آخرین نگاه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12  - کروز بر رودخانه نیل

دیگر آخرین روز سفر پرماجرای شرق آفریقا فرا رسیده است و ما ثانیه های آخر راطی میکنیم تا بار دیگر به خانه و کاشانه مان برگردیم.آخرین لحظه را میخواهیم بر نیل جاری باشیم.سوار بر یکی از کشتیهای تفریحی این رودخانه که در جینجا جاری است ساعتی رفتن و در افق محو گشتن و در دل غروب بی نظیر اوگاندا خاطره هایی ثبت کردن.

حوالی عصر به یکی از اسکله های جینجا میرویم.آنجا به همراه همسفران این 14 روز گشت و گزار، سوار کشتی Source Of the Nile میشویم.کشتی سرچشمه رود نیل...

هوا حال خوبی دارد.یک کرختی و نرمی در هوا جاریست و تن را در این لحظات واپسین در رخوتی ابدی فرو میبرد.دلم تنگ میشود وقتی فکر میکنم شرق آفریقا را با اینهمه لحظه های ناب میگذارم و میروم.نمیدانم آیا روزی دیگر خدا خواهد خواست تا دوباره پا بر این سرزمینهای بکر جادویی بگذارم یا خیر... دل کندن نمیدانم چرا انقدر سخت شده است.انقدر سخت که هیچ نمیگویم و تمام مدت تکیه بر نرده های عرشه کشتی ترجیح میدهم در غروب نیل افسانه ای غوطه ور شوم...

تا چشم کار میکند درختان سرسبز اوگاندا است که دو طرف رود نیل را انگار حاشیه دوزی کرده اند.لابلای آنها کلبه های روستاییان دیده میشود و گاهی زنی و مردی سیاه که سبرهای ماهیگری بر دوش و قلاب و تور بر کف راهی خانه اند تا خستگیهایشان را از دوش بر دارند...

برای پرنده نگرها حاشیه رود نیل در این بخش سرچشمه غوغا میکند در این ساعت و اندی که روی نیل جاری هستیم قریب به ده ها نوع پرنده مختلف را میبینیم که لابلای شاخ و برگهای درختان شناور بر نیل آرام و آهسته در سکوت به خود فرو رفته اند.

و اما اینجا جاییست که آب قل قل میکند و از دل زمین بیرون میریزد.اینجا درست نقطه آغازین سرچشمه های رود نیل است و شگفت خدایا که من از آن سوی کره زمین درست جایی ایستاده ام که حبابهای آبی از دل خاک بیرون میجهد که در تاریخ هزاران قصه میسازد.آبی که روزی موسی را بر گهواره به سلامت عبور میدهد و روزی دیگر شکافته میشود تا پیامبرش را بگذراند.برای من نیل همیشه قداستی عجیب داشته و دارد و در قصه های کودکیم با افسانه های ماندگاری عجین شده است حالا دیدن نیل و درست سرچشمه آن برای من لحظه ناب خاطره سازی است...

و درست همینجا تندیسی از گاندی را میبینم که در میانه نیل قرار دارد و شگفت زده میشوم وقتی میفهمم اینجا جایی است که بنا به وصیت گاندی خاکستر او را پس از سوزاندن در آب ریختند.گاندی نمیدانم به چه دلیل خواست که در نیل ابدی شود در همینجا درست در سرچشمه های مقدس رودی معنوی...

به احترام گاندی است شاید که پرنده ها در اینجا این طور به سکوت نشسته اند و به مراقبه اکنون مشغولند.

اینجا نیل سرشار از رحمت خداوند است.نیل از ماهی لبریز است و ماهی خوراک و منبع درآمد روستاییان این منطقه.جا به جا تورهای عظیمی را میبینیم که بر روی آب شناورند و به صید ماهی درگیر.اینجا به شدت تحت نظارت دولت است و کسی نمیتواند به صورت خصوصی به ماهیگیری بپردازد.اگر قایقی را ببینند که شخصی بی مجوز سرگرم صید است علاوه بر اعمال جریمه های سنگین مالی او را به چند ماه تا یک سال حبس نیز محکوم میکنند.قانونی سفت و سخت که باعث شده زندگی این آبزیان در خطر انقراض قرار نگیرد.

در حاشیه نیل دهکده هایی قرار گرفته است.خانه ها و کلبه هایی روستایی که در کنار ساحل رود قرار دارند و با قایقهای کوچک و تورهایی بزرگ نمایی از دهکده ماهیگران جینجا را نشان میدهند. 

در کنار آبی آرام نیل،تن اخرایی این کلبه های روستایی و رنگ به رنگ قایقهای ماهیگیری تصویر کارت پستالی را دراین واپسین لحظه های سفر در قاب دوربینهای ما ثبت میکند.

غروب دارد فرا میرسد و نمیدانم به کدامین دلیلی جز آتش زدن به دل مسافر دلتنگ، اینگونه آسمان رنگ آتش به خود میگیرد و خود را در دل نیل صدپاره میکند وقتی تیر نگاه رنگین کمانی چنین فریبا درست بر قلبش مینشیند.

تبارک الله....عجب غروبی دارد این کشور استوایی و عجب طنازی میکند خورشید هنگام فرو رفتن در آغوش نیل  و عجب نازی میخرد این رود اساطیری که هزاره هاست از دل تاریخ گذشته و هزاران قصه و سرگذشت را در خود ثبت کرده است.

همان غروب شگفتی که مختص به کشورهای روی خط استوا است. اینجا در کنار سرچشمه های رود نیل و جینجای اوگاندا دیده میشود  بسیار حتی زیباتر از انتپه و بسیار دل خون تر از ویکتوریا و عجیب تر از هر عجیبی منظره 360 درجه ای است که گیجت میکند خورشید کدام سو اینگونه دارد میسوزد که آسمان را اینگونه اتش زده است... آسمان دورتادور ما خونین و سرخ است و نمیتوان تشخیص داد که غروب کدام سو است تنها انگار اینجا غروب که میشود تمام تن آسمان یکپارچه میگدازد تا طلوعی دیگر و رویت دیگر یار دوباره...

ماهیگیر پیر رهسپار خانه شده است.تورها برچیده میشود.پارو آرام و آهسته به آب میخورد و صدایی شبیه لالایی از دهان مرد پیر شنیده میگردد نمیدانم چه میگوید آوایی است شبیه مرثیه ای برای آفتاب...

در حاشیه رود نیل چراغ رستورانهای کوچک و محلی کم کم روشن میگردد سوسو میزنند و دود از دودکشهای آنها بالا میرود.بوی خوش ماهی کباب شده فضای اطراف کشتی را در مینورد .

و ماهی تیلاپیا که ماهی رود نیل است و محلی این سرزمین که شام آخر ما را میسازد در کنار رودنیل...

خداحافظ طبیعت بینظیر و فرهنگ غنی آفریقا. ما رفتیم.تو بمان بمان تا ابد!


 
هیجان در آبهای سفید
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12 - Rafting

تا به حال تجربه رفتینگ در آبهای خروشان را داشته اید؟ من نداشتم تا قبل از جینجا و سفر به نیل سفید.راستش را بگویم من اصلا طبیعت گرد حرفه ای نیستم ورزشکار آنچنانی هم نیستم تجربه سفرهای من را که دیده اید بنابراین تا آن  روز به خصوص اصلا نمیدانستم رفتینگ یعنی چه و چقدر مناسب تواناییهای من است فقط به یاد داشتم که مرحوم عباس جعفری دررفتینگ آبهای خروشان  نپال بود که برای همیشه ناپدید شد.بنابراین به من حق بدهید که وقتی دانستم تور آپشنالی وجود دارد که قرار است رفتینگی باشد بر رپیدهای پرخروش رود نیل از ترس رو به غش رفتم وقتی اصرار محمد امین را برای شرکت دراین برنامه دیدم!!!!

سرچشمه رود نیل همانطور که گفته بودم اینجا در شهر جینجا است.بنابراین به خاطر حضور گردشگران بیشمار تفریحات آبی پرهیجانی در این شهر و اطراف رود وجود داردومنجمله اینها پرش از ارتفاعی بسیار ترسناک بر روی رود نیل یعنی همان بانگی جامپینگ معروف.حرفش را هم نزنید که من از فکر کردن به تجربه این کار هم دلهره میگیرم چه بسا انجام آن..نکته در اینجاست که در کل گروه بیست و چندنفره ما فقط یکنفر داوطلب این کار شد.مهسا دختر جوانی که تنها سفر میکرد و در این سفر چند روزه دوست من شد و بسیار از او آموختم و بسیار تجربه کسب کردم و بسیار تحسینش نمودم....مهسا پرید و دهان همه ما هاج و واج باز ماند بر اینهمه شجاعت...

 و اما رفتینگ یا همان قایقرانی روی آبهای رودهای خروشان تجربه دیگری بود که این بار من در آن شرکت کردم من و محمد امین به علاوه تعداد انگشت شماری از همسفران و البته آقای عقدایی همیشه در صحنه و پر شور و شر که راهنمای تور ما هم بود...

قیمت این تور نسبتا گران بود نفری 50 دلار و باید یک نصفه روز را به آن اختصاص میدادیم. بقیه همسفران ترجیح دادند این ساعات باقیمانده سفر را به گردش در خود شهر جینجا بگذرانند.صبح زود اتوبوسی رو باز دنبال ما آمد و به همراه چند توریست اروپایی راهیمان کرد به کنار مدخل ورودی سوار شدن بر قایقهای رفتینگ...

در طول مسیر میگفتیم و میخندیدیم.مسافران دیگر همه تجریه رفتینگ در آبهای آنتالیا را داشتند و بی تجربه های گروه من و محمد امین بودیم.بقیه خیال ما را راحت کردند که اصلا ترس ندارد بیشتر تفریح است و شوخی و داشتن لحظات خوش.!!!! (گرچه ته دل من چیز دیگری گواهی میداد)

کلاه های کاسکت را سرمان کردیم.جلیقه های نجات را هم پوشیدیم و نیم ساعت به دستورالعمل کار گوش سپریدیم.مرد سیاه پوستی شروع به آموزش کرد البته آموزشهای تئوری و بیشتر توضیح میداد که رفتینگ چیست و رپید و گرید به چه معناست بعد از ما امضا گرفتند که خونمان گردن خودمان است و اینجا جای شوخی برداشتن نیست...دور از جان شما مثل سگ داشتم پشیمان میشدم!

قایقهای رفتینگ معمولا ظرفیت 7 سرنشین را دارند.12نفر در دو قایق 6 نفره نشستیم به علاوه اینکه هر قایق یک راهنما هم به همراه دارد.هرکسی باید روی لبه های قایق بنشیند و پارو را طوری به دست بگیرد که از ریر سینه به بالا حرکت کند و گرنه محکم توی سر نفر پشت سری خواهد زد و البته که پاروها بسیار سنگیند.

از اینجا به بعد تمام وسایل و دوربینها را به جا گذاشتیم و بدون کفش راه افتادیم روی سنگلاخها. ابتدا قایق را روی پشت خود گرفته و راهی ناهموار را به پایین رفتیم تا بتوانیم قایق را به آب بیندازیم.عکسهایی که از این به بعد میبیند متعلق به دوربین من نیست بلکه عکسهایی از رفتینگ نیل در جینجا است که عینا شبیه تجربه خودمان است و از اینترنت گرفته ام تا شما را در لحظه به لحظه رفتینگ قرار دهم...

ده دقیقه اول مسیری هموار است که ما تنها پارو میزنیم.در این میان درسهای عملی را هم میگیریم و بعد همه کم کم دچار دلهره ای عظیم میشویم و تازه میفهمیم اصلا پروژه شوخی بردار نیست.راهنما توضیح میدهد که به آبشارهای تند و تیز و خروش رودها که قایق باید آنها را پشت سر بگذارد RApid میگویند و هر رپیدی در جهان طبق استاندارهای خاص درجه بندی شده است از درجه 1 تا 6 و اینجا ما در طول مسیری 2 ساعته باید 5 رپید را پشت سر بگذاریم که 3 تا گرید 5 دارند و 2 تا گرید 3 و تازه فهمیدیم که رپیدهای آنتالیا گریدهای 1 و 2 دارند!!!!

میتوانید قیافه من را الان مجسم کنید؟؟؟؟؟؟

اعترافی بس هولناک برایتان دارم...من به آب فوبیا دارم و مواقعی پیش آمده که در حین شنا ناگهان دچار دلهره شدید شده و کلا شنا از یادم میرود و اصلا هم معلومم نمیکند که چه زمانی یکهو من دچار دلهره و اضطراب میشویم اما حالا با شنیدن صدای رپید خروشان با گرید 5 دچار آنچنان ترس و وحشتی شدم که داشتم به گریه میفتادم و فقط دعا دعا میکردم که قایق چپه نشود  چون راهنما توضیح داد که احتمال دارد قایق چپه شود و اگر چپه شد ما باید چطور خودمان را از زیر قایق و فشار آبهای خروشان بالا بکشیم...!!! عجب غلطی کرده بودم ها....محمد امین البته شناگر بسیار ماهری است و من اصلا مثل او نیستم و فقط قورباغه بلدم و کمی کرال و حالا اگر اون زیر گیر بیفتم چطور باید با حجم آب مبارزه کنم و خودم را بالا بکشم!!

نتیجه این شد که تمام مدت به راهنما التماس میکردم هرکاری میکند بکند فقط مانع چپه شدن قایق شود!

راهنما یکی یکی دستورها را توضیح داد ما باید شش دانگ حواسمان را جمع میکردیم. با فرمانهای او پارو به جلو و به عقب میزدیم و در لحظه فریاد او باید داخل قایق مینشستیم و پارو ها را به درون میکشیدیم و دستانمان را روی سر میگذاشتیم....

وحشتناک بود آقا وحشتناک...صدای خروش آب دیوانه ام کرده بود و قایق بی امان دور میزد و به سمت آبشاری با ارتفاع چند متر پیش میرفت و قرار بود ما از روی رپید با سرعت به پایین برویم.فقط همین را بگویم که تمام مدت از خدا کمک خواستم قایق چپه نشود و البته که نشد و البته که هیجان فرود از رپید بی همتا بود و البته که آدرنالین خون دیگر از رگهای سرم بیرون میزد و البته که وقتی رپید را به پایین رسیدیم گویی اورست را فتح کرده بودیم و از شدت هیجان در قایق میرقصیدیم!!!

رپید دوم و سوم را هم با هیجان پشت سر گذاشتیم کم کم دستمان آمده بود که باید چه کنیم و وقتی سر میخوردیم روی آبهای برفی رود نیل به پایین و وقتی آبها با فشار و خروش به سرو کله ما میکوبید دیوانه هیجان زندگی میشدیم اما قایق همسفر هایمان مثل ما خوش شانس نبود و سر رپید سوم یا چهارم بود که چپه شد و ما دیدیم چطور هریک به سویی پرت شدند و زیر آبها فرو رفتند و قایقهای نجات که دنبال ما بودند چطور تن خسته و داغون آنها را مثل ماهی از آب گرفتند و البته که کسی چیزیش نشد جز یکی از خانمها که به علتی نامعلوم گونه اش آسیب دید و از ترس رو به اغما رفت به طوریکه بقیه راه را در قایق نجات طی کرد....

بله دوست عزیز!!! رفتینگ نیل اصلا شوخی بردار نبود بلکه عملی کاملا حرفه ای و ورزشی سنگین محسوب میشد که ما آماتورهای بی تجربه داشتیم آن را تجربه میکردیم....

و از 5 رپید بالاخره سرسلامت بیرون آمدیم و رپید ششم با گرید 6 را دور زدیم چون در حد آماتورها نبود و موفق شدیم کار را به انتها برسانیم در حالیکه از شوق میلرزیدیم و صدای فریادمان از شادی در موج موج آبهای نیل میپیچید و  از شدت هیجان و شادی نبرد با امواج خروشان در آخر خود را پرت کردیم در آبهای نیلگون نیل و یک دل سیر در قسمتهای آرام رودخانه شنا کردیم.سبک ترین شنای عمرم در تمیزترین و خوش بو ترین آبهای جهان، نیل اسطوره ای هزاره ها تاریخ و افسانه و راز!

اگر میخواهید از رفتینگ در آبهای نیل بیشتر بدانید به این سایت رجوع کنید!


 
سیاره میمونها!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/11 - جینجا

یک صبح زود بارانی که جاده ها تن پوشی از گل سرخ به تن کرده اند راهی Jinja میشویم.شهری در جنوب شرق اوگاندا و دومین شهر مهم ،بزرگ و تجاری این کشور که در ساحل دریاچه ویکتوریا آرام گرفته است.

جاده های اوگاندا سرسبز و دیدنی هستند و تجربه خوبی خواهد بود اگر فاصله بین شهری چند مقصد را با اتوبوس شبیه ما سفر کنید تا فرصت مناسبی پیدا کرده و از نزدیک زندگی روستایی مردم اوگاندا را لمس کنید.این کشور فقیر است بسیار فقیر اما غنی از زمینهای سبز کشاورزی .تقریبا در تمام این فواصل روستایی میتوانید چشم انداز مزارع سرسبز چای و قهوه را ببینید که محصول عمده صادرات این کشور را تشکیل میدهند.گویی به تازگی نفت هم در این کشور پیدا شده اما هنوز سرمایه مناسب برای استخراج آن پیدا نشده است.

بهترین تجربه این سفر چند ساعته زمینی برخورد با کودکان مهربان و شاد این کشور است که سر هر روستا و مزرعه و خیابانی با شما دست تکان میدهند و برایتان ابراز احساس میکنند.عکاسی از صحنه های  چنین بکر برای ما جالب توجه است فقط به خاطر داشته باشید که در این عکاسیها نباید به حریم خصوصی مردم تجاوز کرد.گاهی دوست ندارند در شاتر دوربین شما ثبت شوند باید به خواسته آنها احترام گذاشت و در اعتماد و اطمینان را نبست...

اگر تا قبل از این سفر کسی دررابطه با رود نیل از من سوال میکرد بدون شک پاسخم حول و حوش کشور مصر میچرخید و فراعنه و قصه موسی پیامبر...به ذهن من خطور نمیکرد که سرچشمه رود نیل جایی در شرق آفریقا و در کشور اوگاندا است و البته در اوگاندا جایی به نام جینجا...میتوان به جرات گفت که جینجا را همه گردشگران جهان اول به خاطر سرچشمه هایش میشناسند و بعد جاذبه های دیگر ...تا قبل از سال 1906 میلادی جینجا تنها یک دهکده ماهیگیری کوچک بود دور بسیار دور از تمدنهای شهری...عده ای از جهانگردان بریتانیایی به دنبال سرچشمه های رود نیل به سوی سرزمینهای دورتر اوگاندا در حرکت بودند که به این شهر ساحلی در کنار دریاچه ویکتوریا رسیدند.جایی که رود نیل ؛بلندترین رود جهان؛مسیر خود را از سرزمینهای آفریقایی به سوی مصر میگشود.جینجا پیدا شد جینجا رونق گرفت جینجا پاتوق جهانگردان شد...

به حومه شهر میرسیم جایی که قرار است 3 شب از آخرین شبهای اقامت آفریقاییمان را در لوج Nile Resort بگذرانیم.برای من این لوج (خانه محلی) یکی از فراموش نشدنی ترین مکانهای اقامتی میشود.جایی درست مقابل چشم انداز وسیع رود نیل، فضایی آرام که سه شب آخر سفر را برایم آسوده ترین شبها میسازد وقتی غروب به غروب با قورقور قورباغه ها به خواب میروم در حالیکه جیرجیرکها برایم لالایی میگویند و طلوع به طلوع با صدای سیرسیرها از خواب بلند میشوم در حالیکه گنجشگها مرا به ضیافت روزانه خود دعوت میکنند.

وارد اطاقهای ساده و صمیمی لوج میشویم.اطاقهایی سازگار با طبیعت که تا حد امکان گردشگر را در فضای محیط ماوا دهد.اطاقهایی که بوی چوب میدهند و علف سوخته و تا حد امکان ساده و صمیمی البته به شرطیکه مشکلی برای همزیستی با جانوران ساکن در اطاق نداشته باشید...

جینجا و البته لوج ما پر است از انواع موجوات خزنده و حشرات.مارمولک تقریبا از در و دیوار و سقف اطاق بالا میرود.چاره ای نیست جز زندگی مسالمت آمیز.پس طی گفتگویی چند دقیقه ای و خواهش و التماس از موجودات که در این چند شب کاری به کار ما نداشته باشند دورتادور تخت را با پشه بند چفت و بست میدهیم و در حالیکه تمام تن را با پمادهای ضد حشره آغشته کرده و داخل گوش را با پنبه میپوشانیم تا احیانا هزارپاهای کف چوبی اطاق سراز آنها در نیاورند به خوابی بعداز ظهری فرو میرویم تا خستگی چند ساعت سفر را از تن درآوریم...

و فکر میکنید چه کسی ما را بعد از 2 ساعت استراحت از خواب بیدار میکند؟ صدایی شبیه کوبیده شدن دست بر شیشه ها ما را میپراند و با چنین صحنه شگفتی روبرو میشویم که میمونهای بازیگوش رود نیل از سر کنجکاوی و فضولی دارند داخل اطاق را دید میزنند و این حیوانات باهوش برای اینکه بهتر بتوانند داخل اطاق را ببیند حتی دستهایشان را حایل نور خورشید کرده تا سایه درست کنند و فضولی را به نحو احسنت تکمیل سازند...

در را که باز میکنیم میبنیم در محاصره میمونهاییم.گویی اینجا سیاره میمونها است. از در و دیوار تمام اطاقها و ایوانها و چمن مشرف به نیل میمون بالا میرود.روی درختها تاب میخورند و جیغ میکشند و اصلا هم ترسی از ما ندارند.کافیست کمی لای در یا پنجره اطاقتان باز بماند تا سر از رختخواب در آورند و حتی سرکی به یخچال اطاقتان هم بکشند...

وقتی با بسته ای بیسکویت بیرون میروم حیوانها بو کشیده و جریان را میفهمند انگار شرطی شده باشند به صدای بازکردن کیسه بیسکویت چون به چشم بر هم زدنی دورم را میگیرند و منتظر که از دستم دانه دانه بیسکویت بگیرند و انقدر هم مودب و آرام دستهایشان را بالا میاورند و به آرامی با انگشت از میان انگشتانم خوراکی را میگیرند که هیچ آسیبی به من نمیرسانند...لمس دستهای کوچک آنها و سرانگشتان بامزه شان جزو خاطره های فراموش نشدنی این سفرم میشود...

 و کودکانشان که هنوز شاید دندان درنیاورده اند آویزان سینه های مادرها دارند شیر مینوشند و زیر چشمی ما را میپایند...

غروب شده اند و میمون پیر گویی در حال مراقبه روبه سوی نیل تاریخی در سکوت به خود فرورفته است


 
جادوی سبز اوگاندا
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/10 - انتپه

اینجا نیمکره شمالی است 23 کیلومتر که به سمت جنوب برویم وارد نیمکره جنوبی میشویم.و انتپه جایی در حوالی خط استوا است جاییکه زمین دو نیم میشود و ما در کنار دریاچه ویکتوریا روی این خط قرار داریم.انتپه قبل از کامپالا پایتخت اوگاندا بود.شهری بسیار سبز و استوایی در کنار دریاچه ویکتوریا با جزایر کوچک و بزرگ و البته مردمی بینهایت آرام.مردمی که ساعتها کنارشان راه بروی کلمه ای حرف از دهانشان نخواهی شنید.انتپه شهر کوچکی است که کل آن را میتوان با یک ساعت رانندگی زیر پا گذاشت اما به خاطر طبیعت سبز و غروب فریبا و باغهای استوایی یکی از گردش پذیرترین شهرهای اوگاندا است.

یکی از جاذبه های این شهر باغ گیاهشناسی مشهور آن است.باغی که سال 1898 توسط یک انگلیسی ثروتمند تاسیس شد و تا امروز همیشه به بهترین شکل نگهداری میشود نه مثل باغ گیاهشناسی تهران که پس از چند سال خون دل خوردن اتوبان همت از کنارش عبور میکند.نه اینجا در همه این صد و اندی سال هموازه نگهداری از این باغ و گیاهان استوایی آن که از کشورهای مختلف آفریقا گردآوری شده در دستور کار مسئولان قرار گرفته است.

وارد باغ که میشوید صداهای حیات وحش احاطه تان میکند.بالای سرتان طوطیهای هزاررنگ اوج میگیرند و جیغ میکشند.میناهای سیاه با نوکهای زرد روی چمنهای سبز راه میروند و دانه بر میچینند.زیر سایه های درختان طاووسهای رنگارنگ لم داده اند و توکاهای خوش نقش در کنار شما قدم میزنند. اینجا خود حیات وحش اوگاندا است.

راهنمای محلی با ما راه میفتد و دونه دونه به معرفی درختان و گلها و میوه ها میپردازد. میوه هایی که خاصیت جادویی دارویی دارند و درختانی که در صنایع مختلف از آنها استفاده میشود.مثل این درخت سربه فلک کشیده که گیجتان میکند وقتی نگاه به بالاترین نقطه آن میدوزید.این درخت کائوچو است.همان درختی که تا قبل از پیدایش پلاستیک نقش مهمی در ساخت عایقهای شکل پذیر داشت.

پوست آن را که خراش میدهیم شیره سفید رنگ کائوچو بیرون میزند. ماده بسیار ارزشمند و گران قیمتی که این روزها یکی از صادرات مهم کشور اوگاندا محسوب میشود.

زیر یکی از درختان توجهم به میوه ای جلب میشود که ماده ای مانند پشم از آن بیرون زده است.راهنما میوه را برایم میگشاید و الیاف کتان را نشانم میدهد. تاکنون فکر میکردم کتان پشم نوعی حیوان است!!!!!! بعضی از همراهان دانه های گیاهان را جمع میکنند تا با خود به ایران بیاورند.میدانید که این کار صحیحی نیست.با ورود هر دانه گیاهی به یک کشور ممکن است بذری خطرناک یا آفتی خانمان سوز به خاک آن کشور وارد شود.مثل آفتی که از آمریکا به مزارع برنج ایران منتقل شده و آسیب جدی به آنها وارد کرده است.پس لطفا بی خیال جمع آوری دانه ها و گیاهان شوید و صرفا از آنها لذت ببرید.

شما فکر میکنید اگر این میوه سفت که از توپ بسکتبال سنگین تر است روی سرتان بیفتد چه میشود؟دروغ چرا با یک قدم فاصله نزدیک بود روی سرمان بیفتد! راهنما میخندد و آن را سبک سنگین میکتد و ما که رنگمان پریده با چشمهای از حدقه درآمده به این توپ میوه ای مینگریم و  گوش میدهیم به شوخیهای راهنما که گویی سرش براثر ضربات این میوه دیگر ضد ضربه شده است.

این میوه "ایندیکا" نامیده میشود و میوه خاص استوایی است.وقتی داخل آن را باز کنیم از ژله آن که شبیه مایع چسبنده سفید رنگ است برای شستشوی سر مثل شامپو استفاده میشود!

به کنار دریاچه ویکتوریا میرسیم.دریاچه ای که میراث طبیعی این سرزمین است و بین سه کشور اوگاندا،تانزانیا و کنیا تقسیم شده است.یک چهارم این دریاچه وسیع که سرچشمه های رود نیل را در خود جای داده در کشور اوگاندا واقع شده و با مجمع الجزایر کوچک و بزرگ میان خود موقعیت ماهیگیری خوبی را برای این کشور فراهم ساخته است.

 

"ترومپت آسمان آبی رونده"...عجب لطافتی دارد نام این گل و عجب نازی میفروشد زیبایی آن و البته کمی بعد میفهمیم آفتی است که بلای جان درختان استوایی میشود. زیبارویی که میپیچد و از تنه درخت بالا میرود و در تنگنای آغوش مست کننده خود، درخت را خفه میکند. زیبایی ویرانگر!!!

اولین قسمت فیلم تارزان در دهه 60  درست لابلای همین درختها و همین لوکیشنی که الان مقابل ما قرار گرفته استساخته شد.سعی میکنیم یکی از این شاخه های آویزان را گرفته با صدای جیغ و فریاد "عقاب ماهیگیر آفریقا" یکی شده و خود را از یک سو یه سویی دیگر بیندازیم.نتیجه اما خوشایند نیست:

کف جنگل پهن میشویم!

یادتان میاید در تانزانیا هم به سازه های بزرگ و عجیب این چنینی برخورد کرده بودیم؟ بله درست حدس زدید اینها خانه های موریانه ها است.خانه هایی از جنس خاک رس سرخ رنگ که چون کاخی بزرگ در ابعادی عجیب حتی بزرگتر از قد و هیکل انسانی بالغ لابلای درختان استوایی ساخته شده اند.

راهنما به یکی از خانه ها لگدی میزند و خانه فرو میریزدوجیغ و فریاد ما بلند میشود که چرا خانه ای چنین زیبا را که احیانا سالها طول کشیده ساخته شده اینچنین نابود میکند.راهنما میگوید تنها در عرض چند ساعت خانه دوباره توسط موریانه های سرباز ترمیم میشود.داخل خانه اما حکایتی باورنکردنی از معماری منظم و ساختار یافته است. اینجا مرا یاد ارگ بم میندازد.همه چیز حساب شده و مهیا است . اطاقهای نگهداری از نوزادان ،انبارهای غله،خوابگاه سربازها و البته ارگ شاهی ملکه...

راهنما یکی از موریانه های سرباز کله قرمز را به ما نشان میدهد که چگونه با دندانهای خود لبه پیراهن راهنما را میدوزد.راهنما میگوید وقتی زخمی روی بدن کسی باز میشود یکی از این موریانه ها نقش بخیه زدن را ایفا میکنند.البته اینها هم چون زنبورها پس از بخیه زدن پوست بدن فرد از دنیا میروند.

 خانه هایی که روی آنها خزه سبز رنگ بسته شده نشان از متروکه بودن دارد. به دلایلی که فقط خود موریانه ها میدانند پس از هر چند سالی جمعیت یک خانه به یک خانه نوساز دیگر مهاجرت میکنند و خانه قدیمی را به حال خود رها میسازند.خانه به مرور زمان کلنگی شده و دورتادور آن را خزه های سبز میپوشانند.

بیشتر فضای باغ با سایه چتر این برگها پوشیده شده.برگهایی از درخت Umbrella  که بومی این مناطقند و در کشورهای استوایی فراوان یافت میشوند.

 لابلای درختها تارهای بهم پیچیده عنکبوتهای آفریقایی دیده میشود.تارهایی که انقدر ظریف بهم بافته شده انگار یه بانوی هنرمند عنکبوتی نشسته بر صندلی گهواره ای دارد با میلهای بافتنی آنها را به هم میبافد و در همان حال هم زیر لب زمزمه میکند. یک مادربزرگ عنکبوتی!!

داخل هر تور بافته شده یک ماده سرخ رنگ با 5 نر مشکی زندگی میکند.ماده ها بزرگتر و قوی ترند و اگر عصبانی بشوند وای به حال آن 5 شوهر بخت برگشته... راهنما با یک گلوله طعمه الکی یکی از عنکبوتها را فریب میدهد تا به سمت ما بیاید.آقای عنکبوت وقتی میفهمد سرکار رفته  شاکی شده طعمه الکی را به بیرون پرت کرده میکند. این عنکبوتها نه سمی هستند و نه گاز میگیرند.راهنما پیشنهاد میدهد یکی از آنها را توی دست بگیرم. اما راستش هرکاری میکنم نمیتوانم تحمل کنم پس بی خیالش میشم. 

از باغ گیاهشناسی که بیرون میاییم به چشم بر هم زدنی بارانی میگیرد خاص مناطق استوایی.جوی آب روان میگردد.درختها انگار شسشتو میابند.خاک سرخ رنگ انتپه تبدیل به گل چسبناکی میشود که پاهای ما را در تله میندازد .ما راهی دیدار از پارک خزندگان شهریم و تنها خدا میداند که در این گیرو دار بارانی چنین سیل آسا خزندگان را چه به دیدار!

داخل پارک خزندگان قفسه های شیشه ای با سقفهای باز قرار دارد که آب باران از سوراخهای سقف سرازیر شده به سمت مارهای داخل قفسها.طفلکیها خیس و خیلیس زیر برگها مخفی شده اند و ما بدتر ازآنها درحالیکه آب از سرو رویمان میچکد در تلاشیم تا لابلای برگها آنها را تماشا کنیم.احتمالا پیش خود میگویند اینها دیگر چه دیوانه هایی هستند !!!

از یک قفس به قفسی دیگر موش آب کشیده میشویم.گل و لای لیزمان میدهد و با سر به میان جوب آب سرخ رنگ دراز به دراز میگردیم.اما مگر بی خیال میشویم. نخیر تا دانه دانه خزندگان را رصد نکنیم دست از سر پارک خزندگان انتپه برنخواهیم داشت.راستش را بگویم حیوانات هم کلافه حضور ما شده اند.

زیر آن تخته سنگ را اگر خوب نگاه کنید چشمتان به یک جوجه خیس و ضعیف و نحیف میخورد که قرار است طعمه این آقا شود.این قسمت پارک تراژدی ناراحت کننده ای است. داخل تمام قفسها چشممان به جوجه های بسیار ضعیفی میخورد که از سرما و خیسی باران میلرزند و منتظرند که طعمه خزندگان شوند.ناراحت کننده است...

و سرآخر من و این آقای آفتاب پرست شیطان که از سرو کول ما بال میرود!!!


 
مروارید آفریقا،اوگاندا
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/9 - ادامه سفرنامه شرق آفریقا

 انتهای سفر کشوری است که به مروارید آفریقا شهره است.میگویند سرچشمه رود نیل در آن جاری است.آسمانش هر طلوع و هر غروب خونین میشود و درست روی خط استوا ایستاده .کشور مردمانی با 39زبان مختلف قبیله ای که برای درک یکدیگر به زبان بیگانه انگلیسی ارتباط برقرار میکنند.کشوری سبز با جنگلهلی استوایی بر کناره دریاچه ویکتوریا و کوه هایی که قرنها ماوای شانپانزاه های در معرض انقراضند.اینجا را اوگاندا مینامند کشور دیکتاتوری "ایدی امین"...

 از کنیا پس از 3 شب اقامت در نایروبی با خط هواپیمایی کنیا ایرویز به سوی اوگاندا پرواز کردیم. طبق معمول هر 3 کشور آفریقایی برای ورود باید در فرودگاه فرمهای عریض و طویل گرفتن ویزا را پر میکردیم.اما اینجا گرفتاری ما این بود که تا محل اقامتی خود و معرفی برای اقامت نداشتید اجازه ورود داده نمیشد.آژانس اسپلیت راهنمایی کرد که نام آژانس محلی اینجا را به عنوان معرف ذکر کنیم بالاخره از 7 خان رستم رد شدیم و وارد خاک اوگاندا گشتیم.اقامت 5 روزه ما شامل دیدار از شهرهای کامپالا،انتبه و جینجا است.

کامپالا پایتخت کشور اوگاندا است با 1600000 نفر جمعیت که بر روی 7 تپه ساخته شده .شهری نسبتا پیشرفته اما بسیار پایین تر از نایروبی و حتی شهرهای کشور تانزانیا.در کوچه پس کوچه های کشور اوگاندا فقر به طرز دلخراشی قابل مشاهده است.اما برخلاف کشور کنیا ضریب امنیتی اینجا بسیار بالاست. مردمانی خونگرم و مهمان نواز شما رابه گرمی پذیرا هستند و همه جا با صورتهای شاد و لبهای خندان مردمان روبرو میشوید.نه مثل مردم کنیا که انگار ارث پدرشان را از شما طلبکارند.فقط به یاد داشته باشید که اوگاندا کشور فقیر با امکانات ابتدایی است هتل 5 ستاره آن حتی به اندازه یک هتل 3 ستاره ایران قابل قبول نیست. متاسفانه فقر و عدم آموزش مناسب این مردم نازنین را از بسیاری وجوه دنیای مدرن دور کرده است.

به محض ورود سبزی و طراوت شهر انتبه که محل سکونت ما و در فاصله دو ساعتی شهر کامپالا است توجه ما را جلب میکند.هتل امپریال 4 ستاره کنار دریاچه زیبای ویکتوریا قرار گرفته است.

از در که بیرون میاییم تصویر شامپانزه های معروف اوگاندا همه جا دیده میشود این حیوانات در معرض خطر انقراض سمبل طبیعی این کشورند.متاسفانه برای دیدن آنها باید کوه پیماییهای سختی انجام داد که برای گردشگر عادی شاید به راحتی امکان نداشته باشد.علاوه بر اینکه هزینه تورهای دیدن شامپانزه ها نیز بسیار بالاست و شانس دیدن اینها نیز یک animal gaming دیگر است...

اولین گشت شهری ما دیدن شهر کامپالا و مقابر سلاطین آن است.اینجا را Bujjabukala مینامند.مکانی تقریبا صدو اندی ساله که قصرهای 4 پادشاه آخر کشور و مقابر آنها در آن قرار گرفته است.قرار است در گشتی دو ساعته از این قصرها و مقابر دیدن کنیم. برای ورود باید آقایان کلاه از سر برداشته و خانمهایی که دامن یا شلوارک کوتاه به پا دارند دامنهای بلندی به پا کنند .این احترامی است که به روح شاه متوفی میگذارند. اوگانداییها اعتقاد دارند شاه فره ای خدایی دارد و هیچ گاه نمیمیرد بلکه تنها ناپدید میشود!!!

آنچه که میبینیم یک قصر است! تعجب زده میشویم وقتی میفهمیم این همان مکان زندگی پادشاههان اوگاندا است.مقایسه بی ربطی است اگر بگویم با کاخهای شاهان باستانی ایران مقایسه اش کنید.این کلبه های چوبی که سقف آنها با پوشالهای درختان پوشیده شده روزگاری محل زندگی پادشاهان قدرتمند کشور بوده که بعد از مرگ آنها نیز به مقبره آنها و خاندانشان تبدیل میشود....

اوگاندا تاریخ پادشاهی 800 ساله ای دارد با 36 پادشاه از سلسله "بوگاندا".وقتی صحبت از اوگاندا میکنین تا قبل از قرن 19 تنها اتحاد چندین قبایل  مطرح است و نه ملتی واحد. این چندین قبایل در کنار همدیگر اوگاندای امروز را تشکیل میادند.برخلاف تانزانیا و کنیا به خاطر دوری این کشور از دست استعمارگران پای آنها تا قرن 19 به این کشور باز نشده بود. آن زمان چند جستجوگر که به دنبال سرچشمه رود نیل از قاهره راه افتاده بودند به قلب آفریقا،سرانجام به ویکتوریا رسیدند و اوگاندای امروز را کشف کردند.

4 سه کاباکای آخر(کاباکا یعنی شاه و سه کاباکا یعنی شاه فقید)

تا سال 1894 این کشور جایی دور افتاده و ناشناخته برای اروپاییان بود.وقتی کاشفان سرچشمه رود نیل بعد از 5000 کیلومتر جستجو به اینجا رسیدند به دنبال آنها میسیونرهای اروپایی هم پایشان به این سرزمین باز شد.خواندن  نوشتن و سپس آیین مسیحیت با آمدن آنها به این سرزمین وارد گشت.

سال 1894 است و پادشاهی اولین این 4 نفر. کم کم بریتانیا اروپاییان دیگر را بیرون میراند و اوگاندا را تحت الحمایه خود کرده پادشاهی این شاه را در جهان به رسمیت معرفی میکند و اینگونه کشور اوگاندای امروزی در جهان شکل میگیرد.پادشاه وقتی نفوذ بریتانیارا  زیاد میبیند شروع به بیرون راندن آنها میکند اما شکست خورده به سیشل تبعید شده و پسر یک سال و نیمه او جانشین پدر میگردد. انگلیسیها او را در 17 سالگی به کالجی در آکسفورد میبرند تا هرچه بیشتر به انگلیس پابندش کنند.پسر بعد از تحصیل به کشور باز میگردد و رسما تاج و تخت را در دست گرفته و دومین شاه از 4 شاه آخر میشود.بعدها در جوانی براثر دیابت فوت کرده و سومین فرد شاه اوگاندا میگردد.

خلاصه اش کنم بالاخره در زمان شاهی آخرین پادشاه و نخست وزیری "اوبوته" مجلس پادشاهی را منحل و شاه را به ریاست جمهوری میرساند البته با رای مردم.

حالا شما فکر کنید دم در ورودی این قصرها آخرین گارد شاهی که هنوز زنده و سرپا است شما را زیر چشمی نگاه کرده و اجازه عبور میدهد.دیدن این پیرمرد سالخورده که تمام این سالها وفادارانه به سلسله شاهی اوگاندا خدمت میکند قابل تامل است و چه زیباست احترامی که به او قائلند.

جلوتر که میرویم پشت همه آن کلبه های چوبی مقبره خاندان سلطنتی قرار گرفته است.مقبره های مسلمانان و مسیحیانی که زمانی شاهزاده ها  و وابستگان پادشاه بوده اند.

جالب است که روی یکی از مقابر گل تازه ای دیده میشود.انگار بعد از سالها هنوز دستی روی این قبر به یاد گذشته گلی میگذارد.کسی میاید کسی میرود مرده فراموش نمیشود...جالب است که با وجود فروپاشی سلسله شاهی کسی به قبور تعرض نمیکند

و از آن جالب تر این است که بازماندگان خاندان پادشاهی در کلبه های نوسازی اطراف این محل سلطنتی به زندگی ادامه میدهند.اینها همین زنان و کودکان فقیر و ساده پوش نسل همان شاهزادگانی هستند که از آخرین پادشاه اوگاندا به جا مانده اند. و دارند اینگونه در سادگی به زندگی ادامه میدهند و البته که کسی با آنها کاری ندارد.

از درون یکی از کلبه ها صدای سازهای کوبه ای به گوش میرسد.امروز یکشنبه است و راهنمای محلی برایمان میگوید که آنها خانواده ای هستند که دارند یکشنبه خود را به شادی سپری میکنند.

داخل کلبه سیاهان زیادی جمع شده اند.یکی از طوایف شاهزادگان که ما را با خوشرویی به درون دعوت میکنند.برایمان ساز میزنند بر طبل میکویند فریاد میکشند و میرقصند.دست ما را میگیرند به میان خود میبرند تا ما را هم در پایکوبی خود شرکت دهند و انقدر ساده و صمیمی و بی ریا هستند که همه مسافران کفش درآمده پابرهنه بر حصیر ساده خانه آنها گذاشته دست در دست سیاه و زحمت کشان آنها نهاده با آنها میچدخند و میرقصند...

چقدر مردمان آفریقایی در اوج فقر و سادگی آرامند و خوشحال و چه تفاوت عظیمی دارند با ملت نفت و گاز که با اینهمه ثروت پنجمین مردمان غمگین جهانند!!!

 کودک سیاه،کودک زیبای اوگاندایی

در یکی از کلبه ها سرگرم فروش بومهای نقاشی خود هستند.این بومها صنایع دستی 600 ساله اوگاندا است.بومهایی قهوه ای که از پوست کوبیده درخت کتان تهیه شده و با رنگهای تند نقوش سنتی و آداب فرهنگی آیینی اوگاندا بر آنها نقش بسته شده است.

بومها قیمت زیادی ندارند از 20000 تومان به بالا.نمیدانم چرا برای خریدن از چنین مردم فقیری باید چانه زد!؟ آنها که درامدشان از همین صنایع دستی است و چه کسی بیشتر از ما گردشگران میتواند حامی آنها و مشوق آنها باشد!...

راه میفتیم به سمت ادامه مسیر و گشت و گزار در کوچه های شهر کامپالا. شهری که بزرگترین و پرجمعیت ترین شهر اوگاندا و البته مدرن ترین آنها است که برای ما شهری درجه چندمی محسوب میشود.اما اینجا میشود امنیت را بیشتر حس کرد. میشود با خیال راحت سر و دست را از ماشین بیرون برد و با مردم خوش و بش نمود. نگاهی مشکوک و عصیانگر گردشگر ثروتمند را تهدید نمیکند و دستی به قصد جیب بری به سوی گردشگر متعرض نمیشود... اینجا حال خوبی دارد..

از دور مناره مسجد جامع شهر و دومین مسجد بزرگ قاره آفریقا دیده میشود.

حالا زمان آن رسیده از "ایدی امین " برایتان بگویم.سال 1971 او که فرمانده ارتش "اوبوته" بود یک کودتای نظامی راه انداخت اوبوته را سرنگون و خود را حاکم تام الاختیار اوگاندا نامید تا سرانجام در سال 1978 توسط نیروهای تانزانیا سرنگون شد.در این سالها او یکی از خونبارتین دیکتاتوریهای قرن را به نمایش گذاشت.حکومتی با مرگ هزاران فرد مخالف . اولین کسیکه در جهان حکومت او را به رسمیت شناخت هم دیکتاتور دیگر قاره یعنی قزافی بود که در تمام این سالها رابطه خوبی را با ایدی امین حفظ کرد... ایدی امین پس از شکست به عربستان گریخت و تا آخر عمر در جده زندگی کرد.در سالهای حکومت همواره خود را با القاب مسخره ای چون :"عالیجناب، رئیس‌جمهور ابدی، فیلد مارشال حاجی دکتر، «خداوندگار همه جانداران روی زمین و ماهیان دریاها و فاتح قلمرو امپراتوری بریتانیا در آفریقا و خاصتاً در اوگاندا» را مینامید.حالا اما نام او در سرتاسر اوگاندا تنها با نفرت و کینه ادا میشود...

و اما مسجد جامع شهر که ساخت آن در زمان ایدی امین آغاز شده بود با شکست او متوقف گشت تا سرانجام در سال 2010 بودجه ادامه ساخت آن از جیب مبارک! قزافی تامین گشت به همین دلیل امروز مردم شهر دوست ندارند از قزافی به نام دیکتاتور یاد شود(حواستان باشد وگرنه رو ترش میکنند)

شکم گرسنه سیاست و سیاست بازی سرش نمیشود.وقت نهار رسیده و ما راهی یکی از مراکز خرید شهر میشویم تا از فودکورت مجموعه استفاده کنیم.آنجا متوجه میشویم که یک رستوران ایرانی هم وجود دارد.کیلومترها دور از وطن جایی در قلب آفریقا و البته کشوری چنین مهجور و ناشناخته دیدن یک مرد ایرانی که سالهاست اینجا رستوران ایرانی راه انداخته و زندگی میکند تعجب ما را بر مینگیزد...

بعد از روزها خوردن غذاهای نه خیلی خوش آیند خوردن پرسی زرشک پلو با مرغ وطنی با ماست چکیده انگار مائده ای است از آسمان... بد نیست بگویم واحد پولی اوگاندا نیز شیلینگ نامیده میشود اما با شیلینگ تانزانیا و کنیا متفاوت است و حدودا هر دلار 1760 شیلینگ اوگاندایی است.این کشور نسبت به کنیا و تانزانیا ارزان تر بوده و قیمت غذایی چنین حدود نفری 10000 تومان آب میخورد.

دیگر غروب نزدیک شده که ما به شهر انتپه در فاصله دو ساعته شهر کامپالا میرسیم. قرار است شب با بقیه مسافران سوار قایقی تفریحی شده و به تماشای غروب شهر بنشینیم.

اوگاندا کشوری استوایی است و شهر انتپه کنار دریاچه ویکتوریا درست در میانه خط استوا قرار گرفته است.ویژگی ایجاد شده برابری طول روز و شب در تمام ایام سال است.6 صبح خورشید طلوع و 6 عصر غروب میکند.همیشه و همه وقت...

اما غروب دل انگیز این شهر آشفته مان میکند وقتی کم کم تمام آسمان دورو بر ما سرخ و خونی میگردد.هرجای دنیا که غروب را تماشا کرده ام همیشه درست همان نقطه ای که خورشید وجود دارد آسمان قرمز میشود اما در انتپه قضیه فرق میکند. نمیفهمم چرا به وسعت 360 درجه دورتادور من و تمام آب نیلگون ویکتوریا کم کم رنگ عوض کرده و از آبی به نارنجی و سرخ متمایل میگردند.انگار خورشید ناگهان در آسمان تکثیر میشود.انقدر تکثیر که به وسعت تمام آسمان دوروبر ما نور میپاشد و آسمان را میگدازد...

این غروب شگفت انگیز ویژگی منحصر به فرد کشور اوگاندا و یکی از مهمترین جاذبه های دیدنی این کشور محسوب میشود.غروبی که شاید تجربه آن را دیگر در کمتر نقطه ای از جهان اینگونه زیبا و فریبا بشود دید.

اوگاندا زیبایی زیاد دارد همراه من بمانید تا بعد...


 
پارک حفاظت شده ناکورو
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/8 - Nakuru National Park

حدود 3 ساعت رانندگی لازم است تا از نایروبی به ناکورو برسیم.راننده ون ما سیاه پوست خوش اخلاقی بود که در تمام طول مسیر برایمان از فرهنگ و طبیعت کنیا حرف میزد.جاده ای که طی میکردیم جاده م مهم ترازنزیتی بین مومباسا تا اوگاندا است. به همین دلیل کامیونهای باری زیادی در طول جاده دیده میشد.رانندگی کنیاییها به رانندگی ما ایرانیها پهلو میزند!!! این را راننده برایم میگفت وقتی زیر لبی غرمیزد تا ویراژ داده و راننده های بددهن را رد کند. میگفت در اصطلاح مردم نایروبی به این راننده های بی قانون میگویند :ماتاتو....گفتیم حتما یک فحش آبدار کنیایی است اما توضیح داد که ماتاتو یعنی 30 سنت پول....و این اصطلاح از سال 1996 باب شد وقتی که راننده های جدیدی وارد خطوط حمل و نقل نایروبی شدند تا با گرفتن 30 سنت مردم را از خارج شهر به مرکز و بالاعکس ببرند.انقدر رانندگی این 30 سنتیها افتضاح بود که از آن به بعد به همه راننده های بی قانون میگن:هی ....MATATU

 

بهش میگیم برامون موزیک آفریقایی بذاره اون هم یک سی دی شاد و شنگول ریتم دمبولی میذاره توی ضبط....بعد یه مدت که سرسام میگیریم ازش میپرسیم میشه آهنگ آرومتری بذاری...نمیفهمه ما چی میگیم ...میگیم یه آهنگ غمگین بذار....با تعجب نگاه میکنه میگه:غمگین ما از این آهنگا نداریم اصلا واسه چی باید آهنگ غمگین کسی گوش کنه.....وقتی براشتوضیح میدیم بیش از نیمی آهنگهای ما آه و اشک و ناله است از تعجب شاخ در میاره.....این خصلت آفریقاییهاست اصولا با ریتم اروم و درد و غصه خیلی حال نمیکنند حتی در مراسمهای عزا هم ریتم کوبه ای آهنگهایشون عجیب و باور نکردنی است. لباسهای تن آنها همیشه پر از رنگهای شاد و زنده است و البته روحیه خود آنها که با وجود فقر و نداری خیلی بهتر از روحیه ملت نفت است!

راننده کنار جاده می ایستد و دعوتمان میکند به دیدن عظمت نفس گیر دره Rift Valley با 6000 کیلومتر که از سوریه در شمال آفریقا آغاز و به مرکز موزامبیک در جنوب شرق آفریقا میرسد.کشورهای زیادی را در بر و دریاچه های گسترده ای را شامل میشود و این نقطه در کنیا عمیق ترین قسمت این دره پهناور است با عمقی حدود 2040 متر....عجب منظره ای دارد تا دوردستهای افق ادامه پیدا کرده و جنگل ئ دریاچه تا جاییکه چشم یاریمان کند دیده میشود...

 مسیر را به سمت ناکورو ادامه میدهیم.در کنار جاده فنسهایی وجود دارد که حیوانات ناکورو را به مزراع و جاده ها نکشاند.

گرچه بعضی قسمتها یا توسط مردم یا توسط حیوانات پاره شده و درست بر جاده کنار عبور سریع السیر "ماتاتو" ها و تریلیهای 18 چرخ گاه گوزنی وحشی لمیده زیر سایه درختان و گاه گوره خرانی سرگرم چریدن لای علفها دیده میشوند.یکی از نکته های جالب این جاده های آفریقایی تمیزی آنهاست.کمتر زباله ای حاشیه جاده ها را کثیف کرده و خبری از پلاستیکهای بیشمار جاده های ایران نیست. حداقل دل نگران این نیستند که تکه مقوایی گلوی یک گوره خر را خفه کند!!!

البته فقر کار خود را میکند و بعضی مردم از زور گرسنگی حیوانات چهارپایی چون گوره خر و مارال و گوزن وحشی را غیرقانونی شکار کرده و میخورند.به خاطر همین دولت صدها شکاربان را مسئول نگاهبانی این جاده های خارج از مناطق حفاظت شده کرده است...و البته بعضی از این حیوانات بازیگوش مثل بوبونها پدر این مزرعه دارهای بینوا را درآورده اند از بس قایمکی سر از مزارع ذرت و ....درآورده و آنها را زیر و رو میسازند!!!

 

 وقتی وارد پارک ناکورو میشویم انگار کسی جز ما آنجا نیست.حیوانات دور و بر ما وول میخورند.ماشینها فقط باید از جاده  اسفالته عبور کنند.برخلاف تانزانیا اینجا ماشینهای سواری هم حق عبور دارند یعنی میتوانید با اتومبیل شخصی وارد پارک شوید فقط باید یادتان باشد که قوانین عبور و مرور پارک را رعایت کنید مهمترین این قوانین "حق تقدم حیوانات" است.همیشه در هر جای پارک حق عبور آنها مقدم بر حق عبور ما است. اگر گله ای حیوان وحشی تصمیم بگیرند که وسط جاده را قرق کنند شما چاره ای ندارید جز اینکه صبر پیشه کنید یا دور زده از راه دیگری بگذرید!!!

شیرهای ناکورا معروفند در جهان.نه از این جهت که قیافه متفاوتی دارند بلکه از این جهت که روی درختها میخوابند همان تصاویر مستندی که گاهی در فیلمها میبینی. فقط مال این منطقه است.لای یکی از بیشه ها نزدیک ون یکهو سروکله یک شیر ماده پیدا میشود نزدیک _نزدیک انقدر که بوی عرق تن آن به مشام میرسد. شیر ماده افتان و خیزان راه میرود.راهنما میگوید حال خوشی ندارد و بیمار است.شاید زخم خورده گرسنه و خونین!!!

شیر از کنار ما به آرامی میگذرد و ما پشت سر او آرام و بیصدا حرکت میکنیم.شیر به کنار برکه آبی میرسد.ما هم خود را نزدیک برکه میکنیم.شیر زخمی از زیادی عفونت بدن تب کرده و تشنه است.چند دقیقه ای آب مبنوشد. بوی تعفنی بسیار شدید ما را متوجه جنازه گندیده یک بوفالو میکند.پرنده هایی که روی بدن بوفالو سرگرم خوردن کرمها و حشراتند با دیدن سلطان همه با هم خبردار می ایستند راست میگویم تا حالا همچنین ابهتی ندیده بودم.ابهت شیری پیر و زخمی اما مغرور و سرفراز...

شیر بسیار گرسنه است.نگاه خسته و بدن نحیفش این را میگوید.وقتی آب خوردنش تمام میشود به سختی برمیگردد تا از کنار جنازه متعفن و بادکرده بوفالو عبور کند. پرنده ها سکوت کرده و به احترام سلطان پیر ایستاده اند.شیر با وجود گرسنگی نزدیک جسد هم نمیشود.او مغرورتر از این است که دهان به گندیدگی یک جنازه ببرد! او گوشت تازه میخواهد حتی اگر ناتوانی اجازه شکار به او ندهد مرگ با افتخار به از زندگی سگی است!!!!!!

 

وقتی به کنار ون میرسد انگار توانش تمام میشود.درست کنار شیشه سمت من روی زمین دراز میکشد.از زخمهای تنش خون و چرک بیرون میریزد.راهنما جای شاخ بوفالو  را نشان میدهد.شیر به من نگاه میکند باورش سخت است اما درست در چشمهایم خیره میشود و انگار کمک میطلبد دلمان آتش میگیرد از راهنما میخواهیم کاری انجام دهد راهنما میگوید:اینجا کسی در چرخه طبیعت حق دخالت ندارد.این شیر محکوم به نابودی است.اگر جان او را نجات داده و او را دوباره به محل برگردانیم دستی در زنجیره حیات برده این و این کار بشر طبیعت را ویران میکند....

وقتی چشمهای اشک بار مرا میبیند میگوید:بی سیم میزنیم میایند او را میبرند خوب میکنند و سپس از آن به بعد جایش خانه سالمندان و یتیمان است.... پارکی آن سوی نایروبی که برای نگهداری از توله های بی سرپرست و شیرهای بیمار و ضعیف است اما طبیعت او را از اینجا بیرون کرده ما حق نداریم به اصرار او را در اینجا نگه داریم!!!

و این بوفالوهای وحشی که یکی از پرخاشجو ترین ارپایان آفریقا هستند. اصلا انگار مادر زاد اعصاب ندارند.وقتی یکهو وسط جاده شما را میبینند و تصمیم میگیرند با چشمهای قرمز و وحشی به سوی شما خرناس کشیده و زهره ترکتان کنند. راننده میگوید اینها سرخوشی بر نمیدازند.اگر تصمیم به حمله بگیرند میتوانند با هیکلهای گنده بکشان ون را چپه کنند و ما هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم.اگر بوق بزنیم عصبی تر میشوند تنها باید کنار جاده انقدر بایستیم تا بوفالوی لات!!! عصبیتش فروکش کند و راه باز کند تا ما عبور کنیم...آدم یاد نفس کش های چاقو کش تتهران قدیم میفتد همانها که راه بر مردم میبستند و تیزی بر سروروی آنها میکشیدند لات و لوتهای چاله میدان!!!

آقا اینجا خود غرب وحشی است انگار!!! به آبشاری گل آلود رسیده ایم.زیر تن سنگین و قهوه ای خروش آب جسد تازه یک گوره خر وحشی افتاده است.راهنما میگوید تازه مرده هنوز لاش خورها متوجه حضورش نشده اند.صبح که آمده از بالای آبشار آب بنوشد پایش در گل و لای لغزیده و چند متر به پایین سقوط کرده و مرده.... هنوز باد نکرده و بو نگرفته.....عجب روز تراژیکی داریم امروز

بین اینهمه اتفاق زیبایی دیدن این خانواده لنگ دراز زرافه های جوارب به پا حال خوبی به ما مدیهد پدر  مادر و دخترها  پسرها سرخوش از این سوی جاده به آن سو ب ا گامهای بلندشان تاخت برمیدارند و سهم ما را از شادی خود با نگاه های آرامشان میدهند.... می ایستیم در میانه جاده تا از میان آن گام به گام رد شوند . ناز نگاهشان را خریداریم

این پارک ملی در اصل Lake Nakuru National Park. نامیده میشود به خاطر وجود دریاچه زیبا و وسیع ناکورو.دریاچه در قلب کنیا است با 45 کیلومتر مربع وسعت یکی از زیستگاه های مهم پرنده های مهاجر به شمار میاید.حفاظت از این پرنده ها قانون نوشته شده دریاچه است.قانونی سفت و سخت که اجازه نزدیکی به حریم دریاچه را به گردشگران نمیدهد و چه خوب که نمیدهد تا دریاچه پاک به دور از هر آلودگی بشری اینگونه تمام طول سال خانه پرندگان میشود.

دریاچه ناکورو به فلامینگوهایش در جهان شهر است.نقاط صورتی که سطح استیلی اب را پر کرده اند.البته در این فصل تعداد زیادی از آنها مهاجرت کرده اند اما در فصلهای دیگر سطح آبی دریاچه با لکه های فلامینگو صورتی یکدست میشود.همان تصاویر معروفی که در بیشتر برنامه های مستند حیلت وحش کنیا دیده میشود. از فاصله دور میشود آشیانه های فلامینگوهای مهاجر را دید و حتی با دوربین جوجه های از تخم در آمده آنها نیز قابل دیدن است.در سکوت اطراف دریاچه فقط صدای جیغ آنهاست که شنیده میشود....

نهار را در لوج دریاچه میخوریم.لوجی باصفا نزدیک قلمروی بابونها و نزدیک علفزار ...در هوای آزاد نهارمان را که به صورت بوفه است خورده و بعد از استراحتی یک ساعته راه آمده را برمیگردیم...

وقتی تصمیم به برگشتن میگیرروز تراژیک ما با دیدن لحظه های رومانتیک این دو شیر نر و ماده جوان که زیر سایه درختان در تیغ تیز آفتاب علفزار دراز کشیده و سرگرم ناز و نوازش همند حال و هوایی دیگر میگیرد.راهنما به ما گفته بود که بعد از ظهر و با گرمای آفتاب اگر میخواهیم شیرها را پیدا کنیم زیر سایه ها دنبال آنها بگردیم. کار راحتی هم نیست چون رنگ تن آنها شبیه علفزار ماوایشان هست در همین حال و احوال بود که این دو شیر جوان و قوی بنیه را نگاهمان شکار کرد و شکار دوربینهایمان شدند دلمان نمیامد از کنار بدنهای جوان و سرزنده و نگاه های معصوم آنها دور شویم.راهنما میگفت ششکمهایشان سیر است وحال خوبی دارند.....

دیگر عصر شده که راهی نایروبی هستیم.در میانه های راه جایی بین جاده تابلوی موزه سایت ماقبل تاریخ Kariandus را میبینیم.راهنما ترمزی زده و برایمان شرح میدهد که اینجا میتوانیم فسیل و اسکلت انسانهای اولیه را ببینیم.هیجان زده میشویم.. قبلا شنیده بودم که اسکلت انسانهای اولیه از آفریقا به دست آمده است و تئوری میگوید که انسانهای اولیه سیاه پوست بوده اند و سپس به مروز به نقاط دیگر جهان مهاجرت کرده اند...سایت روی جایی ساخته شده که فسیلهای محل زندگی آنها، ابزارهای سنگی آنها و اولین نشانه های حضور انسان را به طور کاملا اتفاقی یافته اند...

راستش را بگویم یک دروغی گفتیم و در ان ماندیم::: گفتیم ما دانشجوهای ایرانی هستیم که برای بازدید آمده ایم باستان شناس آنجا حرفمان را باور کرد و ما را برد تا از نزدیک خود سایت و نه تنها موزه آن را ببینیم...جایی که رد فسیلها هنوز برجاست...

قدمت این مکان پیش از تاریخ به 700000 سال تا یک میلیون سال قبل برمیگردد(وااااای) و در آن از جمجمه انسانهای "هومو هابیلیس " تا "خومو اراکتوس" و "هومو ساپین" پیدا شده است و همه در زیر میزهای شیشه ای قابل دیدن.... خیلی خیلی دیدن جمجمه این پدرجدهای انسان امروزی هیجان انگیز است...

تمام این محوطه اولین بار سال 1928 کشف شد.و به مرور باستانشناسان متوجه حضور اجساد فسیل شده انسانهایی شدند که احتمالا در یک فرار گرفتار آتشفشان شده بودند و بعدها به مرور لایه های بعدی و نسلهای دیگر و.....هزاره ها زندگی غارنشینی....

در همان نزدیکی سوراخهایی هم بر دامنه کوه دیده میشد  که باستان شناس برایمان توضیح داد این غارها محلهای سکونت این انسانهای اولیه بوده اند...ابزارهای سنگی به دست آمده از آنها در نوع خود جالب توجه است.تیشه هایی که با زدن بر سنگ نوک آن را تیز میکردند تا به شکار بروند....

اگر میخواهید از موزه اطلاعات بیشتری بدانید به سایت آن مراجعه نمایید.

بالاخره بعد از ساعتی گشت و گزار در محوطه باستانی سایت به سمت نایروبی راه افتادیم.هوا رو به غروب میرفت و رگبار آغاز میشد...


 
روزهای غریبگی،شبهای ناامنی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/6 - کنیا - نایروبی

بالاخره سفر به کنیا آغاز شد.روز هفتم از سفری پرماجرا به شرق آفریقا از فرودگاه کلیمانجارو در آروشا با پرواز کنیا ایرویز به سوی نایروبی رهسپار شدیم.گفتم کلیمانجارو...  میدانید که این قله بلند برفگیر در تانزانیا واقع شده ؟قله ای که بسیاری از کوهنوردان دنیا به سوی فتحش گام برمیدارند....

پس از ساعتی پرواز به نایروبی رسیدیم و همان ابتدا گرفتار کاغذبازیها گشتیم.کلی فرم عریض و طویل برای گرفتن ویزا لازم است نفری 50 دلار دادیم و بالاخره ویزا گرفته پا به خاک کنیا گذاشتیم.اگر از تهران و از طریق سفارت خانه اقدام به گرفتن ویزا کنید پروسه ای طولانی و سخت تر در پیش روی شماست .

همان ابتدا به ساکن وقتی وارد نایروبی شدیم در ترافیکی عصاب خرد کنی گیر افتادیم. کاملا مشخص بود که اینجا شهریتی بیشتر از شهرهای تانزانیا دارد.ماشینها مدل بالاتر و مردم شیک پوش ترند .انگار ورژن مدرنیته شده ای از آفریقا را میدیدیم...

اطراف شهر نایروبی اما تماما زاغه نشینی بود. تا چشم کار میکرد خانه های حلبی و چوبی با نماهایی بسار فقیرانه دیده میشد.راهنمای محلی از ما خواست دست و دوربین خود را از شیشه بیرون نیاوریم.کنیا و خصوصا شهر نایروبی بسیار نا امن و پر از جیب بر و دزد است و از همان اول این موضوع مشخص بود.نگاه های مردم این شهر به دوستانگی شهرهای تانزانیا نبود.نمیدانم چرا اما نگاه ها انگار خشم داشت و غضب شاید هم فرم صورت مردم کنیا به این شکل باشد اما خود به خود توریست را در پوششی از نا امنی فرو میکشاند. لایه ای از ترس و دلهره و غریبگی.گرچه مردم کنیا خوش پوش تر و به ظاهر ثروتمند ترند اما قیافه های خسته  و درهم آنها برای گردشگر به خوشایندی تانزانیا نیست....انگار کسی در اینجا قرار نیست به ما خوش آمد بگوید!

