اسپیدان
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - روستای اسپیدان

نامش که در دهان میاید انگار شکر در دهانم آب میشود.اصلا خودت بگو جایی رو به کوه "خزانه" و در حاشیه دیوارهای 800 ساله "قلعه سنگی" میتواند بی اندیشه رهایت سازد؟ آن هم با آن نام سپید اساطیری که نمیدانی دارد تو را سوار بر خیال اسپهای سپید خراسانی میکند یا د_ماغت را از اسپنددانه مادربزرگ پر میسازد.هرچه که هست جادویی پشت نام اسپیدان نهفته که در این وانفسای نزدیک غروب وسوسه ات میکند برانی و در دل جاده های خالی از مسافر هی شعر تر بخوانی و هی با نام اسپیدان بازی بازی کنی...

راهی روستای اسپیدان هستیم در 45 کیلومتری جنوب شرقی بجنورد.هوا نزدیک به غروب است و ما از برنامه دور افتاده ایم شاید باید کمی کمتر در ارگ بلقیس وقت گذرانی میکردیم.راهی که پیش رو داریم کوهستانی و پرپیچ و تاب است و هیچ بنی بشری سر راه ما نیست که احیانا بپرسیم راه را درست رفته ایم یا نه.غرق ترانه های "چارتار" شده ایم که با خود زمزمه میکنیم و هریک در خود حال خوشی داریم.شیشه ماشین را پایین داده ایم تا باد خراسانی با موهایمان بازی کند و ما را به خیال اسپیدان اساطیری بکشاند.

در این کش مکش است که بدن لهیده و خونین او را میبینم.دنده عقب میگیریم و پیاده میشویم.ماری سمی است شاید افعی شاید جعفری نمیدانم چرا این طور سر و صورتش خونی شده است.مار دارد جان میکند و من دلم نمیخواهد این طور او را رها کنم تا در تنهایی شاید زیر لاستیکی له شود. سعی میکنم چوبی پیدا کنم تا حداقل بدن نیمه جانش را به کناری بکشم.بچه ها معتقدند کار خطرناکی است چون مار ممکن است حرکتی غیرقابل پیش بینی کند.دلم گرفته است و هوایم ابری شده است.محمد امین مثل همیشه منطقی میگوید به طبیعت کاری نداشته باشم.این مار سرنوشتش مرگ است.مرگی خونین در غروبی غمگین... 

راه را ادامه میدهیم اما از آبادی و آبادانی خبری نیست.نکند داریم به ناکجاآباد میرویم؟ در این فکری شدنهاست که لابلای تخته سنگهای بر جاده و از بیخ سوراخی از کوه تن سبز روستا لابلای دره ای سبزتر خودش را نشان میدهد.روستایی پله کانی که آن را ماسوله خراسان مینامند اما برخلاف ماسوله گیلان بکرتر و مخفی تر است انگار به فوتی غیب میشود وقتی یک پیچ را رد میکنیم و سر پیچ دیگر دوباره دیده میشود.

ارتفاعی که گرفته ایم را کم کم پایین میاییم.روستا افسونش گشوده میشود و چشم ما کم کم به زیبایی آن بانوی آرمیده در کوهستان روشن میگردد.اینجا سرزمین 800 ساله اسپیدان است.روستایی دور بسیار دور و مخفی اما آباد و باشکوه .روستایی که در سال 85 عنوان زیباترین روستای ایران زمین را به خود اختصاص داد و حالا هرچه پایین تر میرویم پی به راز سربه مهر اسپیدان بیشتر میبریم.

راه که دیگر مسطح میشود بخشی ازآن جاده خاکی است و باریک بسیار باریک برای ماشین ما و دست به فرمانی خوب میخواهد جاده ای نه چندان سالم را تمیز رد کردن و از لابلای درختان صندل و جویبارهای زنده که گوسفندانش در حال سیراب شدن هستند گذشتن.

به کنار مسجد روستا که میرسیم مردم خوش مشرب و سرزنده روستا سلاممان میدهند و چاق سلامتی.به پیشنهاد آنها ماشین را همانجا پارک میکنیم و پای پیاده راه میفتیم یک  دور کوچک روستا را گشتن و دیدن.

خانه های روستا عموما سنگی و آجری است و خوشبختانه ترکیب غریب و ناآشنایی در معماری آنها به کار نرفته است.کوچه ها بسیار باریکند با شیبی تند که نفس ما را بند میاورند.در این وقت دم غروب روستا بسیار زنده و سرپاست.معمولا بیشتر روستاهای دورافتاده خیلی ساکتند و بی صدا اما این یکی طور غریبی است از هر دالان و پستوی آن صدای زندگی میاید.کودکی میخندند زنی لالایی میخواند دخترکی الاغش را هی میکند.پسری دنبال توپ خود کوچه ها را میدود.پیرزنی دعایمان میکند پیرمردی میخندند و سیب تعارفمان میکند .کوچه های اسپیدان از زندگی لبریزند و سرشار و در خانه هایش به روی گردشگران گشوده و دلباز

روستا بسیار تمیز و آراسته است.بیخ هر دیواری تاکی از انگورهای یاقوتی رو به کوچه تاب میخورد.پنجره ها با گلدانهای سبز رو به مسافران سلام میدهند.کوچه ها از غبار و آلودگی پاکند.هیچ زباله ای سرراهمان نیست و همه اینها ترکیب شگفت انگیزی از زندگی این روستا و فرهنگ والای مردمانش نشانمان میدهد.

کودکان بازیگوش دور ما جمعند.میخواهیم عکاسی کنیم کمی نگرانیم که فضای خصوصی مردم را آشفته نسازیم.اجازه میگیریم برای هر عکس و عموما موافقت میشنویم جز از گروهی دختر بچه بازیگوش که ناز میکنند و رو برمیگردانند و البته مادر خوش برخوردشان که تشویقشان میکند به دوربین لبخند بزنند...

خانه های روی شیب کوه سرازیند تا ته دره.خانه هایی با معماری پله کانی که هر پشت بامی حیاط خانه همسایه است و بالعکس.پای شیب کوه قبرستان قدیمی روستا در کنار امامزاده محمد باقر قرار دارد.امامزاده ای که مردمانش آن را قبر آقا مینامند و متبرک و عزیز و برای ما از کرامات آقا میگیویند و مشتاقند ما را به درون امامزاده ببرند.در اما بسته است.یکی از پسرهای روستا به دو میرود که "مادر" را بیاورد تا در را به روی ما بگشاید...

مادر بانویی بسیار سالخورده است.سالخورده پر ترک چون دیوارها، زیبا و باشکوه چون مقرنسهای قدیمی.مادر ناشنواست با اشاره با ما ارتباط میگیرد. خوب او را نمیفهمیم و زبانش را درک نمیکنیم.مادر آغوش میگشاید و ما در آغوشی که بوی نان و پنیر میدهد فرو میرویم.گیسوان حنا بسته مادر از زیر چهارقد گلدارش مرا یاد مادر_مادربزرگم میندازد.همان طور سپید است و همان طور مهربان و همان طور کوچک و ناز...

مادر اشاره میکند نماز بخوانیم.نماز ظهر و عصرمان را خوانده ایم به مادر حالی میکنیم مادر اما جدی سرتکان میدهد و روبه امامزاده میخواهد نماز بخوانیم.پس بی وضو قامت میبندیم.شاید نماز نطلبیده مراد باشد.دلم گواهی میدهد وقتی به سیمای مادرنگاه میکنم!

 

از در آرامگاه بیرون میاییم.مادر خمیده پشت سرما از دسته کلید قدیمیش کلیدی جدا کرده و درمزار را میبندد.دستی به برکت به سویمان دراز میکند و ما را به دعای خیرش بدرقه راه میسازد.

غروب از راه رسیده است و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شده و در دل کوهستان چون تک ستاره های چشمک زن میدرخشند.راه رفته را باید برگشت.

شب خوش


 
خراسان سبز خراسان کهن
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - به سوی شرق خراسان

 در بجنورد هستیم و قرار است 4 شب را در مرکز استان خراسان شمالی بگذرانیم اما دیدار از خود شهر بجنورد برای دو روز دیگر خواهد بود.پس دومین روز از سفر 5 روزه مان را به سوی جاده اسفراین راه میفتیم تا صبحمان را در باغ زیبای بش قارداش  آغاز کنیم.راه زیادی نیست تنها 7 کیلومتر که از شهر بجنورد دور میشویم در آن جاده کوهستانی باغی سبز و پرآب خودش را مینمایاند که در این صبح دلنشین و خنک با صدای شرشر ریزش آب و سایه چنارهای کهن تناور ، مسافر را وسوسه پاگیر شدن میکنند.

بش قارداش باغی چندین هکتاره است که استخری در میانه خود دارد با ماهیهای سرخ رنگی که لابلای لوله های سفالین قدیمی آن در رفت و آمدند و البته ماری خوش خط و خال که ماهیها را دنبال میکند و قیافه اش زیاد دوستانه نیست و راستش را بگویم شبیه مارهای سمی است و البته بچه های بازیگوش دور حوض که حواس من را پرت میکنند مبادا خدای نکرده دست در آن آب سبز مارنشین کنند...فکر میکنم مار از جایی آمده و جایش اینجا نبوده و کسی او را ندیده جز ما...

بش قارداش یعنی 5 برادر به زبان ترکی.قصه های این سرزمین چه راست باشند و چه دروغ به دل مینشینند و بش قارداش میگوید روزگاری دور_دور 5 برادر بودند که در شهر بجنورد با حاکم ظالم میجنگیدند و وقتی مجبور به فرار شدند به این کوه رسیدند کوه گشوده شد تا آنها را درون سینه خود جای دهد و از آن پس دیگر کسی ندید و نشنید حرفی و سخنی از 5 برادر تنها از سینه کوه 5 چشمه جوشید و بیرون آمد تا یاد آن بش قارداش را تا ابد در ذهن مردم این سرزمین زنده نگه دارد.حالا آبهای آن 5 چشمه میخروشند و سنگهای کوه را پله به پله پایین میایند و چنارهای کهن هزار ساله را سیراب میکنند.

اما اینجا روزگاری دورتر از دور،در زمان اشکانیان و بعدها ساسانیان معبدی زرتشتی بوده است.دور از ذهن هم نیست وقتی کوه های سنگی و ستبرش را درآمیخته با تن مخملین آب میبینیم و میشنویم که اینجا مامن 4 مغ زرتشتی بوده و این کوه های جایگاه آتش زرتشت.سال 1300 خورشیدی روی سینه یکی از این تخته سنگها ، استاد جزمی نقاش سه رکن دید زرتشت را به یادگار کهن روزگار گذشته با تیشه عشق حک کرده است تا یادمان نرود روزگار کردارها و گفتارها و اندیشه های نیک را...

حالا بیشتر بش قارداش را به خاطر بنای دوران ناصری آن میشناسند.مقبره ای مزین به کاشیهای آبی و زرد که خانه ابدی خاندان شادلو است و البته مهمترین آنها مقبره سردار مفخم که روزگاری حاکم بجنورد بوده است.این مقبره قدیمی با گنبدی نیلی و مناره هایی سر به آسمان ساییده سالهاست که بالای پله های سنگی مشرف به حوض بش قارداش و ساییده بر شاخه های بلند چناران یکی از بناهای باشکوه یادگار دوران قاجاریه این خطه به شمار میاید.

پله ها را بالا گرفته و به در بسته بنا میرسیم.دور میزنیم بلکه روزنی پیدا کنیم تا به درون راه یابیم اما درهای چوبی و قدیمی بنا که به نقوش اسلیمی و زیبا آراسته هستند همه رو به مسافر بسته اند.از کسی سوال میکنیم که چگونه میشود پا به درون گذاشت.هم وطن بجنوردی است و میگوید از کودکیش تا به امروز درها را بسته دیده و گویی این مقبره خانوادگی تنها بر روی خاندان شادلو گشوده میشود.

چه حیف از زیباییهای آن زیاد شنیده بودم...

به 26 کیلومتری شمال روستای اسفراین رسیده ایم و هوای _هوای خنک روستاهای خراسان به سرم میزند.راه را میانبر میزنیم تا به سروقت "رویین" برسیم. در این سفر 5 روزه سعی کردیم به بیشتر روستاهای معروف استان سری بزنیم.روستاهایی که مناطق نمونه گردشگری شده اند و بی اغراق جزو تمیزترین و زیباترین روستاهایی هستند که تا امروز در گوشه و کنار ایران زمین دیده ایم.

مردمان این روستاها نیز مردمانی بافرهنگ و با مرامند.مردمی که در کنار آنها حس خوب مهمان نوازی ایرانی را ده ها باره از نو تجربه کردیم.پا به هر روستا که میگذاشتیم با مردمی سرخوش،آرام و زحمت کش روبرو بودیم.مردمی که در خانه هایشان را به روی ما میگشودند و با مهربانی دستی از سر بخشش با پیاله ای چای و لقمه ای نان به سویمان دراز میکردند...

و رویین یکی از این روستاها بود.روستایی بسیار خوش آب و هوا و ییلاقی که در این تابستان تن سوز هوایش نوازشمان میکرد.با خانه هایی به رنگ گل اخرا و پنجره هایی آسمانی که در سایه صدها درخت میوه خوش غنوده بودند و خود روستا که در سینه کش کوه های آلاداغی و پای دره های مصفا جریان زندگی بود انگار...

روستا پله کانی است با کوچه های باریک و تودرتو که در این صبح عید فطر در خانه هایش به روی غریب و آشنا گشوده است.صدای گنجشکهای سرخوش در گوشمان میپیچد و و البت زردی گلهای آفتابگردان که از بیخ دیوارهای کاهگلی رو به کوچه ها طلوع کرده اند و مفتونمان میسازند.مهمان یکی از خانه هایی میشویم که  در آن رو به کوچه گشوده است و بوی خاک آب خورده میدهد.پا به حیاط که میگذاریم مست بوی شکوفه های سیب میشویم.بانوی صاحبخانه میخندد و دست میگشاید و در مشت هریک از ما ریحان و نعنای تازه میریزد.در دوستی گشوده میشود...

این روستا یکی از معدود روستاهای استان خراسان است که هنوز زنانش به بافتن چادرشبهای سنتی مشغولند.پارچه هایی رنگارنگ از پشم و پنبه که با راه هایی عمودی و افقی هندسه رنگارنگی از هنر خراسان شمالی را بیخ دیوارهای کارگاه های کوچک خانگی نشان میدهند.یاد مادربزرگهایمان به خیر که هریک چادرشبی داشتند برای پیچیدن رخت خوابهای سرجهاز عروسیشان...

روزگار سلجوقی است و شاهراه خراسان کهن و شهری بلقیس نام که آمد و شدی دارد پرهیاهو و برج و بارویی دارد ستبر و اساطیری.شهری از این سو به آن سوی دشت که اسفراین کهن مینامندش.سه لایه است و تودرتو.کهن دژ عظیم در درونی ترین هسته شهر قرار گرفته است با 29 برج و دروازه نیشابور رو به شمال شرقی که البته خندقهایی عظیم پای نامرد را به شهر عیاران جوانمرد راه نمیدهد.

شارستانش تا دوردست ادامه دارد با خانه هایی از خشت و گل که منزلگه کشاورزان بیاضه است و باغهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز که با لوله های سفالین در آب غوطه ور میشدند و درختانش بار میدادند.ده ها چاه آب،ده ها کارگاه سفالگری،قبرستان قدیمی،مسجد و منبر و حمام...

جاده ابریشم از اینجا میگذرد.جایی که از اقصی نقاط دنیای کهن اسب سوارانی را از شرق به غرب عبور میدهد و نقطه اتصالش با خراسان کهن در این بزرگترین میراث خشتی ایران زمین گره خورده است.

اینجا شهر قدیمی بلقیس است در نزدیکی اسفراین که تا قبل از حمله ویرانگر افغانها شهری تپنده بود در کنار جاده ابریشم و برج و بارویی داشت شکست ناپذیر. افغانها که پا به سرزمینش گشودند دروازه هایش شکسته شد باروهایش فرو ریخت مردمانش تارو مار شدند و باغهایش در بی آبی قدم منحوس غریبه ها خشکید.بلقیس این بانوی کاهگلی و سالخورده دیگر سکنه ای را به خود ندید.تو گویی گرد مرگ پاشیدند بر روی بانوی زیبای شاهراه خراسان که زرد شد و پژمرد...

در بیاضه شهر بلقیس بنایی آجری زیر سایه تک درخت پیر با گنبدی خاکی و درست حاشیه یک چشمه کم جان هنوز نفس میزند شاید به برکت نفس شیخ آذری است که شعرش شعر جان بود و نفس عرفان خراسانی که در دربار تیمور غزل سرود و پس از سفر به هند و همنشینی با احمد شاه بهمنی مانند دیگر عرفای روزگار چشم بر عالم مادی بست و چشم بر عالم معنا گشود...

شیخ قرنهاست که زیر سایه این تک درخت پیر عاشقی میکند.باور کن!

--------------------------------------------------------------------------------

*راستی اگر خواستید یک نهار خوشمزه هم بخورید پیشنهاد ما رستوران معین درباریان اسفراین است


 
اسپاخو، جایگاه خدا
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - روستای اسپاخو

از قره بیل گذشته ایم و در 65 کیلومتری غرب آشخانه ایم که تابلویی سر راه جاده ای فرعی را در سمت چپ ما نشان میدهد.جاده ای که قرار است به روستای اسپاخو برسد.

عجب ابر سیاهی دارد ما را تعقیب میکند.انگار لحظه به لحظه در حال بلعیدن جاده ای است که انتهایی ناپیدا دارد.ما از قره بیل راهی روستای اسپاخو شده ایم تا معبدی را ببینیم که مدعی است کهن ترین سازه باستانی پابرجای خراسان شمالی است.حدود نیم ساعت که جلو میرویم هیچ کسی و هیچ چیزی با ما همراه نیست.نمیدانیم راه را درست رفته ایم یا قرار است از ناکجاآبادی در آن سوی کوه های خراسان سردربیاوریم. از دور اما تپه های پوشیده از کاج و سرو در میانه کوه هایی خشک نوید از آب و آبادانی میدهد و دلخوش به همین تپه بلندیم که در بالای آن از دورهای دور بنایی سنگی را میبینیم که روبه آسمان ابری در بلندای روستا خوش نشین شده است.

آهای کسی نیست ما را به تاریخ راه دهد به افسون روستایی هزار ساله؟؟؟

پیرمردی از در دکانش بیرون میاید. و انگار زندگی به ما لبخند میزند.پیرمرد خوش آمد میگوید و دعوتمان میکند به چای و نان و پنیر.دلمان لک میزند برای لمیدن و گپ  زدن با صدای کرمانج پیرمرد اما وقت تنگ است و آفتاب رو به افول...

تپه را بالا میگیریم و بالاتر میرویم.هیچ کس کوچه ها را نمیپیماید جز رد چادر زنی مرموز که انگار هی گم میشود و هی لابلای خانه های کاهگلی پیدا و ما دنبال رد چادر او را گرفته ایم و بالا و بالاتر میرویم.

صدای هوهوی باد در زنگوله گردن گوسفندان میپیچد.چوپانی هی هی میزند و سگ گله ای زیر نگاهی مشکوک ما را میپاید.پر گله که به دامنمان میگیرد معبد هم آشکار میشود در سکوت و سکوت و سکوت...

میگویند اینجا آتشکده ای ساسانی است.کسی میگفت نه اینجا کلیسایی باستانی است و کسی دیگر میگوید معبدی مهری .حالا هرچه که باشد اینجا خانه خدا در روزگاری بوده که خدا در نامهایی دیگر پرستیده میشده .خدای نور،خدای مهر،خدای تثلیث نمیدانم اما میدانم اینجا بالای تپه ای در دوردست ،هزاره ای پیش، خدا پرستیده میشده.خدای یگانه مردمی قدیمی...

روزگاری در گذشته ای دور، لاشه سنگهای بومی و ملات ساروج معبد را  با  سقفی گنبد دار برافراشت اما دست روزگار گنبد را سرنگون ساخت تا دیوارهای معبد، آبی آسمان را قاب بگیرد. حالا ما در این بنای سنگی هزار ساله دور خود میچرخیم و به هفت آسمان نگاهی میندازیم و زمزمه میکنیم:

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

باستان‌شناسان اما اینجا را آتشکده ساسانی میدانند باتوچه به مصالح بکار رفته و سقف گنبدی.از سوی دبگر شکل دایره‌ای محراب، آتشدان و سوراخ‌های درون سقف گنبد که روزن‌های برای خروج دود است، نشان می‌دهد که معبد اسپاخو آتشکده‌ای بوده که زرتشتیان باستان آن‌ را برای نیایش خداوند ساخته‌اند.

میگویند بنا نماد معماری خراسانی عهد ساسانی است.ترکیب گنید و ایوان در پلانی مستطیلی و سقفی پافیلی با ملاتی سنگی و ساروجی.ورودی اصلی بنا در ضلع شرقی به شکل ایوانی بلند با قوس گهواره ای است که گنبدخانه در غرب آن قرار دارد در دیواره های شمالی و جنوب بنا نیز ورودی هایی با طاق کلیدی تعبیه گردیده است که از ویژگی های معماری ساسانی میباشد.

میگویند این دهکده روزگاری محل پرورش اسبان بوده است.بیراه نخواهد بود وقتی به ریشه کلمات اسپاخو نگاه میکنیم.آخو در واژه های کهن پهلوی معنی پرورش و نگهداری میدهد و اسپ یا هسپ همان اسب است در واژه های کهن این مرز و بوم.

اینجا محیط خاصی دارد. هم سکوت دارد هم سکون و فقط نمیدانم چرا باد اینگونه یاغی از این سو به آن سو میتازد.شاید روح اساطیری همان اسپان کهن باشد که در نتاسخ به تن باد فرو رفته است.یالهای اسبان گویی در هر وزش باد به سرو صورت ما سیلی میزنند.شاید کمی که به دقت گوش فرا دهید حتی در میان هوهوی باد صدای شیهه اسبی افسانه ای هم به گوش برسد.

راستی این جاده قرار است به کجا برسد در آن دوردستهای بالا؟

جدی جدی آفتاب دارد ما را تنها میگذارد لابلای تپه ای خاکی رو به روستایی مخفی در دل تبریزیهای بلند.حالا باد دیگر شدت بیشتری گرفته است و قطره های پراکنده باران به سرو روی ما میپاشند.باران تابستانی حکایت عجیبی دارد داغ است و شهوت جوانی دارد. یک حالی که دوستش داری وقتی بر تو میبارد و مستت میکند.حالا این باران بی هنگام از بطن سیاه ابرها در هوهوی وحشی باد دارد با ما بازی غریبی میکند. 

آقا محمد همراهیمان میکند تا درست هنگامه غروب اسپاخو قبرستان قدیمی را نشانمان دهد.این چه حکایتی است که ما هروقت به سروقت گورهای قدیمی میرویم غروب هم از راه میرسد.باید از میان باغهای مردم بگذریم.بی همراهی مرد روستایی راه ناپیدا خواهد بود.نکند میانه این علفهای بلند ماری بخزد و غافلگیرمان کند؟آقا محمد میخندد و میگوید با من باشید مار کاری با شما نخواهد داشت.تا زانو در علفها گیر افتاده ایم و باد هم دست از سر ما برنمیدارد.

کم کم از روستا بیرون میاییم.از دامنه کوه چراغ چشمک زن خانه های کاهگلی نشان از آمدن شب دارند و ما دراین حاشیه کوهستانی زیر تندر و باران داریم به سروقت مردگان میرویم...

اینجا جایی است که گورهای قدیمی زرتشتیان قرار دارد.زمینهای چند ضلعی که حد و مرز آنها با لاشه های سنگ مشخص شده و  مقبره های خانوادگی است.آقا محمد میگوید این قبور هزار ساله است.قبوری که کسی دست به ترکیب آنها نزده.نمیدانم چقدر واقعیت دارد اما خوانده بودم که در دامنه های اسپاخو و زیر پای معبد قدیمی مردگان زرتشتی دفنند.

صدای شر شر آب ما را از دنیای زیرین مردگان به دنیای زبرین زندگان میرساند.جایی که سرچشمه رود زندگی بخش اسپاخو است.رودی که از اینجا میجوشد و بیرون میاید تا در حقابه های روستاییان خود را محرم خانه هایشان سازد.دست به آب که میکشیم غبار از رو میشوییم و حال خوبی در خنکای آن پیدا میکنیم وقتی جرعه ای از آن آب خنک را مینوشیم.

دیگر گوسفندها هم به سروقت آغلهایشان رفته اند.هوا تاریک شده است و ما باید به سرعت خود را به بجنورد برسانیم.شب خوش!


 
سریزد،دروازه تاریخ
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-سریزد،دروازه هزاران ساله تاریخ

دروازه "فرافر" مینامندش،دیوار ترک خورده آجری که در پهنای دشت کویر هزار سال است که در سکوت به تنهایی بار تاریخ پرشکوه سرزمینش را حفظ کرده است تا ترک و تازی و مغول نتوانند فتحش کنند. فرافر مینامندش این مطلع دیوان باشکوه تاریخ ایساتیس.که روزگاری دروازه عبور مردمانی بوده از سلاله من و تو به سوی تاریخ.

فرافر شهری بوده پررونق که تا قبل از اسلام دروازه اش گامهای دوست را درود میداده به سوی ایساتیس و دشمنان را بدرود میگفته خارج از حریم مهر خاوری.روح پارسی در خاکهایی از جسم و تن پیشینیان ما آجر به آجر و خشت به خشت روی هم رفته تا دروازه ای چنین باشکوه را بر سر در شهری ناپیدا و گم در تاریخ به نام فرافر رقم زند و فرافر از هخامنشیان تا قاجار در گرذش روزگار چرخیده و امروز سریزد نامیده شده است.

و خدا میداند که در این سرزمین مهر خاوری چه مهریارانی سر بر گوش این دروازه نجوا کرده اند و چه مهربانانی جان برای حفظ این دروازه گذاشته اند تا فرافر بعد از قرنها چنین  ترک خورده و رنجور اما با سری برافراشته مقدم ما را گرامی بدارد تا از یاد نبریم تاریخ پرشکوه فرافر؛دروازه ایساتیس ؛ را...

برگ اول دیوان پرشکوه سرزمین یزد همینجاست.سریزد روستایی است در 28 کیلومتری جنوب غربی شهر یزد و در محور یزد-کرمان که روزگاری از رونق و شکوهی بیهمتا برخوردار بوده.میگویند سریزد ابتدای شهر یزد بوده و تاریخ یزد از این نقطه آغاز میشود.در پیش از اسلام اما ،فرافر مینامیدندش.وقتی اعراب به اینجا حمله میکنند مردم فرافر حاضر به قبول اسلام نشده و بر دین خود پافشاری میورزند.زد و خوردهایی بین مردم فرافر و اعراب سرانجام مردم را از پا میندازد.فرافر زیر لگد سم اسبان ناپدید میشود تا پس از دو قرن سکوت کم کم با صدایی دیگر و این بار به نام سریزد سربلند کند.در دوران سلجوقیان و ایلخانیان و صفویان اوج رونق خود را میگذراند تا اینکه کم کم زیر سایه نام یزد از یادها میرود...حالا ما از دروازه فرافر گذشته ایم و پا به سریزد گذارده ایم...

سریزد تماما آثار باستانی است.وقتی در کوچه های خلوت آن قدم برمیدازی و به هرسو که نگاه میکنی سر هر کوی و برزنی آثاری قدیمی از قرنها قبل توجهت را به خود جلب میکند.سریزد شبیه  یک نمونه کوچک اما کامل از الگوی تمام شهرهای کویری ایران است.تمام عناصری که شالوده زندگی کویری را تشکیل میدهند در گوشه و کنار سریزد وجود دارد.گنبدهای آجری ،یخچالهای طبیعی کویر ،آب انبارهای عمیق و پاشیر و سرشیر و بادگیرهای مدور بر سر خانه های چندین صدساله. 

و از دوران باشکوه ساسانیان همین چاپارخانه را بس که نشان میدهد روزگاری اینجا محل عبور و گذر کاروانیان بسیار و تاخت اسبان چاپارها بوده است.روزگاری که اینجا از سر راه جاده ری میگذشته و هزار هزار کاروان با بار اشرفی و حریر و ترمه و قالی از آن میگذشتند...

چاپارخانه خشتی هنوز با برجکهای نگاهبانیش سرپا ایستاده گرچه داخل آن به طویله احشام تبدیل شده است!!!

صدای اذان ظهر میاید از جایی نزدیک.مسجد جامع روستاست که قدمتش به گذشته هایی دور برمیگردد اما در هر دوره ای مرمت شده و امروز کاملا مورد استفاده اهالی روستا قرار میگیرد.

بر بدنه کاهگلی دیوار آن کتیبه ای از دوران قاجار به چشم میخورد که مرمت مسجد را به زمان "پادشاه فلک بارگاه،ناصرالدین شاه قاجار" نسبت میدهد.

اما چرا این روستا که انقدر خوب ابنیه آن مرمت شده اند بی رونق و ساکت است.انگار هیچ کس در هوای روستا نفس نمیزند.آن سوی مسجد نگاهمان به کاروانسرای "رباط نو" میفتد.در میزنیم شاید داخل کاروانسرا زندگی حضور داشته باشد.کسی در را میگشاید و مردی با لبخندی بر لب و آغوشی پر از حس میزبانی ما را به درون دعوت میکند.شنیده بودیم که روستای سریزد را روستای دوستی نیز مینامند از بس مردمانی دارد از جنس نازنین رفاقت مردمانی مهربان که در گذر تاریخ سرزمینشان مهر اصالت  خورده اند و شیر پاک!

 داخل کاروانسرا بسیار تمیز و آراسته اما سرد است.خوب مرمت شده و اطاقهایش را به مسافران کرایه میدهند.داخل اطاقها هم نهایت پاکیزگی و آراستگی را دارد.آنچه که در این فصل سال ما را برای یک شب ماندن تشویق میکند کرسیهای گرم و نرمی است که داخل هر اطاق با لحافی سنگین،رنگ خواب میدهد. 

اما وقت نداریم باید بگذاریم و بگذریم.قافله شتران زنگوله دار ما را تشویق به رفتن میکنند.ساربان محمل پایین گذاشته و شترهایش را در اختیار کاروان ما میگذارد. هریک سوار شتری شده و افتان و خیزان پا بر سرزمین تفته سریزد گذاشته و به سوی قلعه قدیمی آن سرازیر میشویم.

قلعه سریزد یکی از زیباترین آثار قدیمی شهر است.خیلی خوب مرمت شده و توسط یکی از اهالی روستا به گردشگران معرفی میگردد.این قلعه یکی از عظیم ترین قلاع کویر مرکزی ایران است که در دوران ساسانی ساخته شد تا عنوان تدافعی شهر فرافر را برعهده گیرد.بعدها در دوران صفویه در 3 طبقه مرمت گردید.

دورتادور آن خندقی عمیق دروازه هایی باشکوه،حصارهایی تودرتو  و برجهای نگاهبانی قرار گفته اند که با تیرکش و جان پناه به خوبی موید تدافعی بودن قلعه هستند.

در حصار اول اطاقهای انبار غله قرار گرفته است.غله ای که در روزگار آرامش روستاییان در کوزه های شکم گنده گلین جمع میکردند تا هنگام یورش دشمن و پناه بردن به قلعه شکم خود و زن و فرزندانشان را سیر کند.علاوه بر انبار غله،اطاقهایی جهت اسکان موقت پناهندگان و حتی اصطبلی برای احشام نیز وجود دارد.

اما مهمترین وجه قلعه سریزد طاقچه های بیشمار آن در دل اطاقهایی مخفی و دوراز دسترس است که بانک اموال ،جواهرات و اشیای گرانبهای مردم قدیمی بوده.به جرات میشود گفت که اولین بانک ذخیره اموال در کل ایران و جهان در این قلعه و در دوران ساسانی ایجاد شده است و همین موضوع قلعه را از سایر قلاع متمایز میکند

حتما به گوش دشمن هم رسیده بوده که قلعه گنجی درون سینه دارد.به همین دلیل و برای حفاظت بیشتر، در قلعه دو تایی بوده تا اگر دشمن میتوانست از در اول بگذرد در در دوم گیر بیفتد .جاییکه نگاهبانان قلعه،از بالای سر دشمن آب داغ و قیر مذاب و آتش بر سرورویشان میریخته اند.خود دروازه ورودی هم روی خندق پلی متحرک داشته که فقط برای عبور و مرور خودیها پایین میامده و در بقیه مواقع و خصوصا شبها پل به سمت بالا با قرقره ها و طنابهایی بسته میشده تا هرگونه راه برای عبور از خندق و ورود به قلعه گرفته شود....

متاسفانه با وجود ده ها جاذبه طبیعی و فرهنگی اندک شماری از گردشگران از وجود سریزد مطلعند.سریزد زیر سایه سنگین یزد رو به فراموشی رفته است.شاید آرشی لازم است تا جانش را در چله گذارد و برای زنده ماندن این مرز و بوم کاری کند!

*برخی اطلاعات از سایت "کویرها و بیابانهای ایران" گرفته شده است.


 
آرامش در دل کویر
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-زین الدین

 میخواهم همسفرتان کنم در یکی از هزار و یک شبهای شهرزاد به دالانهای قصه های تودرتوی پارسی تا شبی را مهمان کاروانسرای شاه عباسی شویم و لابلای دود قلیانها و بخار تن چهارپایان و صدای فریاد غلام بچه ها شب را  زیر آسمان قیرگون مرواریدی کویر صبح کنیم و صبح به خود بگوییم :آنچه دیدیم خواب بود یا بیداری؟

شب به انتها نزدیک بود و ما خسته و گرسنه و خواب آلود راهی جایی برای ماندن بودیم.کسی گفته بود کاروانسرای زین الدین را انتخاب کنید که نزدیک مهریز شبی را به صبح برسانید.کاروانسرایی که به محل اقامتی تغییر کاربری داده بود. چیز زیادی از او نمیدانستیم.تنها میدانستیم که 60 کیلومتر آن ور تر شهر یزد و در راه جاده کرمان برحاشیه کویر خفته است.زیر آسمان تیره کویر در آن وقت سال و در هوای بسیار گزنده دی ماه پیدا کردنش کار راحتی نبود.وقتی پیدایش کردیم هم با در بسته روبرو بودیم. کسی دررانگشود.وهم برمان داشت که نکندسرکاریم!

بعد از دقایقی زیر نگاه ترسناک سگ نگهبان و صدای واقهای وحشتناک او صدای کشیده شدن گیوه های کسی به گوش رسید.در قژی کرد و گشوده شد و ما از دروازه زمان رد شدیم و پا به دوران شاه عباسی گذاردیم....

اینجا کاروانسرای زین الدین است.تنها کاروانسرای مدور ایران که از عهد شاه عباس و یکی از همان 999 کاروانسرای ساخته شده به دستور اوست که این طور زنده و تپنده در قلب کویر جاری است.وقتی پا به حیاط سنگ فرش آن میگذاری باورت نمیشود که در قرن 14 هستی فکر میکنی پرت شده ای به قرن 9 یا 10 و همان دوران سازندگی شاه عباس.

اینجا کاروانسرای زین الدین،یکی از 101 هتل برتر جهان و یکی از 5 سایت دیدنی گردشگری فرهنگی ایران به انتخاب کتاب لونلی پلنت است.

مردی زابلی با لحجه ای شرقی و چشمانی بادامی با صورت آفتاب سوخته و مهربان ما را به درون راهنمایی کرد.هیچ کس جز ما و چند مرد زابلی که کارکنان زین الدین بودند در این شب مهمان کاروانسرا نبود.راه افتادیم زیر نور فانوسهایی که از تن کوزه های گلی به بیرون تراوش میکردند در میان خیمه های ترمه و گلاب تون رفتن و سرک کشیدن. باورش سخت بود که این دالانهای تودرتو که مارا یاد حرمسرای شاه عباس مینداخت اطاقهای کاروانسرا باشد.مرد زابلی وقتی تعجب مارا دید گفت خارجیها میمیرند برای اینکه شبی را لای این ترمه و ترنگ قلم کاری شده سپری کنند.حالا اما کاروانسرا تماما مال ما بود و هرجایی و هراطاقیی و هرگوشه ای که میخواستیم میتوانستیم شب کویری خود را در آن سپری کنیم.

انقدر سکوت در فضا جاری بود و نور انقدر اثیری از منبعی ناپیدا بر دیوارها توک میزد که به رویایی در بیداری شباهت داشت.دلمان میخواست تا صبح بیدار بمانیم و در تخیل خود سفر کنیم به قرنهای پیش کاروانسرا.شبهایی که کاروانسرا میزبان بازرگانان در راه مانده بود.صدای قلقل قلیان میامد و دود تنباکوی سوخته چپقها.بخار تن چهارپایان با کاه و یونجه در هوا میامیخت و صدای سم آنها بر کف کاروانسرا طنین مینداخت. گردش غلام بچه ها بود و صدای سکه کیسه های تجار.زین الدین هنوز بعد از قرنها زنده نفس میکشید و نفس میداد به ما...

وقتی جاگیر شدیم.یکی از آن مردان زابلی دعوتمان کرد به صرف شام در سفره خانه. این یکی دیگر بیشتر از فکر مابود وقتی پا به آنجا گذاشتیم و میزی از این سر به آن سر چیده شده دیدیم با آش و کشک و دوغ و انواع چلو و پلو و مرغ بریانی...ما خواب هستیم یا بیدار؟اینها را چه کسی سفارش داده است.؟مرد زابلی خندید و گفت:آقای امامی صاحب کاروانسرا از تهران دستور داده امشب برای مهمانان تهرانی سفره ای آنچنانی بیندازیم...(ما را میگفت؟) قربان محبت آقای امامی که خودش هرجایی که هست الهی سفره اش همیشه سبز باشد !

پشت میزی نشستیم و یکی از لذیذ ترین شامهای عمرمان را خوردیم.زیر نور چراغهای زنبوری،در کنار سماور زغالی و کاسه های آبدوخیار ناصرالدین شاهی و دوستان زابلی که میزبانان مهربان ما بودند در این شب کویری...

بعد از شام به یکی از اطاقهای کناری سفره خانه رفتیم.هوا سرمای گزنده ای داشت و ما روی قالیهای ایرانی بر پشتیهای ترمه لم داده بودیم و درکنار دیوارهای آجری و زیر نور سرخ فانوسهای گلی چسبیده به گرمای علائ الدین ! چای خوش عطر بهار نارنج مینوشیدیم و گپ میزدیم.

بعید نبود که به فوتی و سوتی خود علائ الدین چراغ جادو از سوراخی بیرون خزد و غافلگیرمان کند.شبیه سندباد بودیم که در سفرهایش شبی کویری سراغ کاخی شرقی و غریب میرفت.

کاروانسرای زین الدین تا سال 1380 بیقوله ای بود که احشام در آن سکنی کرده بودند.تنها کاروانسرای مدور ایران که در گذر روزگار رو به فراموشی میرفت و بر باد از یاد...تا اینکه برادران امامی تصمیم به احیای آن گرفتند.3 سال کار مرمت این اثر تاریخی به طول انجامید .مرمتی که جایزه بهترین مرمت تاریخی جهان را در سال 2006 از آن خود ساخت.بی شک باید دست مریزاد گفت به افرادی که چنین از مال خود سرمایه کردند تا یکی از سرمایه های این مرز و بوم را حفظ کنند.

به قدری مرمت این کاروانسرا به اصل خود نزدیک است که شما را کاملا به درون تاریخ میکشاند.انقدر که میندیشید پا از زمان بیرون گذاشته اید و به گذشته های صفوی داخل شده اید.در احیای این بنا از هیچ سرمایه گذاری فروگذار نشده است.چه فرشهای قدیمی و نفیسی که برادران امامی خود از گوشه و کنار این سرزمین گرد آورده و زیر پای انداخته اند.چه ظروف قدیمی که از خانه ها و کاشانه های ده کوره هایی دور در سفره خانه جمع کرده اند.چه گلیم و گبه و نمکدانی که به زیبایی زینت دیوارها گشته اند... همه چیز کاروانسرای زین الدین بجا و هنرمندانه جمع شده است تا روح زیبای فرهنگ این مرز و بوم را در کالبدی آجری زنده کند...

دل کندن از اینجا آسان نیست.دوست داریم از تمام زوایا و گوشه و کنارش عکسی بگیریم و دلخوش کنیم که ما هم شبی را در این گذر تاریخی صبح کرده ایم. دوستان زابلی همان کارگران زحمت کشی هستند که هنگام مرمت بنا در کنار آقای امامی حضور داشتند و ایشان به پاس زحمت آنها اجازه داده که به عنوان کارمندان کاروانسرا در اینجا ادامه کار دهند.آنها وقتی شوق مارا میبینند با شوق برایمان میگویند که در ابتدا قرار بود فقط خارجیها به اینجا بیایند اما بعدا آقای امامی اجازه داد که گردشگران ایرانی هم شبی را در کاروانسرا بگذرانند.میگویند توریستهای خارجی خواب به چشمشان نمیاید از شوق یک شب ماندن زیر سقف آجری زین الدین....

خوابم نمیبرد.انقدر دلم شوق پرواز دارد که شبانه آرام از رختخواب بیرون میایم.پله ها را بالا گرفته و به پشت بام میرسم.هیچ کس اینجا نیست.کمی ترس برم میدارد.روبرویم آسمان کویر است کوه های برف گرفته و ستاره های سوسوزن و جاده که تا بی انتهایی دور میرود و مرا به سفر پیوند میزند.روی پشت بام و در هوای سرد کویر به دیوار تکیه میدهم و به آدمهایی میندیشم که در طی قرنها شبها چون من در اینجا کز کرده و هریک به سرنوشتی بودند و گذشتند......نمیدانم چقدر زمان میگذرد با صدای دوستانم از جا میپرم.انگار یکی از آنها بیدار شده و جای من را خالی دیده خواب بقیه را آشفته و همگی ترسان و لرزان به دنبال من دربدر دیوارهای ساکت و خالی زین الدین شده اند....

طفلک بچه ها وقتی مرا آن بالا کشف کردند دلشان میخواست سرم را از تن جدا کنند...

صبح خروسخوان شده است.همگی دلمان نمیاید از زیر لحاف گرم و چسبیده به بخاریهای نفتی بیرون بیاییم اما وقتی  پا به حیاط سردگذاشته و آبی یخ و خنک به صورت میزنیم یک بار دیگر زنده میشویم و تازه میبینیم آنچه دیشب در تاریکی و رویا دیده بودیم در نور زنده خورشید یه چه رنگ و حالی است...

صبحانه خورده و از دوستان زابلی خداحافظی میکنیم.دل کندن ازآنها و از این خانه آجری آسان نیست.خانه ای که دل ما را در خود پیوند میزند.دل ما به تک تک آجرهای آن انقدر محکم پیوند میخورد که شاید در بهاری دیگر از تن آنها یا از تن ما جوانه ای بیرون زند. جوانه ای از جنس قصه های شرقی شهرزاد ....روی دفتر بزرگ یادگاری کاروانسرا خطی به یادگار گذاشته و نامهایمان را جاودانه میکنیم.شاید روزی دیگر و شبی دیگر و خوابی رویایی باز در هوای کاروانسرا...

لینک مستقیم کاروانسرای زین الدین


 
مهرپادین
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

یادتان هست که ما در مهریزیم و اطراف یزد سرسپرده بیابانهای پر قصه.از باغ پهلوان پور که به در میاییم کسی میگوید قبل از رفتن به مهرپادین سری هم به "کوه ریگ" بزنید در همان حوالی شهر مهریز که یکی از عجایب طبیعی شهر است.تا نبینید شاید باور نکنید.کوه ریگ تپه ای در حوالی مهریز است.جایی در خود شهر که انگار در انتهای آن قرار گرفته است.پرسان پرسان وقتی به آنجا میرسیم به ظاهر چیز قابل توجهی نمیبینیم اما شما به من اعتماد کنید و از ماشین پیاده شوید.شگفتی زیبایی در انتظار شماست.

وقتی پا روی تپه شنی میگذارم تا مچ در رملهای روان فرو میروم.دست در خاک که میکنم سرمای ماسه های بیابانی مورمورم میکند.اینجا تپه ای شبیه تپه های مرنجاب و کویر مصر است و باورش سخت مینماید در دامنه تپه ای بیابانی در حاشیه شهر مهریز ناگهان فضا اینگونه تغییر کند.شبیه دست سازی بشری است این تپه شنی که شاید آن را  برای تفریح بچه ها ساخته باشند.اما این پدیده دست ساز نیست.بر اثر وزش باد و حرکت ماسه های دشت کویر به این سو و در پناه آغوش قرار گرفتن دانه های شن به مرور زمان و طی صدها سال این چنین تپه زیبایی پدید آمده است که جزو 12 میراث طبیعی منطقه به حساب میاید...

اما خود مهریز "که عجب نام زیبایی" دارد که با مهر درآمیخته است که با افسانه های هزاره های پیشین تاریخ به خود یافته است که از نسل "مهرنگار"؛شاهزاده ساسانی است.

مهرنگار دختر انوشیروان پادشاه ساسانی و از مادری ترک و خاقانی بود.پدر سرزمین یزد را  به دختربخشید.وقتی میگویم یزد ذهنت را بر باد سوار کن و به مهریز بیا...همینجا مهرنگار دستور داد قناتهایی برای آبادانی قریه اش بسازند.قریه آباد و سرزمین به نام مهرنگار ، مهریگرد و در تلفظ عربی بعدها مهریجرد نامیده شد.مهریجرد هم چرخید و چرخید و شد مهریز که امروز داریم پا به پای همدیگر برخاک تفته تاریخی آن قدم میزنیم.

وقتی به کنار در قلعه میرسیم هیچ کس نیست که حرفی از گذشته باشکوه قلعه بزند.دستی از سر مهر بر مهرپادین کشد و با نفس حقش زنده اس کند. خود سرازیر میشویم از در قلعه میگذریم و با اجازه مهرنگار پا به دیوارهای کاهگلی قلعه قدیمی مهرپادین میگذاریم.

سکوت خاصی دردالانهای قلعه حکم فرماست.کمی ترس برمان میدارد شاید چون که تاریکی هم در راه است و تاریکی دنیای قصه های سربه مهر.کمی که خرافی باشی میتوانی یک هو سایه هایی را هم ببینی که رد شولای سیاه آنها ناگهان از سر پیچی چنان میپیچد که قلبت را پیچ میدهد!!! مهرپادین روزگاری محل پناه مردمان یزد و اطراف بوده.روزگاری که شاید سم اسبان اعراب و تن سیاه پوش مغولان و صدای شمشیر بیگانگان خواب مهرپادین را می آشفته است.

در رابطه با قدمت قلعه اما قصه ها بسیار است. برخی از ساکنان مهریز مدعیند که قدمت قلعه به دوران حمله مغولان باز میگردد.روایت میکنند که پس از حمله ویرانگر مغول به مهریز و کشته شدن تمام ساکنین این سرزمین تنها یک کودک زنده میماند.یکی از سربازان مغول دل به رحم میاورد و کودک را به یکی از اهالی "سریزد" میسپارد.کودک بزرگ و مردی نامور میشود.پس از طی سالها به قریه خاک و خون نشسته خود بازگشته و دستور به ساخت برج و بارویی بلند میدهد تا دیگر قصه تلخ مردمانش تکرار نشود.اینگونه مهرپادین در طی قرنها و قرنها همواره جان پناه مردمانی میگردد که از خوف غاصب به دیوارهای عظیم و بلند آن پناه میاورند.دیوارهایی که مامن مردمان مهریز میگردد.

دورتادور قلعه را خندقی عمیق و دیوارهایی بلند احاطه کرده است.برج و باروهایی که هنوز به صورت چینه های خشت و گل دیده میشوند.تیرکش و و کنگره و جان پناه دارند تا ما را با واقعیت آن دوران ملموس تر سازند.روزگاری که روی این باروها آتش میفروختند تا با دود حاصل از آن به دیگر قلاع خبر هولناک جنگ و ویرانی دهند.

درون قلعه فضاهای مسکونی از بخش شاه نشین جداست.قسمتی هم انبار آذوقه مردم بوده که در روزگار آرامش آن را پر میکردند تا در روزگار محاصره گرسنه نمانند.طبقات پایین تر احشام را نگه میداشتند.جالب است که هنوز بوی گرم تن چهارپا به مشام میرسد!

حواسمان را جمع نکنیم به راحتی درون دهانه چاه های عمیقی که مردم آن روزگار حفر کرده اند فرو میرویم.هوا که تاریک میشود ترس و هیجان بیشتری ما را دربرمیگیرد.اگر یکی از ما از دیگری عقب بیفتد راه گم خواهد کرد.همدیگر را بلند بلند به نام صدا میزنیم تا به از ما بهتران بگوییم تنها نیستیم و شرمنده که تا این وقت شب خلوت شبانه آنها را به هم زده ایم.

همین یکی را کم داشتیم که جغدی بر سر شاخه ای از درختی نامعلوم یا لب دیواری ویران نغمه سردهد.تا قبض روح شدن فاصله چندانی نداریم!!!


 
باغ ایرانی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

از کاشان و نوش آباد که میگذریم کم کمک سر از مهریز درمیاوریم.شهر انار و انارستانهای دلفریب.از مهریز برایتان خواهم گفت اما در ابتدا میخواهم شما را با خود به دیدن باغی ایرانی در قلب شهر مهریز ببرم.باغ پهلوان زاده قاجاری که در محله مزویرآباد قرار دارد و در این زمستان یخ زده انگار به خوابی طولانی فرورفته است....

باغ را به سختی پیدا میکنیم .چند دور که دور خود و دور مهریز میچرخیم و ازاین و آن میپرسیم بالاخره اتفاقی با دیدن دیوارهای کاهگلی دور درختانی سر به فلک کشیده و قدیمی حدس میزنیم که به باغ رسیده ایم.در باغ بسته است.نگهبان میگوید باغ تعطیل است اصرار میکنیم و مهمانش میشویم.پشت در باغ ماشینها را پارک کرده و از در چوبی و دیوارهای کاهگلی پا به درون باغ ایرانی میگذاریم.باغی که نفس را در سینه مان بند میاورد...

فکر کن که در منطقه ای کویری هستی و تا حالا آنچه دیده ای کویر و رمل و ماسه بوده و حالا انگار دروازه های سرزمینی اسطوره ای بر تو گشوده میشود و تو خود را ناگهان در حصار چنارهای سر به فلک کشیده و انارستانهای رسیده و قار قار کلاغها و زمینی پوشیده از خزان برگها خواهی یافت.برای دقایقی فکر میکنی پا بر جادوی "بانوی دی" میگذاری و هرآن میندیشی در شوخ طبعی پری افسون گر قصه ها سرریزی و در مهریز  داری خواب یک باغ را میبینی....

باغ پهلوان پور را در دوره قاجار ساخته اند اما تو را یاد معماری زندیه میندازد و همه عناصر فریبنده یک باغ ایرانی را در خود دارد.چهارچوب درونگرای معماری محصور در دیوارهای بلند،جوی آبی در میان با خروش آب و سروش زندگی،تلاقی چهارجوی و کوشکی زمستانی،اصطبل و استخر و درختان سربه فلک ساییده سایه سار و البته انار انار ترک خورده و گنجشکهای فرصت جوی روی آنها.....

در این باغ جز ما هیچ کس نیست.انگار همه این فضای زمستانی و یخ زده با خش خش برگها و صدای پای آب همه و همه در این یک ساعت مال ماست.مال خود_خودمان تا راه برویم و شعر ببافیم و در این هوای افسون گر شیدایی با باغ عشق بازی کنیم... وقتی سر در دالانهای کوشکی آن فرو میکنیم تصاویری جادویی ما را مفتون میکنند. بازی ابر است و درخت و آسمان خاکستری در تن خزان زده درختان لخت و عور و اعوجاج آب و برگهای خشک....

از کوشک به در میاییم و پا در آن سو میگذاریم.کوشکی که روزگاری خانه زمستانی خاندان پهلوان پور بوده شاید یکی از خاندانهای بزرگ مهریزی  که امروز ثبت آثار ملی است و اما اینگونه در سکوت دارد خزان زده میشود.

داشتم فکر میکردم به روزگار پر جلال و جبروت باغ که آمد و رفتی داشته حتما وقتی ده ها خدم و خشم از سرایداری و مطبخ به سوی شربتخانه و مهمان خانه و سرای ولی نعمتان هر روز سرازیر بودند و بچه هایی که پشت تنه های کهن قایم باشک بازی میکردند و زنانی که دلفریب در گوشواره های خانه سوزن میزدند و میخندیدند و دخترکانی که در باغ دست به سوی انارهای رسیده دراز میکردند

و البت! که باغ شاهانه صاحبانش را ماوا داده است صاحبانی که شاید هنوز در گوشه و کنار باغ سکنی گزیده باشند!!!

باغ پرآب است به برکت وجود قنات حسن آباد که از وسط کوشک عبور میکند و خود را زیر یزدی کاریهای سقف و حوض سنگی اعوجاج داده و باغ را غسل میدهد.صدای خروشش ،سروش زندگی است وقتی پای درختان چنار و سرو و انار را در شانزده "حق آبه" بوسیده و خاک را سیراب میکند.

دل کندن از باغ پهلوان پور کار ساده ای نیست.باغی که دل میبرد وقتی در سودایش عاشق شوی و تن در جان درختانش سپاری.وقتی در هوایش نفس زنی و نگاه بر آسمان مه آلودش سپاری.وقتی دندان گیر طعم انارهایی شوی که دانه های دلشان پیداست! باور کن


 
رازهای سرزمین زیرین
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

روز سوم سفر،کاشان،نوش آباد

شاید 4یا 5سال پیش بود که کسی از نوش آباد دعوتم کرد به دیدن شهر زیرزمینی. آن زمان نوش آباد تازه اسمی در کرده و شهر زیرزمینیش توسط محققان در حال راز گشایی بود. فرصت فراهم نگشت تا امروز که در در ادامه سفر به سمت مهریز سری به نوش آباد بزنیم.

صبح زود باروبندیل را بستیم و کاشان را به قصد مهریز ترک کردیم سرراه اما قرارمان دیدن از شهر زیرزمینی نوش آباد بود.نوش آباد شهری قدیمی است کسی میگوید پایتخت انوشیروان ساسانی بوده و کسانی معتقدند که نوش آباد از انوش آباد آمده بخاطر گوارایی چشمه انوشش.حالا چه نوش آباد از انوش انوشیروان بیاید و چه از انوش چشمه گوارا ،مهم جاودان ماندن این شهر باستانی در قرنها تاخت و تاز بی امان دشمنانش است.شاید این جاودانگی برگردد به حضور شهر زیرزمینی "اویی" که نوش آباد حضورش در تاریخ را مدیون راز و رمزهای این دست کند زیرزمینی است....

راهی شمال شهر کاشان میشویم ت به پایتخت انوشیروانی نوش آباد سری بزنیم. از این و از آن نشانی "اویی" را میپرسیم و به سروقت آب انباری عمیق میرسیم که دروازه ورودی ما به شهر اویی است.پله ها را پایین گرفته و پا به  تاریکی تاریخ میگذاریم تا با راهنمایی پسری محلی سر از دالانهای تودرتوی شهر زیرزمینی دربیاوریم.

یکی بود یکی نبود قصه از آنجایی آغاز میشود که در این پستوهای زیرزمینی برای قرنها و قرنها جز خدا کسی نبود!روزی مردی از اهالی نوش آباد هنگام کندن چاهی در خانه ای محلی سر از ناکجاآبادی درمیاورد زیرزمینی، کلنگ زده میشود و راه گشوده .. جلو و جلو تر که میرویم کم کم قصه پیرهای آبادی ؛که برای قرنها از "اویی" شهر افسانه ای نوش آباد نام میبردند ؛زنده میگردد.پس افسانه نبود آن شهری که تاریخ سینه به سینه نقل شده مردم نوش آباد از آن حرف میزد..تاریخی که مدعی شهری زیرزمینی زیر خانه های مردم نوش آباد بود.شهری با معماری دست کند بشری ...

اینجا را "اویی" مینامیدند که در گویش مردم محلی "هوووی" آوای صدا کردن آدمی است.میگویند همان صدایی بوده که مردم هنگام عبور از دالانهای تودرتوی شهر برای صدا کردن یکدیگر استفاده میکردند.شاید هم هوووووی کارگری بوده که کارگر دیگررا صدا میزده برای بالابردن دلو پر از خاک هنگام کندن و جلو رفتن....

عجیب است که 1400 سال پیش چنین شهر وسیعی را بی ابزار تیشه وری چنین دقیق و ظریف معماری کرده اند.شاید با تیغه هایی از جنس الماس توانسته اند شهری را زیر شهری دیگر بکنند.تمام ساختار شهر اویی طبیعی است تنها با کندن و خالی کردن زمین از خاک چنین تالارها و دالانهای متراکم و زاویه داری ایجاد شده است.

این شهر درواقع پدافند نظامی مردم نوش آباد بوده است.شهری که هنگام خطر حمله دشمن مردم به آن پناه میبردند.تمام ساختار آن به منطور حفاظت و پنهان شدن از چشمان دشمن تعبیه شده.

روی دیوارها جای پیه سوزهای قدیمی برای روشنایی و طاقچه هایی کوتاه برای قرار دادن اشیا قرار دارد.فضاهایی برای انبار مواد غذایی که بتواند مردم را برای روزها و روزها اسیری در زیر زمین زنده نگه دارد.هرخانواده در بخشی از این  زیرزمین ساکن میشده تا آبها از آسیاب بیفتد و شهر در امان گردد.

از دهانه چاه همه خانه های قدیمی نوش آباد و حتی از دهانه تنورهای خانگی آنها راه به این شهر وجود دارد.وقتی دشمن حمله میکرده همه خانواده ها به سرعت با طناب خود را به یکی از 3 طبقه این شهر میرساندند.دالانها به صورت L انگلیسی ساخته شده تا زاویه کج دار آنها مانع از دیده شدن فرد شود و اگر دشمن پایش به شهر باز شود نتواند انتهای دالانها را تشخیص دهد.علاوه بر آن پای هر دیوار برای دشمنان تله هایی کار میگذاشتند که یا در گودالهایی عمیق سقوط کند و یا نگهبانی که بالای تله ها نشسته  با سنگ بر سر و روی دشمن بکوید.

خلاصه اینکه اویی برای قرنها و قرنها پناهگاه جان و مال مردم نوش آباد بوده و توانسته خود را از تعرض هر بیگانه ای در امان نگه دارد.

هوای داخل شهر زیرزمین بسیار سبک و خنک است.علت آن کانالهای تهویه هواست که به سطح زمین راه دارند.جالب اینجاست که سقف دالانها حدود قد یک فرد عادی تراشیده شده است گرچه بعضی جاها باید سینه خیز و یا خم میشدند تا بتوانند از آنها بگذرند.

نوش آباد شهری 3 طبقه است که در وسعت 4 کیلومتر ادامه دارد و هنوز همه بخشهای آن شناسایی نشده است. برای دیدن نوش آباد میتوانید از ورودیهای مختلفی که در سطح شهر پراکنده است استفاده کنید.ما از ورودی کنار آب انبار وارد شهر شدیم و دوباره هم برای بیرون آمدن به مکان اولیه برگشتیم.بهتر است با راهنمای محلی شهر را طی کنید تا از توضیحات او پیرامون هر محل آگاه شوید.

اگر دوست دارید بیشتر راجع به شهر اویی بدانید به لینک ویکی پدیا مراجعه نمایید


 
خانه ای از خشت و گل،خانه ای از جنس دل
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-روز دوم سفر،کاشان،خانه طباطباییها

روز دوم سفر و در ادامه گشت و گزار در شهر کاشان پا به محله قدیمی سلطان امیر احمد میگذاریم تا به سراغ یکی دیگر از خانه های ارزشمند و کهنسال شهر برویم.خانه ای از جنس دل که در بافت قدیم شهر کاشان قرار دارد و از شاهکارهای هنر معماری دوران قاجار به حساب میاید.

صحبت از خانه طباطباییهاست که توسط یکی از تجار معروف فرش آن زمان یعنی حاج سید جعفر طباطبایی برای هدیه به نوعروس زیبایش در سال 1250 قمری ساخته شد. زیر نگاه پرجلال و جبروت عکس صاحبخانه وارد خانه میشویم.از عکس برمیاید که حاج جعفر شاید معمم بوده نمیدانم.در گذشته بسیاری از مردان عبا بر دوش و عمامه بر سر میگذاشتند.من هم عکسی از جد بزرگم به دیوار دارم که همچنین پوششی بر تن داشته. به هرحال حاج جعفر چه معمم بوده چه نبوده از قرار تاجری ثروتمند و خوش نام به حسب میامده که توانسته خانه ای چنین فاخر و باشکوه بسازد.

