنوز ساخت آن به اتمام نرسیده است! استایل بیرونی آن سبک نئوکلاسیک است اما داخل آن به سبک گوتیک ساخته شده است.در جزایر قناری رسم بر آن است که کلیساها را با ترکیب سبکهای گوتیک-باروک و نئوکلاسیک میسازند.نمای روی ان با سنگهای آتشفشانی منطقه که سرد شده مواد مذاب قرنها قبلند پوشیده شده است.سفیدی روی سنگها به خاطر اسیدی بودن مدفوع پرندگانی است ک روی این سنگهای ارزشمند خود را راحت میکنند!!!!500 معمار تا به امروز روی ساخت این کلیسا کار کرده اند. در سمت راست کلیسا خانه اسقف قرار دارد.همانجایی که من کنار دیوارهایش نشسته ام.روبروی کلیسا هم ساختمان شهرداری قرار دارد که ان هم متعلق به سال 1850 میلادی است.اطراف اینجا تماما ساختمانهای اداریند که در گذشته پولدارهای لاسپالماس در آنها سکونت داشتند. به این منطقه santara به معنی مقدس میگویند و علت هم وجود این کلیسای قدیمی و بزرگ در اینجاست.این جزیره به وسیله اسپانیاییها و پرتغالیها کشف شد و قدیمی ترین ساختمان که در اینجا هنوز برپاست همین کلیساست.این منطقه برای مردم بسیار محترم و مقدس شمرده میشود. جزایر قناری بارها مورد تاخت و تاز کشورهای مختلف چون:انگلیس-اسپانیا -پرتغال و اعراب مسلمان قرار گرفته است.بعد از سالها زد و خورد بین اسپانیاییها و پرتغالیها بالاخره جزایر قناری به اسپانیا رسید و اندلس به پرتغالیها... پیاده به سمت خانه کریستف کلمب میرویم.با من بمانید... |
|
| مادرید(4) |
| ساعت ٥:۱۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٣/٢/٩٠-مادرید-ورزشگاه Santiago Bnernabeu فکرش هم آدمو دیوانه میکند.اینکه یک فوتبالی دوآتیشه باشی و عاشق فوتبال اسپانیا هم باشی و تازه دیوانه تیم رئال مادرید هم باشی و پا بگذاری به مادرید و بروی تور استادیوم ورزشگاه سانتیاگو برنابئو.... حالا اینها که گفتم منظورم خودم نیست ها .من دشمن خونیه رئال و عاشق بارسا هستم اما محمدامین یک دوآتیشه کله خراب رئال مادریده. و ما هم به احترام عشق آقای همسر به این تیم رفتیم یک عصر بهاری به دیدن تور موزه کامل استادیوم سانتیاگو برنابئو. باشگاه فوتبال رئال مادرید موفقترین تیم تاریخ فوتبال اسپانیا و بهترین تیم فوتبال قرن ۲۰ به انتخاب فیفا است. کلمه رئال در زبان اسپانیایی، به معنی «سلطنت (پادشاهی)» است که این لقب را شاه آلفونسو سیزدهم در سال ۱۹۲۰ به این تیم اهدا کرد. همچنین در همان سال، شکل یک تاج نیز بر روی آرم این باشگاه قرار گرفت.وسط آرم هم کلمه MFC که مخفف Madrid Club de Fútbol است قرار دارد. رئالیها در طی تاریخ خود، حتی یک بار هم از لیگ اول اسپانیا (لالیگا) خارج نشدند و همیشه در این لیگ حضور داشتند. آنها از دهه ۵۰بود که خود را به عنوان یکی از قدرتهای فوتبال اسپانیا و اروپا به همگان معرفی کردند. در دهه ۸۰ یکی از بهترین دورانهای خود را داشتند و یکی از بهترین تیمها بودند (معروف به «تیم کرکسها»). لباس تیم از ابتدا به رنگ سفید بودهاست.ورزشگاه خانگی آنها، سانتیاگو برنابئوست که گنجایش ۸۰٫۳۵۴ نفر به صورت نشسته را داراست. این ورزشگاه در مرکز شهر مادرید قرار دارد و از سال ۱۹۴۷، ورزشگاه اختصاصی این تیم شد. این ورزشگاه تاکنون ۴ بار و در سالهای ۱۹۵۷، ۱۹۶۹، ۱۹۸۰ و ۲۰۱۰، میزبان فینال لیگ قهرمانان اروپا بودهاست. رئال مادرید سالهاست که در لالیگا، از تیمهای قدرتمند محسوب میشود و رقیب اصلی تیم نیز، بارسلوناست. از نظر درآمد، رئال مادرید با ۴۱۰ میلیون یورو درآمد در صدر تیمهای دنیا قرار دارد و با ارزشی معادل ۹۵۰ میلیون یورو، تا سال ۲۰۰۸، دومین تیم پرارزش دنیا بود.[۳][ داخل موزه تیم رئال بسیار زیبا و هیجانی است.از تاریخ بدو شروع تیم و ساخت استادویم بگیر تا لباسهای بازیکنان معروفش که به دست خط و امضای آنها ارزشمند شده اند تا تمام کاپهای پیروزیشان و حتی کفش و توپ های طلایی که بازیکنانشان از ان خود کرده اند همه و همه در این موزه دیده میشود.میتوانید از نزدیک کفش طلای رائول و کریستینا رونالدو و توپ طلای زیدان را ببینید. دستکشهای کاسیاس و حتی کفشای پاره پوره دیگر بازیکنان معروف تیم همچون کاکا و رونالدو هم زیر شیشه عاشقا را به خود میخوانند و آنها را دیوانه و شیدا میکنند.در این لحظه است که دیگر کسی نمیتواند محمدامین را جمع کند و او درحالیکه مجنون وار از خود بی خود شده تیلیک تیلیک عکس یادگاری میندازد. درو دیوار موزه با عکسها و پوسترها و ال سی دیهایی که بازیها را نشان میدهد پر شده است.جایی هم وجود دارد که از شما عکس میگیرند و بعد با فوتوشاپ شما را در بغل بازیکن محبوبتان میگذارند و به قدری تمیز و حرفه ای این کار را میکنند که انگار خود خود او آمده تا با شما عکس یادگاری بگیرد. تیم رئال به قدری در طی سالها بازیکن از سراسر دنیا داشته که یک سالن را فقط اختصاص داده به معرفی بازیکنان بین المللیش.مشخصات کامل آنها-عکسهایشان-افتخاراتشان و ....در معرض دید قرار گرفته است. یکی از بهترین بخشهای این تور دیدار از نزدیک خود زمین است.شما به همراه تورگاید که دخترکی بسیار مودب و شیک پوش است تا کنار زمین برده میشوید و میتوانید هرچقدر که میخواهید با چمن سانتیاگو برنابئو عشق بازی کنید! ما را به دیدن رخت کن تیم-حمام و سونای اختصاصی آنها-سالن بدنسازیشان و کلا هر سوراخ سمبه ورزشگاه میبرند.در عکس بالا محمد امین از خود بی خود شده حس فوتبالی به خود گرفته و جو زده شده است. و اینجا دیگر اوج جوزدگی آقای همسر است که خود را به جای خوزه مورینیو جا زده و با خبرنگاران خیالی مصاحبه میکند و ما از داشتن چنین شوهر معروفی در پوست خود نمیگنجیم و تیک تیک از او عکس میگیریم. |
|
| مادرید(3) |
| ساعت ۳:٠۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٢/١/٩٠-مادرید-Palacio Real تازه فهمیدم وقتی ما میگوییم Royal اسپانیاییها میگویند Real پس اینجا قصر رئال و یا به عبارتی قصر سلطنتی است.یکی از مهمترین سمبلهای شهر مادرید که در خیابان Bailen در ناحیه غربی مرکز شهر و شرق رودخانه مانزانارس واقع شده است.این قصر سلطنتی که زمانی محل سکونت پادشاهان اسپانیا بوده امروزه محل کارهای اداری پادشاه وقت یعنی خوان کارلوس است. این کاخ باشکوه که شاهدی بر تاریخ اسپانیاست به قرن دهم میلادی و زمان استیلای مسلمانان برمیگردد.قبل از حمله مسلمانان به اسپانیا الیزابت و فرنیناند پادشاه و ملکه اسپانیا بودند که با حمله مسلمانان شکست خوردند و اسپانیا به دست آنها افتاد. وقتی مسلمانان بر مادرید چیره شدند در همین محل که امروزه قصر سلطنتی است قلعه نظامی خود را برپا کردند.بعد از شکست مسلمانان و آزاد سازی این کشور خاندان سلطنتی - مسیحی در این قلعه ساکن شدند. در طی قرنها حکومتها و شاهان زیادی عوض شدند و بهسازیهای زیادی در این محل صورت گرفت تا اینکه در شب کریسمس 1734 آتش سوزی مهیبی گریبان قصر را گرفت و به کلی آنرا ویران کرد.از سال 1734 تا 1755 به دستور فیلیپ پادشاه وقت اسپانیا دستور ساخت دوباره قصر تحت نظر آرشیتکت معروف ایتالیایی داده شد. این بار قرار شد در یک معماری کاملا اسپانیایی در زمینی مستطیل شکل نقشه قصر پیاده شود.نمای بیرونی فصر از موزه لوور پاریس الهام گرفته شد با 870 پنجره و 240 بالکون و 2800 اطاق!!!کارگران برای سالها با جدیت و ممتد به کار ساختن قصر پرداختند تا سرانجام در سال 1764 قصر به پایان رسید و چارلز سوم شد اولین پادشاه ساکن در قصر سلطنتی مادرید.قصر به خاطر معماری چشمگیر و اشیای هنری باارزش و اطاقهای مجللش برجسته مینمود تا جاییکه مهمانان سلطنتی همیشه و در همه زمانها مشتاق دیدار از این کاخ بودند. دیوارهای داخلی اطاقها با فرسکهای بزرگی از هنرمندان صاحب نام چون رافائل -باتیستا و فرانسیسکو بایو پوشیده شده است که از دور 3 بعدی به نظر میایند و بیشترشان نقشهای اساطیریند.هرسالن قصر به نام یکی از این خدایان شناخته میشود.