دهکده ادویه ها
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/2 - Spice Tour in Zanzibar

هروقت صحبت از ادویه است آدم یاد هند میفته.همیشه فکر میکردم تمام این ادویه ها از هند وارد کشورهای مختلف میشه حالا فهمیدم آفریقا و خصوصا زنگبار یکی از پایه های صادرات ادویه به جهان است.در زنگبار یکی از گشتهای انتخابی میتونه یک نصف روز سفر به یکی از مزارع ادویه باشه.با نفری حدود 30 دلار راه افتادیم به سمت دهکده Buda جاییکه قرار شد از نزدیک با گیاهان و درختان ادویه ای آشنا بشیم.

همیشه گیاهان مناطق حاره جالب توجه هستند.میوه های آنها گیاهان آنها برای مایی در آن سوی کره زمین بسیار ناشناخته هستند.همیشه سر میزهای صبحانه اولین چیزی که توجه من رو به خودش جلب میکنه تنوع میوه های هر کشوره.از اونجاییکه من تجربه سفر به آفریقای جنوبی رو قبلا داشتم و با انواع میوه های استوایی آنجا آشنا بودم وقتی تو شرق آفریقا اون تنوع رو ندیدم یه کمی حالم گرفته شد.عمده میوه های استوایی که در این 3 کشور به وفور دیده میشن نارگیل،آناناس،موز،هندوانه و میوه ای به نام Passion است که بین همه اونها من عاشق دلخسته این یکی بودم و سر هر وعده غذایی نوشیدنی دلخواهم کوکتل میوه های استوایی یا صرفا لیوانی آب  Passion بود....

اما موزهای این کشورها....فقط حواستان باشد که اگر روزی از روزها مثل ما هوس کردید یک خوشه موز بخرید و بخورید دقت کنید که دارید چه نوع موزی میخرید تا مثل ما "بور" نشید! اینجا 2 نوع موز وجود داره یک نوه مخصوص پختنه و نوع دیگه خام مصرف میشه.اگه اشتباهی موزهای پختنی رو بخرید چیزی شبیه یک تکه چوب بیمزه را مجبورید بخورید.یک ماده بیمزه و بی طعم و بو شبیه کاه!!!!

و اما مزارع ادویه جات در اطراف شهر زنگبار.راستش من عاشق ادویه هستم. تا قبل از این تور هم اصلا نمیدونستم که دارچین پوست تنه یک درخته،زنجبیل ریشه یک گیاهه. میخک تخم یک میوه است و زردچوبه....

باورتان میشود این میوه گیاه زردچوبه است؟خلاصه اینکه در این گردش 3 ساعته زیر ظل آفتاب شرجی زنگبار و لابلای پشه های ریز و درشتی که پدرمان را درمیاوردند به همراهی یک راهنمای محلی سیاه پوست ته و توی هرچه ادویه است درآوریم. Spice Tour تجربه جالبی است که در کمتر جایی میشود آن را داشت پس از دست ندهیدش شما در این 3 ساعت با تک تک ادویه های آشنا و ناآشنا از نزدیک آشنا میشوید.خواص آنها را خواهید شناخت و با بو کردن آنها حس خوبی را با خود به موطنتان خواهید آورد.

در این گشت و گزارها علاوه بر ادویه ها با درختان بومی و گیاهان استوایی منطقه نیز از نزدیک آشنا شدیم.با باورها و قصه هایی که پشت سر آنها بود.مثلا وقتی زنی در قبایل آفریقایی مدام بچه دار میشود او را به این درخت تشبیه میکنند. درختی که یک عالمه میوه ریزه پیزه به تنه اش آویزان است!

و میوه این درخت که وقتی آن را برش عرضی میدهیم ستاره ای بسیار زیبا از آن پدید میاید...

و این یکی که دیگر مختص خانمهاست.وقتی دانه های سرخ این میوه را له میکنیم رنگ تند نارنجی بدست میاید که زنان بومی از آن برای آرایش لب و گونه و ناخن خود استفاده میکنند.وقتی مقداری از آن را روی ناخن شست خودم مالیدم تا شب رنگش از بین نرفت با هرچه آب و صابون حتی....یاد ماتیکهای مکه ای مادربزرگم افتاده بودم!!!

این یکی درخت چیز شگفت انگیزی است.وقتی روی تنه آن را خراش میدهند شیره ای بدست میاید که وقتی آن را روی پوست میمالید شبیه چسب میشود. وقتی بخشی از بدن زخم شده و خونریزی میکند شیره این درخت شبیه چسب زخم عمل میکند.من یک زخم از تهران روی دستم داشتم که خیلی اذیتم میکرد.وقتی آن را روی زخم مالیدم به طرفه العینی!!!! زخم شفا پیدا کرد.باورتان میشود؟؟؟

این مردم بومی از دل همین طبیعتی که در آن زندگی میکنند دوای هر درد و مرضی را پیدا میکنند.وقتی از خواص دونه دونه این گیاهان برایمان میگفتند به این نتیجه میرسیدیم که طبیعت داروخانه کامل همه امراض است!

در آخر یکی از بچه های روستا بالای درخت نحل بلندی رفت تا برایمان نارگیل بچیند...

کاری دشوار و ترسناک وقتی به بلندی این نخل استوایی نگاه میکردیم.پسرک بی پاپوش تنها با کنفی که به دور مچ پای خود بسته بود به سرعت برق  و باد خود را بالای نخل بلند رساند.انقدر بالا و انقدر دور که دیگر خودش را نمیدیدیم.و از آن بالا نارگیلها را به پایین مینداخت.

نارگیلی پر از آب شیرین و ما دوتایی یک نارگیل پرآب را نوشیدیم و تا شب انگار فیل خورده بودیم از بس که اب نارگیل سنگین و قوی است.یک جورهایی شبیه دوپین کردن میماند...

 

و آخر سر سورپرایز شدیم وقتی دیدیم بچه های روستا با برگهای درختان برای ما تاج و کلاه و کیف و کروات درست کرده اند....یادتان باشد آخر این جور تورها حتما از مردم محلی خرید کنید.هرچه که توانستید بخرید.چک و چونه هم تورو خدا نزنید.این مردم انقدر فقیر و زحمت کش هستند که روزی آنها با همین توریستهایی که به دهکده هایشان میاید تامین میشود..شما با خرید کردن از آنها چرخه گردشگری سالمی را به حرکت درمیاورید و آنها را تشویق به ادامه جذب گردشگر میکنید...


 
در کوچه های زنگبار
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1 - محله گردی در زنگبار

از جزیره که بیرون میاییم دیگر خشک شده ایم.سرحال و قبراق راهی یکی از رستورانهای حاشیه بندر شهر زنگباریم تا نهار بخوریم.و چه چیزی بهتر از وعده غذایی دریایی خواهد بود در رستوران Archipelago.اگر از غذاها سوال کنید باید بگم خیلی روزی طعم لذیذ غذاهای شرق آفریقا حساب نکنید.غذاهای دریایی رو شدیدا توصیه میکنم که بهتر از گوشت و مرغ طبخ میشن.خصوصا در جایی مثل زنگبار که شهری ساحلی است دل به دریا بزنید و طعم انواع غذاهایشان را امتحان کنید پشیمان نخواهید شد.قیمت غذا نه خیلی گران است نه خیلی ارزان.شبیه غذاهایی که در رستورانهای نسبتا خوب ایران بخورید برایتان آب میخورد.مثلا ما یه پرس فیله ماهی سفید به قیمت 17000 شیلینگ و یک پرس فیله ماهی تن به قیمت 15000 شیلینگ و کاسه ای سالاد tropical به قیمت 5000 شیلینگ خوردیم.هم حسابی سیر شدیم و هم از طعم غذاهای دریایی با سالاد استواییمان لذت بردیم...

قدیمی ترین بخش شهر زنگبار را Stone Town مینامند.محله هایی چندین قرنه با کوچه هایی بسیار باریک و خانه هایی از دورانهای استعمار که هریک ردی و نشانی از معماری کشوری دارند.لابلای این کوچه پس کوچه ها میشود با فرهنگ مردم زنگبار از نزدیک آشنا شد.

"زنگ" وازه ای فارسی به معنی تیره رنگ است و "بار" معنی ساحل کناره و کرانه میدهد و زنگبار یعنی ساحل سیاهان.برایتان جالب نیست که نامی چنین دور چنین فارسی است؟جالب تر این است که در این کوچه پس کوچه ها افرادی زندگی میکنند که نام خانوادگی آنها "شیرازی" است و ما با آنها آشنا شدیم.عکس گرفتیم حرف زدیم و هیچ کدام هم شبیه ایرانیها نبودند.قیافه هایی کاملا سیاه پوست و درشت اندام... شاید آنچه آنها را به فرهنگ ایران زمین هنوز پیوند میدهد کلمه هایی فارسی است که بی آنکه خود بدانند داخل زبان رسمیشان شده است.

در زمان حکومت آل بویه حاکم ایالت شیراز به نام "علی بن سلطان حسین"  با هفت پسر خود و 700 تن از یارانش راهی راهی آبهای دور شده و در زنگبار ساکن میشود. زنگباری که از دوران هخامنشی تا ساسانی و سپس بعد از اسلام همواره با ایران زمین در مراودات تجاری بوده.این گروه ثروتمند و مهاجر بعدها به طایفه "شیرازیها" معروف شده و یکی از قدرت مند ترین احزاب سیاسی اجتماعی زنگبار را تا امروز تشکیل میدهد.در طی تمام این قرنها ازدواجهای متعدد با سیاهان زنگی از نسل آنها فرزندانی کاملا سیاه پوست به جا گذاشته که دیگر در قیافه آنها ردی از ایرانیان موجود نیست.همین شیرایها هستند که نام این سرزمین را "زنگی بار" میگذارند.میگویند علی ابن سلطان حسین از مادری سیاه پوست بوده و پدری ایرانی و چون مورد تمسخر برادرانش بوده با 7 کشتی و دوستان و پسران به سوی زنگبار مهاجرت کرده و در اینجا ساکن میشود.

زبان رسمی مردم تانزانیا انگلیسی است که از دوران استعمار تنگلیس باقی مانده اما زبان اصلی و بومی این مردم و مردمان دیگر نقاط شرق آفریقا "سواحیلی" نامیده میشود.زبانی که خود بومیان زنگبار آن را "شیرازی" مینامند و حدود 20 درصد این زبان کاملا پارسی است.وقتی در کوچه پس کوچه ها قدم میزنیم و به آواهای شنیده شده گوش میدهیم ناگاه کلامی فارسی در میان جملات توجهمان را جلب میکند.کلماتی چون:کاروانسرا و مهراب... 

ورود شیرازی‌ها به جزایر شرق آفریقا و تشکیل "امپراطوری زنج" یکی از سازمان‌ یافته ‌ترین مهاجرت بیگانگان درسواحل شرق آفریقا و زنگبار است که در بافت فرهنگی و اجتماعی مردم این مناطق دگرگونی‌های عمیقی پدید آورد و منجر به پیدایش "زبان سواحیلی" و نژاد موسوم به "افروشیرازی" گردید.شیرازیهای زنگ بار بعدها در قرن 19 به همراه بلوچهای عمانی نقش مهمی در شکل گیری مدنیت و بازرگانی در زنگبار ایفا میکنند.

راهی کوچه ها میشویم و رد خانه ها و معماری آنها را میگیریم تا تاریخ استعمار را با مرور آنها مرور کنیم.بعد از اینکه شیرازیهای ایرانی در قرن 8 ساکن زنگبار میشوند تا قرن 15 کم کم این شهر به مرکز قدرتمند تجارت طلا،چوب و برده بدل میشود.قرن 16 اینجا مستعمره پرتغال میگردد تا اینکه در میانه های قرن 16 عربهای سلطان نشین عمان بر پرتغالیها پیروز شده و خود حاکمان این مستعمره نشین میگردند.در میانه قرن 19 بریتانیای کلک ! به بهانه آزادی زنگبار از استعمار اعراب خود جانشین آنها شده و این جزیره را زیر سلطه خود درمیاورد.سرانجام در سال 1964 بالاخره زنگبار استقلال واقعی خود را به دست آورده و جمهوری خودمختار کشور تانزانیا میگردد...

و اما Ston Town یا شهر سنگی زنگبار که در واقع محله ای در قلب شهر زنگبار و در غرب آن قرار دارد.شهر سنگی مقصد اول همه توریستهاست اینجا مردمی از ملل مختلف را میبینیم که لباسهای نخی و گل و گشاد راحتی آفریقایی بر تن کرده و لابلای کوچه پس کوچه ها کولی وار میگردند و با سیاهان آفریقایی زنگی در هم میامیزند. نکته اینجاست که اینجا بسیار بومی است.وقتی هوا تاریک میشود به هیچ وجه نباید در این کوچه های برایک قدم زد.بهتر است با گروه حرکت کنیم و به تنهایی لابلای خانه های قدیمی چرخ نزنیم.راستش را بگویم میزان جیب بری در این محله های قدیمی بسیار بالاست و خطر بالای سر توریستها در گردش است.در کوچه هایی که همه سیاه پوستند و فقیر راه رفتن سفیدپوستی با دوربین و لباسهایی کمی درست و حسابی حکم لقمه خوش مزه ای است برای دزدی....

کوچه های باریک زنگبار مکان مناسبی است برای گشتن لابلای دکانها و مغازه های قدیمی و غرق شدن در دنیای رنگارنگ کالاهای سنتی آفریقایی از پوشاک هزار رنگ و هزار نقش آ«ها گرفته تا بوی چوب و کنده  درختان و صورتکهای عجیب و غریب توتمهای قبایل آفریقایی.اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشود به شرط صبر و حوصله و ساعتها راه رفتن در کوچه هایی که گاه عرضشان به زور کفاف عبور یک آدم را میدهند...

اگر حوصله کنی میتوانی با آنها با مردم سرزمین سیاهان زنگی در دوستی را بگشایی. وقتی میگویی ایرانی هستی با خوشرویی با تو حرف میزنند.از شیرازیهایشان که سوال میکنی تو را به آنها معرفی میکنند.تشویقت میکنند که با آنها یک دست بازی "سنگو تخته" کنی.بازی شبیه تخته نرد خودمان که هرچه توضیحش میدهند چیزی سرمان نمیشود.از تو میخواهند به خانه هایشان پا گذاری از دستشان میوه ای از سر محبت بگیری با بچه هایشان عکسهای یادگاری بیندازی و بعد هم از "احمدی نژاد" برایشان حرف بزنی!!!! که خیلی خوبتر از خودمان او را میشناسند...

در هم صحبتی با همین مردم است چند کلمه سواحیلی هم یاد میگیریم.یاید میگیریم که "جامبو" یعنی سلام،"مامبو" یعنی چطوری و از همه مهمتر "هاکونا ماتاتا" که یعنی :بی خیال بابا...مهم نیست...

و همین آخرین اصطلاح شعار ما میشود در تمام گشت و گزارهای این دو هفته سفر آفریقایی

در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی چشممان را خانه ای میگیرد که به نام "فردی مرکوری" است.میشناسیدش؟ در وین بودم که او را و موسیقی اش را شناختم.اول فکر میکردم هنرمندی انگلیسی است بعدها فهمیدم ایرانی است و امروز فهمیدم زنگباری است!!!!

"فرخ بلسارا" در سال 1954 از پدری ایرانی و مادری هندی در شهر زنگبار زاده شد.در همین خانه ای که حالا مقابلش ایستاده ام و به تصاویر این بت موسیقیایی گروه کوئین خیره شده ام...بعدها به انگلیس رفت.گروه کویین را تشکیل داد و با صدایی 4 دانگه یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین هنرمندان قرن 20 دنیا شد.سال 1991 اما براثر بیماری ایدز درگذشت.زنگبار افتخار میکند که زادگاه بزرگترین هنرمند راک جهان، اینجا در قلب همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنگی است...

اما زنگبار یک بخش تاریک و بسیار غم انگیز هم در تاریخ خود دارد و آن برمیگردد به سالهای بردگی.میدانید تمام این برده هایی که در طی چند قرن از اقصی نقاط آفریقا به دنیا صادر میشدند همه در اینجا در همین مکان جمع میگردیدند؟زنگبار مرکز داد و ستد تمام برده های سیاه پوست بود.از همان دورانی که دست اروپاییان به شرق آفریقا رسید تجارت برده هم آغاز شد.برده هایی که توسط گاه هم وطنان خود از خانه و زندگی دزدیده شده به بندر زنگبار آورده و در این نقطه از شهر یعنی در بازار برده ها مورد داد و ستد برده داران سفید قرار میگرفتند.سپس برای همیشه زنجیر به دست و پایشان وصل و از اینجا به دورترین نقاط دنیا فرستاده میشدند و شاید دیگر هیچ وقت نمیتوانستند خانه و کاشانه و خانواده خود را دوباره پیدا کنند...

بعد از استعمار بریتانیا و در سال 1857 قانون بردگی لغو شد.میسیونرهای مسیحی به اینجا آمدند ،مسیحیت را اشاعه دادند و در محل قبلی بازار بردگان کلیسای جامع شهر را ساختند. کلیسای Anglivan امروز درست بر جایی ایستاده است که روزگاری بردگانی از شرق و مرکز آفریقا از زن و مرد و کودک در آنجا خرید و فروش میشدند. محراب کلیسا در تاریک ترین و تلخ ترین قسمت این بازار بنا شده است.در پای چوبی که بردگان را بر آن به چوب میبستند تا طاقت هربرده را تخمین زده و این طور بر قیمت آن بیفزایند.امروز هنوز ته تنه آن درخت پشت محراب کلیسا دیدنی است. دل آدم سخت میگیرد از جنس آدمی که بر آدم رحم نمیکند!

بخشی از آن بازار بردگان هنوز به رسم حفظ تاریخ سیاه بردگی وجود دارد.خوابگاه برده های سیاه در دو اطاق جداگانه یک بخش مربوط به زنان و کودکان و بخشی دیگر مردان... در اطاقی چنین تنگ و نفس گیر با سقفی کوتاه حدود 50 الی 70 برده هر دو الی 7 روز چپییده در کنار هم در غل و زنجیر نگه داشته میشدند تا موقه چوب زدنشان فرا رسد.اطاقی با سکویی برای نشستن و جویی برای دفع ادرار و مدفوع. برده ها مجبور بودند بر کف اطاق اجابت مزاج کنندو این فضولات تا نیمه شب باقی میماند هنگامی که دریا مد شده آب بالا میامد از جوی سنگی میانه اطاق رد میشود و فضولات را از اطاق خفه و تنگ بی هوا خالی میکرد..طاقت فرساست حتی حالا که هیچ کس جز ما در آن نیست بتوان برای بیشتر از چند دقیقه در این اطاق نمور و تاریک نفس کشید...تنها خدای مهربان شاهدی است که چند صد انسان بیگناه در این اطاق تلف شده اند و چه زجه های انسانی از این اطاق به گوش هیچ انسانی نرسیده است... بسیار دلمان میگیرد بسیار از جنس آدم متنفر میشویم.از این همه ظلم به کی میتوانستند پناه ببرند آن انسانهای بیگناه....

در حیاط کلیسا و کمی آن سوتر خوابگاه های مخوف،یادبود نمادینی از آن روزگار به چشم میخورد.چند مجسمه سنگی که بر گردنهایشان غل و زنجیرهای واقعی آن دوران آویخته است.بردگانی با قیافه های گوناگون که نماد مردمان آفریقا از نژادهای مختلف کشورهای مختلفند که رد دوران تلخ و شرم آور بردگی اسیر دست ادمهای انسان نما بودند.مجسمه ها توسط هنرمندی سوییسی Clara Sornas در سال 1997 -98 ساخته شده است.

دیگر غروب نزدیک شده است و ما کم کم از شهر سنگی خارج میشویم. به خیابان اصلی که میرسیم یک بازار مکاره میبینیم.بازاری شلوغ و پلوغ پر از مردمان بومی شهر که به خرید مواد غذایی خود مشغولند.گوشه ای بازار ماهی فروشان است و گوشه ای دیگر گوشت فروشان قصاب.یک سو میوه فروشها بساط پهن کرده اند و سویی دیگر بازار ادویه داغ است...

با همه احترامی که برای غذاهای دریایی قائلم تحمل بازار ماهی فروشها از عهده ما بیرون است....

نکته:مردم بومی دوست ندارند همین طور بی هوا از آنها عکس بیندازید.باید اول اجازه گرفته و در صورت تمایل آنها عکاسی کنید وگرنه برفرم عصبانی شده و به شما پرخاش خواهند کرد.احترام مردمان بومی را باید نگه داشت.احترام فضای خصوصی زندگی و حضورشان...


 
جزیره اسرارآمیز!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1- Prison Island

رنگ،رنگ،رنگ...چه غوغایی دارد ترکیب شگفت آبی و سبز و زرد و نارنجی بر تن عضلانی مردمانی سیاه پوست و سخت کوش.اولین روز آغاز میشود.ما در زنگباریم و میان زیباییهای رنگارنگ آفریقا گرفتار.اگر خداوند پوستی سیاه به این مردم هدیه کرده در عوض دنیایی از رنگ و جلا و زیبایی را در میان طبیعت بکر و دست نیافتنی آنها نیز آفریده است و این مردم که چقدر همزاد رنگهایند.رنگهایی بدیع که هریک گوشه ای نقاشی دستهای هنرمندانه خدایند....رنگ رنگ رنگ سلام آفریقا.صبح بخیر و سال نو مبارک

صبح زود راه میفتیم به سمت بندر.در زنگبار هستیم شهر آبی دریاها.شهر ساحل سفید شنی اقیانوس هند.شهر زنگیهای سیاه قصه های دور و دراز.شهر برده داران بی ایمان.در زنگبار هستیم مجمع الجزایری در گوشه شرقی کشور وسیع تانزانیا. مجمع الجزایر تانزانیا شامل دو جزیره اصلی استUnguja و Pempaکه  هردو توریستی ترین بخشهای تانزانیا محسوب میشوند و ما در Unguja قرار داریم جایی که قلب آن زنگبار نامیده میشود و بهترین سواحل و اقامتگاه های ساحلی را داراست با فرهنگی غنی از تاریخ تانزانیا که با فرهنگ Persian گره خورده است.خود زنگبار اما شامل جزایر کوچک و بزرگ دیگری است که گاه در یک جزیره تنها یک هتل یا یک رستوران وجود دارد.قصد ما از گشت امروز دیدن یکی از همین جزایر کوچک به نام Prison Island است.

دنیای مرجانهای سنگی، ستاره های دریایی،تیغهای گلی،،خیارهای دریایی،گروه ماهیهای رقصان،انواع آبزیان بی نظیر و همه  و همه چند متر زیر پای شما.مراقب باشید که به هیچ عنوان پا بر مرجانها یا تیغها نگذارید.فقط شناور بمانید.هر حرکتی روی مرجانها و تیغها آسیبهای جبران ناپذیری هم به طبیعت میزند هم به بدن شما...ریلکس باشید.نفس بکشید.هول نکنید و برای ساعتی در دنیای زیر آب به صدای پای آب و باله ماهیها گوش کنید...تجربه بی نظیری خواهید داشت...

قیمت ورزش Snorkling برای یک نصف روز با نهار حدود 30 الی 50 دلار میشود....مبادا خسیس بازی دربیاورید ها...اگر حجاب هم دارید مهم نیست با لباس در آب بپرید.کسی به شما کاری نخواهد داشت.

همان طور که دنیای زیر آب شگفت و زیباست سواحل سفید و تمیز و شفاف شنهای کناره اقیانوس هند نیز بکر و هیجان انگیز است خصوصا وقتی ببینید لای این شنهای سفید صدها خرچنگ ریز و درشت خودرا طوری استتار کرده اند که به سختی تمییز داده میشوند.بی خیال نترسید.شما در قلب آفریقا و در طبیعت محضید.لذتش را ببرید و با حیات وحش تا میتوانید عشق بازی کنید!

نکته جالب تمیزی سواحل آفریقاست.کشورهایی چنان فقیر با سطح بی سوادی بالا و فرهنگهای قبیله ای بسیار بهتر از ما با پیشینه امپراطوری 2500 ساله مان به طبیعت خود بها میدهند.طبیعت را از خود دانسته و در نظافت آن نهایت کوشش را میکنند. در هیچ ساحلی از آفریقا نه زباله ای بود و نه دست ویرانگری از بشر...خصوصا کشور تانزانیا بسیار بهتر حتی از اوگاندا به مسایل محیط زیست خود بها میدهد که میتواند درسی برای ما تازه کارها باشد...

اینجا را Prison Island مینامند.جزیره زندان....سال 1860 میلادی دولت وقت زنگبار این جزیره را از یک مالک عرب میخرد و آن را تبدیل میکند به زندانی برای برده های فراری و یاغی.بعدها در سال 1893 تب زرد آفریقا را در برمیگیرد و کشته های زیادی بر جا میگذارد.جزیره به مکانی برای قرنطینه برده های مریض میشود.صدها برده در اینجا جان میدهند تا امروز که دیگر جزیره به مکانی برای تفریح گردشگران تبدیل شده است.

ساختمانهای قدیمی جزیره که نزدیک صدو اندی سال قدمت دارند و از سنگهای مرجانی کف اقیانوس ساخته شده اند ،مرمت شده و به عنوان رستوران،کافه و اقامت گاه در اختیار گردشگران جزیره قرار میگیرد.

توریستهایی که بعد از شنا و غواصی سر از رستوران و کافه این جزیره در میاورند تا در سواحل نرم و نازکش حمام آفتاب بگیرند و لمی دهند و حالی کنند و این چنین زندان تبعیدیان به بهشت توریستها بدل میگردد.

جزیره به قدری فضایی آرام و دلنشین دارد و سکوت در بند بند آن جاری است که حتی کبوترهایش از سر اطمینان بر روی شنهای خنک ساحلش تخم میگذارند و لای رقص برگهای شاخه ها در تن باد سرخوشانه زندگی میکنند

اما این جزیره را به نام جزیره لاک پشتها هم مینامند.در گوشه ای از جزیره تعداد زیادی لاک پشت غول پیکر زندگی میکنند.نگهداری شده و پرورش میابند.گردشگران این فرصت را دارند که لابلای این حیوانات آرام قدم زنند.غذا خوردن آنها را از نزدیک ببینند.لمسشان کنند و خود به آنها غذا دهند.تخم ریزی و نوزادانشان را نظاره کنند و از بودن با آ«ها لذت ببرند.

 در سال 1919 دولت سیشل به عنوان هدیه 4 لاک پشت غول پیکر به این جزیره میفرستد.لاک پشتها به سرعت زاد و ولد کرده و تعداد آنها تا سال 1955 به 200 عدد میرسد.اما متاسفانه مردم کم کم شروع به دزدیدن و فروختن لاک و گوشت آنها میکنند. همین باعث میشود که تا سال 1996تعداد آنها به 7 عدد کاهش یابد.دوباره 80 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشود که به سرعت 40 تای آنها ناپدید میگردند!!!

دولت دیگر دست به کار میشود تا با همکاری سازمان جهانی حمایت از حیوانات به نجات آنها برخیزد.نام این گونه لاک پشت به لیست قرمز حیوانات در معرض انقراض وارد میشود.سال 2000 دوباره 17 لاک پشت بالغ،50 لاک پشت نیمه بالغ و 90 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشوند و از آن به بعد  تا امروز در بهترین شرایط از آنها حفاظت و نگهداری میگردد.

 امروز این لاک پشتها یکی از جاذبه های بینظیر گردشگری زنگبار محسوب شده و در گردش مالی توریسم نقش به سزایی ایفا میکنند در عین اینکه نسل آنها نیز از خطر انقراض کم کم دارد به دور میشود....

(امیدوارم این اتفاق خوش یمن برای لاک پشتهای جزیره قشم هم بیفتد)


 
جامبو-مامبو آفریقا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

92/12/29 - زنگبار

جامبو آفریکا! ما رسیدیم.بعد از پروازی حدودا 6 ساعته با هواپیمایی قطر به دارالسلام پایتخت غیر سیاسی تانزانیا رسیدیم.دارالسلام شهر شلوغ بی درو پیکری است این را از همان ابتدای ورود به فرودگاه نسبتا خلوت ساده و کمی کثیفش فهمیدیم. ویزا نداشتیم و گرفتن ویزا از طریق ایران کار عاقلانه ای نیست چون کلی مدرک چرت و پرت لازم داره که هنگام گرفتن ویزا از خود مرز هیچ کدام آنها لازم نیست. فرودگاه  دارالسلام جایی است که هواپیماهای بین المللی و پروازهای خارجی در آن فرود میایند.گرچه مقصد ما اقامت در این شهر نیست اما چاره ای دیگری هم وجود ندارد. وقتی وارد فرودگاه شدیم در صف گرفتن ویزا قرار گرفتیم.نفری 50 دلار هزینه ویزای هرنفر محسوب میشود.

تمام کشورهای شرق آفریقا تقریبا قوانین یکسانی برای گرفتن ویزا دارند.در بدو ورود به هر کشور و هنگام خروج از آنها باید فرمهای عریض و طویلی را پر کنیم.فرمهای اعصاب خردکنی که نشان دهنده سیستم بروکراسی بی منطق این کشورهاست. چاره ای نیست فرم را پر کرده و برای گرفتن ویزا اقدام میکنیم.اگر شهروند یکی از کشورهای شرق آفریقا باشید میتوانید بدون ویزا به بقیه آنها سفر کنید.یا اگر ویزای یک کشور را بگیرید به بقیه کشورها بدون ویزا وارد شوید. نکته ای که نباید اصلا فراموشتان بشود این است که از قبل باید یا یک برگه رزرواسیون هتل داشته باشید یا آدرس خویشاوندی که قرار است در خانه او اقامت کنید.وگرنه به هیچ عنوان اجازه ورود صادر نمیشود...

از فرودگاه که بیرون میاییم ساعت حدود 8صبح است و ما در ترافیک بسیار سنگین شهر دارالسلام گیر افتاده ایم.هوا گرم و شرجی و خیابانها پراز آدم و ماشین و پلیس است.با نگاهی گذرا به شهر میشود فقر و عقب ماندگی را حس کرد.خانه هایی شبیه کلبه های روستایی،راه هایی آسفالت نشده و خراب،مردمانی با سرووضعی بسیار ساده و محلی در یکی از بزرگترین شهرهای تانزانیا...

گرسنه هستیم.راهنمای محلی ما را به سوی بزرگترین مرکز خرید شهر دارالسلام میبرد.برای ورود به مرکز خرید باید از دستگاه های امنیتی xray رد شویم.نمیدانم چرا اما انگار بوی ناامنی به مشام میرسد.مرکز خرید بزرگ شهر بزرگ دارالسلام چیزی در حد پاساژهای بسیار محقر شهرهای کوچک ایران است.وارد آن شده و سراغ یک کافه کوچک میرویم.راستش همین ابتدا کمی ترسیده و در ذوقم خورده است وقتی با فنجانهای آغشته به لرت چای و بشقابهای لب پریده رو برو میشوم.اما چاره ای نیست قرار است دو هفته در این کشورها خوش بگذرانم.پس بی خیال مریضی و نظافت و بیماری سفارش دو فنجان چای دبش آفریقایی با دوناتهای گرد و کرم دار میدهیم. و بر خلاف انتظارمان چایی بسیار خوش طعم و دوناتی بسیار خوش مزه را میخوریم. گرچه چای آنها ربطی به چای ما ندارد و با شیر مخلوط شده است.

واحد پولی تانزانیا ،شیلینگ ، نامیده میشود.شبیه واحد پولی قدیم انگلیس علت آن هم برمیگردد به دوران استعمار.هر دلار معادل 1620 شیلینگ تانزانیا است. قیمتها خوشبختانه خیلی بالا و نفس گیر نیست.به طور مثال یک دونات حدود 300 شیلینگ و هرفنجان چای حدود 800 شیلینگ برایمان آب میخورد.

راهی بندر میشویم.باید سوار فری های تندرو شده و خود را به زنگبار برسانیم.جایی که قرار است 3 شب در آنجا بمانیم.فریهای تندروی دارالسلام به زنگبار هر 2 ساعت یک بار مسافران را جابه جا میکنند.باید حدود 34 دلار برای هر مسیر رفت بپردازیم تا با باروبندیلهایمان سوار این فریهای تندرو شویم.فریهای کندرو ارزان تر اما کثیف ترند.

زنگبار یک مجمع الجزایر بزرگ و به نوعی دارای جمهوری خودمختار است که تحت کشور تانزانیا قرار دارد.این مجمع الجزایر از تعداد زیادی جزایر بزرگ و کوچک تشکیل شده که معروفترین آنها را خود زنگبار مینامند. زنگبار یا zanzibar یک کلمه کاملا پارسی است. زنگ به معنی سیاه،کبود و بار به معنی ساحل و در ترکیب معنی ساحل سیاه پوستان را میدهد.بعدا برایتان میگویم که چرا این کلمه ریشه پارسی دارد.زنگبار بعدها در گویش عربی زنجیبار و در گویش لاتین زنزیبار نامیده شد...

اینجا اقیانوس هند است که جزایر زنگبار را احاطه کرده است.با آبهایی نیلگون و مرجانی و سواحلی شیشه ای و طلایی.دور تا نزدیک انواع کشتیها و قایقهای تجاری و ماهیگیری روی آبهای آبی آرام هند در حرکتند و ما که مسیری یک ساعت و نیمه را فرصت داریم تا آبی آسمان و دریا را در نگاه هایمان ببلعیم.

ما در کابین شیشه ای کشتی نشسته ایم.زیر باد خنک و روی صندلیهای تمیز.بعد از حدود ساعتی حرکت محمد امین تصمیم میگیرد که سری به قسمتهای دیگر کشتی بزند.وقتی برمیگردد عصبانی است.به من میگوید که بلند شوم و با او روی عرشه بروم.روی عرشه زیر آفتاب شرجی زنگبار و هوای داغ و نفسگیر أن سیاه پوستان زیادی نشسته اند.باورش کمی سخت است اما جایگاه آنها با جایگاه ما سفیدها فرق دارد. البته ربطی به رنگ ندارد ربطی به پول دارد اما واقعیت این است که در کابینهای خنک فقط سفیدهای پولدار نشسته اند و روی عرشه داغ سیاه هایی تنگدست...

به فکر فرو میروم که آیا نظام آپارتاید حقیقتا برداشته شده است!؟

کم کم ساحل زیبای زنگبار به چشم میاید.ما بسیار خسته هستیم.تقریبا 24 ساعت است که نخوابیده ایم و مشتاق به اینکه زودتر به هتل برسیم و استراحت کنیم.

در بندر از کشتی پیاده میشویم و با ونهایی که به دنبال ما آمده اند راهی هتل محل اقامت خود که در کنار دریای هند و در حاشیه شهر بندری زنگبار قرار گرفته میشویم.

بسیار زیباست.به هرطرف که نگاه میکنیم سبزی میبینیم و درختان استوایی تودرتو با کلبه های چوبی و پوشالی و زنان و مردان سیاه پوستی که لباسهای محلی به تن کرده و سرگرم زندگیند.برای چشمهای ما هر تصویری نشانی غریب دارد و اشتیاقی وافر در بلعیدن آن برای ما برمینگیزد.

کم کم همان نخلهایی که در تصاویر زنگبار بارها دیده بودم مقابلم قد علم میکنند.محمد امین اشتیاق زیادی دارد.میگوید از دوران کودکی و هنگام خواندن داستانهای ژول ورن آرزوی دیدار زنگبار را داشته است و حالا بعد از 2 سال تلاش به آرزویش رسیده.

هتل ما یک اقامتگاه 5 ستاره ساحلی است.Sea Clif Resort در حاشیه اقیانوس هند انگار دنیایی جدا افتاده از تمام آن تصاویری است که تا این لحظه از کشور تانزانیا دیده ایم.شنهای سفید در کنار گلهای ارغوانی رنگ کاغذی و بوته های سبز استوایی و درختان سبز میوه و موزهای آویزان با گلهای صورتی و البته نخلهای سرخم کرده بر روی ساحل شنهای سفید...

وارد اطاق که میشویم همه خستگی تنمان یکهو پرمیکشد و بیرون میرود وقتی مقابل خود دریای آرام را میبینیم و سبزی چمنهای محوطه هتل ساحلی را....شوق کشف و شهود ما را از جا بلند میکند

و البته باید بپذیریم که قرار است 4 روز زندگی مسالمت آمیزی را در کنار صدها مارمولک ریز و درشت اطرافمان بگذرانیم...

و چه چیزی بیشتر از این خواهد چسبید که لباس عوض کنیم و در آبهای اقیانوس زیبای هند شیرجه بزنیم در حالیکه آفتاب تانزانیا آرام آرام خط استوایی نگاهمان را سرخابی رنگ و آسمان را خونین خواهد ساخت ...

تا بعد...


 
شرق آفریقا،آرزویی دست یافتنی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

دو سال پیش بود که به دنبال سفری به آفریقا بودیم.آفریقایی خالص و بکر که مهیا نشد. حسرتش بر دل ماند تا امسال و عید و سفری 13 روزه با گروهی 25 نفره به قلب جنگلهای حیات وحش شرق آفریقا.سفری به دشتهای بکر و وسیع تانزانیا،قبایل ماسایی،سیاهان زنگی،شیرهای بیشه های دور،سرچشمه های رود نیل،اوگاندا،کنیا و همه خروش خالص و اصیل آبهای دریای اقیانوس هند در سرزمینهای غریب و دور از دسترس آفریقا....سفری به غایت شگفت و تکرار نشدنی....

این بار با آژانس مسافرتی اسپلیت البرز همراه شدیم.از 29 اسفند تا 13 فروردین به دیدار 3 کشور شرقی آفریقا و دیدار از 5 شهر مهم و توریستی آنها.آغاز سفر از تانزانیا بود و زنگبار سپس آروشا و پارکهای حیات وحش و پرواز به کنیا و دیدار نایروبی پرخطر و سرآخر اوگاندای سبز و وسیع و بی همتا با دیدار از انتبه،کاپالا و جینجا....

کشورهای مقصد کشورهای خطرناکی بودند از لحاظ بهداشت و سلامت.قبل از ورود به آنها باید یک سری تمهیدات طبی را رعایت میکردیم.یکی از آنها واکسن تب زرد بود. بیماری مهلکی در میانه جنگلهای رطوبی آفریقا.گرچه این بیماری تا حدود زیادی ریشه کن شده اما شرط ورود به این مناطق داشتن کارت زرد واکسینه شدن در برابر بیماری تب زرد است.پس روزی از روزهای آخر اسفند با مراجعه به انستیتو پاستور ایران واکسن تب زرد را زدیم.آنجا فهمیدیم که این کشورهای گرید 1 در زمینه بیماری مالاریا را هم دارا هستند و ما باید از 3 هفته قبل از سفر شروع به مصرف قرص "مفلاکین" کنیم. متاسفانه بعد از خوردن اولین سری این قرص که به سختی از تنها مرکز بهداشت غرب آنها را تهیه کرده بودیم متوجه عوارض بد و شدید آن شدیم.با مشورت با دکتری داروساز بهتر دیدیم که مصرف قرص را متوقف کنیم و در سفر از لوسیونهای ضد پشه استفاده کنیم. کم کم از اینکه مقاصدی چنین پرخطر را برگزیده بودیم پشیمان میشدم و نگران...

خلاصه از داروخانه های ایران 2 کرم ضد پشه و لوسیون بعد از نیش پشه را تهیه کردیم و دل به دریا زده قرصهای مالاریا را متوقف کردیم تا با توکل برخدا ببینیم که چه پیش خواهد آمد...

در یک ماه آخر سال هم کتاب آفریقای لونلی پلنت را خریدیم و با مطالعه آن و سایت trip advisor به علاوه نرم افزارهای سفر به این 3 کشور که از app store دانلود میکردیم کم کم خود را برای سفر بسیار ماجراجویانه و پرهیجان آفریقا آماده میساختیم ....

سفر در روز 29 اسفند با پرواز قطری به مقصد دوحه و از آنجا به مقصد دارالسلام در شهر تانزانیا آغاز گشت....

دنبالم بیایید که میخواهم هم سفرتان کنم به ماجرایی ترین سفر زندگیم به قلب شرق آفریقا...

راستی یادم رفت بگویم:سال نو بر تک تک شما همراهان همیشگی "بیا تابرویم" مبارک... سالی پر از سلامتی،دل خوش و شادی آرزومندم...


 
کلیسای نو عروسان
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-Mtskheta

در راه بازگشت به تفلیسیم و در 20 کیلومتری آن یکی از قدیمی ترین شهرهای گرجستان سر راهمان قرار دارد.کاخا ما را به دیدن شهر Mtskheta میبرد تا از نزدیک این شهر باستانی را ببینیم.شهری که از قرن سوم پیش از میلاد تا قرن پنچم پس از میلاد پایتخت پادشاهی Iberia در شرق گرجستان بود.حالا منطقه ای کوچک و روستایی است که تمام آن را میشود با یک پیاده روی کوچک پیمود.اما در این شهر کوچک جمعیت غوغا میکند و علت عمده آن هم کلیسای جامع Svetitskhoveli  است.... 

برای من که هم همیشه دیدن عروسها شادی آفرین است این کلیسای جامع ،خداست!.به هر طرف که نگاه میکنی عروسی سپیدپوش دست در دست مردی شاد و سرخ چهره دارد به سوی کلیسا گام برمیدارد.من فکر میکنم همه عروسهای دنیا زیبایند.چون عاشقند همه عروسهای دنیا، عاشق زندگی و این در برق چشمهایشان و گونه های درخشانشان دیده میشود.و من عاشق همه عروسهای جهانم....

فرقی نمیکند پیر باشی یا جوان فقیر باشی یا غنی سپید باشی یا سیاه وقتی عروس باشی دنیا به رویت لبخند میزند.برای من عروس شدن یک زن یعنی زن شدن یک زن. در صورت یک عروس میشود مهر زنانگی را دید.زنانگی با همه ابعاد درخشانش...

هرکسی که عروس شدن من را به خاطر دارد میگوید من یکی از شنگول ترین عروسهای دنیا بودم.خودم خوب به خاطر دارم که وقتی با ماشین به سوی مجلس جشنمان رهسپار بودیم من مدام میخندیدم و برای همه دست تکان میدادم و همه هم با اشتیاق برای من.....هنوز که هنوز است وقتی پشت چراغ قرمز یک ماشین عروس میبینم شروع میکنم برایش ابراز احساسات کردن.

و اینجا در قلب این منطقه باستانی زیر نور آفتاب عصرگاهی و بر تن سنگ فرشهای قدیمی ده ها و ده ها عروس دارند به سوی آرزوهایبشان گام برمیدارند.این شهر را میشود شهر سپید نوعروسان نامید.

کوچولوهای این شهر هم عروس و دامادهای خوشگلی هستند.ساقدوش های نازنین...

و اما خود کلیسای Svetitskhoveli یکی از مقدس ترین مکانهای گرجستان که درسال 1010 میلادی دقیقا روی ویرانه های اولین کلیسای گرجستان ساخته شد و امروز مکان متبرکی است که قبور بیشتر پادشاهان باستانی گرجستان را در دل خود حفظ کرده است.

 نام کلیسا Svetitskhoveli   به معنی "ستون زندگی بخش " است که قصه زیبایی پشت خودنهفته دارد.میگویند پس از به صلیب کشیدن مسیح در اورشلیم خرقه او را یک یهودی گرجی میخرد و با خود به این روستا میاورد.در اینجا یک خواهر روحانی پس از دین خرقه و لمس آن از دنیا میرود.خرقه را تنش کره و او را در اینجا دفن میکنند.از محل دفن او درخت چناری میروید.بعدها چنار را میبرند و 7 ستون این کلیسا را از آن میسازند.ستون هفتم اما میشود همان "ستون زندگی بخش" که از بدنه  آن مایعی ترشح شده و بیماران را شفا میدهد.اینگونه کلیسا و ستون قدیمی و معجزه آسای آن میشود یکی از مقدس ترین مکانهای گرجستان...نمیدانم قصه است یا روایتی تاریخی اما هرچه که باشد زیباست و افسونگر.دلم میخواهد باورش کنم.

کلیسای اولیه قرن چهارم میلادی بناشد و کلیسایی که امروز شاهدش هستینپم در قرن 11.بعد از آن بارها توسط عربها-مغولها-ایرانیها-روسها و نیروهای شوروی ویران میگردداما دوباره مردم آن را از سر نو بنا میکنند. 

حالا مکانی است که عروسها و دامادهایی از سراسر گرجستان ترجیح میدهند پیمان عقد خود را در اینجا ببندند.در اینجا شمع روشن کنند و برای خوشبختی و دوام عشقشان دعا بخوانند.به خاطر همین است که به هر سو که نگاه میکنیم سپیدی شولای عروسی زیبا روی در نور شمعها میدرخشد که دارد زیر لب با خدایش راز و نیاز میکند.

از در کلیسا بیرون میاییم و راه تفلیس را در پیش میگیریم سایه های ما اما انگار بردیوارهای قدیمی دخیل بسته اند که اینگونه از تن ما کنده شده و در رمق آخر آفتاب کش میایند...ما میرویم.


 
شهری سنگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

 مرداد 92-Uplistikhe

اسمش شهرامه .گرجیه اما تو ایران به دنیا اومده اسم فارسیش شهرامه وگرنه اسم اصلیش Kakha است.یه پسر گرجی بسیار باشخصیت،مهمان نواز،آرام و به چشم خواهر برادری خوش تیپ...وقتی بچه بوده با پدر و مادرش شمال ایران زندگی میکردند بعدا برگشته گرجستان و حالا یک مامور آتش نشانیه که در وقتای بی کاریش با اتومبیل شخصی گردشگرهای ایرانی رو میبره و میگردونه.فارسی رو هم مثل خودمون سلیس حرف میزنه.امروز او کسی بود که از ابتدا اومد دنبال ما تا گشت یک روزه خارج از شهر تفلیس رو باهاش تجربه کنیم.حالا هم سر میز نهار نشسته کنار ما و مهمان ماشده است....در نزدیکیهای شهری باستانی به نام Uplistikhe

یکی از قدیمی ترین شهرهای صخره ای جهان Uplistikhe است در نزدیکیهای "گوری". وقتی به پای تپه آن میرسیم پر از توریست خارجیست.باید از ماشین پیاده شویم و پله های سنگی را بگیریم و بالا برویم.Uplistikhe شهری روی صخره های باستانی است.شهری متعلق به 3000 سال قبل از میلاد مسیح که روی صخره های سنگی و داخل تونلها و غارها رو به منظره رودخانه ای زیبا بنا شده است.در آن بالاهای بالا...

این شهر صخره ای از 3000 قبل میلاد مرکز مهم سیاسی و تجاری منطقه شرق پادشاهی گرجستان بوده است.بعدها در دوره هلنیسم و بعد تر ها دوره امپراطوری روم و تا استیلای مغولها و قرون وسطی ،همچنین این شهر صخره ای با دیوارهای عظیم، طاقهای گنبدی، اطاقهای سنگی،تونلها و خیابانها،کانالهای آب رسانی مرکز مهم زندگی مردم قفقاز محسوب میشد.

من عاشق این شهرهای صخره ای هستم.نمونه ایرانی آن کندوان است که هروقت آنجا میروم در افسون خانه های سنگی آن دچار میشوم.نمونه دیگر آن را در کاپادوکیای ترکیه سالهای پیش تجربه کردم.شهری پر از راز و رمز و اسرار.چند وقت پیش همچنین حسی را در غار کرفتوی ایران یک بار دیگر حس کردم.این خانه های سنگی و این دستکندهای بشری مرا در خود فرو میبرند.انگار روح مرا به دورانی از زندگیم میکشانند که چیزی از ان به خاطر ندارم اما حسی در من فریاد میزند که بچه این صخره های سنگیم.ایران ترکیه گرجستان نمیدانم.اما من روزی در این صخره ها زندگی کرده ام...

در نقطه ای از کوه در ان بالاها تصویر مردی چشم بادامی توجهم را جلب میکند.یادم میفتد روزگاری مغول بر این سرزمین حکمرانی داشته است  و این نقش برجسته بی شک یادگاری از آن دوران است.وگرنه تشابهی بر صورت این مرد چشم بادامی با زنان و مردان گرجی نمیبینم.

و اما Uplistikhe یک کلیسای قدیمی هم دارد.کلیسایی سنگی که جزو قدیمی ترین کلیساهای گرجستان محسوب میشود.برای دیدنش باید به نوک قله رفت.راه آسان است اگر نفس یاریتان کند.در دل این دالانها باید وقت بگذارید و تا میتوانید راه بروید انقدر راه بروید تا صدای سنگها را بشنوید که شما را صدا میزنند.

و صدای زمزمه سنگها را وقتی کامل خواهید شنید که در را در صدای قژ قژ افسونگرش باز کنید و به بازی نور از لای سوراخهای سقف و پنجره و دیوار بر کف و محراب و صلیب نگاهی بیندازد.در دیواره های سوخته از رد شمعهایی که شاید هزاره هایی سوخته و درخود هزاران آرزو را برافروخته است....یک شمع هم روشن کنید تا آرزوی شما هم هزاره هایی دیگر به دست کسی دیگر برسد.کسی چه میداند ...


 
موزه استالین
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-زادگاه جوزف استالین در Gori

گذشته از همه تاریخ پرشکوه گوری اینجا یک نقطه تاریک هم دارد.گوری زادگاه جوزف استالین رهبر حزب کمونیست شوروی است که یکی از جنایتکارترین سیستمداران تاریخ است.خانه پدری و مادری استالین امروز در یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبدیل به مکانی برای بازدید عموم شده است.کلبه ای چوبی و روستایی و بسیار فقیرانه که روزگاری گهواره رشد مردی به نام استالین شد که دنیا را تکانی داد....برویم سری بزنیم به دالانهای مخوف زندگی استالین...

واقعا باورش سخت است که پسری روستازاده از پدر و مادری بیسواد و فقیر چنین به درجات بالایی برسد!مادر او یک سرف بود(سرف به برده های روستایی روسیه تزاری گفته میشود که جزو مایملک اربابانشان خرید و فروش میشدند)...نام کودکی استالین "سوسو" است که یک جورهایی مخفف ژوزف در روسیه به حساب میاید گرچه بعدها سوسو خود را "استالین"  به معنی "مرد پولادین" نامید.خواهرها و برادرهای سوسو وقتی او کوچک بودند از دنیا رفتند و عملا او تنها فرزند پدرو مادرش شد.پدرش یک خباط ورشکسته بود که در تمام عمر به زور خرج زندگی را درمیاورد.پدری همیشه مست که مادر و سوسو را زیر مشت و لگد خود میگرفت

 یکی از دوستان کودکی استالین می‌نویسد: «آن کتک زدن‌های بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست می‌نویسد که هرگز گریه استالین را ندیده‌است.

مادر سوسو رختشو و کلفت خانه های مردم بود.وقتی سوسو کودک بود یک یهودی از سر  به او پول و کتاب میداد و مشوق درس و مشقهای سوسو بود.یک یهودی که مادر سوسو در خانه او کار میکرد.بعدها استالین از این یهودی به گرمی استقبال کرد و همه جا او را راهنمای کودکی خود نامید.

پدر سوسو در کودکی او و مادرش را رها و به تفلیس گریخت و دیگر هیچ کس هیچ چیزی ار تو نشنید.سوسوی 8 ساله به مدرسه ای در گوری رفت و آموختن را شروع کرد.همیشه شاگرد اول میشد و سرانجام در 14 سالگی بورسیه مدرسه علوم دینی تفلیس را به دست آورد.

جالب اینجاست که استالین از همین مدرسه دینی فعالیتهای ضد مذهبی خودرا آغاز کرد و به مارکسیستهای چپی پیوست و سرانجام هم از مدرسه اخراج شد.از آن به بعد مبارزاتش جدی و بارها دستگیر-زندانی و تبعید شد....سوسو به سوی استالینی شدن گام برداشت...

در کنار خانه پدری استالین ساختمانی قدیمی متعلق به دوره زمامداری استالین وجود دارد که امروز موزه استالین نام گرفته است.در این کاخ قدیمی و سنگی همه زندگی استالین شامل تمام عکسها-دست نوشته ها-هدایا-وسایل شخصی و ....قرار دارد با یک دور در این موزه میشود سیر زندگی این مرد آهنین را از کف فقر به سقف قدرت از نزدیک مشاهده و تحلیل کرد...

استالین در این دوره شعر هم می‌گفت (غالباً به زبان گرجی). بعضی اشعار او در این موزه موجود است.

 وارد موزه که میشویم مرمرهای سرد با ستونهای بلند ما را به پله کانی میرساند که در بالای آن مجسمه عظیم مرد پولادین قرار گرفت است.راهروهایی تاریک و نمور که مورمورمان میکند وقتی به تاریخ زندگی و فعالیتهای کمونیست شوروی فکر میکنیم. انقدر فضای این موزه با حال و احوال محتوایش یکی است که گردشگر را در عمق خود فرو میبرد.در عمق تاریخ سیاه شوروی استالینی....

همسر اول استالین 4 سال بعد از ازدواج درگذشت و یک فرزند باقی گذاشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او می‌توانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند.

 سختی‌های استالین نسبت به فرزندش ؛یاکوف؛تا حدی بود که او به خودش شلیک کرد اما جان سالم به در برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمی‌تواند مستقیم شلیک کند.» ی

یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمان‌ها افتاد. آلمان‌ها یشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی مبادله کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد و گفت: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمی‌ارزد» و بعضی می‌گویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمان‌ها کشته شد.

زن دوم او نیز پس از دعوایی با استالین، خودکشی کرد!!!!!

 

بعدها به حزب بلشویک پیوست و به تاسی از لنین به مبارزه علیه بورژاسی روسیه و طرفداری از حزب کارگر پرداخت.وقتی انقلاب به وقوع پیوست استالین سعی کرد خود را به مبازان انقلاب چسبانده و انقلاب را به نام خود قبضه کند.از این به بعد در پستهای مهم سیاسی مشغول به فعالیت شد و مدارج را یکی یکی بالا رفت.

کار به جایی رسید که لنین رو به احتظار خواستار برکناری این "استالین بی نزاکت" شد اما عمر او کفاف نداد و کمونیستی که تخمش را کسانی دیگر کاشته بودند نهالش به استالین رسید و درختی کج شد!!!

استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت.

اما آنچه در تمام این سالهای حکومت استالین انجام داد خفه کردن مخالفان-جاسوسی از تمام ملت-یک بعدی ساختن کشور در جهت منافع شخص استالین- مبارزه و زندان و مجازات و اعدام تمام مخالفین -فشار بر مذهب مردم و نابود کردن تمام تفکرات ضد کمونیستیو.....خلاصه هر ضد هنجاری که بشود تصورش را کرد....

 

در گوشه ای از موزه میز کار او قرار دارد.میزی که خدا میداند پشت آن چه امضاهایی برای قتل و شکنجه و اعدام و خفقان بر کاغذ زده شده است...

در میان وسایل شخصی او لباس نظامی با پوتینهای افسری استالین هم دیده میشود که ما را یاد هیبت ترسناک او با آن سبیلهای قزاقی میندازد....خدا میداند که حالا روح او در کدام سیاه چاله ای آتشین گرفتار شده است....

من یک بار دیگر نیز سالهای سالهای پیش در روسیه فضای استالینی را تجربه کرده بودم اما واقعیت این است که این موزه و دالانهای تاریک و باریک وسیاهش با همه سردی و سوزی که در فضای اطاقهایش موج میزد مرا بسیار بیشتر به دوران تاریک کمونیست استالین فرو برد انقدر که وقتی از موزه بیرون آمدم تا مدتها گیج از این بودم که چطور وسوسه قدرت میتواند انسانی را انقدر از آرمانهای واقعی خود دور کند که به حیوانیت بیشتر نزدیک شود.یاد جمله ای از کتاب جورج اورل افتادم که میگفت:

همه انسانها با هم برابرند اما بعضی برابر ترند!!!!!


 
گوری بر صحنه تاریخ
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-Gori

یکی از این روزهای اقامت در تفلیس تصمیم گرفتیم با یک راهنمای محلی و ماشین شخصی او سفری یک روزه به حوالی شهر تفلیس داشته باشیم اولین شهری که به دیدنش رفتیم "گوری" نام داشت.
گوری در شرق گرجستان واقع شده شهری نسبتا کوچک اما با تاریخی بزرگ که برای دیدنش باید جاده های گرجستان را درنوردید جاده هایی که بی شباهت به شمال ایران نیستند.جاده هایی سراسر سبز و جنگلی با آب و هوایی نسبتا معتدل و حتی بارانی که فضای ابری و زیبایی را برای یک روز گشت و گذار ما در گوری فراهم کردند. کلا گرجستان یک بزرگراه خارج شهری بیشتر ندارد که شرق کشور را به غرب  آن وصل میکند.گوری در شمال غربی تفلیس  و به فاصله 74 کیلومتری از آن واقع شده است....

فکر کنید دارید از زیر آسمانی ابری و گرفته در میان جاده ای جنگلی عبور میکنید.در میان تپه های بلند و کوتاه اطراف شما کلیسایی از میان مه پدیدار میشود خوب که گوش میکنید صدای آوای زنگ کلیسا لابلای زنگوله رمه های یک چوپان شنیده میشود که  با طنین خنده کودکی بازیگوش همراه خواهد بود.چوپان زیر درختی نشسته و ساز میزند ...اینجا "گوری" خواهد بود....

گوری شهری قدیمی است.از عصر برنز تا به امروز اقامتگاه مردمان گرجی بوده و چون در مسیر ترانزینی شرق به غرب واقع شده بارها مورد حمله و تجاوز ملل مختلف قرار گرفته است.یکی از آثار باستانی این شهر که موید حضور ملتهای مختلف در ادوار گوناگون تاریخی است ، Gories -Tsikhe یا قلعه تاریخی گوری است که بر بالای تپه ای مشرف به شهر ساخته شده است.

قلعه متعلق به قرن 7 میلادی است اما در دوره های مختلف مورد استفاده اقوام بیگانه قرار گرفته است.وقتی راه تپه را در پیش گرفته و بالا میرویم قدم به قدم ساختار معماری های گوناگونی توجه ما را در بدنه دیوارهای آجری قلعه به خود جلب میکند. خیلی از الگوهای به کار رفته در دیوارها برای ما بسیار آشنا است وقتی از تاریخچه قلعه سوال میکنیم به علت آن پی میبریم.

در قرن 13 مغولها بر گرجستان چیره میشوند و مدتی را در این قلعه سر میکنند.در قرن 15 آق قویونلوها بر گوری چیره شده و این قلعه را مورد استفاده قرار میدهند.سپس در میانه قرن 16 شاه طهماسب اول صفوی این منطقه را تحت اختیار میگیرد تا آخر قرن که گوری به دست عثمانیها میفتد.دوباره گرجیها پس از مدتی گوری را از عثمانیها پس میگیرند اما پدران تاجدار ما دوباره به فکر تصرف گوری میفتند و این بار در قرن 17 میلادی شاه عباس کبیر ! گوری را فتح میکند. قرن 18 گوری محل تاخ و تاز مجدد عثمانیها میشود اما نهایتا گوری به مردم گرجستان باز میگردد... اما فکر میکنید این آخر کار است؟ نه...در سال 2008 این بار ارتش روسیه در پی جنگ نابرابر اوستیا به گوری حمله کرده و این شهر را مورد نوازش!!!! قرار میدهد.....و طفلک مردم این شهر که در طی تاریخ چندبار دست به دست بین سران قدرتهای دنیا چرخیده اند تا بالاخره آیا روزی خواهند توانست رنگ آرامش را به خود ببیننند....

درست پایین تپه و جاییکه قلعه قدیمی پر قصه و حوادث قرار گرفته است مجسمه برنزی چند مرد زره پوش که نماد مردان جنگجوی گوری است قرار دارد.جلوتر که بروید و خوب به مجسمه ها نگاه کنید متوجه میشوید بدنهای این مردان زخم خورده تیر و شمشیر است.یکی دست قطع شده دارد دیگری سینه سوراخ شده از گلوله اما در بدنهای قطعه قطعه شده آنها مقاومت و ایستادگی خوب دیده میشود...

این مجسمه ها نماد مبارزات مردم گوری است که قرنها و قرنها ایستادند و جنگیدند و کشته شدند تا امروز آزادگی پیشه کنند....

هر صبح دست گلی سرخ  بر آغوش این مردان قرار داده میشود به خاطر سپاس مردم گوری از قهرمانانشان در این سالها.....


 
کافه خوشگله!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-تفلیس و کافه نشینیهایش 

یادتونه تو پست قبلی از خیابان روستاولی حرف زده بودم؟روستاولی از میدانی به نام آزادی شروع میشه و به میدان جمهوری میرسه.میبینید در گرجستان هم امتداد آزادی،جمهوری است!!!!میدان آزادی ؛همانکه در عکس میبینید؛ یکی از معروف ترین میادین شهر تفلیس است که به احتمال گزیاد گذرتان به ان حوالی خواهد افتاد.میدانی تر و تمیز با چند مغازه معتبر پوشاک و جواهرات و نمادی که "زوراب" معروف؛همان هنرمند گرجی که موزه ای شخصی هم دارد: آن را ساخته.

میدان آزادی تاریخ زیبایی هم دارد.در گذشته نام این میدان لنین بود ...زمان ریاست جمهوری "شواردنادزه" ؛رییس جمهور گرجستان؛ یک انتخابان میان دوره ای مجلس برپا شد.حزب رییس جمهور رای اورد اما بعد معلوم شد تقلبی وسیع در رای گیری صورت گرفته.مردم به خیابانها آمدند تا انعتراضات خود را نشان دهند.طرفداران حزب مخالف که حقشان خورده شد بود یک روز در آن گیرودار با شاخه های گل سرخ به مجلس آمدند و در سکون به مجلیسان گل هدیه داند.این حرکت مخملی و نرم موج اعتراضات را گسترده تر کرد تا سرانجام دولت شواردنادزه مجبور به استفا شد و اینگونه "انقلاب گل سرخ" در گرجستان نتیجه داد و الگویی برای انقلابهای بعدی همسایه گانشان شد.... از آن به بعد این میدان که محل تجمع مردم بود به نام میدان آزادی نامیده شد...

از سیاست بگذریم علت آمدن ما به میدان آزادی رفتن به یک کافه بسیار دلنشین و داشتن لحظه های آرامی به دور از جنجالهای شهری بود....چند روز پیش دوستانمان یک شب مارا به این کافه مهمان کردند.در تاریکی هوا نفهمیدیم دقیقا کافه کجاست اما محمد امین تصمیم گرفت از شم مسیریابیش استفاده کند تا جاییکه ما را صاف رساند به در کافه "Pur Pur"

کافه پور پور رو اگه نشناسید محال است اتفافی پیدایش کنید.در یکی از میدانهای قدیمی شهر لابلای خانه های مسکونی و پارکی بسیار دنج که پاتوق آدمهای اهل ارامش  است دریک ساختمان قدیمی 100 ساله قرار دارد.

راستش وارد که میشوید هول برتان میدارد که اینجا نکند خانه خانم هاویشام باشد.دیوارها تبله کرده و آیینه تمام قد راهرو ترک دارد.بعضی جاها نقوش تارعنکبوت هم به سقف میبینید.راهرو نمور سرد و تاریک است تا شما به فضای قرن 19 یا 20 اروپا ببرد.یک گربه تماما سیاه جلوی پاگرد نشسته و شما باید از زیر نگاه مشکوک او عبور کنید...خلاصه کافه پور پور آخر هیجان است اگر مثل ما عاشق کافه نشینی و فضاهای قدیمی باشید.

داخل کافه اروپای اوایل قرن 20 است.دوره گرامافون و موسیقی ناب اروپایی با صندلیهای لهستانی و رومیزیهای چهارخانه گلدار و پیانویی در یک گوشه که مردی در سکوت آن را مینوازد.داخل سالن کم نور و بوی خوب قهوه همه جای ان پیچیده است.

پنجره ها با مبلهای راحتی و دنج روبروی بالکنهایی سرسبز باز میشوند. خدمتکارانی مودب اماده سرویس دهی به شمایند.

بهتر است مثل ما یک بعدازظهر گرجی را در آرامش بالکنهای سبز کافه پورپور روی صندلیهای گهواره ای با دو فنجان قهوه داغ و برشی برانی خوش مزه سر کنید تا شما هم مثل ما در سکوت این خیابان و هوای پاک تفلیس کم کم به چرت بیفتید و یک بعداز ظهر خوب را برای خودتان رقم بزنید.

داخل کافه خیلی با سلیقه طراحی شده.همه المانها برمیگردد به 100 تا 150 سال پیش .از یکی از خدمتکاران راجع به تاریخچه آن پرسیدم.چیز زیادی نمیدانست تنها میدانست اینجا قبلا یک ساختمان مسکونی بوده که بعدها تخلیه و ویران شده تا اینکه صاحب فعلی کافه آن را خریده باز سازی کرده و به شکل یک کافه اروپایی قرن 19-20 درآورده

برای خریدن تک تک وسایل کافه ،دونه دونه امانت فروشیها و سمساریهای تفلیس را گشته تا فضایی کاملا در خور همان دوران بسازد.حتی ترانه هایی که در کافه پخش میشوند نیز به تاریخ همان دورانها برمیگردند.خلاصه کافه پور پور طوری در ذهن و قلبتان جا میگیرد که تا مدتها هروقت یاد یک فنجان قهوه بیفتید پور پور با همه عناصر جالب طراحی داخلیش به یادتان میاید.