کنیا کشور قبایلی متفاوت از مهاجرین سرتاسر قاره آفریقا است.موجی از مهاجرت که حدود 4000 سال پیش به سوی این سزمین روان شد و حالا این ده ها و ده ها قبیله مختلف با زبانهای گوناگون در کنار هم زندگی میکنند. گوناگونی فرهنگ و زبانها آنها را تاحدی از هم بیگانه ساخته تا جاییکه زبان مشترک آنها متاسفانه انگلیسی است و این مردم نمیتوانند با زبان مشترک خود با هم حرف بزنند گرچه مانند تانزانیا زبان سواحیلی هم در اینجا رایج است.

متاسفانه این کشور مانند دیگر کشورهای آفریقایی بارها دست به دست بین کشورهای استعمارگر چرخیده و از قرن 8 که برای اولین بار پای پارسها و اعراب به بنادر آن گشوده شد تا قرن 20 هیچ وقت رنگ استقلال را به خود ندید.در آن زمانها این کشور از قبایلی تشکیل میشد که برای تجارت ادویه،پارچه و طلا مورد توجه قرار میگرفتند. اما استعمار آن از قرن 16 آغاز شد وقتیکه اروپاییها به پتانسیل مالی و انسانی شرق آفریقا پی بردند.ابتدا برای چند قرن ارتش پرتغالیها،سپس عثمانها و در آخر به بهانه آزادی ارتش بریتانیا خاک این سرزمین را اشغال کرد.

نایروبی تا قبل از سال 1899یک ناحیه غیرمسکونی باتلاقی بود تا این که در آن سال خط راه آهن در آن احداث گردید.این شهر بر اساس نام یک گودال آب که در زبان ماسایی «Nairobi Ewaso» به معنای «آبهای سرد» خوانده می‌شود، به این نام موسوم گردید. پس از شیوع طاعون و سوزاندن شهر اصلی، این شهر در اوایل سالهای ۱۹۰۰ کلاً بازسازی شد.در سال ۱۹۰۱، این شهر پایتخت سرزمین تحت‌الحمایه انگلیس گشت و رو به سوی رشد قدم نهاد.

با شروع قرن 20 مردم بومی کم کم به پا خواستند و مبازات جدی برای دست یابی به استقلال را آغاز کردند.این مبارزات سرانجام در سال 1963 کشور کنیا را زیر سلطه بیگانگان درآورد و کنیا کشوری مستقل شد.

همان که عکسش را در بالا میبینید Jomo Kenyatta به معنی پسر کنیایی اولین رییس جمهور مستقل کنیا است.نام واقعی او چیز دیگری است اما در تمام دوران مبارزاتش خود را به این نام نامید تا در اخبار و رسانه ها نام کنیا را مستقل نگه دارد.

 یکی از اولین مقاصد گردشگری در شهر نایروبی "برج نایروبی" است. یکی از دهها آسمان خراش بلند شهر که تقریبا از بسیاری نقاط نایروبی دیده میشود.خود برج فی نفسه اصلا دیدنی نیست تنها این امکان را به شما میدهد که بالای آن رفته و کل شهر را از پشت بام آن که باند فرود هلی کوپتر نیز در آن قرار دارد نظاره کنید.

 انقدر چهره این شهر متفاوت از شهرهای تانزانیا است که اصلا حال و هوایی از آفریقا را زنده نمیکند.در مقایسه با اوگاندا و تانزانیا،کنیا کشوری نا امن، گران، خشک و بی احساس است و این بی احساسی را نگاه مردمانش به گردشگر منتقل میکند.با وجودیکه کنیا بسیار پیشرفته تر، تمیزتر و قطب مهم اقتصادی قاره است اما جذاب نیست و جز صورتهای سیاه مردمانش المان دیگری شما را به یاد آفریقای پررمز و راز نمیندازد...

سال 1998 سفارتخانه آمریکا در نایروبی توسط گروه القاعده به هوا رفت!!! پارکی که در عکس بالا آن را میبینید دقیقا در جای زمین سفارتخانه بنا شد و سفارتخانه به جایی دیگر منتقل گشت....

اما بدترین حادثه شهر مربوط میشود به پارسال که یکی از بزرگترین مراکز خرید نایروبی به تصرف گروهی تروریست درآمد و با عملیاتی انتحاری تعدادی از مردم شهر و گردشگران کشته شدند. داستان ماجرا را راهنمای نایروبی با آب و تاب چنین تعریف میکندکه سال 2005 متروی لندن توسط عملیاتی انتحاری منفجر شد.مسئول این کار شخصی به نام "جرمی لیندسی، " یک وهابی انگلیسی بود.پس از این عملیات انتحاری جرمی کشته شد ما همسر او که زنی سفید پوست به نام "سامانتا لوتوآیت" است مسلمان شده به القاعده پیوست تا راه جهاد در راه اسلام را تا آخرین نفس ادامه دهد. حالا او به خطرناک ترین زن جهان بدل شده معروف به بیوه سفید که در کنیا زندگی میکند و بیشتر عملیاتهای تروریستی شرق آفریقا در دست اوست. منجمله همان عملیات گروگانگیری مرکز خرید نایروبی!!!! 

تمام این اتفاقات دست به دست هم داده تا چهره این شهر اینگونه نظامی پر از پلیس ضد شورش پر از از امنی و سیاهی و تباهی باشد انقدر سیاه و نا امن که وقتی گردشگری میخواهد وارد هتلی شده یا از آن خارج گردد با اسکورت پلیسها صورت میگیرد.همه جا ایکس ری وجود دارد و هر لحظه در هر مرکزی شما و وسایلتان تفتش میشوند. هیچ خارجی بعد از تاریکی هوا در خیابانها پرسه نمیزند و در هرجا گروهی کماندو در خیابانها با تفنگهای عجیب و غریب در حال نگهبانی هستند...

این است نایروبی،شهری که قرار است 3 شب ما در آن زندگی کینم!!!!!

بیوه سفید

برای خواندن بیشتر از او به لینک خبرگزاری فارس مراجعه کنید


 
روزهای نایروبی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/7 - نایروبی

حالا همه نایروبی به آن سیاهی و تلخی هم نیست ها.اصطلاحا به مرگ گرفتم که به تب راضی شوید!روز دوم گشت و گزارمان در این شهر آفریقایی است و میخواهیم یکی از قشنگ ترین روزهای سفرمان را با تجربه هیجان انگیزی آغاز کنیم.پس راهی "پارک زرافه ها" ی نایروبی میشویم.جاییکه برای اولین بار میتوانیم از نزدیک با زرافه های جوراب سفید تماس برقرار کرده و دوست باشیم...

 اینجا را Giraffe Center کنیا مینامند.محلی در 5 کیلومتری مرکز نایروبی به نام Karen که در آن به نگهداری زرافه های در حال انقراض نژاد جوارب سفید(Rothschild giraffe) مشغولند.این مرکز اولین بار در سال 1983 توسط دو نفر شخص حقیقی افتتاح شد. دو محقق که میخواستند به حفاظت از نسل در حال انقراض اینگونه زرافه که تنها در دشتهای کنیا زادوولدمیکند مشغول شوند.کم کم این مرکز علاوه بر پروژه علمی به مکانی توریستی هم تبدیل شد جاییکه گردشگران مشتاق میایند تا از نزدیک زرافه ها را لمس کرده و به آنها غذا بدهند.

از پله های کلبه چوبی بالا میروم تا هم سطح سر زرافه های لنگ دراز باشم.جاییکه بتوانم به راحتی به سروصورت آنها نزدیک گرذم.این اولین بار است که فرصت لمس تن و گردن یک زرافه نصیبم شده است.قرار است کف دستم مشتی غذای حیوان را بریزم به سر دوست داشتنی او نزدیک شوم گردنش را بغل کنم و اجازه دهم از کف دست من غذا بخورد.همه اینها جالب است اما نه تا وقتیکه زرافه ناگهان زبان بسیار زبر و خیس و لزج خود را بیرون میاورد تا صورتم را بلیسد.یک هو دلم غش میرود و راستش همه جراتم با هم به باد !

یکی از این زرافه ها "ابراهیم" نام دارد.بچه زرافه کوچکی که قدش هنوز انقدر رشد نکرده که به بالای نرده ها برسد و ما را از نزدیک رویت کند.طفلکی هی زبان درازش را بیرون میاورد تا بلکه به اون بالاهای دست ما رسیده و دانه ای غذا به دهن گیرد.در این حین و بین وقتی زبان ابراهیم کف دستم را غلغلک میدهد ترسم میریزد.

و بعد دیگر دوستی بی پایان من است و زرافه های قصه های نایروبی.نمیدانید چه حالی دارد وقتی دست دور گردن بسیار ضخیم و قدرتمند زرافه میندازم و با دستی دیگر غذا به دهانش میگذاریم در حالیکه تمام کف دستم با بزاق چسبنده زرافه نمناک شده است و زرافه جوراب به پای قصه من سرش را به سرم نزدیک میکند و با چشمهایی که به وسعت آسمان بیکرانه است نگاه در نگاهم میدوزد.انقدر نگاهش مست کننده است که دلم میخواهد تا ابد صورت به صورتش بسایم و برخیسی لبهای مرطوبش بوسه زنم.

سر زرافه بسیار قوی و جمجمه اش مثل صخره ای سنگی است.حواستان باشد که آزادرنبیند اگر ناراحتش کنید طوری با سرش به صورتتان خواهد کوبید که له و لورده تان سازد.همین را داشت باشید که وقتی با گوشهای کوچکش بر سرو سوی ما میزند انگار سیلی میخوریم!!!هم زرافه نر و هم زرافه ماده هردو روی سرهایشان شاخ دارند اما شاخ ماده ها انقدر باریک است که دیده نمیشود این نرها هستند که میجنگند و از خانواده نگهداری میکنند پس بی دلیل نیست که شاخهای آنها محکمتر و بزرگتر است. وقتی به شاخ زرافه دست زدم راهنمای محلی تاکید جدی کرد که دیگر این کار را انجام ندهم زرافه ها دوست ندارند روی شاخ آنها دست بکشید!!!

زبان زبر آنها حدود نیم متر است! تصور کنید وقتی بیرون میاید موجی از بزاق روی هوا پراکنده میشود.این زبان دراز و لیز و خیس کارش این است که تا توی گوش و بینی حیوان رفته و مثل برس آنها را تمیز کند!!!

راستش را بگویم من عاشق لمس جانورانم.هر حیوانی را دوست دارم در آغوش کشم ببوسم و ببویم تا حسی از آرامش و عشق را تجربه کنم.باور دارم که حیوانات مانند کودکان معصومند و بیگناه.و در آغوش کشیدن تن آنها مانند لمس بالهای فرشتگان است. تن حیوانات پر از حس خوبی و مهر بیکرانه است.پر از عشقی آسمانی که شاید تنها با آغوش مادر مقایسه شود.بوی تن حیوانات بوی بکر جادویی طبیعت است. بوی خلوصی بی انتها...(البته لمس خزندگان کمی برایم دشوار است)

بعد از درآمدن از خانه زرافه ها سری زدیم به دست فروشهای خیابانی که صنایع دستی آفریقایی میفروختند.راستش را بگویم صنایع دستی شرق افریقا به زیبایی و تمیزی آفریقای جنوبی نیست.مگر اینکه سراغ مغازه های کلاس بالای آن برویم.اما در آفریقای جنوبی تا آنجا که یادم میاید همه جا صنایعی بسیار زیبا و ظریف میفروختند. میشود گفت که کل صنایع دستی آفریقا مثل هم است انواع مجسمه های چوبی، تابلوهای نقاشی،زیورآلات،کیفها و سبدهای حصیری و .... اما کنیا به غیر از تمام اینها دو محصول بسیار مهم هم دارد که باید حتما آنها را خرید.چای و قهوه کنیایی در دنیا حرف اول را میزند و عمده محصول صادراتی شرق آفریقا و خصوصا کنیا هستند... واحد پول کنیا هم شیلینگ است که با شیلینگ تانزانیا فرق دارد و واحدی قویتر محسوب میشود.به همین دلیل تانزانیا برای خرید کردن کشور بهتری است.البته خرید در حد همین چیزها که گفتم ها....

به دیدن خانه فرهنگ کنیا میرویم.جایی که در زمینی مسطح خانه های قبایل مختلف کنیایی را شبیه سازی کرده اند.جایی شبیه موزه خانه های روستایی گیلان اما بسیار محدودتر و ساده تر.در اینجا به ما نشان دادند که چطور مردان هر قبیله چندین زن مختلف و یک دوجین بچه ها را در خانه های جدا جای میدهند و البته خانه زن اول از بقیه خانه ها بهتر و بزرگتر است و چطور پسر اول خود کلبه ای جداگانه دارد و چطور مادر زن اول در میان قبیله حکم رییس زنها را داشته و در کنار محل ورودی مکان قبیله خانه ای داشته تا حواسش به آمد و رفت همه باشد و بتواند بر نوه های ریز و درشتش نظارت کند و .....

همانجا در همان مرکز فرهنگی به دیدن یک رقص فولکلوریک کنیایی رفتیم.رقصی تماما با آواهای سواهیلی و موسیقی کوبه ای که مردان و زنانی با لباسهای محلی آن را اجرا میکردند.دیدن رقصهای فولکلوریک هر محل برای من جذابیت زیادی دارد در میان این رقصها و آواها میشود با قصه های مردم سرزمینهای دور و نزدیک آشنا شد گرچه ما زبان آنها را نمیفهمیم اما میشود در میان حرکات این زنان و مردان لغات مشترک موسیقی ملل را یافت.

و اما شام....همینجا خیالتان را راحت کنم که در کنیا قید غذا را باید زد.هیچ وعده غذایی خوشمزه ای پیدا نمیشود.غذاها عموما با ذائقه ما یکی نیستند و به طور کل کنیاییها اصلا آشپزهای خوبی هم نیستند.به ما گفتند بهترین رستوران شهر Carnivore نام دارد.محلی برای تجربه باربیکیو انواع جک و جانورهای آفریقایی.....

 دیدن محل کباب کردن این گوشتها در وسط رستوران از خوردن خود گوشتها هیجان انگیز تر بود.رستوران در حاشیه شهر نایروبی محله Langata قرار دارد.فضایی رو باز با ظرفیت 350 نفر که در هر لحظه از شب کاملا همه صندلیها پر از مردم محلی و خصوصا توریستها است.اینجا معروفترین رستوران شهر است که کتاب لونلی پلنت نیز آن را پیشنهاد میدهد.ورودیه رستوران نفری 30 دلار بوده که این هزینه شامل هرمقدار گوشت که شما معده تان جا برای خوردنش داشته باشد میشود. حتما باید از قبل میز رزرو کنید.روی میز علامتی گذاشته شده که تا زمانیکه شما علامت را برنگردانید پیشخدمتها به سراغ شما آمذه و مدام برای شما انواع گوشتهای کبابی را سرو میکنند. درگذشته حتی گوشت گوره خر و زرافه هم وجود داشت اما دولت شکار و خورذن انها را ممنوع کرد.خلاصه هرگوشتی که فکرش را بکنید در اینجا سرو میشود اما من به شخصه از طعم هیچ کدام گوشتها خوشم نیامد و تقریبا همه آنها را به گربه های کنار پایم دادم!

در کنار رستوران یک سالن رقص Samba وجود دارد.آن شب گویی کنسرتی از گروهی پاپ و بسیار معروف در آنجا بود.ما هم از سر کنجکاوی و البته ندانم کاری خواستیم یک سری به آن بزنیم تا بینیم جریان کلوبهای موسیقی آفریقایی از چه قرار است.دردسرتان ندهم همین بس که همه سیاه مست بوده موسیقی دمبولی بسیار عجیبی مینواختند و توی سرو کول هم میکوبیدند و از سطلهای بزرگی نوشیدنی مینوشیدند خلاصه محشر کبرایی بود که من تابه حال تجربه نکرده بودم.پش از چند دقیقه بهتر دیدیم فرار را بر قرار ترجیح دهیم....وقتی بیرون آمدیم متوجه شدیم موبایل تورگاید ما را در آن گیرو دار از جیبش زده اند!!!!!


 
مانیارا
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/5 - Lake Manyara National Park

روز آخر گشت و گزارمان در تانزانیا است. قرار است امروز به دیدن پارک ملی مانیارا برویم. جایی در کنار دریاچه  ای به همین نام در جنوب غربی گرونگرو. نمیدانم شما هم از آن دسته افرادید که معتقدند هرجایی زیباییهای خاص خودش را دارد یا نه؟ من این طوری فکر میکنم بنابراین وقتی راهنمای تور گفت که گرونگرو شاهکار تانزانیا است و پس از این پارک دیگر مناطق حفاظت شده به چشمتان نمیاید جدی نگرفتم... مگر میشود مانایارا با 330 کیلومتر مربع وسعت و بهترین مکان برای دیدن پرندگان را نادیده گرفت....

 

 به دروازه آن که میرسیم و ورودیه ها را پرداخت میکنیم درست مثل گرونگرو دسته ای از میمونها به استقبال ما میایند.برای من زندگی گروهی این حیوانات قابل توجه است و حسی که در تماس با آدمها به خود میگیرند.حس اعتماد و رفاقت و وقتی گروهی از آنها را با هم میبینم یاد خانواده های پرجمعیت قدیمی میفتم با یک پدرسالار و کلی فرزند و نوه و نتیجه...

مانایارا از نظر مکان زندگی میمونها یکی از بهترین جاهاست.برخلاف گرونگرو که همه آن را دشتهایی وسیع تشکیل میداد اینجا ناحیه ای تقریبا جنگلی است با درختان انبوه و خاکی سرخ از آهن.اینگونه طبیعت، فضا را مناسب زندگی حیواناتی میکند که دوست دارند لابلای شاخ و برگهای درهم تنیده باشند.مثل این میمونهای ریز و درشت که از هرطرف نگاه میکنیم دو چشم درشت آنها ما را غافلگیر میکند.میمونهای بامزه تانزانیایی با فرزندان کوچک و بسیار کنجکاوشان که برخلاف بزرگترها کمی از ما میترسند و وقتی نزدیکترشان میشویم به آغوش مادر پدرهایشان فرار میکنند...

یک نوع بسیار نادر این میمونها همینهایی هستند که در بالا عکسشان را میبینید. نکته بامزه و بسیار جالب توجه آنها بخش آبی رنگ بدن آنهاست...بخشی از ناحیه تن.اس.لی آنها !!!! به رنگ آبی بسیار زیبایی است خنده دار و خیره کننده...به این میمونها ،مینیاتوری میگویند از بس کوچکند..بچه هایشان شبیه نخود هایی هستند که روی زمین قل میخورند.نگاه به عکس نکنید از نزدیک موجودات ریزه میزه ای دیده میشوند.

اما گفتم پرنده نگری....نمیدانم چقدر با این واژه Bird Watching  آشنایی دارید. در پارک مانیارا تا دلتان بخواهد توریستهایی با دوربینهای چشمی وجود دارند که سرصبر و حوصله دنبال پرنده های ریز و درشتند.معمولا خیلی از آنها افراد بسیار پیر هستند. پرنده نگری در دنیا یک سرگرمی نسبتا تازه است و لازم نیست حتما شما پرنده شناس باشید.همه گردشگران طبیعت که به مقوله پرنده گان علاقه دارند با دوربینی در دست و کتاب گونه های پرندگان در جیب، به این کار میپردازند.میتوانید از حیاط خانه تان شروع کنید.هرپرنده ای را که میبینید در کتابتان علامت بزنیدبعد از مدتی متوجه میشوید که با پرندگان بسیار زیادی آشنا شده اید....

و مانیارا بهشت پرنده نگران تانزانیا است.سوار جیپهای سافاری هستیم مثل دیروز و این بار نه در دشتهای سبز که در جنگلهای کبود رهسپاریم.و در سکوت هیچ صدایی نیست مگر آوای انواع پرندگان بیشمار که لابلای شاخ و برگهای درختان هریک نایی دارد و نوایی و برای ساعتها در سکوت سفر میکنیم به آوای وحش پرندگان آفریقایی

این عکس نباید شما را به اشتباه بیندازد.اینجا هم مثل گرونگرو هیچ کس نمیتواند از جیپها پیاده شود و از آن مهمتر هیچ کس اجازه ندارد به هیچ حیوانی غذا بدهد. وقتی شیشه ماشین پایین بود تکه های نان از دست یکی از مسافران به زمین میفتد... به چشم به هم زدن ده ها پرنده مختلف حمله میکنند به این برکت آسمانی!!! دیدن جنگیدن آنها وجیغ و فریادشان برای ربودن طعمه بسیار دیدنی است.راننده که راهنمای محلی مانیارا است متوجه میشود.ماشین را نگه میدارد پیاده شده و نان را از زمین برمیدارد.. در کمال تعجب ما بسیار جدی تاکید میکند که به هیچ عنوان به هیچ حیوانی حتی یک کرم خاکی نباید در این مناطق حفاظت شده غذا داد.این عملی برخلاف چرخه طبیعت است و 100% به طبیعت آسیب جدی خواهد رسانید...

الان که دارم اینها را مینویسم یاد خاطره دو هفته پیشم افتادم در کنار دریاچه خلیج فارس تهران...نمیدانم آنجا را دیده اید یانه.تازه افتتاح شده است گروهی مرغ دریایی به آنجا مهاجرت کرده اند و فرصتی تماشایی برای مردم ایجاد شده...اما صحنه ای که من با چشمهایم دیدم تغذیه این مرغان و البته ماهیهای دریاچه با "پفک" بود....

یک لحظه فکر کنید چه بلایی سر سیستم گوارشی حیوانات میاید وقتی ما به آنها پفک نمکی میدهیم!!!!!!

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این پارک "اسبهای آبی" هستند.این پارک دارای یک دریاچه بسیار بزرگ هم هست به نام Lake Manyara با 200 کیلومتر مربع وسعت. دریاچه ای بسیار مهم در چرخه حیات وحش منطقه خصوصا وقتی محل مهاجرت هزاران پرنده از اقصی نقاط دنیا میشود.

در آبهای دریاچه علاوه بر انواع آبزیان ،اسبهای آبی تانزانیا که حیواناتی در معرض انقراضند نیز زندگی میکنند.این حیوانات به ظاهر آرام اما در باطن خطرناک دیدنشان صبر ایوب میطلبد.چه بسا باید ساعتها کنار دریاچه نشست و خیره بر آب مراقبه کرد تا شاید یکی از آنها تصمیم بگیرد سری روی آب بیاورد.دهان دره ای کند و ما نائل به زیارت آرواره های قوی آنها شویم.آرواره هایی که شیر درنده را از پا درمیاورند و البته صنه خنده دار پرنده های کوچکی هستند که لای دندانهای آنها دنبال ته مانده غذا میگردند...

یکی دیگر از شگفتیهای پارک مانیارا دیدن گله هایی از نوع خاصی آهو است. این آهوهای وحشی اسم خاصی هم دارند که متاسفانه فراموششان کرده ام. نکته ظریفی در طرز زندگی قبیله ای آنها وجود دارد. هرطرف که گله ای از این آهوها میبینیم یک نر با تعدادی ماده است.یعنی یک شوهر و یک عالمه همسر.معمولا این نر قوی ترین نر قبیله است که توانسته کل جماعت نسوان را متعلق به خود سازد. وقتی بچه های آهوها بزرگ میشوند پدر قبیله ها دخترکان را پذیرفته و پسرها را با لگدی بیرون از قلمرو میندازد.پسرها باید راه خود را گرفته و بروند قلمرو جدیدی برای خود بیایند...

به همین دلیل پشت سر این گله آهوان معمولا چند تایی پسربچه با گردن کج راه میروند بلکه یک طورهایی بر پدر غلبه کنند...

زرافه ندیده بودیم.در گرونگرو زرافه نیدیدم و امیدمان به اینجا بود تا اینکه پشت سر این گله گوره خر جوان از دور در افق و کنار کرانه های دریاچه مانیارا چشممان به جمال بلند بالای زرافه روشن شد...خیلی دور بود راننده تصمیم گرفت دریاچه را دور بزند بلکه بتوانبم از فاصله ای نزدیکتر به آقای زرافه نزدیک شویم. نکته ای وجود دارد در جاده های پارکهای ملی آفریقا.تمام مسیرها مشخص شده است هیچ ماشینی اجازه ندارد خارج از جاده ها حرکت کتد.شاید باورتان نشود اما وقتی یکی از ماشینها میخواهد دور بزند به خاطر باریکی جاده بسیار دقت میکند که حتی رد یک لاستیکش میلیمتری از حریم جاده روی دشت و دمن نرود....بسیار نکته آموزنده ای است که کاش ما هم رعایت کنیم. چه وقتی سوار ماشینهایمان هستیم و چه وقتی پیاده ایم حتما از روی جاده و مسیرهای پاکوب قدم برداریم و نه از هرجایی که عشقمان کشید!

و .......

خودش است.زرافه جوراب به پای قصه ما...زرافه در خطر انقراض دشتهای آفریقا که این طور با گامهای بلند و تاخت کنان خود را از ساحل به جاده رسانده و از شانس خوب ما درست جلوی ماشین ما با آن قدمهای بلند از این سوی به آن سو پرش میکند.

و بعد میفهمیم که علت این همه هیجان آقای زرافه به خاطر خانواده است. خانواده اش متشکل از دو فرزند و همسر بالا بلند،در دشتها سرگرم چرایند و آقای همسر نگران به سمت آنها میدود...

و این هم همه مسافران خوب گروه ما....

خداحافظ تانزانیای عزیز،تو را و همه دشتهایت را و همه حیواناتت را و همه زیبایی باکره ات را به خالق زیباییها میسپاریم ما رهسپار کنیا هستیم....به امید اینکه بار دیگر لبریز از دیدنیهای تو باشیم!


 
اینجا تانزانیا،صدای من را از گرونگرو میشنوید
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - پارک گرونگرو-

به دهانه آتشفشان گرونگرو میرسیم.جاییکه دریاچه ای زیبا و باشکوه مقابل ما چون خندقی دلهره آور و پرماجرا قرار گرفته است.دهانه ای پرآب که دورتادور آن را گله های حیات وحش گرونگرو احاطه کرده اند و ما قرار است بزنیم برویم به قلب آن گله های وحشی جاییکه از دور بسیار آرام مینماید و این آرامش آبی آشفته ام میسازد. آرامشی در ورای ابرهایی که از آسمان به زمین افتاده اند تا مرا به رویایی غریب بکشانند. رویایی در آشفتگی،هبوط در عروج....انگار دستی از زیر آن ابرهای زمینی مرا و هستی مرا در خود مچاله میکند.عجیب است اگر بگویم دلم میخواهد تنهای تنهای باشم بی غیر و یار و بار؟؟

و اما گرونگرو سرزمین میلیون ساله حیواناتی عظیم الجثه که آنها را 5 غول زمینی مینامند.سرزمین شیر،پلنگ،بوفالو،فیل و اسب دریایی.5 غول افسانه ای قاره آفریقا که جستجو و یافتن آنها توسط گردشگران و دیده شدن آنها و شکار دوریبینشان کردن را The Big Five Game مینامند و ما راهی این بازی عجیبیم که با صبری چند ساعته دشتهای گرونگرو را در نوردیم و در سکوت به مراقبه ای با حیات وحش بپردازیم تا در قاب دوربینها و افق چشمهایمان THe Big5 را بیابیم....با ما رهسپار باشید.

تانزانیا از سمت شمال با کنیا هم مرز است.و این مرز را پارک بزرگ حیات وحش "سرنگتی" احاطه کرده ،نیمی در خاک کنیا و نیمی دیگر در خاک تانزانیا و گله حیوانات وحشی از چهارپا و پرنده و چرنده در فصول مختلف سال بین این پارک و پارک گرونگرو که زیر آأن قرار گرفته در مهاجرتند.

 حیوانات مرز نمیشناسند مرز برای ما خاکیان دو پاست.به خاطر همین و به احترام سرزمین هزاران ساله این موجودات بین تانزانیا  وکنیا در محل پارکهای گرونگرو و سرنگتی هیچ مرز سیم خارداری وجود ندارد.تماما پارکها و مناطق حفاظت شده است تا گله ها بتوانند آزاده با توجه به علوفه و مرتع و فصول گرما و سرما بچرخند و هر ماهی از سال را در جایی بگذرانند.اگر میخواهید به این پارکها سفر کنید ابتد ا مطمئن باشید که در آن وقت سال تجمع حیوانات بیشتر در کدام نقطه است چون این پارکها بسیار بزرگند و شما نمیتوانید در چند روز همه جای این پارکها را ببینید.

این وقت سال تجمع آنها در این نقطه کراتر گرونگرو به اوج میرسد جایی که ما روانیم...

سوار جیبپهای سافاری Animal Gaming  را شروع میکنیم.هنوز بیگ 5 را ندیده ایم اما گله های مارال،آهو،گوزن یالدار،گوره خر،گوزن خالدار و کرگدن همه جا پراکنده اند.انقدر نزدیک که دست دراز کنیم تن گرم و وحشی آنها را لمس خواهیم کرد.از کنار آنها میگذریم در حالیکه سقف جیپها را بالا زده و در سکوت نگاهشان میکنیم و نمیدانید چه لذتی دارد که گاهی انقدر نزدیک هرم داغ تن یک گوزن یالدار، پوست تن را نوازش میدهد و بوی سنگین بدن جانور مشام را پر میکند.حیوانی که ما را حتما جانوری فرض میکند بی آزار که اینگونه در نزدیکی ما لم میدهد و خیره به لنز دوربین به مکاشفه ما میپردازد. نمیدانم ما مشتاق اوییم یا او مشتاق این جانور دوپا!!!

صدها گوزن یالدار خط افق را سیاه میکنند. افقی که سر بر ابرهای سیاه کشیده و  به طلب باران نیاز میکند و باران این نم نم لطیف طبیعت وحشی چه ناز میکند وقتی بر علفهای دشت بیکرانه فرو میریزد و خاک را دستی میزند که بوی سرزمین آشنای ما را میگیرد.وای باران .....روح طبیعت....صراحت تازگی....زوال لب تشنگی و نیاز.... کاش بر من هم چنین آشفته و وحشی میباریدی که من بسیار تشنه ام...تشنه چیزی که جوانه تنم را میرویاند....وای باران بر من هم ببار.....

گله های گوره خر دور ما را گرفته اند.دشت را لحن تن آنها از زوال یکنواختی درمیاورد وقتی چنین راه راه ،بر تن خاکی دشت هی رج میزنند و هی مرا افکار مرا.....روبروی مرا تا دورهای دور پر از خطوط منقطع میسازند تا از دنیای موازیم خارجم سازند...

عاشق آن بچه گوره خری شده ام که بی توجه به من و ما تن کودکانه خود را به علفهای خیس از باران سپرده و دارد با صدای باران آواز میخواند....گوش کن صدایش آشناست....صدایش لحجه زندگی میدهد وقتی زیر باران سرخوش میشود...

تنها تویی تو....که اینگونه دشت را رها کرده ای...فارغ از دستهای آسیب زن موجود دو پا جهان را امن میکنی تا ابر پایین بیاید و آرام ، ببارد و دشت را چنین دلفریب  برای روح بیتاب من آرام کند....آرامم کنی....آرامم کنی..........خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باران بسیار شدت گرفته است.زمین و زمان به هم پیچیده است.در دورهای دور آسمان رعدی میزند و افق دو نیم میشود.ابرهای سیاه پایین و پایین تر میایند و گاهی صدایی ... صدایی که در آواهای وحشی حیوانات گم میشود. حیواناتی که در این آشوب طبیعت آرام آب مینوشند و علف میخورند و در مه غرق میشوند.

مهی که گاه میاید  و گاه میرود و در این لابلای توری سپید حیوانی را گم شده انگار از لای تن خود بیرون میاورد ....شاید این شترمرغ نر در مه به دنبال نیمه خود میگردد... نیمه دیگر کجاست....پیدایش نمیکنم

و اما.....در سر یکی از چند راهیهای دشت جیپهای سافاری به ردیف در سکوت ایستاده اند.یکی دیده است  و بیسیم زده است و جیپهای دیگر مسیر عوض کرده خود را به سرعت به این نقطه دشت میرسانند تا......

مادر و کودکی را خفته لابلای علفزارهای خیس از باران ببینند.شیر ماده و توله کوچکش بی توجه به ده ها جفت چشم مشتاق لای علفها دراز کشیده اند. بسیار نزدیک به ما انقدر نزدیک که خطوط کشیده بدن ورزیده مادر و سینه های پر شیر او را میتوان دید. انقدر نزدیک که چشمهای کنجکاو توله شیر را میتوان دید.انقدر نزدیک که بوی قوی تن آن دو مشامم را پر میکند. انقدر نزدیک که دلم میخواهد توله را سفت در آغوش کشم... اما....

سکوت!!! هیچ حرفی نباید زد.هیچ حرکت اضافی نباید کرد که خواب آرام مادر و کودک را آشفت. اینجا قلمروی سلطان گرونگرو است و ما موجودات اضافی..نباید کودک را ترساند که مادر را آشفته سازد.مادر کم کم بلند میشود و به سوی افق و شکار گام برمیدارد...

دقایقی انتظار اما مادر به این راحتی تن خود را در خطر شاخ های کرگدنهای خشمگین قرار نمیدهد.مادر در افق فرو میرود تا مراقبه کند برای سیر کردن شکم توله اش....شاید ساعتها لای علفها پنهان شدن و مراقب شکار نشستن...کسی نمیداند مادر موفق میشود توله را سیر کند...خودش را سیر کند....

مادر که فاصله میگیرد کفتار پیر سر میرسد.قلبها در سینه به لرزه درمیاید... کفتار اینجا چه میکند؟بو کشیده و وقتی بوی شیر ماده دور میشود بوی توله اش مشام کفتار پیر را پر میکند.کفتار آرام دشت را جلو میاید...

توله نگران شده است.سر از علفها بیرون میاورد.رد مادر را میگیرد که دارد دور میشود با صدایی که ضعیف و کودکانه است تقلا میکند نعره میکشد اما تنها صدایی کودکانه و شیرین شنیده میشود که کفتار را امیدوارتر میکند.توله ناله میکند و به سمت مادرش چشم میدوزد......باد صدای توله را به گوش مادر میرساند.مادر برمیگردد نعره ای میکشد که تمام چهارپایان دیگر را هراس برمیدارد.کفتار میگریزد.مادر توله را در بر میگرد!

 کم کم ابرها به یک سو میروند و دوباره آبی آسمان و زردی آفتاب بر دشت پهن میشود. هوا را رطوبتی سنگین فرا میگیرد.رطوبتی که با بوی عرق تن حیوانات درآمیخته است. بوی وحشی،بکر و محرک در دشت پیچیده است.بویی شبیه آزادی و این آزادی با سرخوشی همراه میشود .و سرخوشی مستی میارود. مستی تمنای جفت. حیوانات به هم میامیزند.

و برای به هم آمیختن قلمرو تعیین میکنند و قلمرو را با سرشاخ شدن میابند. صداهایی وحشی و غریب و عظیم دشت را فرا میگیرد.گله ها در هم میپیچند.سویی غرش شیری بلند است و سویی دیگر فریاد خشمگین بوفالو و آن سوتر شیهه گوزن یالدار برای تصاحب جفتی ماده ...اینجا تانزانیا است صدای مرا از گرونگرو میشنوید.

گلی سرخ رنگ جاده های گرونگرو را فرش کرده است و سیل آب باران زمینها را درمینوردد و عکس آسمان در هر جوی آبی انعکاس میابد ....انگار گرونگرو تا بینهایت هفت آسمان بالا میرود....

اگرتهای سپید.این پرندگان بی آزار و زحمت کش جفت بی همتایی را با بوفالوهای نخراشیده تشکیل میدهنند.اگرتهای نابینا که با این غولهای بیشه های گرونگرو در همزیستی مسالمت آمیزی به سر میبرند.

اگرتها(پرنده های سپید) چشمان ضعیفی دارند.پس نزدیک حیوانات عظیم الجثه حرکت میکنند تا با حرکت اندام سنگین آنها حشرات لابلای علفها به پرواز درآیند و شکار اگرتهای نابینا شوند....رفاقت حیات وحش ستودنی است....بوفالو حیوانی پرخاشجو است تنها وقتی کنار بدن ظریف و ضعیف اگرت لم میدهد شبیه گربه دست آموز به نظر میرسد!!!!!

و اما یکی از عجیب ترین صحنه ها دیدن این بچه کوچولوی شغال لای علفها است که خیس از باران با پشمهای به هم چسبیده خانواده اش را صدا میزند. شغالها معمولا توله های خود را زیر زمین پنهان میکنند و توله شغال کمتر به چشم میاید مگر اینکه این طور خیس و خیلیس سرکوچک خود را از لای علفها بیرون بیاورد.... خیلی بامزه است برخلاف والدینش!!!!!شاید توله همان کفتاری باشد که رفته بود سراغ بچه شیر قصه ما !!!!

این بانوی زیبا این وسط چه میکند؟تا یادم نرفته بگویم که گرونگرو یکی از بهترین مکانها برای دیدن پرندگان مختلف و بهشت Bird Watching به شمار میاید.در طول مسیر بسیار  گردشگران با لنزهای تلو را میدیدیم که  Bird Gaming !!!!!! میکردند!!!

این را هم بگویم که تمام طول مسیر با فیلمبرداران شبکه های مستند مثل بی بی سی و نشنال جغرافی پر بود.درواقع همه آن صحنه های بکر و زیبایی که در فیلمهای مستند میبینید صحنه های گرونگرو یا سرنگتی است...البته آنها چندین شبانه روز جایی اطراق میکنند تا بتوانند یک صحنه شگفت را شکار کنند....

بالاخره پرنده محبوبم را یافتم.عقاب

و سرآخر....سرآخر آنچه باید میشد شد....در یک سوی جاده گله ای از شیرهای ماده لای علفها طوری لم داده بودند که فقط کمی از پوست تنشان به زحمت دیده میشد اما آن سوی جاده یک شیر نر و یک شیر ماده به ماه عسل رفته بودند... شیر نر از بین گله چندین ماده خود،یکی را به عنوان سوگلی برمیگزیند سپس به مدت یک هفته با او به جایی خلوت Dating !!!! یا قرار ملاقات میگذارد.....

و عاشقانه ای آرام لابلای "شکوه علفزار"!!!


 
اینجا من ،آنجا یک قبیله
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - Ngorongoro Craterr

راه افتادیم صبح زود صبحانه خورده از لوج ،سوار بر جیبهای Sunny Safari به سمت پارک ملی "گرونگرو".یکی از مهمترین مناطق حفاظت شده حیات وحش جهان.... مسیر را در نقشه برایتان مشخص کرده ام تابگویم در این 6 روز اقامت در تازانیا چه کردیم.وقتی از زنگبار به آروشا پریدیم قرار بر این شد دور آروشا را سافاری کنیم. گشتهایی کاملا حیات وحش ، یکی در پارک ملی گرونگرو و دیگری در مانایا مارا.... گشت امروز ما ،گرونگرو آغاز میشود... 

گرونگرو منطقه حفاظت شده حیات وحش تانزانیاست.البته یکی از ده ها پارک ملی. و شاید یکی از بهترینها.بخشی از این منطقه حفاظت شده دهانه خاموش شده آتشفشانی میلیون ساله است.و ما از آروشا باید به سمت دهانه آتشفشان مسیر را بپیماییم.Ngorongoro Crater  دره ای بسیار عمیق با طبیعتی بسیار بکر و زیباست. مسیری 2 ساعته از محل اقامت ما در جاده هایی پیچ در پیچ میگذرد.از بالای دره ای عمیق به پایین سرازیریم جاییکه آسمان خود را بر تن آیینه آب پهن و ابرهایش را مهمان زمین کرده است.عجب طبیعتی دارد این تکه از زمین خدا.

آن را دره Rif Valley  مینامند.جاییکه ملیونها سال پیش آتشفاشان فوران کرده و خشمگین ردپایی چنین بر تن سبز دشتهایش بر جای گذاشته است.حالا دهانه آتشفشان کاسه گود پر آبی است که هزاران حیوان را در خود مادرانه حمایت میکند. و اینجا ،این کراتر باشکوه را Ngorongoro Crater مینامند.و ما قرار است در آن پایین شاهد حیات وحش تانزانیا باشیم.

آن پایین گویی زندگی دیگری در جریان است.وقتی به صدای بیصدایی طبیعت گوش میدهم در حالیکه باران نم نم شروع به باریدن کرده و گله های بیشمار از حیواناتی ندیده در آن پایین چون نقطه های سیاهی بر سبزی برگ آشفته ام میکنند خود را در این بیکرانه غریب بسیار تنها بسیار دور  از همه و بسیار نزدیک به خدا میبینیم. اینجا خدا شکل دیگری دارد.باید باشی و بویش کنی لمسش کنی و بعد به اصوات ناشناخته ته دره گوش کنی تا باورت شود چقدر کوچکی در مقابل این حجمه سبز جهان....

دورتادور من را کوه های بلند،دره هایی عمیق،دشتهایی فراغ احاطه کرده اند. نام یکی از کوه ها Doinyo Lengai است.به زبان ماسایی یعنی "کوه خدا" و چقدر خوش این نام در این فضا جاری است.اصلا اینجا حکایت "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود" است.جز ما و خدا و حیواناتی که گویی از ازل مالکان این سرزمین بودند.تمام این دشتهای سبز خالی از سکنه است جز گروهی خاص از اقوامی کاملا بدوی... ساکنان ثانویه این آب و خاک قبیله ای هزاران ساله اند که در تسامل با حیوانات در صلح و آرامش میزیند...

گاه از پشت تکه ابری صورتکی نقاشی شده دیده میشود با چوبدستی بر دست و ردایی سرخ لابلای کوه و سبزه و ابر و بعد همچون آمدنش آرام و بیصدا ناپدید میشود. و تو میمانی که آنچه دیده ای نتیجه وهم و خیالت بوده و یا در واقعیت کسی بسیار دوراز دنیای تو در اینجا با طبیعت سر آشتی دارد انگار.جایی درمیان گله های گوره خران وحشی،گوزنهای یال دار،بوفالوهای تندخو،و غرش شیرهای درنده....اینجا از آن کیست واقعا.؟

به کف دره میرسیم.جاییکه پشت دروازه گرونگرو قرار گرفته ایم.این پارک مهم حیات وحش جهان.جز ما جیپهای دیگر نیز صبح زود راه افتاده اند تا اجازه ورود گرفته و وارد خانه حیوانات شوند.این اجازه ها برای گشت و گزار در ساعات بین 6 صبح الی 6:30 عصر داده میشود.همه جیپها موظفند قبل از اتمام زمان بازدید از پارک خارج شوند.ورود به گرونگرو قوانین خاص خودش را دارد.اینجا باغ وحش نیست.شوخی بردار هم نیست وحیات وحشی کاملا زنده و سرپاست.ما مهمانان حیواناتیم و...حق اول با آنهاست.ما در اولویت دومیم.اگر میپذیریم که وارد شویم باید بدانیم که به هیچ عنوان نباید از ماشینها پیاده گردیم.تمام چند ساعت را باید داخل جیپها سر کنیم. هیچ تفنگی همراه هیچ جیپی نیست.اگر حیوانی به ما حمله کند مقصر رفتار خود ما بوده و نه آن حیوان.کسی حق ندارد به خاطر عملی ناشیانه و تحریک کننده حیوانی را از پا دربیاورد. اینجا خانه حیوانات است و ما حق داریم با ادای احترام و کسب اجازه پا به قلمروی افسانه ای آنها بگذاریم.

کم کم دارم حس میکنم آفریقای جنوبی یک شوخی مسخره است در مقابل تانزانیای باکره!

هنوز از در دور نشده ایم که گله اورانگوتانهای گرونگرو به استقبال ما میایند. سقف جیبها را بالا زده ایم و ایستاده آنها را دنبال میکنیم.صدای جیغ سرسام آور آنها وقتی از سرو کول ماشینها بالا میروند نقطه اوج هیجان گردشگر است.گردشگری که اگر عاشق حیات وحش نباشد آمدنش به این نقطه کاری عبث خواهد بود.ترس نگرانی دلهره و هر حس منفی این حیوانات باهوش را متوجه میکند و برعکس ،حیوانات به سرعت عشق انسان را درک میکنند ....

درک میکنند که اینگونه آرام و آسوده در حالیکه بچه کوچک خود را بر پشت گرفته اند به کنار شیشه ماشینت آمده و رو به تو چشم در چشم نگاهت میکنند و وقتی حس کردند تو محرم آنهایی دیگر در کنار تو به ارامش نوزادشان را شیر میدهند.راه میروند مینشینند حتی وسط جاده زیر لاستیکها دراز میکشند تن همدیگر را میجورند میوه از درخت میربایند و بی توجه به تو عشقبازی میکنند....

دیگر وارد دشتهای بیکرانه  گرونگرو شده ایم.با راهنمایی محلی که راننده هر جیپ به شمار میاید.تنها ساکنین این قلمرو وسیع قبیله ای بدویند. Maasai Tribe یک قبیله کهن آفریقایی که برای هزاران سال است در بخشهایی از سرزمینهای تانزانیا و کنیا زندگی میکنند.اقامتگاه های پوشالی آنها از دور دوایر خاکستری رنگی در پهنه سبزی دشتهاست و خود آنها که با لباسهایی آبی و قرمز هزاران سال است که فرهنگ کهن خود را حفظ میکنند و چه چیزی میتواند برای شروع این تجربه نو هیجان بیشتری داشته باشد جز اینکه به میان یکی از خانواده های ماسایی برویم و از نزدیک زندگی آنها را لمس کنیم...

 جاده ای سبز را گرفته ایم و به سوی خانواده ای از قبیله بزرگ ماسایی رهسپاریم. مردان و زنان قبیله به استقبال ما میایند.آنچه از دور میبینیم مشتی رنگ آبی و قرمز است که انگار دستی بر دشت پاشیده .نزدیک که میشوند به زیان غریب سوآهیلی زمزمه میکنند.خود را تکان میدهند و به نوایی شبیه آوازی بدوی گویی دارند به ما خوش آمد میگویند.چیزی از زبان بومی آنها نمیفهمیم اما در چهره سنگی آنها میشود رد دوستی را دید.کم کم سختی چهره آنها به نم لبخندی باز میشود.

مردان قبیله در دسته ای جدا و زنان هم در دسته ای دیگر.مردان چوب دستیهای بلند در دست گرفته اند.ماساییها اقوامی مهاجرند که در طی هزاره ها از حاشیه رودخانه نیل به شرق آفریقا کوچ کرده اند.امروز بیشتر در جنوب کنیا و شمال تانزانیا در دشتهای گرونگرو و سرنگتی اقامت دارند.کاملا اومونیسم هستند یعنی از طبیعت زاده و با طبیعت یکی.گرچه با حضور میسیونرهای غربی بیشتر آنها مسیحی شده اند اما در ته باورهای آنها هوز اعتقاد به خدایان طبیعی وجود دارد به خدایان باستانی و توتمهای عجیب و غریب آفریقایی.این را میشود در فرهنگ جاری زندگی آنها از نزدیک دید.

مردانشان با مردان گروه میامیزند و زنانشان با زنان گروه.خوش ندارند پا از مرزهایشان بیرون گذاریم.تعصب عمیقی به ریشه های خود دارند.این را میشود از نوع پوشش بسیار بدوی و سنتی آنها فهمید.پاپوشهایی دست دوز بر پا و پارچه هایی نیمه دوخته بر دوش. مردان هماهنگ زنان دوش به دوش یکدیگر زیر لب وردی میخوانند و ما را احاطه میکنند.سپس با آواهایی نامفهوم در حرکتی کاملا هماهنگ،زنان قبیله شانه های خود را بالا میندازند.شاید نوعی رقص،نوعی عبادت...نمیدانم چیزی نمیفهمم فقط نگاه میکنم و همین کافیست.

 

رقص مردان متفاوت است اما.کسی ساز میزند.سازی شبیه یک ساز دهنی بسیار بلند که صدایی مثل بوقی کوبنده در دشت میپیچد.بوقی که شاید حیوانات وحشی را بترساند و فراری دهد.مردان هریک چوب دستی بلندی به دست دارند.این چوب دستی همه سلاح مرد ماسایی است که از نوجوانی تا دم مرگ آن را به همراه دارد. در رقص گروهی ،مردان چوب دستی را محکم بر زمین کوبیده و با فشار از زمین کنده شده بالا میپرند و همزمان داد میکشند.جالب است که این حرکت ریشه در زندگی آنها دارد.

این مردمان شغلشان یا کشاوزی است در محدوده ای ناچیز یا دامداری است شبیه عشایر ایران اما در یک منطقه یکجا نشینند.قبیله خانواده محور است.معمولا یک مرد زنان بسیار متعددی دارد.از هر زن صاحب کودکان بسیاری میشود و این کودکان خود صاحب زنان و کودکان بسیار و اینگونه قبیله رشد میکند و خاندانی بزرگ شکل میگیرد و بعد احشام زیاد شده ثروت اندوخته میشود.

برای مرد ماسایی ثروت یعنی زن بیشتر، دام بیشتر ،کلبه بیشتر و  زمین بیشتر...چیزی شبیه طبیعت وحشی.چیزی شبیه گله های درنده شیرهای تانزانیا....مرد قدرت اول است و باید از خانواده حمایت کند.و اینجا در دل بیشه های وحشی تانزانیا خطر هرلحظه در کمین است ومرد تنها سلاحش چوب دستی است و با همین چوب دستی که بر زمین کوبیده و به دنبال آن بر هوا میپرد تا با چشمهایی شبیه عقاب ،دوردستها را درمینوردد برای دیدن حیوانات وحشی و با همین چوب دستی اگر مرد ماسایی تصمیم بگیرد، شیر نری را از پا درمیاورد...!!!

و میدانستید که در تانزانیا شکار قدغن است و کشتن احشام جریمه های سنگین مالی و جانی دارد و تنها ماساییها میتوانند فقط برای دفاع از خود یا احیانا اجرای آیینی با چوب دستی حیوانی را بکشند!

پوشش آنها خود حکایت جالبی است.به ازای هر سالی که به سن آنها افزوده میشود حلقه ای سنگین تر به گوش آنها و به گردن آنها اضافه میگردد تا جاییکه وقتی به پیری میرسند گردنی بلند و سوراخ گوشی بسیار گشاد پیدا میکنند و این یعنی حرمت یک ماسایی...و البته باید سرهای خود را از ته بتراشند. برای زن و مرد ماسایی موهای بلند معنی خوبی ندارد.ماساییها خرافیند از کودکی دندانهای پیشین خود را میکنند تا روح شیطان در آنها دخول نکند.دولت به شدت دارد تلاش میکند تا بعضی آیینهای مضر قبایل را از بین ببرد!

پا به درون خانه یک مرد ماسایی جوان میگذاریم.مردی که بسیار خوب انگلیسی حرف میزند گرچه تمام سطح سوادش به مدرسه ای در کلبه کنار خانه اش خلاصه میشود. خانه از پهن گاو درست شده و وقتی با چراغ قوه به سقف نور میندازیم ده ها سوسک ریز و دشت را بالای سر خود میبینیم.اما برای ماسایی این امر پیش پا افتاده ای است.

غذای ماسایی حکایت عجیبی است در تمام طول زندگی آنچه آنها را سیر نگه میدارد گوشت خام،شیر و خون گاو است.آنها هرصبح با وسیله ای نوک تیز گلوی گاوی را سوراخ کرده و خون او را با شیرش مخلوط و مینوشند.اینگونه معتقدند که روح شیطانی از آنهافاصله خواهد گرفت.جالب است که با این تغذیه بسیار کم بیمار میشوند در حالیکه فضای زندگی آنها بسیار آلوده به میکروب است. 

مردان قبیله بسیار مسن تر از همسرانشان هستند.زیرا مرد ماسایی تا جوان است حق ازدواج ندارد باید خود را در دشتها و بیشه ها ابدیده کند.باید با حیوانات درنده بجنگد و پیروز بازگردد مانند یک قهرمان تا اجازه ازدواج با زنی جوان را پیدا کند.مرد ماسایی ختنه میشود لباس سیاه میپوشد و ماه های زندگی در تنهایی و میان حیوانات درنده را تجربه میکند اما وقتی باز میگردد قهرمان یک زن ماسایی خواهد بود...

 

.ماسایی یعنی مرد سالاری همچون شیر نر ماده شیرهای گرونگرو و مرد ماسایی زمانی میتواند ازدواج کند که شیر نری را کشته باشد تا ثابت کند که رییس قبیله زنان خانه اش خواهد بود.زن ماسایی هم ختنه میشود.بسیار ترسناک و دلهره آور تا هیچ وقت طعم لذت عشق را نچشد.طعم واقعی زن بودن را و مرد اینگونه خانواده بزرگ زنانش را اداره خواهد کرد...

گوشه ای از دشتهای قبیله ،مدرسه کودکان ماسایی قرار گرفته با معلمی که فرزند شیرخواره اش را بر دوش بسته و به کودکان درس میدهد.مگس دور صورت بچه ها غوغا میکند. بیشتر آنها پابرهنه هستند.دور لب و دهان آنها زخمهای پوستی وجودد دارد با این حال شادتر از همه بچه های ایرانی و پرانرژی تر از آنها با ما خوش و بش میکنند.

و بچه ها در حال یادگیری انگلیسی هستند و همان طور که قبلا گفته بودم زبان انگلیسی زبان رسمی کشور تانزانیا  است گرچه این مردم به زبانهای بومی خود سخن میگویند!

برای من عجیب است که این مردم چگونه این همه سال با طبیعت هم سو شده و بی دغدغه زندگی میکنند.آسوده در میان مدفوع و خون گاو،سوسکهای ریز و درشت، شپش،مگس و....و چطور انقدر زیبایند... زیبا و چشم نواز ...

زنهای ماسایی شبیه مطلع یک شعرند یک غزل عاشقانه وحشی.و زیبایی لجام گسیخته آنها من را هم میترساند و هم افسون میکند! 


 
خداحافظ آبی دریاها،سلام سبزی دشتها
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/3- حرکت از زنگبار به سوی آروشا

سه شب اقامت در زنگبار به پایان رسید و با پایان آن بخشی از سفر هم به خاطره ها پیوست.روبه سوی آروشا داریم و بخشی متفاوت از سفر را آغاز خواهیم کرد. یادتان هست که ما برای رسیدن به زنگبار از فرودگاه بین المللی دارالسلام استفاده کردیم برای رسیدن به آروشا هم باید پرواز هوایی را تجربه میکردیم اما پروازی کامل متفاوت از همه پروازهایی که تاکنون داشتیم.از فرودگاه زنگبار سوار هواپیمایی ملخدار 10 نفره شدیم تا پروازی در ارتفاع کم را تجربه کنیم....

وقتی از روی زنگبار بلند شدیم زیر پای ما آبی اقیانوس هند تا بیکران ادامه داشت. از این بالا زیبایی آبهای زنگبار بیشتر و بیشتر نمایان بود.جزیره های کوچک و بزرگ پردرخت و سواحل شنهای سفید و از همه زیباتر بخشهایی از اقیانوس که مرجانی بود و به رنگ و شکلی متفاوت.

از آنجاییکه تمام یک ساعت و نیم پرواز از زنگبار به اروشا را در ارتفاعی پایین میگذراندیم مناظری را میدیدیم که با هواپیماهای معمولی قابل رویت نیست.عبور از میان ابرها وقتی آذرخشی بیخ گوشمان زده میشود و برقی روی شیشه هواپیما انعکاس میابد و بعد قطره های آب و کمی آن ورتر رنگین کمانی پل زده بر سینه آسمان،خود جاذبه ای بینظیر در این سفر محسوب میشد.

کم کم آبی دریاها جای خود را به سبزی دشتها میدهد جاییکه قرار است تانزانیای وحشی و بکر را از نزدیک  دید.

 این سفر یک ساعته و نیمه برای محمد امینی که عاشق پریدن و پرواز است مانند یک رویا بود.رویایی که در تمام مدت آن با چشمهایی باز و قلبی پرطپش به نظاره نشسته بود درست پشت سر خلبان و رو به ده ها کلید و فرمان هواپیما...برای من هم فرودی این چنین بر باند پرواز، تجربه ای نو بود.بماند که چند دقیقه بعد از فرود ما یک هواپیما موقع نشستن چرخش ترکید و به میان باقالیها رفت و قلب ما که برای ثانیه هایی ایستاد و دوباره به کار افتاد!

سفری دیگر از جنسی نو آغاز میشود.از قبل میدانستیم که باید بارهایمان را به انبار فرودگاه تحویل بدهیم برای دو شب وسیله در ساکهای کوچک گذاشته و تجربه Saffari با جیبهای تانزانیا را آغاز کنیم.و شاید بشود گفت این دو شب و سه روز یکی از فراموش نشدنی ترین خاطره های کل زندگیمان شد...

  آروشا شهری در شمال تانزانیا است و شاید یکی از گردش پذیرترین آنها. اگر کسی میخواهد حیات وحش تانزانیا را تجربه کند یکی از بهترین قسمتها ،مناطق حفاظت شده اطراف آروشا است.جاییکه تانزانیای واقعی را میشود از نزدیک دید و لمس کرد. تانزنیای The Big 5 ...

دشتهای سبز،کوه های بلند،آسمانهایی نزدیک و مردمی دور.در حاشیه های این جاده های غریب سازه های خاکی عجیبی توجه ما را جلب میکند.پرس و جو که میکنیم میفهمیم خانه های موریانه هااست.برای ما تازگی دارد و یاد پلنگ صورتی میفتیم و اتوبوس جهانگردی معروف آن....شاید همین کنارها مورچه خواری در انتظار اتوبوس ما باشد تا له شود!!!

در کنار جاده دست فروشهای زیادی سرگرم فروش موز هستند.موز،چای ،قهوه،گندم و ذرت مزارعی هستند که عمده محصولات تانزانیا و خصوصا دشتهای آروشا را شامل میشوند. اما موز قرمز حکایت منحصر به فردی است که تنها در آروشا پیدا میشود و مزه آن فوق العاده خوش مزه و بوی آن مست کننده است.قیمت یک خوشه بزرگ موز از زنان دست فروش آروشا به پول ما شاید بشود 5 یا 6000 تومان...

چقدر این جاده ها برای نگاه ما تازه و فریباست.خاکهایی سرخ سرخ در سبزی دشتهایی سبز سبز.... و مردمی با پوششهایی کاملا محلی،کلبه هایی چوبی با سقفهایی پوشالی، کودکانی سرخوش و خندان و دره هایی عمیق بسیار عمیق...

شهر آروشا به وسیله دره رودخانه Naura به دو بخش تقسیم میشود.بخش شرقی دره شامل هتلها،مراکز توریستی،بازارهای محلی،کمپانیهای سافاری و فرودگاه شهر است اما در بخش غربی ساختمانهای تجاری و اداری قرار گرفته اند. ما کاری به شهر آروشا نداریم.قرار است در لوجی نزدیک به آروشا اقامت کنیم و تمام 3 روز را به گشتهای سافاری بپردازیم.

به لوج رسیده ایم.جایی که قرار است 2 شب در آن اقامت کنیم.Bougainvillea Lodge یک اقامتگاه 4 ستاره توریستی است.نمیدانم چقدر از شرایط یک لوج اطلاع دارید. لوج با هتل و مهمانسرا تفاوتهایی بنیادین دارد.اینگونه محلهای اقامتی با هدف حفظ محیط زیست و در راستای حمایت از جامعه محلی آن منطقه بنا میشوند. برای اقامت در یک لوج وظیفه گردشگر است که خود را با شرایط زیست محیطی و فرهنگی محل وفق دهد. قرار نیست جنگلی دشتی طبیعتی نابود شود تا من مسافر احساس راحتی بیشتری کنم... وقتی میپذیریم که در یک لوج اقامت کنیم باید بپذیریم که برای چند شب همزیستی مسالمت آمیزی داریم با جانوران کوچک و بزرگ محل.ممکن است روی دیوارهای اطاقمان مارمولکها راه بروند،هزارپاها روی کف اطاق لم بدهند و پشه ها دیوانه مان کنند اما باید یاد گرفت که ما به محیط زندگی آنها وارد شده ایم پس باید به آنها و به طبیعت محیطشان نهایت احترام را بگذاریم...

در لوج انتظار تجملات را نباید داشت.حتی گاهی تلویزیون هم وجود ندارد. در لوج قرار است با طبیعت یکی شد.به طبیعت احترام گذاشت و شبی را مهمان صدای حیواناتی شد که کمی دورتر کمی نزدیک تر میزبان ما شده اند.حیواناتی که برای دیدن آنها هزاران هزار فرسنگ را پیموده ایم تا به آروشای تانزانیا رسیده ایم.

در لوجها معمولا غذاهای محلی ارایه میشود و این فرصت خوبی است که با طعم و بوی هر مکان بیشتر آشنا شد.

ما هم امشب قرار است یک غذای آفریقایی خوشمزه بخوریم. پس هاکونا ماتاتا... بفرمایید برویم حالش را ببریم...


 
دهکده ادویه ها
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/2 - Spice Tour in Zanzibar

هروقت صحبت از ادویه است آدم یاد هند میفته.همیشه فکر میکردم تمام این ادویه ها از هند وارد کشورهای مختلف میشه حالا فهمیدم آفریقا و خصوصا زنگبار یکی از پایه های صادرات ادویه به جهان است.در زنگبار یکی از گشتهای انتخابی میتونه یک نصف روز سفر به یکی از مزارع ادویه باشه.با نفری حدود 30 دلار راه افتادیم به سمت دهکده Buda جاییکه قرار شد از نزدیک با گیاهان و درختان ادویه ای آشنا بشیم.

همیشه گیاهان مناطق حاره جالب توجه هستند.میوه های آنها گیاهان آنها برای مایی در آن سوی کره زمین بسیار ناشناخته هستند.همیشه سر میزهای صبحانه اولین چیزی که توجه من رو به خودش جلب میکنه تنوع میوه های هر کشوره.از اونجاییکه من تجربه سفر به آفریقای جنوبی رو قبلا داشتم و با انواع میوه های استوایی آنجا آشنا بودم وقتی تو شرق آفریقا اون تنوع رو ندیدم یه کمی حالم گرفته شد.عمده میوه های استوایی که در این 3 کشور به وفور دیده میشن نارگیل،آناناس،موز،هندوانه و میوه ای به نام Passion است که بین همه اونها من عاشق دلخسته این یکی بودم و سر هر وعده غذایی نوشیدنی دلخواهم کوکتل میوه های استوایی یا صرفا لیوانی آب  Passion بود....

اما موزهای این کشورها....فقط حواستان باشد که اگر روزی از روزها مثل ما هوس کردید یک خوشه موز بخرید و بخورید دقت کنید که دارید چه نوع موزی میخرید تا مثل ما "بور" نشید! اینجا 2 نوع موز وجود داره یک نوه مخصوص پختنه و نوع دیگه خام مصرف میشه.اگه اشتباهی موزهای پختنی رو بخرید چیزی شبیه یک تکه چوب بیمزه را مجبورید بخورید.یک ماده بیمزه و بی طعم و بو شبیه کاه!!!!

و اما مزارع ادویه جات در اطراف شهر زنگبار.راستش من عاشق ادویه هستم. تا قبل از این تور هم اصلا نمیدونستم که دارچین پوست تنه یک درخته،زنجبیل ریشه یک گیاهه. میخک تخم یک میوه است و زردچوبه....

باورتان میشود این میوه گیاه زردچوبه است؟خلاصه اینکه در این گردش 3 ساعته زیر ظل آفتاب شرجی زنگبار و لابلای پشه های ریز و درشتی که پدرمان را درمیاوردند به همراهی یک راهنمای محلی سیاه پوست ته و توی هرچه ادویه است درآوریم. Spice Tour تجربه جالبی است که در کمتر جایی میشود آن را داشت پس از دست ندهیدش شما در این 3 ساعت با تک تک ادویه های آشنا و ناآشنا از نزدیک آشنا میشوید.خواص آنها را خواهید شناخت و با بو کردن آنها حس خوبی را با خود به موطنتان خواهید آورد.

در این گشت و گزارها علاوه بر ادویه ها با درختان بومی و گیاهان استوایی منطقه نیز از نزدیک آشنا شدیم.با باورها و قصه هایی که پشت سر آنها بود.مثلا وقتی زنی در قبایل آفریقایی مدام بچه دار میشود او را به این درخت تشبیه میکنند. درختی که یک عالمه میوه ریزه پیزه به تنه اش آویزان است!

و میوه این درخت که وقتی آن را برش عرضی میدهیم ستاره ای بسیار زیبا از آن پدید میاید...

و این یکی که دیگر مختص خانمهاست.وقتی دانه های سرخ این میوه را له میکنیم رنگ تند نارنجی بدست میاید که زنان بومی از آن برای آرایش لب و گونه و ناخن خود استفاده میکنند.وقتی مقداری از آن را روی ناخن شست خودم مالیدم تا شب رنگش از بین نرفت با هرچه آب و صابون حتی....یاد ماتیکهای مکه ای مادربزرگم افتاده بودم!!!

این یکی درخت چیز شگفت انگیزی است.وقتی روی تنه آن را خراش میدهند شیره ای بدست میاید که وقتی آن را روی پوست میمالید شبیه چسب میشود. وقتی بخشی از بدن زخم شده و خونریزی میکند شیره این درخت شبیه چسب زخم عمل میکند.من یک زخم از تهران روی دستم داشتم که خیلی اذیتم میکرد.وقتی آن را روی زخم مالیدم به طرفه العینی!!!! زخم شفا پیدا کرد.باورتان میشود؟؟؟

این مردم بومی از دل همین طبیعتی که در آن زندگی میکنند دوای هر درد و مرضی را پیدا میکنند.وقتی از خواص دونه دونه این گیاهان برایمان میگفتند به این نتیجه میرسیدیم که طبیعت داروخانه کامل همه امراض است!