همچنین تابلوهای بسیار گران قیمتی هم روی دیوارها خودنمایی میکنند خصوصا پرتره های فرانسیس گویا که از خاندان سلطنتی کشیده شده است.گوبلنهای عظیم الجثه با نخهای ابریشمین-ظروف چینی و کریستالهای قدیمی-ظروف نقره و مبلمانهای سلطنتی بسیار زیبا و مجللند و تاحدی فضای کاخ ورسای را یادآوری میکنند.استایل همه اطاقها "روکوکو" است.پارچه رومبلیها همه گوبلن کار دستند که نام ایزابل و فرناندو روی تمامشان گلدوزی شده است. وقتی کسی به دیدن خوان کارلوس میاید او از مهمانان رسمی و عالیرتبه اش در اینجا پذیرایی میکند.اما این تنها یک شب شام رسمی است و هیچ ربطی به مسائل سیاسی ندارد چون در کشور اسپانیا شاه و ملکه تنها عناوین تجملی محسوب میشوند به نوعی انگار میخواهند به خاندان سلطنتی احترام بگذارند وگرنه آنها حق هیچ دخالتی در امور سیاسی را ندارند.دو صندلی مخصوص شاه و ملکه در اطاق رسمی آنها قرار گرفته که قرنها پادشاهان و ملکه ها روی آن مینشستند اما امروزه اجازه ندارند زیرا تنها زمانی خانواده سلطنتی حق جلوس روی این صندلیها را دارند که صاحب قدرت باشند و البته امروزه دیگر آنها هیچ قدرتی در امور کشورشان را ندارند. شب مبشود وقتی از کاخ سلطنتی بیرون میاییم و راه میفتیم در خیابانهای مادرید به قدم زدن.معمولا شهرهای اروپایی شب زیبایی دارند چون نوعی از زندگی شبانه در انها جریان دارد که با غروب خورشید تازه متولد میشود.خیابانها روشن هستند با صدها لامپ فلورسنت رنگی که فضایی رویایی به شهر میدهند.ساختمانهای قدیمی بدون استثنا همگی نورپردازی شده اند و کافه ها و رستورانها پر از مردم شاد و سرزنده که میخواهند شب خوشی را سپری کنند.راه رفتن در خیابانها و کوچه پس کوچه های مادرید در شب میتواند خاطره آفرین باشد البته به شرطیکه خیلی در مناطق خلوت و حاشیه ای قدم نزنید. موزیسینهای دوره گرد در این فضای شاعرانه شبی عاشقانه را برای شما رقم میزنند اگر اهل دل باشید. |
|
| مادرید(2) |
| ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٢/١/٩٠-مادرید-موزه پرادو به فاصله یک چهارراه از هتل و عبور از عرض خیابان میرسم به موزه پرادو جایی خیالی در رویاهای همیشه من که دیدنش آرزویی بود برایم در طی سالیان متمادی.موزه پرادو یکی از بزرگترین انگیزه های من بود برای دیدن اسپانیا که سرانجام در روز دوم سال جدید به تحقق پیوست. این موزه که یکی از بزرگترین گالریهای جهان و معتبرترین مرکز فرهنگی مادرید محسوب میشود به دستور چارلز سوم و به دنبال اصلاحات فرهنگی صورت گرفته در کشور ساخته شد. معمار پروژه Juan De Villanueva بود و موزه دل پرادو معروفترین اثر او در سالهای عمر کاریش محسوب میشود.این موزه به قله رفیع نئوکلاسیسیزم اسپانیایی معروف است. اما این پروزه عظیم تا سالهای سال به طول انجامید.دوره جنگ پیش آمد و توقف پروزه تا سرانجام در زمان 19 نوامبر 1819 و در دوره پادشاهی فردیناند گشایش یافت. نام آن در ابتدا موزه سلطنتی نقاشی بود و شروع کرد به جمع آوری آثار نقاشی بزرگان هنر اسپانیا .بعد ها نقاشیهای دیگر هنرمندان بزرگ جهان هم به این کلکسیون فاخر افزوده شد. متاسفانه از داخل موزه اجازه عکاسی داده نمیشود وچه بهتر زیرا به قدری دیدن این کارهای بزرگ تمرکز میخواهد که بهتر است از خیر عکاسی بگذریم.در میان تابلوها وقتی به نامهای بزرگی چون ولاسکوز-گویا-رافائل-بوش-تیتان-روبن-ون دیک و.... برمیخوریم بسیار تحت تاثیر قرار میگیریم.دیدن همه این آثار بالطبع زمان زیادی را نیاز دارد.اگر وقت کافی برای دیدن تک تک آثار ندارید بهتر است بروشور مربوط به شاهکارهای موزه را دریافت کرده و با توجه به پلان موزه به دیدن آن آثار بروید.البته من نتوانستم از خیر همه آثار بگذرم و به دیدن تک تک آنها رفتم و کلی هم کیف کردم و در آخر سرمست از این پیروزی ار موزه به در آمدم. کارهای جمع آوری شده در موزه پرادو از قرن دوازدهم تا اوایل قرن نوزدهم را شامل میشود. پس در اینجا به دنبال کارهای معاصر نباشید آن سری تابلوها را باید در موزه سوفیای پیکاسو جستجو کرد.در موزه پرادو بیش از 5000 نقاشی-2000 تصویر چاپی-1000 عدد سکه و مدال و تعداد زیادی مجسمه و تقریبا 2000 شی زینتی وجود دارد. این موزه به نوعی کارگاه هنری و مدرسه دانشجویان هنر هم محسوب میشود.داخل موزه میتوانید هنرمندانی را ببینید که سه پایه گذاشته اند مقابل تابلوهای معروف و قلم به دست در حال کپی برداری از روی آنها هستند. بیرون موزه هم دیدنی است .وقتی ده ها هنرجوی مشتاق و حتی هنرمندان غیر آکادمیک و خیابانی در حال کشیدن تابلو هستند و کارهای خود را برای فروش گذاشته اند چهره جذابی به خیابان میدهد.تابلوها در هر فرم و شکل و مکتب هنریند و با قیمتهایی در همه حد شما را وسوسه میکنند دست در جیب کنید و یکی از آنها را به یادگار از مادرید هنردوست بخرید. علاوه بر نقاشان- هنرمندان خیابانی هم دیده میشوند که سرگرم خودآرایی و نمایشند. البته به راحتی اجازه عکاسی نمیدهند مگر اینکه در ازای آن پولی دریافت کنند.مثل این آقا که با عصبانیت رویش را از من برگرداند. و اما ویترینهای مغازه های مادرید زیبا که هریک به قدری باسلیقه آراسته شده اند که انگار خود یک اثر هنری محسوب میگردند.من باور دارم که این ویترینهای شیشه ای هریک یک تابلو هستند و ارزش دیدن دارند و هریک نمایانگر مردم فرهنگ دوست و علاقه مند به هنر مادریدند. این مغازه ها چهره شهر را زیباتر میکنند و توریستهای علاقه مند را به خود جذب... کاشکی ما هم به فکر آراستن ویترینهای مغازه های شهرهایمان بیشتر و بیشتر باشیم تا چهره خشن شهر را تا حدی از بیقوارگی و زشتی به در آوریم. |
|
| مادرید(1) |
| ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا |
|
٢/١/٩٠ - اسپانیا-مادرید بالاخره ما پا به خاک جادویی اسپانیا گذاشتیم.پا در خاکی پر از تاریخ و فرهنگ و جنگ و هنر و فوتبال!اسپانیا سالها در رویای من بود و این بهار رویایم به تحقق پیوست. روز اول راه افتادیم گشتی در شهر بزنیم.گشتی نیمروزی و عبور از میدانها و خیابانهای باشکوه مادرید-دیدار از ساختمانهای کهن و آشنایی با مردم اسپانیایی زبان.دیدن زیباییهای شهری باشکوه که همین جا اعلام میکنم نامبر وان!!! سفر من شد. اسپانیاییها قومی 3500 ساله اند که ظاهرا باسکها نخستین ساکنان بودند.بعد از آنها ایبریها و سلتها آمدند و همه با هم ترکیب گشتند. در قرن 11 قبل از میلاد امپراطوری روم بر این سرزمین حاکم شد سالها بعد با سقوط انها مسیحیت دز این کشور رواج یافت .تا اینکه در سال 711 میلادی اعراب مسلمان از شمال آفریقا به اینجا هجوم آورده و تاریخ اسلامی اسپانیا را پایریزی کردند.مسلمانان تا قرن 10 میلادی باقی ماندند و اندلس را ساختند و در فرهنگ و هنر تاثیر زیادی بر این سرزمین گذاشتند.در سال 1492 بود که اسپانیای واحد شکل گرفت و مسلمانان کاملا از اینجا رانده شدند.از سال 1936 تا 39 اسپانیا دچار جنگهای داخلی شد تا اینکه فرانکوی فاشیست توانست حکومت را در دست بگیرد و تا سالها کشوری خفه و یخ زده و دیکتاتوری را اداره کند.در 1975 او در گذشت و خوان کارلوس از خاندان سلطنتی بوربونها به پادشاهی رسید و اسپانیا به دموکراسی. اما متاسفانه هنوز اختلافات قومی-قبیله ای بین اقوام داخلی اسپانیا (باسکها گروه مقاومت ضد فاشیستی-کاتالونیاییها گروه زمین آزاد-گالیسها جنبش ناسیونالسیتی)وجود دارد و گاهی خطر تجزیه طلبی کشور را تهدید میکند .گرچه تمام تلاش دولت در این سالها بر آن بوده که این اختلافات را از بین برده و اتحادی بین مردم اسپانیا فراهم آورد. و اما مادرید پایتخت باشکوه اسپانیا که در کنار رودخانه مانزانارس یکی از زیباترین پایتختهای اروپایی است.شهری حدود 8000 کیلومتر مربع با آب و هوای مدیترانه ای و با جمعیت 4 میلیون نفر که مرکز اقتصاد-فرهنگ-هنر-ورزش و سیاست این کشور است. خیابان "پرادو" بلندترین و قشنگترین خیابان مادرید است که عموم جاهای دیدنی را میتوانید حول و حوش همین خیابان بیابیدو گشت ما هم از همینجا آغاز میشود. در سال 1808 ناپلئون بناپارت توانست شاه اسپانیا را وادار به استعفا کرده و برادرش ژوزف بناپارت را بر تخت شاهی اسپانیا نشاند.