نمیدانم تا چه اندازه با خلق و خوی مردمان کویری آشنایید.مردمانی بسیار گرم و صمیمی که زیر پوششی ساده و صمیمی از اصالتی بی نظیر برخوردارند. مردمانی که در نوع معماری ،پوشش،موسیقی و هنر ذات درون گرا و آرام خود را نمایان میسازند و خانه های آنها نمونه بارزی از خصلت کویری آنهاست.

وقتی از بیرون به خانه های مناطق کویری نگاه میکنیم فضایی بسته دیده میشود.خانه حجاب دارد و چشم غیر نباید بر بکارت خانه خدشه ای وارد کند.همین است که در بدو ورود راه از میانه یک هشتی میگذرد و نه از حیاط و کاشانه.از هشتی باید با زاویه بگذری تا نگاهت حجاب بکارت خانه را ندرد.وقتی از هشتی میگذری کم کم پا به بیرونی و سپس اندرونی خانه خواهی گذاشت.اگر از غیر باشی به اندرونی راهت نیست ولی اگر نگاهت محرم حریم خانه باشد از بیرونی پا به اندرونی خانه خواهی گذاشت جاییکه در نور و رنگ و زیبایی و هیاهوی خانه غرق خواهی شد و خانه طباطباییها از آن جمله خانه های محرم و نامحرم است.یالله بگو و وارد شو....

به قول دوستی اینجا دیگر برای ما جزوی از "فضاهای گمشته" به حساب میاید.فضاهایی که دیگر تنها در قصه های قدیمی و خاطره های غبارگرفته اهل قبور میتوان آنها را یافت.در گذشته ای که سنگ و گل و خشت از جنس دل بود و نه از جنس پول و قیمت...خانه قیمت نداشت اگر صاحبخانه اش مراد بود و مهمانش مرید.خانه هویت داشت و روح و در آن مردمانی از جنس عالم عشق زندگی میکردند.درخانه ها به روی مهمان همیشه باز بود و سفره اهل خانه وقت و بی وقت گسترده ...مطبخ همیشه دودش به راه بود و مهمان حبیب خانه .

دخترکان چارقد بسته شلیته پوش، پشت دیوارهای این اطاق و آن اطاق میخندیدند و کودکان دور حوض گودال باغچه، میان حیاط غوغا میکردند.سویی خانم خانه سوزن میزد بر ترمه هزار رنگ جانماز و سویی دیگر عروس خانه وسمه میکشید بر چشمان شوخ و شنگ.خانه چقدر هیاهوی زندگی داشت و طعم خوش با هم بودن میداد.وقتی در اطاقهای آن مادر و عروس و پسر و داماد و نوه و نتیجه با هم زیر یک سقف زندگی را مرور میکردند...

پستوها و گنجه ها و زیرزمینهای پر از تاقار ماست و کشک و شیشه شیشه بوی ترشی و سرکه و لواشک های مادربزرگ ...خانه طعم و بوی خوشمزه ای داشت... خانه بوی نان میداد...

خانه طباطباییها یکی از همان خانه هاست.خانه ای درندشت با 40 اطاق ،4 حیاط،4 سرداب،3 بادگیر و 2 رشته قنات...با معماری حجاب دار و گودال باغچه خانه ای متقارن و درون گرا که وقتی ساعتی از روزمان را در دالانهای تودرتوی آن میگذاریم آرام میگریم و به خلسه میرویم.

پس از ساعتی از خانه بیرون آمده و به دیدن یکی از حمامهای قدیمی شهر کاشان میرویم.حمام سلطان امیراحمد که در همان نزدیکیها و در محله علوی واقع شده است.این محله علوی حتما قصه هایی دارد.شاید روزگاری از آن محله های اعیانی بوده که امروزه بیشتر خانه های اربابی به جا مانده از روزگار شوکت و شکوه و سازه های مردمی چون حمام سلطان در آن قرار گرفته است.محله ها هم محله های قدیمی که هویت داشتند و زندگی در آنها رونق فراوانی داشت.حالا دیگر حتی نام محله ها دارد رنگ میبازد.محله جای خود را به کوچه های بی هویتی میدهد که برای خود ساکنان آن کوچه هم جز یک نام هیچ پیشینه دیگری ندارند.نامهایی شتابزده و کج سلیقه ...

و اما حمام سلطان امیراحمد که یکی از حمامهای اعیانی شهر کاشان بوده است. کاشان در دوره صفویه به حمامهایش بنام بوده است تا جاییکه شاردن فرانسوی می گوید : « گرمابه های کاشان فوق العاده عالی ، خوب و تمیز هستند ‍». فکرش را بکنید که داریم از چند صد سال پیش حرف میزنیم!
حمام سلطان احمد اما پیشینه اش به دوران سلجوقی میرسد که در زلزله مهیب 1192 قمری ویران شده و در دوره قاجار دوباره سرپا میشود.وارد حمام که میشوم نمیدانم چرا هنوز حس رطوبت و نم میکنم شاید به خاطر سرمایی باشد که از دیوارهای آن نفوذ میکند و نوری که از نورگیرهای سقف سخاوتندانه و رخوت آلود به درون میریزد...

حوضی پرآب حال و هوای گذشته حمام را زنده میکند :"زن اوستا"، دلاک، لقمه قازی گوشت کوبیده،ولوله زنانه و هیاهوی کودکانه،فریاد "خوووووو شک" و دستان تر کیسه کش، قرمزی لنگ و تیغ فس ساد و آب داغ و بخار و رخوت تن آسوده زیر مشت و مال دلاک...

معماری حمامهای قدیمی ایرانی شگفت انگیز است.معماری کاملا حساب شده و کاربردی که به نظر من حمامهای امروزی خانه های شهری به پای آنها نمیرسند. از جلوخان حمام که بگذریم به فضای هشتی ابتدایی وارد میشویم جاییکه حمامی پول میگرد و ما را به درون راه میدهد.به سربینه وارد میشویم فضایی که حوض پر آبی در میان آن قرار دارد و دورتادورش را سکوهایی برای نشستن و لمیدن و لباس عوض کردن و حتی نماز خواندن احاطه کرده است....از سربینه که میگذریم با دالانهای تودرتو به گرمخانه و خزینه حمام وارد میشویم این دالانهای تودرتو میخواهند ما را از چشم غریبه های کنجکاو در امانمان دارند.یاد خاطره ای از یکی از پیرهای فامیل میفتم که در روزگار جوانی چادر به سر کرده به گرمخانه زنانه وارد شده بوده و آنجا شیطنت آمیز چادر از سر برداشته و زنان را قبضه روح کرده است!!!!

روحش شاد پیرمرد بامزه ای بود...

مادربزرگم یه ناسزایی بلد بود که گاهی از سر غیظ به زبان میاورد:الهی تون به تون شوی....حالا میفهمم یعنی چه...زیر گرمخانه حمام و درست کف خزینه گودالی کنده شده و طرفی مسین در آن قرار دارد."تون تاب" شخصی بوده که آن زیر باید مدام هیزم در آتش میریخته و بر آن میدمیده تا تون و آب خزینه را گرم نگه دارد... حالا غرض مادربزرگ از اینکه میگفت الهی تون به تون شوی شاید یعنی الهی زیر خزینه گور به گور شوی...!!!!

لپهای برجسته و ابروهای کمانی این خورشید خانوم روی دیوارهای حمام مرا یاد صورت گرد و دستهای مهربان مادربزرگی انداخت که وقتی کودک بودم مرا به حمام میبرد،کیسه میکشید برایم قصه میگفت و همانجا سیب به دهانم میگذاشت...مادربزرگ مهربان کودکیهایم!

شب غروب کرده است و ما راهی خانه منوچهری میشویم.جاییکه از قرار میخواهیم شام ،"شفته سماق" بخوریم.یک غذای محلی کاشانی....میگویند بعد از بعد از حمام میچسبد ها!


 
گشتی در کاشان
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

مژده ای همنفسان ،کوی مغان است اینجا

رخ متابید که خلوتگه جان است اینجا

صبح روز دوم است و هوا بس ناجوانمردانه سرد.ما راهی کوچه های قدیمی کاشان؛ این شهر هزاران ساله؛ هستیم.بارها کاشان را دیده ایم و این بار قصدمان دیدار از چند مکانی است که در این دید و بازدیدها فقط نامشان را شنیده بودیم و تاکنون فرصتی برای دیدنشان نداشتیم .پس راهی خیابان "فاضل نراقی" و کوچه "آقا بزرگ" میشویم جاییکه قرار است با یک تیر سه نشان بزنیم!

ابتدا در محوطه ای مقابل "بقعه خواجه تاج الدین" ماشین را پارک کرده و پیاده میشویم.از بیرون آنچه دیده میشود خانه ای با دیوارهای کاهگلی است که 2 گنبد آجری بر بالای آن قرار دارد.گنبد شرقی بقعه خواجه تاج الدین نام است.

داخل بقعه فضایی بزرگ با سقفی بلند است که قبور چند بزرگ در آن قرار گرفته اند. متولی بقعه مرد مهربان خوش سخنی است که برای ما از تاریخچه چندین صد ساله بقعه میگوید.از روزگاری که در قرن 7 هجری خواجه تاج الدین نامی که مرد خیر و بزرگ شهر بوده دستور ساخت این مکان را میدهد.در روزگار رونق و بروبیای کاشان خواجه که مردی متول و بانی خیری برای بسیار بناهای تاریخی بوده دستور میدهد چند مسجد و مدرسه و منار و گنبد و بقعه برای مردمان کاشی ساخته شود.بعدها زلزله امان نمیدهد و بیشتر این مکانها با خاک یکسان میگردند.

 حالا اینجا خانقاه یا همان خانگاه نعمت اللهی است.یکی از ده ها خانگاه دراویش کاشانی که بیشتر در عهد صفوی ساخته شده بودند و امروزه دیگر تک و توکی از آنها گوشه و کنار شهر هنوز سرپاست.شاید سرپایی این یکی برگردد به قبر حاج ملّا محمّد حسن نطنزی از عرفا و اقطاب دراویش نعمت الّهی.

من این فضاهای خانگاهی را دوست دارم حتی اگر هیچ چیزی در آنها نباشد حال خوبی دارد.شاید سکوت آنها شاید بی شیله پیلگی آنها شاید روحی بزرگ که تو مهمان درگاهش میشوی.اینجا هم فضایی معنوی است.به قول دکتر جواد نوربخش :

«خانقاه خلوتخانه صوفیان است و قرارگاه آنان، مجلس اهل حال است و مکتب سیر کمال. سالکان الی اللّه در آن آیند تا زنگ تعیّن از آیینهٔ دل بزدایند. کعبهٔ عاشقان است و قبلهٔ صادقان»

گنبد غربی خانقاه اما متعلق به قبور شاهزاده اسحاق و شاهزاده ابی طالب دو امامزاده مدفون در اینجاست.امامزاده گانی که زیر گنبد دوار هزار نقش ترنج و نارنج قرنها آرام خفته اند و آرام میکنند زائران مکتب دل و دین.

بالای سر دیوار گچی، نقاشیهای دیواری قدیمی و زیبایی نگاهمان را میگیرد.نقاشیها بکر و ساده و بدویند.دو شاهزاده دین در چپ و راست شاه مردان قرار گرفته اند و بوالعجب که به جای تیر و شمشیر در دستان آنها دو شاخه گل قرار گرفته است.پشت سر آنها فرشته ها و مردانی از جنس عالم بالا ،بال در بال درختان سرو آزاده قد برافراشته اند.نقاشی بسیار بیش از اینها گویی حرف با تو میزند...

دری چوبی توجه من را جلب میکند.متولی امامزادگان میگوید دری بسیار قدیمی است که تاکنون از تاراج دزدان در امان مانده است به یمن برکت بقعه و گنبد و صفای دل اهل دل....دست که بر شیارهای چوبی در میکشم انگار پوست تن پیر خرابات را لمس کرده ام.شاید این در، کالبد همان پیر مغانی باشد که در تن طبیعت استحاله یافته و میخواند:

در میخانه بسته‌اند دگر

افتتح یا مفتح الابواب

از بقعه امامزادگان که در میاییم درست جنب دیوار بقعه مسجد آقا بزرگ قرار دارد.

حال خوبی دارم.خیلی خوب وقتی زیر آسمان بسیار گرفته و ابری کاشان و در این سوز گزنده زمستانی مسجدی چنین عمیق،چنین و سیع و چنین بی حاشیه مرا تنها خود_خودم را به خود میخواند.دلم میخواهد بدوم درست در آغوش مسجد خودم را،خود_خودم را پهن کنم.فکر میکنم خدا در آن دور منتظر من ایستاده است.

از زیر مقرنسهای آویخته مسجد میگذرم و آنچه شیفته ام میکند عظمت مسجدی از جنس تار و پود کویر است که انگار هیچ کس جز من در تن او نیست.دورتادور مسجد شبستانهای طلاب قرار دارد.حوضی سنگی و خالی در میانه آن قرار گرفته است.گنبد آجری و ساده آن چقدر صمیمی ما را به خدا میرساند و گلدسته هایش تو گویی دو شاخه گل رو به خدا که صدای خدا را به ما خواهند رساند.این مساجد کویری از جنس خدایند انگار...

و کبوترهایش...و کبوترهایش که دیگر دل در گروی سجودی ابدی داده اند و جلد گنبدهای آجری مسجد شده اند.کبوترهایی که از دور، بقبقوی آنها با الله اکبر اذان ظهر در هم میامیزد و خدا را میخواند و خدا را و خدا را.....

***راستی نکند اینها کبوتران "طوقی" علی حاتمی باشند.بخشی ازآن فیلم قدیمی و زیبا در این محوطه ساخته شده است....

مسجد را آخرین یادگار شکوه معماری قاجار مینامند که به دستور "آقا کوچک" ساخته شده است.آقا کوچک فرزند ملامحمد مهدی نراقی بود که هنگام تولد پدر را از دست داد و بنا به رسم آن روزگار نام پدر را عاریه گرفت.بعدها که خود ملایی صاحب نام شد آقا کوچک نام گرفت در مقابل آقا بزرگ که لقب پدرش بود.

زمان محمد شاه قاجار روزی شاه از اینجا گذر کرد و با آقا کوچک هم کلام گشت.مرتبه سواد و دانش او شاه را گرفت و شاه دستور داد زین پس او را آقا بزرگ بنامند.
در جلسه ای که شاه و علما داشتند شاه پس از دیدن مقام علمی ملامحمد مهدی از ایشان و علما خواست تا از او درخواستی داشته باشند . ملا محمد مهدی می گوید: پشه ها را از ما دور کن! شاه گفت درخواستی از من بکنید که بتوانم آن را اجابت کنم . من از انجام این کار عاجزم ، گفتند برای ما رعیت ها مسجدی بنا کنید تا در آن نماز بخوانیم و شاه  این درخواست را اجابت کرد.

مسجد آقا بزرگ ساخته شد...

مسجد آقا بزرگ ماندگار شد...


 
خونه مادربزرگه!!!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92 - خانه منوچهری

سفری دیگرآغاز میشود دوباره پا در رکاب جاده ها میگذاریم و این بار در کوچه های قدیمی محله های کویری از کاشان و مهریز و فهرج و سریزد خواهیم گذشت در مسیری 4 روزه. سفری که این بار قصد داریم با شما بپیماییم از تهران به سوی کاشان آغاز میشود.بعد از دو شب اقامت در کاشان به سوی مهریز ادامه یافته و پس از یک شب اقامت در کاروانسرایی میان راهی به سوی تهران خاتمه میابد.در این مسیر 4 روزه با ما همسفر باشید که شگفتیهایی بی نظیر از سرزمین خوبمان ایران را به تماشا خواهیم نشست...بیایید تا برویم!

صبح روز 26 دی ماه به همراه 6تن از دوستانمان راهی سفر شدیم.در این سفر من-محمد امین-نازنین-علیرضا-علی- پانته آ-سمیه و بهرام  همسفر بودیم.صبح نه چندان زود به راه افتادیم و در میانه راه تهران قم در رستوران بین راهی آفتاب مهتاب صبحانه خوردیم.هوا سوز گزنده ای داشت و ما تنها به خاطر سردی هوا ترجیح دادیم صبحانه را در فضایی بسته و نه در کنار جاده بخوریم وگرنه غذای رستوران اصلا مناسب نبود و پس از خوردن آن پشیمان بودیم که کاشکی با لقمه نان و پنیری در ماشین خود را سیر میکردیم.به هرحال راه افتادیم به سمت کاشان.از تهران خانه ای قدیمی را که به صورت هتل درآمده بود رزرو کرده بودیم.خانه منوچهری...

پس از حدود 3 ساعت و نیم رانندگی به شهر کاشان رسیدیم.با پرس و جو خانه منوچهری را یافتیم.خانه ای در دل کوچه پس کوچه های محله قدیمی محتشم. آنچه که همان ابتدا نگاهمان را گرفت موقعیت خانه بودکه زیر دالانهای تودرتو و ساباطهای کویری ما را به درون رویا فرو میکشید.

پا که درون این خانه قدیمی میگذاریم به سالن خوش آمدگویی مهمانان راهنمایی میشویم.فضایی به شدت هنرمندانه و گویای سلیقه ای ناب در طراحی و انتخاب وسایل. انقدر کنجکاومان کرده همان ابتدای کار که دلمان میتپد زودتر تمام خانه را کشف کنیم.فرشهایی گرانبها و قدیمی زیر پای ما افتاده انقدر زیبا که دلمان نمیاید با کفش روی آنها قدم برداریم.نیمکتها چوبی  به کوسنهایی با پارچه های ایرانی مزینند و ما را به دورن نقوش هزاررنگ ترمه و ترنگ میکشانند.لوستری با طرح قاجاری و  آویزهایی بلور ملون ،سقف بلند خانه را جلوه ای  بصری بخشیده است.پشت سر ما ارسیهای تمام قد رنگی وجود دارد که با سخاوت تمام نور آفتاب کاشان را به سروروی ما میپاشند.

سویی دیگر میز و صندلیهای لهستانی از چوب گردو در تقابل این فضای ایرانی قرار گرفته اند.دیوارهای سپید نیز با تابلوهای نقاشی آبستره مزین هستند. این تقابل سنت و مدرنیته را بعدا بیشتر در زوایای خانه خواهیم دید. اینجا بهترین فضا برای مهمان خسته  از راه است که در آرامش غریب و باشکوه ایرانیت غوطه ور شود.در این فضا احترام مهمان  خصوصا مهمان خارجی با بالاترین میزان کیفیت استانده گشته است.

بعد از گذشتن از سرسرای ورودی، گودال باغچه و حوض پر آب و خانه ای کویری با همه المانهای معماری مخصوصش مقابل شما قرار میگیرد.این دیگر نمونه زنده شده همه آن خانه های کاشان است که دست بی رحم انسان و زخم روزگار آجر به آجر آنها را از پای انداخته است.با این تفوت که این خانه با همه شکوه و زیبایی آن نشان از همت عالی زنی هنرمند ،متفکر، عاشق و با پشتکار دارد که ویرانه سرایی از تل آجر و سنگ را با هزینه شخصی خود خریده و به یاد سرزمین مادری آن را از سرپا زنده ساخته است اینگونه جانانه و شاهانه...

صبا منوچهری صاحب خانه است.بانویی کاشانی و مقیم سوییس که چند سال پیش هنگام حضور در یک نمایشگاه عکس از خانه های قدیمی کاشان دلش میتپد برای احیای یکی از این بناهای رو به فراموشی.با سرمایه شخصی و پس از جستجوی فراوان میان ده ها خانه ویرانه سرانجام خانه خیابان محتشم را برمیگزیند.سال 1386 مرمت را با کمک کارگران محلی،معماران بنام و طراحان سرشناس آغاز میکند. و سرانجان  پس از سه سال کار و زحمت مداوم،خانه دوباره احیا میشود.اگر به آلبومهای عکس موجود نگاهی بیندازید به شهامت این بانوی ایرانی آفرین خوهید گفت.خانه ای کاملا ویران شده و پر از زباله که نگاهی پخته توانست از فراسوی آوار گنج درون آن را بیابد و دست به بازسازی آن زند...بانو صبا منوچهری خدمت بزرگی به احیای یکی از ارزشمندترین خانه های قدیمی کاشان کرد تا جاییکه امروز  تبدیل به یکی از مهمترین مراکز جذب گردشگر خارجی برای نمایش فرهنگ و هنر کاشان شده است....

بانو منوچهری بی شک هنرمند بزرگی است.این را وقتی بیشتر متوجه میشوید که به حسن انتخابش در خرید مجسمه ها و تابلوهای نقاشی هنری پی میبرید.آثاری گرانقدر و گران مایه که در کمال سخاوت آنها را برای بازدید چشمهای مشتاق مهمانانش در گوشه و کنار خانه قرار داده است.اگر کمی اهل هنر باشید دیدن این اشیای هنری ساعتها شما را به خود مشغول خواهد کرد.اینجا شاید یکی از معدود مکانهای اقامتی ایران باشد که برای ذهن و چشم و فکر مهمان تا به این حد احترام قائل شده است. هیچ وسیله ای نامتجانس،زاید،بی فکر و کیچ در هیچ نقطه ای از خانه قرار ندارد. خانه به مهمان مشتاق هنر این فرصت را میدهد که در مدت اقامتش لذت ببرد از زیبایی و هنر و شعور.

بدون شک شما هم وقتی مثل من برای اولین بار وارد این مجموعه شوید به نوستالژیهای کودکی خود وارد خواهید شد.شاید شما هم به خاطره های مادربزرگها و پدربزرگهای پیرتان برگردید آنجا که از عمارتهای قدیمی میگفتند و پله های سنگی،مطبخ دود گرفته و ارسیهای رنگی،پشت بامهای خوابهای هزارساله و ستاره های هزار نقش،حوضهای پرآب و ماهیهای قرمز شناور...و اصالت و آرامش که انگار از خانه های شهری نفرین شده ما سالهاست که فراری گشته است.خانه منوچهری فرصت خوبی خواهد بود که با یکدیگر به مرور خاطره های پیر گذشته بنشینیم و یک بار دیگر گذشته را زندگی کنیم.زندگی را لمس کنیم.خانه را بچشیم و به یاد بیاوریم که در حافظه های جمعی ما خانه این ساختمانهای بی هویت امروزی نبود.خانه خشت و سنگ و آجرش روح داشت و جنسی اثیری...

وقتی از پله های سنگی بالا میرویم تا به رد اطاقها برسیم دیگر از نفس افتاده ایم. نمیدانم قدیمیهای ما جنس نفسهایشان هم انگار فرق داشت که هرروز این ده ها پله  بلند و نفس گیر را بالا و پایین میکردند تا در سایه پستوها و اطاقها و تالارهای آرام بخش خانه ،زندگی را زندگی کنند.

در سایه های بلند چراغهای راهروهای پرپیچ و خم گم میشوم و دوباره خود را یک بار دیگر در قصه های شهرزاد پیدا میکنم...آیینه ای رو به در اطاق من را هزاربار تکثیر میکند تا یکی از هزارهای من،به رویا وارد شود....

خانه منوچهری 9 اطاق دارد.که دوتای آنها vip است و ما از شانس خوب همانها نصیبمان شده است.دو تا اطاق مشرف به حیاط در بالاخانه و دارای ایوان.داخل اطاقها اما داستان دیگری است.داستانی از جنس قصه شاه و پریان وقتی دالانهایش را طی میکنیم و پی به رازهای درونش میبریم.چقدر خوش مینماید وقتی اینگونه آفتاب خود را از لابلای شیشه های رنگی عبور داده و بر تختهای چوبی اطاق ولو میکند.اطاق در نهایت پاکیزگی است و بوی یاس میدهد تا بیشتر و بیشتر ما را به رویاهای قدیمی فرو برد. رویای مادربزرگی که همیشه در سینه اش مشتی گل یاس میریخت و سجاده اش را بوی گل یاس برمیداشت.

عصر  شده است.دلمان میخواهد در آرامش خانه  جوانه زنیم و تا ابدیت زندگی کنیم. اینجا یعنی خانه و خانه را اینجا بیشتر از هرجای دیگری میشود معنا کرد.خانه ای که در هرگوشه آن برای آرامش و تمدد اعصاب میهمان فکری و طرحی ریخته شده است و یکی از بهترین فضاهای خانه ،چایخانه و رستوران آن است با صندلیهای چوبی لهستانی و میزهای منبت کاری شده و ردیف کتابهای آرمیده در کنار میز و صندلی.اینجا میشود نشست قهوه ای نوشید کتابی را ورق زد شعری خواند و در سوسوی فانوس نفتی روی میز آرام آرام رها شد.رهای رها....

بخشی از خانه یک گالری هنری است به تمام معنا هنری که در آن اشیای مختلفی چون ظروف سرامیکی،پارچه های نفیس،مس و نقره و ده ها شی هنری در معرض فروش قرار دارد.بسیار کنجکاوم بدانم که گردآورنده این اشیای با نهایت سلیقه زیبا چه کسی است.آیا خود بانو منوچهری رفته و گشته و اشیا را گردآورده؟نمیدانم...اما میدانم که بانوی صاحب سلیقه خانه،میزبان هنرمند خوش فکری است که برای خوشایند مهمانانش و برای احترام به چشم و گوش و ذهن آنها هرنوع خلاقیتی را به کار برده است.حیف که خودش حضور ندارد تا دست بوس اینهمه سخاوت و ذکاوتش باشیم.

یکی از هنرهای مهم کاشان که امروزه متاسفانه دارد میرود که فراموش شود هنر ظریف مخمل بافی و زری بافی است هنری که به قرنها قبل و آل بویه و بعدها سلجوقی و صفویه و قاجار میرسد و این روزها کمتر دیگر به آن میپردازند.شاید اگر سری به بقچه های مادربزرگهایمان بزنیم تکه پارچه هایی به یادگار از آن دوران پیدا کنیم. یکی از آنها را من جانماز کوچک مهرم کرده ام.پارچه ای ظریف و زری دوزی شده متعلق شاید به صدواندی سال پیش که حالا فهمیده ام کار هنر هنرمندکاشی بوده است...

در خانه منوچهری دودستگاه عریض و طویل بسیار بزرگ و باهیبت مخمل بافی و زری بافی توسط بانو منوچهری خریداری شده است.هنرمندانی هم هرروز سرگرم بافتنند تا این هنر ارزشمند قدیمی را زنده و سرپا نگاه دارند.

از این دستگاه های بافندگی دیگر کمتر میشود سراغی گرفت .حفظ هریک از آنها حفظ بخشی از میراث فرهنگی سرزمین ایران است و خوشا به افرادی که چنین شعور بالایی دارند که در حفظ میراث این اقوام از دل و جان کار میکنند و از مال خود سخاوتمندانه میگذرند..خدا زنده نگاهشان دارد که چنین میراث دار این قومند.

از همه اینها بگذریم یکی از جالب ترین بخشهای خانه برای منی که عاشق فیلم و پرده نقره ای سینما هستم فیلمخانه مجموعه است.درست زیر ساختمان و داخل یکی از آن زیرزمینهای سرد و نمور به ابتکار صاحبخانه در سیاهی مطلق سردابه، یک فیلمخانه به راه است.زیر گنبد آجری و لای دیوارهای نمور و تبله کرده ،در شبی زمستانی و سرد چه چیز بیشتر میچسبد از اینکه قوری چای و استکان قندپهلو ردیف باشد و دیدن فیلمی ارزشمند و هنری در کنار یاران جانی درست زیر سایه خانه قدیمی....

دیگر شب شده و است و چراغهای خانه روشن.دوست دارم در غروب خانه راه بیفتم و زیر نور مهتابی که در حال بالا آمدن است به رویاها سرک بکشم و هی خیال بافی کنم که در قصه خانه صد سال پیش چه کسانی راه میرفتند و نفس میزدند.دلم میخواهد باور کنم که همین حالا شولاهای سپید پوش آنها لابلای کدام دالان و پستوی سرد و نموری دارد خاطره های خانه را مرور میکند.نمیدانم شاید هم همین حالا بیخ دیوار نشسته اند و به ریش من و ما قاه قاه میخندند...دوست دارم دوستشان بدارم...

*تارنمای خانه منوچهری:http://www.manouchehrihouse.com


 
خداحافظ سرزمین کویری
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-آخرین بخش سفر

این آخرین پست سفرنامه طبس خواهد بود.شاید برای شما این سوال پیش بیاید که چه سفرنامه طبسی که هیچ دیدنی از خود شهر طبس در آن نبود.گفتنش آسان نیست و ماجرایش برخواهد گشت به 25 شهریور سال 1357 ساعت 7:36 دقیقه بعداز ظهر که قلب کریت لرزید و پیکره کویری بخشی از خراسان آن زمان را با خود لرزاند و طبس نیز لرزید.زلزله ای با قدرت 7.7 ریشتر طبس؛این شهر 2500ساله؛ را با خاک یکسان کرد و 25000 کشته فقط در این شهر به جا گذاشت.بسیاری از آثار قدیمی و دیدنی شهر نیز ویران شد و طبس بی مادر شد!

اما باغ گلشن طبس هنوز پابرجاست.گرچه عمارت اربابی آن ویران شد اما خود باغ ایرانی با ده ها اصله درخت میوه و جوی آب و سایه سار درختانش بعد از حدود 35 سال هنوز به روی مهمانان این شهر آغوش میگشاید و ما صبح آخرین روز از سفر 4 روزه مان را به ساعتی گشت و گزار در خنکای پاییزی ان گذراندیم.

طبس را قدیمیها ،تب بس" مینامند.از بس هوایش داغ و سوزان و گزنده بود و این باغ محملی بود برای خنکای دلنشین و فرار از گرمای کویر.باغ یکی از زیباترین باغهای ایرانی و یکی از شگفت انگیزترین مکانهای دیدنی طبس است.باغی متعلق به عهد زندیه و قاجار که توسط میرحسن خان سوم از سلسله خانهای منصوب نادرشاه ساخته شد.شگفتی ای باغ در موقعیت جغرافیایی آن است.از یک سو دشت کویر آن را احاطه کرده و از سویی دیگر کویر لوت اما باغ اینگونه پر آب و سرزنده از درخت چون نگینی در قلب خاکی ایران میدرخشد.

وقتی باغ را از نزدیک میبینی و تن به هوای دل انگیز آن میسپاری حس میکنی پا بر واحه ای گذاشته ای که سهراب برایش شعر میگفت.شاعرانه ای کویری است که رنگی سبز به خود گرفته است و با صدای پای آب درختان سردسیری را با درختان گرمسیری همسایه کرده است.از یک سو نخل با خرمای طبسش سایه میندازد از سویی دیگر کلاغ لابلای درختان چنار قار قارش بلند است.باغ چون معماری تاج محل مربعی است و دو جوی پرآب آن را قطع میکنند.

و اما حکایت پلیکانهایی که در باغ آزادانه میچرخند و گردشگر از همه جا بی خبر را شگفت زده میکنند.پلیکانهایی که انقدر با آدمیان مانوس شده اند که پا به پای ما در میان درختان سرخوش قدم میزنند و باغ را مایملک خود میدانند.قصه پلیکانها شنیدنی است...

روزی از روزهای رونق طبس و دور از زلزله خانمان سوز آن یک دسته پلیکان برفراز آسمان در حال مهاجرت به سرزمینهای سردسیری بودند که یکی از آنها بر باغ فرود آمد.دیگر برنخواست .برای مردم شگفت زده طبس پلیکان ؛پلیکان سرزمینهای سرد و افسانه ای؛ در کویر شوره زار شبیه افسانه ای میمانست پس مهمان دلشان شد...پلیکان در باغ خانه کرد.مهمان طبسیهای مهمان نواز شد.برایش در عمارت اربابی خانه ساختند.از استخر باغ برایش ماهی میگرفتند و پلیکان ما خوش در این باغ ساکن شد...

زلزله آمد.عمارت ویران  شد.جسد پلیکان قصه باغ گلشن از زیر آوار بیرون آورده شد. مردم در غم از دست دادن پرنده سپید و مهربانشان و در غم از دست دادن عزیزانشان به سوگ بودند....وقتی شهر دوباره سرپا شد جفتی دیگر به یاد مهمان سرزمین دور خریدند و در این باغ رها کردند.جفت عاشق بچه دار شدند و ساکن باغ گلشن.حالا سی و اندی سال است که پلیکانهای باغ گلشن شهروندهای افتخاری این شهرند و در قلب مردم طبس مهری عمیق دارند...

طبس را به جا میگذاریم و به سوی شهر و دیارمان رهسپار میشویم.طبس مهربان و مردمان مهربان و گرم و صمیمی ...مقصد این سفر اما از اول همین چند ساعت آخر بود. محمد امین به شوق پیمودن این مسیر ،سفری 4 روزه را برنامه ریزی کرده بود. تمام عشق محمدامین به این بود که دست کویر را عمودی از جنوب به شمال بپیماید یعنی به جای اینکه مسیر برگشت را از راه عادی بپیماییم تصمیم گرفته بودیم از طبس به سمت رباط گور-دارین-خور-فرخی-چاه ملک برویم.سر دوراهی چوپانان -جندق مسیر را هیجان انگیز و ماجراجویانه کنیم و راهی جندق شویم....

به جندق که رسیدیم بر سر این کار توافق نداشتیم .دو علی و محمد امین پایه بودند و ما خانمها نه..غروب نزدیک بود و جاده پیش رو کویری بی انتها رو به نمک زارها و شوره زارهایی که نه نشانی داشت و نه ما به آنها نشانی داشتیم.اما رای مردان پیروز شد  و ما راهی شگفت انگیز ترین جاده همه زندگیمان شدیم.راهی پیمودن عمودی دشت کویر.از جندق به سوی معلمان و سرآخر شهر و دیارمان تهران.....

من اگر بخواهم دشت کویر را توصیف کنم چیزی ندارم در چنته.شما بگو راهی دور در افقی صاف و یک دست که تا چشم کار میکند تن شوره زارهای ترک خورده است و آسمانی آبی و افق که انگار تمامی ندارد و آسمانی که از بس آبی است دریایی را میماند در تن کویر.و کویر این برهوت دیوانه کننده سرمست که مستت میکند وقتی پای بر تنش میگذاری و هی رهسپار میشوی به ناکجاآبادهایی که در هیچ ذهنی نمیگنجند و تنها جاده است که در حافظه ات ثبت میشود و گاهی عبور تریلی و راننده ای که برایت دست تکان میدهد تا از تنهایی درآید.....

من این دشت کویر را میپرستم...و دلم میخواهد تا ساعتها روی این چندضلعیهای نمکی آن بنشینم از بس نمک گیر مهربانیش شده ام...

یک سو خورشید دارد غروب میکند.

سویی دیگر ماه برمیاد و ما در رویای کویر تا خانه شناوریم....

------------------------------

*تمام سفرنامه طبس را تقدیم آقای تقوی راهنمای خوب محلی طبس و سپس تقدیم مردم بسیار خونگرم و صمیمی این شهر میکنم.اگر روزی گذارتان به طبس و به دیدن آقای تقوی افتاد یادتان نرود که به او سلام سمیرا منفرد را برسانید و از قول من به او بگویید:دست مریزاد استاد که ما را نمکگیر دشت نمکیتان کردید.خدا یاریتان دهد که تا ابد ما را در جادوی طبس گرفتار کردید.ما این جادو را در قلب خود خفظ خواهیم کرد تا عمری دیگر و سفری دیگر که باز زیر سایه راهنمایی و کمک شما رهسپار این دیار شویم.خداوند نگهدارتان باد


 
حمام افسانه ای
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-چشمه مرتضی علی

بعد از ظهر حول و حوش ساعت 3 بعداز ظهر راه افتادیم با کمک آقای تقوی به سمت چشمه مرتضی علی در 27 کیلومتری شهر طبس و نزدیکی روستای خرو.راستش هیچ تابلوی مشخصی برای یافتن مسیر وجود نداشت و اگر آقای تقوی راهنمای ما نبود به راحتی نمیتوانستیم به مسیر دسترسی پیدا کنیم.وقتی برای خوردن نهار نداشتیم. آقای تقوی نگران بدی هوا،بارندگی و تاریکی بود و مدام اصرار به سرعت عمل داشت. حق با او بود پس سریع چند لقمه ساندویچ خورده و راه افتادیم.آقای تقوی معتقد بود برنامه های امروز ما کار حداقل 2 روز سفر بود که ما به خاطر کمبود وقت آن را فشرده در یک روز انجام دادیم.بدنهایمان خسته و کوفته،هوا سرد و بارانی و غروب آفتاب نزدیک بود.دلمان غذایی گرم و پیاله ای چای میخواست که وقت نداشتیم انجامش دهیم.راه افتادیم در مسیر چشمه مرتضی علی....

چشمه مرتضی علی یک مسیر 5 کیلومتری پیاده روی ای در دل کوهستان و لابلای صخره ها و سنگها و در مسیر رودخانه ای پر آب است که بنا به فصل  شدت آب آن متغیر خواهد بود.تصور ابتدایی ما از این پیاده روی این بود که قرار است با پا بر سنگها گذاشتن بدون خیس شدن از عرض رود بگذریم.پس همان ابتدا با دست، پاچه ها را بالا میگرفتیم و از روی تخته سنگها میگذشتیم.آقای تقوی میخندید و میگفت این تازه اول راه است ها...خودتان را آماده کنید که باید به آب بزنید.....و محمد امین با آن شلوار سفید پلوخوری فکر میکرد با بالا زدن پاچه ها میتواند از خیس شدن آنها جلوگیری کند.

کم کم ازتفاع آب بالا میگرفت.عبور از میان صخره های خزه بسته و خیس دشوار میشد.گاهی پایمان میلغزید و درون آب چپه میشدیم.هوا پاییزی و به شدت گرفته بود.هیچ کس جز ما در اینجا نبود و این به ما فرصت لذت بردن میداد.لذت در سکوت راه رفتن در تن آب و لمس سختی کوهستان زیر سایه تن صخره ها.کیف این پیاده روی به همین تنهایی آن بود.

در طول این مسیر دیواره های بلند کوه  همراهیمان میکرد که روی بدنه آنها خانه های دستکند گبری توجه ما را جلب میساخت. از زمان ساسانی عده ای در اینجا در دل این کوهستان مخفی و آرام ،لابلای رد آب و سکوت دره داخل دیواره هایی صعب العبور برای خود ماوا میگزیدند.خودم را در آن دوران حس میکنم و میندیشم به ارواحی که پشت سر ما در آب همراهیمان میکنند.صدای پای آب با صدای پای وجود اثیری آنها در هم میامیزد و مرا جادو میکند.

این خانه های گبری مقطعی از کانالی هستند که پشت آنها اطاقهای دستکند قرار دارد ولی بی وسایل کوهنوردی امکان درنوردیدن آنها ناممکن است.از این کانال 1500 سال است که آبی گوارا میخرامد و راه باز میکند.سرچشمه این آب چشمه های جوشانی در دل حفره های سنگی است که بزرگترین آنها به چشمه مرتضی علی معروف است و پس از 35 دقیقه راه رفتن به آن خواهیم رسید.

محلیها اینجا را "حمام مرتضی علی" هم مینامند و معتقدند که حضرت علی وقتی از اینجا میگذشت ملائکه به دستور خدا این چشمه معجزه آسا را برای استحمام تن مبارکش ساختند....باورهای محلی زیباست چه واقعی و یا تخیلی دوست دارم باورش کنم.

میدانید چرا این چشمه این چنین معجزه و متبرک مینماید؟اگر به قیافه نازلی توجه کنید شاید بتوانید حدس بزنید.یک سوی آب سرد_سرد و سویی دیگر گرم _ گرم است و هر دو آب دوستانه و آرام از کنار هم میگذرند بی آنکه به هم کاری داشته باشند.شما میتوانید در این سوی رود راه بروید در حالیکه یک پای شما در آب سرد قرار گرفته و پای دیگر در آب گرم.

*دلیل این اتفاق آن است که آب گرم چشمه از دیواره سمت راست به داخل رودخانه می ریزد و همین، اختلاف دمایی را در چشمه ایجاد می کند که گاهی به ۱۰درجه هم می رسد! غلظت بیشتر آب گرم و تفاوت ساختاری آن با آب سرد جاری در کف رودخانه باعث می‌شود که این آب ها تا مسافت حدود سیصد متری بستر رودخانه هم پیش بروند در حالی که به طور کامل با هم مخلوط نشده اند و در بستر رودخانه قابل تفکیک هستند! به این ترتیب می بینید که در یک طرف رودخانه آب سرد و در طرف دیگر آب گرم جریان دارد......

اما شاید دیدنی ترین بخش این گردش طبیعی دیدن طاق شاه عباسی است که حکم سدی بر رودخانه را داشته و قرنهاست در انتهای این محل آرام بر دهانه ای تنگ دره ای زیبا غنوده است.از دو طرف شیارهای آب بر تن دره سرازیند و با وزش باد نسیمی مطبوع را ایجاد میکنند.اینجا جایی شبیه تکه قصه ای از افسانه های وهم انگیز است وقتی اینچنین در دل غروب سایه آجری سنگینی بر ما میندازد.طاق شاه عباسی 700 سال است که دست راست کوه را بر دست چپ آن گذاشته و تاجی بر کوه نهاده است.

در قسمت پایین این طاق بند ،طاقی آجری قرار گرفته به بلندی 17 متر که با بخش بالایی طاق به ارتفاع 30 متر میرسد.تصور کنید با امکانات آن دوران چطور و با په معماری دقیقی این طاق آبی زده شده که پس از گذشت 7 قرن هنوز سرپا بالای رود قرار گرفته است.

روی بخشی از بدنه طاق نقوش بز کوهی ایرانی دیده میشود.بزهایی که هزاره هاست نماد درخواست فراوانی آبند و زایندگی رود.گرچه قدمت این بنا به صفویه برمیگردد اما  عده ای معتقدند که در خاطره های جمعی قوم ایران زمین بز کوهی هم نماد برکت آب است و هم  نمادی از فرشتگان نگهبان آب که بر دیواره های طاق برای افزایش و فراوانی نعمت دعا می کنند....!

هوا کاملا تاریک میشود وقتی پا از چشمه بیرون میگذاریم.بخشی از مسیر را به کمک آقای تقوی پیدا میکنیم او به ما میگوید که هوا خراب است و اگر من فریاد کشیدم  باید سریع فرار کنید که شاید سیلی بی امان به میان دره سرازیر شود...

وقتی به پشت سر مینگریم انگار دیوی سیاه ما را دنبال کرده است. ترس برمان میدارد و فکر میکنیم کسی دارد ما را با چشم هایی رازآلود میپاید. شما یادتان باشد که هیچ وقت چشمه را به تنهایی در شب طی نکنید کسی چه میداند شاید یکهو دیو سیاه قصه ها از پشت کوه دستش را دراز کند و یک لقمه خامتان کند.از ما گفتن بود ها...

**برخی اطلاعات از سایت دانشنامه طبس گرفته شده است.


 
ازمیغان
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92- روستای ازمیغان

از کال جنی که درآمدیم راهی بهشتی زمینی شدیم که جمع اضداد بود.حدود 48 کیلومتر دورتر از طبس و در جهت شمال شرقی که پیش بروید به نقطه ای از کویر میرسید که آنچه با چشمهایتان میبینید را باور نخواهید کرد.صحبت از روستای ازمیغان است که با آب و هوای معتدل و وجود رودی همیشه پرآب،میانه کویر را چه خوش سبز و سرزنده کرده است.

با راهنمایی آقای تقوی سر از ازمیغان درمیاوریم.در ابتدا بوی برنج به مشاممان میرسد. عجیب به نظر میرسد اما یاد شالیزارهای شمال افتاده ایم.آقای تقوی میخندد و میگوید اشتباه نکرده ایم.اینجا مزارع برنج در دل کویر ایران است....انقدر هیجان زده شده ایم که از ماشین پیاده شده و راهی شالیزارها میشویم.روستاییان سرگرم برداشت محصولند. با اجازه آنها داس را گرفته و تلاش به برداشت میکنیم.کار خیلی سختیست. وقتی مراحل کاشت و برداشت برنج را برایمان توضیح میدهند خجالت زده میشویم که گاهی این برکت الهی را چگونه بی ارزش میسازیم.شاید قدر دانه به دانه این خوشه ها را مردمان کویری چه بسا بیشتر از مردمان خطه شمال بشناسند. سرزمینی که خاکش از بی آبی گاه به گاه ترک میخورد و به یمن رحمت خدا اینگونه پر خوشه برنج میدهد.

با آقای تقوی راهی کوچه باغهای ازمیغان میشویم.پیاده و ساده باید این بهشت زمینی را پیمود و در تن خاکی آن جاری شد و زیر آسمان آبیش نفس کشید تا معجزه کویر را از نزدیک حس کرد و بویید.

ازمیغان روستایی ییلاقی است که به یمن وجود رودخانه همیشه پرآبش چهره ای دگرگون از دیگر روستاهای کویری دارد.انگار اینجا باران و ابر و آب دست دوستی با خاک داده اند که باغهایش اینگونه پر میوه اند و زمنیهایش اینگونه پر محصول.تمام خانه ها کوچه باغهایی رو به پایین دست روستا دارند که ما را راه میدهند ما بین دیوارهای خشتی و گلی قدم بزنیم و دست رود را بگیریم و راهی دورهای دور ازمیغان شویم.

خانه های روستا شبیه دیگر معماریهای کویری است.خشت و گل و خاک با چوب به هم گره خورده اند و ازمیغان را روستایی پر نعمت و سرزنده کرده اند.تمام خانه ها، درهایی باز روبه مهیمان دارند و حکایت میهمان نوازی کویری را سر گوش مسافران خسته نجوا میکنند.

آن بالای تپه ها،جایی نزدیک قلب کویر و سایه نخل خرما ،امامزاده روستا با گنبدی سبز آرام مسافران مشتاقش را به بالا میخواند.به بالایی نزدیکی آبی آسمان.میگویند امامزاده جعفر طیار است.نمیشناسمش اما اسمش من را یاد نمازهای طولانی خاله مادرم میندازد که می ایستاد و نماز جعفر طیار میخواند خدا رحمتش کند.

ازمیغان باورنکردنی است.درختانی از جنس درختان گرمسیری در کنار درختان مناطق سردسیری همه با هم اینجا در سایه کویر غنوده اند.از کوچه هایش هم بوی انار میاید و هم بوی گیلاس.درخت گردو در کنار نخل خرما ...زردآلو در کنار پرتغال...گلابی در کنار خربزه و خیار.خلاصه بی ربط نگفته ایم که ازمیغات جمع اضداد زمینی است و خود بهشت ...راستش بهشت هم انگار یک وجه تسمیه اش همین است دیگر.حالا تو بگو آنجا حوری و غلمان هم دارد .کسی چه میداند شاید پشت این دیوارهای کاهگلی سرو کله حوریهای بهشتی هم پیدا شود؟

رودخانه ازمیغان میخروشد و از پایین دست به بال دست میرسد.بچه های کوچک روستا با قلابهای دست ساز خودشان کنار رودخانه سرگرم ماهی گرفتن هستند. باید ببنید که با چه شوقی سطلهای پلاستیکی خود و صیدهای دو سانتی خود را به ما نشان داده و بادی در غبغب میندازند این ماهیگیران کوچک....

به سوی کوه های روستا گام برمیداریم.جاییکه بوی دود میاید.نخلهای خشک را سوزانده اند و شبیه قربانیهای بی پناه تنه های سیاهشان بر زمین افتاده است. نمیدانم چه حکمتی این درخت دارد که وقتی سرش زده میشود این طور غریب و بی پناه دل میسوزاند.گویی درخت نیست پیکره بی جان شهیدی است که بر خاک افتاده است.نخل مرا همیشه تا ابد یاد آبادان خواهد انداخت...

به بالا که میرسیم جاییست که انگار رودخانه ازمیغان از آنجا میجوشد و بیرون میاید. روی سنگهای کوهستان بخشی از کوه سبز شده است به یمن چشمه همیشه جوشان این روستا.تنه ستبر کوه سوراخ سوراخ است.آقای تقوی میگوید این همان دست کندهای گبری است که در کال جنی هم دیده بودیم.از اشکانی تا ساسانی آدمهایی بودند که در کوه های ازمیغان سوراخ میکندند و زندگی میکردند.

جای بچه های روستا اینجا خالیست.تکه نانی که به چشمه میندازیم غل غل جوشان ماهیهای ریز و درشت است که برای ربودن طعمه بر سطح آب میزنند و به سرو کول هم میپرند....

بعد از ساعتی که رهسپار پایین میشویم به چشم بهم زدنی باران میگیرد.رگباری که تندی به تگرگ تبدیل شده و به سروکول ما نوک میزند.انقدر سفت و سنگین میبارد که چاره ای جز دویدن برای رسیدن به سرپناهی نیست و در همین دویدن سرخوردن است و چپه شدن روی سنگها.به قیافه من که نگاه کنید تا ته ماجرا را خواهید خواند فقط توجه داشته باشید آنچه شبیه بچه گربه زیر دستمال مخفی کرده ام دوربین بیچاره من است که از سویی زیر آماج رگبار و تگرگ ضربه خورد و از سویی دیگر بعد از زمین خوردن من...

به قول آقوی همساده:له لهیم ها....


 
کال جنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

قبل از هرچیز مراتب تاسف و تاثر خودم را از مرگ طبیعت گرد عزیر و محترم،جناب آقای طالبی  اعلام میدارم که متاسفانه چند روز پیش در بخشی از کویر لوت هنگام سفری تحقیقاتی،  بسیار ناباورانه به خاطر انفجار مینی کاشته شده در دل خاک جان خود را از دست دادند. تاسف و غم ما از عمق ماجرا کم نمیکند اما شاید اگر همه با هم فریادی در گلو باشیم که در فضای مجازی انتشار پیدا کند کسی پیدا شود و برای ما توضیح بدهد که :

چرا مین آن هم در کویر لوت؟؟؟؟؟؟؟؟

و اما ادامه سفر....

بچه که بودم مادربزرگ همیشه سنجاق قفلی را به پیش سینه لباسم میزد  و میگفت از جن و زال دورت میکند...و ما با این قصه بزرگ شدیم که همه جنهای عالم انگار منتظرند که دخترک نوبالغی را در کنجی خلوت گیر بیندازند و عروس جنیانش کنند....عمر ما که به 35 رسیده است و تاکنون دست هیچ زار و نازاری به ما نرسیده این بار اما خود کوله بار بسته ایم و به سروقت جنیان میرویم.برای هم سفر شدن با ما اگر دلت میخواهد سوزن سنجاقی هم بیاور شاید به کارمان آمد!

کال جنی مینامندش.دره ای بزرگ و هولناک و اعجاب برانگیز که در شمال طبس و 35 کیلومتری آن واقع شده است.از قبل راجع به آن خوانده بودم و میدانستم بی راهنمای محلی پیمایش کف دره از من ناوارد  برنمیاید.پس با کمک دوستان وبلاگی و پرس و جو از این ور و آن ور به راهنمای کهنه کار طبس؛آقای تقوی؛ نامی رسیدم و چه خوش رسیدنی وقتی از نزدیک با او آشنا شدم.بنا به پیشنهاد  و همراهی او صبح زود از طبس راه افتادیم به سمت دره جنی که محلیها معتقد به وجود ارواح و اجنه در آن هستند....در میانه های جاده و بی هیچ تابلو و راهنمایی در جایی سنگ چین شده  راه افتادیم به سمت پایین دره سرازیر شدن...

همان ابتدا به ساکن با دالانهای تنگ و باریکی روبرو بودیم که عبور از آنها با زحمت و سختی همراه بوددالانهایی که اگر کمی ابعادمان بزرگتر میبود امکان رد شدن از آنها فراهم نمیشد.طبیعت محیط برایم کاملا تازگی داشت و من و همراهانم تاکنون با چنین کوهستان عجیبی سروکار پیدا نکرده بودیم.

راستش را بگویم نه من و نه هیچ یک از دوستان همراه، طبیعت گرد حرفه ای نیستیم و بدنهایی چالاک برای کوهنوردی و طبیعت پیمایی نداریم.بالطبع پیمودن چنین دره هایی بلند و راه هایی ناهموار برای ما کار راحتی نبود.آقای تقوی که راهنمای کهنه کار و کوهنورد باسابقه این مناطق به حساب میاید به خوبی میدانست که ما را از کدامین راه ها عبور بدهد.برایمان طناب بیندازد.قلاب بگیرد و از مسیرهایی سخت ردمان کند.بی حضور این مرد کوهستان قدم از قدم برداشتن در این دالانهای سنگی و خاکی برای ما کاملا ناممکن مینمود.

وقتی با زحمت و سختی خود را از لبه دره به کف آن رساندیم تازه وارد فضایی مسطح و خاکی شدیم که با کوه هایی بلند و دالانهایی شگفت انگیز احاطه مان میکرد.اینجا جایی شبیه دره های گرند کانیون آمریکاست.باور کنید تا از نزدیک آن را نبینید به عمق زیبایی و بدیع بودن آن پی نخواهید برد.

در بخشی از دیواره های دره جنی حفره هایی روی بدنه کوه وجود داشت که آنها را خانه های گبری مینامند.قلاب گرفته و به زحمت از دیواره خاکی بالا میرویم.بالای سر ما حفره بلندی قرار دارد چون دهانه چاهی بلند که تنها یکی از دوستان میتواند دهانه چاه را گرفته و خود را به حفره بالاتر برساند.متوجه میشویم اینها دست کندهای بشری هستند.خانه های زرتشتیان زمان ساسانی که در سینه کوه های ستبر این دره های مخفی برای خود خانه های سنگی میساختند.در گذشته ای که سطح کف دره بالاتر و هم سطح حفره اول بوده عبور و مرور آنها به راحتی انجام میشده و اولین حفره حکم در خانه آنها را داشته است.

حفره های بالایی بنا به شهادت دوستمان فضاهایی وهم آلودند.صدا که میکنیم در صدایی گنگ گم میشود.تو گویی کسی، موجودی در آن بالاها دارد در دل سیاهی مطلق خانه های سنگی نگاهت میکند.نگاه را که نمیبینی اما سنگینی نگاه به شهادت دیگری آزارت میدهد.دوستمان ترجیح میدهد بیشتر  از این در خانه گبری مزاحم صاحبخانه نباشد و زودتر به بیرون برگردد...

بی دلیل نیست که اینجا را دره جنی مینامند.خوف دارد به خدا....

آقای تقوی یک کوله بزرگ به همراه دارد که در آن از شیرمرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشود. وقتی درش را میگشاید با فوتی جادویی سیخ و میخ و کتری و چوب و خرمای طبس و قالیچه و ....بیرون میریزد.آقای تقوی اتش به پا میکند و ما درست زیر پنجره آقای گبری! لم میدهیم زیر تیغ آفتاب کویر و دل میسپاریم به خاطره های گوش نواز راهنمای کوهستان و شامه تیز میکنیم برای بوی نانی داغ که روی سینی فلزی با دستهای چابک آقای تقوی هی ورز میاید و هی دل ما را آتش میزند .مگر سیر میشویم وقتی لقمه لقمه نان داغ با حلوای خرما میزنیم و پیاله پیاله چای ذغالی مینوشیم؟

بلند میشوم تا با محمد امین کمی تنهایی دالانهای خاک گرفته دره ارواح را طی کنم. محمد امین کمی خوف زده میگوید خیلی جلو نرویم من اما دلم قیری ویری میرود برای دیدن چیزی و کسی که خیلی هم آدم نباشد!!!!! اصلا کرم  دارم که افسانه پردازی کنم. آقای تقوی برایم قصه ماری را تعریف کرده است که هر جمعه از لای یکی از این سنگها با سوت آقای تقوی سرش را بیرون میاورد تا آب بخورد و من فکر میکنم حالا خدا میداند از لای کدامین سوراخ دارد یواشکی ما را دید میزند.

 

بساطمان را جمع کرده و راهی بخشی دیگر از کال جنی میشویم.کال به مسیرها یا دره هایی گفته میشود که بر اثر عبور آب یا سیلاب ایجاد شده باشد.خاک براثر فرسایش در این دره اشکال عجیبی را ایجاد کرده است و آنچه که زیبایی این دره را دو چندان میکند عبور از میان همین اشکال انتزاعی است.گاهی باید از میان دالانهای بلند و سربسته بگذریم و گاهی باید از دل شیبهای تند کوهستان.گاهی سر از نیزارهایی  مرداب درمیاوریم و گاهی از زیر سایه نخلی خودرو میگذریم.گاهی زیر پای ما را عبور شنهای کویری قلقلک میدهند و گاهی تن نرم جویباری دستهایمان را خنک میسازد. کال جنی ترکیب شگفت انگیزی از طبیعت منحصر به فرد این منطقه است.

یک جاهایی دیگر احساس میکردیم که قدرت قدم از قدم برداشتن را هم نداریم. عجزی کامل وقتی باید از شیبی تند به پایین سرازیر میشدیم و یا تنگه ای صعب العبور را رد میکردیم.جایی باید از روی تنگه ای پر آب دورخیز کرده میپریدیم و گاهی هم باید سر خم کرده و سینه خیز جلو میرفتیم.همه اینها با کمک راهنمای مهربانمان امکان پذیر میشد.تا آقای تقوی را داری غم نداری....

و سرانجام انعکاس آبی آسمان کویری بر تن رودخانه ای که خدا میداند از کجا میجوشد و بر تن خشک طبس میلغزد...بی خود نیست که اینجا مکان چله نشینی مردمانی در گذشته های دور بوده است.اینجا باید نشست و اندیشید...چله بنشینی یا ننشینی خدا در همین نزدیکی چادر زده است!


 
ایزدخواست
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، متفرقه

یکی از دوستان خواسته است که اطلاع رسانی کنیم:

سلام به همگی
دوم دی ماه سال نود و دو مصادف با اربعین امام حسین انجمن دوست داران میراث فرهنگی ایزدخواست یک مراسم مختصر به دور از تشریفات رسمی به منظور ارائه تصاویر فوق العاده زیبا از عکاسان و سیاحان خارجی دوران قاجار به بعد تدارک دیده است . در این تصاویر اوج شکوه و عظمت و دوران رونق قلعه باستانی و شهر ایزدخواست به تصویر کشیده شده است از علاقه مندان دعوت می شوند در این مراسم حضور به هم رسانند . لطفا اطلاع رسانی کنید .

مجتبی رنجبر                                                        


 
دیگ رستم
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-دیگ رستم 

از روستای کودکانه نایبند که خارج شدیم راهی جایی هستیم که نام عجیبی دارد "دیگ رستم" که تقریبا در 240 کیلومتری طبس و 10 کیلومتری روستای "راور" قرا گرفته است.چراغهای روستا از دور دیده میشود از کسی سوال میکنیم دیگ رستم کجاست جواب پرتی میدهد و نزدیک است که پشیمانمان کند از ادامه راه.اما تجربه ثابت کرده جاهایی که برای محلیها بسیار پیش پاافتاده به نظر میرسد ممکن است مکانهای دیدنی جالبی برای ما شهریهای ندید بدید باشد پس راه را ادامه میدهیم و سرآخر از چشمه دیگ رستم سردرمیاوریم.

بوی گوگرد همه جا را گرفته و حسابی راهنماییمان میکند که باید نزدیک چشمه معدنی باشیم.آبی سبز به رنگی عجیب روی دامنه تپه ای خاکی روان است از آن بخار بلند میشود وقتی دست در آب فرو میکنیم باورمان نمیشود که آب در این منطقه اینگونه داغ و سوزان است.بیشتر از چند ثانیه نمیتوانید دستتان را در این آب داغ فرو کنید.

تپه را گرفته و پیاده بالا میرویم.آنچه که دیگ رستم را عجیب تر میکند آبی به رنگ سفید است که به موازات آب سبز رنگ داغ جاریست اما این آب کاملا سرد است. و داخل آن اشکال رسوبی جالب توجهی دیده میشود.باور نکردنی است که دو آب با دو سرچشمه متفاوت و اینگونه از نظر درجه حرارت مختلف،مسالمت آمیز در کنار هم سرازیرند پایین تا به استخر آب معدنی دیگ رستم بریزند و در هم بیامیزند.

بالاخره سرچشمه آب گرم را پیدا میکنیم.در حفره ای لابلای سنگهای آتشفشانی زیر صخره های سنگی جا خوش کرده است و ما با شنیدن صدای قل قل آن متوجه اش میشویم.حالا میشود فهیمد که چرا محلیها به این چشمه آب معدنی عجیب "دیگ رستم" میگویند.اصولا در باور بیشتر مردم ایران چیزهای عجیب و غریب که نمیتوانستند برایشان دلیلهایی پیدا کنند با نامهای اسطوره ای چون جمشید و رستم و سلیمان آمیخته اند.حالا بیا فکر کنیم این یکی شاید روزگاری دیگ رستم بوده که خوراک بره خود را در آن میپخته است! 

و اینجا  جاییست که آب سرد و گرم معدنی با خواص درمانی در هم میامیزند و داخل این استخر طبیعی ریخته میشوند .جایی لابلای سایه نخلهای برافراشته و نی زار.اصلا طبیعت این منطقه شگفت انیگز است وباور نکردنی که میان بیایان و لابلای خشکی کویر یکهو جایی چنین رویایی و سبز سربرمیاورد.