شرمنده که از توالت هم برایتان عکس میگذارم.اما خودتان قضاوت کنید وقتی آدم پا در چنین توالتی میگذارد انقدر برای دیدن مشتاق میشود که هدف اصلی را فراموش میکند...آدمهای این کافه خیلی خوش سلیقه هستند و مرا شیفته فضایشان میکنند. انقدر که باوجود گران بودن قهوه و دسر باز هم اگر پا بدهد دلم میخواهد سری به پورپور بزنم.

این هم آدرس کافه: Pur Pur Restoursnt & Lounge...Abo Tbilisi St#1   0154

...OPen Daily 12 pm-2 am

خداحافظ پور پور عزیز...خداحافظ تفلیس قدیمی....ما رهسپار شهرهای دیگریم.


 
روز گردی و شب گردی در تفلیس
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-  تفلیس

بالاخره نمیشه که سفر رفت و هیچ ساعتی رو برای خرید اختصاص نداد خصوصا ما ایرانیها که حداقل خریدمان یک سوقات کوچولو برای عزیزانمان هست.پس دیگر وقتش رسیده که با هم سری به خیابان Marjanishvili در تفلیس بزنیم.

Marjanishvili یکی از خیابانهای باحال تفلیس است با معماری اروپایی و کاملا غربی و خیابانهای پهن و تروتمیز که با داشتنن ایستگاه مترو شما را صاف و پوست کنده به مقصد میرساند. توی این خیابان میتوانید مغازه های مختلف لباس و کفش و ....پیدا کنید با قیمتهایی نه چندان گران و نه چندان ارزان .مقبول جیب خودتان... میتوانید از کافه ها و بارها و رستورانهایی با رنج قیمتهای مختلاف استفاده کنید.میتوانید چیزی نخرید و فقط پیاده روی کنید و ویترینها را نگاه کنید خلاصه اگر وقتی داشتید آن وسط مسطها بد نیست سری هم به این خیابان بزنید.قیمتها در گرجستان نسبتا مقبول است و با این وضع وحشتناک ارز خارجی اگر واقعا دلتان خرید کردن میخواهد گرجستان مقصد نسبتا خوبی است...(البته اگر خیلی به دنبال برند های سطح بالا نیستید)

اما  صنایع دستی گرجستان،جذاب ترین بخش خرید  برای من در سفر گرجستان بود .راستش را بگویم قیمت صنایع دستی گرجستان پایین نیست و نمیتوانید به راحتی یکی از ده ها صنایع دستی آن منجمله:انواع رومیزیهای بافت،عروسکهای نمدی، زیورآلات نقره،تابلوهای نقاشی و مجسمه و... را تهیه کنید مگر اینکه پول نسبتا زیادی را بابت آنها بدهید..

نمد جزو مهمترین بخش این صنایع دستی است نوعی نمدبافی که مرز مشخصی بین نمد و پشم ندارد...یک جورهایی انگار انقدر پشم را میریسند تا تارهای نازک شود و بعد در زمینه های پارچه های نمدی آنها را کار میکنند.در باتومی به شما یکی ازآنها را نشان خواهم داد.یک رومیزی که برای خودم خریدم .یکی از ارزان ترین آنها که حدود 50 لاری قیمت داشت.اما راستش را بگویم اگر هیچ چیزی از گرجستان نخریدید حتما یکی از این رومیزیها یا شالهای نمدی-پشمی رنگارنگ و زیبای آنها را به یادگار با خود به ایران بیاورید..

این وسیله ای که میبینید جام شراب گرجی است.باورش شاید سخت باشد اما گرجیها در شبهای مهمانی و دورهم نشینیهای خود دهها بار از این جامها بالا بیندازند. و مست هم نمیشوند.در رستورانها و بیشتر شب نشینیهای آنها شاهد بودیم که دور هم جمع میشوند و به گپ و گفتگوی طولانی میپردازند بعد یکی یکی بلند شده نطقی کرده و یکهو و یک نفس جام بوقی شکل خود را بالا میندازند.این یک رسم قدیمی است از هزاره های پیشین که گرجیها مردمی طبیعت نشین و شکارچی بوند..در واقع این جامهای شراب بخشی از شاخ شکار شده یک حیوان بوده شبیه بوق که در جنگهایشان نیز از آن استفاده میکردند.

در همان نزدیکیها یک رستوران استامبولی پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم نهارمان را انجا بخوریم. من یک پرس پیده و محمد امین یک پرس اسکندر کباب سفارش دادیم ...راستش غذای ترکی ما انقدر حجیم و سنگین و چرب  و چیلی بود که انگار دو تا گاو بلعیده بودیم...محمد امین که تا 2 روز از چربی غذا بوی گوسفند میداد....

و این غذای چرب را چطور میشود شست و پایین فرستاد...فقط با دو استکان چای کمرباریک لب سوز ترکی....

 

نزدیکیهای غروب شده بود و ما به خیابان روستاولی نزدیک میشدیم...Rustavelli معروف ترین خیابان تفلیس است که شبهای روشن و به یادماندنی دارد.پر از کافه و رستوران و مغازه و هنرمندان دوره گرد که میخوانند و مینوازند ...میشود رفت و گوشه ای نشست و ساعتی به رفت و آمد توریستها و جوانان گرجی نگریست و کلی لذت برد.یا میشود مثل ما راه افتاد و از این سر خیابان به ان سران رفت.

 روستاولی را به احترام نام شاعر معروف قرون وسطایی گرجستان؛شوتا روستاولی؛ نامگذاری کرده اند.شاعری که مجسمه آن در همان ابتدای خیابان دیده میشود. این خیابان از میدان آزادی شروع و تا خیابان"کوستاوا" به طول 1.5 کیلومتر ادامه میابد. و در آن بیشتر موزه ها-ادارات دولتی تاتر و باله و گالری و مغازه هایی با برندهای معتبر قرار دارند.در انتهای آن هم همیشه بساط دست فروشها به راه است که تا غروب آفتاب بساط پهن کرده اند و هنرمندان محلی و زنان خانه دار صنایع دستی خود را عرضه میکنند .میتوانید با قیمتی ارزان تر آنها را تهیه کنید...

متاسفانه افراد بی خانمان و تهیدست در گرجستان زیاد میبینید.افراد بسیار فقیری که از شما پول طلب میکنند. با وجودیکه در این سالها اقتصاد گرجستان رشد زیادی کرده و یکی از قطبهای مهم منطقه شده اما هنوز فقر زیادی گریبانگیر این ملت است.فقری که ناشی از سالهای حکومت کمونیستی شوروی بر این سرزمین بوده...

 همه اینها را گفتم تا شما را برسانم مقابل ساختمان پارلمان و تراژدی 9 آوریل 1989 را برایتان تعریف میکنم...بیایید برگردیم به سالهای دهه 80 و اشغال گرجستان توسط اتحاد جماهیر شوروی...

ماه ها بود که اعتراضات گسترده مردمی بر عیله اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی صورت میگرفت.هرروز مردم بیشتری به این جریان میپیوستند تا اینکه در روز 8 اوریل سال 1989 گروه زیادی از مردم مقابل پارلمان در خیابان روستاولی(همین ساختمان)  جمع شدند تا اعتراض خود را به گوش نیروهای کونیستی شوروی و اشغالگران این کشور برسانند... نیروهای امنیتی شوروی متوجه شده و نظامیها را به  خیابان روستاولی اعزام میکنند... مردم متفرق نمیشوند...اعتراضات صلح طلبانه و در آرامش است اما نیروهای ضد شورش و تانکهای شوروی به روستاولی سرازیر میشوند .مردم  اما از اینجا متفرق نمیگردند....

ساعت 3 صبحدم روز 9 آوریل تراژدی به وقوع پیوست... نیروهای ضد شورش تمام راه های فرار و درروی خیابان را بستند.با چوب و چماق و باتوم و اسلحه به جان مردم افتادند و بین آنها گازهای سمی که اعصاب انسان رااز کار میندازد پخش کردند... مردم سعی در فرار داشتند که به خاطر بسته بودن راه ها در تله نیروهای شوروی افتادند.19 تن کشته و ده ها زخمی به جا ماند.از این 19 کشته 17 تن زن بودند که یکی از آنها دختری 16 ساله بود با جمجمعه ای کاملا خرد شده و خونین......

اما یک نفر از ساختمان مقابل توانست از کل ماجرا فیلم برداری کرده و به دست رسانه ها برساند وقتی دولت شوروی ادعا کرد که اول مردم حمله را آغاز کرده اند ویدئو پخش شد. و دنیا شاهد ماجرا گشت...

و اینگونه بود تراژدی 9 آوریل 1989 تفلیس در تاریخ ماندگار شد...


 
محله گردی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- محله گردی تفلیس

محله گردی را مدیون "علیرضا عالم نژاد " هستم. کسی که اولین بار گامهایم را با کوچه های تهران ،هم میزان کرد و از آن پس یاد گرفتم که بخشی از سفر فقط رفتن و گشتن است و گم شدن لابلای کوچه های قدیمی شهرهای قدیمی تر. فقط باید دل به دریا بزنی و خودت را به دست نوستالوژی های محله گردی بسپاری تا یک روزی قدمهای تو نیز بر ذهن کوچه ها نوستالژی شود...

و چه شهری است این تفلیس برای اینکه ساعتها وقت بگذاری و لابلای کوچه های قدیمی OLd Town آن بر تپه مقدس نفس نفس زنان پله ها را بگیری و بالا بروی  و با گربه های آشنای آنها اشنا تر بشوی و هی یاد "نقلی" در خانه مانده ات کنی و یه عالمه بچه های ریز و درشت معصومت که حالا دستی هست که در نبود تو به آنها غذا بدهد یا نه...گربه های همه دنیا زبان یکسانی دارند  و دست محیت تو را درک میکنند وقتی زیر گلوی آنها را مالش دهی و به خرخر رخوت انگیز آنهاگوش بدهی...

این کوچه های قدیمی تفلیس خوراک پیاده روی هستند و کشف و شهود.لای همین خانه ها میتوانی هتلهای ارزان قیمتی هم پیدا کنی که با دانشجوها ارزان تر هم حساب میکنند.لای این کوچه ها میتوانی دوستان جوان خارجی پیدا کنی و از آنها بخوای که روزی مهمان شهر تو باشند.در همین کوچه ها میتوانی ایمیل بدهی و ایمیل بگیری و دوستان جهانیت را تا ابد در سفرهایت و سفرهایشان دنبال کنی...

توی همین کوچه های تفلیس میتوانی به سراغ خانه های خیلی قدیمی برو ی و حالی و احوالی از آنها بپرسی و فکر کنی که روزی قصه این خانه ها چه بود که حالا این طور در تن باد میپیچند و صدای اسنخوانهای پیرشان، تنت را میلرزاند....

توی این کوچه پس کوچه های قدیمی تفلیس هروقت گلویت خشک شد میتوانی به یکی از هرار کافه نرفته ان بروی و لم بدهی روی مبلهای راحتی و فرشهای گرجی و یک پیاله فنجان داغ قهوه بنوشی و به صدای ساز گرجی گوش کنی که دارد آهنگ کازابلانکا را طوری مینوازد که دل و روده احساست را بهم میپیچد.... و انقدر حالی به حالی شوی که یادت بروی در مملکت غریبی چون میتوانی یواشکی لای این کوچه ها، عاشق یک دختر گرجی چشم و ابر و سیاه هم بشوی ....

و شاید بروی در یک آتلیه عکاسی توی همان دالانهای باریک کوچه های قدیمی ،لباس گرجی تنت کنی و ژست زنان دو قرن پیش را بگیری و چلیک چلیک عکس بگیری و وبعد وقتی به خودت توی آیینه نگاه کردی فکر کنی بی خود نبوده که پدربزرگ در سفری به گرجیستان عاشق دخترکی چشم و ابرو سیاه شده و دل در همینجا گذاشته و در تبریز دیگر برایش دلی نمانده ...پدربزرگ عاشق پیشه ما که روزگاری در تجارتش با گرجستان دل در کف دختری گرجی میدهد ،تا ما سالهای سال بعد رد دختر را دراین کوچه ها دنبال کنیم و از ناکجاآبادها سر دربیاوریم و در آخر نفهمیم عاشق دلسوخته ،چشمهایش کجاست...

و در این شیش و بش عاشقی سر از کوچه ای و دکانی قدیمی دربیاوری که زنی در دالان آن نشسته و ساز میزند... تار میسازد و نام آن را ساز "Ashuq" مینامد و بعد در تعجب از اینکه این هم ن تار عاشیقهای دلخسته ترکمن سرزمین خودت هست و بعد وقتی زن گرجی مینوازد و قصه دلسوختگیهای عاشیق را برای تو بیان میکند میبینی که همه عاشیقهای دنیا قصه واحدی دارند...عاشیقهای همه دنیا زاده غمند....

و بعد یکهو یک پستخانه قدیمی سر راهت سبز شود.از همان پستخانه هایی که سالهای دور را به یادت میاورد.سالهای کاغذ و قلم و تمبر و خیسی زبان بر کناره های پاکت... و دلت بکهو تنگ همه آن نامه هایی شود که دیگر دست هیچ پستچی آنها را برایت نمیاورد...و بعد ببینی اینحا میتوانی کارت پستال بخری تمبر بزنی یادگاری بنویسی و برای کسی در سرزمین پدریت پست کنی شبیه همه کارت پستالهایی که پدر_ پدربزرگ از روسیه بیست سال تمام، برای خانواده دلتنگش میفرستاد....

و بعد یکهو پنجره ای رو به تو باز شود و تو ببینی مادربزرگی از جنس همه مادربزرگهای عالم دارد رختهای شسته اش را بر سر بند پهن میکند و چکه چکه آب از دامن  گلدار مادربزرگ میچکد و خاک  گلدان را سیراب میکند و تو یکهو دلت بگیرد که دیگر شمعدانیهای مادربزرگت با چک چک هیچ آبی طراوت سابق را پیدا نخواهد کرد وقتی خود مادربزرگ نفسش را بر برگهای گلدانهایش "هو" نکند....

و وقتی دلت این طوری هوایی همه مادربزرگها و مپدربزرگهای عالم بالا میشود سر از کارگاه یک نقاش گمنام دربیاوری که در آخرین رمقهای آفتاب دارد دیوارهایش را رنگین کمانی میکند و وقتی نقاش نمیدانم از کجای چشمهای تو، غم دلت را میفهمد و به تو قلمو و رنگ میدهد ،میتوانی تو هم مثل همه مسارفان رفته این کوچه ها بر تن دیوارهای کارگاه نقاش ، نقشی بزنی و دل گرفته ات را تا ابد بر سینه اش ثبت کنی....

یکهو میبینی صدای اذان از جایی همان نزدیکیها شنیده میشود.دیگر اطمینان پیدا میکنی خدای همه سرزمینها یکی است.همان خدایی که وقتی دلت تنگ میشود به سروقت تو میاید.اینجا لای همین کوچه های تفلیس در محله های قدیمی یگانه مسجد شهر مقابل توست و دعوتت میکند بیایی و یک دل سیر در کشوری غریب،اشنایی کنی... 

چه نمازی خواهد بود زیر  گنبد فیروزه ای مسجد تفلیس رو به پنجره گشوده ای که صدای زنگ کلیسایی از دور را به گوشت میرساند/////

و بعد از نماز خوب _خوب میشوی و راه میفتی و  میبینی یک فرش فروشی قدیمی دارد با آب و تاب نقش "Perisna Carpets" را برای توریستهای اروپایی نشان میدهد .قصه هزار نقشی که با تارو پود وجود تو گره خورده اند و وقنی با افتخار جلو میروی و اسطوره های سرزمینت را برای آنها رمز گشایی میکنی دیگر کیفت کوک _کوک خواهد شد.. اینجا نشانه های ایران تو اینگونه دارد خودتمایی میکند.اینجا ؛به قول علیرضا عالم نزاد؛ مست شراب فرش میشوی  ....

و بعد لای دالانهای پایین ،بوی حمامهای قدیمی و بخار گوگرد به مشامت میرسد.یاد حمامهای سرعین میفتی و کنجکاو که میشوی حال میکنی وقتی میبینی این حمامها را "شاه عباسی" مینامند و محله اش را "سید آباد"...

حمامهایی صفوی که زمان شاه عباس ساخته شده اند و زیر آنها چشمه آبهای معدنی در جریان ... حالا دستی به سرو صورت حمامها کشیده اند  و گردشگر خسته را میطلبند تا یک دل سیر در حمام بخارگرفته شاه عباسی به یاد قرنهای قدیم تنی به آب داغ و لبی به قل قل قلیان  و تنی به مشت و مال دلاک...

به پایین تپه که میرسی دیگر شب شده است و نارین قلعه  باستانی روی تپه با نور صدها لامپ روشن شده است زنده و جاوید....

و یکی دو کوچه آن ورتر وقتی هنوز از رخوت کوچه های قدیمی بیرون نیامده ای دستهای شاعر گرجی در کنار ویرانه های خانه ای قدیمی رو به آسمان دراز است و با کبوتری بر دوش شعر صلح در گوش تو زمزمه مکیند...

 او یک Ashuq قفقازی است.همان "عاشیق" ترکمن ما که داردزیر آسمان پر ستاره "عاشقی" میکند.


 
کلیسای خیلی جامع!!!!!
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز دوم سفر-کلیسای سامبا

گرجستان کشور کلیساهاست.تاحالا هیچ کجایی سفر نکرده ام که انقدر به هر سویش بنگرم سر هر بام و کوی و کوچه ای یک کلیسای سنگی ببینم.کلیساهایی که از نظر شمایل معماری تقریبا همه شبیه هم هستند.نوعی معماری اورارتویی که در منطقه جلفا و باکوی ایران هم دو تا از مهمترین آنها را میتوان دید.

اما یک کلیسا در تفلیس وجود دارد که از هرجای شهر تقریبا دیده میشود.کلیسای جامع سامبا(Sameba) که نماد شهر مذهبی تفلیس هم محسوب میشود.

برای رسیدن به کلیسا یک تاکسی میگریم و با 5 لاری به تپه Elia  در منطقه قدیمی "اولاباری" میرسیم.دیدن کلیسا مثل همه جای دنیا رایگان است و البته میتوانید برای کمک به فقرا و امر خیر از همان ابتدای در ورودی یک پول کمی بدهید،شمعی بخرید و در کلیسا روشن کنید تا شما هم در امر خیر جاری شریک باشید...

بعد از اینکه از پله های ورودی حیاط بالا میروید سفیدی کف و زردی سنگهای بنای اورارتویی چشمتان را میزند.این فرم معماری گرجی است .و شاید بهرتین سمپل برای دیدن کلیساهای گرجستان...شبیه سنت استپانوس خودمان میماند...

سامبا در لغت معنی "تثلیث" میدهد(همان پدر-پسر-روح القدس).اما این کلیسا اصلا یک اثر قدیمی محسوب نمیشود(بین خودمان بماند که همچنین اثر شاخص هنری هم نیست فقط خیلی بزرگ و عظیم است).در فاصله سالهای 1995 تا 2004 دولت گرجستان تصمیم به ساختن کلیسای جامع جدیدی برای تفلیس گرفت و این کلیسا ساخته شد.

اما منکر این نمیتوان بود که کلیسا سامبا عظمت دارد با گنبدی به ارتفاع 97 متر که بالای تپه و روی کلی پله ساخته شده است در فضای 5000 متر مربعی... در نگاه اول آدم را مبهوت میکند.گنبد کلیسا از جنس طلاست و زیر نور آفتاب ظهرگاهی خیلی خوب میدرخشد.این طلایی گنبد در تلاقی با آجری بدنه کلیسا یک هارمونی غیر زمینی ایجاد میکند.

جلوی ورودی فرشهای سرخ رنگی پهن است که به تازگی شسته شده و آنها را برای خشک شدن مقابل آفتاب قرار داده اند.نگاه کنید تم فرشها آشنا نمیزند؟؟؟ فرشها تماما ایرانیند با نقوش کاشان و قم وبیجار...

دور کلیسا راه میرویم و به نمادهای مذهبی حک شده بر دیوارها نگاه میکنیم.نماد شناسی علم جالبی است و نمادها هریک کلی راز و رمز در خود دارند اگر بدانید هر نماد دارد چه میگوید.یادم میاید در کلیسای سنت استپانوس جلفا هم مبهوت نقوش رمز گونه حکاکی شده سنگها شده بودم.

پا به داخل کلیسا میگذاریم.عکاسی ممنوع است و من دوربینم را غلاف میکنم اما یکی دو دقیقه بعد متوجه میشوم که همه نوریستها دارند آرام و آهسته عکس میگیرند من هم دل به دریا میزنم....کلیسای سامبا مثل یک مجمع الجزایری از کلیساهاست. خود کلیسا 9 کلیسای بهم متصل است که 5 کلیسای کوچکتر هم زیر بنای آن قرار دارد...

و از حق نگذریم موزه ارتدوکس گرجستان است.پر از تابلوها و اشیای نفیس و قدیمی و گران قیمت مذهبی ....دیوارنگاره هایی جواهر نشان و مطلا با تصاویر مذهبی...کتابهای انجیل خطی که مربوط به قرنهای پیشند...جام های طلا و نقره و ده ها و ده ها شی ارزشمند تاریخی...

راستش فضای داخلی کلیسای سامبا زیادی رسمی است و آدم خود به خود نفسش در سینه حبس میشود.تمام کسانیکه در این کلیسا حضور دارند روی سر روسری انداخته اند و در حال راز و نیاز و روشن کردن شمعند.این مردم گرجستان عجیب پایبند مذهب ارتودوکس خودند...کلیسا پر است از جوانان سرگرم نیایش و همچنین راهبه ها و کشیشهای دیگر ....(آدم یک کمی میترسد)


ایده اولیه چنین مجموعه عظیمی سال 1989 به مناسبت هزاره سوم تولد مسیح ایجاد شد .صدها طرح در مسابقه قرار گرفت و هیچ یک نتوانست نظر اسقف اعظم گرجستان را جلب کند.در نهایت طرح معمار معروف گرجی؛آرچیل میندیاش ویلی؛ مقبول شد و در سال 1995 کلنگ کلیسا زده شد.

محوطه کلیسا در گذشته های دور یک قبرستان قدیمی ارامنه بوده که در جریان اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی از بین رفته و به پارک بدل شد.اما وقتی شروع به ساخت و ساز کلیسا کردند ارامنه زیادی از سراسر دنیا شروع به اعتراض کردند که این بی حرمتی به ساحت مردگان قبرستان است.آنها مدعی بودند که هنوز 90000 قبر و جسد در این قبرستان وجود دارد.کسی به اعتراض آنها اهمیتی نمیدهد تا اینکه از زیر خروارها خاک استخوانها و اسکلها و سنگهای قبر بسیار قدیمی کم کم بیرون میاید.کار از کار گذشته است....کلیسا روی بدن مرده های ارامنه بنا میشود...حالا در محوطه کلیسا مجموعه ای از این سنگهای قدیمی دیده میشود....

در محوطه کلیسا صحنه های جالبی را میتوانید ببینید ...

دختران زیبای گرجی با روسریهای رنگی بر سر و شلوارکهای تابستانی برپا که به زیارت آمده اند...

 . کودکان بازیگوش گرجی که در حوض وسط حیاط آب تنی کرده و دارند حمام آفتاب میگیرند///

پارادوکسهای بامزه ای هستند!


 
Stop Russia
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- Soviet Occupation Museum

در حال قدم زدن در خیابان روستاولی هستیم.به دیواری از یک ساختمان قدیمی که میرسیم گرافیتی سرخ پر معنی ما را متوقف میکند(ببخشید که مودبانه نیست)....راستش جا خورده ایم از چنیین خشم بی پرده ای که چنین بر تن دیوار ؛کسی چه میداند برای چند سال؛ نقش بسته است.کنجکاومان میکند که اینجا دیوار چه ساختمانی است ...سر از موزه ای عجیب ،دردناک درمیاوریم.موزه عکسی که نفسمان را بند میاورد و گامهایمان را خسته میکند از بس بوی خون میدهد این موزه عکس...

اینجا را Soviet Occupatiom Meusum مینامند.موزه اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی و شامل تصاویر و مدارک سیاه سالهای اشغال و جنگ این کشور با دولت مقتدر شوروی و سپس جدالهای با روسیه است در فاصله سالهای 1921 تا 1991 و گام به گام مخاطب کنجکاو را به دالانهای مخوف تاریخ کا گ ب و ماشین آدم کشی و اشغال روسیه میکشاند.حالمان بد میشود وقتی ساعتی پای درد دل راهنمای موزه مینشینیم و عکسهای اشغال گرجستان را میبینیم.اینجا دیوارها بوی خون میدهد...

فضای این موزه عکس خیلی خوب تداعی گر آن سالهاست وقتی پا به دالان دراز و نمور و تاریکی میگذاریم که در دوطرف ما عکسهای کشته شده های جنگهای روسیه با گرجستان است و در انتها میزی قرار دارد درست شبیه میزهای دوران کمونیستی استالینی با عکسی از لنین و تلفن سیاه قدیمی که ما را دچار این توهم میکند که قرار است هرلحظه زنگ بخورد،کسی بیاید و ما را به زندانهای مخوف "کا گ ب" ببرد...

دیوارها با پارچه های سیاه و سرخ پوشیده شده است.

برای ما ایرانیها معاهده گلستان همان قدر دردناک است که برای گرجیها خوش آیند... گرجستا ن کشوری است که جزو اولینها برای پیوستن به سلک مسیحیت بود و تا قرنها در کش و قوس دست درازی کشورها در نبرد.یکی از کشورهایی که بارها گرجستان را گرفت ایران بود.در دوره صفوی مادر بسیاری از شاهزادگان دربار صفویه، زنان زیبای گرجی بودند و دربار ایران پر بود از دورگه های ایرانی گرجی.

در دوره زندیه گرجستان تماما از ایران جدا شد و اعلام استقلال کرد تا آقا محمد خان به روی کار آمد و با حمله ای وحشتناک تفلیس را به خاک و خون کشید و 15000 نفر بیگناه را قتل عام کرد.خانه ها و کلیساهایی زیادی ویران و هزاران گرجی به اسارت ایرانیان در آمدند.این رخداد سبب تنفر شدید مردم گرجستان از ایران شد و یکی از زمینه‌های معنوی جدایی گرجستان از ایران گشت.تا اینکه در زمان فتحعلیشاه پس از شکستهای پیاپی سپاه ایران به فرماندهی عباس میرزا از روسیه تزاری و در پی پیمان نامه گلستان، گرجستان رسما از ایران جدا شد و ضمیمۀ خاک روسیه شد.

کجا بودیم؟آهان پیوستن گرجستان به روسیه در اوایل قرن 19

 اما دیری نپایید که روسیه تزاری از بین رفت و شوروی کمونیستی جانشین آن شد.1921 گرجستان بخشی از جمهوری شوروی گشت و دوران بسیار سیاه تاریخ این مردم آغاز شد شاید حتی سیاه تر از لشگر کشی آغامحمدخان...

جاسوسی از شهروندان استقلال طلب گرجی،دستگیری و به زندان رفتن آنها،حمله به شهرها و سرکوب اعتراضات مردمی که مسیحیت در خون آنها بود و توسط ارتش کمونیسم استالینی، مدام سرکوب میشدند برگی سیاه از تاریخ این سرزمین ساخت تا سال 1991 که شوروی از هم پاشید و گرجستان سرانجام پس از قرنها زیر استیلای دولتها بودن دوباره استقلال یافت و این نمایشگاه عکس میپردازد به تصاویر دردناک و سیاه سالهای بردگی زیر یوغ شوروی... 

اما این آخر دست درازیهای روسیه نبود.آگوست 2008 برای مردم گرجستان حادثه تلخ دیگری رقم خورد.ارتش روسیه به دنبال درگیری سر منطقه "اوستیای جنوبی" با گرجستان وارد جنگی نابرابر شد و تانکهایش را تا نزدیکی تفلیس پیش آورد...

مردم زیادی کشته،زخمی و بی خانمان شدند.گرجستان تلفات سنگینی داد و متحمل  خسارات مالی سنگین شد.این جنگ ،جنگی نابرابر بود گرچه گرجستان مقصر بمباران اوستیا شناخته شد اما از آن طرف روسیه متهم به تحریک مردم اوستیا برای گرفتن استقلال از گرجستان شد.(روسهای موزی)...

خلاصه اینکه در این نمایشگاه عکس میتوانید تصاویر مستند این نبرد نابرابر را از نزدیک ببنید و شاهد درد و رنج مردم بیگناه باشید...شاید دیگر از آن به بعد وقتی صحبت از عهدنامه گلستان و جدا شدن گرجستان پیش بیاید انقدر داغ به دلتان ننشیند...

گرجستان حق دارد آزاد و مستقل باشد.شما چه فکر میکنید؟

*برخی اطلاعات از این لینک گرفته شده است.


 
هنر گرجستان
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز دوم سفر

 هنر را از خیابان روستاولی(Rustaveli Avenue ) آغاز میکنیم.یکی از مشهورترین خیابانهای شهر تفلیس با مغازه های دیدنی و برندهای معتبر جهانی که البته ما فعلا کاری با آنها نداریم و بیشتر دنبال زیر و رو کردن هنر گرجی در موزه های نام آشنای آن هستیم.اگر حوصله موزه گردی دارید در این پست با من همراه باشید.

صبح دومین روز سفر  به تفلیس با علی قرار گذاشتیم که چند تا از موزه های خوب شهر را بگردیم.از هتل با تاکسی به خیابان روستاولی آمدیم.در گرجستان رسم بر این است که سر نرخ تاکسی با تاکسیها باید چک و چونه زد.تاکسی وسیله مناسبی است که شهر را با آن بگردید اگر وقت و حوصله مترو و اتوبوس را ندارید.مترو و اتوبوس شهرقدیمی و شلوغ است و قیمت تاکسی برای سفرهای درون شهری حول و حوش 3 تا 5 لاری میشود که وقتی بین ما 4-5 نفر تقسیم میگردد به هرکداممان دنگ کمی میفتد. 

در راسته خیابان روستاولی متوجه مجسمه های کوچک برنزی میشوم که خیلی ساده و عادی در حاشیه خیابان و بر دیوار روی پایه های کوچک قرار گرفته اند .از علی که سوال میکنم شگفت زده میشوم که میبینم هنرمند این مجسمه ها شخصی به نام "Levani" است که یکی از  بنام ترین هنرمندان معاصر گرجستان است.

داشتم فکر میکردم که اگر قرار باشه "پرویز تناولی" مجسمه هایش را در خیابانهای شهر تهران برپا کند چند روز طول خواهد کشید که یک شبه از چهره شهر به طور کل ناپدید گردند و هیچ وقت هم معلوم نشود که مجسمه های بیگناه به کدامین تیشه چپاولی از سطح شهر دزدیده شدند؟؟؟

حیف که تهران ما، بسیار کم دارد!

اولین جا،موزه ملی گرجستان است که در همان خیابان روستاولی قرار دارد و شامل بخشهای مختلفی از گنجینه های تاریخی گرجستان است.متاسفانه از بیشتر بخشهای این موزه اجازه عکاسی داده نمیشود  صرفا باید شما را ارجاع داد به دیدن این موزه از نزدیک.

بلیط این موزه ها معمولا 4 تا 6 لاری است اما میرزه برای دیدن.موزه بخشهای مختلفی داره یه بخش اون به پیشاتاریخ گرجستان مربوطه.بد نیست بدونید که گرجستان مامن انسانهای پیشا تاریخ  بوده و حتی اسکلت انسان نمای 2 ملیون ساله ای هم از این خاک بدست اومده.بخش دیگه ای از موزه ،گنجینه لباسها و اسلحه های در طول تاریخ گرجستانه و بخشی دیگر موزه جواهرات آن است که اصلا در آن امکان عکاسی نیست.خیلی جالبه که بعضی از دست بندها و وسایل زینتی طلا و نقره آن شبیه کارهای دوران هخامنشی ایران است و احتمالا برمیگردد به همان زمانی که گرجستان بخشی از خاک ایران بوده است.

اما شاید برای شما جالب ترین بخش موزه مربوط باشه به هنر دوره ایکه خود انها ان را Persian مینامند و بیشتر برمیگرده به دوره قاجار که گرجستان بخشی از خاک ایران بوده.در این قسمت نقاشیهای قاجاری هنر پاپیه ماشه آن دوران و مینیاتورهای قاجاری دیده میشود.

این عکس عباس میرزاست.همان که برای ما رشادتها کرد و البته گرجیها از او بسیار متنفرند.یادتان باشد هیچ وقت پیش گرجیها حرفی از دوران قاجار و تعلق این خاک به ایران نزنید که به شدت خشمگینشان میکنید.راستش را بگویم شاید حق داشته باشند چون گرجستان ارث پدری مان نبوده که همیشه با تاسف از عهدنامه گلستان نام میبریم یک روزی هم ما این کشور رو اشغال کردیم و از آن به بعد ان را متعلق به خودمون دانستیم...خلاصه اینکه عباس میرزا شخصیت خوشنامی نزد گرجیها نیست و از او به اسم قاتل یاد میکنندو...

به قولی:هرکسی از ظن خود شد یارمن...

بعد از دیدن موزه ملی به دیدن گالری ملی تفلیس رفتیم.گالری نقاشان بنام گرجی که تو همون خیابون روستاولی قرار داره و یک ساختمان قدیمی زیبا با نمای نئوکلاسیک یونانی است.

نقاشیهای قدیمی گرجی خیلی جالبه.عموما طرز زندگی مردمان روستایی گرجستان رو نشون میده که بیشتر اونها هم دهقان هستند و در زمان تزاری رعیتهای شاه محسوب میشدند.تو بیشتر تصاویر میشه روحیه خوش گذران و شاد این ملت رو مشاهده کرد که در طول تاریخ با وجود قرنها  و قرنها کشمکش و تجاوز از بین نرفته.هنوز هم مردم گرجستان جزو بی خیال ترین و شاد ترین مردمان دنیا هستند.این رو میشه هنوز از فرهنگ گشت و گزار و کافه نشینی روزانه آنها دید.عین قدیم هنوز هم با کوچکترین بهانه دور هم جمع میشوند و بساط بزن و برقص و نوشیدن رو فراهم میکنند.تو تمام تصاویر قدیمی این روحیه خوشگذرانی کاملا دیده میشود.

National Galley تفلیس سالنهای بزرگ و مناسبی برای نمایش نقاشیها دارد.میشود با خیال راحت ساعتها در آن سالنها راه رفت و تابلوهای زیادی را از نزدیک دید.در آن زمانی که ما آنجا بودیم یک نمایشگاه گروهی از هنرمندان قرن 18 و 19 گرجستان هم به پا بود تحت نام FRiends

این نقاشی رو زیاد خواهید دید.یک جورهایی نماد این کشوره.مرد ماهیگری که تو یه دستش سطله و تو دست دیگش یه ماهی به قلاب.هنرمند این اثر یکی از معروف ترین نقاشان گرجی Niko Pirosmaniنام داره و این نقاشی به علاوه گورخر معروفش روی بیشتر سوقاتیهای گرجی دیده میشه.تو گالری ملی فرصت اینو دارید که کارهای اونو از نزدیک ببینید. 

 یه گوشه سالن این تصویر شیر و خورشید نظر منو به خودش جلب کرد.همتون میدونید که این نماد ایرانی است و برای من جالب بود که نقاشی از قرن 19 این اثر رو کارکرده.از مسئول موزه که پرسیدم چیزی نمیدانست که این یک نماد ایرانی است.

اگه کسی چیز بیشتری میدونه خوشحال میشم منو تو جریان بذاره که چجوری این نماد به گرجستان راه پیدا کرده.شایدم مربوط باشه به همون دوران اشغال این سرزمین.

 به نظر من هنر گرجی ترکیبی از شرق و غربه شاید چون قرنها همیشه محل تاخت و تاز شرق و غرب بوده ...ایران-عربستان-عثمانی-روم و....این کشور را به تلاقی هنر شرق و غرب تبدیل کرده است و این را میتوان در تک تک آثار قدیمی و جدید گرجی دید.

مجسمه بالا،بوسه ،اثری از مجسمه ساز شهیر گرجی،Iacob Nikoladze است که از سنگ یکپارچه مرمر تراشیده شده است.

بعد از گالری ملی به دیدن یک موزه خصوصی رفتیم به نام Moma Tbilisi که در واقع موزه هنرهای مدرن و معاصر گرجستان است اما توسط شخصی به نام Zarub و به هزینه شخصی او در خانه پدریش خریداری و گردآوری شده است.

موزه موما نیز در خیابان روستاولی است.ساختمانی قدیمی و چند طبقه که زمانی خانه شخصی Zurab Tsereteli ؛هنرمند مجسمه ساز و نقاش معاصر گرجی؛ بوده و امروز کلکسون شخصی او از آثار ارجمند و گران قیمت هنرمندان معاصر و معروف گرجی است که تمام آنها را او با انتخاب شخصی از سراسر گرجستان و در ژانرهای مختلف هنری خریداری کرده و در این موزه آنها را در معرض بازدید مردم قرار داده است.در میان این آثار نمونه کارهای خود زوراب نیز قرار دارد که در بازار هنر از قیمتهای بالایی برخوردار است.

بخشی از موزه اختصاص دارد به مجموعه عکسهای شخصی زندگی زوراب که در اونجا شما متوجه میشوید با چه آدم مشهوری روبرویید وقتی عکسهای او را در کنار سوپر استارها-هنرمندان-سیاسیون معروف دنیا مشاهده میکنید.کسانی که پول زیادی میدهند تا یکی از آثار زوراب را بر درو دیوار خانه خود بیاویزند...

جای همچنین کسانی در ایران بسیار خالیست.جای خالی ثروتمندانی که کلکسیونر آثار هنریند اما آثارشان را به جای مخفی کردن پشت دیوارهای چند لایه و انحصاری کردن، در موزه ای شخصی، عمومی میکنند تا فرصت لذت بردن از این آثار را به چشمهای مردمشان نیز بدهند.

در ایران ما تنها موزه هنرهای معاصر را داریم که آن هم از پس از انقلاب دیگر به جمع آوری آثار نپرداخت.پس مخاطب بی پول اما هنردوست ما چطور و کجا میتواند با خیال راحت به دیدن آثار گران قیمت هنرمندان مشهورش برود.هنرمندانی که تنها به حراجیهی کلان و کلکسونرهای ثروتمند اختصاص ندازند بلکه نگاه مردم عادی را در کنار خود دارند..

در موزه زوراب همه جور هنر تجسمی دیده میشود که در فضا و سالنهایی با نور و هوای استاندارد و البته با راهنماهای باسواد و پر انگیزه چشم مشتاق گردشگر را به دنبال خود میکشند.

در بخشی از فضای این موزه میتوانید روی مبلهای راحتی بنشینید و به مطالعه کتابهای نفیس هنری بپردازید خلاصه اینکه خدا پدرمادر آقای زوراب را بیامرزد که از پول و سرمایه خود در جهت استفاده عموم بهره برده است.

گوشه یکی از سالنها مجسمه های عظیم برنزی از نقاشان بنام مدرن دنیا قرار دارد. گوشه ای ماتیس نشسته و گوشه ای دیگر مانه.جایی پیکاسوست و جایی دیگر مودیلیانی..به نظر من موزه مومای گرجستان مکان مناسبی است که در یک فضای جمع و جور با هنر مدرن و معاصر دنیا آشنا بشوید و به چشمهایتان فرصت آرامش بدهید...

اینجا خوراک روحتان تکمیل است.


 
تجربه ای کنیسایی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز اول سفر

در همان بالای تپه Sololaki و در ادامه گشت روز اول وقتی از کوچه پس کوچه های قدیمی در حال گذر بودیم تقریبا از سر هر پشت بامی میشد یک مجسمه بزرگ را دید که تمثال زنی شمشیر به دست را نشان میداد.این مجسمه را "مادر گرجستان" مینامند. یک جورهایی شبیه مجسمه مسیح در ریودوژانیرو که با دستانی گشوده محافظ شهر شده است.این مجسمهما را یاد مریم مقدس میندازد و چون مردم گرجستان پایبند دین خود هستند بیراه نخواهد بود که آن را اسطوره ای از جنس مسیحیت بنامیم.

 
 Statue of Mother Georgia

البته مادر گرجستان،روح اساطیر ملی افسانه های گرجی است که در ویرانه های قلعه قدیمی برافراشته است.مجسمه زنی با 65 فوت ارتفاع که در یک دست خود کاسه ای شراب و در دست دیگر شمشیری برنده گرفته است.مادر گرجستان در طی قرنها تاخت و تاز اقوام مختلف و دشمنان متجاوزگر بر این سرزمین،با رفتاری احترام برانگیز با کاسه ای شراب از دشمنان پذیرایی میکند تا روزی از آنها دوستانی فداکار بسازد.اما شمشیر دست چپ گوشه چشمی تهدید آمیز هم به دشمنان این خاک و آب دارد که مهمان نوازی و صبر این مردم حدی خواهد داشت.روزی به پا خواهند خواست و گرجستان را به استقلال حقیقی خواهند رساند و تاریخ نشان میدهد که سرانجام چنین نیز شده است!

این مجسمه در سال 1958 به عنوان نماد اتحاد ملی بر فراز کوه مقدس افراشته شد.

درست پشت سر ما و کمی دورتر از "مادر گرجستان"، باغ گیاهشناسی تفلیس قرار دارد. این باغ گیاهشناسی در دامنه شیب کوه های Sololaki  وTabor  قرار گرفته و امروزه دیگر باغی برای بازدید عموم است.علاوه بر اینکه تحقیقات گیاهشناسی شهر در آن انجام میشود.

برای ورود به آن باید بلیط تهیه کنید بلیط هیچ جای دیدنی گرجستان گران نیست و به راحتی این امکان را میدهد که گردشگران از هرجای دنیا بتوانند از آنها بازدید کنند.بنای اولیه باغ در سالهای 1600 میلادی به عنوان تکه باغی از قصر باشکوهی در دل نارین قلعه برپا شد.در طی همه این سالها و در پی همه تاخت و تازهایی که نارین قلعه به چشم دید باغ آسیب ندید.روز به روز گسترش بیشتری پیدا کرد و بعدها تبدیل به باغ گیاهشناسی شهر شد...

به اینجای سفر که میرسیم دیگر پاهای ما قدرت قدم از قدم برداشتن ندارد.تنها به اصرار علی است که به پیاده روی در دل باغ تودرتوی و سرسبز تفلیس ادامه میدهیم.علی با وعده های شیرین ما را به ادامه راه ترغیب میکند.امروز اولین روز سفر است و ما از شب پیش تا کنون استراحتی نداشته ایم.حق بدهید که دیگر برایمان جانی نمانده باشد اما علی با افسونی جادویی وسوسه مان میکنتد که جایی ننشینیم چون قرار است وعده شیرینی در راه باشد...

و ما ابتدا صدای وعده شیرین را میشنویم و بعد نسیم خنک و مطبوع آن را و در آخر خیسی و لیزی سنگهای کناره راه است و آبشاری بلند در سکوت باغ.اینجا گوشه ای است که شاید هرکسی آن را نشناسد.باید تو هم مثل علی ساکن تفلیس باشی و گاهی که دلت میگیرد برای خودت راه بیفتی و در این گوشه به صدای آبشار گوش سپاری و نگاه بر تن آب سرازیر شده آن بدوزی...

وعده ما محقق میشود و ما تنی میاساییم در خنکای هوای دلچسب تفلیس...

و پس از اینکه پاهایمان دوباره نفسی تازه میکنند راه میفتیم پیاده نم نمک به سوی هتل...

سر راهمان چشممان به کنیسه یهودیان تفلیس میفتد.کنجکاویم بدانیم داخل یک کنیسه چه شکلی است.راستش تاحالا هیچ کدام وارد هیچ کنیسه ای نشده ایم نمیدانیم اصلا ما را راه میدهند یا نه...علی به راحتی میگوید بگذارید سوال کنیم و بعد به ما میگوید پشت او وارد کنیسه شویم...

کنیسه بسیار فضای ساده ای دارد.افراد زیادی سرگرم مناجاتند.بعضی از آنها لباس مخصوص خاخام ها را به تن دارند.نمیدانم چرا یک هو انقدر ترسیده ام.انگار قرار است مورد حمله قرار بگیرم.مدام مظطربانه میگویم بهتر است اینجا را ترک کنیم...اما واقعا چرا؟

آنها که کاری با ما ندارند.حتی اجازه میدهند عکاسی کنیم.تازه باوجودیکه من روسری به سر دارم و آنها کاملا متوجه شده اند که مسلمانم.و دیگر اینکه یکی از آنها میپرسد اهل کجاییم و ما میگوییم ایران!!!!

سکوت چند لحظه ای هر دوسو،تفکر برانگیز است.هم آنها سکوت میکنند و هم ما. افسوس اینجا خانه خداست و ما هردو گروهی پیرو ادیان توحیدی هستیم.خدای ما با خدای آنها یکی است پس چرا باید بین ما فاصله باشد.دست دراز میکنیم و آنها دست ما را به دوستی میفشارند...و ما بی هیچ مشکلی از کنیسای یهودیان تفلیس بیرون میاییم.

دیگر آخرین رمق ما برای پیاده روی است.پس چه چیزی میتواند انتهای شب فراموش نشدنی اولین روز سفر ما باشد؟بی هیچ توضیح اضافی یک فنجان قهوه داغ و بسیار خوش طعم گرجی با برشی برانی و جمع دوستانی که ایرانیهای ساکن تفلیسند و ما امشب مهمان آنها شده ایم....

شب خوش تا بعد!


 
بر بالای کوه مقدس
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92 - به سوی کوه مقدس

بعد از خوردن نهار تصمیم میگیریم با تله کابین شهر به بالای تپه مشرف به تفلیس برویم و دیدنیهای محله های قدیمی شهر را از نزدیک ببینیم.خوبی این تله کابین به اینه که تا قبل از افتتاح اون خیلی از توریستهایی که توانایی بالا رفتن از شیبهای تند و تیز رو نداشتن دیدنیهای محلات قدیمی شهر رو از دست میدادن اما حالا با صرف مقدار کمی پول میشه سوار یکی از این کابینها شد و به اون بالا رفت جاییکه شهر درست زیر پای شما قرار دارد و منظره دانشینی را برایتان میسازد.

شهرهایی که بر دامنه تپه های قدیمی ساخته شده اند معمولا ساختار معماری سنگی و جالبی دارند و شهر تفلیس یکی از این شهرهاست که در جوار "کوه Sololaki " یا کوه مقدس بنا شده که رفته رفته رو به وسعت گذاشته و در کنار رودخانه "کورا" راه خود را به سوی تمدن و شهر نشینی گشوده است.

سوار بر تله کابین بر حاشیه رودخانه را گرفتن و در یک عصر رو به غروب نیمه ابری از چشم یک پرنده آسمان و زمین را نگریستن حال خوبی دارد.

به آن بالا که میرسید کل شهر را خواهید دید .خانه هایی با بامهای شیروانی قرمز رنگ که شاخصه شهر تفلیسند و البته ایوانهایی چوبی که با رنگهای شاد زیر سایه سقفهای سرخ برایتان فراموش نشدنی خواهند بود.

از این بالا خوب متوجه میشوید که رودخانه کورا چگونه چون ماری لابلای کوچه پس کوچه های شهر میخزد و میاساید و شهر که چگونه در جوار این مار "تن آرام" قدم به قدم  جلو رفته میرود.حتی خوب میتوانید تضادهای معماری قدیم و جدید را در دید خود داشته باشید.نمیشود خورده گرفت شهر رو به پیشرفت بوده است و گسترش. نکته مهم اینجاست که بافت قدیمی شهر را ویران نکرده اند و آن را به خوبی حفظ و مرمت میکنند.نه مثل ما که در تمام کوچه پس کوچه های قدیمی شهرمان ساختنانهای بلند بی هویتی را علم کرده ایم بی آنکه بیندیشیم فضای مناسب یک کوچه چند متری مناسب چنین برج و باروی بی شناسنامه ای هست یا نه...

 تمام محله های قدیمی شهر چون دقیقا بر دامنه کوه ساخته شده اند روی شیبهای تندی واقعند.برای من جای سوال است که خودشان چگونه هرروز این کوچه های تودرتوی باریک سربالا را بالا و پایین میروند.ما که از نفس افتادیم...

اما دقیقا از شیار همین کوچه ها منظره نفسگیر شهر خوب دیده میشود.انگار درست بر بال یک پرنده سوار باشیم...

سرراهمان درخت ساده ای را میبینیم که بر شاخه های آن پارچه های رنگی بسته شده .وقتی از علی پرس و جو میکنیم میفهمیم که شبیه درختان قدیمی ایران اینجا هم بعضی درختان مقدسند و مردم بر بالهای آنها دخیل میبندند.انگار مردم سرزمینهای گوناگون جدای از مذاهبشان باورهای تقریبا یکسانی دارند.باورهایی که ریشه در اسطوره ها و رسوم گذشته آنها دارد.همین قصه هاست که آدمها را به هم پیوند میدهد جدای از اینکه مرزها چه میگویند و مذاهب چه تیغی بر رخ همدیگر میکشند!

اسطوره ها رمز با هم ماندن ملتهاست.

درست بر قله کوه Sololaki ویرانه های سنگی-آجری "نارین قلعه" شهر تفلیس قرار گرفته است.خودشان آن را "Narikala " مینامند که وقتی از آنها میپرسیم یعنی چه میگویند: قلعه تسخیر ناپذیر...

اما بین خودمان بماند که ریشه آن همان "نارین قلعه" ایرانیان است و معنی "قلعه کوچک" میدهد. 

نارین قلعه از هرجای شهر به خوبی دیده میشود و نماد تفلیس محسوب میگردد.وقتی درست دقت میکنیم به منطقه استراتژیک قلعه حدس میزنیم احتمالا تفلیس در روزگاران گذشته شهری نظامی بوده مثلا یک کهن دژ شاید که از آن جاده های مهم را کنترل میکردند.پس قلعه درست برای هدف ساخته شده و خوب نظارتی بر کل مناطق داشته است.

قدمت قلعه به قرن 4 بعد از میلاد برمیگردد.که بنای ابتدایی آن را گرجیها گذاشتند و بعدها اما عربها-مغولها-ترکها و البته ایرانیها به آن دست پیدا میکنند..همین دست به دست شدنها معماری ان را جالب توجه کرده است.گوشه ای از دیوارها سنگ چینی سلجوقی دیده میشود و گوشه ای مناره ای عربی.جایی ردپای تاتارها بر تن آجر زخم زده است  و جایی دیگر معماری اورارتویی...و البته شکوه معماری ایرانی که به خوبی از درو دیوار قلعه نمایانگر است.

بعضی برجهایش را "Istanbul tower" مینامند.بعضی شیبهایش را "Shah-Takhti " به معنی اورنگ شاه ایرانی...قلعه اما در تاریخچه اولیه خود "قلعه انتقام" نامیده میشد قرنها پیش از استیلای اقوام متجاوز.

حالا از همه این تفاسیر که بگذری دیدن کلیسای قدیمی "سنت نیکولاس" بالای همه تجاوزگریها ،جالب دیدنی است.کلیسا متعلق به قرن 12-13 میلادی است که بارها تخریب و از نو بنا میشود.روزگار استیلای مسلمانان کلیسا به مسجدی به نام "امیر" تبدیل میشود اما ایستادگی این مردم و مقاومت در برابر تغییر دین و البته رهایی و آزادی تا رسیدن به استقلال دوباره کلیسا را سرپا میسازد.

امروزه درست نوک قله قلعه، صلیب مسیحیت و منطق ارتودوکس گرجی بر "قلعه انتقام" سایه صلح انداخته است.


 
تفلیس را آغاز میکنم
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-تفلیس

یک سفر دیگر را آغاز میکنم.سفری از جنسی نو که برایم خاطره های فراموش نشدنی را رقم میزند.شمال کشورم را برگزیده ام.گرجستان...کشوری که هر وقت نامش را میشنویم آه و حسرت عهدنامه گلستان در درونمان شعله میکشد.کشوری که روزگاری جزو خاک ایران محسوب میشد و امروز دیگر از ما جداست.کشوری در شمال ایران و هم جوار با آذربایجان و ارمنستان و روسیه که در کنار دریای سیاه آب و هوایی شبیه مناطق شمال کشور خودمان را دارد.با مردمی مذهبی و مسیحی که یکی از با شرف ترین و نجیب ترین انسانهایی هستند که تا کنون در سفرهایمان با آنها مواجه شدم.مردمان خوب گرجی که اگر ارتباط و دوستی با آنها نبود نیمی از این خاطره های شیرین رقم نمیخورد...پس با من همسفر شوید که این بار قصدمان گرجستان قفقازی است.فرهنگی قفقازی و جغرافیایی قفقازی....

گرجیهایی که از پارینه سنگی تاریخ دارند و فرهنگ .بگیر و بیا تا اقوام اورارتویی و امپراطوری بزرگ آن سرزمین.بعد دیگر اختلاط گرجیها با مادها و هخامنشیان و کشمکش سرزمین آنها در دست دولتهای ایران و یونان و روم و عثمانی...تا عهدنامه گلستان و تا.... جداشدن از روسیه و بالاخره بعد از هزاره ها زیر یوغ این و آن بودن،استقلال گرجستان!

سفر به گرجستان با ایده دو تن از رفقای صمیمی ما ؛مریم و پریدخت؛ رقم خورد.محمد امین به خاطر یک سری دلایل شخصی که بعدها خواهم گفت عاشق این سرزمین بود که همیشه با مخالفتهای من روبرو میشد.پس از فرصت استفاده کرد و تا تنور داغ بود نان را چسباند و ما با تشویق رفقا روزی از میانه های تابستان 92 با پرواز FlyGeorgia راهی این سرزمین شدیم.حتما میدانید برای گرجستان لازم نیست که از ایران ویزا تهیه کنید بلکه وقتی به گرجستان رسیدید در همان مرز خاکی یا فرودگاه فرمهایی را به شما میدهند که بعد از پر کردن آنها و پرداخت نفری 35 دلار ویزای کشور گرجستان را تهیه میکنید.(قبلا لازم نبود ویزا تهیه کنیم)

سفر ما 9 روزه بود که 4 شب آن به تفلیس و 4 شب دیگر به باتومی اختصاص داشت.

به تفلیس که رسیدیم به هتل 3 ستاره Orion در خیابان Chavchavadze رفتیم که از قبل آن را رزرو کرده بودیم.راستش را بگویم از همین ابتدا،من مشکل اساسی با به خاطر سپردن اسامی خیابانها و مکانها گرجی داشتم.حفظ کردن این نامهای عجیب و غریب برای من تبدیل به معزلی شده بود.راه کارش این بود که هر نام را به نامی شبیه در تلفظ فارسی تبدیل کنم تا بتوانم ان را به خاطر بیاورم.پس خیابان "چاوچاوادزه" شد خیابان "جواد جواد زاده"....

بعد از استراحت مختصری که در هتل داشتیم تاکسی گرفته و به توریستی ترین مکان تفلیس(پایتخت گرجستان) رفتیم.در گرجستان به تفلیس، Tblisi به معنی مکانی دارای چشمه های آب گرم گفته میشود.تاریخ این شهر به فرن 4 پیش از میلاد برمیگردد و این نشان از قدمت این پایتخت دارد.

تفلیس شهری با کلیساهای متعدد است.شبیه استامبول که به مساجدش شهره است این شهر نیز بر تمام بالا بلندیهایش نمایی سنگی با معماری اورارتویی از کلیساهای ارتدوکس میدرخشد.رودخانه ای که از میانه شهر میگذرد مثل بیشتر شهرهای اروپایی چهره دلنشین و مفرحی با ساختاری از درختان سرسبز را رقم زده است.وجود پلها و پارکها و باغها و صدها کوچه تنگ و باریک و معماری قدیمی یکی از زیباترین پایتختهای اروپایی را ایجاد کرده است.

راستش را بگویم تفلیس یکی از قشنگ ترین ،پرخاطره ترین و با فرهنگ ترین شهرهای اروپایی محسوب میشود که با هزینه نسبتا کمتر سفر خوبی را میتواند برایتان بسازد.باور کنید تا تجربه اش نکنید متوجه نمیشوید...

در کنار پل Metekhi با "علی" قرار داریم.دانشجویی ایرانی که مدتیست ساکن تفلیس شده است و قرار است دو روزی ما را همراهی کند.و به عنوان اولین گشت دیدن کلیسای Metekhi  را پیشنهاد میکند.

حداقل 2 بار پل و کلیسای Metekhi ویران شد و توسط چه کسی؟حدس بزنید...توسط کشورگشایان عزیز ایرانی یکی سلطان جلال الدین و دیگری آغامحمد خان قاجار و هر دو بار جمعیت کثیری از گرجیهای بیگناه روی همین پل کشته و به داخل رودخانه Cora پرت شدند.حدس بزنید برای چه؟؟؟خیلی ساده به زور شمشیر برای تغییر دین به اسلام!!! و هربار بعد از ویران شدن دوباره و دوباره گرجیها پل و کلیسا را از سرنو ساختند و البته قرنها در برابر تغییر دین مقاومت نشان دادند.

حالا به یاد بود همه آن ایستادگیها و تلاشها ،امروزه مجسمه پادشاه گرجی Vakhtang Gorgasali دقیقا در همان نقطه ای که در قرن 5میلادی کاخش را بنا کرده بود ساخته شده است که رو به رودخانه کورا سوار بر اسب خود با شمشیر میتازد و از گرجستان حمایت میکند کنار کلیسایی که بعد از 15 قرن متلاشی شدن هنوز سرپا میدرخشد.

راستی یک بار هم مغولهای عزیز کلیسا را با خاک یکسان میکنند!!!!

داخل کلیسا میشویم.در گرجستان مردم به آداب مذهبی خود توجه زیادی نشان میدهند و مذهب ارتودوکس برای این مردم مقدس و به آداب آن پایبندند.بنابراین همیشه کلیساها از مردم پیر و جوان پر است.خصوصا یکشنبه ها که همه خود را موظف به رفتن به کلیسا میکنند.در کلیسا زنان زیادی را میبینیم که دستمالهای کوچکی را مثل روسری به سر بسته و سرگرم نیایشند.

درست مقابل دیدرس کلیسا پارک Peace (صلح) قرار دارد.عجب تقابل جالبی...راستش این پارک یکی از معروف ترین پارکهای تفلیس است به خاطر سازه های معماری بسیار پست مدرن آن.یه کمی توی ذوق میزند چون دقیقا رو به جایی است که قدیمی ترین بافت شهر قرار دارد و تجانس خوبی برقرار نکرده است اما به هرحال فضای زیبایی ساخته در کنار رود کورا و درختان سرسبز پارک.از کنار این پارک تله کابینی شما را به بالای تپه مقابل میبرد.اگر صبر کنید با ما همراه خواهید شد به آن بالاها...

اما فعلا از هرچه بگذریم سخن شکمهای گرسنه ما خوش تر است.پس بی خیال همه دیدنیها و جاذبه ها از علی سراغ یک رستوران خوب را میگیریم...اینجا را میدان "میدانی" مینامند.میبینید کلمه فارسیست.خیلی کلمات و اصطلاحات مشترکی دارند زبانهای گرجی و پارسی گرچه زبان گرجی کاملا زبانی جداست که اتفاقا نیز جزو زبانهای باستانی بشر به حساب میاید.

رستورانی را که برای خوردن اولین وعده غذای گرجیمان انتخاب کردیم Samikitno نام دارد.درست بر میدان میدانی و یکی از پررفت و آمد ترین رستورانهای تفلیس.فضای توی رستوران سنتی  است و پر از اشیای جالب قدیمی.میشود هم داخل را برگزید و یا بالکنهای رو به میدانی و رو به محله قدیمی شهر را....

از غذاهای گرجی هرچی تعریف کنم بازم کمه.تمام این 9 روز ما فقط غذاهای گرجی و البته سنتی منطقه قفقاز را خوردیم و خیلی کم رو به غذاهای ملل دیگر آوردیم.این غذاها کاملا با ذائقه ما ایرانیها هماهنگه.و تقریبا بیشتر اونها رو میشه خورد.قیمت غذاها اصلا گرون نیست.میشه گفت گرجستان یکی از ارزون ترین جاها برای خوردن غذاهای محلی در اروپا محسوب میشود....

 از 2 تا غذای سنتی شروع کردیم.اولی رو Khinghali (خینکالی) مینامند.همون لقمه دست پیچ رو میگم که شبیه راویولی فرنگی است و توش با گوشت چرخکرده و سبزی و ادویه های مختلف پر شده.خینکالی حکم پیش غذای گرجیها رو داره که تقریبا پای ثابت همه وعده های غذاییشونه.یه پرس آن، 4 تا 5 تا دونه داره و هرکی به تنهایی یه پرس به عنوان پیش غذا میخوره...(از توانایی ما خارجه اما).خوردنش هم آداب مخصوص داره ما که اول نمیدونستیم با کارد و چنگال به بریدن و خوردنش مشغول شدیم بعد فهمیدیم این کار توهین به خینکالیه مثل این میمونه که آبگوشت رو با چاقو بخوریم!!!!!

باید خینکالی رو بگیری تو دستت و سرشو با یه نیش به دندون بکشی و نصفشو یهو ببلعی و بعد بقیه اش رو مثل کاسه هورت بکشی تا آبش بره تو گلوت بعد که خشک شد تکه تکه با دندون بکنی...!!!!

کل 9 روز طول کشید تا ما بالاخره تونستیم به این قابلیت دست پیدا کنیم!!!

اون روز علاوه بر خینکالی، Kababi (کبابی) هم خوردیم.همون کباب خودمونه که لای نونای کوچیک شبیه لواش میپیچن و با گوجه و خیار میخورن.خیلی هم خوشمزه است...

قیمت این غذاها بسته به نوع رستوران از پرسی 3 تا 10 لاری حساب میشه... راستی لاری چیه؟؟؟

لاری واحد پول گرجستانه.یه واحد پول خیلی قوی تو اروپا حدود 1.2 دلار اون موقع میشد هر لاری 2000 تومن پس هر وعده غذا حدود 5000 تا 20000 تومن آب میخوره که در مقایسه با کشورای دیگه اروپایی عالیه....

نوشیدنیهای گرجی معمولا لیموناده.اما نه به اون معنی که ما میشناسیم.وقتی میگیم لیموناد میخوایم ازمون میپرسن با چه طعمی!؟ آخه لیموناد چیزی شبیه دلستر خودمونه.میشه با طعم سیب و گلابی و تلخون نوشید.مشهورترین لیموناد گرجی همین نوشیدنی سبز رنگ با طعم سبزی تلخون است...عالیه عالیه....از دستش ندید.خیلی میچسبه!

و اما سالاد.خواهشا ذهنتون رو از پیش تعریف سالاد کاملا پاک کنید و بعد سفارش سالاد بدید.سالادای گرجی معمولا توشون خبری از کاهو نیست.یا برشای خیار و گوجه بدون هیچ سسی است یا اینکه مرغ و ماهی و بوقلمون و .... با یه خروار سس مایونز...

و شوووووووووووووووووووووووووووووووووووور

تمام غذاهای گرجی به قول قدیمیا،جززابه" نمکه.مواظب بالارفتن فشار خونتون باشید و قبل از سفارش هر غذا از پیشخدمت بخواهید که اصلا به غذاتون نمک نزنه.شاید در این صورت بشه یه وعده غذای خوش نمک ایرونی!!!!

بیخود نیست که نماد گرجیهای خوش گذرون این مرد قفقازی لپ گلیه شیکم گنده است که داره آبجو میندازه بالا!!!!!


 
بدرود فرمانده
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

  Conjunto Escultorico Comandante Ernesto Che Guevara

اینجا دیگر آخر سفر است.به یادماندنی ترین - زیبا ترین و غم انگیز ترین بخش این سفر پرماجرا.سفر به کوبا و فرهنگ غنی آمریکای لاتین در اینجا و در همین نقطه قرار است به پایان رسد.درست کنار قبر فرمانده آمده ایم تا با بدرود به او از کوبا خداحافظی کنیم.

اینجا را موزه "چه گوارا " مینامند.جایی در Santa Clara که با اتوبوسی از وارادرو میشود به آن رسید.سه ساعتی را در راه بودیم و سر از اینجا درآوردیم فقط برای دیدن این موزه و ادای احترام به روح بزرگ "چه"....

این نماد عظیم در سی امین سالگرد زدو خورد ایالت santa Clara برای انقلاب کوبا ساخته شد و نام موزه چه گوارا را به خود گرفت.موزه ای از خاطرات فرمانده - اشیای شخصی او-و مجسمه بزرگ برنزی از پیکره او که بر سر در این بنا ایستاده است.درست زیر پای مجسمه موزه ای قرار دارد که تمام اشیای شخصی چه گوارا در آن گرد آمده است و متاسفانه اجازه عکاسی از آنها داده نمیشود.من تمام این عکسها را از اینترنت دانلود کرده ام تا شما هم در جریان باشید که چشمهای من در ان موزه چه! دید و چه! لمس کرد.

 داخل موزه سرگذشت این پزشک آرژانتینی و چگونگی پیوستن او به نیروهای انقلاب کوبا به تفصیل با عکس و پوستر و فیلم در معرض دید عموم قرار گرفته است..عکسهای گاه نایابی از چه گوارا که تا به امروز در هیچ مجموعه ای آنها را ندیده بودم.

عکسهایی از همسر و فرزندان چه گوارا که ساکن مکزیک بودند و بیشتر عمر خود را در حسرت دیدن او به سر میبردند.نامه هایی که بین چه گوارا با همسرش ردو بدل شد و هدیه و اشیای یادگاری از چه گوارا که توسط همسر و فرزندانش به این موزه هدیه شده است.

بسیاری از وسایل شخصی او در اینجا دیده میشود.منجمله:تپانچه-یونیفرم-پیپ-کوله پشتی-ساعت مچی-کلاه بره-تلفن-بیسیم-رادیو و البته دوربین نیکونی که هیچ وقت از او جدا نمیشد....