تا سال 1812 که مردم شورش کردند و ژورف را بیرون راندند.این هرم دراز در آن سالها به افتخار پیروزی ناپلئون در اینجا بنا شد. به سمت Down town پیش میرویم.مادرید شهر مجسمه هاست در هر گوشه و کناری اثری از دست هنرمندی چیره دست دیده میشود که به سنگها طرحی نقشی داده. میادین شهر هریک زیباتر از دیگریند.مجسمه آپولو در وسط یکی از میادین دیده میشود. مجسمه خدای حاصلخیزی که در دستش کلیدهای شهر را به صورت سمبلیک گرفته است. انگار وارد موزه ای شده ایم.موزه ای سرباز که میتوان روزها و روزها در آن راه رفت و لذت برد از اینهمه سلیقه و ظرافت در معماری شهر.مادرید شهر کهنی است که تمیزی و نظم خاصی دارد.مردمانش بسیار مودب و پاکیزه و آراسته اند.میتوان اخلاق و فرهنگ را در آنجا به وضوح دید.خیابان بندیهای پهن و نظام ترافیکی بینقصی دارد.ادارت مرکزی و اکثر شرکتهای مهم اسپانیا هم در اینجاست. اینجا پارک بوین رتیرو است(Buen retiro) با وسعت حدود 140000 هکتار! از پارکهای بزرگ و معروف مادرید به حساب میاید.این پارک در سال 1623 و در زمان حکومت فیلیپ چهارم ساخته شد.در ابتدا این مجموعه زیبا تنها برای خاندان سلطنتی بود اما بعدها در آن به روی عموم باز شد و عنوان یک پارک تفریحی را به خود گرفت. داخل پارک یک دریاچه مصنوعی و راهروی طویلی از مجسمه ها قرار دارد که لابلای گونه های مختلف گیاهی و درختان سربه فلک کشیده و کهن جای مناسبی است برای پیاده روی. این ساختمان بسیار زیبا و باشکوه که باسنگهای سفید مرمر و بین سالهای 1904 تا 1917 ساخته شده ساختمان شهرداری مادرید است که palacio De Comunicacions نامیده میشود و امروزه افراد عالی رتبه شورای شهر در آن کار میکنند. و بالاخره puerta del alcala یکی از سمبلهای شهر مادرید که در دوره چارلز سوم ساخته شد و یکی از دروازه های قدیمی شهر مادرید محسوب مبشود.این طاق زیبا مجموعه باشکوهی از تعادل و شکوه است.بنایی از سنگ گرانیت خاکستری با 19.5 متر ارتفاع. این آرک 5 مدخل ورودی دارد و بالای آن با چند مجسمه سنگی آرایش شده است. *مادرید را با من بمانید که زیبایی به نهایت دارد...تا بعد! |
|
| میلان(5) |
| ساعت ٥:۳٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به میلان |
|
٢٩/١٢/٨٩-میلان-کلیسای دوئومو(Duomo) از ساختمان گالریا که بیرون میاییم خود را در برابر عظمتی معنوی میبینیم.شکوهی هم در معماری هم در مجسمه سازی هم در نقاشی و هم در مذهب.این همان هنر و تاریخ و عرفان است که هریک دیگری را تکامل میبخشد و زیباترش میکند.اینجا کلیسای دومئو است که در قلب میلان جای دارد در قلب تاریخ میلان و در قلم مردم میلان. این میدان را به خاطر کلیسایش دومئو مینامند.کلیسایی که یکی از بزرگترین کلیساهای جهان به شمار میاید.کلیسایی که به موزه مجسمه ها معروف است.کلیسایی با 135 مخروط مرمرین و 3400 مجسمه باشکوه که اگر کسی بخواهد تمام انها را ببیند از نفس میفتد. ساخت این کلیسا در سال 1386 توسط جان گاله آتسوویسکونتی(همان خاندان معروف ویسکونتی)صادر شد اما عملیات ساخت و ساز این بنای باشکوه تا قرن 18 به طول انجامید.شما خودتان قضاوت کنید این حجم از زیبایی و شکوه چقدر برایش پول و وقت صرف شده تا امروز پذیرای گامهای من و شما باشد که راه برویم و در تاریکی نور شمعها حس آرامش بیابیم و با خدا خلوت کنیم.؟ بنا به یبک گوتیک ساخته شده است بنابراین داخل آن که میشوید با جنگلی انبوه از ستونهای سربه فلک کشیده و بلند روبرو میگردید که در کنار پنجره های تقاشی شده با تن نور میامیزند و تو را مفتون میسازند.خصوصا وقتی در کنار محراب باشکوهش گروه کر سرگرم خواندنند و زنگ کلیسا آرام مینوازد و کشیشهایی با رداهای سرخ آرام و آهسته دعا میخوانند.اینگونه میشود که تم مذهب تارو پودت را مینوازد.هرکه باشی و هرمسلکی داشته باشی در برابر این زیبابی سر فرود میاوری و به خدا نزدیکتر میشوی. مرمر به کاررفته در ساخت بنا رنگی صورتی -آبی دارد که از جایی نزدیک مرزهای سوییس به اینجا اورده شده است.در زمان ساخت این بنا اطراف میلان با ده ها کانال زیرزمینی آب احاطه شده بود.در آن زمان با قایقهای بزرگ این سنگها را به سمت کلیسا آورده و در برکه ای پشت آن بارها را خالی میکردند.مسیری حدود 160 کیلومتر زیر زمین-زیر همین میدان در کانالهای آبی....تصورش زیبا و ترسناک است. این سنگها را روی هم کپه کردند و سنگ بنای اولیه کلیسا را گذاشتند.ساخت کلیسا طبق باورهای مذهبی از سمت محراب آغاز میشود از آنجاییکه قرنها ساخت بنا طول کشیده است تفاوت جنس و رنگ و حتی نوع معماری در بخشهای کلیسا قابل فهم است. انگار کلیسا با زمان حرکت کرده و گام به گام پیرتر شده است. نوک برجهای کلیسا از بیرون با مجسمه های حواریون زینت یافته که مهمترین این مجسمه ها حضرت مریم است که با پوششی از طلا از دور میدرخشد.ارتفاع بالای کلیسا 104 متر است یعنی نقطه قله مجسمه حضرت مریم.خود این مجسمه هم البته 4 متر است که چون از بیننده فاصله زیادی دارد مشخص نیست. خوب دیگر میلان به پایان نرسیده اما وقت ما برای دیدار از این شهر تاریخی-هنری تمام شده است.امشب باید کوله بار ببندیم و فردا به سمت اسپانیا حرکت کنیم.میلان حالا حالاها کار دارد برای دیدن پس امید داریم زمانی دیگر و بختی دیگر یاریمان کند تا دوباره پا به قلب ایتالیا بگذاریم.تا یک بار دیگر در این کوچه پس کوچه های زیبا و تاریخی گام برداریم و شما را شریک سفرمان سازیم. |
|
| میلان(4) |
| ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به میلان |
|
٢٩/١٢/٨٩-میلان-گالریا درست کنار میدان دومئو که یکی از معروفتین و زیباترین میادین شهر میلان محسوب میشود گالری ویتوریو امانوئل قرار دارد(Galleria Vittorio Emanuelr II) .اینجا در واقع یک بازار است.اما بازار نه از نوعی که در خیال ما میگنجد بلکه مرکز خریدی سرپوشیده که مخصوص از ما بهتران است.اینجا مرکز مد و ثروت میلان محسوب میشود.محل رفت و آمد دائمی افراد صاحب نظر در زمینه مد و لباس.محل خرید شیک پوشان دنیا از بازار مد میلان.پاتوق ثروتمندان و افراد کلاس بالای شهر میلان و صد البته پاتوق توریستهای مشتاق دیدنیهای میلان. این بازار در بین مردم شهر به گالریا مشهور شده است که به افتخار اولین پادشاه ایتالیای یکپارچه "ویکتور امانوئل دوم" نام گرفته است.طراحی این مجموعه زیبا در سال 1861 به وسیله ژوزپه منگونی(Guisseppe Mangoni) انجام شد و ساختمان بین سالهای 1865 و 1877 ساخته گشت.بازر به سبک نئوکلاسیک نزدیک به باروک ساخته شده است.سقف آن از شیشه و چدن است که کف آن با موزاییکهای رنگی کوچک پوشانده شده است. این موزاییکهای رنگی در اشکال متنوع و زیبا با طرحهای مدرن و کلاسیک زمین این بازار را به طرز باشکوهی آراسته کرده اند.هرطرف آن طرحی و رنگی و نقشی به جا مانده از سالهای سال پیش است که افسانه ها و اسطوره های رومی را در خود جای داده است. این مکان بزرگترین بازار سرپوشیده جهان با سقف شیشه ای است.ارتفاع گنبد مدور آن 47 متر از سطح زمین است که دورتادور آن با نقاشیها و سمبلهایی از خانواده های قدیمی و سرشناس میلان پر شده.این مکان اولین جایی بود در شهر که لامپهای برقی در آن جای چراغهای نفت سوز و مومی را گرفت.در طول این گالری زیبا ده ها مغازه با برندهای معتبر جهانی-کافه های شیک و رستورانهای قدیمی با دکورهای آنتیک قرار دارد.برای توریستها راه رفتن در این فضای شاعرانه و دیدن ویترینهای زیبای مغازه ها و مردمان خوش تیپ و آراسته میلانی جذابیت زیادی دارد.