که در غروب آفتاب و طلوع ماه آسمانش در کنار سبزی نخلها چنین دلفریبی میکند.دوستانی که تایلند سفر کرده اند میگویند به اینجا چیزی از آن زیباییهای مناطق حاره ای کم ندارد فقط حیف است که هیچ کس نیست به فکر آبادانی اینجا در مسیر درستش باشد...

اگر به آن دیوارهای ویران کنار استخر نگاه نکنید چه کم دارد از استخرهای طبیعی خارج از کشور که لابلای درختان استوایی و کنار  دریا قرار دارند.با این تفاوت که اینجا شگفت آورتر است زیرا در کنار رملهای کویر چنین سایه نخلهای تودرتویی با هوایی مرطوب و استخری پر ازآب گرم و تن نواز فضایی متفاوت ایجاد میکند.حتما تنتان را به آب دیگ رستم بزنید.دو استخر زنانه و مردانه در کنار هم جدا در اینجا با کمترین امکانات ساخته شده است.شاید اگر این منطقه در اختیار کشوری مثل ترکیه بود خدا میدانست تا حالا چه هتلها و چه امکاناتی برای استفاده از این مکان درمانی ایجاد میشد.

دیگر راه افتادیم به سمت طبس .وارد شهر طبس که میشوید گنبد روشنی با محوطه ای بزرگ و ده ها درخت نخل توجهتان را به خود جلب خواهد کرد.اینجا را زیباترین بارگاه امامزاده های دنیای شیعه مینامند.بارگاه حضرت حسین بن موسی الکاظم، برادر تنی امام رضا (ع) که چون طبس سر راه خراسان قرار داشت در قرنهای پیش در اینجا ساکن و به شهادت رسید و هیمنجا هم دفن شد....امروز دیدن محوطه این امامزاده خالی از لطف نیست.

پس چادرهای گل گلی را سر میکنیم و راهی زیارت امامزاده و به جا آوردن دو رکعت نماز میشویم و روزمان را به پایان میبرdم تا روزی بعد و ادامه این سفر زیبا و خاطره برانگیز.....


 
کودکانه
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-روستای نایبند 

هروقت صحبت از معماری پله کانی میشود همه بی اختیار یاد ماسوله میفتیم.اما ایران ما روستاهای زیادی دارد که بر سینه کوه پله به پله بالا رفته اند تا دست به آسمان سایند.و یکی از زیباترین این معماریهای سنگی روستایی سبز در دل خاکی کویر است.روستای نایبند در جنوب طبس و سرراه جاده راور در 134 کیلومتری دیهوک....

نزدیک ظهر عاشوراست که به آنجا میرسیم.تمام مردم نایبند انگار در قبرستان ده جمع شده اند.قبرستانی روبه بلندی که مردم جعبه شیرینی و شکلات به دست از آن پایین میایند.در تعجبیم و میفهمیم این یک رسم کویری است که در عاشورای حسین مردم به دیدن مردگانشان میروند و برای آنها خیرات میکنند.همین است که هرکسی چیزی به ما تعارف میکند از انار تا خرما...

کودکان ده اما بسیار سرخوشند وقتی مسافران را میبینند.گرد ما جمع شده و هیاهو راه میندازند.هرکدام سعی دارد بیشتر به ما نزدیک شود و این گاهی به دعوا و زد  خورد مینجامد.کودکان نایبند با غریبه ها چه زود دوست میشوند و مدام ژست میگیرند تا ما از آنها عکس بگیریم و از ما قول میگیرند عکسها را برایشان پست کنیم...همه با هم رفیق شده ایم.مهرداد همان پسر جلویی دوست جون جونی ما شده است...

به دخترها میگوییم بیایند عکس بیندازند خجالت میبکشند.یکی از آنها میگوید :با پسرها؟؟ بد است آخر...

و پسرها که تخت سینه دخترها میکوبند و آنها را از جمع خود بیرون میرانند.پسرهایی که روزی شوهر همین دخترها خواهند شد و خدا کند آن وقت مهربان تر باشند...

کوچه های نایبند خاکی و بافتی کویری دارد.کوچه هایی باریک که بر سراشیبی کوه ساخته شده اند.خانه هایی در دل هم بی نظم مشخص که فضاهای حیاط و آغل و تنورشان با هم مشترکند و همسایه هایی که صمیمانه در کنار هم زندگی میکنند. سقف خانه ها از تنه و برگ نخل پوشیده شده اند و چهره روستا را از دور بر سینه کوه سبز میکنند گرچه دیوارها کاهگلیند و با شنهای خاکستری نقش خورده اند....

بویی مست کننده ما را به پیچ کوچه ای میکشاند.دیگهای بزرگ غذاهای نذری روی اجاق قل قل میکنند.روی در آنها زغال سرخ ریخته اند.نهار ظهر عاشورا آبگوشت است که بوی آن 7 محله آن طرف تر هم میرود!

روستاییان ما را دعوت به نهار میکنند.اولش رویمان نمیشود که دعوت آنها را بپذیریم راستش میترسیم غذایشان کم بیاید.یکی از جوانهای روستا به حرف ما میخندد.میگوید از برکت سفره حسین ده روز و ده شب همه روستا و همه مهمانان روستاییان اینجا در حسینیه قدیمی ما پذیرایی میشوند و تازه هروعده هم غذا باز زیاد میاید و هرکس مقداری هم به خانه میبرد....

خانمها به حسینیه زنانه رفته و آقایان هم به قسمت مردانه.کفشهایمان را درمیاوریم و سلام گویان مهمان سفره زنان نایبند میشویم.اینجا تمام زنان جمعند با کودکانی که از سروکول سفره بالا میروند.حسینه در کنار یک نخل بزرگ ساخته شده است.نخلی که درست وسط سفره ها با برگهای وسیعش بر سر مهمانان این سفره سایه انداخته است.بوی نان تازه از تنور درآمده با بوی آبگوشت درآمیخته و حسابی ما را گرسنه کرده است...

زنان کنار ما جمعند و دخترکان ما را سوال پیچ میکنند.دوست میشویم با آنها ... برای آنها ما زنان شهری هستیم دوست دارند همه چیز را راجع به تهران بدانند و ما گیج میشویم که در برابر خیل سوالهای آنها بهترین جوابها چه میتواند باشد.جوابهایی که هم صادقانه باشد و هم آنها را وسوسه به مهاجرت نکند...

بعد از نهار راه میفتیم که کوچه های روستا را بگردیم.بچه ها مشتاق و کنجکاو دنبالمان کرده اند و هریک میکوشد توجه مارا به خود بیشتر جلب کند.کودکان مهمان نواز نایبند مشتاقند تا روستا را نشانمان دهند.پس پشت ده ها کودک با صفای نایبندی راه میفتیم و بالا میرویم....

به برج قدیمی روستا در آن بالا میرسیم.جاییکه روزگاری میل روستا بوده و حال استوانه ای کاهگلی برای بازی بچه ها...

نایبند چهره زیبایی دارد دردل کویر.یک سوی آن کویر طبس پهنه گشوده و سویی دیگر به خاطر وجود چشمه های گوارای آب سبز و سرزنده از صدها درخت نخل و میوه است. روبرویش کوه های شتری برافراشته اند.و جاده هایی پیچ در پیچ کوهستانی که نایبند را به روستاهایی دیگر وصل میکند.آن سوی کوه ها پارک ملی نایبند است و یوز آسیایی...اینجا طبیعت شگفتی دارد.طبیعتی پر از تضادهای زیبا...

با بچه ها تصمیم میگریم عکسی دست جمعی و به یادگار داشته باشیم. سعی مهرداد برای آرام ساختن آنها بی فایده است.هیجان عکس دست جمعی بچه ها را از خود بی خود کرده است....نگرانیم از این بالا پایین بیفتند اما گوش کسی بدهکار ما نیست و هرکسی در حال شیطنت و بازیگوشی...

بالاخره دخترها هم ژستی میگیرند تا در قاب دوربین ما ثبت شوند.قول میدهیم عکس آنها را برایشان پست کنیم.یکی از دخترکها سراغ یکی از دوستان ما میاید و میگوید: پسرها میگویند شما خیلی قشنگید....

دوستم سرخ میشود و نگاهی به پسرهای فسقلی 10 -12 ساله ای میندازد که چشمشان او را گرفته است....!!!!!!

در راه برگشت از کوچه ها بچه ها طوری دوره مان میکنند و مراقب ما هستند که از بلندیها پایین نیفتیم که دلمان غش میرود از اینهمه محبت خالص و بی ریا.چه میتوانیم در جواب اینهمه مهر آنها انجام دهیم.جز دعای خیری برای آینده آنها که خدا کند سر از شهرهای بی درو پیکر و بی هویت درنیاورند...

کودکانه نایبند تا ابد در خاطره های ما خواهد ماند.کودکانه ای از جنس کودکی خود ما، همان قدر معصوم همان قدر زیبا!


 
کریت
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

 آبان 92-روستای کریت-عاشورا

عاشوراست و ما صبح زود از طبس راه افتاده ایم سوی ناکجاآبادی که دل ما را برد و دل دارد ما را میکشاند به جایی که سوز کویری آتشش زند در غم خاک و باد.

20 کیلومتری جنوب طبس در مسیر جاده طبس-دیهوک هستیم.اینجا را خاک مرگ پاشیده اند.تنها صدای باد است که میاید و خانه هایی ویران که با هر وزش بادی غباری بیشتر بر چهره شان گرد غم مینشاند.اینجا کریت است.روستای زلزله زده شهریور مرگ آفرین 57.هیچ کس نیست.فقط ما هستیم و صدای آه هایمان که با دیدن خانه های کاهگلی فرو ریخته در هوا طنین میندازد.

کریت را خواهر طبس مینامیدند تا قبل از فاجعه سال 57.روستایی پرجمعیت با نخلهای برافراشته و گلهای نرگس.روستایی با قدمتی 1000 ساله و مردمانی قدیمی و اهل دل.حالا اما نخلهایش سوخته و سربریده شده اند.نخلهای خرمایی که روزگاری کام  شیرین میکردند و امروز خود فرهاد گشته اند.

25 شهریور ماه سال 1357 خورشید تازه غروب کرده بود.قلب کریت بی تاب بود.زمین هزاره هایی بود که در خود میفشرد و به ناگاه عصر آن روز سیاه زمین تابش به پایان رسید و زلزله رخ داد.قلب کریت منفجر شد و زلزله 7.5 ریشتری تا طبس پیش رفت. زلزله ای که در آن بحران انقلاب هیچ وقت تعداد کشته های واقعی خود را رو نکرد.طبس از بین رفت.کریت با خاک درآمیخت.25000 کشته شاید حتی بیشتر....

حالا ما در کریت هستیم.نکند داریم خواب 30 ساله سرزمین فراموش شده را میاشوبیم؟ دلمان سخت گرفته است.راهی کوچه های خاکی کریت شده ایم. آب انبار تنها بخشی است که هنوز سیمای زندگی دارد.آب انباری چند صدساله از دوران افشاریه که وقتی به سراغش میرویم کبوترها را در دالانهای تن خسته اش لانه کرده میابیم.کبوترهایی که وقتی بغ بغو میکنند صدایشان در زیر گنبد آجری و خسته بنای افشاری میپیچد و هزار نغمه ناکوک میشود.کریت زخم خورده است...

راهی کوچه هایی میشویم که زمینش زیر قدمهایمان ترک میخورد از بس لب تشنه شده است.نمیدانم زمین چه دردی گرفته بود که پس از هزاره ها آرامی به ناگاه قلبش تپید و قلب روستا را لرزاند.یکی میگوید زمین وقتی میلرزد که عاشق شده باشد.زمین معشوقش را از میان این خانه ها میرباید و خشک و تر را با هم میسوزاند.قصه زمین لرزه قصه آدمهایی است که زیر این خانه ها برای ابد دفن شده اند.و کوچه ها حالا خالی از همه آن زندگیهایی شده است که هرکدام برای خود قصه ای داشتند.

جایی حوالی گورستان قدیمی دلمان میلرزد شبیه دل زمین.در اینجا پس از 35 سال فرسایش خاک، حالا استخوانها در دل یک تپه بیرون زده اند.کسی نمیداند این جمجمه کدام کودکی بوده که هیچ مادری او را دفن نکرده است.یا گوری دسته جمعی بوده یا گروهی که با هم زیر آوار مانده اند.از هرجای تپه تکه استخوانی بیرون زده است و ما را وحشت زده میکند.خدا میداند کسی از صاحبان این بدنها،زنده مانده بوده که امروز بیاید و یادی از آنها کند یا هیچ کس دیگر به خاطر نمیاورد که چه کسی روزگاری اینجا نفس میکشیده است...

کنار تپه مردگان قبرستانی عجیب وجود دارد.قبرهایی که بر خلاف قبور همه جا در دل خاک نیستند.بلکه روی سطح زمین برجسته مینمایند...بعدها میفهمم اینها قبرهای "اسپردنی"(سپردنی) هستند.انگار درآن روزهای زندگی و زنده بودن اینجا کنار امامزاده ای بوده متبرک و رو به مسجدی قدیمی.و کریت که روستایی بوده سر راه مسافران.اگر کسی در اینجا هنگام عبور و سفر میمرده او را در سطح زمین مجاور هوا در مقبره ای برجسته میگذاشتند تا زودتر جسدش متلاشی شود و سپس استخوانهایش را در کیسه ای قرار داده و به  شهر آن مسافر  میفرستادند...پس از زلزله و ویرانی کامل کریت و تخلیه روستا این قبور و اجساد درون آنها بی نام و نشان باقی ماند.دیگر کسی نمیداند زیر این حجم سنگی کدام پیکره مسافری غریب، چشم انتظار دستی است که سرانجام او را به خانه برگرداند...

مسافر تا ابد پایبند خاک کریت شده است...

آن سوتر روستای تازه ساز کریت قرار گرفته است.روستایی که پس از زلزله برای بازماندگان ساخته شد و باقی به آنجا کوچ کردند.حالا یک نسل گذشته و نسل امروز کریت دیگر نمیداند زیر آن خاکها چه آدمهایی روبه فراموشی رفتند...

انقدر دلمان غم دارد که با بهانه ای میخواهیم زیر گریه بزنیم و این بهانه وقتی فراهم میشود که در خاکی روستا سیل جمعیتی سیاه پوش به سوی ما هجوم میاورد و ما تا به خود بجنبیم که چه شده در میان عزاداران عاشورا قرار میگیریم..خاک بلند است و گامهای مردمانی عزادار به سرعت در حال دویدن.ما گیج میخوریم.نجوایی از دور شنیده میشود."حسین...حسین...." حجم صدا که نزدیک میشود "حا"ی حسین پرپرمان میکند از بس در خود درد دارد...

دو گهواره سبز از جنس نخل بر دوش مردان به سرعت در باد میدود.چیزی شبیه وهم در ما جاری میشود.سیاوش شهید در حافظه اسطوره ای ملت من دارد میرود که به خاک سپرده شود و باد نام سیاوش را در تن ابرها تکثیر میکند. ابرها میبارند و هزاران سیاوش و سهراب و حسین بر زمین فرو میروند و از زمین میرویند...

زمین بارور میشود.زمین عاشق میشود.باور کن...

میگریم میگریم میگریم و فکر میکنم هزاران سال است مردمان من دارند سو وشون میکنند...


 
انارک
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

 آبان 92-به سوی طبس

سلام.سفری دیگر به سویی دیگر از ایران عزیزمان را آغاز میکنم.این بار قرار است پا به پای رملهای کویر همسفر باشم.در جاده هایی محو در خط افق و در راستای دشتهای بیابانی.با من همسفر باشید که یکی از شگفت انگیز ترین سفرهایم را تقدیمتان میکنم.میخواهم شما را به قلب کویر برده و در کنار شالیزارها مهمان پیاله ای چای سازمتان در جاییکه نخل سایه خرما میندازد.میخواهم شما را ببرم در قلب کویر و در چشمه سارهای برآب خنکتان سازم.میخواهم با ارواح جنیان همسفرتان کنم در دره هایی تودرتوو هولناک.میخواهم عاشورای کویر را بر مزار مردگان هزار ساله برپا کنم...همراهم باشید....

دو هفته پیش سفری 4 روزه به همراه 6 تن از دوستانمان ترتیب دادیم.من-محمد امین-علی-نازلی-ارغوان-علی-علیرضا و بهاره.سفری که از تهران آغاز شد و به تهران خاتمه یافت.قرارمان نوردیدن کویر بود در جاده هایی که برایمان تازگی داشت.دوست داشتیم دشت کویر را این بار عمودی بپیماییم که رویایمان را در روز برگشت به تهران محقق کردیم.مسیر رفت ما از تهران به نایین-انارک-چوپانان-فرخی-خور و در آخر طبس بود .مسیری حدود 900 الی 1000 کیلومتر در جاده هایی کاملا بیابانی....مسیر بازگشت اما رویایمان بود.طبس-خور - فرخی -جندق و سپس نوردیدن دشت کویر -معلمان-دامغان و تهران.....

صبح خیلی زود راه افتادیم.هوا هنوز تاریک بود و جاده هایی که ما در این تعطیلات عاشورایی برگزیده بودیم خلوت و بوی خنک پاییز میداد وقتی نمی هم میزد.جاده ها کاملا خشک و کویری بود.هرازگاهی از کنار روستایی خاکی و به رنگ کاهگل عبور میکردیم.عاشق این جاده های کویریم.فکر میکنم شاید تکه ای از روح من از تن کویر سردراورده باشد و یا شاید نیاکانی که نمیشناسمشان اهل کویر بوده اند از بس تنم از سرخوشی میلرزد وقتی پا بر شهرهای کویری میگذارم.نمیدانم من عاشق سنگ و رملم پس یا روزی بچه کوهستان بوده ام و یا روزی تکه ای از ماسه های بیابانی....

 

در نیمه های راه بودیم و نایین را رد کرده روستایی پاییزی رنگ از دل خاکی کویر دیده شد.روستایی که چون نامش اناری بود.یک روستای قدیمی بسیار زیبا با کوچه های کاهگلی و آسمانی بینهایت آبی.کوچه هایش باریک آشتی کنان بودند از جنس تمام کوچه های مهرانه کویری با طاقهایی که سایه سار عابرانند.درهای چوبی و کوبه های قدیمی و پیر نشینانی که ما را دعوت به نشستن میکردند...

اینجا انارک بود.

تصمیم گرفتیم پیاده شده و راهی کوچه های باریکش شویم.کوچه هایی که در صلات ظهر خالی از غیر بود و جز ما هیچ کس ردی بر آنها نمیزد.باد میوزید و تنها پارچه های سبز و سیاه عاشورا بود که در این خلوت بیابانی میجنبید و ما حسی از تنهایی داشتیم.

تنهای تنها که نه..بیخ یکی از دیوارهای کاهگلی کوچه های انارک دوچشم تیله ای مفتون کننده بیدار بود و ما را دید میزد.عجب زیبای نازنینی همرنگ دیوارها لای این دیوارها در زیر تیغ آفتاب ظهرگاهی لمیده بود و با شاتهای دوربینهای ما تکان هم نمیخورد.شنیده ام که گربه های یزدی زیباترین گربه های ایرانند و این یکی فکر کنم نژادش به همان طرفها برمیگشت.این حوالی کمی دورتر البته زادگاه یوز ایرانی است و من فکر میکنم همه این گربه های زیبای  ریشه در همان یوز افسانه ای دارند.

چشمهایش که اینگونه میگفت...

چرا انقدر این کوچه ها سرخند؟! شبیه سرخی موی حنا گرفته مادران پیر این سرزمین. وقتی نام شهیدی بر قلب این دیوار سرخ با رنگ سبز چنین حک میشود انگار قلب همان مادر است که هنوز زنده و تپنده سبز_سبز است...

انارک شهری قدیمی است.میگویند به دوران صفویه باز میگردد محلیها اما معتقدند خیلی قدیمی تر از این حرفهاست.کوچه های قدیمی آن میتواند موید این حرف باشد.کوچه هایی که دیگر هیچ کس در آنها ساکن نیست و حالا فقط لوکیشن فیلمهای از جنس کیارستمی شده اند.مردم به آنسوی انارک کوچ کرده اند و در خانه هایی که باد کولر آنها را خنک میکند زندگی میکنند برای همین است که در دل این محله های پرت بادگیرها رو به فراموشیند و دارند خاک میشوند.حیف از این کوچه های قدیمی....

انارک اما تسمیه به انار دارد.این را میشود وقتی فهیمد که در دل حیاطهای خالی از سکنه آن هنوز درخت اناری دارد زندگی میکند و سخاوتمندانه انارهای ترک خورده اش را به مسافر کوچه های تنها میبخشد...

بالا تر که میرویم دشتی باز و خیمه های سفید که پرچم سبز و سیاهشان در باد دراهتزار است نگاهمان را میگیرد.فردا ظهر عاشورا این دشت حکایتی دیگرگونه دارد.فردا روایت قیام و مردانگی در این دشت خواهد پیچید.امروز اما سکوت حاکم بر اینجا است.باید اندیشید و به دالانهای این  خیمه های سپید سرک کشید....حیف که فردا ظهر عاشورا اینجا نیستیم.

وقت نهار که میرسد ما جایی در میانه کویریم.باید به لقمه نان و کوکوسبزی خودمان قناعت کنیم و راه را به سمت طبس ادامه دهیم.

راه طولانی است و دیگر هوا تاریک شده است.ما هم خیلی خسته ایم تا طبس راه زیادی نمانده اما توان به آخرهای خط رسیده.جایی حواله گرمه وقتی افتان و خیزان شده ایم سوسوی چراغی نوید زندگی میدهد.از دل سیاهی کویر و زیر آسمان هزار ستاره آن  زندگی جریان دارد.کاروانسرای گرمه که حالا اقامت گاهی دلچسب است برای مسافران بیابانی.یاد میلهای قدیم میفتم که روزگاری دور در هزاره هایی پیش در میانه راه های قدیمی ایران زمین به مسافر خسته راه گم کرده مسیر را نشان میداد و دلش را قوت میبخشید.مهمانسرای گرمه برای ما خسته های امروز حکم همان میلهای باستانی را داشت وقتی نور فانوسش بر شب تاریکمان بارید.

نشستیم.چای نوشیدیم به صدای شجریان زیر چه چه قناری آزاد کنار دستمان گوش جان سپردیم و تنی لم دادیم در کاروانسرای قدیمی....سپس راه طبس را درپیش گرفتیم.شب به نیمه نرسیده در هتل 3 ستاره نارنجستان طبس بودیم.


 
عروسی کردی
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92-یک عروسی کردی

مادربزرگم میگفت مواظب باش چه چیزی از دهانت درمیاید شاید همان لحظه مرغ آمین در راه باشد و من این را خوب فهمیدم در آخرین ساعات سفر دلپذیرم به مناطق کرد نشین وقتی در راه بازگشت از سقز به تهران سرازیر بودم. با حسرت رو به محمد امین کردم و گفتم چه حیف همه چیز در این سفر کامل بود اگر یک عروسی کردی هم میدیدیم..

و خدا شاهد است دروغ نمیگویم که دقایقی بعد در یکی از پیچهای کوهستانی نگاهم بالای یک تپه به پیراهن صدرنگ زنان کرد افتد و همان لحظه داد و فریاد کنان رو به محمد امین گفتم :برگرد برگرد مرغ آمین آرزویم را برآورده ساخت!!!!!

از شیب تپه یک روستا بالا رفتیم.راستش خجالت میکشیدیم پیش خود فکر کردیم که آنها خوششان نمیاید ما هم درعروسی آنها باشیم.ماشین را جایی پارک کردیم و از دور به نظاره آنها نشستیم آنها وقتی مارا دیدند با خوشرویی به استقبال ما آمده و ما را هم مهمان عروسی رنگارنگ خود کردند....

کاروان عروس هنوز نرسیده بود و مردم به پایکوبی مشغول بودند.زنان در دایره ای منظم دست در دست همدیگر هل هله کنان میرقصیدند و پارچه های رنگی زری دوزی را در هوا تکان میدادند.دخترکان شوخ و شنگی هم بیخ چینه دیوارهای کاهگلی از روی پشت بام به تماشا مشغول و موسیقی کردی هم غوغا میکرد در آن فضای عصر جمعه کوهستانی کردستان.

به من اجازه دادند از آنها عکس بگیرم به شرطیکه در شادی آنها شرکت کنم و من ناوارد که تابحال در هیچ رقص کردی شرکت نکرده بودم  خوشحال و خندان وارد دایره بانوان رقصنده کرد شدم.در حالیکه زیر بغل دختر سیه چشم کناری را گرفته بودم و او که قدم به قدم به من یاد میداد چگونه باید پاهایم را بردارم.

رقص های کُردی یکی از سنتهای دیرینه و یادگارهای ارزشمند آریایی هاست که همچنان محفوظ مانده است و حتی در رقص های سنتی بعضی از اقوام همجوار همچنین آشوریها  تأثیر کرده است.این رقص های محلی نوعی همبستگی میان مردمان کرد است وقتی دست در دست هم میگذارند و با هماهنگی بدن خود را حرکت داده و دور میچرخند.

جذاب ترین بخش این رقص زیبای گروهی زمانی است که دخترها و پسرهای جوان روستا در دو نیم دایره مقابل یکدیگر میرقصند.اینجا دیگر دیدنی میشود وقتی نگاه های مشتاق جوانها را ناگهان قاپ بزنی و در هوا شکارش کنی.شاید در همین رقص و زیر این چشمهای سرمه کشیده و گونه های تیغ زده جوان و تازه ،عشقی دارد جوانه میزند..

یکی از مهمترین این سنتها پوشیدن لباسهای محلی کردی است که تقریبا همه افراد حاضر در جشن عروسی از کوچک و بزرگ این رسم زیبا را رعایت میکنند.لباس عمومی اهالی کردستان از پارچه های رنگارنگ و چشم نواز تشکیل شده است خصوصا لباسهای بانوان در مجالس میهمانی.بنابراین یک عروسی کردی فرصتی است که میتوانید به چشمهایتان دهید تا تنوعی از ده ها رنگ شاد و چشم نواز را ببیندو حظ بصر ببرید.

یکی از روستاییان مهربان دور میگشت و پیاله های چای را تعارفامان میکرد و چقدر چسبید وقتی ما هم مهمان دلهای مهربان آنها شدیم و در نوشیدن چای عروسی آنها شرکت کردیم...

ناگهان صدای هلهله ای از دور شنیده شد.کاروان عروس بود که داشت به روستا میرسید.یکی از مردان جوان روستا که با ما صمیمی شده بود آیین مراسم را برایمان توضیح میداد.عروس از روستایی دیگر بود و کاروان او داشت به روستا نزدیک میشد.

ماشین عروس گل زده و تمروتمیز از راه رسید.جمعیت مشتاق هل هله کنان وبه پیشوار عروس جوان روستا آمدند.پیر و جوان کوچک و بزرگ با خنده و بغل بغل پولک و گل دور عروس جوان و زیبای روستا را گرفتند.عروسی که از این پس دیگر قرار است یکی از مردمان همین روستا باشد.کار کند.بچه بزاید و به یاری خدا در کنار داماد جوانش شاد، زندگی را زندگی کند.

خواهران جوان داماد پارچه ساتنی سرخی را زیر پای عروس پهن کردند و روی آن را با ده ها گل تازه سرخ و میخک و پولکهای رنگارنگ آراستند.خواهران جوانی که شادترین و رنگین ترین بانوان این مهمانی بودند و سرافراز از اینکه برادر جوانشان را شاه داماد میکردند.

بچه های کوچک روستا که عروس و دامادهای اینده این مردمان خواهند بود با شوق و ذوق سرگرم جمع کردن سکه ها و پولکهایی بودند که مادر و پدر داماد بر سر عروس نازنینشان افشانده بودند...

پدر داماد زیر بغل عروسش را گرفت و اورا از ماشین پیاده کرد.عروس در کنار داماد خوشحال قدم بر خاک روستا گذاشت و در همان ابتدا پاشنه بر کاسه ای چینی گذاشت.کاسه زیر پاهایش خرد شد تا هرگونه بدیمنی و بدشگونی و چشم بد از زندگی او رخت بربندد و نابود شود...

مردان ده بالای چینه های دیوارهای کاهگلی تفنگ درکردند و صدایش را به گوش همه روستا رساندند.عروسشان پا به خانه اش میگذاشت!

عروس و داماد را بر صندلی عقدشان نشاندند و اسپند آتش زدند و دور آنها هلهله کشیده و رقصیدند.مادر ها و پدرها آمدند و روی گل عروس مبارک قدمشان را بوسیدند و به پیراهن او اسکناسهای نویی را سنجاق کردند...

و بعد همه با هم دایره رقص کردی و شاد خود را در نوای سورنا و دهل و ضرب و کمانچه آغاز کردند.این بار پشت سر عروس و داماد و دست در دست آنها و دیگر مرد و زن و  پسرو دختر با یکدیگر.انگار وجود نازنین عروس و داماد مجوز کنار هم بودن جوانها را صادر میکرد و البته مجوز عاشقیهای زین پس  را.... 

 یک نفر ازاهالی روستا روی یک دفتر نام هدیه آورنده  و مبلغ هدیه آنها را برای عروس و داماد یادداشت میکرد.چه رسم خوبی!به جای دادن کاسه و کوزه هرکس با توجه به میزان توانایی خویش مقداری پول نقد به رسم پیشکش برای این عروس و داماد جوان هدیه میداد.ما هم با شوق و ذوق در این رسم آنها شرکت کردیم.چه افتخاری بود برای ما که اجازه دادند این مردمان مهربان، ما غریبه ها هم در مهمانی آنها شرکت کنیم و چقدر ما را عزیز داشتند و بر صدر نشاندند و میزبانیمان کردند تا آب در دلمان تکان نخورد و چقدر اصرار که شب بمانیم و در شام عروسی آنها شرکت کنیم.اما حیف که راه دراز بود و ما مسافران جاده باید میرفتیم و این سفر را هم به پایان میرساندیم... 

و اینگونه بود که سفر 4 روزه ما به دیار کردنشینان مهربان و صمیمی مرزو بوممان؛ ایران زمین؛ به پایان رسید...چه پایان سرخوشانه ای!جایتان خالی...


 
پله پله تا ملاقات دل
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92- سقز

به شهر سکاها پا گذاشته ایم شهری که پله به پله ما را از گل به دل بالا میبرد و در سفری معنوی به دیدن خدا.ووقتی ظهر خسته و گرسنه و گرما زده به سقز میرسیم انگار بادی خنک از بهشت حال و هوای ما را بهاری میکند در این ظهر داغ تابستانی.تو گویی سقز با آفتاب پیمان دوستی دارد که نه آفتابش میازارد و نه تابستانش خیلی دلربایی میکند.اینجا شهر سرماهای برفی زمستانی است.

 در راه بازگشت به تهرانیم و مسیر عبوری از بوکان و سقز را برگزیدیم تا جاده هایی تازه و مردمانی تازه تر را ببینیم و 20 کیلومتر که از بوکان رد شدیم در حوالی ظهر به سقز رسیدیم و راهی بازار قدیمی ان گشتیم.سقز شهری پله کانی است چون در شیب دامنه کوه های برف گرفته زاگرس قرار گرفته است.

و به بازارش که قدم میگذاریم در دل دالانهای تودرتوی آن، مردمان  شیرین زبان کرد دست دوستی به سویمان با پیاله ای چای و حبه قندی شیرین دراز میکنند.اینجا پیرمردهای مهربان قصه گوی زیادی دارد و زنانی که با لباسهای محلی و آویزه های مخصوص بانوان کرد چشم ما را در تلوتلو رنگهای پارچه هایشان گیج مبکنند.نگاه مان نمیداند از کدامین رنگ  و سو به کدامین رنگ و بو حرکت کند وقتی بوی کلوچه های شیرین محلی بانویی کرد سرمستمان میکند.

در میانه بازار یکی از همان پیرمردهای خوش سخن کرد زبان قصه حمام قدیمی شهر را روایت میکند.حمامی که در بچگی خاطره های پیرمرد را رقم زده است و امروز متاسفانه در آن به روی هرکس و ناکسی بسته مانده است و پیرمرد با چه دقتی حافظه اش را به راه میندازد و برای ما از دونه به دونه نقش و نگارهای دیواره حمام میگوید و انگار ما را با خود میکشاند به دالانهای بخارگفته و صدای دلاک و رنگ تند قرمز لونگهای آویخته و پیرمرد تعریف میکند که در کودکی زیر سایه پدر و دستهای چابک او کیسه میکشیده و لقمه لقمه گوشت کوبیده میخورده و با لپهای سرخ پا از حمام بیرون میگذاشته است.و پیرمرد اینجا که میرسد آه میکشد و کسی درست نمیفهمد آه رفته خاطره هایش را میکشد و یا یاد پدر و دستهای ستبر او را....

از پیرمرد نشانی کاروانسرای قدیمی را میپرسیم و در آه سینه سوز او دود میشویم وقتی از کاروانسرای قدیمی سقز تنها نیمه ویرانه ای به چشممان میاید.اینجا روزگاری در هیاهوی تجار و بار چهارپایان و صدای غلام بچه ها پر بود و امروز چه حیف که دیوارهایش قلنج میشکنند در سوز تن سوز تنهایی شهر.

آقا محمد اما هنوز لحاف میزند و مرا با خود به خاطره های کودکیم میبرد که مادربزرگ لحاف میگسترانید و لحاف زن محل با کمان  خود مرا عروس پنبه ای شهر قصه هایم میکرد.

نمیدانم چرا هنوز که هنوز است دل من با هر تپ و تپ کمان حلاج، تپ و تپ میزند.

گرچه خوب میدانم چرا "طوبی"ی "طوقی" ی مسعود کیمیایی با شنیدن "تپ و تپ" پنبه زن، در من زنده میشود! 

 

به دیدن مسجد "دو مناره" شهر روانه ایم که در اذان ظهرش نماز بگذاریم.مسجدی در محله "میان قلعه" و در دامنه نارین قلعه شهر که در  آن بالای پله های کوچه های قدیمی ، ما را " پله پله تا ملاقات خدا" میبرد!

آنچه از بیرون مسجد دیدنی است نمای آجری و خشتی مسجد است که با کاشی کاریهای افشاریه و زندیه آرایش یافته است.

یک سر مسجد در کوچه باریک یک متری است و سر دیگر آن ایوانی مشرف بر یک کوچه سه متری دیگر. و در این ایوان که انگار روبه زندگی مردمان سقز نفس میشکد،قبر عارفی عالیقدر قرار دارد.در سادگی و زیر سایه تیرکهای چوبی.

بنای مسجد اما به نادرشاه افشار برمیگردد.در یکی از سفرهایش وقتی گذارش به سقز میفتد شیخ حسن مولان اباد که عارف زمانه خود بود از او درخواست ساخت مسجدی را میکند و نادر دستور میدهد مسجد دو مناره را در بافت قدیمی شهر بسازند.

وقتی سر بالا میکنیم و به کاشیهای رنگ به رنگ ان که تن به میانه آجرها سپرده اند میندازیم بیشتر پی به معماری افشاریه و اوایل زندیه میبریم.

 و اما شبستان مسجد که در سکوت و رخوت ظهر تابستان ما را فرو میبرد.پاک و پاکیزه بر دوش ستونهای قدیمی چوبی قرار گرفته است و با محرابی قدیمی و در سایه خنک سقفی چوبی عجیب هوس دو رکعت نماز عاشقی را در دل ما میندازد.

خادم مسجد پیرمرد کم حرف ساده دل مهربانی است که مسجد را چون قلب خود پاک و پاکیزه نگه میدارد.به وضوخانه پر طراوت آن که پا میگذاریم تازه معنی وضو گرفتن را میفهمیم. اینجا را میشود با افتخار خانه خدا خواند ازبس که روح معنوی ایمان در سادگی و پاکی ان جاری است.

 

از مسجد که بیرون میاییم . راهی کوچه های قیمی شهر میشویم یک مادر پیر در کنار پیرنشین خانه ای قدیمی با زبان کردی چیزی به ما میگوید و مارا به خانه اش دعوت میکند.کردی نمیدانیم اما زبان مهربانی را بلدیم.راهی حیاط کوچک و مصفای خانه پیرزن مهربانی میشویم و در بهت فرو میرویم.

 

 

اینجا یک مسجد قدیمی دیگر است که اصلا شباهتی به مساجدی که تاکنون دیده ام ندارد و متمایزترین وجه آن وجود چشمه ای است که در وسط یکی از شبستانهای آن از میانه زمین میجوشد و آبی پاک و گوارا را درست در قلب مسجد جاری میکند.باورم میشود که اینجا دیگر خانه خود خداست وقتی دست بر تن زلالی آبش میزنم و صورتم را خنک میکنم و بعد در آغوش مادر فرو میروم.آغوشی که عجیب بوی خداوند را میدهد...


 
هزار چم کردستان
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92-سردشت و پیرانشهر

گفته بودم که اقامت هر 3 شب ما در مهاباد،هتل کوهستان بود. و سفر هر روزه ما رفت و برگشتی از مهاباد به مقصد محسوب میشد.برنامه ریزی صحیحی نیست.اگر خواستید برنامه سفر 4 روزه ما را پیاده کنید بهتر است هرشب در مکانهای مختلف اقامت کنید تا مسیر کمتری اتلاف جاده داشته باشید...به هرحال روز سوم تصمیم گرفتیم به سمت سردشت برویم که شنیده ها میگفت یکی از زیباترین جاده های کوهستانی ایران را داراست....از مهاباد به سمت جاده سردشت که بیرون میاییم بر جاده پیچ در پیچ کوهستان منظره بسیار زیبای سد مهاباد تا مسافتی با ماست.

سردشت تا مهاباد چیزی حدود 120 کیلومتر است اما گول مسافت کم را نخورید.120 کیلومتری که تمامش پیچهای کوهستانی است.شاید 3 الی 4 ساعت در راه باشید تا به سردشت برسید.اما قویا توصیه میکنم این راه را حتما طی کنید چون مناظری که در طول جاده خواهید دید در کمتر نقطه ای از ایران تجربه اش خواهید کرد.

نمیدانم چرا بیشتر سفرهای درون مرزی ما محدود به شمال کشور شده است در حالیکه اگر به دنبال طبیعت بکر و زیبا و سرسبز باشیم مناطقی چون کوهستانهای کردستان و آذربایجان غربی نیز کم از شمال ایران ندارد.تنها باید دل به جاده سپارید و در مسیرهایی قدم بزنید که گاه جز شما کسی در آنها نیست.نه از ترافیک راه خبر است و نه از تصادف و بگیر و ببندهای معمول.

و مسیر مهاباد به سردشت زیباترین آنهاست.این را از قول همه آنهایی میگویم که یک بار تجربه این راه های هزار چم کوه های گرده سور،قندیل،گردنه زمزیران،تفرجگاه های بیوران،باساوه،کانی گراوان و ... را داشته اند.

راستش انقدراین جاده ها پیچ در پیچند که بر ای بعضی تولید تهوع میکنند.من را یاد پیچهای جاده مریوان میندازد.سنندج به مریوان و....یادم میاید که چه حال و روزی خودم پیدا کرده بودم در آن سفر.به هرحال میرزد که طبیعت بکر و دست نخورده این جاده ها را با روستاهای کرد نشینش از نزدیک ببینید...

نزدیک ظهر به سردشت رسیدیم.شهری که با کشور عراق مرز خاکی هم دارد و مردمان مهربان کردنشینش میزبان خوبی هستند برای مسافران جاده های دور و نزدیک.اولین کاری که کردیم سراغ یک غذاخوری را گرفتیم و همگان رستوران ساحل را به ما نشان دادند.به ما اعتماد کنید و اگر از ظاهر رستوران خوشتان نیامد بی خیالش نشوید.در رستوران ساحل که از شلوغی نمیشد جای خالی پیدا کرد یکی از بهترین وعده های غذایی را خوردم.نهاری دلچسب که با  رفتارکارگران خوش صحبت و مهربان و مهمان نواز رستوران دو چندان به ما چسبید.

چقدر مردم این مناطق خوش برخورد و مهربان و مهمان نواز هستند.دوست داریم دست تک تک آنها را به گرمی بفشاریم و از همین جا تشکری ویزه از همه آنهایی که در این 4 روز با رفتارهای خوبشان خاطره های خوبی برایمان رقم زدند را داشته باشیم...

مردم سردشت در جنگ با عراق صدمه بسیار دیدند.این را وقتی میفهمم که با پلاکارهای بزرگی در سطح شهر روبرو میشوم که تصاویر افراد شیمیایی شده را نشان میداد.انگار سالگرد حمله شیمیایی عراق به سردشت بود و متاسفانه برخلاف تلویزیون ملی که هیچ چیزی از رنج این مردم نشان نمیداد متوجه شدیم که چه فاجعه ای در آن زمان در سردشت رخ داده و هنوز هستند هم وطنان سردشتی که دارند طبعات شیمیایی شدن خود را پس میدهند.افسوس....

راستی اگر آن زمان فیس بوک و اینترنت بود مثل امروز و مثل تصاویر کودکان شیمیایی شده سوریه ،دنیا از رنج مردم سردشت باخبر میشد؟یا خون این مردم کم رنگ تر  از خون آدمهای دیگر است.نمیدانم!تنها میدانم حالم از سیاست به هم میخورد....

مقصد ما دیدن آبشار "شلماش" است.یکی از شناخته ترین آبشارهای استان آذربایجان غربی و گردش پذیر ترین آنها.برای رسیدن به آبشار شلماش باید راهی روستای شلماش شد در 15 کیلومتری جنوب سردشت.خیلی راحت است پیدا کردن آن.از کوچه پس کوچه های سردشت با تابلوهایی که وجود دارد باید گذشت ...

خیلی بامزه ادم فکر میکند شلماش داخل سردشت واقع شده.بعد دیگر یک جاده آسفالته است که ما را میکشاند بالای کوه.شاید یک 20 دقیقه، نیم ساعتی هم زمان ببرد....

آبشار شلماش در واقع از 3 آبشار تشکیل شده اولی کوچکتر است و دم دست ،نزدیک همان جایی که ماشینهایتان را پارک میکند و معمولا بیشتر خانواده ها در حوالی همان آبشار اول اطراق کرده اند و بچه ها زیر سایه درختان و در آب کم عمق و بی خطر آن سرگرم بازیند.

برای دیدن آبشارهای دوم و سوم که البته پرآب تر و خروشان ترند باید پله های زیادی را پیمود و پایین رفت.در گذشته انگار این پله ها وجود نداشت و راه پرخطر بود اما امروز با خیال راحت میشود راه سنگی را گرفت و پایین رفت فقط فکر بالا آمدن هم باشید که نفس را از جا میکند.

متاسفانه در طول مسیر بارها شاهد تل زباله هایی هستیم که هم و طنانمان لابلای شکاف سنگها گذاشته اند.به خیال خود حتما خلاقیت هم به خرج داده ند که آنها را پخش و پلای طبیعت نکرده اند.منتی هم شاید باشد سر کوهستان...اما آخر عزیز دل من ،کجای این شکاف زیبای تکه سنگ، شباهتی به سطل زباله دارد ؟؟؟؟؟

همان طور که کم کم جلو میرویم صدای خروش آب بیشتر میشود.کم کم آبشارهای بعدی جلوی چشم ما میایند.یکی از ساکنان محلی میگفت فصل بهار خروشان ترین زمان این آبهاست حتی میتواند خطرناک هم باشد زمانیکه برفها آب شده اند و به سوی پایین دره سرازیند.بهترین زمان برای سفر به شلماش میتواند خرداد تا اواسط پاییز محسوب گردد.فکر میکنم به زمستانش که حتما این آبشار یخ خواهد بست و به به !چه منظره ای را ایجاد میکند!

آبشار شلماش از انشعاب رودخانه زاب کوچک نشات میگیرد و بعد از طی مسیرهای کوهستانی از بالای کوه شلماش چنین پرخروش پایین میریزد و در حفره های طبیعی سنگهای کوهستان استخرهای طبیعی کوچک و بزرگی ایجاد و آدم را  به وسوسه شنا کردن میندازد.

خصوصا وقتی دیگر به آبشار اصلی میرسیم و زلال اب و خروش ریزش آن را از نزدیک میبینیم.آب انقدر زلال است که صدها ماهی و بچه قورباغه ریز و درشت دیده میشوند و البته در کمال تعجب حتی خرچنگهایی که وقتی ما را میبینند زودی زیر لایه های خاک خود را مخفی میسازند.

نمیشود کمی هم کودک درونمان را به فعالیت درآوریم؟

این طور است که من و محمد امین پاچه ها را بالا زده و تن به زلالی شلماش بازیگوش میسپاریم.چه کیفی دارد زیر تیغ تیز آفتاب ظهرگاهی پوست به دستهای لطیف و خنک آب سپرد.

و بازیگوشانه انقدر بر سرو روی هم آب پاشید که خیس و خیلیس سرآخر چپه شد در آب جمع شده پای آبشار.بی خیال، خوشی را عشق است...

 بعد از کلی بازیگوشی و سرخوشی راهی پیران شهر میشویم.شهری مرزی در هم جواری عراق که در زمان جنگ صدمات بسیار دید و مردم بیگناهی که بارها مورد حملات هوایی و شیمیایی صدام قرار گرفتند و شاید به جرات گفت یکی از مظلوم ترین مناطق جنگی که کمتر از آنها یاد میشود.!

از سردشت تا پیران شهر 85 کیلومتر جاده آسفالته کوهستانی است در طول مسیر بارها شاهد اتوموبیلهای کاپیتاژ شده عراقیها هستیم که به قصد تفریح و گردش به ایران آمده اند.خیلی جالب است با ماشینهایی خوب و تمیز و بهترین امکانات از سلیمانیه عراق زمینی کاپیتاژ کرده و به ایران سفر میکنند.تعداد آنها نیز در این فصل سال بسیار زیاد است در مهاباد هم که بودیم در هتل ما اطاقهای عمده را آنها دراختیار داشتند که این نشان از علاقه زیادشان به سفر کردن به ایران است.

واقعا جنگ عجب پدیده مزخرفی است که آدمها را مقابل هم قرار میدهد.وگرنه اگر سیاسیون دست از سر آدمهای دنیا بردارند همه میخواهند برادروار کنار هم زندگی کنند بی کینه و دشمنی و بگیر و ببند....

و اما پیران شهر که وقتی کم کم ارتفاع کم میبکنیم سف طولانی کامیونهایی را میبینیم که در منطقه مرزی تمرچین در نوبت گمرک قرار دارند.پیران شهر یکی از بهترین منابع سنگهای معدنی گرانیتی را داراست و به همین دلیل بیشتر این کامیونها بار سنگهای عظیمی را دارند برای صادرات.

از طرف دیگر پیران شهر توانسته گواهینامه سالم ترین و پاک ترین شهر ایران را به دست آورد و حتی در دنیا هم جزو یک صد شهر سالم جهانی قرار گیرد...چه افتخاری.!باید باشید و در هوای پاکیزه و لطیف پیران شهر نفس بزنید تا بفهمید چه میگویم. هوایی که دیگر به کثافت بمبهای شیمیایی آلوده نیست گرچه تن عزیز مردمانش هنوز دارد از بیماریهای شیمیایی رنج میبرد..

و اما پایانه تمرچین یعنی نقطه مرزی ایران و عراق.چشم میبندم و روزهای پرتلاطمی را مجسم میکنم که این پایانه زیر چه آتشی از حملات پی در پی نفس میزد و خدا را شکر که دیگر آن روزها تمام شده و امیدوارم هیچ وقت دیگر رنگ آشوب و جنگ را به خود نبیند.لیاقت مردمان کردنشین پیران شهر هزاره هایی پر از صلح و آرامش است.


 
در پس کوچه های هزاران ساله
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

 تیر ماه 92- تپه های تاریخی حسنلو

دیدن  تپه های باستانی خالی از لطف نیست اگر از تاریخ آن دالانهای تودرتو خبر داشته باشید وگرنه تنها تلی از ویرانه هایی خشتی خواهد بود که انگارخاک مرگ بر آنها پاشیده باشند. خصوصا وقتی یک بعداز ظهر رو به افول خورشید پا در آن کوچه پس کوچه های غبارگرفته بگذارید....این بار در ادامه مسیر ،راهی شهر نقده گشته ایم تا از تپه 8000 ساله "حسنلو" دیدن کنیم.

تپه باستانی حسنلو در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه، و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نقده بین دهکده‌های امین‌لو و حسنلو واقع شده‌ و به مناسبت نام دهکده مجاورش حسنلو نام گرفته‌است.سالهاست که این تپه باستانی مورد کاوشهای باستان شناسان قرار گرفته و با لایه برداریهای خاک، تاریخی 8000 ساله را روشن کرده است.طبق حفاریهای به عمل آمده، 10 لایه سکونتی بشر در این تپه کشف شده .

لایه دهم از عصر آهن  و اقوام مانایی در 6000 سال قبل از میلاد مسیح شروع میشود و لایه لایه جلوتر که میاییم میرسیم به اولین لایه خاک برداری که حاکی از حضور ساکنینی در اواخر دوران ساسانی و اوایل اسلام است.....و بعد دیگر حسنلو برای همیشه به خواب میرود.خوابی هزار ساله که در آن دیگر نفس هیچ قومی زندگی نمیدمد و رد هیچ گامی خوابهایش را نمی آشوبد و اینگونه حسنلو برگی از تاریخ 8000 ساله سرزمین ما میگردد.

دوره چهارم حسنلو اما بی شک درخشان ترین دوره حضور بشر در آن است.دوره ای متعلق به 1300 تا 800 قبل میلاد یعنی از اواخر مادها تا دوران هخامنشی.آثار بدست آمده این دوران نشان میدهد که تمدن درخشانی در آن حضور داشته و  ساختمانهایی از سنگ وجود داشته است.در حفاریهای لایه چهارم دژنظامی -برج و بارو-سه تالار بزرگ ستوندارد از دل خاک بیرون آمدند.

این سه تالار عظیم ستون دار گویای مراکز مذهبی تمدن حسنلو هستند.تالارهایی در دورانهای مختلف که در آنها مراسم مذهبی و قربانی انجام میشده .میشود حتی سکوهای انجام اعمال قربانی را در آنها دید و حتی اطاق تعویض لباسهای کاهنین اعظم...

میشود چشمها را بست و بوی دود عودهایی را حس کرد که میرقصند و بالا میروند و دست به سریر خدایی خدایان میسایند...

حسنلو قصه های سربسته زیادی دارد....

 

تابستان سال 1985 بود.زیر تیغ آفتاب نوک تیشه "امامقلی محمدی" کارگر ساده ای که زیر نظر باستان شناس آمریکایی به نام "دایسون" و یک گروه ایرانی کار میکرد، به تن شکننده اسکلتهای سربازی مانایی برخورد کرد.سربازی که هنوز دگمه های مفرغی سرداری سربازیش خوش میدرخشید.خنجری بر پشت سرباز و بدن خم شده او حاکی از حمله دشمن بود و مرگ نابهنگام او....اما زیر بدن خمیده سرباز و در استخوان دستهای به هم قفل شده او شی ای میدرخشید که تاریخ باستان شناسی را زیرو رو میکرد...

جام حسنلو کشف شد و از آن به بعد یکی از مهم ترین اکتشافات علمی و از نادرترین آثار تاریخی، دینی و هنری دنیای باستان لقب گرفت.

اگر میخواهید داستان کشف جام را از زبان امامقلی بشنوید به این لینک مراجعه کنید.

و اما جام حسنلو...جامی که حدود 2800 سال در آغوش یک سرباز مانایی خفته در زیر خاکهای هزاران ساله حسنلو دفن بود.جامی که سرباز تا آخرین نفس حیات آن را به خود فشرده بود و زیر نیمتنه او قر شده بود و زمین سوخته ای که نشان از تاراج میداد و اسکلتهای اسبان و گاوان سوخته و استخوانهای لهیده و سرها و پاهای قطع شده گویای فاجعه ای در 2800 سال پیش بود...

جام حسنلو یک پارچه از طلای خالص اثر هنری کاملا خیره کننده ای است.بیش از حد پرکار و پر تلولو پر از ریزه کاریهای نقوش کوچک و بزرگ و شاید جامی مذهبی، زیرا بر روی آن تصاویر 3 خدای عهد باستان دیده میشود که سوار بر یک ارابه اند.دو ارابه که یکی با قاطر و دیگری با گاو نر کشیده میشوند.کاهنی با جامی در دست مقابل خدای ایستاده با یک قربانی حیوانی در پشت سر.و این خدایان باستانی احتمالا خدای هوا(وای)،خدای زمین(با کلاهی شاخدار بر سر) و البته مهمترین آنها "مهر" با تاجی از خورشید بر سر اند....

و بعد نشانه های اسطوره ای و مذهبی بر تن جامی کوچک که آن را به دفینه ای ارزشمند در درک فرهنگ و اسطوره و باور ایرانیان باستان تبدیل کرده است.

اگر میخواهید اطلاعات بیشتری را در رابطه با نمادهای جام بدانید به این لینک مراجعه کنید.

در حفاریهای مختلف لایه های تپه حسنلو، گورهای زیاد و اسکلتهای متعدی به دست آمده که طرز قرار گیری نوع مرگ آنها تا حدی مشخص کرده است.

مشخص ترین آنها حفاری لایه چهارم است.گویادر دوره چهارم، آتش سوزی مهیبی حسنلو را در بر میگیرد.شاید یک حمله و تاخت و تاز شبانه و کشتاری بی رحمانه توسط دشمنی ناشناخته!

آتش طوری به سرعت اطاقها را درنوردیده که به ساکنین در اطاقها فرصت فرار نمیدهد.به همین دلیل در بخشی از حفاریها اسکلت به هم پیچیده 11 انسان به دست آمده که انگار بر اثر ریزش سقف و دیوارها به کام مرگ فرو رفته اند.4 اسکلت کودک که هریک در جهتی افتاده نشان میدهد در این گوشه افراد در حال گریختن بودند که کشته شده اند.هریک به سویی و دیگری به حالی...

اسکلت زنی که دست به سوی اسکلت کودک خود دراز کرده حاکی از این است که در حال فرار، مادر میخواسته به سوی فرزند بشتابد که آتش هردو را به کام کشیده و حالا تنها اسکلت فرو افتاده زنی است که دست به سوی اسکلت فرو افتاده کودکی دراز کرده/.///چه ترازدی غمناکی...

بعضی از اسکلتها سر و تنی جدا دارند که یا بر اثر ریزش دیوارها اعضای بدنشان جدا شده و یا براثر ضربت دشمن....

اما تراژیک ترین بخش حسنلو این عکس قدیمی است که امروزه در موزه ای در نیویورک نگهداری میشود.عکسی از اسکلت  یک زن و مرد که در خواب مرگ تا ابد فرو رفته اند.زن و مردی که عاشقانه دربر هم خفته اند و زن دست راست خود را بر گونه مرد گذاشته.مرد نیز دست خود را بر کمر زن قرار داده است.وضعیت قرار گیری و آرامش این دو اسکلت حاکی از خواب عمیقی بوده که سرعت عبور مرگ حتی فرصت بیدار شدن هم به این دو عاشق نداده است....

میدانید آنها را قدیمی  ترین عشاق تاریخ میخوانند....؟ دل آدم یکهو یک جوری میشود ...یک جوری که هم شیرین است و هم میلرزاند.فکر کن هزاره ها اینطور در آغوش هم به خواب رفته اند.خوابی که برای همیشه نام عشق را بر آنها حک کرده است.

شب شده و ما با قصه های حسنلو به خواب میرویم تا شاید در خواب نفسی با "وای" زنیم و در موج بیکرانه "آناهیتا" غوطه ورخوریم و تاجی از خورشید بر سر گذاریم.کسی چه میداند شاید ما هم روزی در "مهر" به خواب ابدی فرو رویم!


 
پرنده نگری
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

 تیر 92-تالاب کانی برازان

به ما گفته بودند که در اطراف شهر مهاباد اولین سایت پرنده نگری ایران قرار دارد و ما هم که هیچ تجربه ای تاکنون از پرنده و پرنده نگری نداشتیم خوش خوشان راه افتادیم صلات ظهر، سمت تالاب کانی برازان.تنها میدانستیم که حدود 30 کیلومتر باید از مهاباد به سمت مسیر کمربندی مهاباد-ارومیه-میاندوآب رفته و آنجا به روستایی به نام خورخوره برسیم.بعد هم خوب حتما تالاب روبروی ماست دیگر!!!!!

و نشان به آن نشان که هی رفتیم و هی از این و ان پرسیدیم و هی از این مزرعه به آن مزرعه مهمان دستی به دوستی و پیاله ای چای و لبخندی بی توقع گشتیم...

و البته کیسه ما هم هنوز از عطر گیلاسهایی که از حیاط خانه چیده بودیم پر بود و ما هم گیلاسهای لواسانمان را در ازای سیب و زردالو معامله دوستی میکردیم...

اولین نشانه های تالاب کانی برازان را در شکل و شمایل این جوی آب سبز رنگ یافتیم. در ابتدا تصور میکردیم این راه سبز ادامه علف زار است و نزدیک بود که پا بر روی آن بگذاریم که با حرکت ماری که تن سبز آب را خط خطی کرد دانستیم اینجا گودال عمیق  آب است و حالا به دلیلی که نمیدانیم آب آن راکد شده و به مرور زمان اینگونه سبزینه ای تروتازه روی آن سفره پهن کرده است!

و بعد رسیدیم به تالابی ساکن و ارام که پرنده در هوایش پر نمیزد!!! و به سایت پرنده نگری شباهتی نداشت و فکر کردیم اینجا همان تالاب کانی برازان است. اما راستش کمی سرخورده شده بودیم چون تنها چند پرستو دیدیم و دو سه تایی هم گنجشک و خبری از سایت پرنده نگری نبود!!!!

در آن حوالی تنها پسربچه بازیگوشی بود که داشت گاوهایش را آب تنی میداد و سرخوش از سر این جوی به سر آن جوی میپرید و وقتی قیافه وا رفته ما را دید با دست اشاره به سویی کرد و گفت از روستای خورخوره گذشته اید؟؟؟؟

فکر کنم اینجا بود که دیگر گاوها هم در دلشان به ما قاه قاه میخندیدند///

پسر بچه را سوار کردیم و تا راه خروجی جاده خاکی به سمت خورخوره را نشانمان دهد و ماجرا آغاز شد....

اولین چیزی که در روستای خورخوره شگفت زده مان کرد همزیستی مسالمت آمیز اهالی روستا بود با صدها "حاجی لک لک" که سر هر کوی و برزن و بامی لانه کرده بودند.باورتان شاید نشود روستایی کوچک در نقطه ای دورافتاده با خانه های کاهگلی و دیوارهای کوتاه که روی هر تیر چراغ برق و سر هر آنتن و بیخ هر دیوار و روی هر پشت بامش لانه های بزرگی قرار داشت که لک لک های گردن دراز داشتند با آرامش در آنها زندگی میکردند...و البته حتما هیچ دستی به نشانه تعارض به سویشان بلند نبود که اینگونه در همسایگی مردمان روستا ساکن شده بودند...

لک لک ها انگار سرگرم گفتگو بودند.سر هر لانه 2 تا 4 تا لک لک کوچک و بزرگ که شاید یک خانواده را تشکیل میدادند در این ظهر تابستانی دور هم  از دور میز گردی تشکیل داده و انگار داشتند مناظره میکردند...

محمد امین معتقد بود اینجا اگر یک دقیقه بیخ یک دیوار بنشینی تا استراحتی بکنی درجا روی سرت آشیانه خواهند ساخت...

از بافت روستا که خارج شدیم کم کم شکل و شمایل طبیعت تغییر کرد.هر چند متر چند متر کپه ای از درختان تنگ در آغوش هم فضایی تاریک ساخته بودند که تنها اگر ساکت میشدیم و گوش میسپردیم صدای صدها پرنده مختلف از لای این درختان تودرتو به گوش میرسید.

از دور خطی سفید در افق دیده شد.هرچه چشمهایمان را تنگ میکردیم نمیفهمیدیم که آن خط سفید چیست.شاید رد پلاستیکهای سفیدی باشد که باد گوشه و کنار دشت پهنشان کرده .....

از تالاب اما خبری نبود و لاستیکهای ماشین بر گل مینشست.محمد امین ماشین را خاموش کرد و گفت دیگر قدمی جلو نمیاید.زمین ترک خورده بود و وقتی من پا بر روی ان گذاشتم تا قوزک در گل فرو رفتم.چه باید میکردیم .بی خیالش میشیدم یا پیاده در گل و لای ادامه مسیر میدادیم؟

 

ادامه مسر دادیم و خدا را شکر چون وقتی با دوربینهایمان روی آن خط سفید زون کردیم با منظره هزاران پلیکان سفید روبرو شدیم...از خوشحالی و هیجان دیگر نمیتوانستیم صبر کنیم .دیوانه وار به هر سو میدویدیم تا بلکه بتوانیم از فاصله نزدیک تری پلیکانها را ببینیم..