در آخر یکی از بچه های روستا بالای درخت نحل بلندی رفت تا برایمان نارگیل بچیند...

کاری دشوار و ترسناک وقتی به بلندی این نخل استوایی نگاه میکردیم.پسرک بی پاپوش تنها با کنفی که به دور مچ پای خود بسته بود به سرعت برق  و باد خود را بالای نخل بلند رساند.انقدر بالا و انقدر دور که دیگر خودش را نمیدیدیم.و از آن بالا نارگیلها را به پایین مینداخت.

نارگیلی پر از آب شیرین و ما دوتایی یک نارگیل پرآب را نوشیدیم و تا شب انگار فیل خورده بودیم از بس که اب نارگیل سنگین و قوی است.یک جورهایی شبیه دوپین کردن میماند...

 

و آخر سر سورپرایز شدیم وقتی دیدیم بچه های روستا با برگهای درختان برای ما تاج و کلاه و کیف و کروات درست کرده اند....یادتان باشد آخر این جور تورها حتما از مردم محلی خرید کنید.هرچه که توانستید بخرید.چک و چونه هم تورو خدا نزنید.این مردم انقدر فقیر و زحمت کش هستند که روزی آنها با همین توریستهایی که به دهکده هایشان میاید تامین میشود..شما با خرید کردن از آنها چرخه گردشگری سالمی را به حرکت درمیاورید و آنها را تشویق به ادامه جذب گردشگر میکنید...


 
در کوچه های زنگبار
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1 - محله گردی در زنگبار

از جزیره که بیرون میاییم دیگر خشک شده ایم.سرحال و قبراق راهی یکی از رستورانهای حاشیه بندر شهر زنگباریم تا نهار بخوریم.و چه چیزی بهتر از وعده غذایی دریایی خواهد بود در رستوران Archipelago.اگر از غذاها سوال کنید باید بگم خیلی روزی طعم لذیذ غذاهای شرق آفریقا حساب نکنید.غذاهای دریایی رو شدیدا توصیه میکنم که بهتر از گوشت و مرغ طبخ میشن.خصوصا در جایی مثل زنگبار که شهری ساحلی است دل به دریا بزنید و طعم انواع غذاهایشان را امتحان کنید پشیمان نخواهید شد.قیمت غذا نه خیلی گران است نه خیلی ارزان.شبیه غذاهایی که در رستورانهای نسبتا خوب ایران بخورید برایتان آب میخورد.مثلا ما یه پرس فیله ماهی سفید به قیمت 17000 شیلینگ و یک پرس فیله ماهی تن به قیمت 15000 شیلینگ و کاسه ای سالاد tropical به قیمت 5000 شیلینگ خوردیم.هم حسابی سیر شدیم و هم از طعم غذاهای دریایی با سالاد استواییمان لذت بردیم...

قدیمی ترین بخش شهر زنگبار را Stone Town مینامند.محله هایی چندین قرنه با کوچه هایی بسیار باریک و خانه هایی از دورانهای استعمار که هریک ردی و نشانی از معماری کشوری دارند.لابلای این کوچه پس کوچه ها میشود با فرهنگ مردم زنگبار از نزدیک آشنا شد.

"زنگ" وازه ای فارسی به معنی تیره رنگ است و "بار" معنی ساحل کناره و کرانه میدهد و زنگبار یعنی ساحل سیاهان.برایتان جالب نیست که نامی چنین دور چنین فارسی است؟جالب تر این است که در این کوچه پس کوچه ها افرادی زندگی میکنند که نام خانوادگی آنها "شیرازی" است و ما با آنها آشنا شدیم.عکس گرفتیم حرف زدیم و هیچ کدام هم شبیه ایرانیها نبودند.قیافه هایی کاملا سیاه پوست و درشت اندام... شاید آنچه آنها را به فرهنگ ایران زمین هنوز پیوند میدهد کلمه هایی فارسی است که بی آنکه خود بدانند داخل زبان رسمیشان شده است.

در زمان حکومت آل بویه حاکم ایالت شیراز به نام "علی بن سلطان حسین"  با هفت پسر خود و 700 تن از یارانش راهی راهی آبهای دور شده و در زنگبار ساکن میشود. زنگباری که از دوران هخامنشی تا ساسانی و سپس بعد از اسلام همواره با ایران زمین در مراودات تجاری بوده.این گروه ثروتمند و مهاجر بعدها به طایفه "شیرازیها" معروف شده و یکی از قدرت مند ترین احزاب سیاسی اجتماعی زنگبار را تا امروز تشکیل میدهد.در طی تمام این قرنها ازدواجهای متعدد با سیاهان زنگی از نسل آنها فرزندانی کاملا سیاه پوست به جا گذاشته که دیگر در قیافه آنها ردی از ایرانیان موجود نیست.همین شیرایها هستند که نام این سرزمین را "زنگی بار" میگذارند.میگویند علی ابن سلطان حسین از مادری سیاه پوست بوده و پدری ایرانی و چون مورد تمسخر برادرانش بوده با 7 کشتی و دوستان و پسران به سوی زنگبار مهاجرت کرده و در اینجا ساکن میشود.

زبان رسمی مردم تانزانیا انگلیسی است که از دوران استعمار تنگلیس باقی مانده اما زبان اصلی و بومی این مردم و مردمان دیگر نقاط شرق آفریقا "سواحیلی" نامیده میشود.زبانی که خود بومیان زنگبار آن را "شیرازی" مینامند و حدود 20 درصد این زبان کاملا پارسی است.وقتی در کوچه پس کوچه ها قدم میزنیم و به آواهای شنیده شده گوش میدهیم ناگاه کلامی فارسی در میان جملات توجهمان را جلب میکند.کلماتی چون:کاروانسرا و مهراب... 

ورود شیرازی‌ها به جزایر شرق آفریقا و تشکیل "امپراطوری زنج" یکی از سازمان‌ یافته ‌ترین مهاجرت بیگانگان درسواحل شرق آفریقا و زنگبار است که در بافت فرهنگی و اجتماعی مردم این مناطق دگرگونی‌های عمیقی پدید آورد و منجر به پیدایش "زبان سواحیلی" و نژاد موسوم به "افروشیرازی" گردید.شیرازیهای زنگ بار بعدها در قرن 19 به همراه بلوچهای عمانی نقش مهمی در شکل گیری مدنیت و بازرگانی در زنگبار ایفا میکنند.

راهی کوچه ها میشویم و رد خانه ها و معماری آنها را میگیریم تا تاریخ استعمار را با مرور آنها مرور کنیم.بعد از اینکه شیرازیهای ایرانی در قرن 8 ساکن زنگبار میشوند تا قرن 15 کم کم این شهر به مرکز قدرتمند تجارت طلا،چوب و برده بدل میشود.قرن 16 اینجا مستعمره پرتغال میگردد تا اینکه در میانه های قرن 16 عربهای سلطان نشین عمان بر پرتغالیها پیروز شده و خود حاکمان این مستعمره نشین میگردند.در میانه قرن 19 بریتانیای کلک ! به بهانه آزادی زنگبار از استعمار اعراب خود جانشین آنها شده و این جزیره را زیر سلطه خود درمیاورد.سرانجام در سال 1964 بالاخره زنگبار استقلال واقعی خود را به دست آورده و جمهوری خودمختار کشور تانزانیا میگردد...

و اما Ston Town یا شهر سنگی زنگبار که در واقع محله ای در قلب شهر زنگبار و در غرب آن قرار دارد.شهر سنگی مقصد اول همه توریستهاست اینجا مردمی از ملل مختلف را میبینیم که لباسهای نخی و گل و گشاد راحتی آفریقایی بر تن کرده و لابلای کوچه پس کوچه ها کولی وار میگردند و با سیاهان آفریقایی زنگی در هم میامیزند. نکته اینجاست که اینجا بسیار بومی است.وقتی هوا تاریک میشود به هیچ وجه نباید در این کوچه های برایک قدم زد.بهتر است با گروه حرکت کنیم و به تنهایی لابلای خانه های قدیمی چرخ نزنیم.راستش را بگویم میزان جیب بری در این محله های قدیمی بسیار بالاست و خطر بالای سر توریستها در گردش است.در کوچه هایی که همه سیاه پوستند و فقیر راه رفتن سفیدپوستی با دوربین و لباسهایی کمی درست و حسابی حکم لقمه خوش مزه ای است برای دزدی....

کوچه های باریک زنگبار مکان مناسبی است برای گشتن لابلای دکانها و مغازه های قدیمی و غرق شدن در دنیای رنگارنگ کالاهای سنتی آفریقایی از پوشاک هزار رنگ و هزار نقش آ«ها گرفته تا بوی چوب و کنده  درختان و صورتکهای عجیب و غریب توتمهای قبایل آفریقایی.اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشود به شرط صبر و حوصله و ساعتها راه رفتن در کوچه هایی که گاه عرضشان به زور کفاف عبور یک آدم را میدهند...

اگر حوصله کنی میتوانی با آنها با مردم سرزمین سیاهان زنگی در دوستی را بگشایی. وقتی میگویی ایرانی هستی با خوشرویی با تو حرف میزنند.از شیرازیهایشان که سوال میکنی تو را به آنها معرفی میکنند.تشویقت میکنند که با آنها یک دست بازی "سنگو تخته" کنی.بازی شبیه تخته نرد خودمان که هرچه توضیحش میدهند چیزی سرمان نمیشود.از تو میخواهند به خانه هایشان پا گذاری از دستشان میوه ای از سر محبت بگیری با بچه هایشان عکسهای یادگاری بیندازی و بعد هم از "احمدی نژاد" برایشان حرف بزنی!!!! که خیلی خوبتر از خودمان او را میشناسند...

در هم صحبتی با همین مردم است چند کلمه سواحیلی هم یاد میگیریم.یاید میگیریم که "جامبو" یعنی سلام،"مامبو" یعنی چطوری و از همه مهمتر "هاکونا ماتاتا" که یعنی :بی خیال بابا...مهم نیست...

و همین آخرین اصطلاح شعار ما میشود در تمام گشت و گزارهای این دو هفته سفر آفریقایی

در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی چشممان را خانه ای میگیرد که به نام "فردی مرکوری" است.میشناسیدش؟ در وین بودم که او را و موسیقی اش را شناختم.اول فکر میکردم هنرمندی انگلیسی است بعدها فهمیدم ایرانی است و امروز فهمیدم زنگباری است!!!!

"فرخ بلسارا" در سال 1954 از پدری ایرانی و مادری هندی در شهر زنگبار زاده شد.در همین خانه ای که حالا مقابلش ایستاده ام و به تصاویر این بت موسیقیایی گروه کوئین خیره شده ام...بعدها به انگلیس رفت.گروه کویین را تشکیل داد و با صدایی 4 دانگه یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین هنرمندان قرن 20 دنیا شد.سال 1991 اما براثر بیماری ایدز درگذشت.زنگبار افتخار میکند که زادگاه بزرگترین هنرمند راک جهان، اینجا در قلب همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنگی است...

اما زنگبار یک بخش تاریک و بسیار غم انگیز هم در تاریخ خود دارد و آن برمیگردد به سالهای بردگی.میدانید تمام این برده هایی که در طی چند قرن از اقصی نقاط آفریقا به دنیا صادر میشدند همه در اینجا در همین مکان جمع میگردیدند؟زنگبار مرکز داد و ستد تمام برده های سیاه پوست بود.از همان دورانی که دست اروپاییان به شرق آفریقا رسید تجارت برده هم آغاز شد.برده هایی که توسط گاه هم وطنان خود از خانه و زندگی دزدیده شده به بندر زنگبار آورده و در این نقطه از شهر یعنی در بازار برده ها مورد داد و ستد برده داران سفید قرار میگرفتند.سپس برای همیشه زنجیر به دست و پایشان وصل و از اینجا به دورترین نقاط دنیا فرستاده میشدند و شاید دیگر هیچ وقت نمیتوانستند خانه و کاشانه و خانواده خود را دوباره پیدا کنند...

بعد از استعمار بریتانیا و در سال 1857 قانون بردگی لغو شد.میسیونرهای مسیحی به اینجا آمدند ،مسیحیت را اشاعه دادند و در محل قبلی بازار بردگان کلیسای جامع شهر را ساختند. کلیسای Anglivan امروز درست بر جایی ایستاده است که روزگاری بردگانی از شرق و مرکز آفریقا از زن و مرد و کودک در آنجا خرید و فروش میشدند. محراب کلیسا در تاریک ترین و تلخ ترین قسمت این بازار بنا شده است.در پای چوبی که بردگان را بر آن به چوب میبستند تا طاقت هربرده را تخمین زده و این طور بر قیمت آن بیفزایند.امروز هنوز ته تنه آن درخت پشت محراب کلیسا دیدنی است. دل آدم سخت میگیرد از جنس آدمی که بر آدم رحم نمیکند!

بخشی از آن بازار بردگان هنوز به رسم حفظ تاریخ سیاه بردگی وجود دارد.خوابگاه برده های سیاه در دو اطاق جداگانه یک بخش مربوط به زنان و کودکان و بخشی دیگر مردان... در اطاقی چنین تنگ و نفس گیر با سقفی کوتاه حدود 50 الی 70 برده هر دو الی 7 روز چپییده در کنار هم در غل و زنجیر نگه داشته میشدند تا موقه چوب زدنشان فرا رسد.اطاقی با سکویی برای نشستن و جویی برای دفع ادرار و مدفوع. برده ها مجبور بودند بر کف اطاق اجابت مزاج کنندو این فضولات تا نیمه شب باقی میماند هنگامی که دریا مد شده آب بالا میامد از جوی سنگی میانه اطاق رد میشود و فضولات را از اطاق خفه و تنگ بی هوا خالی میکرد..طاقت فرساست حتی حالا که هیچ کس جز ما در آن نیست بتوان برای بیشتر از چند دقیقه در این اطاق نمور و تاریک نفس کشید...تنها خدای مهربان شاهدی است که چند صد انسان بیگناه در این اطاق تلف شده اند و چه زجه های انسانی از این اطاق به گوش هیچ انسانی نرسیده است... بسیار دلمان میگیرد بسیار از جنس آدم متنفر میشویم.از این همه ظلم به کی میتوانستند پناه ببرند آن انسانهای بیگناه....

در حیاط کلیسا و کمی آن سوتر خوابگاه های مخوف،یادبود نمادینی از آن روزگار به چشم میخورد.چند مجسمه سنگی که بر گردنهایشان غل و زنجیرهای واقعی آن دوران آویخته است.بردگانی با قیافه های گوناگون که نماد مردمان آفریقا از نژادهای مختلف کشورهای مختلفند که رد دوران تلخ و شرم آور بردگی اسیر دست ادمهای انسان نما بودند.مجسمه ها توسط هنرمندی سوییسی Clara Sornas در سال 1997 -98 ساخته شده است.

دیگر غروب نزدیک شده است و ما کم کم از شهر سنگی خارج میشویم. به خیابان اصلی که میرسیم یک بازار مکاره میبینیم.بازاری شلوغ و پلوغ پر از مردمان بومی شهر که به خرید مواد غذایی خود مشغولند.گوشه ای بازار ماهی فروشان است و گوشه ای دیگر گوشت فروشان قصاب.یک سو میوه فروشها بساط پهن کرده اند و سویی دیگر بازار ادویه داغ است...

با همه احترامی که برای غذاهای دریایی قائلم تحمل بازار ماهی فروشها از عهده ما بیرون است....

نکته:مردم بومی دوست ندارند همین طور بی هوا از آنها عکس بیندازید.باید اول اجازه گرفته و در صورت تمایل آنها عکاسی کنید وگرنه برفرم عصبانی شده و به شما پرخاش خواهند کرد.احترام مردمان بومی را باید نگه داشت.احترام فضای خصوصی زندگی و حضورشان...


 
جزیره اسرارآمیز!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1- Prison Island

رنگ،رنگ،رنگ...چه غوغایی دارد ترکیب شگفت آبی و سبز و زرد و نارنجی بر تن عضلانی مردمانی سیاه پوست و سخت کوش.اولین روز آغاز میشود.ما در زنگباریم و میان زیباییهای رنگارنگ آفریقا گرفتار.اگر خداوند پوستی سیاه به این مردم هدیه کرده در عوض دنیایی از رنگ و جلا و زیبایی را در میان طبیعت بکر و دست نیافتنی آنها نیز آفریده است و این مردم که چقدر همزاد رنگهایند.رنگهایی بدیع که هریک گوشه ای نقاشی دستهای هنرمندانه خدایند....رنگ رنگ رنگ سلام آفریقا.صبح بخیر و سال نو مبارک

صبح زود راه میفتیم به سمت بندر.در زنگبار هستیم شهر آبی دریاها.شهر ساحل سفید شنی اقیانوس هند.شهر زنگیهای سیاه قصه های دور و دراز.شهر برده داران بی ایمان.در زنگبار هستیم مجمع الجزایری در گوشه شرقی کشور وسیع تانزانیا. مجمع الجزایر تانزانیا شامل دو جزیره اصلی استUnguja و Pempaکه  هردو توریستی ترین بخشهای تانزانیا محسوب میشوند و ما در Unguja قرار داریم جایی که قلب آن زنگبار نامیده میشود و بهترین سواحل و اقامتگاه های ساحلی را داراست با فرهنگی غنی از تاریخ تانزانیا که با فرهنگ Persian گره خورده است.خود زنگبار اما شامل جزایر کوچک و بزرگ دیگری است که گاه در یک جزیره تنها یک هتل یا یک رستوران وجود دارد.قصد ما از گشت امروز دیدن یکی از همین جزایر کوچک به نام Prison Island است.

دنیای مرجانهای سنگی، ستاره های دریایی،تیغهای گلی،،خیارهای دریایی،گروه ماهیهای رقصان،انواع آبزیان بی نظیر و همه  و همه چند متر زیر پای شما.مراقب باشید که به هیچ عنوان پا بر مرجانها یا تیغها نگذارید.فقط شناور بمانید.هر حرکتی روی مرجانها و تیغها آسیبهای جبران ناپذیری هم به طبیعت میزند هم به بدن شما...ریلکس باشید.نفس بکشید.هول نکنید و برای ساعتی در دنیای زیر آب به صدای پای آب و باله ماهیها گوش کنید...تجربه بی نظیری خواهید داشت...

قیمت ورزش Snorkling برای یک نصف روز با نهار حدود 30 الی 50 دلار میشود....مبادا خسیس بازی دربیاورید ها...اگر حجاب هم دارید مهم نیست با لباس در آب بپرید.کسی به شما کاری نخواهد داشت.

همان طور که دنیای زیر آب شگفت و زیباست سواحل سفید و تمیز و شفاف شنهای کناره اقیانوس هند نیز بکر و هیجان انگیز است خصوصا وقتی ببینید لای این شنهای سفید صدها خرچنگ ریز و درشت خودرا طوری استتار کرده اند که به سختی تمییز داده میشوند.بی خیال نترسید.شما در قلب آفریقا و در طبیعت محضید.لذتش را ببرید و با حیات وحش تا میتوانید عشق بازی کنید!

نکته جالب تمیزی سواحل آفریقاست.کشورهایی چنان فقیر با سطح بی سوادی بالا و فرهنگهای قبیله ای بسیار بهتر از ما با پیشینه امپراطوری 2500 ساله مان به طبیعت خود بها میدهند.طبیعت را از خود دانسته و در نظافت آن نهایت کوشش را میکنند. در هیچ ساحلی از آفریقا نه زباله ای بود و نه دست ویرانگری از بشر...خصوصا کشور تانزانیا بسیار بهتر حتی از اوگاندا به مسایل محیط زیست خود بها میدهد که میتواند درسی برای ما تازه کارها باشد...

اینجا را Prison Island مینامند.جزیره زندان....سال 1860 میلادی دولت وقت زنگبار این جزیره را از یک مالک عرب میخرد و آن را تبدیل میکند به زندانی برای برده های فراری و یاغی.بعدها در سال 1893 تب زرد آفریقا را در برمیگیرد و کشته های زیادی بر جا میگذارد.جزیره به مکانی برای قرنطینه برده های مریض میشود.صدها برده در اینجا جان میدهند تا امروز که دیگر جزیره به مکانی برای تفریح گردشگران تبدیل شده است.

ساختمانهای قدیمی جزیره که نزدیک صدو اندی سال قدمت دارند و از سنگهای مرجانی کف اقیانوس ساخته شده اند ،مرمت شده و به عنوان رستوران،کافه و اقامت گاه در اختیار گردشگران جزیره قرار میگیرد.

توریستهایی که بعد از شنا و غواصی سر از رستوران و کافه این جزیره در میاورند تا در سواحل نرم و نازکش حمام آفتاب بگیرند و لمی دهند و حالی کنند و این چنین زندان تبعیدیان به بهشت توریستها بدل میگردد.

جزیره به قدری فضایی آرام و دلنشین دارد و سکوت در بند بند آن جاری است که حتی کبوترهایش از سر اطمینان بر روی شنهای خنک ساحلش تخم میگذارند و لای رقص برگهای شاخه ها در تن باد سرخوشانه زندگی میکنند

اما این جزیره را به نام جزیره لاک پشتها هم مینامند.در گوشه ای از جزیره تعداد زیادی لاک پشت غول پیکر زندگی میکنند.نگهداری شده و پرورش میابند.گردشگران این فرصت را دارند که لابلای این حیوانات آرام قدم زنند.غذا خوردن آنها را از نزدیک ببینند.لمسشان کنند و خود به آنها غذا دهند.تخم ریزی و نوزادانشان را نظاره کنند و از بودن با آ«ها لذت ببرند.

 در سال 1919 دولت سیشل به عنوان هدیه 4 لاک پشت غول پیکر به این جزیره میفرستد.لاک پشتها به سرعت زاد و ولد کرده و تعداد آنها تا سال 1955 به 200 عدد میرسد.اما متاسفانه مردم کم کم شروع به دزدیدن و فروختن لاک و گوشت آنها میکنند. همین باعث میشود که تا سال 1996تعداد آنها به 7 عدد کاهش یابد.دوباره 80 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشود که به سرعت 40 تای آنها ناپدید میگردند!!!

دولت دیگر دست به کار میشود تا با همکاری سازمان جهانی حمایت از حیوانات به نجات آنها برخیزد.نام این گونه لاک پشت به لیست قرمز حیوانات در معرض انقراض وارد میشود.سال 2000 دوباره 17 لاک پشت بالغ،50 لاک پشت نیمه بالغ و 90 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشوند و از آن به بعد  تا امروز در بهترین شرایط از آنها حفاظت و نگهداری میگردد.

 امروز این لاک پشتها یکی از جاذبه های بینظیر گردشگری زنگبار محسوب شده و در گردش مالی توریسم نقش به سزایی ایفا میکنند در عین اینکه نسل آنها نیز از خطر انقراض کم کم دارد به دور میشود....

(امیدوارم این اتفاق خوش یمن برای لاک پشتهای جزیره قشم هم بیفتد)


 
جامبو-مامبو آفریقا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

92/12/29 - زنگبار

جامبو آفریکا! ما رسیدیم.بعد از پروازی حدودا 6 ساعته با هواپیمایی قطر به دارالسلام پایتخت غیر سیاسی تانزانیا رسیدیم.دارالسلام شهر شلوغ بی درو پیکری است این را از همان ابتدای ورود به فرودگاه نسبتا خلوت ساده و کمی کثیفش فهمیدیم. ویزا نداشتیم و گرفتن ویزا از طریق ایران کار عاقلانه ای نیست چون کلی مدرک چرت و پرت لازم داره که هنگام گرفتن ویزا از خود مرز هیچ کدام آنها لازم نیست. فرودگاه  دارالسلام جایی است که هواپیماهای بین المللی و پروازهای خارجی در آن فرود میایند.گرچه مقصد ما اقامت در این شهر نیست اما چاره ای دیگری هم وجود ندارد. وقتی وارد فرودگاه شدیم در صف گرفتن ویزا قرار گرفتیم.نفری 50 دلار هزینه ویزای هرنفر محسوب میشود.

تمام کشورهای شرق آفریقا تقریبا قوانین یکسانی برای گرفتن ویزا دارند.در بدو ورود به هر کشور و هنگام خروج از آنها باید فرمهای عریض و طویلی را پر کنیم.فرمهای اعصاب خردکنی که نشان دهنده سیستم بروکراسی بی منطق این کشورهاست. چاره ای نیست فرم را پر کرده و برای گرفتن ویزا اقدام میکنیم.اگر شهروند یکی از کشورهای شرق آفریقا باشید میتوانید بدون ویزا به بقیه آنها سفر کنید.یا اگر ویزای یک کشور را بگیرید به بقیه کشورها بدون ویزا وارد شوید. نکته ای که نباید اصلا فراموشتان بشود این است که از قبل باید یا یک برگه رزرواسیون هتل داشته باشید یا آدرس خویشاوندی که قرار است در خانه او اقامت کنید.وگرنه به هیچ عنوان اجازه ورود صادر نمیشود...

از فرودگاه که بیرون میاییم ساعت حدود 8صبح است و ما در ترافیک بسیار سنگین شهر دارالسلام گیر افتاده ایم.هوا گرم و شرجی و خیابانها پراز آدم و ماشین و پلیس است.با نگاهی گذرا به شهر میشود فقر و عقب ماندگی را حس کرد.خانه هایی شبیه کلبه های روستایی،راه هایی آسفالت نشده و خراب،مردمانی با سرووضعی بسیار ساده و محلی در یکی از بزرگترین شهرهای تانزانیا...

گرسنه هستیم.راهنمای محلی ما را به سوی بزرگترین مرکز خرید شهر دارالسلام میبرد.برای ورود به مرکز خرید باید از دستگاه های امنیتی xray رد شویم.نمیدانم چرا اما انگار بوی ناامنی به مشام میرسد.مرکز خرید بزرگ شهر بزرگ دارالسلام چیزی در حد پاساژهای بسیار محقر شهرهای کوچک ایران است.وارد آن شده و سراغ یک کافه کوچک میرویم.راستش همین ابتدا کمی ترسیده و در ذوقم خورده است وقتی با فنجانهای آغشته به لرت چای و بشقابهای لب پریده رو برو میشوم.اما چاره ای نیست قرار است دو هفته در این کشورها خوش بگذرانم.پس بی خیال مریضی و نظافت و بیماری سفارش دو فنجان چای دبش آفریقایی با دوناتهای گرد و کرم دار میدهیم. و بر خلاف انتظارمان چایی بسیار خوش طعم و دوناتی بسیار خوش مزه را میخوریم. گرچه چای آنها ربطی به چای ما ندارد و با شیر مخلوط شده است.

واحد پولی تانزانیا ،شیلینگ ، نامیده میشود.شبیه واحد پولی قدیم انگلیس علت آن هم برمیگردد به دوران استعمار.هر دلار معادل 1620 شیلینگ تانزانیا است. قیمتها خوشبختانه خیلی بالا و نفس گیر نیست.به طور مثال یک دونات حدود 300 شیلینگ و هرفنجان چای حدود 800 شیلینگ برایمان آب میخورد.

راهی بندر میشویم.باید سوار فری های تندرو شده و خود را به زنگبار برسانیم.جایی که قرار است 3 شب در آنجا بمانیم.فریهای تندروی دارالسلام به زنگبار هر 2 ساعت یک بار مسافران را جابه جا میکنند.باید حدود 34 دلار برای هر مسیر رفت بپردازیم تا با باروبندیلهایمان سوار این فریهای تندرو شویم.فریهای کندرو ارزان تر اما کثیف ترند.

زنگبار یک مجمع الجزایر بزرگ و به نوعی دارای جمهوری خودمختار است که تحت کشور تانزانیا قرار دارد.این مجمع الجزایر از تعداد زیادی جزایر بزرگ و کوچک تشکیل شده که معروفترین آنها را خود زنگبار مینامند. زنگبار یا zanzibar یک کلمه کاملا پارسی است. زنگ به معنی سیاه،کبود و بار به معنی ساحل و در ترکیب معنی ساحل سیاه پوستان را میدهد.بعدا برایتان میگویم که چرا این کلمه ریشه پارسی دارد.زنگبار بعدها در گویش عربی زنجیبار و در گویش لاتین زنزیبار نامیده شد...

اینجا اقیانوس هند است که جزایر زنگبار را احاطه کرده است.با آبهایی نیلگون و مرجانی و سواحلی شیشه ای و طلایی.دور تا نزدیک انواع کشتیها و قایقهای تجاری و ماهیگیری روی آبهای آبی آرام هند در حرکتند و ما که مسیری یک ساعت و نیمه را فرصت داریم تا آبی آسمان و دریا را در نگاه هایمان ببلعیم.

ما در کابین شیشه ای کشتی نشسته ایم.زیر باد خنک و روی صندلیهای تمیز.بعد از حدود ساعتی حرکت محمد امین تصمیم میگیرد که سری به قسمتهای دیگر کشتی بزند.وقتی برمیگردد عصبانی است.به من میگوید که بلند شوم و با او روی عرشه بروم.روی عرشه زیر آفتاب شرجی زنگبار و هوای داغ و نفسگیر أن سیاه پوستان زیادی نشسته اند.باورش کمی سخت است اما جایگاه آنها با جایگاه ما سفیدها فرق دارد. البته ربطی به رنگ ندارد ربطی به پول دارد اما واقعیت این است که در کابینهای خنک فقط سفیدهای پولدار نشسته اند و روی عرشه داغ سیاه هایی تنگدست...

به فکر فرو میروم که آیا نظام آپارتاید حقیقتا برداشته شده است!؟

کم کم ساحل زیبای زنگبار به چشم میاید.ما بسیار خسته هستیم.تقریبا 24 ساعت است که نخوابیده ایم و مشتاق به اینکه زودتر به هتل برسیم و استراحت کنیم.

در بندر از کشتی پیاده میشویم و با ونهایی که به دنبال ما آمده اند راهی هتل محل اقامت خود که در کنار دریای هند و در حاشیه شهر بندری زنگبار قرار گرفته میشویم.

بسیار زیباست.به هرطرف که نگاه میکنیم سبزی میبینیم و درختان استوایی تودرتو با کلبه های چوبی و پوشالی و زنان و مردان سیاه پوستی که لباسهای محلی به تن کرده و سرگرم زندگیند.برای چشمهای ما هر تصویری نشانی غریب دارد و اشتیاقی وافر در بلعیدن آن برای ما برمینگیزد.

کم کم همان نخلهایی که در تصاویر زنگبار بارها دیده بودم مقابلم قد علم میکنند.محمد امین اشتیاق زیادی دارد.میگوید از دوران کودکی و هنگام خواندن داستانهای ژول ورن آرزوی دیدار زنگبار را داشته است و حالا بعد از 2 سال تلاش به آرزویش رسیده.

هتل ما یک اقامتگاه 5 ستاره ساحلی است.Sea Clif Resort در حاشیه اقیانوس هند انگار دنیایی جدا افتاده از تمام آن تصاویری است که تا این لحظه از کشور تانزانیا دیده ایم.شنهای سفید در کنار گلهای ارغوانی رنگ کاغذی و بوته های سبز استوایی و درختان سبز میوه و موزهای آویزان با گلهای صورتی و البته نخلهای سرخم کرده بر روی ساحل شنهای سفید...

وارد اطاق که میشویم همه خستگی تنمان یکهو پرمیکشد و بیرون میرود وقتی مقابل خود دریای آرام را میبینیم و سبزی چمنهای محوطه هتل ساحلی را....شوق کشف و شهود ما را از جا بلند میکند

و البته باید بپذیریم که قرار است 4 روز زندگی مسالمت آمیزی را در کنار صدها مارمولک ریز و درشت اطرافمان بگذرانیم...

و چه چیزی بیشتر از این خواهد چسبید که لباس عوض کنیم و در آبهای اقیانوس زیبای هند شیرجه بزنیم در حالیکه آفتاب تانزانیا آرام آرام خط استوایی نگاهمان را سرخابی رنگ و آسمان را خونین خواهد ساخت ...

تا بعد...


 
شرق آفریقا،آرزویی دست یافتنی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

دو سال پیش بود که به دنبال سفری به آفریقا بودیم.آفریقایی خالص و بکر که مهیا نشد. حسرتش بر دل ماند تا امسال و عید و سفری 13 روزه با گروهی 25 نفره به قلب جنگلهای حیات وحش شرق آفریقا.سفری به دشتهای بکر و وسیع تانزانیا،قبایل ماسایی،سیاهان زنگی،شیرهای بیشه های دور،سرچشمه های رود نیل،اوگاندا،کنیا و همه خروش خالص و اصیل آبهای دریای اقیانوس هند در سرزمینهای غریب و دور از دسترس آفریقا....سفری به غایت شگفت و تکرار نشدنی....

این بار با آژانس مسافرتی اسپلیت البرز همراه شدیم.از 29 اسفند تا 13 فروردین به دیدار 3 کشور شرقی آفریقا و دیدار از 5 شهر مهم و توریستی آنها.آغاز سفر از تانزانیا بود و زنگبار سپس آروشا و پارکهای حیات وحش و پرواز به کنیا و دیدار نایروبی پرخطر و سرآخر اوگاندای سبز و وسیع و بی همتا با دیدار از انتبه،کاپالا و جینجا....

کشورهای مقصد کشورهای خطرناکی بودند از لحاظ بهداشت و سلامت.قبل از ورود به آنها باید یک سری تمهیدات طبی را رعایت میکردیم.یکی از آنها واکسن تب زرد بود. بیماری مهلکی در میانه جنگلهای رطوبی آفریقا.گرچه این بیماری تا حدود زیادی ریشه کن شده اما شرط ورود به این مناطق داشتن کارت زرد واکسینه شدن در برابر بیماری تب زرد است.پس روزی از روزهای آخر اسفند با مراجعه به انستیتو پاستور ایران واکسن تب زرد را زدیم.آنجا فهمیدیم که این کشورهای گرید 1 در زمینه بیماری مالاریا را هم دارا هستند و ما باید از 3 هفته قبل از سفر شروع به مصرف قرص "مفلاکین" کنیم. متاسفانه بعد از خوردن اولین سری این قرص که به سختی از تنها مرکز بهداشت غرب آنها را تهیه کرده بودیم متوجه عوارض بد و شدید آن شدیم.با مشورت با دکتری داروساز بهتر دیدیم که مصرف قرص را متوقف کنیم و در سفر از لوسیونهای ضد پشه استفاده کنیم. کم کم از اینکه مقاصدی چنین پرخطر را برگزیده بودیم پشیمان میشدم و نگران...

خلاصه از داروخانه های ایران 2 کرم ضد پشه و لوسیون بعد از نیش پشه را تهیه کردیم و دل به دریا زده قرصهای مالاریا را متوقف کردیم تا با توکل برخدا ببینیم که چه پیش خواهد آمد...

در یک ماه آخر سال هم کتاب آفریقای لونلی پلنت را خریدیم و با مطالعه آن و سایت trip advisor به علاوه نرم افزارهای سفر به این 3 کشور که از app store دانلود میکردیم کم کم خود را برای سفر بسیار ماجراجویانه و پرهیجان آفریقا آماده میساختیم ....

سفر در روز 29 اسفند با پرواز قطری به مقصد دوحه و از آنجا به مقصد دارالسلام در شهر تانزانیا آغاز گشت....

دنبالم بیایید که میخواهم هم سفرتان کنم به ماجرایی ترین سفر زندگیم به قلب شرق آفریقا...

راستی یادم رفت بگویم:سال نو بر تک تک شما همراهان همیشگی "بیا تابرویم" مبارک... سالی پر از سلامتی،دل خوش و شادی آرزومندم...


 
کلیسای نو عروسان
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-Mtskheta

در راه بازگشت به تفلیسیم و در 20 کیلومتری آن یکی از قدیمی ترین شهرهای گرجستان سر راهمان قرار دارد.کاخا ما را به دیدن شهر Mtskheta میبرد تا از نزدیک این شهر باستانی را ببینیم.شهری که از قرن سوم پیش از میلاد تا قرن پنچم پس از میلاد پایتخت پادشاهی Iberia در شرق گرجستان بود.حالا منطقه ای کوچک و روستایی است که تمام آن را میشود با یک پیاده روی کوچک پیمود.اما در این شهر کوچک جمعیت غوغا میکند و علت عمده آن هم کلیسای جامع Svetitskhoveli  است.... 

برای من که هم همیشه دیدن عروسها شادی آفرین است این کلیسای جامع ،خداست!.به هر طرف که نگاه میکنی عروسی سپیدپوش دست در دست مردی شاد و سرخ چهره دارد به سوی کلیسا گام برمیدارد.من فکر میکنم همه عروسهای دنیا زیبایند.چون عاشقند همه عروسهای دنیا، عاشق زندگی و این در برق چشمهایشان و گونه های درخشانشان دیده میشود.و من عاشق همه عروسهای جهانم....

فرقی نمیکند پیر باشی یا جوان فقیر باشی یا غنی سپید باشی یا سیاه وقتی عروس باشی دنیا به رویت لبخند میزند.برای من عروس شدن یک زن یعنی زن شدن یک زن. در صورت یک عروس میشود مهر زنانگی را دید.زنانگی با همه ابعاد درخشانش...

هرکسی که عروس شدن من را به خاطر دارد میگوید من یکی از شنگول ترین عروسهای دنیا بودم.خودم خوب به خاطر دارم که وقتی با ماشین به سوی مجلس جشنمان رهسپار بودیم من مدام میخندیدم و برای همه دست تکان میدادم و همه هم با اشتیاق برای من.....هنوز که هنوز است وقتی پشت چراغ قرمز یک ماشین عروس میبینم شروع میکنم برایش ابراز احساسات کردن.

و اینجا در قلب این منطقه باستانی زیر نور آفتاب عصرگاهی و بر تن سنگ فرشهای قدیمی ده ها و ده ها عروس دارند به سوی آرزوهایبشان گام برمیدارند.این شهر را میشود شهر سپید نوعروسان نامید.

کوچولوهای این شهر هم عروس و دامادهای خوشگلی هستند.ساقدوش های نازنین...

و اما خود کلیسای Svetitskhoveli یکی از مقدس ترین مکانهای گرجستان که درسال 1010 میلادی دقیقا روی ویرانه های اولین کلیسای گرجستان ساخته شد و امروز مکان متبرکی است که قبور بیشتر پادشاهان باستانی گرجستان را در دل خود حفظ کرده است.

 نام کلیسا Svetitskhoveli   به معنی "ستون زندگی بخش " است که قصه زیبایی پشت خودنهفته دارد.میگویند پس از به صلیب کشیدن مسیح در اورشلیم خرقه او را یک یهودی گرجی میخرد و با خود به این روستا میاورد.در اینجا یک خواهر روحانی پس از دین خرقه و لمس آن از دنیا میرود.خرقه را تنش کره و او را در اینجا دفن میکنند.از محل دفن او درخت چناری میروید.بعدها چنار را میبرند و 7 ستون این کلیسا را از آن میسازند.ستون هفتم اما میشود همان "ستون زندگی بخش" که از بدنه  آن مایعی ترشح شده و بیماران را شفا میدهد.اینگونه کلیسا و ستون قدیمی و معجزه آسای آن میشود یکی از مقدس ترین مکانهای گرجستان...نمیدانم قصه است یا روایتی تاریخی اما هرچه که باشد زیباست و افسونگر.دلم میخواهد باورش کنم.

کلیسای اولیه قرن چهارم میلادی بناشد و کلیسایی که امروز شاهدش هستینپم در قرن 11.بعد از آن بارها توسط عربها-مغولها-ایرانیها-روسها و نیروهای شوروی ویران میگردداما دوباره مردم آن را از سر نو بنا میکنند. 

حالا مکانی است که عروسها و دامادهایی از سراسر گرجستان ترجیح میدهند پیمان عقد خود را در اینجا ببندند.در اینجا شمع روشن کنند و برای خوشبختی و دوام عشقشان دعا بخوانند.به خاطر همین است که به هر سو که نگاه میکنیم سپیدی شولای عروسی زیبا روی در نور شمعها میدرخشد که دارد زیر لب با خدایش راز و نیاز میکند.

از در کلیسا بیرون میاییم و راه تفلیس را در پیش میگیریم سایه های ما اما انگار بردیوارهای قدیمی دخیل بسته اند که اینگونه از تن ما کنده شده و در رمق آخر آفتاب کش میایند...ما میرویم.


 
شهری سنگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

 مرداد 92-Uplistikhe

اسمش شهرامه .گرجیه اما تو ایران به دنیا اومده اسم فارسیش شهرامه وگرنه اسم اصلیش Kakha است.یه پسر گرجی بسیار باشخصیت،مهمان نواز،آرام و به چشم خواهر برادری خوش تیپ...وقتی بچه بوده با پدر و مادرش شمال ایران زندگی میکردند بعدا برگشته گرجستان و حالا یک مامور آتش نشانیه که در وقتای بی کاریش با اتومبیل شخصی گردشگرهای ایرانی رو میبره و میگردونه.فارسی رو هم مثل خودمون سلیس حرف میزنه.امروز او کسی بود که از ابتدا اومد دنبال ما تا گشت یک روزه خارج از شهر تفلیس رو باهاش تجربه کنیم.حالا هم سر میز نهار نشسته کنار ما و مهمان ماشده است....در نزدیکیهای شهری باستانی به نام Uplistikhe

یکی از قدیمی ترین شهرهای صخره ای جهان Uplistikhe است در نزدیکیهای "گوری". وقتی به پای تپه آن میرسیم پر از توریست خارجیست.باید از ماشین پیاده شویم و پله های سنگی را بگیریم و بالا برویم.Uplistikhe شهری روی صخره های باستانی است.شهری متعلق به 3000 سال قبل از میلاد مسیح که روی صخره های سنگی و داخل تونلها و غارها رو به منظره رودخانه ای زیبا بنا شده است.در آن بالاهای بالا...

این شهر صخره ای از 3000 قبل میلاد مرکز مهم سیاسی و تجاری منطقه شرق پادشاهی گرجستان بوده است.بعدها در دوره هلنیسم و بعد تر ها دوره امپراطوری روم و تا استیلای مغولها و قرون وسطی ،همچنین این شهر صخره ای با دیوارهای عظیم، طاقهای گنبدی، اطاقهای سنگی،تونلها و خیابانها،کانالهای آب رسانی مرکز مهم زندگی مردم قفقاز محسوب میشد.

من عاشق این شهرهای صخره ای هستم.نمونه ایرانی آن کندوان است که هروقت آنجا میروم در افسون خانه های سنگی آن دچار میشوم.نمونه دیگر آن را در کاپادوکیای ترکیه سالهای پیش تجربه کردم.شهری پر از راز و رمز و اسرار.چند وقت پیش همچنین حسی را در غار کرفتوی ایران یک بار دیگر حس کردم.این خانه های سنگی و این دستکندهای بشری مرا در خود فرو میبرند.انگار روح مرا به دورانی از زندگیم میکشانند که چیزی از ان به خاطر ندارم اما حسی در من فریاد میزند که بچه این صخره های سنگیم.ایران ترکیه گرجستان نمیدانم.اما من روزی در این صخره ها زندگی کرده ام...

در نقطه ای از کوه در ان بالاها تصویر مردی چشم بادامی توجهم را جلب میکند.یادم میفتد روزگاری مغول بر این سرزمین حکمرانی داشته است  و این نقش برجسته بی شک یادگاری از آن دوران است.وگرنه تشابهی بر صورت این مرد چشم بادامی با زنان و مردان گرجی نمیبینم.

و اما Uplistikhe یک کلیسای قدیمی هم دارد.کلیسایی سنگی که جزو قدیمی ترین کلیساهای گرجستان محسوب میشود.برای دیدنش باید به نوک قله رفت.راه آسان است اگر نفس یاریتان کند.در دل این دالانها باید وقت بگذارید و تا میتوانید راه بروید انقدر راه بروید تا صدای سنگها را بشنوید که شما را صدا میزنند.

و صدای زمزمه سنگها را وقتی کامل خواهید شنید که در را در صدای قژ قژ افسونگرش باز کنید و به بازی نور از لای سوراخهای سقف و پنجره و دیوار بر کف و محراب و صلیب نگاهی بیندازد.در دیواره های سوخته از رد شمعهایی که شاید هزاره هایی سوخته و درخود هزاران آرزو را برافروخته است....یک شمع هم روشن کنید تا آرزوی شما هم هزاره هایی دیگر به دست کسی دیگر برسد.کسی چه میداند ...


 
موزه استالین
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-زادگاه جوزف استالین در Gori

گذشته از همه تاریخ پرشکوه گوری اینجا یک نقطه تاریک هم دارد.گوری زادگاه جوزف استالین رهبر حزب کمونیست شوروی است که یکی از جنایتکارترین سیستمداران تاریخ است.خانه پدری و مادری استالین امروز در یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبدیل به مکانی برای بازدید عموم شده است.کلبه ای چوبی و روستایی و بسیار فقیرانه که روزگاری گهواره رشد مردی به نام استالین شد که دنیا را تکانی داد....برویم سری بزنیم به دالانهای مخوف زندگی استالین...

واقعا باورش سخت است که پسری روستازاده از پدر و مادری بیسواد و فقیر چنین به درجات بالایی برسد!مادر او یک سرف بود(سرف به برده های روستایی روسیه تزاری گفته میشود که جزو مایملک اربابانشان خرید و فروش میشدند)...نام کودکی استالین "سوسو" است که یک جورهایی مخفف ژوزف در روسیه به حساب میاید گرچه بعدها سوسو خود را "استالین"  به معنی "مرد پولادین" نامید.خواهرها و برادرهای سوسو وقتی او کوچک بودند از دنیا رفتند و عملا او تنها فرزند پدرو مادرش شد.پدرش یک خباط ورشکسته بود که در تمام عمر به زور خرج زندگی را درمیاورد.پدری همیشه مست که مادر و سوسو را زیر مشت و لگد خود میگرفت

 یکی از دوستان کودکی استالین می‌نویسد: «آن کتک زدن‌های بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست می‌نویسد که هرگز گریه استالین را ندیده‌است.

مادر سوسو رختشو و کلفت خانه های مردم بود.وقتی سوسو کودک بود یک یهودی از سر  به او پول و کتاب میداد و مشوق درس و مشقهای سوسو بود.یک یهودی که مادر سوسو در خانه او کار میکرد.بعدها استالین از این یهودی به گرمی استقبال کرد و همه جا او را راهنمای کودکی خود نامید.

پدر سوسو در کودکی او و مادرش را رها و به تفلیس گریخت و دیگر هیچ کس هیچ چیزی ار تو نشنید.سوسوی 8 ساله به مدرسه ای در گوری رفت و آموختن را شروع کرد.همیشه شاگرد اول میشد و سرانجام در 14 سالگی بورسیه مدرسه علوم دینی تفلیس را به دست آورد.

جالب اینجاست که استالین از همین مدرسه دینی فعالیتهای ضد مذهبی خودرا آغاز کرد و به مارکسیستهای چپی پیوست و سرانجام هم از مدرسه اخراج شد.از آن به بعد مبارزاتش جدی و بارها دستگیر-زندانی و تبعید شد....سوسو به سوی استالینی شدن گام برداشت...

در کنار خانه پدری استالین ساختمانی قدیمی متعلق به دوره زمامداری استالین وجود دارد که امروز موزه استالین نام گرفته است.در این کاخ قدیمی و سنگی همه زندگی استالین شامل تمام عکسها-دست نوشته ها-هدایا-وسایل شخصی و ....قرار دارد با یک دور در این موزه میشود سیر زندگی این مرد آهنین را از کف فقر به سقف قدرت از نزدیک مشاهده و تحلیل کرد...

استالین در این دوره شعر هم می‌گفت (غالباً به زبان گرجی). بعضی اشعار او در این موزه موجود است.

 وارد موزه که میشویم مرمرهای سرد با ستونهای بلند ما را به پله کانی میرساند که در بالای آن مجسمه عظیم مرد پولادین قرار گرفت است.راهروهایی تاریک و نمور که مورمورمان میکند وقتی به تاریخ زندگی و فعالیتهای کمونیست شوروی فکر میکنیم. انقدر فضای این موزه با حال و احوال محتوایش یکی است که گردشگر را در عمق خود فرو میبرد.در عمق تاریخ سیاه شوروی استالینی....

همسر اول استالین 4 سال بعد از ازدواج درگذشت و یک فرزند باقی گذاشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او می‌توانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند.

 سختی‌های استالین نسبت به فرزندش ؛یاکوف؛تا حدی بود که او به خودش شلیک کرد اما جان سالم به در برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمی‌تواند مستقیم شلیک کند.» ی

یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمان‌ها افتاد. آلمان‌ها یشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی مبادله کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد و گفت: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمی‌ارزد» و بعضی می‌گویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمان‌ها کشته شد.

زن دوم او نیز پس از دعوایی با استالین، خودکشی کرد!!!!!

 

بعدها به حزب بلشویک پیوست و به تاسی از لنین به مبارزه علیه بورژاسی روسیه و طرفداری از حزب کارگر پرداخت.وقتی انقلاب به وقوع پیوست استالین سعی کرد خود را به مبازان انقلاب چسبانده و انقلاب را به نام خود قبضه کند.از این به بعد در پستهای مهم سیاسی مشغول به فعالیت شد و مدارج را یکی یکی بالا رفت.

کار به جایی رسید که لنین رو به احتظار خواستار برکناری این "استالین بی نزاکت" شد اما عمر او کفاف نداد و کمونیستی که تخمش را کسانی دیگر کاشته بودند نهالش به استالین رسید و درختی کج شد!!!

استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت.

اما آنچه در تمام این سالهای حکومت استالین انجام داد خفه کردن مخالفان-جاسوسی از تمام ملت-یک بعدی ساختن کشور در جهت منافع شخص استالین- مبارزه و زندان و مجازات و اعدام تمام مخالفین -فشار بر مذهب مردم و نابود کردن تمام تفکرات ضد کمونیستیو.....خلاصه هر ضد هنجاری که بشود تصورش را کرد....

 

در گوشه ای از موزه میز کار او قرار دارد.میزی که خدا میداند پشت آن چه امضاهایی برای قتل و شکنجه و اعدام و خفقان بر کاغذ زده شده است...

در میان وسایل شخصی او لباس نظامی با پوتینهای افسری استالین هم دیده میشود که ما را یاد هیبت ترسناک او با آن سبیلهای قزاقی میندازد....خدا میداند که حالا روح او در کدام سیاه چاله ای آتشین گرفتار شده است....

من یک بار دیگر نیز سالهای سالهای پیش در روسیه فضای استالینی را تجربه کرده بودم اما واقعیت این است که این موزه و دالانهای تاریک و باریک وسیاهش با همه سردی و سوزی که در فضای اطاقهایش موج میزد مرا بسیار بیشتر به دوران تاریک کمونیست استالین فرو برد انقدر که وقتی از موزه بیرون آمدم تا مدتها گیج از این بودم که چطور وسوسه قدرت میتواند انسانی را انقدر از آرمانهای واقعی خود دور کند که به حیوانیت بیشتر نزدیک شود.یاد جمله ای از کتاب جورج اورل افتادم که میگفت:

همه انسانها با هم برابرند اما بعضی برابر ترند!!!!!


 
گوری بر صحنه تاریخ
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-Gori

یکی از این روزهای اقامت در تفلیس تصمیم گرفتیم با یک راهنمای محلی و ماشین شخصی او سفری یک روزه به حوالی شهر تفلیس داشته باشیم اولین شهری که به دیدنش رفتیم "گوری" نام داشت.
گوری در شرق گرجستان واقع شده شهری نسبتا کوچک اما با تاریخی بزرگ که برای دیدنش باید جاده های گرجستان را درنوردید جاده هایی که بی شباهت به شمال ایران نیستند.جاده هایی سراسر سبز و جنگلی با آب و هوایی نسبتا معتدل و حتی بارانی که فضای ابری و زیبایی را برای یک روز گشت و گذار ما در گوری فراهم کردند. کلا گرجستان یک بزرگراه خارج شهری بیشتر ندارد که شرق کشور را به غرب  آن وصل میکند.گوری در شمال غربی تفلیس  و به فاصله 74 کیلومتری از آن واقع شده است....

فکر کنید دارید از زیر آسمانی ابری و گرفته در میان جاده ای جنگلی عبور میکنید.در میان تپه های بلند و کوتاه اطراف شما کلیسایی از میان مه پدیدار میشود خوب که گوش میکنید صدای آوای زنگ کلیسا لابلای زنگوله رمه های یک چوپان شنیده میشود که  با طنین خنده کودکی بازیگوش همراه خواهد بود.چوپان زیر درختی نشسته و ساز میزند ...اینجا "گوری" خواهد بود....

گوری شهری قدیمی است.از عصر برنز تا به امروز اقامتگاه مردمان گرجی بوده و چون در مسیر ترانزینی شرق به غرب واقع شده بارها مورد حمله و تجاوز ملل مختلف قرار گرفته است.یکی از آثار باستانی این شهر که موید حضور ملتهای مختلف در ادوار گوناگون تاریخی است ، Gories -Tsikhe یا قلعه تاریخی گوری است که بر بالای تپه ای مشرف به شهر ساخته شده است.

قلعه متعلق به قرن 7 میلادی است اما در دوره های مختلف مورد استفاده اقوام بیگانه قرار گرفته است.وقتی راه تپه را در پیش گرفته و بالا میرویم قدم به قدم ساختار معماری های گوناگونی توجه ما را در بدنه دیوارهای آجری قلعه به خود جلب میکند. خیلی از الگوهای به کار رفته در دیوارها برای ما بسیار آشنا است وقتی از تاریخچه قلعه سوال میکنیم به علت آن پی میبریم.

در قرن 13 مغولها بر گرجستان چیره میشوند و مدتی را در این قلعه سر میکنند.در قرن 15 آق قویونلوها بر گوری چیره شده و این قلعه را مورد استفاده قرار میدهند.سپس در میانه قرن 16 شاه طهماسب اول صفوی این منطقه را تحت اختیار میگیرد تا آخر قرن که گوری به دست عثمانیها میفتد.دوباره گرجیها پس از مدتی گوری را از عثمانیها پس میگیرند اما پدران تاجدار ما دوباره به فکر تصرف گوری میفتند و این بار در قرن 17 میلادی شاه عباس کبیر ! گوری را فتح میکند. قرن 18 گوری محل تاخ و تاز مجدد عثمانیها میشود اما نهایتا گوری به مردم گرجستان باز میگردد... اما فکر میکنید این آخر کار است؟ نه...در سال 2008 این بار ارتش روسیه در پی جنگ نابرابر اوستیا به گوری حمله کرده و این شهر را مورد نوازش!!!! قرار میدهد.....و طفلک مردم این شهر که در طی تاریخ چندبار دست به دست بین سران قدرتهای دنیا چرخیده اند تا بالاخره آیا روزی خواهند توانست رنگ آرامش را به خود ببیننند....

درست پایین تپه و جاییکه قلعه قدیمی پر قصه و حوادث قرار گرفته است مجسمه برنزی چند مرد زره پوش که نماد مردان جنگجوی گوری است قرار دارد.جلوتر که بروید و خوب به مجسمه ها نگاه کنید متوجه میشوید بدنهای این مردان زخم خورده تیر و شمشیر است.یکی دست قطع شده دارد دیگری سینه سوراخ شده از گلوله اما در بدنهای قطعه قطعه شده آنها مقاومت و ایستادگی خوب دیده میشود...

این مجسمه ها نماد مبارزات مردم گوری است که قرنها و قرنها ایستادند و جنگیدند و کشته شدند تا امروز آزادگی پیشه کنند....

هر صبح دست گلی سرخ  بر آغوش این مردان قرار داده میشود به خاطر سپاس مردم گوری از قهرمانانشان در این سالها.....


 
کافه خوشگله!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-تفلیس و کافه نشینیهایش 

یادتونه تو پست قبلی از خیابان روستاولی حرف زده بودم؟روستاولی از میدانی به نام آزادی شروع میشه و به میدان جمهوری میرسه.میبینید در گرجستان هم امتداد آزادی،جمهوری است!!!!میدان آزادی ؛همانکه در عکس میبینید؛ یکی از معروف ترین میادین شهر تفلیس است که به احتمال گزیاد گذرتان به ان حوالی خواهد افتاد.میدانی تر و تمیز با چند مغازه معتبر پوشاک و جواهرات و نمادی که "زوراب" معروف؛همان هنرمند گرجی که موزه ای شخصی هم دارد: آن را ساخته.

میدان آزادی تاریخ زیبایی هم دارد.در گذشته نام این میدان لنین بود ...زمان ریاست جمهوری "شواردنادزه" ؛رییس جمهور گرجستان؛ یک انتخابان میان دوره ای مجلس برپا شد.حزب رییس جمهور رای اورد اما بعد معلوم شد تقلبی وسیع در رای گیری صورت گرفته.مردم به خیابانها آمدند تا انعتراضات خود را نشان دهند.طرفداران حزب مخالف که حقشان خورده شد بود یک روز در آن گیرودار با شاخه های گل سرخ به مجلس آمدند و در سکون به مجلیسان گل هدیه داند.این حرکت مخملی و نرم موج اعتراضات را گسترده تر کرد تا سرانجام دولت شواردنادزه مجبور به استفا شد و اینگونه "انقلاب گل سرخ" در گرجستان نتیجه داد و الگویی برای انقلابهای بعدی همسایه گانشان شد.... از آن به بعد این میدان که محل تجمع مردم بود به نام میدان آزادی نامیده شد...

از سیاست بگذریم علت آمدن ما به میدان آزادی رفتن به یک کافه بسیار دلنشین و داشتن لحظه های آرامی به دور از جنجالهای شهری بود....چند روز پیش دوستانمان یک شب مارا به این کافه مهمان کردند.در تاریکی هوا نفهمیدیم دقیقا کافه کجاست اما محمد امین تصمیم گرفت از شم مسیریابیش استفاده کند تا جاییکه ما را صاف رساند به در کافه "Pur Pur"

کافه پور پور رو اگه نشناسید محال است اتفافی پیدایش کنید.در یکی از میدانهای قدیمی شهر لابلای خانه های مسکونی و پارکی بسیار دنج که پاتوق آدمهای اهل ارامش  است دریک ساختمان قدیمی 100 ساله قرار دارد.

راستش وارد که میشوید هول برتان میدارد که اینجا نکند خانه خانم هاویشام باشد.دیوارها تبله کرده و آیینه تمام قد راهرو ترک دارد.بعضی جاها نقوش تارعنکبوت هم به سقف میبینید.راهرو نمور سرد و تاریک است تا شما به فضای قرن 19 یا 20 اروپا ببرد.یک گربه تماما سیاه جلوی پاگرد نشسته و شما باید از زیر نگاه مشکوک او عبور کنید...خلاصه کافه پور پور آخر هیجان است اگر مثل ما عاشق کافه نشینی و فضاهای قدیمی باشید.

داخل کافه اروپای اوایل قرن 20 است.دوره گرامافون و موسیقی ناب اروپایی با صندلیهای لهستانی و رومیزیهای چهارخانه گلدار و پیانویی در یک گوشه که مردی در سکوت آن را مینوازد.داخل سالن کم نور و بوی خوب قهوه همه جای ان پیچیده است.

پنجره ها با مبلهای راحتی و دنج روبروی بالکنهایی سرسبز باز میشوند. خدمتکارانی مودب اماده سرویس دهی به شمایند.

بهتر است مثل ما یک بعدازظهر گرجی را در آرامش بالکنهای سبز کافه پورپور روی صندلیهای گهواره ای با دو فنجان قهوه داغ و برشی برانی خوش مزه سر کنید تا شما هم مثل ما در سکوت این خیابان و هوای پاک تفلیس کم کم به چرت بیفتید و یک بعداز ظهر خوب را برای خودتان رقم بزنید.

داخل کافه خیلی با سلیقه طراحی شده.همه المانها برمیگردد به 100 تا 150 سال پیش .از یکی از خدمتکاران راجع به تاریخچه آن پرسیدم.چیز زیادی نمیدانست تنها میدانست اینجا قبلا یک ساختمان مسکونی بوده که بعدها تخلیه و ویران شده تا اینکه صاحب فعلی کافه آن را خریده باز سازی کرده و به شکل یک کافه اروپایی قرن 19-20 درآورده

برای خریدن تک تک وسایل کافه ،دونه دونه امانت فروشیها و سمساریهای تفلیس را گشته تا فضایی کاملا در خور همان دوران بسازد.حتی ترانه هایی که در کافه پخش میشوند نیز به تاریخ همان دورانها برمیگردند.خلاصه کافه پور پور طوری در ذهن و قلبتان جا میگیرد که تا مدتها هروقت یاد یک فنجان قهوه بیفتید پور پور با همه عناصر جالب طراحی داخلیش به یادتان میاید.

شرمنده که از توالت هم برایتان عکس میگذارم.اما خودتان قضاوت کنید وقتی آدم پا در چنین توالتی میگذارد انقدر برای دیدن مشتاق میشود که هدف اصلی را فراموش میکند...آدمهای این کافه خیلی خوش سلیقه هستند و مرا شیفته فضایشان میکنند. انقدر که باوجود گران بودن قهوه و دسر باز هم اگر پا بدهد دلم میخواهد سری به پورپور بزنم.

این هم آدرس کافه: Pur Pur Restoursnt & Lounge...Abo Tbilisi St#1   0154

...OPen Daily 12 pm-2 am

خداحافظ پور پور عزیز...خداحافظ تفلیس قدیمی....ما رهسپار شهرهای دیگریم.


 
روز گردی و شب گردی در تفلیس
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-  تفلیس

بالاخره نمیشه که سفر رفت و هیچ ساعتی رو برای خرید اختصاص نداد خصوصا ما ایرانیها که حداقل خریدمان یک سوقات کوچولو برای عزیزانمان هست.پس دیگر وقتش رسیده که با هم سری به خیابان Marjanishvili در تفلیس بزنیم.

Marjanishvili یکی از خیابانهای باحال تفلیس است با معماری اروپایی و کاملا غربی و خیابانهای پهن و تروتمیز که با داشتنن ایستگاه مترو شما را صاف و پوست کنده به مقصد میرساند. توی این خیابان میتوانید مغازه های مختلف لباس و کفش و ....پیدا کنید با قیمتهایی نه چندان گران و نه چندان ارزان .مقبول جیب خودتان... میتوانید از کافه ها و بارها و رستورانهایی با رنج قیمتهای مختلاف استفاده کنید.میتوانید چیزی نخرید و فقط پیاده روی کنید و ویترینها را نگاه کنید خلاصه اگر وقتی داشتید آن وسط مسطها بد نیست سری هم به این خیابان بزنید.قیمتها در گرجستان نسبتا مقبول است و با این وضع وحشتناک ارز خارجی اگر واقعا دلتان خرید کردن میخواهد گرجستان مقصد نسبتا خوبی است...(البته اگر خیلی به دنبال برند های سطح بالا نیستید)

اما  صنایع دستی گرجستان،جذاب ترین بخش خرید  برای من در سفر گرجستان بود .راستش را بگویم قیمت صنایع دستی گرجستان پایین نیست و نمیتوانید به راحتی یکی از ده ها صنایع دستی آن منجمله:انواع رومیزیهای بافت،عروسکهای نمدی، زیورآلات نقره،تابلوهای نقاشی و مجسمه و... را تهیه کنید مگر اینکه پول نسبتا زیادی را بابت آنها بدهید..

نمد جزو مهمترین بخش این صنایع دستی است نوعی نمدبافی که مرز مشخصی بین نمد و پشم ندارد...یک جورهایی انگار انقدر پشم را میریسند تا تارهای نازک شود و بعد در زمینه های پارچه های نمدی آنها را کار میکنند.در باتومی به شما یکی ازآنها را نشان خواهم داد.یک رومیزی که برای خودم خریدم .یکی از ارزان ترین آنها که حدود 50 لاری قیمت داشت.اما راستش را بگویم اگر هیچ چیزی از گرجستان نخریدید حتما یکی از این رومیزیها یا شالهای نمدی-پشمی رنگارنگ و زیبای آنها را به یادگار با خود به ایران بیاورید..

این وسیله ای که میبینید جام شراب گرجی است.باورش شاید سخت باشد اما گرجیها در شبهای مهمانی و دورهم نشینیهای خود دهها بار از این جامها بالا بیندازند. و مست هم نمیشوند.در رستورانها و بیشتر شب نشینیهای آنها شاهد بودیم که دور هم جمع میشوند و به گپ و گفتگوی طولانی میپردازند بعد یکی یکی بلند شده نطقی کرده و یکهو و یک نفس جام بوقی شکل خود را بالا میندازند.این یک رسم قدیمی است از هزاره های پیشین که گرجیها مردمی طبیعت نشین و شکارچی بوند..در واقع این جامهای شراب بخشی از شاخ شکار شده یک حیوان بوده شبیه بوق که در جنگهایشان نیز از آن استفاده میکردند.

در همان نزدیکیها یک رستوران استامبولی پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم نهارمان را انجا بخوریم. من یک پرس پیده و محمد امین یک پرس اسکندر کباب سفارش دادیم ...راستش غذای ترکی ما انقدر حجیم و سنگین و چرب  و چیلی بود که انگار دو تا گاو بلعیده بودیم...محمد امین که تا 2 روز از چربی غذا بوی گوسفند میداد....

و این غذای چرب را چطور میشود شست و پایین فرستاد...فقط با دو استکان چای کمرباریک لب سوز ترکی....

 

نزدیکیهای غروب شده بود و ما به خیابان روستاولی نزدیک میشدیم...Rustavelli معروف ترین خیابان تفلیس است که شبهای روشن و به یادماندنی دارد.پر از کافه و رستوران و مغازه و هنرمندان دوره گرد که میخوانند و مینوازند ...میشود رفت و گوشه ای نشست و ساعتی به رفت و آمد توریستها و جوانان گرجی نگریست و کلی لذت برد.یا میشود مثل ما راه افتاد و از این سر خیابان به ان سران رفت.