بخشی از موی سر چه گوارا  نیز در این موزه زیر شیشه نگهداشته میشود...

درون این موزه حال ما به شدت دگرگون میشود.وقتی موسیقی معروف "بدرود فرمانده" با آن ترانه و آهنگ بی نظیر مدام در گوش ما نواخته میگردد و صحنه های زندگی چه گوارا از مقابل چشم ما میگذرد.اما از همه اینها که بگذریم عمق این موزه حکایت دیگری دارد.

چه گوارا همان طور که میدانید مدتی بعد از پیروزی انقلاب کوبا  به بولیوی میرود به دنیال اینکه این انقلاب را به سایر کشورهای آمریکای لاتین صادر کند.در آنجا توسط نیروهای بولیوی و به همکاری CIA در عمق جنگلهای بولیوی گرفتار میشود.تمام یارانش کشته شده و خود نیز اسیر میبگردد. و در آخر بعد از شکنجه فراوان توسط یک سرباز جزء کشته میشود زیرا هیچ افسر بلند مرتبه ای جرات کشتن او را نداشت.

چگوارا به همراه 38 تن از یارانش در تکه زمینی در یکی از فرودگاه های بولیوی مخفیانه به خاک سپرده میشود.سالها زمان میگذرد و کسی درست نمیداند قبر او کجاست تا اینکه راز قبر او کم کم فاش میگردد.سی سال بعد از زمان مرگ او دولت بولیوی تصمیم میگرد جنازه او را به کوبا برگرداند...

خاکها کنار زده میشود.جنازه چه گوارا و 38 تن از چریکهای از جان گذشته اش از زیر خاک بیرون کشیده میگردند.جنازه که نه تنها بقایای استخوانی از کالبد انها./..در دسامبر 1998 تابوتهای مردان انقلاب به کوبا باز میگردد.

مردم! تمام مردم-پیر و جوان و کودک و زن و مرد به استقبال فرمانده عزیزشان میایند....حتی مردمی از دیگر کشورهای دنیا نیز در این استقبال بزرگ شرکت میکنند تا ثابت کنند چه پس از 30 سال هنوز زنده است.زنده در قلب تمام مردم آزادی خواه دنیا.

فضایی غارماند را زیر این موزه میسازند و باقیمانده اجساد این مبارزان انقلابی را به دانجا منتقل میکنند.قبر چه گوارا اینجاست.جایی تاریک که با نور صدها مشعل همیشه روشن فروزان گشته است.در کنار گل سرخی که همیشه تازه و سرزنده میدرخشد و ده ها و ده ها شمع که چون ستازه هایی آسمان این مقبره را نورباران میکنند.اینجا هم بسیار غم انگیز است و هم بسیار تفکر برانگیز.جایی که مردمی از سراسر دنیا به دیدنش میایند برای احترام به مردی که از خود به خاطر مردم گذشت. 

سفر من به پایان رسیده است.کوبا اما برای من هیچ وقت تمام نمیشود.کوبا و همه آن قصه های دور ودراز و فرهنگ خالص آمریکای لاتینش...کوبا و همه آن مهربانی مردمان نازنینش-کوبا و همه آن انقلاب بزرگ و مردان مبارزش.کوبا و رهبر شکست ناپذیرش و البته کوبا و

رفیق ارنستو چه گوارا

 

******آهنگ  و ویدئو خاطره انگیز  بدرود فرمانده، Hasta Siempre Comandante


 
غاری رعب آور
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- Cueva Ambrosio 

اینجا غار    Ambrosio  است.درست بر جاده اصلی وارادرو همانجاییکه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ عبور میکنند.با پرداخت پنج CUC  میتوانید یک چراغ قوه گرفته و خود راهی کشف  قدیمی شوید.غاری که به گفته زمین شناسی که راهنمای ما بود ملیونها سال عمر دارد.

آنچه دیدن این غار را هیجان انگیز تر میکند دیدن نقاشیهای دیواری انسانهای نخستین است.نقوشی که یادآور حضور انسان در هزاره های پیش از میلاد و آغاز هنر نقاشی است. خطوطی که هریک رمزی و حرفی در دل خود دارند که برای انس ان امروز شاید ناشناخته به نظر رسد.

راستش را بگویم این غار خوف برانگیز است.خصوصا اینکه تنها من و محمد امین در ابتدا گردشگران ان بودیم و اگر لحظه ای چراغ خود را خاموش میکردیم در تاریکی هولناکی فرو میرفتیم.

تنها نوری که روشنایی داخل غار را تامین میکرد حضور چند دهانه باریک بالای سر ما بود که از میان آن اسمان دیده میشد و البته جالب تر این بود که رشته هایی از شاخه های درختانی استوایی از میان آنها تاب خورده و پایین میامد و گاهی آدم را به اشتباه مینداخت که مار یا چیزی شبیه آن است.خصوصا اینکه گاه در وزش باد تکانی هم خورده و صدایی ایجاد میکرد.

پس از عبور از چند متر اولیه غار به دهانه کوتاهی رسیدیم که برای عبور از آن باید سر خم میکردیم .تاریکی آنقدر غلیظ شده بود که دیگر چراغ ما جوابگوی دورو بر مان نبود و ما کمی ترسیده بودیم.در این حال و اوضاع بود که حس کردم چیزی به سرعت از بغل گوشم گذشت.چیزی که تنها باد عبوری آن به پوستم اصابت کرد و نه خودش. وقتی چراغ انداختیم به بالای سرمان...

 

ناگهان متوجه حضور صدها خفاش ریز و درشت شدیم که به فاصله چتند سانتیمتر بالای سرمان آویزان بودند و دست دراز میکردیم به آنها برمیخوردیم.وقتی نور چراغ بر آنها خورد ناگهان خواب آنها اشفته گشت.صدای جیغ مانند صدها خفاش در غار پیچید و من و محمد امین فریاد زنان از غار بیرون دیویدیم....در عمرم ترسی چنین را تجربه نکرده بودم.شاید باور نکنید اما انقدر ترسیده بودم که نفسهایم کند شده بود و صدایم در نمیامد. یاد کارتونهای ژول ورن و سرزمینهای ناشناخته آن افتاده بودم و خفاشهایی که به صورت آدم هجوم میاورند!

اقای زمین شناس وقتی رنگ و روی رفته مرادید نگران شد ووقتی فهمید از خفاشها ترسیده ام به شدت خندید.او گفت هزاران هزار خفاش هزاران سال است که دارند در این غار زندگی میکنند و در طی همه این سالها تاکنون به هیچ کس آسیبی نرسانده اند.خفاشها نمیبینند تنها رادارهای قوی دارند که حضور ما را حس میکنند.وقتی نور به محل زندگی آنها بیفتد ناراحت شده و شروع به پرواز میکنند.اما انقدر رادارهای آنها قوی است که دورتادور جسم را تشخیص داده و به هیچ عنوان به صورت و بدن ما نمیخورند تنهادور ما میچرند تا راه را پیدا کرده و دوباره به تاریکی فرو روند.نه گاز میگیرند و نه صدمه ای میزنند....

آقای زمین شناس به من قول شرف داد که هیچ خطری تهدیدم نمیکند و ما دوباره پای به غار گذاشتیم...

خوشبختانه این بار 4 جوان روس هم باما همراه شدند .جوانهایی پر شور وشر و هیجانی که دلشان میخواست مدام خفاشها را زابراه کنند و آنها را به پرواز درآورند.

وقتی روی آنها فلاش مینداختند حرکت دوار آنها شروع میشد.دور تادور ما میچرخیدند و ما وزش بال آنها را روی پوست خود حس میکردیم اما همان طور که  آقای زمین شناس گفته بود حتی یک دانه از آنها با ما برخورد نکرد...کم کم شجاع شدیم و شروع به عکاسی از پرواز آنها کردیم.در میان آنها راه میرفتیم و از نزدیک بالهای کشیده و صورتهای عجیب و غریب آنها را تماشا میکردیم.

روی زمین پر بود از فضله خفاشهای غار.

این غار  خشک 200 متری تا قبل از  سال 1960 میلادی ناشناخته بود تا اینکه به صورت کاملا اتفاقی توسط مردی کشف شد.

حدود ده ها هزار سال پیش انسانهای نخستین ساکن این غار بوده اند.این را میشود از روی نقوش عجیب و غریبی فهمید که روی سقف غار و دیوارهای آن کشیده شده برخی از این نقوش هم برمیگردد به ساکنان سرخ پوست نخست این جزیره.بعدها برده های سیاه پوست هم در این غار جمع میشدند و در حین انجام مراسم آیینی خود نقوشی دیگر بر پیکره غار میفزودند...آتش روشن میکردند و مراسم قربانیهای خود را دور آتش انجام میدادند.اما غار همیشه از سفیدها و ساکنین ثانی کوبا مخفی مانده بود تا اینکه سال 1960 کشف و در آن به روی گردشگران گشوده گشت.

تجربه ای که در این غار داشتم یکی از زیباترین تجارب طبیعت گری من محسوب میگردد.


 
وارادرو-شهر آفتاب و دریا
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Varadero

اینجا وارادرو است.محلی در شرق کوبا که مقصد آخر ماست.شهری ساحلی به طول 19 کیلومتر در کنار شنهای سفید دریا.محل تفریحات ساحلی که بیشتر توریستهای ان را اروپاییها تشکیل میدهند.این شهر در قرن 20 پاتوق آمریکاییهای پولداری بود که با خریدن قطعه زمینی در اینجا و ساختن ویلا اوقات استراحت و لب دریا نشینی خود را میگذراندند.کم کم وارادرو انقدر محبوب امریکاییها شد که به پاتوق اصلی گشت و گزار آنها در کوبا تبدیل گشت.ساختن کلوپهای شبانه-عیاشخانه های آمریکایی-ویلاهای آنچنانی و کازینوهای مجلل وارادرو را به جایی مثل لاس وگاس تبدیل کرد.محل عیش و نوش و قمار....

اما وقتی انقلاب کوبا پیروز شد و امریکاییها از کوبا بیرون رانده شدند،دولت وقت تمام آن هتلها و کازینوها و کلوپها را تصرف کرد و از مالکیت آمریکاییها خارج ساخت.بعد در آنها را به روی مردم کوبا و تمام گردشگران این کشور گشود تا جاییکه امروزه وارادرو به مقصد مهم گردشگری آفتاب و ساحل و دریا در آمریکای مرکزی تبدیل شده است.

البته کازینوها و خانه های نه چندان جالب! دیگر وجود ندارند.در کوبا قمار و .... در ملا عام ممنوع است و شما جایی به عنوان کازینو نمیبینید به جایش کلوپهای تفریحات دریایی به وفور در اینجا دیده میشوند.انواع زمینهای گلف،هتلهای لوکس 5 ستاره،سواحل شنای درجه 1 مخصوص توریستهای ثروتمند کانادایی و بعضا در سالهای اخیر حتی امریکایی وارادرو را به مکانی زنده و شاد برای گردشگران تبدیل کرده است . ما نیز چند روزی را در یکی از هتلهای ساحلی این شهر میگذرانیم...

از هتل که بیرون میاییم ایستگاه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ هر چند متر از هم دیده میشود.بلیط آنها را که بخرید از 7صبح تا 7 شب میتوانید هرچند بار که یخواهید با آنها به گشت و گزار در شهر بپردازید.طبیعتا اتوبوسها فوق العاده شلوغ میباشند اما با کمی انتظار حداکثر 10 دقیقه توانستیم چندین بار در طی یک روز به گشت و گزار در تنها خیابان اصلی شهر بپردازیم.

معروفترین و شناخته ترین بخش شهر هم America plaza نام دارد یعنی جایی که روزگاری بزرگترین کلوپ و پاتوق اصلی امریکاییها بود و امروز جایش یک مرکز خرید نسبتا حقیر قرار گرفته است.برای من جالب بود که حتی اسم این میدان را تغییر نداده ااند.به یاد اون روزها و بروبیای آنچنانی ینگه دنیاییها....

وارادرو درواقع یک خط ساحلی دراز است.بنابراین سوار هرچه که بشوید و بخواهید در شهر گردش کنید تمام مسیر تنها یک خیابان طولانی است.تاکسیهای قدیمی وول میخورند در وارادرو.تاکسیهایی که از ماشینهای قدیمی ساخته شده اند و توریستهای شیک و پیک اروپایی و کانادایی دلشان غنج میرود برای یک دور زدن با این شورلتها و بیوکهای داغان...علاوه بر تاکسی میتوانید درشکه هم سوار شوید و تلق تولوق کنان طول خیابان را بپیمایید.اما پشنهاد من چیز دیگری است.

وارادرو را باید پیاده طی کرد.وقت گذاشت و لابلای جمعیت زیاد گردشگران وول خورد و از نزدیک فرهنگهای مختلف را دید.این شهر ،شهر زنده ای است.پر از کافه-رستوران-هتل-کلبه-مغازه-دست فروش و آدمهای ریز و درشت با شکل و شمایلهای مختلف که راه رفتن میان آنها و گپ و گفتگو با آنها تجربه جالبی است.

مثلا این آدم اسب نشان در حال نوشیدن آب جو که برای لحظه ای مرا شوکه کرد...

 

بارها گفته ام که کوباییها شاد و شنگولند.راحت و آسوده  بیخیال با لحن طنزگونه و روحیه ای اجتماعی و مردمی.در وارادرو بیشتر این موضوع را متوجه میشوید وقتی از کنار خانه ها و دکان های آنها رد شده و میبینیدشان که لب ایوانها لم داده و گپ میزنند و شما را با سرخوشی به داخل دعوت میکنند.

حیاط بیشتر خانه های وارادرو تقریبا هم سطح با خیابان اصلی است و یک تا دو صندلی راحتی بی استثنا در تمام انها دیده میشود.المان ثابت گربه ای در حال چرت زدن- یک کوبایی که کلاهش را روی چشم کشیده و سیگار برگ دود میکند و لیوانی نیمه نوشیده در کنار دستش در حالیکه دارد روی صندلی تاب میخورد چهره عمومی این خانه هاست.

و بعضی از همین حیاطهای ساده خانه ها، به کافه و رستورانهای محلی هم تبدیل شده است.زن خانه دارد در خانه اش آشپزی میکند و شما میتوانید در حیاط خانه اش دقایقی لم داده و یا روی تابش تاب بخورید و طعم دست پخت محلی خانم کوبایی را بچشید...آی میچسبد!

مغازه هایشان هم ادم را یاد فیلمهای سینمای دهه 50 میندازد.تنها به شرطیکه عینک رنگی زده باشید.

اینجا یک آرایشگاه محلی است و من عاشق تصویر آن دختر روی شیشه آرایشگاه شدم.همان دختری که دارد یک قطره اشک میریزد و من نمیدانم چه ارتباطی با مفهوم سالن ارایشی میتواند داشته باشد...پرده های گل گلی آن بیشتر آدم را حالی به حالی میسازد!

سرتاسر خیابان پر است از خانه های قدیمی و سنگی که دستی به سرورویشان کشیده اند اما حالت قدیمی و سنتی آن را حفظ کرده اند.بیشتر این خانه ها در طبقات همکف خیابان مغازه های کوچکی است که صنایع دستی مردم همان خانه را میفروشد.اینجا شبیه یک بازارچه خود اشتغالی است.بالا، خانه همان آدمهاست که در پایین دارند خرید و فروش میکنند.

معمولا هرکس صنایع دستی خود را میفروشد.این لباسهای قلاب بافی شده جزو مهمترین صنایع دستی زنان کوبایی است.دم در بیشتر خانه ها بانوانی نشسته اند و قلاب به دست دارند آثار زیبای هنری خلق میکنند.بلوز-دامن-جلیقه و رومیزیهای ظریف از جنس نخ و حتی ابریشم...خیلی هم گران نیست و به درد سوقات میخورند.

میدانید که کوبا به ساخت نقراه الاتش مشهور است.در این بازارچه ها ی وارادرو میتوانید اشیای دست دوم نقره را که گاه 50 سال از عمرشان میگذرد پیدا کنید.من یکی از آن گل سینه ها را به یادگار گرفته ام...حس جالبی دارد خدا میداند صاحب قبلی او الان زنده است یا نه...

محمد امین در این گردش یک روزه وارادرو بالاخره پیراهن طرح چه گوارای خود را میپوشد .بهش هم خوب میاید ها...

سر یکی از کوچه ها تقابل دو تابلو به نظرم جالب آمد.شما چه فکر میکنید...انگار یک دنیا مفهوم پشت این دوعکس نهفته است...

 

غروب دارد از راه میرسد و ما انقدر محو دیدن جاذبه های وارادرو شده ایم که نزدیک است از اتوبوس ساعت 7 عصر جا بمانیم پس فعلا خدانگهدار تا بعد.


 
پیرمرد و دریا!!!
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا ، گردشگری ادبی

فروردین 92- ادامه مسیر به سمت شرق کوبا

سفر به هاوانا به پایان خود میرسد و قرار است چند روزی را هم وارادرو به سر بریم.پس راهی شرق کوبا میشویم و در میانه مسیر به دیدن خانه قدیمی "ارنست هینگوی" میرویم.شاید برای شما هم مثل من جالب باشد که این نویسنده جنجالی و معروف آمریکایی در اینجا در نزدیک هاوانای کوبا چه میکرده که خانه اش امروز به یکی از جاذبه های گردشگری کوبا تبدیل شده است.

همینگوی،نویسنده شهیر آمریکایی عاشق کوبا بود و آن را وقتی فهمید که همان اولین بار به کوبا سفر کرد در سال 1932 و شکار ماهی و قایقرانی در آبهای کوبا تفریح همیشگی اش شد.در آن سالها به هاوانا سفر کرده و در همان هتلی که در پستهای پیشین از آن نوشته و عکاسی کرده بودم اقامت میکرد.تا اینکه سرانجام سال 1939 به حومه هاوانا سفر کرد و در این منطقه خوش اب و هوا در شرق شهر ویلایی خرید تا به صورت دائمی در اینجا زندگی کند.

در همین ویلا با Marta Gelhorn که او هم روزنامه نگار بود در سال 1940 ازدواج کرد و سالهای زیادی از عمرش (حدود 20 سال)را در اینجا صرف نگارش رمانهای جاودان هنریش شد.گرچه بد نیست بدانیم در این دوره از مارتا جدا شد و با همسر بعدیش Mry Welsh در سال 1949 ازدواج کرد.ماری به او در کوبا ملحق شد و بقیه عمر همینگوی در کنار او صرف نوشتن گشت.این سالها سالهای دیکتاتوری باتیستا بود.بعدها همینگوی جزو طرفداران انقلاب کوبا و رهبرانش شد.سال 1960 همینگوی به آمریکا برگشت و یک سال بعد خودکشی کرد.کوباییها مصرانه معتقدند او خودکشی نکرد بلکه "خودکشی" کرده شد! توسط ماموران آمریکایی....

در همین ویلا ،کنار همین کتابخانه با 9000 جلد کتاب و پشت همین میز تحریر بود که همینگوی آثار ارزشمند خود را به رشته تحریر در آورد. و سرانجام سال 1954 توانست جایزه نوبل ادبیات را از ان خود سازد.در یکی از سخنرانیهایش گفت که :من شهروند کوبا هستم و کتابهای مهم خودم را در اینجا نوشته ام پس این جایزه متعلق به کشور کوباست و نه آمریکا...

سپس جایزه خود را به پای مجمسه حضرت مریم در یکی از مشهورترین کلیساهای کوبا هدیه کرد.

این ویلا را Finca La vigia مینامند.تنها خانه رسمی همینگوی در خارج از آمریکا...ویلا در سال 1887 توسط یک معمار اسپانیایی ساخته شد و سال 1940 توسط همینگوی خریداری گشت.سال 1962 همان سالهای خودکشی نویسنده بزرگ،این خانه به موزه همینگوی تغییر کاربری داد.از آن به بعد تمام وسایل شخصی،نوشته ها،کتابها،ماشین تحریر،لباسها، تابلوها و مجسمه ها،حتی آخرین فنجان چای و حیوانات تاکسیدرمی شده ای که توسط خود او شکار شده بودند،به همان شکل حفط و باقی ماند.

روی یکی از دیوارها تابلوی سرامیکی ارزشمندی از پیکاسو دیده میشود که  توسط خود هنرمند به همینگوی هدیه داده شده است.

برای اینکه صدمه ای به هیچ قسمتی از اطاقها وارد نشود کسی حق ورود به اطاقها را ندارد.بازدید ها از پشت طنابهایی انجام میشود که در ابتدای در ورودی اطاقها کشیده شده اند.بعضی از جاها مثل دستشویی و توالت را باید از پشت شیشه دید.جاییکه دست نوشته های همینگوی با مداد روی دیوارهایش دیده میشود.وقتی روی کاسه توالت مینشست،روزنامه میخواند و کلماتی که به ذهنش میرسید را روی کاغذهای کوچک نوشته و به دیوارهای توالت میچسباند...

در حیاط و کمی آن سوتر ،خانه گربه های محبوبش قرار دارد.50 گربه در کنار همینگوی و همسرش زندگی میکردند و سوزه بسیاری از نوشته های او بودند. عکسهای زیادی از همینگوی در روی دیوارهای خانه دیده میشود که گربه های محبوبش کنار او قرار دارند...

بالای گربه خانه، رصدخانه اوست که او و البته بیشتر همسرش به عنوان سرگرمی اوقات فراغت از آن استفاده میکردند...

 

حیاط خانه همینگوی واقعا سرسبز و استوایی است.با راه هایی پیچ در پیچ میان برگهای پهن و درختان سوزنی و گلهای خوش رنگ و لعابی که لابلای آنها روییده اند. هرازگاهی یک میز و یک صندلی و تابی در گوشه حیاط و لای شاخه ها چشم ما را میگیرد با روزنامه و کتابی روی ان....هرگوشه این خانه را که نگاه میکنیم اثری از کتاب و قلم دیده میشود...اثری از ردپای نویسنده ای بزرگ

اما شاید یکی از دیدینی ترین بخشهای خانه ته حیاط باشد جایی که 4 قبر متعلق به گربه های دوست داشتنی همینگوی است.حیواناتی که سالها در کنار نویسنده زندگی کردند و مرگ آنها انقدر برای او تاثیرگزار بوده که برای آنها قبوری ساخته تا نام آنها را روی سنگ قررسان حک کند....قبور Black-Negrita-Linda و Neron

و اما Pilar قایق ماهیگیری دوست داشتنی همینگوی که پشت قبور فرزندان از دست رفته قرار دارد.این قایق که سالها در آبهای کوبا شناور بوده پس از مرگ نویسنده به موزه شخصی او منتقل میشود.در طی سالها ،پیلار یار همیگشی همینگوی بود که با آن آبهای خروشان خلیج کوبا را در مینورزید ،در ان ماهیگیری کرده و جوایز زیادی را در مسابقات قایقرانی و ماهیگیری بدست میاورد.

در میانه های جنگ جهانی دوم ،همینگوی با همین قایق در آبهای شمالی کوبا گشت نظامی میداد در مقابل خطر تجاوز نازیها....

همینگوی رمان  مشهور "پیرمرد و دریا" را با الهام از این قایق و قصه های درون آن نوشت...

خوب دیدار از هاوانا و اطراف هاوانا دیگر به پایان رسیده است.پس از دیدن موزه همینگوی راهی جاده های شرق کوبا میشویم.استان Mantanzas و سرانجام اقامتی چند روزه لب آبهای Varadero ....و سر مسیر از پل مشهور Bacunayagua میگذریم. پلی با 110 متر ارتفاع و 7 کیلومتر طول بر روی رودخانه Yumuri که غرب کوبا را به شرق آن پیوند میدهد.بلندترین و بزرگترین پل کوبا ،فرورفته در جنگلهای نخل و مزارع نیشکر که یکی از دیدنی ترین جاذبه های طبیعی کوبا را فراهم ساخته است. در میان این نخلهای سلطنتی و کنار این پل عظیم بیمارستانهایی وجود دارد که بیماران فشار خونی و آسم در ان بستریند.گویی فضای میان این درختها نوعی درمان برای این نوع بیماریها محسوب میشود...

روبروی ما خلیج بزرگ مانتانزاس قرار دارد و ما راهی یکی از سواحل آن یعنی "وارادرو" هستیم...با من بمانید تا بقیه سفر

 


 
دره های سبز ، غارهای آبی
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Valle de Vinales 

 اتوبوس کنار جاده می ایستد و راهنما از ما میخواهد که به کنار میله ها بیاییم تا منظره نفس گیر دره Vinales را از نزدیک ببنیم.دره ای بسیار عمیق و پهناور که در ناحیه Pinar del Rio قرار گرفته است.

بخشی از همان غرب جادویی کوبا با خاک سرخ رنگی که جا به جایش با درختان نخل سلطنتی پوشیده شده است.درختانی سر به فلک کشیده که در هوای نیمه ابری زیر سایه های رقصان ابرها ،در باد تلو تلو میخورند.در گوشه و کنار دره عمیق، کلبه های کشاورزانی دیده میشود که سقف آنها با برگهای درختان نخل ساخته شده است. مرا یاد نقاشیهای کودکیم میندازد.نقاشیهای شاد و شنگول مزرعه های سبز و خانه های سه گوش.

در گوشه ای از این دره یک هتل 5 ستاره  قرار گرفته با اسنخری رو باز و منظره دلفریب هزاران گل صورتی رنگ که از شیب کوه ها به سمت ته دره سرازیر شده اند. اینجا مانند تکه ای از سرزمینهای افسانه ای میماند.جایی که دلت میخواهد در آن گم بشوی و به قصه ها بپیوندی انقدر که ارامش دارد و سکوت و تنها صدایی شبیه سیر سیرکهاست که در فضای نیمه ابری و کمی مه آلود دره میپیچد و بعد چند قطره آب که بر صورتت نوید باران میدهند.

باور نخواهید کرد اگر بگویم آرامش این دره به تمام اجزای طبیعتش رسوخ کرده است. حتی حیواناتی چون این سگ و گربه به آرامی کنار هم زندگی میکنند و درست ده متر آن سو تر یک اردک و چند جوجه اش نیز به ارامی لمیده ند بی آنکه گربه قصد تعرضی به آنها داته باشد حیف که تمام آنها در کادر من جا نشدند.

 بخشی از زیبایی این منطقه بر میگردد به Mogotes.صخره های غول پیکر آهکی که طی میلیونها سال از درختان انبوه استوایی پوشیده شده اند.این صخره های کله قندی را موگوت مینامند که بر مزارع ذرت و تنباکو سایه های عظیمی میندازند.

 افسانه های محلی میگوید که قرنها قبل وقتی ملوانان اسپانیایی به سواحل کوبا میرسند از دور شبهی از یک "ارغنون"را مابین مه تشخیص میدهند.این خطای دید در واقع پرهیب موگوت ها  بود که از لابلای مه چنین دیده میشدند.بنابر این آنها این مناطق را Sierra de los Organos مینامند یعنی:رشته کوه های ارغنون

زیر سایه ارغنون های کوهستانی و طاقهای پوشالی یک رستوران محلی نهاری میخوریم. نهاری نه چندان دلچسب و ادامه طبیعت گردی غرب کوبا را در پیش میگریم.

از دور موگوتی بلند و پوشیده از درختان هویدا میشود که بر سینه آن تصاویری بزرگ و رنگی نقاشی شده است.اینجا را Mural de la Prehistoriaمینامند.جایی که Leovigildo Gonzales ؛نقاش مشهور کوبایی؛ تاریخ دگردیسی موجودات جهان را نقاشی کرده است.از نژاد دایناسورها تا هوموساپینهای پدری ما!

این نقاشی ماقبل تاریخی دیواری در شکافهای صخره بزرگ و زیر تلولو خورشید با رنگهای درخشان تاثیر بصری زیادی بر تماشاگرش میگذارد.گونزالس در سالهای 1959 تا 1962 آن را کشید و تحت تاثیر Diego Rivera...

گونزالس شاگرد ریورا بود.و ریورا همان طور که میداند نقاش انقلابی و مشهور مکزیکی که دیوارنگاره های اعتراضی او در سراسر دنیا از شهرت زیادی برخوردار است.ریورا به نوعی پدر نقاشی دیواری محسوب میشود.نقاشیهای بزرگی که به خاطر ابعادشان تاثیر شگرفی بر مخاطب دارند و عموما هم موضوعات انقلابی-مردمی و اعتراضی دارند.

اینجا یک جاذبه توریستی محسوب میشود.به همین سادگی!!!!

توریستها وول میخورند برای دیدن این دیوارنگاره.در کنار آن هم دکه های نوشیدنیهای کوبایی به راه است.اینجا یک آب نارگیل فرد اعلا میخریم البته به شرطیکه آقای فروشنده پرچم کشور ما را هم کنار دیگر کشورها در دکه اش نصب کند.!!!!

و نم نمک مینوشیم و در طبیعت سبز و زیبای آن روی صخره های میلیون ساله تنی لم میدهیم ...

در این منطقه بزرگترین شبکه غارهای  کوبا و حتی آمریکای لاتین در دل صخره های موگوت در فضایی 46 کیلومتری قرار دارد.فضایی که مانند گالریهای تودرتویی از زیبایی و هنر خالقند.در دل بعضی از اینها رستوران و کافه و در بعضی دیگر دکه های فروش اجناس و صنایع دستی ساخته شده است.یک کاربری بسیار مناسب از غارهای خشک و آبی...

یکی از این غارها که ما راهی دیدنش هستیم Cueva del Indio نام دارد که در سال 1920 کشف شد و در دره san Vicente قرار گرفته است.اولین بخش بازدید از غار را پیاده طی میکنیم...بخشی از غار به صورت خشکی و بخشی دیگر آبی است و مرا یاد غار سهولان خودمان میندازد.نورپردازی سبز رنگ درون آن نیز بیشتر آن را به غار سهولان شبیه کرده است.

این ناهنجاری یادگاری نویسی روی آثار طبیعی و فرهنگی ملی گویا فقط متعلق به ملت ما نیست.سرتاسر دیوارهای این غار هم پر است از یادگاریهای جورواجور از قلبهای تیر خورده تا نامهای بازدید کنندگان...نمیفهمم ریشه این ناهنجاری در چیست.اینکه یک عده میخواهند بودنشان را در اینجا ثبت کنند و درست روی سنگهای میلیون ساله صددرصد ریشه در مشکلات روانی دارد و البته مسائل اجتماعی.

سوار قایقهای کوچک میشویم تا بخش آبی غار را بپیماییم.انگار داریم از زیر زمین به روی زمین میرسیم.منظره شگرفی دارد نور خورشید که کم کم از دهانه غار به درون میتابد و دهانه ای که لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر میشود.

شبیه قصه های ژول ورن است وقتی در جزایر عجیب و غریب گم میشویم و سر از غارهای مخوف درمیاوریم و وقتی در اوج ناامیدی هستیم ناگهان پرتویی از نور خورشید نوید به رهایی میدهد.ما از غار بیرون میزنیم.نجات یافته ایم....

و با چنین منظره نفس گیری از دهانه غار و شاخه های آویخته درختان و آبی سبز رنگ روبرو میگردیم.و مقابل ما آبشار کوچکی است که البته قایق ران قبل از اینکه قایق ما به پای آن سرنگون شود ما را به سلامت به ساحل نجات میرساند!

و وقتی پا به خشکی میگذاریم با این آقای هنرمند روبرو میشویم که با برگ درختان همین منطقه سرگرم بافتن سبد است و من یکی از سبدها را میخرم و با خود به خانه میاورم

و در تهران رنگ سبز سبد من میپرد و خاکستری میشود.گویی این سبدها فقط در همان هوای استوایی زنده و سرسبزند و نه در هوای خشک و دود زده تهران. 

 

دیگر غروب نزدیک است و ما راهی هاوانا هستیم.و آسمان گرفته ای که از صبح تا حال خودش را نگه داشته بود تا سفر یک روزه ما را خراب نکند یکهو دلش باز میشود و چنین سیل بی امانی را روانه ما میکند.خدا را شکر برنامه ما اما به پایان رسیده است.


 
غرب کوبا!
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

 فروردین 92-Western Cuba

کمی هم باید پا را از هاوانا بیرون گذاشت و اطراف گشت و ما امروز قصد داریم راهی شهرهایی در غرب کوبا شویم و جاده را بگردیم و مزرعه ها و روستاها و طبیعت را لمس کنیم و تجربه ای جدید از کوبا رقم زنیم.با من همراه شوید...

اینجا غرب کوباست.غرب همیشه سبز و فوق العاده زیبای سرزمینهای نخل و نیشکر و موز و آناناس و انبه...اینجا تا چشم کار میکند جاده هایی پیچ در پیچ است که با راه هایی آسفالت شده اتوبوسهای گردشگران را از لابلای مزارع و دهات میگذراند تا نگاه های مشتاق را به دوردستها ببرد.

 غرب کوبا به 3 ناحیه تقسیم میشود و ناحیه ای که ما امروز قصد دیدارش را داریم Pinar Del Rio نامیده میشود.یکی از مناطق توریستی کشور که تورهای یک روزه و دو روزه آن از تمام هتلهای هاوانا قابل دسترسی است.کافیست تور مورد نظر را خریده و صبح زود از هاوانا راهی این منطقه و بازدید از جاذبه های طبیعی آن شوید و شب هم مثل ما دوباره به هاوانا برگردید.

روستاهای این منطقه در دوره انقلاب کمتر از مناطق دیگر کشور درگیر انقلاب میشود. روستاهایی دورافتاده که مردمش کمتر به سیاست قاطیند و بیشتر در قلب بکر طبیعت دارند خود زندگی را بازی میکنند.

اب و هوای دلچسب و همیشه معتدل منطقه میراث طبیعی زیبایی را به غرب کوبا آورده و اینجا را به یکی از محبوب ترین مناطق گردشگری بدل ساخته است.جایی برای استراحت و لمیدن زیر آسمان آبی و ابرهای پراکنده و بوی برگ تنباکو و سایه کوه های قدر پوشیده از درختان استوایی.

بسیاری از توریستهای اروپایی این دهات بکر غربی را انتخاب میکنند برای تجربه گردشگری روستایی.آنها خانه های قدیمی و کلبه های چوبی میان جاده ها را کرایه میکنند تا تجربه زندگی در روستا را برای مدتی از آن خود سازند.اینجا راه میروند.گاو میچرانند.خم و راست شده و محصول درو میکنند.از باغها دانه دانه سیب میچینند.اسب سواری میکنند.شیر میدوشند و زیر سایه درختان روی صندلیهای گهواره ای تاب خورده و برگ تنباکو میجوند....یک زندگی ناب کوبایی.

آسمان سراسر این منطقه یک آبی خالصی دارد که لکه های سیاه رنگی در آن مدام میچرخند-بالا میروند-پاین میایند و وقتی میپرسیم آنها چه هستند میگویند:کرکس...

این مناطق پر است از کرکسهای سیاه رنگ بسیار بزرگ که در کوه ها و لابلای صخره های آهکی خانه دارند و هزاران سال است که در اینجا ماوا گزیده اند.

گیاهان این مناطق برای ما تازگی دارند.خصوصا این درختان بلند که تنه هایشان ما را یاد بدن زنان باردار میندازد.تنه هایی که شکم دارند و از درون خالی هستند و در تمام مناطق کوبا دیده میشوند.از تنه آنها استفاده های زیادی میشود.

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این منطقه مزارع تنباکو است.همان مزارعی که برگهایشان را در این خانه های انبارگونه پوشالی ذخیره و خشک کرده و سپس به کارخانه های ساخت سیگار برگ میفرستند تا معروف ترین سیگارهای برگ جهان را تولید کنند. و ما راهی دیدار از نزدیک یکی از این مزارع تنباکو هستیم.

گیاه Tabacco یا همان تنباکوی خودمان از دانه های کوچک طلایی رنگ رشد میکند و معمولا پس از 3 تا 4 ماه فصل برداشت برگهای تنباکو فرا میرسد.کاری سخت و طاقت فرسا که هنوز در مزارع تنباکوی کوبا به صورت دستی و سنتی انجام میشود.کاری که نسل به نسل از پدران به فرزندان برای قرنها رسیده و امروزه میراث معنوی این مردم محسوب میگردد.و ما در این مزرعه مراحل کار را از نزدیک شاهدیم...

برگها را پس از درو در دسته های افقی میبندند و آنها را دراطاقکهای چوبی تاریک و نموری قرار میدهند تا طی 50 الی 60 روز برگها کاملا خشک شوند وبشود از آنها برای بستن سیگارهای اصل کوبایی استفاده کرد.همان سیگارهایی که در کارخانه تولید نشانتان دادم چگونه آماده و پیچیده میگردند.برگهای آنها از همین مزارع و همین انبارهای چوبی به شهر هاوانا آورده میشود.

در گذشته های دوران استعمار مردم بیچاره مجبور بودند پس از انجام این کار طاقت فرسا برگهای تنباکو را به دولت اسپانیا و به قیمت ناچیز بفروشند.روستاییان در تمام طول زندگی چیزی نمیفهمیدند جز کار و کار و کار و بعد دست مزدی بسیار ناچیز که به زور خرج شکم آنها را میداد.فقر-گرسنگی-بیماری و بیسوادی در تمام این روستاها شیوع داشت  تا اینکه پس از انقلاب کم کم توانستند بر شغل خود استقلال پیدا کرده و به صورت مالکیت خصوصی صاحب مزارع تنباکو شوند.این شغل جزو معدود مالکیتهای خصوصی است که دولت اجازه آن را به مردم میدهد.

میدانم گذاشتن این عکس دیگر یک خودزنی حتمی خواهد بود.اما شما خودتان را جای من بگذارید وقتی در مزرعه تنباکو دارید قدم میزنید و بوی تنباکو همه مشام شما را پر کرده است میشود یک پک ناچیز به سیگار برگ نزد.؟!.

البته این عکس بیشتر از اینکه جنبه واقعیت داشته باشد یک ژست عکاسانه است. اینجا به ما آموزش دادند که چطور باید یک سیگار برگ را بین انگشتان گرفت(من که آخر نتوانستم).و چطور با دندانها و نه با لبها آن را گرفت و دودش را در دهان غرغره کرد و سپس بیرون داد...

و نتیجه این بدآموزی این بود که من هم یک پک به سیگار برگ زدم... راستش را بگویم اصلا و ابدا نه بوی بدی داشت و نه طعم گند و مزخرف.یک گسی خاصی داشت که دودش وقتی در سر میپیچید آدم را به "قیلی ویلی "مینداخت.

دروغ چرا من تا شب سرم "دوار" شده بود!

 در طول جاده مغازه های زیادی وجود دارد که سوغاتیهای کوبایی میفروشند.از سیگارهای برگ تا مجسمه های چوبی و پاکتهای قهوه و کارت پستالهای منطقه. اما محبوب ترین این اجناس تی شرت ها و کلاه هایی است که تصویر کاریزماتیک چه گوارا روی آنهاست و توریستها بی استثنا هریک از آنها میخرند و میپوشند و حس کوبایی را تجربه میکنند.

 و این همان عکسی است که برای مدتی سوژه وبلاگ من شده بود و اعتراض تعدادی از دوستان را به همراه داشت.راستش من در این مغازه داشتم برای چند تا از دوستان خودم سوغاتی میخریدم و کلاه ها را یکی یکی روی سرم امتحان میکردم .

جالب است پوشیدن یکی از این تی شرتها و گذاشتن یک کلاه کپ چریکی روی سر.به نظر من اشکالی هم ندارد که وقتی پا در سرزمینی تازه میگذاریم مدتی خود را به شکل و شمایل آنها دربیاوریم.برای بعضی این سوال مطرح شده بود که آیا من انقدر در تب عشق به چه گوارا استحاله یافته ام که دارم این شکلی لباس میپوشم.راستش نه..اصلا ربطی به ذوب شدن و استحاله و این حرفها ندارد.این فقط بخشی از تجربه یک سفر است که خاطره اش با ما همراه خواهد بود و چرا که نه... 


 
پای در رکاب انقلاب
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

 فروردین 92-Muse de la Revolucion

قرار است گام به گام پای در تاریخ انقلاب کوبا بگذاریم.میخواهیم در راهروهایی قدم بزنیم که روزگاری خشم مردمی را به چشم دید که توانستند با مشتهایی گره کرده دیکتاتوری مهیب باتیستا را به زیر بکشند.میخواهیم سطر به سطر دیوان باشکوه تاریخ یک ملت را  ورق بزنیم.

اینجا را موزه انقلاب مینامند.ساختمانی که تا سال 1965 مقر حکومت 25 رییس جمهور بود و پس از انقلاب کوبا ، به موزه ای برای مرور سالها مبارزه بی امان بر علیه استعمار و دیکتاتوری تبدیل گشت.اگر کسی بخواهد مروری بر جریان این انقلاب که یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین انقلابهای جهان است،داشته باشد باید سری به موزه انقلاب هاوانا بزند.

در سال 1920 و توسط یک معمار کوبایی و یک معمار بلژیکی طرح این ساختمان به صورت نئوکلاسیک زده شد و توسط کمپانی بزرگ هنری Tiffany دکوربندی و طراحی داخلی گشت.از آن پس به مکان زندگی و سیاسی روسای جمهور وقت کوبا تبدیل شد.

بخشی از ساختمان که آن را تالار آیینه مینامند مخصوص پذیراییهای بزرگ و مجلل روسای جمهور و خصوصا آخرین آنها ،باتیستا" بوده است.تالاری مرمرین و سرد که با آیینه های قدی پوشیده شده .آیینه هایی که به مرور غبار زنگار گرفته اند و تاریخ زشت گذشته گان قدرت طلب را انعکاس میدهند.

یکی از سکانسهای فیلم "God Father2 " هم در همین تالار فیلمبرداری شده است. تالار واقعا رنگ و بوی "پدرخوانده ای" دارد!

روی سقف تالار با نقاشیهای اساطیری و مذهبی پوشیده شده .گویا قصد بر این بوده که تا حدودی فضای ورسای را یادآوری کند.

امروز اما این موزه با اطاقها و دالانهای تودرتویش مکانی است برای حفظ اسناد و مدارک گدشته-مجسمه ها و گنجینه های هنری مربوط به دوران دیکتاتوری، مرور تاریخ و روایت استعمار کوبا و از هرچیز مهمتر بررسی شرح مبارزات بی امان مردم کوبا علیه استعمار و استثمار...

باتیستا آخرین رییس جمهور قبل از انقلاب بود.دیکتاتوری ترسناک و خونخوار که به خاطر حفظ قدرت، مردم کشورش را به خاک و خون میکشید.مردی که با کودتایی نظامی بر سریر قدرت نشست وحکومت مطلقه را از آن خود ساخت.از آن پس با حمایت آمریکا سالها حکومت کرد و به مقابله با هر حزب و گروهی برخاست که به نوعی مخالف او بودند.

 تا اینکه کم کم مبارزات مردمی شدت بیشتری گرفت و مسلحانه شد.چریکهای کوبایی به رهبری سیاسی فیدل کاسترو و نظامی چه گوارا و کامیلو خواب و خوراک را بر باتیستا حرام کردند.مبارزه بالا گرفت و شهر به شهر پیش آمد.سرانجام دانشجویان نیز به انقلابیون پیوستند.

اواخر سال 1958 بود که چه گوارا به همراهی انقلابیون مسلح به هاوانا رسید.مبارزه شدت گرفت و دانشجویان خشمگین توانستند پشت درهای همین کاخ اجتماع کنند و خواستار دستگیری باتیستا باشند.

باتیستا در همین اطاق و پشت همین میز کار نشسته بود و فرمانهای آتش را صادر میکرد.خبر رسید دانشجویان درهای کاخ را شکسته اند و به کاخ هجوم آورده اند.باتیستا دیگر توانش شکسته بود.از دری مخفی پشت همین اطاق به بیرون از کاخ فرار کرد و سپس به کمک آمریکاییها به خاک آمریکا پناه برد و تا سال 1971 در تبعید خودخواسته زندگی کرد و  سرانجام در اوج حقارت مرد و نام کثیفی از خود در تاریخ جهان برجای گذاشت...

بربالای  پله کانهای تالار آیینه مجسمه سه مرد دیده میشود.سه مرد ایستاده بر تخته سنگهای کوبا با دستهایی گره کرده و صورتهایی مصمم و لباسهای چریکی که اسلحه بر دست انقلاب کوبا را پایگذاری کردند و برای پیروزی آن تا سرحد مرگ جنگیدند.

از راست به چپ:ارنستو چه گوارا ایستاده است.مبارز انقلابی آرژآنتینی تبار که قسم خورد تا آخرین نفس برای آزادی مبارزه کند.مردی که رهبری نظامی انقلاب کوبا را بر عهده داشت.چه گوارا تا امروز کاریزماتیک ترین چهره مبارزات انقلابی برای جوانان سراسر دنیا محسوب میگردد.

نفر وسط اما چه کسی میتواند باشد جز رهبر قدرتمند کوبا "فیدل کاسترو"!. مردی که سالهای سال بر علیه استعمار و استثمار کوبا جنگید و عمری را برای آزادی مردم سرزمینش از یوغ دیکتاتوری گذاشت.کاستروی محبوب کوباییها و نماد پیر مبارزه و سیاست.

و اما نفر سمت چپ "کامیلو" ی خوش اخلاق و خنده روی مبارزات چریکی.قهرمان انقلاب کوبا که سالها در کنار چه گوارا جنگید و متواضعانه به دستورات فرمانده عمل کرد.رفیق تا آخرین نفس چه گوارا ،که سرانجام در طی یک عملیات هوایی و پس از سقوط هواپیمایش ناپدید شد و هیچ گاه هیچ اثری از او دیده نشد اما برای ابد در قلب همه مبارزان آزادی جهان باقی ماند... 

از موزه که بیرون میایم چشمم را مشعل روشنی در آنسوی خیابان و چشم انداز مقابل موزه میگیرد.میدانم چیست...بارها در گوشه و کنار دنیا آن را دیده ام.میدانم نماد تمام سربازان گمنامی است که در جنگهای لعنتی دنیا کشته شده اند و صدها و هزارها مادر و همسر و عشق چشم به راه را در دنیای کثیف اسلحه و گلوله بر جای گذاشته اند.دلم میگیرد...

اینجا موزه جنگ است که آن را Granma Memorial مینامند.(خاطره مادربزرگ!)

یک محوطه شیشه ای نسبتا بزرگ لابلای درختان نخل که در فضای بیرونی آن تعدای از یادگاریهای دوران انقلاب را در معرض دید گذاشته اند.به طور مثال این کامیون قرمز رنگ وسیله ای ست که دانشجویان خشمگین و مبارز سوار بر آن به در کاخ ریاست جمهوری رسیدند و به آن حمله کردند...

گوشه ای دیگر یک جیپ قدیمی توجه ما را جلب میکند.متوجه میشویم که این همان ماشینی است که فیدل کاسترو را در 1959 و هنگام پیروزی انقلاب از سراسر کوبا  عبور داد و به هاوانا رساند.

حتما چیزی راجع به عملیات "خلیج خوکها" شنیده اید!

سال 1961 به دستور جان اف کندی،1700 نیروی ضد انقلابی کوبا با کمک سازمان سیا در خلیجی به نام خلیج خوکها در جنوب کوبا پیاده شدند تا فیدل کاسترو را سرنگون سازند.

اما سرویس جاسوسی شوروی از نقشه عملیات به نحوی مطلع شد و فیدل کاسترو را در جریان وقایع قرار داد.

نیروهای طرفدار کاسترو، با غافلگیر کردن ضد انقلابیون کوبایی، ظرف ۴۸ ساعت، نیروهای شرکت کننده در عملیات خلیج خوک‌ها را قلع و قمع کردند و صدها تن از مخالفین کاسترو دستگیر، زندانی و اعدام شدند.

آن سالها دوران جنگ سرد بین شوروی و آمریکا بود پس طبیعی است که شوروی به سمت کوبای مدعی کمونیسم متمایل باشد.کوبایی که دشمن قسم خورده آمریکاست. به همین دلیل در بسیاری از عملیات نظامی که آمریکا علیه کوبا انجام میداد شوروی کوبا را حمایت نظامی میکرد.

در 1962 آمریکا در ترکیه پایگاه نظامی میسازد و موشکهایش را به سمت شوروی نشانه میگیرد.شوروی هم در کوبا پایگاه نظامی ساخته و به سمت آمریکا نشانه میرود...(جالب است جنگ بین دو قدرت دنیا اما درگیری در کشورهای زیر سلطه)

خلاصه کوبا یکی از هواپیماهای آمریکا را که به منظور جاسوسی در آسمان کوبا پدیدار میشود را نشانه گرفته و سرنگون میکنند.حالا جنازه های تکه پاره آن هواپیماها و ... در اینجا دیده میشود.

سوالی برایم پیش آمده بود.اینکه چرا باید نام موزه جنگ کوبا Granma Memorial یا "خاطره مادربزرگ" باشد؟

راستش این برمیگردد به قایقی که پشت شیشه های این موزه دیده میشود.قایقی که نام آن Granma است و صاحب قبلی او به یادبود مادربزرگش آن را نامگذاری کرده است اما این قایق میان اسباب و وسایل جنگی چه میکند؟

میدانید شروع مبارزات انقلابی کوبا از کجاست؟

سال 1956 است و فیدل کاسترو در مکزیک و در تبعید با ارنستو چه گوارا، پزشک ماجراجوی آرژانتینی ؛آشنا میشود. آن دو تصمیم میگرند یک گروه کماندوی انقلابی را گرد آورده و به سمت خاک کوبا راهی شوند تا به جنگ با باتیستا بروند.

برای اینکار باید از خلیج مکزیک عبور کنند.چگونه؟با قایق "خاطره مادربزرگ!". همین قایقی که حالا پشت شیشه های موزه جنگ در معرض دید قرار دارد.

این عملیات شناسایی شده و به شدت سرکوب میگردد.همه کماندوهای توی قایق کشته میشوند جز 2 نفر:ارنستو چه گوارا و فیدل کاسترو....آنها افتان و خیزان و رنجور و زخمی خود را به کوبا میرسانند...

به قول خودشان، این احمقانه ترین عملیات نظامی این دو نفر در طول سالهای مبارزات انقلابی آنها محسوب میگردد...

اما همین عملیات به ظاهر احمقانه اولین جرقه انقلاب کوبا را میزند.جرقه ای که شروع یک پایان است.پایان قرنها بردگی و استعمار...


 
معجزه عشق
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-  Central Habana and Prado

یکی از دیدنی ترین خیابانهای هاوانا که پر است از شور و شادی و رنگ و ماشینهای عهد بوق Paseo del Prado نام دارد.این خیابان یکی از محله های شیک و پیک برای گشت و گزارهای آن چنانی است.توریستهای پولدار اروپایی،خانمها و آقایان شیک و آخرین مدل!!!! و زنان و مردان جوان زیر سایه سار درختان یا در حال گپ و گفت و گویند و به قول خودشان غیبت (که کوباییها عاشق آن هستند) یا در حال افعال عاشقانه!

کم و بیش از قرن 18 بود که این خیابان مرکز رفت و آمد درشکه سواران an و غروب آفتابش مکانی برای گشت و گزارهایی عاشقانه...در قرن 20 ساخت و سازهایی صورت گرفت و اینجا در دوطرف خیابان پر شد از خانه هایی رنگارنگ و سنتی و معمارانی از اروپا دعوت شدند تا این مکان را به بهشت خانه ها و آرکها و ایوانهای هاوانایی تبدیل کنند.سبکی که Moorish نام  گرفت.معماری ملهم از شمال آفریقا مثل جایی چون مراکش...

کم کم با هجوم توریستها به این اطراف ماشین بازهای قدیمی هم پاتوقشان را در اطراف این خیابان علم کردند.پس اگر دلتان میخواهد یک سواری کوبایی را تجربه کنید با یکی از همان ماشینهای عهد بوق قدیمی سری به این خیابان بزنید.

صاحبان این ماشینها روی آنها را رنگ و رویی زده و تمیز و خوب نگه میدارند گرچه موتورهایشان فرسوده و قدیمی است و مثل دودکش دود میدهد اما توریستها غش و ضعف میکنند برای یک دور زدن با آنها.باید دست در جیب مبارک کرده و سوار یکی از آنها خصوصا آن روبازهایشان شوید تا در باد گرم و مرطوب هاوانا و در خیابانهای شاد و شنگول آنها ویراژ داده و حالش را ببرید...

در هاوانا تاکسیها یا از نوع همان ماشینهای قدیمی هستند که خوب مسلما گرانترند یا یا ماشینهای استیشن معمولی و یا این تاکسی زردهای کوچولو که به آن Coco taxi میگویند.و معمولا 2 نفره میشود سوار آنها شد.قیمت آنها هم معادل تاکسیهای استیشن معمولی بوده و خیلی گران نیست...

علاوه بر آنها تاکسی هایی هم هست که باز به درد توریستها میخورد و آن درشکه هایی تک اسبه است.یک دور سواری با آنها و گشت وگزار در خیابانهای قدیمی خالی از لطف نخواهد بود.

در همان حوالی خیابان پرادو یکی دیگر از محله های توریستی هاوانا قرار دارد آنجا را خیابان Parque Central مینامند.خیابانی در قلب هاوانا که در قرن 19 ساخته و پرداخته شد.در اطراف این خیابان ساختمانهای مهم فرهنگی چون تاتر اصلی شهر Gran Teatro de La Habana قرار دارد.اینجا یکی از بزرگترین سالنهای اپرا و تاتر در کل دنیاست !!! که در سال 1915 ساخته شد و تا به امروز یکی از مهمترین مکانهای فرهنگی آمریکای لاتین و جنوبی شناخته میشود.

یکی از سالنهای مهم آن به نام "فدریکو گارسیا لورکا" نامگذاری شده است.حتما نام او را شنیده اید شاعر و نمایشنامه نویس و نویسنده مهم اسپانیایی که در جنگ کشته شد و به نماد مبارزه بدل گشت.

در گذشته او مدتی را در هاوانا زندگی کرد و به این تاتر هم رفت و آمدی داشت...

یادتان میاید نمایش یرما را...همان که تازگی دیدم و برایتان از آن نوشتم.یرما کار لورکاست...و شاملوی عزیز هم تعدادی از اشعار و نمایشنامه های او را ترجمه کرده است.

اما قلب این محله Capitolio نام دارد که گنبد آن یکی از پرابهت ترین گنبدها در آمریکای لاتین به شمار میاید و تقریبا از هرجای شهر قابل دیدن است.(کمی شبیه کاخ سفید آمریکاست نه؟)

بله دقیقا شبیه آن است.در سال 1929 و به دستور دیکتاتور وقت آن زمان ،Machado یک تقلید بی ربط از کاخ سفید واشنگتن صورت گرفت.تقلیدی (به قول خودشان) چرت و پرت و کمی بلندتر از آن ساختمان...که به سبک نئو کلاسیک و آرت دکو ساخته شد تا سال 1959 یعنی پیروزی انقلاب کوبا این مکان مجلس دولت محسوب میشد و ده ها حادثه تاریخی را به خود دید خصوصا در حوالی سالهای انقلاب و روزهای شورش و مبارزه...در 1933 پلیس کوبا جمعیت مقابل این پارلمان را که برای اعتراض جمع شده بودند به آتش بست و خاک و خونی تاریخی راه انداخت....

پس از انقلاب این مکان به وزارت علوم و تکنولوژی متعلق شد و  امروزه دیگر توریستها تنها میتوانند از بیرون ساختمان آن را ببینند...

 

و اما...

این بخش از هاوانا گردی فکر میکنم برای آقای "شهرام شهریار" جذاب باشد.قرار است به دیدن یک قبرستان یا به قول ایشان "آرامستان" قدیمی برویم.اینجا قبرستان Columbus نام دارد.قبرستان قدیمی-تاریخ و بزرگ شهر هاوانا که مدفن بسیاری از بزرگان و تاریخ سازان کشور کوباست.

این قبرستان یکی از بزرگترینها در نوع خود و در جهان محسوب میگردد.نمیدانم وسعت بهشت زهرا چقدر است اما اینجا 56 هکتار با 53360 چهارراه بوده که دو میلیون  قبر را در خود جای داده است.

در سال 1860 و توسط یک معمار اسپانیایی طرح این گورستان داده شد.به خاطر صدها مجسمه و بنای شاخص هنری که در استایلهای مختلف در این قبرستان قرار دارد اینجا را موزه ای سرباز از آثار هنری نیز میدانند که گردشگران زیادی از سراسر دنیا به دیدنش میایند.

مقبره های زیادی از مبارزان و شهیدان انقلاب کوبا-شاعران و نویسندگان و هنرمندان به نام کوبا-مردان سیاست  و مذهب و البته قبور شهروندان عادی  هاوانادر اینجا وجود دارد

اما یکی از مهمترین این مقبره ها که توریستها را به خود میخواند La Milagrosa نام دارد که معنی "یک معجزه" میدهد.دور تا دور قبر از گلهای تازه پر است و ده ها نوشته سنگی لابلای گلها وجود دارد.

اینجا قبر بانویی جوان به نام Amelia Gayri  است که در سن 24 سالگی به همراه فرزند تازه به دنیا آمده اش درگذشت.آملیا را در اینجا دفن کردند و فرزند او را نیز طبق مقررات زیر پای او قرار دادند.سالها شوهر جوان و داغ دیده او هرروز با گلی تازه به سر مزار املیا آمد و هیچ گاه موقع رفتن به قبر پشت نکرد انقدر که برای همسر جوان از دست رفته اش عشق و احترام قائل بود...

طبق رسوم آن زمان  قبرها پس از چند سال گشوده میشد تا افراد جدیدی در آن دفن گردند.وقتی قبر آملیا را باز کردند دیدند جسد او کاملا تازه و دست نخورده به همراه فرزندش است و معجزه در آن بود که فرزند زیر پای مادر نبود بلکه درست زیر سینه او  و در آغوشش  قرار داشت...معجزه انقدر بزرگ و عمیق و تکان دهنده بود که قبر را بستند و  جسد شوهر او را هم به این مکان منتقل کردند تا هرسه آنها در آرامش ابدی در کنار هم جای گیرند...

مجسمه ای از او و از فرزندش در سال 1909 ساخته و بر روی مقبره نصب گردید. حالا مردمان زیادی هرروزه به زیارت او میایند.خصوصا زنان باردار و کودکان تازه به دنیا آمده زیرا مادران معتقدند که آملیا نگاهبان آنها خواهد بود .آملیا نمود عشق مادری است به فرزند...

مردمان دعا خوانده و خواسته  هایشان را بالای قبر او از خدا میخواهند سپس دست خود را بر روی کودک او گذاشته و طلب آمرزش میکنند...

وقتی دعایشان برآورده میشود روی سنگی برای آملیا نامه مینویسند و در اینجا نصب میکنند...صدها لوح سنگی لابلای گلها نگاه ما را عمیق و عمیق تر میکند....


 
شاعر انقلاب
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- ادامه سفرنامه کوبا با تاخیر و عذر خواهی

آقا ما عاشق این کلاه های چریکی شدیم.آنقدر زیاد که در بازار محلی هاوانا که مرکز گردهمایی هنرمندان محلی و فروش کالاهای دستی آنها بود بالاخره وسوسه گشته و یکی از آنها را خریدیم.

و بعد با دخترک فروشنده دوست شدیم.آنقدر دوست که از زمین و زمان با هم گپ و گفتگو کردیم.او از اقای احمدی نژاد میپرسید و ما از آقای کاسترو.او دست بر قلب جواب میداد و البته ما هم...!.دخترک عاشق شال سر ما شده بود و برایش تعجب داشت که چطور روی سر ما بند میشود.وقتی آن را سرش گذاشتم او هم کلاهش را به نشانه دوستی بر سرم قرار داد.هردو هفت پیروزی گرفتیم و حیف که در این لحظه شال دیگری همراه نداشتم.وگرنه دلم میخواست به یادگار شال زرد رنگ را به دخترک رنگین پوستی هدیه دهم که عاشق حجاب ما گشته بود!

اینجا را Centro Cultural Antigues مینامند.به زبان راحت تر مرکز فروش صنایع هنری. جای مناسبی است برای خریدن سوقات و اجناس یادگاری کوبایی.تنها چیزی که پیشنهاد خریدش را میدهم همین انواع نقاشیهای انقلابی خوش رنگ و لعاب- مجسمه های گچی رنگارنگ،پلاک خودروهای دست ساز،ماشینهای مینیاتوری کوبایی،مجسمه ها و سردیسهای چه گوارا و .. است.

قیمتها بد نیست.میشود برای دوستانتان سوقاتیهای جذابی ببرید.خصوصا اگر آنها اهل حال و هوای چریکی کوبایی باشند با کلاه های کج و تی شرتهای نقش چه گوارا حسابی میشود آنها را هیجانی کرد.متاسفانه نمیشود این را کتمان کرد که از تصاویر این چریک انقلابی در تجارت و سرمایه گذاری دارد استفاده میشود و خدا میداند روزی چند هزار دلار سر همین تصاویر جابجا میگردد.دختر چه گوارا چندی پیش به دادگاه شکایت کرد که از تصاویر پدرش در دنیای سرمایه داری دارد به شدت سوء استفاده میگردد.دنیایی که با آرمانهای "چه "کاملا تفاوت دارد.اما شما بگویید میشود کاری کرد؟ صد البته نه!

بعد از خرید و سرخوشی آن به بخش دیگری از هاوانا سرازیر شدیم.؛Plaza de la Revolucion . اینجا را میدان انقلاب هم مینامند.جاییکه با تصاویر بزرگی از قهرمانان انقلاب کوبابر دیوارهای ساختمانهایی مشرف بر میدان پوشیده شده .میدانی از دوره باتیستا که شهرتش را از 1959 و پیروزی انقلاب به بعد بدست آورد.

درست زیر پای مجسمه "خوزه مارتی"  در سال 1961 فیدل کاسترو؛رهبر کاریزماتیک انقلابیون کوبا در حضور یک میلیون طرفدار سینه چاک ایستاد و سخنرانی پرشور و معروف خود را به جا آورد...

سخنرانیهایی که در تاریخ رکوردی از طولانی بودن 7الی 9ساعته بی امان را زده است.سخنرانیهای مردی کاریزماتیک که در تمام مدت سخنرانی جمعیت بی شماری از خیل عاشقانش را در این میدان و اطراف آن گرد میاورده .مردمی مشتاق که ساعتها زیر آفتاب هاوانا مینشستند و به کلمات جادویی رهبر عزیزشان گوش میدادند.

اصلا گویا فیدل یدی طولا دارد در سخنرانیهای بی امان.این یکی از صدها توانایی منحصر به فرد این رهبر محبوب است و یکی از پارامترهایی که هوادارانش را مشتاق پای کلمات آتشینش مینشاند...

اما این مجسمه  و این بنای یادبود متعلق به شاعر انقلاب کوبا و مرد کلمه و قلم "خوزه مارتی" است.اینجا را Memorial Jose Marti مینامند. که در سال 1953 و به مناسبت صدمین سالگرد شاعر بزرگ کوبا ساخته شد.ساخت بنا اما 5 سال به طول انجامید و شامل برجی به ارتفاع 109متر گشت که زیر سایه آن مجسمه خوزه مارتی قرار گرفت.با آن چهره فکور و چشمانی جدی و ابروانی گره خورده.

بنای خاکستری موزه خوزه مارتی خود روی تپه ای 30 متری واقع شده که با آسانسوری این امکان داده میشود تا به بالای برج رفته و یک دید پانورامیک از کل شهر هاوانا داشته باشیم.اما مهمترین نقطه جاییست که درست زیر پای ما کاخ و محل زندگی فیدل کاسترو قرار میگیرد.

همان طور که در عکس مشاهده میکنید.باورش سخت است که احساس کنیم کاسترو در همین چند متری ما آن پایین دارد نفس میکشد.یکهو آدم هیجانی میشود که کاش میشد او را از نزدیک دید و اینکه از نظر امنیتی چقدر به نظر سهل الوصول میرسد.راهنمای محلی توضیح میدهد که تاکنون فیدل از دام ده ها ترور جان سالم به در برده است و چه راه هایی را تاکنون کشور آمریکا ازموده تا او را به دام بیندازد.جالب ترین آنها استفاده از یک هنرپیشه خوشگل آمریکایی در به دام انداختن قلب کاسترو بود که کاملا بی نتیجه ماند و نقشه معکوس شد یعنی از آن به بعد این هنرپیشه بود که جزو عشاق سینه چاک کاسترو درآمد.

طبقات پایین تر بنا به موزه ای تبدیل شده برای سیر زندگی و تماشای آثار خوزه مارتی. انواع پرتره ها-عکسها-دست نوشته ها-یادگاریها...از ابتدای زندگی تا مرگ و حتی پس از مرگ مارتی...

اما خوزه مارتی کیست؟

خوزه مارتی شخصیت مهم در ادبیات آمریکای لاتین و رهبر جنبش استقلال کوبا در مبارزه با امپراطوری اسپانیا است که مردم کوبا او را قهرمان ملی خود می‌نامند.

 در ۱۸۵۳ به دنیا آمد و در ۱۸۹۵ در ۴۲ سالگی کشته شد. خوزه مارتی شاعر، مقاله نویس، روزنامه نگار، مترجم، استاد، ناشر، فیلسوف، انقلابی و نظریه پرداز سیاسی بود.

با این که پدر و  مادرش مهاجر اسپانیایی بودند،  اعلام کرد که در برابر تجاوز اسپانیایی‌ها باید ایستاد و با آنها مبارزه کرد.وقتی در ۱۶ سالگی و در نخستین مقاله خود از مردم کوبا خواست که زنجیر استعمار را پاره کنند. دستگیرش نمودند. از زندان برای مادرش نوشت: مادر گریه نکن...گل از میان خارها سر می‌کشد...