و بعد به سمت رد آب که رفتیم پرنده های باهوش انگار حضور مارا متوجه شدند.به چشم به هم زدنی صدای بالهای صدها و صدها پرنده شنیده شد و پرنده ها برخاستند.

و در افق چشم ما، هزاران بال سرخ فلامینگوهای سرخ رنگ پهنه آسمان آبی رنگ تالاب کانی برازان را تغییر داد.ما در تالاب کانی برازان ایستاده بودیم و به پرواز هزاران فلامینگوی سرخ بال در آسمان آبی نگاه میکردیم...و این یکی از شگفت انگیز ترین تصاویری بود که در حافظه من باقی ماند ،و یکی از به یاد ماندنی ترین تجارب سفرهای من تا به امروز ...

تالاب کانی برازان اولین سایت پرنده نگری کشور است که با وسعتی حدود 907 هکتار زیست گاه مهمی برای پرنده های مهاجری چون فلامینگو ، قو ، غاز ، اردک ، پلیکان و ... محسوب میگردد که در این فصل از سال از مناطق مختلفی به سوی ایران مهاجرت کرده و چون اقلیم اینجا را مناسب زیست خود یافته اند برای ماه ها مهمان این سرزمین میگردند.

گرچه تالاب روبه خشکی است و آب زیادی حداقل در این فصل از سال ندارد اما خدا را شکر و هزار مرتبه شکر که به خاطر اینکه اینجا منطقه "شکار ممنوع" است این پرنده های زیبای منحصر به فرد تاکنون این  تالاب را برای مهاجرت خود برگزیده اند. خدا کند که میزبانان بدی برای آنها نباشیم که در فرداهای دیگر جایی دیگر را بر سرزمین ما ترجیح دهند....

*امکان نزدیک شدن به پرنده ها وجود ندارد.آنها سریعا متوجه حضور ما شده و به پرواز درمیایند.تمام عکسها از فاصله دور و با زوم دوربین گرفته شده.بی دلیل نیست که عکاسان پرنده نگر خود را  هم شکل طبیعت کرده و ساعتها در رودخانه ها و مردابها و تالابها بی حرکت مینشینند تا بتوانند عکسهای مناسبی از آنها بگیرند.


 
گوردخمه مادی
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92-فخرگاه،فخریکا یا فقرگاه... تو بخوان شاهزاده مادی 

جنوب آذربایجان غربی تاریخی کهن دارد به درازای گذشته قوم ماد شاید.این را وقتی میفهمم که با گوردخمه ای مادی روبرو هستم.نامش را زیاد شنیده بودم و مشتاق به دیدنش.از فخرگاه حرف میزنم که در 15 کیلومتری شمال شهر مهاباد میراث قوم مادی است.

این دشت سبز آرام  در نزدیکی شهر مهاباد خفته است .درمیان سنگهایی که با تاریخ پیوند خورده اند.اینجا روزگاری حتما شکوهی داشته ،روزگاری که آشور از سویی میتاخته و ایلام در سویی تمدنی برفراشته،روزگاری که مادیان آریایی کم کم دولتی متحد تشکیل دادند و تاج شهنشهی بر سر گذاشتند. چه حیف است که مدام با غرور از کوروش و هخامنش حرف میزنیم و کمتر میپردازیم به مادهایی که قبل از پارسیان پایه های شاهنشاهی  ایران زمین را ریختند و کمتر صحبت میکنیم از قومی که برادران خونی پارسها بودند و قبل از آنها دولت یکپارچه ایرانی تشکیل دادند.

تاریخ را بگیریم و جلو بیاییم رد پای مادها را در اقوام کردزبان سرزمینمان ایران خواهیم یافت.قومی که نسل اندر نسل هنوز در عشیره خود فرهنگ کهن و میراث باستانی خود را حفظ کرده اند.قومی که هنوز پسرانشان را دیاکو و دخترانشان را میدیا مینامند و چه خوب در قصه ها و اسطوره هایشان کیخسرو هنوز نفس میزند....

وقتی از شهر دور میشویم و راه گوردخمه را در پیش میگیریم با باغات و مزارع ذرت روبروییم.از دور کوهی با شکل و شمایلی عجیب به نظرمان میاید که شاید همینجاست مدفن شاهزاده مادی اما به نظر دسترس ناپذیر میاید.تصمیمان را گرفته ایم باید تا جاییکه میشود تلاش کنیم تا خودمان را به نزدیک ترین نقطه گوردخمه برسانیم.

از یکی از باغداران منطقه راه رسیدن به فخرگاه را سوال میکنیم.با دست اشاره به راهی خاکی در سینه کش کوه میکند.میشود با ماشین شاسی بلند تا نزدیکی آن رفت و سپس بقیه راه را پیاده پیمود.هوا گرم است اما شوق دیدن مقبره مادی وسوسه برانگیز است.

از ماشین که پیاده میشویم مشرف به دشت فخریکا هستیم.در میان گندمهای وحشی و گلهای خودرو و زیر تیغ آفتاب پیاده در سینه کوه و لبه پرتگاه آرام ارام جلو میرویم.باد دور ما میوزد و در سکوت عمیق کوهستان انعکاس پیدا میکند.

کوه های این اطراف عجیبند.دالانهای تودرتویی در سینه سنگی آنها وجود دارد که ما را به کنجکاوی میکشانند.معلوم نیست دست بشری در روزگاری دور تیشه بر این سنگها کوبیده و چنین حفره های جالبی ساخته یا طبیعت هنرمند چنین دست به خلق حجمهایی سنگی زده است.هرچه است اینجا راز و رمزی دارد.این را وقتی قدم در سکوت کوهستانش میگذاری خواهی فهیمد...

اینجا را با نامهای مختلفی میخوانند.برخی فقرگاه میگویند و برخی فخرگاه،برخی فخریکا نامند و برخی فقره قا و البته گروهی هم آن را خرفت خانه مینامند و عاشقانی هم فرهادگاه...

پشت هریک از این نامها افسانه هایی وجود دارد که بعضی از آنها جای تعمق دارد.... در بیشتر کوههای ایران زمین وقتی با دستکندهایی روبرو میشویم مردم محلی آن را منسوب به فرهاد تیشه زن میکنند.جالب است .....قدیمیها و محلیها معتقدند که هرگاه سنگی برشی خورده ردی از عشق داشته است.انگار تنها با نیروی عشق است که میشود سنگ را تراشید و به آن روح بخشید و وقتی صحبت از عشق به میان میاید چه کسی بیشتر از فرهاد کوه کن حق آب و گل دارد؟!..

سوال اینجاست که چرا در افسانه های مردمان ما عشق به فرهاد خلاصه میشود و چرا عشق باید به افسانه ای برسد که چنین پایان تلخی دارد.قصه های سرزمین ما عاشقانش همه فرهادهای کوه کنی هستند که ناکام جان در راه عشق میگذارند.

یادم میاید که همیشه مادربزرگ من میخواند:

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

القصه از دور و از پشت سنگهای خارا گوردخمه به چشم میاید.گوردخمه ها یکی از سازه های معماری قوم مادند.بی شکن با توجه به شواهد باستان شناسی این نوع معماری نیز برگرفته از تمدن اورارتویی است که اقوام ماد با آن آشنا میشوند و بعدها در مقبره های خود از آن استفاده میکنند...

گوردخمه ها دز واقع دستکندهای بشری هستند.در دل کوهستان ها و لای صخره ها سوراخهایی کنده و بدن متوفی را در آنها میگذارند.سپس در گوردخمه را با تخته سنگهایی بزرگ میبندند.

متاسفانه بعدها به طمع یافتن گنج این گورها شکافته و تخریب میشود.امروزه هم بیشتر آنها بی محافظ در گوشه و کنار شهرهای ایران دیده میشوند که حتی گاه دزدان با منفجر کردن آنها آسیبهای جبران ناپذیری به آنها وارد میکنند...

شاید ریشه فرهنگی گوردخمه ها برگردد به باورهای مذهبی اقوام گذشته که جسد را پلید میدانستند و نمیخواستند در دل خاک دفنش کنند تا خاک را نیالاید...

گوردخمه های مادی نیز غالبا در کوه های زاگرس ساخته شده اند.اطاقهایی دستکند که بر سینه کوه چون خانه ای ابدی میزبان پیکر مرده بزرگان قوم ماد بوده است...

و این گوردخمه فخریکا است.از پایین که به آن مینگریم ستونهای سنگی برافراشته اش با سرستونهای حجاری شده عظیم به نظر میاید.دو ستون در ابتدای ورودی گوردخمه است و دو ستون دیگر داخل آن.حدود 10 متر از جایی که ما ایستاده ایم مدخل آن بالاتر است و امکان ورود به ما نمیدهد.معمولا گوردخمه ها را در مناطقی میساختند که به راحتی در دسترس قرار نگیرد تا روح بلندمرتبه فره دار شاه آزار نبیند...

و اینجا 3500 سال است که خانه ابدی  "فرورتیش" ،شاهزاده مادی شده است که در جنگ با قوم آشور کشته شد...و فرورتیش پسر دیاکو است.پسرکسی که اولین حکومت یکپارچه و شاهنشاهی ایرانی را تشکیل داد...

و این البته روح سرکش فرورتیش نیست.علی است که از پشت تخته سنگهای مدخل ورودی بالا آمده تا نشان دهد که منظره مقابل متوفی در این هزاره ها چه بوده است...آقای مرده رو به دشت سبز ایندرقاش آرمیده است...


 
آن در بسته ابد، بگشاده از مفتاح لطف
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92- مقبره بداق سلطان

بوالعجب که قرنها و قرنها بگذرد و تاریخ از صاحب منصبی چنین به نیکی نام کند که مردمان هر عصر و دوران هنوز وقتی نامش را میشنوند به احترامش برخیزند.اینجا صحبت از مردی است که وقتی قدرت را در دستهایش گرفت تنها به آبادانی برخواست و نه به قدرت طلبی و خانمان سوزی و چه حیف است که ما آدمیان انگشت شماریم وقتی صاحب قدرتی گردیم و از قدرتمان به نیکی و شایستگی و تنها در جهت خدمت به خلق خدا استفاده کنیم....صحبت از "بداق سلطان" است.مردی از دیار مکریان و روزگار صفوی که حکمران ساوجبلاغ دیروز و مهاباد امروز گردید و تمام روزهای حکمرانیش را در جهت بهسازی و آبادانی شهر و دیارش گذاشت تا جاییکه امروز هرجا و هر آبادانی گذشته شهر را به او نسبت میدهند و

تنها نام نیک است که به جای میماند ای صاحبان قدرت...

به دنبال آرامگاه این نیک مردیم.راهی جنوب شهر مهاباد گشته ایم و در کوچه پس کوچه های قدیمی بالای تپه ای که گورستان کهنه شهر است چشممان به بنای آجری مقبره بداغ سلطان میخورد.اینجا را قبرسان "بداغ سلطان" و یا قبرستان گومبه زان (گنبدان) نیز مینامند. 

از تپه که بالا میرویم لابلای علفهای هرز و گلهای خودرو دیدن بعضی از قبور قدیمی خالی از لطف نیست.یکی ازآنها سنگ قبر ساده ای دارد که تنها رویش نوشته شده :"الله" و نه دیگر هیچ....

یاد کسی میفتم که روزی در اوج ناامیدی گفت:"نکند خدا مرده باشد"...

با در بسته مقبره روبرو میشویم اما دلمان میتپد که داخل آن را نیز ببینیم مخصوصا که از جوانمردی و نیک نامی بداغ سلطان زیاد شنیده ایم و اینکه هرکس گذارش به مهاباد کهن و پر راز میفتد بی سلامی بر پیشگاه بداغ سلطان شهر را ترک نمیکند.باید راهی بیابیم...مقبره را که دور میزنیم بانویی بسیار سالخورده و کرد را میبینیم که دارد برای بعضی مقابر فاتحه میخواند.صورت با صفایی دارد و دستهایی که مثل دستهای تمام مادربزرگهای دنیا هر چروکش انگار ردی از جاده های مهربانی است....

مادربزرگ قصه ما کردی حرف میزند و ما پارسی نه او میفهمد ما چه میخواهیم و نه هیچ کدام از ما میفهمیم مادربزرگ چه میگوید.اما دستهای هم را که در دست میگیریم کلید در بسته پیدا میشود...

یک مادربزرگ دیگرهم از لای آجرهای قرمز رنگ بنا بیرون میاید.هردو انگار پری های قصه های قدیمیند که کلید درهای بسته را در دست دارند.در را برایمان باز میکنند و ما سر به احترام خم کرده کفشها را در میاوریم و وارد دالان سبزرنگی میشویم که انگار دیگر خود_خود دروازه قصه هاست...

مقبره متعلق به معماری عصر صفوی است.زمانیکه بداغ سلطان حاکم ناحیه مکریان بود. گویی در یکی از جنگهای شاه عباس در نزدیکی ایروان کشته میشود.بدن او را به سرزمین تحت حکمرانیش منتقل کرده و در اینجا به خاک میسپارند.در کنار قبر او دو گور دیگرهم از سرسپردگانش وجود دارد.نتوانستیم از مادربزرگ بپرسیم آنها چه کسی هستند تنها با زبانهای درهم و برهم توانستیم بپرسیم و حالی شویم که قبر میانی متعلق به بداغ سلطان است.

پشت اطاق اولی یک اطاق آجری دیگری هم وجود دارد که بر زمینش فرش انداخته اند و دورتادورش طاقچه های آجری قرار گرفته روی بعضی از آنها آیات قرآنی و بعضی دیگر نقش عارفان را قرار داده اند.پشتیهای دورتادور اطاق حاکی از این است که در زمانهایی افرادی در اینجا گرد هم میایند.شنیده ایم که در این مقبره گویی نیک مردانی عارف هم دفن هستند که کراماتی هم داشته اند و چهارشنبه به چهارشنبه مریدانی از شهرهای دور و نزدیک به سراغ آنها میایند.نمیدانم قصه هایش حقیقت دارد یا نه اما این را خوب میدانم که وقتی با خلوص قلب و ایمانی محکم به رشته ای چنگ بزنیم دستمان را رها نخواهند کرد.ایمان دارم.

 روی بعضی از طاقچه ها ردی از شمعهای سوخته دیده میشود. 

 مادربزرگهای قصه این دخمه اجری  خیلی مهربانند وقتی ما را در آغوش میکشند و برایمان از ته دلهای باصفایشان دعا میخوانند.نمیفهمیم چه میگویند تنها رد حرکت دستهای آنها در آسمان است که میگوید دارند دعایمان میکنند.

وقتی در آغوش پر مهرشان فرو میروم و صورت بر گونه های پرچروکشان میگذارم بوی تن پیراهن آنها که ترکیبی از گلاب است و حنا بر جانم مینشیند دلم میلرزد و چشمهایم ابری میشود.یاد مادربزرگ رفته ای میفتم که بعد از او دیگر هیچ کس مرا اینگونه در آغوش نفشرد و هیچ زبانی به دعایم اینگونه گشوده نشد...

ایمان دارم دعایم برآورده میشود چون دو فرشته نگهبان آرزویم شده اند.


 
مهاباد تمدن و فرهنگ
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92- شهر چشمه های سرد ،مهاباد

به مهاباد رسیده ایم.شهر تمدن و چشمه های سرد.ساوجبلاغش میخواندند تا قبل از رضا خان و مهاباد  "مادی" نامیده شد پس از آن.قرار مان این است 3 شب در این شهر خوش آب و هوای اذربایجان غربی بمانیم و هرروز به سمت و سویی حرکت کنیم در جنوب استان آذربایجان غربی و شمال کردستان و دیدنی ها را با هم ببینیم و بشنویم. ابتدا از مسجد جامع سرخش آغاز میکنیم .

سخت پیدایش میکنیم. پرسان پرسان  راهی  محله های قدیمی شهر میشویم و سر از خیابان حافظ درمیاوریم .از دور تک مناره آجری بلند مسجد سنی را تشخیص میدهیم. اما با در بسته روبرو میگردیم و هرچه در میزنیم کسی در را نمیگشاید.کسی از همسایه ها با مهربانی به کمک ما میاید.با او راه میفتیم و متولی مسجد را پیدا میکنیم خواهش میکنیم در را برایمان بگشاید.و او ما را به مسجد راه میدهد.

از دالان خنک آن که چون هشتی بیرونی را به اندرونی راه میدهد وقتی میگذریم سرخی آجرهای به کار رفته در و دیوار مسجد راز نام آن را برایمان میگشاید انگار از دروازه های قصه عبور کرده ایم وقتی پا به حیاط مسجد میگذاریم.

و با حیاطی مصفا روبرو میشویم.با درختانی کهن که سایه بر سنگ فرش صحن مسجد انداخته اند و حوضی پر آب که بر خنکای هوای ان افزوده است.دورتادور ما را حجره هایی احاطه کرده که طلاب در آن درس حوزه فرا میگیرند.مسجد خیلی کوچک است و باور آن که اینجا جامع شهر است و هنوز خیل خیل جمعیت به خود میبیند عجیب به نظر میاید.

حسی از سکوت و خلوص در فضای دورتادور ما طوری جریان گرفته که ما را با خود میکشاند به معنویت.انقدر که در سردی حوض میان حیاط وضو میسازیم و پشت سر پیرمردهای کرد مهربان قصه های این مسجد دو رکعت نماز میگذاریم روی قالیهای سرخی که در پناه سایه برگها با نور آفتاب نارنج و ترنجی ساخته اند بر نشیمن سنگی قاب پنجره های هلالی...

پا به شبستان اصلی که میگذاریم مبهوت تمیزی و پاکی محیط میشویم.شبستانی با تن آجری و ده ستون سنگی  برافراشته که از قالیهای دست باف محلی پوشیده شده است. مسجد بوی گل و گلاب میدهد و محراب ساده آن ما را به خود میخواند.محرابی از عهد صفوی و یادگار دورانهایی دور که به سادگی و بی هیچ زینتی به تنهایی زینت بخش قبله گشته است.

مسجد زیباترین اثر صفوی منطقه شمال غرب کشور است که در دوران پادشاهی شاه سلیمان صفوی و به دست حکمران مهربان و دلسوز منطقه مکریان،"بداق السلطنه" ساخته شده است.مسجد را در گذشته ،مدرسه شاه سلیمان، نیز مینامیدند که بعدها رنگ سرخ آجرهایش غالب بر نگین شاهی درآمد و مسجد سرخ نام گرفت!

طاق مسجد بر دوش 18 گنبد دوار قرار گرفته است.سر که بلند میکنیم در دوایر تودرتوی آجر چینی زیبای سقف از محیط به مرکز گیج میخوریم و در دنیای هفت گنبد افلاک گم میشویم.انگار خواهی نخواهی از وحدت به کثرت میرسیم وقتی نگاهمان را مصلوب دایره مینویی آسمان مسجدش میسازیم.

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

همیشه یکی از مکانهایی که میشه آداب و رسوم و نوع زندگی یک قوم را مورد مطالعه قرار دارد موزه مردم شناسی است و مهاباد یکی از زیباترین موزه های مردم شناسی منطقه را دارد.موزه ای که در یکی از حمام های قدیمی شهر به نام حمام میرزا رسول ساخته شده است.حمامی متعلق به  اواخر عهد صفوی که گویی شخصی به نام میرزا رسول متولی آن بوده و اطلاعات بیشتری از او در دسترس نیست.

این حمام و موزه قدیمی در راستای بین بازار شهر و مسجد جامع(تقاطع خیابان طالقانی و سید نظام ) قرار دارد یعنی دقیقا جایی در بافت قدیم شهر و منطقه ای پرتردد که با حضور دست فروشها و مغازه داران و میوه فروشان رنگ و رویی زنده و دیدنی دارد.

این حمام که تا قبل از سال 85 یک بنای بی استفاده رو به خرابی بود پس از تعمیر و گردآوری اشیایی که بیشتر آنها هدیه مردم کرد از اطراف شهرستان است به مکان موزه مردم شناسی تبدیل میشود سپس بیشتر اشیای قدیمی و با ارزش مردمان کردستان از موزه های کشور جمع آوری شده و به  اینجا منتقل میشود.

در این موزه اشیای زندگی عادی مردم ،لباسها و زیور آلات قدیمی،ابزار آلات و ادوات مشاغل کشاورزی و دامپروری و آهنگری و سفالگری و مسگری و پخت نان و ریسندگی و رنگرزی گرد آمده ست.حتی ظروف سفالی و مسی و مفرغی و سکه های بسیار قدیمی با نام حاکمان محلی کردستان نیز در بخشی دیگر از موزه قرار دارد.

بدین ترتیب اینجا مکان جالبی شده که نمود فرهنگ غنی و پربار مردمان کرد زبان ایران زمین است جایی که قصه ها و فرهنگها و آداب و رسوم محلی و قدیمی آنها به همان رنگ و بوی گذشته در معرض چشم گردشگر امروزی زنده میشود.

در گوشه ای از دیدنیهای این موزه چشمم به قطعه ای از تنه درختی میخورد که روی آن پر است از میخهای ریز و درشت. از راهنمای موزه که سوال میکنم متوجه میشوم این تنه درخت توت مشهوری است از روستای تلخاب یا تالاو در نزدیکی مهاباد. قصه ،اسطوره یا حقیقت پشت این تنه درخت توت اما شنیدنی است.گویی مردم این روستا و دهات اطراف معتقدند که این درخت توت شفابخش کودکان خردسالی است که مدام بی تابی کرده و شبها نمیتوانند بخوابند.کودکانی که شاید آل زده باشند و شاید روح لاکردار بی مروتی دارد اذیتشان میکند.

و این درخت توت است که به عشق کودکان خردسال تن به سلاخی میدهد.

مردم کودک خود را به کنار درخت توت آورده و بعد از خواندن شعری که مضمون آن به این شرح است: ای درخت توت درد و بلای کودک من به تو و شفای کودک من از تو ....بچه من را از زاری نجات بده...سپس میخی به تنه درخت توت فرو میکنند

و طفلک درخت توت که زخم میخورد  و کودک را شفا میدهد و در آرامش لالاییهای مادر به خواب میبرد...

از هستی ورودی میگذریم و پا در آبینه میگذاریم جاییکه کفشها را کنده و در کفش کن گذاشته و وارد سربینه میگردیم.در سربینه لباس کنده لنگ میبندیم و از گربه رو گذشته وارد گرمخانه میشویم.دولا دولا از چند پله بالا رفته و به خزینه مرطوب و گرم و بخارآلود پا میگذاریم و پس از نیم ساعت خیس خوردن، تن به دستهای چالاک دلاک میسپاریم و سرحال و یالا گویان انعامی در کاسه مسی انداخته و خیس و گلگون گیوه در پا کشیده و به کوچه های قدیمی سراریز میشویم....

***

بد نیست بدانید که آرش رفیعی یک فیلم مستند 25 دقیقه ای نیز در رابطه با این حمام به نام "حمام میرزا رسول و همسایگان" ساخته که دیدنش خالی از لطف نیست.


 
به سوی برهان
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه -92

این تقریر برهان ‌هاست،در دل

به سر با تو بگویم، یا به اخفا

 

نام برهان زیباست.دوست داشتم پسری داشتم و نامش را برهان میگذاشتم.وقتی نام برهان میشنوم سرم به احترام خم میشود.انگار خدا از حجابی بیرون آمده،رخ مینماید. برهان ،دلیل قاطع پروردگار و یکی از اسماء حسنی است و من راهی زیارت برهانم. 

اینجا بارگاه عارف ربانی، حضرت شیخ شمس الدین برهانی است.عارفی متولد ۱۲۴۲ ه.ق از توابع پیرانشهر و از عرفای طریقه حقیقت که عمری را در پی کشف و شهود گذاشت تا از سطح واقعیت به عمق حقیقت رسید. پس از 7 سال ریاضت و 8 سال ملازمت استاد طریقتش؛شیخ سراج الدین نقشبندی؛ خود به درجه استادی رسید و راه منطقه مکریان را در پیش گرفت تا به ترویج آیین و اشاعه دین پردازد...

او سپس به روستاى شرفکند آمد و خانقاهى بزرگ بنا کرد .سپس قریه‏اى به نام «آتا» که ملک شخصى او بود وقف خانقاه نمود و خود به تربیت مریدان پرداخت. شیخ شمس الدین در سال 1328 ه .ق دار فانى را وداع و در خانقاه خود مدفون گردید. از آن پس عاشقان راه حقیقت و سالکان عرفانش ،همواره در این خانقاه گرد آمده و در سایه حضور روح بزرگ پیر مرادشان، "شیخ برهان"، تلمذ میکنند.

حالا دیگر اینجا را روستای برهان مینامند.روستایی در فاصله 35 کیلومتری جاده بوکان به مهاباد، که به واسطه حضور حضرتش،روستای خانقاه نیز خوانده میشود.روستایی انقدر آرام که صدای بال پروانه ها نیز در آن شنیده میشود و صدای خمیازه کفشدوزکها در غروب خورشید.باور میکنید یا نه اینجا انگار در فضا و زمان به ایستایی میرسید وقتی تپه مشرف به خانقاه را گرفته و بالا میروید.

العاقل و اشاره....

لابلای قبوری از درگذشته گان که در گندمهای خودرو فرو رفته اند.رو به محمد امین کرده و میگویم:دیدی میشود در گندم زار هم مرد و زنده شد!!!

و محمد ،چپ چپ نگاهم میکند.

آن بالاها ،پنجره ای گشوده رو به آسمان آبی است و دیوارهایی که بی سقف ، قبور را در آغوش گرفته اند.اسامی روی سنگها نمیدانم چرا برایم آشنا میزنند.گرچه من کرد نیستم. اما نمیدانم چرا با این خاک تا این حد همذات پنداری پیدا کرده ام.

رد پروانه ها را میگیریم و در آن بالاها آرام میگیریم و انقدر از این بالا به خانقاه خیره میشویم تا خورشید را دیگر نمی بینیم...

بعد آرام آرام به دنبال جای پای کفش دوزکها به پایین سرآزیر میشویم و در سکوت ساعتی را کنار یک مزرعه گندم  به مراقبه طبیعت مینشینیم. هریک در فکری و هریک در حالی هستیم...

و هنگامی که در لابلای خوشه های طلایی قدم میزنم و مراقبم خوشه ای را له نکنم و درست وقتیکه که دانه ای گندم در دهان میگذارم به یاد میاورم:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت...


 
عروسی عروسکها
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر 92-عیسی کند 

در حوالی همان طلایی گندم زارها کمی دورتر از سهولان، روستای عیسی کند قرار دارد. روستایی با مردمانی کرد از نژاد خالص آریایی.مردمانی مهربان که وقتی مشتی گیلاس تعارفشان میکنیم از سیبهای نرسیده درختانشان مشت مشت در دامانمان میریزند از بس مشت مشت مهمان نوازی دارند این روستا نشینان دیار کردستان.

یک کیلومتر از عیسی کند که فاصله میگیریم در شرق روستا صدای ساز و آوازی توجهمان را جلب میکند.از دور عده ای زن و مرد را با لباسهای رنگارنگ کردی تشخیص میدهیم که دست در دست هم در حال پایکوبیند.نزدیک که میرویم میفهمیم اینجا جشن عروسی عروسکهاست.ما هم مهمان ناخوانده پایکوبی آنها میشویم.

اینجا را باغ عروسکها مینامند.تکه زمینی و خانه ای کاهگلی از آن هنرمندی بومی که درس نخوانده و مکتب نرفته ،مساله آموز صد مدرس شده است.از آقا محمد صادقی حرف میزنم،یکی از اهالی روستای عیسی کند که در کنار کارهای روزمره خود چون کشاورزی و باغداری به ساخت این عروسکها هم میپردازد.سالهاست بی هیچ آموزش و حمایتی خود با سرمایه شخصی و دلی که هنر از آن میجوشد دست به ابتکار جالب باغ عروسکها زده است.آنها را از چوب میتراشد و از گچ ،صورت میزند و بعد میگردد و ده به ده لباسهای مستعمل زنان و مردان کردی را میخرد و بر تن عروسکهایش میپوشاند. خود به خواستگاری میرود و برای پسرهایش عروس پیدا میکند و در کنار جاده مسافران را مهمان عروسی عروسکهایش میسازد....

به آقا محمد میگویم چرا صورت بعضی عروسکها گچ دست ساز است و برخی دیگر از مانکنهای مغازه هاست.میگوید صورتهای گچی عروسکهایش را  به تمسخر گرفته اند او فکر کرده بهتر است از مانکنها استفاده کند.کلی با او حرف میزنم تا راضیش کنم دوباره به ساخت صورتکهای کج و کوله بپردازد.ارزش هنری آن صورتکها خیلی خیلی زیاد است و حیف که متاعش را در اینجا خریداری نیست.همین صورتهای بداعه و خالص در گالریهای تهران به قیمت ده مزرعه سیب به فروش میرسد اما در اینجا،در این مزرعه کوچک سیب و در کنار خانه کاهگلی آقا محمد، حسودان شبانه عروسکهای آقا محمد را به آتش میکشند و جگر او را هم میسوزانند....آقا محمد هنرمند بداعه ساز و خلاقی است.کاش دستی به حمایت او برخیزد...

از پشت به ردیف عروسکها نزدیک میشوم.باورش سخت است که این تنهای پوشیده در پارچه های کردی زنده نیستند.منکه میگویم آقا محمد شاید روزی مثل پدر ژپتوی قصه ها عروسهایش را آدم کند.کسی چه میداند؟


 
شگفتی آفرینش
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

فروردین 92-به سوی غار آبی سهولان 

اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
میشه از عشق تو گفت و
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست تو هم راحت شد

و من هروقت پای به گندمزارهایی چنین طلایی و چنین آشفته میگذارم بی برو برگرد یاد تو و یاد آن شعر که میخواندی میفتم و یاد اینکه دلم غنج میزد که معنای نام من گندمی است...و موهایم هم اگر در آفتاب بایستم با کمی اغماض سر زلفش گندمی خواهد شد!

من هستم،جاده هست،آفتاب هست و گندم زار و خدایی که انگار در هر دانه گندم برقی از نگاهش را جاری کرده است.من به محمد امین میگویم اگر مردم مرا در یک گندم زار دفن کن و محمد امین میگوید درخواست های عجیب نکن که نتوانم انجامش دهم.اما من میدانم که میشود در یک گندم زار مرد و دفن شد و دوباره در تن یک گندم به زندگی برگشت و اگر ؛اگر؛ تناسخ وجود داشت ،خدایا لطفا مرا یک خوشه گندم کن.

ز خاک من اگر ، گندم برآید
از آن گر نان پزی ، مستی فزاید

از بناب و میاندوآب گذشت ایم و به سوی مهاآباد ره سپاریم و گیج از اینهمه زیبایی که خدا در سرزمین ما ایران آفریده است.همان اوایل "تای" تابستان باید به کردستان پای گذاشت.وقتی هنوز داس کشاورز تن گندمزار را زخمی نکرده است و گندمها هنوز از شور جوانی عبور نکرده اند. وقتی ابرها هنوز بر تن طلایی مزرعه سایه میدازند و  گندمها هنوز مست باده بارانند. و ما این چنین زمانی رهسپار کردستانیم.

 تا چشم کار میکند جاده از هر سو با مزارع گندم پوشیده شده است و مزارع چه سرشارند از برکت حضور شاخه های پر بار . و زنان و مردان کرد چه زحمت کش و سخت کوش خم و راست میشوند تا سرشاخه های گندمی زلف این پری رویان را با دستهای پینه بسته و مهربان خود نوازش دهند.گندم عشق میخواهد برای رویش و تا دستی چنین پرمهر و قامتی چنین بردبار سایه سرش نشود تن به بار نمیدهد .گندم ناز دارد و ناز میفروشد به غیر یار...

ما دست به بالا همگی غرق دعاییم

یارب تو بده نعمت افزایش گندم

و ما راهی مهاابادیم تا به دیدن یکی از شگفتیهای آفرینش برویم.غار سهولان ،دومین غار آبی ایران بعد از علیصدر که در 43 کیلومتری شرق مهاباد و بین جاده مهاباد-بوکان قرار گرفته است.

تابلوهای کنار جاده به خوبی ما را به محوطه غار میرسانند.جاییکه باید ماشینهایمان را پارک کرده و تا دهانه غار را پیاده طی کنیم اما میشود به جای پیاده روی درشکه اسبی کرایه کرد و تجربه 10 دقیقه ای نشستن در این درشکه و باتلق و تولوق گامهای اسب هم سفر شدن را نیز پیدا کرد.

عجیب است که دهانه غار لانه صدها کبوتر است.پس بی دلیل نیست که نام محلی غار "کونه کوتر" به معنی لانه کبوتر است.کبوترهایی که در حفره های مابین صخره ها لانه کرده اند و با کمی دقت، صدای ضعیف جوجه کبوتری از میان پرو بال مادرانشان که در لانه لم داده اند به گوش میرسد.

گرچه  پیدایش غار به دوران دوم زمین شناسی میرسد و به استناد سفالینه های به دست آمده از دالانهای آن مردمانی از هزاره های اول و دوم قبل از میلاد تا دوران پارتی ساکن آن بوده اند  اما غار تا پایانی قرن نوزدهم میلادی برای کسی شناخته شده نبود.

آن سالها "ژاک دمورگان" جهانگرد فرانسوی که مشغول مطالعه جغرافیای غرب ایران بود متوجه دهانه غار میشود و با کمک روستاییان و یک کلک میتواند از جریان آبی گذشته و پا به خشکی غار بگذارد.

غار از دو بخش آبی و خشکی تشکیل شده است.ابتدا باید از پله های سنگی آن پایین رفت تا به سطح آب رسید آنجا منتظر قایقهایی شد که قایقرانان محلی آنها را رانده و راهنمای درون غار هم محسوب میشوند.

قبل از اینکه سوار قایق شویم جلیقه های نجات را بر تن میکنیم چون عمق آب بین 20 تا 55 متر میرسد و خطر واژگونی قایق و غرق شدن در آب وجود دارد.

بخش آبی غار از سه حوضچه تشکیل شده که به هم پیوسته اند و به طول تقریبی 250 متر طول دارند.در نقاط تاریکتر غار میشود عبور خفاشها را هم به سختی تشخیص داد که لابلای سنگها و روی سقف غار، خوشه ای آویزانند.

در بخش آبی غار که با نورپردازیهای زیبا روشن شده است میشود استلاگمیت و استلاکتیت های قدیمی را دید.بعضی از قندیلها بی شباهت به موجودات زنده چون لاک پشت،هشت پا و ...نیستند.از آنجاییکه غار زنده و پویاست قندیلها هنوز دارند رشد میکنند و غار نفس میکشد.در همین بخش آبی است که کبوترها لانه دارند و صدای پرپر آنها در بغ بغویشان شنیده میشود که لابلای دالانها انعکاس میابد.

اما بخش دیگر غار  خشک است و به لحجه محلی "کونه مالان" خوانده میشود، یعنی سوراخ یا مکانی که مردم در آن ساکنند.در روزگاران گذشته و زمان حمله ارتش روس به مهاباد ،تجاوز و قتل عام سربازان روس به روستاهای اطراف هم کشیده میشود.مردم روستاهای اطراف سهولان  برای فرار از بی رحمی آنها در این غار پناه میگیرند و مدتی را در آن زندگی میکنند.

در نطقه اتصال منطقه آبی به منطقه خشکی تونل باریکی وجود دارد به عمق 20 الی 30 متر که با شیب تندی پایین میرود.شاید روزگاری یک راه مخفی بوده که ساکنان داخل غار را به قلعه بالای کوه سهولان که امروزه ویرانه های آن باقی مانده میرسانده است.گرچه این راه مخفی امروز به علت ریزش سنگها مسدود شده است و امکان بازکردن آن به خاطر کمبود اکسیژن و فشار هوا ناممکن است.خدا میداند چه قصه هایی پشت این دالان دراز و پر رمز و راز نهفته باشد.شاید روزی ،کسی، مثلا یک دمورگان ایرانی گره از راز این دالان دراز باز کند.شاید!

----------------------------------------------------------------------------

حق استفاده از این مطلب متعلق به روزنامه ایران است و هرگونه دخل
و تصرف در آن پیگرد قانونی دارد. 


 
نمازی مهری
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه سال 1392

سفری به سرزمین طلایی گندم زارهای سرزمین من ایران

و دوباره راهی گشته ایم.این بار به سرزمینهای طلایی ایران زمین که گندم زارهایشان در دل خاک با باد "رقصی چنین میانه میدان" میسازند و دل در تن نرم و نازکشان بر باد خواهند داد....

مسیر این بار ما جنوب آذربایجان غربی خواهد بود وشمال کردستان...و در این گشت و گذار قرار است از تهران راهی زنجاب،بناب ،بوکان ،مهاباد ،نقده،اشنویه،پیران شهر، سردشت،بانه،سقز،دیوان دره و دوباره تهران شویم...

با من همراه شوید که میخواهم جادویتان کنم با اکسیر طلایی سرزمین زیبایمان ایران

برای رسیدن به مهاباد که مقصد ما برای استقرار خواهد بود از تهران میشود دو مسیر را انتخاب کرد.یکی مسیر تهران،بناب،میاندوآب و مهاباد است و دیگری تهران،بیجار،دیوان دره ،سقز و مهاباد...

ما مسیر اول را برای رفت و مسیر دوم را برای برگشت برگزیدیم تا راه هایی تازه،جاده هایی تازه،مناظری تازه و تجربه هایی تازه داشته باشیم....گرچه ایران و همه نقاطش هیچ وقت تازگیش را برای ما از دست نخواهد داد

من عاشق راه بین تهران-زنجان هستم.راهی با کوه ها و دشتهایی بی نظیر. راهی با آب و هوایی طناز که لحظه ای آفتابش جانت را میگدازد و لحظه ای دیگر بارانش سبزت میکند...

و تا فرصت کنی و چتر بگشایی دوباره آفتابش زیبا و دلنشینت خواهدساخت.... باید روزی به زنجان سفر کنم  با دوستی دیرینه و یاری مهربان که خودش میداند کیست و از زنجان همیشه پیامهای پرمهرش را برایم رهسپار میکند.

و همان حوالی در بازی سایه ها و خنکی سر صبح ،در باغی که باغبان خوش ذوقش آنجا را به محلی برای اطراق مسافران تبدیل کرده است،بساط صبحانه را روی یکی از تختها و زیر سایه درختان تناور گردو پهن میکنیم و چه میچسبد در آن هوای دلپذیر نشستن و لقمه لقمه نان و پنیر و گردو خوردن! و به سمت بناب ادامه مسیر میدهیم.

وارد بناب که میشویم دیگر صلوه ظهر است و تیغ تیز آفتاب در سینه آسمان فرو رفته.صدای موذن ازجایی بلند است. از مناره ای آجری که مسافر خسته را به آرامش فرا میخواند.دنبال صدا را میگیریم و از عابری نشانی خانه خدا را میپرسیم. صدایی و رد دستی مهربان ما را یه "مهرآباد" میرساند. به سوی مسجد شهر بناب...

"پرستش به مستی ست در کیش مهر"

مهراباد مسجدی صفوی است و در میدانی به همین نام قرار دارد.از آن سوی خیابان که به کالبدش مینگریم ما را به یاد تمامی بناهای دوران ایلخانی و تیموری نیز میندازد. ساختمانی آجری رنگ که لابلای تن خاکی آن، تکه کاشیهای آبی و فیروزه ای زیر نور آفتاب میدرخشند وجلایی دو چندان به آن میبخشند.

 

آنچه در اولین گاه جالب به نظر میرسد وجود پنج در ورودی است که بالاتر از سطح زمین قرار گرفته اند و بیشتر کاربرد پنجره دارند تا در.متوجه میشویم که مسجد روی سکوئی حدود 1.5 متر بالاتر از سطح زمین ساخته شده است که شبیه معماری
صفه های دوران هخامنش است.بالای این درهای چوبی و قدیمی نیز پنج پنجره نورگیر با طاق قوسی شکل و جنسی از چوب گره دار قرار گرفته که با درها همخوانی پیدا کرده اند.

صدای موذن را دوباره میشنویم. سرمان را که بالا میگیریم ،مناره لاجوردی مسجد را میبینیم.مناره ای استوانه ای با ارتفاع 14 متر و  دارای 33 پله که برای سالها موذنان مخلص و عاشقی چون  مومن حسن،مومن هاشم و مومن خیرالله، از آن بالا میرفتند و روزی چند بار،نوبت عاشقی میکردند.

دیده شد لبریز بینش روشنایی چرخ را
                                    تا به میل گنبدت افتاد چشم آسمان

ورودی مسجد با پیرنشینان سنگی در دوطرف دری چوبی و کوتاه،ساده و صمیمی است. به حرمت خانه خدا با سری خم کرده وارد هشتی کوچکی میشویم تا پای به
حیاط مسجد گذاریم.

 

در همان گاه اول، حوض آبی رنگ میان آن با ماهیهای سرخ و باغچه هایباطراوت ، میل به نشتن و وضو ساختن رادر ما برمینگیزد.آب خنک را که به صورت میزنیم به یاد میاوریم که اینجا "بناب" است،  دارالمومنینی که ریشه در آب دارد و در پیوند با مهر ، مسجدش چه خوش "مهرآباد" نام گرفته است.

 

شبستانها دورتادور حیاط قرار دارند.در یکی از آنها طلاب جوان مشغول فراگیری درسند و دوچرخه های قدیمی خود را به درختها و زیر سایه خنک آنها تکیه داده اند.و بندگان خدا چقدر متعجب شدند وقتی دیدند چند خانم تهرانی شیفته دوچرخه های آنها شده اند...و با تعجب عکاسی ما و ژستهای غریبمان را نگاه میکردند بر روی زینهای دوچرخه های قدیمی....

وبروی آنها شبستان اصلی مسجد قرار دارد که با چند پله سنگی از زمین کنده شده و به بالا میرسد و چه بالارفتنی که گویی ما را از فرش به عرش میکشاند وقتی پای به آن میگذاریم و نفسمان را پر میکنیم از عطر چوبی که به واسطه حضور چهل ستونچوبی خوش نقش و نگار،در شبستان پیچیده است.

سقف مسجد که توسط این ستونهای چوبی نگه داشته شده خود از 250 تیرک چوبی و 6 عدد شاه تیر ساخته شده است.در دو جانب شرقی و غربی شبستان نیز دو ایوان
سراسری برای استفاده بانوان بنا گردیده که بیست ستون به جمع ستونهای شبستان افزوده اند.

 

 

تمام این ستونها دارای سرستونهای مقرنس کاری شده با نقش و نگاری متفاوتند. گویی هنرمند نقاش، این تالار را بومی فرض کرده است تا با ذهنی آزاد و روحی رها، رنگهای گرم و شورانگیز لاجوردی، فیروزه ای، نیلی، نارنجی، و قهوه ای را به هم بیامیزد و نقوش اسلیمی گل و گیاه را بر زنجیره پیچکهای چوب نقاشی کند. نقوشی سحرآمیز که لابلای آنها آیات الهی و اسامی معصومین در قالب کلماتی با خط نستعلیق و ثلث نیز دیده میشود.وقتی نور آفتاب از پنجره های مشبک کاری چوبی و شیشه های رنگی  ، سخاوتمندانه بر محراب کوچک صمیمی شبستان سرریز میشود
،دیگر بیننده مسحور حضور خدا در زیبایی این صحن میگردد.
 

 

مهرآباد شبیه یک اثر ناب هنری است که هویت دارد.اثری با خالقی خوش
ذوق که از روحی خالص برای انتقال هنر خود و فضاسازی معنوی بهره برده است تا
اینگونه انسان عالم صغیر رادر بازی استعاره ای نور ورنگ و ماده، به عالم کبیر
کشاند.

 

سبک معماری مسجد،مکتب اصفهان است و تالار چهارگوش و ستون دار آن ما
را یاد ینای چهلستون میندازد.عجیب هم نیست زیرا طبق لوح مرمری و ارزشمندی که
در صحن واقع شده، تاریخ ساخت مسجد به سال 951 هجری قمری میرسد.یعنی زمان حکومت شاه طهماسب اول و صفویه خوش ذوق و هنردوست.البته نباید فراموش کرد که هزینه ساخت آن نیز توسط " بی بی جان خانم" ؛دختر منصوربیگ؛ پرداخته شده است که متاسفانه اطلاع زیادی از این بانوی مسلمان و مومنه در دست نیست.
 

 

بعد از خواندنپ نماز و ساعتی راز و نیاز،دعوتتان میکنیم تا سری بزنید به ده ها کبابی بناب که در گوشه و کنار شهر به چشم میخورند و طعمی خوش برایتان به یادگار خواهند گذاشت.

----------------------------------------------------------------------------

حق استفاده از این مطلب متعلق به روزنامه ایران است و هرگونه دخل
و تصرف در آن پیگرد قانونی دارد. 


 
روایت کویری(4)
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

دی 91-روستای قهی

میخواهم شما را با خود مهمان خانه رنگ و نور کنم.میزبان ما مردی از جنس آیینه است که آمده در گوشه کویر، خشت و سنگ را بوسه میزند و با قلب و دستی از جنس مهر خاک را پاس میدارد به حرمت نام میراث و سرزمین و تاریخ.

ما میهمان میزبان نادیده ای شده ایم به نام آقای تقوی.

در ادامه گشت و گزارمان در روستای قهی بود که با "داوود" آشنا شدیم.مرد مهربان خشت و آجر و گچ و آهک؛مرمت گر خانه های اربابی و قدیمی روستا؛مردی با دستهای پینه بسته ای از جنس هنر و قلب مهربانی از جنس تمام مردمان آفتابی،

و اینگونه بود که همراه داوود شدیم تا به دیدن یکی دیگر از خانه های روستا برویم. خانه حاج آخوند یکی از سرشناسان قدیمی قهی که خانه قاجاریش را مردی با سرمایه شخصی خود خریده است و به مرمت آن مشغول.آقای تقوی نامی که ندیده دوستش داشتیم وقتی فهمیدیم چگونه دارد به تنهایی گوشه ای از میراث این سرزمین را حفظ میکند و به یادگار میگذارد...

راهی خانه آقای تقوی شدیم که خودش اما ساکن تهران است.

خانه مانند تمام خانه های اربابی قهی بزرگ است و دلباز با اندرونی و بیرونی، حیاطی چهارگوش و حوضی آبی رنگ در میانه آن،دیوارهای خشتی و برج وباروها و سردرهای بزرگ،گنبدهای قوسی و بالاخانه های مهتابی،اطاقهای پنج دری و شاه نشین و صدالبته از همه اینها که بگذرید ؛یک دنیا رنگ و نقش و نگار بر دیوارهای خانه که میکشاندتان با خود به دنیای افسون گر عشاق قاجاری...

و ما مشتاق تر از همیشه پله های بلند و سنگی دورتادور حیاط را گرفته و خود را از همکف به بالاخانه میرسانیم.جاییکه نزدیک آسمان و گنبد نیلی آن هستیم و اطاق به اطاق سرک میکشیم تا ببینیم در پستوی خاطره های این خانه چه چیزی ما را اینگونه به خود میخواند.

بالا خانه سه اطاق دارد که دوتای آن دیوارهای گچیش تک رنگ نقاشی شده اند و دیگری دنیای رنگارنگی است از نقش و نگار و چه خوب که قلب دلسوزی دست یاری برای حفظ این خانه دراز کرده است و چقدر خوب که داوود مهربانی وجود دارد که به سرانگشت حوصله و نگاه هنر قلم بزند بر دیوارهای خاک گرفته خانه تا اینگونه اگر کسی از ما بپرسد:خانه دوست کجاست؟ بگوییم: اینجا!

منکه میگویم اینجا پرنده هایش آواز میخوانند در نقوش گل و مرغ و خصوصا در بازتاب صورتکهای حیرانی چون ما که در تن آیینه های شکسته دیوار هی تکرار میشوند و تا ابدیت انگار ادامه میابند وقتی با دهان باز و چشمهای متعجب خیره میشویم به این باغ مجازی ایرانی که این بار رویشش را عمودی رو به آسمان ادامه داده است.

و کدامین نگاهی روزگاری عاشق سیه چشم ابرو بهم پیوسته گیسو کمانی بوده که داده نقش صورت یار را بر تن دیوار به یادگار جاودان سازند.خدا میداند چه شبهایی چه عشاقی در این بهار خوابهای کویری به این چشمها خیره بودند و چه رویاها که بافته و نبافته اند...مردمان سرزمین من همه عاشق بوده اند انگار!

و حیف که روزگاری نه چندان دور شاید، نامحرمی غریب ؛دیوارهای سپید باکره را  دست مالی کرده است که اینگونه امروز شاهد قابهای خالی تصاویر هستیم بر بومهای گچی خانه.

و خدا را هزار بار شکر که نامحرم سیه دل نتوانسته بر دایره آیینه ای بالای سرمان دست چپاول بیفکند و ما امروز شاهد رقص ماهیهای سرخ و زرد و سفیدیم بر گنبد نگارین اطاق.

و از اطاقها که بیرون میاییم و دوباره راهی حیاط میشویم این بار نه در خیال بلکه در حوض میانه حیاط رقص ماهیهایی را میبینیم که از دل قنات سر به اینجا درآورده اند و از سویی میاییند و به سویی میروند و مرا یاد قصه های پدربزرگ میندازد که میگفت قدیمها این ماهیهای قنات را زنده زنده قورت میدادند تا درد یرقان را درمان کنند. هم چندشم میشود و هم دلم میسوزد برای ماهیهای ریز قناتهای کویری.

دیگر وقت رفتن است.باید قهی را با همه خانه ها و قصه هایش بگذاریم و راهی ادامه راه شویم تا قبل از تاریکی هوا سر از "ورزنه" دربیاوریم.

و وقتی راه میفتیم در انتهای مسیر آرامگاه امامزاده پیر شمس‌الدین را میبینیم که در حاشیه افق و در باد تن سوز کویری با تک درخت خشکیده و بیرق در اهتزاز درآمده اش انگار عالمی دیگر دارد.

ما که رفتیم .درخت میماند و آیینه و شاید ارواحی که پشت سر ما آب میریزند!


 
روایت کویری(3)
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

 دی 91-روستای قهی

وقتی رسیدی به جایی که آسمانش تو را به یاد دریاهای جنوب انداخت بدان پای به دل روستایی گذاشته ای که تاریخش به ساسانیان برمیگردد و خانه هایش به صفویه و قاجار. روستایی که در قدیم "کهی" مینامیدندش و امروز "قهی".روستایی در دل کویر اصفهان و در حاشیه جلگه ای پست.  

 و ما صبح امروز راه افتادیم از اصفهان به سمت شرق و حاشیه کویر را گرفتیم و رفتیم.رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به جاییکه گنبد آبی آسمان با گنبد خاکی زمین یکی شد و دانستیم به قهی رسیده ایم.روستایی قدیمی در 80 کیلومتری شرق اصفهان و در منطقه پستی از "کوهپایه" و کهی بودن آن نیز از همینجا آمده که در لحجه امروز قهی نامیده شده است.

قهی روستایی باستانی است با بافتی کاملا کویری و قدیمی.پس باید پیاده راه بیفتی و کوچه به کوچه سرک بکشی در خانه هایش و دالانهایش و ساباط هایش و رمز و رازهایش تا برسی به جاییکه تاریخ میگوید روزگاری آتشکده ساسانی بوده است...

قهی به دوران ساسانی باز میگردد این را میتوان از مسجد جامع آن فهیمد که بر روی یک چهارطاقی بنا شده است به مانند الگوی تمام مساجد ابتدای اسلام در ایران زرتشتی ...مسجد قهی ساده است و بوی خاک میدهد.هیچ کس در آن نیست.دورتادور حیاط برامدگیهایی است که گویی روزگاری طاقچه های اتش بوده شاید...کسی به درستی چیزی نمیداند و چیزی نمیگوید.اما اینکه قدمت مسجد به ساسانی میرسد را همگان اذعان میدارند...هوا سوز بدی دارد و تا پوست استخوان را میسوزاند این کویر سرما.

آنچه عجیب مینماید این است که انگار در این روستا همگان به خواب رفته اند.میدانید مرا یاد چه میندازد؟یاد قصه زیبای خفته وقتی همه شهر در افسون جادوگر به خوابی چند ساله فرو میروند.دیدن این خانه های اربابی در دل این روستای دورافتاده بیشتر ما را به قصه ها پیوند میدهد.باورش سخت است که چنین برج و باروهایی در دل این روستای کویری قرار گرفته اند.کنجکاومان میکند بدانیم چه کسی در آنجا میزید.

در میزنیم.کسی هست ما را به تاریخ راه دهد؟کسی هست برایمان بگوید قصه این خانه های اربابی در دل روستایی چنین غریب و دورافتاده چیست؟کسی هست دست ما را بگیرد و قدم به قدم ما را به گذشته ها ببرد برایمان بگوید چه کسی روزگاری در این خانه های اشرافی نفس میکشیده است.کسی در را برایمان باز کند ما مسافری هستیم از جاده های دور...

و دری باز میشود و ما از کوچه های قدیمی و مرده ناگهان به هوای زنده خاطره یک  خانه قدیمی پرت میشویم.اینجا خانه اربابی مردی به نام صمد خان است که گویی در روزهای آبادانی ،خان ده بوده است.پس از مرگ صمد خان که بچه ای نداشته خانه اش دست به دست بین اقوام میگردد تا امروز سوت و کور اینجا در این هوای سرد زمستانی آرام گیرد...

دلم میگیرد که میفهمم این حیاطهای تودرتو گامهای هیچ کودکی را به خود ندیده اند.

 و دلم بیشتر میگیرد که میبینم انارهای سرخش را نه چشمی دیده و نه دستی چیده و نه دهانی مزه کرده است.انارهایش طعمه گنجشکها شده اند و مثل یک قلب تکه پاره سرشاخه های تنهایی گیر افتاده اند.

مانند تمام خانه های کویری، این عمارت باشکوه هم یک اندرونی دارد و یک بیرونی و ما از بیرونی آن رد شده و پای به اندرونی باشکوهش میگذاریم که ساختمانی اربابی در آن خوش میدرخشد هنوز بعد از صد و اندی سال.گرچه دیوارهایش تبله کرده است.گرچه گچ بریهای هنرمندانه اش رو به زوال است.گرچه درختهایش کمی رو به فراموشی است.گرچه رد پای دوستی از سر ذوق بر تن آن نمینشیند اما هنوز سرپا قرص و محکم به یاد اربابش خوب میدرخشد بر تن کویری قهی.

و شیروخورشید هزارساله که نگاهبانان این سرزمین بوده و هستند بر بالای عمارت نقش بسته است و در میانه قاب آن مجسمه سر یک مرد که میان این نقش و نگارهای بومی خیلی عجیب به نظر میرسد و به قول علیرضا شبیه محمد امین میزند!

فکر میکنم معماری این خانه متعلق به دوره قاجار باشد زمانیکه معماری التقاطی وارد معماری بومی ایران شده و نقوش فرنگی ماب سراز خانه های ایرانی درمیاورد.به دور از شوخی نقش آن مرد بر بالای خانه شبیه مجسمه های فرنگی است.

و ستونهایی بلند و عظیم که قلق آفتاب نیم روزی را خوب بلدند وقتی تن خود را بر تن آنها هم آغوش میکند و شروع به سایه بازی...

 

از خانه که بیرون میاییم دوباره راهی کوچه های قهی میشویم.کوچه هایی که روزگارانی محل پرترددی بودند از شترداران متمول و سرشناس کویر.اصلا شهرت روستای قهی از دیرباز به دوران "شترداری" آن بوده دورانی که در ان حدود 10000 نفر شتر! و بیش از 30 شترخان بزرگ(محل نگهداری شتر) و 70 شترخان کوچک فضای روستا را به خود اختصاص میداده و مردمی که در این شغل سرگرم معاش بودند و سرمایه ای که مدام در این روستا در گردش بوده است.از آنهمه بروبیا امروز چند خانه اربابی و چند شترخان باقی مانده از عهد صفوی بگیر و بیا تا عهد قاجار...

 

و لابلای همین کوچه های باریک که برای عبور شترها ساخته شده به مانند تمام شهرها و روستاهای کویری  وجود آب انبار نشان از ذخیره آب دارد.آب انبار خان که مال دوران ناصرالدین شاه است و آب انبار حاج مختار که به فتحعلیشاه میرسد و هردو با بادگیرهای بلند و گنبدهای آجری هنوز بر تن کویری قهی یادآور آبند و برکت زندگی. 

و درآخر وقتی حسابی سرمازده و گرسنه افتان و خیزان در حال برگشت هستیم مثل یک معجزه خداوندی در یکی از خانه های قهی گشوده شده و دست مهربانی به ما غذا تعارف میکند.باز هم خدا با ما یار بوده و ما در این بیست و هشتم صفر گویی دوباره مهمان حضرتش شده ایم.این بار پلو قیمه ای به ما میرسد که مزه اش تا ابد با خاطره های زیبای قهی و مهر مردمان این سرزمین گره خورده در ذهن ما باقی خواهد ماند...


 
روایت کویری(2)
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

نطنز-دی 91

حسنیه نطنز

گفته بودم اینجا کویر است و کویر یعنی "قنوت و قناعت" و حالا ما پس از مراقبه ای کویری سرما زده پای به حسینیه عهد قجرش گذاشتیم.حسنیه ای که حالی و هوایی از جنس دل دارد و گرمایش تا جان مینشیند.

و چقدر میچسبد چای داغش از دستهای زحمت کشیده مردی که به معجزه خدایش ایمان دارد و با چشمهایی نافذ مرا به دعا فرا میخواند و به من باور میدهد. انقدر قوی که نذر میکنم شاید روزی دوباره به اینجا برگردم!!!

چشمهایم به نم مینشیند و چای مینوشم...

اینجا حسینیه نطنز ؛در مجاورت مسجد جامع شهر؛ است که قدمتش به قاجار میرسد و به حرمت نفس حسین  هر محرم تعزیه ای در آن به راه است و مراسمی دیدنی.مرد نطنزی دعوتمان میکند که فردا بمانیم و مهمان حضرتش شویم.حیف که فرصت نیست ولی عهد میکنیم که روزی سفری داشته باشیم تنها برای دیدن مراسم محرم شهرهای کویری ایران...

آنچه از حسینیه میبینیم به مانند بیشتر تکیه های قدیمی ایران فضایی مستطیل شکل است که دورتادورش اطاقهای دو طبقه قرار دارد.مثل قصه های هزارتوی ایرانی این صفه های قدیمی نیز به هم راه دارند و آدم را یاد کاروانسرا و شبستانهای کویری میندازند.اگر این پارچه ها نبود ،میدیدیم که تمام  دیوارها آجریند، آجر معقلی...

 تنها برای اینکه درک بهتری از حسینیه داشته باشید عکسی از نمای روز حسینیه وبلاگ "محمد حسین عسگری" را قرار میدهم.

این تکیه به سال 1268 که برابر با سال چهارم سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بوده است به کوشش میرزا سیدعلی نامی بنا گردیده است .

پشت یکی از همین اطاقهای حسینیه دری است که ما را به دنیای "سیاوشان" میکشاند. سیاوشان نخلهای چوبی که بعضی قدمتی بیش از صد سال دارند و معلوم نیست در کین کدامین "سیاه وش"ای چنین سیاه پوش شده اند.گفتم سیاوش و یاد "سو و شون" افتادم و یاد بانوی قصه های پر از رمز و راز ایرانی.دلم یک هو برای "فرنگیس" و عشقش میلرزد...

اما این ریشه این نخلها به کجا بازمیگردد.نخلهایی که بعضی فکر میکنند به عزای حسین مربوط است و در بیشتر حسینیه ها گوشه ای خوش نشسته یک سال تا عاشورایی رسد و جماعتی عاشق ، سیه پوش و سینه چاک زیر گهواره چوبی روند...

 نخل ربطی به قصه حسین و عزای عاشورا ندارد.نخل قصه ای به قدمت سرزمین ما دارد.قصه ای در حال و هوای اسطوره های دوران نوسنگی و بگیر و بیا و برس تا ساسانیان و بعد اسلام و ابومسلم خراسانی و .....حالا صفوی و امام حسین! 

سیاوش شاهنامه اما جوانمرگ میشود.همان سیاوشی که توتم دوران نوسنگی است. جوانمرد خدای گونه زیبارویی که بر اسپ سیه سوار است، بر آتش میتازد و خزان را بهار میکند.

سیاوش اما به آتش کین جوانمرگ میشود.در تابوتی چوبی که شبیه اطاقکی با پنجره های چوبی است قرار میگیرد و رویش با برگهای نخل سبز پوشیده میگردد.تابوت سیاوش بر دوش مردان سیه پوش عزادار سوار میگردد.زنان مویه کنان،"سو و شون" میکنند؛سیاوش دفن نمیشود.سیاوش در قلبهای مردمان ایران زمین ثبت میشود تا هزاره ها بگذرد و اینگونه این اسطوره قدیمی حالا در مراسم حسین هرساله احیا شود.