خصوصا عصرها که اینجا پاتوق روشنفکرها و نویسنده هاو شاعران و هنرمندانی که از تاتر میلان پیاده به اینجا رسیده اند هم میشود. همان طور که گفته بودم امروز روز استقلال ایتالیای یک پارچه است و به همین دلیل رزه آزادی در حال انجام شدن و مردم با لباسهای محلی و رنگارنگ درحالیکه پرچم 3 رنگ ایتالیا را حمل میکنند فریاد آزادی آزادی سر میدهند! میدان دومئو درست روبروی گالریاست که کلیسای مشهور دومئو هم در آن واقع شده.جلوی میدان صدها توریست شاد و شنگول سرگرم تفریحند که لابلای آنها هم صدها کبوتر زیبا در حال پرواز.تنها مشتی دانه کافیست تا ده ها تن از آنها را به سمت شما بکشاند تا از سروکولتان بالا روند و مهربانانه با بالهای لطیفشان صورتتان را نوازش دهند و نوک بر سرانگتان شما زنند و در آغوش شما جای گیرند.تجربه ای کیف آلود و بینظیر که باید حتما ان را از نزدیک لمس کنید. کنار مجسمه ویکتوریا امانوئل دوم سکویی است برای توریستهای خسته تا تنی بیاسایند و به تظاره کلیسای باشکوه بنشینند و در شادی پرنده ها سهیم شوند.همیشه این سوال برای من هست که چرا پرنده های سرزمین من تا این حد از ما آدمها گریزانند و پرنده های سرزمین غریب تا این حد دوست انسانها.شاید جواب این سوال را باید در رفتار مغرضانه و نامهربانانه خود با حیواناتمان یافت... با وجودیکه پرنده ها روی سنگ مجسمه ها فضله میکنند و به مرور زمان به خاطر اسیدی بودن فضولاتشان به سنگ آسیب زده و رنگ آن را از بین میبرند اما هیچ وقت پرنده ها را آزار نداده و آنها را نمیپرانند.مردم و شهرداری به نتیجه یکسانی رسیده اند که همان طور که مردم حق زندگی در این مکانها را دارند پرنده ها هم شهروندان اینجا محسوب شده و مختارند در آنجایی که دوست دارند زندگی کنند... |
|
| میلان(3) |
| ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به میلان |
|
٢٩/١٢/٨٩-قلعه Sforzesco امروز گشت نیمروزی میلان را داریم با تور.پس همه با هم ساعت 9:30 صبح راه میفتیم به همراه تورگاید محلی برای دیدار از چند اثر خاص شهر. میلان یکی از شهرهای مهم و بزرگ ایتالیا محسوب میشود که جمعیتی حدود 2 میلیون نفر در روز و یک میلیون و سیصد هزار نفر در شب دارد.از نظر وسعت-اقتصاد-مد و هنر میلان پایتخت ایتالیا محسوب میشود و به نوعی میتوان گفت که سرآمد روم و بقیه شهرهاست. گرچه میلان یکی از شهرهای قدیمی محسوب میشود که توانسته بافت سنتی خود را حفظ کند اما در قرن 20 تا حدی هم به سمت معماری مدرن پیش رفته تا جاییکه میشود گاه گاه اثری از آسمان خراشهای بیریخت هم در آن دید. جالب بود که میدیدیم تمام ساختمانها با پرچم ایتالیا پوشیده شده و مردم در خیابان در حال راهپیمایی هستند.فهمیدیم که امروز روز استقلال ایتالیا و روز جشن ملی است. روزی که در سال 1861 ایتالیا توانست بر اسپانیا و اتریش غلبه کرده و شمال و جنوب کشور را بهم متصل ساخته و ایتالیای کنونی را شکل دهد تا قبل از آن ایتالیای 2 تکه شده زیر استعمار اسپانیا و اتریش بود.از آن به بعد هرساله در چنین روزی مردم به خیابانها آمده و با پرچمهای 3 رنگ ایتالیایی استقلال کشورشان را جشن میگیرند... la Scala تاتر شهر میلان.جایی که کمتر هنرمند بزرگ دنیاست که حداقل نامش را نشنیده باشد.معبد اپرا-باله-موزیک و صحنه تاتر.جایی که گنجینه هنر برای میلان محسوب میشود و پاتوق روشنفکران و اندیشمندان میلانی.بعد از ظهرهای شنبه و یکشنبه اینجا جای سوزن انداختن نیست.افراد زیادی در کنار این ساختمان باشکوه جمع میشوند و در کنار کافه های خیابانیش قهوه مینوشند و در کوچه پس کوچه های اطرافش که پر از موزه و گالری است قدم زده و یک شب روشنفکری را در میلان رقم میزنند. بعد کمی که جلوتر بروید میرسید به Plazzo Marino .خانه ای که در سال 1558 توسط یک بانکدار معروف و ثروتمند ژنوی به نام مارینو دستور ساختنش به آرشیتکت معروف آن زمان میلان (Galeazzo Alessi) داده شد تا آنجا را بهعنوان خانه معروف مارینو بسازد.در سال 1861 این خانه اشرافی و زیبا به محل شورای شهر میلان تغییر کاربری داد و شد محل کار شهردار.اما آنچه این منطقه را دیدنی تر میکند مجسمه بزرگ و باعظمت لئوناردو داوینچی است که درست مقابل این ساختمان ساخته شده و سالهاست که نظاره گر خیل مشتاقانش است. ساخت این مجسمه باشکوه در قرن 17 آغاز شد و تا قرن 19 ادامه یافت.بعد از آمدن لئوناردو از فلورانس به میلان و سکونت او در این شهر برای مردم میلان افتخار بزرگی محسوب شد که تا همین امروز هم بدان میبالند.به احترام این نقاش و هنرمند کبیر این منطقه شهر را به او تقدیم کرده اند. پیاده ادامه میدهیم در قلب میلان زیبا و دیدنیهای دیگری را میبینیم و حظ بصر میبریم منجمله آرک (طاق) پیروزی که امروزه به طاق صلح معروف است.در سال 1807 پس از پیروزی ناپلئون بر میلان و به دستور او ساخت این طاق نصرت آغاز شد تا نمادی باشد بر فتح این شهر توسط نیروهای فرانسوی.اما پس از شکست ناپلئون در جنگ واترلو ساخت این آرک هم متوقف شد تا سال 1826 که به دستور پادشاه وقت اتریش(Fransic I) ساخت آن دوباره از سر گرفته شد و نامش به طاق صلح تغییر کرد.عین این طاق پیروزی را میتوانید در پاریس هم ببینید در انتهای خیابان شانزلیزه.این طاق 25 متر ارتفاع و 24 متر عرض دارد با 4 ستون از جنس مرمر که با مجسمه های باشکوه برنزی تزیین یافته است. اما مقصد اصلی دیدار از قلعه Sforzesco است که به نوعی مهمترین نماد شهر محسوب میشود.سال 1368 این بنا به عنوان محل سکونت خاندان اشرافی و بسیار معتبر و بانفوذ میلانی به نام Viscontis احداث میشود.بعدها خانواده اسفورزی که داماد خاندان ویسکونتی بودند ساکنان این قصر شده و دستی به سروروی اینجا کشیده و به نام خودشان قصر را بالا میکشند. به همین دلیل بنای قصر در بخشی معماری رونسانس و در بخشی دیگر معماری گوتیک دارد.در زمان احاطه دولت اسپانیا بر این شهر دیوارهایی دور آن کشیده میشود که بعدها توسط موسیلینی دیوارها حذف میگردند. در دوره ای این قصر محل سکونت لردهای پولدار بود اما دوره ای هم اینجا تبدیل به مقر نظامی و قلعه حفاظتی شهر میلان شد. خاندان اسفورزی مردمانی هنردوست و هنرمند پرور بودند و به فرهنگ توجه خاصی نشان میدادند.همینها بودن که لئوناردو را از فلورانس به اینجا دعوت کرده و در همین کاخ برای او یک آتلیه هنری فراهم کردند تا با خاطری آسوده به خلق آثارش بپردازد.علاوه بر لئوناردو هنرمندان بزرگ دیگری هم بودند که در این کاخ ساکن شدند و با حمایت خانواده اسفورزی به فعالیتهای هنریشان پرداختند.شاید اگر این خاندان نبود امروز رد پای لئوناردو داوینچی در این شهر تا به ابن حد پررنگ نمینمود. |
|
| میلان(2) |
| ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به میلان |
|
٢٨/١٢/٨٩-ورزشگاه sansiro خوب شما فکر میکنید کسی مثل محمد امین با آن عشق فوتبالی که زبانزد خاص و عام است پا به میلان بگذارد و استادیوم بزرگ و معروف سن سیرو را نبیند؟استغفرالله!!! کار تا حدی بالا است که ما همان روز اول افتان و خیزان و خسته و داغان راه افتادیم بعد از دیدن کلیسای ماریا گرازیا به دیدن ورزشگاه سن سیرو. موقع ورود از شما میپرسند که آیا تورکامل ورزشگاه را میخواهید یا نه...البته بی فکر و معطلی بپذیرید که بلیط تور کامل و موزه را با هم خریداری کنید تا یک راهنمای 2 زبانه ایتالیایی-انگلیسی شما را به تمام زوایای ورزشگاه ببرد و توضیحات کاملی در هر مورد به شما بدهد.از گیت 14 وارد سن سیرو میشویم و یک راست به موزه ان وارد... در موزه اجازه عکاسی داده نمیشود و ما زیرزیرکی ایرانی بازی درآورده و عکس میگیریم ان هم نه یکی دوتا بلکه یه عالمه.موزه به دوبخش تقسیم شده.بخشی متعلق به تیم "اینترمیلان" و بخشی دیگر"آث میلان".هر بخش جداگانه قابل تشخیص است براساس رنگ درودیوار و لباسها...آبی اینترنیلان است و قرمز آث میلان و این دو رقیب همیشگی این شهرند و هریک هواداران خود را دارند.در راهی که به ورزشگاه ختم میشود روی دیوارها شعارنویسی آغاز میگردد و طرفداران هر دوتیم برای هم روی دیوارها کری میخوانند.