بارها زندانی-شکنجه و تبعید شد.اما  توانست در تبعیدگاهش به دانشگاه برود و حقوق سیاسی تحصیل کند. وی به دعوت روشنفکران فرانسه به پاریس رفت  و سپس به مکزیک و گواتمالا.... بعدها به طور محرمانه به کوبا بازگشت و چون حکومت اسپانیایی کوبا متوجه ورود او به آنجا شد، به ایالات متحده گریخت و مقیم نیویورک شد. در ایالات متحده انجمن کوبایی تبارهای آن کشور را تشکیل داد و آنان را تشویق به مبارزه با استعمارگران و آزاد ساختن کوبا کرد.

خوزه مارتی می‌گفت: «آرزو دارم سرنوشتم را با سرنوشت فقرای این کرهٔ خاکی گره بزنم...

سرانجام خوزه  مانیفست استقلال کوبا را منتشر ساخت. در این مانیفست به کوباییان یادآور شد که باید خودشان قیام کنند و به استعمار پایان دهند و روی کمک خارجی نباید حساب کنند و نباید از یک دولت خارجی و ازجمله ایالات متحده که آمادگی دادن چنین کمکی را دارد بخواهند که کمک کند. با این عمل، از دست یک خارجی رها نشده به دام دیگری می‌افتند.

سرانجام نیز در 1895 و در جریان نبرد با نیروهای اسپانیایی کشته شد.اما مرگ او مبارزه را پایان نداد. چند سال بعد جنگ ایالات متحده و اسپانیا روی داد و اسپانیا که شکست خورده بود از پورتوریکو، فیلیپین و گوام و کوبا خارج گردید و کوبا چندی بعد از قید بیگانگان آزاد شد.

امروزه خوزه مارتی را قهرمان ملی کوبا و الهام دهنده جریان انقلاب میدانند.


 
شلیک!!!
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- The Fortress 

در هاوانا قلاع سنگی زیادی وجود دارد که از مناطق مختلف شهر قابل رویت هستند. بیشتر آنها بر میگردد به قرن 16 و زمان استیلای اسپانیاییها بر این سرزمین.آنها از این قلعه ها برای دفاع شهر در برابر دشمنان خارجی چون پرتغالیها و ارتش بریتانیا استفاده میکردند.امروزه این قلاع سنگی که عموما در کنار آب و روی صخره های مرتفع مشرف به خلیج هاوانا ساخته شده اند به عنوان نمادهای شهر استفاده میگردد و ما راهی دیدن Castillo del Mororo یا قلعه "مورو" هستیم.

از دور فانوس دریایی قلعه کاملا مشخص است.همیشه دیدن این برجهای بلند سنگی من را یاد برنامه دوران کودکیم میندازد یادتان میاید کارتون "فانوس دریایی" و آن چند مرد تنهایی که در شبهای طوفانی دریا نگاهبان فانوس بودند...؟ اینجا هم چنین فانوسی دارد که در بلندترین نقطه تپه ساخته شده است تا در شبهای تیره و تار طوفانهای دریایی مسافران سرگردان آبهای خروشان را راهنمایی باشد و حتما میدانید که ایده فانوسهای دریایی از "میل " های ایران باستان گرفته شده است. فانوس دریایی مورو چراغ قدیمی درخشانی دارد که تا فاصله 30 کیلومتر را روشن میکرده است.

در کنار قلعه و کمی آن ور تر San Carlos de la Cabana یکی دیگر از آن قلاع اسپانیایی قرار دارد که این یکی جذابیت توریستی شاخصی دارد که شب به دیدنش میاییم تا ما نیز بخشی از تاریخ 500 ساله آن شویم....

از این بالا یک منظره 360 درجه جالبی از هاوانا مقابل ما قرار گرفته است و خوب نشان میدهد که این شهر از 3 بخش جداگانه تشکیل شده.یک بخش هاوانای قدیم است که Vieja نامیده میشود.دیگری Centro habana و آخری محله Vedado است...هر 3 این بخشها از بالای تپه مورو کاملا تفکیک پذیر دیده میشود.

اما روی این تپه های قدیمی یک جاذبه گردشگری دیگری هم وجود دارد و آن Casablanca است.عجب اسمی برای یک مجسمه بزرگ مسیح...یاد فیلم کازابلانکا میفتم و آهنگ تاثیر گذار آن با بازی همفری بوگارت...کازابلانکا در واقع نام یک دهکده ماهیگیری است که این تپه و مجسمه مسیح در آنجا قرار گرفته است.مجسمه ای که از بیشتر نقاط ساحلی هاوانا دیده میشود و مرا یاد مسیح ریودوژانیرو میندازد.دروغ نمیگویم که این یکی مجسمه حداقل برای من تاثیرگزار تر است.

شاید چون کنار پای مجسمه عکسهای مبارزین انقلابی و از همه مهمتر هنرمند آن یعنی خانم Jilma Madera وجود دارد.با دیدن عکسها میشود سیر ساخت مجسمه را درک کرد.

مسیح هاوانا یا Criste de La Habanaاز مرمر سپید با ارتفاعی 18 متری بالای سر شهر قد برافراشته و با انگشت اشاره اش گویی مردم را تعمید میدهد و یا شاید دارد برای مردم شهری دعا میکند که سالها به کمونیسم شهرت داشتند.

خیلی عجیب است که بگویم این مجسمه عظیم و خوش تراش مرمر به دستور Marta ؛ همسر باتیستا دیکتاتور سابق کوبا؛ در سال 1958 ساخته شد.او نذر کرد که اگر همسرش از شورش دانشجویان انقلابی سال 1957 جان سالم به در ببرد خرج ساخت این مجسه عظیم مسیح را به عهده خواهد گرفت.باتیستا از آن حمله جان سالم به در برد و ساخت مجسمه در انتهای سال 1958 به پایان رسید اما یک هفته بعد انقلاب کوبا پیروز و باتیستا سرنگون شد.!!!!عجب قصه عجیبی پشت قطعات این سنگهای مرمر نهفته است.مرا به فکر فرو میبرد.

این مجسمه در تمام سالهای کمونیستی کوبا به بهترین شکل حفظ و همواره مورد تکریم مردم قرار گرفت.در سال 1988 وقتی هنرمند آن مورد تقدیر فیدل کاسترو قرار گرفت در طی یک سخنرانی گفت:

بعد از بازدید از تپه مورو به هتل بازمیگردیم تا پس از استراحتی کوتاه هنگام غروب به دیدن قلعه Cabana همانکه در بالا تصویرش را دیده بودیم برویم.قرار است در یک ceremony شرکت کنیم.مراسمی که قرنهاست همواره راس ساعت 9 شب در این قلعه اجرا میگردد.

وقتی از هتل بیرون میاییم در محوطه آن با صفی از اتوموبیلهای قدیمی و بسیار تمیز و شیک روبرو میشویم.آخر هیجان است وقتی میفهمیم که قرار است سوار این اتوموبیلها شده و راهی قلعه شویم.درواقع یک جورهایی داریم VIP میگردیم.نمیتوانم توصیف کنم که هیجان دیدن اینهمه اتومبیل قدیمی چقدر زیاد است.نه تنها دیدن آنها بلکه لمس آنها-نشستن در آنها و در خیابانهای هاوانا گشت زدن با آنها...

و من و محمد امین سوار این بیوک آمریکایی قدیمی صورتی میشویم و از شدت کیفور شدن دیگر دلمان نمیخواهد از آن پیاده شویم.قطار این ماشینهای قدیمی توجه مردم را به خود جلب کرده است.این آقای عرب تند و تند عکس میندازد.نه اینکه از ما ها...نه از رینگهای ماشین صورتی ما...

در کوبا تا دلتان بخواهد از این دست ماشینهای عتیقه پیدا میشود.از اینها به عنوان بخش بزرگی از جاذبه های کوبا استفاده میگردد.به خاطر سالها تحریم این مردم نمیتوانستند صاحب ماشینهای جدید باشند.پس همان ماشینهای قدیمی خود را تعمیر کرده و از آن استفاده میکنند.تازگیها کمی ماشین روسی و چینی هم وارد شده اما همچینین بخش اعظم حل و نقل را همین بیوکها-شورلتها-کادیلاکها -لادا و ....به عهده دارند.

هر کوبایی خودش یک پا تعمیرکار مکانیک شده است.آنها بدنه ماشینها را رنگ میکنند. تمیز و مرتب و شیک آنها را نگه میدارند با همان موتورهای عتیقه قدیمی. گاهی حتی سیستم ضبط صوت جدید "دوبس دوبسی" هم در آنها میگذارند و بعد راهی خیابانهای شده و توریستها را جا به جا میکنند کلی هم پول در میاورند.اگر بخواهید از اینها به عنوان تاکسی استفاده کنید نرخ گران تری دارند و اگر بخواهید حتی با آنها عکس هم بیندازید برایتان گران آب میخورد.اما واقعا میرزد.کجای دنیا مگر میشود اینهمه ماشین عتیقه تمیز  خوشگل دید و با آنها حال کرد؟

آدم یاد خانم هاویشام در لباس عروس میفتد و ما این گونه در کنار عروسهای پیر زیبای خود مینشینیم و در غروب زیبای خورشید راهی تاریخ میگردیم...

در انتهای افق زیبای "خوزه مارتی" حل میشویم...

از کنار نوار ساحلی Maleca و آدمهای تنهای نشسته بر دیواره های موج شکن سنگی میگذریم...

و به San Carlos de La Cabana میرسیم.این قلعه در زمان چارلز سوم پادشاه اسپانیا در قرن 18 ساخته شد.زمانیکه اینجا محلی سوق الجیشی بود و هرلحظه خطر حمله بریتانیا وجود داشت.ساخت این قلعه انقدر خرج برداشت که پادشاه باهوش اسپانیا فکر میکرد :لابد انقدر عظیم است که با دوربین از مادرید میتواند آن را ببیند.

قلعه از سنگ ساروج ساخته شده است.  دور تا دور آن یک خندقی از آب و روی آن نیز  پلی وجود داشته است که هنگام ورود دشمن پل بالا کشیده شده و در بزرگ قلعه به روی آنها بسته میشده استهنوز چرخ دنده های آن وجود دارد.باز هم من را یاد رابین هود میندازد...

داخل قلعه پر است از توریست های جور و واجور و به همین دلیل یک بازار مکاره هم راه انداخته اند و دست فروشها سرگرم فروش صنایع دستی هستند...

در گوشه ای از قلعه یک جیپ قدیمی توجه من را جلب میکند پرس و جو که میکنم متوجه میشوم این همان جیپی است که "چه گوارا" سوار بر آن هنگام پیروزی بر باتیستا به هاوانا وارد میشود...اولین جایی که انقلابیها توانستند آن را تصرف کنند همین قلعه بوده و چگوارا  با این جیپ وارد قلعه شده ،در این قسمت مستقر شده و دفتر خود را در اینجا قرار داده است.

گربه های اینجا هم قیافه خشمگین چریکی دارند نمیدانم چرا....

ده دقیقه به 9 شب شده است.عده ای با لباسهای سربازان اسپانیایی قرن 18 از درون تالارهای قلعه بیرون میایند.رژه میروند با مشعلهایی که روشن کرده اند خود را به بالای تپه میرسانند.مردم دورتادور آنها را گرفته اند.

به اسپانیایی فریادهای نظامی سر میدهند.بر طبل میکویند.رژه میروند و صدای گامهایشان بر سنگ فرشهای قلعه میپیچد.هیجان عجیبی جمعیت را فرا میگیرد.

به سوی توپ قدیمی میروند و توپ را روشن میکنندو بعد درست راس ساعت 9 شب مراسم هرشب Canonazo اجرا شده و توپ به مانند عادت 4 قرن گذشته با صدای مهیب شلیک میگردد...

این رسمی است که قرنهاست هر شب راس ساعت 9 دارد اجرا میشود.در گذشته و در دوره استعماری اسپانیا راس ساعت 9 شب یک توپ شلیک میشده تا به شهروندان بگوید که دروازه های شهر بسته شده و دیگر اجازه عبور و مرور داده نمیشود.از آن پس این رسم همواره به صورت نمادین حفظ گردیده تا تاریخ برای مردمان این سرزمین زنده نگه داشته شود.

آنچه که جالب است این است که پس از انقلاب کوبا این رسم نه تنها از رونق نیفتاده بلکه با شدت و علاقه بیشتری هم دنبال میشود.گرچه اسپانیا در دوره ای از تاریخ کوبا دشمن این سرزمین بوده گرچه این ملت به بردگی و استعمار گرفته شده بودند گرچه این قلعه توسط دشمن قدیم آنها ساخته شده اما از اینها گذشته تمام این عناصر بخش جدا نشدنی تاریخ این مردم هستند.بخشی که فرهنگها و سنتها را میسازند و باید آنها را گرامی داشت ....


 
گشتی در سه نقطه!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- هاوانا

ورود برای افراد زیر 18 سال ممنوع است!!!!

این قیافه خندان دارد نشان میدهد بوی مشکوکی این دور وبر میاید.خواهشا بی جنبه ها وارد این پست نشوند که ما حال و حوصله حرفو حدیث نداریم ها میخواهیم سرمان را بیندازیم پایین و مثل یک گردشگر کنجکاو سری بزنیم به کارخانه تولید نوشیدنیهای الکلی ...Rum

اینجا Muse del Ron نام دارد.موزه کارخانه مشر .. .. وب سازی "رام" که Havana Club نامیده شده و معروف ترین در سطح کوبا و به عبارتی در سطح جهان است.

و این پسر کسی نیست جز پسرک قصه "Cheerful child of sugar cane" که قرار است با روح سرکش و شادش ما را قدم به قدم در مزارع مجازی و خط تولید کارخانه همراهی کند تا کلیه پروسه تولید این نوشیدنی کوبایی را از نزدیک مشاهده کنیم. پس بزنید برویم و ببینیم اما بی چشیدن و نوشیدن!

تاریخ  تولید نوشیدنی رام برمیگردد به ابتدای قرن 16 زمانیکه یک عصاره چرک و بدبویی از مزارع نیشکر هنگام برداشت محصول بدست میامد.تا اینکه کم کم یک تکنیک جدید عصاره گیری وارد پروسه تولید شد و به دنبال آن نوشیدنی معروف رام ایجاد و به موفقیت جهانی رسید. 

با شروع این صنعت در قرن 19 ملیونها برده سیاه پوست را از آفریقا به کوبا آوردند تا روی مزارع نیشکر کار کنند که بعدها بعد از آزاد شدن در کوبا ساکن و کارگر دائم این مزارع شدند.

امروزه دیگر در کوبا بیش از 55 کارخانه تولید رام وجود دارد.این صنعت در قرن 19 مثل یک بمب در جهان ترکید تا جاییکه امروز بعد از صنعت توریسم پردرآمد ترین صنعت و صادرات کوبا محسوب  میگردد...

وارد محوطه موطه میشویم...اینجا دستگاهی قرار دارد که چوبهای نیشکر را در آن قرار داده دسته آن را چرخانده و عرق نیشکر را از آن بیرون میکشند.ما هم وسوسه میشویم.این عرق نیشکر الکلی نیست بلکه عصاره نیشکر است.آن را بیرون کشیده و در آن یخ میریزند و مقداری هم شربت پرتغال به آن میفزایند.اگر کسی بخواهد چند قطره هم به آن رام اضافه میکنند...

وای مزه اش بی نظیر است.بی نظیر.مبادا به کوبا رفته و لب به عصاره نیشکر نزنید. یک شیرینی مطبوع و طعم و بوی آرام بخشی دارد...

هر لیوان 2 سی یو سی قیمت دارد.یعنی 2 دلار

گروه به گروه گردشگران از این پله ها بالا میروند.اما قبل از آن باید زنگ را به صدا دربیاوریم چون بالا و درون موزه فضای تنگ و تاریک و دالان مانند کوچکی است که اگر همه گردشگران با هم بالا بروند ازدحام ایجاد میگردد...

در این میان تا من به خودم بجنبم محمد امین نصف لیوان من را هم یواشکی سر کشیده است بالا...

اولین رام هایی که در این موزه است 2 ساله است بعد دیگر بگیر و برو بالا تا برس به 50 ساله که قیمتش سر به آسمان میزند و البته تاکنون یک خانم روس-یک چینی و یک ژاپنی آن را خریده اند.نام این نوشیدنی هم Maximu است با قیمت هر بطری 1700معادل دلار!

وارد قسمت اصلی موزه میشویم تا مراحل ساخت این نوشیدنی را برای ما توضیح دهند.در ابتدا دستگاه تقطیر نیشکرها را میبینیم.دستگاه هایی بزرگ  و عظیم...

نیشکر را فشرده کرده و آب آن را گرفته و بعد روی ملات آن عمل تقطیر را انجام داده و بعد سانتریفیوژ میکنند.

28 تا 30 ساعت ملات را میجوشانند تا عمل تقطیر روی ان کامل انجام شود.اما این قابل نوشیدن نیست .76 درصد الکل دارد!!!!!4 دفعه تقطیر میشود تا بالاخره یک نوشیدنی با الکل  96% بدست بیاید اما این هم قابل نوشیدن نیست البته! و بیشتر به درد آمپول زدن میخورد تا خوردن!

بعد این نوشیدنی را 2 سال در این بشکه های سیاه چوبی نگه میدارند.این بشکه ها را باید از چوب بلوط سفید آمریکا درست کنند حتما!!! بعد ،از یک سری فیلترهای زغال سنگ و سیلیکونی این نوشیدنی را عبور میدهند تا تصفیه کامل شود و تبدیل شود به آنچه به آن "رام" میگویند...

 

از همه بخشهای جالب تر این موزه این ماکت بزرگ یک "مزرعه نیشکر" و به همراه خط تولید کارخانه  آن است.ما دچار ذوق زدگی میشویم وقتی قطار آن راه میفتد بوق میزند و با چراغهای روشن دور مزرعه میچرخد صدای تولید و کار شنیده شده و حتی دود از کارخانه ها بلند میشود.واقعا موزه جالب و ملموسی است.موزه باید این طور باشد پر از حس زندگی و شور و شبیه سازی آنچه میخواهد توضیح دهد...

این 4 نفر استاد های زنده تولید رام در کوبا هستند و امروز سرگرم این تجارت.معروف ترین آنها ،از سمت راست دومین نفر است و خودش هم اصلا مشروب نمیخورد!!!

امروزه رام به بخش جدایی ناپذیر زندگی مردم کوبا تبدیل شده است.تقریبا در تمام نوشیدنیهای الکلی و کوکتلهای میوه خود از این نوشیدنی چند قطره ای استفاده میکنند.کوباییها در مراسم و سنتهای خود این نوشیدنی را به خدایان Santaria تقدیم کرده و این را با اسطوره ها و افسانه های زندگی و فرهنگ گذشتگان خود در میامیزند.

یک نکته:ما در هیچ کدام از خیابانهای کوبا آدم مست تلو تلو خور ندیدیم اما تا دلتان بخواهد بین مسافرهای خودمان.....بگذریم!!!!

خواهشا این نکته را مد نظر بگیرید.عرق نیشکر یک نوشیدنی بسیار سنگین و سرگیجه آور است قرار نیست قرت قرت آن را بالا بکشید.فقط کافیست چند قطره در نوشیدنیها و کوکتلهای کوبایی ریخته شود اگر این نکته را در نظر بگیرید دیگر انقدر شاهد عق زدن ایرانیها نخواهیم بود!!!

و اما برنامه شب...پس از دیدار از کارخانه رام به دیدن یک برنامه موسیقی فولکلوریک کوبایی میرویم در قدیمی ترین سالن رقص و موسیقی هاوانا و معروف ترین در کل کوبا با قدمتی 98 ساله به نام "Tropicana"...

اینجا  بنا به ادعایی معروف ترین کلوپ شبانه  کوبا ،آمریکا و چه بسا کل جهان است که در حومه شهر هاوانا قرار گفته است.از ابتدای قرن 20 تا به امروز هرشب و در هر شرایطی اینجا پر است از موسیقی و رقص و آواز اسپانیایی-کوبایی...برنامه هایی کاملا فولکلوریک و مردمی که برای تقریبا 2 ساعت پی در پی شما را در دنیایی از رنگ جادو میکند.

تروپیکانا در ابتدای قرن 20 مزرعه ای متعلق به بیوه مرد ثروتمندی بود تا اینکه آن زن اینجا را ابتدا به یک کافه رستوران معروف و کم کم به کازینو و بعد هم به مکانی برای اجرای رقصهای فواکلوریک تبدیل کرد.آن زمان کوبا تحت دیکتاتوری باتیستا به محل عیش و نوش آمریکاییها تبدیل شده بود و بالاطبع تروپیکانا معروفیتی چه بسا بیشتر از لاس وگاس داشت...

سالن رقص تروپیکانا ظرفیت حدود 1000 نفر را دارد.در برنامه ای نفس گیر و دو الی 3 ساعته شاهد موسیقی کوبشی و لباسهای سراسر رنگ و نشاط و آوازها اسپانیایی هستیم.200 اجرا کننده از سالسا تا رومبا-از چاچا تا سان میرقصند و برنامه بی نظیری را در خاطر گردشگران رقم میزنند...

خواننده ها و هنرمندان سرنشناس زیادی تاکنون از تمامی دنیا در این کلوپ بارها و بارها به اجرای برنامه پرداخته اند.

اینکه با تغییر رژیم و انقلاب کوبا این کلوپ رقص و آواز همچنان دارد برنامه اجرا میکند و سنتهای فولکلوریک و مردمی خود را امروزه به شکل هنری با ارزش ارائه میدهد جای شکر دارد چون با انقلاب و کمونیسم نه تنها موسیقی و آواز و رقص از کوبا برچیده نشد بلکه به شکل پر رنگ تری در زندگی مردم جریان گرفت.

کوبا کشور موسیقی و رقص و آواز است.با کوچکترین صدای ضربه مردم در سراسر خیابان و کوچه شروع به حرکت کردن میکنند.انگار آماده اند تا هر ریتمی را به بازی بگیرند.به خود که بیایید دور وبر شما پر میشود از دامنهای چین واچین گلدار که در باد میچرخد و در صدای گیتار موج بر میدارد.در اتوبوس- در ساحل- در کوچه و پس کوچه در شادی و در عزا باید رقصید و چرخید ....

این فرهنگ یک کوبایی است زیرا موسیقی زیر پوست و گوشت و خون این مردم جریاد دارد و این برمیگردد به فرهنگ سرخ پوستی و بعدترها فرهنگ قبایل آفریقایی و گردهم آمدن برده ها در شبهای سیاه بردگی و کنار آتش چادرها تا اینگونه به یاد وطن و سرزمین غریبشان زندگی را ادامه دهند....

به خاطر داشته باشید که هیچ کسی نمیتواند سر جای خود بند شود وقتی که موسیقی کوبایی با آن کوبش شدید و ریتم آفریقایی در کنار گیتار اسپانیش به جریان بیفتد.پاها و دستها شروع به حرکت خواهند کرد و بدنها به جنبش در خواهند آمد.باور کنید راست میگویم...


 
لبریز ار رنگ میشویم
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوچه های قدیمی

اداره ای مربوط به امور کشتیرانی هاوانا که با همه آبهای بین المللی دنیا ارتباط دارد الا ایالات متحده....اما نیامده ایم اینجا تا از تحریم و قهر و دشمنی بگوییم و ببینیم آمده ایم تا در محله قدیمی هاوانا گشتی داشته باشیم در یکی از قدیمی ترین میادین شهر.اینجا  Plaza de San Francisco  است.و حتما تا حالا متوجه شده اید که Plaza در کلام اسپانیایی معنی میدان میدهد... 

علت اینکه این میدان را  به نام سن فرانسیسکو مینامند وجود کلیسای Francisco de Asis است که مهمترین ساختمان این میدان نیز محسوب میگردد و گردشگران زیادی را به دیدنش فرامیخواند.این کلیسا در ابتدا  خانه حزب مذهبی-سیاسی فرانسیسکو و در انتهای قرن 16 ساخته شد...بعدها به کلیسا تبدیل و در آن پوشیده از نقاشیهای کوبایی و مجسمه های چوبی گشت.در دوره استعماری اسپانیا کم کم به موزه ای از اشیای عتیقه و با ارزش تبدیل شد.اما امروزه دیگر به سالن رقص و کنسرتهای اصیل تبدیل شده است.....نکته در اینجاست که اگر با دیدگاه های بسته به مذهب ننگریم آنگاه میتوانیم آن را به زوایای هنر و زیبایی و فرهنگ پیوند دهیم.پیوندی باشکوه که میگوید مذهب جوشیده از درون ما آدمها جدای از نگاه زیباشناسانه و روح هنرمند بشر نیست...و البته مگر میشود خدا را در جایی به غیر از زیبایی والا مجسم کرد.

مجسمه زیبایی از Junipero Serra کشیش اسپانیایی قرن 18 درست مقابل در کلیسا قرار دارد که توسط یک هنرمند سرخپوست ساخته شده است.این کشیش تلاش زیادی برای آزادی و آرامش کشورهای تحت اشغال و در جهت توسعه این کشورها و رهایی از یوغ بردگی و استعمار انجام داده است.

بالای سر serra صدها کبوتر در گردشند.کبوترهایی که مثل همیشه با دستانی پر از دانه و نگاهی مهربان اهلی میشوند و ما را به خود وابسته میکنند.کبوترها مثل همیشه گردشگران تمام دنیا را با زبانی مشترک به هم پیوند میزنند بی سبب نیست که آنها را پیام آور صلح میدانند. 

و خسته که میشوند زیر سایه روشن روز آفتابی و آسمان ابی بر تن آجرهای چند صد ساله لم میدهند.

یک ساختمان قشنگ قدیمی در گوشه این میدان چشم ما را میگیرد.متوجه میشویم یک مرکز خرید است.اما قبل از هرچیز بگویم که در کوبا خرید کردن را باید فراموش کنید.اینجا خبری از جنسهای شیک و آخرین مدل نیست.به خاطر تحریم های بی در و پیکر هیچ برند مشخصی اینجا وجود ندارد.و از ان بالاتر به خاطر فقر مردم قدرت خرید بالایی هم وجود ندارد...پس با خود لباس به قدر کافی ببرید که هیچ چیزی نمیتوانیدپیدا کنید.

اما جلوی این مرکز خرید یک مجسمه آشنا میزند یادم میفتد که دکتر سمیع آذر از این مجسمه و از هنرمند آن برایمان گفته بود.مجسمه "conversation" اثر هنرمندی فرانسوی است که توسط   Vittorriao Perrotta  به این میدان قدیمی اهدا شده است.مجسمه ای برنزی با نقطه اتکاهایی جالب برای قرار گرفتن بر زمین.مجسمه ای که دو نفر را نشسته و در حال گپ زدن نشان میدهد.مجسمه ساخت سال 2012 است و در همین فاصله کم از آن استفاده های اجتماعی زیادی شده است.چندی پیش در اعتراض به حتک آزادی بیان، استفاده از مکالمات خصوصی افراد در مصارف سیاسی ، و در اعتراض به نبودن آزادی اندیشه ...و حالا این مجسمه در میدانی از شهر کشوری که میگویند زندانیهای روزنامه نگار زیادی دارد...جالب است

اما خود میدان سن فرانسیسکو پر است از ساختمانهای اندولوسی با سبک باروک و البته المان همیشگی شیشه های آرکی و رنگی که با اوج سلیقه و گلدانهای پر گل شمعدانی جلوه زیبایی به میدان داده اند.

در گوشه ای از این میدان چشمم را مغازه "بنتون" میگیرد.2 نکته قابل توجه دارد:اول اینکه در کشوری که برندها وجود ندارند بنتون یهودی اینجا چه میکند؟ دوما اینکه در هیچ کجای دنیا بنتون را در چنین ساختمان همگونی با معماری اطرافش ندیده بودم. اگر به آرم بنتون دقت نکنید فکر میکنید این ساختمان هم یک موزه قدیمی است... این نشان میدهد که میشود از عناصر امروز در بافت قدیمی طوری استفاده کرد که لطمه ای به چشم نوازی آن نزد.

این پنجره های هلالی شکل  با شیشه های مشبک رنگارنگ که مقابل هریک از آنها بالکنهایی با نرده های کوتاه قرار گرفنه عنصر مشخص معماری کشورهای اسپانیایی زبان است.خصوصا کشورهایی که در دوره ای مستعمره بوده اند.گرچه عموم این پنجره ها در قرن 19 ساخته شده اند.کاربرد مهم آنها البته برای کاهش تابش آفتاب مناطق استوایی است.در قرن 19 عمارتهای بزرگ و اشرافی با چنین پنجره هایی آرایه میافتند. پنجره هایی با قاب چوبی و شیشه های رنگارنگ.فکر کنم در همان دوره ها بود که وارد معماری التقاطی عصر قاجار در ایران زمین هم شدند.بعدها نقوش گل و بوته این شیشه ها که ملهم از جنگلها و رنگهای استوایی بود به نقوشی هندسی در کشورهای دیگر بدل شد.این نوع پنجره ها را Mediopunto مینامند.

 مسیر را به سمت خیابان "Mercado" ادامه میدهیم.یکی از رنگارنگ ترین و زیبا ترین بخشهای هاوانای قدیم...با کوچه پس کوچه هایی که تابلوهای نامهایشان کاشیهای رنگی است و دیوارهای خانه هایشان رنگ به رنگ به رنگین کمان پهلو میزنند.مرکادو را وقتی قدم میزنیم از رنگ لبریز میشویم.

 

متوجه میشویم یکی از این خانه های قدیمی یک کلینیک خیریه است.گویا شهرداری از این مراکز درمانی در کشور زیاد میسازد برای درمان افراد بی بضاعت.پزشکهایی برای گذراندن طرح و یا حتی برای انجام کار خیر به مداوای بیماران در آنها میپردازند.طرح این ساختمانها از گذشته ها که کلیساها برای درمان افراد فقیر استفاده میشد الهام گرفته شده است.

از خانم دکتر خوش رویش خواستیم یادگاری عکسی بیندازد که با لبخند و بدون تکبر آمد و  شروع به گپ زدن با ما کرد.دست دادیم و روبوسی، پرسید کمکی از دستش برایمان برمیاد یا نه....؟؟؟؟(رفتارش برای ما خیلی آشنا بود نه؟!!!!!) 

خیابان مرکادو پر است از خانه های کوچک و بزرگ که یا رستوران هستند و یا اقامت گاهی برای مسافرین.مانند این خانه آجری قدیمی که فقط 9  اطاق دارد و در گذشته متعلق به خانواده ای اشرافی بوده  که حالا تبدیل شده  است به یک هتل سنتی...شبیه کاری که ما توی یزد انجام میدهیم.

در گوشه و کنار این خیابان قدیمی خانمهایی با لباس سنتی و معمولا با سبدی گل در دست درست شبیه خانمهای قرن 16 و 17 میبینیم.میتوانیم با آنها عکسی بگیریم و به آنها انعامی دهیم.ما یواشکی وقتی خانمه داره با دوستش گپ میزنه ازش عکس میگیریم...قرار گرفتن آن دو کنار هم شبیه تداخل تاریخ در هم میماند....

بعد هم به این آقای متشخص پول میدهیم و با او یک عکس به یادگار میندازیم.کلی هم خوش وبش میکنیم.آدم را یاد مردان "برباد رفته" میندازد.

در میانه های خیابان مرکادو پارک کوچک و سر سبزی قرار دارد برای گردشگرانی که خسته از پیاده روی هستند دمی کنار حوض باصفا و درختان پر گل لم بدهند و به صدای پای آب و نواختن موسیقی هنرمندان محلی گوش کنند..در میان پارک چشممان به مجسمه "سیمون بولیوار" میخورد.

همان فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی، یکی از چندین رهبر جنبش استقلال‌طلبانه در آمریکای جنوبی و رهایی بخش از یوغ استعمار اسپانیا.

از این قهرمان مبارز ونزوئلایی در کوبا مجسمه زیاد دیده ام.وقتی میپرسم متوجه میشوم که انقلاب ونزوئلا و مبارزه خواهی بولیوار الهام بخش انقلاب کوبا بوده است.

سر یکی از کوچه ها،خانمی معلول با کلاهی پر ازگل قرمز رنگ و لباسی محلی بر چرخ خوش رنگ و لعابش نشسته و با زبان اسپانیایی با ما گپ میزند و دانه کبوتر میفروشد.چه کسی دلش میاید که دست رد به سینه او بزند؟

پس پرنده را به ضیافتمان دعوت میکنیم.پرنده هایی که زیر سایه درختان لم داده اند و نوکی بر آب میزنند.

میدانید...من همیشه و هرجا تا آخر عمرم وقتی گل کاغذی ببینم به یاد مادربزرگم میفتم و یاد آن سالهای کودکی و ده ها گلدان بزرگ سفالی که پر بود از گلهای صورتی و قرمز کاغذی در ایوان خانه کودکیم.گلهایی که به برکت دست مادربزرگ اینگونه گل میدادند و بعد از او هیچ وقت هیچ کس نتوانست دوباره آنها را سر حال بیاورد...

حال از این بگذریم فکر میکنید این خانه پر رنگ و لعاب پر دارو درخت پر گل چه میتواند باشد؟؟؟ساختمان یک دبستان ! این را همان خانم سرایدار دم در برایمان میگوید و وقتی چشمهای گرد شده من را میبیند بیشتر از تعجب من تعجب میکند.آخر این خانم نمیداند قیافه مدرسه های کشور من چه شکلی است!!!!!!!!

وسط حیاط این دبستان کوچک پر است از مجسمه های مشاهیر.مجسمه هایی بی ترس از دزدیده شدن!!! که لابلای این درختها خوش نشسته اند.مجسمه هایی مثل "هانس کریستین اندرسن" که همیشه مرا به دنیای پر رمز و راز و افسونگر قصه های کودکیم میبرد.به دنیای "دخترک کبریت فروش" و "بند انگشتی" ....

حالا که گرسنه هستیم کجا را برای نهار خوردن انتخاب کنیم؟؟؟کسی از من راجع به غذاهای کوبایی پرسیده بود.راستش را بگویم اینها غذاهای خیلی خاص و خوشمزه ای ندارند.بیشتر غذاهای آنها پختن همین جک و جونورای دریایی است که البته من عاشق خوردن آنها هستم با آن پرو پاچه های جذابشان....اما بشقاب های غذاهای محلی آنها معمولا تکه های سرخ شده گوشت و مرغ است که کنار آنها مقداری کته بسیار شور و لوبیای سیاه قرار دارد.این لوبیاها که من آنها را در جای دیگری ندیده ام مزه لذیذی دارند و تقریبا در پخت بیشتر غذاها از آن استفاده میشود.خودشان به این لوبیاها Ferijoles میگویند.

قیمت غذاها نیز در کوبا خیلی بالا نیست میتوانید مثل ما ریسک کنید و وارد یکی از رستورانهای این کوچه  پس کوچه های Old Habana شده و مثلا مثل ما به رستورانی لبنانی بروید.رستورانی کاملا خالی از آدم که در یک لحظه مارا ترساند نکند کیفیت غذایش بد باشد اما از روی کتاب سفر که جستجو کردیم دیدیم نامش در آن آمده و همین قوت قلبی شد برای ما که دو پرس غذای دریایی کبابی بخوریم.2 پرس غذای لذیذی که بسیار به ما چسبید آن هم وقتی در کنار پای ما یک طاووس چتر گشوده بود و کمی آن طرف تر صدای جیغهای بلند یک توکا در گوشمان میپیچید...

و وقتی این غذا بیشتر به ما میچسبد که کلا برایمان 40000 تومان آب میخورد...

و در سکانس آخر محمد امین مهربان ما است که مقداری از غذایش را در دستمالی پیچیده و به سر وقت سگی میرود در چند خیابان آن ورتر که از چشمهایش خوانده بود:

"گرسنه است"...


 
گشتی در تالارهای تاریخ
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-قصر دولت مردان

درست در میدان "آرمس" و مقابل همان کتاب فروشیهای دست چندم،ساختمانی سنگی و بلند برافراشته است با ستونهایی طاقی شکل که از دور فریاد میزند من "یک باروک متشخصم!"...اینجا Palacio de los Capitanes Generals است..نگران نباشید به اندازه نامش ترسناک نیست.بیا بنامیمش "کاخ دولت مردان"

بلیط میخریم و داخل میشویم.برای عکاسی هم باید پول بدهیم یعنی یک بلیط برای جناب آقای دوربین! اما کاملا میرزد تا با دوربینتان بتوانید نقطه به نقطه کاخ را ثبت کنید.اینجا در میانه سالهای 1776  تا 1791 به دست یکی از دولت مردان آن زمان کوبا ؛Felipe Fondesviela"؛ ساخته شد.در آن زمان این کاخ به محلی برای کار و زندگی شخصی او تبدیل گشت.اینجا در واقع یک خانه است اما خانه ای آنچنان اشراف زاده و بزرگ و درندشت که برای دیدن از آن باید ساعتها وقت و حوصله گذاشت.

آنچه در همان ابتدا نظر مارا جلب میکند حیاط پر از درختان نخل سلطنتی کاخ است.حیاطی سرسبز که از صدای جیغ طوطیها و نغمه پرندگان کارائیبی لبریز شده است.گیاهان تودرتو صحن حیاط را طوری پوشانده اند که مجسمه های مرمرین میان آنها به سختی دیده میشود.اما یک مجسمه بزرگ و سفید در میانه آن جلب توجه میکند.مجسمه کریستف کلمب کاشف کوبا و کاشف آمریکا...

سال 1967 ،یعنی پس از انقلاب کوبا این خانه به دولت تعلق گرفت و از آن پس به موزه شهر تبدیل شد و در آن برای بازدید عموم مردم گشوده گشت اما نکته مهم در این است که به ساختار خانه و اسباب و وسایل آن هیچ لطمه ای وارد نیامد بلکه اطاقها تعمیر و پر از اشیا و وسایل ارزنده و قدیمی شد.حتی خیلی از آنها را از مکانهای مختلف در اینجا گردهم آوردند تا گردشگر یک دید جامع از نوع زندگی اشرافی دوران مستعمراتی کوبا توسط اسپانیاییها پیدا کند. حتی برای اینکه حال و هوای آن دوران زنده باشد طاووسهای رنگارنگ زیبایی هم در گوشه و کنار حیاط به حال خود رها شده اند تا بیشتر حس دوران استعمار  کوبا  و اشرافیت اسپانیا را زنده نگه دارند...اینجا یک قصر کارائیبی است/

تمام کاخ ساختاری بر پایه ارائه تاریخ هاوانا از ابتدا تا انقلاب دارد.بنابراین  اطاق به اطاق اشیای مربوط به همان دوران تاریخی از گوشه و کنار کوبا جمع آوری و در معرض تماشا قرار داده شده است.اینجا موزه ای منسجم از نوع زندگی تاریخی هاواناست...از عصر زندگی بومیهای سرخ پوست تا دوران دیکتاتوری باتیستا....

در کنار هر اطاق اطلاعاتی بر دیوار قرار دارد تا ذهن بیننده را روشن کند.علاوه بر این هر اطاق یک راهنمای جداگانه هم دارد که در صورت تمایل برای شما تک تک اشیا و تاریخچه آنها را توضیح میدهند.نکته تاسف آور این است که اکثر راهنماها به زبان انگلیسی مسلط نیستند.

یکی از تالارها مجموعه جالبی از سیستم حمل و نقل در کوباراا از ابتدا تا امروز در خود جای داده است.در کنار یکی از این کالسکه ها آرم پادشاهی اسپانیا را میبینیم.راهنما برای ما توضیح میدهد که این کالسکه پادشاه وقت اسپانیا است که چند سال پیش سوار بر همین کالسکه در هاوانا به دیدار فیدل کاسترو رفت. راهنما اجازه میدهد از حفاظ رد شده و عکس بگیریم.بعدا میفهمیم این خدمت در انتظار نوعی انعام است.

یک نکته را در کوبا به خاطر بسپارید.در فرهنگ این مردم خدمت به گردشگر با گرفتن انعام همراه است.حالا این خدمت هرچه میخواهد باشد از گرفتن یک عکس بگیر تا حتی نشان دادن یک آدرس به شما....! و البته برای ما ایرانیها که اصولا با انعام میانه خوشی نداریم گران درمیاید.

یکی از دیدنی های این مجموعه  یک مجسمه چوبی از مسیح است که به نام "فروتنی و شکیبایی مسیح "  خوانده میشود.در قرن 18 میلادی این مجسمه برای یکی از خیابانهای هاوانا ساخته شده بود که بعدها آن را به این موزه منتقل ساختند.این مجسمه به قدری طبیعی ساخته و نقاشی شده است که بیننده را مسحور خود میکند.چشمهای مسیح دو گوی شیشه ای غمگین است که نگاه مار ابه زیر میکشد.موهایی که برای سر مجسمه تهیه شده نیز از موی طبیعی انسان ساخته شده است.همه عوامل در کنار نقاشی طبیعی بدن زخم خورده پیامبر در این محوطه اشرافی و مجلل ما را به فکر فرو میبرد.انگار تقابل ظالم و مظلوم است.

بعضی از تالارهای کاخ را سکوتی سنگین فرا گرفته است.سکوتی که سردی مرمر دیوارها و مجسمه ها آن را دوچندان میکند.سردی عبور ارواح در گذشته از بالای قبوری که به اینجا منتقل شده اند.سایه هایی نیز بر دیوار میرقصند.بادی هم از ناکجا آباد  در این تالار میوزد و ما را سحر میکند.از تالار مرگ به سلامت عبور میکنیم.

برای آنها که عاشق اشرافیت و تجملند دیدن وسایل و اسباب قدیمی این کاخ خالی از لطف نیست.این دوره تاریخی هنر را زیبا و شکوفا کرده و وسایلی که ساخت دست هنرمندان آن دوران بوده در عین اشرافیت از وقار و سنگینی خاصی نیز برخوردارند.به طوریکه پس از قرنها هنوز از نگاهی زیباشناسانه نوعی امر والا محسوب میشوند. ما را در خود میگیرند...خیره به تک تک آنها به افرادی میندیشیم که روزگاری در این اطاقها و تالارها سرنوشت ملتی را رقم میزدند.

یکی از قشنگترین و تاریخی ترین این تالارها جایی است که اولین پرچم کوبا پس از استقلال از استعمار اسپانیا در آن آویخته شده است.پرچمی ریش ریش که تباری از افتخار با خود به همراه دارد.پرچمی که به یادمان میاورد دستهایی را در میدان نبرد که خونین و زخمی آن را به حرمت نفس مردان نیمه جان بر خاک بر افراشته اند.پرچمی که تاریخ یک ملت را روایت میکند.این پرچم برای من ارزش بالایی دارد.دقایقی به آن خیره میمانم.

نحوه تعمیر تالارها خیلی تمیز و هنرمندانه است.نقاشیهها خوب و زیبا بازسازی شده اند نه مثل بعضی از خانه های قدیمی ایران که نقاشیها داد میزند توسط دستی بی خرد بر تن دیوار زخم زده اند.

دیدن این گلهای رنگارنگ بر تن دیوارهای چند صد ساله ما را از سکوت سرد اشرافیت به گرمای روح هنر میکشاند.. گرم میشویم.

و از گالریهای بلند و باریک مجسمه های مرمرین به خیابانهای گرم هاوانا برمیگردیم.از باروک به عصر حاضر رسیده ایم.


 
ما و دنیای کلمات
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Calle Obispo 

از کافه نادری خاطره انگیز "کوبا"که بیرون میاییم کمی آن ورتر ؛سر تقاطع دو تا از توریستی ترین خیابانهای شهر ؛ ساختمان صورتی رنگ 150 ساله ای جلویمان ظاهر میشود که میفهمیم هتلی است که شهرتش به خاطر اقامت 7 ساله ارنست همینگوی است در آن....حالا اطاقی که ارنست همینگوی سالها آن را اجاره کرده و سرگرم نوشتن رمانهایش بوده به عنوان جاذبه گردشگری این هتل محسوب میشود و مردم برای دیدنش سرو دست میشکنند.

بعدا که خانه دائمی همینگوی را نشانتان دهم خواهم گفت که این نویسنده آمریکایی چرا برای مدتی در کوبا ساکن بوده است..

کنار هتل و در راستای خیابانی پر از گردشگران خارجی ،دسته های موسیقی خیابانی دیده میشود.گاه دو یا سه نفره سرگرم خواندن و نواختنند و گاه تک نفره مینوازند و سی دی های خود را میفروشند.معمولا با ظاهری قدیمی خود را میارایند و برای عکس گرفتن از شما پول میگیرند.یکی از کارهایی که در این سفر انجام دادم خریدن چند سی دی از نوازنده های گمنام بود.وقتی بعد از برگشت از سفر آنها را گذاشتم و شنیدم حس خوبی به من داد.حسی از حضور دوباره در همان خیابانها و حال و هوای شاد و پر انرزی هاوانا....دو تا از معروف ترین آهنگهای کوبایی که به زبانهای مختلف و بارها توسط خوانندگان مختلف در سراسر دنیا اجرا شده یکی Guantanamera و دیگری Hasta Siempre Comandante  است.دومین آهنگ را احتمالا زیاد شنیده اید همان ترانه معروف "خداحافظ فرمانده چه گوارا" است.

بدرود فرمانده (به اسپانیایی: Hasta siempre Comandante)‏ ترانه‌ای است که در سال ۱۹۶۵ توسط آهنگساز کوبایی کارلوس پوئبلا ساخته شده‌است. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شده‌است.در جای خودش برایتان از معنی عمیق این ترانه حرف خواهم زد.شاید اگر معنی آن را متوجه شوید شما هم مثل من هنگام شنیدن آن از زبان یک کوبایی و در ستایش قهرمان از دست رفته شان خواهید گریست.

حالا بیایید حال و هوایمان را عوض کنیم.میخواهم شمارا به یکی از زنده ترین و شاد ترین خیابانهای هاوانا ببرم. خیابانی بلند و باریک در هاوانای قدیم که مانند پلی ارتباطی بین روح معماری  مستعمراتی و معماری التقاطی قرار گرفته است.اینجا calle Obispo است.

در راستای این خیابان شلوغ و رنگارنگ کافه-رستورانهای زیادی قرار دارد برای نشستن و نوشیدن یک فنجان قهوه ناب کوبایی و گوش سپردن به موسیقیهای زنده ای که در اتموسفر خیابان جاری است.گاه زنی را با لباسهای محلی در حال رقص میبینید و گاه زنی را متفکر در حال سیگار دود کردن. و ویژگی مشترک هردو عنصر رنگ است  که کوباییها بی محابا از آن استفاده میکنند.

همان طور که قبلا هم گفته بودم محله های قدیمی شهر هاوانا فرصت خوبی را به گردشگر میدهد تا از نزدیک با کوبای واقعی و نه کوبای رسانه ای روبرو شوند.خصلت این مردمان لاتین  زنده  و سرشار از انرژی بودنشان است.در هر کوچه پس کوچه ای عده ای دارند گپ میزنند.کلا روحیه برون گرایی دارند و این برای اروپاییهای درون گرا بسیار جلب توجه میکند.آنها نیز مثل ایرانیها خونگرم و پرحرفند.تا فرصتی پیدا میکنند از خانه ها و مغازه ها بیرون آمده و با هم اختلاط میکنند.گاهی کنار دکه های خود سرگرم بازی "دومینو" دیده میشوند.با گیلاسی رام و فنجانی قهوه و البته سیگاری برگ!

یک سلمانی سنتی

کافیست دستی برای یک کوبایی ؛که از بالکن خانه یا مغازه اش خم شده رو به خیابان؛ تکان دهی تا با صدای بلند بشنوی:هی سلام...بیا تو فنجانی قهوه بزنیم...کجایی هستی؟....ایرانی!!!!!!!!!!!اوه سلام دوست ایرانی من..... سیگار میخوای؟؟؟.....و بعد شست دست خود را به علامت پیروزی برایت بلند کنند و به چه گوارای روی کلاه یا لباسشان اشاره کرده فریاد زنند:Holah Comandante 

یادتونه براتون گفتم اینجا هر خونه قدیمی رو تبدیل به موزه میکنند؟مصداقش رو میتونید تو راسته این خیابون پیدا کنید.خونه به خونه-کوچه به کوچه -موزه است و گالری و من در ذهن خودم شروع به تصویر سازی میکنم که ما چه خیابانهایی از شهرمان را میتوانیم به این کار اختصاص دهیم.خیابانهایی در تملک عابران پیاده و نه ماشینهای دودزده  و در خدمت فرهنگ و هنر.خیابانهای شاعری که هر آجرشان انگار میتواند کلمه ای باشد برای سرودن غزلی ناب از فرهنگ یک سرزمین...

و یکی از همین خانه ها Muse dela Orfebreria است.موزه هنرهای نقره کاری کوبا

یکی از دیدنی ترین صنایع دستی کوبا ساخت زیور آلات نقره ای است که در طراحیهای بینظیری از گردن بند و دستبند و گوشواره تا حتی شمعدانهایی که ما را یاد "ژان وار ژان" میندازند را شامل میگردد.در این خانه دو طبقه قدیمی و کارائیبی مجموعه کوچک  و جمع و جوری از تمام انواع ساخته های نقره ای دیده میشود.

این خانه قدیمی در گذشته کارگاه مردی هنرمند به نام Gregorio Tabares بوده که از سال 1707 میلادی کار خود را در اینجا آغاز میکند و رفته رفته شهرت زیادی در زمنیه ساخت نقره به هم میزند.حالا کارگاه او به این موزه جمع و جور تبدیل شده است. یکی از نکات خوب و قابل تامل این موزه های کوچک در این بود که هیچ پولی بابت دیدن آنها گرفته نمیشود.بازدید از آنها کاملا رایگان است و همین موضوع گردشگر را مشتاق دیدن آنها میکند.گرچه حتی خانه ای 40 متری باشند.با دیدن همین موزه های کوچک است که شما با ریز به ریز جزئیات فرهنگ و آداب و رسوم کوبا آشنا میشوید.

چه بسا این موزه های کوچک رایگان با راهنمایان خوش اخلاقشان بسیار بیشتر از موزه های پهناور بین المللی بتوانند رسالت خود را در معرفی یک سرزمین به جا آورند.

به انتهای خیابان calle obispo که میرسیم میدان وسیعی توجهمان را جلب میکند.اینجا Plaza de Armes است.میدانی قدیمی که شهرتش به این است که سالهاست محل اجتماع کتاب فروشان بوده.به هر سمتش که نگاه میکنیم مردمی را سرگرم خرید و فروش کتابهای دست چندم میبینیم.عده ای هم زیر سایه های درختان و در نسیم ملایم روز سرگرم خواندن کتابند.جالب است بسیار جالب...چرا که نه؟میشود در هر شهری مکانی را به فروش کتابهای دست دوم اختصاص داد.این طور شور و شوق بیشتری هم برای مکاشفه کتابها ایجاد میگردد.

اوایل سال 1990 بود که کم کم مشاغل مستقل توانستند اعتبار کار بیایند.از همان زمان این میدان را به فروش کتاب اختصاص دادند.در فضایی باز و زیر چتر درختان استوایی ده ها استایل چوبی تن خوش عطر کاغذها را در بر گرفته اند.کاغذهایی که گاه از فرط پیری در حال گسیختنند اما هنوز نگاه های مشتاق آنها را زیرو رو میکند.

در میان کتابهای قدیمی میشود صفحه های موسیقی هم یافت.آنهایی که "موسیقی باز" هستند در این میدان میتوانند آرشیو خود را کامل کنند.در اینجا از هر طیف و سلیقه ای کتاب و موسیقی و پوستر پیدا میشود اما بیشترین کتابها مربوط به دوره های انقلابند و روزنامه های ده های 40 و 50...یعنی اوج مبارزه و قهرمان...و حتی تمبرها و خلاصه ده ها و صدها یادمانی از گذشته های دور و نزدیک.

و این طور میشود که ما هم لابلای عطر و طعم کاغذ و جوهر مست شده و به سراغ پوستری از "ال چه" محبوب میرویم.

و بعد لم میدهیم در سایه سار درختان میدان آرمس درست زیر پای مردی که آزاد بود و به آزادی بها میداد و جان در راه آزادی گذاشت.زیر پای Carlos Manuel de Cespedes پدر آزادی بردگان کوبا از قرنها شکنجه و کار و استعمار.مرد بزرگی که در قرن نوزدهم مقابل هم وطنان اسپانیایی خود ایستاد و با وجودیکه خود مالک هکتارها مزارع نیشکری بود که توسط برده ها استفاده میشد اما به قانون بردگی اعتراض نمود و تمام برده های خود را آزاد کرد...

چه قدر حسن سلیقه میخواهد که در کنار  "معمار" آزادی و آزادگی ؛"کتاب" ها را گشود و از کلمات تلمذ کرد...

و این حال خوش را دیدن El Templete کامل میکند.کوچکترین موزه ای که تاکنون آن را دیده ام.اطاقی حداکثر 4.4 متر که روی باقیمانده معبدی بومی ساخته شده است.معبدی از آن سرخ پوستان ساکن جزیره و امروزه قدیمی ترین بنای هاوانا  و اولین بنایی که "کریسف کلمب" در اینجا با آن روبرو شد.بعدها این معبد به شکل ساختمانی نئوکلاسیک بازسازی و تمام دیوارها و سقفش با نقاشیهای هنرمندان مزین گشت.این اطاق کوچک امروز به کوچکترین موزه نقاشی دنیا تبدیل شده است.

از آن جذاب تر درخت کهن چند صد ساله ای است که روی موزه و یا بهتر بگویم معبد قدیمی سایه انداخته است.نزدیکتر که میشوم از تعجب شاخ درمیاورم.پای ریشه های کهن آن پر است از اسکناس و سکه...مردم میایند پای درخت دعا میخوانند و نذر خود را نثار خاکش میکنند...چقدر جالب! یاد همه نوارهای سبز رنگ درختان سرزمینم میفتم که با دستهایی مومن به شاخه ها آویخته گشته اند...انگار درخت در حافظه جمعی همه مردمان دنیا تقدس دارد...

و درست کنار این معبد و رو به اقیانوس آبی اطلس ساختمانی سنگی از قرن 16 خوب میدرخشد و از تاریخ جنگ و استعمار میگوید.قلعه Real Fuerza که روزگاری متعلق به پادشاه اسپانیا بود همان روزگاری که اسپانیا و نیروی دریاییش جهان را به زیر میکشید.قرنها این قلعه به جا ایستاد و شاهد جنگ و نزاع و خونریزی بود.قلعه ای برای حفاظت از هاوانا در مقابل بقیه مهاجمان خارجی و دشمنان اسپانیا

این قلعه مثل بیشتر قلاعی که در هاوانا دیده میشوند در زمان پادشاهی چارلز سوم ؛یکی از مقتدرترین شاهان اسپانیا؛ ساخته شد.در حیاط قلعه هنوز هم توپهای قدیمی ارتش اسپانیا دیده میشوند.امروزه این قلعه تبدیل به موزه "دریانوردی" شده است.

دور تادور قلعه مانند بیشتر قلاع قدیمی خندق عمیقی وجود دارد که با پلی چوبی به بدنه قلعه متصل شده است.برای ورود به این موزه باید بلیطی معادل 5 دلار خرید.عکاسی در داخل آن با شرط پرداخت پول امکان پذیر است.هر دوربین معادل 3 دلار.

وقتی میخواهیم از روی پل چوبی خندق رد شویم یاد کارتون محبوب "رابین هود" میفتیم و آن صحنه ای که خرگوش کوچک پشت میله های در سنگین قلعه جا میماند و رابین هود ؛قهرمان خوشتیپ کودکی ما؛ او را نجات میدهد.خداییش این قلعه شباهت زیادی به زندان  "پرنس جان" دارد و این شباهت وقتی بیشتر میشود که چشممان به صندوقهای گنج و طلا و جواهری میخورد که غواصها در سالهای اخیر آنها را از زیر آبهای اقیانوس بیرون کشیده اند.گنجهایی متعلق به کشتیهای غرق شده قرنهای گذشته.

و ما برای اولین بار چشممان به صندوقهای طلا و جواهر و اشرفی؛ شبیه همانها که پرنس جان شبها در آغوششان میخوابید؛ میفتد...تنها "هیس" در اینجا کم است!


 
ما و ارواح صاحب قلم!
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- هاوانای قدیم

باید وقت بگذاری و کوچه پس کوچه های اطراف Plaza de Cateral را خوب بگردی تا در درست در میانه یکی از آن کوچه های باریک و قدیمی ،کنار خانه های عادی مردم جایی که مردی نابینا نشسته است و در تنهایی ساز میزند، چشمت را کافه ای کوچک بگیرد.کافه ای که تمام دیوارهایش با دست نوشته ها-گرافیتیها-کاریکاتورها و نقاشیها  پر است.نزدیک تر که میشویم عکسهایی از چهره های آشنا میبینیم.از سرو کول کافه توریستها بالا میروند.

اینجا La Bodeguita del Medio است.(عجب اسم وحشتناکی).کافه-رستورانی قدیمی که "کافه نادری" کوباییها محسوب میشود.کافه ای بسیار کوچک و جمع و جور که در سال  1942 توسط Angel Martinez تاسیس شد.در آن زمان این کافه به مکانی بسیار محبوب و دوستانه تبدیل شد برای مردمی که دوست داشتند عصر به عصر دور هم جمع شده و با دوستانشان گپی زده و یک نوشیدنی میل کنند.

 

همه میدانند که کوبا کشوری است با انواع نوشیدنیهای متنوع که بین توریستها بسیار محبوبیت دارند.تنوع این نوشیدنیها بیشتر به خاطر ترکیب انواع آب میوه با نوشیدنی الکلی مخصوص خود کوبا یعنی "رام" است.اما شما میتوانید این نوشیدنیها را بدون الکل هم خواسته و میل کنید.معروف ترین نوشیدنی موبا Mojito یا همان موهیتو است که البته مبدع آن کسی نیست جز همین مارتینز کافه دار...

موهیتو ترکیب رام،سودا،نعنا،شکر و البته لیموست.یک نوشیدنی فوق العاده دلپذیر و خوش عطر و طعم که ما برای اولین بار در همین کافه آن را امتحان کردیم البته از نوع بدون الکل.

القصه سال 1949 اینجا علاوه بر کافه به رستوران کوچکی هم تبدیل شد که امروزه هنوز وجود دارد و غذاهای کوبایی سرو میکند.از آن به بعد این مکان به پاتوق اهل هنر-موسیقی-سینما و ادبیات تبدیل شد.مکانی که آدمهای جورواجوری چون سالوادور النده، پابلو نرودا،ارنست همینگوی،گابریل گارسیا مارکز،نات کینگ کول و بسیاری دیگر از روشنفکران و هنرمندان ان دهه را در خود جای داد.خدا میداند چه بحث ها و گفتگوهایی در اینجا صورت گرفته است که شاید جرقه ایجاد یکی از آثار مطرح هنری ادبی جهان شده باشد.

در نیمه های دهه 90 بود که یک عملیات تروریستی هم در اینجا انجام گرفت.بمبی انفجار یافت و توریستی ایتالیا کشته شد.اما کافه دوباره سرپا و از نو کارش را آغاز کرد...

بخشی از دیوار کنار کافه مثل یک تریبون آزاد میماند.همه کسانی که آمده اند و اینجا را دیده اند میتوانند یک یادگاری کوچک با زبان خود روی آن بنویسند.انگار اینجا جایی است شبیه "سازمان ملل" که نماینده هایش ما گردشگران عادی هستیم که دوستانه در کنار هم مینشینیم با زبان اشاره حرف میزنیم.چیزکی مینوشیم و در صلح از هم خداحافظی میکنیم و بعد به یادگار از لحظه  با هم بودن مینویسیم بر تن دیوار...

ما هم به فارسی نوشتیم:سمیرا و محمد امین در فروردین 1392 شمسی اینجا به یاد "پیر مرد و دریا"،"صد سال تنهایی" و همه خاطره آفرینان قلم و هنر گپی زدند، نوشیدند و رفتند.

حالا دیگر این کافه-رستوران کوچک مکانی شده است پر خاطره برای به یا آوردن همه صاحبان اندیشه و قلمی که روزگاری در اینجا جرعه ای موهیتو نوشیده اند و جرعه ای فرهنگ.در و دیوار اینجا پر است از یادگاریهای آنها.پر از دست نوشته ها-عکسها و حتی وسایل شخصی آنها که به یادگار به کافه بخشیده اند.اینجا شبیه موزه ای کوچک شده که حتی بیشتر از بسیاری موزه های به نام دنیا آدمها را به خود جلب میکند.

کاش ما هم با "کافه نادری" یمان مهربان تر باشیم!!!


 
رئالیسم جادویی کوبا
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Plaza de la Catheral

چه چیزی میتواند جذاب تر از این باشد که به قلب کوچه پس کوچه های قدیمی هاوانا بزنیم؟کجا میتوانیم این مردم را بهتر بشناسیم از خیابانهایی که در سر هر کوچه شان بخشی از فرهنگ و اصالت این مردم را در بر دارد.ما راهی Habana Vieja میشویم ؛ قلب تپنده هاوانای قدیم.بخشی از شهر که از سال 1982 تاکنون بزرگترین میراث فرهنگی مستعمراتی آمریکای لاتین شناخته میشود.

امروز از آن روزهای خاطره انگیز خواهد بود با کلی ماجراهای دوست داشتنی.من و محمد امین دوتایی راه افتاده ایم با دوربینهایمان و نگاه های مشتاقمان به سوی شرق هابانا.جاییکه قدیمی ترین بخش شهر قرار دارد و توسط دولت به همان شکل حفظ شده است تا گردشگرانی را از دور و نزدیک به خود بخواند.اینجا علاوه بر بناهای قدیمی و مهم میراث دار زندگی مردم عادی است که شور و نشاط زندگی کوبایی را به نگاه من_گردشگر  مینشانند.کوبای واقعی را میتوان لابلای جریان زندگی این محله ها شناخت.جاییکه انگار زمان در قرنهای قبل از اکنون منجمد شده است با همه رنگها و دلفریبیهای گذشته...

برای اینکه از دروازه زمان بگذری همه عناصر مهیاست.میتوانی به جای نشستن در یک تاکسی موتوری، سوار این درشکه اسبی شوی تا با شنیدن تلق تلق سم اسبش بر سنگ فرشهای قدیمی خیابان بیشتر حس کنی که وارد قصه های آمریکای لاتین گشته ای...

از اینجا به بعد دیگر همه جا رنگ و بوی قصه های "مارکز" میدهد.به هر  دالانی که سرک میکشی خود را لابلای معماری اسپانیایی-اندولسی خواهی یافت.این معماری انقدر برای چشمهای شرقی ما مرموز و خوش آب و رنگ است که برای ساعتها فراموش میکنیم در قرن بیست و یک به سر میبریم.فضای این محله ها انقدر زیبا و ظریف در گذشته دور حفظ شده اند که چه بخواهیم چه نخواهیم خود را بخشی از قصه های داستانهای  رئالیسم جادویی خواهیم یافت.کافیست کمی فقط کمی رویا زده باشی تا فکر کنی که حالا عاشقی از "سالهای وبا" لابلای این نخلها و طوطیهای رنگارنگ قرار است برایت ساز بزند و تو را تا ابد در حافظه عاشقانه اش ثبت کند...پس بزن برویم به آمریکای لاتین قرن شانزدهم...

عاشق این معماری مستعمراتیم....استعمار از "عمران" میاید و نمیشود منکر این قضیه شد که در تمام کشورهایی که بخشی از تاریخشان به استعمار برمیگردد بخشهای عمرانی زیادی موجود است.بخشهایی که آن را مدیون سالها استعماری هستند که دولتها برای رفاه حال خود ساخته اند و بعدها رفته اند و تمام آن عمران را باقی گذاشته اند برای مردمان همان سرزمین...اینجاست که میشود نیمه پر لیوان استعمار را هم دید و کمی دلخوش کرد به گذشته ای پر رنج ...

حالا همان بخشهای مستعمراتی، زیبایی لاینفک هابانا محسوب میگردند...و ما داریم به مرکز بخش مستعمراتی آمریکای لاتین میرویم و میخواهیم خیابان به خیابان شما را با خود از قرن شانزدهم تا بیستم بکشانیم میان شبکه پیچیده ساختمانهای قدیمی -قلاع سنگی-پنجره های شیشه ای و رنگارنگ-بالکونهای چوبی-آرکهای باروک-اسباب و وسایل روکوکو-ساختمانهای نئوکلاسیک و بعد تمام تزیینات آرت دکو و زیبایی و زیبایی...

به همه اینها میتوانی یک موسیقی لاتین هم اضافه کنی که در پس زمینه هنری زیبا و شگفت انگیز صحنه های این فیلم زنده شنیده میشود.گاه زنی با لباسهای اسپانیش و رنگ به رنگ در گوشت زمزمه ای میکند و با بادبزنش نسیمی در صورتت مینوازد.گاه مردی در کنارت گیتار میزند.گاه دستی به تو شاخه گلی تعارف میکند.گاه دودی از سیگاری به تو فوت میشود.گاه پر طاووسی که کنارت گام برمیدارد تو را رویایی میکند.گاه میندیشی که اینها خیالات است یا واقعیت..... اینگونه میشود که در سکانسی از این فیلم لاتین دوربینی مرا شکار میکند وقتی مبهوت دنیای خیالی "مارکز" ی خودم شده ام...شاید همین حالا عروس "خاویر باردم" شوم!!!

میخواهی کوبا را ببینی راهی Plaza de la Catheral بشو.یکی از دیدنی ترین میادین بخش قدیمی شهر هاوانا.جایی که زندگی در آن با آنچنان شدتی نفس میزند که از حال تو را میبرد.شاید هیچ وقت دیگری در زندگی چشمهایت فرصت دیدن اینهمه رنگ را نداشته باشد.