چه فرق میکند سیاوش باشی یا حسین.مهم این است که جوانمردی باشی که برای ایمان و باور و نیکدلی به آتش کینی ناجوانمردانه بمیری.تو زنده خواهی ماند تا ابد.

به آه و ناله عاشقانشان قسم...

درست ور دل حسینیه کارگاه سرامیک سازی "آقای عبادی" قرار دارد.دارد ارسی را پایین میکشد که ما سرمیرسیم.با خوشرویی و مهربانی نطنزیها ما را به درون میخواند و ما پای به مغازه او میگذاریم.لابلای دنیای رنگین کاسه ها و کوزه ها و گلدانهای گلی...

ظروف سرامیکی برجسته و ذرین فام از مهمترین نوع سرامیکهای نطنز هستند.ظروفی گران قیمت که کمتر کسی شاید در شهری مثل تهران نگاه پر لطفی به آنها بیندازد اما گردشگران خارجی برای به دست آوردن یکی از آنها پول زیادی خرج میکنند.مثل همیشه خودمان قدر هنر خود را نمیدانیم و دل به بیگانه میدهیم.

با آقای عبادی گرم میگیریم و رفیق میشویم.دست مارا میگیرد و کوچه به کوچه سرازیرمان میکند در دل تاریکی به سمت کارگاه سرامیک سازی خودش که قدمتی 250 ساله دارد و پدر به پسر در خانواده آنها چرخیده تا امروز به دست او و برادرش که نسل ششم این خانواده کوزه گر هستند،رسیده است.

آقای عبادی برایمان از کاشی سازی نطنز میگوید که در اواخر عصر قاجار و خصوصا اوایل دوران پهلوی بسیار پررونق بوده و به علت وارد نشدن کالاهای خارجی از یک سو و استقبال مردم شهرهای مختلف ایران و ساکنین شیخ نشینهای خلیج فارس ،مصنوعات کارخانه های شهر به ویژه نعلبکی آن به شهرهای ایران صادر می گردید. اما به مرور زمان با باز شدن دروازه ها و سرازیر شدن  سیل کالا های خارجی به ایران ؛منجمله نعلبکی های ساخت ژاپن که به قیمت ارزان به بازار عرضه گردید؛ کار بیشتر این کارگاه ها به تعطیلی کشیده میشود.

آقای عبادی دل پردردی دارد...

چشم من متوجه کوره سرامیک سازی میشود.یادتان میاید که من قبلا یک تجربه یک روزه سرامیک سازی در کارگاه آقای خاک نگار مقدم داشتم؟اما اون کوره تروتمیز و اتوماتیک کجا و این کوره سنتی و بدوی زیبا کجا....

آقای عبادی عاشقانه برایمان میگوید که چطور سینه خیز درون کوره تنگ و تاریک و باریک رفته و یکی یکی ظروف ساخته شده را که یک نفر از بالا برایش با طناب پایین میفرستد؛گرفته و برای پخته شدن گل در کوره میگذارد...چه کار سختی! تنها عشق میتواند از پس چنین کار نفس گیری در دنیای امروز برآید و صد حیف که دیگر کسی این هنر و این ظرافت را ارج نمینهد و کسی نیست که آن را حمایت کند.خدا میداند که پس از آقای عبادی آیا نسل هفتمی این هنر را ادامه خواهند داد یا نه؟!

و آقای عبادی انقدر با ما رفیق میشود که حتی از "فوت کوزه گری" هایش هم برایمان حرف میزند وقتی میگوید که این قلم را از یال "ماچلاغ" میسازد.و و قتی نگاه متعجب ما را میبیند توضیح میدهد که :ماچلاغ هم یعنی "الاغ پیر ماده"....تنها موی این حیوان است که میتواند ظریف ترین خطوط را بر تن کوزه نقش زند تا کوزه انقدر دلربا گردد که بخواند:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سرزلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن آن میبینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

در گوشه تاریکی از کارگاه،گنجشک بال شکسته ای تنها در آشیانی گچی کز کرده و چرت میزند،شاید هم تنهاییش را در دل جیک و جیک میکند.دلم میگیرد و تا چشم آقای عبادی سویی دیگر است...

برایش جفتی پیدا میکنم و او را از تنهایی درمیاورم.

ار کارگاه آقای عبادی که بیرون میزنیم گرسنه هستیم و دلمان دیزی میخواهد.میگویند "دیزی طاهر" حرف ندارد.روانه اش که میشویم میبینیم کرکره اش پایین است.پس دلمان را خوش میکنیم به نون داغی که علی سر تنور شاطر داغ_داغ ردیفش میکند.

و بعد خیار و گوجه است پنیر تازه و ماست چکیده و سفره ای رنگ به رنگ در سیاهی شب کویری نطنز...

و بعد راهی اصفهان میشویم تا شب را در هتل "عالی قاپو" به صبح برسانیم.اما نوستالوژی اصفهانی ما را محله "جلفا" تکمیل میکند .هرزمان و هروقت شب و روز که باشد و ما پای به اصفهان نصف جهان گذاریم از جلفایش نمیگذریم و از فنجانهای داغ قهوه و "گاتا" و شنیدن یک موسیقی ناب فرنگی در یکی از کافه های ارمنی جلفا...این طور خستگی ساعتها رفتن و رفتن به در میاید و ما پرانرژی و زنده تر از قبل راهی زاینده رود میشویم...

و دلمان آتش میگیرد برای تن تب زده زنده رود خاموش که این طور لب تشنه و ترک دار در حسرت جرعه ای آب دارد نفس نفس میزند...

اصفهان بی زنده رودش آیا رنگی از زندگی خواهد داشت؟

دلم میگیرد


 
روایت کویری(1)
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

نطنز-دی 91

فکر کنید چهارشنبه صبح است و محمد امین سخت مریض و درب داغون.طبق برنامه قبلی باید به سراغ علیرضا عالم نژاد بروم تا در یکی از برنامه های نگارستانش شرکت کنم.شب که برمیگردم خانه محمد امین که تازه تبش قطع شده پیشنهاد یک سفر میدهد.تا به خود بجنبیم و کتاب سفر را باز کنیم 10 شب شده ....تا ساعت 11 شب برنامه سفری 3 روزه را چیده و هتلها را رزرو کرده و به 3 همسفر "پا" هم خبر میدهیم و اینگونه روایت کویری 3 روزه ما شکل میگیرد و یکی از بهترین خاطرات سفر را برایمان رقم میزندو...

قرار است مناطقی خشک و کویری را بپیماییم.از تهران و جاده قم راهی نطنز شده آنجا را گشته و به اصفهان برسیم.شب را در هتل عالی قاپو صبح کرده و روز دوم راهی شهر ورزنه و روستای قهی شویم.حول و حوش شب به نایین رسیده و در مهمانسرای جهانگردی اقامت کنیم و روز آخر نایین را گشته و به سر خانه و کاشانه مان برگردیم...

و اینگونه صبح دنبال مریم-علیرضا و علی میرویم.تا از تهران بی سروسامان و ترافیک بی انتهایش به در آییم ظهر شده است.از آنجاییکه یکهو راه افتاده ایم نه غذای درست و حسابی با خود آورده ایم و نه برنامه درستی داریم.قرار است باری به هرجهت راه بیفتیم و همچون باد به این سو و آن سو رویم.تا چه پیش آید که هرچه آید خوش آید...

هوا عالیست حداقل تا اینجایش که آسمان آبی میزند یک آبی ناب و جاده تا دورها خودش را برای ما لخت کرده است و نسیمی که پوستهای دود زده ما را رنگ و رویی میزند و محمد امین که  یادش رفته تا دیروز در تب 40 درجه میسوخته رانندگی میکند. اصلا او مرا یاد "کیارستمی" میندازد که میگفت بهترین خانه چهاردیواری ماشینش است وقتی که پشت فرمانش نشسته و جاده ها را میپیماید.من نیز چنین هستم که جاده -مرده ام را زنده میکند بلانسبت استاد البته!

مدتها بود راهی نشده بودیم پس چقدر میچسبد که فقط سکوت کنیم و دل به جاده سپاریم و گوش به ترانه آرامی که پخش میشود و نگاه هایمان را بر تن چهاردیواریهای دوربینهای عزیزمان بیاویزیم و هی طبیعت را کادر بگیریم و ثبت کنیم و بچینیم و در دیوارهای ذهنمان بیاویزیم.

وقتی مدتها باشد پا در رکاب سفر نگذاشته باشی آن وقت حتی دکلهای برق هم برایت جذاب میشوندانقدر که دلت میخواهد هی پرسپکتیوشان کنی و هی آنها را در قاب دوربینت روایت کنی.

و ما رفتیم.رفتیم و رفتیم...تمام بعد از ظهر را راندیم و چیزکی در همان ماشین به بدن رساندیم که از گرسنگی غش نکنیم.نگران تاریکی هوا بودیم که نتوانیم نطنز و مسجد جامعش را ببینیم اما دقیقه نود به شهر کویری و قدیمی نطنز رسیدیم که از کودکی برای من طعم "گلابی" داشت وقتی نامش را میشنیدم و در خیال عطر گلابیش را به مشام میکشیدم.

 و اینگونه بود که وقتی به نطنز رسیدم چشمهایم به دنبال درختهای گلابی میگشت اما این درختها را در نطنز نیافتم و دانستم  دیگر جز در روستای "طامه" که درجنوب نطنز واقع شده در جایی دیگر اثری از این "تحفه نطنز" نمیتوان یافت و تازه آن هم گویی نصیب "از ما بهتران" میشود.

جالب است که حتی عبارت "تحفه نطنز" از همین باغهای میوه نشات میگیرد.باغهایی که گویی در روزگاران رونق و برکت این دیار زبانزد خاص و عام بوده و از میوه هایش تحفه هایی نصیب پادشاهان میشده و اینگونه در نزد خواص و عوام "تحفه نطنز" ارزشی در حد "در و گوهر" داشته است...

اما درخت که همواره جایگاهی اساطیری در اذهان مردم سرزمینم دارد در این منطقه کویری و درست در جوار مسجد جامعی تاریخی در قامت چناری 2000 ساله تقدسی صدچندان به خود میگیرد.خصوصا اینکه غروب باشد و آسمان چنین پیراهن زربافت نیلی بر تن کرده و باد شولای خود را لابلای دستهای رو به اسمان گرفته چنار بپیچد.

و اینگونه نگاه های مبهوت ما تا خدا بالا میرود!

بالا میرود تا میخکوب مناره آجرین مسجدی ایلخانی گردد.مناره ای که در روزگاران "ایمان و باور" چله خانه ای داشته با پله هایی پیچ در پیچ و ترسناک که به حرمت نفس عارفانی که در آن به چله مینشستند برای ناامیدی زنان بی فرزند امید میافریده اگر از آن پله های آجرین و بلند پایین میرفتند و به شوق مادر شدن ترس را به جان میخریدند به خدا قسم که با حب الیقینی به معجزه معبود "مادر" میشدند این را پیرمردی میگوید که در کناره مسجد نگاهش را بر نگاه ما استوار میدوزد.

چله خانه را سالهاست که بسته اند و دلم میلرزد از ترس بسته شدن درهای معجزه  ایمانی که این روزها دارد کمرنگ میشود در سرزمین مادریم...

اما این مناره آجری بیست متری بلند  که با کتیبه های لاجوردین فام تزیین شده با 118 پله به دور خود میچرخد و بالا میرود. بالا میرود تا بیشتر و بیشتر گنبد مقرنس بقعه "شیخ عبدالصمد نطنزی" را در چشم ما بیاورد.شیخی عارف در قرن هشتم هجری که نفس حقش در تن کویری این سرزمین انقدر خواهان داشته که هنوز عاشقانی به شوق زیارت او و چله خانه اش رنج سفر را به تن میخرند.گرچه دیگر چله خانه ای نیست اما اگر خوب حواست را جمع کنی شاید زمزه های صوفی خاک و چنار و آب را بشنوی.

حالا دیگر چشمهایمان به مسجد دوخته شده است.مسجدی با سردری عظیم که لابلای شاخ و برگ چنار خوش مینماید بارنگی به جنس خاک و  آرایشی از جنس فیروزه و لاجورد.مسجدی در قرن هشتم که به دستور "اولجایتو خدابنده" مغول مسلمان شده ایلخانی بر خاکی برافراشت که تاریخی خاک گرفته میگوید روزگاری معبدی بوده است در روزگاران مهرگرایی ایران زمین.

صدای اذان بلند میشود و ما در چوبی مسجد را گشوده و داخل میشویم.از راهرویی میگذریم که با پارچه های سیاه "شاه شهیدان" پوشیده شده.دهلیزی سرد و ساکت که مورمورمان میکند وقتی دستی از گوشه ای دراز میشود و سینی حلوایی تعارفمان میکند در سکوت. و ما کمی جا میخوریم انگار داریم در صحنه نمایش یک تعزیه قدم میزنیم.

مدخل جنوبی مسجد را میگیریم و جلو میرویم.

وقتی 12 پله آجری را طی میکنیم و پایین میاییم پا به حیاط میگذاریم.صحنی که به مانند الگوی همیشه مساجد ایرانی چهار ایوان دارد و شبستانی هشت ضلعی گنبد دار و نمازخانه های مختلفی که هریک در سکوتی مطلق فرو رفته اند و جز ما هیچ کسی را در این غروب زمستانی پذیرا نیستند و چه خوب است که در گرگ و میش غروبین به اینجا رسیده ایم تا در آرامشی مضاعف به معماری ساده و شگفت کویری مسجد ایلخانی خیره شویم.

و از همه شگفت آورتر دیدن کانالی در حیاط مسجد است که از ته آن "صدای پای آب" میاید و وقتی از پیرمرد سپید مویی که از آن بالا میایید میپرسیم میفهمیم این پایین ابی گرم و گوارا عبور میکند که از دل قنات زیر مسجد بیرون میجهد و پاک_پاک است برای وضو و نوشیدن.

پس کفش و جورابهایم را در آن سرمای تن سوز زمستانی میکنم و پا بر تن سرد پله های آجری گذاشته و پایین میروم و در تاریکی آنجا وقتی سایه ها تنها پناه من هستند پای لخت خود را چشم بسته در آبی فرو میکنم که تنها صدای پایش را میشنوم و "گرم" میشوم.انقدر گرم که انگار دستی از بهشت بر پایم بوسه میزند و آن را نوازش میکند و من خم شده دستی بر آب زده و نوازشش میکنم و وضو میگیرم.

و به جمع نمازگزاران عاشقی میپیوندم که در حضور حضرت دوست به سجود نشسته اند و در جمع عاشق آنها دعایی میکنم که انگار تا ته قلبم مینشیند و به یقینم میرساند وقتی دستی فنجانی چای داغ تعارفم میکند دیگر میدانم که حضرتش دعوتم کرده است.دستی دیگر به نیت "بیست و هشتم صفر" یک دانه سیب به من میدهد و من در تعجبم از مهر مردمان این شهر که من غریبه را چون خود_خود به آغوش پذیرایند.چقدر باصفایند مردمان کویری سرزمین من ایران. 

و سبز میشوم وقتی دست چروکیده آن مادر تکه پارچه سبزی را بر منبر چوبین قدیمی گره میزند انگار دل من را بر دستهای خود گره زده است.فکر میکنم دارم سبز میشوم بر تن خاک کویری نطنز...

و دوباره راهی صحن میشوم.این بار وقت کشف و شهود است.پس پله های سنگی ایوانهای مسجد را بالا و پایین میکنم.سر به دالانها و شبستانهایش میکشم.بوسه بر سردی خاکش میزنم و تن اصیل و قدیمیش را در آغوش میکشم. در گوشه تاریکی- آخ-  دلم را میبازم.من عاشق میشوم.

رو به شمال مسجد که گام برمیدارم دری ما را به بیرون از مسجد هدایت میکند.

اینگونه وارد کوچه باریکی در پشت مسجد میشویم که تاریک است و با سوسوی چراغی از دور نوری بر ما میریزد.کنجکاویم که بدانیم این در قرار است مارا به کجا برساند.پس گوش به شیطنت سایه ها میدهیم و در عبوری رازگونه وارد روایت کویری کوچه های نطنز میشویم ان هم در سیاهی مطلق شب.

نه صدایی میاید و نه کسی.هرازگاهی نوری از قاب پنجره ها و یا صدای خنده جوانی از دور به ما میگوید زندگی جایی همین حول و حوش دارد نفس میکشد.

باورش سخت است اما از جایی در این خرابه ها صدای "بوف" میاید.چیزی از کنار گوشم پرواز میکند که فکر میکنم خفاش است و روایت ما وقتی بیشتر  افسانه ای میشود که صدای زوزه شغال هم از جایی شنیده میشود.من که فکر میکنم اینجا ربطی به امروز ندارد ما در زمان سفر کرده ایم به گذشته ها.شاید اگر بیشتر گوش کنیم صدای پای سواران مغول را هم بشنویم که بر کوچه های نطنز میتازند و پشت دالانها ناپدید میشوند.

نه خدایا شاید هم وارد اتشکده ساسانیان شده ایم که درست پشت در معبد مهری نیمه جان دارد نفس میزند!

و برای دقایقی همینجا به احترام تاریخ و قدمت و اصالت می ایستیم و در سکوت گوش میدهیم به نجوای ذهن و دل بیقرارمان که گامهای مشتاق مارا به این خرابه های ارزشمند نطنز کشانده اند.به کوچه هایی که در وجب به وجب آنها رازی است برای ارضای روح کنجکاو ما ...

و ما چون باد در این کوچه ها سرریز میشویم.


 
بهار در زمستان
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفرهای یک روزه ، گردشگری ادبی

دی 91-گردشگری ادبی-بخش دوم

از خانه مقدم که راه میفتیم راهی باغی پررمز و راز در میدان بهارستان هستیم تا بهار را در بهارستان تجربه کنیم آن هم در روزی یخ زده از فصلی سرد.روزی که سایه های ما کش میاید روی تن برگهای زرد.روزی که نفسهایمان در هوا آهی افسونگر و طناز میکشند در هوای شعر و غزل و ما چقدر خوش شانسیم که میتوانیم بهاری را در "نگارستان" تجربه کنیم با دختر بهاری شعر ایران...پر رمز و رازش میسازم تا ذهن کنجکاوت را با خود بکشانم به هزارتوی باغ نگارستان...

 

اما این باغ قصه ها دارد به درازای هزار و یک شب شهرزاد که وقتی دیگر میخواهد برای شنیدن و دل سپردنش.تنها همین را میگویم که اینجا باغ فرهنگ و ادب ایران زمین است وقتی روزگارانی بانوی آسمان شعر ایران - پروین خوش سخن- در هوایش نفس میزده و روزگارانی هم "ملک اشعرای بهار" نغمه آزادی نوع بشر سر میداده. باغی که به هیبت "فردوسی" آراسته و  زیر قدمهای کمال الملک چهار فصلش رنگ گشته است.اینجا باغ نگارستان است...

در اینجا گرد هم میاییم و در پناه دستهای مهربان میزبانانمان هوای دلمان گرم میشود.و در فرصت نوشیدن فنجانی چای داغ کنار جوی مصفای آب با حضور خوب دوستان کاممان را هم شیرین میکنیم و گپ و گفتگویی میزنیم.

و بعد صاحب خانه سفر کده (اشکان بروج )ما را به یکی از ساختمانهای قدیمی باغ فرا میخواند.جایی که کسی و رخدادی در انتظار ماست.بیا این طور فکر کنیم که بعد از عبور از این در قرار است پا به سرزمین فرهنگ گذاریم و پای صحبت کسی نشینیم که میخواهد ما را به شهر شعر بخواند.کسی که نگاهش آشناست... 

و آنجا دور میزی مینشینیم که میزبانان خوب ما "علیرضا عالم نژاد" و "مهرک حصارکی" به ما خوشامد میگویند.در اطاقی که  "مرغ سحر" در آن نغمه میخواند و ماهور در هوایش شور میافریند.کسی تار میزند و ما با صدای تصنیف ایرانی همراه میشویم...

ما در اینجا گرد آمده ایم تا بخش دوم گردشگری ادبی خود را با گرامیداشت "ملک الشعرای بهار" آغاز کنیم.بهار شاعر قصیده ها و مثنویها.روزنامه نگار "نوبهار" و "تازه بهار".بهار انجمنهای ادبی "آشتیانی و نفیسی و تیمورتاش و یاسمی".بهار سیاست و مجلس و شورا و زندان.شاعر "دماوند" و "حب الوطن" و "جغد جنگ" و آزادی ...

و سرانجام تصنیف سرای بنام "مرغ سحری" که با ناله اش داغ همه دلهای آزادی خواه را  تازه میکند.

و چه بهانه ای از این زیباتر که یاد بهار را با "چهرزاد بهار" دختر ملک الشعرا و "محمد گلبن" محقق و گردآورنده آثار وی مرور کنیم که نگارستان با حضور آن دو رنگ و بویی دیگر به خود میگیرد.

بانو چهرزاد از پدر میگوید و سالهای مبارزه و زندان و محفلهای ادبی و از مادر که زود بیوه میشود و به تنهایی خانواده را به ثمر مینشاند و از خانه ای میگوید که تمام خاطره های کودکیش را رقم میزند و دیگر این روزها وجود ندارد.

دکتر گلبن که عمری را در راه "بهار" شناسی طی کرده و چون فرزند خوانده شاعر به شمار میاید از بهار حرف میزند.از عشق او به وطن-آزادی و قانون و اینکه این عشق به وطن از لابلای اشعار فردوسی به بهار ارث میرسد و اینگونه "فردوسی نامه بهار" تالیف میشود و اینکه بهار چه نقشی در راه ایران و ادبیات این مرز و بوم داشته و دارد...

 

پس از ساعتی مجلس به پایان میرسد و به حرمت نام "مادر" که "چهرزاد" بهار میگوید عاشق "نرگس" بود "پرتوی" مهربان محفل ما صدها شاخه گل نرگس بهبهان را بین ما تقسیم میکند تا در ذهن ما تا ابد بوی نرگس زمستانی را با "بهار" گره بزند...

و راه میفتیم.راهی "گورستان ظهیرالدوله" میشویم تا سفر ادبی امروز خود را بر مزار بهار و هزاران بهار این مرز و بوم به پایان رسانیم تا بگوییم که این نه پایان بلکه آغاز گردشگری ادبی خواهد بود.

و همه با هم از ابتدای در گورستان تا سر مزار شاعر طاق نصرتی از شاخه های گل نرگس به پا میکنیم تا از بانو "چهرزاد" و دختر و پسرش به همراه "دکتر گلبن" استقبالی به زیبایی بهار داشته باشیم.

و شاخه های گل نرگسمان را با فاتحه ای نثار مزارش میکنیم تا با او و همه اهل قلم آزادی خواه و ایران دوست این سرزمین پیمان ببندیم که راه آنها و کلام آنها را زنده نگه خواهیم داشت.

و به احترام خانواده بهار در فضای سرد ظهیرالدوله سکوت میکنیم و به صدای پای اشکهابر چهره چهرزاد گوش میدهیم تا شاید حتی بتوانیم صدای گامهای شاعر را هم بر برگهای خزان زده باغ سنگی بشنویم.

و بعد دستهای بانو که به آرامی تورقی میکند و با صدای گرم و دلنشینش برایمان یکی از اشعار بهار را زمزمه میکند و در آخر ...آخر_آخر همسرایی مستانه همه ماست که آواز سرمیدهیم:

"مرغ سحر ناله سر کن"

"داغ مرا تازه تر کن"

.....

"ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن"

و "آوین" این کوچکترین گردشگر امروز که دیگر خسته در آغوش "آرش نورآقایی" غنوده است.

و خود "آرش " که خود خسته تر از همه است.کسی که با ایده های او "گردشگری ادبی" رقم میخورد و هیچ دستی برای  یاری او  دراز نمیشود..مسافر جاده های همیشه و هرروز که بی ادعا همیشه برای اعتلای فرهنگ سفر در تلاش است و البته ...

"علیرضا عالم نژاد"عزیز که با تلاشهای او ت_تهران دودزده نسل ما به بلندای آسمان میرسد تا نسل ما و نسلهای بعد از ما از تهران به طهران برسند...الهی آمین!


 
ژنو(1)
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

سوییس-ژنو-مرداد 91

سلام.میخواهم این بار همراهتان کنم در سفری رویایی به یکی از آرام ترین و زیباترین کشورهای اروپا -سرزمین کوه های پراز برف-کوچه های باریک-کافه های خیابانی--مجسمه های باشکوه-سرزمین موسیقی و شکلات و ساعت و یک دنیا دیدنی و سخن و تجربه از سرزمین آزادی و دموکراسی و صلح و آرامش.پس بیایید تا برویم سوییس!

حدود خرداد ماه بود که پیش ثبت نام تور سوییس-آلمان را در آژانس تعطیلات انجام دادیم.توری 12 روزه که برنامه اش به شکل:3 شب ژنو-3 شب زوریخ-3 شب هامبورگ و 2 شب فرانکفورت بود.مسیری که برای ما تازگی داشت و تجریه ای نو محسوب میگشت.با وجودیکه خرداد ثبت نام کرده بودیم تا یک هفته قبل از سفر هنوز ویزاهای شنگن ما نیامده بود و ما بلاتکلیف بر رفتن یا نرفتن بودیم.ویزاها که رسید یک جلسه معارفه کوتاه برگزار و سپس آماده سفر شدیم.

چهارشنبه شب 25 مرداد ساعت 10:30 به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردیم.ماشین را در پارکینگ فرودگاه گذاشتیم چون طبق محاسبه مالی به نفع ما بود که پول پارکینگ را پرداخت کنیم تا اینکه آژانس بگیریم.حدود ساعت 3 صبح روز 26 مرداد با پرواز لوفتانزا به سمت فرانکفورت حرکت کردیم.در فرانکفورت نیز ترانزیت شدیم و با معطلی چیزی حدود 2 ساعت به سمت ژنو حرکت کردیم.حدود ساعت 11 به وقت محلی به فرودگاه ژنو رسیدیم. 

در فرودگاه ژنو بعضی از مسافرها که فرانک سوییس همراه نداشتند به تبدیل پول پرداختند والبته تجربه ثابت کرد که اگر از ایران فرانک تهیه میکردیم به نفعمان میشد.متاسفانه واحد پولی ما به شدت افت کرده و تبدیل آن به فرانک و یورو تقریبا نفس گیر شده است.هر فرانک سوییس چیزی حدود 2200 تومان ماست.سوییس جزو کشورهای اتحادیه اروپاست که چون واحد پولی قوی دارد توانسته فعلا با همان واحد پولی خودش وارد اتحادیه شنگن شود.

علاوه بر تبدیل پول در همان فرودگاه ژنو یک سیم کارت هم تهیه کردیم به قیمتی بسیار گران.برای مکالمه نیم ساعته حدود 120000 تومان و بعد از آن باید آن را شارژ میکردیم...

کلا محاسبه تبدیل پولی ما پروسه غم انگیزی شده است....

پس از مدت کوتاهی به هتل 5 ستارهEntercontinental رسیدیم.هتلی که در یکی از محله های خوب ژنو اما نسبتا دور از مرکز شهر واقع شده است.آنچه در ابتدای ورود به هتل چشم مارا حسابی گرفت طراحی لابی  زیبای آن بود که با چوب طرح مدرنی از آشیانه پرنده را در میانه سالن ورودی هتل در آورده بودند.

بعد از اینکه حدود 200 فرانک به عنوان دیپازیت استفاده از مینی بار هتل پرداخت کردیم به سمت اطاقهایمان رهسپار شدیم تا پس از استراحتی کوتاه در صورت تمایل به تورلیدرمان ملحق شده و با او گشتی به سمت مرکز شهر داشته باشیم.

خوشبختانه هتل کارتهایی را در اختیار مهمانان قرار داد که شامل استفاده رایگان از خط شماره 5 اتوبوس به هر تعداد رفت و برگشت به هتل میشد.این خط شماره 5 از جلوی هتل مارا سوار و به یکی از مهمترین خیابانها و میدانهای شهر یعنی Molard میرساند.اینجا خیابانی بود که مرکز اصلی شهر و محل بهترین مغازه ها و انواع کافه ها و رستورانها است.

نرسیده به ایستگاه Molard مرکز خرید بزرگی به نام Manor قرار دارد.بالای این مرکز خرید یک رستوران جالب توجه دیده میشود.سیستم این رستوران به صورت سلف سرویس بود و هرکس بشقاب به دست هرچیزی که میخواست رو انتخاب میکرد و بر اساس وزن و میزان غذاهای انتخاب شده یک صورت حساب وحشتناک مقابل شما قرار میگرفت.همینجا بگم که سوییس وحشتناک کشور گرونی محسوب میشود.قیمت هرچیزی را در ایران ضرب در 5 یا 6 بکنید تا قیمت آن در سوییس به دست بیاید.مثلا این بشقاب به ظاهر ساده پیتزا با یک کاسه کوچک پاستا و 2 لیوان آب پرتغال حدود 70000 تومان ما میشد.گریه آور است نه...تازه اینجا یک رستوران نسبتا محقر سوییسی است.وای به حال رستورانهای آن چنانی آن....

بعد از خوردن نهار من و محمد امین پیاده به سمت کناره دریاچه ژنو راه افتادیم.آنچه که درژنو بسیار دیده میشود دوچرخه و دوچرخه سوار است.در جای جای شهر محلهایی برای راندن دوچرخه و پارک آن وجود دارد.از آن جالب تر این است که دوچرخ را به رایگان در اختیار شما قرار میدهند.پس طبیعی است که هر شهروند ژنوی ترجیح بدهد با دوچرخه تردد کند.در ادامه برایتان خواهم گفت که چگونه ما توریستها هم از این دوچرخه ها استفاده میکنیم...

به کنار دریاچه ژنو میرسیم.دریاچه ای در نهایت زیبایی و آرامش.این دریاچه که به طول 840 کیلومتر دور تا دور شهر زیبای ژنو را احاطه کرده از رود "رن" و از سلسله جبال آلپ سرچشمه میگیرد و بعد از گذر از فرانسه به مدیترانه میریزد.پس تا چشم کار میکند پشت ساختمانهای قدیمی رو به دریاچه بخشی از کوه های آلپ دیده میشود که من رایاد تمام کارتنهای کودکیم میندازد.از دنی و بچه های آلپ گرفته تا مدرسه والت و یک عالمه شخصیت ریز و درشت کودکی...

دورتادور این دریاچه زیبا را ساختمانهایی با نماهای قشنگ پر کرده است.شهر در معماری بینظیری غرق است.در یکپارچگی هنر و اصالت.و فرهنگ را میتوان در رفتار آدمها-در نوع رانندگی-در آرامش و متانت مردم و در هرحرکت و سازه و المان سوییسی یافت.آرامش این کشور مثال زدنی است آنقدر وسیع که گاهی برای توریستهایی چون ما حوصله سر بر میشود از بس که بی هیجان مینماید و من عاشق همین سکون و سکوتش شدم. 

و پشت هر دریچه ای دنیایی از سلیقه و پاکیزگی دیده میشد.گلهایی هزاررنگ و هزار عطر که صاحب هرخانه ای آن را بخشایشگر برای نوازش چشم دیگری در پشت پنجره خانه اش آویخته بود.به هرطرف که مینگریستی رنگی نو میدیدی و سلیقه ای لطبف.

و رسیدیم به جاییکه ایستگاه تاکسیهای دریایی زردرنگ ژنو بود.با همان کارتهای هتل میتوانستیم از این تاکسیهای دریایی نیز به رایگان استفاده کنیم.پس برای تجربه نوردیدن دریاچه ژنو سوار یکی از این قایقهای شده و پس از طی حدود 10 دقیقه به آن سوی دریاچه قدم گذاشتیم.البته دو سوی دریاچه را پلهای متعدد و زیبای قدیمی نیز به هم وصل میکند که پیاده و سواره را از این سوبه آن سو میرسانند.

چقدر همه چیز در این شهر آرام است.همچون جریان این دریاچه محصور در میان کوه های ستبر.گویی مردم ژنو هم اینگونه اند.آرام و متین و به شکلی زیبا شبیه زندگی. اینجا میشود زندگی را به رودی در جریان شباهت کرد.به دور از هیاهو اما سیال و پویا و این را از جز به جز زندگی و فرهنگ مردم سوییس میتوان دید و یافت.تا جاییکه حسرت به دل ما مینشیند که چرا ما  چنین نیستیم و چنین رفتار نمیکنیم.اینجا هیچ کس و هیچ چیز عجله ای ندارد که زندگی را میان بر بزند.اینجا لحظه ها و دقیقه ها و ثانیه ها بار دارند.اینجا هستی و زندگی سبک نمیگذرد.عبور زندگی در سوییس با کیفیت است همچون عبور عقربه ها از ساعتهای با کیفیتشان...

میشد ساعتها نشست و به بازی قوهای سپید و پرواز صدها کبوتر و گنجشک خیره شد و اگر دست بخشنده ای بود به دعوای کبوترها و گنجشکها بر سر ربودن تکه ای نان...

و پرنده های مدرن امروزی که بر سر ربودن دانه ای اسمارتیز با هم رقابت داشتند!!!

آن سوی دریاچه آرامتر به نظر میرسید چون از مرکز شهر و مرکز خرید دور میشد.میشد به راحتی کنار دریاچه آبی رنگ و پاکیزه آن قدم زد و به نظاره قایقهای شخصی نشست. کوچکترین زباله ای بر سطح آب دیده نمیشد و سطح آب زلال و آبی زیر نور خورشید میدرخشید و گردشگران را مفتون زیبایی خودش میکرد.

ژنو شهر بزرگی نیست.به راحتی با نقشه ای در دست و کمی دقت میتوان مسیرها را شناسایی کرد.این شهر با 16 کیلومتر مربع وسعت جمعیتی حدود 200000 نفر دارد.فاصله ها نزدیک است و به راحتی میتوان با سیستم حمل و نقل عمومی به تمام نقاط آن دسترسی یافت.سیستمی که شامل اتوبوس-تراموا-تاکسی و از همه رایجتر دوچرخه های رایگان میشود.

در تمام مدت اقامت ما در آنجا هیچ ترافیک و ازدحامی را ندیدم.شاید باورتان نشود اما حتی یک بوق-یک داد-یک فحش-یه دعوا هم نشنیدیم.تنها یک بار صدای بوق آمبولانس و پلیس را شنیدیم که سروقت یه حادثه تصادف میرفتند.فقط یک بار!!!


 
ایل ارسباران
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-در سیاه چادرهای ایل

صبح روز سوم سفر فرا رسیده و ما راهی دیار بابکانیم.میخواهیم به دیدار از قلعه قهرمان ایرانی -بابک خرمدین - برویم.از تبریز راه سمت شمال شرق و شهرهای خواجه-خونیق-اهر -یوزبند و کلیبر را در پیش گرفته ایم.راه هایی سراسر کوهستانی در دل پیچ و خمهای سرسبز آذربایجان.استان همیشه سبز و تاریخ ساز ایران.کلیبر تقریبا در انتهای استان واقع شده و ما راهی طولانی در پیش داریم.

حول حوش ظهر است که به منطقه زیبا و سرسبز قره داغ میرسیم و از دور متوجه سیاه چادرهای ایلیاتی میشویم.میدانید که شاهسون و ارسباران دو  ایل مهم آذربایجانند و اینجا حوالی کلیبر و قره داغ و دشت مغان در فصل بهار و تابستان ییلاق مردمان ایل ارسباران است و ما چه خوش شانسیم که امروز میتوانیم سیاه چادرهای آنها را از نزدیک ببنیم و گپی و سرسلامی با آنها داشته باشیم.

ایل کوچ نشین ارسباران سالهاست که در ییلاقش سیاه چادرهایش را در این سرزمین و اطراف کلیبر میگستراند.در این دامنه های سبز و کوههای ستبر میزید دامهایش را به چرا میبرد و همچون قبایل دیگر ایلیاتی با زندگی نبرد میکند.ایل همیشه برای من یک مفهوم واحد دارد: سرسختگی و ایستادگی..و همین ایلیاتی را برای من بزرگ میکند.آن قدر بزرگ که سر خم کرده پای به سیاه چادرش مینهم و در سادگی بی غل و غش زندگیش مفتون میشوم.

زندگی در ایل آسان نیست.این را با یک شب خوابیدن در کنار انها و یک روز سرسپردن به نوع زندگی و معاش آنها میشود فهمید.برای ما شهرنشینهای دنیای وازده صنعت اما ماندن همان یک شب در دل طبیعت و پیوند با ریشه های وجودی بشر به اندازه عمری جذابیت دربردارد.

گرچه سگ گله شان دل خوشی گویی از ما ندارد و با پارسهایش میخواهد ما عنصر شهری را هرچه زودتر از آنجا بیرون کند.گویی حیوان خوب میفهمد که ما بوی طبیعت نمیدهیم اما زن ایلیاتی ما را به درون میزبان است و با مهربانی و خشوع  پیاله ای چای تعارفمان میکند که در خنکای کوه های قره داغ سیاه مستمان میسازد.

قالیچه ای خوش رنگ بر تن سیاه چادر نشسته که آن را "ورنی" مینامند.گویی یکی از هنرهای دختران و زنان ارسباران "ورنی" بافی است.قالیچه ای که نه به قالی میماند و نه به گلیم.ترکیب خوش رنگی است از زندگی هزار رنگ ایل با نقوشی که ما را در طبیعت جاری میسازد و رنگین کمان را بر نگاهمان تحدب میدهد.

ورنی شعر دختر ایل است که میبافد و میخواند.اگر بر یکایک نقشهایش خیره شوی کلمات را می یابی که در قالب تارو پود متجلی گشته اند و چه هنرمندانه با دستهای سخت کار کشیده دخترک ایلیاتی هم خوانند.

اصلا کوچ نشینی یعنی هنر زندگی.در یکایک اجزای ایل میشود ظرافتی را یافت که جز با قدرت تخیل و نگاه طبیعت گونه نمیتوان ان را ایجاد کرد.نمونه زیبای آن سیاه چادرهای ایل است.همان خانه هایی که با پشم بز میبافند.و چه زیباست آرمیدن و نفس کشیدن در فضایی از جنس زندگی و نه از جنس سیمان و میلگرد.

 موی بز یک خاصیت شگفت دارد که همان ان را مناسب سرپناه میسازد.موی بز در سرما و گرما منقبض و منبسط میشود به گونه ایکه در فصول باران خیز و سرد روزنه های بافته شده از پشم بز جمع شده و مانع نفوذ باران به خانه های ایلی میگردد و برعکس در فصل گرما پشم بزر منبسط و روزنه های باز شده باعث عبور و مرور هوا و خنک شدن فضای چادر میگردند.این هم شعری از طبیعت است.مگر نه!

و در آخر خیره در آرامش این مادر و کودکان سرخوش در کنار ظرف آبی که از باران لطیف شده است... 


 
قره کلیسا
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان
خرداد 91-اینجا طاطاووس است.

سایه اش از دور بر روی زمینهای کنارش سنگینی میکند به سنگینی قرنهایی از گذشته های دور اینجا غنوده است با ظاهری که رنگ  و بوی تاریخ میدهد و قصه هایی نوشته و نخوانده.و تو فکر کن که غروب هم نزدیک شده است و سایه ها برای ارمیدن دست و پای خواب آلودهشان را به دور وبر گشوده اند.شاید خسته است این بنای پیر و ما آمده ایم که خوابش را آشفته سازیم.

اما دری به روی ما گشوده میشود.

و اول از همه این سگ نگهبان کلیسا است که دهان دره کنان به استقبالمان میاید و به زیبایی با گامهای پیرو خسته اش به ما آرامش میدهد.دستی از سر دوستی که به سروکولش میکشیم با چشمهای مهربانش میگوید که عادت دارد به دوستی و مهر و ما ته مانه غذایی به او داده و راهی قدیمی ترین کلیسای ارامنه جهان میشویم.

کلیسای طاطاووس در جنوب شهر ماکو و در 20 کیلومتری شمال شرقی چالدران در کنار دهی به نام قره کلیسا واقع شده است.قره یعنی سیاه و اینجا را "قره کلیسا" هم مینامند.زیرا در اصل این کلیسا را با سنگهای سیاه ساخته بودند که بعدها در تعمیرات از سنگهای سفید هم در کنار ان استفاده شد اما بخشی از دیوارها را به یادگار گذشته دست نخورده باقی گذاشتند.

این کلیسا میان بسیاری از ارامنه به نام‌های تادئوس مقدس یا کلیسای طاطاووس شهرت دارد، زیرا به استناد منابع تاریخی و مذهبی، قره کلیسامزار تادئوس(طاطاووس) مقدس یکی از حواریون عیسی مسیح است که در سال 43 میلادی از شمال بین النهرین به سوی این مکان آمد تا دین مسیحیت را تبلیغ کند.مردمان این سرزمین که در آن دوران زرتشتی و مهرپرست بودند کم کم به آیین او درآمدند.پادشاه آن سرزمین و دخترش "ساندخت" به ایین مسیحیت درآمدند اما پس از مدتی پاشاه پشیمان شد و دستور قتل طاطاووس و ساندخت و 3500 ارمنی را داد و اینگونه این کلیسا نماد شهادت شد.

بعدها سال 302 میلادی تیرداد شاه این سرزمین که خود مسیحی شده بود دستور داد بر مقبره طاطاووس کلیسایی بنا کنند تا یاد و خاطره شهادت در راه خدا که آن را بزرگترین سعادت بشری میدانند همواره در ذهن مردمان این مرزو بوم زنده بماند و اینگونه زنده ماند که هرساله  در اواخر تیرماه و اوایل مرداد که مقارن با سالروز شهادت آن مرد دین است مراسمی باشکوه با حضور هزاران ارمنی در این کلیسا برگزار میشود.مردمانی از سراسر دنیا به اینجا آمده و به انجام سلوک و مراسم آیینی ارمنی میپردازند.در اطراف اینجا چادر زده و روزها و روزها را سرگرم عبادت میشوند.

قره کلیسا یکی از باشکوه ترین بناهای ارمنی در ایران است که حجم و معماری و حجاریهای زیبایش آن را به یک اثر جهانی برای گردشگران تبدیل کرده است.میتوان نمودهای معماری اورارتویی را در جای جای آن دید در این کلیسای 2000 ساله تاریخی. سنگهایش حس غریبی دارند وقتی از میان قوسهای دالانهایش آسمان آبی بی پروا در چشممان میریزد و خزه های مرموز که از دیواره هایش بالا میکشند مرگ و زندگی را در مرزی میان سنگها به هم میدوزند.

و اینجا در این زاویه از سنگ و اسمان و ابر و پرنده کلیسای ما همان "قره کلیسا"ی معروف میشود که سر به آسمان ساییده و از تاریخ برایمان حرف میزند.

و نمادها باز هم این نمادهای پررمز و راز که دنیاها حرف دارند از عقاید گذشتگان و فرهنگهای تاریخی و باستانی این سرزمین.و در تن هرلاشه سنگی قدیمی نقشی میبینیم و سمبلی و رازی.از نیلوفر 8 پر گرفته تا عقاب سرطلایی ایران زمین.از دوایر متحدالمرکز گرفته تا نقوش چلیپا و صلیب شکسته و صلیب مسیحیت.از صور مریم و مسیح و روح القدس تا و ابلیس و اتش و اهریمن و شمشیر....اینجا کتاب نانوشته ایست که کسی را میخواهد ساعتها بنشیند و بیندیشد و تاریخ را موشکافی کند.

در را آهسته باز میکنیم.در قژقژ وهم آلودی پای به سرایی تاریک و نمور و سنگی میگذاریم.وارد نمازخانه کلیسا شده ایم.دیگر هیچ چیزی نباید گفت.موسیقی این جا باید سکوت باشد و سکوت تا دیوارها با ما حرف بزنند و نور آفتاب بی رمق از میان تکه های شکسته شیشه ها هزاران قطع شده و بر ما ببارد و روحمان را به بازی بگیرد.

در مقابل محراب می ایستیم محرابی که خون دیده است و شهادت.محرابی که هزاره هاست در سایه مریم و مسیحش آرامش را به دیوارهای سنگی اینجا هدیه کرده است.محرابی که با سنگهای سیاه و سفید اورارتویی مارا به دنیای باستانی ارمنستان وهنر چیره دستان معمارش میکشاند.اینجا تلفیق هنر است و عرفان و دین.و خدا که در همین نزدیکی نه در خود_ قلب ما جاریست.

روی یکی از نیمکتهای کنار دیوار مینشینم و به محراب خیره میشوم.هیچ کس جز من حالا در اینجا نیست من هستم و سنگها و نور و تاریکی وخدا انقدر نزدیک به من که از چشمهایم بر گونه هایم میلغزد.خدا را عجیب میشود در اینجا پیدا کرد.باور کن!

و بعد صدای خنده دوستان است و شیطنت آنها که صدایم میزنند تا سرکی بکشیم به محوطه بیرونی کلیسا.دری از حیاط باز میشود و ما شاید پای به دنیای دیگری میگذاریم.چیزی شبیه باغ مرموزی که در کودکی قصه اش را میخواندیم.

از اینجا کلیسا در پرسپکتیوی در دل افق چشممان را خیره میکند.کوه پشت آن سر به اسمان پر ابرش کشیده و صلیبش از این دورهای دور خوب بر پهنه آبی میدرخشد.عجب اتمسفری دارد این کلیسای قدیمی!

از ویژگی‌های معماری این کلیسا داشتن دیوارهای قطور و درهای کوچک است. در داخل محوطه، اتاق‌های متعدد برای اقامت راهبان، روغن‌گیری، آسیاب، آشپزخانه، نگهداری مواد غذایی، انبار علوفه حیوانات و سایر امکانات وجود داشته که در واقع اینها شرایط بقای کلیسا را فراهم می‌کرده است.

بلند میشوم و تنهایی راهی دالانها میشوم و به سایه ام میگویم تنی به سنگها لم دهد و استراحتی کند.

و وقتی از کلیسا بیرون میاییم و راهی برگشت میشویم در آن بالاهای تپه ها چشممان را یک بنای سنگی میگیرد که حسی غریبانه دارد در این غروب سرخ رنگ و وقتی میفهمیم اینجا مقبره "ساندخت" شهزاده ارمنی و اولین شهیده مسیحیت است دلمان بیشتر  غریبی میکند.

انگار علفها هم به رنگ خون درآمده اند.ساندخت و طاطاووس و همه شهیدان شاهد را در تاریخ به جا میگذاریم و به سوی هتل برمیگردیم.

 

 

 


 
ارس
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-طنازی طبیعت

از کلیسای سن استپانوس که بیرون میاییم راهی قره کلیسا میشویم تا به دیدار از کلیسای طاطاووس برویم.مسیر ما این بار جلفا-قزل قشلاق-پلدشت-یولا گلدی-شوط و نهایتا قره کلیسا خواهد بود.بعد از ظهر است که راه افتاده ایم و امید داریم قبل از تاریکی هوا به آنجا برسیم.هیچ نمیدانیم آیا در کلیسا برای ما باز خواهد بود یا نه..تنها دعا میکنیم که راه را بیهوده نپیماییم.

باید از حاشیه رود ارس بگذریم.رودخانه ای که هیچ نقطه اش برای مسافران جاده تکراری نیست.از هر پیچ کوهستان که رد میشویم این رود مرزی به رنگی و شکلی در میاید.انگار ارس مادری است که در تلاقی با هر رود کودکی نو از آن زاده میشود.کودکی که در هر سرزمین نشان از پدری دیگر دارد و نشان از زاد و بومی دیگر..

ارس رود شوخ طبعی است که گاه در کنار مرز ارمنستان رنگ خون به خود میگیرد و گاه در کنار مرز آذربایجان رنگ سبز-گاه خروشان شده و میغرد گاه به خاموشی میگراید و در سکوت آرام ارام تن جاده را مینوازد...ارس را تنها باید دید و در زیباییهایش غوطه خورد.

ارس را آذربایجانیها به زبان خود آراز و ارمنیها آن را آراکس مینامند-رودخانه پرخروشی که پشت هر برحه  ای از زمانش قصه ای و داستانی نهفته است.این رودخانه سال 1813 در پی عهدنامه ننگین تکمنچای به عنوان مرز ایران و روسیه برگزیده شد.امروزه بخش جنوبی آن متعلق به ایران و بخش شمالی آن کشورهای آذربایجان و  ارمنستان قرار دارند.

سیمهای خاردار کنار جاده و ریل قدیمی و ترن درب و  داغانش نشان از مرزی بودن این نقطه دارد.  

در تعیین مالکیت جزیره‌های ارس قرار شد خط مرزی از میان رود ارس بگذرد و اگر در محلی چند شاخه از رود وجود داشته‌باشد میانهٔ شاخهٔ عمده‌تر خط مرزی شود.

 در تاریخ ۶ مهرماه ۱۳۳۴ یعنی زمانی که مالکیت جزیرهٔ نزدیک به پاسگاه عباسی تعیین می‌شد بر سر این که شاخهٔ عمدهٔ رود در این محل کدام است میان هیأت شوروی و ایران مشاجره‌ای درگرفت. یکی از افسران ایرانی به نام ستوان یکم نورالله کثیری نقشه‌بردار لشکر تبریز، برای اثبات این که شاخه‌ای که به سود ایران بود عمیق‌تر و بنابرین شاخهٔ عمده‌است با اسب خود بی‌باکانه به آب زد. وی و اسبش در زیر امواج ناپدید شدند ولی یکی از مرزبانان ایرانی به نام صمد مدداقلی توانست افسر ایرانی را نجات دهد. اعضای هیأت روس با دیدن این صحنه، مالکیت ایران بر جزیرهٔ ۱۳۰ در این شاخه از رود را پذیرفتند. جزیرهٔ ۱۳۰ بعداً با تصویب مقامات عالی ایران جزیرهٔ کثیری نام گرفت و به ستوان یکم نورالله کثیری پاداش و نشان افتخار داده‌شد.

 در دوران جنگ سرد، برخی از ایرانیان کمونیست و چپیهای افراطی که به دنبال مدینه فاضله خود در آن سوی آبها بودند از طریق این رودخانه به اتحاد جماهیر شوروی فرار کردند و عده بسیار زیادی از آنها نیز در این رود پر خروش و در کنار این کوه های ستبر غرق و برای همیشه ناپدید گشتند.

همچنین صمد بهرنگی، نویسندهٔ ایرانی کتاب‌های کودکان نیز به علت ناآشنایی با شنا در این رودخانه غرق شد.گرچه بعضی ها معتقد به کشتن او توسط نیروهای ساواک هستند.(کسی هیچ وقت علت واقعی مرگ صمد را نفهمید)

کمی که جلوتر میرویم به دریاچه سد ارس میرسیم.تیغ افتاب چنان بر سر ما میتابد که گرما امانمان را میبرد.با اینحال از ماشینهایمان پیاده میشویم تا کنار ساحل ارس دستی به آب بزنیم.نخجوان مقابل ما قرار دارد و به راحتی دیده میشود.این سوی ساحل ماییم و آن سوی ساحل جمهوری آذربایجان.دست تکان میدهیم برای آن سوییها و به پرنده آزادی مینگریم که بالای سر ما اوج میگیرد و به راحتی مرزها را درهم میشکند.

تا رسیدن به پلدشت ادامه مسیر کاملا مرزی و نسبتا خشک است اما از پلدشت که به سمت شوط میپیچیم ناگهان طبیعت غوغا میکند.تا چشم کار میکند گندمزارهای طلایی برپهنه دشت بیکران امتداد یافته اند و در نسیم هی به تن نازک خود پیچ و تاب دلبرانه میدهند.

 کم کم از دوردستهای دور هجوم ابرها به سوی ما گسیل شده و آسمان به اولین غرش به رنگ خاکستری عجیبی درمیاید.

طوفان دم به دم به ما نزدیکتر میشود.باد دور ما هیاهو میکند..خاک پیرهن میدرد و به یمن برکت باران لباسی از اخرا به تن میکند.گاه از پشت تپه ای در آن دوردستها چهره یک ده کوچک دیده میشود.دهی که انگار دستی از غیب ناگهان آن را هویدا میسازد.دهاتی شبیه سرزمینهای لی لی پوتهای افسانه ای.نمیدانم چه کسی پشت آن دیوارهای کاهگلی میزید.اما چیزی ته دل من میگوید که با افسونی ده دوباره ناپدید میشود.

حالا آسمان هم به شدت میغرد و زمین وزمان به هم دوخته میشوند.باد ما را به ناکجاآباد میکشاند و ما در قصه ها نقش میگیریم.

چنارهای کنار جاده که تکان میخورند صدایی در من و در طبیعت میپیچد که زمان را رازآلود میسازد.حالا گندمزار با چنارستان و جاده و ابر و بارانش ما را به بازی گرفته اند.

سایه های ابر بر تن دشت نقاشیهای آبستره خلق میکنند و به چشم بر هم زدنی دستی از بالا هفت رنگ اهورایی بر اریکه آبی -خاکستری میپاشد.رنگین کمانی بر آسمان خاکستری گنبد زده و جلوس میکند.

هزاران پرتوی نورانی با ابرها گلاویز میشوند.کم کم نور خورشید از لابلای ابرها بیرون میزند و کله های کوچک گوسفندها از لای علفها پدیدار میشود.

صخره ها کش و قوسی به تن نمدارشان داده و دست به سوی خورشید دراز میکنند.طبیعت شوخ طبع امروز میخندد و برای ما طنازی میکند.دل و دینمان به یغما رفته و آب از سر ما دیگر گذشته است.فکر کن که چه حالی دارد عاشق آسمان و ابر و باران گشتن. 

و بعد بوی خاک باران خورده در مشام ما میپیچد و خمارمان میکند.

و ما انگار عمرمان را صفر کرده و دوباره زاده میشویم.


 
جلفا
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-کلیسای سنت استپانوس

صبح روز دوم سفر فرا رسید و ما از منطقه کندوان که محل اقامتان است راه افتادیم سمت جلفا.امروز برای ما روز گشت و گذار در مناطق مسیحی قدیمی آذربایجان است.پس راهی کلیساهای مهم آذربایجان شده ایم که یکی از آنها کلیسای سن استپانوس در منطقه جلفاست.مسیر ما از کندوان به سوی صوفیان-مرند-هادی شهر و نهایتا جلفا میباشد.

وقتی به جلفا میرسیم تازه ظهر شده .گرسنه نیستیم اما چون در ادامه مسیر ممکن است نتوانیم رستوران مناسبی برای صرف نهار پیدا کنیم تصمیم میگریم در همین شهر نهار بخوریم.اینجا یک شهر مرزی با کشور آذربایجان است به همین دلیل منطقه آزاد ارس محسوب میگردد.تردد کامیونهای باری و رفت و آمد مدام بازرگانان شهر را زنده و پویا ساخته است و ده ها رستوران خوب برای مسافران در اینجا وجود دارد. یکی از رستورانهای خوب اینجا "چلوکباب حاج علی خرم" است که میتوانید غذای بسیار خوب و لذیذی را در آنجا میل کنید(ماهیچه و خوراک گردنش را از دست ندهید)

بعد از خوردن وعده نهاری لذیذ راهی غرب جلفا و کرانه جنوبی رود سرخ رنگ ارس شدیم .پس از طی 17 کیلومتر مسیر پیچ در پیچ کوهستانی به دره های سرسبز هزارساله "شام" میرسیم.دره هایی که روزگارانی محل زندگی مردمان ارمنی بود و امروز خالی از سکونت شده. تا جاییکه کلیسایش را امروز "خرابا کلیسا" مینامند از بس که محجور و دور افتاده شده.

کلیسا در یکی از خوش منظره ترین مناطق ارس واقع شده .میان باغهای توت و گردو و زردآلو...جایی لابلای سایه سار درختان و ترنم پرندگان و لطافت نسیم کوهستانی که با صدای شرشر آب چشمه ها فضای دلنشینی برای تن خسته مسافر فراهم میکند.ماشینهای را جایی پارک میکنیم و راهی سربالایی خاکی ان میشویم.مسیر سخت و طولانی نیست.

پس از طی چند پیچ دیوارهای آجری دیده میشود که پشت آنها کلیسا هزاره ای است خاموش نظاره گر تاریخ است.متاسفانه در بدو ورود با در بسته آن روبرو میشویم.گویی یک ساعت بین 2 تا 3 بعداز ظهر در کلیسا را میبندند.نیم ساعتی را باید صبر کنیم پس راهی منطقه سایه دار بیرونی کلیسا میشویم که با وجود نیمکتهایی برای نشستن مکان مناسبی را فراهم کرده است.حتی میتوانید روی این نیمکتها دراز بکشید و خواب کوتاه نیم روزیتان را درست ور دل کلیسا و در صدای چه چه پرنده و شر شر اب چشمه داشته باشید.ما که جایتان خالی نیم ساعتی را با طبیعت حال کردیم....

در که گشوده میشود مبهوت عظمت کلیسا میشویم.کلیسایی متعلق به هزاره ای دور. همنام با اولین شهید مسیحیت استپانوس مقدس که در سال 36 میلادی توسط یهودیان در اورشلیم سنگسار شد.

این کلیسا یکی از معتبرترین مکانهای دینی و عبادی ارمنیان جهان محسوب میشود که گویی سالی یک بار در اینجا همه گرد هم جمع شده و به انجام آیینهای دینی خود میپردازند.

از نظر عده ای از مسیحیان سنگ بنای اولیه این کلیسا توسط یکی از دوازده حواریون مسیح گذاشته شده و به همین دلیل مکان بسیار متبرکی برای انها محسوب میگردد.

از دالان آجری که با پله های سنگی به پنجره های نور گیر میرسند رد میشویم و وارد حیاط کلیسا میگردیم.جاییکه ناقوس بزرگ مقابل ما قرار دارد.

این کلیسا دارای سه ساختمان اصلی نماز خانه اصلی، اجاق دانیال و  برج ناقوس است.

برج ناقوس همان است که در عکس میبینید با گنبدی هشت پر روی استوانه ای سرخ رنگ.گویی ناقوس کلیسا در گذشته برای تعمیر به ایتالیا برده و دیگر باز پس اورده نشده است.

نقوش برجسته فرشته، صلیب، ترنج، ستاره و گل هشت پر در سطح ستونهای اخرایی برج دیده میشوند.تمام این نقوش معنی دارند و چه زیباست اگر کسی علم نمادشناسی بداند و بتواند پرده از اسرار این نمادهای قدیمی بردارد.

دیوارهای این کلیسا به رنگ سرخ اخرا هستند.سنگهایی که از همین کوه های سرخ حوالی آورده شده اند.سنگهای خارایی که هزاره ای است در برابر گذر عمر تاب آورده اند.روی این سنگها حجاریهای ظریفی از تصاویر مریم مقدس و عیسی مسیح و جبراییل دیده میشود.خطوط ارمنی نیز حاوی مطالب بسیاری بر تن دیواره هاست که هیچ کتیبه و تابلویی نیست ترجمان آنها را بازگو کند.

 در کنار برج، قبوری از بزرگان آیین دین مسیح به چشم می‌خورد گویی در حفاریهای سال 84 تعدادی اسکلت هم به دست آمده که به گفته بزرگان دین ارمنی مربوط به پیکره های مقدس بزرگان دین مسیحیت هستند.فعلا فقط چند سنگ قبر در حیاط دیده میشود و از خود اسکلتها خبری نیست

میخواهیم وارد نمازخانه کلیسا شویم.نمازخانه ای که سردرباشکوهش با مقرنس کاریهای بدیع و حجاری پایه ها بی شک از شاهکارهای هنر حجاری محسوب میشود.

اما در ورودی نمازخانه خود حکایت دیگری است از هنر و زیبایی.دری چوبی و سنگین و قدیمی که منبت کاری طریفی شده و از آثار دوره قاجار است. میدانید که عباس میرزا طایفه ای بزرگ از ارمنیها را از این منطقه به مرکز ایران کوچاند و بعد برای به دست آوردن دل آنها یک سری تعمیرات و تزیینات هم در این کلیسا انجام داد. نکته خنده دار اینجاست که طبق معمول کتیبه فتحعلیشاه بالای یک اثر قدیمی بدجور توی چشم میخورد.

پای به فضای نیمه تاریک و نمور نمازخانه میگذاریم.فضایی با سنگهای سیاه  و سفید که مارا یاد معماری اورارتویی ارمنستان میندازد.تنها از سوراخ میان گنبد بلند آن است که ردی از نور میریزد داخل و گاه به گاه صدای برخورد بالهای کبوترهایی که در میان دالانهایش لانه کرده اند سکوتش را میشکند.

داخل نمازخانه به شکل چلیپا است که محرابی رو به مشرق دارد.تصاویر نقاشی شده حضرت مریم و مسیح نوزاد محراب را آراسته اند و مخمل سرخ رنگی از سقف به پایین آویخته.بر سقف گنبد که آثار ویرانی بر ان دیده میشود نقوش ظریف رنگ آمیزی شده ای هنوز چشم نواز است.اما تا کی دوام میاورند کسی نمیداند!