اطراف ورزشگاه هم دست فروشها انواع و اقسام لباس و کفش و پرچم و .... اینها برای طرفداران تیمها میفروشند. در هریک از این بخشها تاریخچه تیمها با عکسهای بازیکنان و افتخارات آنها و کاپهایی که برنده شده اند با توضیحات کامل قرار دارد.روی لباسها و کفشهای بازیکنان معروف امضای آنها و دست خطشان دیده میشود که برای فوتبالیهای دوآتیشه ای چون محمد امین دیوانه کننده هیجان برانگیز است. ساخت سن سیرو در سال ۱۹۲۵ شروع و یک سال به طول انجامید که هزینه آن توسط شهرداری میلان پرداخت گشت و بعدها تبدیل شد به یکی از بزرگترین استادیومهای ورزشی دنیا.از همان ابتدا دو تیم اینتر و آث اجاره نشین ان شدند که تا امروز هم ادامه دارد و کلیه داربیهای آنها در اینجا برگزار میشود. این ورزشگاه بزرگ حدود 150000نفر ظرفیت دارد البته برای بالا بردن ضریب امنیت تماشاچیها تنها تا 85000 را در ورزشگاه میپذیرند.در سال ۱۹۷۲ جوزپه مه آتزا (برترین گلزن تاریخ باشگاه اینتر میلان) درگذشت. از آن پس اینتری ها این ورزشگاه را جوزپه مه آتزا مینامند. اما میلانی ها کماکان به آن سن سیرو میگویند.سن سیرو نام کلیسای کوچکی در نزدیکی ورزشگاه است. به ما اجازه داده میشود که داخل زمین بشویم و در کناره های آن روی صندلیها نشسته و از زوایای مختلف آن را ببینیم و عکس بیندازیم.برای منی که تا به حال هیچ زمین فوتبالی را از نزدیک ندیده بودم بسیار هیجان برانگیز و جالب بود.داشتم فکر میکردم که ما از چه تفریح سالم و پرهیجانی محرومیم.تصور دیدن یک داربی میلانی بین دو تیم آث و اینتر روی این زمین و از میان این جایگاه ها آدم را دیوانه میکند... ما را به بخش رخت کن تیمها بردند.اینجا رخت کن بچه های اینترمیلان است.ردیف نیمکتهای آنها با کمدهای لباسشان و در کنارش هم سالن بدنسازی-جکوزی و دوشهای حمام.از هیجان رو به قبله شده ایم. و اما رخت کن بروبکس آث میلان و از آنجاییکه من و محمدامین هردو دوآتیشه طرفدار آنها هستیم در این قسمت ماجرا دیگر کاملا از خود بی خود بودیم و ذوق مرگ شدیم. خصوصا وقتی محمدامین روی صندلی مخصوص "روبینیو" نشست.یک صندلی هم وجود داشت که هیچ کس نمیتوانست روی آن بنشیند.صندلی شماره 3 مخصوص مالدینی.. تا به امروز و بعد از او هیچ بازیکن آث میلانی به خودش اجازه نشستن روی آن را نمیدهد و اینگونه به احترام او این جایگاه را به صورت استعاره ای همیشه برای او حفظ کرده اند. و در آخر جاییکه بازیکنان بعد از باری به آنجا میایند و با خبرنگاران مصاحبه میکنند... |
|
| میلان(1) |
| ساعت ۳:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به میلان |
|
٢٨/١٢/٨٩-میلان-موزه خیابانی ساعت 9:30 شب روز 27 اسفند حرکت کردیم به سمت فرودگاه امام.پرواز ما به مقصد فرانکفورت با خط لوفتانزا ساعت 3:15 دقیقه بامداد 28 ام بدون دقیقه ای تاخیر انجام شد. ساعت 6 صبح به وقت آلمان به آنجا رسیدیم و ترانزیت شدیم به مقصد میلان .ساعت 10:15 بود که به خاک ایتالیا رسیدیم و در هتل Boscolo exedra اقامت کردیم. مثل همیشه شوق کشف و شهود من و محمد امین را با وجود ساعتها بی خوابی و خستگی سرپا نگه داشت پس تنها آبی به سرورو زدیم و راه افتادیم به کشف میلان زیبا...قبل از هرچیز باید نقشه شهر و نقشه مترو را از هتل محل اقامت گرفت و دور هتل را در نقشه خط کشید و مسیرها را یافت و بعد راه افتاد.نکته مهم این است که کارت هتل را همراه خود داشته باشیم تا اگر خدای نکرده گم شویم بتوانیم محل اقامت خود را پیدا کنیم.ما راه افتادیم تا به دیدار کلیسای santa Maria Delle Grazie برویم تا نقاشی شام آخر را ببینیم. فصل بهار با وجودیکه هنوز درختان سبز نشده اند اما زمان خوبی است از لحاظ آب و هوا برای گشت و گذار در خیابانهای زیبای اروپایی.میلان هم پایتخت فرهنگی ایتالیا محسوب میشود چون موزه ای سرباز است که روزها و روزها را میطلبد برای پیاده روی و گشتن و کشف کردن.به نسبت روم میلان شهر باکلاس تر و زیباتر و تمیز تری است.خصوصا که درو دیوارش کمتر با گرافیتی(هنر اعتراضی دیواری) پوشیده شده و همین به زیبایی شهر لطمه کمتری زده است.میلان پر از کوچه پس کوچه های تودرتو و باریک است.پر خیابانهای پر درخت و با صفا.پر کافه و رستوران و مغازه های لباس .پر مردم شیک پوش و خوش لباس که در جای خود از تمامش برایتان خواهم گفت. رسیدیم به کلیسای سنت ماریا دل گرازیا که شامل دو بخش است و هر بخش در یک دوره زمانی ساخته شده .بخش جلویی کلیسا همانکه در عکس میبینید در سال 1490 تکمیل گشت و به سبک رومانس با طاقهای گرد و اطاقهای تودرتو برای خاندان اشراقی اسفورزا آماده شد.بخش پشتی ان که امروزه معبد کلیسا محسوب میشود چند سال بعد توسط معماری دیگر و به دستور بازماندگان خاندان اسفورزی تکمیل گشت.این بخش اما به شکل گوتیک ساخته شده که در عکسهای پایین تر آن را خواهید دید. بخش اول حیاط بینهایت زیبایی دارد با درختان پرشکوفه و حوضی پرآب که مجسمه 4 قوباغه در اطرافش با دهانهای فواره ای فضای ان را تلطیف میکند.حیاط خلوت است و جز ما کسی آنجا نیست.پس مینشینیم و به پاهای خسته مان استراحتی میدهیم. دل کندن از این حیاط پر سایه خوش آب و هوا به راحتی امکان پذیر نیست مگر اینکه بدانی پشت این دیوارهای سنگی بزرگترین مجموعه نقاشیهای لئوناردو داوینچی قرار دارد.یک سری از 24 نمایشگاه نقاشیهای او که تا سال 2015 در این مکان برای بازدید علاقه مندان قرار داده شده است.بلیط میخریم و داخل میشویم جز ما 2 تا هیچ کس در این تالار بزرگ و نیمه تاریک و عظیم وجود ندارد.تنها نیم متر با آثار ذست هنرمندی چون لئوناردو فاصله داشتن حس غریبی است.وقتی غرق میشوی در طرحهای بینظیرش-در نقاشیهای باشکوهش-در اسکیسهایی پر راز و رمزش که بعضی از آنها هنوز هم رمزگشایی نشده اند تو را به حالت خلسه میبرد...دل کندنی نیست این مجموعه باشکوه... میرسیم به بخش کلیسای دل گرازیا.همان بخشی که به سبک گوتیک ساخته شده و بخش مدرن تر بنا محسوب میشود.میدانیم که این کلیسا مشهور است به داشتن تابلوی "شام آخر مسیح" اثر لئوناردو.با خوشحالی راه میفتیم تا از دفتر کلیسا بلیط دیدارش را تهیه کنیم که سرخورده میشوم تا حد مرگ!!! معلوم میشود که بلیط دیدار از این تابلو از 3 ماه پیش اینترتنی رزرو میشود و به همین راحتی امکان دیدن از آن میسر نیست. پس باید تنها رضایت دهیم از پشت دیوارهای ضخیم کلیسا به پوستر بزرگ آن خیره شدن... این کلیسا در زمان جنگ جهانی دوم بمباران شد و بخشی از دیوارهای آن فرو ریخت.اما میتوان گفت شانس بزرگی داشت که دیوار بخش نقاشی Last supper اتفاقی چندان برایش رخ نداد تا امروز مشتاقان این تابلو از سراسر دنیا به سراغش بیایند.گرچه تابلو زیانهایی دید اما 20 سال است که هنرمندان بزرگ دنیا در حال مرمت آن هستند تا آن را به شکل روز اولش دربیاورند... تابلوی شام آخر مسیح همان طور که حتما میدانید تصویر مسیح پشت میز شام با 12 حواریونش است که مسیح در وسط تابلو پشت میز نشسته است.نقطه شگفت تابلو صورتها و حرکات دست و بدن افراد است که انگار زنده اند و در حال گفتگو.حتی کاراکتر و طرز فکر آنها هم در نقاشی آشکار است.داوینجی زمان زیادی را صرف مطالعه کرد تا این اثر را خلق کند.تا سرانجام یک تکنیک جدیدی را برای این فرسک(نقاشی دیواری) ابداع کرد.او روزها و روزها بین مردم راه میرفت تا از صورتهای مردم میلان برای خلق صورتکهای نقاشیش الهام بگیرد و سرانجام دیوار کلیسای سنت ماریا دل گرازیا را برگزید برای خلق شام آخر مسیح... داخل کلیسا ستونهای فراوان دارد و به سمت محراب ما را پیش میکشد.فضا گوتیک است.بلند و نوک تیز با پنجره های رنگی که نور را به درون میریزند و به بازی میگیرند.راه میرویم و لذت میبریم از این همه هنر دوران قدیم. و در آخر مگر میشود از بستنیهای ایتالیایی گذشت که طعم و رنگشان بینظیر است در کل دنیا... ادامه سفر را با من بمانید تا بعد.