در اواخر قرن شانزدهم بود که اولین کانال آبی بزرگ اسپانیایی در دنیای مدرن آن زمان در هاوانا و کنار رودخانه Almendares به طول 11 کیلومتر زده شد و بندرگاه را به اینجا و به همین میدانی که امروز ما در آن اینگونه مبهوت ایستاده ایم وصل کرد.از آن به بعد اینجا مکان مهمی شد برای داد و ستد و بعدها خانه های آریستوکراتهای تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت راهی هاوانای زیبا بودند...

و بنا به رسم آن دوران برای رسیدن به محله ای اشرافی ساخت یک کلیسای جامع کاتولیک را در این میدان آغاز کردند.کلیسای San cristobal که به نام سنت کریستووفر در قرت هجدهم ساخته شد تا رنگ و بوی مسیحیت اسپانیایی را در هاوانا کامل کند. کسی از من راجع به مذهب کوبا پرسیده بود.در این کشور مذهب آزاد است به هر شکل و قیافه ای که هرکس میپسندد از لائیک بگیر و برس به هر دین و آییینی که میخواهی و اینگونه است که در کمونیسم لاتین کلیسا ویران نمیشود و تا امروز سمبل شهر است و همیشه مورد احترام و تکریم کوباییها...اینجا یکی از جاذبه های دیدنی شهر محسوب میگردد در یکی از قدیمی ترین و زیباترین میادین شهر در قلب تپنده هابانا...

اطراف میدان اما پر است از جاذبه های دیدنی.میتوانی یک گوشه بنشینی و دستهایت را به یک "فال بین" کوبایی بدهی تا در خطوط کج و کوله کف دستهایت زندگی عاشقانه تو را روایت کند و با صورتی آفتاب سوخته و گوشواره های بزرگی که تلو تلو میخورند برایت بگوید که در طالع تو یک "شاه" خفته است و بعد به "ماه گرفتگی" مچ پاهایت اشاره کند و وردهای عجیب بخواند و بگوید "اینها نشانه های مرموز تواند!"

یا اینکه درست روبروی پله های قدیمی و سنگی کلیسای جامع تن خسته ات را به نیمکتهای رستوران قدیمی پاریسی قرن نوزدهمی بسپاری و جرعه جرعه "قهوه کوبایی" بنوشی و به صدای ساز پسرک سیاهی گوش کنی که برایت میخواند : "خداحافظ فرمانده چگوارا"...و یکهو دلت ریش بشود و بگیرد و یک جورهایی عاشق هم سازش بشوی و هم فرمانده اش...

یا اینکه در خلسه هنر فرو بروی و پا بگذاری به گالری Victor Manuel و بی خیال همه و هیچ کس لابلای کاسه و کوزه و مجسمه و تابلو غرق دنیای هنرمندانه دستهای یک کوبایی شوی.غرق اینهمه خلاقیت که بر تن مرجانهای ساحل نقش چشمهای "فرمانده" را کشیده اند ...و تو باز عاشق تر از قبل در دلت زمزمه کنی:

Hasta siempre Comandante

 

تمام ساختمانهای دورتادور میدان موزه هستند.حالا نه اینکه فکر کنید موزه های بزرگ و آنچنانی....نه.هریک ساختمانی قدیمی و متعلق به خانواده ای اشرافی بوده که پس از انقلاب به وسایل خود به همان شکل برای بازدید عموم گشایش یافته اند.مثلا این ساختمان Muse de arte Colonial نام دارد.ساختمانی متعلق به قرن 18 که وسایل دوران استعمار را به عنوان نمونه در آن جای داده اند.

داخلش بسیار رنگارنگ و دلفریب است.هیچ نقشی از استعمار و هول و هراس در دل ما نمیفکند.تنها رنگ  است و هنر و زیبایی با معماری آرکی باروک و سقفهای چوبی که پنکه های سقفی از آن آویزانند تا هوای گرم کارائیبی را تحمل پذیر کنند.

این یکی Palacio del conde Lombillo است.خانه ای دو طبقه-کوچک و جمع و جور که نمایشگاهی از عکسهای هنرمندان معاصر کوبا را در آن جای داده اند.چه ایده خوبی است برای ایجاد فضای یک گالری.به جای خراب کردن خانه های قدیمی آنها را به گالری-موزه-رستوران-بار و ...تبدیل کرده اند.یک کاربری مفید و جذاب.

نمیدانم چرا این تابلو در نگاه اول من را یاد هنر قهوه خانه ای انداخت.شبیه همان نقاشیهایی است که در قهوه خانه های ایران وجود داشت و روزگاری نقالهایی از روی نقوش رنگارنگش رستم و سهراب را حکایت میکردند...شاید نقشهای مردم همه جای دنیای ریشه های مشترکی داشته باشند.نمیدانم!

در گوشه ای از یکی از موزه های این محله چشمم را هنری معاصر گرفت.میشد حدس زد که هنری فمینیستی است.یک بخشی از هنر معاصر لابلای گذشته تاریخی این محله...جالب بود در میان خانه ای قرن شانزدهمی...تقابل سنت بود با مدرنیته


 
او آه میکشد...ما دود میکنیم
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین92-هاوانا و سیگار برگ

خودت قضاوت کن کوبای بدون چگوارا و چگوارای بدون سیگار برگ میشود؟؟؟پس با من همراه شو که میخواهم تو را به دیدن یک کارخانه تولید سیگار برگ ببرم در هاوانا.

همان طور که بیشتر شما میدانید یکی از عمده ترین تولیدات کوبا "سیگار برگ" است که در دنیا مقام اول را دارد از لحاظ کیفیت و البته کمیت.از قدیم بیشتر تصاویری که مربوط به کوبا میشد افرادی را نشان میداد که در حال دود کردن سیگارهای برگند. یکی از جاذبه های دیدنی این کشور بازدید از مزارع تنباکو و کارخانه هایی است که در آنهاهنوز سیگار ها را با دست تولید میکنند و من میخواهم شما را به دیدن چنین کارخانه ای ببرم در قلب شهر هاوانا...یک روز هم همراهم خواهید بود تا سر مزرعه تنباکو سیگار برگی دود کنیم با هم!!!

Real Fabrica de Tabacos Partagas معروفترین و بزرگترین کارخانه سیگار برگ کوباست که با ساختمان قرمز رنگ نئوکلاسیکش در همه تصاویر جاذبه های شهر خوب میدرخشد.این کارخانه در قرن 19 توسط یک اسپانیایی کاتالان دو آتشه تاجر خوش فکر به نام "partagas Ravelo" راه اندازی شد.کسی که تا سالها راز و رمز پیچیدن سیگارها و چگونگی به عمل آوردن برگهایش را در سینه حفظ کرد.هنوز هم اگر بخواهید از داخل کارخانه عکاسی یا فیلم برداری کنید به شما اجازه داده نمیشود.شاید یک فوت کوزه گری در کار است که نمیخواهند لو برود.برای همین من تمام عکسها را از اینترنت برایتان دانلود کرده ام.حالا خدا میداند این عکسها چگونه سر از نت درآورده اند...

 

از پله های ساختمان نمور و نیمه تاریک که بالا میروم بوی تند بدی شبیه عرق پا مشامم را میازارد.باورم نمیشود این بوی گند مربوط به تنباکوست.ده ها ردیف کارگر صامت و ساکت پشت میزهای چوبی نشسته اند و در آرامش سیگار برگ میپیچند. کارخانه خط تولیدی انسانی دارد و مرا یاد کارخانه های دوران مستعمری میندازد. فکر میکنم عجب شرایط بد و خفه کننده ای اینجا دارد.نفس به سختی بالا و پایین میرود در بوی تند و سنگین چوبها و برگهای خیس تنباکو.از یکی میپرسم که این بو را چطور تحمل میکند.میگوید :بو؟؟؟بوی خوبی است.بوی ناب تنباکوی کوبایی است...و بعد میخندد...اینجا کارگران آزادند تا هروقت دلشان خواست سیگار بکشند.

از همان ابتدا قدم به قدم خط تولید را دنبال میکنم.جایی که برگهای خیس Tabaco  از درختهای منطقه Pinar del Rio در اینجا روی هم انباشته شده است.

 درابتدا چوب وسط یک برگ را از میان آن بیرون میکشند تا برگ به دو قسمت تقسیم شود.سپس 5 الی 6 برگ را به دور یکدیگر میپیچند و از همان چوب درآمده به عنوان یک ریسمان برای بستن این 5 برگ استفاده میکنند.حالا سیگار برگ آماده شده است... یعنی توتون درون سیگار خرد شده نیست بلکه لایه های پیچیده برگها همان توتون درون سیگار است.لایه آخر یک برگ نمدار بوده تا خوب بتواند 5 برگ تنباکو را جمع و جور کند.حالا روی لایه آخر یک ماده چسبنده هم میزنند و سیگار را در دستگاه پرس به مدت 20 دقیقه قرار میدهند تا سیگار برگ آماده شده سفت و محکم شود.

حالا سیگار آماده شده را به بخش کنترل کیفیت میفرستند.جایی که دانه دانه سیگارها از لحاظ حجم تراکم در یک لوله آزمایش میشوند.تراکم سیگارهای پیچیده شده باید بین 40 تا 80 باشد وگرنه سیگار یا وا میرود یا دود نمیکند یا خاموش میشود...

خانم مسئول کنترل کیفی در جدولی نام همه کارگران را دارد و مقابل اسم آنها براساس کیفیت سیگار پیچیده شده شان نمره میدهد!!!سیستمی کاملا کارگری. سپس سیگارهای با کیفیت را به مدت یک هفته در هوای آزاد میگذارند تا خشک شده سپس راهی بازارهای جهانی شوند...

سیگار بازهای حرفه ای میدانند که معروف ترین نوع سیگار برگ Cohiba است.در این کارخانه علاوه بر آن، Montecristo-Cuaba و Vegas Robaina که هر 3 بعد از کوهیبا بهترین سیگارهای برگ جهانند ، نیز تولید میگردد.

حقوق ماهانه کارگران در این کارخانه حدود 400 پزو است که علاوه بر آن هرکدام هم نفری 30% سی یو سی یعنی ارز خارجی دریافت میکنند.وقتی میپرسم که آیا این حقوق کفاف زندگی آنها را میدهد جواب مثبت است زیرا در کوبا مشکل مسکن-بهداشت و درمان و آموزش و تحصیل وجود ندارد.همه رایگان است.یعنی خانه های کوبا متعلق به دولت بوده که در اختیار مردم قرار میگیرد و اینجا کسی اجاره نشین نیست.

جالب است که در گوشه و کنار کارخانه و بغل دست هر کارگر عکسی از چگوارا دیده میشود.میدانیم که "ال چه" با وجود آسم شدیدی که داشت سیگار کش قهاری بود.تقریبا تمام تصاویر معروفش با سیگار برگی گوشه لب دیده میشود و البته Cohiba سیگار برگ محبوبش بوده است.همسفرهایم شروع کردند به وسوسه شدن برای خریدن و کشیدن سیگار برگ...آن هم تازه به شیوه دست گرفتن چه گوارا.میدانید که او سیگار را به شیوه خاصی بین انگشتانش میگرفت و به شیوه خاصی بین دندانها... کم کم ما هم داریم وسوسه میشویم ها....حالا تا بعد ببینیم این وسوسه ما را به کجا میکشاند...

یکی از جالب ترین بخشهای کارخانه دیدن زنی است که دارد در پشت تریبون و میکروفن با صدای بلند روزنامه میخواند.این رسم قدیمی کارخانه های سیگار کوباست. در گذشته که بیشتر کارگران بی سواد بودند با این کار آنها را از حوادث دوروبر خود مطلع میکردند.این رسم امروزه هنوز پابرجاست.با وجودیکه دیگر کارگران بیسواد نیستند اما این طور 8 ساعت تنها بدن خود را به فعالیت وا نمیدارند بلکه ذهن و اندیشه آنها نیز دارد همزمان کار میکند.در این میان گاه برای انها موسیقی پخش میکنند گاه رادیو و گاه روزنامه میخوانند.Reader کسی است که شغل مهمی در کارخانه سیگار سازی دارد.از این مشاغل عجیب و غریب تا دلتان بخواهد در کوبا خواهید یافت.

و اما سیگارهای برگ...این موجودات لنگ دراز قهوه ای که به روی ما لبخند میزنند و پس از خشک شدن بوی عرق پایی آنها به بویی مست کننده تبدیل شده است! براساس نوع محل کشت تنباکو و تراکم آن 64 نوع سیگار برگ در دنیا وجود دارد.اگر در خانه سیگار برگ دارید یادتان باشد آن را در محیطی مرطوب و نه سرد و در درجه بالای 16 درجه میتوانید تا 6 ماه نگه دارید.اگر ان را در یخچال بگذارید کیفیت سیگار کاملا از بین میرود...

بعد از دیدار از کارخانه به فروشگاه آن سری میزنیم.همه هیجان دارند تا به عنوان سوغات برای دوستانشان از سیگارهای برگ بخرند.سیگارهای cohiba را میتوان دانه ای خرید.هر کدام قیمتی معادل 5 دلار دارند.البته سیگارهای ارزان تری هم پیدا میشوند... سیگارت هم وجود دارد یعنی سیگارهای کوچک که به جای لایه های برگ توتون خشک شده دارند.سیگارهای برگ بانوان هم در اینجا هست.سیگارهایی با ضخامت کمتر که لای انگشت یک خانم جا شود...

در های و هوی خرید و فروش چشمم را یک صندوق قدیمی میگیرد که مرا یاد فیلمهای گنگستری دهه 60 میندازد.فکر میکنم اینجا تگزاس است و همین حالا شون کانری وارد میشود...حال و هوا به چنین صحنه ای میخورد.صندوقداری که کنجکاوی مرا میبیند با لبخندی بر لب طرز کار استفاده از آن را به من نشان میدهد.دسته را میکشم .صندوق گشوده میشود.پولهای خرد بیرون میریزند.آخر هیجان است...

بد نیست همینجا برایتان از واحد پولی کوبا بگویم.کم و بیش شنیده ایم که واحد پولی آنها "پزو" نام دارد اما گردشگران خارجی مجاز به استفاده از پزو نیستند.در ازای یورو به آنها پولی به نام CUC میدهند.یعنی The Converted Cuban Cash .ما باید همه جا سی یو سی بدهیم و آنها هم برای اینکه باقی پول مارا پس بدهند باید به ماسی یو سی بدهند.هر سی یو سی معادل یک دلار آمریکاست.یادتان باشد به هیچ عنوان برای چنج کردن پول به آنها دلار ندهید فقط با خود یورو داشته باشید.به خاطر تحریمها آنها هم متقابلا در تبدیل دلار مالیات سنگینی از پول شما کم میکنند...

خلاصه اینکه من یکی نفهمیدم جریان این سی یو سی در اقتصاد کوبا چیست و به چه معناست...خود کوباییها باید سی یوسی خود را که از توریستها گرفته اند  به بانک داده و معادل آن پزو بگیرند.اما اینکه هر سی یو سی چند پزو میشود و دولت آن را چگونه برای شهروندان کوبایی محاسبه میکند فرمول پیچیده ای بود که من یکی از آن سر درنیاوردم.


 
انقلابی در رنگ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-هابانای کوبا

قبل از هرچیز میخواهم با شما کمی گپ بزنم.گویی عکس جدید وبلاگم برای خیلیها سوال شده است.بعضی ها فکر میکنند من در این سن  و سال دچار جو زدگی چه گواریی شده ام.بعضی فکر میکنند من چریکی شده ام و خلاصه یک عالمه حرف دیگر...

از همه اینها بگذرید چرا نمیشود اینگونه به قضیه نگاه کرد که آدم باید در هر سرزمینی که سفر میکند روزهایی از جنس مردم همان سرزمین شود؟

من همیشه باور دارم برای اینکه بتوان در عمق یک سرزمین سفر کرد باید مدتی را مثل انها زندگی کرد.در کنارشان همان غذاها را خورد.همان لباسها را پوشید.همان تجربیات را انجام داد.چه اشکالی دارد در 2 هفته سفر به کوبا روزی هم مثل خودشان تیشرتهای چه گوارا به تن کرد.کلاه کج او را به سر گذاشت حتی یک پک نصفه نیمه هم به برگ زد...چه اشکالی دارد.قرار نیست که تا آخر عمرمان این شکلی شویم.این هم یک تجربه است.تجربه یک سفر که با گوشت و پوستمان عجین میشود...

پس اگر عکسم زشت و سرد و بی روح است.اگر عکسم جو زده است.اگر عکسم به سن و سالم نمیخورد.اگر عکسم زیادی شورشی است شرمنده باید ان را تا آخر سفرنامه کوبا تحمل کنید چون این هم بخشی از سفر من به سرزمین نخل و برگ و انقلاب است.

کوبا که تمام شد دیگر خبری از این عکس نخواهد بود!اما در طول سفر کوبا منتظر چهره های دیگری هم از من باشید!!!

فکر کنید آدم صبح که از خواب بلند میشود اقیانوس اطلس ابری را پیش رو داشته باشد.قشنگ است و من را یاد موسیقی "Cloud Atlas" میندازد.یک جوری انگار ابرها با دریا یکی شده اند.مرزهای آبی در افق غرقند...

سمت چپ من اقیانوس بیکرانه قرار دارد و سمت راستم هاوانایی که دارد کم کم از خواب بیدار میشود.کوباییها هاوانا را "Habana" تلفظ میکنند و من هم کم کم داریم سعی میکنیم که با زبان اسپانیولی آشناتر شویم.گرچه تا آخر سفر تنها چیزی که یاد میگیرم "هولا" است و "گراسیاس".هوا نیمه ابری و دل انگیز است و نسیم شوری از اقیانوس روی پوست تن من مینشیند.با سرخوشی به اطاق برمیگردم تا آماده شوم.

بعد از صرف صبحانه و با بیخیالی وقتی پا به خیابان میگذارم با چنین باران بی امانی روبرو میگردم.این خصلت سرزمینهای کارائیبی است.بارانهایی که سیل آسا فرو میریزند و به ناگهان هم قطع میشوند و تو نمیدانی که کی باید منتظر چنین سیل بی امانی باشی.آب و هوای کوبا هم چون روحیه مردمانش شوخ و شنگ است.

یکی از من پرسیده بود که خیابانهای کوبا شبیه خیابانهای کشورهای کمونیستی است؟

اگر منظورتان این باشد که یعنی با معماریهای استالینی و ساختمانهای ساده زشت کارگری باید بگویم اصلا و ابدا...اینجا همه چیز رنگ و بوی معماری نئوکلاسیک-باروک و روکوکو دارد و این برمیگردد به سالهایی که کوبا مستعمره اسپانیا بود و پس از آن ،آمریکا .نکته جالب این است که پس از انقلاب دست به خراب کردن و ویرانی معماری دوران استعمار نزدند بلکه همه چیز و همه جا را به عنوان اسناد تاریخ سرزمینشان به همان شکل سابق حفظ کردند و حتی بعضی از رسوم را هم که به اسپانیاییها باز میگردد را تا قرنها ادامه میدهند. به موقعش برایتان میگویم کدام رسم قدیمی را...

گرچه ساختمانها کهنه و قدیمی شده اند.دستی نیاز است که به تعمیر و بازسازی آنها برخیزد اما دولت بودجه کافی ندارد که بتواند تمام شهر را نوسازی کند.نوسازی نه به مفهومی که بولدوزر بردارد شهر را خراب کند و از سر نو بسازد ها... نوسازی یعنی همان کاری که در کشورهای توسعه یافته اروپایی انجام میشود.تعمیر بنا به شرط حفظ اصالت گذشته آن.

یک خیابانی در نزدیکی هتل ما قرار داشت که به خیایان پنجم معروف بود.شیک ترین و بهترین خیابان هاوانا که اکثر سفارت خانه های کشورهای مختلف در آن قرار داشت. منجمله سفارتخانه ایران.اما یک نماد استالینی بدریخت و قیافه هم در اینجا از دوردست توی ذوق میزند و آن هم ساختمان اداری روسیه است.همان نماد بدترکیبی که مثل یک چماق میماند و در عکس دیده میشود.

تاریخ کوبا خیلی به گذشته های دور برنمیگردد.کوبا سرزمینی است که در قرن 15 میلادی اولین جزیره ای بود که کریستف کلمب در قاره آمریکا آن را کشف کرد و به احترام پسر پادشاه اسپانیا آن را Juana نامید.بعدها در تلفظ بومی خوانا به کوبا تغییر نام داد. اینگونه بود که کوبا مستعمره اسپانیا شد.

ساکنان اولیه این جزیره اشغال شده سرخ پوستان بیگناهی بودند که به بردگی اسپانیا درآمدند.پس از مدتی سیل برده های سیاه پوست هم که از گوشه و کنار آفریقا آورده میشد به آنها افزوده گشت تا اسپانیاییهای در جستجوی طلا راحت تر بتوانند استعمار کنند.مدتی بعد اما بیماری واگیرداری بسیاری از برده ها را از پا انداخت و این طور کوبا برای 4 قرن مستعمره دورافتاده اسپانیا شد.

Maximo Gomez

در قرن 19 کم کم کوباییها بلند شدند برای گرفتن استقلال و جنگیدن علیه قرنها بردگی و استعمار .جنگی که 10 سال به طول انجامید تا سرانجام با قهرمانیهای مردان بزرگی چون ژنرال"ماکسیمو گومز" به نتیجه نشست و کوباییها توانستند در کنار اسپانیا اولین قانون اساسی خود و البته اولین نخست وزیر خود را داشته باشند.گرچه هنوز اسپانیا صاحب کوبا بود.گومز کشته شد اما صدها بنای یادبود از او و از رشادتهایش در سراسر کوبا نصب گردید...

کوبا سرزمینی است که قرنها برای استقلالش جنگیده است.سرزمینی که برای به دست آوردن آزادی راهی بسیار طولانی و سخت را طی نموده است.بی دلیل نیست که در گوشه و کنار شهرهایش مجسمه های انقلابی-مردان جنگ و پرتره های کسانی که آزادی بخش این سرزمین بوده اند دیده میشود.

در روی یکی از دیوارها گرافیتی عظیمی چشمم را میگیرد.غولی دارد کره زمین را میبلعد.غولی که نماد 1% مردم جهان است که سرمایه 99% دیگر را در دست دارند...

در چنین فضایی ؛هنر میتواند رشد کند خصوصا هنر دوران  پست مدرن که دیگر خود را از قید و بند اشرافیت رهانیده است.هنر برای مردم شده است و نه هنر برای هنر. و یکی از بهترین مکانها برای دیدن هنرهای زیبای کوبایی رفتن به موزه ملی هنرهای زیبای هاواناست.

Museo Nacional de Bellas Artes مکانی است که با نقش و رنگ و بوم شما را لابلای تاریخ هنر قرن 19-20 و 21 حرکت میدهد.جایی که در سالنهای پیچ در پیچش ده ها تابلو از پرتره قهرمانان انقلاب به چشم میخورد.صدها گرافیک مدرنیستی شما را به فکر وادار میکند.بارها چشمهایتان به تابلوهای کوبیسمی میخورد که یادآور کارهای پیکاسوی قرن بیستمند.

البته موزه بخش هنرهای بین الملل هم دارد اما وقت ما اجازه بازدید از آن قسمت را نمیدهد.بسنده میکنیم تنها به دیدن هنرهای زیبای کوبایی و قدم زدن در پیچ تاریخ به روایت رنگ و خط!

اصلا جای پای هنر کوبیسم در تابلوهای کوبایی فراوان دیده میشود و این برمیگردد به روزگاری که پیکاسو در کوبا گذراند و شاگردانی که در اینجا تعلیم داد به همین دلیل است که در پیچ یکی از سالنها نگاهم را تابلویی میگیرد که انگار نسخه کوبایی "گرنیکا" ی پیکاسوست.همان شور انقلابی-همان اعتراض-همان کشتار مردم بیگناه...

کوبا با پیکاسو هم قرابتی داشته است.

هنر نقاشی در کوبا را نمیتوان نادیده گرفت.این را زمانی خوب میفهمم که با راهنمای محلی در سالنهای خنک و بیصدای موزه قدم میزنم.من هستم و او و او که با دقت برای من از مفاهیم تابلوها میگوید و از هنرمندانی که از انقلاب مکزیک - از اشعار مارتی از فیدل و ارنستو الهام گرفته اند تا برای ابد نقوشی بیافرینند تا نسل من را هم با گامهای چریکهای کوبایی هم قدم کنند.

و من مبهوت در میان خطوط کج و کوله Wifredo lam دنیای آشفته مردم زجر کشیده کوبا را میابم.

از میان رنگهای تند و چهره های سخت Raul Martinez اندیشه های انقلاب را درمیابم و در دنیای سورئال  Flora Fong رویاهای قهرمانانی را میبینم که برای کوبا از همه زندگی خود گذشتند.


 
کوبا ؛کلید خلیج!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوبا

اینجا کوباست.کلید ورود به خلیج مکزیک که آمریکای شمالی را به آمریکای جنوبی میپیوندد و موقعیت استراتژیک آن نقطه جوش منطقه است!

سرزمینی که از جنوب دریای کارائیب را دارد و از شمال اقیانوس اطلس؛و تنها به فاصله 150 کیلومتر ناقابل به ایالت فلوریدای آمریکا میرسد.کوبا گویی دروازه ای است به ینگه دنیا...سرزمینی که در شمالش ایالات متحده است و باهاماس،در غربش مکزیک، در شرقش جمهوری دومنیکن و هایتی و در جنوبش جامائیکا...و دریا که از همه طرف کوبا را در برگرفته است آب و هوایی معتدل و مرطوب به این جزیره زیبا بخشیده است.آب و هوایی که طبیعتی استوایی با نخلهای بلند و چشم اندازهای سبز را از هر سو گسترانیده است...

و البته تنها مرز خاکی آن با ایالات متحده آمریکاست.تکه زمینی جنجال برانگیز که "خلیج گوانتانامو" نام دارد.همان جاییکه زندانش سالهای پیش موضوع رسانه ها شد و خاطره هایش هنوز در قلب کوباییها زنده است.سرزمینی که روزگاری متعلق به کوبا بود و امروز دیگر متعلق به آمریکاست اما مردم کوبا هنوز به هر بهانه ای ساز در دست میگیرند و سر هر کوچه و بازار آواز سر میدهند که:

Guantanamera, guajira Guantanamera (آهای ای دختر زیبای  گوانتانامایی....)

کوبا کشوری با ۱۱۰٬۸۶۱ کیلومتر مربع مساحت ،جمعیتی حدود 11 میلون نفر دارد که 10 ملیون کوبایی نیز به کشور آمریکا مهاجرت کرده اند و این یکی از نکات نگران کننده دولت است.زمانیکه انقلاب شد عده ای از طرفداران باتیستا به مرزهای آمریکا گریختند. فیدل کاسترو اعلام کرد هرکه نمیخواهد انقلاب کوبا را بپذیرد آزاد است که از کشور برود.پس از مدتی اوضاع مهاجرت وخیم و مرزها به روی مردم بسته شد...سالهای اخیر دوباره اجازه عبور و مرور آزاد و سفرهای خارجی به کوباییها با یک سری شرط و شروط و کاغذبازی سخت گیرانه داده شده است...

کوبای پس از انقلاب کشوری تحت تحریم است.با حکومتی سوسیالیسم کمونیسم لاتین که ادعای نظام طبقاتی برابری در جامعه را دارد.بهای برابری در این کشور به قیمت عدم مالکیت خصوصی برای مردم تمام شده است.یعنی شما نمیتوانید به عنوان یک کوبایی مالک زمین و یا خانه ای باشید.همه چیز مالکش دولت است و شما از طرف دولت به طور موقت ملک-کارخانه-مغازه و....دریافت کرده تا کار آفرینی کنید و عده ای را به کار بگیرید.تازگیها بعضی مالکیتها آزاد شده است مانند:آرایشگری!!!!

نرخ بیکاری در این کشور پایین و حدود 1.7 درصد و تورم از ان هم پایین تر و حدود 1.5 درصد است...به ظاهر همه چیز حکایت دلنشینی دارد اما فقر در جامعه بیداد میکند.فقر نه به آن مفهومی که فکر کنید گدا در خیابانها ریخته است.نه.... فقر یعنی اینکه تقریبا تمام مردم در یک سطح یکسان و با داراییهای اندک زندگی میکنند. کسی محتاج به آن معنا که فکر کنید از گرسنگی رو به قبله شده نیست اما هیچ کسی هم پوادار نیست! تقریبا همه در حد پایین تر از متوسط روزگار میگذرانند و این غم انگیز است.

بعد از انقلاب دولت برنامه مستمری را برای باسواد کردن مردم در پی گرفت چون تا قبل از آن بیشتر مردم زیر خط فقر-گرسنه-کارگر سیستم فئودالی و بیسواد مطلق بودند. حالا کوبا کشوری است که آمار باسوادهایش 99.8% است و این آمار خوبی است که نشان میدهد حداقل دولت انقلاب در یک هدف خود به پیروزی رسیده است.

سیستم اینترنت و مخابرات کوبا چیزی در حد فاجعه است.برای تماس با ایران باید سیم کارت بخرید چون سیستم رومینگ در اینجا غیر فعال است.سیم کارتهای کوبا روزانه 3 دلار هزینه ثابت دارند و دقیقه ای 1 دلار هزینه مکالمه.بیشتر سایتهای اینترنتی هم باز هستند.وقتی از آنها راجع به سیستم فیلترینگ سوال کردم متوجه منظورم نمیشدند. اما میدانم که کوبا کشور آزادی برای بیان عقیده نیست و هنوز تحت نظارت دولت است. گرچه کم کم پس از روی کار آمدن رائول اوضاع دارد بهتر میشود.

در کوبا خبری از ماشینهای مدل بالا -آدمهای شیک پوش-مغازه های مجلل و خلاصه جریان سرمایه داری نیست و همین عاملی است که جوانهای نسل پس از انقلاب را هوایی میکند تا به کشورهای دیگر مثل آمریکا مهاجرت کنند.کوبا توسط آمریکا و بسیاری از دولتهای دنیا تحت تحریمهای شدید اقتصادی است و ورود بیشتر کالاها به این کشور ممنوع است.تنها روسیه-چین-کشورهای آمریکای لاتین و در مواردی اسپانیا و هلند هستند که به واردات این کشور کمک میکنند.پس چهره کوبا شبیه فیلم فریز شده ای از دهه 40-50 آمریکاست.چرا آمریکا؟این را زمانی میگویم که از انقلاب برایتان حرف بزنم...

در کوبا، میزان مرگ و میر نوزادان در واحد جمعیت، از برخی جوامع جهان اول و توسعه یافته نیز کمتر است.هزینه های پزشکی برای همه مردم تقریبا رایگان است و صنعت دارو سازی خودکفایی دارد.دانشگاه های پزشکی و بیمارستانهای آن نیز در دنیا معروفیت زیادی دارند تا جاییکه بسیاری از مردم از آمریکای لاتین و جنوبی برای مداوا به این کشور سفر میکنند.خصوصا چشم پزشکی کوبا یکی از سرآمدترین ها در دنیاست. میزان آمار بیماریهای خاصی چون اچ آی وی نیز بسیار پایین است.

طبق آمار سال 2006، کوبا تنها کشور جهان است که دارای استانداردهای مورد قبول صندوق جهانی طبیعت در زمینه توسعه‌ی پایدار است. همچنین امتیاز کوبا بر اساس شاخص توسعه انسانی(HDI) بالاتر از ۰.۸ است....

 

اینجا اسطوره اول و آخر مردم "ال چه" است.شعارشان "یا میهن یا مرگ" است. رهبرشان هنوز در قلب مردم جایگاه عمیق و وسیعی دارد این را وقتی میفهمم که از ده ها و ده ها کوبایی میپرسم:فیدل؟؟

و آنهادست روی قلب پاسخ میدهند:فیدل!

اینجا هنوز همه فیدل کاسترو را به عنوان رهبر میشناسند و کسی به رائول خیلی کاری ندارد.

انگار فیدل تا ابد به عنوان رهبر کوبا به ثبت رسیده است.از کسی میپرسم اگر فیدل بمیرد چه میشود:چشمهایی نمدار پاسخ مرا میدهند....

عجیب است برای من که مردمی با چنین فقر-با چنین فشار اقتصادی-با وجود نداشتن امکانات رفاهی و حتی آزادی چنین هنوز به رهبر انقلابی خود ایمان و اعتقاد دارند. شاید با مطالعه پیشینه آنها و سالها فقر و عقب ماندگی و بردگی و بیسوادی پیش از انقلاب بشود تا حدی این را توجیه کرد.

در کوچه های کوبا تصاویر قهرمانان انقلاب میدرخشد.تصاویر "چه"-"کامیلو" و البته "خوزه مارتی" و نه "فیدل کاسترو....برایم عجیب است وقتی میشنوم کاسترو دوست ندارد تا زنده است تصاویرش دیوارها را بپوشاند اما گاهی در زیر پله نمور یا در دکان یک سبزی فروش چشمم به عکسهایی از جوانی کاسترو میفتد که چه را در آغوش گرفته است. سیگار برگی بر لب دارد-تفنگ بر دوش گرفته است...میتازد.میتازد...

با همه کمبودها-نداریها-بدبختیها-فشارها ...کوبا کشوری است که دارد رو به جلو حرکت میکند.باید به او فرصت داد این را من نمیگویم. این ایمان مردمش است وقتی با آرامش زندگی میکنند-با شادمانی کار میکنند- با فروتنی مشکلات را تحمل میکنند چون وقتی به گذشته خود مینگرند میفهمند که امروزشان هرچه هست بهتر از دیروزشان است و این را تا ابد مدیون انقلابیون خود هستند.گرچه خوب میدانند که انقلابشان ایده آل نیست و چه بسا با شعارهایش فاصله هایی دارد اما مهم آن است که انقلاب آنها را بالاتر کشیده است یا پایین تر!


 
از تهران تا هاوانا-به دنبال ردپای کریستف کلمب
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92

هیچ وقت فکر نمیکردم نوشتن از یک سفر برایم انقدر سخت باشد تا جاییکه روزهاست دارم تنها میندیشم به کلماتی که باید برای سفرم به کوبا انتخاب کنم و هرچه بیشتر میندیشم سخت گیرتر میشوم.روزهاست که دارم کتاب میخوانم فیلم میبینم مقاله دانلود میکنم.با کلمات ور میروم و خودم را غرق در اندیشه میسازم اما نمیدانم چرا انقدر برای نوشتن و گفتن از کوبا سخت گیر شده ام.

یک چیز را خوب میدانم :کوبا با قلب من عجین گشته است و من یکی از بهترین تجربیات سفرم را در این کشور پیدا کردم.کوبا برای من مفهوم بزرگی است که در قالب جمله های همیشگی ام نمیگنجد.انگار خود را در حد و اندازه ای نمیبینم که از کوبا بگویم و برایت بنویسم که در کوبا چه دیدم و کوبا چگونه ذهن مرا تا ابد در تسخیر خود درآورده است....

کوبا و همه آن هزار رنگی که در قلب مردمان مهربانش یافتم.کوبا و آن هزاران نخل بلندی که مرا تا آسمان آبیش و اقیانوس بیکرانش کشیده است.کوبا و آن موسیقی اعجاب برانگیزش که انگار بر تا رو پود احساسم نواخته شده است.کوبا و آن فرهنگ اصیلش که برای روزها مرا درگیر هزاران مقایسه و سوال کرده است.کوبا و آن رهبر کاریزماتیکش که هزاران جرقه اندیشه را در ذهن من روشن کرده است.

و البته کوبا و آن قهرمان اسطوره ایش که تا ابد مرا عاشق خود کرده است....

به خاطر "چه" باید بنویسم اگر تنها یک دلیل تا آخر عمرم برای نوشتن از کوبا داشته باشم، آن گفتن و گفتن از مرد اسطوره ای کوبا خواهد بود.

گفتن از ارنستوا چه گوارا"

مدتها بود که داشتم در رابطه با کوبا مطالعه میکردم و یکی از بهترین منابعی که برای سفر به این کشور یافتم از مجموعه کتابهای راهنمای سفر Eyewithness Travel بود که به طور کاملا اتفاقی آن را از شهر کتاب پارک ساعی پیدا کردم.در رابطه با سفر به کوبا باید بگم که مطالعه از قبل بسیار اهمیت دارد چون کوبا کشوری نیست که صرفا به خاطر تفریح و گذراندن اوقات فراغت آن را انتخاب کرد.کوبا کشوری است که باید از قبل راجع به فرهنگ-تاریخ و پیشینه آن دانست تا جذابیت هایش را در طول سفر نمایان کند و اینگونه بود که من در تمام زمستان سال قبل هرروز مشتاق تر میشدم تا این کشور انقلابی آمریکای مرکزی را از نزدیک ببینم.تا قبل از آن خیلی اطلاعاتی از انقلاب کوبا نداشتم ولی کم کم طوری شیفته این کشور شدم که هرروز تشنه از دیروز منابع اطلاعاتی آن را زیرو رو میکردم.

سفر ما در تاریخ 28 اسفند 91 با پرواز Earoflot هواپیمایی روسیه از تهران به مقصد مسکو و سپس از مسکو به هاوانا آغاز شد.پکیج این سفر توسط آژانس مسافرتی دلتابان بسته شده و قرار بود سفری 13روزه باشد به هاوانا و سپس وارادرو دو تا از شهرهای توریستی کوبا.قیمت پکیج تور 55000000 ریال +2500 دلار و شامل :5 شب اقامت در هتل ملیا هابانا با صبحانه بوفه در شهر هاوانا ،6 شب اقامت  All inclusiveدر هتل پارادیسوس وارادرو،بلیط رفت و برگشت تهران-مسکو-هاوانا،بلیط اتوبوس هاوانا به وارادرو،سه وعده غذا در شهر هاوانا،3 گشت تمام روز و یک گشت نیم روز در هاوانا،یک گشت دریایی کاتاماران در وارادرو،خدمات اخذ ویزا و البته بیمه مسافرتی تا سقف 5000 یورو ...

به مسکو که رسیدیم فرودگاه در زیر پوشش برف و یخ و کولاک فرو رفته بود و جالب بود برای ما که عازم مکانی گرم و آب و هوایی کارائیبی بودیم.پس از تزانزیت در فرودگاه مسکو ادامه مسیر دادیم به سمت هاوانا که پروازی حدودا 13 ساعته بود و با توجه به پرواز 4:30 ساعته تهران به مسکو و خستگیهای روزهای پایانی سال برنامه سنگینی محسوب میشد گرچه ما در سفر برزیل تجربه ساعات پروازی طولانی تری را هم داشتیم اما در این سفر بسیار بسیار خسته شدیم شاید یکی از دلایلش این بود که پرواز ایر فلوت مسلما به راحتی پرواز امارات نبود و امکانات رفاهی کمتری داشت...

به کوبا که رسیدیم ساعت به وقت محلی 5 بعد از ظهر بود و هوا صاف و آفتابی که رو به غروب میرفت.اختلاف ساعتی که با کوبا پیدا کردیم حدودا +8 بود و بدنهای ما دچار jetlag شده یعنی ساعتهای خواب را قاطی کرده و رخوت و سردرد به سراغمان آمده بود.

در هاوانا ؛پایتخت کوبا؛ به فرودگاه "خوزه مارتی" وارد شدیم.فرودگاه کوچک و محقری که در نظر اول به عنوان فرودگاه اول یک پایتخت بسیار ابتدایی به نظر میرسید.همان اول کار متوجه سیستم "بروکراسی" شدید کوبا شدیم وقتی مدتی طولانی در صفهای پشت گیتهای ورودی معطل کاغذبازیهای معمول گشتیم.میدانستم که کوباییها هم بسیار کند هستند و هم بسیار درگیر کاغذبازی.پس نباید عصبانی شد و با آرامش باید در انتظار رسیدگی به کارهایمان ماند.در بدو ورود از ما عکس میگیرند چون سیستم امنیتی آنها قوانین مخصوص به خود را دارد و این تنها شامل ما ایرانیها نمیشود.پس خونسردی خود را حفظ کرده و لبخند بزنید...

و البته لبخند هم خواهید زد وقتی پای به هاوانای نخلهای بلند و آسمان آبی زیبا و هوای پاک کارائیبی و نسیم اقیانوس اطلس میگذارید.اینجا هاوانا در قلب کوباست...

کم کم به محدوده شهر وارد شدیم.حدود یک ساعت فاصله بود تا از فرودگاه به هتل برسیم و فرصت بسیار مناسبی برای اینکه به چشمهای خسته خود فرصتی برای آرامش دهیم اما چشمهای مشتاق من با وجود ساعتهای ممتد بیخوابی نمیخواست حتی ثانیه ای را برای دیدن و دیدن از دست بدهد و من مشتاق دیدن همه آنچه در طی ماه ها از کوبا خوانده بودم نگاهم را شناور ساختم بر شهر زیبای هاوانا...

و سرانجام به هتل محل اقامت خود رسیدیم هتل 5 ستاره ملیا هابانا که در کنار ساحل اقیانوس اطلس قرار گرفته است.

کوبا سالها در گیر انقلاب و تحریم و مشکلات اقتصادی بوده و است.تازه چند سال است که دارد روی صنعت توریسم خود کار میکند و البته که بسیار هم در این زمینه پیشرفت کرده است تا جاییکه امروزه مهمترین فاکتور اقتصادی برای این کشور صنعت توریسم محسوب میشود که برای من بسیار مایه شگفتی بود وقتی این را دانستم و مثل همیشه بسیار برای کشورم متاسف شدم که تمام سنگینی اقتصادش را روی پاهای نفت انداخته است.

اینهارا گفتم تا بگویم برای اینکه این صنعت هنوز در کوبا نوپا محسوب میشود پس نباید توقع زیادی برای امکانات رفاهی داشت.به طور مثال هتلهای 5 ستاره آن حتی تاپ ترین آنها در حد و اندازه کشورهای پیشرفته نیست.هنوز مغازه و سوپرمارکت و محلهایی که توریست بتواند نیازهای خود را برطرف کند اندک بوده و بالطبع باید با دانستن این نکات به کوبا سفر کرد تا دچار شوک نشد.هتلهای کوبا عموما کهنه هستند و حتی نیاز به تعمیرات اساسی دارند پس توقع خود را پایین میاوریم و از داشته های کوبا نهایت لذت را میبریم و به نداشته هایش نمی اندیشیم زیرا میدانیم که این کشور رو به پیشرفت است...

بعد از اینکه با یک نوشیدنی غیرالکلی بسیار مطبوع و خوش مزه از همانها که مخصوص خود کوباست پذیرایی شدیم به سمت اطاقهایمان رهسپار گشتیم تا استراحتی کرده و فردایمان را با گشتهای شهر هاوانا آغاز کنیم.پس تا بعد...


 
هامبورگ(3)
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

شهریور 91-ادامه سفر به هامبورگ

به قول قیصر عزیزمان:

 آیا رواست مرده بمانی

در بند آنکه زنده بمانی ؟

 

و من یاد این شعر افتادم وقتی پا به ویرانه های کلیسای نیکولاس گذاشتم و مبهوت ماندم به آجرهای سوخته -پنجره های شکسته-برجهای ریخته و ترسی که سالهاست در فضای اینجا انجماد یافته است و مورمورمان میکند امروز در تابستانی سبز...

اینجا کلیسای St.Nicolai نامیده میشود. یکی از کلیساهای مهم شهر و بنای یادبودی تاریخی که ساختمان اولیه آن در قرن 12 میلادی گذاشته شدو بعدها در سال 1484 به سبک معماری گوتیک گسترش پیدا کرد.اما متاسفانه در آتش سوزی مهیب شهر ویران گشت تا اینکه در سال 1842 یک آرشیتکت بنام انگلیسی (Gilbert Scott) دوباره با الهام از تصاویر نقاشی که از شکل کیسای قدیمی موجود بود آن را بازسازی کرد.

 اما انگار عمر این کلیسا به دنیا نبود!

سال 1943 فرا میرسد.دنیا در تراژدی بزرگ "جنگ جهانی دوم"در حال سوختن است و کبریت اول این آتش خانمان سوز در همین کشور کشیده شده است.

آخرین هفته جولای همان سال بزرگترین و وحشتناک ترین حمله جنگ باعث میشود  37000 انسان بیگناه در هامبورگ کشته یا زخمی و 45000 نیز بی خانمان گردند.انسانهایی که قربانی شهوت بی پایان قدرت خواهی دیوانه آلمانی میگردند.

قبل از شروع این آتش باران سنگین متاسفانه به مدت چند روزی باران درشهرنباریده بود و همه چیز خشک_خشک بود.هوایی که بسیار گرم گشته و زمینه را مساعد میکرد تا بمباران هوایی تمام هدفها را کاملا به اتش بکشد.و اینگونه بود که در این حمله وسیع 250000 خانه در شهر ویران میگردد.

شهر در آتش سوخت و بناهای زیادی رو به ویرانی نهاد. منجمله همین کلیسای نیکولای در قلب شهر هامبورگ.از آن به بعد دیگر این کلیسا ساخته نشد و دست نخورده به همان شکل تا به امروز باقی ماند و یادگاری شد برای آیندگان تا ببینند و عبرت بگیرند که جنگ با قربانیانش چه میکند و دستی که کبریت اول را بکشد خود به زودی در آتش آن خواهد سوخت...

امروز در حیاط کلیسا و کنار دیوارهای ویران آن میشود هنوز  فریادهای در گلوی قربانیان را شنید و از ترس به خود لرزید.انگار لابلای دیوارهای فروافتاده و آجرهای سوخته ارواحی در رفت و آمدند که شولای سپیدشان در سیاهی خاکسترها باد میخورد و دلهای ما را تاب میدهد...

و درست وقتی ناامید و دلشکسته از اینهمه بی عدالتی - جنگ و خشونت جسم خسته خود را به دیوار تیکه میدهیم مجسمه "فرشته زمین"(The Angle Of Earth) بر ما سایه میندازد و ما در پناه دستهایی که اورا در برگرفته اند حسی از امنیت را تجربه خواهیم کرد.و بعد آوایی در گوشمان طنین خواهد افکند که:

"دست مرا بگیر تا من تو را به خودت بازگردانم."

و اینگونه است که ما ایمان میاوریم یک نفر هم کافیست که در جهان بگردد کلمه حقیقت را بیابد و آن را محفوظ بدارد و کلمه حقیقت چیزی نخواهد بود جز صلح...


 
هامبورگ(2)
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

شهریور 91-هامبورگ

پاییز بر تن این شهر چه خوش نشسته است آن هم در میانه های تابستان و مایی که از سرزمین آفتاب آمده ایم مورمورمان میشود در خنکای دلپذیر هوای ابریش و دیر بجنبیم باران نوبرانه اش خیسمان خواهد کرد.

بعد از ظهر اولین روزی است که به هامبورگ رسیده ایم و این بار من و محمد امین پیاده از هتل راه افتاده ایم تا به کشف و شهود خود برسیم در اولین شب حضورمان.هتل ما اینترکنتینانتال است که در حاشیه دریاچه زیبای آلستر قرار دارد.

همان طور که قبلا هم گفتم اینجا یکی از محله های خوب شهر است که برای پیاده روی پر است از پارکهای پر درخت و چمنهای سبز.از آنجاییکه مسیر هرروزه ما از کنار این محله میگذشت کار ما این بود که هرروز سرکی بکشیم به یکی از کوچه پس کوچه های آن و نگاه کردن خانه ها و پنجره های روشنی که با سخاوت زندگی یک هامبورگی را در مقابل چشمان مشتاق گردشگر میگذاشت.هرروز شاهد مادرانی بودیم که کالسکه های کودکان خود را در این زمینهای سبز به گردش اورده بودند و خود نیز در حال پیاده روی...

هامبورگیها به حیوانات خصوصا سگ علاقه زیادی دارند و ما در هرگوشه ای شاهد بازی سرخوشانه این حیوانات با کودکان بودیم.میزان علاقه زیاد این مردم به سگ تا حدی است که درست پشت سفارت مصر رستوران مخصوص سگها نیز وجود دارد...

ادامه خیابان کنار هتل را که بگیریم میرسیم به بندر Portonovo که پراست از قایقهای تفریحی شخصی و کلوب دریانوردی.هرروز افراد زیادی در این محل یا سرگرم ماهیگیری هستند و یا قایق سواری.

خدایا به خاطر اینهمه ارامش از حسادت در حال ترکیدنیم!!!

این همان کلوپ دریانوردی است که گفتم با بار مخصوص و رستوران و سالن تفریحات. اما برای ورود به ان باید عضو بود و البته که ما عضو نیستیم و تنها از بیرون نظاره گر ان میشویم.

این بلوار پردرخت درست از حاشیه دریاچه BinnelAlster(آلستر درونی) و کنار خیابان هتل ما میگذرد.درسرتاسر این خیابان همیشه و هرروز شاهد پیاده روی و دویدن و ورزش کردن مردم هستیم و افسوس میخوریم که چرا ما انقدر تنبلیم و چرا ما اینگونه به سلامت جسم و روحمان نمیپردازیم.

جای تعجب زیادی داشت که بیشتر مردم بعد از یک روز کاری سخت با ساک لباسهای ورزشی خود به پارکها رفته و ساعتی را به ورزش میگذراندند.برعکس بیشتر ما ایرانیها که بعد از کار داغون و خسته به خانه هایمان رفته و جلوی تلویزیون ولو میشویم.

ما فکر میکردیم که شاید اینجا هم مثل سوییس کرایه دوچرخه رایگان باشد چون میدیدیم که افرادی میایند و این دوچرخه های قرمز رنگ را سوار میشوند.بعد فهمیدیم که پولی است.اما هرچه تلاش کردیم بفهمیم که چطور باید پولش را پرداخت کرد سردرنیاوردیم تا اینکه یک خانم آلمانی برایمان توضیح داد که باید از کارت اعتباریمان استفاده کنیم.(و البته که ما کارت اعتباری نداریم و برای آن خانم جای تعجب زیادی داشت که ما از کجای این دنیا آمده ایم که نه مستر کارت داریم نه ویزا کارت و نه هیچ کوفت دیگر. و ما از خجالت کمی آب شدیم وقتی گفتیم که کشور ما در تحریم است و ما اجازه داشتن این کارتها را نداریم)

جالب اینجاست که شما آیدی کارت خود را وارد کرده و دوچرخه را سوار میشوید.همان لحظه ساعت برای شما زده میشود.در هر ایستگاه دیگری که دوچرخه را تحویل دهید براساس اینکه چه زمانی را از ان استفاده کرده اید کرایه آن از حسابتان کسر میشود و این طوری است که بیشتر هامبورگیها هرروز از سرکار به خانه و بالعکس را بادوچرخه های عمومی طی میکنند.هم ورزش است و هم به پاکیزگی هوا کمک میشود.

واقعا چشم انداز شهر هامبورگ از کنار این خیابان بی نظیر است.دریاچه آلستر که شهر هامبورگ کنار آن قرار دارد از دو بخش تشکیل شده: BinnelAlster(آلستر درونی) و AussenAlster (آلستر بیرونی) که هردوی آنها را رودخانه آلستر تشکیل میدهد.

از این منظر میتوان 4 کلیسای مهم پروتستانی-لوتری شهر و اغلب ساختمانهای قدیمی را دید و همین منظره مهمترین View شهر هامبورگ را تشکیل میدهد.انقدر آب این دریاچه آرام است که میتوان ساعتها نشست و به این آیینه تمام نمای OldTown نگریست.

جالب است که دریاچه پراز اردک و مرغابیست که به خاطر جریان آرام اب برروی آن لانه های شناور ساخته و درون آنها تخم گذاشته اند.اینجا همه چیز به نهایت ارامش بخش است.

و اما آلمان بهشت ماشین بازهاست.خودتان دیگر بهتر از من میدانید که بهترین برندهای اتومبیل متعلق به کشور المان است.از "بنز" و "بی ام دبلیو" و "پورشه" و "آئودی" بگیر تا ""اپل" و "فولکس واگن"...و خیابان مملو است از انواع مدلهای این برندها.و البته آب از لب و لوچه محمد امین سرازیر شده است وقتی عاشقانه به این زیبارویان آهنین مینگرد و هی از ته دل آه های جگر سوز میکشد.

وقتی میخواهید از خیابان بگذرید حواستان را کاملا جمع کنید.مبادا از چراغ قرمز رد شوید چون اگر یک صدا شبیه نعره ببر شنیدید بدانید که در کسری از ثانیه قرار است مثلا یک پورشه مثل برق از کنارتان بگذرد درحالیکه دارد زمین را گاز میزند!!!  

اما شکم گرسنه خیلی هم عاشقی نمیشناسد ها.و ما در حال مردنیم که از صبح تا به حال هیچی نخورده ایم.وقتی به خیابان مونکبرگ میرسیم و تنوع رستورانها را میبینیم انتخاب خیلی سخت میشود اما بوی هوس انگیز غذاهای دریایی پای ما را میکشاند به یک رستوران به نام Daniel Wischer که گویا صاحب رستوران همین خانم باشد و قدمتی از 1924 دارد تا به امروز.عکسی که روی دیوار زده اند نیز مربوط به همان دوران است.

 

اگر جک و جانورهای دریایی را دوست ندارید بی خیال اینجا شوید و اگر برعکس مثل من عاشق هر جنبنده ای در دریا هستید تمام روزهایی که در هامبورگید را اختصاص به همین رستوران بدهید و انواع ماهیهای آن را تست کنید.(به به).متاسفانه اسم ماهیهایی که اینجا خوردم را فراموش کردم اما فکر میکنم همه آنها خوشمزه هستند. قیمت این رستوران هم بسیار مناسب است مثلا ما که 2 پرس ماهی با دو نوشابه و 2 پرس هم سیب زمینی خوردیم 29 یورو پرداخت کردیم.سیب زمینهای اینجا هم شبیه همان سیب زمینیهای قدیمی خودمان است.چاق و چله و خوش طعم.

اما علاوه بر غذای خوشمزه - این رستوران اتموسفر خوبی هم دارد.کارکنان آن مهربانند و به شدت فرز و چابک.(درست برخلاف بیشتر رستورانهای ما که کارکنان را باید با بیل به حرکت واداشت).یادتان باشد که در رستورانهای آلمان منوی انگلیسی بخواهید چون به صورت پیش فرض به شما منوی آلمانی میدهند و اگر مثل ما باشید یک کلمه هم سردرنخواهید آورد.

انعام دادن را هم فراموش نکنید.انعام جزو فرهنگ اروپا محسوب میشود.میزان آن مهم نیست اما آنها اگر کار خود را خوب انجام دهند توقع گرفتن انعام دارند.

آنکه به دقت سرش را توی نقشه فرو کرده محمد امین است.درست زیر تابلوی داروخانه. حالا وقتش رسیده تا یکی از تجربیاتمان را در رابطه با مسئولیت پذیری المانی برایتان شرح دهم.

راستش در هر سفر خارجی ما به دنبال داروی چشم برای مادر محمد امین هستیم که در ایران به سختی یافت میشود.این بار هم محمد امین نسخه به دست سراغ اولین داروخانه رفت اما داروخانه ان دارو را نمیشناخت و نداشت.خانم کارمند آنجا حدود یک ساعت برای ما وقت صرف کرد تا در انواع سایتهای دارویی اروپا و جهان و اینترنت ان دارو را پیدا کند که متاسفانه موفق نشد.این پروسه 5 تا 6 بار در داروخانه های دیگر شهر هم تکرار شد و هربار کارمندان برای ما یک الی یک ساعت و نیم زمان صرف میکردند تا بتوانند کمکمان کنند.خصوصا وقتی میفهمیدند که ما در کشوری زندگی میکنیم که دچار مضیقه دارویی هستیم.

بالاخره یکی از آنها بعد از کلی تلاش و جستجو و مشورت با چند پزشک توانست نمونه مشابه آن را برای ما پیدا کند.

واقعا جالب بود حس مسئولیت پذیری ان کارمندان برای کمک به ما.پس چرا در کشور خودمان کمتر پیش میاید که کسی این طور دلسوزانه به داد یک بیمار برسد.شما جوابش را بگویید(خواهش میکنم اعتراض نکنید من نگفتم همه ها.تعمیم ندادم به کل جامعه آلمان و ایران.)

دیگر هوا دارد تاریک میشود و یکی یکی مغازه های خیابان مونکبرگ هم در حال تعطیل شدن هستند.پس ما هم راه برگشت به هتل را در پیش میگیریم.

و به کنار دریاچه آلستر میرسیم.جمعیت زیادی از توریستها و هامبورگیها را میبینیم که به کنار دریاچه آمده اند و به نظاره غروب خورشید مشغول.جالب اینجاست که بیشتر از توریستها خود شهروندان شهرند که بعد از ساعت کاری خود به اینجا میایند و دور هم چیزی مینوشند و گپی میزنند.ما هم به آنها میپیوندیم و 2 تا بستنی قیفی خریده و روی یکی از نیمکتهای سنگی ولو میشویم.

پرنده های سراسر جهان زبان مشترکی با آدمیان دارند و آن هم زبان محبت است.این را به تجربه از سفرهایم آموخته ام.

وقتی خرده های نان بستنیم را برای آنها روی زمین میریزم به سمت من بال میگشایند و رفیقتر که میشوند حتی از کف دستهایم دانه برمیچینند.پس چرا زبان پرنده های کشور من با آنها فرق دارد؟جواب مشخص است. چون از وقتی چشم میگشایند کمتر دستی است که بدون تیروکمان و ساچمه به سمت آنها دراز شود.این را به غریضه آموخته اند و از ما غریبگی میکنند.

هوا را از من بگیر.لیوان آبجو را نه!

خودم را نمیگویم ها.آلمانیها را میگوم که بی لیوانهای بزرگ ابجو روزشان شب نمیشود و اینگونه است که این زوج اینگونه عاشقانه کنار دریاچه و زیر آسمان کبود دراز کشیده اند و البته با لیوان آبجویشان.

Alsterwasser معروفترین نوشیدنی هامبورگی است که از ترکیب آبجو با لیموناد به دست میاید و طرفداران زیادی دارد.نام آن نیز از نام دریاچه آلستر گرفته شده است.

اما میدانستید قدیمی ترین شواهد به دست آمده از ساخت آبجو متعلق به 3100 تا 3500 سال قبل از میلاد مسیح از "گودین تپه" ایران به دست آمده است؟! میدانستید که نوشیدنی محبوب هخامنشیان آبجو بوده است؟!علت هم در این است که چون نمیتوانستند آب را به صورت پاکیزه و عاری از میکروب برای نوشیدن نگه دارند به سمت این نوع از نوشیدنی کشیده میشدند...

به هرحال آلمان کشوری است که در تولید و مصرف آبجو ید طولایی دارد و خصوصا ایالت باواریای آن در این زمینه معروف است.هرساله جشنواره های مهم آبجو نیز در این کشور برگزار میگردد.


 
هامبورگ(1)
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

 شهریور 91-هامبورگ

بخش دوم سفر ما آغاز میشود.پرواز از زوریخ به هامبورگ با خط هواپیمایی لوفتانزا-یکی از بهترین خطوط هواپیمایی در اروپا و رسیدن به شهر سبز و زنده هامبورگ در کنار دریاچه رویایی و آرام آلستر.

از همان لحظه ای که پا به این شهر گذاشتم مفتون سرسبزی آن شدم.بعدها دانستم این شهر سبزترین شهر آلمان است با 40% فضای سبز!!! بی نظیر است و چشم گیر وقتی دورتادور شهر را تماما پارکهای جنگلی احاطه کرده است.درون هامبورگ نیز با 215000 اصله درخت کاشته شده و 120 پارک شهری چشم اندازی رویایی را رقم میزند  و من زیر یکی از آبی ترین گنبدهای آسمانی قدم میزنم و به نگاهم فرصت سبز شدن میدهم و سینه ام را با هوایی پاک لبریز میکنم...با من بمانید تا قدم به قدم شما را به دیدن هامبورگ ببرم.

راهنمای محلی ما در این شهر خانم "گابریل" است.یکی از بهترین -خوش اخلاق ترین-منظم ترین-مطلع ترین و مسئولیت پذیرترین راهنماهایی که تا کنون داشته ام.همیشه اولین برخورد مسافر در هر کشوری با راهنمای محلی است پس برخورد اول راهنما تاثیرزیادی در برداشت مسافر از فرهنگ و اخلاقیات مردمان آنجا دارد.

خانم گابریل باوجود سن بالا همیشه آراسته و خوش لباس است.این را میشود تعمیم داد به بیشتر آلمانیها. تقریبا بیشتر مردم هامبورگ مردمی هستند که نه به اندازه سوییسیها اما به ظاهر خود توجه نشان میدهند و کمتر کسی را آشفته و ژولیده میتوان دید.

از طرف دیگر خانم گابریل معنی واقعی "نظم و ترتیب" است.این را دیگر همه میدانند که برای آلمانیها نظم و سروقت حضور داشتن اهمیت زیادی دارد.(درست برخلاف ما). شاید یکی از رموز موفقیت آنها همین نظم و دقت بالایشان باشد که در همه جریانهای زندگی آن را رعایت میکنند.

یکی دیگر از شاخصه های خانم گابریل ظاهر بسیار خون گرم او است.راستش تا قبل از سفر به آلمان تصوری که از مردمانش داشتم سردی-بی احساسی و نگاه حقارت بار به نژادهای آسیایی بود.اما در این سفر کوچکترین بی احترامی از سوی هیچ آلمانی ندیدم. برعکس سفری که به فرانسه داشتم و با برخوردهای زننده آنها بسیار روبرو شدم.

مسئولیت پذیری خانم گابریل در اجرای شغلش نیز بسیار بالا است و ما این خصوصیت را در بیشتر آلمانیها دیدیم.بعدا برایتان از تجربه ملموسی که در این زمینه داشتم خواهم گفت.

 خانم گابریل فرد بسیار مطالعه گر و با اطلاعاتی است.هرچه میداند دراختیار ما میگذارد و با اشتیاق مننظر سوالهای ما است تا پاسخ دهد اما در کمال شرمندگی مسافرهای ایرانی معمولا هیچ توجهی به اطلاعات گرانبهای او نمیکنند.هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ نشان نمیدهند و هیچ وقت هم هیچ سوال اساسی ندارند جز در رابطه با قیمت زمین و ملک و گوشت و ....البته مراکز خرید!!!

و اما آلمان-کشور فلسفه و تاریخ و هنر-کشور آوانگاردترین هنرهای معاصر-کشور مجسمه و تاتر و موسیقی...

آلمان با 82 ملیون نفر جمعیت و وسعت حدود 460000 کیلومتر مربع در اروپای مرکزی واقع شده است و ثروتمندترین کشور اتحادیه اروپا به حساب میاید.این کشور از شمال به دریای بالتیک-از شرق به جمهوری چک و لهستان-از غرب به فرانسه و لوکزامبرگ و هلند و بلژیک-و از جنوب به سوییس و اتریش میرسد.

پایتخت آن شهر برلین-مرکز اقتصادی آن شهر فرانکفورت-و از جمله شهرهای مهم آن مونیخ-کلن و هامبورگ است.

قسمت شمال آلمان تماما فلات است و مراتع سرسبز کشور در آنجا قرار دارد.قسمت میانی کشور پستی و بلندی بیشتری دارد و جنوب آن که ایالتهای باواریا و فرانکفورت در آن واقع شده شامل رشته کوه های آلپ میشوند.آلمان کشور زیاد مرتفعی نیست. بلندترین قسمت آن 2900 متر ارتفاع دارد.رودهای مهم هامبورگ نیز دانوب آبی و راین زیباست.

و اماشهر هامبورگ که مقصد فعلی ماست برای 3 روز گردش-همینجا باید گفت که 3 روز که هیچ 30 روز باید برای دیدن هامبورگ وقت گذاشت اما چه میشود کرد که نه وقت کافی داریم و نه پول کافی پس فعلا همین 3 روز را میچسبیم.

هامبورگ با 750 کیلومتر مربع یکی از شهرهای اصلی آلمان است که در شمال غربی این کشور واقع شده است.به اینجا "شهر پلها" هم میگویند با بیشترین تعداد پل در آلمان شهری همتای آمستردام هلند و ونیز ایتالیا محسوب میشود.در این شهر بیش از 2500 پل وجود دارد که بر روی دریاچه آلستر قرار گرفته اند و بعضی از آنها قدمت 100 ساله دارند.

به طور کلی در این شهر اجازه ساخت و سازهای زیاد داده نمیشود.خصوصا اینکه اصولا کسی اجازه ندارد برج و آسمان خراش بسازد تا نمای زیبای 3 کلیسای پروتستان شهر از همه جا دیده شود.مقایسه کنید با ساخت و سازهای بی رویه و بدریخت شهرهای ایران!

اگر کسی بخواهد ساختمان خود را نوسازی کند تنها میتواند داخل آن را به هرشکلی که میخواهد تغییر دهد.اما نمای ساختمان باید دست نخورده بماند و تنها تعمیر شود و نه اینکه ساختمان کلا کوبیده شده و یکی دیگر جای آن ساخته شود.به همین دلیل ساختمانهای قدیمی زیادی را میشود در شهر هامبورگ دید که با نماهایی شبیه رونسانس و گوتیک چهره قشنگی را برای شهر ایجاد کرده اند.

از قرون وسطی به بعد مراودات آلمان با انگلیس زیاد میشود خصوصا شهر هامبورگ که تبادلات کالا-فکر -اندیشه و فرهنگ را با لندن انجام میدهد.پس این دوشهر شروع به کپی برداری از نوع زندگی و اندیشه یکدیگر میکنند.امروزه نوع معماری انگلیسی و باغهای زیبای ان را میشود در معماری خانه های قدیمی تر شهر هامبورگ مشاهده کرد.