ناقوسهای کلیسا همیشه مرا یاد یک ساز کوبه ای میندازند و کلیسا با ان گروه کر و معمولا صدای زیبای ارگ که در دالانهایش میپیچد مرا انگار میبرد به دنیای خیالی موسیقی و شعر.صدای گرم این سازها که در پیچ و خم دالانهای سرد و سنگی میپیچند و با تن نوری که از روزنهای سقف و پنجره های شکسته به درون میریزند دنیایی از راز و رمز دارند انگار خداوند کلماتش را در موسیقی کدگذاری میکند و به سوی ما میفرستد.فضای تاریک کلیسا را بسیار دوست دارم.قوه خلاقه و تفکر را در من بیدار میکند.

از کلیسا که بیرون میایم بر حاشیه دیوار مینشینم و به تاریخ زخم خورده ارمنیهای مظلوم میندیشم...ارمنیهایی که طی قرنها مدام از سرزمینشان به این سو و آن سو رانده شدند.گاه بین ایران تکه پاره میشدند و گاه بین روم.گاه سر از بازار برده فروشان درمیاوردند و گاه سنگ تراشان شاهان میشدند.به ایران و روم و مصر و سوریه و عراق و هندوستان و .... ناکجا آباد انها را کوچ دادند.قتل عام گشتند.به اسیری برده شدند.غارت شدند و آسیب دیدند.جان باختند و جان باختند.

امروز ردپای ظلمی که بر آنها رفته را شاید بتوان با دست کشیدن بر سرخی خون سنگهای حجارانشان به یاد آورد.به یاد آورد مردمی را که چه مسیح وار قربانی شدند.


 
روستای بادامیار
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-سفری در میان ادیان

فکر کنید که دیگر غروب بسیار نزدیک شده است.و ما باید خود را به کندوان برسانیم.از آنجاییکه خیلی دیر برای گرفتن اطاق اقدام کرده بودیم نتوانسیتم هتلی کم ستاره پیدا کنیم.پس مجبور شدیم 2 سوئیت کندوان را رزرو کنیم.چون کندوان هتل گرانی محسوب میشود میخواستیم حداقل حالا که انقدر پول خرج کرده ایم زمان بیشتری را به هتل اختصاص دهیم.با من بمانید تا باورتان شود که ما اصلاح بشو نیستیم که نیستیم.ولو اینکه کلی پول هم خرج کرده باشیم....

از مراغه که به سمت کندوان راه افتادیم از کنار شهری به نام آذرشهر گذشتیم.هوا داشت تاریک میشد که یکهو یکی از بچه ها یادش افتادکه شنیده در اینجا یک قبرستان قدیمی قرار دارد.پس به اتفاق تصمیم گرفتیم راه را به سوی ان قبرستان قدیمی کج کنیم.

با پرس و جو فهمیدیم که آن قبرستان نزدیک روستای بادامیار از توابع آذرشهر قرار دارد. به ما تابلویی را درکنار شهر نشان دادند و گفتند همین مسیر را بگیریم و بالا رویم به آنجا میرسیم.مسیری کوهستانی و پیچ در پیچ بود که با ماشین چیزی حدود نیم ساعت راه بود تا بالاخره خود را از گردنه های تاریک و خلوت به روستای بادامیار رساندیم.

کاملا نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی مطلق میرفت.جایی که ماشینهایمان را پارک کردیم از برق خبری نبود اما کنار درختی بودیم که به جای میوه از شاخه هایش فانوسهای خاموشی آویزان شده بود بعد ها فهمیدیم که اینها نشانه اعتراض مردمند به نداشتن برق در مکانی باستانی....

خدا را شکر که در آن نزدیکی یک راهنمای محلی قرار داشت.راهنمایی بسیار خوش فکر و دلسوز که هرچه میدانست در اختیار ما گذاشت.(در عکس پایین نفر اول از سمت چپ)متاسفانه نام ایشان را فراموش کرده ام.اما قبل از شروع گشتها همینجا از عمق وجود از او و زحماتش تشکر و برایش آرزوی موفقیت میکنم در راه پر از سنگلاخی که مقابلش قرار دارد...

او ابتدا ما را به دیدن مسجد قدیمی روستا برد.حالا میگویم مسجد فکر نکنید قرار است گنبد و منبری ببینید ها.مسجد درون این غار باستانی قرار دارد و به آن مسجد قدمگاه میگویند.ما باید پای به مکانی میگذاشتیم که بسیار قبل از اسلام ساخته شده و قدمت آن به اشکانیان برمیگردد گرچه امروزه آن را به نام مسجد!!!! میشناسند.متاسفانه از برق و نور خبری نبود و ما باید با چراغهای موبایلهایمان فضا را روشن میکردیم.آنجا به ظاهر  حکمرانی مطلق ظلمت بود اما در حقیقت نور ایمان بود که بر غار سایه مینداخت...

بگذارید قضیه را باز کنم اینجا مسجد نیست بلکه معبد مهری متعلق به دوران اشکانی است.از جمله همان معابدی که در مراغه راجع به آنها برایتان مفصل صحبت کردم. یادتان هست گفته بودم مهر یعنی الهه آنها از غار زاده شد به همین دلیل معابد مهری را عموما در دل غارهای طبیعی میساختند.در بدو ورود به معبد مهری نقوش نیلوفر هشت پر در سر در آن مشاهده میشود(باید به عکس خوب دقت کنید تا آنها را ببینید)

وارد غار که میشویم دیگر چشم چشم را نمیبیند از بس که تاریک است.اینجا همان مکانی است که مردمان زمانهای مختلف هریک به دینی و هریک به آیینی مراسم مذهبی خود را در آنجا برگذار میکردند.هزاران سال اینجا مامن عاشقان مذاهب مختلفی بوده که هریک با خلوص قلب و روشنی دل خدای خود را میپرستیدند.

روزگاری معبد مهری اشکانی بوده و روزگاری دیگر آتشکده ساسانی.بعد از اسلام خانقاه ایلخانی گشته و در زمان صفویه مسجد شیعی.....

بوی  معنویت را میتوان در هوای غار استشمام کرد.حالا تو بگو مهر-اهورا-خدا و یا هرچیز دیگر نکته در اینجاست که قلبهایی محکم در اینجا رو به مهرابه-رو به آتشکده روبه قبله و رو به خدای خود نیایش میکردند و همین غار را به غایت شگفت انگیز و رازآلود ساخته است.

تنها روزنی باریک از بالای سقف نور را به درون هدایت میکند.نوری اندک در این لحظه های اخر خورشید.

یکی از شگفتیهای غار در این است که هرجای آن بایستید و نجوا کنید صدا با یک فرکانس یکسان به گوش بقیه افراد میرسد.یعنی اصلا نمیتوانید درگوشی با کسی حرف بزنید هرچقدر هم آرام صحبت کند باز هم بقیه افراد درون غار مکالمه شما را خواهند شنید.نمیدانم علت علمی آن در چیست اما میدانم که بسیار متعجبتان خواهد کرد.

راهنما برایمان توضیح میدهد که در کتابهای قدیمی آمده که درون غار در گذشته های دور با سنگهای طلا پوشیده شده بود.نور از روزن بالا برانها میتابید و بر دیواره های با شدتی بیشتر منعکس میشد.امروزه میتوان جای خالی آنها را بر تن دیوار و سقف دید!!!

درون دیوار سوراخهای وجود دارد که محل پیه سوزهای اتشدانهای ساسانیان است و علتی بر اثبات آتشکده بودن این مکان...پس میشود روزگاری را مجسم کرد که درون این دیوارها آتشهای اهورا مزدا میسوخته و مکان را چون روز روشن میکرده است.

در بخشی از دیوار یک فرورفتگی جلب نظر میکند.راهنما برایمان توضیح میدهد که در روزگاران گذشته در این محل یک سنگ یشم شفابخش وجود داشته که دست چپاولگر بشر آن را دزدیده و به مکان نامشخصی برده است.چه حیف.

اما از کجا میشود فهمید که در روزگاران دیگر اینجا مسجد بوده؟از یک محراب صفوی که با مقرنسهای زیبایش هنوز در گوشه ای از دیوار چشم نوازی میکند گرچه رو به ویرانی نهاده...

اما یکی از قشنگترین داستاهای این غار برمیگردد به دوران ایلخانی یعنی زمانی که اینجا یک خانقاه بوده است.

گویی درآن دوران مرشد عارف مسلکی به نام خواجه علی با شاگردش پیر چوپان در این روستا ساکن بودند.مردانی از جنس تصوف که طی العرض میکردند و صوفی گری.بعدها پیرچوپان مراد مردمان این دیار میگردد و با شاگردان عارف خود این خانقاه را در دل معبد و آتشکده گذشتگان دوباره احیا میکند.قبور آنها در نزدیکی این غار است و  امروزه زیارتگان عاشقان آنها شده .میرویم تا آن قبور را نیز از نزدیک ببینیم. 

 به گورستان قدیمی بادامیار میرویم تا از نزیک سنگهای قبرهایی را ببینیم که هریک نشان از یک دوره تاریخی این سرزمین دارند.این گورستان از دوران اشکانی تا صفوی وجود داشته و در هفت طبقه قابل لایه برداری باستان شناسی است.میتوان تخمین زد که چیزی حدود 30 الی 40 هزار گور قدیمی در اینجا وجود دارد که به احتمال زیاد شامل اشیای باستانی هم میشود.گرچه متاسفانه بسیاری از آنها را غارت کرده و ویران ساخته اند.

بنشینیم روی این سنگها در دل این شب و حال و هوایی تاریخی را تجربه کنیم.

یک سنگ قبر اشکانی با گل لوتوس(نیلوفر آبی) که نماد آنهاست.

و این هم یک سنگ قبر ساسانی ...از روی علامت سپر و شمشیر میتوان آن را فهیمد.

و این یکی سنگ قبری صفوی که ایات قرآن بر ان نقش بسته اند.

 

این کوه های اطراف را "قافلانکوه" مینامند.از راهنما میپرسم به چه معنی است. معنی میدهد:"کوه های یوزپلنگ".خدای من یعنی روزگارانی اینجا مسکن یوز ایرانی بوده در این کوه های پرشکوه و رو به غاری قدیمی .چه بسیار یوزپلنگانی که دویده اند و تاریخ را نظاره گر بودند.

راهنما میگوید:در آن روزگاران روی این کوه ها در شبهای سیاه آتش میفروختند و با نور ان مسافران در راه مانده را به مقصد راهنمایی میکردند.

میشود چشمها را بست و تجسم کرد کوههایی بلند را که با گله گله آتش روشن شده و سایه یوزپلنگ ایرانی را که با گامهای بلند از روی آنها جهش میکند...

مردم میگویند همین چند سال پیش یک قلاده از آنها را روی این کوه ها دیده اند.شاید اخرین بازمانده از نسلی باشد که شکوه ایران را به چشم دیده بود...شاید!


 
مراغه(3)
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

مراغه-در میان برج,آرامگاه ها

من از آرامگاه هایی که سربسته هستند بدم میاید و وصیت کرده ام مرا زیر هیچ آرامگاه بسته و نبسته ای دفن نکنند!حالا فکر نکنید که انقدر مهم هستم که قرار است برایم آرامگاه بسازند ها.اما خدا را چه دیدید شاید بعدا مهم شدم.به هرحال من دوست دارم زیر گنبد کبود دفن شوم و نسیم خنک صبح و مهتاب شب و خورشید نیم روزی همچنان بر من بتابد گرچه سنگ نکره ای هم روی من سنگینی کند....بگذریم.

مراغه شهر برج-ارامگاه هاست.یعنی برجهای آجری شکلی که به منظور مقبره آنها را ساخته اند.گاه زیر آنها مرده یک آدم مشهور دفن است و گاه آن آدم مشهور آن را ساخته و بعدا از بس نمرده ! بیخیالش شده و برج همین طور بی مقصود اما به منظور زیبا شناسی در جایی از شهر قرار گرفته است.

رسم ساخت این نوع مقبره ها از سلجوقیان ایجاد شده.آنها که اصالتا مردمی کوچ نشین بودند عادت داشتند جسد را قبل از تدفین چند روز در چادر ایلیاتی خود به منظور انجام مناسک نگه دارند.بعد از یکجا نشین شدن برای اینکه سنت گذشته را حفظ کنند شروع به ساخت برجهایی کردند که جسد را در آنجا در سردابه هایشان نگه دارند و اینگونه شد که امروزه از جمله بناهای سلجوقی برج-آرامگاه های زیادی را در ایران شاهدیم.

یکی از ویژگیهای معماری سلجوقی همین آجرکاریهای هنرمندانه آنهاست.به راحتی میتوان با دیدن بناهای آجری تشخیص داد که احتمالا متعلق به سلجوقند.اگر این بناها تزئینات کاشی کاری هم داشته باشند آنگاه المان ایلخانی هم در آنها وارد شده است.

بنای عکس بالا گنبد کبود نام دارد.بعضی معتقدند مربوط به سلجوقی و بعضی دیگر آن را به ایلخانی نسبت میدهند.اما هر دو گروه معتقدند که اینجا به آرامگاه مادر هلاکو هم مشهور است.حالا یا هلاکو آن را بعدا برای مادر ساخته و یا از برجی آماده برای آرامگاه مادر استفاده کرده چون هلاکو شاه ایلخانی و نه سلجوقی بوده است.

درست به فاصله ده متری گنبد کبود-برج مدور قرار دارد.برجی آجری و تا حدی شبیه گنبد کبود که ساخت آن هم به دوره سلجوقی برمیگردد و دارای سردابه است اما شخص متوفی درون آن ناشناخته است.

این برج ظاهری کاملا گرد دارد و گویی گنبدی در گذشته داشته که از بین رفته و امروزه سقفی شیروانی روی ان گذاشته اند.

در سر در ورودی آن کتیبه ای با آجر آبی رنگ به خط کوفی بسیار زیبایی قرار دارد. من همیشه عاشق این رنگ آبی در تداخل رنگ آجری هستم. گذشتگان چقدر دید زیبایی شناسانه ای داشته اند.که چنین ترکیب رنگهایی دلفریب را در بناهای ساختمان به کار میبردند.

یکی دیگر از برجهای آجری مراغه که شاید بتوان آن را معروفترین و قدیمی ترین آنها هم ذکر کرد گنبد سرخ است.حلا چرا سرخ؟ شاید رنگ آجرهای ان زیر نور خورشید تداعی گر چنین رنگی است.

گنبد سرخ به دوران سلجوقی برمیگردد و یک برج یادمانی و نه آرامگاهی است. این برج روی پله های سنگی بلندی قرار دارد و از دور چون نگینی اخرایی میدرخشد. معماری ان هم بسیار شگفت انگیز است.در عین حال که بنایی مربعی است اما سقفی عجیب و غریب و هندسی روی ان قرار گفته.درگاه ورودی آن پر از نقش و نگار با کاشیهای فیروزه است.همان کاشیهایی که مرا مفتون میکنند.دور این کاشیها خطوط کوفی نقش بسته اند.ازاره های پای دیوار سنگ چین شده اند و 4 ستون مدور در گوشه های بنا آن را استوار کرده است.

این نقوش هندسی سلجوقی از بس زیبایند آدم را دیوانه میکنند.سلجوقیان کوچ نشین بودند و کوچ نشینان همیشه در فرشها و دست بافته هایشان نقوش هندسی میبافتند.بعد از یکجا نشین شدن در ایران همان نقوش هندسی را وارد هنر و معماری ایران هم کردند و اینگونه امروز ما بناهای آجرینی میبینیم که انگار نقوش هندسی چشم گیری در آنها بافته شده اند.

 از پله های سنگی که بالا میرویم پای به فضای خنک و تاریک ان میگذاریم .کف آن با قطعات سنگهای تراشیده مفروش شده است و دیوارهای آجری ما را احاطه کرده اند.از ظواهر امر این چنین برمی آید که مقبره اصلی در درون دخمه قرار داشته و اتاق فوقانی، مسجد کوچکی بوده که پخش نذورات و قرائت قرآن در آن صورت می گرفته است.

روی دیوارها سوراخهایی است که نور خورشید دم غروب را به زیبایی داخل میریزند شاید این روزنه های کار ساعت آفتابی را میکرده چون نقوشی که بر دیوار نقش میبندند و با حرکت خورشید جا به جا میشوند انگار مثل ساعت یا چیزی شبیه آن عمل میکنند.

 بچه های مراغه ای به درون میایند و با ما سرگرم خوش و بش میشوند.همینجا هم تصمیم میگیریم تولد یکی از دوستانمان را جشن بگیریم.پس کیکی که ار تهران آورده ایم را همینجا آماده میکنیم و یک جشن تولد تاریخی در برجی تاریخی را رقم میزنیم.

از گنبد سرخ که بیرون بیایید در حیاط مجموعه یک ساعت افتابی را میبینیم که گویی با همکاری دانشمندان ایرانی و فرانسوی ساخته شده است.سال 200 میلادی که سال جهانی فیزیک بود بخش فرهنگی سفارت فرانسه طرحی را با عنوان "جاده های دانش از جندی شاپور تا مراغه" به ایران پیشنهاد داد و یکی از بخشهای این طرح ساخت این ساعت آفتابی در مراغه بود.علت اینکه این ساعت در اینجا ساخته میشود دقیقا به همان دلیلی است که ما هم تا حدی پی به آن برده بودیم.یعنی گنبد سرخ تا قبل از ساختن رصدخانه مراغه یک مرکز نجومی محسوب میشده است.

راستش بدست آوردن ساعت انقدر فرمول پیچیده ای داشت که ما چیزی از آن سردرنیاوردیم. اما به هرحال وجود این ساعت خورشیدی درست کنار گنبدی که چون خورشید میدرخشد و روزگاری در آن کارهای نجوم میشده نشان از خوش سلیقگی دست اندرکارانش دارد.

غروب نزدیک است و ما باید راهی دیاری شویم پر رمز و راز با من بمانید که شباهنگام میخواهم شما را به جای شگفت انگیزی ببرم.تا بعد...


 
مراغه(2)
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-معبد مهری در تنگاتنگ صخره ها

از تپه مراغه که پایین میاییم چشممان میخورد به دالانهایی در دل کوه ,درست زیر پای تپه رصدخانه.کنجکاو میشویم.هوا انقدر گرم است که بچه ها بی خیال آن میشوند اما دل بی طاقت من و یکی از دوستان پای را میکشاند به آن دالانهای صخره ای .نه تابلویی و نه علامتی که به ما بگوید پای به کجا گذاشته ایم....وقتی به دهانه غارمانند آن میرسم شگفت زده میگردم.حس میکنم اینجا باید یک معبد مهری باشد...بعدها میفهمم حسم به من دروغ نگفته است.

بیایید به آن یادگاریهای لعنتی نگاهی نیندازیم.دیدار از معبدی که شاید به دوران اشکانی برمیگردد با رازهای سربه مهر مهریان انقدر برای ما شگفتی دارد که خیال خود را پرت آن چرت و پرتهای دیواری نکنیم.

اینجا بی برو برگرد یک معبد مهری است.معبدی شاید متعلق به هزاره ای دور.معبدی که روزگاری شاهد مراسم غریب و رازآلود مهریان بوده.معبدی در دل صخره های تو در توی مراغه که یادآور دخمه های مادی است.پس باید رپای مهرگرایی را به هزاره های دورتری نسبت دهیم.به روزگارانی که مردمان در دل صخره ها آیینها داشتند و سنتهایی شگفت. مردمان ایران زمین از هزاره های دور همواره با صخره  ها و ستونهای سنگی نزدیکی داشتند.چه آن زمانهایی که در دل این صخره ها گورهایی میساختند و اجساد را در آنها ابدی میکردند و چه ان دورانهایی که در دل این دالانهای صخره ای "مهر" را به ستایش مینشستند.

بد نیست مختصری از آیین مهری که یکی از قدیمی ترین آیینهای مذهبی جهان و خصوصا ایران باستان است برایتان بگویم.

مهرپرستی یا "میترائیسم" اروپایی ریشه در ستایش "مهر" (نور قبل از طلاع خورشید) نزد ایرانیان باستان دارد.این ایین وقتی توسط سربازان یونانی که با سربازان ایرانی میجنگیدند به روم و بعدها به اروپا رفت به جای ستایش به پرستش مهر تبدیل شد و میترائیسم نام گرفت و بعد به شدت در زمان کنستانتین با آیین مسیحیت آمیخت. به طوریکه امروزه رد پای آیینهای مهری را در تمام آداب و رسوم مسیحی میتوان پیدا کرد.

اساس آیین مهر ,اعتقاد به خدای بزرگی به نام مهر است که سایر خدایان کوچکتر در خدمت او هستند.مهر خدای آفتاب, الهه روشنایی و حق , عهد و پیمان , دلبستگی و محبت است.

مهر پرستان معتقدند که خدای مهر یک بار به صورت انسانی در یک نماز ظهور کرد و شبانانی که در ان مکان به چرانیدن گوسفندانشان مشغول بودند به وی ایمان آوردند.انگاه خدای مهر گاو نری را کشت و خون او را بر زمین افشاند.هرجا که قطره ای از خون او فتاد سرسبز و بارور شد.وی پس از چند سال دوباره به آسمانها عروج کرد و روان او پیوسته برای کمک به بندگانش در زمین آماده ماند....

اما معابد مهری که "مهرابه" نامیده میشود عموما در دل غارهاست.چون معتقدند که مهر از درون یک غار زاده شد.قربانی کردن گاو هم از مناسک انها محسوب میشود. در دل این غارها که در انها معمولا رو به شرق یعنی محل طلوع خورشید گشوده میشد آیین مهری که رازآلود و سر به مهر بود توسط مهریان انجام میگرفت.برای اینکه یک فرد بتواند به این آیین درآید باید 7 مرحله را میگذراند.هر مرحله نام و آیین داشت.چیزی شبیه همان هفت مرحله عرفانی عطار.

ظاهرا این غارها نشانه و رمزی از جهان خاکی هستند و سقف هلالی شکل غارها مشابه گنبد آسمان.داخل مهرابه ها راهروهای باریکی است که به هم متصلند و دو طرف آنها سکوهایی برای نشستن مهریان قرار دارد تا نظاره گر انجام مناسکشان باشند.

این دالانهای تاریک و تودرتو بسیار ترسناکند و امروز که هیچ نوری هم در آنها نیست کمی برای جستجو خطرناک به نظر میرسند.پس بیخیال رفتن به آنها میشویم. هیچ معلوم نیست انتهای آن به کجا میرسد و در آن تاریکی محض اصلا امکان رفتن به زیر زمین برای ما مقدور نیست.

فکرش را بکنید نوچه" یا همان نوآموز مهری وقتی میخواست به سلک مهریان درآید باید از آزمایشهای سخت و ترسناکی در دل این دالانهای تودرتو عبور میکرد و اگر موفق به گذراندن آنها میشد پله پله در 7 مرحله مقامش بالا میرفت.از مرحله کلاغ تا نامزد-جنگی-شیر-پارسی-مهرپویا و سرانجام میشد "پیر"...همان پیر خراباتی حافظ!!!!!

دلم سخت میتپد وقتی میندیشم به مردانی که در این دالانها راه و رسم مهری میپیمودند....

آهای "مهربانان مهری".زنی از دیار پارسی را "یار غار" خود خواهید کرد؟ "قسم به این سوی چراغ" که "شیرمردی" شما را به ستایش نشسته ام.دلتنگ "مستی و راستی" مردان این سرزمینم ."خاک پای" مردی میشوم که در "خرابات مغان" به این زن پارسی "مهر ورزیدن" را بیاموزد.در سپیده دمان ,اگر دست شما مهربانان ,مرا از خواب برخیزاند "قسم به مویتان" تاابد "نوچه پیر مرادتان" خواهم ماند و مهر نورانی را "تاج سرم" خواهم ساخت.آنگاه گیسوانم تا ابد "در حلقه" رندی شما گره خواهد خورد."مهر سکوت بر لب نهاده " و "نقاب از چهره زنیت خود خواهم برداشت" تا بلکه کسی از شما "مهربانان" ,"مهر مرا بر دل نشانده" و مرا تا ابد مهمان "آن سفره باز" گرداند.

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجد امروز نبود آنجا بود

--------------------------------------------------------------------------------------

تمام کلماتی که با فونت درشت نوشته شده "کلمات کلیدی" ایین مهری هستند. اگر روزی عمری و وقتی بود برایتان از آنها خواهم گفت.

و اینکه کسی هست که کتاب بسیار خوب و موثقی از این آیین را به من معرفی کند؟ تشنه دانستن بیشترم.


 
مراغه(1)
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان ، قصه هایی از تاریخ

خرداد 91-مراغه-سرزمینی که "ایران عجم" را دوباره "ایران پارسی" کرد.

به مراغه رسیده ایم.و من به شدت مشتاق دیدار از شهری هستم که در برهه مهمی از تاریخ وطنم نقشی بزرگ داشت.مراغه کهن و راز آلود که شاید حتی بسیاری از رازهایش هنوز هم برملا نشده است.

مراغه را وقتی نام میبریم اولین چیزی که به ذهنمان میرسد رصدخانه خواجه نصیرالدین طوسی است.پس میشتابیم به بالای تپه ای در غرب مراغه که در آنجا اولین مرکز نجوم جهان در قرن هفتم هجری بناشد. در آن دوران مراغه پایتخت هلاکو خان ایلخانی بود و وزیر ایرانی و هوشمند او خواجه نصیر الدین (سیستمدار یگانه دوران) بسیار کوشید تا قدرت مغول را با فرهنگ و درایت ایرانی بیامیزد و ایران را سرآمد سازد.تاریخ از این مرد قصه ها دارد.

اما رصدخانه به پیشنهاد خواجه و با سرمایه مرد مغول در این مکان ساخته شد.متاسفانه در زلزله سال 997 هجری این بنا فرو ریخت که بعدها توسط باستان شناس گرانمایه ایرانی آقای "پرویز ورجاوند" بخشهایی از آن از دل خاک بیرون کشیده شد.بخشهای مهمی که پرده از راز رصدخانه برداشت و به جهانیان هوش و علم ایرانی را نشان داد.بعدها رصدخانه های چین و سمرقند و استانبول و هند از این رصدخانه الگو برداری کردند.

رصدخانه شامل بخشهایی چون برج مرکزی-کتابخانه-کوشک ایوان دار-دیوارهای سنگچین-کارگاه های ریخته گری وسایل نجوم-تالارهای سکودار چهارگوش-دفتر کار-مدرسه  و تالارهای گفتگو است.

روی بخش اصلی رصدخانه امروزه گنبدی سفید برای کارهای نجومی قرار داده اند که زیر آن سازه های قدیمی دیده میشود.آن زیر که قرار میگیریم انعکاس صدا و لایه لایه شنیدنش بچه ها را به هیجان میاورد.فضای به شدت خنک زیر گنبد در تضاد با هرم داغی هوای مراغه ما را این زیر گرد هم میاورد.

اما پلان کتابخانه رصدخانه نکته جالبی دارد.از بالا که به آن نگاه کنیم تکرار نام "علی" را میبینیم.از آنجاییکه دولت ایلخانی سنی مذهب بودند این موضوع نشان از قدرت وجودی خواجه نصیر در دستگاه دولتی میدهد.او که شیعه مذهب بوده توانسته در پلان این کتابخانه به زیبایی نام "حضرت علی " را قرار دهد شایددر آن دوران دم و دستگاه دولتی چیزی از این موضوع متوجه نبوده و یا شاید این وزیر توانا به قدری محبوب هلاکو بوده که از این موضوع چشم پوشی کرده است.

بد نیست بدانید که این کتابخانه 400000 جلد کتاب دست نویس داشته که در ان روزگار مرجعی بزرگ برای دانشمندان هم عصر جهانیش به حساب میامده است.دانسمندن بزرگی چون "قطب الدین شیرازی" (کاشف دلیل تشکیل رنگین کمان) از جمله شاگردان مدرسه این رصدخانه بوده اند.

از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی قصه ها فراوان است اما یکی از آنهاست که به نظر من برجسته ترین حادثه تاریخ زندگی او و مهمترین حادثه تاریخی بعد از اسلام در ایران محسوب میشود.

برگردیم به سال 656 هجری یعنی 2 سال بعد از تاسیس سلسله ایلخانیان توسط هلاکو در ایران.کشور زیر سلطه مغول گرفتار است اما 600 سال است که ایران عزیز ما گرفتار سلطه اعراب نیز شده است و هرساله خراجگذارخلیفه های عرب.

در سال 565 هجری- ایران زیر سلطه خلافت "المعتصم بالله" خلیفه عباسی بود.هلاکو با همه قدرت و شوکتش چون مسلمان بود به ناچار باید به خلیفه احترام گذاشته و خراج میداد.این رسم آن دوره کشورهای مسلمان بود.

خواجه -وزیر هوشمند هلاکو -از اعراب دل خوشی نداشت.هرسال که برای دادن خراج به بغداد میرفت مورد بی احترامی خلیفه قرار میگرفت.سال 655 وقتی به بغداد رفت تا طبق قرار خراج سالیانه ایران را به دولت عرب بپردازد خلیفه از او پرسید: "خواجه تو از گاوهای ایرانی یا از خرهای ایرانی؟" خواجه به فکر فرو رفت و گفت:"از گاوهای ایرانم".خلیفه خندید و گفت:"پس شاخهایت کو؟".خواجه گفت:"سال بعد شاخهایم را خواهم آورد"...

سپس به ایران برگشت و سعی کرد هلاکو را تحریک به حمله به خلیفه کند.اما هلاکوی مسلمان شده نمیخواست برعلیه خلیفه مسلمین بجنگد پس خواجه فکر نو کرد.

از آنجاییکه خودش منجم بود در رصدخانه مراغه پیش بینی کسوفی در 162 روز دیگر را کرد.سراغ هلاکو رفت و گفت که "من خواب دیده ام که اگر 162 روز دیگر خورشید ناپدید شود این علامت حمله تو به بغداد است تو باید حمله کنی و پیروز خواهی شد.مطئن باش"....

خلاصه 162 روز دیگر کسوف شد و هلاکو ناچار به حمله به بغداد.وقتی سپاه ایران به آنجا رسید.خواجه ابتدا به تالا خلیفه رفت و گفت:یادت میاید گفته بودم سال بعد شاخهایم را خواهم آورد.این هم شاخهای من...

و هلاکو وارد و خلیفه را به زیر کشید.اما چون نمیخواست خون خلیفه به زمین ریخته شود به پیشنهاد خواجه هوشمند او را در گلیمی پیچید و زیر سم اسبها له کرد....

و اینگونه بود که پس از حدود 600 سال -سرانجام ایران از زیر یوق بندگی  اعراب آزاد شد...

روح خواجه نصیرالدین طوسی شاد باد...


 
بناب
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91- پیش به سوی موطن ترکهای خوب سرزمین ما ایران.

سفری دیگر در پیش است. این بار به سوی شهرهای ترک زبان ایران.آذربایجان را در پیش گرفته ایم تا از طریق مراغه و بناب و آذرشهر به کندوان و تبریز برسیم.جلفا را بیبنیم و در قره کلیسا نفسی تازه کنیم کلیبر را در نوردیم و به سوی تهران بازگردیم.سفری 4 روزه در پیش است سفری به سلجوقیان و ایلخانی .سفری به صخره ها و کوه ها. سفری به دل قلعه های رازآلود کلیبر و معابد مهری.شوق دیدن اینهمه جاذبه فرهنگی و طبیعی دل را از جا میکند.پس با من راه بیفتید.سفری در پیش است...

صبح اواخر بهار از تهران راهی شمال غربی ایران میشویم.اتوبان تهران زنجان را در پیش میگیریم.در رستوران میان راهی صبحانه ای مفصل خورده و 9 نفری عازم کندوان هستیم.اما برای دیدار از دیدنیهای کهن شهر مراغه به ناچار نمیتوان راه اتوبان تبریز را در پیش گرفت پس  از میانه های راه به سوی شهر مراغه و بناب تغییر مسیر میدهیم. قصد داریم از دروازه زمان بگذریم و به دوره ایلخانی و سلجوق وارد شویم.

جاده پیش رو در این فصل سال پرهیاهوست از رنگ و زیبایی.کوه ها انگار نقاشی شده اند با هزار رنگ و هزار نقش.و دل میبرند در این اواخر بهاری.سبزه ها از تن هر وجب خاکی بیرون زده اند.تو فکر کن گویی دستی هنرمند سطل سطل رنگ بر بوم طبیعت با شور و شعف ریخته است.شاهکاری زده این بهار شوخ مشرب.

به نزدیکیهای بناب که میرسیم مثل "شلمان" زنگ خوردن نهار در شکممان به صدا در میاید.و صد البته میدانید که ما راه به سوی بناب که میگذاریم ساعت روده های ما کوک میشود برای خوردن یک وعده نهار دلچسب در رستوران همیشگی و محبوبمان "رهگذر"...

آقای رهگذر آشنای قدیم ما شده با آن دستهای توانا در زدن کباب بر تن سیخهای  پهلوانی بناب.ما را که میبیند چهره به لبخند میگشاید و با مهربانی دستی به دوستی میدهد.از پله ها پایین میرویم و مثل همیشه یک پرس کباب ناب بناب که لای نان تازه از تنور در آمده پیچیده شده با عالمی پیاز خرد شده و فلفل تنوری و گوجه کبابی به تن میزنیم و مست نهار دلچسبمان میشویم.یادتان باشد که ماست میشی رهگذر را نیز حتما دریابید...

از رستوران که بیرون میاییم هرم هوای داغ بر صورتمان میزند.دنبال جایی میگردیم تا نماز بخوانیم و چه جایی بهتر از مسجدی با 400 سال قدمت.حالا میتوان هم با خدا حالی کرد و هم با تاریخ.

اینجا مسجد مهرآباد بناب واقع در میدانی با همین نام است که کتیبه ای به خط ثلث بسیار شاخص در دیوار شمالی آن به ما میگوید:بانی بنای مسجد، بی بی جان خانم دختر منصور بیگ بوده که در سال 951 در زمان سلطنت شاه طهماسب،آن را ساخته است.

گرچه ندانید هم تنها با نگاهی انداختن به معماری شبستان آن و دیدن ستونهای "چهلستونیش" جرقه صفوی در ذهن شما زده میشود.

وارد حیاط که میشویم حوض آبی و ساده میان آن بهار را در فضا میپاشد.در کنار حوض آستین بالا میزنیم و وضو میگیریم.آبی خنک دل و جانمان را تازه میسازد.راهی شبستان مسجد میشویم.

شبستانی با 30 ستون چوبی که بر پایه های سنگی قرار گرفته اند.ستونها بسیار به معماری صفوی شباهت دارند.بالای آنها سرستونهای مقرنس کاری چوبی بسیار زیبایی قرار گفته که ما را یاد ستونهای عالی قاپو و چهلستون میندازد.

سقفی که این ستونهای چوبی آن را افراشته اند با تیرکهایی پوشیده شده که با رنگهای سرخ و زرد و آبی و نارنجی نقشهای اسلیمی را به دیده میاورند.این شبستان نسبتا بزرگ با آرایه های ساده بسیار زیبا و چشم گیر است.دوست داریم لحظاتی را پس از نماز اختصاص دهیم در سکوت به زیباییهای آن نگریستن و حظ بصر بردن... فضای خنک درون مسجدنیز به آرامش رسیدن ما کمک میکند.

پس از نیم ساعتی استراحت راه رفته را به سوی مراغه برمیگردیم.زیرا ناچار برای اینکه زودتر به ناهار برسیم ابتدا مراغه را رد کرده بودیم.حالا با فراغ خاطر و شکمی آسوده برمیگردیم تا به دیدار از مراغه کهن برویم.با من بمانید تا بعد...


 
دیوار گرگان
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91 - به سمت دیوار تاریخی گرگان

از توتلی تمک بیرون آمده و راهی خانه ایم در میانه راه گرگان و کناره جاده روستای "قره دیب" افسانه ای تابلویی نگاهمان را میگیرد."دیوار تاریخی گرگان"...

میدانیم که دیوار بزرگ گرگان طولانی ترین اثر معماری ایراان باستان است که بعد از دیوار چین دومین دیوار تاریخی جهان با طول 200 کیلومتر محسوب میشود.این دیوار که در دشت گرگان و ترکمن صحرا قرار دارد 1700 سال پیشینه را یدک میکشد.پیشینه ای از تاریخ ساسانیان و شاهنشاهی پیروز و انوشیروان .آن را بلند و ستبر ساختند تا مانعی باشد برای هجوم بیایان گردان هپتالی که در روزگاران دور به طمع مراتع بهتر مرزهای شمالی سرزمین ما را محل تاخت و تاز خود میکردند...

میدانستید ادامه دیوار چین به دیوار گرگان میرسیده؟میدانستید که باستان شناسان توانسته اند بخشهایی از آجرهای سرخ دیوار را از زیر خاک بیرون بکشند؟میدانستید سازه های معماری چون خانه ها و اطاقکهایی نیز در طول مسیر دیوار گرگان از زیر خاک سر بیرون آورده است؟میدانستید امروز این دیوار در زنگار بیمهری مسئولان مورد غفلت واقع شده است؟؟؟؟؟

نمیدانستم و وقتی دانستم شگفت زده شدم...

چشممان به یک ویرانه قدیمی میخورد.کسی میگوید که اینجا اتشکده ساسانی است.اما دریغ  هیچ نشانی در کنارش نگذاشته اند تا گردشگر بفهمد این ویرانه اثری باستانی است...

برای نزدیک شدن به آن باید از روی رودی خروشان گذشت که پل معلق خطرناکی تنها راه عبوری از میانه آن است.اما وقتی شوق شناختن تاریخ سرزمینمان در میان باشد هیچ پل معلقی نمیتواند به ما دهان کجه کند!!!پس میگذریم....

و به آتشکده ای با قدمتی بیش از 1000 سال میرسیم که در کنار دیوار سرخ رنگ گرگان آرام و خاموش خوابیده است.دیواری که به آن مار سرخ میگفتند.امروز اما نیمی از آن زیر آبهای دریای کاسپین به خواب رفته است.

دلم میخواهد دستی این مار افسون گر رازآلود را بیدار کند.دلم میخواهد دستی دوباره شعله های فروزان آتش مقدس را در مجمر آتشکده ساسانی از سر نو روشن کند. تا بینم اهورا مزدا را که بال میگشاید و این خاک را در سایه قدرت الوهیتش حفظ میکند. دلم می خواهد یک بار دیگر این چهارطاقی ویرانه فانوسی روشن شود بر بام شبهای تار دشتهای گرگان تا نگاه مسافر خسته را به شوق رسیدن به مقصد آرام کند. 

 کاشکی دستی دوباره تاریخ را برای ما روشن کند.

--------------------------------------------------------------------------------------------

*و اما سایت بوم کلبه که عده ای سراغش را گرفته بودند:

و این هم شماره تلفن آفای کامران انوری که برای رزرو اطاق میتوانید با او در تماس باشید...09127206741

خوش بگذرد.سفر ما نیز تمام شد.


 
بوم کلبه(5)
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-و من یک ترکمن شده ام!!!

بعد از ظهر آن جنگل نوردی طولانی و بعد از خوردن یک نهار دلچسب محلی و خواب بعد از ظهر وقت تجربه یک زندگی ترکمنی فرا رسیده است.وقت تجربه پختن نان و ریسیدن نخ و بافتن پارچه و لمس تن یک بره...پس با من همراه شوید تا ناب ترین تجربه های این سفر را با شما شریک شوم.تجربه" ترکمنی شدن" را...

از پختن نان شروع میکنیم.در حیاط خانه ترکمنیمان یک تنور نانوایی برپاست.در زمین و داغ از آتشی گداخته که بانوی ترکمن در کنارش نشسته و به ما پختن نان محلی را آموزش میدهد.از ترکمن صحرا که بگذرید محال است دود تنور خانه ها بلند نباشد و بوی نان تازه مشامتان را ننوازد.اینجا نان عین برکت خداست و قدر و منزلی دارد تا عرش. نان در این سرزمین با ایمان در آمیخته است.وقتی دهانه تنور را رو به قبله میسازند و بر نان از تنور درآمده آب میپاشند به حرمت ارواح از جهنم در آمده و بخشوده شده خداوند....

اینجا نان با ایمان به هم آمیخته است. 

پس بسم الله میگویم و با دستانی پاک خمیر را پهن میکنم.شانه بر خمیر میزنم و دندانه دارش میکنم.یک دست را تکیه بر خاک میدهم و با دستی دیگر یا علی گویان نان را بر دهان داغ تنور فرو میکنم.

 ترکمن ها "چوروک" (نان) را در تنورهایی می پزند که " تامدور" نامیده می شود و با آتش هیزم یا بوته گیاهان خشک گرم. نان را باید با ضربه ای "نه محکم نه آرام" بر سینه تنور کوبید.نه آنقدر محکم که ورنیاید و نه آنقدر آرام که بر سینه تنور ننشیند. حواسمان باشد که به جای نان خود در تنور نیفتیم.کارست دیگر!!!!!

بعد از پختن نانی خوشمزه و بلعیدنش در کسری از ثانیه نوبت به بافتن نخ میرسد.این کار در دو مرحله شانه کردن و ریسیدن انجام میگیرد.ابتدا باید پشم گوسفند را شانه کرد. برای شانه کردن پشم روی زمین نشسته و کف هردوپا را روی پهنای تخته شانه که آن را در اصطلاح محلی "شی خوری" میگویند میگذاریم.سپس یک دسته پشم را برداشته و با هردودست ان را در دنده های میخی شکل شانه فرو میکنیم و به سوی خود میکشیم.با تکرار این عمل پشم که مانند موی ژولیده و آشفته ای که با شانه آراسته شده مرتب میشود.سپس پشمهای شانه شده را دسته دسته روی هم میچینیم.  

حالا نوبت ریسیدن نخ فرا رسیده است و بنده از همین تریبون اعلام میکنم که در این مرحله ذره ای ! تو بگو اندازه یک اپسیلون استعداد ندارم!!!!

القصه این مرحله بسیار سخت و توانفرسا توسط یکی از دوستان به نحو احسن انجام میشود به این شکل که:

نخست یک دسته از پشم شانه شده را برداشته و با دست به صورت رشته باریکی درمی آوریم.سپس سر آن را به دوک می بندیم، آنگاه دوک را به چرخ درمیاوریم. دوک مانند قرقره به دور خود می چرخد و چون سر نخ به دوک بسته شده است، با چرخیدن دوک پشمها تاب می خورند و به هم می پیچند. این کار را آنقدر ادامه می دهیم تا همه پشمها به صورت رشته تابیده درآیند و آماده بافتن شوند.

و اما بهترین قسمت ماجرای ترکمنی شدن من درآغوش کشیدن این بره چندروزه سفید برفی بود که انقدر خودمانی با من دوست شد که من را جای برادر دوقلویش گرفت و شروع به بازی کرد.بره چندروزه بوی شیر مادر میداد و عین یک کودک نوزاد پاک و مهربان بود.میشد صدای طپش دلش را زیر سرانگشتها حس کرد و در بکارت نگاهش غرق شد. و من در آغوش کشیدمش-بوییدمش-بوسیدمش و .....حس عجیبی را تجربه کردم!

دیگر شب شده بود که به خانه درآمدیم.این بارنوبت بافتن پارچه رسیده بود.پارچه های ترکمنی زیبا که با رنگی به رنگ خون بر تن تارا بافته میشوند.

رسم بافتن پارچه های کتانی با رنگهای طبیعی روناس و گردو و پوست انار از دیرباز در صحرا نشینان ترکمنی نسل در نسل از مادر به دختر رسیده است گرچه امروز کمتر خانه ای را میتوان دید که زنی پشت "تارا" نشسته و لالای گویان سر بر حریر سرخ میخواند و میبافد.

بافتن پارچه های ترکمن کار راحتی نیست.تارا دستگاه بافندگی آن است که دو سری نخ دارد نخ زمینه معمولا سرخ است به رنگ خون و رنگ متقابل سرمه ای و زرد است که ترکمن به یاد سرزمین خود آن را "راه های ترکمن" مینامد.با دوک نخ را رد میکنیم و پا بر پدال فشار میدهیم تا پود ها را رد کنیم و این کار توان زیادی میخواهد که از من شهری برنمیاید.

حیف که امروزه روز دیگر این دست بافهای خانگی خریدار زیادی ندارند.اما اگر پا به بوم کلبه بگذارید همیشه طاقه های رنگارنگش برای خریدن وجود دارد.برای رونق بخشیدن به اقتصاد زنانه ترکمن باید پیش قدم شویم...

و اما نوبت به پوشیدن لباسهای محلی ترکمن میرسد که هریک بنا به مناسبتی و فضایی خاص است.وقتی این رنگهای شاد بر تنمان مینشیند حال و هوایی شاد پیدا میکنیم.عجیب است اینهمه رنگ سرخ بر تارهای پارچه.وقتی سوال میکنیم میگویند از گذشته این لباسها در میدان جنگ استفاده میشد و ترکمن که نمیخواست خون ریخته شده اش بر لباس بنشیند و دشمن شادکن شود رنگ خون را برگزید بر جامه تن تا قدرت و شوکت را حفظ کند.فلسفه قشنگی است.

میدانیم که ترکمنها دو تیره مهمند.گوگلانها و یموتها و ما مهمان گوگلانهاییم..عشایر نیمه کوچنده ایرانی که در دشتهای داشلی برون و مراوه تپه گسترده شده اند. شغل آنها سالها رمه داری بود و کوچ.پس بی ارتباط نیست که بخشی از پوشاک آنها پوشاک چوپانی باشد.گرچه امروز کمتر در میان جوانها آن لباسهای اصیل را میتوان دید اما هنوز هم زنان و دختران ترکمن پیراهنهای بلند بر تن میکنند که خاص این منطقه است و اگر زنی ازدواج کند زیر چارقدش نواری میبندد که از زیر روسری برجسته مینماید و نقش "حلقه" را بازی میکند.یعنی با دیدن گردی زیر روسری زن ترکمن میشود فهیمد که او ازدواج کرده است.

در میان اقوام ترکمن موسیقی همیشه نقش بزرگی داشته خصوصا در مراسم عروسی که اشعار ترکمن توسط "عاشیق" های ترکمنی با سرپنجه های قوی بر دوتار خوانده میشوند شوری میافرینند که ما را هم "عاشیق" میکنند. و چه چیز بیشتر از ساعتی شنیدن تار ترکمنی میتوانست ما را شیدا کند.وقتی "بخشی" معروف ترکمن مهمان ما شد و از خودش و از هنرش گفت دانستیم عاشیقها بخشی از میراث معنوی این منطقه هستند.

عاشیقها خنیاگرانی هستند که قرنهاست سینه به سینه ادبیات شفاهی ترکمن را حفظ کرده اند و گویی یادگاران شاه اسماعیلند و اولین آنها "عاشیق قربانی" نام داشت که به حرمت نفس گرم و سرپنجه اش قرنهاست که شاگردانش را "عاشیق" مینامند.

عاشیقها وقتی شور برمیدارند دوتار بر سر گرفته و عاشقانه میخوانند و مینوازند.گاه بداهه میگویند و گاه از شعرهای سرزمین کهنشان میخوانند و شیداتر میشوند اگر از "مختوم قلی" بگویند و بخوانند.آن وقت است که عاشیق از خود بی خود شده ما را هم به سرزمین قصه های ترکمن میکشاند.گرچه زبانشان را نمیفهمیم اما لرزه های دو تارشان دلهایمان را به لرزه میندازد.

مختوم قلی فراغی شاعر ترکمن زبان که سالها خود در عشق سوخت و مجبور به ازدواج با بیوه برادرش شد گرچه تا ابد بر کنج دل زخم خورده اش عشقی را نهان کرد که امروز عاشیقهایش آن را با دوتار سینه به سینه نقل میکنند.

و بعد نوبت رسید به شامی ترکمنی بر سفره ای ترکمنی به میزبانی مردمان صمیمی ترکمنی...

شب آخر فرا رسید و فردا تمام این تجربه های ناب را باید گذاشت و رفت.اما خاطره های این سفر تکرار نشدنی تا ابد بر اذهان ما باقیست.ترکمنها بخشی از یادگاران سفرهای ما شدند.


 
بوم کلبه(4)
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

 فروردین 91-پارک ملی گلستان

وقتی صبح زود بهاری در خانه ای ترکمنی با خروسخوان و نسیم سحری از خواب بلند شوی و بعد دور یک سفره محلی نان تازه و تخم مرغ و شیر داغ و مربای تمشک بخوری وقت پیاده روی خواهد بود.کجا؟در پارک ملی جنگلهای زیبای گلستان. پس با آقای کامران و بهمن عزیز راه افتادیم این بار حرفه ای تر و مجهز تر برای یک راه پیمایی 5 ساعته در دل منطقه ای که جز با داشتن مجوز حق عبور و مرور به کسی داده نمیشود.

پارک ملی گلستان جزو یکی از 50 ذخیره گاه زیست محیطی کره زمین محسوب میشود که در مناطق خراسان شمالی-سمنان و استان گلستان قرار گرفته .حفاظت پایدار از این منطقه به خاطر تنوع پهناور گونه های گیاهی و جانوری و بعضا در خطر انقراض اهمیت زیادی دارد.پس برای پیمودن این مسیرها باید حتما مجوز گرفت و کلیه شرایط اکوتوریستی را کاملا رعایت کرد.

در این مناطق شکار به هیچ عنوان امکان پذیر نیست.آتش افروزی تحت شرایط بسیار خاص امکان پذیر است.مسیرهای پیاده روی کاملا مشخص شده و تخطی از آنها خلاف قانون محسوب میشود.صدمه زدن به گیاهان و جانوران حتی یک حشره کوچک خلاف مقررات است.هنگام پیاده روی باید حتی اامکان سکوت را رعایت کرد.شاید برایتان جالب باشد که بگویم هستند حیوانات و حشرات بسیار کوچکی که با صدای بلند ما دچار عارضه سکته و مرگ میشوند.نکته در اینجاست که اینجا قلمرو بلافصل آنهاست و این ماهستیم که پا به سرزمین آنها گذاشته ایم.پس کوچکترین آزار و اذیت و صدمه ای نباید به میزبانان بی ازارمان وارد کنیم.

وقتی صحبت از یک پارک ملی است یعنی اثری طبیعی که ثبت یونسکو شده است و ارزش بسیار بالایی برای ما دارد پس تک تک ما نسبت به حفاظت از آن مسئولیم.شاید جالب باشد که بگویم هرگامی که برمیداریم باید هیچ اثری از ما بر تن این جنگلها باقی نماند.کوچکترین بی احتیاطی ما میتواند بر چرخه طبیعی اینجا اثر گذاشته و آن را به هم بریزد که در دراز مدت ممکن است تاثیری مخرب بر کل محیط داشته باشد.پس باید حواسمان را جمع کنیم که قدم زدن در یک پارک ملی مثل قدم زدن در پارک کنار خانه مان نیست!!!

این آقا همان میزبان عاشق طبیعت ما یعنی "آقای کامران" است.شاید مجاز نباشم که برایتان از او و از اهدافش بگویم تنها همین را میگویم که او برای پروزه ای عظیم تر از آوردن چند توریست کنجکاو به جنگلهای گلستان اینجا آمده است.او عضو گروه حمایت از "پلنگ ایرانی" است.بله؟؟؟؟

بله!!!! پلنگ ایرانی که 21 قلاده از آن در این پارک ملی ثبت شده است و امروزه گروه های عاشق طبیعت به صورت خود جوش در تلاشند تا از این 21 قلاده حفاظت کرده و تعداد آنها را زیاد کنند.

راستش در ابتدا باورش برای ما هم سخت بود که ما اکنون در قلمروی پلنگ ایرانی هستیم.حس بسیار هیجان انگیزی است که شاید حالا او از آن بالاهای دور با چشمهای تیزبینش نظاره گر ما باشد.از پلنگ ایرانی شنیدن و عکسهایی که توسط تله های عکاسی از آنها گرفته شده را دیدن غروری وصف نشدنی را در رگهایمان جاری میکند. اینجا خانه بی چون و چرای اوست و هرکه پا در خانه او بگذارد باید به احترام او و قدرتش سر به تعظیم فرود بیاورد.و ما با چشمهای مشتاق در آرزوی یک هیجان بودیم که کاشکی او را ببینیم. اما پلنگ به راحتی نزدیک ما نمیشود تا چشمهای ما او را شکار کند اما چشمهای او در آن دورهای دور حتما ما را شکار کرده است.

و کودک گرسنه و خسته اما مشتاق آموختن بیشتر از تک تک ما در حسرت دیدار پادشاه جنگلهای ایرانی این مسیرهای پر فراز و نشیب را میپیمود و هرلحظه درسی جدید فرا میگرفت و تجربه ای ناب و نابتر را لمس میکرد.

کم کم مسیر سخت تر میشد.باید راه های باریک کنار شیبهای خطرناک تر را میپیمودیم و هیجان را با گوشت و پوستمان لمس میکردیم.برای مایی که اصلا کوه نورد نیستیم همین مقدار صعود هم کیف فتح اورست را در بر داشت و ما پیش میرفتیم و سینه ها را از هوای پاک محیط می انباشتیم.

گاه پیش میامد که پایی میلغزید و دستی رها میشد و افتادنی هم در پیش.اما باز دستی و نیرویی بود که مارا بالا  و بالاتر بکشد. و وقتی دیگر رمقی برایمان نمیماند صدای آبشار که انگار از همان نزدیکیها میامد خبر از اطراقی بود و استراحتی و نفسی تاز و تازه تر کردن.

و بعد دیگر خود آبشار بود که قد بر می افراشت تا نگاهمان را پر کند. و ما بالاخره مقصد را فتح کرده بودیم و خسته اما پرهیجان آماده برای ساعتی ولو شدن و گپ زدن و چای نوشیدن و نفسی تازه کردن

پس دیواره کوه را انتخاب کردیم.جایی که گویا شب قبل پناه روباه ها بود این را میشد از فضله های تازه آنها فهمید و بعد در سایه سینه کوه تنی آسودیم و خستگیهایمان را در هوای پاک کوهستان رها کردیم به دست باد.و نشستیم.

و بعد نوبت افروختن آتش رسید با تکه ها چوب خشکی که جمع کردیم و قوری چای چوپانی که عجیب شبیه آفتابه بود را از آب چشمه ساری سرزنده پر کرده و چای دم کردیم و هی بوی دود گرفتیم و هی چای دودی نوشیدیم و هی کیف کردیم از طعم خوش زندگی.

بعد دیگر نشستیم هریک در گوشه ای و هریک در حالی و هوایی خیره در زیبایی پرشکوه درختان چند صدساله و تنه های تنومند و صدای غزل عاشقانه مرغان جنگلی.

بطریهایمان را برداشتیم و پر از آب تازه چشمه کردیم تا در راه برگشت آب ناب چشمه های گلستان را بنوشیم و هوای پاک را مزه مزه کنیم.و محمد امین میگفت:چه حالی میدهد آقا پلنگه سر پیچ قبلی در این چشمه دست به آب رفته باشد.

و ما میگفتیم:چه حالی میدهد آقا پلنگه سر پیچ بعدی چشم به راهمان باشد.

و با همین حال و قال و خیال سلطان جنگلهای گلستان راهی خانه شدیم.


 
بوم کلبه(3)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-به سوی یک پیاده روی 2 ساعته

حدودای ساعت 4 بعدازظهر بود که آقای کامران راهنماییمون کرد برای بک پیاده روی دو ساعته در دل جنگل گلستان تا هم ما را بیازماید که "چند مردحلاجیم" برای پیاده روی 5 ساعته فردا و هم اینکه راه و روش درست پیاده روی در جنگل رو یادمون بده.در واقع یک کارگاه آموزشی بود.همون اول بسم الله 4 نفر انصراف دادن و 14 نفر بقیه خود را برای پیاده روی آماده کردند.آقای کامران یکی یک چوب دستی به هرکدوممون داد و اونهایی هم که کفشهاشون مناسب نبود با گالشهای روستایی تجهیز شدن و راه افتادیم از پشت خونه به سمت کوهستان...

 

برای این پیاده روی یک "بلد راه" ما رو راهنمایی میکرد.پسر خوب و خوش اخلاقی به نام آقا بهمن که از اهالی روستای توتلی تمک بود و با آقای کامران همکاری میکرد.

ببینید این سفر ما یک سفر "اکوتوریستی" محسوب میشود.شاید بد نباشد برایتان کمی از اکوتوریست و فرق آن با گردشگری طبیعت میگویم.وقتی ما به دل طبیعت میزنیم و قصدمان دیدار از جاذبه های طبیعی یک منطقه است میگوییم به گردشگری طبیعت آمده ایم اما زمانی میتوانیم بگوییم که این نوع گردشگری اکوتوریست محسوب میشود که سفری مسئولانه را تجربه کنیم.اینکه سفری مسئولانه چیست خود داستانها دارد که به مرور برایتان خواهم گفت.

در ابتدای راه باید از کنار روستا میگذشتیم.یکی از پارامترهای سفر مسئولانه به دل جاذبه های طبیعت احترام به فرهنگ بومی آن منطقه است.پس در این مسیر حتی الامکان سعی بر این بود که آرامش محیط روستایی را بر هم نزنیم.پس مسیرهایی را انتخاب کردیم که کمتر از قلب روستا بگذریم.یادمان باشد که احترام به فرهنگ و اعتقادات مردم محلی باعث میشود که رابطه میهمان و میزبان و تعامل بین ما و آنها همواره برقرار بماند.اگر لباس پوشیدن ما-نحوه رفتار ما در جهت بی احترامی به شئونات مردم منطقه باشد آنها را دچار بی اعتمادی به گردشگر کرده و کم کم فاصله عمیقی ایجاد میکند.

در میانه های راه آقای کامران به ما یاد میداد که چگونه باید از مسیرهای "پاکوب" برویم نه از هر مسیری که دلمان خواست.این کار باعث میشود که در حین پیاده روی آسیبی به گیاهان و حیوانات منطقه نزنیم.و بافت محیط را خراب نکنیم.باید یادمان باشد که وقتی از سفر اکوتوریستی برمیگردیم هیچ اثری از ما جز ردپاهایمان باقی نماند و همان ردپاها نیز باید در مسیر مشخص شده قرار گیرد.

در کنار ما کودک 7 ساله ای هم حضور داشت که در ابتدای امر تصور همراهی او با گروه کار راحتی به نظر نمیرسید اما با راهنماییهای اقای کامران و آموزشهایی که به کودک میداد ذهنیت ما کاملا تغییر کرد.در ابتدا کودک خسته شد و شروع به بدقلقی کرد.مادر و پدر کودک تصمیم گرفتند او را بر دوش بگیرند اما در این لحظه آقای کامران وارد عمل شد.او به ما اطمینان داد که خودش کودک را همراه خواهد کرد و ما بهتر است به راه خود برویم.پس از طی مسافتی متوجه شدیم آقای کامران به کودک چوب دستی داده و در حین راه رفتن دارد برای او کلاس آموزشی آشنایی با طبیعت را با لحنی بسیار آرامش بخش و جذاب برگزار میکند.کودک مشتاق به آموخن شد و کیسه ای به دست گرفت تا برگها و تخمها و گیاهان جالب توجه را از روی زمین برداشته و بعدا در دفترش بچسباند.دیگر تا آخر سفر 2 ساعته کودک هیچ ابراز خستگی نکرد بلکه مشتاق تر از همه ما به طبیعت نوردی پرداخت.

گیاهان منطقه شگفت انگیزند انواع قارچها-درختان-گلهای خودرو و.....بافت منطقه جنگلهای گلستان را بینظیر کرده است.کنده درختی را یافتیم که سرنگون شده و تمام پوسته تنش از قارچهای سمی پر شده بود.قارچهایی عجیب به شکل گلهای درشت و آبی-سفید.بسیار زیبا بودند.

نزدیک بود پا بر روی این کرم خوشگل قرمز بگذارم.این کرم درخت است.همانکه در تنه درخت لونه کرده و از درون باعث پوسیدن درخت میشود و گاهی دارکوبها را به هوس خوردن میندازد.وقتی پرسیدیم که پس این کرم برای جنگل ضرر دارد؟ آقا کامران به شدت رد کرد.او گفت که طبیعت خود بهتر میداند باید چگونه بمیرد و بمیراند.اگر بشر دخالتی در این چرخه طبیعی نکند طبیعت خوب میداند که چه کسی را چه وقت سر وقت دیگری برای نابودی بفرستد اما متاسفانه دست کج بشر همیشه این چرخه را معیوب میکند.

کرم کوچولو را در کف دست گرفتیم.نرم و بامزه میخزید روی کف دست ما و اگر احساس ترس میکرد خود را گوله میکرد تا چشمش به قیافه ما نیفتد...