 روستاولی را به احترام نام شاعر معروف قرون وسطایی گرجستان؛شوتا روستاولی؛ نامگذاری کرده اند.شاعری که مجسمه آن در همان ابتدای خیابان دیده میشود. این خیابان از میدان آزادی شروع و تا خیابان"کوستاوا" به طول 1.5 کیلومتر ادامه میابد. و در آن بیشتر موزه ها-ادارات دولتی تاتر و باله و گالری و مغازه هایی با برندهای معتبر قرار دارند.در انتهای آن هم همیشه بساط دست فروشها به راه است که تا غروب آفتاب بساط پهن کرده اند و هنرمندان محلی و زنان خانه دار صنایع دستی خود را عرضه میکنند .میتوانید با قیمتی ارزان تر آنها را تهیه کنید...

متاسفانه افراد بی خانمان و تهیدست در گرجستان زیاد میبینید.افراد بسیار فقیری که از شما پول طلب میکنند. با وجودیکه در این سالها اقتصاد گرجستان رشد زیادی کرده و یکی از قطبهای مهم منطقه شده اما هنوز فقر زیادی گریبانگیر این ملت است.فقری که ناشی از سالهای حکومت کمونیستی شوروی بر این سرزمین بوده...

 همه اینها را گفتم تا شما را برسانم مقابل ساختمان پارلمان و تراژدی 9 آوریل 1989 را برایتان تعریف میکنم...بیایید برگردیم به سالهای دهه 80 و اشغال گرجستان توسط اتحاد جماهیر شوروی...

ماه ها بود که اعتراضات گسترده مردمی بر عیله اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی صورت میگرفت.هرروز مردم بیشتری به این جریان میپیوستند تا اینکه در روز 8 اوریل سال 1989 گروه زیادی از مردم مقابل پارلمان در خیابان روستاولی(همین ساختمان)  جمع شدند تا اعتراض خود را به گوش نیروهای کونیستی شوروی و اشغالگران این کشور برسانند... نیروهای امنیتی شوروی متوجه شده و نظامیها را به  خیابان روستاولی اعزام میکنند... مردم متفرق نمیشوند...اعتراضات صلح طلبانه و در آرامش است اما نیروهای ضد شورش و تانکهای شوروی به روستاولی سرازیر میشوند .مردم  اما از اینجا متفرق نمیگردند....

ساعت 3 صبحدم روز 9 آوریل تراژدی به وقوع پیوست... نیروهای ضد شورش تمام راه های فرار و درروی خیابان را بستند.با چوب و چماق و باتوم و اسلحه به جان مردم افتادند و بین آنها گازهای سمی که اعصاب انسان رااز کار میندازد پخش کردند... مردم سعی در فرار داشتند که به خاطر بسته بودن راه ها در تله نیروهای شوروی افتادند.19 تن کشته و ده ها زخمی به جا ماند.از این 19 کشته 17 تن زن بودند که یکی از آنها دختری 16 ساله بود با جمجمعه ای کاملا خرد شده و خونین......

اما یک نفر از ساختمان مقابل توانست از کل ماجرا فیلم برداری کرده و به دست رسانه ها برساند وقتی دولت شوروی ادعا کرد که اول مردم حمله را آغاز کرده اند ویدئو پخش شد. و دنیا شاهد ماجرا گشت...

و اینگونه بود تراژدی 9 آوریل 1989 تفلیس در تاریخ ماندگار شد...


 
محله گردی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- محله گردی تفلیس

محله گردی را مدیون "علیرضا عالم نژاد " هستم. کسی که اولین بار گامهایم را با کوچه های تهران ،هم میزان کرد و از آن پس یاد گرفتم که بخشی از سفر فقط رفتن و گشتن است و گم شدن لابلای کوچه های قدیمی شهرهای قدیمی تر. فقط باید دل به دریا بزنی و خودت را به دست نوستالوژی های محله گردی بسپاری تا یک روزی قدمهای تو نیز بر ذهن کوچه ها نوستالژی شود...

و چه شهری است این تفلیس برای اینکه ساعتها وقت بگذاری و لابلای کوچه های قدیمی OLd Town آن بر تپه مقدس نفس نفس زنان پله ها را بگیری و بالا بروی  و با گربه های آشنای آنها اشنا تر بشوی و هی یاد "نقلی" در خانه مانده ات کنی و یه عالمه بچه های ریز و درشت معصومت که حالا دستی هست که در نبود تو به آنها غذا بدهد یا نه...گربه های همه دنیا زبان یکسانی دارند  و دست محیت تو را درک میکنند وقتی زیر گلوی آنها را مالش دهی و به خرخر رخوت انگیز آنهاگوش بدهی...

این کوچه های قدیمی تفلیس خوراک پیاده روی هستند و کشف و شهود.لای همین خانه ها میتوانی هتلهای ارزان قیمتی هم پیدا کنی که با دانشجوها ارزان تر هم حساب میکنند.لای این کوچه ها میتوانی دوستان جوان خارجی پیدا کنی و از آنها بخوای که روزی مهمان شهر تو باشند.در همین کوچه ها میتوانی ایمیل بدهی و ایمیل بگیری و دوستان جهانیت را تا ابد در سفرهایت و سفرهایشان دنبال کنی...

توی همین کوچه های تفلیس میتوانی به سراغ خانه های خیلی قدیمی برو ی و حالی و احوالی از آنها بپرسی و فکر کنی که روزی قصه این خانه ها چه بود که حالا این طور در تن باد میپیچند و صدای اسنخوانهای پیرشان، تنت را میلرزاند....

توی این کوچه پس کوچه های قدیمی تفلیس هروقت گلویت خشک شد میتوانی به یکی از هرار کافه نرفته ان بروی و لم بدهی روی مبلهای راحتی و فرشهای گرجی و یک پیاله فنجان داغ قهوه بنوشی و به صدای ساز گرجی گوش کنی که دارد آهنگ کازابلانکا را طوری مینوازد که دل و روده احساست را بهم میپیچد.... و انقدر حالی به حالی شوی که یادت بروی در مملکت غریبی چون میتوانی یواشکی لای این کوچه ها، عاشق یک دختر گرجی چشم و ابر و سیاه هم بشوی ....

و شاید بروی در یک آتلیه عکاسی توی همان دالانهای باریک کوچه های قدیمی ،لباس گرجی تنت کنی و ژست زنان دو قرن پیش را بگیری و چلیک چلیک عکس بگیری و وبعد وقتی به خودت توی آیینه نگاه کردی فکر کنی بی خود نبوده که پدربزرگ در سفری به گرجیستان عاشق دخترکی چشم و ابرو سیاه شده و دل در همینجا گذاشته و در تبریز دیگر برایش دلی نمانده ...پدربزرگ عاشق پیشه ما که روزگاری در تجارتش با گرجستان دل در کف دختری گرجی میدهد ،تا ما سالهای سال بعد رد دختر را دراین کوچه ها دنبال کنیم و از ناکجاآبادها سر دربیاوریم و در آخر نفهمیم عاشق دلسوخته ،چشمهایش کجاست...

و در این شیش و بش عاشقی سر از کوچه ای و دکانی قدیمی دربیاوری که زنی در دالان آن نشسته و ساز میزند... تار میسازد و نام آن را ساز "Ashuq" مینامد و بعد در تعجب از اینکه این هم ن تار عاشیقهای دلخسته ترکمن سرزمین خودت هست و بعد وقتی زن گرجی مینوازد و قصه دلسوختگیهای عاشیق را برای تو بیان میکند میبینی که همه عاشیقهای دنیا قصه واحدی دارند...عاشیقهای همه دنیا زاده غمند....

و بعد یکهو یک پستخانه قدیمی سر راهت سبز شود.از همان پستخانه هایی که سالهای دور را به یادت میاورد.سالهای کاغذ و قلم و تمبر و خیسی زبان بر کناره های پاکت... و دلت بکهو تنگ همه آن نامه هایی شود که دیگر دست هیچ پستچی آنها را برایت نمیاورد...و بعد ببینی اینحا میتوانی کارت پستال بخری تمبر بزنی یادگاری بنویسی و برای کسی در سرزمین پدریت پست کنی شبیه همه کارت پستالهایی که پدر_ پدربزرگ از روسیه بیست سال تمام، برای خانواده دلتنگش میفرستاد....

و بعد یکهو پنجره ای رو به تو باز شود و تو ببینی مادربزرگی از جنس همه مادربزرگهای عالم دارد رختهای شسته اش را بر سر بند پهن میکند و چکه چکه آب از دامن  گلدار مادربزرگ میچکد و خاک  گلدان را سیراب میکند و تو یکهو دلت بگیرد که دیگر شمعدانیهای مادربزرگت با چک چک هیچ آبی طراوت سابق را پیدا نخواهد کرد وقتی خود مادربزرگ نفسش را بر برگهای گلدانهایش "هو" نکند....

و وقتی دلت این طوری هوایی همه مادربزرگها و مپدربزرگهای عالم بالا میشود سر از کارگاه یک نقاش گمنام دربیاوری که در آخرین رمقهای آفتاب دارد دیوارهایش را رنگین کمانی میکند و وقتی نقاش نمیدانم از کجای چشمهای تو، غم دلت را میفهمد و به تو قلمو و رنگ میدهد ،میتوانی تو هم مثل همه مسارفان رفته این کوچه ها بر تن دیوارهای کارگاه نقاش ، نقشی بزنی و دل گرفته ات را تا ابد بر سینه اش ثبت کنی....

یکهو میبینی صدای اذان از جایی همان نزدیکیها شنیده میشود.دیگر اطمینان پیدا میکنی خدای همه سرزمینها یکی است.همان خدایی که وقتی دلت تنگ میشود به سروقت تو میاید.اینجا لای همین کوچه های تفلیس در محله های قدیمی یگانه مسجد شهر مقابل توست و دعوتت میکند بیایی و یک دل سیر در کشوری غریب،اشنایی کنی... 

چه نمازی خواهد بود زیر  گنبد فیروزه ای مسجد تفلیس رو به پنجره گشوده ای که صدای زنگ کلیسایی از دور را به گوشت میرساند/////

و بعد از نماز خوب _خوب میشوی و راه میفتی و  میبینی یک فرش فروشی قدیمی دارد با آب و تاب نقش "Perisna Carpets" را برای توریستهای اروپایی نشان میدهد .قصه هزار نقشی که با تارو پود وجود تو گره خورده اند و وقنی با افتخار جلو میروی و اسطوره های سرزمینت را برای آنها رمز گشایی میکنی دیگر کیفت کوک _کوک خواهد شد.. اینجا نشانه های ایران تو اینگونه دارد خودتمایی میکند.اینجا ؛به قول علیرضا عالم نزاد؛ مست شراب فرش میشوی  ....

و بعد لای دالانهای پایین ،بوی حمامهای قدیمی و بخار گوگرد به مشامت میرسد.یاد حمامهای سرعین میفتی و کنجکاو که میشوی حال میکنی وقتی میبینی این حمامها را "شاه عباسی" مینامند و محله اش را "سید آباد"...

حمامهایی صفوی که زمان شاه عباس ساخته شده اند و زیر آنها چشمه آبهای معدنی در جریان ... حالا دستی به سرو صورت حمامها کشیده اند  و گردشگر خسته را میطلبند تا یک دل سیر در حمام بخارگرفته شاه عباسی به یاد قرنهای قدیم تنی به آب داغ و لبی به قل قل قلیان  و تنی به مشت و مال دلاک...

به پایین تپه که میرسی دیگر شب شده است و نارین قلعه  باستانی روی تپه با نور صدها لامپ روشن شده است زنده و جاوید....

و یکی دو کوچه آن ورتر وقتی هنوز از رخوت کوچه های قدیمی بیرون نیامده ای دستهای شاعر گرجی در کنار ویرانه های خانه ای قدیمی رو به آسمان دراز است و با کبوتری بر دوش شعر صلح در گوش تو زمزمه مکیند...

 او یک Ashuq قفقازی است.همان "عاشیق" ترکمن ما که داردزیر آسمان پر ستاره "عاشقی" میکند.


 
کلیسای خیلی جامع!!!!!
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز دوم سفر-کلیسای سامبا

گرجستان کشور کلیساهاست.تاحالا هیچ کجایی سفر نکرده ام که انقدر به هر سویش بنگرم سر هر بام و کوی و کوچه ای یک کلیسای سنگی ببینم.کلیساهایی که از نظر شمایل معماری تقریبا همه شبیه هم هستند.نوعی معماری اورارتویی که در منطقه جلفا و باکوی ایران هم دو تا از مهمترین آنها را میتوان دید.

اما یک کلیسا در تفلیس وجود دارد که از هرجای شهر تقریبا دیده میشود.کلیسای جامع سامبا(Sameba) که نماد شهر مذهبی تفلیس هم محسوب میشود.

برای رسیدن به کلیسا یک تاکسی میگریم و با 5 لاری به تپه Elia  در منطقه قدیمی "اولاباری" میرسیم.دیدن کلیسا مثل همه جای دنیا رایگان است و البته میتوانید برای کمک به فقرا و امر خیر از همان ابتدای در ورودی یک پول کمی بدهید،شمعی بخرید و در کلیسا روشن کنید تا شما هم در امر خیر جاری شریک باشید...

بعد از اینکه از پله های ورودی حیاط بالا میروید سفیدی کف و زردی سنگهای بنای اورارتویی چشمتان را میزند.این فرم معماری گرجی است .و شاید بهرتین سمپل برای دیدن کلیساهای گرجستان...شبیه سنت استپانوس خودمان میماند...

سامبا در لغت معنی "تثلیث" میدهد(همان پدر-پسر-روح القدس).اما این کلیسا اصلا یک اثر قدیمی محسوب نمیشود(بین خودمان بماند که همچنین اثر شاخص هنری هم نیست فقط خیلی بزرگ و عظیم است).در فاصله سالهای 1995 تا 2004 دولت گرجستان تصمیم به ساختن کلیسای جامع جدیدی برای تفلیس گرفت و این کلیسا ساخته شد.

اما منکر این نمیتوان بود که کلیسا سامبا عظمت دارد با گنبدی به ارتفاع 97 متر که بالای تپه و روی کلی پله ساخته شده است در فضای 5000 متر مربعی... در نگاه اول آدم را مبهوت میکند.گنبد کلیسا از جنس طلاست و زیر نور آفتاب ظهرگاهی خیلی خوب میدرخشد.این طلایی گنبد در تلاقی با آجری بدنه کلیسا یک هارمونی غیر زمینی ایجاد میکند.

جلوی ورودی فرشهای سرخ رنگی پهن است که به تازگی شسته شده و آنها را برای خشک شدن مقابل آفتاب قرار داده اند.نگاه کنید تم فرشها آشنا نمیزند؟؟؟ فرشها تماما ایرانیند با نقوش کاشان و قم وبیجار...

دور کلیسا راه میرویم و به نمادهای مذهبی حک شده بر دیوارها نگاه میکنیم.نماد شناسی علم جالبی است و نمادها هریک کلی راز و رمز در خود دارند اگر بدانید هر نماد دارد چه میگوید.یادم میاید در کلیسای سنت استپانوس جلفا هم مبهوت نقوش رمز گونه حکاکی شده سنگها شده بودم.

پا به داخل کلیسا میگذاریم.عکاسی ممنوع است و من دوربینم را غلاف میکنم اما یکی دو دقیقه بعد متوجه میشوم که همه نوریستها دارند آرام و آهسته عکس میگیرند من هم دل به دریا میزنم....کلیسای سامبا مثل یک مجمع الجزایری از کلیساهاست. خود کلیسا 9 کلیسای بهم متصل است که 5 کلیسای کوچکتر هم زیر بنای آن قرار دارد...

و از حق نگذریم موزه ارتدوکس گرجستان است.پر از تابلوها و اشیای نفیس و قدیمی و گران قیمت مذهبی ....دیوارنگاره هایی جواهر نشان و مطلا با تصاویر مذهبی...کتابهای انجیل خطی که مربوط به قرنهای پیشند...جام های طلا و نقره و ده ها و ده ها شی ارزشمند تاریخی...

راستش فضای داخلی کلیسای سامبا زیادی رسمی است و آدم خود به خود نفسش در سینه حبس میشود.تمام کسانیکه در این کلیسا حضور دارند روی سر روسری انداخته اند و در حال راز و نیاز و روشن کردن شمعند.این مردم گرجستان عجیب پایبند مذهب ارتودوکس خودند...کلیسا پر است از جوانان سرگرم نیایش و همچنین راهبه ها و کشیشهای دیگر ....(آدم یک کمی میترسد)


ایده اولیه چنین مجموعه عظیمی سال 1989 به مناسبت هزاره سوم تولد مسیح ایجاد شد .صدها طرح در مسابقه قرار گرفت و هیچ یک نتوانست نظر اسقف اعظم گرجستان را جلب کند.در نهایت طرح معمار معروف گرجی؛آرچیل میندیاش ویلی؛ مقبول شد و در سال 1995 کلنگ کلیسا زده شد.

محوطه کلیسا در گذشته های دور یک قبرستان قدیمی ارامنه بوده که در جریان اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی از بین رفته و به پارک بدل شد.اما وقتی شروع به ساخت و ساز کلیسا کردند ارامنه زیادی از سراسر دنیا شروع به اعتراض کردند که این بی حرمتی به ساحت مردگان قبرستان است.آنها مدعی بودند که هنوز 90000 قبر و جسد در این قبرستان وجود دارد.کسی به اعتراض آنها اهمیتی نمیدهد تا اینکه از زیر خروارها خاک استخوانها و اسکلها و سنگهای قبر بسیار قدیمی کم کم بیرون میاید.کار از کار گذشته است....کلیسا روی بدن مرده های ارامنه بنا میشود...حالا در محوطه کلیسا مجموعه ای از این سنگهای قدیمی دیده میشود....

در محوطه کلیسا صحنه های جالبی را میتوانید ببینید ...

دختران زیبای گرجی با روسریهای رنگی بر سر و شلوارکهای تابستانی برپا که به زیارت آمده اند...

 . کودکان بازیگوش گرجی که در حوض وسط حیاط آب تنی کرده و دارند حمام آفتاب میگیرند///

پارادوکسهای بامزه ای هستند!


 
Stop Russia
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- Soviet Occupation Museum

در حال قدم زدن در خیابان روستاولی هستیم.به دیواری از یک ساختمان قدیمی که میرسیم گرافیتی سرخ پر معنی ما را متوقف میکند(ببخشید که مودبانه نیست)....راستش جا خورده ایم از چنیین خشم بی پرده ای که چنین بر تن دیوار ؛کسی چه میداند برای چند سال؛ نقش بسته است.کنجکاومان میکند که اینجا دیوار چه ساختمانی است ...سر از موزه ای عجیب ،دردناک درمیاوریم.موزه عکسی که نفسمان را بند میاورد و گامهایمان را خسته میکند از بس بوی خون میدهد این موزه عکس...

اینجا را Soviet Occupatiom Meusum مینامند.موزه اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی و شامل تصاویر و مدارک سیاه سالهای اشغال و جنگ این کشور با دولت مقتدر شوروی و سپس جدالهای با روسیه است در فاصله سالهای 1921 تا 1991 و گام به گام مخاطب کنجکاو را به دالانهای مخوف تاریخ کا گ ب و ماشین آدم کشی و اشغال روسیه میکشاند.حالمان بد میشود وقتی ساعتی پای درد دل راهنمای موزه مینشینیم و عکسهای اشغال گرجستان را میبینیم.اینجا دیوارها بوی خون میدهد...

فضای این موزه عکس خیلی خوب تداعی گر آن سالهاست وقتی پا به دالان دراز و نمور و تاریکی میگذاریم که در دوطرف ما عکسهای کشته شده های جنگهای روسیه با گرجستان است و در انتها میزی قرار دارد درست شبیه میزهای دوران کمونیستی استالینی با عکسی از لنین و تلفن سیاه قدیمی که ما را دچار این توهم میکند که قرار است هرلحظه زنگ بخورد،کسی بیاید و ما را به زندانهای مخوف "کا گ ب" ببرد...

دیوارها با پارچه های سیاه و سرخ پوشیده شده است.

برای ما ایرانیها معاهده گلستان همان قدر دردناک است که برای گرجیها خوش آیند... گرجستا ن کشوری است که جزو اولینها برای پیوستن به سلک مسیحیت بود و تا قرنها در کش و قوس دست درازی کشورها در نبرد.یکی از کشورهایی که بارها گرجستان را گرفت ایران بود.در دوره صفوی مادر بسیاری از شاهزادگان دربار صفویه، زنان زیبای گرجی بودند و دربار ایران پر بود از دورگه های ایرانی گرجی.

در دوره زندیه گرجستان تماما از ایران جدا شد و اعلام استقلال کرد تا آقا محمد خان به روی کار آمد و با حمله ای وحشتناک تفلیس را به خاک و خون کشید و 15000 نفر بیگناه را قتل عام کرد.خانه ها و کلیساهایی زیادی ویران و هزاران گرجی به اسارت ایرانیان در آمدند.این رخداد سبب تنفر شدید مردم گرجستان از ایران شد و یکی از زمینه‌های معنوی جدایی گرجستان از ایران گشت.تا اینکه در زمان فتحعلیشاه پس از شکستهای پیاپی سپاه ایران به فرماندهی عباس میرزا از روسیه تزاری و در پی پیمان نامه گلستان، گرجستان رسما از ایران جدا شد و ضمیمۀ خاک روسیه شد.

کجا بودیم؟آهان پیوستن گرجستان به روسیه در اوایل قرن 19

 اما دیری نپایید که روسیه تزاری از بین رفت و شوروی کمونیستی جانشین آن شد.1921 گرجستان بخشی از جمهوری شوروی گشت و دوران بسیار سیاه تاریخ این مردم آغاز شد شاید حتی سیاه تر از لشگر کشی آغامحمدخان...

جاسوسی از شهروندان استقلال طلب گرجی،دستگیری و به زندان رفتن آنها،حمله به شهرها و سرکوب اعتراضات مردمی که مسیحیت در خون آنها بود و توسط ارتش کمونیسم استالینی، مدام سرکوب میشدند برگی سیاه از تاریخ این سرزمین ساخت تا سال 1991 که شوروی از هم پاشید و گرجستان سرانجام پس از قرنها زیر استیلای دولتها بودن دوباره استقلال یافت و این نمایشگاه عکس میپردازد به تصاویر دردناک و سیاه سالهای بردگی زیر یوغ شوروی... 

اما این آخر دست درازیهای روسیه نبود.آگوست 2008 برای مردم گرجستان حادثه تلخ دیگری رقم خورد.ارتش روسیه به دنبال درگیری سر منطقه "اوستیای جنوبی" با گرجستان وارد جنگی نابرابر شد و تانکهایش را تا نزدیکی تفلیس پیش آورد...

مردم زیادی کشته،زخمی و بی خانمان شدند.گرجستان تلفات سنگینی داد و متحمل  خسارات مالی سنگین شد.این جنگ ،جنگی نابرابر بود گرچه گرجستان مقصر بمباران اوستیا شناخته شد اما از آن طرف روسیه متهم به تحریک مردم اوستیا برای گرفتن استقلال از گرجستان شد.(روسهای موزی)...

خلاصه اینکه در این نمایشگاه عکس میتوانید تصاویر مستند این نبرد نابرابر را از نزدیک ببنید و شاهد درد و رنج مردم بیگناه باشید...شاید دیگر از آن به بعد وقتی صحبت از عهدنامه گلستان و جدا شدن گرجستان پیش بیاید انقدر داغ به دلتان ننشیند...

گرجستان حق دارد آزاد و مستقل باشد.شما چه فکر میکنید؟

*برخی اطلاعات از این لینک گرفته شده است.


 
هنر گرجستان
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز دوم سفر

 هنر را از خیابان روستاولی(Rustaveli Avenue ) آغاز میکنیم.یکی از مشهورترین خیابانهای شهر تفلیس با مغازه های دیدنی و برندهای معتبر جهانی که البته ما فعلا کاری با آنها نداریم و بیشتر دنبال زیر و رو کردن هنر گرجی در موزه های نام آشنای آن هستیم.اگر حوصله موزه گردی دارید در این پست با من همراه باشید.

صبح دومین روز سفر  به تفلیس با علی قرار گذاشتیم که چند تا از موزه های خوب شهر را بگردیم.از هتل با تاکسی به خیابان روستاولی آمدیم.در گرجستان رسم بر این است که سر نرخ تاکسی با تاکسیها باید چک و چونه زد.تاکسی وسیله مناسبی است که شهر را با آن بگردید اگر وقت و حوصله مترو و اتوبوس را ندارید.مترو و اتوبوس شهرقدیمی و شلوغ است و قیمت تاکسی برای سفرهای درون شهری حول و حوش 3 تا 5 لاری میشود که وقتی بین ما 4-5 نفر تقسیم میگردد به هرکداممان دنگ کمی میفتد. 

در راسته خیابان روستاولی متوجه مجسمه های کوچک برنزی میشوم که خیلی ساده و عادی در حاشیه خیابان و بر دیوار روی پایه های کوچک قرار گرفته اند .از علی که سوال میکنم شگفت زده میشوم که میبینم هنرمند این مجسمه ها شخصی به نام "Levani" است که یکی از  بنام ترین هنرمندان معاصر گرجستان است.

داشتم فکر میکردم که اگر قرار باشه "پرویز تناولی" مجسمه هایش را در خیابانهای شهر تهران برپا کند چند روز طول خواهد کشید که یک شبه از چهره شهر به طور کل ناپدید گردند و هیچ وقت هم معلوم نشود که مجسمه های بیگناه به کدامین تیشه چپاولی از سطح شهر دزدیده شدند؟؟؟

حیف که تهران ما، بسیار کم دارد!

اولین جا،موزه ملی گرجستان است که در همان خیابان روستاولی قرار دارد و شامل بخشهای مختلفی از گنجینه های تاریخی گرجستان است.متاسفانه از بیشتر بخشهای این موزه اجازه عکاسی داده نمیشود  صرفا باید شما را ارجاع داد به دیدن این موزه از نزدیک.

بلیط این موزه ها معمولا 4 تا 6 لاری است اما میرزه برای دیدن.موزه بخشهای مختلفی داره یه بخش اون به پیشاتاریخ گرجستان مربوطه.بد نیست بدونید که گرجستان مامن انسانهای پیشا تاریخ  بوده و حتی اسکلت انسان نمای 2 ملیون ساله ای هم از این خاک بدست اومده.بخش دیگه ای از موزه ،گنجینه لباسها و اسلحه های در طول تاریخ گرجستانه و بخشی دیگر موزه جواهرات آن است که اصلا در آن امکان عکاسی نیست.خیلی جالبه که بعضی از دست بندها و وسایل زینتی طلا و نقره آن شبیه کارهای دوران هخامنشی ایران است و احتمالا برمیگردد به همان زمانی که گرجستان بخشی از خاک ایران بوده است.

اما شاید برای شما جالب ترین بخش موزه مربوط باشه به هنر دوره ایکه خود انها ان را Persian مینامند و بیشتر برمیگرده به دوره قاجار که گرجستان بخشی از خاک ایران بوده.در این قسمت نقاشیهای قاجاری هنر پاپیه ماشه آن دوران و مینیاتورهای قاجاری دیده میشود.

این عکس عباس میرزاست.همان که برای ما رشادتها کرد و البته گرجیها از او بسیار متنفرند.یادتان باشد هیچ وقت پیش گرجیها حرفی از دوران قاجار و تعلق این خاک به ایران نزنید که به شدت خشمگینشان میکنید.راستش را بگویم شاید حق داشته باشند چون گرجستان ارث پدری مان نبوده که همیشه با تاسف از عهدنامه گلستان نام میبریم یک روزی هم ما این کشور رو اشغال کردیم و از آن به بعد ان را متعلق به خودمون دانستیم...خلاصه اینکه عباس میرزا شخصیت خوشنامی نزد گرجیها نیست و از او به اسم قاتل یاد میکنندو...

به قولی:هرکسی از ظن خود شد یارمن...

بعد از دیدن موزه ملی به دیدن گالری ملی تفلیس رفتیم.گالری نقاشان بنام گرجی که تو همون خیابون روستاولی قرار داره و یک ساختمان قدیمی زیبا با نمای نئوکلاسیک یونانی است.

نقاشیهای قدیمی گرجی خیلی جالبه.عموما طرز زندگی مردمان روستایی گرجستان رو نشون میده که بیشتر اونها هم دهقان هستند و در زمان تزاری رعیتهای شاه محسوب میشدند.تو بیشتر تصاویر میشه روحیه خوش گذران و شاد این ملت رو مشاهده کرد که در طول تاریخ با وجود قرنها  و قرنها کشمکش و تجاوز از بین نرفته.هنوز هم مردم گرجستان جزو بی خیال ترین و شاد ترین مردمان دنیا هستند.این رو میشه هنوز از فرهنگ گشت و گزار و کافه نشینی روزانه آنها دید.عین قدیم هنوز هم با کوچکترین بهانه دور هم جمع میشوند و بساط بزن و برقص و نوشیدن رو فراهم میکنند.تو تمام تصاویر قدیمی این روحیه خوشگذرانی کاملا دیده میشود.

National Galley تفلیس سالنهای بزرگ و مناسبی برای نمایش نقاشیها دارد.میشود با خیال راحت ساعتها در آن سالنها راه رفت و تابلوهای زیادی را از نزدیک دید.در آن زمانی که ما آنجا بودیم یک نمایشگاه گروهی از هنرمندان قرن 18 و 19 گرجستان هم به پا بود تحت نام FRiends

این نقاشی رو زیاد خواهید دید.یک جورهایی نماد این کشوره.مرد ماهیگری که تو یه دستش سطله و تو دست دیگش یه ماهی به قلاب.هنرمند این اثر یکی از معروف ترین نقاشان گرجی Niko Pirosmaniنام داره و این نقاشی به علاوه گورخر معروفش روی بیشتر سوقاتیهای گرجی دیده میشه.تو گالری ملی فرصت اینو دارید که کارهای اونو از نزدیک ببینید. 

 یه گوشه سالن این تصویر شیر و خورشید نظر منو به خودش جلب کرد.همتون میدونید که این نماد ایرانی است و برای من جالب بود که نقاشی از قرن 19 این اثر رو کارکرده.از مسئول موزه که پرسیدم چیزی نمیدانست که این یک نماد ایرانی است.

اگه کسی چیز بیشتری میدونه خوشحال میشم منو تو جریان بذاره که چجوری این نماد به گرجستان راه پیدا کرده.شایدم مربوط باشه به همون دوران اشغال این سرزمین.

 به نظر من هنر گرجی ترکیبی از شرق و غربه شاید چون قرنها همیشه محل تاخت و تاز شرق و غرب بوده ...ایران-عربستان-عثمانی-روم و....این کشور را به تلاقی هنر شرق و غرب تبدیل کرده است و این را میتوان در تک تک آثار قدیمی و جدید گرجی دید.

مجسمه بالا،بوسه ،اثری از مجسمه ساز شهیر گرجی،Iacob Nikoladze است که از سنگ یکپارچه مرمر تراشیده شده است.

بعد از گالری ملی به دیدن یک موزه خصوصی رفتیم به نام Moma Tbilisi که در واقع موزه هنرهای مدرن و معاصر گرجستان است اما توسط شخصی به نام Zarub و به هزینه شخصی او در خانه پدریش خریداری و گردآوری شده است.

موزه موما نیز در خیابان روستاولی است.ساختمانی قدیمی و چند طبقه که زمانی خانه شخصی Zurab Tsereteli ؛هنرمند مجسمه ساز و نقاش معاصر گرجی؛ بوده و امروز کلکسون شخصی او از آثار ارجمند و گران قیمت هنرمندان معاصر و معروف گرجی است که تمام آنها را او با انتخاب شخصی از سراسر گرجستان و در ژانرهای مختلف هنری خریداری کرده و در این موزه آنها را در معرض بازدید مردم قرار داده است.در میان این آثار نمونه کارهای خود زوراب نیز قرار دارد که در بازار هنر از قیمتهای بالایی برخوردار است.

بخشی از موزه اختصاص دارد به مجموعه عکسهای شخصی زندگی زوراب که در اونجا شما متوجه میشوید با چه آدم مشهوری روبرویید وقتی عکسهای او را در کنار سوپر استارها-هنرمندان-سیاسیون معروف دنیا مشاهده میکنید.کسانی که پول زیادی میدهند تا یکی از آثار زوراب را بر درو دیوار خانه خود بیاویزند...

جای همچنین کسانی در ایران بسیار خالیست.جای خالی ثروتمندانی که کلکسیونر آثار هنریند اما آثارشان را به جای مخفی کردن پشت دیوارهای چند لایه و انحصاری کردن، در موزه ای شخصی، عمومی میکنند تا فرصت لذت بردن از این آثار را به چشمهای مردمشان نیز بدهند.

در ایران ما تنها موزه هنرهای معاصر را داریم که آن هم از پس از انقلاب دیگر به جمع آوری آثار نپرداخت.پس مخاطب بی پول اما هنردوست ما چطور و کجا میتواند با خیال راحت به دیدن آثار گران قیمت هنرمندان مشهورش برود.هنرمندانی که تنها به حراجیهی کلان و کلکسونرهای ثروتمند اختصاص ندازند بلکه نگاه مردم عادی را در کنار خود دارند..

در موزه زوراب همه جور هنر تجسمی دیده میشود که در فضا و سالنهایی با نور و هوای استاندارد و البته با راهنماهای باسواد و پر انگیزه چشم مشتاق گردشگر را به دنبال خود میکشند.

در بخشی از فضای این موزه میتوانید روی مبلهای راحتی بنشینید و به مطالعه کتابهای نفیس هنری بپردازید خلاصه اینکه خدا پدرمادر آقای زوراب را بیامرزد که از پول و سرمایه خود در جهت استفاده عموم بهره برده است.

گوشه یکی از سالنها مجسمه های عظیم برنزی از نقاشان بنام مدرن دنیا قرار دارد. گوشه ای ماتیس نشسته و گوشه ای دیگر مانه.جایی پیکاسوست و جایی دیگر مودیلیانی..به نظر من موزه مومای گرجستان مکان مناسبی است که در یک فضای جمع و جور با هنر مدرن و معاصر دنیا آشنا بشوید و به چشمهایتان فرصت آرامش بدهید...

اینجا خوراک روحتان تکمیل است.


 
تجربه ای کنیسایی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز اول سفر

در همان بالای تپه Sololaki و در ادامه گشت روز اول وقتی از کوچه پس کوچه های قدیمی در حال گذر بودیم تقریبا از سر هر پشت بامی میشد یک مجسمه بزرگ را دید که تمثال زنی شمشیر به دست را نشان میداد.این مجسمه را "مادر گرجستان" مینامند. یک جورهایی شبیه مجسمه مسیح در ریودوژانیرو که با دستانی گشوده محافظ شهر شده است.این مجسمهما را یاد مریم مقدس میندازد و چون مردم گرجستان پایبند دین خود هستند بیراه نخواهد بود که آن را اسطوره ای از جنس مسیحیت بنامیم.

 
 Statue of Mother Georgia

البته مادر گرجستان،روح اساطیر ملی افسانه های گرجی است که در ویرانه های قلعه قدیمی برافراشته است.مجسمه زنی با 65 فوت ارتفاع که در یک دست خود کاسه ای شراب و در دست دیگر شمشیری برنده گرفته است.مادر گرجستان در طی قرنها تاخت و تاز اقوام مختلف و دشمنان متجاوزگر بر این سرزمین،با رفتاری احترام برانگیز با کاسه ای شراب از دشمنان پذیرایی میکند تا روزی از آنها دوستانی فداکار بسازد.اما شمشیر دست چپ گوشه چشمی تهدید آمیز هم به دشمنان این خاک و آب دارد که مهمان نوازی و صبر این مردم حدی خواهد داشت.روزی به پا خواهند خواست و گرجستان را به استقلال حقیقی خواهند رساند و تاریخ نشان میدهد که سرانجام چنین نیز شده است!

این مجسمه در سال 1958 به عنوان نماد اتحاد ملی بر فراز کوه مقدس افراشته شد.

درست پشت سر ما و کمی دورتر از "مادر گرجستان"، باغ گیاهشناسی تفلیس قرار دارد. این باغ گیاهشناسی در دامنه شیب کوه های Sololaki  وTabor  قرار گرفته و امروزه دیگر باغی برای بازدید عموم است.علاوه بر اینکه تحقیقات گیاهشناسی شهر در آن انجام میشود.

برای ورود به آن باید بلیط تهیه کنید بلیط هیچ جای دیدنی گرجستان گران نیست و به راحتی این امکان را میدهد که گردشگران از هرجای دنیا بتوانند از آنها بازدید کنند.بنای اولیه باغ در سالهای 1600 میلادی به عنوان تکه باغی از قصر باشکوهی در دل نارین قلعه برپا شد.در طی همه این سالها و در پی همه تاخت و تازهایی که نارین قلعه به چشم دید باغ آسیب ندید.روز به روز گسترش بیشتری پیدا کرد و بعدها تبدیل به باغ گیاهشناسی شهر شد...

به اینجای سفر که میرسیم دیگر پاهای ما قدرت قدم از قدم برداشتن ندارد.تنها به اصرار علی است که به پیاده روی در دل باغ تودرتوی و سرسبز تفلیس ادامه میدهیم.علی با وعده های شیرین ما را به ادامه راه ترغیب میکند.امروز اولین روز سفر است و ما از شب پیش تا کنون استراحتی نداشته ایم.حق بدهید که دیگر برایمان جانی نمانده باشد اما علی با افسونی جادویی وسوسه مان میکنتد که جایی ننشینیم چون قرار است وعده شیرینی در راه باشد...

و ما ابتدا صدای وعده شیرین را میشنویم و بعد نسیم خنک و مطبوع آن را و در آخر خیسی و لیزی سنگهای کناره راه است و آبشاری بلند در سکوت باغ.اینجا گوشه ای است که شاید هرکسی آن را نشناسد.باید تو هم مثل علی ساکن تفلیس باشی و گاهی که دلت میگیرد برای خودت راه بیفتی و در این گوشه به صدای آبشار گوش سپاری و نگاه بر تن آب سرازیر شده آن بدوزی...

وعده ما محقق میشود و ما تنی میاساییم در خنکای هوای دلچسب تفلیس...

و پس از اینکه پاهایمان دوباره نفسی تازه میکنند راه میفتیم پیاده نم نمک به سوی هتل...

سر راهمان چشممان به کنیسه یهودیان تفلیس میفتد.کنجکاویم بدانیم داخل یک کنیسه چه شکلی است.راستش تاحالا هیچ کدام وارد هیچ کنیسه ای نشده ایم نمیدانیم اصلا ما را راه میدهند یا نه...علی به راحتی میگوید بگذارید سوال کنیم و بعد به ما میگوید پشت او وارد کنیسه شویم...

کنیسه بسیار فضای ساده ای دارد.افراد زیادی سرگرم مناجاتند.بعضی از آنها لباس مخصوص خاخام ها را به تن دارند.نمیدانم چرا یک هو انقدر ترسیده ام.انگار قرار است مورد حمله قرار بگیرم.مدام مظطربانه میگویم بهتر است اینجا را ترک کنیم...اما واقعا چرا؟

آنها که کاری با ما ندارند.حتی اجازه میدهند عکاسی کنیم.تازه باوجودیکه من روسری به سر دارم و آنها کاملا متوجه شده اند که مسلمانم.و دیگر اینکه یکی از آنها میپرسد اهل کجاییم و ما میگوییم ایران!!!!

سکوت چند لحظه ای هر دوسو،تفکر برانگیز است.هم آنها سکوت میکنند و هم ما. افسوس اینجا خانه خداست و ما هردو گروهی پیرو ادیان توحیدی هستیم.خدای ما با خدای آنها یکی است پس چرا باید بین ما فاصله باشد.دست دراز میکنیم و آنها دست ما را به دوستی میفشارند...و ما بی هیچ مشکلی از کنیسای یهودیان تفلیس بیرون میاییم.

دیگر آخرین رمق ما برای پیاده روی است.پس چه چیزی میتواند انتهای شب فراموش نشدنی اولین روز سفر ما باشد؟بی هیچ توضیح اضافی یک فنجان قهوه داغ و بسیار خوش طعم گرجی با برشی برانی و جمع دوستانی که ایرانیهای ساکن تفلیسند و ما امشب مهمان آنها شده ایم....

شب خوش تا بعد!


 
بر بالای کوه مقدس
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92 - به سوی کوه مقدس

بعد از خوردن نهار تصمیم میگیریم با تله کابین شهر به بالای تپه مشرف به تفلیس برویم و دیدنیهای محله های قدیمی شهر را از نزدیک ببینیم.خوبی این تله کابین به اینه که تا قبل از افتتاح اون خیلی از توریستهایی که توانایی بالا رفتن از شیبهای تند و تیز رو نداشتن دیدنیهای محلات قدیمی شهر رو از دست میدادن اما حالا با صرف مقدار کمی پول میشه سوار یکی از این کابینها شد و به اون بالا رفت جاییکه شهر درست زیر پای شما قرار دارد و منظره دانشینی را برایتان میسازد.

شهرهایی که بر دامنه تپه های قدیمی ساخته شده اند معمولا ساختار معماری سنگی و جالبی دارند و شهر تفلیس یکی از این شهرهاست که در جوار "کوه Sololaki " یا کوه مقدس بنا شده که رفته رفته رو به وسعت گذاشته و در کنار رودخانه "کورا" راه خود را به سوی تمدن و شهر نشینی گشوده است.

سوار بر تله کابین بر حاشیه رودخانه را گرفتن و در یک عصر رو به غروب نیمه ابری از چشم یک پرنده آسمان و زمین را نگریستن حال خوبی دارد.

به آن بالا که میرسید کل شهر را خواهید دید .خانه هایی با بامهای شیروانی قرمز رنگ که شاخصه شهر تفلیسند و البته ایوانهایی چوبی که با رنگهای شاد زیر سایه سقفهای سرخ برایتان فراموش نشدنی خواهند بود.

از این بالا خوب متوجه میشوید که رودخانه کورا چگونه چون ماری لابلای کوچه پس کوچه های شهر میخزد و میاساید و شهر که چگونه در جوار این مار "تن آرام" قدم به قدم  جلو رفته میرود.حتی خوب میتوانید تضادهای معماری قدیم و جدید را در دید خود داشته باشید.نمیشود خورده گرفت شهر رو به پیشرفت بوده است و گسترش. نکته مهم اینجاست که بافت قدیمی شهر را ویران نکرده اند و آن را به خوبی حفظ و مرمت میکنند.نه مثل ما که در تمام کوچه پس کوچه های قدیمی شهرمان ساختنانهای بلند بی هویتی را علم کرده ایم بی آنکه بیندیشیم فضای مناسب یک کوچه چند متری مناسب چنین برج و باروی بی شناسنامه ای هست یا نه...

 تمام محله های قدیمی شهر چون دقیقا بر دامنه کوه ساخته شده اند روی شیبهای تندی واقعند.برای من جای سوال است که خودشان چگونه هرروز این کوچه های تودرتوی باریک سربالا را بالا و پایین میروند.ما که از نفس افتادیم...

اما دقیقا از شیار همین کوچه ها منظره نفسگیر شهر خوب دیده میشود.انگار درست بر بال یک پرنده سوار باشیم...

سرراهمان درخت ساده ای را میبینیم که بر شاخه های آن پارچه های رنگی بسته شده .وقتی از علی پرس و جو میکنیم میفهمیم که شبیه درختان قدیمی ایران اینجا هم بعضی درختان مقدسند و مردم بر بالهای آنها دخیل میبندند.انگار مردم سرزمینهای گوناگون جدای از مذاهبشان باورهای تقریبا یکسانی دارند.باورهایی که ریشه در اسطوره ها و رسوم گذشته آنها دارد.همین قصه هاست که آدمها را به هم پیوند میدهد جدای از اینکه مرزها چه میگویند و مذاهب چه تیغی بر رخ همدیگر میکشند!

اسطوره ها رمز با هم ماندن ملتهاست.

درست بر قله کوه Sololaki ویرانه های سنگی-آجری "نارین قلعه" شهر تفلیس قرار گرفته است.خودشان آن را "Narikala " مینامند که وقتی از آنها میپرسیم یعنی چه میگویند: قلعه تسخیر ناپذیر...

اما بین خودمان بماند که ریشه آن همان "نارین قلعه" ایرانیان است و معنی "قلعه کوچک" میدهد. 

نارین قلعه از هرجای شهر به خوبی دیده میشود و نماد تفلیس محسوب میگردد.وقتی درست دقت میکنیم به منطقه استراتژیک قلعه حدس میزنیم احتمالا تفلیس در روزگاران گذشته شهری نظامی بوده مثلا یک کهن دژ شاید که از آن جاده های مهم را کنترل میکردند.پس قلعه درست برای هدف ساخته شده و خوب نظارتی بر کل مناطق داشته است.

قدمت قلعه به قرن 4 بعد از میلاد برمیگردد.که بنای ابتدایی آن را گرجیها گذاشتند و بعدها اما عربها-مغولها-ترکها و البته ایرانیها به آن دست پیدا میکنند..همین دست به دست شدنها معماری ان را جالب توجه کرده است.گوشه ای از دیوارها سنگ چینی سلجوقی دیده میشود و گوشه ای مناره ای عربی.جایی ردپای تاتارها بر تن آجر زخم زده است  و جایی دیگر معماری اورارتویی...و البته شکوه معماری ایرانی که به خوبی از درو دیوار قلعه نمایانگر است.

بعضی برجهایش را "Istanbul tower" مینامند.بعضی شیبهایش را "Shah-Takhti " به معنی اورنگ شاه ایرانی...قلعه اما در تاریخچه اولیه خود "قلعه انتقام" نامیده میشد قرنها پیش از استیلای اقوام متجاوز.

حالا از همه این تفاسیر که بگذری دیدن کلیسای قدیمی "سنت نیکولاس" بالای همه تجاوزگریها ،جالب دیدنی است.کلیسا متعلق به قرن 12-13 میلادی است که بارها تخریب و از نو بنا میشود.روزگار استیلای مسلمانان کلیسا به مسجدی به نام "امیر" تبدیل میشود اما ایستادگی این مردم و مقاومت در برابر تغییر دین و البته رهایی و آزادی تا رسیدن به استقلال دوباره کلیسا را سرپا میسازد.

امروزه درست نوک قله قلعه، صلیب مسیحیت و منطق ارتودوکس گرجی بر "قلعه انتقام" سایه صلح انداخته است.


 
تفلیس را آغاز میکنم
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-تفلیس

یک سفر دیگر را آغاز میکنم.سفری از جنسی نو که برایم خاطره های فراموش نشدنی را رقم میزند.شمال کشورم را برگزیده ام.گرجستان...کشوری که هر وقت نامش را میشنویم آه و حسرت عهدنامه گلستان در درونمان شعله میکشد.کشوری که روزگاری جزو خاک ایران محسوب میشد و امروز دیگر از ما جداست.کشوری در شمال ایران و هم جوار با آذربایجان و ارمنستان و روسیه که در کنار دریای سیاه آب و هوایی شبیه مناطق شمال کشور خودمان را دارد.با مردمی مذهبی و مسیحی که یکی از با شرف ترین و نجیب ترین انسانهایی هستند که تا کنون در سفرهایمان با آنها مواجه شدم.مردمان خوب گرجی که اگر ارتباط و دوستی با آنها نبود نیمی از این خاطره های شیرین رقم نمیخورد...پس با من همسفر شوید که این بار قصدمان گرجستان قفقازی است.فرهنگی قفقازی و جغرافیایی قفقازی....

گرجیهایی که از پارینه سنگی تاریخ دارند و فرهنگ .بگیر و بیا تا اقوام اورارتویی و امپراطوری بزرگ آن سرزمین.بعد دیگر اختلاط گرجیها با مادها و هخامنشیان و کشمکش سرزمین آنها در دست دولتهای ایران و یونان و روم و عثمانی...تا عهدنامه گلستان و تا.... جداشدن از روسیه و بالاخره بعد از هزاره ها زیر یوغ این و آن بودن،استقلال گرجستان!

سفر به گرجستان با ایده دو تن از رفقای صمیمی ما ؛مریم و پریدخت؛ رقم خورد.محمد امین به خاطر یک سری دلایل شخصی که بعدها خواهم گفت عاشق این سرزمین بود که همیشه با مخالفتهای من روبرو میشد.پس از فرصت استفاده کرد و تا تنور داغ بود نان را چسباند و ما با تشویق رفقا روزی از میانه های تابستان 92 با پرواز FlyGeorgia راهی این سرزمین شدیم.حتما میدانید برای گرجستان لازم نیست که از ایران ویزا تهیه کنید بلکه وقتی به گرجستان رسیدید در همان مرز خاکی یا فرودگاه فرمهایی را به شما میدهند که بعد از پر کردن آنها و پرداخت نفری 35 دلار ویزای کشور گرجستان را تهیه میکنید.(قبلا لازم نبود ویزا تهیه کنیم)

سفر ما 9 روزه بود که 4 شب آن به تفلیس و 4 شب دیگر به باتومی اختصاص داشت.

به تفلیس که رسیدیم به هتل 3 ستاره Orion در خیابان Chavchavadze رفتیم که از قبل آن را رزرو کرده بودیم.راستش را بگویم از همین ابتدا،من مشکل اساسی با به خاطر سپردن اسامی خیابانها و مکانها گرجی داشتم.حفظ کردن این نامهای عجیب و غریب برای من تبدیل به معزلی شده بود.راه کارش این بود که هر نام را به نامی شبیه در تلفظ فارسی تبدیل کنم تا بتوانم ان را به خاطر بیاورم.پس خیابان "چاوچاوادزه" شد خیابان "جواد جواد زاده"....

بعد از استراحت مختصری که در هتل داشتیم تاکسی گرفته و به توریستی ترین مکان تفلیس(پایتخت گرجستان) رفتیم.در گرجستان به تفلیس، Tblisi به معنی مکانی دارای چشمه های آب گرم گفته میشود.تاریخ این شهر به فرن 4 پیش از میلاد برمیگردد و این نشان از قدمت این پایتخت دارد.

تفلیس شهری با کلیساهای متعدد است.شبیه استامبول که به مساجدش شهره است این شهر نیز بر تمام بالا بلندیهایش نمایی سنگی با معماری اورارتویی از کلیساهای ارتدوکس میدرخشد.رودخانه ای که از میانه شهر میگذرد مثل بیشتر شهرهای اروپایی چهره دلنشین و مفرحی با ساختاری از درختان سرسبز را رقم زده است.وجود پلها و پارکها و باغها و صدها کوچه تنگ و باریک و معماری قدیمی یکی از زیباترین پایتختهای اروپایی را ایجاد کرده است.

راستش را بگویم تفلیس یکی از قشنگ ترین ،پرخاطره ترین و با فرهنگ ترین شهرهای اروپایی محسوب میشود که با هزینه نسبتا کمتر سفر خوبی را میتواند برایتان بسازد.باور کنید تا تجربه اش نکنید متوجه نمیشوید...

در کنار پل Metekhi با "علی" قرار داریم.دانشجویی ایرانی که مدتیست ساکن تفلیس شده است و قرار است دو روزی ما را همراهی کند.و به عنوان اولین گشت دیدن کلیسای Metekhi  را پیشنهاد میکند.

حداقل 2 بار پل و کلیسای Metekhi ویران شد و توسط چه کسی؟حدس بزنید...توسط کشورگشایان عزیز ایرانی یکی سلطان جلال الدین و دیگری آغامحمد خان قاجار و هر دو بار جمعیت کثیری از گرجیهای بیگناه روی همین پل کشته و به داخل رودخانه Cora پرت شدند.حدس بزنید برای چه؟؟؟خیلی ساده به زور شمشیر برای تغییر دین به اسلام!!! و هربار بعد از ویران شدن دوباره و دوباره گرجیها پل و کلیسا را از سرنو ساختند و البته قرنها در برابر تغییر دین مقاومت نشان دادند.

حالا به یاد بود همه آن ایستادگیها و تلاشها ،امروزه مجسمه پادشاه گرجی Vakhtang Gorgasali دقیقا در همان نقطه ای که در قرن 5میلادی کاخش را بنا کرده بود ساخته شده است که رو به رودخانه کورا سوار بر اسب خود با شمشیر میتازد و از گرجستان حمایت میکند کنار کلیسایی که بعد از 15 قرن متلاشی شدن هنوز سرپا میدرخشد.

راستی یک بار هم مغولهای عزیز کلیسا را با خاک یکسان میکنند!!!!

داخل کلیسا میشویم.در گرجستان مردم به آداب مذهبی خود توجه زیادی نشان میدهند و مذهب ارتودوکس برای این مردم مقدس و به آداب آن پایبندند.بنابراین همیشه کلیساها از مردم پیر و جوان پر است.خصوصا یکشنبه ها که همه خود را موظف به رفتن به کلیسا میکنند.در کلیسا زنان زیادی را میبینیم که دستمالهای کوچکی را مثل روسری به سر بسته و سرگرم نیایشند.

درست مقابل دیدرس کلیسا پارک Peace (صلح) قرار دارد.عجب تقابل جالبی...راستش این پارک یکی از معروف ترین پارکهای تفلیس است به خاطر سازه های معماری بسیار پست مدرن آن.یه کمی توی ذوق میزند چون دقیقا رو به جایی است که قدیمی ترین بافت شهر قرار دارد و تجانس خوبی برقرار نکرده است اما به هرحال فضای زیبایی ساخته در کنار رود کورا و درختان سرسبز پارک.از کنار این پارک تله کابینی شما را به بالای تپه مقابل میبرد.اگر صبر کنید با ما همراه خواهید شد به آن بالاها...

اما فعلا از هرچه بگذریم سخن شکمهای گرسنه ما خوش تر است.پس بی خیال همه دیدنیها و جاذبه ها از علی سراغ یک رستوران خوب را میگیریم...اینجا را میدان "میدانی" مینامند.میبینید کلمه فارسیست.خیلی کلمات و اصطلاحات مشترکی دارند زبانهای گرجی و پارسی گرچه زبان گرجی کاملا زبانی جداست که اتفاقا نیز جزو زبانهای باستانی بشر به حساب میاید.

رستورانی را که برای خوردن اولین وعده غذای گرجیمان انتخاب کردیم Samikitno نام دارد.درست بر میدان میدانی و یکی از پررفت و آمد ترین رستورانهای تفلیس.فضای توی رستوران سنتی  است و پر از اشیای جالب قدیمی.میشود هم داخل را برگزید و یا بالکنهای رو به میدانی و رو به محله قدیمی شهر را....

از غذاهای گرجی هرچی تعریف کنم بازم کمه.تمام این 9 روز ما فقط غذاهای گرجی و البته سنتی منطقه قفقاز را خوردیم و خیلی کم رو به غذاهای ملل دیگر آوردیم.این غذاها کاملا با ذائقه ما ایرانیها هماهنگه.و تقریبا بیشتر اونها رو میشه خورد.قیمت غذاها اصلا گرون نیست.میشه گفت گرجستان یکی از ارزون ترین جاها برای خوردن غذاهای محلی در اروپا محسوب میشود....

 از 2 تا غذای سنتی شروع کردیم.اولی رو Khinghali (خینکالی) مینامند.همون لقمه دست پیچ رو میگم که شبیه راویولی فرنگی است و توش با گوشت چرخکرده و سبزی و ادویه های مختلف پر شده.خینکالی حکم پیش غذای گرجیها رو داره که تقریبا پای ثابت همه وعده های غذاییشونه.یه پرس آن، 4 تا 5 تا دونه داره و هرکی به تنهایی یه پرس به عنوان پیش غذا میخوره...(از توانایی ما خارجه اما).خوردنش هم آداب مخصوص داره ما که اول نمیدونستیم با کارد و چنگال به بریدن و خوردنش مشغول شدیم بعد فهمیدیم این کار توهین به خینکالیه مثل این میمونه که آبگوشت رو با چاقو بخوریم!!!!!

باید خینکالی رو بگیری تو دستت و سرشو با یه نیش به دندون بکشی و نصفشو یهو ببلعی و بعد بقیه اش رو مثل کاسه هورت بکشی تا آبش بره تو گلوت بعد که خشک شد تکه تکه با دندون بکنی...!!!!

کل 9 روز طول کشید تا ما بالاخره تونستیم به این قابلیت دست پیدا کنیم!!!

اون روز علاوه بر خینکالی، Kababi (کبابی) هم خوردیم.همون کباب خودمونه که لای نونای کوچیک شبیه لواش میپیچن و با گوجه و خیار میخورن.خیلی هم خوشمزه است...

قیمت این غذاها بسته به نوع رستوران از پرسی 3 تا 10 لاری حساب میشه... راستی لاری چیه؟؟؟

لاری واحد پول گرجستانه.یه واحد پول خیلی قوی تو اروپا حدود 1.2 دلار اون موقع میشد هر لاری 2000 تومن پس هر وعده غذا حدود 5000 تا 20000 تومن آب میخوره که در مقایسه با کشورای دیگه اروپایی عالیه....

نوشیدنیهای گرجی معمولا لیموناده.اما نه به اون معنی که ما میشناسیم.وقتی میگیم لیموناد میخوایم ازمون میپرسن با چه طعمی!؟ آخه لیموناد چیزی شبیه دلستر خودمونه.میشه با طعم سیب و گلابی و تلخون نوشید.مشهورترین لیموناد گرجی همین نوشیدنی سبز رنگ با طعم سبزی تلخون است...عالیه عالیه....از دستش ندید.خیلی میچسبه!

و اما سالاد.خواهشا ذهنتون رو از پیش تعریف سالاد کاملا پاک کنید و بعد سفارش سالاد بدید.سالادای گرجی معمولا توشون خبری از کاهو نیست.یا برشای خیار و گوجه بدون هیچ سسی است یا اینکه مرغ و ماهی و بوقلمون و .... با یه خروار سس مایونز...

و شوووووووووووووووووووووووووووووووووووور

تمام غذاهای گرجی به قول قدیمیا،جززابه" نمکه.مواظب بالارفتن فشار خونتون باشید و قبل از سفارش هر غذا از پیشخدمت بخواهید که اصلا به غذاتون نمک نزنه.شاید در این صورت بشه یه وعده غذای خوش نمک ایرونی!!!!

بیخود نیست که نماد گرجیهای خوش گذرون این مرد قفقازی لپ گلیه شیکم گنده است که داره آبجو میندازه بالا!!!!!


 
بدرود فرمانده
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

  Conjunto Escultorico Comandante Ernesto Che Guevara

اینجا دیگر آخر سفر است.به یادماندنی ترین - زیبا ترین و غم انگیز ترین بخش این سفر پرماجرا.سفر به کوبا و فرهنگ غنی آمریکای لاتین در اینجا و در همین نقطه قرار است به پایان رسد.درست کنار قبر فرمانده آمده ایم تا با بدرود به او از کوبا خداحافظی کنیم.

اینجا را موزه "چه گوارا " مینامند.جایی در Santa Clara که با اتوبوسی از وارادرو میشود به آن رسید.سه ساعتی را در راه بودیم و سر از اینجا درآوردیم فقط برای دیدن این موزه و ادای احترام به روح بزرگ "چه"....

این نماد عظیم در سی امین سالگرد زدو خورد ایالت santa Clara برای انقلاب کوبا ساخته شد و نام موزه چه گوارا را به خود گرفت.موزه ای از خاطرات فرمانده - اشیای شخصی او-و مجسمه بزرگ برنزی از پیکره او که بر سر در این بنا ایستاده است.درست زیر پای مجسمه موزه ای قرار دارد که تمام اشیای شخصی چه گوارا در آن گرد آمده است و متاسفانه اجازه عکاسی از آنها داده نمیشود.من تمام این عکسها را از اینترنت دانلود کرده ام تا شما هم در جریان باشید که چشمهای من در ان موزه چه! دید و چه! لمس کرد.

 داخل موزه سرگذشت این پزشک آرژانتینی و چگونگی پیوستن او به نیروهای انقلاب کوبا به تفصیل با عکس و پوستر و فیلم در معرض دید عموم قرار گرفته است..عکسهای گاه نایابی از چه گوارا که تا به امروز در هیچ مجموعه ای آنها را ندیده بودم.

عکسهایی از همسر و فرزندان چه گوارا که ساکن مکزیک بودند و بیشتر عمر خود را در حسرت دیدن او به سر میبردند.نامه هایی که بین چه گوارا با همسرش ردو بدل شد و هدیه و اشیای یادگاری از چه گوارا که توسط همسر و فرزندانش به این موزه هدیه شده است.

بسیاری از وسایل شخصی او در اینجا دیده میشود.منجمله:تپانچه-یونیفرم-پیپ-کوله پشتی-ساعت مچی-کلاه بره-تلفن-بیسیم-رادیو و البته دوربین نیکونی که هیچ وقت از او جدا نمیشد....

بخشی از موی سر چه گوارا  نیز در این موزه زیر شیشه نگهداشته میشود...

درون این موزه حال ما به شدت دگرگون میشود.وقتی موسیقی معروف "بدرود فرمانده" با آن ترانه و آهنگ بی نظیر مدام در گوش ما نواخته میگردد و صحنه های زندگی چه گوارا از مقابل چشم ما میگذرد.اما از همه اینها که بگذریم عمق این موزه حکایت دیگری دارد.

چه گوارا همان طور که میدانید مدتی بعد از پیروزی انقلاب کوبا  به بولیوی میرود به دنیال اینکه این انقلاب را به سایر کشورهای آمریکای لاتین صادر کند.در آنجا توسط نیروهای بولیوی و به همکاری CIA در عمق جنگلهای بولیوی گرفتار میشود.تمام یارانش کشته شده و خود نیز اسیر میبگردد. و در آخر بعد از شکنجه فراوان توسط یک سرباز جزء کشته میشود زیرا هیچ افسر بلند مرتبه ای جرات کشتن او را نداشت.

چگوارا به همراه 38 تن از یارانش در تکه زمینی در یکی از فرودگاه های بولیوی مخفیانه به خاک سپرده میشود.سالها زمان میگذرد و کسی درست نمیداند قبر او کجاست تا اینکه راز قبر او کم کم فاش میگردد.سی سال بعد از زمان مرگ او دولت بولیوی تصمیم میگرد جنازه او را به کوبا برگرداند...

خاکها کنار زده میشود.جنازه چه گوارا و 38 تن از چریکهای از جان گذشته اش از زیر خاک بیرون کشیده میگردند.جنازه که نه تنها بقایای استخوانی از کالبد انها./..در دسامبر 1998 تابوتهای مردان انقلاب به کوبا باز میگردد.

مردم! تمام مردم-پیر و جوان و کودک و زن و مرد به استقبال فرمانده عزیزشان میایند....حتی مردمی از دیگر کشورهای دنیا نیز در این استقبال بزرگ شرکت میکنند تا ثابت کنند چه پس از 30 سال هنوز زنده است.زنده در قلب تمام مردم آزادی خواه دنیا.

فضایی غارماند را زیر این موزه میسازند و باقیمانده اجساد این مبارزان انقلابی را به دانجا منتقل میکنند.قبر چه گوارا اینجاست.جایی تاریک که با نور صدها مشعل همیشه روشن فروزان گشته است.در کنار گل سرخی که همیشه تازه و سرزنده میدرخشد و ده ها و ده ها شمع که چون ستازه هایی آسمان این مقبره را نورباران میکنند.اینجا هم بسیار غم انگیز است و هم بسیار تفکر برانگیز.جایی که مردمی از سراسر دنیا به دیدنش میایند برای احترام به مردی که از خود به خاطر مردم گذشت. 

سفر من به پایان رسیده است.کوبا اما برای من هیچ وقت تمام نمیشود.کوبا و همه آن قصه های دور ودراز و فرهنگ خالص آمریکای لاتینش...کوبا و همه آن مهربانی مردمان نازنینش-کوبا و همه آن انقلاب بزرگ و مردان مبارزش.کوبا و رهبر شکست ناپذیرش و البته کوبا و

رفیق ارنستو چه گوارا

 

******آهنگ  و ویدئو خاطره انگیز  بدرود فرمانده، Hasta Siempre Comandante


 
غاری رعب آور
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- Cueva Ambrosio 

اینجا غار    Ambrosio  است.درست بر جاده اصلی وارادرو همانجاییکه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ عبور میکنند.با پرداخت پنج CUC  میتوانید یک چراغ قوه گرفته و خود راهی کشف  قدیمی شوید.غاری که به گفته زمین شناسی که راهنمای ما بود ملیونها سال عمر دارد.

آنچه دیدن این غار را هیجان انگیز تر میکند دیدن نقاشیهای دیواری انسانهای نخستین است.نقوشی که یادآور حضور انسان در هزاره های پیش از میلاد و آغاز هنر نقاشی است. خطوطی که هریک رمزی و حرفی در دل خود دارند که برای انس ان امروز شاید ناشناخته به نظر رسد.

راستش را بگویم این غار خوف برانگیز است.خصوصا اینکه تنها من و محمد امین در ابتدا گردشگران ان بودیم و اگر لحظه ای چراغ خود را خاموش میکردیم در تاریکی هولناکی فرو میرفتیم.

تنها نوری که روشنایی داخل غار را تامین میکرد حضور چند دهانه باریک بالای سر ما بود که از میان آن اسمان دیده میشد و البته جالب تر این بود که رشته هایی از شاخه های درختانی استوایی از میان آنها تاب خورده و پایین میامد و گاهی آدم را به اشتباه مینداخت که مار یا چیزی شبیه آن است.خصوصا اینکه گاه در وزش باد تکانی هم خورده و صدایی ایجاد میکرد.