تابلوی شام آخر مسیح |
|
| یونان(8) |
| ساعت ٢:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
۶/١/٨٩ - آخرین بخش سفرنامه یونان-گشت و گذار در محله plakka امروز آخرین روز سفر به یونان است و ما باید ساعت ٨ شب فرودگاه باشیم.از صبح که بیدار شدیم من و محمد امین تصمیم گرفتیم تمام روز را صرف گشت و گذار در محله قدیمی شهر کنیم.همان طور که قبلا گفتم هتل ما در خیابان "واسیلیا سوفیا" واقع بود که خوشبختانه این خیابان منتهی میشد به شلوغ ترین و توریستی ترین و مرکزی ترین میدان آتن یعنی میدان "سینتاگما".اول این میدان ساختمان پارلمان آتن قرار دارد(همان که در عکس پشت سر محمد امین واقع شده).در روزهای شلوغی و اعتراضات اتن حتما تصاویر این میدان را زیاد دیده اید.ار همینجا مردم شروع به راهپیمایی خیابانی میکردند و تجمع اعتراضات خود را در جلوی درب این ساختمان برپا میکردند. میدان سینتاگما(همانکه در عکس میبینید) جایی است که هر توریست سری به آن میزند.وجود بهترین هتلهای اتن در اطراف آن به همراه گران ترین و شیک ترین مراکز خرید و ده ها رستوران زنجیره ای و سنتی اینجا را تبدیل به جایی شاد و شلوغ کرده است. اما مهمترین وجه بارز ان نزدیکی این میدان با سایتهای دیدنی آتن منجمله محله "پلاکا" است. محله پلاکا یک کوچه و دو کوچه نیست.قلب تاریخ اتن است و شامل چند کیلومتر خیابانهای قدیمی و تودرتوی سنگ فرش شده است.پلاکا که درست زیر پای صخره اکروپولیس قرار دارد قدیمی ترین بخش شهر آتن است که در زمانهای باستانی مرکز شهر محسوب میشده.امروزه جاییست که توریستها در آن آتن را از قدیم تا به الان نظاره میکنند. در این کوچه های زیبا با بافت کاملا قدیمی انقدر نکته برای دیدن هست که روزها و روزها هم اگر وقت صرف کنید برای دیدن پلاکا کافی نیست.محله ای که در هر سوی آن سورپرایز تازه ای در انتظار شماست.اصلا انگار پلاکا به تنهایی یونان را معرفی میکند. وقتی سر برمیگردانی و به هر طرف که نگاه کنی یک تکه از تاریخ را خواهی دید.جایی از آن کلیساهای قدیمی قرار دارند و جایی دیگر معابد خدایان.سر کوچه ای یک ساختمان نئو کلاسیک میبینی و سر کوچه ای دیگر خانه های فرنگی با زندگی روزمره آدمهایش. یکجا دختری با آدیداسهای رنگی میبینی و جایی دیگر سرپاییهای بند چرمی گلادیاتورهای قدیمی در پای دخترکی دیگر....اینجا اصلا دور خودت میچرخی و سرگیجه زندگی میگیری. پلاکا مرکز خرید و فروش هم هست.در هر دالان و پس کوچه ای دست فروشی نشسته و به فروش کالاهایش میرسد.این بازار مکاره رنگی عجیب توریستها را فریب میدهد برای پول خرج کردن.در پلاکا به فکر خرید لباس آنچنانی نباشید.اینجا باید "النگ دولنگ" های آتنی بخرید و کیف کنید اگر یک گوشواره آویز قدیمی فلزی به گوشتان میندازید. اصلا پلاکا هست و مغازه هایش که آدم را شگفت زده میکند.کاری به جنسها ندارم شما را به خدا فقط به سلیقه فروشنده ها در زینت دادن شکل و شمایل بیرونی مغازه هایشان نگاه کنید هر کدام دیدنی تر از دیگری است.این مردم انگار هنر در تمام زندگیشان جریان پیدا کرده است.از دورافتاده ترین دهاتها تا شهر های بزرگی چون آتن مردم سلیقه عجیبی در آراستن محل کار و زندگیشان دارند.همین آراستگیهای به ظاهر ساده چهره این شهر را تا این حد خواستنی کرده است.در ابتدا این جنسها آت و آشغال به نظر میایند اما اگر حوصله کنید و به داخل مغازه ها بروید دیگر نمیتوانید دست خالی برگردید.صنایع دستی آتنیها فوق العاده زبباست از پارچه های گلدوزی شده تا انواع زیورآلات زنانه فلزی.از صندلهای بندی چرمی تا تابلوهای نقاشی رنگ و وارنگ... یکی از دیگری زیباترند. وارد یکی از این مغازه ها شده و با آقای فروشنده حسابی دوست شدم.کارش ساختن اسبابهای مینیاتوری و اسباب بازی با فلزهای بدرنخور و قوطی های دورریختنی بود.مغازه اش کم از یک گالری هنری نداشت.گرچه فضای داخل آن کوچک بود اما کارهای هنری آقای هنرمند با روی خوش او ترکیب جالبی بودند برای جذب من..نشستم و کلی با او گپ زدم و باور کنید اگر امکانش را داشتم دلم میخواست تمام این کارهای فلزی زیبا را یکجا بخرم و با خود به ایران بیاورم.انقدر که کارهای جالب و جذاب بودند. این در یک خانه مسکونی است.که با رنگ "آبی یونان"(یادتان که هست؟) طبق معمول رنگ آمیزی شده و گلدانی سبز (که پارامتر تزیین خانه های یونانی است) در کنار در آن قرار داده شده.به دستگیره آن هم اگر توجه کنید عروسک کوچکی آویخته شده است. همین! اما همین چند فاکتور ساده این خانه را زیباتر کرده و بالطبع خیابانی که این خانه در آن قرار دارد هم زیباتر به نظر میرسد. کافه های خیابانی پلاکا در هر کوچه ای از آن دیده میشود.در این کافه ها زیر سایه درختهایشان صندلیهای چوبی کوچک گذاشته میشود با رومیزیهای معمولا چهارخانه رنگی.به همین سادگی این مکان اتموسفر جذابی برای توریست فراهم میکند تا بنشیند چیزی بنوشد خستگی در کند گپی بزند و دوباره به گشت و گذار خود ادامه دهد و پول خرج کند!!!! پلاکا پر است از مغازه و دست فروش و کبوتر و توریست و سگ و موزه و گالری هنری و تابلوهای نقاشی و دکه های گل فروشی و هنرمند خیابانی و صداهای سازهای یونانی و سالنهای تاتر و موسیقی و کافه های خیابانی و رستوران و یک عالمه رویاهای زیبا..... سفر تمام شد و یونان هیچ وقت تمام نمیشود.برای من انگار یک خواب و خیالی بود که گذشت و رفت.من در گیجی تاریخ مست شدم و در زیبایی افسونگر الهه هایش ویران. خدایان با من بدرود میگویند و من در امید روزی هستم که دوباره یونان را در آغوش بگیرم. خداحافظ سرزمین اسطوره های سترگ خداحافظ یونان عزیز... |
|
| یونان(7) |
| ساعت ۱٢:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
۶/١/٨٩-جزیره Aegina جزیره سومی که سوار بر کشتی به آن میرسیم "آگینا" نام دارد.یکی دیگر از صدها تکه زمین محصور در آبی دریاهای یونان با هزاره های تاریخی و الهه های باستانیش.یکی دیگر از صدها زیبایی نفس گی.ر این سرزمین اسطوره ای.این جزیره هم در قلب خلیج Saronic و نزدیک بندر قرار دارد.تمام گشت این سه جزیره با همان کشتی اولی است که بلیط سفر را از آن تهیه کردیم.در این خلیج روزها ده ها کشتی و قایق و کروز توریستی در رفت و آمد است و هر روز هزاران مسافر مشتاق یونان را در دل آبها جابجا میکند. معمولا گشت این کروزها یک روز کامل را میطلبد و شامل هر ٣ این جزایر میگردد. وقتی پا به آگینا میگذاریم دیگر به عصر رسیده ایم و غروب نزدیک شده است.در این جزیره برخلاف ٢ تای دیگر رفت و آمد وسایل موتوری امکان پذیر است.علاوه بر صدها قایقی که در کنار ساحل آن آرمیده اند و درشکه هایی که توریستهارا جابجا میکنند و دوچرخه سوارانی که لابلای توریستها رکاب میزنند و در کنار ساحل تن به نسیم دم غروب میدهند. باید بجنبی تا این دقایق آخر را هم خوب سیر و سیاحت کنی.تا فرصت هست و ناز خورشید بالا نگرفته و رو به افول نگذاشته من و محمد امین ٢ تا دوچرخه عهد جنگ جهانی کرایه میکنیم و راه میفتیم به کشف جزیره و دیدن کوچه پس کوچه های سنتی آن.این جزیره برخلاف ٢ تای دیگر به نظر قدیمی تر و باستانی تر میاید به همین دلیل آن طراوت و تازگی ٢ جزیره دیگر را ندارد اما حسی پشت درهای خانه های قدیمی آن است که انگار ما را میکشد به درون قصه ها.باید مواظب باشیم تا میان افسانه های یونانی جزیره گم نشویم و دل از کف ندهیم... اگر از تاریخ این کوچه پس کوچه ها خبردار شویم هیجان وجودمان را خواهد گرفت.