نمیدانم میدانید یا نه اما در این جنگلهای انبوه حیوانات وحشی زیادی چون "گراز"-"شغال"-"روباه"-"گربه جنگلی"-"خرس قهوه ای"-"آهو و مارال"و از همه مهمتر"پلنگ" وجود دارد.در گذشته های دور "ببر مازندران" نیز در این جنگلهای انبوه و رازآلود زندگی میکرده که متاسفانه به علت عدم حفاظت نسل آن منقرض شده است.بگذارید ماجرا را کمی ترسناک کنم.گاهی لابلای درختان صدای شکستن شاخ و برگ شنیده میشد که آقا کامران میگفت احتمالا یک جفت چشم در حال پاییدن ماست....

آفتاب در حال پایین آمدن بود که ما هم سرازیر شدیم به سمت بوم کلبه.رنگ نارنجی هر لحظه بیشتر و بیشتر در سینه آسمان پخش میشد و منظره نفس گیری میساخت لابلای انبوهی درختان.جنگل میخواست به خواب برود و ما هم باید مزاحم نمیشدیم.

جدا اگر بلد راه همراهمان نباشد پیدا کردن مسیر اصلا کار راحتی نیست پس اگر به هر دلیلی خواستید بدون همراه به گردش در میان جنگلهای گلستان بروید حداقل جی پی اس با خود به همراه داشته باشید.ما که وقتی از کاروان عقب میفتادیم ترس وجودمان را میگرفت.اینجا اگر گم شوید پیدا شدنتان با خدا خواهد بود.

به خانه که رسیدیم آفتاب غروب کرده بود.بالای درختان روستا مرغها کپ کرده و روی بلندترین شاخه ها به خواب رفته بودند.صحنه جالبی بود وقتی علتش را جویا شدیم به ما گفتند که این حیوانات به طور غریضی از بس مورد تهاجم شغال و گرگ قرار گرفته اند نسل در نسل آموخته اند که شبها باید روی بلندترین شاخه ها بنشینند تا از آسیب در امان بمانند.جالب بود طبیعت عجب آموزگار خوبی است!

بالاخره به بوم کلبه رسیدیم.خسته بودیم اما سرشار از روح زندگی.چراغهای روشن خانه به ما نوید جای گرم و نرمی را میداد.مخصوصا اینکه بوی خوش غذای محلی هم در کوچه پیچیده بود.پس فعلا ما رفتیم که دلی از عزا درآوریم.شب بخیر...


 
بوم کلبه(2)
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-بوم کلبه

پا به بوم کلبه ترکمنی مینهیم .در همان ابتدای امر دیدن خانه ای با حال و هوای چنین بومی که همه عناصر زندگی روستایی را در کمال زیبایی و آراستگی گرد هم آورده است چشممان را خیره میکند.وارد خانه که میشویم همه چیز نهایت پاکی و تمیزی را دارد و خانم فروغ وهاب زاده و همسرش آقای کامران انوری به عنوان میزبانان ما به ما خوش آمد میگویند.خانه متشکل از یک سالن که به اصطلاح ترکمن به آن "آره هود" میگویند میشود که اطرافش اطاقهای خواب مهمانان قرار دارد.گویی اینجا در گذشته یک خانه کهنه و قدیمی ترکمنی بوده که  مورد اجاره قرار گرفته و سپس تحت تعمیرات قرار میگیرد.از آنجایی که میزبانان ما خود معماری و طراحی دکوراسیون خوانده اند دست به فضاسازی مکان زده تا جاییکه امروز به شکلی چنین جذاب برای گردشگر درمیاید.

به رسم ترکمنان دور تا دور آره هود مینشینیم و به مخده های ترکمنی تکیه میزنیم.پاها را نیز دراز کرده و خستگی از تن در میاوریم.حس خوبی دارد که همه دور هم هستیم. فکر میکنم که در گذشته های دور شاید مادربزرگها و پدربزرگهای ما در خانه های آبا و اجدادیشان همین فضای به شدت خانوادگی را در تمام دوران زندگیشان تجربه میکردند و کمتر حسی از تنهایی داشته اند.

خانه از 4 اطاق خواب تشکیل شده است.دو تای آنها ظرفیت 6 نفر و دوتای دیگر ظرفیت 4 نفر را دارد.اطاقها با نمدهای ترکمنی مفروش شده اند.برای خواب باید از تشک هایی بر روی زمین بهره برد.همه جای خانه با وجود روستایی بودن به شدت پاکیزه و راحت است.در و دیوارهای خانه با کاهگل پوشیده شده و پنجره ها کوچک و نورگیرند که با سخاوت آبشاری از پرتوهای پاکیزه آفتاب را به اطاقها سرازیر میکنند.

درون هراطاق کمدی چوبی و قدیمی قرار گرفته که ما را یاد اجناس جمعه بازار میندازد.روی کمدها به فراخور حال هر اطاق اشیای زینتی ترکمنی قرار گرفته از شانه های فرش بافی و کوزه های سفالین تا زین اسب و ....

دیوارهای هر اطاق با پارچه های رنگین و شالهای ترکمی و لباسهای سنتی آرایش شده اند.اینجا به هرطرف که نگاه میکنیم رنگ میبینیم و زندگی.از نمدهای سرخ گرفته تا مخده های ارغوانی و دیوارهای قهوه ای و رختخوابهای گلدوزی شده و شالهای قرمز و نارنجی و زرد و سبز.گویا رنگ قالب ترکمنها قرمز-ارغوانی باشد که آن هم علتی دارد و سروقتش برایتان خواهم گفت.

اطاقها هریک نامی زیبا دارند.یکی "مهمان جای" است یعنی اطاق میهمان که برمیگردد به گذشته خانه و صاحبان اصلی ان و کاربردی که در آن زمان داشته است.دیگری "احمد جای" آن یکی "بگین جای" -یکی دیگر "محمد نور جای" و سرآخری "بیگ اوی" نام گرفته که یادآور ساکنان قبلی خانه اند.

همان ابتدا بعد از اینکه اطاقهایمان مشخص میشود.همگی در "آره هود" خانه جمع میشویم دور هم.پدر و مادر بالای اطاق جای میگیرند.اینجا خود به خود رسوم ترکمنی بر ما حاکم میگردد.از آشپزخانه سنتی خانه که "قره جای" نام دارد سینی بزرگ چوبی با پیاله های گل سرخی و قوریهای تپل قرمز به اطاق میاید.یک نفر مسئول ریختن چای میشود.اینجا باید چای را به رسم ترکمنها در پیاله نوشید از قوریهایی که یکی بوی سیب میدهد و دیگری بوی نعنا و حالی میدهد بعد از ساعتها راندن در جاده ها اینگونه آسودن و زیستن.

وقت نهار شده است.یک ترکمن مهمان نواز مسئول پذیرایی از مهمانان است.سفره بلندی در آره هود میگستراند و بشقاب های گل سرخی را مقابل ما میگذارد.پیاله های ماست و نعنا و گوجه فرنگی تازه خرد شده که به جمع سفره افزوده میشود دیگر اشتهای ما را کنترلی نیست.نهار هم سنتی و ترکمنی است.غذایی به نام "چکدرمه" که تا حدودی شبیه استامبولی پلوی ماست اما با مرغ تکه ای و ادویه مخصوص ترکمنی پخته میشود.اینجا گوشت کمتر میپزند جز در ایام عید قربان که برای یک سالشان کباب درمانی میکنند!در کنار چکدرمه سبدهای نان داغ محلی هم در سفره قرار میگیرد که بوی خوش آنها دلمان را تنوری میکند.

وقت استراحت و قیلوله فرا رسیده است.هریک به اطاقی میرویم و در رختخواب های تمیزمان ولو میشویم و خواب اسب و علفزار و چشمه میبینیم.تا بعد!


 
بوم کلبه(1)
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-به سوی بوم کلبه

میخواهم این بار برایتان از تجربه سفری بینظیر بگویم.از تجربه میان ترکمها بودن و زیستن و خوابیدن و خوردن.از تجربه گام نهادن در جنگلهای حفاظت شده گلستان و با طبیعت در آمیختن.از تجربه بافتن پارچه و ریسیدن نخ و پختن نان.از به آغوش کشیدن بره های چند روزه و نوشیدن شیر داغ گوسفندان. میخواهم برایتان از صدای سازهای عاشیق ها بگویم و دلی دلی کنان برایتان آواز بخوانم.میخواهم بگویمتان که چه تجربه نابی را در بوم کلبه "توتلی تمک" گذراندم.پس بیا تا برویم...

میدانستیم نام روستایش توتلی تمک است.روستایی بکر در آن سوی کوه های سرزمین ترکمن.پیدا کردنش حتما نقشه لازم دارد و دقت.از مدتی قبل برای دو شب اقامت رزروش کرده بودیم.

پس از "گرگان" راه شمال شرق را در پیش گرفتیم به سمت "کلاله" و "صوفیان" و "گوگجه".از صوفیان تا "تمر قره قوزی" را خوب پیش رفتیم.جاده لحظه به لحظه خالی تر از ماشین و مسافر میشد و ما یکه تاز این راه های پیچ در پیچ کوهستانی بودیم.کوه هایی که نام "گلستان" را بر خود داشته و دارند.کوه هایی سر به فلک کشیده با پوشش گیاهی جنگلی که هر دم بکر و بکرتر میشدند و ما را انگار راهی ناکجاآباد میکردند.

دشتها سبز و کولزاهای زرد بر تن آنها با نخ طبیعت گلدوزی شده بودند.زردی آفتابی بر تن سبزی بهاری.به سمت "قره دیب" پیچیدیم.جاده وهم انگیز میشد.نمیدانم وجه تسمیه این نام چیست اما دلم میخواهد فکر کنم قره دیب متعلق به دیو سیاه قصه هاست که پشت پیچ جاده ها خانه دارد و اگر از من مسافر خوشش نیاید با یک فوت بلند مرا سر به نیست خواهد کرد.بیا قصه بسازیم تا جاده ها را کتاب کنیم و خود کلماتی باشیم بر صفحات سبزش."یاساقلق" و "عزیزآباد" و "قره یسر" را گذشتیم.

گیج بودیم و نمیدانستیم آیا راه را درست میرویم یا نه.پسرکی چوپان منجی ما شد و راه را با انگشت نشانمان داد.گویی پیچی دیگر بود.پس "خوجه یاپاقی" را هم رد کردیم و به یاد داوود رشیدی در نقش خوجه ممد افتادیم.بالاخره روستای "توتلی تمک" خودی نشان داد و ما به مقصد رسیدیم.اینجا آخر دنیاست باور کنید.

دری در کوچه ای خاکی به رسم میهمان نوازی به رویمان گشوده شد.دری چوبی در تن حصارهای دیوار حیاط خانه ای که قرار بود در آن آرام بگیریم. 

میزبانمان به استقبالمان آمد.آقای "کامران انوری" که این eco lodgeرا در دامنه کوه های زیبای "بیلی" و در روستایی ترکمن نشین  راه انداخته است.بیشتر از او و از اهدافش خواهم گفت.فعلا خسته ایم و قصد اطراق داریم.تابلوی چوبی  "خوش گلدینیز" ما را به درون میخواند.ما پا در حیاط "بوم کلبه" مینهیم.

خانه ای روستایی است.در حیاطی وسیع که با کنده های بزرگ درخت جوی بندی شده و خروش آب چشمه ای که از میانش میگذرد طراوتش را دو چندان کرده است. باغچه هایش ریحان و نعنا و پونه  دارد و عطر خوش سبزیجات فضایش را پر کرده است.شنهای ریز و درشت زیر گامهای ما تلق نلق کرده و حس خوب آرامش را به ما منتقل میکنند.

گوشه حیاط دستشویی و حمام قرار دارد.بسیار تمیز و قابل استفاده برای ما شهریهای نازک نارنجی.گرچه از بیرون نمایی کاملا روستایی دارد اما حتی در آن توالت فرنگی هم تعبیه شده است.

از دود کش خانه روستایی دودی خوش بر وبو به بالا میلغزد .گویی وعده نهار نزدیک است.بمانید با من تازه سفر شروع شده است.


 
سفری با مادربزرگ(3)
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 91-برگشت به خانه ای خالی از خاتون

از کودکی ساری را با هتلی میشناختم که در دره ای سرسبز واقع شده است.هتلی که شبها پدر برای اینکه جلوی شیطنتهای بچه هارا بگیرد میگفت جنگلهایش خرس دارد و اگر شب یواشکی از اطاق بیرون بیاییم خرس ما را خواهد خورد.....

 هتل سالار دره را بارها با مادربزگ هم قدم زده ام.با مادربزرگ در بالکن اطاق نشسته ام و چای نوشیده ام و به رگبار باران که بر جنگلهای مه گرفته "نکا" میبارد نگریسته ام.هتل "سالاردره" برای من یادآور لحظه های خوش سفر با پدر و مادربزرگ است با آن دو نفری که هر دو دیگر نیستند و تنها خاطراتشان برای من باقی مانده است.این روزها هتل سالار دره سر و شکل بهتری به خود گرفته و اقامت گاه بسیار زیبایی خواهد بود برای کسانی که میخواهند دور از شلوغی شهر لحظه هایی را با آرامش جنگل و ابر و باران و مه سپری سازند...

اما گویی دیگر باید برگشت.پس در برگشت به تهران این بار جاده ای جدید را میپیمایم.از سمت ساری راهی جاده کیاسر به پل سفید میشوم. در ۴۵ کیلومتری جنوب غربی ساری در جاده‌ای به سمت سمنان بعد از روستای تاکام و در نزدیکی روستاهایی چون ورکی و افراچال  در منطقه‌ای کوهستانی و سرسبز سد تنگه سلیمان(شهید رجایی) واقع شده‌است.اسکله شیرین رود جایی است که به گردشگر فرصت غرق گشتن در مفتون تنگه سلیمان را میدهد.

از پشت کوه های سترگ البرز و از میانه رقص تجن لابلای جنگل مه گرفته کوهستانی دریاچه ای آرام و خاموش خفته است.انقدر ساکت و مرموز مینماید که من را یاد قصه های قدیمی پریان مادربزرگ میندازد.فکر میکنم انگار قرار است جانوری اساطیری از میان این آبها بیرون خزد و مرا با خود تا انتهای قصه ها بکشاند.اگر بدانم در آن دورهای دور میتوان مادربزرگ را یک بار دیگر دید دست هایم را در دستهایم تمام دیوهای قصه ها خواهم گذاشت و خود را تا ابد در جادوی آنها گم خواهم کرد.

از کیاسر راهی "فریم" شدم.جاده هی پیچ میخورد و بالا میرود.یک هزار پیچ دیگر از هزاران پیچهای سرزمین من لابلای آغوش البرز در این منطقه نقش خورده است.هرچه جلوتر میروم به آسمان نزدیکتر میشوم.جایی میرسم که با باد سینه به سینه شده ام و عقابهای مازندران بالای سر من اوج گرفته اند.از ماشین پیاده شده و خود را بالای سر دشتی سبز میابم.دشتی که انگار کوه ها آن را قاب گرفته اند.دوردستها زندگی جریان دارد اما بی خاتون برای من آیا زندگی هنوز جریان خواهد داشت.نمیدانم

شیبهایی تند و کله های گوسفندهایی که بر تن علفزار قلم خورده اند.اینجا خیلی سبز است.سبزتر از همه دشتهایی که در این چند روز دیده ام.گویی زندگی میخواهد مرا از سر نو زنده کند.آخر من عاشق سبزم و سبز به من روح میدهد....

دلم میخواست تن تو با من همسفر بود و وقتی به این نقطه رسیدم حس کردم دستهایت در دستهای من گرمای خون گرفته است و تن خسته و پیرت بر شانه های من جوانه زده است و ما در زمینی غیر زمینی -کالبدی همسفر گشته ایم دلم میخواهد باور کنم که جسم تو با من است.کاش میشد یک بار دیگر با هم جاده ها را بپیماییم.نمیشود و این نمیشود باور نکردنی و دردآور است برای من ...

اینجا طبیعت انتزاعی شده است.به سایه ها و درختها که مینگرم باورم نمیشود اینجا زمین باشد.پس دوست دارم بیندیشم اینجا تکه ای از همان بهشتی است که خانه تو گشته و من اینجا زیر سایه های این درختان برای ساعتی مهمان تو شده ام. خاتون مهمان نوازیت را کامل کن و مرا در آغوش بگیر.دلتنگ لمس توام

به روستایی به نام "لمزر" میرسم.خیلی خسته هستم و دلم میخواهد جایی بیاسایم. از دور سایه برجی چشم نواز چشمم را میگیرد.مردی مهربان مرا دعوت به آسودن میکند.پیاده میشوم.راه خاکی را گرفته و بالا میروم.زنبورها دور من سمفونی شیرینی مینوازند.مارمولکها از زیر گامهایم فرار میکنند.چوب دستی به دست راهی شیب جاده میشوم...

عجب جایی است اینجا.انگار خدا سفره ای انداخته از سایه و آفتاب و ابر و لطافت و مسافرانش را چاشت میدهد در این هوای دلپذیر.فکر میکنم اینجا خانه "لی لی پوت" هاست. اما جلوتر که میروم رد شمعهای نیم سوخته را در کنار در میبینم و تکه های پارچه سبز گره خورده بر شاخه های درختهایش را که در باد به اهتزاز درآمده اند. .اینجا مزار "پیر شهریار" است.تنها نامش را فهمیده ام و هیچ از خودش نمیدانم.بنا به قرن نهم هجری برمیگردد پس این بالا ها هم میشود بر تاریخ گام گذاشت.آهای پیر شهریار چقدر مزارت پر صفاست و دل را جلا میدهد.کسی که مرگش چنین لطیف باشد تو بگو زندگیش چه جویباری بوده است؟

میدانم مادربزرگ عزیز من هم جویبار شده است و در بهشت جاری خواهد شد میدانم.....


 
سفری با مادربزرگ(2)
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 91-به سمت بندر ترکمن

جاده گرگان به سمت بندر ترکمن را خیلی دوست دارم.نمیدانم چرا منو یاد خیابان ولی عصر تهران میندازد. شاید چون دو طرف جاده پر از چنار بلند کهن است.شاید چون روزگاری دست در دست یک عاشق این جاده را پیمودم همان طور که آن خیابان قدیمی حوالی پارک ساعی را پیموده بودیم.شاید...مادر بزرگ تو که بهتر از هرکسی در این دنیا با خاطره بازیهای نوه عاشق پیشه ات آشنا بودی؟یادت هست که را میگویم که....سر تکان دادنت بوی شیطنت میدهد خاتون...

هر فصلی این جاده به یک رنگ و شکلی درمیاد و حالا سبز_ سبزاست و لابلایش میشود زردی کولزا های آماده درو را دید و حظ برد از این همه تنوع رنگ.

خروجی بندر ترکمن را میپیچم و راهی بندری میشوم از کودکی با آن جاده و آن بندر خاطره ها دارم.از مادر و پدر بگیر که در کودکی من همیشه راهی جزیره آشوراده بودند تا مادربزرگی که با هم قایق سواری میکردیم و جزیره اش را میپیمودیم تا عشقی که با آن شنهای جزیره را درنوردیده ام و برایش از سهراب خوانده ام....."و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی دریا عاشق آبی آسمان باشد..."

و فکر کن که چه تنها است اگر که عاشق خاتون قصه ها باشد....

اینجا طبیعتش شوخ است و شنگ.در ابتدای راه ما را اسیر سبزی جنگل و آبی دریایش میکند بعد کم کم زمینها دشت میشوند و گسترده تا دورهای دور افقی به رنگ قهوه ای گستره دید ما را در بر میگیرد.به خود که میاییم به کویر و شنهای روان میرسیم باور نمیکنی با ما همراه باش و ببین. 

صدای زنگوله هایی خواب دشت را میاشوبد.کم کم سرهای فرفری گوسفندها خط افق را نقطه نقطه میکند.بعد این گله های گوسفند است که جاده را در مینوردند.می ایستم تا از مقابل ما بگذرند.بوی خلسه آور تن آنها گیجم میکند.بوی شیر میدهند بره های چند روزه.شیر مرا یاد مادر میندازد.دوباره دلم سخت میگیرد.بوی تن مادربزرگ هم مثل بوی شیر من را مست میکرد و سرخوش.دریغ که تن او امروز بوی خاک گرفته است.

 

بندر ترکمن برای من یک عالمه خاطره دارد.وقتی دست در دست مادربزرگ لابلای دنیای رنگارنگ پارچه ها میچرخیدیم و میخندیدیم و روسری ترکمنی بر سر میکردیم.هنوز یال روسری مادربزرگ در ذهن من تاب میخورد.گلهایی سرخ و زرد و سبزی که بر خاک سیاه آن  کاشته شده بودند و از دستهای مادربزرگ آب خورده و هر روز سرسبز تر از روز قبل میشدند.

فکر میکنم که آن روسری ترکمن بی موهای تابدار تو حتما میپلاسد.تو که نباشی تمام گلهای عالم خواهند پلاسید.حالا ببین...

سبز رو به قهوه ای میرود وقتی از ترکمن به سمت گمیشان راه میروم.آفتاب بر خاک تابیده و باتلاق تن چرخهای ماشین را نشانه میرود.خاک چسبناک شده است و پاهای پیاده من تاول میزند بر تن تهدید کننده دشت.فرو که میروم به یاد شعر بایزدید میفتم که میرفت و میخواند:

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده چنانچه پای مرد به گلزار شود به عشق فرو میشد.

خیمه های ترکمن از دور دیده میشود.راه گم کرده ام مادر.مینشینم بر تن تفتیده گل آلودی که گویی اشکهایش شوره زده اند.صدای او اوی سگهای نگهبان از "اویهای" ترکمنی به سوی من هجوم میاورند.چوپان گله با چوب دستش نگهبانان گلوله ای سپید روی را میتاراند.با دست به جایی اشاره میکند و میگوید تا قبل هم آغوشی آفتاب و صحرا گلزار را ترک کنم.راه میفتم.

اینجا خاک بوی خدا میدهد و نمک طعم تن فرشته ها.گوسفندهایش سرگردانند مادر فکری به حال آنها بکن .دستی از سر مهر از همان دستان خداییت بر سر آنها بکش تا یادشان برود سرگردان تنهاییند در کویری تنهاتر از تنها...

میگویم اگر تو بودی حالا میگفتی:قدرتی خدا!از جنگل به کویر رسیده ایم .کجا برویم سمیرا؟


 
سفری با مادر بزرگ(1)
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 90-به سمت روستای زیارت

سلام مادر-بدجور تنهایم گذاشتی-ناغافل و پردرد-انگار که تاب ماندن را از من گرفته ای.وقتی غمی چنین سنگین بر دلم نشسته پای نشستن ندارم.باید رفت انقدر رفت تا فراموش کرد که دیگر نیستی.مگر همیشه نمیگفتی :باز هم سفر؟... و من میگویم :باز هم سفر! شاید تنها جاده بتواند مرا تسکین دهد.7 روز که از رفتنت گذشت من هم رفتم... پای در جاده های شمال راندم و رفتم نمیدانم به کجا خواهم رسید.امشب اینجایم و فردا خدا داند. میخواهم انقدر بروم تا با این درد کنار بیایم.من رفتم.بیا این آخرین سفر را با من باش. از آن بالا.راه دوری نمیرود این بار تو همسفر من باش از آن بالاهای بالا....یا علی...

پای در جاده فیروز کوه گذاشته ام و کوه های پر برف را در مینوردم.جاده که پیچ میخورد یادت در من پیچ پیچ میخورد.و چشمهایم در دام فصل پاییز میفتند.یاد هزاران خاطره ای که با تو داشته ام لحظه ای رهایم نمیکند.از هر تونلی که رد میشوم به خاطر میاورم که کودکی بودم بر روی زانوان تو و نحسی میکردم و تو مرا با قصه های تونلها آرام میکردی. تونل اول پدربزرگ بود تونل بعدی مادر بزرگ و انقدر قصه تونلها را میگفتی تا سرآخر من خوابم ببرد و یادم برود 6 ساعت در جاده ها هستم.حالا قصه ها بی تو بی پایان شده اند.پس تکلیف کلاغهای دربه در چه میشود که به خانه هایشان نخواهند رسید.دستم را بگیر بیا دو تایی جاده ها را پیش برویم.من از تنهایی بی تو در هراسم خاتون مهربان قصه های من.....

شب که میرسد گرگان را رد کرده ام و سر از زیارت در آورده ام.روستای بارانی جنگلهای هزاران ساله هیرکانی.این جنگلها پا به پای تو پیر شده اند و بعد رفتنت پیر تر.این را خوب فهمیده ام و قتی شبانه قدم در کوچه های خیس زیارت گذاشتم و هی رفتم.نمیدانم تا کجا انقدر رفتم که دیدم صورتم خیس شده است .باران! ممنونم از تو که مرا رسوا نمیکنی.تو فرض کن که من زیر باران گیر کرده ام.کوچه های زیارت را با تو زیارت میکنم مادر و با تو حرف خواهم زد.

امامزاده عبدالله چراغش روشن است.و نور سبزش دلم را بهاری میکند.در را باز کرده و وارد میشوم.کسی نیست.چادر به سر میکنم و بر خاک میفتم .به نام تو سجده کرده ام مادر. یادم به نذرم میفتد.مگر قرار نبود پایت را عمل کنی و بعد با هم برویم پابوس ضامن آهوچه شد آن نذر دلی ؟ رضا نداد خدای رضا که همسفرم شوی در زیارت رضایش؟ حالا اینجا در گوشه دورافتاده این روستا در این شب خیس و بارانی به نام تو نماز گذاشته ام خاتون! کاش بودی تا بوی یاسهایی جانمازت در تنم میپیچید اما اینجا بوی تنهایی و بیکسی در روحم میخزد.لعنت بر آن درد- لعنت بر آن پایی که عاقبت تو را کشت...

فکر کن جمعه باشد .تنها باشم .تو نباشی.شب باشد و من پای در گورستان قدیمی زیارت بگذارم.گریه نمیکنم اینجا یاد تو با من است.میدانی یاد کدامین خاطره از هزاران خاطره با تو بودن افتادم؟ آن سفر شمال که دم غروب من و تو لب ساحل ایستاده بودیم و هوا رو به تاریکی میرفت و ناغافل فهمیدیم روی یک قبر ایستاده ایم و تو گفتی :هول نکنی ها.... و من زیر لبی خندیدم آخر این تو بودی که هول کرده بودی و نه من ... بعد دو تایی دست هم را گرفتیم و از قبرستان بیرون آمدیم و تو گفتی خوبیت ندارد شب اینجا باشیم.... و بعد با هم غروب خورشید را در کناره دریا نگاه کردیم که پشت سنگ قبرها قایم میشد....

اینجا وهم ندارد.سنگهای قدیمی گورهایی خزه بسته با نقش و نگارهای زیبا مرا به خود میخوانند.آهسته میروم و یا دقت به آنها نگاه میکنم.تو هم با منی.زیاد کنجکاوی نمیکنی خاتون.میدانم از قبر و قبرستان خوشت نمیاید.رو که بر میگردانم شولای سپیدت را میبینم که آرام آرام دور میشود از من....بایست .نرو .میخواهم به تو برسم.تو پرپرواز داری و من پای در بند .بالا رفته ای سبک و رها....دستم به دامانت نمیرسد.خاتون بی دامان پر مهرت به کجا پناه ببرم از زمانه سنگین...

به کناره پل امامزاده میرسم و به خروش آب مینگرم.حجم سنگین پر غوغایی درونم را بهم میریزد.اینجا جای خوبی است که نامت را فریاد کنم.تنها آب خواهد شنید و نامت را با خود خواهد برد به تمام نیزارهای شمال.فردا روزی شاید اگر کسی در نی لبکی بدمد نام تو در هوای تمام جنگلهای شمال پخش شود.من نام تو را به دست آب خواهم سپرد آب امانت دار خوبی است. به من قول داده تو را غسل دهد.

پای در کوچه پس کوچه های زیارت میگذارم و بالا و بالاتر میروم.باران ریز هی میبارد و هی مرا پاییزی تر میکند.چشم به این کلبه های روستایی میدوزم یاد آن خانه قدیمی شمالی میفتم که تو در آن کودکیت را دوره میکردی.خاطره سازی میکردی و کودکی مرا نشانه میرفتی. یاد آن خانه شمالی و چاه آبی که در فصل پرآبی ماهی از آن بالا میزد و ایوانی روبه حیاط و ده ها مرغ و خروسی که سر به سر هم میگذاشتند و عطر خوش کته و باقالی و سیر و ماهی دودی و دست پختی که فقط مال تو بود خاتون مزارع شمال...

راستی مادر ! کفشها روی هم افتاده است.گویی سفری در پیش است...


 
روستای چک چک
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90 - ادامه سفر یزد -روستای چک چکو

سال 652 میلادی است.اعراب دیگر ایران را گرفته اند.یزدگرد آخرین شاه ساسانی به دست آسیابانی در مرو کشته شده است.سلسله ساسانی پس از 426 سال منقرض میگردد.تیر آخر بر کالبد پیکره خانواده یزدگرد مینشیند.دیگر کسی نیست تا ایران را و آنها را از هجوم اعراب برهاند.متجاوزان به انها نزدیک و نزدیک تر میشوند.حلقه محاصره به یزد میرسد.خانواده میدانند که اگر بمانند همه با هم کشته میشوند ولی اگر بگریزند شاید نیم امیدی به رهایی باقی بماند.پس کتایون(همسر یزدگرد)-اردشیر و هرمزان(پسران یزدگرد)-شهربانو-پارس بانو-مهربانو-نازبانو و نیک بانو(دختران یزدگرد) آخرین وداع را با هم کرده و هریک به سویی میگریزند.قصه امروز من داستان نیک بانو خواهد بود.

نیک بانو از مروارید (کنیز خود) در بیایان وداع کرده و به تنهایی راهی شرق اردکان میشود تا به کوه های سربه فلک کشیده ای میرسد که امروز چک چک نامیده میگردند.نیک بانو خسته و گرسنه و تنهاست.خاندان اصیلش ویران شده اند.هیچ کس را ندارد وسایه سیاه سپاهیان اعراب بنزدیک و نزدیکتر میشود.دست تجاوز به سوی او است.نیک بانو دیگر امیدی ندارد.پس رو به اهورا مزدایش میکند و با عمق وجود میخواهد که خداوند او را در اینجا از نگاه دشمن متجاوز در امان دارد.کوه شکاف میخورد و نیک بانو برای ابد در دل کوه چک چک آرام میگیرد.

حالا ما راهی دیار نیک بانوییم.روستای چک چکو در 30 کیلومتری اردکان و در آغوش کوه های اردکان و انجیره خفته است.اینجا دیگر زیارتگاه زرتشتیان هم شده که هرساله در 24 خرداد به مدت چهار روز در آن جمع شده و به نیایش میپردازند.

از کوه که با ماشین بالا روید تازه به پای چک چک میرسید.حالا دیگر باید پیاده شد و بقیه مسیر را با پای پیاده طی کرد.ارتفاع پایین کوه تا ساختمان اصلی در حدود 60 متر است که این مسیر توسط صدها پله توسط زائرین و بازدید کنندگان طی می شود.

اینجا را پیر سبز هم مینامند به خاطر وجود این درخت چنار هزارساله.گویی نیک بانو در لحظه غایب شدن عصای چوبی خود را به زمین میندازد و از دل عصای این بانوی نیک سرشت درختی تنومند سبز میشود و بر آرامگاه ابدی نیک بانو تا ابد سایه میفکند.  

به معبد اصلی چک چک میرسیم.دو درب برنزی بزرگ گشوده است و زائرین را به درون میخواند.کفشهایمان را درمیاوریم و دمپاییهای تمیزی را به پا میکنیم.کف زمین بسیار سرد و خیس است.حالا میتوان فهمید که چرا به اینجا چک چک میگویند.

از زیر صخره های بزرگ کوه قطره های آبی سرد به زمین میچکد و اینجا را به خاطر همین قطره ها چک چک نامیده اند.در دل کویری چنین بی آب و علف وجود چشمه ای همیشه زنده و درختی همیشه سبز به معجزه میماند.شاید این درخت گیسوان زن ایرانی باشد که پشت این کوه ها نشسته و تا ابد به سرزمینش مینگرد و اشک میریزد و اشکهایش را کوه به ما هدیه میکند.شاید این قطره ها از چشمها نیک بانو جاریست که تنها و بی یار تا ابد همنشین کوه و کویر شده است.شاید... 

آتشی بزرگ شعله میکشد و غمهایمان را آب میکند.تا این اتش زنده بماند خاطره نیک بانو نیز زنده خواهد ماند.شمعها میفروزند و معبد کوچک نیک بانو را روشن نگه میدازند. انار سرخی گونه های نیک بانو را به یادها میاورد و بوی خوش عنبر که در فضا پیچیده است تن پاک زن ایرانی را.من فکر میکنم نیک بانو در تمام اجزای این اطاق تکثیر شده است.

مینشینم پشت این میله های مشبک و خیره میشوم به دورهای دوری که جاده های زیر پای نیک بانو بوده اند.راهی سخت و سنگین برای پاهای کوچک شهزاده ایرانی. جالب است که قصه ها میگویند در آن دور دستها روزگارانی خیلی دور تر از تاریخ دریا بوده -همین پایین زیر پای ما که حالا تبدیل به شوره زاری شده است.دریا یا کویر نمیدانم اما این را خوب میدانم که اینجا خیلی زیباست چه از آب موج بردارد چه از رمل.

از میان تنه چنار هزارساله که بخشی از آن به معبد رخنه کرده است میشود نخهای رنگارنگی را دید که زائرین به آن دخیل بسته اند که شاید خداوند به حکم دل بی ریای نیک بانو حاجت روایشان سازد.چه خرافه زیبایی اگر نام خرافه بر آن نهیم. یاد این شعر میفتم که: می دانم ســــــبزه ای را بکنم خواهم مُــــرد

با لبهایی خاموش و دلی گرفته راهی اردکان میشویم و نهار را درآنجا صرف میکنیم. دیگر سفر کویری ما به آخر راه رسیده است.یک بار دیگر باید راه رفته را برگشت.غروب که نزدیک میشود ما هم به خانه هایمان نزدیک میشویم و با آمدن شب خاطره های سفر را زیر ور و میکنیم.از میان همه آنها یاد نیک بانو بیشتر و بیشتر بیرون میزند. انگلار بخشی از خود را به دستهای ما سپرده است تا ما هم او را به شما بسپاریم. یاد نیک بانو را زنده نگه داریم.

خداحافظ


 
خرانق
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

ادامه سفر به یزد-آبان 90-خرانق

از دور دیوارهای کاهگلی شهری قدیمی دیده میشود.خسته هستیم و غبار کویر بر سروروی ما نشسته است.پس دیدن این قلعه قدیمی مثل دمیدن نفسی تازه در جان ما میماند گرچه گویی هیچ جنبنده ای در ان وجود ندارد.ماشین را راهی_ راهی خاکی میکنیم و در کنار این دژ قدیمی پیاده میشویم.تنها میدانیم اینجا خرانق است.نه تابلویی وجود دارد که قصه این دیوارها را بگوید و نه ادمیزاده ای که ما را با خود به گذشته های قلعه ببرد.

پس خود با پای خود از دروازه تاریخ میگذریم و قدم در کوچه های خالی میگذاریم. خستگی خود را زیر سایبان های کوچه های کویری به در میاوریم و در پیرنشینها دمی مینشینیم و آفتاب را مهمان دل بیقرارمان میکنیم.دست بر کاهگل میکشیم و زنده میشویم.

اینجا خرانق است.زادگاه خورشید در افسانه های محلی.اما چه بی کس به امان خدا رها شده است.خالی از هر غیر و لاغیر.هنوز چون نگین زمردی سبز بر تارک خاکی رنگ کویر میدرخشد.کوه دارد و آب دارد و چشمه در ادامه دشتی به نام کویر مرکزی.و از همه مهمتر تاریخ دارد به قدمت هزاران سال حادثه که از بخت بد امروز خالی از سکنه شده  است.گرچه نگاهکی به آن میشود به خاطر معادن اورانیم نزدیک به آن...

 

خرانق که در 80 کیلومتری شهر یزد و در مسیر جاده اردکان به طبس قرار گرفته جزیی از شهرستان اردکان محسوب میشود.میتوان به جرات گفت که یکی از سایتهای بسیار مهم و تاریخی ایران است که متاسفانه توجه زیادی به آن نمیشود گرچه قدمت چند هزارساله دارد و تا دلتان بخواهد دیدنیهای کهن.در گذشته های دور این مکان مردمانی ثروتمند داشته و از این رو همیشه در معرض تاخت و تاز بیگانگان بوده است.به همین دلیل قلعه تسخیر ناپذیر در آن ساخته بودند تا در مواقع نیاز به آن پناه ببرند.

متاسفانه امروز تقریبا همه جای خرانق خالی از سکنه است.درهای خانه ها باز و پنجره ها رو به ناامیدی گشوده شده.دیگر هیچ دستی نیست که حجابی بیندازد بر چهارچوب قابهای خالی .دیگر پنجره ها هیچ صورتی را قاب نخواهند گرفت تا ابد. دیگر هیچ کس در کوچه پس کوچه های خرانق نغمه زندگی سر نخواهد داد.دیگر هیچ کودکی کودکیهایش را در کوچه های خاکی شهر نخواهد پیمود.دیگر خرانق خوابیده است...

 و ما پا به قلعه خسته خرانق میگذاریم که چهار هزار سال است آرام غنوده و شاهدی است بر گذر تاریخ در لحظه لحظه این شهر.قلعه ای که در دوران ساسانی بروبیایی داشته و هیاهو لحظه ای ترکش نمیکرده و امروز انقدر در سکوت غرق شده که دیگر یادش نمیاید حرفها را.

پایه و اساس خرانق همان قلعه باستانی آن است که برخی مورخان، قدمت آنرا به 4000هزار سال پیش نسبت میدهند.گویی در گذشته خرانق را خورانق به معنی زادگاه خورشید مینامیدند و اگر قدمت هزاران ساله آن را باور کنیم یعنی شاید دوران مهرگرایی ایرانیان پس احتمال وجود دارد که اینجا را مورد ستایش قرار میدادند که با مهر پیوند خورده بود.

پا که به قلعه میگذاریم با کوچه هایی تودر تو روبرو میشویم که تنگ در کنار هم آرمیده اند.این کوچه های باریک مکان مناسبی بوده که دزدان را گیر بیندازند و دست غاصبان را کوتاه کنند.قلعه یک هکتاری ! خرانق  6 برج دیده بانی دارد و دیوار دفاعی دورتا دور آن را فرا گرفته است.

از آنجاییکه قلعه در بالای تپه ای واقع شده است از میان درگاه های گاه سالم آن نمای کل منطقه پیداست.تا دوردستها میشود رد زندگی را در گذشته های دور جستجو کرد. و میشود روزی را به یاد آورد که از همین درگاه کسی که امروز دیگر نیست هرروز بالا و پایین رفتن خورشید را از سرزمین آفتاب مینگریسته است.

گویی در این قلعه 80 خانه خشتی گلی وجود داشته یا سقفهایی از چوب و الیاف و پوشال که به مرور بر اثر خالی شدن از سکنه رو به ویرانی نهاده اند.خانه ها عموما 2 یا 3 طبقه اند و حتی جاهایی تا 4 طبقه هم پیش رفته اند.خانه ها با پله کانهایی به هم ربط دارند.یک جور آشنایی همسایگی و هم دل و همیار بودن.

 

 دور تا دور قلعه نیز کانال آب برای حفاظت از آن حفر شده است .این قلعه دارای 4 دروازه به نامهای دروازه بالا، پایین، رضاخان سرداری و خالو است و اطراف قلعه کوچه های باریک و پیچ در پیچ است که معروف ترین آن کوچه گرگ است.

 

گرچه دیوارها خراب شده اند.گرچه خانه ها بی در و پیکرند.گرچه پله کانها دیگر پله ای ندارند و صاف شده اند.گرچه کاهگلها ریخته اند و جز خاک -باد هیچ نفسی را جا به جا نمیکند.اما خرانق هنوز میدرخشد.

هروقت صحبت از منارجنبان میشود همگی یاد منارجنبان معروف اصفهان میفتیم.کمتر کسی است که بداند در خرانق یک منارجنبان قدیمی تر از اصفهان وجود دارد که به امان خدا رها شده و رو به فراموشی است.دل آدم برایش میسوزد که هیچ کس نیست دستی از سر مهربانی بر پیکر پیرش بکشد.

این منار جنبان بر فراز مسجد جامع و تکیه قلعه خرانق ساخته شده است و جوانترین جزء قلعه محسوب میگردد که در دوران سلجوقی ساخته شده است.گویی در آن زمان این مناره علاوه بر کاربرد اذان به عنوان فانوس دریایی خرانق هم کاربرد داشته است. یعنی بالای ان اتش میفروختند تا مسافران مانده در راه را به سوی قلعه هدایت کنند.

این مناره نسبتا بلند و قطور است که دارای 3 طبقه و دو ردیف راه پله میباشد.یک ردیف راه پله برای آنکه بالا میرود و ردیف دیگر برای آنکه پایین میاید تا با هم برخورد نکنند.

بچه ها تصمیم میگیرند که از منار بالا بروند.اما در میانه های راه در میان مناره گیر میکنند و دیگر نه راه پیش برایشان باقی میماند نه راه پس.لطفا اگر قصد بالا رفتن از مناره را کردید قبل از آن به ابعاد خود توجه داشته باشید!!!!!

زیر منارجنبان خرانق مسجدی وجود دارد که داخل آن گویی در حال تعمیر کردن است. گرچه مرمت افتضاحش بر پیکر تاریخی آن لطمه زده بود.من نمیدانم چرا هنگام مرمت آثار باستانی معمولا توجهی به نوع معماری گذشته آن و مصالح به کار رفته بومی نمیشود تا این طور مسجدی قدیمی در ذوق نزند!!!!!

از مسجد که بیرون آمدیم بالاخره با اولین موجود زنده خرانق برخورد کردیم.البته میزبان خوبی نبود.از حضور ما معذب گشت و دمش را روی کولش گذاشت و به سرعت فرار را بر قرار ترجیح داد.

و اما معجزه خرانق دیدن درختهای زنده انار بود که در پاییز هزاررنگ فانوسکهای سرخ خود را آویخته بودند.و چه جالب مینمود در حیاطهای خانه های مرده درختی هنوز نفس میکشید و این یعنی امید به اینکه خرانق را هیچ گذر زمانی نخواهد کشت.

 خسته شده بودیم.در کنار یکی از همان پیرنشینهای خانه کویری لمیدیم و به ساکنانی اندیشیدیم که تا همین چند وقت پیش هنوز امیدوار به شهرشان در اینجا زندگی میکردند و از بس هیچ کس به فریاد آنها نرسید دست آخر خانه و کاشانه را به امان خدا رها کردند و سر از شهرهای بی تاریخ و هویت درآوردند.دوست دارم بدانم صاحب این خانه زیبا حالا کجاست و چه میکند و آیا یادی از زادگاه خورشیدش دارد؟

پای از قلعه تاریخی که بیرون میگذاریم  رو در روی خود کاروانسرای قدیمی خرانق را میبینیم. کاروانسرایی که از دوران قاجار به جای مانده است و گویی مکانی زایرسرا بوده سر راه مسافران خسته مشهد.امروز اما شکر خدا آن را بازسازی کرده اند و در برخی فصول و زمانهای خاص از ان به عنوان رصدخانه برای عاشقان آسمانهای کویری استفاده میکنند.

فکر کن که شبی در دل تاریخ هزارساله بخوابی و رو به آسمان محدبی آن ستاره بچینی. چه حالی میدهد ها...


 
یزد(8)
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-خداحافظ شهر ایزدان!

صبح روزی رسیده که ما دیگر باید شهر ایزدان را ترک کنیم.روز پایانی سفر همیشه برای من یکی از پربارترین روزهای سفر خواهد بود.این بار نیز چنین است خواهید دید که که چه دیدنیهایی را با هم در این روز آخر کویر نوردیمان در خواهیم نوردید.فکر نکنید که آخرین پست این سفر رسیده است ها.حاشا که این طور باشد ما مرد رفتن و رفتنیم.پس دنبال من بیایید....

بعد از خوردن صبحانه و تسویه حساب با هتل لاله گلشن به حیاط و فضای زیبای آن آمدیم تاآخرین گپ و گفتمانمان را نیز با این خانه قدیمی کرده و راهی دیارهای دیگر شویم.یکی از کارمندان خوش ذوق هتل وقتی علاقه ما به عکاسی و نگاه کنجکاومان به معماری هتل را دید پیشنهادی کاملا دوستانه داد.که دنبال او راه بیفتیم و زوایای دیگری از هتل را ببینیم که در آن بخشها به روی مسافران بسته است و یک جورهایی اندرونی هتل محسوب میشود. ما هم از خدا خواسته با دوربینی بر دوش و نگاه هایی حاضر به یراق برای تاختن و دیدن به دنبال این یزدی مهربان راه افتادیم.

گشت درون هتلی ما از پشت بام آغاز شد.جایی که باید پله های سنگی و باریکی را گرفته و بالا میرفتیم و ناگهان خود را در فضایی روشن میدیدیم.آسمانی به شدت آبی بر ما سایه انداخته بود و تا دورهای دور خانه هایی از جنس خاک و رس و کویر در دیدرس ما. حالا میشد از بالا خانه های قدیمی یزد را در دل محله های خاکی رنگ دید با صدها بادگیر بلند و گنبدهای آجری رنگ که در تلاقی آبی آسمان کویری تونالیته زیبایی ساخته بودند بسیار هنرمندانه و جذاب. در این بالا میشد خدا را هم در شهر ایزدان نزدیک تر دید.حس خوبی داشت.

فقط اگر زمان را کمی به عقب میبردیم شاید مردان ما با سنگ به پایین پرت میشدند که داشتند از بالای پشت بامی خانه های مردمانی با غیرت را میدیدند که این از نظر یزدیهای متعصب گناه کمی محسوب نمیشد.

از بالای پشت بام بهتر میشود پلان یک خانه قدیمی را فهمید.و ما از این پشت بام آجری خم شده ایم به روی حوضی به شدت آبی که در این صبح پاییزی با جهش آب فواره فضای حیاط اندرونی را تلطیف میسازد.قبلا هم گفته بودم که خانه های قدیمی ایران معمولا بعد از عبور از در اصلی ما را به یک هشتی میرساند که آن هشتی با درهایی بین یک تا هشت در ما را به حیاطهای مختلف عمارت وصل میکنند.

حیاط مرکزی قلب ساختمان است که در هرسمت آن ایوانهایی روبه حوض وسط حیاط باز میشوند.در عکس به راحتی میشود آنها را دید.هریک از این ایوانها مجموعه اطاقهای عمارت را در خود جای داده اند.میتوان تصور کرد که در رزوگاران گذشته در هر خانه ای اینچنینی چند خانواده پیوسته امکان سکونت داشتند.یاد سریال "پدر سالار" میفتم...

معمولا دور تا دور حیاط باغچه هایی قرار میدادند که با توجه به اقلیم آن منطقه درختان سرسبز و زیبایی آن را میاراسته و معمولا در مناطق کویری چون یزد درختان انار و گلدانهای گل محمدی و شمعدانی عناصر زینت دهنده آن هستند. اما یکی از این حیاطها که سرسبزتر و زیباتر است به حیاط نارنجستان خوانده میشود.در کتاب فرهنگ مهرازی ایران، نارنجستان چنین تعریف شده است: میان سرایی که می توان آنرا سر پوشیده کرد و در باغچه ی آن در ختان نارنج و غیره پرورش داد.

این حیاط نقلی در مجموعه اندرونی عمارت علاوه بر تامین نور فضاهای اطراف امکان نگهداری گیاهان حساس به فصول سرد را ایجاد میساخته.اما چون کوچک بوده در شبهای زمستانی کویر هم هوایی گرمتر را در دل خود نگهداری میکرده.کاربرد این حیاط های نارنجستان خیلی جالبه.از آنها درمهمانیها ی بزرگ عروسی معمولا استفاده میشده و این نارنجهای روی درختان چون گویهای چراغهای نورانی درختان را آرایش میداده اند.

بالاخره دل از هتل-عمارت قدیمی- گلشن میکنیم و راهی مقاصد بعدیمان میشویم.سر راه باید از میدان مارکار عبور کنیم.یکی از میادین قدیمی و زیبای یزد با برج ساعتی در وسط. مجموعه این میدان، مدرسه مارکار و پرورشگاه مارکار با هزینه پشوتن جی دوساباهای مارکار که از زرتشتیان ساکن هند بود ساخته شده‌است و هنوز برای هزینه‌های جاری آن‌ها از محل وقف این شخص ِ درگذشته استفاده می‌شود.

این شایعه میان مردم وجود دارد که مقداری طلا برای بازسازی ساعت در صورت تخریب آن در پی ِ ساختمان این ساعت مخفی شده‌است.اااله اعلم!یک ادعای دیگر هم وجود دارد که میگویند این بنا شبیه obselic نماد فرقه ماسونری است.واقعا صحت یا عدم صحت این را نمیتوانم ثابت کنم گرچه برج مارکار شباهت بسیار زیادی به این نماد فراماسونری دارد.

و بالاخره لحظه خروج از شهر یزد .عبور از دروازه قران آن است.چه سنت جالی است که در بالای دروازه های شهرها از قدیم قرآنی قرار میدادند تا مسافر به سر سلامتی از زیر آن بگذرد و به مقصد برسد بی آنکه در میانه راه گرفتار دزدان  سرگردنه گردد!

از یزد که بیرون میشویم برخلاف اینکه به سمت تهران راه بیفتیم مسیری دیگر را در پیش میگیریم. قصد داریم قبل از برگشت به خانه و کاشانه خود به دیدار از خرانق برویم و چک چکو و اردکان و شاید میبد و .....(همه اینها در یک روز؟ ما حالمان خوش است؟)

برای رسیدن به خرانق باید پای در کویر مرکزی ایران گذاشت.منطقه ای در ۱۲۵ کیلومتری شمال شرقی شهر یزد که جز شهرستان اردکان محسوب می‌شود. خرانق بزرگ‌ترین بخش کشور است و وسعت آن به تنهایی از کل استان آذربایجان شرقی وسیع تر است.باور نکردنی است این کویر بی سرو ته ایران....

یادتان هست در کتابهای جغرافی میخواندیم معدن چادرملو؟در همین خرانق واقع شده و البته معادن اورانیوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما به سمت جاده های طبس میرانیم.جاده هایی که دیدنش مانند خواب و رویاست.جاده هایی کفی که تا انتهای افق را در خود نشان میدهد.فکر میکنیم داریم در جام جهان نمای جمشید مینگریم وقتی چشم میدوزیم تا آخرهای دور جاده های طبس.

دوطرف ما رملهای شناور با باد میرقصند.هیچ کس جز ما در جاده نیست.انگار پا در یک داستان کهن ایرانی گذاشته ایم.حس میکنیم گم شده ایم و برای دقایقی وقتی ماشین را متوقف میسازیم ما واقعا در تاریخ گم میشویم.در جاده هایی 4000 ساله که جز هوهوی باد و گامهای ما هیچ صدایی در آن شنیده نمیشود.

خرانق یعنی زادگاه خورشید.و ما فکر میکنیم "طرقه" ای گشته ایم در آسمان تاریخی سرزمین کهن ایران زمین که بال گشوده ایم به سمت خورشید .یا میسوزیم یا میرسیم.

یا حق!


 
یزد(7)
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90-

برای پیدا کردن آب انبار شش بادیگیری یزد باید در کوچه پس کوچه هایش راه بروید و سر از محلی به همین نام در آورید.بعد اگر نتوانستید شش بادگیرش را خوب ببینید تعجب نکنید که سر در رودی آب انبار حسینیه! شده و داربستهای فلزی حسینیه دید آب انبار را از بین برده است.ناامید نشوید و مثل ما انقدر دور آب انبار طواف کنید تا بالاخره یک نقطه را برای عکاسی بیابید که هر شش بادگیر در کادر شما جای گیرد.ما خوش شانس بودیم که متولی حسینیه و نگهبان آب انبار در را به روی ما گشود و ما را به درون راه داد.

این اب انبار تنها آب انبار شش بادگیره جهان است که امیدوارم روزی به ثبت یونسکو برسد. از این شش بادگیر 10 متره 3 تا قدیمیتر است و با نگاهی دقیق به آنها میتوان تفاوتشان را از 3 تای جدید تر پیدا کرد.این شش بادگیر روی یک هشت وجهی ساخته شده اند.معمولا بادگیرها رو به جهت باد ساخته میشوند در هر منطقه با توجه به اینکه باد به کدام طرف و از چند طرف میوزد تعداد و جهات بادگیرها را مشخص میکنند. 

اجداد ما در مناطق کویری خشک برای داشتن آبی تمیز و زلال از مهندسی بادگیر و کاریز و آب انبار استفاده میکردند.معمولا آب انبار حوض بسیار بزرگ و عمیقی بوده که از زیر به کاریز مرتبط میگشته و آب درون ان ذخیره میشده است.بالای این آب انبار نیز گنبد وسیع آجری میساختند .گاه پوشش این گنبد دو پوسته ای بود تا گرمای کمتری را از خود عبور دهد و به خنکی و زلالی آب کمک کند.

آقای مهربان نگهبان در اب انبار را برای ما میگشاید و ما به سختی پای به زندان سرد و تاریک آب میگذاریم. حالا ما زیر گنبد قرار گرفته ایم و با وحشت به درون این حوض بزرگ زیر پایمان نگاه می کنیم که ارتفاعی 12.5 متره دارد و با 50 پله سنگی از سطح زمین جدا میشود. 

آب انبار چون دهانی گشاده آماده بلعیدن ماست.این آب انبار بالغ بر 2000 متر مکعب گنجایش دارد پس میتوانید حدس بزنید چه حجمی از آب را روزگاری در خود نگه میداشته گرچه امروز دیگر خالی خالیست!برای من جالب است که با چه انگیزه ای هنرمند کویری پوسته داخلی گنبد را نیز با هنرمندی آراسته است گرچه دیده نمیشود.گویا برای دل تنهایش روزها این پایین و بی نور آفتاب پنجه در خاک ساییده.

اما بادگیرها در آب انبار به چه کار میایند؟

وقتی پای به درون زمین میگذاریم سوال پیش میاید که این آب در این عمق چگونه خنک و پاک میمانده و نمیگندیده.جواب را در سازه های بادگیری باید جست.وقتی باد میوزد و از هرسو به بادگیرهای آجری برخورد میکند جریان هوای زنده ای از درون برجهای بلند به سوی گنبد آجری و انبار آب سرازیر میشود. این جریان هوا آب را به حرکت در میاورد و در عین خنک کردن باعث تلاطم  وجلوگیری از سکون و گندیدگی آب میوشد.پس اینگونه پدران و مادران ایرانی در زمانهای دور در این سرزمینهای خشک و کویری همیشه ابی گوارا در اختیار داشته اند.

اما چگونه از این آب انبار آب برداشته میشد؟

معمولا تمام آب انبارها پاشویه و راه پله ای دارند که ما را به آن راه دهد.از این بیست و خرده ای پله که پایین میرویم به هن و هن افتاده ایم.اما تصور اینکه زنان و مردانی  هر روز  با سطل و کوزه و دلو و مشک این مسیرها را برای داشتن آبی زلال میپیمودند شرمزده مان میکند.

انتهای پله ها پاشیر قرار دارد.اینجا دیگر محل برداشت آب است.جاییکه برای راحتی و جلوگیری از ازدحام آدمها گاه تا سه شیر هم قرار میدادند.این شیرها را در یک متری کف منبع نصب میکردند تا مواد ته نشین شده آب با آب خارج نشود.گرچه یادم میاد پدربزرگم میگفت :هنگام برداشتن آب "خاک شیر" هم نصیبمان میشد!!!!

در یزد معمولا آب انبارها دو راه پله داشته اند یکی برای همشهریان مسلمان یزدی و دیگری همشهریان زرتشتی یزدی.(چه کار بیهوده ای)

وقت نهار رسیده و ما گرسنه ایم.راهی تالار یزد یا همان رستوران "حاجی آشپز" محبوبمان میشویم تا باز هم مثل همیشه فسنجان معروف یزدی بخوریم.اینجا پاتوق همیشگی ماست.هر زمان به هر دلیلی از یزد عبور میکنیم وقتمان را طوری تنظیم میکنیم که به غذای حاجی آشپز برسیم.

فردا باید راه رفته را برگردیم.بی سوقات که نمیشود.پس باید راهی خریدن شیرینیهای معروف یزدی شد.

وقتی صحبت از باقلوا-پشمک-قطاب و لوز میشود همگی یاد شیرینیهای مرغوب یزدی میفتیم که از دیرباز سفره های ایرانی را رنگین میکردند.در یزد به هر طرف که رو کنید دکان و مغازه ای را میبینید که عنوان "خلیفه" بر بالای آن دیده میشود.خلیفه در زبان یزدی معنی شیرینی پز را میدهد و یکی از قدیمی ترین و مشهور ترین آنها "حاج خلیفه رهبر" است.

شیرینی پزی حاج خلیفه رهبر در  در ضلع شرقی میدان امیر چخماق یزد، مغازه دو نبش ساده ای است که روی آن نوشته شده:«بنگاه شیرینی پزی حاج خلیفه رهبر و شرکا». خود حاج خلیفه رهبر که مرده عکسش اما با نگاهی کمی ترسناک بر دیواره مغازه اش جا خوش کرده است و ده ها سال است که با نگاهی نافذ بر بازماندگان خود و کار و بار آنها نظارت میکند. من که حس میکنم روح حاجی خلیفه دوروبر مغازه بزرگ و سینیهای شیرینی اش مدام در رفت و آمد است.این را میشود از نوع نگاهش در قاب عکس فهمید.

اما این شیرینی پزی در سال 1295 توسط خود حاج خلیفه بزرگ راه اندازی شد.بعدها سه نسل چرخید و امروزه به دست نوادگانش اداره میشود.او که ابتدا شاگرد قناد بود بعدها به فکر راه انداختن اولین مغازه اش در بازار حاجی قنبر افتاد و کارش را با سه -چهار شاگرد آغاز نمود.به خاطر عشقش به شیرینی پزی بود که طعمهای به یادمادنی در پخت شیرینیها ابداع نمود.روز به روز محبوبیت این شیرینیها بین مردم افزایش یافت و نام حاجی خلیفه رهبر حتی به آن سوی آبهای ایران هم رفت تا جاییکه امروزه تنها در همین شعبه یزد 100 تا 150 نفر مشغول کارند که 50 نفر آنها را خانومها تشکیل میدهد و روزانه 5 تا 10 تن شیرینی تولید میکنند.

بببینید عشق به کار آدمیزاد را تا کجاها خواهد برد.

نزدیک غروب سری زدیم به کافی شاپ معروفی در یزد که شعبه امیر چاکلت تهران است. چیزکی نوشیدیم و کیکی خوردیم و راه افتادیم تا با دوست یزدیمان بام شهر تفت را از نزدیک ببینیم.

برای رسیدن به بام تفت که در نزدیکی شیرکوه واقع شده است باید به شهر تفت رسید. شهر تفت درون دره ای زیبا قرا گرفته که اطرافش را کوه های شیرکوه احاطه کرده اند. میتوان مسیر بام آن را پیمود و راهی جاده ای کوهستانی شد.درواقع به دل کوه های شیرکوه زد و بالا رفت.

منطقه نمونه گردشگری بام تفت در مجاورت جاده یزد - شیراز واقع شده است که فاصله منطقه از این مسیر حدود 7 کیلومتر می باشد که حدود 6 کیلومتر از این راه در مسیر تفت- ده بالا آسفالت و حدود 1 کیلومتر آن خاکی میباشد. لازم به ذکر است که در سطح منطقه نمونه گردشگری حدود 3 کیلومتر راه خاکی وجود دارد.

حالا فکرش را بکنید که شب شده است و سرمای پاییزی حاکم بر کویر تفتیده تفت. هیچ کس جز ما در این کوه های سربلند دیده نمیشود/گاه عبور غزالی از کنار ما ما را به وجد و هیجان میاورد و گاه در نور ماشین خرگوشی به سرعت از ما میگریزد. ما در طبیعت رازآلوده تفت به پیش میرویم.

آسمان کویری هزاران چراغ روشن دارد.ستاره هایی که در دل پهنه محدبی سیاهی گویا هر لحظه به ما نزدیک تر میشوند.جاییکه دیگر فکر میکنیم اگر دست دراز کنیم خوشه ای ار آنهارا خواهیم ربود.

جایی در آن بالاهای بالا را برمیگزینیم و از ماشین پیاده میشویم.چراغهای ماشین را خاموش میکنیم و تنها از نور ستاره ها نور میگیریم و خیره به جاده طلایی افق میشویم. جاده ای که نوید میدهد آن پایینهای پایین زندگی در جریان است.آنجا تفت است.