پس از عبور از چند متر اولیه غار به دهانه کوتاهی رسیدیم که برای عبور از آن باید سر خم میکردیم .تاریکی آنقدر غلیظ شده بود که دیگر چراغ ما جوابگوی دورو بر مان نبود و ما کمی ترسیده بودیم.در این حال و اوضاع بود که حس کردم چیزی به سرعت از بغل گوشم گذشت.چیزی که تنها باد عبوری آن به پوستم اصابت کرد و نه خودش. وقتی چراغ انداختیم به بالای سرمان...

 

ناگهان متوجه حضور صدها خفاش ریز و درشت شدیم که به فاصله چتند سانتیمتر بالای سرمان آویزان بودند و دست دراز میکردیم به آنها برمیخوردیم.وقتی نور چراغ بر آنها خورد ناگهان خواب آنها اشفته گشت.صدای جیغ مانند صدها خفاش در غار پیچید و من و محمد امین فریاد زنان از غار بیرون دیویدیم....در عمرم ترسی چنین را تجربه نکرده بودم.شاید باور نکنید اما انقدر ترسیده بودم که نفسهایم کند شده بود و صدایم در نمیامد. یاد کارتونهای ژول ورن و سرزمینهای ناشناخته آن افتاده بودم و خفاشهایی که به صورت آدم هجوم میاورند!

اقای زمین شناس وقتی رنگ و روی رفته مرادید نگران شد ووقتی فهمید از خفاشها ترسیده ام به شدت خندید.او گفت هزاران هزار خفاش هزاران سال است که دارند در این غار زندگی میکنند و در طی همه این سالها تاکنون به هیچ کس آسیبی نرسانده اند.خفاشها نمیبینند تنها رادارهای قوی دارند که حضور ما را حس میکنند.وقتی نور به محل زندگی آنها بیفتد ناراحت شده و شروع به پرواز میکنند.اما انقدر رادارهای آنها قوی است که دورتادور جسم را تشخیص داده و به هیچ عنوان به صورت و بدن ما نمیخورند تنهادور ما میچرند تا راه را پیدا کرده و دوباره به تاریکی فرو روند.نه گاز میگیرند و نه صدمه ای میزنند....

آقای زمین شناس به من قول شرف داد که هیچ خطری تهدیدم نمیکند و ما دوباره پای به غار گذاشتیم...

خوشبختانه این بار 4 جوان روس هم باما همراه شدند .جوانهایی پر شور وشر و هیجانی که دلشان میخواست مدام خفاشها را زابراه کنند و آنها را به پرواز درآورند.

وقتی روی آنها فلاش مینداختند حرکت دوار آنها شروع میشد.دور تادور ما میچرخیدند و ما وزش بال آنها را روی پوست خود حس میکردیم اما همان طور که  آقای زمین شناس گفته بود حتی یک دانه از آنها با ما برخورد نکرد...کم کم شجاع شدیم و شروع به عکاسی از پرواز آنها کردیم.در میان آنها راه میرفتیم و از نزدیک بالهای کشیده و صورتهای عجیب و غریب آنها را تماشا میکردیم.

روی زمین پر بود از فضله خفاشهای غار.

این غار  خشک 200 متری تا قبل از  سال 1960 میلادی ناشناخته بود تا اینکه به صورت کاملا اتفاقی توسط مردی کشف شد.

حدود ده ها هزار سال پیش انسانهای نخستین ساکن این غار بوده اند.این را میشود از روی نقوش عجیب و غریبی فهمید که روی سقف غار و دیوارهای آن کشیده شده برخی از این نقوش هم برمیگردد به ساکنان سرخ پوست نخست این جزیره.بعدها برده های سیاه پوست هم در این غار جمع میشدند و در حین انجام مراسم آیینی خود نقوشی دیگر بر پیکره غار میفزودند...آتش روشن میکردند و مراسم قربانیهای خود را دور آتش انجام میدادند.اما غار همیشه از سفیدها و ساکنین ثانی کوبا مخفی مانده بود تا اینکه سال 1960 کشف و در آن به روی گردشگران گشوده گشت.

تجربه ای که در این غار داشتم یکی از زیباترین تجارب طبیعت گری من محسوب میگردد.


 
وارادرو-شهر آفتاب و دریا
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Varadero

اینجا وارادرو است.محلی در شرق کوبا که مقصد آخر ماست.شهری ساحلی به طول 19 کیلومتر در کنار شنهای سفید دریا.محل تفریحات ساحلی که بیشتر توریستهای ان را اروپاییها تشکیل میدهند.این شهر در قرن 20 پاتوق آمریکاییهای پولداری بود که با خریدن قطعه زمینی در اینجا و ساختن ویلا اوقات استراحت و لب دریا نشینی خود را میگذراندند.کم کم وارادرو انقدر محبوب امریکاییها شد که به پاتوق اصلی گشت و گزار آنها در کوبا تبدیل گشت.ساختن کلوپهای شبانه-عیاشخانه های آمریکایی-ویلاهای آنچنانی و کازینوهای مجلل وارادرو را به جایی مثل لاس وگاس تبدیل کرد.محل عیش و نوش و قمار....

اما وقتی انقلاب کوبا پیروز شد و امریکاییها از کوبا بیرون رانده شدند،دولت وقت تمام آن هتلها و کازینوها و کلوپها را تصرف کرد و از مالکیت آمریکاییها خارج ساخت.بعد در آنها را به روی مردم کوبا و تمام گردشگران این کشور گشود تا جاییکه امروزه وارادرو به مقصد مهم گردشگری آفتاب و ساحل و دریا در آمریکای مرکزی تبدیل شده است.

البته کازینوها و خانه های نه چندان جالب! دیگر وجود ندارند.در کوبا قمار و .... در ملا عام ممنوع است و شما جایی به عنوان کازینو نمیبینید به جایش کلوپهای تفریحات دریایی به وفور در اینجا دیده میشوند.انواع زمینهای گلف،هتلهای لوکس 5 ستاره،سواحل شنای درجه 1 مخصوص توریستهای ثروتمند کانادایی و بعضا در سالهای اخیر حتی امریکایی وارادرو را به مکانی زنده و شاد برای گردشگران تبدیل کرده است . ما نیز چند روزی را در یکی از هتلهای ساحلی این شهر میگذرانیم...

از هتل که بیرون میاییم ایستگاه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ هر چند متر از هم دیده میشود.بلیط آنها را که بخرید از 7صبح تا 7 شب میتوانید هرچند بار که یخواهید با آنها به گشت و گزار در شهر بپردازید.طبیعتا اتوبوسها فوق العاده شلوغ میباشند اما با کمی انتظار حداکثر 10 دقیقه توانستیم چندین بار در طی یک روز به گشت و گزار در تنها خیابان اصلی شهر بپردازیم.

معروفترین و شناخته ترین بخش شهر هم America plaza نام دارد یعنی جایی که روزگاری بزرگترین کلوپ و پاتوق اصلی امریکاییها بود و امروز جایش یک مرکز خرید نسبتا حقیر قرار گرفته است.برای من جالب بود که حتی اسم این میدان را تغییر نداده ااند.به یاد اون روزها و بروبیای آنچنانی ینگه دنیاییها....

وارادرو درواقع یک خط ساحلی دراز است.بنابراین سوار هرچه که بشوید و بخواهید در شهر گردش کنید تمام مسیر تنها یک خیابان طولانی است.تاکسیهای قدیمی وول میخورند در وارادرو.تاکسیهایی که از ماشینهای قدیمی ساخته شده اند و توریستهای شیک و پیک اروپایی و کانادایی دلشان غنج میرود برای یک دور زدن با این شورلتها و بیوکهای داغان...علاوه بر تاکسی میتوانید درشکه هم سوار شوید و تلق تولوق کنان طول خیابان را بپیمایید.اما پشنهاد من چیز دیگری است.

وارادرو را باید پیاده طی کرد.وقت گذاشت و لابلای جمعیت زیاد گردشگران وول خورد و از نزدیک فرهنگهای مختلف را دید.این شهر ،شهر زنده ای است.پر از کافه-رستوران-هتل-کلبه-مغازه-دست فروش و آدمهای ریز و درشت با شکل و شمایلهای مختلف که راه رفتن میان آنها و گپ و گفتگو با آنها تجربه جالبی است.

مثلا این آدم اسب نشان در حال نوشیدن آب جو که برای لحظه ای مرا شوکه کرد...

 

بارها گفته ام که کوباییها شاد و شنگولند.راحت و آسوده  بیخیال با لحن طنزگونه و روحیه ای اجتماعی و مردمی.در وارادرو بیشتر این موضوع را متوجه میشوید وقتی از کنار خانه ها و دکان های آنها رد شده و میبینیدشان که لب ایوانها لم داده و گپ میزنند و شما را با سرخوشی به داخل دعوت میکنند.

حیاط بیشتر خانه های وارادرو تقریبا هم سطح با خیابان اصلی است و یک تا دو صندلی راحتی بی استثنا در تمام انها دیده میشود.المان ثابت گربه ای در حال چرت زدن- یک کوبایی که کلاهش را روی چشم کشیده و سیگار برگ دود میکند و لیوانی نیمه نوشیده در کنار دستش در حالیکه دارد روی صندلی تاب میخورد چهره عمومی این خانه هاست.

و بعضی از همین حیاطهای ساده خانه ها، به کافه و رستورانهای محلی هم تبدیل شده است.زن خانه دارد در خانه اش آشپزی میکند و شما میتوانید در حیاط خانه اش دقایقی لم داده و یا روی تابش تاب بخورید و طعم دست پخت محلی خانم کوبایی را بچشید...آی میچسبد!

مغازه هایشان هم ادم را یاد فیلمهای سینمای دهه 50 میندازد.تنها به شرطیکه عینک رنگی زده باشید.

اینجا یک آرایشگاه محلی است و من عاشق تصویر آن دختر روی شیشه آرایشگاه شدم.همان دختری که دارد یک قطره اشک میریزد و من نمیدانم چه ارتباطی با مفهوم سالن ارایشی میتواند داشته باشد...پرده های گل گلی آن بیشتر آدم را حالی به حالی میسازد!

سرتاسر خیابان پر است از خانه های قدیمی و سنگی که دستی به سرورویشان کشیده اند اما حالت قدیمی و سنتی آن را حفظ کرده اند.بیشتر این خانه ها در طبقات همکف خیابان مغازه های کوچکی است که صنایع دستی مردم همان خانه را میفروشد.اینجا شبیه یک بازارچه خود اشتغالی است.بالا، خانه همان آدمهاست که در پایین دارند خرید و فروش میکنند.

معمولا هرکس صنایع دستی خود را میفروشد.این لباسهای قلاب بافی شده جزو مهمترین صنایع دستی زنان کوبایی است.دم در بیشتر خانه ها بانوانی نشسته اند و قلاب به دست دارند آثار زیبای هنری خلق میکنند.بلوز-دامن-جلیقه و رومیزیهای ظریف از جنس نخ و حتی ابریشم...خیلی هم گران نیست و به درد سوقات میخورند.

میدانید که کوبا به ساخت نقراه الاتش مشهور است.در این بازارچه ها ی وارادرو میتوانید اشیای دست دوم نقره را که گاه 50 سال از عمرشان میگذرد پیدا کنید.من یکی از آن گل سینه ها را به یادگار گرفته ام...حس جالبی دارد خدا میداند صاحب قبلی او الان زنده است یا نه...

محمد امین در این گردش یک روزه وارادرو بالاخره پیراهن طرح چه گوارای خود را میپوشد .بهش هم خوب میاید ها...

سر یکی از کوچه ها تقابل دو تابلو به نظرم جالب آمد.شما چه فکر میکنید...انگار یک دنیا مفهوم پشت این دوعکس نهفته است...

 

غروب دارد از راه میرسد و ما انقدر محو دیدن جاذبه های وارادرو شده ایم که نزدیک است از اتوبوس ساعت 7 عصر جا بمانیم پس فعلا خدانگهدار تا بعد.


 
پیرمرد و دریا!!!
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا ، گردشگری ادبی

فروردین 92- ادامه مسیر به سمت شرق کوبا

سفر به هاوانا به پایان خود میرسد و قرار است چند روزی را هم وارادرو به سر بریم.پس راهی شرق کوبا میشویم و در میانه مسیر به دیدن خانه قدیمی "ارنست هینگوی" میرویم.شاید برای شما هم مثل من جالب باشد که این نویسنده جنجالی و معروف آمریکایی در اینجا در نزدیک هاوانای کوبا چه میکرده که خانه اش امروز به یکی از جاذبه های گردشگری کوبا تبدیل شده است.

همینگوی،نویسنده شهیر آمریکایی عاشق کوبا بود و آن را وقتی فهمید که همان اولین بار به کوبا سفر کرد در سال 1932 و شکار ماهی و قایقرانی در آبهای کوبا تفریح همیشگی اش شد.در آن سالها به هاوانا سفر کرده و در همان هتلی که در پستهای پیشین از آن نوشته و عکاسی کرده بودم اقامت میکرد.تا اینکه سرانجام سال 1939 به حومه هاوانا سفر کرد و در این منطقه خوش اب و هوا در شرق شهر ویلایی خرید تا به صورت دائمی در اینجا زندگی کند.

در همین ویلا با Marta Gelhorn که او هم روزنامه نگار بود در سال 1940 ازدواج کرد و سالهای زیادی از عمرش (حدود 20 سال)را در اینجا صرف نگارش رمانهای جاودان هنریش شد.گرچه بد نیست بدانیم در این دوره از مارتا جدا شد و با همسر بعدیش Mry Welsh در سال 1949 ازدواج کرد.ماری به او در کوبا ملحق شد و بقیه عمر همینگوی در کنار او صرف نوشتن گشت.این سالها سالهای دیکتاتوری باتیستا بود.بعدها همینگوی جزو طرفداران انقلاب کوبا و رهبرانش شد.سال 1960 همینگوی به آمریکا برگشت و یک سال بعد خودکشی کرد.کوباییها مصرانه معتقدند او خودکشی نکرد بلکه "خودکشی" کرده شد! توسط ماموران آمریکایی....

در همین ویلا ،کنار همین کتابخانه با 9000 جلد کتاب و پشت همین میز تحریر بود که همینگوی آثار ارزشمند خود را به رشته تحریر در آورد. و سرانجام سال 1954 توانست جایزه نوبل ادبیات را از ان خود سازد.در یکی از سخنرانیهایش گفت که :من شهروند کوبا هستم و کتابهای مهم خودم را در اینجا نوشته ام پس این جایزه متعلق به کشور کوباست و نه آمریکا...

سپس جایزه خود را به پای مجمسه حضرت مریم در یکی از مشهورترین کلیساهای کوبا هدیه کرد.

این ویلا را Finca La vigia مینامند.تنها خانه رسمی همینگوی در خارج از آمریکا...ویلا در سال 1887 توسط یک معمار اسپانیایی ساخته شد و سال 1940 توسط همینگوی خریداری گشت.سال 1962 همان سالهای خودکشی نویسنده بزرگ،این خانه به موزه همینگوی تغییر کاربری داد.از آن به بعد تمام وسایل شخصی،نوشته ها،کتابها،ماشین تحریر،لباسها، تابلوها و مجسمه ها،حتی آخرین فنجان چای و حیوانات تاکسیدرمی شده ای که توسط خود او شکار شده بودند،به همان شکل حفط و باقی ماند.

روی یکی از دیوارها تابلوی سرامیکی ارزشمندی از پیکاسو دیده میشود که  توسط خود هنرمند به همینگوی هدیه داده شده است.

برای اینکه صدمه ای به هیچ قسمتی از اطاقها وارد نشود کسی حق ورود به اطاقها را ندارد.بازدید ها از پشت طنابهایی انجام میشود که در ابتدای در ورودی اطاقها کشیده شده اند.بعضی از جاها مثل دستشویی و توالت را باید از پشت شیشه دید.جاییکه دست نوشته های همینگوی با مداد روی دیوارهایش دیده میشود.وقتی روی کاسه توالت مینشست،روزنامه میخواند و کلماتی که به ذهنش میرسید را روی کاغذهای کوچک نوشته و به دیوارهای توالت میچسباند...

در حیاط و کمی آن سوتر ،خانه گربه های محبوبش قرار دارد.50 گربه در کنار همینگوی و همسرش زندگی میکردند و سوزه بسیاری از نوشته های او بودند. عکسهای زیادی از همینگوی در روی دیوارهای خانه دیده میشود که گربه های محبوبش کنار او قرار دارند...

بالای گربه خانه، رصدخانه اوست که او و البته بیشتر همسرش به عنوان سرگرمی اوقات فراغت از آن استفاده میکردند...

 

حیاط خانه همینگوی واقعا سرسبز و استوایی است.با راه هایی پیچ در پیچ میان برگهای پهن و درختان سوزنی و گلهای خوش رنگ و لعابی که لابلای آنها روییده اند. هرازگاهی یک میز و یک صندلی و تابی در گوشه حیاط و لای شاخه ها چشم ما را میگیرد با روزنامه و کتابی روی ان....هرگوشه این خانه را که نگاه میکنیم اثری از کتاب و قلم دیده میشود...اثری از ردپای نویسنده ای بزرگ

اما شاید یکی از دیدینی ترین بخشهای خانه ته حیاط باشد جایی که 4 قبر متعلق به گربه های دوست داشتنی همینگوی است.حیواناتی که سالها در کنار نویسنده زندگی کردند و مرگ آنها انقدر برای او تاثیرگزار بوده که برای آنها قبوری ساخته تا نام آنها را روی سنگ قررسان حک کند....قبور Black-Negrita-Linda و Neron

و اما Pilar قایق ماهیگیری دوست داشتنی همینگوی که پشت قبور فرزندان از دست رفته قرار دارد.این قایق که سالها در آبهای کوبا شناور بوده پس از مرگ نویسنده به موزه شخصی او منتقل میشود.در طی سالها ،پیلار یار همیگشی همینگوی بود که با آن آبهای خروشان خلیج کوبا را در مینورزید ،در ان ماهیگیری کرده و جوایز زیادی را در مسابقات قایقرانی و ماهیگیری بدست میاورد.

در میانه های جنگ جهانی دوم ،همینگوی با همین قایق در آبهای شمالی کوبا گشت نظامی میداد در مقابل خطر تجاوز نازیها....

همینگوی رمان  مشهور "پیرمرد و دریا" را با الهام از این قایق و قصه های درون آن نوشت...

خوب دیدار از هاوانا و اطراف هاوانا دیگر به پایان رسیده است.پس از دیدن موزه همینگوی راهی جاده های شرق کوبا میشویم.استان Mantanzas و سرانجام اقامتی چند روزه لب آبهای Varadero ....و سر مسیر از پل مشهور Bacunayagua میگذریم. پلی با 110 متر ارتفاع و 7 کیلومتر طول بر روی رودخانه Yumuri که غرب کوبا را به شرق آن پیوند میدهد.بلندترین و بزرگترین پل کوبا ،فرورفته در جنگلهای نخل و مزارع نیشکر که یکی از دیدنی ترین جاذبه های طبیعی کوبا را فراهم ساخته است. در میان این نخلهای سلطنتی و کنار این پل عظیم بیمارستانهایی وجود دارد که بیماران فشار خونی و آسم در ان بستریند.گویی فضای میان این درختها نوعی درمان برای این نوع بیماریها محسوب میشود...

روبروی ما خلیج بزرگ مانتانزاس قرار دارد و ما راهی یکی از سواحل آن یعنی "وارادرو" هستیم...با من بمانید تا بقیه سفر

 


 
دره های سبز ، غارهای آبی
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Valle de Vinales 

 اتوبوس کنار جاده می ایستد و راهنما از ما میخواهد که به کنار میله ها بیاییم تا منظره نفس گیر دره Vinales را از نزدیک ببنیم.دره ای بسیار عمیق و پهناور که در ناحیه Pinar del Rio قرار گرفته است.

بخشی از همان غرب جادویی کوبا با خاک سرخ رنگی که جا به جایش با درختان نخل سلطنتی پوشیده شده است.درختانی سر به فلک کشیده که در هوای نیمه ابری زیر سایه های رقصان ابرها ،در باد تلو تلو میخورند.در گوشه و کنار دره عمیق، کلبه های کشاورزانی دیده میشود که سقف آنها با برگهای درختان نخل ساخته شده است. مرا یاد نقاشیهای کودکیم میندازد.نقاشیهای شاد و شنگول مزرعه های سبز و خانه های سه گوش.

در گوشه ای از این دره یک هتل 5 ستاره  قرار گرفته با اسنخری رو باز و منظره دلفریب هزاران گل صورتی رنگ که از شیب کوه ها به سمت ته دره سرازیر شده اند. اینجا مانند تکه ای از سرزمینهای افسانه ای میماند.جایی که دلت میخواهد در آن گم بشوی و به قصه ها بپیوندی انقدر که ارامش دارد و سکوت و تنها صدایی شبیه سیر سیرکهاست که در فضای نیمه ابری و کمی مه آلود دره میپیچد و بعد چند قطره آب که بر صورتت نوید باران میدهند.

باور نخواهید کرد اگر بگویم آرامش این دره به تمام اجزای طبیعتش رسوخ کرده است. حتی حیواناتی چون این سگ و گربه به آرامی کنار هم زندگی میکنند و درست ده متر آن سو تر یک اردک و چند جوجه اش نیز به ارامی لمیده ند بی آنکه گربه قصد تعرضی به آنها داته باشد حیف که تمام آنها در کادر من جا نشدند.

 بخشی از زیبایی این منطقه بر میگردد به Mogotes.صخره های غول پیکر آهکی که طی میلیونها سال از درختان انبوه استوایی پوشیده شده اند.این صخره های کله قندی را موگوت مینامند که بر مزارع ذرت و تنباکو سایه های عظیمی میندازند.

 افسانه های محلی میگوید که قرنها قبل وقتی ملوانان اسپانیایی به سواحل کوبا میرسند از دور شبهی از یک "ارغنون"را مابین مه تشخیص میدهند.این خطای دید در واقع پرهیب موگوت ها  بود که از لابلای مه چنین دیده میشدند.بنابر این آنها این مناطق را Sierra de los Organos مینامند یعنی:رشته کوه های ارغنون

زیر سایه ارغنون های کوهستانی و طاقهای پوشالی یک رستوران محلی نهاری میخوریم. نهاری نه چندان دلچسب و ادامه طبیعت گردی غرب کوبا را در پیش میگریم.

از دور موگوتی بلند و پوشیده از درختان هویدا میشود که بر سینه آن تصاویری بزرگ و رنگی نقاشی شده است.اینجا را Mural de la Prehistoriaمینامند.جایی که Leovigildo Gonzales ؛نقاش مشهور کوبایی؛ تاریخ دگردیسی موجودات جهان را نقاشی کرده است.از نژاد دایناسورها تا هوموساپینهای پدری ما!

این نقاشی ماقبل تاریخی دیواری در شکافهای صخره بزرگ و زیر تلولو خورشید با رنگهای درخشان تاثیر بصری زیادی بر تماشاگرش میگذارد.گونزالس در سالهای 1959 تا 1962 آن را کشید و تحت تاثیر Diego Rivera...

گونزالس شاگرد ریورا بود.و ریورا همان طور که میداند نقاش انقلابی و مشهور مکزیکی که دیوارنگاره های اعتراضی او در سراسر دنیا از شهرت زیادی برخوردار است.ریورا به نوعی پدر نقاشی دیواری محسوب میشود.نقاشیهای بزرگی که به خاطر ابعادشان تاثیر شگرفی بر مخاطب دارند و عموما هم موضوعات انقلابی-مردمی و اعتراضی دارند.

اینجا یک جاذبه توریستی محسوب میشود.به همین سادگی!!!!

توریستها وول میخورند برای دیدن این دیوارنگاره.در کنار آن هم دکه های نوشیدنیهای کوبایی به راه است.اینجا یک آب نارگیل فرد اعلا میخریم البته به شرطیکه آقای فروشنده پرچم کشور ما را هم کنار دیگر کشورها در دکه اش نصب کند.!!!!

و نم نمک مینوشیم و در طبیعت سبز و زیبای آن روی صخره های میلیون ساله تنی لم میدهیم ...

در این منطقه بزرگترین شبکه غارهای  کوبا و حتی آمریکای لاتین در دل صخره های موگوت در فضایی 46 کیلومتری قرار دارد.فضایی که مانند گالریهای تودرتویی از زیبایی و هنر خالقند.در دل بعضی از اینها رستوران و کافه و در بعضی دیگر دکه های فروش اجناس و صنایع دستی ساخته شده است.یک کاربری بسیار مناسب از غارهای خشک و آبی...

یکی از این غارها که ما راهی دیدنش هستیم Cueva del Indio نام دارد که در سال 1920 کشف شد و در دره san Vicente قرار گرفته است.اولین بخش بازدید از غار را پیاده طی میکنیم...بخشی از غار به صورت خشکی و بخشی دیگر آبی است و مرا یاد غار سهولان خودمان میندازد.نورپردازی سبز رنگ درون آن نیز بیشتر آن را به غار سهولان شبیه کرده است.

این ناهنجاری یادگاری نویسی روی آثار طبیعی و فرهنگی ملی گویا فقط متعلق به ملت ما نیست.سرتاسر دیوارهای این غار هم پر است از یادگاریهای جورواجور از قلبهای تیر خورده تا نامهای بازدید کنندگان...نمیفهمم ریشه این ناهنجاری در چیست.اینکه یک عده میخواهند بودنشان را در اینجا ثبت کنند و درست روی سنگهای میلیون ساله صددرصد ریشه در مشکلات روانی دارد و البته مسائل اجتماعی.

سوار قایقهای کوچک میشویم تا بخش آبی غار را بپیماییم.انگار داریم از زیر زمین به روی زمین میرسیم.منظره شگرفی دارد نور خورشید که کم کم از دهانه غار به درون میتابد و دهانه ای که لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر میشود.

شبیه قصه های ژول ورن است وقتی در جزایر عجیب و غریب گم میشویم و سر از غارهای مخوف درمیاوریم و وقتی در اوج ناامیدی هستیم ناگهان پرتویی از نور خورشید نوید به رهایی میدهد.ما از غار بیرون میزنیم.نجات یافته ایم....

و با چنین منظره نفس گیری از دهانه غار و شاخه های آویخته درختان و آبی سبز رنگ روبرو میگردیم.و مقابل ما آبشار کوچکی است که البته قایق ران قبل از اینکه قایق ما به پای آن سرنگون شود ما را به سلامت به ساحل نجات میرساند!

و وقتی پا به خشکی میگذاریم با این آقای هنرمند روبرو میشویم که با برگ درختان همین منطقه سرگرم بافتن سبد است و من یکی از سبدها را میخرم و با خود به خانه میاورم

و در تهران رنگ سبز سبد من میپرد و خاکستری میشود.گویی این سبدها فقط در همان هوای استوایی زنده و سرسبزند و نه در هوای خشک و دود زده تهران. 

 

دیگر غروب نزدیک است و ما راهی هاوانا هستیم.و آسمان گرفته ای که از صبح تا حال خودش را نگه داشته بود تا سفر یک روزه ما را خراب نکند یکهو دلش باز میشود و چنین سیل بی امانی را روانه ما میکند.خدا را شکر برنامه ما اما به پایان رسیده است.


 
غرب کوبا!
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

 فروردین 92-Western Cuba

کمی هم باید پا را از هاوانا بیرون گذاشت و اطراف گشت و ما امروز قصد داریم راهی شهرهایی در غرب کوبا شویم و جاده را بگردیم و مزرعه ها و روستاها و طبیعت را لمس کنیم و تجربه ای جدید از کوبا رقم زنیم.با من همراه شوید...

اینجا غرب کوباست.غرب همیشه سبز و فوق العاده زیبای سرزمینهای نخل و نیشکر و موز و آناناس و انبه...اینجا تا چشم کار میکند جاده هایی پیچ در پیچ است که با راه هایی آسفالت شده اتوبوسهای گردشگران را از لابلای مزارع و دهات میگذراند تا نگاه های مشتاق را به دوردستها ببرد.

 غرب کوبا به 3 ناحیه تقسیم میشود و ناحیه ای که ما امروز قصد دیدارش را داریم Pinar Del Rio نامیده میشود.یکی از مناطق توریستی کشور که تورهای یک روزه و دو روزه آن از تمام هتلهای هاوانا قابل دسترسی است.کافیست تور مورد نظر را خریده و صبح زود از هاوانا راهی این منطقه و بازدید از جاذبه های طبیعی آن شوید و شب هم مثل ما دوباره به هاوانا برگردید.

روستاهای این منطقه در دوره انقلاب کمتر از مناطق دیگر کشور درگیر انقلاب میشود. روستاهایی دورافتاده که مردمش کمتر به سیاست قاطیند و بیشتر در قلب بکر طبیعت دارند خود زندگی را بازی میکنند.

اب و هوای دلچسب و همیشه معتدل منطقه میراث طبیعی زیبایی را به غرب کوبا آورده و اینجا را به یکی از محبوب ترین مناطق گردشگری بدل ساخته است.جایی برای استراحت و لمیدن زیر آسمان آبی و ابرهای پراکنده و بوی برگ تنباکو و سایه کوه های قدر پوشیده از درختان استوایی.

بسیاری از توریستهای اروپایی این دهات بکر غربی را انتخاب میکنند برای تجربه گردشگری روستایی.آنها خانه های قدیمی و کلبه های چوبی میان جاده ها را کرایه میکنند تا تجربه زندگی در روستا را برای مدتی از آن خود سازند.اینجا راه میروند.گاو میچرانند.خم و راست شده و محصول درو میکنند.از باغها دانه دانه سیب میچینند.اسب سواری میکنند.شیر میدوشند و زیر سایه درختان روی صندلیهای گهواره ای تاب خورده و برگ تنباکو میجوند....یک زندگی ناب کوبایی.

آسمان سراسر این منطقه یک آبی خالصی دارد که لکه های سیاه رنگی در آن مدام میچرخند-بالا میروند-پاین میایند و وقتی میپرسیم آنها چه هستند میگویند:کرکس...

این مناطق پر است از کرکسهای سیاه رنگ بسیار بزرگ که در کوه ها و لابلای صخره های آهکی خانه دارند و هزاران سال است که در اینجا ماوا گزیده اند.

گیاهان این مناطق برای ما تازگی دارند.خصوصا این درختان بلند که تنه هایشان ما را یاد بدن زنان باردار میندازد.تنه هایی که شکم دارند و از درون خالی هستند و در تمام مناطق کوبا دیده میشوند.از تنه آنها استفاده های زیادی میشود.

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این منطقه مزارع تنباکو است.همان مزارعی که برگهایشان را در این خانه های انبارگونه پوشالی ذخیره و خشک کرده و سپس به کارخانه های ساخت سیگار برگ میفرستند تا معروف ترین سیگارهای برگ جهان را تولید کنند. و ما راهی دیدار از نزدیک یکی از این مزارع تنباکو هستیم.

گیاه Tabacco یا همان تنباکوی خودمان از دانه های کوچک طلایی رنگ رشد میکند و معمولا پس از 3 تا 4 ماه فصل برداشت برگهای تنباکو فرا میرسد.کاری سخت و طاقت فرسا که هنوز در مزارع تنباکوی کوبا به صورت دستی و سنتی انجام میشود.کاری که نسل به نسل از پدران به فرزندان برای قرنها رسیده و امروزه میراث معنوی این مردم محسوب میگردد.و ما در این مزرعه مراحل کار را از نزدیک شاهدیم...

برگها را پس از درو در دسته های افقی میبندند و آنها را دراطاقکهای چوبی تاریک و نموری قرار میدهند تا طی 50 الی 60 روز برگها کاملا خشک شوند وبشود از آنها برای بستن سیگارهای اصل کوبایی استفاده کرد.همان سیگارهایی که در کارخانه تولید نشانتان دادم چگونه آماده و پیچیده میگردند.برگهای آنها از همین مزارع و همین انبارهای چوبی به شهر هاوانا آورده میشود.

در گذشته های دوران استعمار مردم بیچاره مجبور بودند پس از انجام این کار طاقت فرسا برگهای تنباکو را به دولت اسپانیا و به قیمت ناچیز بفروشند.روستاییان در تمام طول زندگی چیزی نمیفهمیدند جز کار و کار و کار و بعد دست مزدی بسیار ناچیز که به زور خرج شکم آنها را میداد.فقر-گرسنگی-بیماری و بیسوادی در تمام این روستاها شیوع داشت  تا اینکه پس از انقلاب کم کم توانستند بر شغل خود استقلال پیدا کرده و به صورت مالکیت خصوصی صاحب مزارع تنباکو شوند.این شغل جزو معدود مالکیتهای خصوصی است که دولت اجازه آن را به مردم میدهد.

میدانم گذاشتن این عکس دیگر یک خودزنی حتمی خواهد بود.اما شما خودتان را جای من بگذارید وقتی در مزرعه تنباکو دارید قدم میزنید و بوی تنباکو همه مشام شما را پر کرده است میشود یک پک ناچیز به سیگار برگ نزد.؟!.

البته این عکس بیشتر از اینکه جنبه واقعیت داشته باشد یک ژست عکاسانه است. اینجا به ما آموزش دادند که چطور باید یک سیگار برگ را بین انگشتان گرفت(من که آخر نتوانستم).و چطور با دندانها و نه با لبها آن را گرفت و دودش را در دهان غرغره کرد و سپس بیرون داد...

و نتیجه این بدآموزی این بود که من هم یک پک به سیگار برگ زدم... راستش را بگویم اصلا و ابدا نه بوی بدی داشت و نه طعم گند و مزخرف.یک گسی خاصی داشت که دودش وقتی در سر میپیچید آدم را به "قیلی ویلی "مینداخت.

دروغ چرا من تا شب سرم "دوار" شده بود!

 در طول جاده مغازه های زیادی وجود دارد که سوغاتیهای کوبایی میفروشند.از سیگارهای برگ تا مجسمه های چوبی و پاکتهای قهوه و کارت پستالهای منطقه. اما محبوب ترین این اجناس تی شرت ها و کلاه هایی است که تصویر کاریزماتیک چه گوارا روی آنهاست و توریستها بی استثنا هریک از آنها میخرند و میپوشند و حس کوبایی را تجربه میکنند.

 و این همان عکسی است که برای مدتی سوژه وبلاگ من شده بود و اعتراض تعدادی از دوستان را به همراه داشت.راستش من در این مغازه داشتم برای چند تا از دوستان خودم سوغاتی میخریدم و کلاه ها را یکی یکی روی سرم امتحان میکردم .

جالب است پوشیدن یکی از این تی شرتها و گذاشتن یک کلاه کپ چریکی روی سر.به نظر من اشکالی هم ندارد که وقتی پا در سرزمینی تازه میگذاریم مدتی خود را به شکل و شمایل آنها دربیاوریم.برای بعضی این سوال مطرح شده بود که آیا من انقدر در تب عشق به چه گوارا استحاله یافته ام که دارم این شکلی لباس میپوشم.راستش نه..اصلا ربطی به ذوب شدن و استحاله و این حرفها ندارد.این فقط بخشی از تجربه یک سفر است که خاطره اش با ما همراه خواهد بود و چرا که نه... 


 
پای در رکاب انقلاب
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

 فروردین 92-Muse de la Revolucion

قرار است گام به گام پای در تاریخ انقلاب کوبا بگذاریم.میخواهیم در راهروهایی قدم بزنیم که روزگاری خشم مردمی را به چشم دید که توانستند با مشتهایی گره کرده دیکتاتوری مهیب باتیستا را به زیر بکشند.میخواهیم سطر به سطر دیوان باشکوه تاریخ یک ملت را  ورق بزنیم.

اینجا را موزه انقلاب مینامند.ساختمانی که تا سال 1965 مقر حکومت 25 رییس جمهور بود و پس از انقلاب کوبا ، به موزه ای برای مرور سالها مبارزه بی امان بر علیه استعمار و دیکتاتوری تبدیل گشت.اگر کسی بخواهد مروری بر جریان این انقلاب که یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین انقلابهای جهان است،داشته باشد باید سری به موزه انقلاب هاوانا بزند.

در سال 1920 و توسط یک معمار کوبایی و یک معمار بلژیکی طرح این ساختمان به صورت نئوکلاسیک زده شد و توسط کمپانی بزرگ هنری Tiffany دکوربندی و طراحی داخلی گشت.از آن پس به مکان زندگی و سیاسی روسای جمهور وقت کوبا تبدیل شد.

بخشی از ساختمان که آن را تالار آیینه مینامند مخصوص پذیراییهای بزرگ و مجلل روسای جمهور و خصوصا آخرین آنها ،باتیستا" بوده است.تالاری مرمرین و سرد که با آیینه های قدی پوشیده شده .آیینه هایی که به مرور غبار زنگار گرفته اند و تاریخ زشت گذشته گان قدرت طلب را انعکاس میدهند.

یکی از سکانسهای فیلم "God Father2 " هم در همین تالار فیلمبرداری شده است. تالار واقعا رنگ و بوی "پدرخوانده ای" دارد!

روی سقف تالار با نقاشیهای اساطیری و مذهبی پوشیده شده .گویا قصد بر این بوده که تا حدودی فضای ورسای را یادآوری کند.

امروز اما این موزه با اطاقها و دالانهای تودرتویش مکانی است برای حفظ اسناد و مدارک گدشته-مجسمه ها و گنجینه های هنری مربوط به دوران دیکتاتوری، مرور تاریخ و روایت استعمار کوبا و از هرچیز مهمتر بررسی شرح مبارزات بی امان مردم کوبا علیه استعمار و استثمار...

باتیستا آخرین رییس جمهور قبل از انقلاب بود.دیکتاتوری ترسناک و خونخوار که به خاطر حفظ قدرت، مردم کشورش را به خاک و خون میکشید.مردی که با کودتایی نظامی بر سریر قدرت نشست وحکومت مطلقه را از آن خود ساخت.از آن پس با حمایت آمریکا سالها حکومت کرد و به مقابله با هر حزب و گروهی برخاست که به نوعی مخالف او بودند.

 تا اینکه کم کم مبارزات مردمی شدت بیشتری گرفت و مسلحانه شد.چریکهای کوبایی به رهبری سیاسی فیدل کاسترو و نظامی چه گوارا و کامیلو خواب و خوراک را بر باتیستا حرام کردند.مبارزه بالا گرفت و شهر به شهر پیش آمد.سرانجام دانشجویان نیز به انقلابیون پیوستند.

اواخر سال 1958 بود که چه گوارا به همراهی انقلابیون مسلح به هاوانا رسید.مبارزه شدت گرفت و دانشجویان خشمگین توانستند پشت درهای همین کاخ اجتماع کنند و خواستار دستگیری باتیستا باشند.

باتیستا در همین اطاق و پشت همین میز کار نشسته بود و فرمانهای آتش را صادر میکرد.خبر رسید دانشجویان درهای کاخ را شکسته اند و به کاخ هجوم آورده اند.باتیستا دیگر توانش شکسته بود.از دری مخفی پشت همین اطاق به بیرون از کاخ فرار کرد و سپس به کمک آمریکاییها به خاک آمریکا پناه برد و تا سال 1971 در تبعید خودخواسته زندگی کرد و  سرانجام در اوج حقارت مرد و نام کثیفی از خود در تاریخ جهان برجای گذاشت...

بربالای  پله کانهای تالار آیینه مجسمه سه مرد دیده میشود.سه مرد ایستاده بر تخته سنگهای کوبا با دستهایی گره کرده و صورتهایی مصمم و لباسهای چریکی که اسلحه بر دست انقلاب کوبا را پایگذاری کردند و برای پیروزی آن تا سرحد مرگ جنگیدند.

از راست به چپ:ارنستو چه گوارا ایستاده است.مبارز انقلابی آرژآنتینی تبار که قسم خورد تا آخرین نفس برای آزادی مبارزه کند.مردی که رهبری نظامی انقلاب کوبا را بر عهده داشت.چه گوارا تا امروز کاریزماتیک ترین چهره مبارزات انقلابی برای جوانان سراسر دنیا محسوب میگردد.

نفر وسط اما چه کسی میتواند باشد جز رهبر قدرتمند کوبا "فیدل کاسترو"!. مردی که سالهای سال بر علیه استعمار و استثمار کوبا جنگید و عمری را برای آزادی مردم سرزمینش از یوغ دیکتاتوری گذاشت.کاستروی محبوب کوباییها و نماد پیر مبارزه و سیاست.

و اما نفر سمت چپ "کامیلو" ی خوش اخلاق و خنده روی مبارزات چریکی.قهرمان انقلاب کوبا که سالها در کنار چه گوارا جنگید و متواضعانه به دستورات فرمانده عمل کرد.رفیق تا آخرین نفس چه گوارا ،که سرانجام در طی یک عملیات هوایی و پس از سقوط هواپیمایش ناپدید شد و هیچ گاه هیچ اثری از او دیده نشد اما برای ابد در قلب همه مبارزان آزادی جهان باقی ماند... 

از موزه که بیرون میایم چشمم را مشعل روشنی در آنسوی خیابان و چشم انداز مقابل موزه میگیرد.میدانم چیست...بارها در گوشه و کنار دنیا آن را دیده ام.میدانم نماد تمام سربازان گمنامی است که در جنگهای لعنتی دنیا کشته شده اند و صدها و هزارها مادر و همسر و عشق چشم به راه را در دنیای کثیف اسلحه و گلوله بر جای گذاشته اند.دلم میگیرد...

اینجا موزه جنگ است که آن را Granma Memorial مینامند.(خاطره مادربزرگ!)

یک محوطه شیشه ای نسبتا بزرگ لابلای درختان نخل که در فضای بیرونی آن تعدای از یادگاریهای دوران انقلاب را در معرض دید گذاشته اند.به طور مثال این کامیون قرمز رنگ وسیله ای ست که دانشجویان خشمگین و مبارز سوار بر آن به در کاخ ریاست جمهوری رسیدند و به آن حمله کردند...

گوشه ای دیگر یک جیپ قدیمی توجه ما را جلب میکند.متوجه میشویم که این همان ماشینی است که فیدل کاسترو را در 1959 و هنگام پیروزی انقلاب از سراسر کوبا  عبور داد و به هاوانا رساند.

حتما چیزی راجع به عملیات "خلیج خوکها" شنیده اید!

سال 1961 به دستور جان اف کندی،1700 نیروی ضد انقلابی کوبا با کمک سازمان سیا در خلیجی به نام خلیج خوکها در جنوب کوبا پیاده شدند تا فیدل کاسترو را سرنگون سازند.

اما سرویس جاسوسی شوروی از نقشه عملیات به نحوی مطلع شد و فیدل کاسترو را در جریان وقایع قرار داد.

نیروهای طرفدار کاسترو، با غافلگیر کردن ضد انقلابیون کوبایی، ظرف ۴۸ ساعت، نیروهای شرکت کننده در عملیات خلیج خوک‌ها را قلع و قمع کردند و صدها تن از مخالفین کاسترو دستگیر، زندانی و اعدام شدند.

آن سالها دوران جنگ سرد بین شوروی و آمریکا بود پس طبیعی است که شوروی به سمت کوبای مدعی کمونیسم متمایل باشد.کوبایی که دشمن قسم خورده آمریکاست. به همین دلیل در بسیاری از عملیات نظامی که آمریکا علیه کوبا انجام میداد شوروی کوبا را حمایت نظامی میکرد.

در 1962 آمریکا در ترکیه پایگاه نظامی میسازد و موشکهایش را به سمت شوروی نشانه میگیرد.شوروی هم در کوبا پایگاه نظامی ساخته و به سمت آمریکا نشانه میرود...(جالب است جنگ بین دو قدرت دنیا اما درگیری در کشورهای زیر سلطه)

خلاصه کوبا یکی از هواپیماهای آمریکا را که به منظور جاسوسی در آسمان کوبا پدیدار میشود را نشانه گرفته و سرنگون میکنند.حالا جنازه های تکه پاره آن هواپیماها و ... در اینجا دیده میشود.

سوالی برایم پیش آمده بود.اینکه چرا باید نام موزه جنگ کوبا Granma Memorial یا "خاطره مادربزرگ" باشد؟

راستش این برمیگردد به قایقی که پشت شیشه های این موزه دیده میشود.قایقی که نام آن Granma است و صاحب قبلی او به یادبود مادربزرگش آن را نامگذاری کرده است اما این قایق میان اسباب و وسایل جنگی چه میکند؟

میدانید شروع مبارزات انقلابی کوبا از کجاست؟

سال 1956 است و فیدل کاسترو در مکزیک و در تبعید با ارنستو چه گوارا، پزشک ماجراجوی آرژانتینی ؛آشنا میشود. آن دو تصمیم میگرند یک گروه کماندوی انقلابی را گرد آورده و به سمت خاک کوبا راهی شوند تا به جنگ با باتیستا بروند.

برای اینکار باید از خلیج مکزیک عبور کنند.چگونه؟با قایق "خاطره مادربزرگ!". همین قایقی که حالا پشت شیشه های موزه جنگ در معرض دید قرار دارد.

این عملیات شناسایی شده و به شدت سرکوب میگردد.همه کماندوهای توی قایق کشته میشوند جز 2 نفر:ارنستو چه گوارا و فیدل کاسترو....آنها افتان و خیزان و رنجور و زخمی خود را به کوبا میرسانند...

به قول خودشان، این احمقانه ترین عملیات نظامی این دو نفر در طول سالهای مبارزات انقلابی آنها محسوب میگردد...

اما همین عملیات به ظاهر احمقانه اولین جرقه انقلاب کوبا را میزند.جرقه ای که شروع یک پایان است.پایان قرنها بردگی و استعمار...


 
معجزه عشق
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-  Central Habana and Prado

یکی از دیدنی ترین خیابانهای هاوانا که پر است از شور و شادی و رنگ و ماشینهای عهد بوق Paseo del Prado نام دارد.این خیابان یکی از محله های شیک و پیک برای گشت و گزارهای آن چنانی است.توریستهای پولدار اروپایی،خانمها و آقایان شیک و آخرین مدل!!!! و زنان و مردان جوان زیر سایه سار درختان یا در حال گپ و گفت و گویند و به قول خودشان غیبت (که کوباییها عاشق آن هستند) یا در حال افعال عاشقانه!

کم و بیش از قرن 18 بود که این خیابان مرکز رفت و آمد درشکه سواران an و غروب آفتابش مکانی برای گشت و گزارهایی عاشقانه...در قرن 20 ساخت و سازهایی صورت گرفت و اینجا در دوطرف خیابان پر شد از خانه هایی رنگارنگ و سنتی و معمارانی از اروپا دعوت شدند تا این مکان را به بهشت خانه ها و آرکها و ایوانهای هاوانایی تبدیل کنند.سبکی که Moorish نام  گرفت.معماری ملهم از شمال آفریقا مثل جایی چون مراکش...

کم کم با هجوم توریستها به این اطراف ماشین بازهای قدیمی هم پاتوقشان را در اطراف این خیابان علم کردند.پس اگر دلتان میخواهد یک سواری کوبایی را تجربه کنید با یکی از همان ماشینهای عهد بوق قدیمی سری به این خیابان بزنید.

صاحبان این ماشینها روی آنها را رنگ و رویی زده و تمیز و خوب نگه میدارند گرچه موتورهایشان فرسوده و قدیمی است و مثل دودکش دود میدهد اما توریستها غش و ضعف میکنند برای یک دور زدن با آنها.باید دست در جیب مبارک کرده و سوار یکی از آنها خصوصا آن روبازهایشان شوید تا در باد گرم و مرطوب هاوانا و در خیابانهای شاد و شنگول آنها ویراژ داده و حالش را ببرید...

در هاوانا تاکسیها یا از نوع همان ماشینهای قدیمی هستند که خوب مسلما گرانترند یا یا ماشینهای استیشن معمولی و یا این تاکسی زردهای کوچولو که به آن Coco taxi میگویند.و معمولا 2 نفره میشود سوار آنها شد.قیمت آنها هم معادل تاکسیهای استیشن معمولی بوده و خیلی گران نیست...

علاوه بر آنها تاکسی هایی هم هست که باز به درد توریستها میخورد و آن درشکه هایی تک اسبه است.یک دور سواری با آنها و گشت وگزار در خیابانهای قدیمی خالی از لطف نخواهد بود.

در همان حوالی خیابان پرادو یکی دیگر از محله های توریستی هاوانا قرار دارد آنجا را خیابان Parque Central مینامند.خیابانی در قلب هاوانا که در قرن 19 ساخته و پرداخته شد.در اطراف این خیابان ساختمانهای مهم فرهنگی چون تاتر اصلی شهر Gran Teatro de La Habana قرار دارد.اینجا یکی از بزرگترین سالنهای اپرا و تاتر در کل دنیاست !!! که در سال 1915 ساخته شد و تا به امروز یکی از مهمترین مکانهای فرهنگی آمریکای لاتین و جنوبی شناخته میشود.

یکی از سالنهای مهم آن به نام "فدریکو گارسیا لورکا" نامگذاری شده است.حتما نام او را شنیده اید شاعر و نمایشنامه نویس و نویسنده مهم اسپانیایی که در جنگ کشته شد و به نماد مبارزه بدل گشت.

در گذشته او مدتی را در هاوانا زندگی کرد و به این تاتر هم رفت و آمدی داشت...

یادتان میاید نمایش یرما را...همان که تازگی دیدم و برایتان از آن نوشتم.یرما کار لورکاست...و شاملوی عزیز هم تعدادی از اشعار و نمایشنامه های او را ترجمه کرده است.

اما قلب این محله Capitolio نام دارد که گنبد آن یکی از پرابهت ترین گنبدها در آمریکای لاتین به شمار میاید و تقریبا از هرجای شهر قابل دیدن است.(کمی شبیه کاخ سفید آمریکاست نه؟)

بله دقیقا شبیه آن است.در سال 1929 و به دستور دیکتاتور وقت آن زمان ،Machado یک تقلید بی ربط از کاخ سفید واشنگتن صورت گرفت.تقلیدی (به قول خودشان) چرت و پرت و کمی بلندتر از آن ساختمان...که به سبک نئو کلاسیک و آرت دکو ساخته شد تا سال 1959 یعنی پیروزی انقلاب کوبا این مکان مجلس دولت محسوب میشد و ده ها حادثه تاریخی را به خود دید خصوصا در حوالی سالهای انقلاب و روزهای شورش و مبارزه...در 1933 پلیس کوبا جمعیت مقابل این پارلمان را که برای اعتراض جمع شده بودند به آتش بست و خاک و خونی تاریخی راه انداخت....

پس از انقلاب این مکان به وزارت علوم و تکنولوژی متعلق شد و  امروزه دیگر توریستها تنها میتوانند از بیرون ساختمان آن را ببینند...

 

و اما...

این بخش از هاوانا گردی فکر میکنم برای آقای "شهرام شهریار" جذاب باشد.قرار است به دیدن یک قبرستان یا به قول ایشان "آرامستان" قدیمی برویم.اینجا قبرستان Columbus نام دارد.قبرستان قدیمی-تاریخ و بزرگ شهر هاوانا که مدفن بسیاری از بزرگان و تاریخ سازان کشور کوباست.

این قبرستان یکی از بزرگترینها در نوع خود و در جهان محسوب میگردد.نمیدانم وسعت بهشت زهرا چقدر است اما اینجا 56 هکتار با 53360 چهارراه بوده که دو میلیون  قبر را در خود جای داده است.

در سال 1860 و توسط یک معمار اسپانیایی طرح این گورستان داده شد.به خاطر صدها مجسمه و بنای شاخص هنری که در استایلهای مختلف در این قبرستان قرار دارد اینجا را موزه ای سرباز از آثار هنری نیز میدانند که گردشگران زیادی از سراسر دنیا به دیدنش میایند.

مقبره های زیادی از مبارزان و شهیدان انقلاب کوبا-شاعران و نویسندگان و هنرمندان به نام کوبا-مردان سیاست  و مذهب و البته قبور شهروندان عادی  هاوانادر اینجا وجود دارد

اما یکی از مهمترین این مقبره ها که توریستها را به خود میخواند La Milagrosa نام دارد که معنی "یک معجزه" میدهد.دور تا دور قبر از گلهای تازه پر است و ده ها نوشته سنگی لابلای گلها وجود دارد.

اینجا قبر بانویی جوان به نام Amelia Gayri  است که در سن 24 سالگی به همراه فرزند تازه به دنیا آمده اش درگذشت.آملیا را در اینجا دفن کردند و فرزند او را نیز طبق مقررات زیر پای او قرار دادند.سالها شوهر جوان و داغ دیده او هرروز با گلی تازه به سر مزار املیا آمد و هیچ گاه موقع رفتن به قبر پشت نکرد انقدر که برای همسر جوان از دست رفته اش عشق و احترام قائل بود...

طبق رسوم آن زمان  قبرها پس از چند سال گشوده میشد تا افراد جدیدی در آن دفن گردند.وقتی قبر آملیا را باز کردند دیدند جسد او کاملا تازه و دست نخورده به همراه فرزندش است و معجزه در آن بود که فرزند زیر پای مادر نبود بلکه درست زیر سینه او  و در آغوشش  قرار داشت...معجزه انقدر بزرگ و عمیق و تکان دهنده بود که قبر را بستند و  جسد شوهر او را هم به این مکان منتقل کردند تا هرسه آنها در آرامش ابدی در کنار هم جای گیرند...

مجسمه ای از او و از فرزندش در سال 1909 ساخته و بر روی مقبره نصب گردید. حالا مردمان زیادی هرروزه به زیارت او میایند.خصوصا زنان باردار و کودکان تازه به دنیا آمده زیرا مادران معتقدند که آملیا نگاهبان آنها خواهد بود .آملیا نمود عشق مادری است به فرزند...

مردمان دعا خوانده و خواسته  هایشان را بالای قبر او از خدا میخواهند سپس دست خود را بر روی کودک او گذاشته و طلب آمرزش میکنند...

وقتی دعایشان برآورده میشود روی سنگی برای آملیا نامه مینویسند و در اینجا نصب میکنند...صدها لوح سنگی لابلای گلها نگاه ما را عمیق و عمیق تر میکند....


 
شاعر انقلاب
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- ادامه سفرنامه کوبا با تاخیر و عذر خواهی

آقا ما عاشق این کلاه های چریکی شدیم.آنقدر زیاد که در بازار محلی هاوانا که مرکز گردهمایی هنرمندان محلی و فروش کالاهای دستی آنها بود بالاخره وسوسه گشته و یکی از آنها را خریدیم.

و بعد با دخترک فروشنده دوست شدیم.آنقدر دوست که از زمین و زمان با هم گپ و گفتگو کردیم.او از اقای احمدی نژاد میپرسید و ما از آقای کاسترو.او دست بر قلب جواب میداد و البته ما هم...!.دخترک عاشق شال سر ما شده بود و برایش تعجب داشت که چطور روی سر ما بند میشود.وقتی آن را سرش گذاشتم او هم کلاهش را به نشانه دوستی بر سرم قرار داد.هردو هفت پیروزی گرفتیم و حیف که در این لحظه شال دیگری همراه نداشتم.وگرنه دلم میخواست به یادگار شال زرد رنگ را به دخترک رنگین پوستی هدیه دهم که عاشق حجاب ما گشته بود!

اینجا را Centro Cultural Antigues مینامند.به زبان راحت تر مرکز فروش صنایع هنری. جای مناسبی است برای خریدن سوقات و اجناس یادگاری کوبایی.تنها چیزی که پیشنهاد خریدش را میدهم همین انواع نقاشیهای انقلابی خوش رنگ و لعاب- مجسمه های گچی رنگارنگ،پلاک خودروهای دست ساز،ماشینهای مینیاتوری کوبایی،مجسمه ها و سردیسهای چه گوارا و .. است.

قیمتها بد نیست.میشود برای دوستانتان سوقاتیهای جذابی ببرید.خصوصا اگر آنها اهل حال و هوای چریکی کوبایی باشند با کلاه های کج و تی شرتهای نقش چه گوارا حسابی میشود آنها را هیجانی کرد.متاسفانه نمیشود این را کتمان کرد که از تصاویر این چریک انقلابی در تجارت و سرمایه گذاری دارد استفاده میشود و خدا میداند روزی چند هزار دلار سر همین تصاویر جابجا میگردد.دختر چه گوارا چندی پیش به دادگاه شکایت کرد که از تصاویر پدرش در دنیای سرمایه داری دارد به شدت سوء استفاده میگردد.دنیایی که با آرمانهای "چه "کاملا تفاوت دارد.اما شما بگویید میشود کاری کرد؟ صد البته نه!

بعد از خرید و سرخوشی آن به بخش دیگری از هاوانا سرازیر شدیم.؛Plaza de la Revolucion . اینجا را میدان انقلاب هم مینامند.جاییکه با تصاویر بزرگی از قهرمانان انقلاب کوبابر دیوارهای ساختمانهایی مشرف بر میدان پوشیده شده .میدانی از دوره باتیستا که شهرتش را از 1959 و پیروزی انقلاب به بعد بدست آورد.

درست زیر پای مجسمه "خوزه مارتی"  در سال 1961 فیدل کاسترو؛رهبر کاریزماتیک انقلابیون کوبا در حضور یک میلیون طرفدار سینه چاک ایستاد و سخنرانی پرشور و معروف خود را به جا آورد...

سخنرانیهایی که در تاریخ رکوردی از طولانی بودن 7الی 9ساعته بی امان را زده است.سخنرانیهای مردی کاریزماتیک که در تمام مدت سخنرانی جمعیت بی شماری از خیل عاشقانش را در این میدان و اطراف آن گرد میاورده .مردمی مشتاق که ساعتها زیر آفتاب هاوانا مینشستند و به کلمات جادویی رهبر عزیزشان گوش میدادند.

اصلا گویا فیدل یدی طولا دارد در سخنرانیهای بی امان.این یکی از صدها توانایی منحصر به فرد این رهبر محبوب است و یکی از پارامترهایی که هوادارانش را مشتاق پای کلمات آتشینش مینشاند...

اما این مجسمه  و این بنای یادبود متعلق به شاعر انقلاب کوبا و مرد کلمه و قلم "خوزه مارتی" است.اینجا را Memorial Jose Marti مینامند. که در سال 1953 و به مناسبت صدمین سالگرد شاعر بزرگ کوبا ساخته شد.ساخت بنا اما 5 سال به طول انجامید و شامل برجی به ارتفاع 109متر گشت که زیر سایه آن مجسمه خوزه مارتی قرار گرفت.با آن چهره فکور و چشمانی جدی و ابروانی گره خورده.

بنای خاکستری موزه خوزه مارتی خود روی تپه ای 30 متری واقع شده که با آسانسوری این امکان داده میشود تا به بالای برج رفته و یک دید پانورامیک از کل شهر هاوانا داشته باشیم.اما مهمترین نقطه جاییست که درست زیر پای ما کاخ و محل زندگی فیدل کاسترو قرار میگیرد.

همان طور که در عکس مشاهده میکنید.باورش سخت است که احساس کنیم کاسترو در همین چند متری ما آن پایین دارد نفس میکشد.یکهو آدم هیجانی میشود که کاش میشد او را از نزدیک دید و اینکه از نظر امنیتی چقدر به نظر سهل الوصول میرسد.راهنمای محلی توضیح میدهد که تاکنون فیدل از دام ده ها ترور جان سالم به در برده است و چه راه هایی را تاکنون کشور آمریکا ازموده تا او را به دام بیندازد.جالب ترین آنها استفاده از یک هنرپیشه خوشگل آمریکایی در به دام انداختن قلب کاسترو بود که کاملا بی نتیجه ماند و نقشه معکوس شد یعنی از آن به بعد این هنرپیشه بود که جزو عشاق سینه چاک کاسترو درآمد.

طبقات پایین تر بنا به موزه ای تبدیل شده برای سیر زندگی و تماشای آثار خوزه مارتی. انواع پرتره ها-عکسها-دست نوشته ها-یادگاریها...از ابتدای زندگی تا مرگ و حتی پس از مرگ مارتی...

اما خوزه مارتی کیست؟

خوزه مارتی شخصیت مهم در ادبیات آمریکای لاتین و رهبر جنبش استقلال کوبا در مبارزه با امپراطوری اسپانیا است که مردم کوبا او را قهرمان ملی خود می‌نامند.

 در ۱۸۵۳ به دنیا آمد و در ۱۸۹۵ در ۴۲ سالگی کشته شد. خوزه مارتی شاعر، مقاله نویس، روزنامه نگار، مترجم، استاد، ناشر، فیلسوف، انقلابی و نظریه پرداز سیاسی بود.

با این که پدر و  مادرش مهاجر اسپانیایی بودند،  اعلام کرد که در برابر تجاوز اسپانیایی‌ها باید ایستاد و با آنها مبارزه کرد.وقتی در ۱۶ سالگی و در نخستین مقاله خود از مردم کوبا خواست که زنجیر استعمار را پاره کنند. دستگیرش نمودند. از زندان برای مادرش نوشت: مادر گریه نکن...گل از میان خارها سر می‌کشد...

بارها زندانی-شکنجه و تبعید شد.اما  توانست در تبعیدگاهش به دانشگاه برود و حقوق سیاسی تحصیل کند. وی به دعوت روشنفکران فرانسه به پاریس رفت  و سپس به مکزیک و گواتمالا.... بعدها به طور محرمانه به کوبا بازگشت و چون حکومت اسپانیایی کوبا متوجه ورود او به آنجا شد، به ایالات متحده گریخت و مقیم نیویورک شد. در ایالات متحده انجمن کوبایی تبارهای آن کشور را تشکیل داد و آنان را تشویق به مبارزه با استعمارگران و آزاد ساختن کوبا کرد.

خوزه مارتی می‌گفت: «آرزو دارم سرنوشتم را با سرنوشت فقرای این کرهٔ خاکی گره بزنم...

سرانجام خوزه  مانیفست استقلال کوبا را منتشر ساخت. در این مانیفست به کوباییان یادآور شد که باید خودشان قیام کنند و به استعمار پایان دهند و روی کمک خارجی نباید حساب کنند و نباید از یک دولت خارجی و ازجمله ایالات متحده که آمادگی دادن چنین کمکی را دارد بخواهند که کمک کند. با این عمل، از دست یک خارجی رها نشده به دام دیگری می‌افتند.

سرانجام نیز در 1895 و در جریان نبرد با نیروهای اسپانیایی کشته شد.اما مرگ او مبارزه را پایان نداد. چند سال بعد جنگ ایالات متحده و اسپانیا روی داد و اسپانیا که شکست خورده بود از پورتوریکو، فیلیپین و گوام و کوبا خارج گردید و کوبا چندی بعد از قید بیگانگان آزاد شد.

امروزه خوزه مارتی را قهرمان ملی کوبا و الهام دهنده جریان انقلاب میدانند.


 
شلیک!!!
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- The Fortress 

در هاوانا قلاع سنگی زیادی وجود دارد که از مناطق مختلف شهر قابل رویت هستند. بیشتر آنها بر میگردد به قرن 16 و زمان استیلای اسپانیاییها بر این سرزمین.آنها از این قلعه ها برای دفاع شهر در برابر دشمنان خارجی چون پرتغالیها و ارتش بریتانیا استفاده میکردند.امروزه این قلاع سنگی که عموما در کنار آب و روی صخره های مرتفع مشرف به خلیج هاوانا ساخته شده اند به عنوان نمادهای شهر استفاده میگردد و ما راهی دیدن Castillo del Mororo یا قلعه "مورو" هستیم.

از دور فانوس دریایی قلعه کاملا مشخص است.همیشه دیدن این برجهای بلند سنگی من را یاد برنامه دوران کودکیم میندازد یادتان میاید کارتون "فانوس دریایی" و آن چند مرد تنهایی که در شبهای طوفانی دریا نگاهبان فانوس بودند...؟ اینجا هم چنین فانوسی دارد که در بلندترین نقطه تپه ساخته شده است تا در شبهای تیره و تار طوفانهای دریایی مسافران سرگردان آبهای خروشان را راهنمایی باشد و حتما میدانید که ایده فانوسهای دریایی از "میل " های ایران باستان گرفته شده است. فانوس دریایی مورو چراغ قدیمی درخشانی دارد که تا فاصله 30 کیلومتر را روشن میکرده است.

در کنار قلعه و کمی آن ور تر San Carlos de la Cabana یکی دیگر از آن قلاع اسپانیایی قرار دارد که این یکی جذابیت توریستی شاخصی دارد که شب به دیدنش میاییم تا ما نیز بخشی از تاریخ 500 ساله آن شویم....

از این بالا یک منظره 360 درجه جالبی از هاوانا مقابل ما قرار گرفته است و خوب نشان میدهد که این شهر از 3 بخش جداگانه تشکیل شده.یک بخش هاوانای قدیم است که Vieja نامیده میشود.دیگری Centro habana و آخری محله Vedado است...هر 3 این بخشها از بالای تپه مورو کاملا تفکیک پذیر دیده میشود.

اما روی این تپه های قدیمی یک جاذبه گردشگری دیگری هم وجود دارد و آن Casablanca است.عجب اسمی برای یک مجسمه بزرگ مسیح...یاد فیلم کازابلانکا میفتم و آهنگ تاثیر گذار آن با بازی همفری بوگارت...کازابلانکا در واقع نام یک دهکده ماهیگیری است که این تپه و مجسمه مسیح در آنجا قرار گرفته است.مجسمه ای که از بیشتر نقاط ساحلی هاوانا دیده میشود و مرا یاد مسیح ریودوژانیرو میندازد.دروغ نمیگویم که این یکی مجسمه حداقل برای من تاثیرگزار تر است.

شاید چون کنار پای مجسمه عکسهای مبارزین انقلابی و از همه مهمتر هنرمند آن یعنی خانم Jilma Madera وجود دارد.با دیدن عکسها میشود سیر ساخت مجسمه را درک کرد.

مسیح هاوانا یا Criste de La Habanaاز مرمر سپید با ارتفاعی 18 متری بالای سر شهر قد برافراشته و با انگشت اشاره اش گویی مردم را تعمید میدهد و یا شاید دارد برای مردم شهری دعا میکند که سالها به کمونیسم شهرت داشتند.