وقتی بفهمیم که این جزیره از ٣۵٠٠ سال قبل از میلاد مسیح!!! قدمت دارد و از آن زمان هم مسکونی بوده است. قدیمی ترین سکه های یونان باستان از دل این خاک بیرون آورده شده است و سرانجام در تاریخ یونان مدرن -آگینا اولین پایتخت رسمی کشور بوده است. جزیره نام خود را(Aegina ) از نام زیباترین دختر Asopos خدای رودها گرفته است.خدایی که با زئوس خدای دریاها روی هم ریخت و بعد او را رها کرد!!! روی زین نشسته ام و رکاب میزنم و با فضولی هرچه تمام تر از بالای دیوارها توی حیاط خانه مردم را سرک میکشم.اما اینجا مردمش مهربانند و بی ریا.انقدر که وقتی سر فضول یک زن از بالای دیوارشان نمودار میشود لبخند میزنند و شاخه گلی تعارف میکنند و بعد رو به لنز دوربین ژست میگیرند.اینجا انقدر سکوت جاری است که تو در تن آن گم میشوی. نمیدانم شاید هم این وهم عظیم تاریخ کهن هست که تو را در خود غرق میکند.هی رکاب میزنی و هی باد لابلای پوست صورتت لانه میکند و جوانه میزند.بعد ماه ها میگذرد و یک روز وقتی جلوی آیینه می ایستی احساس میکنی هنوز آن نسیم در صورتت جاری است.اینجا زندگی به وسعت کل تاریخ است و یا شاید به گستردگی خلقت... این "آبی یونانی" اینجا هم دست از سر کچل دل عاشق ما برنمیدارد.محمد امین میگوید :خسته نشدی انقدر از در و پنجره ها عکس گرفتی؟ و سمیرا میگوید:خسته نشدی انقدر جلوی دوربین من ژست گرفتی؟؟؟؟ و باد میوزد و فرفره ها میچرخند و ما را در خنده خودمان پخش میکنند.اینجا جوانی هم مزه دیگری دارد.اینجا همه چیز مزه دیگری دارد.اینجا میچسبد که دوباره عاشق بشوی از سر نو.... میگویند این جزیره به پسته هایش معروف است.همانها که در شیشه های توی عکس میبینیدشان.اینها مرباهای پسته هستند!!!(نچشیدیم اما میگویند خیلی لذیذ است). اینجا همه خوراکها با پسته آمیخته است.پسته کنجدی-نان پسته ای-مربای پسته و یه عالم پسته مسته دیگر....پیرمردی مشت دستش را میگشاید و در دستم پسته میریزد و بعد مثل همان پسته اما از نوع بی دندانش به رویم میخندد و من میخورم و به به میکنم و رویم نمیشود به پیرمرد بگویم کشور من پسته هایش خوشمزه ترند.... و بعد ساحل دریاست و خوراکهای دریایی و ستاره های خوشمزه دریایی.محمد امین چهره در هم میکشد و از دیدن لنگهای آویزان این موجودات فرفری عقش میگیرد. و سمیرای شکموی خوش اشتها با اشتها سیخ آنها را به نیش میکشد و کیف میکند. آفتاب غروب کرده است و ما پا از جزیره بیرون میگذاریم و برمیگردیم به سوی آتن. در طول راه روی عرشه می ایستم و تا آخرین نفس خورشید نگاهش میکنم.از اینجا تا خود آتن مرغان دریایی با ما میایند و بدرقه مان میکنند.فردا روز دیگری است.فردا آتن را ترک خواهیم کرد.خدایان به ما بدرود میگویند.....دلم میگیرد.همین! |
|
| یونان(6) |
| ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
۵/١/٨٩-جزیره پوروس بعد از ۴۵ دقیقه دیدار از جزیره زیبای ایدرا دوباره سوار کشتی (فری) شدیم و این بار راه افتادیم به سمت دومین جزیره معروف یونان یعنی جزیره poros.در میان راه در همان کشتی نهار را صرف کردیم.پذیرایی نهار روی بلیط کشتی حساب شده بود و دیگر پولی پرداخت نکردیم.حدود ١ ساعت دیگر راه دریا را پیش گرفتیم تا کم کم ساحل زیبای پوروس با خانه های رنگارنگش نمایان شد.زیبایی دورنمای این جزیره حتی از ایدرا هم بیشتر بود.تا جاییکه بیشتر مسافرها را برای دیدن و عکس گرفتن به عرشه کشاند.کشتی در ساحل زیبای پوروس پهلو گرفت و همه پیاده شدیم.یک ساعت هم برای بازدید از این جزیره زمان داده شد. پوروس جزیره سبزی با ٣٣ کیلومتر مربع وسعت و ۴٢ کیلومتر خط ساحلی و ٣۵٠٠ نفر جمعیت زیباترین جزیره یونان محسوب میشود.سرویسهای دریایی روزانه ای وجود دارد که شما را از بندر Piraeus سوار کرده و به دیدار از این جزیره میاورد و یا اینکه با گرفتن تور ٣ گانه جزایر یک روز کامل را با صرف نهار و سواری با یک کشتی به دیدار از هر ٣ جزیره زیبا میروید. جزیره پوروس در زمان یونان باستان Calaureia نامیده میشد که در افسانه های یونانی متعلق به Poseidon خدای دریاها بود.همین دلیل باعث شد که در قرن ٧ قبل از میلاد پوروس به مقر اتحاد ٧ شهر مهم یونان تبدیل شود.بعدها ثروت به سمت این جزیره سرازیر شد و سرانجام در سال ١٨٢١ در جنگ استقلال خواهی بر علیه ترکها این جزیره به عنوان پایگاه دریایی یونان شناخته شد. پوروس هم مثل هیدرا جزیره ای است تپه ای کوهستانی.باید کوچه پس کوچه های تنگ و باریک آن را بالا گرفت و رفت تا رسید به بالاترین نقطه آن و دیدن پانارومیک جزیره. منظره ای از صدها سقف شیروانی یکدست و زیبا لابلای بوته های گلهای ریز و درشت و کاکتوسهای همیشه سبز آن. اینجا هم دیوارهای خانه های سنگ سفید یک دست است و در و پنجره ها چوبی و رنگین.اینجا هم همان سادگی و بکر بودن دلنشین هست و صفای روستایی.اینجا هم یک دنیا سلیقه دیده میشود در معماری ساده خانه هایش و یک دنیا گرما در دل آدمهایش. کلیسای کوچکی در تنگ دل دیوار یکی از کوچه ها با ناقوس کوچکی در کنارش دیوانه مان میکند از سادگی و زیبایی. این آبی دریاها در پوست تن این جزایر جاری است.انگار ردی از آب آمده و کوچه ها را پیموده و با لمس تن خانه ها بر تن هر در و پنجره و تیرک چوبی رنگی از خود را به یادگار برجای گذاشته است.تلاقی آبی خاص پررنگ با تمیزی سفیدی سنگها یک حس شورانگیزی ایجاد میکند.این رنگ را انگار تنها میتوان در یونان دید.دلم میخواهد آن را بنامم آبی یونانی!!! با این آقای نقاش دوست شدم و نشستم در کنارش به گپ زدن.کار او آمدن هرروزه به پوروس بود و الهام گرفتن از تمام این کوچه پس کوچه ها و نقاشی سمبلهای یونانی. نمیدانم با چه ترفندی میتوانست "آبی یونانی" را بسازد و بنوازدش بر بوم. کوچه ها را میگیریم و بالا میرویم و به نفس نفس میفتیم.اما از آن بالا پوروس طعم دیگری دارد.وقتی صورت به صورت کاکتوسهای برگ پهن باشیم میتوانیم ردی از توریستها را ببینیم که نامشان را بر تن این برگهای داغ به یادگار کنده اند و دل تبدارشان را زخمی ساخته اند. معروفترین نماد این جزیره هم برج ساعت آن است که در سال ١٩٢٧ و لابلای درختهای نارنج و لیمو و بر بلندترین قسمت جزیره ساخته شده است.تا یادم نرفته بگویم که هرجا را نگاه میکنید نارنجهای نارنجی چون فانوسهای روشن لابلای سبزی برگ درختان دیده میشوند.پوروس هم کم از شیراز خودمان ندارد از عطر بهار نارنج.... |
|
| یونان(5) |
| ساعت ٦:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