 به خاطر بندری بودن هامبورگ این شهر یکی از مراکز تجاری مهم آلمان است و همین باعث شده خانواده های میلیونری برای اقامت اینجا را انتخاب کنند.یکی از بهترین محله های سکونت این ثروتمندان درست پشت هتل ما یعنی هتل اینتر کنتینانتال قرار دارد.این محله بسیار جای شیکی است پر از خانه های بزرگ ویلایی-حیاطهای وسیع با زمینهای چمن و خیابان بندیهای اصولی و بسیار تمیز. 

معمولا مهمانان رسمی شهر مثلا ملکه الیزابت را در خانه های این محله سکونت میدهند.

اما و اما باعث افتخار ما ایرانیهاست که بگویم یکی از معروفترین معماران هامبورگی شخصی است به نام آقای "هادی تهرانی" که بسیاری از ساختمانهای مدرن و خانه های شیک هامبورک کار اوست.خود او نیز در همین محله زندگی میکند.

قبل از جنگ جهانی دوم  این محله یک مکان خصوصی بود ویژه افراد ثروتمند.اما بعد از جنگ به علت گرانی و وضعیت بد اقتصادی آلمان مالکان این محله آن را به شهرداری شهر فروختند زیرا از پس هزینه های نگهداری حیاطها و خانه های وسیع آن برنمی آمدند.بعد از آن بود که شهرداری این ساخمانها را تعمیر و خیابانها را نگهداری کرد و به مرور آن را به افراد ثروتند فروخت.اما امروزه استفاده از پارکهای این محله برای همه مردم آزاد و رایگان است.

بیشتر سفارت خانه ها و کنسولگریهای کشورهای مختلف نیز در گوشه و کنار این محله قرار دارد.یکی از این کنسولگریها که نزدیک هتل ما و سر راه همیشگیمان قرار داشت متعلق به کشور ترکیه بود.همیشه جمعیت زیادی در رفت و آمد به آن بودند. راستش جمعیت ترکهای ترکیه در آلمان و خصوصا شهر هامبورگ خیلی زیاد است. بعد از جنگ جهانی دوم و ویران شدن این کشور بود که ترکها به سمت آن مهاجرت کردند.اجتماع آنها در آلمان مثل اجتماع افغانها در ایران است.بیشتر کارهای یدی را انها انجام میدهند.باید اعتراف کرد که آلمان بعد از جنگ جهانی را ترکها دوباره ساختند و امروز آلمانها باید مدیون آنها باشند.اما دقیقا عین ما المانیها هم سپاسگزار این مهاجران زحمت کش نیستند و به چشم حقارت به آنها نگاه میکنند.

ایرانیها هم کلونی بزرگی را در شهرهامبورگ دارند اما برخلاف ترکها آنهااز سطح زندگی و تحصیل بالاتری برخوردارند.بعضی از آنها که در بحران جنگ ایران و عراق به هامبورگ آمدند در کار تجارت فرش هستند و کیا بیایی دارند.اصولا ایرانیها در هامبورگ جامعه قابل احترامی را تشکیل میدهند.

و شاید همین باعث شده که امروز در محله اعیان نشین هامبورگ مسجد شیعی وجود داشته باشد که مرکز اسلامی ایرانیهای مقیم هامبورگ است.مسجد آبی رنگ کوچک بسیار تمیز و ساده ای که با تلاشهای آیت الله بروجردی ساخته شد.

طی جلسه‌ای که توسط ایرانیان در هتل آتلانتیک هامبورگ در سال ۱۳۳۲برگزار شد، بنا بر تشکیل مرکزی اسلامی و بنای مسجدی برای ایرانیان مقیم این شهر انجام گرفت. بعدها تصمیم بر گسترده‌تر شدن فعالیت مرکز برای تمام مسلمانان هامبورگ شد. در ادامه طی نامه‌ای این پیشنهاد به اطلاع آیت‌الله بروجردی رسید و او در نامه‌ای ضمن موافقت خود با این طرح مبلغی نیز برای انجام این کار حواله کردند. این مبلغ محمد محققی لاهیجی از نخستین سفرای شیعه در اروپا در قرن بیستم بود.

 

اما فکر نکنید که همه جای آلمان ثروت است و مکنت.وقتی در شهر هامبورگ قدم میزدم (برخلاف سوییس) با افراد متکدی زیادی روبرو شدم.بعضی از آنها بی خانمان بودند و همان کنار خیابان بساط کارتون خوابیشان پهن بود و به نظر میرسید پلیس کاری با آنها ندارد.آنها با کیسه خواب و ساک لباس و سرو وضعی آشفته با چهره تمیز شهر تضاد زیادی داشتند.

حتی در بعضی از خیابانهای شهر به دیوارهایی برمیخوریم که با گرافیتی پوشیده شده اند.برخلاف شهر سوییس که معمولا جایی را نمیبینیم که دیوار نویسی شده باشد.البته همان طور که گفته بودم آلمان کشوری است که هنرهای آوانگارد و اعتراضی در آن زیاد دیده میشود و آلمانیها هم مردمی هستند که معمولا اعتراضات خود را هرطور شده باشد به گوش حکومت میرسانند.یادتان میاید دیوارنگاریهای دیوار برلین را قبل از فروپاشی؟!

و البته مگر میشود به اعتراض فکر کرد و به "چه" نیندیشید؟!

اما هامبورگ شهری بسیار توریستی است برخلاف فرانکفورت.امکانات گردشگری هم در این شهر همه جوره فراهم است.از Tourist Office هایی که در هر گوشه و کناری دیده میشود تا اطلاعات گردشگری را به شما بدهد و اتوبوسهای توریستی دو طبقه که با سوار شدن در آنها گشت دور شهر را خواهید داشت و سواره به دیدن دیدنیها خواهید رفت. حمل و نقل هم در این شهر کار راحتی است هم اتوبوس دارد و هم تراموا و البته مترو...قیمت استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی معقول است و کلا آلمان نسبت به سوییس کشوری بسیار ارزان تری محسوب میشود.

از هتل نیم ساعت پیاده روی میکنیم به مرکز شهر میرسیم.جاییکه خیابان Monckeberg (مونکبرگ) قرار دارد و رستورانها و مغازه ها و پاساژهایش.اینجا میشود خرید کرد و معمولا مغازه ها تا 8 شب باز هستند به جز یکشنبه ها.این خیابان مرکز تجمع مردم محسوب میشود.عصرها و بعد از کار معمولا جوانها به اینجا میایند چیزی میخورند و مینوشند و گپی میزنند به همین دلیل فضای اینجا پر از شور و شوق است و خیلی هم زنده...

در این خیابان هم پاساژهای امروزی قرار دارد و هم ساختمانهای قدیمی.مثل این بنا که شبیه خانه های دوران رونسانس ساخته شده است و بوتیک لباس است.البته به نظر من اگر میخواهید خرید کنید وقتتان را در پاساژها هدر ندهید بلکه پیاده روی در خیابان مونکبرگ را برگزینید تا هم از فضای شاد و سرزنده آن استفاده کنید و هم از نزدیک با فرهنگ مردم شهر آشنا شوید و هم معماری مغازه های آن را ببینید با ویترینهایی که هریک یک چیدمان هنری محسوب میشوند.

و البته در آخر هم سری به این شعبه Starbucks شهر هامبورگ بزنید که در همان حوالی مونکبرگ واقع شده واصلا از بیرون شباهتی به شعبه های دیگر این کافی شاپ شناخته شه ندارد.ساختمانش قدیمی است با فواره مجسمه ای رونسانسی ... کیف میدهد نوشیدن قهوه ای در ان و خوردن یک برش کیک هامبورگی...


 
زوریخ(5)
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- آخرین روز اقامت در سوییس

میدانم بیات شد از بس تاخیر داشت اما ببخشید ما را به خاطر این همه وقفه.این بخش آخر سفرنامه سوییس طلسم شد در این روزهای طلسم شده ما...این بار هم بیایید تا برویم با هم روز آخر سوییس را بگردیم...

یادتان میاید دیگر که رودخانه لیمارت شهر زوریخ را دونیم کرده و ما در غرب رودخانه ساکنیم و هیچ وقت هم در این شهر گم نمیشویم که درست حاشیه رودخانه زیبایش را میگیریم و به قسمتهای قدیمی شهر میرسیم.5 دقیقه پیاده روی بعد از هتل و در حاشیه لیمارت رویایی موزه ملی سوییس قرار دارد .ساختمانی قدیمی متعلق به 1898 که از بیرون شبیه یک قلعه مستحکم به نظر میرسد و از اولین روز اقامت ما را وسوسه میکند که نفری 10 فرانک خرج کنیم و داخلش شویم و ما هم داخل میشویم...

اجازه عکاسی نمیدهند متاسفانه و چه حیف.وگرنه عکسهای قشنگی برایتان داشتم...موزه اشیایی را در طول تاریخ سوییس از زمانهای باستانی تا قرن اخیر را جمع کرده و مکان جالبی برای مطالعه زندگی مردم در تمام طول تاریخ است....فکر کنید از ظرفهای سنگی -لباسها و سکه های هزاره های پیش از میلاد شروع شده و به تخت خواب و تلویزیون و لامپ مهتابی میرسد!!!!

معمولا در این موزه هم زمان یه سری نمایشگاه هم همیشه برپاست.این بار نمایشگاهی بود از اینستالیشن و عکس و پوستر و مجسمه هایی از هنر پست مدرن آمریکا.با بلیط موزه امکان دیدن نمایشگاه هم وجود دارد.برای ما که در ایران بسیار محرومیم از دیدن نمایشگاه های جهانی فرصت خوبی بود دیدن این نمایشگاه...

یادش به خیر نیمه دوم دهه 70 و موزه هنرهای معاصر ایران و چه ها که نمیدیدیم!!!!

مهمترین کلیسای شهر را نباید از دست داد چرایش را بعدا برایتان میگویم.این گنبد تیز سبز رنگ بلند که از بیشتر نقاط شهر قابل رویت است به صومعه "بانوی ما" Fraumunster تعلق دارد که متعلق به قرون وسطی است(قرن 9).یکی از نکاتی که کلیسا را بسیار در تاریخ سوییس دارای اهمیت کرده این است که زویینگلی ادامه راه پروتستان را در زوریخ و مقرش را در این کلیسا قرار میدهد.

اما یک چیز هست که به خاطر آن هم شده باید پای به کلیسا بگذارید و آن هم شیشه های رنگین پنجره هاست.در کلیسا فقط به خاطر وجود این پنجره ها اجازه عکاسی داده نمیشود.من این عکسها را برایتان از اینترنت پیدا کردم چون حیفم آمدآنها را نبینید.برای ورود به کلیسا و دیدن این پنجره ها شرایط امنیتی سختی حکم فرماست.شاید فکر کنید چه عجیب/ همه کلیساها پنجره رنگی دارند اما این پنجره ها با همه آنها فرق دارد.زیرا نقاش آنها مارک شاگال (Marc Chagall ) هنرمند معروف روس-فرانسوی است که شهرتش به خاطر نقاشیهای روی شیشه اش میباشد.

 شاگال در سال 1968 به دعوت اسقف زوریخ به اینجا میاید تا برای شیشه های این صومعه نقاشی کند.در آن زمان او 83 ساله است اما با تکنیکی قوی با گواش روی شیشه ها را میاراید.بدین سان کلیسای پروتستان مذهب زویینگلی که باید بی هیچ آرایه ای باشد به یکی از دیدنی ترین کلیساهای جهان تبدیل میشود فقط به خاطر شاهکارهای شاگال.و اینگونه تبدیل میشود به یک اثر مدرن جهانی!

این بومهای شیشه ای روایتگر داستان آفرینش-پیامبرانی چون الیاس و یوسف و مسیح- اورشلیم-موسی و ده فرمان و بعضی دیگر از عناصر یهودیت است. شاگال هنرمندی یهودی است و روی این شیشه های مسیحیایی المانهای مذهبی یهودیت را مکرر نقاشی کرده است.بعضی جاها شاگال خودش را هم در شیشه های نقاشیش گنجانده است.

از آنجایی که شاگال یکی از هنرمندان به نام جنبش اکسپرسیونیم انتزاعی است بعضی از تابلوهای او را میتوانید در موزه هنرهای معاصر ایران نیز پیدا کنید.

نقاشی ها با بازی نور برجسته به نظر میرسند و به قدری رویایی جلوه میکنند که برای دقایقی ذهن و جسم و نگاه بازدید کنندگان را به خود میخوانند.

 در یکی از شیشه ها  گوزنی شاخدار را میبینیم که اشاره به افسانه ساختن این کلیسا میکند.کلیسا به دستور چارلز کبیر ساخته شده اما کشیشی که در ابتدا از شاه میخواهد این کلیسا ساخته شود شبی گوزنی را با شاخهای نورانی میبینید که به کشیش اشاره میکند در اینجا باید کلیسا ساخته شود.داستانی افسانه ای است اما مگر زندگی چیزی غیر از همین قصه هاست؟

 

کلیسا صاحب ارگی باشکوه نیز است که به خاطر 6000 کلاوه ای که دارد از شهرتی جهانی برخوردار میباشد.

درست مقابل در کلیسا سنگ فرشی توجهمان را جلب میکند.سنگفرشی که میگوید در 19 سپتامبر 1946 یعنی یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم "وینستون چرچیل" نخست وزیر وقت انگلیس درست در همین نقطه می ایستد و سخنرانی میکند!!!

نزدیک کلیسا مجسمه Hans Waldman روی پایه ای سنگی است.راستش قیافه این آقا کمی خنده دار به نظر میرسد شاید به خاطر زره ای است که بر تن کرده و انگار یک شماره برایش بزرگ است...القصه ایشان شهردار و فرمانده ارتش زوریخ بوده در قرن پانزدهم.که در جنگهای بورگاندی علیه چارلز کبیر میجنگد.سیاست این جناب گویی به نفع ثروتمندان منطقه بوده که با بالا بردن مالیاتها به کشاورزان فشار وارد کنند.در آن زمان 500 رعیت به پا خواسته و او را به زیر میکشند و اعدام میکنند.نکته جالب اینجاست که مجسمه فرد منفوری چون او اینگونه در شهر برپاست.

باید اموخت !!!!

دیگر غروب شده و ساعتهای پایانی حضور ما در سوییس نیز نزدیک میشود.پیاده پلها را یکی یکی پشت سر میگذاریم تا از واپسین لحظه های حضورمان نهایت استفاده را ببریم.

زیر طاقی یکی از پلها نوای جادویی موسیقی بتهوون شنیده میشود.زن و مرد جوانی را میبینیم که ایستاده اند و بخشی از سونات مهتاب را مینوازند.درست زیر این آسمان جادویی و حال و هوای عاشقانه این شهر چه چیزی بیشتر میچسبد جز این خصوصا وقتی نم نم باران هم بر صورتمان نشیند...

و بعد راهی خیابان بانهوف میشویم.معروف ترین خیابان شهر برای مارک بازها و خریداران بهترین و شیک ترین اجناس اروپایی.در این خیابان باید فقط نگاه کرد و گذشت.درنگ جایز نیست چون قیمتها سر به فلک میزند.اما نباید دیدنش را از دست داد. دیدن پیاده روهای تمیز و ویترینهای آراسته که انگار هریک چیدمانی هنرمندانه هستند.خصوصا زیر باران شبانه و بی چتر و بالاپوش قدم زدن و هوایی ناب را به سینه ها کشیدن.

و حالا در شب آخر در رستوران معروف سوییسی یک غذای سنتی هم خوردن و کلی پیاده شدن!!!

و اگر دلتان خواست که حتما میخواهد زیر نور این چراغهای قرمز روی صندلی بر سنگ فرش خیس لم دادن و آخرین جرعه سوییس را نوشیدن!


 
آبشارهای راین
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-آبشارهای راین

 گفتم که ما از زوریخ راهی کانتون شف هازن شده ایم تا به دیدن آبشارهای راین        (Rhine Falls ) برویم.راین سومین رودخانه بلند اروپا بعد از ولگا و دانوب و با 1300 کیلومتر طول از کوه های آلپ در جنوب شرقی سوییس سرچشمه گرفته و پس از طی 13300 کیلومتر راه از لابلای کوه ها و دره ها و جنگلهای سوییس گذشته و سپس راهی جنگلهای سیاه آلمان شده و به جنوب غربی آلمان پیچیده و بعد فرانکفورت و کلن و سرآخر به دریای شمال ختم میشود.دانستن همین مسیر پر پیچ و خم راین را به حد کافی جذاب و پرماجرا میکند.

اما 50% آب این رود پرجوش و خروش در مرزهای کشور سوییس جاری است.سوییس به دریاهای آزاد راه ندارد اما به خاطر وجود ده ها رود پرآب و منجمله همین رودخانه راین کشوری پرآب و سرسبز محسوب میشود.این رود جستجو گر در طول مسیری که در کشورهای اروپایی میپیماید همه جا در اطراف خود مناظر زیبا و جاذبه های طبیعی میافریند.منجمله همین آبشارهای راین...

عجیب اینجاست که راین در هر سو به یک شکل و یک رنگ درمیاید.انگار برای خودش حال میکند.یک جا سبزه سبز است و جایی دیگر آبی آسمان.و یک جای دیگر انقدر سرمه ای میشود که ما را یاد مدیترانه میندازد.روی رودخانه عده ای در حال پارو زدن هستند.عده ای در حال شنا و عده ای هم مثل همیشه تفریح های اروپایی سرگرم ماهیگیری...

اما خروش رودخانه راین به هرنوع ماهی اجازه زندگی و جست و خیز نمیدهد تنها یک نوع مارماهی است که قدرت نوردیدن این صخره ها و تاب تحمل چنین خروش آبی را دارد و این نوع ماهیها وول میزنند در آبهای راین...

روی بخشی از رودخانه کف سپیدی توجه من را جلب میکند از راهنما که میپرسم میگوید این آلودگی نیست بلکه نوعی مواد طبیعی متعلق به راین است که از آن اتفاقا در تولید مواد شوینده و خصوصا قرصهای ماشین ظرف شویی استفاده میشود.خیلی جالب است.از این آبهای خروشان در تولید جریان برق هم استفاده میشود.

سوار قایق میشویم تا منظره ای از بالای ابشارها داشته باشیم.

یک صخره طبیعی وجود دارد که روی آن با پله های فلزی پوشیده شده و کسانی که میخواهند ار آبشارها یک منظره پانورامیک داشته باشند از آنها بالا میروند.نکته در اینجاست که پله ها بسیار خیس و خزه بسته و لغزنده است و فضای باریکی برای عبور و مرور دارد.پس با دقت زیاد از آنها بالا میرویم و بعد در مقابل خود آبشارهای راین با صدای خروش عظیم و هزاران قطره آب در هوا را نظاره میکنیم.

 تا سه هفته پیش امکان دیدار از این آبشارهای فراهم نبود چون آب این رودخانه از کوه های آلپ تامین میشود که در زمستان پوشیده از یخ و برف هستند.اما د رتابستان این برفها آب شده و همه به سمت این منطقه سرازیر میگردند پس فشار و سطح آب به حدی بالا میرود که امکان بازدید و قایق سواری را از گردشگران میگیرد.

نکته اینجاست که این آبشارها در اروپا بلند ترین نیستند اما بزرگترینند.موقعیت آنها در بالای رودخانه راین بین سوییس و آلمان قرار گرفته است.آنها 150 متر پهنا و 23 متر ارتفاع دارند و در هر ثانیه 700 متر مکعب آب از آنها عبور میکند.

به ما یم ساعتی وقت آزاد میدهند پس تصمیم میگیریم بلیط قایقهای شناور روی راین را خریداری کنیم.برای 45 دقیقه حرکت روی سطح آب و پیمودن رودخانه نفری 10 فرانک هزینه میکنیم.

اما واقعا میرزد وقتی تا نزدیکیهای آبشارها میرویم و آب به سرو صورت ما فواره میزند.فشار آب به حدی بالاست که باید دو دستی خود را به قایق بچسبیم تا در آب پرت نشویم.صدا به صدا نمیرسد و ما دست در هوا انگار آبشار را میقاپیم وقتی قطره هایش از لای انگشتهایمان میگریزند.گویی آبشار انگشتهای ما را گاز میگیرد.سوزش شیرینی است.این آبشارهای عظیم خود به خود من را یاد شاهزاده قصه های پریان میندازد.شاهزاده جوان و خوش برورویی که بر اسب خود میتازند و دخترکان زیبا رو را در هوا قاپ میزند...

و بالاخره شکر خدا کسی پیدا میشود که در این سفر یک عکس دونفره از مابگیرد.

و سپس در کافه ای رو به آبشارهای راین مینشینیم و بستنی قهوه و نسکافه میخوریم و تا وقت داریم به چشمهایمان فرصت تماشا میدهیم.


 
زوریخ(3)
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-در راه آبشارهای راین 

پیشنهاد میکنم این موسیقی را دانلود کنید.گوش دهید و همزمان این پست را بخوانید.

صبحی مه آلود است که ما سوار اتوبوس میشویم و به سوی کانتون Schaffhausen رهسپار .دیشب همان یک نمه باران کافی بود که هوارا از 36 درجه به زیر بکشد و صبحی دل انگیز و خنک برایمان بسازد.قرار است از آبشارهای راین دیدن کنیم که حدود 45 دقیقه با زوریخ فاصله دارند.پس فرصت خوبی است که جاده ها و مزارع و خانه ها و روستاهای سوییسی را سرراهمان ببینیم.

قبل از راه افتادن از ما میخواهند که کمربندهای خود را در اتوبوس ببندیم.قانون است و خلاف آن برای راننده مسئولیت به همراه دارد.بالاترین سرعتی که میشود در بزرگراه های سوییس رانندگی کرد حداکثر 120 کیلومتر است و بالاتر از آن جریمه های سنگین به همراه دارد.خود سوییسیها میگویند وقتی میخواهند به مرز آلمان نزدیک شوند دچار دلهره رانندگی میگردند چون در آلمان همان طور که میدانید سرعت محدودیت ندارد خصوصا در جاده های خارج از شهر.

در اینجا هم برای عبور از جاده ها باید عوارضی پرداخت کرد اما نه به شکلی که در کشور ما وجود دارد.استیکرهایی هست که راننده ها سالیانه پول داده و آنها را میخرند.45 فرانک برای 14 ماه تردد در اتوبان.این استیکرها را روی شیشه هایشان میچسبانند که وقتی از زیر گیتهای عوارضی رد میشوند خود به خود توسط دستگاه ها این مبالغ خوانده شود.این روش تازگیها در اتوبانهای ایران هم باب شده و راه حلی است که صف پشت عوارضی دیگر تشکیل نشود.اگر کسی استیکر نداشته باشد 100 فرانک جریمه میشود.

دورتادور اتوبانها حفاط هایی کشیده شده تا از ورود حیوانات به جاده جلوگیری شود.

به سمت برن باید راند که پایتخت شمالی سوییس است و در این مسیر تو بگو انگار داریم کارت پستالهای قدیمی را نگاه میکنیم.همان کارتهایی که از کشوهای خاک گرفته پدربزرگ مادربزرگهایمان بیرون میامد و مهری از سرزمینی ناشناخته پشت آن بود و دست خطی جوهری که پس داده بود با جمله هایی که بوی زمان میداد و از جایی  و آدمی در دوردست حرف میزد.برای من همیشه این کارتهای پستال پر رمزو راز بودند و نمیدانم چرا در این جاده های مه آلود یاد همان ادمهای خاک گرفته دیروزی مرا انداخت.

واقعا زیباست.سوییس را اگر میخواهید بیشتر ببینید باید پای در همین جاده بگذارید.تا چشم کار میکند مزارع گل آفتاب گردان است که با سرهایی خمیده به زمین ناز میفروشند و راز میبافند.اکتبر نزدیک است و فصل برداشت این گلهای آفتابی و حالا آنها بار سنگین دارند و تا بارشان را زمین نگذارند همینگونه خاموش و سربه زیر چشم به نامحرم نمیدهند!

 مزارع ذرت  برای خوراک دام و البته تاکستانهای مو برای تولید یکی از بهترین شرابهای سوییسی البته نه به کیفیت شراب ژنو-از آنجاییکه این محصول تنها در سوییس مصرف شده و به خارج صادرنمیشود در دنیا خیلی شهره نیست اما کیفیت آن چیزی از بهترینهای جهان کم ندارد.(میگویند ما فقط نقل قول میکنیم ها)

بچه های کوه آلپ را به خاطر میاورید.؟آنت را میگویم که در دنیای کودکی من خشن بود و بی رحم و بخشی از خاطره های دردناک کودکی را وقتی میساخت که دست دوستی لوسین را رد میکرد.دنی و آن همستر سفید بامزه را به خاطر میاورید؟ ما در روستایی قدم گذاشته ایم که تیپیکال روستای نوستالوژیک "بچه های کوه آلپ" است...

اینجا منطقه مارتاول است.روستایی با مردمانی کشاورز و بوی اصطبل و گاو و طویله و البته بوی اصیل سوییس.اینجا دیگر میشود چشمها را بست... یادم میاید انگار این تصاویر را دیده ام و همیشه به آن آدم ناشناخته ای اندیشیده ام که در این دورهای دور جایی که فقط در خیال میگنجد زندگی میکند و در خیال آرزومند بودم روزی به سرزمین خانه های شیروانی و پنجره های چوبی و مزارع سبز و پر علف گام بگذارم و حال اینجا هستم در یک روستای سوییسی...

این خانه های سه گوش با حیاط های پر از گل و گیاه و مترسکهاییی که بیشتر دوست کلاغها هستند تا دشمن آنها نمونه محلی معماری این کشور محسوب میشوند.و ما فکر میکنیم پا در دوره سلتیها و حالا کمی بعدتر گذاشته ایم.اینجا جنگل فراوان است و چوب در دسترس.پس دور از ذهن نیست که خانه ها عموما چوبی هستند و سقفها شیروانی.از بس که باران با اینها سردوستی دارد.چوب ماده سبکی است برای خانه سازی و البته در زمستانهای سرد کوهستانهای آلپ مصالح خوبی برای نگه داشتن گرما در خود و البته خنکایی مفرحی در تابستان...

از پنجره های خانه هایشان گلهایی شبیه شمعدانی آویزان شده است.همه پنجره ها انگار با این گلها نقاشی شده اند.گیاه جانیوس گیاهی است که در این منطقه آن را زیر پنجره ها میکارند تا در فصل تابستان دفع حشرات کند.جالب است من را یاد پنجره های خانه های شمالیمان میندازد.یاد وطن...

اما این مردمان به ظاهر کشاورز چقدر هنرمندند و خلاق.باورش سخت است با تکه های فلز زنگ زده چنین اثر هنری بدیعی خلق کرده است صاحب این خانه روستایی و ان را برای زیبایی روی دیوار خانه اش آویخته...لک لکی که به فرزندش غذا میدهد و عنکبوتی که آنها را نظاره گر است و همه روی دسته یک بیل زنگ زده...

اصلا سلیقه و خلاقیت ربطی به پول و امکانات ندارد.مردم این روستا همه خوش سلیقه اند و با ذوق.ببینید چگونه با چند گلدان و سه چهار وسیله تزیینی چنین گلخانه زیبایی را خانم خانه دار کنار در خانه اش ایجاد کرده است.

 و اما...و اما این حیوان عجیبی که به حیوان نمیماند یک گوسفند اصیل سوییسی است . از نوع همان گوسفندهایی که شیرش ان شکلاتهای خوشمزه را میسازد.به نظر من که این جانور بیشتر در مایه های شتر-گاو-پلنگ است تا یک گوسفند مامانی...

اینجا درختان میوه اش نیز خارق العاده اند.درخت کوتاه سیبی که از سیب منفجر شده است.انقدر شکر خدا این درخت کوچک بار داده که هر لحظه در حال شکستن است و نه تها این درخت بلکه سر راهمان درختان گیلاس- آلبالو و میوه های دیگر نیز...

هوا دیگر دارد صاف میشود که ما کم کم از کانتون زوریخ خارج شده و نزدیک مرزهای آلمان میشویم.تابلوهای جاده مدام هشدار میدهد که هنگام عبور از مرز مواظب سرعت بالای ماشینها باشید.انگار داریم به یک فیلم ترسناک وارد میشویم...هیجان دارد...

درست از روی این پل که بگذریم کانتون زوریخ به پایان میرسد و کانتون "شف هازن" شروع میشود.شهری مرزی کنار مرزهای آلمان.از انجاییکه آلمان کشور ارزان تری نسبت به سوییس محسوب میشود مردم عموما برای خرید مایحتاج خود به آلمان رفته و خرید کرده و برمیگردند.البته در خرید مواد غذایی یک سری محدودیتهایی است.مثلا بیشتر از یک کیلو گوشت نمیتوانند از آلمان وارد سوییس کنند.اما برای تهیه پوشاک میتوانند آزادانه هرچقدر خواستندخرید کنند.

(البته کسی گونی گونی جنس نمیخرد که بیاورد این ور مرز و کاسبی راه بیندازد)

بیشتر مردم ترجیح میدهند در شهرهایی حاشیه شهرهای بزرگ زندگی کنند.به علت اینکه در شهرهای بزرگی چون زوریخ گرانی بیداد میکند.اما میشود شرایط زندگی راحتی را در این شهرهای کوچکتر با قیمتی پایین تر فراهم کرد.از آنجاییکه حمل و نقل ریلی در سوییس بسیار منظم و با کیفیت انجام میشود مردم میتوانند هرروز از راه اهن استفاده کرده و خود را به شهرهای بزرگ که عموما محل کار آنهاست رسانده و شب دوباره به خانه هایشان برگردند.

اینجا شف هازن است با قلعه قدیمیش که شاخصه شهر محسوب میشود.این قلعه "مونو" (Munot)نام دارد با دیوارهایی به ضخامت 4 متر که در قرن 16 میلادی برای حفاظت شهر بر بلندی مشرف به شهر ساخته شد.امروز به نماد شف هازن و جاذبه گردشگری ان تبدیل شده است.

همان طور که گفتم اینجا یک شهر مرزی است.در جنگ جهانی دوم آمریکاییها اشتباها فکر میکنند اینجا جزو خاک آلمان است و آن را بمباران میکنند.در این بمباران 40 نفر کشته میشوند و این ماجرا به عنوان خاطره دردناک کشور صلح و آرامش در یادها باقی میماند.

 اما شف هازن به شاخصه دیگری هم شناخته شده است.رودخانه راین.همان راین زیبایی که برای من همیشه یادآور اثر بزرگ سینمایی حاتمی کیاست."از کرخه تا راین"... و حالا ما کناره راین را در پیش گرفته ایم تا به دیدن زیباترین آبشارهایش برویم...


 
زوریخ(2)
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

 مرداد 91-زوریخ-گشت و گذار

یک روز آفتابی خوب در سوییس یعنی برداشتن زیرانداز و کرم ضد  آفتاب و یک سطح وسیع از چمن سبز و دراز کشیدن و کتاب خواندن و البته گپ زدن...

و ما راهی کنار دریاچه زوریخ میشویم.یکشنبه است و تعطیلی است و آخر هفته و یک صبح خوب آفتابی با قلاب ماهیگیری و لذت یک آرامش زوریخی.ما که بلد نیستیم ماهی بگیریم فقط ژست فیلسوفانه آن را میگیریم.

صبح سر میز صبحانه از خانم پیشخدمت اجازه گرفتیم و خورده نانهایمان را جمع کردیم برای قوها و مرغابیهای خوش خط و خال دریاچه(تجربه وحشتناک پاریس و برخورد بسیار زشت پیشخدمت هنگام برداشتن تکه نانی و گذاشتنش در کیسه را تا عمر داریم فراموش نمیکنیم)

و راه افتادیم به نظاره ساختمانهایی که به سبک نئورونسانس و گوتیک و رومانسک ساخته شده ند و شهر را قدیمی و اصیل نشان میدهند.گرچه عمر آنها شاید به زحمت به دو صده برسد.

کنار دریاچه زرویخ معمولا مجسمه هایی از شیر و گوی را میبینیم.اینها شیرهای نگهبانی هستند که قرنهاست با گوی قدرت در دست از شهر و دریاچه اش محافظت میکنند.

بخشی از رشته کوه های آلپ و کوه زوریخ با ارتفاع 800 مقابل ما قرار دارد وقتی روی تپه  Linddenhof می ایستیم.پارک(تپه ای) که بلندترین بخش تاریخی شهر زوریخ محسوب میشود.

 سوار تراموا که بشوید و راهی ایستگاه zoo از آن بالاهای شهر سر درمیاورید.یادتان باشد موقع خریدن بلیط تراموااشتباه مارا مرتکب نشوید.دوجور بلیط یکسره وجود دارد.بلیطهای مسافت کوتاه که شامل 5 ایستگاه شده و بلیطهای مسافت بلند.بالطبع بلیطهای مسافت کوتاه یکسره با قیمت 6/2فرانک مناسب کار ما بود که اشتباهی بلیط مسافت بلند 1/4 فرانک را خریدیم.کسی بلیطها را چک نمیکند.حتی دستگاهی وجود ندارد که شما بلیط خود را در ان باطل کنید.این کار کاملا وجدانی است.گرچه هرازگاهی پلیس یکهو سرمیرسد و مچ گیری میکند.پس لطفا بی خیال زرنگ بازی شوید که خطرناک است!

به این بالاها که میرسیم جاییست که منظره پانورامیک شهر مقابل ما قرار دارد.اینجا بام شهر زوریخ نام دارد و البته گران ترین خانه ها و  شیک ترین آنها نیز در همین منطقه ساخته شده اند. خانه هایی که گاه تا 400 متر هم میرسند با زمین تنیس و گلف و استخر اختصاصی و البته معماریهای مدرن.یک جورهایی معماری این خانه های پولداری در ذوقمان میزند.آخر با بافت زیبای شهرهای سوییسی هم خونی ندارند.گویا اینها معماران جوانی هستند جویای نام که میخواهند بخشی از شهر را با سازه های مدرن پر کنند و البته مثل همیشه و همه جا مخالفان و موافقان خود را نیز دارند.

ساخت و ساز در این منطقه از اواخر قرن 20 شروع شد و تا امروز که به گران ترین محله مسکونی زوریخ تبدیل شد. اینجا را "بورلی هیلز" زوریخ نیز مینامند.

 همین بالاها و درست حوالی این مناطق خوش آب و هوا دانشگاه زوریخ وجود دارد که بعد از دانشگاه سوربون دومین دانشگاه مطرح اروپاست.15% دانشجویان ان را خارجیهایی تشکیل میدهند که رقم قابل توجهی است.ساختمان دانشگاه به اوایل قرن 19 برمیگردد و انشمندان بزرگی را در این سالها تحویل جامعه خود و جامعه جهانی داده است.مفاخری که بین انها کسانی هستند که جوایز نوبل را دریافت کرده اند.کسانی مثل انیشتن که از همین دانشگاه فارغ التحصیل شد و سپس مدتی هم استاد اینجا بود.

خوابگاه ها و محلات دانشجویی دراین کوچه پس کوچه ها قرار دارد.از شیشه تراموا بیرون را که نگاه میکنیم انها را کوله بر پشت و جزوه در دست میبینیم که گروهی و یا انفرادی گوشه و کنار جمعند و گپی میزنند و در کافه ای سرگرم نوشیدنند.یک نکته بد هم در اینجا زیاد میبینیم و آن سیگار کشیدن جوانهاست.از آن بدتر اینکه در شهری چنین پاکیزه و با استاندارد مردم عادت دارند ته سیگارهای خود را روی زمین بیندازند. راستش خیابانها پر است از ته سیگار و این اگر در کشوری جهان سومی باشد به چشم نمیاید اما اینجا در زوریخ.استغفرالله!!!!

و اما دوست داران فوتبال بدانید و آگاه باشید که FIFA همینجاست.بغل گوش ما در بالای شهر زوریخ و لابلای خانه های پولداران سوییسی.شاید بدانید که کلمه فیفا مخفف عبارت فرانسویFédération Internationale de Football Association (بله؟) به معنی فدراسیون بین‌المللی فوتبال است.حالا اگر بپرسید چرا فرانسوی باید بگویم که فیفا در ۲۱ می۱۹۰۴ از سوی انجمن ملی فوتبال کشورهای:بلژیک، دانمارک، فرانسه٬هلند٬اسپانیا سوئد و سوئیس در پاریس تأسیس شد.

دورتادور ساختمان خیلی مدرن فیفا با سیم و دیوار و هزار مانع گرفته شده و به راحتی نمیشود یک عکس خوب و تمیز از آن گرفت.من فکر میکردم موزه یا مکانی برای توریستها در آن وجود داشته باشد که با پرس و جو چیزی پیدا نکردم.نمیدانم اما ما نتوانستیم راهی به این دیوارهای شیشه ای پیدا کنیم.

و درست در این نقطه اولین دعوای خانوادگی این سفر ما شروع شد.

راستش را بگویم محمد امین عاشق باغ وحش است و من عاشق و دلباخته گالریهای هنری(اوج تفاهم یک زوج).عموما در سفرها به این مشکل برمیخوریم که وقتی وقت کافی نداریم که هم گالریها و هم باغ وحش را بگردیم یک نفر باید ازخواسته خود بگذرد.در بارسلون این من بودم که گذشت کردم و از خیر دیدن موزه-گالری پیکاسو گذشتم.پس به من حق دهید که در این لحظه حیاتی از اینکه باز مجبور به گذشت شده بودم تا محمد امین سری به باغ وحش زوریخ بزند خون خون خودمو میخوردم.اما چه میشود کرد؟زور مردانه چربید در آخر!

(با نگاه به قیافه فاتح محمد امین میشود این را فهمید)

و ما قدم در باغ وحش زرویخ گذاشتیم که همان نزدیکیهای فیفا قرار دارد و بلیت ورودی آن 22 فرانک است.و به جای دیدن تابلوهای زیبای هنری به نظاره لنگهای صورتی پلیکانها نشستیم.

باغ وحش شهر زوریخ خیلی مالی! نیست.اما یک بخش بسیار قابل توجه دارد و آن قسمتی است که درون قضایی سربسته "جنگلهای استوایی" را شبیه سازی کرده اند.فضایی مرطوب و گرم که پرنده ها و خزنده های استوایی آزادانه در آن درگردشند. حدود 20000 گیاه از 400 گونه مختلف و 92 خانواده گیاهی در ان کاشته شده است.

4700 درخت شامل بامبو و نخل و گل ارکیده هم در آن وجود دارد که همه آنها را از جنگلهای ماداگاسکار به اینجا آورده اند.رطوبت حدود 80% و درجه هوا در 4 فصل بین 20 تا 30 درجه تنظیم شده است و هرروز 6 میلی متر بارندگی مصنوعی هم در آنجا ایجاد میشود.!!!

کتمان نمیکنم که خود من عاشق جک جونورا هستم.یکی از علتهایی که با دیدن باغ وحش مخالفم این است که تحمل ندارم حیوانات را در قفس ببینم آن هم تنها به این دلیل که ما آدمها دوست داریم از دیدن آنها کیفور شویم.معمولا باغ وحش هایی که به صورت پارکهای ملی هستند و حیوانات در آن آزادنه زندگی میکنند به نظر من ایده آل ترین شکل نگهداری از حیوانات است.

شاید اگر جدای از جنگل استوایی باغ وحش بخواهم قشنگترین قسمتش را بگویم دیدن این لاک پشتهای عظیم الجثه باشد که در کنار طوطیهای رنگارنگ آرام و دوستانه زندگی میکنند.

و البته مثل همیشه باید وقت گذاشت و در سالنهای آکواریوم باغ وحش نشست و در سکوت مدتی به حرکت آرام ماهیان نگریست و آرامش یافت.

و البته به نظر شما این آقای جانور سرو تهش کجاست؟


 
زوریخ(1)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- زوریخ-روز چهارم سفر

پس از یک سفر کوتاه هوایی حالا در زوریخ هستیم.اولین شهر در رتبه بندی استاندارهای زندگی در جهان.شهری که بسیار مشتاق دیدنش بودم و پس از ترکش بیشترین دلتنگی را در این سفرم برایم رقم زد.

اقامت ما در هتل Marriot زوریخ بود.هتلی 5 ستاره که در حاشیه رودخانه شهر قرار گرفته و با یک پیاه روی ساده نیم ساعته ما را به قلب توریستی شهر میرساند.هیچ وقت در شهرهایی که در دل آنها رودی جاریست گم نخواهید شد همیشه مسیر ردیابی را با مسیر رودخانه بسنجید و اینگونه بود که ما نیز هرروز از کنار همین پیاده رو و درست در حاشیه رود زیبای لیمات  قدم میگذاشتیم و سر از خیابان بانهوف و ایستگاه قطار معروف شهر درمیاوردیم.

حاشیه این رود مارا میرساند به Bahnhof Station پروژه عظیم ایستگاه قطار شهر زوریخ که توسط مهندسی آلمانی در سال 1871 اجرا گشت.برای من که تا به حال ایستگاه های محدودی را دیده ام اینجا یکی از بزرگترین ایستگاه های قطار شهری است. راه آهنی که هررروزه 2900 ترن  از آن میگذرند که 844 تای آنها درون شهری است.عجب عظمتی!

ما وارد آن میشویم.دورتادور ما را انواع رستوارنها و سوپرمارکتها گرفته است و ما که تاحالا همچنین ایستگاهی ندیده ایم مبهوت میمانیم و تا حدودی سرگردان-مهمترین بخشی که در این ایستگاه به درد ما توریستها میخورد Tourism Office ای است که در گوشه ای از آن قرار دارد و انواع اطلاعات مربوط به مراکز گردشگری و انواع نقشه های توریستی شهر و حتی خود سوییس را در اختیارتان میگذارد. 

رقم قابل توجهی است که بگویم روزانه 350000 نفر در این ایستگاه تردد میکنند.عده ای هرروز از شهرهای اطراف به زوریخ آمده و دراینجا کار میکنند و شب هنگام به شهرهای خود برمیگردند. 

درست بالای سر ما یک مجسمه 12 متری کمی تا قسمتی خنده دار توجهمان را جلب میکند.مجسمه ای از جنس پولیستر و رنگی با لباسی کمی عجیب که آن را Angel مینامند و ما مبهوت میمانیم که چه ارتباطی بین این فیگور مدرن با لباسی همانند زنان آنچنانی  وجود دارد و البته "فرشته".آرتیست این مجسمه عظیم که از سقف سالن ایستگاه آویزان شده از قرار یک فرد فرانسوی مشهور به نام Niki de Saint-Phalle است که بعدا متوجه منظور آن شدیم.هنرمند فرانسوی -نیکی-در دوره ای از عمر هنری خود به ساخت مجسمه های عجیبی از زنان باردار پرداخت.امروزه این مجسمه ها در نقاط مختلفی از دنیا قرار دارند واز ارزش هنری بالایی برخوردارند.آرتیست این مجسمه های خود را مجموعه "Nana" نامید.نانای هنرمند همین فرشته های بارداری هستند که در اشکال عجیب و غریب نماینده زنان جوامع مختلفند.

نانای ایستگاه بانهوف دارد با دست به Tourism Office اشاره میکند و این اشارت خوش اشارتی است!!!

فقط قبل از اینکه پا از ایستگاه بیرون گذارید سری به شکلات فروشی آنجا بزنید و بخواهید که یک دانه "Luxemburgerli" بخورید!خدایا عجب اسمی...پس بی خیال اسمش شوید و با لبخند به فروشنده بگویید که "میشود یک بوسه  به من بدهید!؟...

نگران نباشید با کتک بیرون انداخته نخواهید شد.اسم دیگر این شیرینی معروف سوییسی "Kiss" است.بد نیست بدانید که سالها پیش یک مرد بسیار خوش تیپ از لوکزامبرگ اینجا آمد و برای اولین بار این شیرینیها را درست کرد و نام آنها را بوسه گذاشت.اما خانمها برایشان سخت بود که به فروشنده خوش تیپ قنادی با دلبری بگویند:"لطفا یک بوسه".پس ترجیح دادند کلی زحمت به خرج دهند و بگویند:"لطفا یک لوکزامبرگلری"....حالا دیگر با شماست که موقع خرید این شیرینی به فروشنده چه بگویید.و صد البته که به نوع و قیافه فروشنده هم برمیگردد!!!

از خیابان بانهوف عبور کرده و به کنار رود  دریاچه زوریخ میرسیم.باز هم نماد یک ساعت و گلهای عقربه ای...

و البته 1200 فواره از آب شیرین و گوارا و 500 بار و کلوب و ده ها و صدها جاذبه برای گردشگر.

زوریخ در دوران رومیها و زمان پادشاهی "آگوستانا" بنیان نهاده شدبا تنها یک اسکله و تعدادی حمام رومی و دکه...و حالا پس از قرنها و قرنها تبدیل شده است به شهر شماره یک جهان از نظر استاندارهای بالای زندگی.شهری پر از نوآوری-فرهنگ-مراکز مهم بین المللی-ادانشگاه های معتبر جهانی-130 شعبه بانکهای عظیم و خروارهای پول مردمان ثروتمند جهان و البته نقطه ثقلی برای جذب گردشگر.

شهر زوریخ در شمال دریاچه زوریخ واقع شده است و احاطه بین دو رودخانه زیبای Sihl  و Limmat و البته دامنه های جنگلهای انبوه Utli و تپه های Zurich.شهر روی ارتفاعی 408 متره بنا شده تحت تاثیر آب و هوای بارانهای آتلانتیک و وزش بادهای سرد شمال. اما حالا فصل گرمای آن است و در هجوم توریستهای کشورهای مختلف قرار گرفته. 

ایالت زوریخ با 1792 کیلومتر مربع وسعت و جمعیتی بالغ بر 1283000 نفر شهر بزرگی در کشور سوییس محسوب میشود.اینجا ثروتمند ترین و معروف ترین شهر سوییس است و این را به راحتی از طرز زندگی مردم و نشاطی که در آنهاست آرامش و امنیت حاکم بر سرزمین و میزان بالای درآمد آنها میشود فهمید و البته همینها عواملی است که در رنکینگ جهانی این شهر را در زمره بالاترین شهر با استاندارد جهان قرار داده است. 

با محمد امین راه کناره دریاچه را پیاده گرفته و دور میشویم میخواهیم شب زوریخ را نظاره کنیم زیر آبهای نقره ای و ساحلهای طلایی.مثل شهر ژنو اینجا نیز فراخور رودخانه لیمات به راست و چپ تقسیم میشود.راست رودخانه را ساحل طلایی مینامند و غرب ان را ساحل نقره ای همان طور که خورشید از شرق طلوع میکند و در غرب غروب... و البته همان طور که طلا از نقره ارزشمند تر است خانه های سمت ساحل طلایی گران تر...

گاه اپارتمان تا متری 10000 فرانک سوییس بالا میرود و این رقم گرانی است.البته باید اعتراف کرد که سوییس کشور گرانی است و البته برای مردم خودش هم تا حدی گران محسوب میشود.میانگین درآمد سالیانه سالی 48000 فرانک بوده که 6000 فرانک آن را باید برای بیمه پرداخت کنند.اجاره آپارتمان از ماهی 1200 فرانک شروع و بالا میرود. هرکسی 10% از درآمد خود را باید به دولت مالیات دهد و از یه حد درامد به بالا باید 40% درآمدشان را مالیات بدهند و باید پذیرفت که رقم قابل توجهی است.

اما همه مردم با رغبت این مالیاتها را پرداخت میکنند چون در ازای سرویسی که از دولت میگیرند کاملا مناسب به نظر میرسد.

و البته مردمی که با نشاطند و مثل ژنو به ورزش و سلامت روح و جسم خود توجه میکنند.اینجا مادران ورزشکار خیلی زیادند.کودکان خود را در این اطاقکهای چادری پشت دوچرخه خود میبندند و با انرژی عصر به عصر دوچرخه سواری میکنند و در همان حال به موسیقی گوش میدهند.اینجا مادران بعد از تولد فرزندان خانه نشین نمیشوند و داغان و افسرده.به خود میرسند و زندگی را با کودکانشان با سلامت و شادی تجربه میکنند. حتی مادری را دیدم که اسکیت به پا بسته بود و کالسکه کودک را هل میداد و برای خودش ورزش میکرد.

اینجا حیوانات هم در ارامش زندگی میکنند.نگاه کنید که به فاصله ای چقدر نزدیک از سطح خیابان و عبور و مرور ماشینها این قوهای سپید و ارزشمند در غروب خورشید و کنار دریاچه چه آرام غنوده اند.عابران رد میشوند و کودکان بی هیچ گزندی به این حیوانات با آنها بازی میکنند و دستان مردمان زوریخی که کیسه های نان خشک خود را برای این حیوانات جمع کرده اند با سخاوت آنها را سیر میکند.

و چه فاصله ای مشهود است بین آرامش این پرنده ها و دلهره کبوترها و گنجشکهای کشور من که از ترس سنگ و تیر و کمان و تفنگ ساچمه ای لحظه ای روی آرامش را نمیبینند.

 در کنار Burkliterrasse دقایقی از وقتمان را به آرامش سپری میکنیم و تکیه بر میله ها به نظاره فرو رفتن خورشید در آغوش آبها و کوه های آلپ مینشینیم.درست زیر سایه دستهای Ganymede.

یکی از جاذبه های ساحل طلایی زوریخ کلیسایی با برجهای دوقلوست که آن را کلیسای Grossmunster مینامند و همان کلیسای جامع شهر است.ساختمانی رومانتیک-گوتیک که مثل بیشتر کلیساهای سوییس پروتستان و عاری از تجملات درونی است.ساختمان آن در سال 1090 شروع و در سال 1220 به پایان رسید.یعنی همان دوران شارلمانی.اینجا هم چارلز کبیر حکومت شارلمانی را راه میندازد و قدم مثبتی در تاریخ سوییس برمیدارد.در شرایط قرون وسطی و تاریکی درد و رنج اروپا تلاش زیادی در جهت ساخت و ساز مدرسه و مکانهای آموزشی میکند.

 

در قرن 14 برجهای چوبی به کلیسا اضافه میشود که متاسفانه در طول آتش سوزی مهیب شهر از بین میروند بعدها  و در قرن 18 به جای ان دو برج چوبی سوخته شده دو  برج سنگی ساخته میشود که امروز نماد شهر زوریخ هم محسوب میگردند.

از یکی از ده ها پل تاریخی زوریخ رد شده و در ساحل نقره ای قدم میگذاریم.جاییکه نور چراغهای ده ها کافه و رستوران در آب رقص افشانی میکنند و ما هم همراه انها از اینهمه زیبایی نهایت لذت را میبریم.برج کلیسای Saint Peter تقریبا از همه جای شهر دیده میشود.کلیسایی پروتستان مذهب که در قرن 13 پس از اتش سوزی مهیبی که شهر را ویران ساخت دوباره تجدید حیات گشت.گرچه قدمت اولیه آن به قرن 9 و دوران چارلز کبیر برمیگردد.

اما اهمیت این کلیسا بیشتر برای برج ساعت آن است.در سال 1534 ساعت بزرگی بر بالای آن نصب شد.بالای برجی 87 متره و امروز بزرگترین ساعت اروپا محسوب میشود حتی بزرگتر از بیگبنگ لندن.

گرسنه شده ایم و دنبال رستورانی برای صرف شام میگردیم.بعد از آن غذای 130000 تومانی حواسمان را بیشتر جمع قیمتها میکنیم و یک رستوران آمریکایی پیدا کرده و وقتی به قیمیتهایش مینگریم نفسی آسوده تر میکشیم.یادتان باشد در همه دنیا رستورانهای آمریکایی جزو رستورانهای ارزان تر محسوب میشوند. Sam هم رستورانی است که در سوییس شعبه زیاد دارد و به شما بهترین غذاها را با منوهای متنوع ارایه میکند.و البته کمی ارزان تر.به طور مثال با 48 فرانک پیتزایی عالی و خوراک مرغی بزرگ و پر از سبزیجات و سیب زمینی سرخ شده خوردیم و البته روی منو اخلاق خوب پیشخدمتها را نباید فراموش کرد.

دوباره خیابان بانهوف را گرفته و سر از ایستگاه قطار بانهوف در آوردیم که در شب جذابیت مضاعفی داشت و از بیرون شبیه مانیومنتی تاریخی بود.از ایستگاه رد شده و راهی هتل شدیم.تا بعد...


 
ژنو(7)
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم سفر-ژنو

آخرین بعد از ظهر حضورمان را در ژنو خواهیم گذراند و فردا عازم زوریخ میشویم.پس این بخش آخر ژنو را هم با من بگردید.

از لوزان که برگشتیم تصمیم گرفتیم یک پیاده روی جانانه تا دم دریاچه زنو داشته باشیم و شب آخر را کنار دریاچه و زیبایهایش بگذرانیم.پس سلانه سلانه از هتل درآمدیم سر اولین پیچ صدای "بوق-بوق" وحشتناکی توجهمان را جلب کرد.درست شبیه بوقهایی که ما پشت ماشین عروس میزنیم.برایم باور نکردنی بود.شاخ درآوردم که دقیقا مثل ما یک ترافیک بلند از ماشینهای دنبال ماشین عروس راه افتاده بود.شاید 40 الی 50 ماشین پشت این ماشینی که در عکس میبینید حضور داشتند همگی یک روبان قرمز به ماشین خود نصب کرده و دنبال ماشین عروس بوق میزدند.

یعنی در سوییس-در ژنو-در یکی از آرام ترین و با استاندارد ترین شهرهای جهان-سر ظهر بیایید و ببینید چه غوغایی به پا است.حتما این کار خلاف قانون محسوب نمیشود.کارناوال شادی پشت سر عروس و داماد سر ظهر بوق بوق زنان!!!!

از پل مون بلان رد میشویم و به قسمت چپ دریاچه میرسیم.جاییکه خیابان "کوآی" با مغازه های شیک و پیک و رستورانهایش یکی از گردش پذیرترین بخشهای شهر قرار دارد.

خیابانی برای زندگی و با مردم بودن.خیابانی برای دیدن گوشه های پنهان ژنو و رازهای سر به مهر آن.و با قلعه قدیمیش که تنها برجکی از آن باقی مانده و هزاران دیدینی ریز و درشت دیگر.و البته گالریهای ساعت فروشی معروفش.

این تصویر یک ساعت کنار مغازه امگا بود که تقریبا همه شهرها را با اختلاف زمانیشان نشان میداد الا تهران ما را!!!

در این خیابان تا دلتان بخواهد مغازه هایی با تمام برندهای معتبر جهانی ساعت که ساخت سوییس هستند قرار دارد.از کارتیر و پیاژه و مون بلان و رولکس و امگا تا ساعتهای ارزان تر و معمولی تر.اما راستش با مقایسه قیمتها به این نتیجه رسیدم که حتی بهتر است ساعت  هم از سوییس نخرید چه بسا همان ساعت را بتوانید ارزان تر در خودایران پیدا کنید.

و اما مهمترین شاخصه ژنو که حتما از آن زیاد شنیده اید."فواره ژنو" که بی شک شناخته شده ترین المان شهر است.این فواره در حاشیه دریاچه ژنو و کنار "English Garden " واقع شده اما تقریبا از همه جای دریاچه قابل دیدن است.سال 1866 بنای فواره با ارتفاع 30 متر گذاشته شد اما سال 1881 بود که توسط مهندسی به نام "Theodore Turrenttini " ارتفاع آن به 85 متر ارتقا یافت.سرانجام سال 1947 به 150 متر رسید.

موتور آن با قدرت 1600 اسب بخار آب را از دل دریاچه بالا کشیده و با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هر ثانیه 500 لیتر آب را به بیرون میپاشد.معمولا روزهای آفتابی پس از یک نمه باران رنگین کمانهای زیبایی اطراف ان ایجاد میشوند و با وزش باد پودری از قطرات ریز آب به سروروی بازدید کنندگان پاشیده میشود...

اما English Garden درست بعد از پل مون بلان و خیابان کوای کنار دریاچه ژنو قرار دارد که در روزی چنین گرم و آفتابی صدها ژنوی را به ساحلش برای شنا و حمام آفتاب گرفتن کشانده است.

در وسط باغ انگلیسی "فواره 4 فصل" را میبنید که در این فصل مکان مناسبی است برای جمع شدن گروه های موسیقی خیابانی.گروهی سرگرم جاز هستند و گروهی دیگر دارند آواز کر میخوانند و کسی را با کسی کاری نیست.اینها هنرمندان خیابانی هستند که هم جاذبه گردشگری محسوب میشوند وهم برای خود کسب درآمدی دارند.آقای "آرش نوراقایی" در یکی از پستهایش به نکته ای اشاره کرد که دیدم بد نیست من هم انجامش دهم.او تصمیم گرفته که در هرشهر و دیدن از هریک از این هنرمندان "سی دی" کارهای انها را بخرد و و تصور کنید پس از چند سال چه آرشیو جالی از موسیقی ملل را خواهد داشت...

یکی دیگر از جاذبه های شهر ژنو که در باغ انگلیسی قرار گرفته "Flower Clock" یا ساعت گلی ژنو است.نمونه آن را در شهرهای دیگر سوییس هم دیده ام.یادش بخیر در اتوبان همت خودمان هم قرار بود همچنین ساعتی ساخته شود که حالا تبدیل شده به یک ساعت دیجیتالی بیریخت!

این چرخ فلکهای قدیمی نوستالوژی کودکی ماست.گرچه مال ما به این شیک و پیکی نبود.یک چرخ فلک کهنه آهنی بی رنگ و رخسار بود که 4 تا جفت صندلی داشت که آقا چرخ فلکی آن را با دست میچرخاند اما همان هم میدانم که یکی از بهترین بخش خاطره های زندگی ماست.خصوصا اگر با خاطره پدربزرگهایمان(مثل من) آمیخته باشد که هر عصر تابستان یک بلال برایم میخرید و سوار چرخ فلکم میکرد و هنوز صورت نورانیش با آن خنده دلنشینش را به خاطر دارم که میگفت: بچه جان دیر شد پیاده شو و من که داد میزدم:یک دور دیگر-یک دور دیگر---

بگذریم.

بالاخره ما صدای بوق شنیدیم.آن هم بوق پلیس.ماشین پلیس درحالیکه بالای ان چراغی روشن شده بود که رویش نوشته شده بود"تصادف" به سرعت خود را به این مکان رساند.نه یکی آن هم دوتا.پشت سر آن هم آمبولانس با تجهیزات کامل به اینجا رسید ما هم که فضول ایرانی بازی در آوردیم و ایستادیم ببینیم چه خبر شده:

و این خبر شده.گویی یک ماشین با پای یک عابر تماس برقرار کرده!از سروکول آن عابر پزشک-پلیسو مامور بیمه بالا میرفت.ما هم متعجب که اگر ایران بود و طرف زیر ماشین "کتاب" هم شده بود به این سرعت و با این حجم پلیس و پزشک حاضر روبرو نمیشد!!!

حالا فکر میکنید ان عابر چش شده بود؟هیچی.حتی یک خراش هم برنداشته بود!( بی مزه های بی جنبه)

سوار اتوبوس شماره 5 شدیم که برای ما رایگان بود.گفتیم این شب آخری با اتوبوس رایگان تاجاییکه اتوبوس میرود برویم بینیم به کجا میرسیم.به اینجا رسیدیم.

تنها 20 دقیقه بعد از اینکه دوچرخه های کرایه ای را تحویل دادیم و سوار شدیم خود را در مرز فرانسه یافتیم.انتهای شهر ژنو میخورد به فرانسه.به همین راحتی .یعنی اگر پاسپورتهایمان در جیبمان بود میشد برویم چای عصرمان را در فرانسه نوش جان کنیم و برگردیم شام در ژنو !

و برگشتیم شام را در ژنو خودمان نوش جان کردیم و 130 هزارتومان ناقابل برای تنها 2 پیتزا و 2 لیوان نوشابه پیاده شدیم.آخر شما بگویید این غذا زهر نمیشود در گلوی آدم؟!!

هوا تاریک شد و دریاچه ژنو با صدها لامپ نورانی روشن چون روز.کنار باغ انگلیسی گروهی جمع بودند و سالسا میرقصیدند و انقدر موزیک ان هیجان انگیز بود که ما را هم به تکان دادن واداشته بود (البته زیر زیرکی سرجایمان)

شب آخر هرشهر هم خوب است هم بد.خوب چون هیجان دیدار از شهری دیگر در پیش است و بد چون دلمان برایش تنگ خواهد شد.معلوم نیست آیا روزگاری خدا یاری خواهد کرد تا یک بار دیگر ژنو زیبا و رویایی را ببینیم یا نه.اما چه پیش آید و چه نیاید ژنو با همه ارامشش-زیباییش-فواره هایش و گلهایش تا ابد برای ما زنده خواهد بود.

بزنیم برویم زوریخ ببینیم "آسمان آنجا چه رنگی است"


 
لوزان(3)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم-لوزان

این خانه های رنگی من را یاد لگوهای کودکان میندازد.اصلا باور کنید شهرهای سوییس شبیه اسباب بازیهای کوچک شده هستند و شاید یکی از دلایلی که آرامش میدهند همین معماریهای ساده و پر رنگ و نشاط آفرین باشد و لوزان نیز از این امر مستثنی نیست و یکی از قشنگترین کوچه پس کوچه های اروپایی را دارد. خصوصا وقتی پای به Old Town آن میگذاریم.بخش قدیمی شهر و همه عناصر قدیمی.مثل کوچه های باریک-خانه های 3 طبقه با نماهای رنگارنگ-شیروانیهای سفالی-سنگ فرشی که در آن عبور اتوموبیل قدغن است-بازارهای مکاره و زنان و مردانی که ساده آمده اند تا خریدهای روزانه خود را انجام دهند.

و ما پا به یکی از همین بازارهای محلی میگذاریم.قدم به قدم میز و چتری چیده شده و هرکسی محصولات خانگی خود را عرضه میکند.مثل پنیر و نان و مربا و صنایع دستی کوچک زنانه و انواع غذاهای خانگی...مثل این خانم که در بسته بندیهای قشنگ دارد  عسل دست پخت زنبورهای خانگیش و مرباهای دست پخت خودش را میفروشد.

در کنار این دست فروشها مغازه های جالب هم وجود دارد.نه مغازه های شهری بلکه بهتر است گفت دکانهای روستایی باکالاهایی به نهایت سلیقه دلفریب خصوصا برای خانمها.و چقدر دل کندن از این مغازه ها سخت است وقتی نه وقت کافی داریم و نه پول کافی!!!پس تنها به گرفتن عکسی قناعت میکنیم.همینجا بگویم که خرید از سوییس را کلا باید فراموش کرد.همه چیز به حد وحشتناکی گران هستند. خصوصا با این تبدیل پولی داغون ما که دیگر "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"...

این علامت را شاید دیده باشید.آرم گاو قرمز و صلیب سفید روی بیشتر محصولات لبنی سوییس دیده میشود.نکته جالب توجه اینجاست که در این کشور کوچک و سرد تنها 4 ماه از سال میتوان کشاورزی و دامپروری انجام داد. اما از همان 4 ماه بهترین لبنیات و خصوصا پنیر جهان به وجود میاید.سر میزهای صبحانه تان انواع پنیرهای سوییسی را امتحان کنید گرچه بیشتر آنها برای صرف صبحانه مطابق ذائقه ما نیست اما استفاده از آن پنیرهای آب شده در غذاها بسیار لذیذ خواهد بود.همچنین شیر و کره و خصوصا ماستهای میوه ای آنها طعمی فراموش نشدنی برایتان رقم خواهد زد.

به میدانی میرسیم که میبینیم عده ای زیادی از مردم سر به بالا در کنار پنجره این خانه جمع شده اند. راهنما میگوید هرروز سرساعت 12 ظهر از این ماکت چوبی عروسکهایی بیرون آمده و با موزیک و آهنگ میرقصند و حرکت میکنند و تاریخ لوزان را نشان میدهند ...جالب است ماهم مشتاقانه به دیدن تاریخ این شهر مینشینیم.تاریخی که کلا "5 دقیقه" بیشتر طول نمیکشد!!!!!!!

و بعد با تاسف میندیشیم که اگر بخواهند در کشور عزیز ما تاریخ را در قالب همچنین سایت جذابی به توریست نمایش دهند به طور مثال برای شهری مثل اصفهان-شیراز-قزوین-تبریز و همین تهران خودمان چند ساعت را باید به نمایش عروسکی اختصاص داد.باز دلمان میگیرد بدجور هم میگیرد!

گرسنه مان میشود و به سراغ دکه نان فروشی میرویم.وقتی به انگلیسی از این خانم نان میخواهیم به پارسی میگوید 2.5 فرانک.و دلمان میلرزد وقتی صدای هم وطن همزبان را میشنویم و وقتی به هم لبخند میزنیم و به قلبهای هم نقب!

میخواهیم به دیدن کلیسای جامع شهر برویم که گنبد گوتیکی آن از دور دیده میشود. با برج و باروهای بلند و نوک تیزش.برای دیدن آن پیاده راه میفتیم و لوزان را میپیماییم.

لوزان به شهر "فراز و نشیب" معروف شده است.شهری روی تپه های کوچک و بزرگ با ارتفاع 950 متر بالا تر از سطح آبهای آزاد.و کلیسای جامع هم درست آن بالاهای بالا نزدیک خود خدا انگار ساخته شده است و جانمان را میگیرد وقتی دستمان را به نرده های چوبی گرفته و ده ها و ده ها پله را بالا میرویم تا به سروقت خدا برسیم.!

و آن بالا درست بیخ گوش خدا سرهایمان رو به اسمان بلند میشود.اینجا کلیسای جامع شهر لوزان است که به نام نوتردام شناخته میشود و دقیقا نسخه کوچکتر کلیسای نوتردام پاریس به حساب میاید.