خیلی عجیب است که بگویم این مجسمه عظیم و خوش تراش مرمر به دستور Marta ؛ همسر باتیستا دیکتاتور سابق کوبا؛ در سال 1958 ساخته شد.او نذر کرد که اگر همسرش از شورش دانشجویان انقلابی سال 1957 جان سالم به در ببرد خرج ساخت این مجسه عظیم مسیح را به عهده خواهد گرفت.باتیستا از آن حمله جان سالم به در برد و ساخت مجسمه در انتهای سال 1958 به پایان رسید اما یک هفته بعد انقلاب کوبا پیروز و باتیستا سرنگون شد.!!!!عجب قصه عجیبی پشت قطعات این سنگهای مرمر نهفته است.مرا به فکر فرو میبرد.

این مجسمه در تمام سالهای کمونیستی کوبا به بهترین شکل حفظ و همواره مورد تکریم مردم قرار گرفت.در سال 1988 وقتی هنرمند آن مورد تقدیر فیدل کاسترو قرار گرفت در طی یک سخنرانی گفت:

بعد از بازدید از تپه مورو به هتل بازمیگردیم تا پس از استراحتی کوتاه هنگام غروب به دیدن قلعه Cabana همانکه در بالا تصویرش را دیده بودیم برویم.قرار است در یک ceremony شرکت کنیم.مراسمی که قرنهاست همواره راس ساعت 9 شب در این قلعه اجرا میگردد.

وقتی از هتل بیرون میاییم در محوطه آن با صفی از اتوموبیلهای قدیمی و بسیار تمیز و شیک روبرو میشویم.آخر هیجان است وقتی میفهمیم که قرار است سوار این اتوموبیلها شده و راهی قلعه شویم.درواقع یک جورهایی داریم VIP میگردیم.نمیتوانم توصیف کنم که هیجان دیدن اینهمه اتومبیل قدیمی چقدر زیاد است.نه تنها دیدن آنها بلکه لمس آنها-نشستن در آنها و در خیابانهای هاوانا گشت زدن با آنها...

و من و محمد امین سوار این بیوک آمریکایی قدیمی صورتی میشویم و از شدت کیفور شدن دیگر دلمان نمیخواهد از آن پیاده شویم.قطار این ماشینهای قدیمی توجه مردم را به خود جلب کرده است.این آقای عرب تند و تند عکس میندازد.نه اینکه از ما ها...نه از رینگهای ماشین صورتی ما...

در کوبا تا دلتان بخواهد از این دست ماشینهای عتیقه پیدا میشود.از اینها به عنوان بخش بزرگی از جاذبه های کوبا استفاده میگردد.به خاطر سالها تحریم این مردم نمیتوانستند صاحب ماشینهای جدید باشند.پس همان ماشینهای قدیمی خود را تعمیر کرده و از آن استفاده میکنند.تازگیها کمی ماشین روسی و چینی هم وارد شده اما همچینین بخش اعظم حل و نقل را همین بیوکها-شورلتها-کادیلاکها -لادا و ....به عهده دارند.

هر کوبایی خودش یک پا تعمیرکار مکانیک شده است.آنها بدنه ماشینها را رنگ میکنند. تمیز و مرتب و شیک آنها را نگه میدارند با همان موتورهای عتیقه قدیمی. گاهی حتی سیستم ضبط صوت جدید "دوبس دوبسی" هم در آنها میگذارند و بعد راهی خیابانهای شده و توریستها را جا به جا میکنند کلی هم پول در میاورند.اگر بخواهید از اینها به عنوان تاکسی استفاده کنید نرخ گران تری دارند و اگر بخواهید حتی با آنها عکس هم بیندازید برایتان گران آب میخورد.اما واقعا میرزد.کجای دنیا مگر میشود اینهمه ماشین عتیقه تمیز  خوشگل دید و با آنها حال کرد؟

آدم یاد خانم هاویشام در لباس عروس میفتد و ما این گونه در کنار عروسهای پیر زیبای خود مینشینیم و در غروب زیبای خورشید راهی تاریخ میگردیم...

در انتهای افق زیبای "خوزه مارتی" حل میشویم...

از کنار نوار ساحلی Maleca و آدمهای تنهای نشسته بر دیواره های موج شکن سنگی میگذریم...

و به San Carlos de La Cabana میرسیم.این قلعه در زمان چارلز سوم پادشاه اسپانیا در قرن 18 ساخته شد.زمانیکه اینجا محلی سوق الجیشی بود و هرلحظه خطر حمله بریتانیا وجود داشت.ساخت این قلعه انقدر خرج برداشت که پادشاه باهوش اسپانیا فکر میکرد :لابد انقدر عظیم است که با دوربین از مادرید میتواند آن را ببیند.

قلعه از سنگ ساروج ساخته شده است.  دور تا دور آن یک خندقی از آب و روی آن نیز  پلی وجود داشته است که هنگام ورود دشمن پل بالا کشیده شده و در بزرگ قلعه به روی آنها بسته میشده استهنوز چرخ دنده های آن وجود دارد.باز هم من را یاد رابین هود میندازد...

داخل قلعه پر است از توریست های جور و واجور و به همین دلیل یک بازار مکاره هم راه انداخته اند و دست فروشها سرگرم فروش صنایع دستی هستند...

در گوشه ای از قلعه یک جیپ قدیمی توجه من را جلب میکند پرس و جو که میکنم متوجه میشوم این همان جیپی است که "چه گوارا" سوار بر آن هنگام پیروزی بر باتیستا به هاوانا وارد میشود...اولین جایی که انقلابیها توانستند آن را تصرف کنند همین قلعه بوده و چگوارا  با این جیپ وارد قلعه شده ،در این قسمت مستقر شده و دفتر خود را در اینجا قرار داده است.

گربه های اینجا هم قیافه خشمگین چریکی دارند نمیدانم چرا....

ده دقیقه به 9 شب شده است.عده ای با لباسهای سربازان اسپانیایی قرن 18 از درون تالارهای قلعه بیرون میایند.رژه میروند با مشعلهایی که روشن کرده اند خود را به بالای تپه میرسانند.مردم دورتادور آنها را گرفته اند.

به اسپانیایی فریادهای نظامی سر میدهند.بر طبل میکویند.رژه میروند و صدای گامهایشان بر سنگ فرشهای قلعه میپیچد.هیجان عجیبی جمعیت را فرا میگیرد.

به سوی توپ قدیمی میروند و توپ را روشن میکنندو بعد درست راس ساعت 9 شب مراسم هرشب Canonazo اجرا شده و توپ به مانند عادت 4 قرن گذشته با صدای مهیب شلیک میگردد...

این رسمی است که قرنهاست هر شب راس ساعت 9 دارد اجرا میشود.در گذشته و در دوره استعماری اسپانیا راس ساعت 9 شب یک توپ شلیک میشده تا به شهروندان بگوید که دروازه های شهر بسته شده و دیگر اجازه عبور و مرور داده نمیشود.از آن پس این رسم همواره به صورت نمادین حفظ گردیده تا تاریخ برای مردمان این سرزمین زنده نگه داشته شود.

آنچه که جالب است این است که پس از انقلاب کوبا این رسم نه تنها از رونق نیفتاده بلکه با شدت و علاقه بیشتری هم دنبال میشود.گرچه اسپانیا در دوره ای از تاریخ کوبا دشمن این سرزمین بوده گرچه این ملت به بردگی و استعمار گرفته شده بودند گرچه این قلعه توسط دشمن قدیم آنها ساخته شده اما از اینها گذشته تمام این عناصر بخش جدا نشدنی تاریخ این مردم هستند.بخشی که فرهنگها و سنتها را میسازند و باید آنها را گرامی داشت ....


 
گشتی در سه نقطه!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- هاوانا

ورود برای افراد زیر 18 سال ممنوع است!!!!

این قیافه خندان دارد نشان میدهد بوی مشکوکی این دور وبر میاید.خواهشا بی جنبه ها وارد این پست نشوند که ما حال و حوصله حرفو حدیث نداریم ها میخواهیم سرمان را بیندازیم پایین و مثل یک گردشگر کنجکاو سری بزنیم به کارخانه تولید نوشیدنیهای الکلی ...Rum

اینجا Muse del Ron نام دارد.موزه کارخانه مشر .. .. وب سازی "رام" که Havana Club نامیده شده و معروف ترین در سطح کوبا و به عبارتی در سطح جهان است.

و این پسر کسی نیست جز پسرک قصه "Cheerful child of sugar cane" که قرار است با روح سرکش و شادش ما را قدم به قدم در مزارع مجازی و خط تولید کارخانه همراهی کند تا کلیه پروسه تولید این نوشیدنی کوبایی را از نزدیک مشاهده کنیم. پس بزنید برویم و ببینیم اما بی چشیدن و نوشیدن!

تاریخ  تولید نوشیدنی رام برمیگردد به ابتدای قرن 16 زمانیکه یک عصاره چرک و بدبویی از مزارع نیشکر هنگام برداشت محصول بدست میامد.تا اینکه کم کم یک تکنیک جدید عصاره گیری وارد پروسه تولید شد و به دنبال آن نوشیدنی معروف رام ایجاد و به موفقیت جهانی رسید. 

با شروع این صنعت در قرن 19 ملیونها برده سیاه پوست را از آفریقا به کوبا آوردند تا روی مزارع نیشکر کار کنند که بعدها بعد از آزاد شدن در کوبا ساکن و کارگر دائم این مزارع شدند.

امروزه دیگر در کوبا بیش از 55 کارخانه تولید رام وجود دارد.این صنعت در قرن 19 مثل یک بمب در جهان ترکید تا جاییکه امروز بعد از صنعت توریسم پردرآمد ترین صنعت و صادرات کوبا محسوب  میگردد...

وارد محوطه موطه میشویم...اینجا دستگاهی قرار دارد که چوبهای نیشکر را در آن قرار داده دسته آن را چرخانده و عرق نیشکر را از آن بیرون میکشند.ما هم وسوسه میشویم.این عرق نیشکر الکلی نیست بلکه عصاره نیشکر است.آن را بیرون کشیده و در آن یخ میریزند و مقداری هم شربت پرتغال به آن میفزایند.اگر کسی بخواهد چند قطره هم به آن رام اضافه میکنند...

وای مزه اش بی نظیر است.بی نظیر.مبادا به کوبا رفته و لب به عصاره نیشکر نزنید. یک شیرینی مطبوع و طعم و بوی آرام بخشی دارد...

هر لیوان 2 سی یو سی قیمت دارد.یعنی 2 دلار

گروه به گروه گردشگران از این پله ها بالا میروند.اما قبل از آن باید زنگ را به صدا دربیاوریم چون بالا و درون موزه فضای تنگ و تاریک و دالان مانند کوچکی است که اگر همه گردشگران با هم بالا بروند ازدحام ایجاد میگردد...

در این میان تا من به خودم بجنبم محمد امین نصف لیوان من را هم یواشکی سر کشیده است بالا...

اولین رام هایی که در این موزه است 2 ساله است بعد دیگر بگیر و برو بالا تا برس به 50 ساله که قیمتش سر به آسمان میزند و البته تاکنون یک خانم روس-یک چینی و یک ژاپنی آن را خریده اند.نام این نوشیدنی هم Maximu است با قیمت هر بطری 1700معادل دلار!

وارد قسمت اصلی موزه میشویم تا مراحل ساخت این نوشیدنی را برای ما توضیح دهند.در ابتدا دستگاه تقطیر نیشکرها را میبینیم.دستگاه هایی بزرگ  و عظیم...

نیشکر را فشرده کرده و آب آن را گرفته و بعد روی ملات آن عمل تقطیر را انجام داده و بعد سانتریفیوژ میکنند.

28 تا 30 ساعت ملات را میجوشانند تا عمل تقطیر روی ان کامل انجام شود.اما این قابل نوشیدن نیست .76 درصد الکل دارد!!!!!4 دفعه تقطیر میشود تا بالاخره یک نوشیدنی با الکل  96% بدست بیاید اما این هم قابل نوشیدن نیست البته! و بیشتر به درد آمپول زدن میخورد تا خوردن!

بعد این نوشیدنی را 2 سال در این بشکه های سیاه چوبی نگه میدارند.این بشکه ها را باید از چوب بلوط سفید آمریکا درست کنند حتما!!! بعد ،از یک سری فیلترهای زغال سنگ و سیلیکونی این نوشیدنی را عبور میدهند تا تصفیه کامل شود و تبدیل شود به آنچه به آن "رام" میگویند...

 

از همه بخشهای جالب تر این موزه این ماکت بزرگ یک "مزرعه نیشکر" و به همراه خط تولید کارخانه  آن است.ما دچار ذوق زدگی میشویم وقتی قطار آن راه میفتد بوق میزند و با چراغهای روشن دور مزرعه میچرخد صدای تولید و کار شنیده شده و حتی دود از کارخانه ها بلند میشود.واقعا موزه جالب و ملموسی است.موزه باید این طور باشد پر از حس زندگی و شور و شبیه سازی آنچه میخواهد توضیح دهد...

این 4 نفر استاد های زنده تولید رام در کوبا هستند و امروز سرگرم این تجارت.معروف ترین آنها ،از سمت راست دومین نفر است و خودش هم اصلا مشروب نمیخورد!!!

امروزه رام به بخش جدایی ناپذیر زندگی مردم کوبا تبدیل شده است.تقریبا در تمام نوشیدنیهای الکلی و کوکتلهای میوه خود از این نوشیدنی چند قطره ای استفاده میکنند.کوباییها در مراسم و سنتهای خود این نوشیدنی را به خدایان Santaria تقدیم کرده و این را با اسطوره ها و افسانه های زندگی و فرهنگ گذشتگان خود در میامیزند.

یک نکته:ما در هیچ کدام از خیابانهای کوبا آدم مست تلو تلو خور ندیدیم اما تا دلتان بخواهد بین مسافرهای خودمان.....بگذریم!!!!

خواهشا این نکته را مد نظر بگیرید.عرق نیشکر یک نوشیدنی بسیار سنگین و سرگیجه آور است قرار نیست قرت قرت آن را بالا بکشید.فقط کافیست چند قطره در نوشیدنیها و کوکتلهای کوبایی ریخته شود اگر این نکته را در نظر بگیرید دیگر انقدر شاهد عق زدن ایرانیها نخواهیم بود!!!

و اما برنامه شب...پس از دیدار از کارخانه رام به دیدن یک برنامه موسیقی فولکلوریک کوبایی میرویم در قدیمی ترین سالن رقص و موسیقی هاوانا و معروف ترین در کل کوبا با قدمتی 98 ساله به نام "Tropicana"...

اینجا  بنا به ادعایی معروف ترین کلوپ شبانه  کوبا ،آمریکا و چه بسا کل جهان است که در حومه شهر هاوانا قرار گفته است.از ابتدای قرن 20 تا به امروز هرشب و در هر شرایطی اینجا پر است از موسیقی و رقص و آواز اسپانیایی-کوبایی...برنامه هایی کاملا فولکلوریک و مردمی که برای تقریبا 2 ساعت پی در پی شما را در دنیایی از رنگ جادو میکند.

تروپیکانا در ابتدای قرن 20 مزرعه ای متعلق به بیوه مرد ثروتمندی بود تا اینکه آن زن اینجا را ابتدا به یک کافه رستوران معروف و کم کم به کازینو و بعد هم به مکانی برای اجرای رقصهای فواکلوریک تبدیل کرد.آن زمان کوبا تحت دیکتاتوری باتیستا به محل عیش و نوش آمریکاییها تبدیل شده بود و بالاطبع تروپیکانا معروفیتی چه بسا بیشتر از لاس وگاس داشت...

سالن رقص تروپیکانا ظرفیت حدود 1000 نفر را دارد.در برنامه ای نفس گیر و دو الی 3 ساعته شاهد موسیقی کوبشی و لباسهای سراسر رنگ و نشاط و آوازها اسپانیایی هستیم.200 اجرا کننده از سالسا تا رومبا-از چاچا تا سان میرقصند و برنامه بی نظیری را در خاطر گردشگران رقم میزنند...

خواننده ها و هنرمندان سرنشناس زیادی تاکنون از تمامی دنیا در این کلوپ بارها و بارها به اجرای برنامه پرداخته اند.

اینکه با تغییر رژیم و انقلاب کوبا این کلوپ رقص و آواز همچنان دارد برنامه اجرا میکند و سنتهای فولکلوریک و مردمی خود را امروزه به شکل هنری با ارزش ارائه میدهد جای شکر دارد چون با انقلاب و کمونیسم نه تنها موسیقی و آواز و رقص از کوبا برچیده نشد بلکه به شکل پر رنگ تری در زندگی مردم جریان گرفت.

کوبا کشور موسیقی و رقص و آواز است.با کوچکترین صدای ضربه مردم در سراسر خیابان و کوچه شروع به حرکت کردن میکنند.انگار آماده اند تا هر ریتمی را به بازی بگیرند.به خود که بیایید دور وبر شما پر میشود از دامنهای چین واچین گلدار که در باد میچرخد و در صدای گیتار موج بر میدارد.در اتوبوس- در ساحل- در کوچه و پس کوچه در شادی و در عزا باید رقصید و چرخید ....

این فرهنگ یک کوبایی است زیرا موسیقی زیر پوست و گوشت و خون این مردم جریاد دارد و این برمیگردد به فرهنگ سرخ پوستی و بعدترها فرهنگ قبایل آفریقایی و گردهم آمدن برده ها در شبهای سیاه بردگی و کنار آتش چادرها تا اینگونه به یاد وطن و سرزمین غریبشان زندگی را ادامه دهند....

به خاطر داشته باشید که هیچ کسی نمیتواند سر جای خود بند شود وقتی که موسیقی کوبایی با آن کوبش شدید و ریتم آفریقایی در کنار گیتار اسپانیش به جریان بیفتد.پاها و دستها شروع به حرکت خواهند کرد و بدنها به جنبش در خواهند آمد.باور کنید راست میگویم...


 
لبریز ار رنگ میشویم
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوچه های قدیمی

اداره ای مربوط به امور کشتیرانی هاوانا که با همه آبهای بین المللی دنیا ارتباط دارد الا ایالات متحده....اما نیامده ایم اینجا تا از تحریم و قهر و دشمنی بگوییم و ببینیم آمده ایم تا در محله قدیمی هاوانا گشتی داشته باشیم در یکی از قدیمی ترین میادین شهر.اینجا  Plaza de San Francisco  است.و حتما تا حالا متوجه شده اید که Plaza در کلام اسپانیایی معنی میدان میدهد... 

علت اینکه این میدان را  به نام سن فرانسیسکو مینامند وجود کلیسای Francisco de Asis است که مهمترین ساختمان این میدان نیز محسوب میگردد و گردشگران زیادی را به دیدنش فرامیخواند.این کلیسا در ابتدا  خانه حزب مذهبی-سیاسی فرانسیسکو و در انتهای قرن 16 ساخته شد...بعدها به کلیسا تبدیل و در آن پوشیده از نقاشیهای کوبایی و مجسمه های چوبی گشت.در دوره استعماری اسپانیا کم کم به موزه ای از اشیای عتیقه و با ارزش تبدیل شد.اما امروزه دیگر به سالن رقص و کنسرتهای اصیل تبدیل شده است.....نکته در اینجاست که اگر با دیدگاه های بسته به مذهب ننگریم آنگاه میتوانیم آن را به زوایای هنر و زیبایی و فرهنگ پیوند دهیم.پیوندی باشکوه که میگوید مذهب جوشیده از درون ما آدمها جدای از نگاه زیباشناسانه و روح هنرمند بشر نیست...و البته مگر میشود خدا را در جایی به غیر از زیبایی والا مجسم کرد.

مجسمه زیبایی از Junipero Serra کشیش اسپانیایی قرن 18 درست مقابل در کلیسا قرار دارد که توسط یک هنرمند سرخپوست ساخته شده است.این کشیش تلاش زیادی برای آزادی و آرامش کشورهای تحت اشغال و در جهت توسعه این کشورها و رهایی از یوغ بردگی و استعمار انجام داده است.

بالای سر serra صدها کبوتر در گردشند.کبوترهایی که مثل همیشه با دستانی پر از دانه و نگاهی مهربان اهلی میشوند و ما را به خود وابسته میکنند.کبوترها مثل همیشه گردشگران تمام دنیا را با زبانی مشترک به هم پیوند میزنند بی سبب نیست که آنها را پیام آور صلح میدانند. 

و خسته که میشوند زیر سایه روشن روز آفتابی و آسمان ابی بر تن آجرهای چند صد ساله لم میدهند.

یک ساختمان قشنگ قدیمی در گوشه این میدان چشم ما را میگیرد.متوجه میشویم یک مرکز خرید است.اما قبل از هرچیز بگویم که در کوبا خرید کردن را باید فراموش کنید.اینجا خبری از جنسهای شیک و آخرین مدل نیست.به خاطر تحریم های بی در و پیکر هیچ برند مشخصی اینجا وجود ندارد.و از ان بالاتر به خاطر فقر مردم قدرت خرید بالایی هم وجود ندارد...پس با خود لباس به قدر کافی ببرید که هیچ چیزی نمیتوانیدپیدا کنید.

اما جلوی این مرکز خرید یک مجسمه آشنا میزند یادم میفتد که دکتر سمیع آذر از این مجسمه و از هنرمند آن برایمان گفته بود.مجسمه "conversation" اثر هنرمندی فرانسوی است که توسط   Vittorriao Perrotta  به این میدان قدیمی اهدا شده است.مجسمه ای برنزی با نقطه اتکاهایی جالب برای قرار گرفتن بر زمین.مجسمه ای که دو نفر را نشسته و در حال گپ زدن نشان میدهد.مجسمه ساخت سال 2012 است و در همین فاصله کم از آن استفاده های اجتماعی زیادی شده است.چندی پیش در اعتراض به حتک آزادی بیان، استفاده از مکالمات خصوصی افراد در مصارف سیاسی ، و در اعتراض به نبودن آزادی اندیشه ...و حالا این مجسمه در میدانی از شهر کشوری که میگویند زندانیهای روزنامه نگار زیادی دارد...جالب است

اما خود میدان سن فرانسیسکو پر است از ساختمانهای اندولوسی با سبک باروک و البته المان همیشگی شیشه های آرکی و رنگی که با اوج سلیقه و گلدانهای پر گل شمعدانی جلوه زیبایی به میدان داده اند.

در گوشه ای از این میدان چشمم را مغازه "بنتون" میگیرد.2 نکته قابل توجه دارد:اول اینکه در کشوری که برندها وجود ندارند بنتون یهودی اینجا چه میکند؟ دوما اینکه در هیچ کجای دنیا بنتون را در چنین ساختمان همگونی با معماری اطرافش ندیده بودم. اگر به آرم بنتون دقت نکنید فکر میکنید این ساختمان هم یک موزه قدیمی است... این نشان میدهد که میشود از عناصر امروز در بافت قدیمی طوری استفاده کرد که لطمه ای به چشم نوازی آن نزد.

این پنجره های هلالی شکل  با شیشه های مشبک رنگارنگ که مقابل هریک از آنها بالکنهایی با نرده های کوتاه قرار گرفنه عنصر مشخص معماری کشورهای اسپانیایی زبان است.خصوصا کشورهایی که در دوره ای مستعمره بوده اند.گرچه عموم این پنجره ها در قرن 19 ساخته شده اند.کاربرد مهم آنها البته برای کاهش تابش آفتاب مناطق استوایی است.در قرن 19 عمارتهای بزرگ و اشرافی با چنین پنجره هایی آرایه میافتند. پنجره هایی با قاب چوبی و شیشه های رنگارنگ.فکر کنم در همان دوره ها بود که وارد معماری التقاطی عصر قاجار در ایران زمین هم شدند.بعدها نقوش گل و بوته این شیشه ها که ملهم از جنگلها و رنگهای استوایی بود به نقوشی هندسی در کشورهای دیگر بدل شد.این نوع پنجره ها را Mediopunto مینامند.

 مسیر را به سمت خیابان "Mercado" ادامه میدهیم.یکی از رنگارنگ ترین و زیبا ترین بخشهای هاوانای قدیم...با کوچه پس کوچه هایی که تابلوهای نامهایشان کاشیهای رنگی است و دیوارهای خانه هایشان رنگ به رنگ به رنگین کمان پهلو میزنند.مرکادو را وقتی قدم میزنیم از رنگ لبریز میشویم.

 

متوجه میشویم یکی از این خانه های قدیمی یک کلینیک خیریه است.گویا شهرداری از این مراکز درمانی در کشور زیاد میسازد برای درمان افراد بی بضاعت.پزشکهایی برای گذراندن طرح و یا حتی برای انجام کار خیر به مداوای بیماران در آنها میپردازند.طرح این ساختمانها از گذشته ها که کلیساها برای درمان افراد فقیر استفاده میشد الهام گرفته شده است.

از خانم دکتر خوش رویش خواستیم یادگاری عکسی بیندازد که با لبخند و بدون تکبر آمد و  شروع به گپ زدن با ما کرد.دست دادیم و روبوسی، پرسید کمکی از دستش برایمان برمیاد یا نه....؟؟؟؟(رفتارش برای ما خیلی آشنا بود نه؟!!!!!) 

خیابان مرکادو پر است از خانه های کوچک و بزرگ که یا رستوران هستند و یا اقامت گاهی برای مسافرین.مانند این خانه آجری قدیمی که فقط 9  اطاق دارد و در گذشته متعلق به خانواده ای اشرافی بوده  که حالا تبدیل شده  است به یک هتل سنتی...شبیه کاری که ما توی یزد انجام میدهیم.

در گوشه و کنار این خیابان قدیمی خانمهایی با لباس سنتی و معمولا با سبدی گل در دست درست شبیه خانمهای قرن 16 و 17 میبینیم.میتوانیم با آنها عکسی بگیریم و به آنها انعامی دهیم.ما یواشکی وقتی خانمه داره با دوستش گپ میزنه ازش عکس میگیریم...قرار گرفتن آن دو کنار هم شبیه تداخل تاریخ در هم میماند....

بعد هم به این آقای متشخص پول میدهیم و با او یک عکس به یادگار میندازیم.کلی هم خوش وبش میکنیم.آدم را یاد مردان "برباد رفته" میندازد.

در میانه های خیابان مرکادو پارک کوچک و سر سبزی قرار دارد برای گردشگرانی که خسته از پیاده روی هستند دمی کنار حوض باصفا و درختان پر گل لم بدهند و به صدای پای آب و نواختن موسیقی هنرمندان محلی گوش کنند..در میان پارک چشممان به مجسمه "سیمون بولیوار" میخورد.

همان فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی، یکی از چندین رهبر جنبش استقلال‌طلبانه در آمریکای جنوبی و رهایی بخش از یوغ استعمار اسپانیا.

از این قهرمان مبارز ونزوئلایی در کوبا مجسمه زیاد دیده ام.وقتی میپرسم متوجه میشوم که انقلاب ونزوئلا و مبارزه خواهی بولیوار الهام بخش انقلاب کوبا بوده است.

سر یکی از کوچه ها،خانمی معلول با کلاهی پر ازگل قرمز رنگ و لباسی محلی بر چرخ خوش رنگ و لعابش نشسته و با زبان اسپانیایی با ما گپ میزند و دانه کبوتر میفروشد.چه کسی دلش میاید که دست رد به سینه او بزند؟

پس پرنده را به ضیافتمان دعوت میکنیم.پرنده هایی که زیر سایه درختان لم داده اند و نوکی بر آب میزنند.

میدانید...من همیشه و هرجا تا آخر عمرم وقتی گل کاغذی ببینم به یاد مادربزرگم میفتم و یاد آن سالهای کودکی و ده ها گلدان بزرگ سفالی که پر بود از گلهای صورتی و قرمز کاغذی در ایوان خانه کودکیم.گلهایی که به برکت دست مادربزرگ اینگونه گل میدادند و بعد از او هیچ وقت هیچ کس نتوانست دوباره آنها را سر حال بیاورد...

حال از این بگذریم فکر میکنید این خانه پر رنگ و لعاب پر دارو درخت پر گل چه میتواند باشد؟؟؟ساختمان یک دبستان ! این را همان خانم سرایدار دم در برایمان میگوید و وقتی چشمهای گرد شده من را میبیند بیشتر از تعجب من تعجب میکند.آخر این خانم نمیداند قیافه مدرسه های کشور من چه شکلی است!!!!!!!!

وسط حیاط این دبستان کوچک پر است از مجسمه های مشاهیر.مجسمه هایی بی ترس از دزدیده شدن!!! که لابلای این درختها خوش نشسته اند.مجسمه هایی مثل "هانس کریستین اندرسن" که همیشه مرا به دنیای پر رمز و راز و افسونگر قصه های کودکیم میبرد.به دنیای "دخترک کبریت فروش" و "بند انگشتی" ....

حالا که گرسنه هستیم کجا را برای نهار خوردن انتخاب کنیم؟؟؟کسی از من راجع به غذاهای کوبایی پرسیده بود.راستش را بگویم اینها غذاهای خیلی خاص و خوشمزه ای ندارند.بیشتر غذاهای آنها پختن همین جک و جونورای دریایی است که البته من عاشق خوردن آنها هستم با آن پرو پاچه های جذابشان....اما بشقاب های غذاهای محلی آنها معمولا تکه های سرخ شده گوشت و مرغ است که کنار آنها مقداری کته بسیار شور و لوبیای سیاه قرار دارد.این لوبیاها که من آنها را در جای دیگری ندیده ام مزه لذیذی دارند و تقریبا در پخت بیشتر غذاها از آن استفاده میشود.خودشان به این لوبیاها Ferijoles میگویند.

قیمت غذاها نیز در کوبا خیلی بالا نیست میتوانید مثل ما ریسک کنید و وارد یکی از رستورانهای این کوچه  پس کوچه های Old Habana شده و مثلا مثل ما به رستورانی لبنانی بروید.رستورانی کاملا خالی از آدم که در یک لحظه مارا ترساند نکند کیفیت غذایش بد باشد اما از روی کتاب سفر که جستجو کردیم دیدیم نامش در آن آمده و همین قوت قلبی شد برای ما که دو پرس غذای دریایی کبابی بخوریم.2 پرس غذای لذیذی که بسیار به ما چسبید آن هم وقتی در کنار پای ما یک طاووس چتر گشوده بود و کمی آن طرف تر صدای جیغهای بلند یک توکا در گوشمان میپیچید...

و وقتی این غذا بیشتر به ما میچسبد که کلا برایمان 40000 تومان آب میخورد...

و در سکانس آخر محمد امین مهربان ما است که مقداری از غذایش را در دستمالی پیچیده و به سر وقت سگی میرود در چند خیابان آن ورتر که از چشمهایش خوانده بود:

"گرسنه است"...


 
گشتی در تالارهای تاریخ
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-قصر دولت مردان

درست در میدان "آرمس" و مقابل همان کتاب فروشیهای دست چندم،ساختمانی سنگی و بلند برافراشته است با ستونهایی طاقی شکل که از دور فریاد میزند من "یک باروک متشخصم!"...اینجا Palacio de los Capitanes Generals است..نگران نباشید به اندازه نامش ترسناک نیست.بیا بنامیمش "کاخ دولت مردان"

بلیط میخریم و داخل میشویم.برای عکاسی هم باید پول بدهیم یعنی یک بلیط برای جناب آقای دوربین! اما کاملا میرزد تا با دوربینتان بتوانید نقطه به نقطه کاخ را ثبت کنید.اینجا در میانه سالهای 1776  تا 1791 به دست یکی از دولت مردان آن زمان کوبا ؛Felipe Fondesviela"؛ ساخته شد.در آن زمان این کاخ به محلی برای کار و زندگی شخصی او تبدیل گشت.اینجا در واقع یک خانه است اما خانه ای آنچنان اشراف زاده و بزرگ و درندشت که برای دیدن از آن باید ساعتها وقت و حوصله گذاشت.

آنچه در همان ابتدا نظر مارا جلب میکند حیاط پر از درختان نخل سلطنتی کاخ است.حیاطی سرسبز که از صدای جیغ طوطیها و نغمه پرندگان کارائیبی لبریز شده است.گیاهان تودرتو صحن حیاط را طوری پوشانده اند که مجسمه های مرمرین میان آنها به سختی دیده میشود.اما یک مجسمه بزرگ و سفید در میانه آن جلب توجه میکند.مجسمه کریستف کلمب کاشف کوبا و کاشف آمریکا...

سال 1967 ،یعنی پس از انقلاب کوبا این خانه به دولت تعلق گرفت و از آن پس به موزه شهر تبدیل شد و در آن برای بازدید عموم مردم گشوده گشت اما نکته مهم در این است که به ساختار خانه و اسباب و وسایل آن هیچ لطمه ای وارد نیامد بلکه اطاقها تعمیر و پر از اشیا و وسایل ارزنده و قدیمی شد.حتی خیلی از آنها را از مکانهای مختلف در اینجا گردهم آوردند تا گردشگر یک دید جامع از نوع زندگی اشرافی دوران مستعمراتی کوبا توسط اسپانیاییها پیدا کند. حتی برای اینکه حال و هوای آن دوران زنده باشد طاووسهای رنگارنگ زیبایی هم در گوشه و کنار حیاط به حال خود رها شده اند تا بیشتر حس دوران استعمار  کوبا  و اشرافیت اسپانیا را زنده نگه دارند...اینجا یک قصر کارائیبی است/

تمام کاخ ساختاری بر پایه ارائه تاریخ هاوانا از ابتدا تا انقلاب دارد.بنابراین  اطاق به اطاق اشیای مربوط به همان دوران تاریخی از گوشه و کنار کوبا جمع آوری و در معرض تماشا قرار داده شده است.اینجا موزه ای منسجم از نوع زندگی تاریخی هاواناست...از عصر زندگی بومیهای سرخ پوست تا دوران دیکتاتوری باتیستا....

در کنار هر اطاق اطلاعاتی بر دیوار قرار دارد تا ذهن بیننده را روشن کند.علاوه بر این هر اطاق یک راهنمای جداگانه هم دارد که در صورت تمایل برای شما تک تک اشیا و تاریخچه آنها را توضیح میدهند.نکته تاسف آور این است که اکثر راهنماها به زبان انگلیسی مسلط نیستند.

یکی از تالارها مجموعه جالبی از سیستم حمل و نقل در کوباراا از ابتدا تا امروز در خود جای داده است.در کنار یکی از این کالسکه ها آرم پادشاهی اسپانیا را میبینیم.راهنما برای ما توضیح میدهد که این کالسکه پادشاه وقت اسپانیا است که چند سال پیش سوار بر همین کالسکه در هاوانا به دیدار فیدل کاسترو رفت. راهنما اجازه میدهد از حفاظ رد شده و عکس بگیریم.بعدا میفهمیم این خدمت در انتظار نوعی انعام است.

یک نکته را در کوبا به خاطر بسپارید.در فرهنگ این مردم خدمت به گردشگر با گرفتن انعام همراه است.حالا این خدمت هرچه میخواهد باشد از گرفتن یک عکس بگیر تا حتی نشان دادن یک آدرس به شما....! و البته برای ما ایرانیها که اصولا با انعام میانه خوشی نداریم گران درمیاید.

یکی از دیدنی های این مجموعه  یک مجسمه چوبی از مسیح است که به نام "فروتنی و شکیبایی مسیح "  خوانده میشود.در قرن 18 میلادی این مجسمه برای یکی از خیابانهای هاوانا ساخته شده بود که بعدها آن را به این موزه منتقل ساختند.این مجسمه به قدری طبیعی ساخته و نقاشی شده است که بیننده را مسحور خود میکند.چشمهای مسیح دو گوی شیشه ای غمگین است که نگاه مار ابه زیر میکشد.موهایی که برای سر مجسمه تهیه شده نیز از موی طبیعی انسان ساخته شده است.همه عوامل در کنار نقاشی طبیعی بدن زخم خورده پیامبر در این محوطه اشرافی و مجلل ما را به فکر فرو میبرد.انگار تقابل ظالم و مظلوم است.

بعضی از تالارهای کاخ را سکوتی سنگین فرا گرفته است.سکوتی که سردی مرمر دیوارها و مجسمه ها آن را دوچندان میکند.سردی عبور ارواح در گذشته از بالای قبوری که به اینجا منتقل شده اند.سایه هایی نیز بر دیوار میرقصند.بادی هم از ناکجا آباد  در این تالار میوزد و ما را سحر میکند.از تالار مرگ به سلامت عبور میکنیم.

برای آنها که عاشق اشرافیت و تجملند دیدن وسایل و اسباب قدیمی این کاخ خالی از لطف نیست.این دوره تاریخی هنر را زیبا و شکوفا کرده و وسایلی که ساخت دست هنرمندان آن دوران بوده در عین اشرافیت از وقار و سنگینی خاصی نیز برخوردارند.به طوریکه پس از قرنها هنوز از نگاهی زیباشناسانه نوعی امر والا محسوب میشوند. ما را در خود میگیرند...خیره به تک تک آنها به افرادی میندیشیم که روزگاری در این اطاقها و تالارها سرنوشت ملتی را رقم میزدند.

یکی از قشنگترین و تاریخی ترین این تالارها جایی است که اولین پرچم کوبا پس از استقلال از استعمار اسپانیا در آن آویخته شده است.پرچمی ریش ریش که تباری از افتخار با خود به همراه دارد.پرچمی که به یادمان میاورد دستهایی را در میدان نبرد که خونین و زخمی آن را به حرمت نفس مردان نیمه جان بر خاک بر افراشته اند.پرچمی که تاریخ یک ملت را روایت میکند.این پرچم برای من ارزش بالایی دارد.دقایقی به آن خیره میمانم.

نحوه تعمیر تالارها خیلی تمیز و هنرمندانه است.نقاشیهها خوب و زیبا بازسازی شده اند نه مثل بعضی از خانه های قدیمی ایران که نقاشیها داد میزند توسط دستی بی خرد بر تن دیوار زخم زده اند.

دیدن این گلهای رنگارنگ بر تن دیوارهای چند صد ساله ما را از سکوت سرد اشرافیت به گرمای روح هنر میکشاند.. گرم میشویم.

و از گالریهای بلند و باریک مجسمه های مرمرین به خیابانهای گرم هاوانا برمیگردیم.از باروک به عصر حاضر رسیده ایم.


 
ما و دنیای کلمات
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Calle Obispo 

از کافه نادری خاطره انگیز "کوبا"که بیرون میاییم کمی آن ورتر ؛سر تقاطع دو تا از توریستی ترین خیابانهای شهر ؛ ساختمان صورتی رنگ 150 ساله ای جلویمان ظاهر میشود که میفهمیم هتلی است که شهرتش به خاطر اقامت 7 ساله ارنست همینگوی است در آن....حالا اطاقی که ارنست همینگوی سالها آن را اجاره کرده و سرگرم نوشتن رمانهایش بوده به عنوان جاذبه گردشگری این هتل محسوب میشود و مردم برای دیدنش سرو دست میشکنند.

بعدا که خانه دائمی همینگوی را نشانتان دهم خواهم گفت که این نویسنده آمریکایی چرا برای مدتی در کوبا ساکن بوده است..

کنار هتل و در راستای خیابانی پر از گردشگران خارجی ،دسته های موسیقی خیابانی دیده میشود.گاه دو یا سه نفره سرگرم خواندن و نواختنند و گاه تک نفره مینوازند و سی دی های خود را میفروشند.معمولا با ظاهری قدیمی خود را میارایند و برای عکس گرفتن از شما پول میگیرند.یکی از کارهایی که در این سفر انجام دادم خریدن چند سی دی از نوازنده های گمنام بود.وقتی بعد از برگشت از سفر آنها را گذاشتم و شنیدم حس خوبی به من داد.حسی از حضور دوباره در همان خیابانها و حال و هوای شاد و پر انرزی هاوانا....دو تا از معروف ترین آهنگهای کوبایی که به زبانهای مختلف و بارها توسط خوانندگان مختلف در سراسر دنیا اجرا شده یکی Guantanamera و دیگری Hasta Siempre Comandante  است.دومین آهنگ را احتمالا زیاد شنیده اید همان ترانه معروف "خداحافظ فرمانده چه گوارا" است.

بدرود فرمانده (به اسپانیایی: Hasta siempre Comandante)‏ ترانه‌ای است که در سال ۱۹۶۵ توسط آهنگساز کوبایی کارلوس پوئبلا ساخته شده‌است. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شده‌است.در جای خودش برایتان از معنی عمیق این ترانه حرف خواهم زد.شاید اگر معنی آن را متوجه شوید شما هم مثل من هنگام شنیدن آن از زبان یک کوبایی و در ستایش قهرمان از دست رفته شان خواهید گریست.

حالا بیایید حال و هوایمان را عوض کنیم.میخواهم شمارا به یکی از زنده ترین و شاد ترین خیابانهای هاوانا ببرم. خیابانی بلند و باریک در هاوانای قدیم که مانند پلی ارتباطی بین روح معماری  مستعمراتی و معماری التقاطی قرار گرفته است.اینجا calle Obispo است.

در راستای این خیابان شلوغ و رنگارنگ کافه-رستورانهای زیادی قرار دارد برای نشستن و نوشیدن یک فنجان قهوه ناب کوبایی و گوش سپردن به موسیقیهای زنده ای که در اتموسفر خیابان جاری است.گاه زنی را با لباسهای محلی در حال رقص میبینید و گاه زنی را متفکر در حال سیگار دود کردن. و ویژگی مشترک هردو عنصر رنگ است  که کوباییها بی محابا از آن استفاده میکنند.

همان طور که قبلا هم گفته بودم محله های قدیمی شهر هاوانا فرصت خوبی را به گردشگر میدهد تا از نزدیک با کوبای واقعی و نه کوبای رسانه ای روبرو شوند.خصلت این مردمان لاتین  زنده  و سرشار از انرژی بودنشان است.در هر کوچه پس کوچه ای عده ای دارند گپ میزنند.کلا روحیه برون گرایی دارند و این برای اروپاییهای درون گرا بسیار جلب توجه میکند.آنها نیز مثل ایرانیها خونگرم و پرحرفند.تا فرصتی پیدا میکنند از خانه ها و مغازه ها بیرون آمده و با هم اختلاط میکنند.گاهی کنار دکه های خود سرگرم بازی "دومینو" دیده میشوند.با گیلاسی رام و فنجانی قهوه و البته سیگاری برگ!

یک سلمانی سنتی

کافیست دستی برای یک کوبایی ؛که از بالکن خانه یا مغازه اش خم شده رو به خیابان؛ تکان دهی تا با صدای بلند بشنوی:هی سلام...بیا تو فنجانی قهوه بزنیم...کجایی هستی؟....ایرانی!!!!!!!!!!!اوه سلام دوست ایرانی من..... سیگار میخوای؟؟؟.....و بعد شست دست خود را به علامت پیروزی برایت بلند کنند و به چه گوارای روی کلاه یا لباسشان اشاره کرده فریاد زنند:Holah Comandante 

یادتونه براتون گفتم اینجا هر خونه قدیمی رو تبدیل به موزه میکنند؟مصداقش رو میتونید تو راسته این خیابون پیدا کنید.خونه به خونه-کوچه به کوچه -موزه است و گالری و من در ذهن خودم شروع به تصویر سازی میکنم که ما چه خیابانهایی از شهرمان را میتوانیم به این کار اختصاص دهیم.خیابانهایی در تملک عابران پیاده و نه ماشینهای دودزده  و در خدمت فرهنگ و هنر.خیابانهای شاعری که هر آجرشان انگار میتواند کلمه ای باشد برای سرودن غزلی ناب از فرهنگ یک سرزمین...

و یکی از همین خانه ها Muse dela Orfebreria است.موزه هنرهای نقره کاری کوبا

یکی از دیدنی ترین صنایع دستی کوبا ساخت زیور آلات نقره ای است که در طراحیهای بینظیری از گردن بند و دستبند و گوشواره تا حتی شمعدانهایی که ما را یاد "ژان وار ژان" میندازند را شامل میگردد.در این خانه دو طبقه قدیمی و کارائیبی مجموعه کوچک  و جمع و جوری از تمام انواع ساخته های نقره ای دیده میشود.

این خانه قدیمی در گذشته کارگاه مردی هنرمند به نام Gregorio Tabares بوده که از سال 1707 میلادی کار خود را در اینجا آغاز میکند و رفته رفته شهرت زیادی در زمنیه ساخت نقره به هم میزند.حالا کارگاه او به این موزه جمع و جور تبدیل شده است. یکی از نکات خوب و قابل تامل این موزه های کوچک در این بود که هیچ پولی بابت دیدن آنها گرفته نمیشود.بازدید از آنها کاملا رایگان است و همین موضوع گردشگر را مشتاق دیدن آنها میکند.گرچه حتی خانه ای 40 متری باشند.با دیدن همین موزه های کوچک است که شما با ریز به ریز جزئیات فرهنگ و آداب و رسوم کوبا آشنا میشوید.

چه بسا این موزه های کوچک رایگان با راهنمایان خوش اخلاقشان بسیار بیشتر از موزه های پهناور بین المللی بتوانند رسالت خود را در معرفی یک سرزمین به جا آورند.

به انتهای خیابان calle obispo که میرسیم میدان وسیعی توجهمان را جلب میکند.اینجا Plaza de Armes است.میدانی قدیمی که شهرتش به این است که سالهاست محل اجتماع کتاب فروشان بوده.به هر سمتش که نگاه میکنیم مردمی را سرگرم خرید و فروش کتابهای دست چندم میبینیم.عده ای هم زیر سایه های درختان و در نسیم ملایم روز سرگرم خواندن کتابند.جالب است بسیار جالب...چرا که نه؟میشود در هر شهری مکانی را به فروش کتابهای دست دوم اختصاص داد.این طور شور و شوق بیشتری هم برای مکاشفه کتابها ایجاد میگردد.

اوایل سال 1990 بود که کم کم مشاغل مستقل توانستند اعتبار کار بیایند.از همان زمان این میدان را به فروش کتاب اختصاص دادند.در فضایی باز و زیر چتر درختان استوایی ده ها استایل چوبی تن خوش عطر کاغذها را در بر گرفته اند.کاغذهایی که گاه از فرط پیری در حال گسیختنند اما هنوز نگاه های مشتاق آنها را زیرو رو میکند.

در میان کتابهای قدیمی میشود صفحه های موسیقی هم یافت.آنهایی که "موسیقی باز" هستند در این میدان میتوانند آرشیو خود را کامل کنند.در اینجا از هر طیف و سلیقه ای کتاب و موسیقی و پوستر پیدا میشود اما بیشترین کتابها مربوط به دوره های انقلابند و روزنامه های ده های 40 و 50...یعنی اوج مبارزه و قهرمان...و حتی تمبرها و خلاصه ده ها و صدها یادمانی از گذشته های دور و نزدیک.

و این طور میشود که ما هم لابلای عطر و طعم کاغذ و جوهر مست شده و به سراغ پوستری از "ال چه" محبوب میرویم.

و بعد لم میدهیم در سایه سار درختان میدان آرمس درست زیر پای مردی که آزاد بود و به آزادی بها میداد و جان در راه آزادی گذاشت.زیر پای Carlos Manuel de Cespedes پدر آزادی بردگان کوبا از قرنها شکنجه و کار و استعمار.مرد بزرگی که در قرن نوزدهم مقابل هم وطنان اسپانیایی خود ایستاد و با وجودیکه خود مالک هکتارها مزارع نیشکری بود که توسط برده ها استفاده میشد اما به قانون بردگی اعتراض نمود و تمام برده های خود را آزاد کرد...

چه قدر حسن سلیقه میخواهد که در کنار  "معمار" آزادی و آزادگی ؛"کتاب" ها را گشود و از کلمات تلمذ کرد...

و این حال خوش را دیدن El Templete کامل میکند.کوچکترین موزه ای که تاکنون آن را دیده ام.اطاقی حداکثر 4.4 متر که روی باقیمانده معبدی بومی ساخته شده است.معبدی از آن سرخ پوستان ساکن جزیره و امروزه قدیمی ترین بنای هاوانا  و اولین بنایی که "کریسف کلمب" در اینجا با آن روبرو شد.بعدها این معبد به شکل ساختمانی نئوکلاسیک بازسازی و تمام دیوارها و سقفش با نقاشیهای هنرمندان مزین گشت.این اطاق کوچک امروز به کوچکترین موزه نقاشی دنیا تبدیل شده است.

از آن جذاب تر درخت کهن چند صد ساله ای است که روی موزه و یا بهتر بگویم معبد قدیمی سایه انداخته است.نزدیکتر که میشوم از تعجب شاخ درمیاورم.پای ریشه های کهن آن پر است از اسکناس و سکه...مردم میایند پای درخت دعا میخوانند و نذر خود را نثار خاکش میکنند...چقدر جالب! یاد همه نوارهای سبز رنگ درختان سرزمینم میفتم که با دستهایی مومن به شاخه ها آویخته گشته اند...انگار درخت در حافظه جمعی همه مردمان دنیا تقدس دارد...

و درست کنار این معبد و رو به اقیانوس آبی اطلس ساختمانی سنگی از قرن 16 خوب میدرخشد و از تاریخ جنگ و استعمار میگوید.قلعه Real Fuerza که روزگاری متعلق به پادشاه اسپانیا بود همان روزگاری که اسپانیا و نیروی دریاییش جهان را به زیر میکشید.قرنها این قلعه به جا ایستاد و شاهد جنگ و نزاع و خونریزی بود.قلعه ای برای حفاظت از هاوانا در مقابل بقیه مهاجمان خارجی و دشمنان اسپانیا

این قلعه مثل بیشتر قلاعی که در هاوانا دیده میشوند در زمان پادشاهی چارلز سوم ؛یکی از مقتدرترین شاهان اسپانیا؛ ساخته شد.در حیاط قلعه هنوز هم توپهای قدیمی ارتش اسپانیا دیده میشوند.امروزه این قلعه تبدیل به موزه "دریانوردی" شده است.

دور تادور قلعه مانند بیشتر قلاع قدیمی خندق عمیقی وجود دارد که با پلی چوبی به بدنه قلعه متصل شده است.برای ورود به این موزه باید بلیطی معادل 5 دلار خرید.عکاسی در داخل آن با شرط پرداخت پول امکان پذیر است.هر دوربین معادل 3 دلار.

وقتی میخواهیم از روی پل چوبی خندق رد شویم یاد کارتون محبوب "رابین هود" میفتیم و آن صحنه ای که خرگوش کوچک پشت میله های در سنگین قلعه جا میماند و رابین هود ؛قهرمان خوشتیپ کودکی ما؛ او را نجات میدهد.خداییش این قلعه شباهت زیادی به زندان  "پرنس جان" دارد و این شباهت وقتی بیشتر میشود که چشممان به صندوقهای گنج و طلا و جواهری میخورد که غواصها در سالهای اخیر آنها را از زیر آبهای اقیانوس بیرون کشیده اند.گنجهایی متعلق به کشتیهای غرق شده قرنهای گذشته.

و ما برای اولین بار چشممان به صندوقهای طلا و جواهر و اشرفی؛ شبیه همانها که پرنس جان شبها در آغوششان میخوابید؛ میفتد...تنها "هیس" در اینجا کم است!


 
ما و ارواح صاحب قلم!
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- هاوانای قدیم

باید وقت بگذاری و کوچه پس کوچه های اطراف Plaza de Cateral را خوب بگردی تا در درست در میانه یکی از آن کوچه های باریک و قدیمی ،کنار خانه های عادی مردم جایی که مردی نابینا نشسته است و در تنهایی ساز میزند، چشمت را کافه ای کوچک بگیرد.کافه ای که تمام دیوارهایش با دست نوشته ها-گرافیتیها-کاریکاتورها و نقاشیها  پر است.نزدیک تر که میشویم عکسهایی از چهره های آشنا میبینیم.از سرو کول کافه توریستها بالا میروند.

اینجا La Bodeguita del Medio است.(عجب اسم وحشتناکی).کافه-رستورانی قدیمی که "کافه نادری" کوباییها محسوب میشود.کافه ای بسیار کوچک و جمع و جور که در سال  1942 توسط Angel Martinez تاسیس شد.در آن زمان این کافه به مکانی بسیار محبوب و دوستانه تبدیل شد برای مردمی که دوست داشتند عصر به عصر دور هم جمع شده و با دوستانشان گپی زده و یک نوشیدنی میل کنند.

 

همه میدانند که کوبا کشوری است با انواع نوشیدنیهای متنوع که بین توریستها بسیار محبوبیت دارند.تنوع این نوشیدنیها بیشتر به خاطر ترکیب انواع آب میوه با نوشیدنی الکلی مخصوص خود کوبا یعنی "رام" است.اما شما میتوانید این نوشیدنیها را بدون الکل هم خواسته و میل کنید.معروف ترین نوشیدنی موبا Mojito یا همان موهیتو است که البته مبدع آن کسی نیست جز همین مارتینز کافه دار...

موهیتو ترکیب رام،سودا،نعنا،شکر و البته لیموست.یک نوشیدنی فوق العاده دلپذیر و خوش عطر و طعم که ما برای اولین بار در همین کافه آن را امتحان کردیم البته از نوع بدون الکل.

القصه سال 1949 اینجا علاوه بر کافه به رستوران کوچکی هم تبدیل شد که امروزه هنوز وجود دارد و غذاهای کوبایی سرو میکند.از آن به بعد این مکان به پاتوق اهل هنر-موسیقی-سینما و ادبیات تبدیل شد.مکانی که آدمهای جورواجوری چون سالوادور النده، پابلو نرودا،ارنست همینگوی،گابریل گارسیا مارکز،نات کینگ کول و بسیاری دیگر از روشنفکران و هنرمندان ان دهه را در خود جای داد.خدا میداند چه بحث ها و گفتگوهایی در اینجا صورت گرفته است که شاید جرقه ایجاد یکی از آثار مطرح هنری ادبی جهان شده باشد.

در نیمه های دهه 90 بود که یک عملیات تروریستی هم در اینجا انجام گرفت.بمبی انفجار یافت و توریستی ایتالیا کشته شد.اما کافه دوباره سرپا و از نو کارش را آغاز کرد...

بخشی از دیوار کنار کافه مثل یک تریبون آزاد میماند.همه کسانی که آمده اند و اینجا را دیده اند میتوانند یک یادگاری کوچک با زبان خود روی آن بنویسند.انگار اینجا جایی است شبیه "سازمان ملل" که نماینده هایش ما گردشگران عادی هستیم که دوستانه در کنار هم مینشینیم با زبان اشاره حرف میزنیم.چیزکی مینوشیم و در صلح از هم خداحافظی میکنیم و بعد به یادگار از لحظه  با هم بودن مینویسیم بر تن دیوار...

ما هم به فارسی نوشتیم:سمیرا و محمد امین در فروردین 1392 شمسی اینجا به یاد "پیر مرد و دریا"،"صد سال تنهایی" و همه خاطره آفرینان قلم و هنر گپی زدند، نوشیدند و رفتند.

حالا دیگر این کافه-رستوران کوچک مکانی شده است پر خاطره برای به یا آوردن همه صاحبان اندیشه و قلمی که روزگاری در اینجا جرعه ای موهیتو نوشیده اند و جرعه ای فرهنگ.در و دیوار اینجا پر است از یادگاریهای آنها.پر از دست نوشته ها-عکسها و حتی وسایل شخصی آنها که به یادگار به کافه بخشیده اند.اینجا شبیه موزه ای کوچک شده که حتی بیشتر از بسیاری موزه های به نام دنیا آدمها را به خود جلب میکند.

کاش ما هم با "کافه نادری" یمان مهربان تر باشیم!!!


 
رئالیسم جادویی کوبا
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Plaza de la Catheral

چه چیزی میتواند جذاب تر از این باشد که به قلب کوچه پس کوچه های قدیمی هاوانا بزنیم؟کجا میتوانیم این مردم را بهتر بشناسیم از خیابانهایی که در سر هر کوچه شان بخشی از فرهنگ و اصالت این مردم را در بر دارد.ما راهی Habana Vieja میشویم ؛ قلب تپنده هاوانای قدیم.بخشی از شهر که از سال 1982 تاکنون بزرگترین میراث فرهنگی مستعمراتی آمریکای لاتین شناخته میشود.

امروز از آن روزهای خاطره انگیز خواهد بود با کلی ماجراهای دوست داشتنی.من و محمد امین دوتایی راه افتاده ایم با دوربینهایمان و نگاه های مشتاقمان به سوی شرق هابانا.جاییکه قدیمی ترین بخش شهر قرار دارد و توسط دولت به همان شکل حفظ شده است تا گردشگرانی را از دور و نزدیک به خود بخواند.اینجا علاوه بر بناهای قدیمی و مهم میراث دار زندگی مردم عادی است که شور و نشاط زندگی کوبایی را به نگاه من_گردشگر  مینشانند.کوبای واقعی را میتوان لابلای جریان زندگی این محله ها شناخت.جاییکه انگار زمان در قرنهای قبل از اکنون منجمد شده است با همه رنگها و دلفریبیهای گذشته...

برای اینکه از دروازه زمان بگذری همه عناصر مهیاست.میتوانی به جای نشستن در یک تاکسی موتوری، سوار این درشکه اسبی شوی تا با شنیدن تلق تلق سم اسبش بر سنگ فرشهای قدیمی خیابان بیشتر حس کنی که وارد قصه های آمریکای لاتین گشته ای...

از اینجا به بعد دیگر همه جا رنگ و بوی قصه های "مارکز" میدهد.به هر  دالانی که سرک میکشی خود را لابلای معماری اسپانیایی-اندولسی خواهی یافت.این معماری انقدر برای چشمهای شرقی ما مرموز و خوش آب و رنگ است که برای ساعتها فراموش میکنیم در قرن بیست و یک به سر میبریم.فضای این محله ها انقدر زیبا و ظریف در گذشته دور حفظ شده اند که چه بخواهیم چه نخواهیم خود را بخشی از قصه های داستانهای  رئالیسم جادویی خواهیم یافت.کافیست کمی فقط کمی رویا زده باشی تا فکر کنی که حالا عاشقی از "سالهای وبا" لابلای این نخلها و طوطیهای رنگارنگ قرار است برایت ساز بزند و تو را تا ابد در حافظه عاشقانه اش ثبت کند...پس بزن برویم به آمریکای لاتین قرن شانزدهم...

عاشق این معماری مستعمراتیم....استعمار از "عمران" میاید و نمیشود منکر این قضیه شد که در تمام کشورهایی که بخشی از تاریخشان به استعمار برمیگردد بخشهای عمرانی زیادی موجود است.بخشهایی که آن را مدیون سالها استعماری هستند که دولتها برای رفاه حال خود ساخته اند و بعدها رفته اند و تمام آن عمران را باقی گذاشته اند برای مردمان همان سرزمین...اینجاست که میشود نیمه پر لیوان استعمار را هم دید و کمی دلخوش کرد به گذشته ای پر رنج ...

حالا همان بخشهای مستعمراتی، زیبایی لاینفک هابانا محسوب میگردند...و ما داریم به مرکز بخش مستعمراتی آمریکای لاتین میرویم و میخواهیم خیابان به خیابان شما را با خود از قرن شانزدهم تا بیستم بکشانیم میان شبکه پیچیده ساختمانهای قدیمی -قلاع سنگی-پنجره های شیشه ای و رنگارنگ-بالکونهای چوبی-آرکهای باروک-اسباب و وسایل روکوکو-ساختمانهای نئوکلاسیک و بعد تمام تزیینات آرت دکو و زیبایی و زیبایی...

به همه اینها میتوانی یک موسیقی لاتین هم اضافه کنی که در پس زمینه هنری زیبا و شگفت انگیز صحنه های این فیلم زنده شنیده میشود.گاه زنی با لباسهای اسپانیش و رنگ به رنگ در گوشت زمزمه ای میکند و با بادبزنش نسیمی در صورتت مینوازد.گاه مردی در کنارت گیتار میزند.گاه دستی به تو شاخه گلی تعارف میکند.گاه دودی از سیگاری به تو فوت میشود.گاه پر طاووسی که کنارت گام برمیدارد تو را رویایی میکند.گاه میندیشی که اینها خیالات است یا واقعیت..... اینگونه میشود که در سکانسی از این فیلم لاتین دوربینی مرا شکار میکند وقتی مبهوت دنیای خیالی "مارکز" ی خودم شده ام...شاید همین حالا عروس "خاویر باردم" شوم!!!

میخواهی کوبا را ببینی راهی Plaza de la Catheral بشو.یکی از دیدنی ترین میادین بخش قدیمی شهر هاوانا.جایی که زندگی در آن با آنچنان شدتی نفس میزند که از حال تو را میبرد.شاید هیچ وقت دیگری در زندگی چشمهایت فرصت دیدن اینهمه رنگ را نداشته باشد.

در اواخر قرن شانزدهم بود که اولین کانال آبی بزرگ اسپانیایی در دنیای مدرن آن زمان در هاوانا و کنار رودخانه Almendares به طول 11 کیلومتر زده شد و بندرگاه را به اینجا و به همین میدانی که امروز ما در آن اینگونه مبهوت ایستاده ایم وصل کرد.از آن به بعد اینجا مکان مهمی شد برای داد و ستد و بعدها خانه های آریستوکراتهای تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت راهی هاوانای زیبا بودند...

و بنا به رسم آن دوران برای رسیدن به محله ای اشرافی ساخت یک کلیسای جامع کاتولیک را در این میدان آغاز کردند.کلیسای San cristobal که به نام سنت کریستووفر در قرت هجدهم ساخته شد تا رنگ و بوی مسیحیت اسپانیایی را در هاوانا کامل کند. کسی از من راجع به مذهب کوبا پرسیده بود.در این کشور مذهب آزاد است به هر شکل و قیافه ای که هرکس میپسندد از لائیک بگیر و برس به هر دین و آییینی که میخواهی و اینگونه است که در کمونیسم لاتین کلیسا ویران نمیشود و تا امروز سمبل شهر است و همیشه مورد احترام و تکریم کوباییها...اینجا یکی از جاذبه های دیدنی شهر محسوب میگردد در یکی از قدیمی ترین و زیباترین میادین شهر در قلب تپنده هابانا...

اطراف میدان اما پر است از جاذبه های دیدنی.میتوانی یک گوشه بنشینی و دستهایت را به یک "فال بین" کوبایی بدهی تا در خطوط کج و کوله کف دستهایت زندگی عاشقانه تو را روایت کند و با صورتی آفتاب سوخته و گوشواره های بزرگی که تلو تلو میخورند برایت بگوید که در طالع تو یک "شاه" خفته است و بعد به "ماه گرفتگی" مچ پاهایت اشاره کند و وردهای عجیب بخواند و بگوید "اینها نشانه های مرموز تواند!"

یا اینکه درست روبروی پله های قدیمی و سنگی کلیسای جامع تن خسته ات را به نیمکتهای رستوران قدیمی پاریسی قرن نوزدهمی بسپاری و جرعه جرعه "قهوه کوبایی" بنوشی و به صدای ساز پسرک سیاهی گوش کنی که برایت میخواند : "خداحافظ فرمانده چگوارا"...و یکهو دلت ریش بشود و بگیرد و یک جورهایی عاشق هم سازش بشوی و هم فرمانده اش...

یا اینکه در خلسه هنر فرو بروی و پا بگذاری به گالری Victor Manuel و بی خیال همه و هیچ کس لابلای کاسه و کوزه و مجسمه و تابلو غرق دنیای هنرمندانه دستهای یک کوبایی شوی.غرق اینهمه خلاقیت که بر تن مرجانهای ساحل نقش چشمهای "فرمانده" را کشیده اند ...و تو باز عاشق تر از قبل در دلت زمزمه کنی:

Hasta siempre Comandante

 

تمام ساختمانهای دورتادور میدان موزه هستند.حالا نه اینکه فکر کنید موزه های بزرگ و آنچنانی....نه.هریک ساختمانی قدیمی و متعلق به خانواده ای اشرافی بوده که پس از انقلاب به وسایل خود به همان شکل برای بازدید عموم گشایش یافته اند.مثلا این ساختمان Muse de arte Colonial نام دارد.ساختمانی متعلق به قرن 18 که وسایل دوران استعمار را به عنوان نمونه در آن جای داده اند.

داخلش بسیار رنگارنگ و دلفریب است.هیچ نقشی از استعمار و هول و هراس در دل ما نمیفکند.تنها رنگ  است و هنر و زیبایی با معماری آرکی باروک و سقفهای چوبی که پنکه های سقفی از آن آویزانند تا هوای گرم کارائیبی را تحمل پذیر کنند.

این یکی Palacio del conde Lombillo است.خانه ای دو طبقه-کوچک و جمع و جور که نمایشگاهی از عکسهای هنرمندان معاصر کوبا را در آن جای داده اند.چه ایده خوبی است برای ایجاد فضای یک گالری.به جای خراب کردن خانه های قدیمی آنها را به گالری-موزه-رستوران-بار و ...تبدیل کرده اند.یک کاربری مفید و جذاب.

نمیدانم چرا این تابلو در نگاه اول من را یاد هنر قهوه خانه ای انداخت.شبیه همان نقاشیهایی است که در قهوه خانه های ایران وجود داشت و روزگاری نقالهایی از روی نقوش رنگارنگش رستم و سهراب را حکایت میکردند...شاید نقشهای مردم همه جای دنیای ریشه های مشترکی داشته باشند.نمیدانم!

در گوشه ای از یکی از موزه های این محله چشمم را هنری معاصر گرفت.میشد حدس زد که هنری فمینیستی است.یک بخشی از هنر معاصر لابلای گذشته تاریخی این محله...جالب بود در میان خانه ای قرن شانزدهمی...تقابل سنت بود با مدرنیته


 
او آه میکشد...ما دود میکنیم
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین92-هاوانا و سیگار برگ

خودت قضاوت کن کوبای بدون چگوارا و چگوارای بدون سیگار برگ میشود؟؟؟پس با من همراه شو که میخواهم تو را به دیدن یک کارخانه تولید سیگار برگ ببرم در هاوانا.