۵/١/٨٩ - جزیره ایدرا-گزارش تصویری است - عکسها را از دست ندهید تا به الان هرچیزی از یونان برایتان گفتم تاریخ بود و بس.اما یونان به غیر از دیدنیهای تاریخیش طبیعت بینظیری هم دارد که نمیتوان از آن چشم پوشید.احتمالا در کارت پستالهای قدیمی و عکسها چشمتان به جزیره ای با خانه های سفید رنگ و عروسکی افتاده و شاید شما هم مثل من بارها از خود پرسیده باشید این خانه های زیبا متعلق به کجاست.یونان جزایر زیادی دارد که هریک به نوع خود دیدنیند.اما با فرصت محدود ما دیدن تمام آنها میسر نیست.پس سه تا از قشنگترین هایشان را برایتان گلچین کرده ام و با عکسهای دلفریب شما را به تور دریانوردی جزایر سه گانه یونان خواهم برد. صبح اول وقت سر ساعت ٧ بدون ذره ای تاخیر کشتی مسافربری بزرگ دریانوردی از بندر Piraeusدر آتن ما را سوار کرده و به سمت اولین جزیره یعنی hydra حرکت میکند.از آتن تا ایدرا چیزی حدود ٣ ساعت وقت میبرد.در این ٣ ساعت میتوانید یا روی عرشه کشتی رفته و از مناظر زیبای دریایی استفاده کنید و یا در یکی از ٣ طبقه کشتی وقت گذرانی کنید.میتوانید مثل اروپاییها تمام ٣ ساعت کتاب بخوانید یا مثل آمریکاییها تمام ٣ ساعت را به بازی بگذرانید یا مثل ژاپنیها ٣ ساعت را بر روی کشتی چیلیک چیلیک عکس بگیرید یا مثل چینیها روی عرشه به ورزش تای چی بپردازید و یا مثل ایرانیها تمام ٣ ساعت را وسط کابین طبقه همکف به رقص و پایکوبی بپردازید!!!! وقتی ایدرا از دور چشمک میزند دیگر حواستان را تا ساعتها پرت خواهد کرد.دیدن ایدرا شما را از خود بیخود خواهد ساخت.این جزیره کوچولوی ۵٢ کیلومتر مربعی با جمعیتی کم و بیش تنها ٢٣٠٠ نفر یکی از قشنگترین جزایر دنیاست.نه اینکه فکر کنید طبیعتی آنچنانی دارد و یا امکاناتی فوق مدرن.نه هیچ کدام را ندارد و همین نداشتنش آن را اینگونه بیهمتا کرده است. مهمترین کاراکتر این جزیره نبودن وسایل نقلیه موتوری در آن است.اگر بخواهید از جایی به جای دیگر بروید یا باید از قایقهای بادبانی و موتوری آن که به عنوان تاکسیهای دریایی شناخته میشود استفاده کنید یا سوار الاغهای معروف جزیره بشوید و یا با پای مبارک جزیره را گز کنید.البته بی بروبرگرد پیشنهاد من به شما این است که تا جاییکه وقت و توان حرکت دارید با پاهای پیاده کوچه پس کوچه های ایدرا را بپیمایید و کوچکترین زیبایی را از دریچه چشمهایتان دور نسازید.دوربینتان در این سفر چند ساعته بهترین همراه شما در ایدرا خواهد بود.انقدر شات برای عکاسی وجود دارد که وقت و نگاه کم خواهید آورد. آخ که من چه بگویم از کوچه پس کوچه های باریک ایدرا با آن خانه های سفید و پنجره های چوبی و کوچولوی آبی و سبز که در یک هارمونی شعف آلود توریستها را به سرزندگی میندازند.چه بگویم از بوی خوش یاسهای بنفشی که از سر و کول دیوارهای تمیز و سفید جزیره بالا رفته اند و فضا را با عطر خوش خود شسته اند.تمام ایدرا خانه هایی یک دست سفید و تمیز دارد و این نوع معماری شاخصه جزایر یونان است.مصالح به کار رفته در ساخت خانه های کوچک و ویلایی ایدرا تنها سنگ و چوب است و کمی ذوق.همین معماری بسیار ساده با اسباب و وسایلی قدیمی چهره جزیره را صدچندان جذاب کرده است.و ذوقی که هر صاحبخانه به خرج داده و خانه خود را با رنگهای شاد آراسته است. وقتی تیلیک تیلیک صدای سم الاغها بر سنگ فرشهای قدیمی جزیره بلند میشود و گربه های مست و ملنگ را از جا میپراند دلت ریسه میرود برای بغل کردن این گلوله های پشمی تنبل که در هر گوشه و کنار جزیره زیر آفتاب دلنشینش لیمده اند و نه از تو میهراسند و نه کسی هست که هراسی در دل آنها بیندازد. دریای یونان عجیب آبی است.این را قبل ترها هم گفته بودم.همین آبی عجیب در تن نمادها و لباسهایشان هم نمودار است.مثلا پرچم این کشور وام گرفته از آبی دریاهایش است و در و پنجره های خانه ها هم عموما با یک نوع آبی به شدت غلیظ و سرزنده ای رنگ آمیزی شده اند. ورزشهای آبی در این جزیره طرفداران زیادی بین توریستها دارد.خصوصا در فصل تابستان که آفتاب یونان سوزنده و درخشان میشود ورزشهایی چون اسکی روی آب و شنا و ماهیگیری هزاران توریست را به این جزایر میکشاند.آن وقت دیگر هرطرف را نگاه کنید آدمهایی سرزنده را با مایوهای رنگین و شاد میبینید که دراز کشیده اند و حمام آفتاب میگیرند. وارد جزیره که میشویم سمت چپ پله هایی است که ما را به بام جزیره میبرد.باید دست از تنبل بازی برداشت و پله ها را سینه خیز هم شده بالا رفت . میرزد که نفس در آستانه بریدگی قرار بگیرد اما در آن بالا های بالا بر لبه سنگ های پله کانی بنشینید و ایدرا را از عمق نگاهتان نگاه کنید وقتی تا چشم کار میکند انعکاس آبی دریاست و بازی آن با آبی آسمان و باد که میچرخد و دستی به تار موهایتان میکشد و خورشید در چشمتان لانه میکند دیگر دلتان نمیخواهد پایین بیایید.انگار ایدرا با تمام خدایان باستانیش شما را جادو میکند انگار ایدرا الهه ای میشود که در تن شما را رخنه میکند انگار با تاریخ میامیزدتان.... جزیره ایدرا بر بلندترین قله کوه eros قرار دارد.خانه ها تماما بر دامنه کوه ساخته شده اند. بنابراین شهر در پستی و بلندی واقع شده و برای پیاده روی در کوچه پس کوچه های این جزیره اسرارآمیز باید سراشیبیهای تندی را بالا و پایین بروید.شاید وجود همین بالا بلندیهاست که جزیره را اینگونه دلفریب کرده است.از دور مثل یک نگینی بر تارک آبی آب میدرخشد .وجود صدها قایق با بادبانهای رنگارنگ در اطراف جزیره ایدرا را به تابلویی نقاشی شبیه کرده است. و بعد پایین میاییم و لابلای کافه های ساحلی هی چرخ میزنیم و هی با آدمها روبرو میشویم و هی تازه میشویم و هی از سر نو زاده! |
|
| یونان(4) |
| ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
| یونان(3) |
| ساعت ٢:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
| یونان(2) |
| ساعت ٢:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
| یونان(1) |
| ساعت ۳:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان |
|
| بوداپست(11) |
| ساعت ۳:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥ کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به مجارستان |
|
١/١/٨٩ - بوداپست شب آخر رسیده است و باید با بوداپست خداحافظی کنیم.برنامه این شب هم کشتی سواری روی آبهای هزاررنگ شبانه دانوب است.از قبل برای ما بلیط یک کشتی خانوادگی کوچکی را برای شام و گشت و گزار رزرو کرده اند. کشتی نقلی و تمیز است و تنها برای ما جا دارد.در کابین پایین آن و در محیط سربسته اش میز و صندلی چیده اند و با یک بار کوچک از ما پذیرایی میکنند.مسافرها دور هم گرد آمدند و از آقای سارکوزی برای تمام زحماتش تجلیل کردند.شام که شامل غذاهای مجارستانی بود در همان پایین سرو شد و بعد از آن ما به عرشه رفتیم تا دانوب را برای آخرین بار بنگریم و در زیباییهایش غرق شویم. نور در شبهای شهرهای بزرگ فاکتور مهمی برای زیبایی است.حالا اگر نور را در کنار آب هم بگذاریم زیبایی چند برابر میشود.به نظر من شبهای شهرهای بزرگ از روزهایش زیباترند.مخصوصا اینکه تلالو چراغهای رنگین روی رود زیبایی چون دانوب هم بیفتد و با امواج آب برقصد و نسیم خنک بهاری هم دور و برمان آرام بلغزد دیگر دل کندن از اینجا خیلی سخت میشود. نورپردازی ساختمانهای بوداپست در شب بسیار هنرمندانه است و جلوه باشکوهی از عظمت تاریخ آنها را نشان میدهد.اصلا همین نورهای رنگارنگ هستند که توریستها را مشتاق دوباره دیدن بناها در شب میکنند.بی اغراق باید گفت که اگر تور شبانه دانوب را از دست بدهیم نیمی از زیباییها را نادیده گرفتیم.اتفاقا در شب فضای قدیمی شهر رویایی تر هم دیده میشود و حسی شاعرانه تر برای ما ایجاد میکند. از شبهای بوداپست گفتن خیلی حرف میطلبد.شاید بهتر این باشد که هیچ چیز نگوییم و تنها به عکسها نگاه کنیم. کافه ها در حال بسته شدن هستند و کارگرها درحال جمع کردن میز و صندلیهای کنار خیابان.تک و توک زوجهای جوان در کنار دانوب دیده میشوند که دست در دست هم در سکوت راه میروند.گوشه هایی هم آدمهای تنهایی را میبینیم که دود سیگارشان در شب رد میندازد و ماه بر تنهاییشان نظاره گر است... خداحافظ سرزمین فلفلهای قرمز-لباسهای آبی-دانوب هزاررنگ-مجسمه های سنگی- خانه های قدیمی افسانه های کهن.خداحافظ ملکه دانوب بوداپست باشکوه. |
|






