معماری کلیسا همان طور که از ظاهرش برمیاید "گوتیک" است که مابین سالهی 1170 تا 1240 میلادی ساخته شد.برج غربی آن بعدها به سبک دیگری به مجموعه اضافه گشت.اما کلیسا در ابتدا متعلق به کاتولیکها بود که در دوره اصلاحات مذهبی به پروتستانها تعلق گرفت. 

و به همین دلیل داخل آن عاری از تجملات محراب کاتولیکهاست.اما سادگی ان جذابترش میکند.با راهروی طولانی و محرابی در آن دورها و ارگ عظیمی در پشت سرما که آرام مینوازد و دلمان را میبرد. 

و پنجره های رنگین و بازی نور و تاریکی و نقشهای خشت بر تن آنها.

و عقاب دوسر ایرانی که ریشه در نمادهای کهن دارد و اینجا چه میکند وقتی دیگر از روی درفش ما پاک شده است.میدانیم که عقاب دوسر نماد درفش ساسانی بود و بعدها در ازمنه ای دیگر دست به دست به دولتهای دیگر هم رسید اما بعد دیگر فراموش گشت. حالا روی پرچم دولتهای مهمی چون آلمان و کانتون ژنو دیده میشود و حتی بخشی از نماد فراماسونری هم گشته.عقاب دوسری که مال ما بود و دیگر نیست.

اما معماری کلیسا که به سبک گوتیک است با عناصر عمودیت که سایه ای از خشونت دارند و ما را به ترس از خداوند و عظمت لایتناهی میرسانند.برای نگریستن به بنا باید سر را تا آخر بالا برد و این حقارت انسان را در برابر عظمت خداوند یادآوری میکند.

پنجره های باریک - استفاده از عناصرتیز و عمود و به سمت بالا و عدم قرینه گی تا قبل از رنسانس اینها همه عناصر معماری گوتیک هستند.تا جاییکه اومانیسم وارد شد و به انسان هنرمند حق دارد که نه فقط برای خدا که برای خودش کار کند و انسان دیگر موجود دست دوم نبود و اینگونه قرینه گی در معماری هم آغاز گشت...

داخل کلیسا پر است از مجسمه های ریز ودرشت جانوران که در فرهنگ نمادشناسی هریک تفسیری دارند و تنها از سر زیبایی در کلیسا کارنشده اند.دورتادور پوسترهایی است که این نمادها را برای گردشگر علاقه مند توضیح میدهد.به طور مثال همین "عمو جغد شاخدار"ی که این طور زیبا کار شده نماد خواب و مرگ است.(خداییش قیافه ترسناکی هم دارد)

از کلیسا که بیرون میاییم شیروانیهای سفالین خانه های لوزان همگی زیر پای ماست و آن دورتر ها هم دریاچه زیبای ژنو.

و بعد دوباره پایین رفتن از همان ده ها و ده ها پله تا رسیدن به کنار دریاچه و ساحل اوشی.

و آن پایین نگاهمان را قصر رومی لوزان میگیرد.قصری متعلق به دوران رونسانس گرچه در حاشیه محله قدیمی شهر و کنار دیگر ساختمانهای تاریخی قرار نگرفته است.داخل ان موزه های متعدد تاریخ-هنر-باستان شناسی-زمین شناسی و جانورشناسی قرار دارد و البته ما فرصت نکردیم که آنها را بازدید کنیم فقط یک چیز نگاهم را گرفت و آن دو مجسمه sphinx(ابوالهول) سبز بالای دو ستون ایونیک بود.نماد محافظت و پاسداری از معابد و کاخها اینجا در دل سوییس!!!


 
لوزان(2)
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- روز سوم-لوزان

یکی از سازمانهای مهمی که در لوزان وجود دارد مقر اصلی کمیته بین المللی المپیک است که نزدیک به آن نیز موزه مهم المپیک با 10000 قطعه شی قرار دارد.متاسفانه فعلا این موزه در حال تعمیر است و ما نتوانستیم آن را بازدید کنیم.دور تا دور مقر المپیک زمنیهای مختلف ورزشی است منجمله زمین گلف و فوتبال و .... .به هر طرف که نگاه میکنیم عده ای را در حال ورزش میبینیم و بیش از بیش به تنبلی ذاتی خود پی میبریم.!

 

در مرکز لوزان هتل معروفی به نام پالاس قرار دارد که افراد معتبری چون "خوزه آنتونیو سامارانژ" رییس قبلی آلمپیک در آن سوییتهای دایمی دارند.سال 1994 با تلاشهای همین مرد بود که لوزان به پایتخت المپیک جهان تبدیل گشت.

و درست در محله اوشی.جایی که اکثر مراکز مهم و هتلهای لوکس لوزان آنجاست و رو به دریاپه ژنو با چشم اندازهای زیبا.

و البته قلعه قدیمی ouchi  که از سال 1170 تا کنون پابرجا بر دریاچه ژنو سایه انداخته است.

اما ما به دیدن پارک المپیک لوزان میرویم که روی تپه ای در ساحل اوشی و رو به دریاچه ژنو قرار گرفته است.

پارکی که بیشتر به موزه ای هنری شباهت دارد از بس که در آن انواع و اقسام مجسمه ها دیده میشود.

و بالای آن ساختمانی شبیه معماری رونسانس قرار گرفته که همان موزه معروف اما تعطیل المپیک است.

و مشعل فروزان المپیک که ما را یاد کیک تولد میندازد.

و بعد که همه جوره جو ورزشی بر ما حاکم میشود با شلوار جین و پیراهن مردانه ژست یک قهرمان مدال آور را این گونه میگیریم و چه قدر هم که بدنمان انعطاف به خرج میدهد همه جوره!

و تا جایی از خود بی خود میشویم که خود را در قالب ادگار و فلورانس( زوج ورزشکار و مدال آور رشته اسکیت عهد شاه وزوزک) میبینیم و از جو هم بالاتر میرویم....

کمی جلوتر چشممان میخورد به یکی از 16 مجسمه "بدون خشونت" اثر هنرمند بزرگ " Carl Fredrik Reuterswärd" .میدانم که به احتمال قوی شما تا امروز این تصویر را بارها دیده اید.این یکی از شعارهای تصویری مبارزه با خشونت در سطح جهان است که تاکنون سوژه ده ها پوستر و عکس گشته.مجسمه هفت تیری برنزی که لوله آن به بدنه اش گره خورده و از کار افتاده است.به امید توقف هرگونه خشونتی در جهان...

نکته اش را نفهمیدیم که وسط پارک المپیک چه میکند؟؟؟

و بعد نوستالوژی محبوب من ساعت "سوآچ".

دبیرستانی که بودم در حسرت داشتن یکی از این ساعتها میسوختم تا اینکه دانشگاه قبول شدم و پدربزرگ محبوبم یکی از آنها را از همانهایی که دل و روده ساعت از پشتش دیده میشود به من هدیه کرد.دیگر فکر میکردم با بستن این ساعت بر مچم آخر خوشتیپ گشته ام!!!!!

البته میدانید که ساعت سوآچ ساخت کشور سوییس است و قدمتی از 1983سال دارد و بزرگترین کمپانی ساعت سازی جهان به حساب میاد. 

و آن بالا کنار موزه المپیک مثل همیشه آبی و فواره ای و یک دنیا گل...

و در تعجم از این سوییسیها که تارهای عنکبوت را از هیچ کجا نمیزدایند.چه روی این برگهای تمیز باشد چه در روی سقف اطاقهای هتل 5 ستاره....


 
لوزان(1)
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم سفر-به سمت لوزان

روز سوم سفر رسیده و ما قصد داریم یک نیم روز سفری زمینی داشته باشیم به شهر لوزان.شهری که فرانسویها به آن لقب "سوییس رومانتیک" را داده اند از بس که زیبا و آرام است.پس راه میفتیم از کنار دریاچه زیبای ژنو راه پیچ در پیچی را از کنار دهکده ها و روستاهای زیبای سوییسی پیموده تا پس از چیزی حدود 60 کیلومتر به لوزان برسیم.

لوزان (Lausanne) یکی از شهرهای بخش فرانسوی‌زبان کشور سوئیس است. این شهر در کناره دریاچه ژنو در باختر سوئیس و رودروی بخش اویان فرانسه قرار گرفته است. این شهر مرکز کانتون وو (ایالت) و یکی از شهرهای مهم سوییس و پنجمین شهر بزرگ آن با 120000 نفر جمعیت و 40000 کیلومتر مربع محسوب میشود.میزان بالای امنیت شغلی و اجتماعی آن را به کانون نمایندگی برندهای مهم تجاری جهان تبدیل کرده است.

مسیر ما تمام مدت ازکنار دریاچه ژنو است و شهر به شهر و روستا به روستا با خانه های گران قیمت ییلاق نشینان پولدار سوییسی روبرو میشویم.خوبی سفرهای زمینی دیدار همین دهکده ها و شهرهای کوچک و دیدن زندگی در جریان مردمان آنهاست.از میان شنبه بازارها و بازارهای مکاره نیز میگذریم.

دورتادور ما را رشته کوه های ژورا فرا گرفته که محل مناسبی برای پیستهای اسکی جهان هستند.میدانید که توریسم زمستانی در سوییس پایگاه مناسبی دارد اما یکی دیگر از مجراهای جذب گردشگر در این کشور توریسم سلامت است.

در طول مسیر با خانه هایی روی تپه های سرسبز مواجهیم که راهنما میگوید اینها کلینیکهای درمانی هستند.افراد متمول پولی داده و سالی یک تا دو با را به اقامت در این خانه ها میگذرانند. اینها کلینیکهایی برای تمدد اعصابند در دل جنگلهای سوییس و مناطقی که به خاطر نزدیکی کنار کوه و گردش و تازگی هوا مکان مناسبی برای دوران نقاهت محسوب میشوند....

دیدن این تاکستانهای منظم زیر تیغ آفتاب منظره قشنگی است.خصوصا اینکه نظم در کاشت آنها انگار با خط کش و نقاله صورت گرفته .از راهنما که سوال میکنیم متوجه میشویم که شراب لوزان  خصوصا شراب سفیدش در جهان شهره است و از این تاکستانهای بین ژنو تا لوزان به دست میایند.علت این کیفیت بالا هم به خاطر وجود دریاچه ژنو رو به این تاکستانهاست.ارتفاع کم زمین و انعکاس تابش خورشید بر سطح آب درجه حرارت را به حدی برای پرورش انگور مهیا میسازد که کیفیت شرابها را بالا میبرد. 

 از کنار قلعه ای قدیمی رد میشویم.اینجا روستای لیون است و از همینجا هم سپاه ژولیس سزار به مناطق دیگر سوییس لشگر کشی کرد و صدالبته از میان این قلعه.البته قلعه بعدها بازسازی شد.

در طول مسیر مدام مناظر زیبا را میبینیم و هیچ پلیس و ماشین گشتی هم در طول این جاده ها وجود ندارد.در خود شهر ژنو هم خیلی کم چشممان به پلیس میخورد. انگار هرکس وظیفه خود را در قبال قانون خوب بلد است.

اگر بگویم در طول اقامتمان در سوییس تنها فرد متکدی که دیدم همین خانوم بود باورتان میشود؟تازه به خاطر همین هم راهنما عذرخواهی کرد.اینها اصلا سوییسی نیستند بلکه مهاجران بعضا غیر قانونی کشورهای اروپای شرقیند.از زمانیکه سوییس عضو اتحادیه اروپا شد و مرزهای اروپا با ویزاهای شنگن به روی یکدیگر گشوده گشت معضل جدیدی به سوییس وارد شد و آن هم مهاجران کشورهای دیگر اروپایی به آن بودند.متاسفانه در سالهای اخیر اینها ضریب امنیت را در سوییس پایین تر آورده اند.

و بالاخره بعد از حدود یک ساعت از ژنو به لوزان زیبا رسیدیم تا بعد...


 
ژنو(6)
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-Old Town

گشت نیمروزه تور که به پایان رسید من و محمد امین از گروه جداشده تا باقی زمان را خودمان در این کوچه پس کوچه های ریبای قدیمی شهر بگردیم و بیشتر با مردم و فرهنگ جاری شهر باشیم.

امان از این خیابانهای سربالای شهر که نفسمان را میگیرد تا خودمان را به آن بالاهایش برسانیم.این عکس را برایتان گرفتم تا ببینید مسیر دوچرخه را که روی پله ها کشیده شده تا دوچرخه سواران به راحتی بتوانند از این پله ها بالا و پایین بروند.بی انکه مجبور باشند دوچرخه را به دوش گرفته و پیاده گز کنند!

حالا وقتی به ان بالا میرسی جاییست که پشت بامهای شهر تا افق مقابلت گسترده شده و تو مهمان پنجره های باز و بالکنهای پر گل ژنو میشوی آن هم درست وقتی که خورشید خود را بی رمق روی آنها ولو کرده است.

از درون دروازه ای عبور میکنیم که شبیه ستونهای ایونیک یونانی است اینجا را Promenade de la treille مینامند. مسیری که در گذشته با پیچکها و درختان تاک پوشیده شده بود اما متاسفانه در قرن 16 برای ساختن دیوارهای سنگی قلع و قمش کردند.اما در قرن 18 اینجا تراسی رو به پشت بامهای شهر ساخته شد و ده ها درخت بلوط آن را به بام سرسبز شهر تبدیل کردند.

و همین بالا و نه دورتر میتوانی روی طولانی ترین نیمکت جهان به طول 120 متر لم بدهی و ساعتها خواب آرامش ببینی و وقتی نفست سرجایش آمد درست مثل ما کوله ات را برداری و سلانه سلانه بی دغدغه گروه و تور و زمان راه بیفتی به شهود و کشفی شخصی از این مردم و شهر...

اگر مثل ما لبهایت خشک بود نه پولی برای آب بده و نه نگران شو.سوییس بهترین آب لوله کشی را داد.آبی سرد و گوارا که از چشمه های کوه های ژورا و آلپ و از یخچالهای برفی سرازیر شهر ها میشود.پس با آرامش دستهایت را مشت کن زیر هزاران فواره ریز و درشت شهر که در گوشه گوشه ان با بخشندگی آب به سروروی تو میپاشند و کامت را خنک میکنند.فواره های رنگین و پر گل و مجسمه ای که هریک شبیه یک اثر هنری هستند و نه تنها یک آب خوری فلزی بدترکیب!

و یکی از همین فواره های زیبا  درست کنار خانه شماره 17 قرار دارد.خانه به یادماندنی مردم سوییس که متعلق به Pierre Fatio بود.حقوقدان بزرگ اهل ژنو که در سال 1707 به حمایت از معترضین شهر ژنو پرداخت.مردمی که برای رسیدن به حقوقشان قیام کرده بودند.فاتیو به خاطر این عمل زندانی و شکنجه شد و سرانجام به حکم شورای شهر اعدام گشت.قرنها از آن میگذرد اما مردم حقوقدان شجاع خود را هیچ گاه از یاد نبرده اند.خانه اش حفظ شده و تبدیل به یکی از زیباترین مناطق قدیمی شهر شده است.

یکی از من راجع به غذاهای سوییسی پرسیده بود.میخواستم اینجا برایتان از غذاهای محلی سوییس بگویم.اول از هم باید گفت که اینجا معروفترین رستوران شهر است که درست در همین کوچه پس کوچه های قدیمی قرار دارد.Restourant les Armures که به فوندوهایش شهره است.فوندو یک جورهایی غذای مخصوص این کشور محسوب میشود.خوراکی که از گرم کردن نوعی سس (مخلوط چند پنیر) در ظرفی گود از جنس سرامیک به دست میاید.معمولا با چنگالهای مخصوص تکه ای گوشت برداشته در این سس زده و میل میکنند.اما ما از آن نخوردیم چون طبق گفته خودشات اصلا مناسب فصل گرما نیست.

اگر مثل من عاشق بی قرار گالریهای هنری باشی میتوانی تا دلت بخواهد در این کوچه پس کوچه ها پای به این موزه های کوچک بگذاری و از نزدیک با هنرمندانش گپ و گفتگویی بزنی و حال کنی و در میان تابلوها و آثار هنری آنها استحاله بیابی...

 همیشه دلم میسوزد که چرا در شهر ما چنین خیابان هنری وجود ندارد.چرا گالریهای ما در ده ها محله پراکنده اند و اگر روزی بخواهی سری به آنها بزنی باید مدام از این خیابان به آن خیابان شوی!

نزدیک میدان کلیسای سنت پیر شده ام.کلیسایی که صبح دیدمش و حالا دم غروب وقتی خورشید روی سنگهایش سایه کشدار انداخته دوباره در خلوتی صمیمی میابمش.بی هیچ توریست و دغدغه و غریبه ای.ما هستیم و یک دوچرخه سوار تنها که لم داده روی پله هایی سنگی که به خواب دم غروب نزدیکند.بی خال نشسته و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد و ناقوسها 6 بار میوازند و ما میفهمیم ساعت 6 عصر شده است.

در همانجا در کنار صدای زیبای ناقوسها و رو به کلیسای 800 ساله و روی سنگ فرشهای قدیمی تنی به نیمکت داده و دقایقی را در سکوت فقط نگاه میکنیم.چشمهای ما دارند نماز میخوانند!

در میدانی شلوغ پر از کافه و رستوران خیره میشویم به مردم سرزنده و شادی که عصر از سرکار برگشته اند و لم داده چیزی مینوشند و معاشرتی میکنند.یکی از فرقهای اروپاییها با ما در برون گرایی آنهاست.ما شرقیها آدمهای درون گرایی هستیم.این را میشود از نوع معماری خانه هایمان و معاشرتهایمان و هزاران المان دیگر فهمید.کمتر پیش میاید که ترجیح بدهیم کنار خیابان روی صندلی یک کافه معاشرت کنیم.بیشتر دوست داریم در فضاهای سربسته باشیم به همین دلیل کمتر از این نوع کافه های خیابانی را در شهرهایمان میبینیم.اما غربیها برون گرایند.خانه هایشان بی حصار و بست و حیاطهایشان بی دیوار...برخلاف هشتیها و دیوارهای ما... معاشرتهایشان هم بی محابا بیرون از 4 دیواریهایشان است.

کنار این میدان مجسمه دختر بچه عریانی توجهم را جلب میکند.یادم میاید این را انگار جایی دیده ام.درست است کلاس تاریخ هنر بود و دکتر سمیع آذر که وقتی داشتیم کارهای "Clemente" را مرور میکردیم از این مجسمه حرفها شنیدیم.مجسمه ای که در اعتراض به خشونت جنسی علیه کودکان ساخت و حالا من مقابل آن ایستاده ام.

دیگر هوا رو به تاریکی رفت که به سوی هتل برگشتیم با کوله باری از تجربه ای نو و ده ها کشف و شهود تازه که با راه رفتن در خیابانهای شهر به دست آوردیم... در کنار رقص نور هزاران فواره مقابل مجسمه "صندلی شکسته" روی نیمکتی لم دادیم و و قتی فواره های بازیگوش هوس رقص به سرشان زد ما هم در میان انها رقصیدیم.

و بعد هم در یک رستوران ترکیه ای کباب ترکی بسیار خوشمزه ای خوردیم و رفتیم هتل تا ببینیم فردا چه پیش آید...


 
ژنو(5)
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-بازدید از Old City

راهی قسمت قدیمی شهر میشویم.میخواهیم بخشی از ژنو را ببینیم که قدیمی ترین و تاریخی ترین سایتهای شهر را در بر دارد.وقتی پای قدمت و اصالت میرسد ذهنتان را نبرید به هزاره های دور.خیر...ژنو شهری چنین قدیمی نیست و اگر هم باشد آثار قدیمیش از بین رفته اند.بیشتر سایتهای تاریخی ژنو محدود میشود به حداکثر 600 سال قبل و نه بیشتر.گرچه اولین اثری دیدنی دیواری به مراتب قدیمی تر است...

از پل مون بلان که رد شوید پا به سویی از شهر میگذارید که وارد بخش تاریخی تر آن میگردید.گاید محلی ما را وارد یک پارکینگ ماشین میکند.در کمال تعجب با دیواری قدیمی روبرو میشویم.این حصار باستانی شهر ژنو و قدیمی ترین اثر شهر است.دیواری که درون محوطه یک پارکینگ افتاده اما از آن حفاظت میگردد تا از بین نرود.این دیوار به قرون 11 و 12 میلادی برمیگردد زمانیکه شهر ژنو بعد از تسلط رومیها اعلام استقلال میکند و میخواهد خود را  از حمله فرانسویها محافظت کند.ثبات سیاسی ژنو تقریبا از همان زمان شکل میگیرد.

برای من خیلی جالب بود که این طور از این چند تکه آجر حفاظت میشود درحالیکه ما در دورانهای مختلف حصارهای قدیمی شهر تهران را یکی پس از دیگری ویران کرده ایم. و آخری ان هم که تنها نیم دیواری از آن مانده در یک گوشه انباری قدیمی دارد از بین میرود...

وارد میدان Grand-Mezel میشویم.یکی از میادین قدیمی و بسیار زیبای شهر با فواره مشهورش در میان.در قرون وسطی اینجا محل "خانه های بد!" شهر بود تا اینکه آن خانه ها را به محل دیگری به نام "خیابان دخترکان زیبا" منتقل کردند.سپس تا اوایل قرن 18 اینجا کشتارگاه شهر و بازار فروش گوشت بود و حالا هم تبدیل به گردش پذیر ترین بخش شهر شده است....

وارد خیابان Grand Rue که میشویم از دیدن اینهمه حس زندگی و زیبایی از خود بی خود میگردیم.به هر طرف که نگاه میکنیم گلهای رنگارنگ میبینیم و کافه های خیابانی و مردمی که شاد و سرخوش نشسته اند و گپ میزنند.سنگفرشهای خیابان و معماری قدیمی بناهای آن ما را میبرد به قرون 17 و 18 و بعد حس میکنیم که انگار دارد کسی پا به پای ما قدم میزند.فکر کنم گامهای "پادشاه شارلمانی کبیر" است که با افتخار در این کوچه پس کوچه ها قدم میزند و به تاریخ سرزمینش مینگرد.

اینجا قدیمی ترین بخش ژنو است.دوره ای که 2400 سال قبل گورگونها (تیره ای از سلتها) در اینجا خانه و کاشانه ساختند.

پای یکی از آن پنجره های خانه ها مجسمه "شارلمانی" امپراطور بزرگی که 1000 سال پیش یکی از پرافتخارترین سلسله های شاهی را در اینجا پایریزی کرد قرار دارد. گرچه اینجا قدیمی ترین بخش شهر است اما ساختمانها به قرون بعدی برمیگردد و تنها نمادهای آن دوران حفظ شده است.

مردمان سوییس قبایلی از نژاد سلتی بودند که در کوه های آلپ و ژورا ساکن و خود را "هلوتیا" مینامیدند.سال 58 قبل از میلاد- زمان ژولیس سزار -رومیها به این سرزمین حمله و ان را تصرف کردند.تا قرن 12 میلادی این سرزمین همچنان زیر یوغ رومیها بود.سرانجام در قرن 13 مردم آرام سوییس بالاخره تصمیم گرفتند بعد از عمری مستقل گردند.اینجا به خاندان "هابسبورگ" رسید که آنها هم سوییسی نبودند بلکه یک خاندان اصیل زاده اتریشی محسوب میشدند گرچه تنها نقطه قوت این بود که نژاد آنها هم سلتی بود!!!

این خاندان را نباید دست کم گرفت آنها به همراه خاندان مدیچی ایتالیایی پایه گذاران دوران رونسانس محسوب میشوند.خاندانی بسیار قدرتمند و بانفوذ و ثروتمند.بعدها زمان ناپلئون این بار سوییس زیر سلطه او قرار میگرد و فرانسویها اینجا را اشغال میکنند بعدها سوییس اعلام استقلال کرده و کنفدراسیون سوییس میگردد. اما تا سال 1907 هنوز ژنو زیر نظر فرانسویها اداره میشد تااینکه بالاخره او هم اعلام استقلال کرده و یکی از کانتون های (ایالات) فدراسیون سوییس میشود از آن به بعد سوییس راه شکوفایی و دوران طلاییش را آغاز میکند.

دیواری وجود دارد که روی ان با موزاییک کاری 3 تابلو نقاشی شده است.این 3 تابلو هریک بازگو کننده یک برهه تاریخی مهم شهر ژنوند.سمت چپی تسط رومیها وسطی تسلط هبسبرگها و سومی دوران اصلاحات مذهبی را نشان میدهد.

پرچم سوییس به نظر من خیلی قشنگ است .ساده و پرمفهوم.اگر فکر میکنید آن صلیب سرخ در میانه پرچم نماد مسیحیت است سخت در اشتباهید.آن علامت ربطی به مذهب ندارد.صلیب در این پرچم نماد تعادل و عدالت بین کانتونهای سوییس  است.صلیبی از 4 گوشه به یک اندازه یعنی همه کانتونها در یک سطح و در صلح و آرامش.

اما هر کانتون خود نیز یک سمبل و پرچم دارد.نماد شهر ژنو یک نیمه عقاب و یک کلید است که در باور اسطوره ای آنها کلید نماد ورود به بهشت است و عقاب دو سر نماد امپراطوری شارلمانی بوده است.

زنو شهری است که روی تپه واقع شده است.برای رسیدن به کوچه پس کوچه های قدیمی باید راه های تنگ و باریک سربالا و سرپایین را طی کرد.همین شیبها به زیبایی محله های قدیمی میفزایند...

در یکی از همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر به خانه ای میرسیم که سر درش نوشته شده "Jean Calvin Academi".اسم کالون_کالوین را قبلا هم شنیده بودم.میدانستم یک مصلح دینی در آیین پروتستان و یکی از دوستان نزدیک "مارتین لوتر" محسوب میشده .کسی که آیین "کالونیسم" را ایجاد کرد.اما نمیدانستم کالون را دز ژنو میابم.میدانستم او  مردی فرانسوی و زاده آن کشور است.اما اینجا از کنار آکادمی او سر درآورده ام.

ژان کالون را همه سوییسیها خوب میشناسند و مجسمه او روی دیوار "Reformation" یا همان اصلاحات در کنار مردان بزرگ دینی کالونیسم چون farel-Beze -Knoxدیده میشود.پرسیدم کالونیسم چیست؟برای دانستن کالونیسم ابتدا باید ژان کالون را خوب میشناختم.

کالون مصلح، متکلم شهیر فرانسوی است زاده قرن 16 که از بزرگ‌ترین علمای فرقهٔ پروتستان به حساب می‌آمد. وی را بنیانگذار کالونیسم می‌دانند.او پس از طی تحصیلات خود در رشته‌های حقوق و الهیات، همهٔ توجه خود را به آیین پروتستان معطوف کرد. در ۱۵۴۱ در ژنو اقامت گزید و در آنجا جمهوری دینی تأسیس کرد. جهت گیری‌های او در پذیرش آیین جدید باعث اخراج او از شهر شد ولی در غیاب او، ژنو دست خوش آشفتگی سیاسی و مذهبی شد. از این رو، مردم بار دیگر او را به ژنو دعوت کردند. او معتقد بود: درستکاران را خدا انتخاب می‌کند و کسی نمی‌تواند در این وضع تغییری بدهد. این اصل مورد سوء استفاده فراوان قرار گرفت.

کالون موجد فرقه‌ای است که به نام خود او کالونیسم نامیده شده‌است و پیروان او را کالونیست گویند. 

بعد از مرگش پیوان او محلی ناشناس را برای قبر او برگزیدند تا پس از چند سال تبدیل به "گنبد و بارگاه و زیارتگاه" پیروانش نشود!!!!!!

حالا که وارد مبحث پروتستان و اصلاح دینی شده ایم صدای ناقوسهای کلیسای "سنت پیر" بیشتر و بیشتر ما را به قرن 16 و اصلاحات و زد و خورد کاتولیکها و پروتستانها میکشاند.

اینجا کلیسای سنت پیر کلیسای جامع شهر زنو است که در کوچه پس کوچه های قدیمی لای دیوارهای آجری و بناهای تاریخی حودیک دنیا تاریخ دارد.

واژه انگلیسی پروتستان به معنی معترض و مخالف سرسخت است و این دلیل به پیروان مکتب دینی پروتستانیسم اطلاق می‌شود که آنها در مقابل شماری از قوانین کلیسای کاتولیک روم ایستادند.

 

 و حالا ما هم مقابل کلیسای پروتستان ژنو ایستاده ایم کلیسایی متعلق به قرن 11 و 12 که به سبک رومانسک و گوتیک ساخته شد و متعلق به کاتولیکهای رومی بود تا اینکه زمان جان کالون تبدیل به کلیسایی پروتستانی شد.پس از آن کلیه تجملات و زیور و زینتهای کلیسا از ان بیرون برده شد و کلیسا ساده و بی هیچ آرایه ای گشت.زیرا پروتستانها برخلاف کاتولیکها موافق تجملات نیستند و ساده زیستی را در دستور کار خود قرار میدهند.امروزه هم کاتولیکها و هم پروتستانها با هم از این کلیسا استفاده میکنند.

معماری رومانسک کلیسا را میتوان در عناصر پنجره خورشیدی بالای محراب و آرکهای آن دید.اما نوک تیز برج کلیسا مربوط به معماری گوتیک ان میشود که بعدا مفصل در آلمان برایتان از ان خواهم گفت. 

تا یادم نرفته بگویم که ناقوسها در ژنو ساعت 6 صبح-12 ظهر و 6 عصر چندین بار طنین انداز میشوند و فضایی عالی ایجاد میکنند.در ساعتهای دیگر فقط حق دارند یک بار بنوازند.(چه حیف! من عاشق صدای ناقوسم.مرا میکشاند به آسمانها)

یکی دیگر از ساختمانهای قدیمی این محل عمارتی متعلق به قرن 19 و به نام "هنری دیونانت" است.کسی که پایگزار ایجاد صلیب سرخ جهانی در 1862 میلادی شد. او به تاسی از جنگ سالسالینو در شمال ایتالیا که 14000 کشته به جا گذاشته بود اقدام به بنیان صلیب سرخ گذاشت.سازمانی که در لحظات بحرانی چون جنگ و حوادث طبیعی به داد آسیب دیدگان برسد.حالا ما مقابل دفتر کار او ایستاده ایم.

هنری دیونانت در سال 1901 به همراه یک فرانسوی اولین جایزه صلح نوبل را از آن خود ساخت و در سال 1910 نیز فوت کرد."روحش شادباد!"

درست کنار خانه دیونانت قدیمی ترین خانه شهر ژنو قرار دارد.!

سال 1334 میلادی است و ژنو در اتش میسوزد.به اتش کشیدن شهرها یکی از تکنیکهای جنگ در زمانهای گذشته بوده است و این آتش طوری گریبان ژنو را میگیرد که تا امروز بزرگترین اتش سوزی این شهر محسوب میگردد.از بین همه خانه هایی که ویران میگردد تنها همین خانه سالم میماند و امروز نماد جالبی است از پایداری و استقامت.حیف که حالا تبدیل به یک انبار شده است.

اینجا ساختمان شورای شهر ژنو است که جلسات مهم شهر با حضور مقامات دولتی در آن برگزار میگردد.مهمترین اتفاق افتاده در اینجا بر میگردد به سال 1862 که معاهده ژنو در اینجا بسته شد.بعدها در سال 1949 این معاهده دوباره مورد تجدید نظر اساسی قرار گفت. 4 بند ان معاهده میگوید که باید در میدانهای جنگ به زخمیها کمک پزشکی شود-اجساد به کشورها بازگردانده شود-از زندانیها و اسرا حمایت گردد و جمعیت غیر نظامی شهرها نباید مورد هدف نظامیها قرار گیرند...

خودتان قضاوت کنید که امروزه کشورها و دولت مردهایشان چند درصد پایبند به این معاهده هستند!


 
ژنو(4)
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-ژنو-روز دوم سفر

ژنو را با پارکهایش باید شناخت.شهری که 50 پارک عمومی دارد و به آن "City Of Parks"میگویند.این پارکها در حقیقت ملکهای خصوصی بوده اند که دولت آنها را خریده و بعد تبدیل به پارکهای عمومی کرده است.در حقیقت یک چهارم شهر ژنو را پارکهای عمومی آن فرا گرفته است.پس جای تعجب ندارد که به هر طرف که نگاه میکنیم درخت و گل و سبزه میبینیم.تعداد زیادی از این پارکها در حاشیه دریاچه ژنو قرار گرفته اند تا هم چشم انداز زیباتری را ایجاد کنند و هم رو به کوه های سر به فلک کشیده آلپ و خصوصا قله همیشه برفی مون بلان باشند.

ژنو با جمعیت 200000 نفریش شهر شلوغی نیست.وجود این پارکهای عمومی سرسبز مردم را به پیاده روی و ورزش تشویق میکند.اصلا آدم اگر در ژنو ورزش نکند احساس کمبود خواهد کرد.از بس همه یا در حال دویدنند یا پیاده روی یا دوچرخه سواری یا شنا یا قایق سواری و یک عالمه "یای" دیگر....

ژنو از لحاظ سرسبزی دومین شهر اروپا و از نظر استانداردهای زندگی نیز دومین شهر جهان است و این را با تنها چند روز زندگی در ژنو هم میشود فهمید.

نام ژنو از یک کلمه "سلتی" میاید و به معنی جاییست که آب شیرین و شور با هم در آنجا تلاقی میکنند.شاید برمیگردد به وجود دریاچه زیبا و آرام ژنو که نماد شهر نیز محسوب میشود.دریاچه بزرگ 70*40 کیلومتری که یک جورهایی شهر را در آغوش خود گرفته است.عمیق ترین جای دریاچه 300 متر و در جای جای آن شنا آزاد است و میتوان قایقهای تفریحی و ماهیگیری را در آن دید.با این وجود کمترین آلودگی در سطح آن دیده نمیشود.

حالا سوار اتوبوس شده ایم و داریم کوهی را بالا میرویم تا به تراس ژنو برسیم.جایی مثل بام تهران خودمان.برای رسیدن به آنجا از دل روستایی زیبا به نام "کلونی" عبور میکنیم.روستا که چه عرض کنم گران ترین بخش شهر ژنو از لحاظ سکونت!!!جایی که میلیاردرها ساکنند و مشرف به خلیج ژنو شده و چشم انداز زیبایی از کل شهر را زیر پای خود دارد.

دورتادور ما کوه های آلپ قرار دارد و همه هم مرز فرانسه است.اصلا ژنو در احاطه فرانسه در آمده است چون این شهر یک شهر مرزی سوییس محسوب میشود.تنها یک قله برفی لابلای رشته کوه های آلپ کاملا سفید پوش است و گویی در همه سال اینگونه است.این قله هم "مون بلان" معروف است.

دوباره پایین آمده و این بار به سراغ یکی از همان پارکهای معروف ژنو میریم.La Roseraie یا باغ گل سرخ یکی از معروفترین پارکهای گل سرخ اروپاست که سرتاسر آن با داربستهایی پوشیده از گلهای رز و زمینهای سبز ار چمنهای خیس و تازه پوشیده شده است.

بازدید کنندگان این پارک علاوه بر دیدن 200 نوع گونه گل رز امکان دیدن ده ها مجسمه زیبا و فواره های ایتالیایی را نیز در این پارک دارا هستند.این پارک که در جنوب ژنو واقع شده فضای خوبی برای پیاده روی هم محسوب میشود با توجه به اینکه ورود به آن نیز رایگان است.

هرساله رقابت تولید بهترین نوع گل رز در جهان نیز در این پارک انجام میشود.به برنده آن یک شاخه گل رز از جنس طلا به عنوان جایزه تقدیم میگردد.

به ما نیم ساعت وقت آزاد میدهند تا در این پارک بچرخیم و عکس بگیریم و از فضای معطر و خنک آن استفاده کنیم.

یکی از تپه های سبز آن را گرفته و بالا میرویم و با عمارتی زیبا و قدیمی و رو به چشم انداز خلیج و صدها شاخه گل روبرو میشویم.مردم روی چمنهایش دراز کشیده اند و از افتاب تابستانه آن نهایت استفاده را میبرند.

در آن دور دست بالای تپه ای سبز گران ترین رستوران ژنو و شیک ترین هتل آن یعنی Eaux-Vives قرار دارد.هتل و رستورانی 5 ستاره که در گذشته خانه یکی از متمولین شهر بوده و امروز کاربری هتل پیدا کرده است.قناعت میکنیم به دیدارش از دور که نزدیک شدنش با این اوضاع ارز و فرانک بسیار خطرناک مینماید!!!

و بعد زیبایی پوست درختان که انگار یک تابلوی نقاشی اکسپرسیونیستی هستند...


 
ژنو(3)
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو

اینجا هتل کنتینانتال ژنو است که ما هم در یکی از طبقات آن ساکنیم.این هتل در خیابان معروف Pette واقع شده خیابانی که امروز قرار است دوری در آن بزنیم و ببینیم چه سازمانهای مهمی اطراف ما را احاطه کرده است.

پنجره اطاق ما رو به چنین چشم اندازی است.یک شهرک با بلوکهای مسکونی که شبها ساکنانش سخاوتمندانه چراغهای خانه شان را میفروزند و پرده هایشان را کنار میزنند تا چشمهای کنجکاو گردشگران آنها و طرز زندگی آنها را نشانه گیرد.شبها میایند در بالکنهای خانه هایشان مینشینند فنجانی چای مینوشند و کتاب میخوانند گاه نیز گپی میزنند.آرام و لذت بخش.و چشمهای ما هرروز مهمان آنها میشود انگار با آنها و زندگی آنها ما نیز 3 روز زندگی میکنیم .شاید مهمان انها هستیم با مقداری هوا که بین ما دیوار کشیده است....دیدن زندگی آرام آنها از نزدیک خیلی به دل مینشیند. گاه شبها من و محمد امین راهی شهرک آنها میشویم و لابلای بلوکهای آنها قدم میزنیم و خود را از آنها میدانیم.هیچ حصاری شهرکها و خانه های آنها را از ما جدا نمیکند و هیچ کس نیز جلوی مارانمیگیرد.نمیدانم اینجا گویی اوج امنیت هست در جای جایش... بگذریم.

امروز سوار اتوبوس شده و گشت شهری خود را آغاز میکنیم.از خیابان Petti به سم بالا میپیچیم . به دیدن ساختمانهای مهم ژنو میرویم.اینجا را بخش بین المللی ژنو نیز مینامند که از سال 1925 در آن شروع به ساخت و ساز کردند و امروزه 25 موسسه بسیار مهم بین الملل با دنیایی از بانکهای معتبر جهانی در آن قرار دارند. از آنجاییکه سوییس از قرن 19 تاکنون وارد هیچگونه جنگی نشده است به عنوان کشوری کاملا بیطرف و آرام در جهان شناخته میشود و از این رو کلیه سازمانهای مهم جهانی در اینجا مقر فرماندهی دارند.این ثبات سیاسی در این کشور نه تنها کم رنگ نشده بلکه روز به روز بیشتر هم پا گرفته است.

یکی از مهمترین انها مقر سازمان ملل متحد است که بین سالهای 1929 تا 1936 در ژنو ساخته شد.ورودی اصلی آن رو به خیابان است که معمولا جلساتی که در اروپا و با حضور روسای جمهور اروپایی تشکیل میگردد از همینجا آغاز میشود.

همان طور که میدانید اسن سازمان 190 عضو دارد و تلاشش در جهت ایجاد صلح جهانی است و حالا چقدر تاکنون موفق بوده بماند.3 هفته پیش هم جلسه مهمی در اینجا با حضور بیشتر اعضا برای بررسی وضع سوریه برگزار شد.هرساله چیزی حدود 1000 جلسه در اینجا برگزار میشود.

کلیه مدارک نوشته شده در اینجا باید به 6 زبان چینی مانوری-عربی-اسپانیایی-انگلیسی-روسی و فرانسوی ضبط و نگهداری شود.

ورودی اصلی آن با پرچم تمام کشورها پوشیده شده که به ترتیب حروف الفبا به اهتزاز درآمده اند.البته دران به روی توریستها بسته است.اینجا 1300 متر طول دارد و جزو بزرگترین ساختمانهای اروپا محسوب میشود.هرروزه 4300 نفر در آن مشغول کارند و بزرگترین سالن جلسه در اروپا را با 2000 صندلی داراست.

روی دیوارهای مقر سازمان ملل فرسکهای بسیار بزرگ و زیبایی دیده میشود که کار هنرمند به نام سوییسی "هانس آرنی" است و مفاهیمی برای صلح را در بردارد.یک فرسک جدیدتر در گوشه سمت راست دیوار دیده میشود که همین 2 ماه پیش کار آن به پایان رسیده و جالب اینجاست که بدانید آرنی 103 ساله خودش این کار را انجام داده است.او معتقد است که:هر روز جدید باید فکر جدیدی القاء کند و کار برای صلح انسان را جوان نگه میدارد...

مقابل ورودی سازمان ملل میدانیست که مجسمه عظیمی از یک صندلی با پایه شکسته در آن قرار دارد.The Broken Chair مجسمه معروفی است کار هنرمند سوییسی Daniel Berset که سال 1997 در مقام حمایت از معلولان جنگی خصوصا معلولان جنگ جهانی دوم ساخته شد.میدانیم که در آن جنگ فاجعه آمیز که بزرگترین تراژدی تاریخ جهان لقب گرفته است حدود 50 ملیون معلول باقی ماند.این مجسمه درست مقابل ورودی در سازمان ملل میخواهد به سران کشورها یادآوری کند که معلولان جنگ را از یاد نبرند.

ایستادن زیر بنای عظیم این صندلی و خیره ماندن به شکستهای پایه آن حس دردناکی به ما منتقل میکند.

پشت مجسمه سه ساختمان عظیم جهانی قرار دارد.سازمان ارتباطات جهانیITU-سازمان WMO-سازمان WIPO به علاوه سازمانهای مهم دیگر که در گوشه و کنار پخشند...

کمی پایین تر از سازمان ملل مجسمه گاندی مردعدم خشونت را میبینیم که در میان چمنها سالهاست چهارزانو نشسته و شاید به عملکرد این سازمان عریض و طویل مینگرد که بالاخره چه زمانی میتواند صلح جهانی را ایجاد کند...

کمی جلوتر سازمان صلیب سرخ جهانی CICR و موزه مخصوصش قرار داردکه سال 1988 مجموعه اسناد و مدارک و فیلمها و خلاصه کل تاریخ فعالیت این سازمان را گرد آوری کرد.

یک ساختمان باروک  میان درختان خودنمایی میکند.اینجا موزه "آریانا" است.مجموعه ای نفیس از کارهای سرامیکی و شیشه اروپا که در اواخر قرن 19 به سبک موزه درآمد و تا قبل آن خانه ای ایتالیایی متعلق به قرون 13 و 14 بود.متاسفانه امکان عکاسی از درون آن امکان پذیر نیست.پس قناعت کنید به همان دیدن نمای بیرونی آن و معماری باشکوهش.

در مقابل سازمان حمایت از کارگران جهان بنای یادبودی قرار دارد نماد کار و کارگر است.گویی میتینگهای سراسری جهان در حمایت از نیروی کار در مقابل این ساختمان معمولا برقرار میشود.این مجسمه 4 طرفه است و هر طرف آن مربوط به یک نوع از کارگران است.از کشاورز و معدن کار تا کارگر ساختمانی و غیره و ذالک.

اینجا نیز بنای یادبود برانزویک است.مقبره ای متعلق به کارل دوم برانزویک که در قرن 19 توسط بازماندگانش در ژنو ساخته شد.او که موسیقیدان و سوارکار برجسته ای هم بود سفرهای زیادی به نقاط مختلف دنیا کرد و سرانجام ژنو را برای آخر عمر برگزید و تمام اموال خود را به این شهر زیبا بخشید.

 و درآخر از لابلای علفهای سنگ فرش خیابان قبر مردی که نمیشناسمش اما مقبره سنگی اش که شبیه کتاب گشوده ایست را دوست دارم.


 
ژنو(2)
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-ژنو-روز اول سفر

گفته بودم که در ژنو آنچه زیاد خواهید دید دوچرخه و دوچرخه سوار است.سیاست استفاده از دوچرخه به جای وسایل نقلیه موتوری سالهاست که جای خود را خوب در میان مردم سوییس باز کرده تا جاییکه به هر طرف نگاه کنید پیر و جوان و زن و مرد را در حال دوچرخه سواری میبینید.در همین راستا ایستگاه های کرایه دوچرخه نیز در سراسر شهر وجود دارد.کافیست یک مدرک معتبر شناسایی مثل پاسپورت یا آی دی کارت و یا گواهینامه بین المللی خود را به این ایستگاه ها نشان دهید.بعد از پر کردن فرم مربوطه و گرفتن نفری 20 فرانک دیپازیت میتوانید به مدت 4 ساعت رایگان از دوچرخه استفاده کنید و سپس در هرجای شهر که بودید به ایستگاه های کرایه دوچرخه آن را تحویل داده و 20 فرانک خود را تحویل بگیرید.

یکی از این ایستگاه ها Geneve Rulle نام داشت که من و محمد امین دو تا دوچرخه از آن گزفته و راهی کناره شرقی دریاچه ژنو شدیم.کنار دریاچه مسیر کاملا مشخصی برای عبور و مرور دوچرخه قرار دارد که به راحتی بدون برخورد با کسی میتوانید از آن عبور کنید.مسیری راحت و در دسترس که در کنار منظره زیبای دریاچه یک چشم انداز زیبا را برای شما فراهم میکند.سوییس آب و هوای دلنشنینی در این وقت سال دارد اما استثنا هم در آن است و آن همین چند روز اقامت ما بود که درجه هوا به 34 درجه رسید و آفتاب سوزان پوست از ما کند... 

وقتی هوا این طور گرم شود فرصت مناسبی خواهد بود برای عاشقان شنا و قایق سواری در دریاچه ژنو.یک هو میبینید یکی از بغل گوش شما شیرجه میزند توی آب و خلاصه هرکسی به نحوی دارد از نعمت وجود آفتاب بهره میبرد.

در سوییس مجسمه زیاد خواهید دید.خصوصا در ژنو.یکی از این مجسمه های معروف "مرد جوان و اسب" نام دارد.کاری از هنرمند شناخته شده سوییسی به نام Heinz Swcharz که مردی برنزی را در حال رام کردن اسب برنزیش نشان میدهد.این مجسمه در خیابان معروف Quai Wilson قرار دارد.

اینجا خیابانی است برای ساعتها پیاده روی و لذت از نسیم دریاچه و دیدن آدمهای شاد و سرحال و آرامی که یا در حال پیاده روی و یا در حال دویدن و یا در حال دوچرخه سواری هستند و گاه خانواده های بچه داری که برای هوا خوری به این حوالی آمده اند.کلا تمام عناصر شادی بخش و آرام کننده در اینجا دیده میشود.بی ذره ای دود و دم و ترافیک اینجا بمب سلامتی است.

کمی که جلوتر رفتیم به Villa Moynier رسیدیم.ویلایی به ظاهر اشرافی و قدیمی که پیشینه تاریخی غنی دارد.در گذشته ای دور اینجا یک هتل معروف به نام Angeleterre بود که میزبان مهمانان معروف تاریخ چون ژوزف دوم امپراطور اتریش و ناپلئون بناپارت بود.(آن دو که اگر رمان دزیره را خوانده باشید  معرف حضورتان هستند آن دو برادر بودند.).به علاوه ژوزفین معروف یعنی همسر اول ناپلئون-ماری لوییس همسر دوم ناپلئون-لرد بایرون انگلیسی و یک عالمه آدم معروف دیگر نیز روزگاری در اینجا اقامت داشتند.

مقابل ویلا مجسمه زیبای زنی فلوت زن توجهمان را جلب میکند.زنی برنزی که قرنهاست لای گلها آرمیده است.

کمی جلوتر چشممان خورد به موزه تاریخ علوم ژنو.البته در این ساعت از روز دیگر تعطیل شده بود اما در محوطه زیبای آن و روی چشمنهای سبز و پاکیزه اش مردم ولو بودند و زیر نور خورشید در حال افتاب گرفتن.کلا مردمان اروپا از بس که نور خورشید را کم دارند از هر فرصتی که روزی گرم و آفتابی باشد برای حمام آفتاب گرفتن استفاده میکنند.پس تعجب نکنید که یکهو کسی را با لباس شنا روی چمنهای وسط شهر ببینید که دارد بدن خود را روغن مالی میکند.

به پارک گیاه شناسی ژنو میرسیم.در باز است و بدون بلیط وارد میشویم.با دوچرخه هایمان و کسی هم جلویمان را نمیگیرد.کودکان سرگرم بازی و شادیند و باید به شدت مراقب بود با کودکی برخورد نکنیم.

Botanical Garden یا همان پارک گیاه شناسی در سال 1902 در این مکان پایریزی شد و امروز مثل یک پارک عمومی پذیرای بازدید کنندگان است.در آن علاوه بر صدها گونه درخت و درختچه و گیاهان آلپی چند مرکز تحقیقی و گلخانه و خانه پرندگان نیز قرار دارد.

 از پارک بیرون میاییم و به سرعت خود را به محل برگرداندن دوچرخه ها میرسانیم.چون ساعت 7:30 عصر دیگر استفاده از دوچرخه های کرایه ای توریستی به پایان میرسد و اگر دیرتر برسیم دیپازیت خود را از دست میدهیم.

روز اول سفر به پایان رسیده و راهی هتل میشویم تا استراحتی کرده و فردا سرحال روزی دیگر را شروع کنیم.


 
سفری جدید
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی

دوستان عزیز

عازم سفری به اروپا هستم.سفری 12 روزه به سرزمین کوههای برفی (سوییس) و دیار فلسفه و هنر(آلمان).به یاری خدا دست پر برمیگردم و شما را نیز با خود همسفر خواهم ساخت...

تا بعد.

خداوند نگهدارتان


 
موریس(11)
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90-Grand Mouritian Hotel

در آخرین بخش از سفرنامه موریس وظیفه خودم میدونم که راجع به هتل موریس برایتان توضیح بدهم.هتلی که 8 روز از یکی از بهترین سفرهای زندگیم را در آن گذراندم.تجربه ای که تا کنون از سفرهای مختلفی دارم به من نشان داده است که هتل رکن مهمی در سفر محسوب میشود اما نه به معنی اینکه حتما باید لوکس باشد.با توجه به نوع هر سفر و مقدار پولی که میخواهیم خرج سفر خود بکنیم باید به گزینه هتل توجه ویژه ای داشته باشیم.به طور مثال اگر نوع سفر ما به طوری است که بیشترین زمان را خارج از هتل میگذرانیم لازم نیست هتلی با امکانات زیاد انتخاب کنیم.اما اگر سفر ما از نوع استراحتی است و بیشترین زمان ما در هتل میگذرد باید بنا به شرایط مالی خود هتلی را برگزینیم که امکانات جانبی و تفریحی و رفاهی آن بالا باشد.معمولا هتلهایی که کنار سواحل قرار دارند با توجه به درجه ای که دارند امکانات تفریحی زیادی در اختیار مهمانانشان قرار میدهند.هتل موریس با توجه به اینکه از نوع Spa & resort بود پس امکانات آبی - ورزشی آن بالا بود و چون درجه هتل هم Luxary محسوب میشد پس خیلی لوکس و مجلل بود.اقامت در این هتلها شرایط خاصی میطلبد از نوع رفتار مهمان تا نوع لباس پوشیدن باید در چهارچوب قوانین  خاصی باشد.که برایتان توضیح خواهم داد.

در کنار خلیج لاک پشتها و در شمال جزیره موریس هتل گرند موریس در سال 2009 توسط نخست وزیر موریس افتتاح شد.این هتل لوکس که به صورت ویلاهایی چوبی با سقفهای پوشالی است در جزیره موریس 6 ستاره محسوب میشود.یعنی شاید به جرات بشود گفت در موریس مجلل تر از هتل موریس دیده نمیشود.در 15 ویلای دو طبقه و جداگانه 193 اطاق وجود دارد که در محوطه ای با 10 هکتار وسعت پراکنده اند.هتل در کنار خط ساحلی ساخته شده است و به همین دلیل بعضی اطاقها بالکنهایشان رو به دریاست.

لابی و رستورانهای هتل در بخشی جداگانه قرار گرفته اند.در لابی استفاده از اینترنت رایگان است.کارکنان هتل بسیار آموزش دیده اند و در نهایت احترام و ادب و مهربانی با مهمانان برخورد میکنند.وقتی وارد ساختمان لابی میشویم در سمت چپ ما رستورانی قرار دارد که معمولا صبحانه و شام در انجا سرو میگردد.

محل نشستن در کنار اقیانوس است.میتوانید از صندلیهای بیرونی استفاده کنید و غذایتان را در ارامش لب آب میل نمایید.در کنار شما انواع ماهیهای "کوی" و "گلدفیش" قرار دارند که فقط کافیست تکه نان کوچکی را در آب بیندازید تا هجوم ده ها تن از آنها را ببینید البته به شما تذکر مودبانه داده میشود که از غذا دادن به ماهیها خودداری کنید چون آنها با خوردن غذاهای ما دل درد میگیرند...

اما میتوانید به انواع پرنده ها نان بدهید و کیف کنید که در تمام مدت غذا خوردن کنار شما مینشینند از سرو کول شما بالا میروند و به یک غفلت تکه غذایتان را از بشقابتان میربایند و پرواز میکنند.هنگام صبح کنار میزهای صبحانه از صدای انواع پرنده ها غوغایی به پاست. فقط یک نکته را باید در نظر بگیرید که برای صرف شام و نهار نباید با صندل و لباس راحتی و شلوارک و تاپ حضور پیدا کنید بلکه باید یک دست لباس رسمی بپوشید.یادتان باشد همیشه در همه سفرها یک دست لباس مهمانی و شیک و پیک داشته باشید به کارتان میاید.

هرروز صبح در محوطه لابی و در اطاقهایمان با گلهای تازه استوایی تزیین میگردید. این گلهای زرد به نوعی علامت جزیره موریس هستند.گلهای محلی اینجایند و در ظرفهای آبی رنگ بسیار دیدنی قرار میگیرند.درون ظرفهای آبی لاجوردی را پر از آب کرده و دسته های گلهای زرد رنگ را روی آب شناور میکنند.بسیار جلوه زیبایی دارد.دیوارهای لابی با تابلوهای نفیس هنری پوشیده شده است.جالب خواهد بود که ساعتی را اختصاص دهید و گشتی به کل هتل بزنید زیرا دیدنی زیاد دارد.

چند تا مغازه کوچک در لابی وجود دارد که اگر احتیاج ناگهانی به چیزی پیدا کردید در اختیارتان بگذارد.یکی از این مغازه ها متعلق به آقایی هندی-پاکستانی بود که سالها قبل به موریس مهاجرت کرده و فروشگاه شالهای کشمیری را در هتل برپا کرده بود.جایی که هر شب پاتوق من شده بود برای گشتن لابلای دریای رنگ و هنر و ظرافت این شالهای رنگارنگ و پر از نقش و نگار.البته علت حضور من علاوه بر لذت بردن از اینهمه زیبایی بیشتر چیز دیگری بود.من و آقای فروشنده با هم دوستهای خوبی شده بودیم و از هر دری با هم گپ میزدیم.او که علاقه زیادی به تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور ما داشت هرروز سر یک ساعت مشخص در انتظار من مینشست تا به سراغش بروم و ساعتی بنشینیم و او از کشورش بگوید و من از ایرانم بگویم.

محوطه مقابل هتل ساحل اقیانوس هند بود.با شنهای طلایی و نخلهای خم شده و سنگهای اتش فشانی و مرجانها و انواع ماهیهای رنگارنگ .لذت زیادی داشت که در ساعات مختلف روز کفشهارا درآورد و روی شنهای ساحل گام برداشت و در خلوت لذت تنهایی را برد.

در این ساحل کلیه هایی با سقفهای پوشالی از ساقه های نیشکر سوخته قرار داشت.روی این سایه بانها را با دتشکهای نرم و راحت پوشانده بودند برای استراحت و لمیدن مهمانها.

اینجا مکان ازدواج بود!!! معمولا هر روز عصر ما شاهد یک مراسم ازدواج بودیم.زوجهایی که میخواستند مراسم خود را در کنار ساحل این هتل بگذرانند و عکسهای زیبا بگیرند به این کلبه کوچک میامدند به اینجا wedding Chapple میگفتند.یک  کلوپ ساحلی برای زوجهای عاشق که مراسم عقد ازدواج خود را در آن برگزار میکردند.

و در آخر غروب میرسید و آفتاب کم کم تن به دریا میسپرد و نخلها به چرت میفتادند و دریا رنگ نقره فام به خود میگرفت.گرند موریس زیبا رخت عوض میکرد و سایه ها مهمان ساحلش میشدند.اوج و خروش به افول میرسید و مهمانان به رخوت شب دچار میگشتند .لب ساحل گروه کوچک موسیقی میامد و هرشب آهنگهای خاطره انگیز قدیمی را برای مهمانها اجرا میکرد.اگر کسی میخواست لب ساحل آرام میرقصید بی هیچ هیاهو و سروصدایی.

عادت من این بود که هر شب میامدم یک صندلی در گوشه لابی رو به ساحل را اشغال میکردم.شالی دور خودم میپیچیدم و چشمها را میبستم و بعد ساعتها به نوای جادویی ساز گوش جان میسپردم.سازی و نوایی آرام و سنگین و مدهوش کننده.

هنوز هم گاهی دلم هوای شبهای گرند موریس را میکند.هوای آرامش و سکوت و موسیقی و دریا...

برای من سفر موریس به پایان رسید.اما خاطره هایش تا ابد با من ماند.خصوصا یاد و خاطره لحظه های زیبای گرند موریبس باشکوه و چقدر متاسف شدم وقتی فهمیدم چند هفته پیش هتل گرند موربس گرفتار آتش شد و سوخت!


 
موریس(10)
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - هتل گرند موریس

دو بخش آخری سفرنامه موریس فقط متعلق خواهد بود به فعالیتهایی که در هتل گرند موریس داشتیم.به نوعی ادای دینی خواهد بود به این هتل زیبا و رویایی که ما بخشی از بهترین خاطره های این سفر را مدیون محیط آرام و باوقار این هتل هستیم.شاید باورتان نشود اما من هنوز هم گاهی یاد این هتل رویایی میفتم و در خیال خود را بر ساحل طلایی و موجهای زلالش میسپارم و حتی با یادش و مرور عکسهایش آرامش میگیرم.

این نوع هتلها به گونه ای هستند که امکانات رفاهی و تفریحی زیادی در اختیار مسافر میگذارند به طوریکه اگر اصلا پایتان را از هتل بیرون هم نگذارید بازهم میتوانید اوقات خوشی داشته باشید و اصلا حوصله تان سر نرود.معمولا هرشب برگه کاغذی را به اطاقها میاوردند تا فعالیتهای روز بعد را برای شما شرح دهند.چند متر آن طرف تر از ساحل هتل کلوپ ورزشهای آبی گرند موریس قرار داشت که استفاده از بعضی از آنها برای مسافرهای هتل رایگان و بعضی دیگرپولی بود.شما با مطالعه برگه زمان بندی فعالیتها از یک روز قبل آنها را رزرو میکردید.یکی از این امکانات استفاده از قایقهای شیشه ای بود که شما را گروهی به دریا میبرد و از کف شیشه ای قایقها امکان رویت ماهیها و مرجانها و .... فراهم بود.قفط از آنجاییکه آب وهوای استوایی قابل پیش بینی نیست ناگهلان ممکن بود مثل ما در چشم بهم زدنی با رگبار و طوفان اقیانوس روبرو شوید و نه تنها هیچ چیزی نبینید بلکه سرتاپا خیس شده و در دریای پرتلاطم بالا و پایین بروید.

شنا کردن در استخرهای زیبای هتل گرند موریس بخشی از فعالیتهای روزانه ما بود.محوطه هتل به شکل جزیره های کوچک ساخته شده که مابین این جزایر استخرهای اب آن قرار دارند.استخر اصلی هتل Brezza Pool نام دارد و 1386 متر مربع است که مجموعه ای از استخرهای کوچک و بزرگ مابین نخلهای استوایی است.انتهای استخرها رو به اقیانوس هند و خلیج لاک پشتهاست.بنابراین وقتی شنا میکنید انگار دریچه ای رو به بینهایت آبی به روی شما گشوده شده است.کنار این استخر باشکوه و زیبا چترهای رنگی حمام آفتاب گسترده شده اند برای حمام آفتاب گرفتن.

امکان شنا را از خود نگیرید.زیرا آرامش و خلوتی این محوطه آبی در کمتر هتلی دیده میشود.نکته خوبی که در موریس وجود دارد این است که به بانوان اجازه میدهد با مایوهای اسلامی خود در آن آبها به شنا بپردازند.گرچه در ابتدا کمی برای اروپاییانی که در کنار استخرها سرگرم حمام آفتاب هستند غیر طبیعی جلوه میکند اما با نگاه تمسخر آمیز کسی روبرو نخواهید شد.عمق این استخرها از زانوها شروع و تا گردنمان میرسد.انقدر نیست که نیاز به غریق شنا داشته باشد.در محوطه استخر حوله به شما داده میشود.دوش آب هم برای استحمام بعد از آن وجود دارد.هر ساعتی یک بار هم با نوشیدنی و میوه استوایی از شما پذیرایی میکنند.

یکی دیگر از بخشهای جالب هتل وجود یک مهدکودک کوچک و محوطه بازی کودکان است. پدرها و مادرها میتوانند کودکان 2 تا 12 ساله خود را از صبح به دست مربیان باتجربه آنجا بسپارند و خودشان با خیال راحت به گشت و گذار بپردازند.در این محوطه کوچک در طول روز  بچه ها را با فعالیتهای مختلف سرگرم میکنند.نکته جالب اینجاست که بچه هایی با فرهنگها و زبانهای مختلف کنار هم قرار گرفته و با هم ارتباط برقرار میکنند.تجربه نابی که شاید کمتر برای کودک شما فراهم شود.

یکی دیگر از فعالیتهای کلوپ آبی هتل استفاده رایگان از اسکی روی آب است.در ابتدا به شما آموزش لازم داده میشود و سپس با قایقی به میان اقیانوس برده میشوید تا در آنجا روی آب اسکی کنید.باید بگویم اگر تاکنون تجربه این کار را نداشته اید بیخیالش شوید.کار راحتی نیست و نیاز به تمرین زیادی دارد.محمد امین که هرچه کرد نتوانست دستها و پاها را به آن طریقی که مربی میگفت هماهنگ کند.من هم در قایق نشسته بودم و کرکر به تلاش نافرجام او میخندیدم....بالاخره او بیخیال اسکی روی آب شد.

متاسفانه هرچه میندیشم اسم این نوع وسیله به ذهنم نمیاید تنها یادم میاید که یکی از هیجان انگیزترین بخش فعالیتهای آبی بود.قایقی که شبیه مبل بزرگی به نظر میاید و بادی است.شما روی ان مینشینید و پاها را دراز میکنید.دسته هایی که کنارتان قرار دارد را سفت گرفته و بعد توسط قایقی به سرعت روی امواج پرتلاطم اقیانوس کشیده میشوید.هیجان آن قابل توصیف نیست.تن شما با جلیقه های نجات پوشیده شده پس هیچ جای نگرانی ندارد.البته اگر کمر درد دارید اصلا سوار این قایقها نشوید چون حدود نیم ساعت با سرعت روی هوا به پرواز درمیایید و مدام با شدت و حدت روی امواج کوبیده میشوید و پس از ساعتی حسی از لهیدگی!!! خواهید داشت.... ما در اب نیفتادیم اما اگر دستتان را ول کنید امکان پرت شدن در آب برایتان وجود دارد.به امتحانش میرزد 100%!

اینها هم که همان قایقهای پدالوی خودمان هستند که رایگان در هرساعتی از شبانه روز قابل دسترس بودند.فقط باید توجه داشته باشید که در محوطه مجاز قایق سواری کنید از یک جایی به بعد جهت امواج اقیانوس و باد به گونه ای است که خواهی نخواهی شما را به درون میکشد و هرچه تلاش کنید نمیتوانید خود را به ساحل برسانید.اینگونه مواقع چاره ای نیست جز اینکه قایق تندرو به سراغتان بیاید و شما را نجان دهد.

اما و اما قسمت زیبای ماجرا "پاراسل" است.اگر شما هم مثل من در آرزوی پرواز باشید و دلتان بخواهد تجربه بینظر رها شدن در باد را حس کنید بهترین روش امتحان این نوع چتربازی است.راستش ر بگویم من فوبیای ارتفاع دارم!!!! اما در عین حال عاشق پرواز هم هستم.وقتی از نردبانی بالا میروم اگر زیر پای خودم را نگاه کنم سرم گیج میرود.با این اوصاف به محمد امین حق بدهید که در ابتدا موافق پرواز من نبود.اما من مصرانه ایستادگی کردم.

یک قایق تفریحی موتوری من و محمد امین را به وسط اقیانوس برد.در ابتدا قرار بر این بود که من و محمد امین 2 نفره با هم پرواز کنیم اما به علت نبودن باد کافی در آسمان میسر نشد. و به ما گفتند هریک به تنهایی باید پاراسل کنید.راستش را بگویم اولش ترسیده بودم.در ابتدا به ما آموزش دادند که چطور زیر چتر برویم و روی صندلی مخصوصش قرار بگیریم..بندها را بگیریم.چطور به ارامی بلند شویم و هنگام نشستن هم چگونه روی 2 پا فرود بیاییم....