همان طور که بیشتر شما میدانید یکی از عمده ترین تولیدات کوبا "سیگار برگ" است که در دنیا مقام اول را دارد از لحاظ کیفیت و البته کمیت.از قدیم بیشتر تصاویری که مربوط به کوبا میشد افرادی را نشان میداد که در حال دود کردن سیگارهای برگند. یکی از جاذبه های دیدنی این کشور بازدید از مزارع تنباکو و کارخانه هایی است که در آنهاهنوز سیگار ها را با دست تولید میکنند و من میخواهم شما را به دیدن چنین کارخانه ای ببرم در قلب شهر هاوانا...یک روز هم همراهم خواهید بود تا سر مزرعه تنباکو سیگار برگی دود کنیم با هم!!!

Real Fabrica de Tabacos Partagas معروفترین و بزرگترین کارخانه سیگار برگ کوباست که با ساختمان قرمز رنگ نئوکلاسیکش در همه تصاویر جاذبه های شهر خوب میدرخشد.این کارخانه در قرن 19 توسط یک اسپانیایی کاتالان دو آتشه تاجر خوش فکر به نام "partagas Ravelo" راه اندازی شد.کسی که تا سالها راز و رمز پیچیدن سیگارها و چگونگی به عمل آوردن برگهایش را در سینه حفظ کرد.هنوز هم اگر بخواهید از داخل کارخانه عکاسی یا فیلم برداری کنید به شما اجازه داده نمیشود.شاید یک فوت کوزه گری در کار است که نمیخواهند لو برود.برای همین من تمام عکسها را از اینترنت برایتان دانلود کرده ام.حالا خدا میداند این عکسها چگونه سر از نت درآورده اند...

 

از پله های ساختمان نمور و نیمه تاریک که بالا میروم بوی تند بدی شبیه عرق پا مشامم را میازارد.باورم نمیشود این بوی گند مربوط به تنباکوست.ده ها ردیف کارگر صامت و ساکت پشت میزهای چوبی نشسته اند و در آرامش سیگار برگ میپیچند. کارخانه خط تولیدی انسانی دارد و مرا یاد کارخانه های دوران مستعمری میندازد. فکر میکنم عجب شرایط بد و خفه کننده ای اینجا دارد.نفس به سختی بالا و پایین میرود در بوی تند و سنگین چوبها و برگهای خیس تنباکو.از یکی میپرسم که این بو را چطور تحمل میکند.میگوید :بو؟؟؟بوی خوبی است.بوی ناب تنباکوی کوبایی است...و بعد میخندد...اینجا کارگران آزادند تا هروقت دلشان خواست سیگار بکشند.

از همان ابتدا قدم به قدم خط تولید را دنبال میکنم.جایی که برگهای خیس Tabaco  از درختهای منطقه Pinar del Rio در اینجا روی هم انباشته شده است.

 درابتدا چوب وسط یک برگ را از میان آن بیرون میکشند تا برگ به دو قسمت تقسیم شود.سپس 5 الی 6 برگ را به دور یکدیگر میپیچند و از همان چوب درآمده به عنوان یک ریسمان برای بستن این 5 برگ استفاده میکنند.حالا سیگار برگ آماده شده است... یعنی توتون درون سیگار خرد شده نیست بلکه لایه های پیچیده برگها همان توتون درون سیگار است.لایه آخر یک برگ نمدار بوده تا خوب بتواند 5 برگ تنباکو را جمع و جور کند.حالا روی لایه آخر یک ماده چسبنده هم میزنند و سیگار را در دستگاه پرس به مدت 20 دقیقه قرار میدهند تا سیگار برگ آماده شده سفت و محکم شود.

حالا سیگار آماده شده را به بخش کنترل کیفیت میفرستند.جایی که دانه دانه سیگارها از لحاظ حجم تراکم در یک لوله آزمایش میشوند.تراکم سیگارهای پیچیده شده باید بین 40 تا 80 باشد وگرنه سیگار یا وا میرود یا دود نمیکند یا خاموش میشود...

خانم مسئول کنترل کیفی در جدولی نام همه کارگران را دارد و مقابل اسم آنها براساس کیفیت سیگار پیچیده شده شان نمره میدهد!!!سیستمی کاملا کارگری. سپس سیگارهای با کیفیت را به مدت یک هفته در هوای آزاد میگذارند تا خشک شده سپس راهی بازارهای جهانی شوند...

سیگار بازهای حرفه ای میدانند که معروف ترین نوع سیگار برگ Cohiba است.در این کارخانه علاوه بر آن، Montecristo-Cuaba و Vegas Robaina که هر 3 بعد از کوهیبا بهترین سیگارهای برگ جهانند ، نیز تولید میگردد.

حقوق ماهانه کارگران در این کارخانه حدود 400 پزو است که علاوه بر آن هرکدام هم نفری 30% سی یو سی یعنی ارز خارجی دریافت میکنند.وقتی میپرسم که آیا این حقوق کفاف زندگی آنها را میدهد جواب مثبت است زیرا در کوبا مشکل مسکن-بهداشت و درمان و آموزش و تحصیل وجود ندارد.همه رایگان است.یعنی خانه های کوبا متعلق به دولت بوده که در اختیار مردم قرار میگیرد و اینجا کسی اجاره نشین نیست.

جالب است که در گوشه و کنار کارخانه و بغل دست هر کارگر عکسی از چگوارا دیده میشود.میدانیم که "ال چه" با وجود آسم شدیدی که داشت سیگار کش قهاری بود.تقریبا تمام تصاویر معروفش با سیگار برگی گوشه لب دیده میشود و البته Cohiba سیگار برگ محبوبش بوده است.همسفرهایم شروع کردند به وسوسه شدن برای خریدن و کشیدن سیگار برگ...آن هم تازه به شیوه دست گرفتن چه گوارا.میدانید که او سیگار را به شیوه خاصی بین انگشتانش میگرفت و به شیوه خاصی بین دندانها... کم کم ما هم داریم وسوسه میشویم ها....حالا تا بعد ببینیم این وسوسه ما را به کجا میکشاند...

یکی از جالب ترین بخشهای کارخانه دیدن زنی است که دارد در پشت تریبون و میکروفن با صدای بلند روزنامه میخواند.این رسم قدیمی کارخانه های سیگار کوباست. در گذشته که بیشتر کارگران بی سواد بودند با این کار آنها را از حوادث دوروبر خود مطلع میکردند.این رسم امروزه هنوز پابرجاست.با وجودیکه دیگر کارگران بیسواد نیستند اما این طور 8 ساعت تنها بدن خود را به فعالیت وا نمیدارند بلکه ذهن و اندیشه آنها نیز دارد همزمان کار میکند.در این میان گاه برای انها موسیقی پخش میکنند گاه رادیو و گاه روزنامه میخوانند.Reader کسی است که شغل مهمی در کارخانه سیگار سازی دارد.از این مشاغل عجیب و غریب تا دلتان بخواهد در کوبا خواهید یافت.

و اما سیگارهای برگ...این موجودات لنگ دراز قهوه ای که به روی ما لبخند میزنند و پس از خشک شدن بوی عرق پایی آنها به بویی مست کننده تبدیل شده است! براساس نوع محل کشت تنباکو و تراکم آن 64 نوع سیگار برگ در دنیا وجود دارد.اگر در خانه سیگار برگ دارید یادتان باشد آن را در محیطی مرطوب و نه سرد و در درجه بالای 16 درجه میتوانید تا 6 ماه نگه دارید.اگر ان را در یخچال بگذارید کیفیت سیگار کاملا از بین میرود...

بعد از دیدار از کارخانه به فروشگاه آن سری میزنیم.همه هیجان دارند تا به عنوان سوغات برای دوستانشان از سیگارهای برگ بخرند.سیگارهای cohiba را میتوان دانه ای خرید.هر کدام قیمتی معادل 5 دلار دارند.البته سیگارهای ارزان تری هم پیدا میشوند... سیگارت هم وجود دارد یعنی سیگارهای کوچک که به جای لایه های برگ توتون خشک شده دارند.سیگارهای برگ بانوان هم در اینجا هست.سیگارهایی با ضخامت کمتر که لای انگشت یک خانم جا شود...

در های و هوی خرید و فروش چشمم را یک صندوق قدیمی میگیرد که مرا یاد فیلمهای گنگستری دهه 60 میندازد.فکر میکنم اینجا تگزاس است و همین حالا شون کانری وارد میشود...حال و هوا به چنین صحنه ای میخورد.صندوقداری که کنجکاوی مرا میبیند با لبخندی بر لب طرز کار استفاده از آن را به من نشان میدهد.دسته را میکشم .صندوق گشوده میشود.پولهای خرد بیرون میریزند.آخر هیجان است...

بد نیست همینجا برایتان از واحد پولی کوبا بگویم.کم و بیش شنیده ایم که واحد پولی آنها "پزو" نام دارد اما گردشگران خارجی مجاز به استفاده از پزو نیستند.در ازای یورو به آنها پولی به نام CUC میدهند.یعنی The Converted Cuban Cash .ما باید همه جا سی یو سی بدهیم و آنها هم برای اینکه باقی پول مارا پس بدهند باید به ماسی یو سی بدهند.هر سی یو سی معادل یک دلار آمریکاست.یادتان باشد به هیچ عنوان برای چنج کردن پول به آنها دلار ندهید فقط با خود یورو داشته باشید.به خاطر تحریمها آنها هم متقابلا در تبدیل دلار مالیات سنگینی از پول شما کم میکنند...

خلاصه اینکه من یکی نفهمیدم جریان این سی یو سی در اقتصاد کوبا چیست و به چه معناست...خود کوباییها باید سی یوسی خود را که از توریستها گرفته اند  به بانک داده و معادل آن پزو بگیرند.اما اینکه هر سی یو سی چند پزو میشود و دولت آن را چگونه برای شهروندان کوبایی محاسبه میکند فرمول پیچیده ای بود که من یکی از آن سر درنیاوردم.


 
انقلابی در رنگ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-هابانای کوبا

قبل از هرچیز میخواهم با شما کمی گپ بزنم.گویی عکس جدید وبلاگم برای خیلیها سوال شده است.بعضی ها فکر میکنند من در این سن  و سال دچار جو زدگی چه گواریی شده ام.بعضی فکر میکنند من چریکی شده ام و خلاصه یک عالمه حرف دیگر...

از همه اینها بگذرید چرا نمیشود اینگونه به قضیه نگاه کرد که آدم باید در هر سرزمینی که سفر میکند روزهایی از جنس مردم همان سرزمین شود؟

من همیشه باور دارم برای اینکه بتوان در عمق یک سرزمین سفر کرد باید مدتی را مثل انها زندگی کرد.در کنارشان همان غذاها را خورد.همان لباسها را پوشید.همان تجربیات را انجام داد.چه اشکالی دارد در 2 هفته سفر به کوبا روزی هم مثل خودشان تیشرتهای چه گوارا به تن کرد.کلاه کج او را به سر گذاشت حتی یک پک نصفه نیمه هم به برگ زد...چه اشکالی دارد.قرار نیست که تا آخر عمرمان این شکلی شویم.این هم یک تجربه است.تجربه یک سفر که با گوشت و پوستمان عجین میشود...

پس اگر عکسم زشت و سرد و بی روح است.اگر عکسم جو زده است.اگر عکسم به سن و سالم نمیخورد.اگر عکسم زیادی شورشی است شرمنده باید ان را تا آخر سفرنامه کوبا تحمل کنید چون این هم بخشی از سفر من به سرزمین نخل و برگ و انقلاب است.

کوبا که تمام شد دیگر خبری از این عکس نخواهد بود!اما در طول سفر کوبا منتظر چهره های دیگری هم از من باشید!!!

فکر کنید آدم صبح که از خواب بلند میشود اقیانوس اطلس ابری را پیش رو داشته باشد.قشنگ است و من را یاد موسیقی "Cloud Atlas" میندازد.یک جوری انگار ابرها با دریا یکی شده اند.مرزهای آبی در افق غرقند...

سمت چپ من اقیانوس بیکرانه قرار دارد و سمت راستم هاوانایی که دارد کم کم از خواب بیدار میشود.کوباییها هاوانا را "Habana" تلفظ میکنند و من هم کم کم داریم سعی میکنیم که با زبان اسپانیولی آشناتر شویم.گرچه تا آخر سفر تنها چیزی که یاد میگیرم "هولا" است و "گراسیاس".هوا نیمه ابری و دل انگیز است و نسیم شوری از اقیانوس روی پوست تن من مینشیند.با سرخوشی به اطاق برمیگردم تا آماده شوم.

بعد از صرف صبحانه و با بیخیالی وقتی پا به خیابان میگذارم با چنین باران بی امانی روبرو میگردم.این خصلت سرزمینهای کارائیبی است.بارانهایی که سیل آسا فرو میریزند و به ناگهان هم قطع میشوند و تو نمیدانی که کی باید منتظر چنین سیل بی امانی باشی.آب و هوای کوبا هم چون روحیه مردمانش شوخ و شنگ است.

یکی از من پرسیده بود که خیابانهای کوبا شبیه خیابانهای کشورهای کمونیستی است؟

اگر منظورتان این باشد که یعنی با معماریهای استالینی و ساختمانهای ساده زشت کارگری باید بگویم اصلا و ابدا...اینجا همه چیز رنگ و بوی معماری نئوکلاسیک-باروک و روکوکو دارد و این برمیگردد به سالهایی که کوبا مستعمره اسپانیا بود و پس از آن ،آمریکا .نکته جالب این است که پس از انقلاب دست به خراب کردن و ویرانی معماری دوران استعمار نزدند بلکه همه چیز و همه جا را به عنوان اسناد تاریخ سرزمینشان به همان شکل سابق حفظ کردند و حتی بعضی از رسوم را هم که به اسپانیاییها باز میگردد را تا قرنها ادامه میدهند. به موقعش برایتان میگویم کدام رسم قدیمی را...

گرچه ساختمانها کهنه و قدیمی شده اند.دستی نیاز است که به تعمیر و بازسازی آنها برخیزد اما دولت بودجه کافی ندارد که بتواند تمام شهر را نوسازی کند.نوسازی نه به مفهومی که بولدوزر بردارد شهر را خراب کند و از سر نو بسازد ها... نوسازی یعنی همان کاری که در کشورهای توسعه یافته اروپایی انجام میشود.تعمیر بنا به شرط حفظ اصالت گذشته آن.

یک خیابانی در نزدیکی هتل ما قرار داشت که به خیایان پنجم معروف بود.شیک ترین و بهترین خیابان هاوانا که اکثر سفارت خانه های کشورهای مختلف در آن قرار داشت. منجمله سفارتخانه ایران.اما یک نماد استالینی بدریخت و قیافه هم در اینجا از دوردست توی ذوق میزند و آن هم ساختمان اداری روسیه است.همان نماد بدترکیبی که مثل یک چماق میماند و در عکس دیده میشود.

تاریخ کوبا خیلی به گذشته های دور برنمیگردد.کوبا سرزمینی است که در قرن 15 میلادی اولین جزیره ای بود که کریستف کلمب در قاره آمریکا آن را کشف کرد و به احترام پسر پادشاه اسپانیا آن را Juana نامید.بعدها در تلفظ بومی خوانا به کوبا تغییر نام داد. اینگونه بود که کوبا مستعمره اسپانیا شد.

ساکنان اولیه این جزیره اشغال شده سرخ پوستان بیگناهی بودند که به بردگی اسپانیا درآمدند.پس از مدتی سیل برده های سیاه پوست هم که از گوشه و کنار آفریقا آورده میشد به آنها افزوده گشت تا اسپانیاییهای در جستجوی طلا راحت تر بتوانند استعمار کنند.مدتی بعد اما بیماری واگیرداری بسیاری از برده ها را از پا انداخت و این طور کوبا برای 4 قرن مستعمره دورافتاده اسپانیا شد.

Maximo Gomez

در قرن 19 کم کم کوباییها بلند شدند برای گرفتن استقلال و جنگیدن علیه قرنها بردگی و استعمار .جنگی که 10 سال به طول انجامید تا سرانجام با قهرمانیهای مردان بزرگی چون ژنرال"ماکسیمو گومز" به نتیجه نشست و کوباییها توانستند در کنار اسپانیا اولین قانون اساسی خود و البته اولین نخست وزیر خود را داشته باشند.گرچه هنوز اسپانیا صاحب کوبا بود.گومز کشته شد اما صدها بنای یادبود از او و از رشادتهایش در سراسر کوبا نصب گردید...

کوبا سرزمینی است که قرنها برای استقلالش جنگیده است.سرزمینی که برای به دست آوردن آزادی راهی بسیار طولانی و سخت را طی نموده است.بی دلیل نیست که در گوشه و کنار شهرهایش مجسمه های انقلابی-مردان جنگ و پرتره های کسانی که آزادی بخش این سرزمین بوده اند دیده میشود.

در روی یکی از دیوارها گرافیتی عظیمی چشمم را میگیرد.غولی دارد کره زمین را میبلعد.غولی که نماد 1% مردم جهان است که سرمایه 99% دیگر را در دست دارند...

در چنین فضایی ؛هنر میتواند رشد کند خصوصا هنر دوران  پست مدرن که دیگر خود را از قید و بند اشرافیت رهانیده است.هنر برای مردم شده است و نه هنر برای هنر. و یکی از بهترین مکانها برای دیدن هنرهای زیبای کوبایی رفتن به موزه ملی هنرهای زیبای هاواناست.

Museo Nacional de Bellas Artes مکانی است که با نقش و رنگ و بوم شما را لابلای تاریخ هنر قرن 19-20 و 21 حرکت میدهد.جایی که در سالنهای پیچ در پیچش ده ها تابلو از پرتره قهرمانان انقلاب به چشم میخورد.صدها گرافیک مدرنیستی شما را به فکر وادار میکند.بارها چشمهایتان به تابلوهای کوبیسمی میخورد که یادآور کارهای پیکاسوی قرن بیستمند.

البته موزه بخش هنرهای بین الملل هم دارد اما وقت ما اجازه بازدید از آن قسمت را نمیدهد.بسنده میکنیم تنها به دیدن هنرهای زیبای کوبایی و قدم زدن در پیچ تاریخ به روایت رنگ و خط!

اصلا جای پای هنر کوبیسم در تابلوهای کوبایی فراوان دیده میشود و این برمیگردد به روزگاری که پیکاسو در کوبا گذراند و شاگردانی که در اینجا تعلیم داد به همین دلیل است که در پیچ یکی از سالنها نگاهم را تابلویی میگیرد که انگار نسخه کوبایی "گرنیکا" ی پیکاسوست.همان شور انقلابی-همان اعتراض-همان کشتار مردم بیگناه...

کوبا با پیکاسو هم قرابتی داشته است.

هنر نقاشی در کوبا را نمیتوان نادیده گرفت.این را زمانی خوب میفهمم که با راهنمای محلی در سالنهای خنک و بیصدای موزه قدم میزنم.من هستم و او و او که با دقت برای من از مفاهیم تابلوها میگوید و از هنرمندانی که از انقلاب مکزیک - از اشعار مارتی از فیدل و ارنستو الهام گرفته اند تا برای ابد نقوشی بیافرینند تا نسل من را هم با گامهای چریکهای کوبایی هم قدم کنند.

و من مبهوت در میان خطوط کج و کوله Wifredo lam دنیای آشفته مردم زجر کشیده کوبا را میابم.

از میان رنگهای تند و چهره های سخت Raul Martinez اندیشه های انقلاب را درمیابم و در دنیای سورئال  Flora Fong رویاهای قهرمانانی را میبینم که برای کوبا از همه زندگی خود گذشتند.


 
کوبا ؛کلید خلیج!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوبا

اینجا کوباست.کلید ورود به خلیج مکزیک که آمریکای شمالی را به آمریکای جنوبی میپیوندد و موقعیت استراتژیک آن نقطه جوش منطقه است!

سرزمینی که از جنوب دریای کارائیب را دارد و از شمال اقیانوس اطلس؛و تنها به فاصله 150 کیلومتر ناقابل به ایالت فلوریدای آمریکا میرسد.کوبا گویی دروازه ای است به ینگه دنیا...سرزمینی که در شمالش ایالات متحده است و باهاماس،در غربش مکزیک، در شرقش جمهوری دومنیکن و هایتی و در جنوبش جامائیکا...و دریا که از همه طرف کوبا را در برگرفته است آب و هوایی معتدل و مرطوب به این جزیره زیبا بخشیده است.آب و هوایی که طبیعتی استوایی با نخلهای بلند و چشم اندازهای سبز را از هر سو گسترانیده است...

و البته تنها مرز خاکی آن با ایالات متحده آمریکاست.تکه زمینی جنجال برانگیز که "خلیج گوانتانامو" نام دارد.همان جاییکه زندانش سالهای پیش موضوع رسانه ها شد و خاطره هایش هنوز در قلب کوباییها زنده است.سرزمینی که روزگاری متعلق به کوبا بود و امروز دیگر متعلق به آمریکاست اما مردم کوبا هنوز به هر بهانه ای ساز در دست میگیرند و سر هر کوچه و بازار آواز سر میدهند که:

Guantanamera, guajira Guantanamera (آهای ای دختر زیبای  گوانتانامایی....)

کوبا کشوری با ۱۱۰٬۸۶۱ کیلومتر مربع مساحت ،جمعیتی حدود 11 میلون نفر دارد که 10 ملیون کوبایی نیز به کشور آمریکا مهاجرت کرده اند و این یکی از نکات نگران کننده دولت است.زمانیکه انقلاب شد عده ای از طرفداران باتیستا به مرزهای آمریکا گریختند. فیدل کاسترو اعلام کرد هرکه نمیخواهد انقلاب کوبا را بپذیرد آزاد است که از کشور برود.پس از مدتی اوضاع مهاجرت وخیم و مرزها به روی مردم بسته شد...سالهای اخیر دوباره اجازه عبور و مرور آزاد و سفرهای خارجی به کوباییها با یک سری شرط و شروط و کاغذبازی سخت گیرانه داده شده است...

کوبای پس از انقلاب کشوری تحت تحریم است.با حکومتی سوسیالیسم کمونیسم لاتین که ادعای نظام طبقاتی برابری در جامعه را دارد.بهای برابری در این کشور به قیمت عدم مالکیت خصوصی برای مردم تمام شده است.یعنی شما نمیتوانید به عنوان یک کوبایی مالک زمین و یا خانه ای باشید.همه چیز مالکش دولت است و شما از طرف دولت به طور موقت ملک-کارخانه-مغازه و....دریافت کرده تا کار آفرینی کنید و عده ای را به کار بگیرید.تازگیها بعضی مالکیتها آزاد شده است مانند:آرایشگری!!!!

نرخ بیکاری در این کشور پایین و حدود 1.7 درصد و تورم از ان هم پایین تر و حدود 1.5 درصد است...به ظاهر همه چیز حکایت دلنشینی دارد اما فقر در جامعه بیداد میکند.فقر نه به آن مفهومی که فکر کنید گدا در خیابانها ریخته است.نه.... فقر یعنی اینکه تقریبا تمام مردم در یک سطح یکسان و با داراییهای اندک زندگی میکنند. کسی محتاج به آن معنا که فکر کنید از گرسنگی رو به قبله شده نیست اما هیچ کسی هم پوادار نیست! تقریبا همه در حد پایین تر از متوسط روزگار میگذرانند و این غم انگیز است.

بعد از انقلاب دولت برنامه مستمری را برای باسواد کردن مردم در پی گرفت چون تا قبل از آن بیشتر مردم زیر خط فقر-گرسنه-کارگر سیستم فئودالی و بیسواد مطلق بودند. حالا کوبا کشوری است که آمار باسوادهایش 99.8% است و این آمار خوبی است که نشان میدهد حداقل دولت انقلاب در یک هدف خود به پیروزی رسیده است.

سیستم اینترنت و مخابرات کوبا چیزی در حد فاجعه است.برای تماس با ایران باید سیم کارت بخرید چون سیستم رومینگ در اینجا غیر فعال است.سیم کارتهای کوبا روزانه 3 دلار هزینه ثابت دارند و دقیقه ای 1 دلار هزینه مکالمه.بیشتر سایتهای اینترنتی هم باز هستند.وقتی از آنها راجع به سیستم فیلترینگ سوال کردم متوجه منظورم نمیشدند. اما میدانم که کوبا کشور آزادی برای بیان عقیده نیست و هنوز تحت نظارت دولت است. گرچه کم کم پس از روی کار آمدن رائول اوضاع دارد بهتر میشود.

در کوبا خبری از ماشینهای مدل بالا -آدمهای شیک پوش-مغازه های مجلل و خلاصه جریان سرمایه داری نیست و همین عاملی است که جوانهای نسل پس از انقلاب را هوایی میکند تا به کشورهای دیگر مثل آمریکا مهاجرت کنند.کوبا توسط آمریکا و بسیاری از دولتهای دنیا تحت تحریمهای شدید اقتصادی است و ورود بیشتر کالاها به این کشور ممنوع است.تنها روسیه-چین-کشورهای آمریکای لاتین و در مواردی اسپانیا و هلند هستند که به واردات این کشور کمک میکنند.پس چهره کوبا شبیه فیلم فریز شده ای از دهه 40-50 آمریکاست.چرا آمریکا؟این را زمانی میگویم که از انقلاب برایتان حرف بزنم...

در کوبا، میزان مرگ و میر نوزادان در واحد جمعیت، از برخی جوامع جهان اول و توسعه یافته نیز کمتر است.هزینه های پزشکی برای همه مردم تقریبا رایگان است و صنعت دارو سازی خودکفایی دارد.دانشگاه های پزشکی و بیمارستانهای آن نیز در دنیا معروفیت زیادی دارند تا جاییکه بسیاری از مردم از آمریکای لاتین و جنوبی برای مداوا به این کشور سفر میکنند.خصوصا چشم پزشکی کوبا یکی از سرآمدترین ها در دنیاست. میزان آمار بیماریهای خاصی چون اچ آی وی نیز بسیار پایین است.

طبق آمار سال 2006، کوبا تنها کشور جهان است که دارای استانداردهای مورد قبول صندوق جهانی طبیعت در زمینه توسعه‌ی پایدار است. همچنین امتیاز کوبا بر اساس شاخص توسعه انسانی(HDI) بالاتر از ۰.۸ است....

 

اینجا اسطوره اول و آخر مردم "ال چه" است.شعارشان "یا میهن یا مرگ" است. رهبرشان هنوز در قلب مردم جایگاه عمیق و وسیعی دارد این را وقتی میفهمم که از ده ها و ده ها کوبایی میپرسم:فیدل؟؟

و آنهادست روی قلب پاسخ میدهند:فیدل!

اینجا هنوز همه فیدل کاسترو را به عنوان رهبر میشناسند و کسی به رائول خیلی کاری ندارد.

انگار فیدل تا ابد به عنوان رهبر کوبا به ثبت رسیده است.از کسی میپرسم اگر فیدل بمیرد چه میشود:چشمهایی نمدار پاسخ مرا میدهند....

عجیب است برای من که مردمی با چنین فقر-با چنین فشار اقتصادی-با وجود نداشتن امکانات رفاهی و حتی آزادی چنین هنوز به رهبر انقلابی خود ایمان و اعتقاد دارند. شاید با مطالعه پیشینه آنها و سالها فقر و عقب ماندگی و بردگی و بیسوادی پیش از انقلاب بشود تا حدی این را توجیه کرد.

در کوچه های کوبا تصاویر قهرمانان انقلاب میدرخشد.تصاویر "چه"-"کامیلو" و البته "خوزه مارتی" و نه "فیدل کاسترو....برایم عجیب است وقتی میشنوم کاسترو دوست ندارد تا زنده است تصاویرش دیوارها را بپوشاند اما گاهی در زیر پله نمور یا در دکان یک سبزی فروش چشمم به عکسهایی از جوانی کاسترو میفتد که چه را در آغوش گرفته است. سیگار برگی بر لب دارد-تفنگ بر دوش گرفته است...میتازد.میتازد...

با همه کمبودها-نداریها-بدبختیها-فشارها ...کوبا کشوری است که دارد رو به جلو حرکت میکند.باید به او فرصت داد این را من نمیگویم. این ایمان مردمش است وقتی با آرامش زندگی میکنند-با شادمانی کار میکنند- با فروتنی مشکلات را تحمل میکنند چون وقتی به گذشته خود مینگرند میفهمند که امروزشان هرچه هست بهتر از دیروزشان است و این را تا ابد مدیون انقلابیون خود هستند.گرچه خوب میدانند که انقلابشان ایده آل نیست و چه بسا با شعارهایش فاصله هایی دارد اما مهم آن است که انقلاب آنها را بالاتر کشیده است یا پایین تر!


 
از تهران تا هاوانا-به دنبال ردپای کریستف کلمب
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92

هیچ وقت فکر نمیکردم نوشتن از یک سفر برایم انقدر سخت باشد تا جاییکه روزهاست دارم تنها میندیشم به کلماتی که باید برای سفرم به کوبا انتخاب کنم و هرچه بیشتر میندیشم سخت گیرتر میشوم.روزهاست که دارم کتاب میخوانم فیلم میبینم مقاله دانلود میکنم.با کلمات ور میروم و خودم را غرق در اندیشه میسازم اما نمیدانم چرا انقدر برای نوشتن و گفتن از کوبا سخت گیر شده ام.

یک چیز را خوب میدانم :کوبا با قلب من عجین گشته است و من یکی از بهترین تجربیات سفرم را در این کشور پیدا کردم.کوبا برای من مفهوم بزرگی است که در قالب جمله های همیشگی ام نمیگنجد.انگار خود را در حد و اندازه ای نمیبینم که از کوبا بگویم و برایت بنویسم که در کوبا چه دیدم و کوبا چگونه ذهن مرا تا ابد در تسخیر خود درآورده است....

کوبا و همه آن هزار رنگی که در قلب مردمان مهربانش یافتم.کوبا و آن هزاران نخل بلندی که مرا تا آسمان آبیش و اقیانوس بیکرانش کشیده است.کوبا و آن موسیقی اعجاب برانگیزش که انگار بر تا رو پود احساسم نواخته شده است.کوبا و آن فرهنگ اصیلش که برای روزها مرا درگیر هزاران مقایسه و سوال کرده است.کوبا و آن رهبر کاریزماتیکش که هزاران جرقه اندیشه را در ذهن من روشن کرده است.

و البته کوبا و آن قهرمان اسطوره ایش که تا ابد مرا عاشق خود کرده است....

به خاطر "چه" باید بنویسم اگر تنها یک دلیل تا آخر عمرم برای نوشتن از کوبا داشته باشم، آن گفتن و گفتن از مرد اسطوره ای کوبا خواهد بود.

گفتن از ارنستوا چه گوارا"

مدتها بود که داشتم در رابطه با کوبا مطالعه میکردم و یکی از بهترین منابعی که برای سفر به این کشور یافتم از مجموعه کتابهای راهنمای سفر Eyewithness Travel بود که به طور کاملا اتفاقی آن را از شهر کتاب پارک ساعی پیدا کردم.در رابطه با سفر به کوبا باید بگم که مطالعه از قبل بسیار اهمیت دارد چون کوبا کشوری نیست که صرفا به خاطر تفریح و گذراندن اوقات فراغت آن را انتخاب کرد.کوبا کشوری است که باید از قبل راجع به فرهنگ-تاریخ و پیشینه آن دانست تا جذابیت هایش را در طول سفر نمایان کند و اینگونه بود که من در تمام زمستان سال قبل هرروز مشتاق تر میشدم تا این کشور انقلابی آمریکای مرکزی را از نزدیک ببینم.تا قبل از آن خیلی اطلاعاتی از انقلاب کوبا نداشتم ولی کم کم طوری شیفته این کشور شدم که هرروز تشنه از دیروز منابع اطلاعاتی آن را زیرو رو میکردم.

سفر ما در تاریخ 28 اسفند 91 با پرواز Earoflot هواپیمایی روسیه از تهران به مقصد مسکو و سپس از مسکو به هاوانا آغاز شد.پکیج این سفر توسط آژانس مسافرتی دلتابان بسته شده و قرار بود سفری 13روزه باشد به هاوانا و سپس وارادرو دو تا از شهرهای توریستی کوبا.قیمت پکیج تور 55000000 ریال +2500 دلار و شامل :5 شب اقامت در هتل ملیا هابانا با صبحانه بوفه در شهر هاوانا ،6 شب اقامت  All inclusiveدر هتل پارادیسوس وارادرو،بلیط رفت و برگشت تهران-مسکو-هاوانا،بلیط اتوبوس هاوانا به وارادرو،سه وعده غذا در شهر هاوانا،3 گشت تمام روز و یک گشت نیم روز در هاوانا،یک گشت دریایی کاتاماران در وارادرو،خدمات اخذ ویزا و البته بیمه مسافرتی تا سقف 5000 یورو ...

به مسکو که رسیدیم فرودگاه در زیر پوشش برف و یخ و کولاک فرو رفته بود و جالب بود برای ما که عازم مکانی گرم و آب و هوایی کارائیبی بودیم.پس از تزانزیت در فرودگاه مسکو ادامه مسیر دادیم به سمت هاوانا که پروازی حدودا 13 ساعته بود و با توجه به پرواز 4:30 ساعته تهران به مسکو و خستگیهای روزهای پایانی سال برنامه سنگینی محسوب میشد گرچه ما در سفر برزیل تجربه ساعات پروازی طولانی تری را هم داشتیم اما در این سفر بسیار بسیار خسته شدیم شاید یکی از دلایلش این بود که پرواز ایر فلوت مسلما به راحتی پرواز امارات نبود و امکانات رفاهی کمتری داشت...

به کوبا که رسیدیم ساعت به وقت محلی 5 بعد از ظهر بود و هوا صاف و آفتابی که رو به غروب میرفت.اختلاف ساعتی که با کوبا پیدا کردیم حدودا +8 بود و بدنهای ما دچار jetlag شده یعنی ساعتهای خواب را قاطی کرده و رخوت و سردرد به سراغمان آمده بود.

در هاوانا ؛پایتخت کوبا؛ به فرودگاه "خوزه مارتی" وارد شدیم.فرودگاه کوچک و محقری که در نظر اول به عنوان فرودگاه اول یک پایتخت بسیار ابتدایی به نظر میرسید.همان اول کار متوجه سیستم "بروکراسی" شدید کوبا شدیم وقتی مدتی طولانی در صفهای پشت گیتهای ورودی معطل کاغذبازیهای معمول گشتیم.میدانستم که کوباییها هم بسیار کند هستند و هم بسیار درگیر کاغذبازی.پس نباید عصبانی شد و با آرامش باید در انتظار رسیدگی به کارهایمان ماند.در بدو ورود از ما عکس میگیرند چون سیستم امنیتی آنها قوانین مخصوص به خود را دارد و این تنها شامل ما ایرانیها نمیشود.پس خونسردی خود را حفظ کرده و لبخند بزنید...

و البته لبخند هم خواهید زد وقتی پای به هاوانای نخلهای بلند و آسمان آبی زیبا و هوای پاک کارائیبی و نسیم اقیانوس اطلس میگذارید.اینجا هاوانا در قلب کوباست...

کم کم به محدوده شهر وارد شدیم.حدود یک ساعت فاصله بود تا از فرودگاه به هتل برسیم و فرصت بسیار مناسبی برای اینکه به چشمهای خسته خود فرصتی برای آرامش دهیم اما چشمهای مشتاق من با وجود ساعتهای ممتد بیخوابی نمیخواست حتی ثانیه ای را برای دیدن و دیدن از دست بدهد و من مشتاق دیدن همه آنچه در طی ماه ها از کوبا خوانده بودم نگاهم را شناور ساختم بر شهر زیبای هاوانا...

و سرانجام به هتل محل اقامت خود رسیدیم هتل 5 ستاره ملیا هابانا که در کنار ساحل اقیانوس اطلس قرار گرفته است.

کوبا سالها در گیر انقلاب و تحریم و مشکلات اقتصادی بوده و است.تازه چند سال است که دارد روی صنعت توریسم خود کار میکند و البته که بسیار هم در این زمینه پیشرفت کرده است تا جاییکه امروزه مهمترین فاکتور اقتصادی برای این کشور صنعت توریسم محسوب میشود که برای من بسیار مایه شگفتی بود وقتی این را دانستم و مثل همیشه بسیار برای کشورم متاسف شدم که تمام سنگینی اقتصادش را روی پاهای نفت انداخته است.

اینهارا گفتم تا بگویم برای اینکه این صنعت هنوز در کوبا نوپا محسوب میشود پس نباید توقع زیادی برای امکانات رفاهی داشت.به طور مثال هتلهای 5 ستاره آن حتی تاپ ترین آنها در حد و اندازه کشورهای پیشرفته نیست.هنوز مغازه و سوپرمارکت و محلهایی که توریست بتواند نیازهای خود را برطرف کند اندک بوده و بالطبع باید با دانستن این نکات به کوبا سفر کرد تا دچار شوک نشد.هتلهای کوبا عموما کهنه هستند و حتی نیاز به تعمیرات اساسی دارند پس توقع خود را پایین میاوریم و از داشته های کوبا نهایت لذت را میبریم و به نداشته هایش نمی اندیشیم زیرا میدانیم که این کشور رو به پیشرفت است...

بعد از اینکه با یک نوشیدنی غیرالکلی بسیار مطبوع و خوش مزه از همانها که مخصوص خود کوباست پذیرایی شدیم به سمت اطاقهایمان رهسپار گشتیم تا استراحتی کرده و فردایمان را با گشتهای شهر هاوانا آغاز کنیم.پس تا بعد...


 
هامبورگ(3)
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

شهریور 91-ادامه سفر به هامبورگ

به قول قیصر عزیزمان:

 آیا رواست مرده بمانی

در بند آنکه زنده بمانی ؟

 

و من یاد این شعر افتادم وقتی پا به ویرانه های کلیسای نیکولاس گذاشتم و مبهوت ماندم به آجرهای سوخته -پنجره های شکسته-برجهای ریخته و ترسی که سالهاست در فضای اینجا انجماد یافته است و مورمورمان میکند امروز در تابستانی سبز...

اینجا کلیسای St.Nicolai نامیده میشود. یکی از کلیساهای مهم شهر و بنای یادبودی تاریخی که ساختمان اولیه آن در قرن 12 میلادی گذاشته شدو بعدها در سال 1484 به سبک معماری گوتیک گسترش پیدا کرد.اما متاسفانه در آتش سوزی مهیب شهر ویران گشت تا اینکه در سال 1842 یک آرشیتکت بنام انگلیسی (Gilbert Scott) دوباره با الهام از تصاویر نقاشی که از شکل کیسای قدیمی موجود بود آن را بازسازی کرد.

 اما انگار عمر این کلیسا به دنیا نبود!

سال 1943 فرا میرسد.دنیا در تراژدی بزرگ "جنگ جهانی دوم"در حال سوختن است و کبریت اول این آتش خانمان سوز در همین کشور کشیده شده است.

آخرین هفته جولای همان سال بزرگترین و وحشتناک ترین حمله جنگ باعث میشود  37000 انسان بیگناه در هامبورگ کشته یا زخمی و 45000 نیز بی خانمان گردند.انسانهایی که قربانی شهوت بی پایان قدرت خواهی دیوانه آلمانی میگردند.

قبل از شروع این آتش باران سنگین متاسفانه به مدت چند روزی باران درشهرنباریده بود و همه چیز خشک_خشک بود.هوایی که بسیار گرم گشته و زمینه را مساعد میکرد تا بمباران هوایی تمام هدفها را کاملا به اتش بکشد.و اینگونه بود که در این حمله وسیع 250000 خانه در شهر ویران میگردد.

شهر در آتش سوخت و بناهای زیادی رو به ویرانی نهاد. منجمله همین کلیسای نیکولای در قلب شهر هامبورگ.از آن به بعد دیگر این کلیسا ساخته نشد و دست نخورده به همان شکل تا به امروز باقی ماند و یادگاری شد برای آیندگان تا ببینند و عبرت بگیرند که جنگ با قربانیانش چه میکند و دستی که کبریت اول را بکشد خود به زودی در آتش آن خواهد سوخت...

امروز در حیاط کلیسا و کنار دیوارهای ویران آن میشود هنوز  فریادهای در گلوی قربانیان را شنید و از ترس به خود لرزید.انگار لابلای دیوارهای فروافتاده و آجرهای سوخته ارواحی در رفت و آمدند که شولای سپیدشان در سیاهی خاکسترها باد میخورد و دلهای ما را تاب میدهد...

و درست وقتی ناامید و دلشکسته از اینهمه بی عدالتی - جنگ و خشونت جسم خسته خود را به دیوار تیکه میدهیم مجسمه "فرشته زمین"(The Angle Of Earth) بر ما سایه میندازد و ما در پناه دستهایی که اورا در برگرفته اند حسی از امنیت را تجربه خواهیم کرد.و بعد آوایی در گوشمان طنین خواهد افکند که:

"دست مرا بگیر تا من تو را به خودت بازگردانم."

و اینگونه است که ما ایمان میاوریم یک نفر هم کافیست که در جهان بگردد کلمه حقیقت را بیابد و آن را محفوظ بدارد و کلمه حقیقت چیزی نخواهد بود جز صلح...


 
هامبورگ(2)
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

شهریور 91-هامبورگ

پاییز بر تن این شهر چه خوش نشسته است آن هم در میانه های تابستان و مایی که از سرزمین آفتاب آمده ایم مورمورمان میشود در خنکای دلپذیر هوای ابریش و دیر بجنبیم باران نوبرانه اش خیسمان خواهد کرد.

بعد از ظهر اولین روزی است که به هامبورگ رسیده ایم و این بار من و محمد امین پیاده از هتل راه افتاده ایم تا به کشف و شهود خود برسیم در اولین شب حضورمان.هتل ما اینترکنتینانتال است که در حاشیه دریاچه زیبای آلستر قرار دارد.

همان طور که قبلا هم گفتم اینجا یکی از محله های خوب شهر است که برای پیاده روی پر است از پارکهای پر درخت و چمنهای سبز.از آنجاییکه مسیر هرروزه ما از کنار این محله میگذشت کار ما این بود که هرروز سرکی بکشیم به یکی از کوچه پس کوچه های آن و نگاه کردن خانه ها و پنجره های روشنی که با سخاوت زندگی یک هامبورگی را در مقابل چشمان مشتاق گردشگر میگذاشت.هرروز شاهد مادرانی بودیم که کالسکه های کودکان خود را در این زمینهای سبز به گردش اورده بودند و خود نیز در حال پیاده روی...

هامبورگیها به حیوانات خصوصا سگ علاقه زیادی دارند و ما در هرگوشه ای شاهد بازی سرخوشانه این حیوانات با کودکان بودیم.میزان علاقه زیاد این مردم به سگ تا حدی است که درست پشت سفارت مصر رستوران مخصوص سگها نیز وجود دارد...

ادامه خیابان کنار هتل را که بگیریم میرسیم به بندر Portonovo که پراست از قایقهای تفریحی شخصی و کلوب دریانوردی.هرروز افراد زیادی در این محل یا سرگرم ماهیگیری هستند و یا قایق سواری.

خدایا به خاطر اینهمه ارامش از حسادت در حال ترکیدنیم!!!

این همان کلوپ دریانوردی است که گفتم با بار مخصوص و رستوران و سالن تفریحات. اما برای ورود به ان باید عضو بود و البته که ما عضو نیستیم و تنها از بیرون نظاره گر ان میشویم.

این بلوار پردرخت درست از حاشیه دریاچه BinnelAlster(آلستر درونی) و کنار خیابان هتل ما میگذرد.درسرتاسر این خیابان همیشه و هرروز شاهد پیاده روی و دویدن و ورزش کردن مردم هستیم و افسوس میخوریم که چرا ما انقدر تنبلیم و چرا ما اینگونه به سلامت جسم و روحمان نمیپردازیم.

جای تعجب زیادی داشت که بیشتر مردم بعد از یک روز کاری سخت با ساک لباسهای ورزشی خود به پارکها رفته و ساعتی را به ورزش میگذراندند.برعکس بیشتر ما ایرانیها که بعد از کار داغون و خسته به خانه هایمان رفته و جلوی تلویزیون ولو میشویم.

ما فکر میکردیم که شاید اینجا هم مثل سوییس کرایه دوچرخه رایگان باشد چون میدیدیم که افرادی میایند و این دوچرخه های قرمز رنگ را سوار میشوند.بعد فهمیدیم که پولی است.اما هرچه تلاش کردیم بفهمیم که چطور باید پولش را پرداخت کرد سردرنیاوردیم تا اینکه یک خانم آلمانی برایمان توضیح داد که باید از کارت اعتباریمان استفاده کنیم.(و البته که ما کارت اعتباری نداریم و برای آن خانم جای تعجب زیادی داشت که ما از کجای این دنیا آمده ایم که نه مستر کارت داریم نه ویزا کارت و نه هیچ کوفت دیگر. و ما از خجالت کمی آب شدیم وقتی گفتیم که کشور ما در تحریم است و ما اجازه داشتن این کارتها را نداریم)

جالب اینجاست که شما آیدی کارت خود را وارد کرده و دوچرخه را سوار میشوید.همان لحظه ساعت برای شما زده میشود.در هر ایستگاه دیگری که دوچرخه را تحویل دهید براساس اینکه چه زمانی را از ان استفاده کرده اید کرایه آن از حسابتان کسر میشود و این طوری است که بیشتر هامبورگیها هرروز از سرکار به خانه و بالعکس را بادوچرخه های عمومی طی میکنند.هم ورزش است و هم به پاکیزگی هوا کمک میشود.

واقعا چشم انداز شهر هامبورگ از کنار این خیابان بی نظیر است.دریاچه آلستر که شهر هامبورگ کنار آن قرار دارد از دو بخش تشکیل شده: BinnelAlster(آلستر درونی) و AussenAlster (آلستر بیرونی) که هردوی آنها را رودخانه آلستر تشکیل میدهد.

از این منظر میتوان 4 کلیسای مهم پروتستانی-لوتری شهر و اغلب ساختمانهای قدیمی را دید و همین منظره مهمترین View شهر هامبورگ را تشکیل میدهد.انقدر آب این دریاچه آرام است که میتوان ساعتها نشست و به این آیینه تمام نمای OldTown نگریست.

جالب است که دریاچه پراز اردک و مرغابیست که به خاطر جریان آرام اب برروی آن لانه های شناور ساخته و درون آنها تخم گذاشته اند.اینجا همه چیز به نهایت ارامش بخش است.

و اما آلمان بهشت ماشین بازهاست.خودتان دیگر بهتر از من میدانید که بهترین برندهای اتومبیل متعلق به کشور المان است.از "بنز" و "بی ام دبلیو" و "پورشه" و "آئودی" بگیر تا ""اپل" و "فولکس واگن"...و خیابان مملو است از انواع مدلهای این برندها.و البته آب از لب و لوچه محمد امین سرازیر شده است وقتی عاشقانه به این زیبارویان آهنین مینگرد و هی از ته دل آه های جگر سوز میکشد.

وقتی میخواهید از خیابان بگذرید حواستان را کاملا جمع کنید.مبادا از چراغ قرمز رد شوید چون اگر یک صدا شبیه نعره ببر شنیدید بدانید که در کسری از ثانیه قرار است مثلا یک پورشه مثل برق از کنارتان بگذرد درحالیکه دارد زمین را گاز میزند!!!  

اما شکم گرسنه خیلی هم عاشقی نمیشناسد ها.و ما در حال مردنیم که از صبح تا به حال هیچی نخورده ایم.وقتی به خیابان مونکبرگ میرسیم و تنوع رستورانها را میبینیم انتخاب خیلی سخت میشود اما بوی هوس انگیز غذاهای دریایی پای ما را میکشاند به یک رستوران به نام Daniel Wischer که گویا صاحب رستوران همین خانم باشد و قدمتی از 1924 دارد تا به امروز.عکسی که روی دیوار زده اند نیز مربوط به همان دوران است.

 

اگر جک و جانورهای دریایی را دوست ندارید بی خیال اینجا شوید و اگر برعکس مثل من عاشق هر جنبنده ای در دریا هستید تمام روزهایی که در هامبورگید را اختصاص به همین رستوران بدهید و انواع ماهیهای آن را تست کنید.(به به).متاسفانه اسم ماهیهایی که اینجا خوردم را فراموش کردم اما فکر میکنم همه آنها خوشمزه هستند. قیمت این رستوران هم بسیار مناسب است مثلا ما که 2 پرس ماهی با دو نوشابه و 2 پرس هم سیب زمینی خوردیم 29 یورو پرداخت کردیم.سیب زمینهای اینجا هم شبیه همان سیب زمینیهای قدیمی خودمان است.چاق و چله و خوش طعم.

اما علاوه بر غذای خوشمزه - این رستوران اتموسفر خوبی هم دارد.کارکنان آن مهربانند و به شدت فرز و چابک.(درست برخلاف بیشتر رستورانهای ما که کارکنان را باید با بیل به حرکت واداشت).یادتان باشد که در رستورانهای آلمان منوی انگلیسی بخواهید چون به صورت پیش فرض به شما منوی آلمانی میدهند و اگر مثل ما باشید یک کلمه هم سردرنخواهید آورد.

انعام دادن را هم فراموش نکنید.انعام جزو فرهنگ اروپا محسوب میشود.میزان آن مهم نیست اما آنها اگر کار خود را خوب انجام دهند توقع گرفتن انعام دارند.

آنکه به دقت سرش را توی نقشه فرو کرده محمد امین است.درست زیر تابلوی داروخانه. حالا وقتش رسیده تا یکی از تجربیاتمان را در رابطه با مسئولیت پذیری المانی برایتان شرح دهم.

راستش در هر سفر خارجی ما به دنبال داروی چشم برای مادر محمد امین هستیم که در ایران به سختی یافت میشود.این بار هم محمد امین نسخه به دست سراغ اولین داروخانه رفت اما داروخانه ان دارو را نمیشناخت و نداشت.خانم کارمند آنجا حدود یک ساعت برای ما وقت صرف کرد تا در انواع سایتهای دارویی اروپا و جهان و اینترنت ان دارو را پیدا کند که متاسفانه موفق نشد.این پروسه 5 تا 6 بار در داروخانه های دیگر شهر هم تکرار شد و هربار کارمندان برای ما یک الی یک ساعت و نیم زمان صرف میکردند تا بتوانند کمکمان کنند.خصوصا وقتی میفهمیدند که ما در کشوری زندگی میکنیم که دچار مضیقه دارویی هستیم.

بالاخره یکی از آنها بعد از کلی تلاش و جستجو و مشورت با چند پزشک توانست نمونه مشابه آن را برای ما پیدا کند.

واقعا جالب بود حس مسئولیت پذیری ان کارمندان برای کمک به ما.پس چرا در کشور خودمان کمتر پیش میاید که کسی این طور دلسوزانه به داد یک بیمار برسد.شما جوابش را بگویید(خواهش میکنم اعتراض نکنید من نگفتم همه ها.تعمیم ندادم به کل جامعه آلمان و ایران.)

دیگر هوا دارد تاریک میشود و یکی یکی مغازه های خیابان مونکبرگ هم در حال تعطیل شدن هستند.پس ما هم راه برگشت به هتل را در پیش میگیریم.

و به کنار دریاچه آلستر میرسیم.جمعیت زیادی از توریستها و هامبورگیها را میبینیم که به کنار دریاچه آمده اند و به نظاره غروب خورشید مشغول.جالب اینجاست که بیشتر از توریستها خود شهروندان شهرند که بعد از ساعت کاری خود به اینجا میایند و دور هم چیزی مینوشند و گپی میزنند.ما هم به آنها میپیوندیم و 2 تا بستنی قیفی خریده و روی یکی از نیمکتهای سنگی ولو میشویم.

پرنده های سراسر جهان زبان مشترکی با آدمیان دارند و آن هم زبان محبت است.این را به تجربه از سفرهایم آموخته ام.

وقتی خرده های نان بستنیم را برای آنها روی زمین میریزم به سمت من بال میگشایند و رفیقتر که میشوند حتی از کف دستهایم دانه برمیچینند.پس چرا زبان پرنده های کشور من با آنها فرق دارد؟جواب مشخص است. چون از وقتی چشم میگشایند کمتر دستی است که بدون تیروکمان و ساچمه به سمت آنها دراز شود.این را به غریضه آموخته اند و از ما غریبگی میکنند.

هوا را از من بگیر.لیوان آبجو را نه!

خودم را نمیگویم ها.آلمانیها را میگوم که بی لیوانهای بزرگ ابجو روزشان شب نمیشود و اینگونه است که این زوج اینگونه عاشقانه کنار دریاچه و زیر آسمان کبود دراز کشیده اند و البته با لیوان آبجویشان.

Alsterwasser معروفترین نوشیدنی هامبورگی است که از ترکیب آبجو با لیموناد به دست میاید و طرفداران زیادی دارد.نام آن نیز از نام دریاچه آلستر گرفته شده است.

اما میدانستید قدیمی ترین شواهد به دست آمده از ساخت آبجو متعلق به 3100 تا 3500 سال قبل از میلاد مسیح از "گودین تپه" ایران به دست آمده است؟! میدانستید که نوشیدنی محبوب هخامنشیان آبجو بوده است؟!علت هم در این است که چون نمیتوانستند آب را به صورت پاکیزه و عاری از میکروب برای نوشیدن نگه دارند به سمت این نوع از نوشیدنی کشیده میشدند...

به هرحال آلمان کشوری است که در تولید و مصرف آبجو ید طولایی دارد و خصوصا ایالت باواریای آن در این زمینه معروف است.هرساله جشنواره های مهم آبجو نیز در این کشور برگزار میگردد.


 
هامبورگ(1)
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

 شهریور 91-هامبورگ

بخش دوم سفر ما آغاز میشود.پرواز از زوریخ به هامبورگ با خط هواپیمایی لوفتانزا-یکی از بهترین خطوط هواپیمایی در اروپا و رسیدن به شهر سبز و زنده هامبورگ در کنار دریاچه رویایی و آرام آلستر.

از همان لحظه ای که پا به این شهر گذاشتم مفتون سرسبزی آن شدم.بعدها دانستم این شهر سبزترین شهر آلمان است با 40% فضای سبز!!! بی نظیر است و چشم گیر وقتی دورتادور شهر را تماما پارکهای جنگلی احاطه کرده است.درون هامبورگ نیز با 215000 اصله درخت کاشته شده و 120 پارک شهری چشم اندازی رویایی را رقم میزند  و من زیر یکی از آبی ترین گنبدهای آسمانی قدم میزنم و به نگاهم فرصت سبز شدن میدهم و سینه ام را با هوایی پاک لبریز میکنم...با من بمانید تا قدم به قدم شما را به دیدن هامبورگ ببرم.

راهنمای محلی ما در این شهر خانم "گابریل" است.یکی از بهترین -خوش اخلاق ترین-منظم ترین-مطلع ترین و مسئولیت پذیرترین راهنماهایی که تا کنون داشته ام.همیشه اولین برخورد مسافر در هر کشوری با راهنمای محلی است پس برخورد اول راهنما تاثیرزیادی در برداشت مسافر از فرهنگ و اخلاقیات مردمان آنجا دارد.

خانم گابریل باوجود سن بالا همیشه آراسته و خوش لباس است.این را میشود تعمیم داد به بیشتر آلمانیها. تقریبا بیشتر مردم هامبورگ مردمی هستند که نه به اندازه سوییسیها اما به ظاهر خود توجه نشان میدهند و کمتر کسی را آشفته و ژولیده میتوان دید.

از طرف دیگر خانم گابریل معنی واقعی "نظم و ترتیب" است.این را دیگر همه میدانند که برای آلمانیها نظم و سروقت حضور داشتن اهمیت زیادی دارد.(درست برخلاف ما). شاید یکی از رموز موفقیت آنها همین نظم و دقت بالایشان باشد که در همه جریانهای زندگی آن را رعایت میکنند.

یکی دیگر از شاخصه های خانم گابریل ظاهر بسیار خون گرم او است.راستش تا قبل از سفر به آلمان تصوری که از مردمانش داشتم سردی-بی احساسی و نگاه حقارت بار به نژادهای آسیایی بود.اما در این سفر کوچکترین بی احترامی از سوی هیچ آلمانی ندیدم. برعکس سفری که به فرانسه داشتم و با برخوردهای زننده آنها بسیار روبرو شدم.

مسئولیت پذیری خانم گابریل در اجرای شغلش نیز بسیار بالا است و ما این خصوصیت را در بیشتر آلمانیها دیدیم.بعدا برایتان از تجربه ملموسی که در این زمینه داشتم خواهم گفت.

 خانم گابریل فرد بسیار مطالعه گر و با اطلاعاتی است.هرچه میداند دراختیار ما میگذارد و با اشتیاق مننظر سوالهای ما است تا پاسخ دهد اما در کمال شرمندگی مسافرهای ایرانی معمولا هیچ توجهی به اطلاعات گرانبهای او نمیکنند.هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ نشان نمیدهند و هیچ وقت هم هیچ سوال اساسی ندارند جز در رابطه با قیمت زمین و ملک و گوشت و ....البته مراکز خرید!!!

و اما آلمان-کشور فلسفه و تاریخ و هنر-کشور آوانگاردترین هنرهای معاصر-کشور مجسمه و تاتر و موسیقی...

آلمان با 82 ملیون نفر جمعیت و وسعت حدود 460000 کیلومتر مربع در اروپای مرکزی واقع شده است و ثروتمندترین کشور اتحادیه اروپا به حساب میاید.این کشور از شمال به دریای بالتیک-از شرق به جمهوری چک و لهستان-از غرب به فرانسه و لوکزامبرگ و هلند و بلژیک-و از جنوب به سوییس و اتریش میرسد.

پایتخت آن شهر برلین-مرکز اقتصادی آن شهر فرانکفورت-و از جمله شهرهای مهم آن مونیخ-کلن و هامبورگ است.

قسمت شمال آلمان تماما فلات است و مراتع سرسبز کشور در آنجا قرار دارد.قسمت میانی کشور پستی و بلندی بیشتری دارد و جنوب آن که ایالتهای باواریا و فرانکفورت در آن واقع شده شامل رشته کوه های آلپ میشوند.آلمان کشور زیاد مرتفعی نیست. بلندترین قسمت آن 2900 متر ارتفاع دارد.رودهای مهم هامبورگ نیز دانوب آبی و راین زیباست.

و اماشهر هامبورگ که مقصد فعلی ماست برای 3 روز گردش-همینجا باید گفت که 3 روز که هیچ 30 روز باید برای دیدن هامبورگ وقت گذاشت اما چه میشود کرد که نه وقت کافی داریم و نه پول کافی پس فعلا همین 3 روز را میچسبیم.

هامبورگ با 750 کیلومتر مربع یکی از شهرهای اصلی آلمان است که در شمال غربی این کشور واقع شده است.به اینجا "شهر پلها" هم میگویند با بیشترین تعداد پل در آلمان شهری همتای آمستردام هلند و ونیز ایتالیا محسوب میشود.در این شهر بیش از 2500 پل وجود دارد که بر روی دریاچه آلستر قرار گرفته اند و بعضی از آنها قدمت 100 ساله دارند.

به طور کلی در این شهر اجازه ساخت و سازهای زیاد داده نمیشود.خصوصا اینکه اصولا کسی اجازه ندارد برج و آسمان خراش بسازد تا نمای زیبای 3 کلیسای پروتستان شهر از همه جا دیده شود.مقایسه کنید با ساخت و سازهای بی رویه و بدریخت شهرهای ایران!

اگر کسی بخواهد ساختمان خود را نوسازی کند تنها میتواند داخل آن را به هرشکلی که میخواهد تغییر دهد.اما نمای ساختمان باید دست نخورده بماند و تنها تعمیر شود و نه اینکه ساختمان کلا کوبیده شده و یکی دیگر جای آن ساخته شود.به همین دلیل ساختمانهای قدیمی زیادی را میشود در شهر هامبورگ دید که با نماهایی شبیه رونسانس و گوتیک چهره قشنگی را برای شهر ایجاد کرده اند.

از قرون وسطی به بعد مراودات آلمان با انگلیس زیاد میشود خصوصا شهر هامبورگ که تبادلات کالا-فکر -اندیشه و فرهنگ را با لندن انجام میدهد.پس این دوشهر شروع به کپی برداری از نوع زندگی و اندیشه یکدیگر میکنند.امروزه نوع معماری انگلیسی و باغهای زیبای ان را میشود در معماری خانه های قدیمی تر شهر هامبورگ مشاهده کرد.

 به خاطر بندری بودن هامبورگ این شهر یکی از مراکز تجاری مهم آلمان است و همین باعث شده خانواده های میلیونری برای اقامت اینجا را انتخاب کنند.یکی از بهترین محله های سکونت این ثروتمندان درست پشت هتل ما یعنی هتل اینتر کنتینانتال قرار دارد.این محله بسیار جای شیکی است پر از خانه های بزرگ ویلایی-حیاطهای وسیع با زمینهای چمن و خیابان بندیهای اصولی و بسیار تمیز. 

معمولا مهمانان رسمی شهر مثلا ملکه الیزابت را در خانه های این محله سکونت میدهند.

اما و اما باعث افتخار ما ایرانیهاست که بگویم یکی از معروفترین معماران هامبورگی شخصی است به نام آقای "هادی تهرانی" که بسیاری از ساختمانهای مدرن و خانه های شیک هامبورک کار اوست.خود او نیز در همین محله زندگی میکند.

قبل از جنگ جهانی دوم  این محله یک مکان خصوصی بود ویژه افراد ثروتمند.اما بعد از جنگ به علت گرانی و وضعیت بد اقتصادی آلمان مالکان این محله آن را به شهرداری شهر فروختند زیرا از پس هزینه های نگهداری حیاطها و خانه های وسیع آن برنمی آمدند.بعد از آن بود که شهرداری این ساخمانها را تعمیر و خیابانها را نگهداری کرد و به مرور آن را به افراد ثروتند فروخت.اما امروزه استفاده از پارکهای این محله برای همه مردم آزاد و رایگان است.

بیشتر سفارت خانه ها و کنسولگریهای کشورهای مختلف نیز در گوشه و کنار این محله قرار دارد.یکی از این کنسولگریها که نزدیک هتل ما و سر راه همیشگیمان قرار داشت متعلق به کشور ترکیه بود.همیشه جمعیت زیادی در رفت و آمد به آن بودند. راستش جمعیت ترکهای ترکیه در آلمان و خصوصا شهر هامبورگ خیلی زیاد است. بعد از جنگ جهانی دوم و ویران شدن این کشور بود که ترکها به سمت آن مهاجرت کردند.اجتماع آنها در آلمان مثل اجتماع افغانها در ایران است.بیشتر کارهای یدی را انها انجام میدهند.باید اعتراف کرد که آلمان بعد از جنگ جهانی را ترکها دوباره ساختند و امروز آلمانها باید مدیون آنها باشند.اما دقیقا عین ما المانیها هم سپاسگزار این مهاجران زحمت کش نیستند و به چشم حقارت به آنها نگاه میکنند.

ایرانیها هم کلونی بزرگی را در شهرهامبورگ دارند اما برخلاف ترکها آنهااز سطح زندگی و تحصیل بالاتری برخوردارند.بعضی از آنها که در بحران جنگ ایران و عراق به هامبورگ آمدند در کار تجارت فرش هستند و کیا بیایی دارند.اصولا ایرانیها در هامبورگ جامعه قابل احترامی را تشکیل میدهند.

و شاید همین باعث شده که امروز در محله اعیان نشین هامبورگ مسجد شیعی وجود داشته باشد که مرکز اسلامی ایرانیهای مقیم هامبورگ است.مسجد آبی رنگ کوچک بسیار تمیز و ساده ای که با تلاشهای آیت الله بروجردی ساخته شد.

طی جلسه‌ای که توسط ایرانیان در هتل آتلانتیک هامبورگ در سال ۱۳۳۲برگزار شد، بنا بر تشکیل مرکزی اسلامی و بنای مسجدی برای ایرانیان مقیم این شهر انجام گرفت. بعدها تصمیم بر گسترده‌تر شدن فعالیت مرکز برای تمام مسلمانان هامبورگ شد. در ادامه طی نامه‌ای این پیشنهاد به اطلاع آیت‌الله بروجردی رسید و او در نامه‌ای ضمن موافقت خود با این طرح مبلغی نیز برای انجام این کار حواله کردند. این مبلغ محمد محققی لاهیجی از نخستین سفرای شیعه در اروپا در قرن بیستم بود.

 

اما فکر نکنید که همه جای آلمان ثروت است و مکنت.وقتی در شهر هامبورگ قدم میزدم (برخلاف سوییس) با افراد متکدی زیادی روبرو شدم.بعضی از آنها بی خانمان بودند و همان کنار خیابان بساط کارتون خوابیشان پهن بود و به نظر میرسید پلیس کاری با آنها ندارد.آنها با کیسه خواب و ساک لباس و سرو وضعی آشفته با چهره تمیز شهر تضاد زیادی داشتند.

حتی در بعضی از خیابانهای شهر به دیوارهایی برمیخوریم که با گرافیتی پوشیده شده اند.برخلاف شهر سوییس که معمولا جایی را نمیبینیم که دیوار نویسی شده باشد.البته همان طور که گفته بودم آلمان کشوری است که هنرهای آوانگارد و اعتراضی در آن زیاد دیده میشود و آلمانیها هم مردمی هستند که معمولا اعتراضات خود را هرطور شده باشد به گوش حکومت میرسانند.یادتان میاید دیوارنگاریهای دیوار برلین را قبل از فروپاشی؟!

و البته مگر میشود به اعتراض فکر کرد و به "چه" نیندیشید؟!