و بالاخره بلند شدم.باباد به هوا رفتم.دقایق اولیه آنچنان در بهت عظیمی فرو رفته بودم که باورم نمیشد در آسمان آبی جولان میدهم.از شوک که در آمدم باد را حس کردم . مرغان دریایی را که دور صورتم پرواز میکردند.اقیانوس به شدت وهم آور و زیبا و رازآلود زیر پایم در جریان بود.باد مرا به این سو و ان سو میکشید و من نقطه کوچکی بودم در آبی بیکران.دروغ نمیگویم که حس یک پرنده را درک کردم.خصوصا وقتی بندها را رها کردم . دستهایم را از دو طرف گشودم دیگر یک پرنده بیتاب گشتم.هرچقدر بخواهم از حس پرواز برایتان بگویم باز هم نمیتوانم ان را به گونه صحیح بیان کنم.باید یک بار خودتان ان را تجربه کنید آن وقت دیگر هیچ وقت لحظه رهاییتان در باد را فراموش نخواهید کرد.لحظه باشکوه در تن باد استحاله یافتن را....فقط بهتر است به زیر پای خوئ نگاه نکنید دوردستها و افق را بنگرید تا حالتان احیانا دگرگون نشود.

دیگر غروب شده بود که پا به خشکی نهادیم.آفتاب زیر سایه سار نخلها پنهان میشد و اقیانوس در رخوت شب فرو میرفت.استخر خالی حالا کمی ترسناک به نظر میامد وقتی ابرهای آسمان را در خود شنا میداد.و ما خسته اما پرنشاط راهی اطاق میشدیم....


 
موریس(9)
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90- Maeva Catamaran-Lle Aux Gabriel

من عاشق تجربه های دریاییم.گاهی انقدر خودم را در سفرهای دریایی از خود بیخود میبینم که میندیشم شاید از جنس آب باشم.هیچ گاه در دریا حس تنهایی نکرده ام.میتوانم ساعتها بنشینم و خیره به آب در خود مراقبه کنم.پس برای منی این چنین یک روز روی آب رفتن و در جزیره ای کوچک و خالی از سکنه ساعتها را سپری کردن تجربه بینظیری خواهد بود.

آن روز قرارمان صبح زود حرکت از Grand Bay به سمت جزیره Gabriel بود.حدود ساعت 9:30 سوار قایقهای سفری شدیم.این قایقها را catamaran مینامند که نوع خاصی از قایقهای بادبانی هستند روی اقیانوسهای عظیم.تصور اینکه قرار است با قایقی کوچک اقیانوس کبیر هند را درنوردید جالب است.وقتی سوار قایق میشویم ملوانها لنگر را میکشند و کسی از دکل بالا میرود و ناگهان برافراشتگی بادبانهای عظیم بر ما سایه میفکنند.حسی از ماجراجویی به ما میدهد.هیجان شروع میشود.

کاتاماران سرعت میگیرد باد در همان ابتدا کلاه محمد امین را با خود میبرد.موج های رقصان در شیطنت اقیانوس بر سرو روی ما میریزند و خیسمان میسازند.حالا باد هم شدت میگیرد و ما در تلاطم امواج سهمگین اقیانوس بالا و پایین میرویم.صدا به صدا نمیرسد.مورمورمان میشود.باد شلاق میزند بر گونه های ما و ما که خیس اب هم شده ایم یخ میزنیم.اما یخ زدنش زیر پرتوهای آفتاب میچسبد به ما.وقتی با نسکافه و شیرینی داغ از ما پذیرایی میکنند کمی آب میشویم!

به سوی جزیره گابریل راه افتاده ایم.تا چشم کار میکند آبی اقیانوس ادامه میگیرد.در آن دورها فواره آبی به هوا میجهد.باور نکردنی است که والهای عظیم تنها چند متر با ما فاصله دارند.از پوست تن حیوانات غول اسای اقیانوس هرازگاهی اب با فشار بیرون میجهد فرصت عکاسی به ما نمیدهند پایین میروند و به سرعت به هوا میپرند.تنها چشمهای ما فرصت دارند که با بازی سرخوشانه والهای اقیانوس همراه شوند.وقتی به درون آب میپرند موجی عظیم اقیانوس را به حرکت درمیاورد.والها مست زندگیند انگار.آنها سلطان آبند در اینجا....و ما نقطه پرگاری هستیم در دایره آبی بیکران.

به گابریل  رسیده ایم.جزیره شنهای طلایی و آبهای آبی.سایه نخلهای برگشته بر تن ماسه های نرم نقش بسته اند.اینجا هیچ کس جز ما نیست تا آرامش ما را بهم بریزد.فکرش را بکن که یک روز جزیره مال ما شده است.کفشها را باید درآورد.پابرهنه روی شنها باید رقصید.باید چرخید و آواز خواند و با دریا عشق بازی کرد.شاید بهتر باشد خود را آزاد بر تن ساحل رها کرد و با چشمهای باز به ستایش خورشیدی نشست که نور و زیبایی را به جزیره آورده است.باید خندید و زندگی کرد.

اینجا آبهایش به زلالی چشمهای یک کودک است.مرجانها آب را تمیز کرده اند و ذره ای آلودگی وجود ندارد.اقیانوس مثل اشک چشمهای مادربزرگ تو را در خود انعکاس میدهد پس بزن به آب و تا میتوانی غوطه ور شو در این دنیای بیرنگی و تمام رنگی....تجربه شنا در آبهای اقیانوس برای اولین بار نصیبم شد و به قدری این تجربه در اقیانوس شور به من چسبید که دلم نمیخواست به هیچ قیمتی خود را از آب بیرون بکشم.حتی به قیمت بوهای خوشمزه ای که از ساحل میامد....

 میز نهار چیده شده بود.نهار امروز یک باربکیوی مفصل از انواع غذاهای دریایی و غیر دریایی بود.که بعد از شنا و زیر نور خورشید در روی ساحل طلایی بسیار میچسبید.نکته تنها یک چیز بود و یک سوال بزرگ در ذهن من....

چرا بعضی از مسافران ایرانی که در عین حال آدمهای محترم و با شخصیتی هم به نظر میرسند وقتی دستشان به "اسمشو نیار" هایی مجانی میرسد ناگهان از خود بی خود شده و تا مرز خفگی و مرگ پیش میروند.آن وقت روی تن این ساحل طلایی و زیبا جلوی چشم یک عده آدم که تازه نهار خورده اند بالا میاورند.واقعا چرا؟بحث من باید و نباید نیست.بحث من این است :"مفت باشه کوفت باشه" در فرهنگ ما بدفرم خودش را جا کرده است!!!!!

 بعد از نهار و البته دیدن صحنه جالب بالا آوردن هم وطن محترم! نشستن و گوش سپردن به آوای موسیقی محلی موریسی آرامش بخش بود.مخصوصا اینکه در کنار گیتار و آواز - چرخش پاهای سیاهپوست روی ساحل گام میزد و با ریتم موسیقی بالا پایین میپرید و میرقصید. موسیقی سرخوشانه ای با هماهنگی آواز و ریتم و گامهای رقصان ملوانهای ورزیده و چابک.

 حالا شاید نوبت به این رسیده بود که کنار ساحل روی قایق لنگر انداخته مثل محمد امین لم دهی و در سکوت خیره شوی به اقیانوس آبی بیکران و تنها خودت بدانی که ذهنت درگیر چیست و شاید درگیر هیچ و تنها سکوت و آرامش.... میتوانی راه بروی روی شنها و بگذاری داغی تن آنها کف پای تو را ببوسد.گوشه دامنت را بالا بزنی و بزنی به آب و بگذاری ماهیهای ریز و درشت با دهانهای کوچکشان با پاهای تو گپی بزنند.بگذاری خرچنگ کوچک سرش را از لای لانه اش بیرون بیاورد و با تو چاق سلامتی کند.راه بییفت و برو تا دوردستها جایی که دیده نشوی و دیده نشوند.خط ساحل را بگیر و برو تا جاییکه تو باشی-اقیانوس باشد-ماسه باشد-نخل خم شده باشد و تنها صدای باد...حالا میتوانی بنشینی و یک دل سیر زندگی کنی.

بعد ببینی که لای تن علفها چیزی وول میزند و بعد بفهمی تنها نبوده ای و مهمان یک خانواده بوده ای. که تو را زیر نظر داشته اند.خانواده ای خانه به دوش که ردیفی از کنار پاهای تو میگذرند و تو باید سر خم کنی و با آنها سلام و احوال پرسی کنی.دستت را جلو بببری و با آنها دست بدهی!!! تا آنها دمی مهمان پوست تن تو شوند.وقتی روی تنت راه میروند در تن آنها استحاله میابی و کیف میکنی. باور کن راست میگویم.

 بعد غروب نزدیک میشود و دریا رنگ خون میگیرد.سایه تو کش میاید و میخواهد از تن تو فرار کند. وقت رفتن رسیده است این را میتوانی از خمیازه باد بشنوی و از بیحوصلگی ماسه های در باد.پس کاسه کوزه ات را جمع میکنی و جزیره را در تنهاییش به جا میگذاری.

تو میروی با یک خاطره ماندگار از جزیره زیبای گابریل.


 
موریس(8)
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90-Blue Safari Submarine

یک روز آفتابی خوب راهی Royal Road در خلیج Grand Bay شدیم برای تجربه کردن سفری جالب با زیردریایی.هیجان زیادی بر جمع ما غالب بود شاید کمتر کسی بود که تجربه ای اینچنین را قبلا داشته باشد پس همگی مشتاق دایو در آبهای آبی اقیانوس هند شده بودیم.

Blue Safari نام شرکتی بود که زیردریاییها متعلق به آنها بود.دو زیر دریایی وجود داشت که یکی ظرفیت 10 نفر و دیگری ظرفیت جابجایی 6 نفر را داشت پس ما باید به 2 گروه تقسیم میشدیم.پس از اینکه به خلیج Grand bay رسیدیم بعد از کمی توضیح و انتظار سوار قایقهای کوچک شدیم.این قایقها باید ما را به وسط اقیانوس میبردند جاییکه زیردریایی در انتظار ما بود.

همان طور که در عکس مشاهده میکنید.زیر دریایی شبیه یک قایق بزرگتر است که پس از سوار شدن مسافرهایش به زیر آب میرود.ما یکی یکی باید سوار زیر دریایی میشدیم که روی سطح آب شناور بود.

وقتی وارد عرشه زیر دریایی شدیم باید از یک دریچه که پله های عمودی داشت به پایین و در واقع به محلی زیر سطح عرشه میرفتیم.هیجان از همینجا آغاز شد.چون پایین رفتن از این پله ها یک روش مخصوصی داشت که اگر اشتباه میکردیم با سر پایین میفتادیم و اجلمان فرا میرسید.

داخل زیردریایی همان طور که میبینید ردیفی از 10 صندلی وجود داشت که مقابل هر صندلی هم یک دریچه تعبیه شده بود تا بتوانیم مرحله مرحله دایو کردن را نظاره گر و به دیدن زیباییهای زیر آب مشغول شویم.هیچ نگرانی بابت شکستن شیشه های زیر دریایی وجود ندارد.قطر آنها 5 سانتیمتر است و به راحتی فشار آب را تحمل میکند.

ماتیوس کاپیتان خوشتیپ و بااخلاق ما بود که توضیحات را در هر مرحله برایمان میداد و راهنماییمان میکرد.او توضیح میدهد که زیردریایی با 35 باطری کار میکند که هرشب آنها را برای شارز آماده میکنند.این باطریها هم کار به جلو راندن زیردریایی را به عهده دارند و هم اینکه اکسیژن لازم را به داخل زیر دریایی مبفرستند.اگر خدای نکرده اتفاقی برای این باطریها بیفتد جای هیچ نگرانی نیست چون زیردریایی تا 3 روز میتواند بدون باطری به حیات خود ادامه دهد.یعنی ما 10 نفر به علاوه خود ماتیوس در عمق حتی 80 متری هم میتوانیم تا 3 روز زنده بمانیم اما بعد از آن دیگر با خداست....

زیردریایی 30 سال پیش در فنلاند ساخته شده است.

سر جاهایمان که قرار گرفتیم دایو آغاز شد.هیچ ترس و دلهره ای هم اصلا نداشت.در واقع هنگام پایین رفتن هیچ احساس ناخوشایندی ایجاد نمیشود تنها فشار است که کمی روی سرمان حس میکنیم.به تدریج که این فشار افزوده میشود و ما به سطوح پایین تر میرویم ممکن است گوشهایمان بگیرد و کمی هم رنگ پوست بدنمان تیره و لکه دار شود که طبیعی است و جای نگرانی ندارد.از 2 متر که پایین تر میرویم کاپیتان موتور را روشن میکند تا ابتدا چند متر حرکت افقی انجام دهیم.سپس به آرامی به عمق 8 متری دایو کردیم.از 8 متر به چشم بهم زدنی به عمق 15 متری رسیدیم.پرتوهای نور کم و کمتر میشوند.

و سرانجام به عمق 40 متری رسیدیم. دیگر عبور نور به زحمت از لایه های آب صورت میگرفت.زیردریایی وقتی به کف اقیانوس رسید حرکت افقی خود را آغاز کرد.آب اقیانوس از آبی روشن (به خاطر وجود پرتوهای نور خورشید) به آبی تیره تغییر رنگ داد.

کم کم مرجانها دیده میشوند.ابتدا مرجانهای مصنوعی هستند که از کنارشان میگذریم.علت اینکه در کف اقیانوس coral Reef های مصنوعی کاشته اند به خاطر این است که ماهیها در انها زندگی میکنند پس به محل اجتماع آنها تبدیل میشود و ما بهتر میتوانیم انها را ببینیم. نکته اینجاست که این coral reef(صخره های مرجانی) مصنوعی چگونه ساخته میشود.

13 سال پیش یک کشتی کهنه را از سواحل ژاپن به اینجا میاورند و آن را غرق میکنند.کشتی که 30 متر طول داشته به مرور زنگ میزند و بدنه ان براثر طوفان به دو نیمه تقسیم میشود.با گذشت زمان این تکه آهن پاره ها به صخره های مرجانی مصنوعی تبدیل میگردند و محل مناسبی میشوند برای زندگی ماهیها.انگار یک هتل 5 ستاره برای ماهی کوچولوهای خوشگل درست کرده باشند.معمولا بعد از یک سال که از سکونت یک کشتی زیر آب بگذرد مرجانها به آن حمله میکنند و تبدیل به صخره مرجانی میشود.

حدود 20 صخره مرجانی مصنوعی در کل موریس وجود دارد که این کشتی ژاپنی یکی از انهاست.

حالا به قسمت مرجانهای طبیعی رسیده ایم که پتانسیل بسیار مناسبی دارند برای جلوگیری از ایجاد سونامی.به خاطر همین از اهمیت بسیار زیادی در موریس برخوردارند به طوریکه کاملا از هرگونه آسیبی حفاظت میشوند.

بعضی مرجانها شبیه گل هستند که به آنها soft corol میگویند و روی انها گلهای ریز صورتی وجود دارد.بعضی از آنها شبیه تکه های سنگ هستند که به آنها hard Corol میگویند.هنگام شنا بسیار باید توجه داشت که بااین نوع مرجانها برخورد نداشته باشیم.معمولا بهتر است هنگام شنا در سواحل مرجانی از کفشهای مخصوص استفاده کنیم تا اگر پا روی آنها گذاشتیم لت و پار نشویم.

مرجانها تصفیه کننده های آب هم هستند به خاطر همین سواحل مرجانی از آبی به شدت صاف و شفاف برخوردارند و همین یکی از پارامترهایی است که این سواحل را توریستی و زیبا میکند.لابلای این مرجانها انواع ماهیهای ریز و درشت رنگارنگ زندگی میکنند که به آرامی دور ما میرقصند و از مقابلمان رد میشوند.آنها به وجود ما عادت کرده اند اما برای ما دنیای آرامش بخش و زیبای آنها بسیار تازگی دارد.

بعد از حدود 45 دقیقه زیر آب بودن کم کم دوباره به دنیای خشکی برمیگردیم.تجربه امروز بسیار جالب و بی نظیر بود برای همگی ما.


 
موریس(7)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90-Black River-Chamarel

خوب نوبت به ادامه سفرنامه موریس رسید.کجا بودیم؟؟آهان گشت جنوب جزیره.در یک روز نیمه ابری با آب و هوایی تهدید کننده.راه پیچ در پیچ کوهستانی را در پیش گرفته ایم و میخواهیم به دیدن Black River برویم.سر راه از کنار دریاچه Maovakoa رد میشویم دریاچه ای که با آب باران تامین میشود و به نوعی منبع تامین آب مردم جزیره محسوب میگردد.

راهی پر پیچ و خم و کوهستانی را گرفته و بالا میرویم.به کوه ها نزدیک شده ایم.جنگلهای اطرافمان انبوه تر شده و سایه های سیاه و دالانهای گیاهی اطراف ما را در بر میگیرد. پیاده میشویم تا "رودخانه سیاه" را از نزدیک ببینیم.

 Balck River (رودخانه سیاه) برخلاف نامش اصلا رودخانه نیست.بلکه دره ای عمیق در جنوب جزیره است که به توعی از نظر تنوع آب و هوا خشک ترین جای جزیره هم محسوب میشود.اما وجود بستر انبوه و تودرتوی گیاهان فضایی تیره و سیاه در ته دره ایجاد کرده  است و همین باعث شده که آن را رودخانه سیاه بنامند.اصلی ترین پوشش گیاهی موریس را در همین منطقه میتوان دید.این نوع پوشش متفاوت با کل جزیره است.چون پوشش بکر و اولیه جزیره محسوب میشود.این دره سرسبز 700 متر ارتفاع دارد که اطرافش را کوه هایی به ارتفاع 880 متر احاطه کرده اند.با توجه به اینکه متوسط ارتفاع موریس بین 70 تا 100 متره میتوانید بلندی مکانی که ما ایستاده ایم را حدس بزنید.

وقت نهار رسیده است.در همان نزدیکی رستوران Varangue sur Morne قرار دارد.امروز مهمان آژانس مسافرتی هستیم.از دیروز سفارشهای ما را گرفته و برایمان جا رزرو کرده اند. رستوران در حاشیه جاده قرار دارد.بالای تپه ای سرسبز و مشرف به دره BlackRiver. جای باصفایی است یرای نشستن و از نم نم باران لذت بردن و غذا خوردن... 

از اینچنین اتمسفری برای رستوارن خیلی خوشم میاید.کلبه هایی چوبی که با سمبلهایی از فرهنگ مردم منطقه تزیین شده و مکان آرام و بی دغدغه ای برای غذا خوردن فراهم کرده است.این نوع رستورانهای محلی مثل موزه های کوچکی هستند که میشود در آن راه رفت و از تک تک اشیا که با نهایت سلیقه چیده شده اند لذت برد.

فضای این رستوران موریسی هم فوق العاده بود و بهتر از فضایش غذایی که ارایه کرد. بد نیست همینجا کمی برایتان از نوع خورد و خوراک موریسیها بگویم.اگر شما هم مثل من عاشق غذاهای دریایی باشید اصلا بهتان بدنمیگذرد.عمده خوراک این منطقه بشقابهای دریایی چون:انواع ماهیها-میگو-صدف-حلزون-خرچنگ و هشت پاست.من به شخصه ترجیح میدهم در هر کشور بیشتر از غذاهای همان منطقه مصرف کنم و اینجا هم تا میتوانستم در همه وعده های غذایی از انواع جک و جونورای دریایی استفاده کردم.فکر کنم امگا3 خونم بالاتر از حد مجاز رسیده باشد!!!!!!!!!!!!

به سمت دهکده Chamarel (شاماقول) راه میفتیم.باران ناگهان به چشم بهم زدنی مثل دوش راه میفتد.راهنماهای ما که با نوع آب وهوای موریس آشنا هستند حوله های آبی رنگی در اتوبوس گذاشته اند برای چنین موقعیتی.همگی مجبور میشویم زیر پوشش حوله ای خود را پنهان کنیم.شدت ریزش باران به حدی است که موش آب کشیده  میشویم.

شاماقول دهکده ای مهم در موریس محسوب میشود.در آنجا مزارع کشاورزی - کارخانه های شر..اب سازی از انانس  - کارخانه تهیه مشروب نیشکر(رام) قرار دارد.مردم منطقه یا در مزارع خود و یا در این کارخانه ها مشغول به کار هستند.بعد از آزادسازی موریس از استعمار برده ها در این منطقه شروع به فعالیتهای کشاورزی کردند.

کلمه شاماقول از نام یک کلنل فرانسوی گرفته شده است.برده های این مناطق در گذشته به او تعلق داشتند که آنها را از هند و زامبیا و ماداگاسکار به موریس آورده بود.بعدها نسلهای همان برده ها در صنعت نیشکر و شراب به کار مشغول شدند.

به دیدن آبشارهای شاماقول میرویم.باران بند آمده است و رنگین کمان بسیار زیبایی زیر نور خورشید خودنمایی میکند.بالای کوه رسیده ایم و روبروی ما منظره شگرفی از  آبشارهای 90 متری دیده میشود.به قدری دیدن این منظره نفس گیر است که دل نمیکنیم به رفتن. خوب که سکوت کنیم حتی میتوانیم صدای ریزش آب را هم بشنویم.وجود 7 رنگ این رنگین کمان صحنه زیبای روبرو را زیباتر کرده است.شاماقول واقعا دیدنی است.آب که شر شر پایین میریزد در دل جنگل سیاه گم میشود.رنگین کمان تن خود را بهسختی از پایین پای جنگل تا سقف آسمان بالا میکشد و پوست تن ما با آخرین قطره های باران و اولین تابشهای آفتاب سرزنده میگردد. 

اما آنچه شاماقول را سر زبانها انداخته علاوه بر وجود آباشارهای زیبایش زمین هفت رنگ این منطقه  است.شاماقول منطقه ای آتشفشانی است که به همین دلیل خاک آن سرشار از کانیهای مختلف است.در تکه زمینی از دهکده این لایه های کانی مختلف طوری در کنار یکدیگر قرار گرفته اند که زمینی رنگارنگ به صورت کاملاطبیعی ایجاد شده است.هر تکه این زمین به خاطر وجود نوعی مواد شیمیایی به یک رنگ در آمده .به طور مثال بخشی از خاک که سرشار از آهن است نارنجی و منطقه ای دیگر که دارای سولفات مس است آبی و خاک حاوی روی هم قهوه ای شده است.وقتی به آنجا میرسیم زمین هنوز خیس از باران است.رنگها خود واقعیشان را نشان نمیدهند اما دقایقی بعد....

دقایقی بعد با این منظره روبرو میشویم.اینجا دیگر باید گفت کدامین نقاش طبیعتی چنین قلمو به دست بر بوم خاکی زمین-اثری هنری چنین جذاب فراهم کرده است. دیدن اینهمه رنگ بر تن  زمین شگفت آور است.خصوصا اینکه بوی خاک باران خورده تمام فضا را پر کرده و رنگین کمان بر سقف آسمان میدرخشد و طبیعت سبز دورتادور مارا در بر گرفته است.اینجا یکی از عجایب موریس است.باور کنید دیدن این زمین جذاب تر از دیدن یک نقاشی اکسپرسیو آبستره میتواند نگاه ما را تا ساعتها به خود سرگرم سازد. خداوند چه نقاش پنجه طلایی است ها!!!

غروب نزدیک شده است که شاماقول زیبا را ترک میکنیم.تمامی راه رفته را باید برگشت.کوه را به پایین سرازیر میشویم.آفتاب در حاشیه دریا فرو میرود و ساحل رنگ خون به خود میگیرد و ما آرام آرام راهی خانه میشویم.

 

این دو لاک پشت عاشق هم در این غروب سردرگوش هم چه میگویند؟تنها خدا میداند


 
موریس(6)
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90--Grand bassin

امروز قصد داریم از مراسم مذهبی هندوها که به عنوان فستیوال سالیانه آنهاست و در معبد شیوا برگزار میشود دیدن کنیم.خوش شانسیم که سفر ما مقارن با این مراسم شده است.همان طور که قبلا هم گفتم در موریس تمام اعیاد مذهبی تعطیل رسمی اعلام میشود به احترام ادیان مردم.پس امروز هم روز تعطیل است و مردم موریس در شادی و پایکوبی به سر میبرند.

میخواهم برایتان کمی از تفکرات مذهبی هندوها بگویم.آنها خدایان زیادی دارند.در هر کشور که آیین هندو جاریست با توجه به فرهنگ و زاد و بوم مردم آن سرزمین یکی از این خدایان از اهمیت زیادتری برخوردارند.هندوها معمولا به حفظ آداب و رسوم مذهبی خود پایبندند.آنها معمولا گوشت گاو را نمیخورند چون این حیوان برای انها از تقدس خاصی برخوردار است.آنهایی که آیینی تر رفتار میکنند حتی از گیاهانی که میوه آنها ریشه در خاک دارد مثل هویج و سیب زمینی هم استفاده نمیکنند چون معتقدند با از ریشه در آوردن گیاه آن را نابود میکنند.بعضی دیگر حتی تمام عمر یک دستمال جلوی دهان خود میبندند تا مبادا ناخودآگاه حشره ای وارد دهانشان شده و بلعیده شود. 

هندوها به تناسخ روح اعتقاد دارند یعنی معتقدند بعد از هربار مرگ دوباره به شکل موجود جدیدی وارد چرخه حیات میشوند.مثلا به شکل گیاه-حیوان و یا انسان.پس هرچه در دوره زندگی انسان بهتری باشند امکان بیشتری فراهم میشود تا زودتر از چرخه تناسخ خارج شوند و به عالم بالا برسند.داشتن فرزند پسر میتواند به خروج از این چرخه کمکی کند!!! به همین دلیل پروزه کنترل جمعیت در هند برخلاف چین به شکست انجامید.چون هر خانواده هندو نهایت تلاشش را میکند تا بالاخره بتواند صاحب حداقل یک پسر شود!

هندیها مردمی آرام و صبورند.آرامش یکی از مهمترین نکات مثبت تفکرات مذهبی و معنوی انهاست.اما از طرفی این روش زندگی در بعضی های آنها به نوعی بیتفاوتی و عدم تلاش برای داشتن زندگی بهتر انجامیده است.زیرا آنها معتقدند که اگر در این دنیا گدا زاده شده اند حتما در تناسخ بعدی به شکل یک فرد ثروتمند دوباره به دنیا خواهند آمد.

هندیها دین ندارند.دین هندو آمیزه ای از خرافات-قصه ها و افسانه های کهن است.در بعضی جاهای هند ایرانی تبارهای دین زرتشت هم وجود دارند.کسانی که در زمان حمله مغول به ایران به خاطر اینکه دین زرتشتی را حفظ کنند به هندوستان مهاجرت کردند.

یک طایفه از هندوها -سیک- نامیده میشوند که آخرین دین هندیها هم محسوب میگردد.مردان سیک کلاه های مخصوص سر خود میگذارند و تمام عمر موی خود را کوتاه نمیکنند و آن را زیر این کلاه میپوشانند.سیک مردی در قرن 15 میلادی بود که خود را در هند پیامبر نامید و برای مبارزه با مسلمانان مغول که به هندوستان حمله کرده بودند وارد عمل شد.مغولها در ایران مسلمان شده بودند  و هنر را از ایرانیها یاد گرفتند و با خود به نقاط دیگری منجمله هندوستان بردند.به طور مثال معماری ایرانی را در ساخت مقبره تاج محل به کار گرفتند.

ریاضت کشیدن در فرهنگ سیکها جایگاه ویژه ای دارد.یکی از رسوم عجیبشان که البته این روزها کم رنگ شده است از این قرار است که:وقتی در یک خانواده پسر بزرگ آنها به سن 15 سالگی رسید پدر به شکل صوری فوت میکند!!! یعنی سر به کوه و بیایان گذاشته و بی آب و غذا انقدر در تنهایی به سر میبرد تا بمیرد تا از چرخه تناسخ خارج شود.(علت اهمیت داشتن فرزند پسر) .امروزه نفوذ فرهنگ بیگانه در کشور هند خیلی زیاد شده است پس طبیعی است که بعضی از این رسوم کم کم رنگ ببازند.

در موریس مجسمه مهاتما گاندی زیاد دیده میشود.کسی که در زمان رقابت بلوک شرق و غرب از هر دو سمت مورد دوستی قرار گرفت و تقریبا تمام مردم جهان او را قبول داشته و دارند.گاندی خشونت را نفی میکرد و پیروزی را از طریق مبارزات فیزیکی قبول نداشت. 

امروز سالروز تولد "گانیش"است و مردم برای جشن گرفتن به معبد شیوا آمده اند.گانیش که فرزند شیوا است سر فیل و 4 دست دارد و یکی از خدایان مورد احترام موردم جزیره موریس محسوب میشود.بنا به اعتقاد هندوها گانیش خدایی بود که سر نداشت در فاصله زمانی 11 سپتامبر تا 21 سپتامبر یک سر فیل پیدا کرد!به همین دلیل این 11 روز برای مردم هندو مقدس است و دلیلی برای جشن و سرور.حالا مردم در این معبد جمع شده بودند تا هم تولد گانیش را جشن بگیرند و هم در مقابل این خدا راز و نیاز کنند و هدایایشان را به او تقدیم سازند.   

معبد شیوا در کنار دریاچه Grand Bassin قرار دارد.این دریاچه برای مردم موریس برای مقدس است و قابل احترام.زیرا معتقدند که روزگاران قدیم این دریاچه را با آب دریاچه مقدس "گنگ" در هند پر کرده اند.به خاطر همین هدایا و نذورات خود را با آب این دریاچه ابتدا متبرک کرده و سپس زیر پای خدایان میگذارند.

 بیشتر مردم به رسم احترام با پای برهنه وارد معبد مقدس شیوا میشوند.در دست همه آنها ظروفی از گل و میوه و شیرینی است که آن را برای اهدا به خدایان به اینجا آورده اند.بعضی از این غذاها را بعد از متبرک کردن در آب رودخانه مصرف میکنند.در میان هدایاشان گلهای زرد بسیار دیده میشود.نوعی گل که در همه فصول در موریس وجود دارد و از برگهای آن هم برای تزیین سفره هایشان استفاده میکنند.

یک نفر اینجا با دستی پر از عشق و محبت یک سیب سرخ به من داد.همینجوری !!! برایم جالب بود و احساس برانگیز.سیب را با خودم به هتل آوردم و وقتی شستم و خوردم حس لطیفی از نیروی عشق در وجودم حس کردم. میتوانستم خلوص قلب آدمها را در طعم شیرینش بفهمم.محمد امین موافق نبود که این سیب را بخورم اما به نظر من اینکه بین اینهمه توریست یک دست سیبی را به من تعارف کرد برای من معنی داشت.مهم میزان ایمانی بود که فرد در تبرک کردن این سیب داشت. کاری به این ندارم که سیب در پای یک خدای بتین متبرک شده بود برای من مهم نیت آدمی بود که این سیب را با خلوص و عشق به من تعارف کرد.خلاصه ما خوردیم!

درست مقابل معبد ذکر شده دومین مجسمه بلند شیوا در جهان قرار دارد با ارتفاع 35 متر که سال 2007 ساخته شد.شیوا هم خدای جنگ و هم خدای محافظت محسوب میشود.او که از مرگ مبرا است و اغلب بعنوان حامی در مواقع اضطراب شناخته می‌شود  در ازای تندرستی جهان، زهر هلاهل را می‌نوشد. گفته می‌شود مصونیت شیوا در مقابل این زهر، بخاطر مار کبرایی است که همسر او، پارواتی به دور گردن او بسته‌است.

دسته موهای پریشان او، نشان دهنده این است که او ارباب باد است.شیوا روی سر خود، هلال پنج روزه ماهی را حمل می‌کند که نشان دهنده این است که شیوا علاوه بر قدرت زایش، توانایی نابود کردن را هم دارد. علاوه بر این، این هلال ماه نمودی از زمان نیز هست.گنگ مقدس، رودخانه‌است که از موهای پریشان شیوا جریان یافته و شیوا اجازه داده تا این رودخانه بر روی زمین جاری شده و برای انسان‌ها زندگی به ارمغان بیاورد.سه خط از خاکستر کشیده شده بر روی پیشانی او نیز نشان دهنده جوهره بدی در انسان است (جهل، خودپرستی و خشونت).شیوا بدن خود را با خاکستر گورستان پوشانده‌است تا نشان دهد مرگ و زندگی در کنار هم هستند و مرگ نیز، واقعیتی در کنار زندگی است.عصای سه شاخه شیوا، نشان دهنده سه عملکرد ویژه هستند: خلق، نگهداری و مرگ. این عصا در دست شیوا، نشان دهنده این است که تمامی این قدرت‌ها در کنترل او هستند. برداشت دیگر این است که این سه شاخه، نماینده گذشته، حال و آینده هستند که نشان می‌دهند زمان در کنترل شیوا است.

 شیوا که پدر گانیش محسوب میشود صاحب 2 همسر بود.یکی نماد شر و بدی و دیگری نماد نیکی و خوبی.سرانجام هم شیوا به دست زن شرورش به قتل میرسد.حالا که صحبت زن گرفتن شد بد نیست کمی هم از مراسم ازدواج هندوها برایتان بگویم.معمولا زنها بعد از ازدواج روی فرق سرشان یک خط قرمز رنگ میکشند که نماد تاهل آنهاست.سپس همسر آنها یک خال قرمز روی پیشانی آنها میکشد.این خال نشانه ازدواج نیست تنها نشانه تطهیر آنهاست.ازدواج در مکتب هندو عمل مقدسی است و خانواده ها برای حفظ پیوند زناشویی ارزش زیادی قائلند بنابراین طلاق به ندرت بین آنها دیده میشود.

 

*اطلاعات مربوط به مجسمه شیوا از سایت ویکی پدیا گرفته شده است.


 
موریس(5)
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 -casela

روز سوم اقامت در موریس برنامه تور آزاد بود.میتوانستیم در هتل بمانیم و از امکانات هتل استفاده کنیم و یا به دلخواه خود از برنامه روزمان استفاده کنیم.من و محمد امین تصمیم گرفتیم تاکسی بگیریم و به دیدن caela برویم.هزینه تاکسی رقم زیادی بود چیزی حدود 120000 تومان البته راننده وظیفه داشت که منتظر ما بماند و ما را در آخر روز به هتل برگرداند.

پارک casela در جنوب جزیره واقع شده بود.پس راهی حدود یک ساعت و نیم را پیمودیم. پارک 14 هکتار است که اولین بار در سال 1979 افتاح شد و امروزه محل سکونت 1500 پرنده-شیر-گورخر-لاک پشتهای غول پیکر-میمون-ببر و تعداد زیادی حیوان دیگر است.casela بخشهای مختلفی برای گشت و گذار دارد که متاسفانه وقت محدود ما اجازه دیدار از همه قسمتهارا نمیداد.پس تنها به دیدن از باغ پرندگان و کوآد سواری اکتفا کردیم.

باغ پرندگان casela شامل 1500 پرنده است.که در فضای جنگلی شکلی با درختان خودروی وحشی و استوایی قرار دارد.در این باغ بیشتر پرنده ها آزاد هستند.البته آنهایی که توان پرواز ندارند.میشود لابلای آنها راه رفت و از نزدیک آنهارا دید و حتی لمسشان کرد و به آنها غذا داد.

باغ خزان زده شده است.برگهای رنگارنگ پاییزی زیر پای ما فرش هزاررنگی گسترانیده اند.لابلای خش خش برگها گاه صدای ضعیف جوجه پرنده ای توجه مارا به خود جلب میکند که در لانه های خود آرمیده اند.گاه نیز مثل این قوهای سیاه پرنده هایی میدیدیم که روی تخمهایشان نشسته بودند و دوست نداشتند مخل آسایش آنها شویم.

لابلای این باغ زیبا چشمه ها ورودهای کوچکی هم در جریان بود که بازی بچه اردکها در آنها حال و هوای خواب آلودشان را می آشفت.Gold Fish ها هم در جریان بودند زیر پنجه های کوچک مرغابیها.ماهیهای سفید و طلایی و قرمز و هفت رنگ که جست و خیزکنان به دنبال قطعه نانی که برایشان در آب مینداختیم سرو دست میشکستند.

اما هیجان انگیز ترین قسمت این پارک سواری با Quad بود.کوادها موتورهایی بودند که در عکس آنها را مشاهده میکنید.میشد تک نفره یا 2 نفره یکی از آنها را اجاره کرد و به همراه یک راهنما-یک گارد جنگلی و یک عکاس تور یک ساعته ای را در میان طبیعت وحشی و بکر آفریقایی تجربه کرد.

در ابتدا راهنما طریقه راندن کواد را آموزش میدهد.سپس کلاه ایمنی را سرمان میکنیم و راه میفتیم به گردش در طبیعت بینظیر پارک casela.زیر کلاههای ایمنی یک کلاههای ضد حساسیت و یک بار مصرف سرمان میکنیم تا کلاههای کاسکت با پوست سر و موهایمان تماس نداشته باشد.اگر کسی تمایل داشته باشد میتواند عینکهی ایمنی هم به چشم بزند.بهتر است برای کواد سواری لباس نازک و راحتی به تن داشته باشیم چون یک ساعت زیر آفتاب باید موتورسواری کرد.در طول سفر آب معدنی و حوله هم میدهند که گرمازده نشویم.خلاصه امکانات رفاهی به راه است.راه میفتیم...فقط باید توجه داشت که برای کواد سواری حداقل سن 16 سال و حداقل قد 135 سانتیمتر لازم است!

در تمام طول سفر امکان حرکت مابین انواع حیوانات فراهم است.این کبکهای بامزه آبی رنگ در تمام دشت پراکنده اند.از ما نمیترسند و به راحتی میشود مابین آنها بود و ازآنها عکس گرفت.نکته مهم این است که اصلا نباید از پشت سر راهنما دور شد وگرنه به راحتی در آن دشت پهناور گم شده و پیدا شدنمان با خدا خواهد بود.

جذاب ترین بخش کوادسواری تماس نزدیک داشتن با حیوانات است.اگر شما هم مثل من عاشق و بیقرار حیوانات باشید casela بهشت بینظیری برای شماست.

اولین نفری که از گروه ما از پشت موتور پایین جهیده و این آقا لاکپشت غول پیکر را در آغوش میگیرد خودم بودم.نمیدانید عجب حس خوبی دارد که اورا با آغوش باز در بغل بگیرید و پوست چروکیده دست و پایش را ببوسید.دونه دونه ناخنهایش را نوازش کنید و او با چشمهای مهربانش شمارا نگاه کند.این لاک پشتها نوع خاصی هستند که لاک بزرگ و بسیار سنگین و محکمی دارند به طوریکه حتی میشود بر پشت آنها سوار شد.

در سفری که به آفریقای جنوبی داشتم یاد گرفته بودم که اگر بخواهم به شترمرغ نزدیک شوم باید از روبروی او باشد.همچنین برای غذا دادن به او باید تکه علف یا برگی را کف دست گذاشت و دست را کاملا باز کرد وگرنه از گاز دردناک حیوان بینصیب نخواهید ماند...

با خانواده این شترمرغ عزیز دوست گشتیم.این دوست شدن تا جایی ادامه گرفت که این حیوانات نازنین اجازه دادند به تخم آنها نزدیک شویم.تخم سفید و بزرگی که در انتظار شکستن و سربرآوردن جوجه کوچکشان بود.در آفریقای جنوبی این تخم شترمرغهارا نقاشی میکنند و میفروشند.البته بعد از درآمدن جوجه هایشان!

درابتدا این زوج جوان عاشق پیشه محل سگ هم به ما نمیگذاشتند و پشت مبارکشان را به ما کرده بودند بعد از اینکه کلی التماس کردیم و قربان صدقه آنها رفتیم بالاخره...

بالاخره رفیق ما شدند تا جاییکه دیگر ول کن معامله نبودند.یکی از انها از عاشق محمدامین شده بود و همه جا دنبالش میکرد.بچه هایشان هم بعد از اینکه از دست من شاخه درختی را ربودند و خوردند عاشق دگمه های پیراهن من شدند.سرآخر یکی از دگمه هایم در شکم یکی از آنها جا خوش کرد.

زندگی مسالمت امیز این پرنده ها و آهوها بسیار جالب توجه بود.از لابلای تنه درختان میشد گله های آهوانی را دید در حال استراحت و پرندگانی که بر پشت آنها نشسته و سرگرم  جستجوی غذا از میان پوست پرموی آنها بودند.چه دوستی زیبایی بین یک پرنده کوچک و یک آهوی صحرایی بزرگ.

درست کنار پای من این آقا خرگوشه زبر و زرنگ لیمده بود زیر آفتاب و انگار نه انگار که من آدمم!نه ترسی نه جهشی.فکر کنم داشت حمام آفتاب میگرفت.

جدا از دیدن حیوانات مسیر یک ساعته ما بین دشتها و جنگلهای آفریقایی بسیار دیدنی بود.مخصوصا اینکه راهنمای ما هرازگاهی می ایستاد و به ما فرصت پیاده شدن و عکاسی میداد.فرصت راه رفتن و لذت بردن از مناظر زیبای طبیعت که زیر نور در حال غروب خورشید رنگ به رنگ میشدند.

در میان جاده شاخ گوزنی زیر پا افتاده بود.حتما میدانید که گوزنها هرچند وقت یک بار شاخهایشان میفتد و دوباره جوانه میزند.جنس شاخ بسیار محکم و خودش هم سنگین بود.

فکر نکنید که کوآد سواری خیلی هم کار راحتی بودها.گاه مجبور بودیم از میان لجنزارها بگذریم و یا از میان مردابهایی که گل را به سرو رویمان میپاشید.گاه جانورهای خزنده زیر پایمان میامدند و گاه پشه ها از سروکولمان بالا و پایین میرفتند و مارا به نیششان مهمان. کوادسواری روی دشتهای پر نشیب و فراز تکانهای زیادی دارد و به کمر و نشیمن گاه فشار بسیار زیادی وارد میکند.

گاه باید از میان گله گوزنها عبور میکردیم.گوزنهایی که در دسته ای چند صدتایی تا دوردستها دیده میشدند و لابلای علفزارهای دشت پهناور میدویدند و جست و خیز میکردند.هنگام عبور ما دسته ای میگریختند و بوی قوی تن آنها را باد به مشام ما میاورد.گاه بچه هایشان با چشمهای کنجکاو و روحیه ماجراجویانه می ایستادند و مارا نگاه میکردند و بعد مادرانی که با پوزه هایشان آنها را هی و راهی پشت کوه میکردند.

دیگر شب نزدیک بود و صدای شغالها از دور به گوش میرسید.گاه زوزه گرگ هم بود که آهوان را فراری میداد.راهنما میگفت باید سریعتر برگردیم.طبیعت میخواست بخوابد و سر شوخی نداشت.دیگر وقت ما تمام میشد نوبت به حیات وحشی casela رسیده بود.پس راه رفته را برگشتیم اما یاد casela را تا خانه خود بردیم.تجربه بیظیری بود...


 
موریس(4)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

 شهریور 90-پورت لوئیس

برای صرف نهار و ادامه گشت به پورت لوئیس رفتیم.بندرگاهی که در زمان استعمار فرانسویها ساخته شد و امروزه پایتخت کشور موریس محسوب میشود.تا قبل از آن پایتخت در جنوب جزیره واقع شده بود اما به خاطر وزش بادهای شدید مشکلات زیادی در آنجا ایجاد میگشت.اما شمال جزیره با کوه های بلند پوشیده شده که جلوی چرخش هوا را میگیرند پس خبری از این بادهای وحشی نیست و هوا هم گرمتر است.به همین دلیل پایتخت از جنوب جزیره  به شمال و پورت لوئیس منتقل شد.امروزه اینجا مرکز مهم فعالیتهای اقتصادی و سیاسی موریس محسوب میشود.با این وجود پورت لوئیس کوچکترین شهر موریس محسوب میشود با جمعیتی حدود 200000 نفر.

 در پورت لوئیس درست مقابل بندرگاه و اقیانوس هند بخشی وجود دارد که آن را "Waterfront" مینامند.جایی که میتوانید راه بروید و انواع مغازه های لباس فروشی و کفش فروشی-مغازه های آرت -موزه و گالری و کازینو و از همه مهمتر مغازه های صنایع دستی شهر را ببینید.اینجا به نوعی تفریحگاه و پاتوق جوانهای شهر هم محسوب میشود.مخصوصا اگر یک روز تعطیل آنجا باشید میتوانید دخترها و پسرهای موریسی را ببینید که گروه گروه  در حال پیاده روی و تفریح هستند.

 

اینجا نسبتا قشنگ ترین جای پورت لوئیس محسوب میشود.با انواع کافه ها و رستورانهایی که کنار دریا واقع شده اند و حتی بعضی از آنها روی کشتیهای پهلو گرفته قرار دارند.میتوانید یک غذای عالی دریایی را در اینجا میل کنید.یکی از نکات جال موریس این است که کلیه غذاها در اینجا با ذبح اسلامی تهیه میشوند.بد نیست بدانید که در کیپ تاون آفریقای جنوبی درست  در حاشیه اقیانوس محله ای به نام waterfront قرار دارد که اینجا را به نوعی شبیه آن ساخته اند.

صنایع دستی موریس بیشتر با انواع صدفها و حلزونهای دریایی ساخته میشود.مجسمه های کوچک و بزرگ که میتواند آنها را با قیمتهای مناسب تهیه کنید.صنعت چوب سازی هم در اینجا رونق دارد و اجناسی که با صنایع دریایی ساخته میشوند و البته "دودو" که سمبل موریس است در بیشتر این سوقاتیها وجود دارد.قیمتها خیلی بالا نیست.واحد پولی موریس "روپیه" نام دارد.هر روپیه حدود 42 تومان میشود.بیشتر مغازه ها دلار هم میپذیرند و dutyfree هستند.

میخواهیم به دیدن مجسمه حضرت مریم برویم.که بالای کوه قرار دارد.از جایی به یعد اتوبوس نگه میدارد و ما پیاده راه میفتیم تا به بلندی شهر برسیم.جاییکه میتوان ایستاد و کل منظره پورت لوئیس را زیر پا دید.این مجسمه به نوعی سمبل پایان جنگ جهانی دوم محسوب میشد.سمبل صلح و دوستی گرچه موریس در آن جنگ اصلا شرکت نکرد.موریسیها ثبات خود در جنگ را معجزه حضرت مریم میدانستند پس مجسمه او را در بلندی شهر ساخته و نماد یادبودش کردند.هرساله مراسم خاصی پای این مجسمه برپا میشود.

در دست حضرت مریم یک گوی قرار دارد که سمبلی از دنیاست.یعنی بانوی مقدس موریس را در میان جنگ کشورهای مختلف حفظ کرد.زیر مجسمه نوشته شده :

"مریم مقدس دنیا را با صلح نگه دار"

کوه روبروی محمد امین را ببینید.ما آنجا بودیم و حالا به این سمت شهر آمدیم.اینجا را La Citadelle مینامند که بام شهر هم محسوب میگردد.ار اینجا کل پورت لوئیس را میتوان دید..بلندترین خیابان شهر این سوی بندر را به آن سوی بندر وصل میکند.به سمت چپ عکس که نگاه کنید زمینی مدور و چمن را خواهید یافت اینجا را "Champs de Mars" مینامند که مرکز اسب دوانی موریس محسوب میشود.یکی از تفریحات موریسیها دیدن مسابقات اسب دوانی و شرط بندی روی آنهاست.

 سیتادل یعنی قلعه آدلایت!!!قلعه ای که زمانی مرکز حکومت انگلیسیها در اینجا بود.این قلعه کاملا مشرف به شهر و دریا واقع شده پس موقعیت استراتژیک نظامی خوبی محسوب میشده.جالب اینجاست که امروزه موریس هیچ ارتشی ندارد و حفاظت از آن به عهده سازمان ملل است.اما جزیره در امنیت کامل به سر میبرد.فقط پلیس سیار و گارد ساحلی دارد.نخست وزیر موریس معتقد است که اینجا چیزی ندارد که کسی در صدد حمله به آن برآید.

مردم موریس در آرامش و شادی و صلح کاملی به سر میبرند.خداوندا این آرامش را برایشان تا ابد نگه دار.امین!


 
موریس(3)
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - باغ گیاهشناسی(Pamplemousses Garden)

به عنوان گشت بعدی به دیدن باغ گیاه شناسی معروف موریس به نام "پامپلاموس" رفتیم .این باغ گیاه شناسی که سومین باغ بزرگ جهان(بعد از باغ مالزی و انگلیس) هست در دنیا به تنوع گیاهی معروفیت زیادی دارد.

در سال 1988 این باغ به احترام Ramgoolam  مردی که استقلال موریس را به دست آورد به نام او تغییر کرد.این باغ زیبا در شمال جزیره موریس و نزدیکی بندر پورت لوییس و در روستای "پامپلوموس" قرار دارد.از طرفی دیگر پامپلاموس نام درخت میوه معروفی در موریس هم هست.این باغ عظیم از صدها گونه گیاه و درخت و گل متنوع تشکیل یافته است که هریک قدمتی طولانی دارند.بنابراین در هرکجای باغ میتوان تنوعی زیبا -پوششی متفاوت-رنگی جذاب و تاریخچه ای دیگر از گیاهان را یافت.

در سالهای استعمار فرانسه اینجا محل سکونت مردی به نام Mahe De Labor Dounnisses بود.او شروع کرد به سرمایه گذاری برای جمع آوری گیاهان مختلف و کاشتن و نگهداری از آنها در باغ خانه اش. امروزه میتوان خانه قدیمی او را در مرکز این باغ بزرگ هنوز مشاهده کرد.البته بعدها باغ توسط افراد دیگر گسترش یافت  تا امروز به عنوان سومین باغ گیاه شناسی جهان از آن نام برده شود.

 Pierre Poivre  گیاه شناسس و محققی بود که برای ساخت این باغ به او کمک کرد.او با خود صدها دانه-نهال و گل و گیاه را از نقاط مختلف جهان به موریس آورد و تقریبا تمام عمر خود را صرف نگهداری و پرورش گیاهان این باغ کرد.به طوریکه این باغ گیاه شناسی وجود خود را مدیون دستهای توانمند و روح عاشق این مرد گیاه شناس است.در گوشه ای از باغ مجسمه و در نقطه دیگری مقبره او را میتوان دید. 

اینجا را " باغ بهشت" هم مینامند.در کنار ده ها نوع درخت و گل و گیاه یکی از جذاب ترین بخشهای باغ دیدار از انواع نیلوفرهای ابی آن است که در دریاچه های مختلف بر روی آب خودنمایی میکنند.این نیلوفرهایی که در عکس میبینید جزو بزرگترین انواع نیلوفرهای آبی هستند به طوریکه تا وزن 3 کیلوگرم را روی خود تحمل میکنند.خیلی جالب است فکرش را بکنید یک نوزاد کوچک را روی آنها وسط دریاچه بگذاریم شبیه قصه های پریان میشود.انگار خدا به ما فرشته ای را هدیه دهد.

این باغ عظیم شامل خیابان بندیهای مختلف است که هریک نام یک گونه گیاهی را دارد. راهنمایان زیادی در باغ وجود دارند که میتوانید از آنها برای شناخت گیاهان استفاده کنید.اما واقعیت امر اینجاست که انقدر گونه های گیاهان این باغ زیادند که اصلا به خاطر سپردن آنها کار راحتی نیست.پس به نظر من بهتر است اطلاعات گیاهی را رها کنید و رهسپار دیدنیهای باغ شوید.خیابانها را بگیرید و پیاده روی کنید و از فضای سبز و لطیف و هوای به شدت مست کننده آن نهایت استفاده را ببرید بیایید به کشف و شهود بپردازیم و بیخیال دانش شویم.

پاییز رد پایی روی باغ گذاشته است.پس میتوان  برگهای رنگارنگ را مشاهده کرد که باغبانان از روی سطح چمنها آنها را جمع کرده و درون کیسه هایی بزرگ قرار داده اند.این برگها بعد از اینکه یک سال بمانند به کودهای مفید تبدیل میشوند همان خاک برگهای معروف که پای گلدانهای سبزمان میریزیم.

در رابطه با تنه این درخت هم نکته جالبی به چشمم خورد.این گونه نخل که تقریبا در همه جای باغ مشاهده میشد تنه توخالی دارد.یعنی اگر یک سوراخ ایجاد کنید میتوانید دستتان را داخل تنه فرو ببرید.

باموبها برای من همیشه جذابند.انواع بامبوها در این باغ دیده میشوند.از بامبوهای سبز که ما آنها را Lucky bambo مینامیم تا این بامبوهای توخالی زرد که برای ساخت مبلمان از آنها استفاده میشود.بامبوها بلند و سبک هستند و در باد میرقصند.

مشخصه همیشگی جزایر ناشناخته برای من در فیلمها وجود نخلهای کمر خم کرده بودند. مثلا وقتی میخواستم رابینسون کروزوئه را مجسم کنم او را در کنار یکی از این نخلها میدیدم که با ریشهای بلند سرگرم تیز کردن چاقوی خودش است. حتما میدانید که در کنار اقیانوس سواحل استوایی اینگونه نخلهای خم شده به سمت زمین بسیار دیده میشوند.سایه آنها روی شنهای سفید و رقص برگهایشان در تن باد خیلی زیباست.

وقتی در یک کشور استوایی هستید باید به خاطر داشته باشید که همیشه یک چتر کوچک به همراهتان باشد وگرنه مثل ما موش آب کشیده میشوید.ما که تجربه نداشتیم در رگبار بسیار شدیدی گیر افتادیم.اصلا برایتان اینگونه بگویم که هوای موریس قابل پیش بینی نیست.هرلحظه به یک رنگ و شکلی درمیاید.به هیچ عنوان به درخشش آفتاب آن نباید اعتنماد کرد چون در چشم بهم زدنی ابرهای سیاه آسمان آبی را میگرند و تا به خود بیایید انگار شیر آبی را بالای سر شما باز کرده اند.البته بسیار هیجان انگیز و شادی بخش است و انگار زنده مان میکند.مخصوصا ما تهرانیهای بینوای دود زده را. 

وقتی خیس از رگبار باران به زیر سرپناهی فرار میکنیم به چشم بهم زدنی باران قطع میشود و رنگین کمانی زیبا آسمان آبی را میگیرد.باغ حالا شسته و برگها تازه و زنده شده اند.از همه طرف بوی خاک باران خورده به مشام میرسد.از ضربه های باران گلبرگهای لطیف درختان بر خاک ریخته است.انگار صدها گل قرمز از خاک سرخ جوانه زده.خدایا موریس دیوانه کننده است.

آفتاب دارد برگها را نشانه میرود.درختها کش و قوسی به تن خود میدهند و خمیازه میکشند.حالا وقت دلبری است.نور که بتابد طیف صدرنگی از سبز سیر تا سبز روشن مارا فرا میگیرد.نسیم میوزد سبزینه ها به حرکت در میایند.

نقاشیهای انتزاعی مدرنیستی حتما از طبیعت الهام گرفته اند.تنه این درخت را نگاه کنید.گویا یک هنرمند آشفته درون گرا که میخواسته تمامی احساس ناب خود را بیرون بریزد با قلم موی هزار رنگ خود -خود را و روح پر تلاطم خود را اینجا خالی کرده است.

هنوز قطره های باران تک و توک از ابرهای سرگردان روی آب میفتند.سطح این نیلوفران پر از شبنم شده است.نور که به شبنمها میتابد بخار میشوند.خم میشویم در آب حالا ما هستیم-آب هست-نور هست.زندگی هست.خدا هم هست!

گویا در کنار زندگی مرگ هم هست...

باغ ما را در بر گرفته  است. ما خاطره های باغ را با خود میبریم.بخشی از روح ما در این باغ جوانه میزند.ما شاید بعدها سبز شویم.


 
موریس(2)
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - موریس-North Tour

صبح بعد از صرف صبحانه راهنمای محلی به سراغمان آمد تا مارا به گشت شمال جزیره ببرد.همان طور که قبلا گفتم موریس جزیره کوچکی در شرق ماداگاسکار و در اقیانوس هند واقع شده.مساحت این کشور مستقل 2040 کیلومتر مربع هست یعنی حدود 4 برابر شهر تهران.از شمال به جنوب طول جزیره 61 کیلومتر و از شرق به غرب 47 کیلومتره.این کشور شامل 8 جزیره کوچک و بزرگ میباشد که ما در جزیره بزرگ آن ساکن شده ایم.

دور تا دور جزیره مردابهایی وجود دارد که با صخره های مرجانی (Coral reef) پوشیده شده است تنها یک ناحیه کوچک وجود دارد که مرجانها وجود ندارند و مردم و توریستها آنجا موج سواری میکنند.مرجانها چند فایده برای این جزیره دارند.اول اینکه مثل تصفیه کننده آب عمل میکنند.پس آب دریا مثل اشک چشم زلال و شفاف میشود.دوم اینکه به علت وجود این صخره ها آب دور تادور جزیره کم عمق میشود و بالطبع گرمتر .در این صورت مانعی برای ورود کوسه ها به نزدیکی ساحل هم میگردد. 

این جزیره ابتدا به وسیله دریانوردان مالایی در قرن دهم میلادی ثبت شد اما تا قرت 16 تقریبا ناشناخته مانده بود.تا اینکه کشور پرتغال و به  دنبال آن در قرن 17 امپراطوری هلند اینجا را به استعمار خود در آوردند.پرتغالیها نام جزیره را Swan Island گذاشته بودند اما هلندیها نام آنرا به "موریس" (نام شاهزاده هلندی) تغییر دادند.هلندیها شروع به کاشت نیشکر کردند تا از شیره آن مشروبات الکلی(عرق نیشکر) تهیه کنند.برای اینکه بتوانند جزیره را استعمار کنند با خود برده های سیاه را از ماداگاسکار به جزیره آوردند.به خاطر کار زیاد برده ها تا 35 سالگی بیشتر دوام نمیاوردند و از بین میرفتند.از طرفی برده ها مدام سرکشی میکردند.آب کافی هم در اختیار آنها نبود پس کم کم قدرت هلند در این جزیره کم شد. 

هلندیها بیشترین ضرر را به طبیعت جزیره وارد آوردند.درختان را قطع میکردند و چوبشان را به اروپا صادر میکردند.حیوانات را میکشتند و از بین میبردند.یکی از این کارهایی که نام هلند را برای همیشه به عنوان صدمه زننده طبیعت موریس در تاریخ ثبت کرد مربوط به پرنده هایی به نام "DODO" میشد.این پرنده که عکس آن را مشاهده میکنید هزاران سال در این جزیره زندگی میکرد و به خاطر اینکه همیشه غذا روی زمین برایش فراهم بود و هیچ دشمن خارجی او را تهدید نمیکرد به مرور تغییر ژنتیکی داده بود و دیگر نمیتوانست پرواز کند و جثه اش بزرگ شده بود.هلندیها این پرنده را به راحتی شکار میکردند.از طرفی میمونهایی که با هلندیها به جزیره آورده شده بود تخم دودو را به راحتی لابلای علفها میافتند و میخوردند.بدین ترتیب نسل دودو که هزاران سال اینجا ساکن بود به راحتی از بین رفت.نکته مهم این است که دودو جز در این جزیره در هیچ کجای دیگری از کره زمین وجود نداشت. پس امروز تنها یاد و خاطره دودوی بیچاره در اذهان ما انسانهای سودجو باقی مانده است. دودو سمبل جزیره موریس گشته است. 

بعد از هلندیهای چپاولگر نوبت به فرانسویها در قرن 18 رسید.آنها نام جزیره را عوض کردند و آن را نامیدند:"جزیره کوچک فرانسه".این بار برده ها را از سواحل شرقی آفریقا آوردند.این برده ها آرامتر بودند و سرکشی نمیکردند.شرایط هم بهتر شده بود.پس فرانسویها شروع به آباد کردن جزیره کردند.مزارع نیشکر را گسترش دادند و به تولید شکر پرداختند.خانواده های ثروتمند فرانسوی به اینجا آمدند و شروع به سرمایه گذاری کردند و تجارت صدور نیشکر به اروپا را راه انداختند.

اما موریس دوباره دست به دست شد.در شمالی ترین نقطه جزیره که آن را "کاپ مالاقو" یعنی نقطه بدشانسی مینامند انگلیسیها توانستند در قرن 19 هنگام جنگهای ناپلئونی جزیره را از چنگ فرانسویها در آورند و آن را دوباره موریس بنامند.آنها گیاهان استوایی را از هند و ماداگاسکار با خود به این سرزمین آوردند و پوشش گیاهی منطقه را تا حدودی تنوع دادند.

جزیره در سطح دریا واقع شده است.اما پستی و بلندی دارد.این اختلاف سطح باعث شده تا آب و هوا و رطوبت در شمال با جنوب جزیره فرق کند.

اما موریس بالاخره توانست در سال 1968 استقلال خود را از انگلیس بدست آورد و کشور مستقلی شود تا امروز که کشوری جمهوری دموکرات است و راه پیشرفت را در پیش گرفته است.

جمعیت 1300000 نفری موریس در طی قرنها از نژادهای مختلفی تشکیل شده است.از هندی و چینی گرفته تا اروپایی و آفریقایی.جالب اینجاست که این نژادهای مختلف در کمال آرامش و خوشی در کنار هم زندگی میکنند.با وجودیکه سطح درآمد مردم بالا نیست اما از دولت خود راضی هستند و به خوشی زندگی میکنند.موریس در کل قاره آفریقا تنها کشوری است که کاملا ثبات سیاسی دارد و هیچ تنشی در اینجا بین دولت و مردم وجود نداشته است.

بد نیست کمی هم برایتان از نیشکر بگویم.گیاهی که در موریس به هر طرف نگاه کنید آن را میبینید.این گیاه بلند از  تیره غلات بومی منطق معتدل گرم تا مناطق حاره می‌باشد که دارای ساقه ضخیم و بند بند بوده و قسمت داخلی ساقه نیشکر لیفی و حاوی مقادیر زیادی عصاره شکر می‌باشد. بلندی ساقه نیشکر بین ۲ تا ۶ متر می‌باشد.بعد از برداشتن محصول ساقه ها را میسوزانند تا خاک برای رویش دوباره نیشکر غنی تر شود.از هر ریشه حدود 6 مرتبه گیاه نیشکر عمل میاید.چوبهای سوخته شده نیشکر را به عنوان پوشش سقف خانه ها استفاده میکنند چون مانع نفوذ آب هستند.برگهای این گیاه مفید هم در تغذیه حیوانات مورد استفاده قرار میگیرد.جالب اینجاست که بعد از پردازش الیاف باقیمانده از آنها در صنایع الکترونیک استفاده میگردد.شیره نیشکر هم که خودتان بهتر میدانید در صنایع عطر سازی-شکر سازی و مشروبات الکلی مصرف دارد.

وقتی باد میوزد و این ساقه های بلند رو به آسمان آبی موریس تاب میخورند منظره ای به یاد ماندنی برایتان ایجاد میکند.نیشکر تا ابد در ذهن من با موریس پیوند خواهد خورد.

جایی که داریم میرویم پایین تر از سطح دریاست.هوا گرمتر شده و گیاهان پوشش متنوع تری به خود گرفته اند.باد لابلای درختان که میوزد صدای آهنگی شنیده میشود.راهنمای محلی میگوید:زنان جزیره این درخت را در حیاط میکارند تا مدام صدای آوای موسیقی در خانه های آنها شنیده شود.این یک درخت عجیب و غریب است.درخت سازها و نواها...

50 سال که از عمر درخت بگذرد از چوب آن در صنعت مبل سازی استفاده میشود و پودر آن را هم برای اسلحه سازی بکار میگیرند.

اما در این فصل سال این نوع درخت با شاخهای گسترده رو به آسمان و بی برگ بسیار در جزیره دیده میشود.از راهنما میپرسیم و میگوید:به این درخت "خبر دهنده سال جدید" میگویند.چون تنها هنگام سال نو برگ میدهد و اینگونه خود را برای جشن آغاز سال آماده میکند.

زیباست این درخت در پهنای آبی بیکرانه...

 به دیدن تنها کلیسای سقف قرمز جهان میرویم.کلیسای کوچک و نقلی در کنار ساحل Grand Bay .اینجا را Cap Malheureux مینامند.یکی از ده ها کلیسای کاتولیک جزیره که در قرن 18 میلادی توسط فرانسویان ساخته شد.همان طور که گفتم در دوران استعمار برده های زیادی را به این جزیره میاوردند و به زور آنها را مسیحی میکردند.در آن دوران تصور بر این بود که این برده ها حیواناتی هستند که باید توسط سفیدپوستها اهلی شوند!!! پس برای این برده ها کلیسا هایی هم میساختند تا مذهب را به خورد آنها بدهند.البته نمیتوان منکر کارهای شایسته ای که فرانسویها کردند هم شد.آنها شروع به اموزش و پرورش برده ها هم کردند و به مدرسه سازی پرداختند.چون خانواده های سفید پوست زیادی در اینجا ساکن شده بودند.

امروزه آموزش در موریس کاملا رایگانه.سیستم درمانی هم رایگانه.در موریس دانشگاه پلی تکنیک و پزشکی هم وجود دارد.در رابطه با زبان این مردم هم باید گفت که همه آنها کاملا مسلط به زبانهای فرانسه و انگلیسی هستند.زبان مدرسه ای آنها فرانسه و زبان اداری و رسمیشان انگلیسی است.اما مردم به زبان بومی "کریول" با یکدیگر گفتگو میکنند.این زبان مخلوطی از زبانهای آفریقایی و فرانسوی است.

این منطقه را Grand bay (خلیج بزرگ) مینامند که میتوان آن را بهترین نقطه توریستی موریس نامید.در واقع صنعت گردشگری موریس از Grand Bay شروع به توسعه کرد تا جاییکه امروز در کنار اقیانوس آبی هندش ده ها هتل لوکوس جهانی با بهترین امکانات رفاهی ساخته شده است.موریس موقعیت خاص جغرافیایی دارد.زمان استعمار فرانسویها بسیار استراتژیک بود و آنها از موریس به کشتیهای انگلیسی حمله میکردند.