اما هامبورگ شهری بسیار توریستی است برخلاف فرانکفورت.امکانات گردشگری هم در این شهر همه جوره فراهم است.از Tourist Office هایی که در هر گوشه و کناری دیده میشود تا اطلاعات گردشگری را به شما بدهد و اتوبوسهای توریستی دو طبقه که با سوار شدن در آنها گشت دور شهر را خواهید داشت و سواره به دیدن دیدنیها خواهید رفت. حمل و نقل هم در این شهر کار راحتی است هم اتوبوس دارد و هم تراموا و البته مترو...قیمت استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی معقول است و کلا آلمان نسبت به سوییس کشوری بسیار ارزان تری محسوب میشود.

از هتل نیم ساعت پیاده روی میکنیم به مرکز شهر میرسیم.جاییکه خیابان Monckeberg (مونکبرگ) قرار دارد و رستورانها و مغازه ها و پاساژهایش.اینجا میشود خرید کرد و معمولا مغازه ها تا 8 شب باز هستند به جز یکشنبه ها.این خیابان مرکز تجمع مردم محسوب میشود.عصرها و بعد از کار معمولا جوانها به اینجا میایند چیزی میخورند و مینوشند و گپی میزنند به همین دلیل فضای اینجا پر از شور و شوق است و خیلی هم زنده...

در این خیابان هم پاساژهای امروزی قرار دارد و هم ساختمانهای قدیمی.مثل این بنا که شبیه خانه های دوران رونسانس ساخته شده است و بوتیک لباس است.البته به نظر من اگر میخواهید خرید کنید وقتتان را در پاساژها هدر ندهید بلکه پیاده روی در خیابان مونکبرگ را برگزینید تا هم از فضای شاد و سرزنده آن استفاده کنید و هم از نزدیک با فرهنگ مردم شهر آشنا شوید و هم معماری مغازه های آن را ببینید با ویترینهایی که هریک یک چیدمان هنری محسوب میشوند.

و البته در آخر هم سری به این شعبه Starbucks شهر هامبورگ بزنید که در همان حوالی مونکبرگ واقع شده واصلا از بیرون شباهتی به شعبه های دیگر این کافی شاپ شناخته شه ندارد.ساختمانش قدیمی است با فواره مجسمه ای رونسانسی ... کیف میدهد نوشیدن قهوه ای در ان و خوردن یک برش کیک هامبورگی...


 
زوریخ(5)
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- آخرین روز اقامت در سوییس

میدانم بیات شد از بس تاخیر داشت اما ببخشید ما را به خاطر این همه وقفه.این بخش آخر سفرنامه سوییس طلسم شد در این روزهای طلسم شده ما...این بار هم بیایید تا برویم با هم روز آخر سوییس را بگردیم...

یادتان میاید دیگر که رودخانه لیمارت شهر زوریخ را دونیم کرده و ما در غرب رودخانه ساکنیم و هیچ وقت هم در این شهر گم نمیشویم که درست حاشیه رودخانه زیبایش را میگیریم و به قسمتهای قدیمی شهر میرسیم.5 دقیقه پیاده روی بعد از هتل و در حاشیه لیمارت رویایی موزه ملی سوییس قرار دارد .ساختمانی قدیمی متعلق به 1898 که از بیرون شبیه یک قلعه مستحکم به نظر میرسد و از اولین روز اقامت ما را وسوسه میکند که نفری 10 فرانک خرج کنیم و داخلش شویم و ما هم داخل میشویم...

اجازه عکاسی نمیدهند متاسفانه و چه حیف.وگرنه عکسهای قشنگی برایتان داشتم...موزه اشیایی را در طول تاریخ سوییس از زمانهای باستانی تا قرن اخیر را جمع کرده و مکان جالبی برای مطالعه زندگی مردم در تمام طول تاریخ است....فکر کنید از ظرفهای سنگی -لباسها و سکه های هزاره های پیش از میلاد شروع شده و به تخت خواب و تلویزیون و لامپ مهتابی میرسد!!!!

معمولا در این موزه هم زمان یه سری نمایشگاه هم همیشه برپاست.این بار نمایشگاهی بود از اینستالیشن و عکس و پوستر و مجسمه هایی از هنر پست مدرن آمریکا.با بلیط موزه امکان دیدن نمایشگاه هم وجود دارد.برای ما که در ایران بسیار محرومیم از دیدن نمایشگاه های جهانی فرصت خوبی بود دیدن این نمایشگاه...

یادش به خیر نیمه دوم دهه 70 و موزه هنرهای معاصر ایران و چه ها که نمیدیدیم!!!!

مهمترین کلیسای شهر را نباید از دست داد چرایش را بعدا برایتان میگویم.این گنبد تیز سبز رنگ بلند که از بیشتر نقاط شهر قابل رویت است به صومعه "بانوی ما" Fraumunster تعلق دارد که متعلق به قرون وسطی است(قرن 9).یکی از نکاتی که کلیسا را بسیار در تاریخ سوییس دارای اهمیت کرده این است که زویینگلی ادامه راه پروتستان را در زوریخ و مقرش را در این کلیسا قرار میدهد.

اما یک چیز هست که به خاطر آن هم شده باید پای به کلیسا بگذارید و آن هم شیشه های رنگین پنجره هاست.در کلیسا فقط به خاطر وجود این پنجره ها اجازه عکاسی داده نمیشود.من این عکسها را برایتان از اینترنت پیدا کردم چون حیفم آمدآنها را نبینید.برای ورود به کلیسا و دیدن این پنجره ها شرایط امنیتی سختی حکم فرماست.شاید فکر کنید چه عجیب/ همه کلیساها پنجره رنگی دارند اما این پنجره ها با همه آنها فرق دارد.زیرا نقاش آنها مارک شاگال (Marc Chagall ) هنرمند معروف روس-فرانسوی است که شهرتش به خاطر نقاشیهای روی شیشه اش میباشد.

 شاگال در سال 1968 به دعوت اسقف زوریخ به اینجا میاید تا برای شیشه های این صومعه نقاشی کند.در آن زمان او 83 ساله است اما با تکنیکی قوی با گواش روی شیشه ها را میاراید.بدین سان کلیسای پروتستان مذهب زویینگلی که باید بی هیچ آرایه ای باشد به یکی از دیدنی ترین کلیساهای جهان تبدیل میشود فقط به خاطر شاهکارهای شاگال.و اینگونه تبدیل میشود به یک اثر مدرن جهانی!

این بومهای شیشه ای روایتگر داستان آفرینش-پیامبرانی چون الیاس و یوسف و مسیح- اورشلیم-موسی و ده فرمان و بعضی دیگر از عناصر یهودیت است. شاگال هنرمندی یهودی است و روی این شیشه های مسیحیایی المانهای مذهبی یهودیت را مکرر نقاشی کرده است.بعضی جاها شاگال خودش را هم در شیشه های نقاشیش گنجانده است.

از آنجایی که شاگال یکی از هنرمندان به نام جنبش اکسپرسیونیم انتزاعی است بعضی از تابلوهای او را میتوانید در موزه هنرهای معاصر ایران نیز پیدا کنید.

نقاشی ها با بازی نور برجسته به نظر میرسند و به قدری رویایی جلوه میکنند که برای دقایقی ذهن و جسم و نگاه بازدید کنندگان را به خود میخوانند.

 در یکی از شیشه ها  گوزنی شاخدار را میبینیم که اشاره به افسانه ساختن این کلیسا میکند.کلیسا به دستور چارلز کبیر ساخته شده اما کشیشی که در ابتدا از شاه میخواهد این کلیسا ساخته شود شبی گوزنی را با شاخهای نورانی میبینید که به کشیش اشاره میکند در اینجا باید کلیسا ساخته شود.داستانی افسانه ای است اما مگر زندگی چیزی غیر از همین قصه هاست؟

 

کلیسا صاحب ارگی باشکوه نیز است که به خاطر 6000 کلاوه ای که دارد از شهرتی جهانی برخوردار میباشد.

درست مقابل در کلیسا سنگ فرشی توجهمان را جلب میکند.سنگفرشی که میگوید در 19 سپتامبر 1946 یعنی یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم "وینستون چرچیل" نخست وزیر وقت انگلیس درست در همین نقطه می ایستد و سخنرانی میکند!!!

نزدیک کلیسا مجسمه Hans Waldman روی پایه ای سنگی است.راستش قیافه این آقا کمی خنده دار به نظر میرسد شاید به خاطر زره ای است که بر تن کرده و انگار یک شماره برایش بزرگ است...القصه ایشان شهردار و فرمانده ارتش زوریخ بوده در قرن پانزدهم.که در جنگهای بورگاندی علیه چارلز کبیر میجنگد.سیاست این جناب گویی به نفع ثروتمندان منطقه بوده که با بالا بردن مالیاتها به کشاورزان فشار وارد کنند.در آن زمان 500 رعیت به پا خواسته و او را به زیر میکشند و اعدام میکنند.نکته جالب اینجاست که مجسمه فرد منفوری چون او اینگونه در شهر برپاست.

باید اموخت !!!!

دیگر غروب شده و ساعتهای پایانی حضور ما در سوییس نیز نزدیک میشود.پیاده پلها را یکی یکی پشت سر میگذاریم تا از واپسین لحظه های حضورمان نهایت استفاده را ببریم.

زیر طاقی یکی از پلها نوای جادویی موسیقی بتهوون شنیده میشود.زن و مرد جوانی را میبینیم که ایستاده اند و بخشی از سونات مهتاب را مینوازند.درست زیر این آسمان جادویی و حال و هوای عاشقانه این شهر چه چیزی بیشتر میچسبد جز این خصوصا وقتی نم نم باران هم بر صورتمان نشیند...

و بعد راهی خیابان بانهوف میشویم.معروف ترین خیابان شهر برای مارک بازها و خریداران بهترین و شیک ترین اجناس اروپایی.در این خیابان باید فقط نگاه کرد و گذشت.درنگ جایز نیست چون قیمتها سر به فلک میزند.اما نباید دیدنش را از دست داد. دیدن پیاده روهای تمیز و ویترینهای آراسته که انگار هریک چیدمانی هنرمندانه هستند.خصوصا زیر باران شبانه و بی چتر و بالاپوش قدم زدن و هوایی ناب را به سینه ها کشیدن.

و حالا در شب آخر در رستوران معروف سوییسی یک غذای سنتی هم خوردن و کلی پیاده شدن!!!

و اگر دلتان خواست که حتما میخواهد زیر نور این چراغهای قرمز روی صندلی بر سنگ فرش خیس لم دادن و آخرین جرعه سوییس را نوشیدن!


 
آبشارهای راین
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-آبشارهای راین

 گفتم که ما از زوریخ راهی کانتون شف هازن شده ایم تا به دیدن آبشارهای راین        (Rhine Falls ) برویم.راین سومین رودخانه بلند اروپا بعد از ولگا و دانوب و با 1300 کیلومتر طول از کوه های آلپ در جنوب شرقی سوییس سرچشمه گرفته و پس از طی 13300 کیلومتر راه از لابلای کوه ها و دره ها و جنگلهای سوییس گذشته و سپس راهی جنگلهای سیاه آلمان شده و به جنوب غربی آلمان پیچیده و بعد فرانکفورت و کلن و سرآخر به دریای شمال ختم میشود.دانستن همین مسیر پر پیچ و خم راین را به حد کافی جذاب و پرماجرا میکند.

اما 50% آب این رود پرجوش و خروش در مرزهای کشور سوییس جاری است.سوییس به دریاهای آزاد راه ندارد اما به خاطر وجود ده ها رود پرآب و منجمله همین رودخانه راین کشوری پرآب و سرسبز محسوب میشود.این رود جستجو گر در طول مسیری که در کشورهای اروپایی میپیماید همه جا در اطراف خود مناظر زیبا و جاذبه های طبیعی میافریند.منجمله همین آبشارهای راین...

عجیب اینجاست که راین در هر سو به یک شکل و یک رنگ درمیاید.انگار برای خودش حال میکند.یک جا سبزه سبز است و جایی دیگر آبی آسمان.و یک جای دیگر انقدر سرمه ای میشود که ما را یاد مدیترانه میندازد.روی رودخانه عده ای در حال پارو زدن هستند.عده ای در حال شنا و عده ای هم مثل همیشه تفریح های اروپایی سرگرم ماهیگیری...

اما خروش رودخانه راین به هرنوع ماهی اجازه زندگی و جست و خیز نمیدهد تنها یک نوع مارماهی است که قدرت نوردیدن این صخره ها و تاب تحمل چنین خروش آبی را دارد و این نوع ماهیها وول میزنند در آبهای راین...

روی بخشی از رودخانه کف سپیدی توجه من را جلب میکند از راهنما که میپرسم میگوید این آلودگی نیست بلکه نوعی مواد طبیعی متعلق به راین است که از آن اتفاقا در تولید مواد شوینده و خصوصا قرصهای ماشین ظرف شویی استفاده میشود.خیلی جالب است.از این آبهای خروشان در تولید جریان برق هم استفاده میشود.

سوار قایق میشویم تا منظره ای از بالای ابشارها داشته باشیم.

یک صخره طبیعی وجود دارد که روی آن با پله های فلزی پوشیده شده و کسانی که میخواهند ار آبشارها یک منظره پانورامیک داشته باشند از آنها بالا میروند.نکته در اینجاست که پله ها بسیار خیس و خزه بسته و لغزنده است و فضای باریکی برای عبور و مرور دارد.پس با دقت زیاد از آنها بالا میرویم و بعد در مقابل خود آبشارهای راین با صدای خروش عظیم و هزاران قطره آب در هوا را نظاره میکنیم.

 تا سه هفته پیش امکان دیدار از این آبشارهای فراهم نبود چون آب این رودخانه از کوه های آلپ تامین میشود که در زمستان پوشیده از یخ و برف هستند.اما د رتابستان این برفها آب شده و همه به سمت این منطقه سرازیر میگردند پس فشار و سطح آب به حدی بالا میرود که امکان بازدید و قایق سواری را از گردشگران میگیرد.

نکته اینجاست که این آبشارها در اروپا بلند ترین نیستند اما بزرگترینند.موقعیت آنها در بالای رودخانه راین بین سوییس و آلمان قرار گرفته است.آنها 150 متر پهنا و 23 متر ارتفاع دارند و در هر ثانیه 700 متر مکعب آب از آنها عبور میکند.

به ما یم ساعتی وقت آزاد میدهند پس تصمیم میگیریم بلیط قایقهای شناور روی راین را خریداری کنیم.برای 45 دقیقه حرکت روی سطح آب و پیمودن رودخانه نفری 10 فرانک هزینه میکنیم.

اما واقعا میرزد وقتی تا نزدیکیهای آبشارها میرویم و آب به سرو صورت ما فواره میزند.فشار آب به حدی بالاست که باید دو دستی خود را به قایق بچسبیم تا در آب پرت نشویم.صدا به صدا نمیرسد و ما دست در هوا انگار آبشار را میقاپیم وقتی قطره هایش از لای انگشتهایمان میگریزند.گویی آبشار انگشتهای ما را گاز میگیرد.سوزش شیرینی است.این آبشارهای عظیم خود به خود من را یاد شاهزاده قصه های پریان میندازد.شاهزاده جوان و خوش برورویی که بر اسب خود میتازند و دخترکان زیبا رو را در هوا قاپ میزند...

و بالاخره شکر خدا کسی پیدا میشود که در این سفر یک عکس دونفره از مابگیرد.

و سپس در کافه ای رو به آبشارهای راین مینشینیم و بستنی قهوه و نسکافه میخوریم و تا وقت داریم به چشمهایمان فرصت تماشا میدهیم.


 
زوریخ(3)
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-در راه آبشارهای راین 

پیشنهاد میکنم این موسیقی را دانلود کنید.گوش دهید و همزمان این پست را بخوانید.

صبحی مه آلود است که ما سوار اتوبوس میشویم و به سوی کانتون Schaffhausen رهسپار .دیشب همان یک نمه باران کافی بود که هوارا از 36 درجه به زیر بکشد و صبحی دل انگیز و خنک برایمان بسازد.قرار است از آبشارهای راین دیدن کنیم که حدود 45 دقیقه با زوریخ فاصله دارند.پس فرصت خوبی است که جاده ها و مزارع و خانه ها و روستاهای سوییسی را سرراهمان ببینیم.

قبل از راه افتادن از ما میخواهند که کمربندهای خود را در اتوبوس ببندیم.قانون است و خلاف آن برای راننده مسئولیت به همراه دارد.بالاترین سرعتی که میشود در بزرگراه های سوییس رانندگی کرد حداکثر 120 کیلومتر است و بالاتر از آن جریمه های سنگین به همراه دارد.خود سوییسیها میگویند وقتی میخواهند به مرز آلمان نزدیک شوند دچار دلهره رانندگی میگردند چون در آلمان همان طور که میدانید سرعت محدودیت ندارد خصوصا در جاده های خارج از شهر.

در اینجا هم برای عبور از جاده ها باید عوارضی پرداخت کرد اما نه به شکلی که در کشور ما وجود دارد.استیکرهایی هست که راننده ها سالیانه پول داده و آنها را میخرند.45 فرانک برای 14 ماه تردد در اتوبان.این استیکرها را روی شیشه هایشان میچسبانند که وقتی از زیر گیتهای عوارضی رد میشوند خود به خود توسط دستگاه ها این مبالغ خوانده شود.این روش تازگیها در اتوبانهای ایران هم باب شده و راه حلی است که صف پشت عوارضی دیگر تشکیل نشود.اگر کسی استیکر نداشته باشد 100 فرانک جریمه میشود.

دورتادور اتوبانها حفاط هایی کشیده شده تا از ورود حیوانات به جاده جلوگیری شود.

به سمت برن باید راند که پایتخت شمالی سوییس است و در این مسیر تو بگو انگار داریم کارت پستالهای قدیمی را نگاه میکنیم.همان کارتهایی که از کشوهای خاک گرفته پدربزرگ مادربزرگهایمان بیرون میامد و مهری از سرزمینی ناشناخته پشت آن بود و دست خطی جوهری که پس داده بود با جمله هایی که بوی زمان میداد و از جایی  و آدمی در دوردست حرف میزد.برای من همیشه این کارتهای پستال پر رمزو راز بودند و نمیدانم چرا در این جاده های مه آلود یاد همان ادمهای خاک گرفته دیروزی مرا انداخت.

واقعا زیباست.سوییس را اگر میخواهید بیشتر ببینید باید پای در همین جاده بگذارید.تا چشم کار میکند مزارع گل آفتاب گردان است که با سرهایی خمیده به زمین ناز میفروشند و راز میبافند.اکتبر نزدیک است و فصل برداشت این گلهای آفتابی و حالا آنها بار سنگین دارند و تا بارشان را زمین نگذارند همینگونه خاموش و سربه زیر چشم به نامحرم نمیدهند!

 مزارع ذرت  برای خوراک دام و البته تاکستانهای مو برای تولید یکی از بهترین شرابهای سوییسی البته نه به کیفیت شراب ژنو-از آنجاییکه این محصول تنها در سوییس مصرف شده و به خارج صادرنمیشود در دنیا خیلی شهره نیست اما کیفیت آن چیزی از بهترینهای جهان کم ندارد.(میگویند ما فقط نقل قول میکنیم ها)

بچه های کوه آلپ را به خاطر میاورید.؟آنت را میگویم که در دنیای کودکی من خشن بود و بی رحم و بخشی از خاطره های دردناک کودکی را وقتی میساخت که دست دوستی لوسین را رد میکرد.دنی و آن همستر سفید بامزه را به خاطر میاورید؟ ما در روستایی قدم گذاشته ایم که تیپیکال روستای نوستالوژیک "بچه های کوه آلپ" است...

اینجا منطقه مارتاول است.روستایی با مردمانی کشاورز و بوی اصطبل و گاو و طویله و البته بوی اصیل سوییس.اینجا دیگر میشود چشمها را بست... یادم میاید انگار این تصاویر را دیده ام و همیشه به آن آدم ناشناخته ای اندیشیده ام که در این دورهای دور جایی که فقط در خیال میگنجد زندگی میکند و در خیال آرزومند بودم روزی به سرزمین خانه های شیروانی و پنجره های چوبی و مزارع سبز و پر علف گام بگذارم و حال اینجا هستم در یک روستای سوییسی...

این خانه های سه گوش با حیاط های پر از گل و گیاه و مترسکهاییی که بیشتر دوست کلاغها هستند تا دشمن آنها نمونه محلی معماری این کشور محسوب میشوند.و ما فکر میکنیم پا در دوره سلتیها و حالا کمی بعدتر گذاشته ایم.اینجا جنگل فراوان است و چوب در دسترس.پس دور از ذهن نیست که خانه ها عموما چوبی هستند و سقفها شیروانی.از بس که باران با اینها سردوستی دارد.چوب ماده سبکی است برای خانه سازی و البته در زمستانهای سرد کوهستانهای آلپ مصالح خوبی برای نگه داشتن گرما در خود و البته خنکایی مفرحی در تابستان...

از پنجره های خانه هایشان گلهایی شبیه شمعدانی آویزان شده است.همه پنجره ها انگار با این گلها نقاشی شده اند.گیاه جانیوس گیاهی است که در این منطقه آن را زیر پنجره ها میکارند تا در فصل تابستان دفع حشرات کند.جالب است من را یاد پنجره های خانه های شمالیمان میندازد.یاد وطن...

اما این مردمان به ظاهر کشاورز چقدر هنرمندند و خلاق.باورش سخت است با تکه های فلز زنگ زده چنین اثر هنری بدیعی خلق کرده است صاحب این خانه روستایی و ان را برای زیبایی روی دیوار خانه اش آویخته...لک لکی که به فرزندش غذا میدهد و عنکبوتی که آنها را نظاره گر است و همه روی دسته یک بیل زنگ زده...

اصلا سلیقه و خلاقیت ربطی به پول و امکانات ندارد.مردم این روستا همه خوش سلیقه اند و با ذوق.ببینید چگونه با چند گلدان و سه چهار وسیله تزیینی چنین گلخانه زیبایی را خانم خانه دار کنار در خانه اش ایجاد کرده است.

 و اما...و اما این حیوان عجیبی که به حیوان نمیماند یک گوسفند اصیل سوییسی است . از نوع همان گوسفندهایی که شیرش ان شکلاتهای خوشمزه را میسازد.به نظر من که این جانور بیشتر در مایه های شتر-گاو-پلنگ است تا یک گوسفند مامانی...

اینجا درختان میوه اش نیز خارق العاده اند.درخت کوتاه سیبی که از سیب منفجر شده است.انقدر شکر خدا این درخت کوچک بار داده که هر لحظه در حال شکستن است و نه تها این درخت بلکه سر راهمان درختان گیلاس- آلبالو و میوه های دیگر نیز...

هوا دیگر دارد صاف میشود که ما کم کم از کانتون زوریخ خارج شده و نزدیک مرزهای آلمان میشویم.تابلوهای جاده مدام هشدار میدهد که هنگام عبور از مرز مواظب سرعت بالای ماشینها باشید.انگار داریم به یک فیلم ترسناک وارد میشویم...هیجان دارد...

درست از روی این پل که بگذریم کانتون زوریخ به پایان میرسد و کانتون "شف هازن" شروع میشود.شهری مرزی کنار مرزهای آلمان.از انجاییکه آلمان کشور ارزان تری نسبت به سوییس محسوب میشود مردم عموما برای خرید مایحتاج خود به آلمان رفته و خرید کرده و برمیگردند.البته در خرید مواد غذایی یک سری محدودیتهایی است.مثلا بیشتر از یک کیلو گوشت نمیتوانند از آلمان وارد سوییس کنند.اما برای تهیه پوشاک میتوانند آزادانه هرچقدر خواستندخرید کنند.

(البته کسی گونی گونی جنس نمیخرد که بیاورد این ور مرز و کاسبی راه بیندازد)

بیشتر مردم ترجیح میدهند در شهرهایی حاشیه شهرهای بزرگ زندگی کنند.به علت اینکه در شهرهای بزرگی چون زوریخ گرانی بیداد میکند.اما میشود شرایط زندگی راحتی را در این شهرهای کوچکتر با قیمتی پایین تر فراهم کرد.از آنجاییکه حمل و نقل ریلی در سوییس بسیار منظم و با کیفیت انجام میشود مردم میتوانند هرروز از راه اهن استفاده کرده و خود را به شهرهای بزرگ که عموما محل کار آنهاست رسانده و شب دوباره به خانه هایشان برگردند.

اینجا شف هازن است با قلعه قدیمیش که شاخصه شهر محسوب میشود.این قلعه "مونو" (Munot)نام دارد با دیوارهایی به ضخامت 4 متر که در قرن 16 میلادی برای حفاظت شهر بر بلندی مشرف به شهر ساخته شد.امروز به نماد شف هازن و جاذبه گردشگری ان تبدیل شده است.

همان طور که گفتم اینجا یک شهر مرزی است.در جنگ جهانی دوم آمریکاییها اشتباها فکر میکنند اینجا جزو خاک آلمان است و آن را بمباران میکنند.در این بمباران 40 نفر کشته میشوند و این ماجرا به عنوان خاطره دردناک کشور صلح و آرامش در یادها باقی میماند.

 اما شف هازن به شاخصه دیگری هم شناخته شده است.رودخانه راین.همان راین زیبایی که برای من همیشه یادآور اثر بزرگ سینمایی حاتمی کیاست."از کرخه تا راین"... و حالا ما کناره راین را در پیش گرفته ایم تا به دیدن زیباترین آبشارهایش برویم...


 
زوریخ(2)
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

 مرداد 91-زوریخ-گشت و گذار

یک روز آفتابی خوب در سوییس یعنی برداشتن زیرانداز و کرم ضد  آفتاب و یک سطح وسیع از چمن سبز و دراز کشیدن و کتاب خواندن و البته گپ زدن...

و ما راهی کنار دریاچه زوریخ میشویم.یکشنبه است و تعطیلی است و آخر هفته و یک صبح خوب آفتابی با قلاب ماهیگیری و لذت یک آرامش زوریخی.ما که بلد نیستیم ماهی بگیریم فقط ژست فیلسوفانه آن را میگیریم.

صبح سر میز صبحانه از خانم پیشخدمت اجازه گرفتیم و خورده نانهایمان را جمع کردیم برای قوها و مرغابیهای خوش خط و خال دریاچه(تجربه وحشتناک پاریس و برخورد بسیار زشت پیشخدمت هنگام برداشتن تکه نانی و گذاشتنش در کیسه را تا عمر داریم فراموش نمیکنیم)

و راه افتادیم به نظاره ساختمانهایی که به سبک نئورونسانس و گوتیک و رومانسک ساخته شده ند و شهر را قدیمی و اصیل نشان میدهند.گرچه عمر آنها شاید به زحمت به دو صده برسد.

کنار دریاچه زرویخ معمولا مجسمه هایی از شیر و گوی را میبینیم.اینها شیرهای نگهبانی هستند که قرنهاست با گوی قدرت در دست از شهر و دریاچه اش محافظت میکنند.

بخشی از رشته کوه های آلپ و کوه زوریخ با ارتفاع 800 مقابل ما قرار دارد وقتی روی تپه  Linddenhof می ایستیم.پارک(تپه ای) که بلندترین بخش تاریخی شهر زوریخ محسوب میشود.

 سوار تراموا که بشوید و راهی ایستگاه zoo از آن بالاهای شهر سر درمیاورید.یادتان باشد موقع خریدن بلیط تراموااشتباه مارا مرتکب نشوید.دوجور بلیط یکسره وجود دارد.بلیطهای مسافت کوتاه که شامل 5 ایستگاه شده و بلیطهای مسافت بلند.بالطبع بلیطهای مسافت کوتاه یکسره با قیمت 6/2فرانک مناسب کار ما بود که اشتباهی بلیط مسافت بلند 1/4 فرانک را خریدیم.کسی بلیطها را چک نمیکند.حتی دستگاهی وجود ندارد که شما بلیط خود را در ان باطل کنید.این کار کاملا وجدانی است.گرچه هرازگاهی پلیس یکهو سرمیرسد و مچ گیری میکند.پس لطفا بی خیال زرنگ بازی شوید که خطرناک است!

به این بالاها که میرسیم جاییست که منظره پانورامیک شهر مقابل ما قرار دارد.اینجا بام شهر زوریخ نام دارد و البته گران ترین خانه ها و  شیک ترین آنها نیز در همین منطقه ساخته شده اند. خانه هایی که گاه تا 400 متر هم میرسند با زمین تنیس و گلف و استخر اختصاصی و البته معماریهای مدرن.یک جورهایی معماری این خانه های پولداری در ذوقمان میزند.آخر با بافت زیبای شهرهای سوییسی هم خونی ندارند.گویا اینها معماران جوانی هستند جویای نام که میخواهند بخشی از شهر را با سازه های مدرن پر کنند و البته مثل همیشه و همه جا مخالفان و موافقان خود را نیز دارند.

ساخت و ساز در این منطقه از اواخر قرن 20 شروع شد و تا امروز که به گران ترین محله مسکونی زوریخ تبدیل شد. اینجا را "بورلی هیلز" زوریخ نیز مینامند.

 همین بالاها و درست حوالی این مناطق خوش آب و هوا دانشگاه زوریخ وجود دارد که بعد از دانشگاه سوربون دومین دانشگاه مطرح اروپاست.15% دانشجویان ان را خارجیهایی تشکیل میدهند که رقم قابل توجهی است.ساختمان دانشگاه به اوایل قرن 19 برمیگردد و انشمندان بزرگی را در این سالها تحویل جامعه خود و جامعه جهانی داده است.مفاخری که بین انها کسانی هستند که جوایز نوبل را دریافت کرده اند.کسانی مثل انیشتن که از همین دانشگاه فارغ التحصیل شد و سپس مدتی هم استاد اینجا بود.

خوابگاه ها و محلات دانشجویی دراین کوچه پس کوچه ها قرار دارد.از شیشه تراموا بیرون را که نگاه میکنیم انها را کوله بر پشت و جزوه در دست میبینیم که گروهی و یا انفرادی گوشه و کنار جمعند و گپی میزنند و در کافه ای سرگرم نوشیدنند.یک نکته بد هم در اینجا زیاد میبینیم و آن سیگار کشیدن جوانهاست.از آن بدتر اینکه در شهری چنین پاکیزه و با استاندارد مردم عادت دارند ته سیگارهای خود را روی زمین بیندازند. راستش خیابانها پر است از ته سیگار و این اگر در کشوری جهان سومی باشد به چشم نمیاید اما اینجا در زوریخ.استغفرالله!!!!

و اما دوست داران فوتبال بدانید و آگاه باشید که FIFA همینجاست.بغل گوش ما در بالای شهر زوریخ و لابلای خانه های پولداران سوییسی.شاید بدانید که کلمه فیفا مخفف عبارت فرانسویFédération Internationale de Football Association (بله؟) به معنی فدراسیون بین‌المللی فوتبال است.حالا اگر بپرسید چرا فرانسوی باید بگویم که فیفا در ۲۱ می۱۹۰۴ از سوی انجمن ملی فوتبال کشورهای:بلژیک، دانمارک، فرانسه٬هلند٬اسپانیا سوئد و سوئیس در پاریس تأسیس شد.

دورتادور ساختمان خیلی مدرن فیفا با سیم و دیوار و هزار مانع گرفته شده و به راحتی نمیشود یک عکس خوب و تمیز از آن گرفت.من فکر میکردم موزه یا مکانی برای توریستها در آن وجود داشته باشد که با پرس و جو چیزی پیدا نکردم.نمیدانم اما ما نتوانستیم راهی به این دیوارهای شیشه ای پیدا کنیم.

و درست در این نقطه اولین دعوای خانوادگی این سفر ما شروع شد.

راستش را بگویم محمد امین عاشق باغ وحش است و من عاشق و دلباخته گالریهای هنری(اوج تفاهم یک زوج).عموما در سفرها به این مشکل برمیخوریم که وقتی وقت کافی نداریم که هم گالریها و هم باغ وحش را بگردیم یک نفر باید ازخواسته خود بگذرد.در بارسلون این من بودم که گذشت کردم و از خیر دیدن موزه-گالری پیکاسو گذشتم.پس به من حق دهید که در این لحظه حیاتی از اینکه باز مجبور به گذشت شده بودم تا محمد امین سری به باغ وحش زوریخ بزند خون خون خودمو میخوردم.اما چه میشود کرد؟زور مردانه چربید در آخر!

(با نگاه به قیافه فاتح محمد امین میشود این را فهمید)

و ما قدم در باغ وحش زرویخ گذاشتیم که همان نزدیکیهای فیفا قرار دارد و بلیت ورودی آن 22 فرانک است.و به جای دیدن تابلوهای زیبای هنری به نظاره لنگهای صورتی پلیکانها نشستیم.

باغ وحش شهر زوریخ خیلی مالی! نیست.اما یک بخش بسیار قابل توجه دارد و آن قسمتی است که درون قضایی سربسته "جنگلهای استوایی" را شبیه سازی کرده اند.فضایی مرطوب و گرم که پرنده ها و خزنده های استوایی آزادانه در آن درگردشند. حدود 20000 گیاه از 400 گونه مختلف و 92 خانواده گیاهی در ان کاشته شده است.

4700 درخت شامل بامبو و نخل و گل ارکیده هم در آن وجود دارد که همه آنها را از جنگلهای ماداگاسکار به اینجا آورده اند.رطوبت حدود 80% و درجه هوا در 4 فصل بین 20 تا 30 درجه تنظیم شده است و هرروز 6 میلی متر بارندگی مصنوعی هم در آنجا ایجاد میشود.!!!

کتمان نمیکنم که خود من عاشق جک جونورا هستم.یکی از علتهایی که با دیدن باغ وحش مخالفم این است که تحمل ندارم حیوانات را در قفس ببینم آن هم تنها به این دلیل که ما آدمها دوست داریم از دیدن آنها کیفور شویم.معمولا باغ وحش هایی که به صورت پارکهای ملی هستند و حیوانات در آن آزادنه زندگی میکنند به نظر من ایده آل ترین شکل نگهداری از حیوانات است.

شاید اگر جدای از جنگل استوایی باغ وحش بخواهم قشنگترین قسمتش را بگویم دیدن این لاک پشتهای عظیم الجثه باشد که در کنار طوطیهای رنگارنگ آرام و دوستانه زندگی میکنند.

و البته مثل همیشه باید وقت گذاشت و در سالنهای آکواریوم باغ وحش نشست و در سکوت مدتی به حرکت آرام ماهیان نگریست و آرامش یافت.

و البته به نظر شما این آقای جانور سرو تهش کجاست؟


 
زوریخ(1)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- زوریخ-روز چهارم سفر

پس از یک سفر کوتاه هوایی حالا در زوریخ هستیم.اولین شهر در رتبه بندی استاندارهای زندگی در جهان.شهری که بسیار مشتاق دیدنش بودم و پس از ترکش بیشترین دلتنگی را در این سفرم برایم رقم زد.

اقامت ما در هتل Marriot زوریخ بود.هتلی 5 ستاره که در حاشیه رودخانه شهر قرار گرفته و با یک پیاه روی ساده نیم ساعته ما را به قلب توریستی شهر میرساند.هیچ وقت در شهرهایی که در دل آنها رودی جاریست گم نخواهید شد همیشه مسیر ردیابی را با مسیر رودخانه بسنجید و اینگونه بود که ما نیز هرروز از کنار همین پیاده رو و درست در حاشیه رود زیبای لیمات  قدم میگذاشتیم و سر از خیابان بانهوف و ایستگاه قطار معروف شهر درمیاوردیم.

حاشیه این رود مارا میرساند به Bahnhof Station پروژه عظیم ایستگاه قطار شهر زوریخ که توسط مهندسی آلمانی در سال 1871 اجرا گشت.برای من که تا به حال ایستگاه های محدودی را دیده ام اینجا یکی از بزرگترین ایستگاه های قطار شهری است. راه آهنی که هررروزه 2900 ترن  از آن میگذرند که 844 تای آنها درون شهری است.عجب عظمتی!

ما وارد آن میشویم.دورتادور ما را انواع رستوارنها و سوپرمارکتها گرفته است و ما که تاحالا همچنین ایستگاهی ندیده ایم مبهوت میمانیم و تا حدودی سرگردان-مهمترین بخشی که در این ایستگاه به درد ما توریستها میخورد Tourism Office ای است که در گوشه ای از آن قرار دارد و انواع اطلاعات مربوط به مراکز گردشگری و انواع نقشه های توریستی شهر و حتی خود سوییس را در اختیارتان میگذارد. 

رقم قابل توجهی است که بگویم روزانه 350000 نفر در این ایستگاه تردد میکنند.عده ای هرروز از شهرهای اطراف به زوریخ آمده و دراینجا کار میکنند و شب هنگام به شهرهای خود برمیگردند. 

درست بالای سر ما یک مجسمه 12 متری کمی تا قسمتی خنده دار توجهمان را جلب میکند.مجسمه ای از جنس پولیستر و رنگی با لباسی کمی عجیب که آن را Angel مینامند و ما مبهوت میمانیم که چه ارتباطی بین این فیگور مدرن با لباسی همانند زنان آنچنانی  وجود دارد و البته "فرشته".آرتیست این مجسمه عظیم که از سقف سالن ایستگاه آویزان شده از قرار یک فرد فرانسوی مشهور به نام Niki de Saint-Phalle است که بعدا متوجه منظور آن شدیم.هنرمند فرانسوی -نیکی-در دوره ای از عمر هنری خود به ساخت مجسمه های عجیبی از زنان باردار پرداخت.امروزه این مجسمه ها در نقاط مختلفی از دنیا قرار دارند واز ارزش هنری بالایی برخوردارند.آرتیست این مجسمه های خود را مجموعه "Nana" نامید.نانای هنرمند همین فرشته های بارداری هستند که در اشکال عجیب و غریب نماینده زنان جوامع مختلفند.

نانای ایستگاه بانهوف دارد با دست به Tourism Office اشاره میکند و این اشارت خوش اشارتی است!!!

فقط قبل از اینکه پا از ایستگاه بیرون گذارید سری به شکلات فروشی آنجا بزنید و بخواهید که یک دانه "Luxemburgerli" بخورید!خدایا عجب اسمی...پس بی خیال اسمش شوید و با لبخند به فروشنده بگویید که "میشود یک بوسه  به من بدهید!؟...

نگران نباشید با کتک بیرون انداخته نخواهید شد.اسم دیگر این شیرینی معروف سوییسی "Kiss" است.بد نیست بدانید که سالها پیش یک مرد بسیار خوش تیپ از لوکزامبرگ اینجا آمد و برای اولین بار این شیرینیها را درست کرد و نام آنها را بوسه گذاشت.اما خانمها برایشان سخت بود که به فروشنده خوش تیپ قنادی با دلبری بگویند:"لطفا یک بوسه".پس ترجیح دادند کلی زحمت به خرج دهند و بگویند:"لطفا یک لوکزامبرگلری"....حالا دیگر با شماست که موقع خرید این شیرینی به فروشنده چه بگویید.و صد البته که به نوع و قیافه فروشنده هم برمیگردد!!!

از خیابان بانهوف عبور کرده و به کنار رود  دریاچه زوریخ میرسیم.باز هم نماد یک ساعت و گلهای عقربه ای...

و البته 1200 فواره از آب شیرین و گوارا و 500 بار و کلوب و ده ها و صدها جاذبه برای گردشگر.

زوریخ در دوران رومیها و زمان پادشاهی "آگوستانا" بنیان نهاده شدبا تنها یک اسکله و تعدادی حمام رومی و دکه...و حالا پس از قرنها و قرنها تبدیل شده است به شهر شماره یک جهان از نظر استاندارهای بالای زندگی.شهری پر از نوآوری-فرهنگ-مراکز مهم بین المللی-ادانشگاه های معتبر جهانی-130 شعبه بانکهای عظیم و خروارهای پول مردمان ثروتمند جهان و البته نقطه ثقلی برای جذب گردشگر.

شهر زوریخ در شمال دریاچه زوریخ واقع شده است و احاطه بین دو رودخانه زیبای Sihl  و Limmat و البته دامنه های جنگلهای انبوه Utli و تپه های Zurich.شهر روی ارتفاعی 408 متره بنا شده تحت تاثیر آب و هوای بارانهای آتلانتیک و وزش بادهای سرد شمال. اما حالا فصل گرمای آن است و در هجوم توریستهای کشورهای مختلف قرار گرفته. 

ایالت زوریخ با 1792 کیلومتر مربع وسعت و جمعیتی بالغ بر 1283000 نفر شهر بزرگی در کشور سوییس محسوب میشود.اینجا ثروتمند ترین و معروف ترین شهر سوییس است و این را به راحتی از طرز زندگی مردم و نشاطی که در آنهاست آرامش و امنیت حاکم بر سرزمین و میزان بالای درآمد آنها میشود فهمید و البته همینها عواملی است که در رنکینگ جهانی این شهر را در زمره بالاترین شهر با استاندارد جهان قرار داده است. 

با محمد امین راه کناره دریاچه را پیاده گرفته و دور میشویم میخواهیم شب زوریخ را نظاره کنیم زیر آبهای نقره ای و ساحلهای طلایی.مثل شهر ژنو اینجا نیز فراخور رودخانه لیمات به راست و چپ تقسیم میشود.راست رودخانه را ساحل طلایی مینامند و غرب ان را ساحل نقره ای همان طور که خورشید از شرق طلوع میکند و در غرب غروب... و البته همان طور که طلا از نقره ارزشمند تر است خانه های سمت ساحل طلایی گران تر...

گاه اپارتمان تا متری 10000 فرانک سوییس بالا میرود و این رقم گرانی است.البته باید اعتراف کرد که سوییس کشور گرانی است و البته برای مردم خودش هم تا حدی گران محسوب میشود.میانگین درآمد سالیانه سالی 48000 فرانک بوده که 6000 فرانک آن را باید برای بیمه پرداخت کنند.اجاره آپارتمان از ماهی 1200 فرانک شروع و بالا میرود. هرکسی 10% از درآمد خود را باید به دولت مالیات دهد و از یه حد درامد به بالا باید 40% درآمدشان را مالیات بدهند و باید پذیرفت که رقم قابل توجهی است.

اما همه مردم با رغبت این مالیاتها را پرداخت میکنند چون در ازای سرویسی که از دولت میگیرند کاملا مناسب به نظر میرسد.

و البته مردمی که با نشاطند و مثل ژنو به ورزش و سلامت روح و جسم خود توجه میکنند.اینجا مادران ورزشکار خیلی زیادند.کودکان خود را در این اطاقکهای چادری پشت دوچرخه خود میبندند و با انرژی عصر به عصر دوچرخه سواری میکنند و در همان حال به موسیقی گوش میدهند.اینجا مادران بعد از تولد فرزندان خانه نشین نمیشوند و داغان و افسرده.به خود میرسند و زندگی را با کودکانشان با سلامت و شادی تجربه میکنند. حتی مادری را دیدم که اسکیت به پا بسته بود و کالسکه کودک را هل میداد و برای خودش ورزش میکرد.

اینجا حیوانات هم در ارامش زندگی میکنند.نگاه کنید که به فاصله ای چقدر نزدیک از سطح خیابان و عبور و مرور ماشینها این قوهای سپید و ارزشمند در غروب خورشید و کنار دریاچه چه آرام غنوده اند.عابران رد میشوند و کودکان بی هیچ گزندی به این حیوانات با آنها بازی میکنند و دستان مردمان زوریخی که کیسه های نان خشک خود را برای این حیوانات جمع کرده اند با سخاوت آنها را سیر میکند.

و چه فاصله ای مشهود است بین آرامش این پرنده ها و دلهره کبوترها و گنجشکهای کشور من که از ترس سنگ و تیر و کمان و تفنگ ساچمه ای لحظه ای روی آرامش را نمیبینند.

 در کنار Burkliterrasse دقایقی از وقتمان را به آرامش سپری میکنیم و تکیه بر میله ها به نظاره فرو رفتن خورشید در آغوش آبها و کوه های آلپ مینشینیم.درست زیر سایه دستهای Ganymede.

یکی از جاذبه های ساحل طلایی زوریخ کلیسایی با برجهای دوقلوست که آن را کلیسای Grossmunster مینامند و همان کلیسای جامع شهر است.ساختمانی رومانتیک-گوتیک که مثل بیشتر کلیساهای سوییس پروتستان و عاری از تجملات درونی است.ساختمان آن در سال 1090 شروع و در سال 1220 به پایان رسید.یعنی همان دوران شارلمانی.اینجا هم چارلز کبیر حکومت شارلمانی را راه میندازد و قدم مثبتی در تاریخ سوییس برمیدارد.در شرایط قرون وسطی و تاریکی درد و رنج اروپا تلاش زیادی در جهت ساخت و ساز مدرسه و مکانهای آموزشی میکند.

 

در قرن 14 برجهای چوبی به کلیسا اضافه میشود که متاسفانه در طول آتش سوزی مهیب شهر از بین میروند بعدها  و در قرن 18 به جای ان دو برج چوبی سوخته شده دو  برج سنگی ساخته میشود که امروز نماد شهر زوریخ هم محسوب میگردند.

از یکی از ده ها پل تاریخی زوریخ رد شده و در ساحل نقره ای قدم میگذاریم.جاییکه نور چراغهای ده ها کافه و رستوران در آب رقص افشانی میکنند و ما هم همراه انها از اینهمه زیبایی نهایت لذت را میبریم.برج کلیسای Saint Peter تقریبا از همه جای شهر دیده میشود.کلیسایی پروتستان مذهب که در قرن 13 پس از اتش سوزی مهیبی که شهر را ویران ساخت دوباره تجدید حیات گشت.گرچه قدمت اولیه آن به قرن 9 و دوران چارلز کبیر برمیگردد.

اما اهمیت این کلیسا بیشتر برای برج ساعت آن است.در سال 1534 ساعت بزرگی بر بالای آن نصب شد.بالای برجی 87 متره و امروز بزرگترین ساعت اروپا محسوب میشود حتی بزرگتر از بیگبنگ لندن.

گرسنه شده ایم و دنبال رستورانی برای صرف شام میگردیم.بعد از آن غذای 130000 تومانی حواسمان را بیشتر جمع قیمتها میکنیم و یک رستوران آمریکایی پیدا کرده و وقتی به قیمیتهایش مینگریم نفسی آسوده تر میکشیم.یادتان باشد در همه دنیا رستورانهای آمریکایی جزو رستورانهای ارزان تر محسوب میشوند. Sam هم رستورانی است که در سوییس شعبه زیاد دارد و به شما بهترین غذاها را با منوهای متنوع ارایه میکند.و البته کمی ارزان تر.به طور مثال با 48 فرانک پیتزایی عالی و خوراک مرغی بزرگ و پر از سبزیجات و سیب زمینی سرخ شده خوردیم و البته روی منو اخلاق خوب پیشخدمتها را نباید فراموش کرد.

دوباره خیابان بانهوف را گرفته و سر از ایستگاه قطار بانهوف در آوردیم که در شب جذابیت مضاعفی داشت و از بیرون شبیه مانیومنتی تاریخی بود.از ایستگاه رد شده و راهی هتل شدیم.تا بعد...


 
ژنو(7)
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم سفر-ژنو

آخرین بعد از ظهر حضورمان را در ژنو خواهیم گذراند و فردا عازم زوریخ میشویم.پس این بخش آخر ژنو را هم با من بگردید.

از لوزان که برگشتیم تصمیم گرفتیم یک پیاده روی جانانه تا دم دریاچه زنو داشته باشیم و شب آخر را کنار دریاچه و زیبایهایش بگذرانیم.پس سلانه سلانه از هتل درآمدیم سر اولین پیچ صدای "بوق-بوق" وحشتناکی توجهمان را جلب کرد.درست شبیه بوقهایی که ما پشت ماشین عروس میزنیم.برایم باور نکردنی بود.شاخ درآوردم که دقیقا مثل ما یک ترافیک بلند از ماشینهای دنبال ماشین عروس راه افتاده بود.شاید 40 الی 50 ماشین پشت این ماشینی که در عکس میبینید حضور داشتند همگی یک روبان قرمز به ماشین خود نصب کرده و دنبال ماشین عروس بوق میزدند.

یعنی در سوییس-در ژنو-در یکی از آرام ترین و با استاندارد ترین شهرهای جهان-سر ظهر بیایید و ببینید چه غوغایی به پا است.حتما این کار خلاف قانون محسوب نمیشود.کارناوال شادی پشت سر عروس و داماد سر ظهر بوق بوق زنان!!!!

از پل مون بلان رد میشویم و به قسمت چپ دریاچه میرسیم.جاییکه خیابان "کوآی" با مغازه های شیک و پیک و رستورانهایش یکی از گردش پذیرترین بخشهای شهر قرار دارد.

خیابانی برای زندگی و با مردم بودن.خیابانی برای دیدن گوشه های پنهان ژنو و رازهای سر به مهر آن.و با قلعه قدیمیش که تنها برجکی از آن باقی مانده و هزاران دیدینی ریز و درشت دیگر.و البته گالریهای ساعت فروشی معروفش.

این تصویر یک ساعت کنار مغازه امگا بود که تقریبا همه شهرها را با اختلاف زمانیشان نشان میداد الا تهران ما را!!!

در این خیابان تا دلتان بخواهد مغازه هایی با تمام برندهای معتبر جهانی ساعت که ساخت سوییس هستند قرار دارد.از کارتیر و پیاژه و مون بلان و رولکس و امگا تا ساعتهای ارزان تر و معمولی تر.اما راستش با مقایسه قیمتها به این نتیجه رسیدم که حتی بهتر است ساعت  هم از سوییس نخرید چه بسا همان ساعت را بتوانید ارزان تر در خودایران پیدا کنید.

و اما مهمترین شاخصه ژنو که حتما از آن زیاد شنیده اید."فواره ژنو" که بی شک شناخته شده ترین المان شهر است.این فواره در حاشیه دریاچه ژنو و کنار "English Garden " واقع شده اما تقریبا از همه جای دریاچه قابل دیدن است.سال 1866 بنای فواره با ارتفاع 30 متر گذاشته شد اما سال 1881 بود که توسط مهندسی به نام "Theodore Turrenttini " ارتفاع آن به 85 متر ارتقا یافت.سرانجام سال 1947 به 150 متر رسید.

موتور آن با قدرت 1600 اسب بخار آب را از دل دریاچه بالا کشیده و با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هر ثانیه 500 لیتر آب را به بیرون میپاشد.معمولا روزهای آفتابی پس از یک نمه باران رنگین کمانهای زیبایی اطراف ان ایجاد میشوند و با وزش باد پودری از قطرات ریز آب به سروروی بازدید کنندگان پاشیده میشود...

اما English Garden درست بعد از پل مون بلان و خیابان کوای کنار دریاچه ژنو قرار دارد که در روزی چنین گرم و آفتابی صدها ژنوی را به ساحلش برای شنا و حمام آفتاب گرفتن کشانده است.

در وسط باغ انگلیسی "فواره 4 فصل" را میبنید که در این فصل مکان مناسبی است برای جمع شدن گروه های موسیقی خیابانی.گروهی سرگرم جاز هستند و گروهی دیگر دارند آواز کر میخوانند و کسی را با کسی کاری نیست.اینها هنرمندان خیابانی هستند که هم جاذبه گردشگری محسوب میشوند وهم برای خود کسب درآمدی دارند.آقای "آرش نوراقایی" در یکی از پستهایش به نکته ای اشاره کرد که دیدم بد نیست من هم انجامش دهم.او تصمیم گرفته که در هرشهر و دیدن از هریک از این هنرمندان "سی دی" کارهای انها را بخرد و و تصور کنید پس از چند سال چه آرشیو جالی از موسیقی ملل را خواهد داشت...

یکی دیگر از جاذبه های شهر ژنو که در باغ انگلیسی قرار گرفته "Flower Clock" یا ساعت گلی ژنو است.نمونه آن را در شهرهای دیگر سوییس هم دیده ام.یادش بخیر در اتوبان همت خودمان هم قرار بود همچنین ساعتی ساخته شود که حالا تبدیل شده به یک ساعت دیجیتالی بیریخت!

این چرخ فلکهای قدیمی نوستالوژی کودکی ماست.گرچه مال ما به این شیک و پیکی نبود.یک چرخ فلک کهنه آهنی بی رنگ و رخسار بود که 4 تا جفت صندلی داشت که آقا چرخ فلکی آن را با دست میچرخاند اما همان هم میدانم که یکی از بهترین بخش خاطره های زندگی ماست.خصوصا اگر با خاطره پدربزرگهایمان(مثل من) آمیخته باشد که هر عصر تابستان یک بلال برایم میخرید و سوار چرخ فلکم میکرد و هنوز صورت نورانیش با آن خنده دلنشینش را به خاطر دارم که میگفت: بچه جان دیر شد پیاده شو و من که داد میزدم:یک دور دیگر-یک دور دیگر---

بگذریم.

بالاخره ما صدای بوق شنیدیم.آن هم بوق پلیس.ماشین پلیس درحالیکه بالای ان چراغی روشن شده بود که رویش نوشته شده بود"تصادف" به سرعت خود را به این مکان رساند.نه یکی آن هم دوتا.پشت سر آن هم آمبولانس با تجهیزات کامل به اینجا رسید ما هم که فضول ایرانی بازی در آوردیم و ایستادیم ببینیم چه خبر شده:

و این خبر شده.گویی یک ماشین با پای یک عابر تماس برقرار کرده!از سروکول آن عابر پزشک-پلیسو مامور بیمه بالا میرفت.ما هم متعجب که اگر ایران بود و طرف زیر ماشین "کتاب" هم شده بود به این سرعت و با این حجم پلیس و پزشک حاضر روبرو نمیشد!!!

حالا فکر میکنید ان عابر چش شده بود؟هیچی.حتی یک خراش هم برنداشته بود!( بی مزه های بی جنبه)

سوار اتوبوس شماره 5 شدیم که برای ما رایگان بود.گفتیم این شب آخری با اتوبوس رایگان تاجاییکه اتوبوس میرود برویم بینیم به کجا میرسیم.به اینجا رسیدیم.

تنها 20 دقیقه بعد از اینکه دوچرخه های کرایه ای را تحویل دادیم و سوار شدیم خود را در مرز فرانسه یافتیم.انتهای شهر ژنو میخورد به فرانسه.به همین راحتی .یعنی اگر پاسپورتهایمان در جیبمان بود میشد برویم چای عصرمان را در فرانسه نوش جان کنیم و برگردیم شام در ژنو !

و برگشتیم شام را در ژنو خودمان نوش جان کردیم و 130 هزارتومان ناقابل برای تنها 2 پیتزا و 2 لیوان نوشابه پیاده شدیم.آخر شما بگویید این غذا زهر نمیشود در گلوی آدم؟!!

هوا تاریک شد و دریاچه ژنو با صدها لامپ نورانی روشن چون روز.کنار باغ انگلیسی گروهی جمع بودند و سالسا میرقصیدند و انقدر موزیک ان هیجان انگیز بود که ما را هم به تکان دادن واداشته بود (البته زیر زیرکی سرجایمان)

شب آخر هرشهر هم خوب است هم بد.خوب چون هیجان دیدار از شهری دیگر در پیش است و بد چون دلمان برایش تنگ خواهد شد.معلوم نیست آیا روزگاری خدا یاری خواهد کرد تا یک بار دیگر ژنو زیبا و رویایی را ببینیم یا نه.اما چه پیش آید و چه نیاید ژنو با همه ارامشش-زیباییش-فواره هایش و گلهایش تا ابد برای ما زنده خواهد بود.

بزنیم برویم زوریخ ببینیم "آسمان آنجا چه رنگی است"


 
لوزان(3)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم-لوزان

این خانه های رنگی من را یاد لگوهای کودکان میندازد.اصلا باور کنید شهرهای سوییس شبیه اسباب بازیهای کوچک شده هستند و شاید یکی از دلایلی که آرامش میدهند همین معماریهای ساده و پر رنگ و نشاط آفرین باشد و لوزان نیز از این امر مستثنی نیست و یکی از قشنگترین کوچه پس کوچه های اروپایی را دارد. خصوصا وقتی پای به Old Town آن میگذاریم.بخش قدیمی شهر و همه عناصر قدیمی.مثل کوچه های باریک-خانه های 3 طبقه با نماهای رنگارنگ-شیروانیهای سفالی-سنگ فرشی که در آن عبور اتوموبیل قدغن است-بازارهای مکاره و زنان و مردانی که ساده آمده اند تا خریدهای روزانه خود را انجام دهند.

و ما پا به یکی از همین بازارهای محلی میگذاریم.قدم به قدم میز و چتری چیده شده و هرکسی محصولات خانگی خود را عرضه میکند.مثل پنیر و نان و مربا و صنایع دستی کوچک زنانه و انواع غذاهای خانگی...مثل این خانم که در بسته بندیهای قشنگ دارد  عسل دست پخت زنبورهای خانگیش و مرباهای دست پخت خودش را میفروشد.

در کنار این دست فروشها مغازه های جالب هم وجود دارد.نه مغازه های شهری بلکه بهتر است گفت دکانهای روستایی باکالاهایی به نهایت سلیقه دلفریب خصوصا برای خانمها.و چقدر دل کندن از این مغازه ها سخت است وقتی نه وقت کافی داریم و نه پول کافی!!!پس تنها به گرفتن عکسی قناعت میکنیم.همینجا بگویم که خرید از سوییس را کلا باید فراموش کرد.همه چیز به حد وحشتناکی گران هستند. خصوصا با این تبدیل پولی داغون ما که دیگر "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"...

این علامت را شاید دیده باشید.آرم گاو قرمز و صلیب سفید روی بیشتر محصولات لبنی سوییس دیده میشود.نکته جالب توجه اینجاست که در این کشور کوچک و سرد تنها 4 ماه از سال میتوان کشاورزی و دامپروری انجام داد. اما از همان 4 ماه بهترین لبنیات و خصوصا پنیر جهان به وجود میاید.سر میزهای صبحانه تان انواع پنیرهای سوییسی را امتحان کنید گرچه بیشتر آنها برای صرف صبحانه مطابق ذائقه ما نیست اما استفاده از آن پنیرهای آب شده در غذاها بسیار لذیذ خواهد بود.همچنین شیر و کره و خصوصا ماستهای میوه ای آنها طعمی فراموش نشدنی برایتان رقم خواهد زد.

به میدانی میرسیم که میبینیم عده ای زیادی از مردم سر به بالا در کنار پنجره این خانه جمع شده اند. راهنما میگوید هرروز سرساعت 12 ظهر از این ماکت چوبی عروسکهایی بیرون آمده و با موزیک و آهنگ میرقصند و حرکت میکنند و تاریخ لوزان را نشان میدهند ...جالب است ماهم مشتاقانه به دیدن تاریخ این شهر مینشینیم.تاریخی که کلا "5 دقیقه" بیشتر طول نمیکشد!!!!!!!

و بعد با تاسف میندیشیم که اگر بخواهند در کشور عزیز ما تاریخ را در قالب همچنین سایت جذابی به توریست نمایش دهند به طور مثال برای شهری مثل اصفهان-شیراز-قزوین-تبریز و همین تهران خودمان چند ساعت را باید به نمایش عروسکی اختصاص داد.باز دلمان میگیرد بدجور هم میگیرد!

گرسنه مان میشود و به سراغ دکه نان فروشی میرویم.وقتی به انگلیسی از این خانم نان میخواهیم به پارسی میگوید 2.5 فرانک.و دلمان میلرزد وقتی صدای هم وطن همزبان را میشنویم و وقتی به هم لبخند میزنیم و به قلبهای هم نقب!

میخواهیم به دیدن کلیسای جامع شهر برویم که گنبد گوتیکی آن از دور دیده میشود. با برج و باروهای بلند و نوک تیزش.برای دیدن آن پیاده راه میفتیم و لوزان را میپیماییم.

لوزان به شهر "فراز و نشیب" معروف شده است.شهری روی تپه های کوچک و بزرگ با ارتفاع 950 متر بالا تر از سطح آبهای آزاد.و کلیسای جامع هم درست آن بالاهای بالا نزدیک خود خدا انگار ساخته شده است و جانمان را میگیرد وقتی دستمان را به نرده های چوبی گرفته و ده ها و ده ها پله را بالا میرویم تا به سروقت خدا برسیم.!

و آن بالا درست بیخ گوش خدا سرهایمان رو به اسمان بلند میشود.اینجا کلیسای جامع شهر لوزان است که به نام نوتردام شناخته میشود و دقیقا نسخه کوچکتر کلیسای نوتردام پاریس به حساب میاید.

معماری کلیسا همان طور که از ظاهرش برمیاید "گوتیک" است که مابین سالهی 1170 تا 1240 میلادی ساخته شد.برج غربی آن بعدها به سبک دیگری به مجموعه اضافه گشت.اما کلیسا در ابتدا متعلق به کاتولیکها بود که در دوره اصلاحات مذهبی به پروتستانها تعلق گرفت. 

و به همین دلیل داخل آن عاری از تجملات محراب کاتولیکهاست.اما سادگی ان جذابترش میکند.با راهروی طولانی و محرابی در آن دورها و ارگ عظیمی در پشت سرما که آرام مینوازد و دلمان را میبرد. 

و پنجره های رنگین و بازی نور و تاریکی و نقشهای خشت بر تن آنها.

و عقاب دوسر ایرانی که ریشه در نمادهای کهن دارد و اینجا چه میکند وقتی دیگر از روی درفش ما پاک شده است.میدانیم که عقاب دوسر نماد درفش ساسانی بود و بعدها در ازمنه ای دیگر دست به دست به دولتهای دیگر هم رسید اما بعد دیگر فراموش گشت. حالا روی پرچم دولتهای مهمی چون آلمان و کانتون ژنو دیده میشود و حتی بخشی از نماد فراماسونری هم گشته.عقاب دوسری که مال ما بود و دیگر نیست.

اما معماری کلیسا که به سبک گوتیک است با عناصر عمودیت که سایه ای از خشونت دارند و ما را به ترس از خداوند و عظمت لایتناهی میرسانند.برای نگریستن به بنا باید سر را تا آخر بالا برد و این حقارت انسان را در برابر عظمت خداوند یادآوری میکند.

پنجره های باریک - استفاده از عناصرتیز و عمود و به سمت بالا و عدم قرینه گی تا قبل از رنسانس اینها همه عناصر معماری گوتیک هستند.تا جاییکه اومانیسم وارد شد و به انسان هنرمند حق دارد که نه فقط برای خدا که برای خودش کار کند و انسان دیگر موجود دست دوم نبود و اینگونه قرینه گی در معماری هم آغاز گشت...

داخل کلیسا پر است از مجسمه های ریز ودرشت جانوران که در فرهنگ نمادشناسی هریک تفسیری دارند و تنها از سر زیبایی در کلیسا کارنشده اند.دورتادور پوسترهایی است که این نمادها را برای گردشگر علاقه مند توضیح میدهد.به طور مثال همین "عمو جغد شاخدار"ی که این طور زیبا کار شده نماد خواب و مرگ است.(خداییش قیافه ترسناکی هم دارد)

از کلیسا که بیرون میاییم شیروانیهای سفالین خانه های لوزان همگی زیر پای ماست و آن دورتر ها هم دریاچه زیبای ژنو.

و بعد دوباره پایین رفتن از همان ده ها و ده ها پله تا رسیدن به کنار دریاچه و ساحل اوشی.

و آن پایین نگاهمان را قصر رومی لوزان میگیرد.قصری متعلق به دوران رونسانس گرچه در حاشیه محله قدیمی شهر و کنار دیگر ساختمانهای تاریخی قرار نگرفته است.داخل ان موزه های متعدد تاریخ-هنر-باستان شناسی-زمین شناسی و جانورشناسی قرار دارد و البته ما فرصت نکردیم که آنها را بازدید کنیم فقط یک چیز نگاهم را گرفت و آن دو مجسمه sphinx(ابوالهول) سبز بالای دو ستون ایونیک بود.نماد محافظت و پاسداری از معابد و کاخها اینجا در دل سوییس!!!


 
لوزان(2)
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- روز سوم-لوزان

یکی از سازمانهای مهمی که در لوزان وجود دارد مقر اصلی کمیته بین المللی المپیک است که نزدیک به آن نیز موزه مهم المپیک با 10000 قطعه شی قرار دارد.متاسفانه فعلا این موزه در حال تعمیر است و ما نتوانستیم آن را بازدید کنیم.دور تا دور مقر المپیک زمنیهای مختلف ورزشی است منجمله زمین گلف و فوتبال و .... .به هر طرف که نگاه میکنیم عده ای را در حال ورزش میبینیم و بیش از بیش به تنبلی ذاتی خود پی میبریم.!

 

در مرکز لوزان هتل معروفی به نام پالاس قرار دارد که افراد معتبری چون "خوزه آنتونیو سامارانژ" رییس قبلی آلمپیک در آن سوییتهای دایمی دارند.سال 1994 با تلاشهای همین مرد بود که لوزان به پایتخت المپیک جهان تبدیل گشت.

و درست در محله اوشی.جایی که اکثر مراکز مهم و هتلهای لوکس لوزان آنجاست و رو به دریاپه ژنو با چشم اندازهای زیبا.

و البته قلعه قدیمی ouchi  که از سال 1170 تا کنون پابرجا بر دریاچه ژنو سایه انداخته است.

اما ما به دیدن پارک المپیک لوزان میرویم که روی تپه ای در ساحل اوشی و رو به دریاچه ژنو قرار گرفته است.

پارکی که بیشتر به موزه ای هنری شباهت دارد از بس که در آن انواع و اقسام مجسمه ها دیده میشود.

و بالای آن ساختمانی شبیه معماری رونسانس قرار گرفته که همان موزه معروف اما تعطیل المپیک است.

و مشعل فروزان المپیک که ما را یاد کیک تولد میندازد.

و بعد که همه جوره جو ورزشی بر ما حاکم میشود با شلوار جین و پیراهن مردانه ژست یک قهرمان مدال آور را این گونه میگیریم و چه قدر هم که بدنمان انعطاف به خرج میدهد همه جوره!

و تا جایی از خود بی خود میشویم که خود را در قالب ادگار و فلورانس( زوج ورزشکار و مدال آور رشته اسکیت عهد شاه وزوزک) میبینیم و از جو هم بالاتر میرویم....