 
یزد(7)
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90-

برای پیدا کردن آب انبار شش بادیگیری یزد باید در کوچه پس کوچه هایش راه بروید و سر از محلی به همین نام در آورید.بعد اگر نتوانستید شش بادگیرش را خوب ببینید تعجب نکنید که سر در رودی آب انبار حسینیه! شده و داربستهای فلزی حسینیه دید آب انبار را از بین برده است.ناامید نشوید و مثل ما انقدر دور آب انبار طواف کنید تا بالاخره یک نقطه را برای عکاسی بیابید که هر شش بادگیر در کادر شما جای گیرد.ما خوش شانس بودیم که متولی حسینیه و نگهبان آب انبار در را به روی ما گشود و ما را به درون راه داد.

این اب انبار تنها آب انبار شش بادگیره جهان است که امیدوارم روزی به ثبت یونسکو برسد. از این شش بادگیر 10 متره 3 تا قدیمیتر است و با نگاهی دقیق به آنها میتوان تفاوتشان را از 3 تای جدید تر پیدا کرد.این شش بادگیر روی یک هشت وجهی ساخته شده اند.معمولا بادگیرها رو به جهت باد ساخته میشوند در هر منطقه با توجه به اینکه باد به کدام طرف و از چند طرف میوزد تعداد و جهات بادگیرها را مشخص میکنند. 

اجداد ما در مناطق کویری خشک برای داشتن آبی تمیز و زلال از مهندسی بادگیر و کاریز و آب انبار استفاده میکردند.معمولا آب انبار حوض بسیار بزرگ و عمیقی بوده که از زیر به کاریز مرتبط میگشته و آب درون ان ذخیره میشده است.بالای این آب انبار نیز گنبد وسیع آجری میساختند .گاه پوشش این گنبد دو پوسته ای بود تا گرمای کمتری را از خود عبور دهد و به خنکی و زلالی آب کمک کند.

آقای مهربان نگهبان در اب انبار را برای ما میگشاید و ما به سختی پای به زندان سرد و تاریک آب میگذاریم. حالا ما زیر گنبد قرار گرفته ایم و با وحشت به درون این حوض بزرگ زیر پایمان نگاه می کنیم که ارتفاعی 12.5 متره دارد و با 50 پله سنگی از سطح زمین جدا میشود. 

آب انبار چون دهانی گشاده آماده بلعیدن ماست.این آب انبار بالغ بر 2000 متر مکعب گنجایش دارد پس میتوانید حدس بزنید چه حجمی از آب را روزگاری در خود نگه میداشته گرچه امروز دیگر خالی خالیست!برای من جالب است که با چه انگیزه ای هنرمند کویری پوسته داخلی گنبد را نیز با هنرمندی آراسته است گرچه دیده نمیشود.گویا برای دل تنهایش روزها این پایین و بی نور آفتاب پنجه در خاک ساییده.

اما بادگیرها در آب انبار به چه کار میایند؟

وقتی پای به درون زمین میگذاریم سوال پیش میاید که این آب در این عمق چگونه خنک و پاک میمانده و نمیگندیده.جواب را در سازه های بادگیری باید جست.وقتی باد میوزد و از هرسو به بادگیرهای آجری برخورد میکند جریان هوای زنده ای از درون برجهای بلند به سوی گنبد آجری و انبار آب سرازیر میشود. این جریان هوا آب را به حرکت در میاورد و در عین خنک کردن باعث تلاطم  وجلوگیری از سکون و گندیدگی آب میوشد.پس اینگونه پدران و مادران ایرانی در زمانهای دور در این سرزمینهای خشک و کویری همیشه ابی گوارا در اختیار داشته اند.

اما چگونه از این آب انبار آب برداشته میشد؟

معمولا تمام آب انبارها پاشویه و راه پله ای دارند که ما را به آن راه دهد.از این بیست و خرده ای پله که پایین میرویم به هن و هن افتاده ایم.اما تصور اینکه زنان و مردانی  هر روز  با سطل و کوزه و دلو و مشک این مسیرها را برای داشتن آبی زلال میپیمودند شرمزده مان میکند.

انتهای پله ها پاشیر قرار دارد.اینجا دیگر محل برداشت آب است.جاییکه برای راحتی و جلوگیری از ازدحام آدمها گاه تا سه شیر هم قرار میدادند.این شیرها را در یک متری کف منبع نصب میکردند تا مواد ته نشین شده آب با آب خارج نشود.گرچه یادم میاد پدربزرگم میگفت :هنگام برداشتن آب "خاک شیر" هم نصیبمان میشد!!!!

در یزد معمولا آب انبارها دو راه پله داشته اند یکی برای همشهریان مسلمان یزدی و دیگری همشهریان زرتشتی یزدی.(چه کار بیهوده ای)

وقت نهار رسیده و ما گرسنه ایم.راهی تالار یزد یا همان رستوران "حاجی آشپز" محبوبمان میشویم تا باز هم مثل همیشه فسنجان معروف یزدی بخوریم.اینجا پاتوق همیشگی ماست.هر زمان به هر دلیلی از یزد عبور میکنیم وقتمان را طوری تنظیم میکنیم که به غذای حاجی آشپز برسیم.

فردا باید راه رفته را برگردیم.بی سوقات که نمیشود.پس باید راهی خریدن شیرینیهای معروف یزدی شد.

وقتی صحبت از باقلوا-پشمک-قطاب و لوز میشود همگی یاد شیرینیهای مرغوب یزدی میفتیم که از دیرباز سفره های ایرانی را رنگین میکردند.در یزد به هر طرف که رو کنید دکان و مغازه ای را میبینید که عنوان "خلیفه" بر بالای آن دیده میشود.خلیفه در زبان یزدی معنی شیرینی پز را میدهد و یکی از قدیمی ترین و مشهور ترین آنها "حاج خلیفه رهبر" است.

شیرینی پزی حاج خلیفه رهبر در  در ضلع شرقی میدان امیر چخماق یزد، مغازه دو نبش ساده ای است که روی آن نوشته شده:«بنگاه شیرینی پزی حاج خلیفه رهبر و شرکا». خود حاج خلیفه رهبر که مرده عکسش اما با نگاهی کمی ترسناک بر دیواره مغازه اش جا خوش کرده است و ده ها سال است که با نگاهی نافذ بر بازماندگان خود و کار و بار آنها نظارت میکند. من که حس میکنم روح حاجی خلیفه دوروبر مغازه بزرگ و سینیهای شیرینی اش مدام در رفت و آمد است.این را میشود از نوع نگاهش در قاب عکس فهمید.

اما این شیرینی پزی در سال 1295 توسط خود حاج خلیفه بزرگ راه اندازی شد.بعدها سه نسل چرخید و امروزه به دست نوادگانش اداره میشود.او که ابتدا شاگرد قناد بود بعدها به فکر راه انداختن اولین مغازه اش در بازار حاجی قنبر افتاد و کارش را با سه -چهار شاگرد آغاز نمود.به خاطر عشقش به شیرینی پزی بود که طعمهای به یادمادنی در پخت شیرینیها ابداع نمود.روز به روز محبوبیت این شیرینیها بین مردم افزایش یافت و نام حاجی خلیفه رهبر حتی به آن سوی آبهای ایران هم رفت تا جاییکه امروزه تنها در همین شعبه یزد 100 تا 150 نفر مشغول کارند که 50 نفر آنها را خانومها تشکیل میدهد و روزانه 5 تا 10 تن شیرینی تولید میکنند.

بببینید عشق به کار آدمیزاد را تا کجاها خواهد برد.

نزدیک غروب سری زدیم به کافی شاپ معروفی در یزد که شعبه امیر چاکلت تهران است. چیزکی نوشیدیم و کیکی خوردیم و راه افتادیم تا با دوست یزدیمان بام شهر تفت را از نزدیک ببینیم.

برای رسیدن به بام تفت که در نزدیکی شیرکوه واقع شده است باید به شهر تفت رسید. شهر تفت درون دره ای زیبا قرا گرفته که اطرافش را کوه های شیرکوه احاطه کرده اند. میتوان مسیر بام آن را پیمود و راهی جاده ای کوهستانی شد.درواقع به دل کوه های شیرکوه زد و بالا رفت.

منطقه نمونه گردشگری بام تفت در مجاورت جاده یزد - شیراز واقع شده است که فاصله منطقه از این مسیر حدود 7 کیلومتر می باشد که حدود 6 کیلومتر از این راه در مسیر تفت- ده بالا آسفالت و حدود 1 کیلومتر آن خاکی میباشد. لازم به ذکر است که در سطح منطقه نمونه گردشگری حدود 3 کیلومتر راه خاکی وجود دارد.

حالا فکرش را بکنید که شب شده است و سرمای پاییزی حاکم بر کویر تفتیده تفت. هیچ کس جز ما در این کوه های سربلند دیده نمیشود/گاه عبور غزالی از کنار ما ما را به وجد و هیجان میاورد و گاه در نور ماشین خرگوشی به سرعت از ما میگریزد. ما در طبیعت رازآلوده تفت به پیش میرویم.

آسمان کویری هزاران چراغ روشن دارد.ستاره هایی که در دل پهنه محدبی سیاهی گویا هر لحظه به ما نزدیک تر میشوند.جاییکه دیگر فکر میکنیم اگر دست دراز کنیم خوشه ای ار آنهارا خواهیم ربود.

جایی در آن بالاهای بالا را برمیگزینیم و از ماشین پیاده میشویم.چراغهای ماشین را خاموش میکنیم و تنها از نور ستاره ها نور میگیریم و خیره به جاده طلایی افق میشویم. جاده ای که نوید میدهد آن پایینهای پایین زندگی در جریان است.آنجا تفت است.


 
یزد(6)
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90-باغ دولت آباد

از دور برج و باروی آن پیداست.حصاری آجری رنگ که شبیه ارگ قدیمی است.بوی خاک و کاهگل میدهد این عمارت دوران افشاریه.فکرش هم تن را میلرزاند که روزگاری میزبان کریم خان زند بوده است.باغی سبز در دل کویری بی رنگ.چه چیز جز تدبیر مهندسی آب و خاک و باد میتواند اینچنین باغی را در اینچنین زمینی بی آب زنده کند.چه چیزی جز تدبیر ساخت قنات ایرانی...

اینجا را باغ دولت آباد مینامند.باغی به نهایت زیبا و با معماری خاص ایرانی.میدانید که باغ ایرانی یکی از میراث فرهنگی ماست که به ثبت یونسکو رسیده است؟میدانید که بسیاری از کاخهای معتبر جهانی ساخت باغ خود را با  الهام از این نوع معماری ساخته اند؟میدانید اولین بار ترکیب باغ ایرانی را کوروش کبیر ابداع کرده است؟ و اینجا دولت آباد است یکی دیگر از باغهای معروف ایرانی که نه در حاشیه دریا و آب بلکه در حاشیه فلات مرکزی ایران و دشتهای کویری ساخته شده است.

از در اصلی که در خیابان شهید رجایی واقع شده وارد باغ میشویم.ابتدا در یک فضای هشتی قرار میگریم.هشتی از قدیم الایام فضایی بوده در ساختمانهای قدیم ایرانی.جاییکه آدمها برای ورود به عمارت ابتدا بدان وارد میشدند.معمولا هشتی همان طور که از نامش پیداست فضایی هشت ضلعی بوده که در هرضلع ان دری برای ورود به یک حیاط وجود داشته است.بنا به نیاز -هر فرد به حیاط مربوط به خودش وارد میشده مثلا حیاط اندرونی-حیاط بیرونی و....ما وارد حیاط اصلی و به عبارتی باغ دولت آباد میشویم.

در همان ابتدا حوض بسیار بزرگ مستطیل شکل میان باغ چشم ما را میگیرد.حوضی پر از آب که المان ثابت خانه های قدیمی است.دور تادور این حوض از انواع درختان کاج و سرو و انار و بوته های گل محمدی و تاکهای انگور پوشیده شده که در این فصل پاییزی هزار رنگ شده اند و تصویر خود را در آیینه حوض به تماشا نشسته اند.روبروی حوض بزرگ عمارت اصلی دولت آباد قرار دارد.

یادتان میاید از خان بزرگ شهر یزد برایتان گفته بودم.همان خانی که به حمامش رفتیم و شبی مهمان چایسرایش شدیم؟این عمارت را نیز خان بزرگ یزد یعنی محمد تقی خان بافقی در سال 1160 به منظور سکونت و حکومت ساخت.قبل از احداث این باغ به دستور خان قناتی به طول 60 کیلومتر احداث شده بود.پس برای آبیاری این باغ از آب همان قنات استفاده شد.قنات یکی از اختراعات جالب ایرانیان بوده که توانسته آنها را در سرزمین خشک ایران سرپا نگه دارد.کاریز یا همان قنات هزاران سال است که در ایران کاربرد دارد و به شکل مجموعه ای از چاههاست که از ارتفاعات کوه ایجاد شده تا سطح زمین ادامه میابد و توسط یک کانال بهم مرتبط میشوند.بدین ترتیب آب از ارتفاعات کوهستان تا سطح خشک کویر کشیده میشود و از خاک سر برون میاورد.

وارد عمارت که میشویم هوایی بسیار خنک بر صورتمان میوزد.چه چیز جر همان ابتکار بادگیر و حوض سنگی میتواند هوایی چنین خنک و تازه را در دل کویر ایجاد کند؟باز هم فکر ایرانی بوده که در عمارتهای خانه های کویری بادگیری ساخته است.این بادگیرها معمولا روی یک حوض ساخته میشدند.باد از بالای بادگیر به درون عمارت میوزید و بر آب درون حوض تالار برخورد میکرد.آب با باد میامیزد و هوای لطیف بهاری را در دل این سرزمین خشک مهمان خانه مان میسازد.

اینجا تالاری میان عمارت است که محل حکومتی خان محسوب میشده و درست در بالای میانه آن بلندترین بادگیر جهان به ارتفاع 33.5 متر قرار دارد.بادگیری هشت وجهی.سقف بالای سرما گنبدی شکل است و با اشکال هندسی یزدی کاری مزین شده است. هنر مردمان کویر در درون گرایی آنهاست.از بیرون هیچ آرایشی در بنا دیده نمیشود اما وقتی پای به عمق درون میگذاریم ناگهان هزاران هنر فریبنده چشم ها را مینوازند.همچون مردمان کویری که بیرونی ساده و درونی عمیق و پرماجرا دارند. 

 دو اطاق با سه تالار دور مارا گرفته اند.اطاقهایی با پنجره های ارسی و نقوش رنگ به رنگ شیشه هایی که چون قطعات پازل کنار هم نشسته اند و بومی هزاررنگ را آفریده اند.خورشید از پشت پنجره ها میتابد و پنجره چون منشوری آن را به هزار رنگ میشکند.و زمین انگار با فرشی لاکی رنگ مفروش میگردد.در این اطاقهای قدیمی چه ارامشی حاکم است و چقدر متفاوت از معماری خانه های امروز شهری است.با وجود چنین قابهای پنجره ای چه نیازی داریم به پرده و پوشش؟

بالا بهارخوابهای بنا قرارگرفته اند.با پنجره های چوبی که رو به تالار میان عمارت گشوده میشوند و با خود نسیم خنکی را به باد لطیف بادگیر میفزایند.همه چیز در این خانه قدیمی مهیاست برای به آرامش رسیدن.همان که این روزها در خانه هایمان کمتر دیده میشود با معماریهای زشت و تزیینات بیقواره امروزی.

طبقه بالای عمارت دورتادور اطاق دارد و ایوان و قابهایی هلالی برای به نظاره نشستن باغ ایرانی.هندسه دقیق درخت و گیاه و آب در فضای دو مستطیل منظم عمود بر هم که یکی باغ اندرونی و دیگری باغ بیرونی را تشکیل میدهد و عمارت که میان برخورد این دو فضای هندسی ساخته شده است.

حالا فکر کن که در ایوان  به نظاره چنین منظره ای مینشینی.زیبا نیست؟؟


 
یزد(5)
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90

و حالا شب شده است و ستاره ها بالای سر ما در پهنه آسمان شهری کویری خوش میدرخشند و ما امشب نیز راهی شبهای این شهریم و خوش داریم قدم در رازهای کوچه های تاریکش بگذاریم شاید -کسی چه میداند- دری گشوده شده و دستی از گذشته های دور ما را به درون کشد.خوف برمان میدارد و میخندیم و عاشق افسانه های سرزمینهای کویری میشویم.

شب همیشه راز و رمزی دارد که من را شیفته میکند.به قول کسی بهتر بود من جغد به دنیا میامدم!!!! همیشه ترجیح داده ام زندگیم شبانه گردش یابد تا روزهای آفتاب و نور.نمیدانم شاید قسمتی از خون من به آن جانورهای افسانه ای برگردد که با دمیدن نور خورشید رم میکردند و به سایه ها پناه میبردند.....پس منی که با شب زاده شده ام همیشه گشتهای شبانه سفرهایم برایم چیز دیگری است...امشب نیز شبی از همان شبهاست....

میخواهیم پای در میانه مردم بگذاریم پس چه جایی بهتر از بازار که از قدیم شاخصه شهرهای ایران است.و صد البته که بازار یزد یکی از قدیمی ترین و زیباترین بازارهای این مرز و بوم.به خیابان قیام که وارد شوید میتوانید از تیمچه های مختلف بازار یزد دیدن کنیم که در این شب سرد پاییزی سرپا و قبراق در حال معامله است.ما از تیمچه زرگرها شروع کردیم که از همیشه قصه های مادربزرگها برق سکه هایشان دیده میشود.حالا فکر کن سکه اش یزدی هم باشد دیگر نور علی نور!!! یعنی زردی 22 عیارش چشم را خیره میکند.اینجا بازار طلافروشهای یزدی است و پاتوق زنان چادر به سری که با چشمهای مشتاق به دنبال زینتند.

بعد به تیمچه مسگرها میرسیم.تیمچه همان پاساژ است و فکرش را بکنید که ما ایرانیها از زمانهای دور_دور پاساژ داشتیم و چه پاساژهای زیبایی . این دالانهای تودر تو با سقفهای آجری و بعضا چوبی که از روزنه هایشان در روز نور میپاشد بر سروروی بازار و زنده اش میکند در فرهنگ غنی ما داستانها دارد.و من عاشق این دالانهایم و عاشق دکانهایی که پیرمردهایی با کلاه شاپو بر سر و گیوه در پا با چرتکه های قدیمی و چوبی معرفت میفروشند و مرام میخرند.

مگر میشود وارد بازار مسگرها شد و با هر "تق و تق" یاد مولانا نیفتاد.مولانایی که با صدای پتک صلاح الدین به رقص درمیامد و افتان و خیزان سماع میکرد بعد هنگام نماز واجب که میرسید با صدای موذن میگفت: از نمازی به نماز دگر شویم.....

میدانید خاستگاه بیشتر مکاتب عرفانی ایران شهرهای کویری است؟ سوال پیش میاورد که چرا شهرهای رمل و آفتاب و ستاره انقدر عرفان خیزند.ساده ترین پاسخ این است که اگر هرکسی هرشب به آسمانی محدبی انقدر نزدیک باشد تا با دراز کردن دستی خوشه خوشه ستاره بچیند آیا به عرفان نخواهد رسید؟؟؟؟ رهایش کنیم و عشقش را ببریم.

اینجا کاروانسرای کرمانی است.بنایی آجری که در عهد قاجار ساخته شده است و امروز حکم یکی از همان بازارها و تیمچه ها و سراهای یزدی را دارد.در نور قرمز چراغی قدیمی یاد شعر حافظ میفتیم که:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی

و خانه هنر و گشتی لابلای تابلوهای نقاشی و آثار هنرمندان معاصر و پوسترهای گرافیکی بی نظیر و حالی بردن اساسی...خانه هنرش که چنین زیباست:

 تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

به گذر خان رسیده ایم و مجموعه مدرسه و بازار و حمام خانی.در این وقت شب دیگر همینمان مانده که سری هم به حمام بزنیم.حمام خان که سال 1212 توسط حاکم یزد "محمد تقی خان بافقی " ساخته شد و امشب در این تاریکی کوچه ها انگار اجاق گرمخانه اش ما را به خود میخواند.

پس به کوبه در چوبی و قدیمی آن میکوبیم.در خش و خشی کرده و به روی ما گشوده میشود.کشی پشت در نیست شاید خود خان با لنگی بر کمر و سبیلهای از بنا گوش در رفته اش آمده به استقبال ما.سه پله پایین میرویم و پای به حمام قدیمی میگذاریم.

میشود چشمها را بست و خیال کرد که هوا از بخار داغ آب خزینه پر شده و بوی سفیداب و سدر و حنا به مشام میرسد.صدای دلاک را هم میتوان شنید که داد میزند:

حمومی آی حمومی

حمام خان در گذشته از سه قسمت خزینه-شاه نشین و گاوروتون تشکیل شده بود اما امروزه به چایخانه سنتی تبدیل شده است. پس لم میدهیم بر پشتیهای آن و رو به حوض پر آبش سفارش چای قند پهلوی لب سوز میدهیم که در استکانهای کمر باریک قجری با قطاب و پشمک و بقلوای یزدی طعم دیگری دارد.

 بد نیست کمی از معماری حمامهای قدیمی ایرانی صحبت کنیم.حمامهایی که معمولا با ذوق هنری فراوانی ساخته میشدند.از کاشیهای هفت رنگ و معرق و خشتی بگیر تا تصاویر زیبای انسانی و نقوش اسلیمی با رنگهای تند و شاد و گرم ایرانی.

معمولا یک شبکه آبرسانی آب را از قنات محله به حمام میرساند.پس در گرمخانه ها آب به جوش میامد و در حوض و فواره های داخل سربینه میریخت.راهروهای باریک و طولانی گرما را در خود حفظ میکردند و هشتی ها محل مناسبی برای تعویض لباس بودند.حمام را در جای گود میساختند تا هم ضد زلزله شود و هم جریان هوا را راحت تر انجام دهد.

در گذشته های دور که خانه ها حمام نداشت این مکان برای دید و بازدید و غیبت و آشنایی و حرف و حدیث اهالی محل مکان مناسبی بود.چه بسیار خواستگاریهایی که در حمام از دختران دم بخت توسط مادران و خواهران آقا پسرها انجام میشد و چه جایی بهتر از حمام برای دید زدن تن و بدن دخترک دم بخت.

هروقت یک حمام قدیمی را میبینم به یاد بخشی از کتاب سو وشون بانو سیمین دانشور میفتم.دلم پر میکشد برای "زری"... 


 
یزد(4)
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-یزد-خانه لاریها-آتشکده یزد

ادامه محله نوردی فهادان ما را به خانه لاریها میرساند که در قرن سیزدهم توسط حاج محمد ابراهیم لاری یکی از بزرگان قدیم و سرشناس یزدی ساخته شد تا امروز که به رسم مهمان نوازی ایرانیان در خانه شان به روی مهمانان گشوده شده است.پس پای در خانه ای قجری میگذاریم و سر از حباطی با معماری ایرانی-کویری در میاوریم.

روبروی ما حوض بزرگ خانه قرار دارد که دورتادور آن را ایوانهای فصلی گرفته است.خانه مثل همه خانه های قدیمی و کویری اندرونی-بیرونی دارد.یکی برای ساکنان و آرامش اهل خانه و دیگری برای به جا آوردن رسم میهمان نوازی ایرانی برای پذیرایی از غیر خانه.میدانید مهمان در پارسی قدیم به چه معناست؟به معنی مه(بزرگ)+مان(خانه) یعنی بزرگ خانه... پس میبالیم به فرهنگی چنین غنی در میزبانی و سخاوت...

ایوانهای خانه رو به شمال و جنوب زمستانه اند و تابستانه تا مهندسی نور خورشید کنند برای حداکثر گرما در زمستان و حداقل گرما در تابستان.ایوانهای دیگر پاییزه و بهاره اند و باشکوه.پنجره های منبت کاری و ارسیهای رنگی این ایوانها را زیباتر هم کرده اند.

وارد ایوان پاییزه میشویم و تالار آیینه که نگاهمان میرود تا عرش ...تمام دیوارها و سقف اطاق با تکه های آیینه زینت شده اند که ما را در خود و خود را در ما انعکاس میدهند و لابلای انعکاس نور و آیینه پیکره و صورت زنان زیبایی نقاشی شده از فرنگستان تا دیار فارس و صورتهای ابرو کمانی و چشمهای درشت و فریبنده.نمیدانم قصد صاحبخانه چه بوده اما هرچه بوده این جا را زیبا و هنرمندانه آراسته است.

 این زنان کجایند تا ببینند که قرنها رخساره های پاکشان اینگونه بر تارک تاریخ ثبت شده است گرچه دست جفاکاری تیغ بر تن سپید و برهنه آنها کشیده تا چشم نامحرم بر آن نیفتد کاش دستی مهربان و مرمت گر یک بار دیگر قلم بردارد و این بار با عشق تن آسمانی انها را مرهم نهد.

بعد از دیدن خانه لاریها روانه آتشکده زتشتیان میشویم.از در که وارد میشویم لابلای نارنجی کاجها و سروها چشممان را بنایی قدیمی میگیرد با ستونهایی که در حوض آبی و زلال حیاطش با آسمان آمیخته اند.بالای سر در نقش اساطیری فروهر قرار گرفته است که دست هنرمند یزدی در ساختنش آبی آسمانی را با خاکی زمین پیوند زده است.ستونها نیز کار هنرمند اصفهانیند که به یزد آورده شده اند و اما خود اتشکده سال 1313 توسط یک زرتشتی به نام همابائی و با سرپرستی ارباب جمشید و سرمایه جمعی از پارسیان هند ساخته شد.

آتشکده محل نگهداری آتش مقدس زرتشتی و نیایشگاه زرتشتیان است.بهتر است هنگام ورود پاکیزه باشیم هم جسمانی و هم روحانی.و چه بهتر که لباسی سپید به رسم نیاکانمان بپوشیم.در روزهای معمول مردان نیز همانند زنان بر سر پارچه ای یا کلاهی میگذارند و سر را میپوشانند تا انرژیهای معنوی چاکرای سر خارج نشود.رسم پوشانیدن سر در همه ادیان توحیدی وجود دارد و شاید فلسفه روسری هم چنین باشد.

. آتش مقدس درون مجمر بزرگی از جنس برنز است و شخصی به نام «هیربد» مسئول روشن نگه‌داشتن آن است. بازدیدکنندگان این آتشکده  آتش همیشه فروزان را باید از پشت دیوار شیشه‌ای ببینند تا نفسهای بشری آن را آلوده نسازد.

آتشی که درون این آتشکده می‌­سوزد بیش از ۱۵۰۰ سال است که روشن مانده‌است. این آتش فروزه‌ای است از آتش آتشکده کاریان در لارستان که به عقدای یزد آورده شد و نزدیک به ۷۰۰ سال در آنجا روشن نگه داشته شد و سپس در سال ۵۲۲ از عقدا به اردکان برده شد و نزدیک به ۳۰۰ سال نیز در اردکان یزد بود و در سال ۸۵۲ از اردکان به این شهر برده شد.

اما بهتر است کمی از فرهنگ ستایش آتش صحبت کنیم.تا قبل از کشف اتش تاریخ بشریت در ظلمت بود بعد از شناخت فروزه داغ بود که اکتشافات بشر شروع شد و تاریخ آغاز.اینکه کجا اولین بار آتش کشف شد خیلی موثق نیست اما فردوسی پاکنهاد کشف ان را به هوشنگ شاه ایران زمین نسبت میدهد.هرچه که بود و هرچه که هست نکته در اینجاست که اتش از دیرباز نزد ایران زمین مقدس و پاک و قابل ستایش بوده است.ایرانیان همواره ان را نمادی از پاکی دانسته و در برابرش دعا میخواندند اما این به معنی پرستش اتش نیست. همان طور که دعا به سمت کعبه به معنی پرستش کعبه نیست.کعبه نمادی از خدای واحد نزد مسلمانان است و اتش هم نمادی از پاکی خدا نزد زرتشتیان و مهر گرایان.

پس به هیچ وجه نباید هموطن زرتشتی را به آتش پرستی متهم کرد که گزافه ای زشت و پلشت است.زرتشتیان همواره خدای احد و واحد را پرستیده و جلوه های وجودی او چون آب و خاک و آتش و هوا را ستایش کرده اند.ستایش پرستش نیست.این یادمان بماند!

در بالای سردر آتشکده نماد فروهر میدرخشد.(Faravahar). فروهر نمادی است که بخشی از آن گرفته شده از نماد خورشید بالدار  مصریان است که بعدها هخامنشیان آن نقش را گرفتند و با کمی تغییر به سمبل فر شاهی بدل کردند که آن نقش را در تخت جمشید میبینیم.بعد تر ها زرتشتیان ایران زمین نماد فر شاهی را کمی تغییر دادند و به شکل امروزی آن را نماد اهورامزدا ساختند و فروهر نامیدندش.در تفسیر خلاصه این نماد باید گفت که:

بالهای گشوده نماد پندار نیک-گفتار نیک و کردار نیک است که ما را همچون بال به بالا میرساند.پرهای زیرین نماد عکس این یعنی گفتار و کردار و پندار پست است که ما را به زیر میکشانند.پیرمرد نشانه خرد و پختگی است و اینکه همواره باید به سخن بزرگان و تجربه آنها توجه کرد.حلقه دست پیرمرد نشان از حلقه وفاداری است همان حلقه ای که هنگام عقد ازدواج نیز بر انگشت میکنیم.حرکت رو به جلوی دست نیز جهت حرکت رو به کمال و فرزانگی را به ما نشان میدهد.دو رشته زیریبن بدنه خیر و شر هستند که مومن واقعی باید با ایمان به خیر بر شر پیروز گردد.

پس به یادمان بماند که:

زرتشت پیامبری یکتاپرست بود و قومش نیز یکتاپرست و اجداد ما نیز یکتا پرست پس خود با دست خود ریشه بر فرهنگ خود نزنیم و خود را هیچ گاه "آتش پرست" ننامیم.


 
یزد(3)
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-بقعه 12 امام

از مسجد جامع که بیرون بیایید دیگر میتوانید یک پیاده روی حداقل 2 الی 3 ساعته بسته به میزان علاقه خود در بافت قدیمی شهر داشته باشید و به نظاره سایتهای قدیمی و دیدنی بروید.یکی از این دیدنیهای قدیمی بقعه ای آجری رنگ مربوط به دوران سلجوقی است که به نام "بقعه 12 امام" شناخته میشود گرچه اینجا قبر هیچ کدام از 12 امام نیست!!!نکته مهم  اینجاست که بنا بر نشانه های تاریخی گویی این بنا قدیمی ترین بنای شهر یزد محسوب میشود که به دستور دو برادر به نامهای ابو یعقوب و ابو مسعود ساخته شد.گنبد بلند آجری بنا یکی از شاهکارهای دوره معماری سلجوقی است.میدانید که معماری و هنر دوران سلجوقی یکی از تابناک ترین دوره های هنری پس از اسلام در ایران محسوب میشود.

.

وارد بنا که میشویم بنای 4 ضلعی گنبد به یک هشت ضلعی شکسته میشود.داخل گنبد از داخل سرتاسر با کاشیهای خط کوفی آرایش شده و دورتادورش گوشهواره هایی قرار دارند.از پنجره هایی که در بلندای دیوار قرار دارند پرتوهای نور بر فضای خاکستری و بسیار سرد داخل گنبد میفتند و ترکهای دیوارها را بیشتر نشان میدهند که متاسفانه بر اثر مرور زمان و بی مبالاتی در نگهداری بنا روز به روز در حال تخریب بیشترند.روی دیوارها کتیبه های قدیمی آخرین نفسها را میکشند  و نقوش گل و بوته ظریف و زیبای دیوارها در حال پلاسیده شدن هستند!کاش دستی آنها را آب دهد!

 درست کنار بقعه مدرسه ضیاییه و یا همان زندان اسکندر قرار دارد.از داخل کوچه گنبد آجری 18 متری آن دیده میشود.میدانیم که گنبد یکی از شاخصه های معماری دوران قدیم است خواستگاه اولیه آن خیلی مشخص نیست شاید از ایران باستان به سایر نقاط رفته باشد.این سازه معماری سهمی شکل معمولا روی شبستانها و امامزاده ها به شکل یک سقف یا پوشش نیمکره و از جنس خشت خام و گل به کار میرود و خصوصا در مناطق کویری یکی از عناصر شاخص معماری است.

وارد بنا که میشویم یک حیاط وسیع و دیدنی مقابل ما گسترده شده که هیچ شباهتی هم به زندان ندارد.درحقیقت اینجا مدرسه ضیاییه است که در قرن 8 توسط عارف معروف یزدی "ضیا الدین حسین رضی" بنا گردید.گنبد بلند مدرسه گویی در گذشته دارای گچبریها و تزیینات زیبایی با آبرنگ طلایی -لاجوردی بوده که بخش اعظم آنها بر اثر گذشت زمان ریخته و نابود شده است.

دورتادور حیاط کارگاه های مختلف هنری قرار دارد که اینجا را بیشتر شبیه یک فرهنگستان کرده است تا بنایی به نام زندان.داخل یکی از تالارهایش نمایشگاه نقاشی هنرمندان جوان یزدی است که در معرض بازدید و فروش قرار داده شده اند.

سمت دیگر کارگاه های بافت پارچه های یزدی قرار دارد.از جمله انها کارگاه بافت "دارایی" است.دارایی همین پارچه رنگی دیده شده در عکس بالاست و جالب اینجاست که نام دیگر دارایی "ایکات"(همان نام آشنا) است.

دارایی پارچه ای ابریشمی است با نقوش درهم هندسی که در یزد بافته می شود. علت انتخاب این نام بدین جهت است که قواره هایی از این پارچه را به همراه ترمه ، هنگام تهیه جهیزیه به عنوان دارایی عروس به او هدیه می دادند .

ولی پژوهندگان با تأکید بر پیچیدگی روش بافت گوناگونی و ظرافت نقش ها و روش هایی که در جزیره سوماترا، مالی و سومبا و برنئو یافت شده است دلالت بر آن دارد که اگر یک خاستگاه برای آن وجود داشته، در منطقه اندونزی بوده است.

در وسط حیاط عمارت دهانه چاهی به قطر 2 متر قرار دارد که ما را با پله هایی ترسناک به ارتفاع 5 متر به زیرزمین میرسانند.شاید وجود همین زیرزمین است که اینجا را به زندان تشبیه کرده است.قدیمیها معتقدند که در زمان حمله اسکندر به ایران اینجا یکی از محلهای تبعید و شکنجه زندانیان او بوده است.الله اعلم!

امروز به جای آن زندان مخوف و داد و قال شکنجیده گان بدبخت حوض خانه ای مصفا قرار دارد که میشود در کنار حوضش نشست و لمی داد در خنکای زیرزمینی کویری و لب سپرد به چایی لب سوز در استکانهای کمر باریک قجری. 

و بعد آمد و در کنج یکی از حیاطهای کناری عمارت که دست کسی به آن نرسیده و خالی از هر کس و ناکس است تن به خورشید داد و در کنار کوزه های گلین و  در و پنجره های چوبی و گلدانهای شمعدانی بر زمینه کرم رنگ دیوارها به حال خوشی فرو رفت.

و بعد دوباره راهی کوچه های فهادان شد...


 
یزد(2)
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-یزد-مسجد جامع

روز دوم سفر رسیده و ما صبح اول وقت پای در بافت قدیمی شهر میگذاریم و از شاخص ترین بنای آن شروع میکنیم.مسجد جامع شهر یزد که فخر عالم اسلام است و نگین کویری ایران زمین.راه خیابان امام خمینی را در پیش میگیریم در ضلع غربی خیابان و انتهای ‌خیابان مسجد جامع ، محله دروازه شاهی‌ واقع است همانجا از دور بلندترین مناره های جهان!!!! خودشان را به رخ خواهند کشید.به مسجد جامع نزدیک میشویم.اینجا بافت قدیمی شهر است و قلب گردشگری آن.به خاطر همین در راستای خیابانهایش پر است از مغازه های صنایع دستی یزدی.

همان طور که میدانید یزد به بافته های رنگارنگش شهره است.پارچه های زربافت و ترمه های خوش نقش و نگاری که قرنها بر جهازیه های مادربزرگهایمان و سجاده های آنها و روی پشتیها خوش نشسته اند.امروز هنوز میتوان این هنر زیبا را در یزد دید اما از آن ترمه های دست باف دیگر تنها در مغازه های دست دوم فروشی باقی مانده است.اینجا نیز پارچه های خوش نقش دیگر ماشینی شده اند.

به کنار در مسجدی میرسیم که ساختش 100 سال به طول انجامید و اوج شکوهش را در دوره ایلخانی به دست آورد.مسجدی از قرن 8- 9 هجری که تا امروز فخر یزد شده است و حتی فخر کشور ما ایران.گویی در ساخت این مناره های بلند یک استاد و شاگرد با هم به رقابت میپردازند.بعد از ساخت مناره ها استاد متوجه میشود که شاگرد توانسته مناره خود را اعجاب برانگیز تر از استاد بسازد.مناره راستی یک پله کان دارد که از آن باید بالا یا پایین رفت.اما مناره چپی دو سری پله کان دارد که دور مناره میچرخند بدین ترتیب در هر لحظه یکی پایین میاید و دیگری بالا بی آنکه به هم برخورد کنند.استاد آشفته میشود و احساس شکست میکند و گویی از این حقارت تاب نیاورده و خود را از بالای مناره به پایین پرتاب میکند!

در گذشته های دور و دوره ساسانیان اینجا آتشکده ای برپا بوده است که بعد از ورود اسلام به مرور زمان از بین رفته و بعدها بر خرابه های آن این مسجد را بنا کرده اند.در بدو ورود چشم مارا در بسیار چوبی و ارزنده و قدیمی ان میگیرد.دری با منبت کاریهای چشم نواز و هنرمندانه و باشکوه که قرنها بر ورودی مسجد جامع یزد خوش خانه کرده و درخشیده است.

از در چوبی رد شده و وارد هشتی مسجد میشویم.با سقفی بلند و گنبدی شکل که نام ملک اله بر تارک آن درخشیده و تمام آن با نقوش اسلیمی و کاشیهای لاجوردی تزیین شده است.سر بلند میکنیم و گیج میخوریم در فضای به شدت هنرمندانه این هشتی خالی که حتی صدای آرام نفسهای هیجان زده ما را هم در آغوش میگیرد و پژواک میدهد.

داخل هشتی را باید موزه ای از کتیبه های قدیمی دانست. به هر طرف دیوارهایش که رو میکنیم انواع تابلو های خطی و الواح گلین و نسخ قدیمی را میبینیم که هریک یادگاری هستند از ازمنه ای دور ....و مارا با خود دور و دورتر میبرند. از کتیبه های قرآنی گرفته تا اسناد بسیار قدیمی و گاها امضاهای یادگاری آدمهای امروز و دیروز!!!!!

حالا پای به صحن وسیع مسجد میگذاریم که در این ساعت از روز خالیست و باشکوه و به ما فرصت تعمق میدهد و مراقبه.در وسط حیاط یک سکوی مستطیلی قرار دارد که آن را "مهتابی" مینامند جایی برای اقامه نماز جماعت در فصول مناسب.دور تا دور صحن را رواقهایی با طاق های گشوده گرفته که علاوه بر ایجاد سرپناه و سایبان، زیبایی خاصی به فضای صحن داده و آن را ا ز یکنواختی خارج می کند .

و اما محراب باشکوه مسجد در گنبدخانه و در دهانه مستطیلی عمیقی قرار گرفته است.جایی دنج برای ما و معبود و خاک سپاری بنده.تمام بدنه این گنبد زیبا با کاشیهای معرق و کتیبه های قدیمی و نقوش اسلامی تزیین یافته است.بد نیست بدانیم که نقوش اسلیمی همان نقش و نگارهای ایران باستانند که در اوایل صدر اسلام و ممنوع گشتن نقاشی و هنر در لایه های نقوش گیاهی پنهان شدند و به هنرمندشان اجازه دادند که باز قلم بزنند و نام اسلیمی به خود گرفتند.

تمام گنبدخانه مسجد با نقوش ازاره ای و نام مقدس "ملک الله" زینت شده است.حجره های دورتادور شبستانها رو به ایوانها پنجره گشوده اند.ایوانهایی که باد در آنها گردش میابد و نور در آنها بازی تا هوا را لطیف کنند و جریان خنکی را به داخل سرای اصلی مسجد بفرستند.

دل کندن از این مسجد راحت نیست اما وقت اذان ظهر رسیده و موذن آماده به دعوت مومن. باید راه باز کنیم و بیرون برویم.وقت رازو نیاز به معبود رسیده است.دکانهای بازار قدیمی بسته شده اند و گذرها خالی از سکنه.وقتی خدا ندایمان میدهد ما نیز باید پاسخگو باشیم.

چهارسوق در پرتوی نور ظهر وضو میگیرد و در سکوت نیایش میکند.کوچه بر جای پاهای رفته سجاده میگشاید و خاک تیممش میکند.حالا باید همینجا درست همین نقطه بر خاک سر گذاشت و به آرامی خدا را پرستید.تو چه فکر میکنی؟


 
یزد(1)
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-شهر یزد

اوایل غروب بود که به شهر یزد رسیدیم.شهری به رنگ خاک و به قواره بادگیرها.شهری از گذشته های دور تا به امروز در پهنه کویر آسوده و نامیده شده به نام یزدان پاک!شهر خدا. گویند گویی یزدگرد این شهر را به دختر خود هدیه داده و از نام او ریشه نام ایزدان بر شهر گذاشته شده است.یزد را اما نامهای زیادی است از گذشته تا به امروز یکی از شناخته ترین آنها "ایساتیس" است که گویی به دوره های کهن تر باز میگردد.شاید مادها و شاید....سرم گیج میرود.من پای در تاریخ گداشته ام!

محله زرتشتیها را که بگیریم و برویم در خیابان دهم فروردین، انتهای کوچه دروازه قصاب‌ها میرسیم به یک خانه قدیمی و سنتی که امروزه هتل لاله یزد نام دارد.اما قدمت 120 ساله آن را به معماری قاجار برمیگرداند.زمانیکه حاج علی اکبر محله تلی این خانه را میسازد و به بی بی فاطمه دختر خود هدیه اش میکند.بعدها به حرمت نام شوهر بی بی فاطمه یعنی حاج حسین گلشن به نام خانه گلشن شناخته میشود.گویی تا سالهای پیش هنوز بی بی فاطمه در آن سکونت داشته اما بعد از مرگش سازمان هتلداری آن را خریده و پس از بازسازی به عنوان یکی از هتلهای سنتی یزد مورد استفاده قرار میدهد.

وقتی پای در شهری با چنین قدمتی میگذاریم زیباست که در خانه ای قدیمی هم اقامت کنیم.خانه ای که اندرونی و بیرونی دارد با اطاقهایی که دور تادور حوض آبی رنگ قرار گرفته اند و با درهای چوبی و کلون -محرم را از نامحرم جدا میکنند.پرده های پشت دری - شیشه های رنگی-کوزه های سفالین-بادگیر بالای پشت بام و چراغهای زنبوری ما را باخود میبرند به زمان پدربزرگهایمان و از خود بی خودمان میکنند طوریکه چشم بر هم میگذاریم و حتی صدای درشکه ها را میشنویم که در کوچه تلق تلق کنان میگدرند.ما اینجا اقامت میکنیم و میهمان ارواح خانه میشویم.

مقابل خانه گلشن آب انبار 120 ساله گلشن با 4 بادگیر واقع شده است که گویی تا 30 سال پیش نیز هنوز آب گوارا بر لب تشنه لبان این شهر کویری میرسانده است.در کنار این آب انبار 2 پاشویه و پله کان جدا قرار دارد که یکی را مسلمانان و دیگری را زرتشتیان استفاده میکردند.نمیدانم چرا و نمیخواهم هم بدانم که مردمان سرزمینم از هم اینگونه فاصله میگرفتند تنها به خاطر تفاوت آیین و دین.

روح نا آرام ما نمیگذارد که شبانه سر بر بالین گذاریم پس دمی بعد از رسیدن کوله بارهایمان را که جابه جا میکنیم پیاده راه میفتیم تا شب یزدی را کشف کنیم.پیاده پیاده که نه.ماشین را جایی نزدیک بافت قدیمی شهر در قلب یزد پارک میکنیم و قدم بر خیابانهای با اصالت یزد میگذاریم.

به میدان امیرچخماق یزد میرسیم.گویی امیرجلال‌الدین چخماق از سرداران شاهرخ تیموری و حاکم یزد بود که با همکاری همسر خود فاطمه‌خاتون برای آبادانی یزد مجموعه‌ای شامل تکیه، میدان، حمام، کاروانسراها، خانقاه، قنادخانه، چاه آب سرد و مسجد امیرچخماق را در قرن 8شتم هجری ساخت.حالا اینجا را با تکیه اش میشناسند و حسینیه ای که از زمانهای قدیم گویی بوده و حالا دوباره دارد سروسامانی میگیرد.شاید این تکیه بزرگترین تکیه ایران باشد.

حتما میدانید که مردمان یزد مردمانی معتقد به رسوم مذهبی هستند.مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی در یزد سالها و سالهاست که با شکوه و عظمت خاصی اجرا میشود و یکی از سمبلهای این مراسم در این شهر بلند کردن نخل چوبی توسط صدها مرد است که ظهر عاشورا زیر آن رفته و یا حسین گویان نمادی از تابوت امام حسین را با خود حمل میکنند.حالا میشود این نخل بزرگ را در کنار تکیه دید که زیر گلدسته های مسجد غنوده برای ظهری که مردان سینه خواهند زد در تیغ آفتابش برای مرد خون و قیام .

میخواهیم به دیدن بافت قدیمی یزد برویم.پس پیاده راه مسجد جامع شهر را میگیریم و میرسیم به برج ساعت بزرگی که از دور برای هر گردشگر نمادی است از رسیدن به محله و قلب قدیمی شهر یزد.برجی آجری و  بلند که ساعتی بزرگ بر سر آن زمان را نشان میدهد..گویی این ساعت قدیمی ترین ساعت شهری ایران است که فردی به نام ابوبکر ساعت ساز آن را در قرن هشتم هجری میسازد و در جوار مسجد جامع نصب میکند.

و جالب است که سر از میدانی در میاوریم به نام "وقت ساعت".گویی در قرن هشتم در این میدان یک دستگاه نجومی و رصدی وجود  داشته است که وقت و زمان شهر را تعیین میکرده و در زمان خود بسیار معروفیت داشته است.

اینکه در دل شب پای در کوچه های ساکتی بگذاری که تنها نور لامپ قدیمی دهلیزهای باریکش را روشن کرده و تا دور دستهای دور گنبدهای تودر تو راهی رمز ـآلود را نشانه کرده  و نام میدانش هم از نام زمان گرفته شده است میتواند تو را با خود تا خیالهای پیچ در پیچ ببرد.اصلا من میگویم همینجا من را و سفرنامه ام را رها کن و بچسب تنها به این عکس عجیب که بی هیچ حرف و حدیثی خودش قصه تاریخ است و بس.بیا با هم وارد این کوچه بشویم.میخواهیم از زمان بگذریم و به عقب برگردیم و با هم شبی را در گذشته حال کنیم!!!!

اینجا اولین شهر خشت خام جهان -یزد - است و اینجا تر قدیمی ترین محله این شهر قرار دارد.محله فهادان....و ما پا در تاریخی غنی از سرزمینی کویری گذاشته ایم.کوچه هایی تنگ و باریک که در آنها همه چیز از جنس خشت و آجر و کاهگل است. کوچه هایی که در نور تیرک چراغها به رنگ خاک درمیایند خاکی سرخ و نارنجی. گاه از بالای دیوارها سر یک بادگیر چشم را میگیرد و و گاه طاقی یک آب انبار قدیمی.سر گذری سقاخانه ای است و پارچه ای سبز گره خورده بر میله ها به نیت بازگشایی یک گره و سر گذری دیگر بقعه ای است و مردی مومن در آن دفن... بی راه نگفته ام که فهادان پر از ارواح خاموش است که گویی در این شب ما را دنبال کرده اند و سر در گوش ما هی نجوا میکنند و دل مار ا هی پر میدهند به قصه ها و افسانه ها.

هرخانه ای انقدر قدمت دارد که باورمان نمیوشد هنوز زندگی در آنها جاری باشد اما هست و آن را میتوان از شاخه های انارهایی فهمید که زنده و لبریز از حس زندگی گاه از بالای یک دیوار کاهگلی بر کوچه سایه میندازند.هرخانه دری چوبی دارد و کلون و چفت و زنجیر و سکو هایی که در دوطرف ورودی درها تعبیه شده اند برای استراحت زنان و مردان در  ساعتی از روز که آفتاب کویری خمیازه میکشد دمی در کوچه بیاسایند و گپی بزنند و معاشرتی..اینجا به کوچه های آشتی کنان ! معروف است.کوچه هایی که برای عبور دو رهگذر از کنار هم آنها را به هم میرساننند از بس تنگند و باریک.عجب کوچه های باصفایی.

محله فهادان که قدیمی ترین محله شهر است و در قرن پنجم هجری ساخته شده از جانب شمال به خیابان فهادان-از جنوب به بازار نو و میدان وقت ساعت از غرب به محلات شاه ابوالقاسم و کوشک نو و از شرق به خیابان امام خمینی میرسد.گویی محله فهادان از قدیم محله سرشناسان و بزرگان یزد بوده و نام آن از کلمه "فهد" به معنی دانایان گرفته شده است.

در دل یکی از گذرهای قدیمی فهادان چشممان به گنبدی آبی میفتد که در زیر آسمان پر ستاره کویری یزد خوش میدرخشد.آن را بقعه سید رکن الدین مینامند.عارف و دانشمند قرن هشتم که مدرسه رکنیه را بنا کرد و در آن عالمانی بزرگ را تربیت و گویی شاه اتابک بر قدرت و نفوذ او رشک میبرد و دستور به قتلش میدهد و این چنین میشود که این گنبد فیروزه قرنها و قرنها بر جسد مردی بزرگ سایه میفکند و زیارتگاهی میشود برای دلدارانش.

این بقعه تاریخی با کاشیهای معرق و  نقوش اسلیمی و گنبدی طاقی شکل نگینی زیباست بر تارک آسمان پرستاره شب.

گشت و گذار را به پایان میبریم.گرسنه هستیم پس به دعوت دوستی یزدی به رستورانی که بسیار فضای جالب و امروزی و مدرنی دارد پای میگذاریم.انگار از گذشته به حال به چشم بر هم زدنی با شتاب پرتاب میشویم...به یک رستوران ایتالیایی به نام سزار و با غذاهای مطبوع فرنگی .

ما ترک میخوریم!!!!


 
عقدا
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-سفر به شهر بادگیرها-میانه راه یزد-شهر عقدا 

جاده گاهی که دلش برای من تنگ میشود فریاد میزند:بیا...و من میگویم:آمدم... و اینگونه راه میفتم و با جاده هم مسیر میشوم تا هرآنکجایی که دل بی انتهای جاده مرا بکشاند...

این بار بار و بنه را بستیم و 9 تایی راه افتادیم به سمت شهر بادگیرها.یزد-من از یزد خاطره های زیادی دارم.خاطره های فراموش نشدنی.اولین سفر من و محمدامین از اینجا آغاز شد.یزد شروع جاده نوردی ما بود.برای من راه های کویری و رنگ خاک این شهر جذابیت زیادی دارد تا جاییکه هرازگاهی دلم هوای بوی کاهگلهای دیوارهایش را میکند.این بار در میانه پاییز یک بار دیگر هوس یزد به دل ما زد و راه افتادیم به دیار ایساتیس(نام قدیم یزد).

صبح زود به سمت جاده قم حرکت کردیم.صبحانه را بین راه اتوبان تهران قم و در رستوران آفتاب-مهتاب خوردیم.مسیر حرکت ما تهران-قم-کاشان-اردستان-نایین-اردکان-یزد بود.در 40 کیلومتری شمال غربی اردکان و درست کنار جاده یزد به اصفهان شهری قدیمی و دیدنی به نام عقدا وجود دارد.تصمیم گرفتیم توقفی کوتاه در آن داشته باشیم.

 وارد عقدا که میشویم انگار شهر در خواب جادویی فرو رفته است.هیچ کس دوروبر ما نیست.ما هستیم و شهری هزاران ساله خفته در نیمروز پاییزیکه قدمت ان به قبل از اسلام برمیگردد.شهری کویری و کاهگلی با کوچه های باریک و دالانهای توردرتو.ماشین به سختی میتواند از میانه این راه های باریک بگذرد.دست که از شیشه بیرون میاوریم میتوانیم دیوارهای کاهگلی را لمس کنیم و از آنها انرژی بگیریم.سکوت عقدا عجیب ما را به درون میخواند و به تفکر و اندیشیدن به تاریخ.

تاریخ مینویسد که گویی یزدگرد فرزند بهرام گور 3 سرهنگ داشت به نامهای بیدار-عقدار و میبدار و آنها هریک دهی ساختند که اولی شد بیده دومی شد عقدا و سومی میبد...

در کتاب پرستشگاه زردشتیان اما در مورد عقدا آمده است: « نام آن گبران بوده و روستای قدیمی روزگار باستان است.» خرابه آتشکده چندی در اطراف آن موجود است و چون بین زردشتیان و جدیدالاسلام ها همیشه دعوا و جدال بوده، خواجه نصیرالدین طوسی وزیر سلجوقیان به زور سرنیزه، به گفته پیران قدیم، بقیه زردشتیان را مسلمان می سازد و در یک روز بین دختران زردشتی و پسران مسلمان و بالعکس عقد ازدواج همگانی بعمل می آید. لذا از آن روز عقدا نامیده می شود و نام ده گبران متروک می گردد.

کاری به اینکه عقدا را چرا چنین مینامند نداریم کار داریم به قدمت تاریخی عقدا و دیدنیها این شهر منجمله همین کاروانسرای قدیمی که امروزه آن را بازسازی کرده اند و متاسفانه در آن به روی ما گشوده نشد تا از داخل ان هم دیدن کنیم.این کاروانسرا را "رشتی " مینامند که برمیگردد به نام بانی آن "حاجی ابوالقاسم تاجر رشتی" که  در زمان خود  یکی از نامدارترین تجار یزد بوده است و این کاروانسرا را در سال 1262 بنا نهاد.این کاروانسرا نیز مثل بقیه کاروانسراهای سرزمینهای کویری ایران از آجر بنا شده است که بالای آن 2 بادگیر قرار دارد.

بگذارید کمی از کاروانسراها برایتان بگویم که فرهنگ میزبانی ایران زمین را در خود جای داده اند.همان طور که میدانید فرهنگ مهمان نوازی از دیرباز جزئ لاینفک ایرانیان بوده است.در گذشته های دور که ایران سر جاده ابریشم قرار داشت کاروانهای زیادی از مسافران را از اقصی نقاط دنیا پذیرا بود.کاروان سرا(کاربان سرا) ترکیبی از کاروان(مسافران) و بان(خانه ) است که یعنی محل آمد و شد مسافران.شکل معماری آنها معمولا 4گوش است با یک ورودی بزرگ و گاها در مناطق کویری با بادگیرهای باشکوه و زیبا.ورودی به یک دالان میرسد که طاقی بالای ان قرار دارد و حیوانات و چهارپایان را در آن قرار میدادند.وقتی وارد کاروانسرا میشویم دورتادور ان حجره هایی برای استراحت مسافران بوده مثل هتلهای امروزی.درواقع شاید فرهنگ سکونت در هتل از همین کاروانسراهای ایرانی گرفته شده است.اطاقهای طبقه پایین را البته برای نگهداری وسایل مسافران اختصاص میدادند و اطاقهای بالایی برای اقامت مسافران .

بدنیست بدانیم که بزرگترین و زیباترین کاروانسراهای ایران از عهد صفویه آمده اند.زمانی که شاه عباس تصمیم به احیای جاده ابریشم گرفت و دستور ساخت 999 کاروانسرا را در سر راه مسافران داد.

 

 روبروی این کاروانسرای آجری یک آب انبار قدیمی هم قرار دارد.آب انباری از همان دوره حاجی رشتی معروف!بعدا که از آب انبار معروف یزد دیدن کنیم برایتان مفصل از این سازه معماری صحبت خواهم کرد تنها این را داشته باشید که آب انبار محلی بوده برای ذخیره آب خصوصا در مناطق کویری.آب انبار را با پله های طویلش میپیماییم و پایین میرویم در جایی که روزگاری پای پاک آب به آن باز بود امروز کیسه های زباله افتاده است.از آن پایین به بالا که مینگریم خورشید با بیرحمی چشم در چشم ما میشود.

یکی دیگر از دیدنیهای عقدا یک برج قدیمی در قسمتی از بافت شهراست که خوشبختانه ظاهر آن براثر مرمت این روزها حالش خوب است و استوار نظاره گر گردشگرانی است که پا بر پله های آن میگذارند و با چشمهای کنجکاو سرکی به داخل میکشند.

پله کانهایی که مارا به داخل برج راهنمایی میکنند در پشت آن قرار دارد و از دید رس مخفی هستند.پله ها بی نرده اند و خطرناک.باید حواسمان را جمع کنیم وقتی عمودی پای بر پله های آجری میگذاریم.

 داخل برج اما مرمت نشده و تقریبا نیمه ویران است.حفره های خطرناکی زیر پای ما دهان باز کرده و منتظر بلعیدن ما هستند.دروتادور برج اطاقکهایی است که کاربرد دقیق ان را نمیدانم.گویی این برج در گذشته بخشی از قلعه قدیمی شهر بوده و محل نگهبانی و پاسداشت آن.برای همین در 4 گوشه برج دریچه هایی قرار دارد که شاید روزگاری در گذشته های خیلی دور از ان برای دیده بانی استفاده میشده اما امروز دریچه هایی هستند که از درون آنها  شهر عقدا تا دوردست پیداست.

 اما عقدا را به انارش بیشتر میشناسند.اناری خوش رنگ و خوش طعم که بیشتر آن صادر و کمتر آن گیر مردم خود ما میاید.دور تادور شهر کویری درختان و باغهای انار دیده میشوند.درختانی که در فصل پاییز تقریبا لخت و عور در میانه کویر استوار ایستاده اند و به دخترکان سرخپوش خود مینازند.

بعد از گشتی که درون شهر عقدا زدیم راه یزد را پیش میگیریم.با من بمانید کلی دیدنی دارم بریتان.

*برخی اطلاعات عقدا از این لینک گرفته شده است.


 
ساران
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر 90-ادامه سفر به دماوند-روستای ساران

کوه هایی با قدمت 18000 سال از دوران نوسنگی...قدمت و عظمت تاریخ .قصه های سرزمین زرتشت.اینجا ادامه کوه "دیما" (دماوند در زبان اوستا)است که افسانه ها میگویند دخترانی از سرزمین دماوند را در دل خود پنهان کرده است برای قرنها و قرنها و تو بگو هزاره ها....دهان به دهان از مادارن به دختران نقل شده که هزاران سال قبل 40 دخترک دماوندی از دست حاکم ستمگری فرار میکنند که قصد تعرض به آنها را داشته و دخترکان سوار بر  اسب به تاخت دست به گریز میزنند و به اینجا میرسند و از بیپناهی به کوه پناه میبرند و کوه شکافت میخورد و دخترکان را تا ابد در آغوش خود جای میدهد.اینجا همانجاست و این سرزمین روستای ساران است.

ساران روستایی پله کانی شکل از توابع دماوند است که در 35 کیلومتری آن قرار دارد.ساران بنا به همان افسانه گفته شده دخترکان سوارکار به این نام نامیده میشود(ساران یعنی سوارکاران).روی پشت بامها گام برمیداریم و از کنار پنجره هایی رد میشویم که در خود قصه هایی از سخت کوشی مردمان این سرزمین پنهان دارند.روی سقف خانه ها از همان خاک معروف ضد آب قرار داده اند و به همین دلیل همه خانه ها یک دست سفید و تمیز دیده میشوند.

تازه نم بارانی زده است و هر جوی کوچکی آیینه ای شده برای انعکاس طبیعت.اینجا حتی گودالهای گل نیز عطش عجیبی برای خودنمایی دارند پس  پای دل ما در گل میماند و اسیر افسون طبیعت میشویم.تو بگو عاشق !

ساران اولین بار توسط یک آمریکایی نامش در کتابها ثبت شد.بنجامین سمیویل گرین نخستین نماینده سیاسی آمریکا در ایران بود.کسی که در زمان ناصرالدین شاه سفارت آمریکا را در ایران پایگذاری کرد و خود سرکنسول سفارت شد.او که فردی دانشمند و مشرق شناس بود علاقه زیادی به ایران داشت و پس از بازگشت به وطنش شروع به نگارش کتابی درباره این سرزمین و مردمانش کرد. 

در فصل شانزدهم کتابش مینویسد که روزی از تابستان 1884 میلادی بر اثر کار زیاد احساس کسالت و بیماری کرده و تصمیم به سفری کوتاه میکند به قصد دریای خزر.بعد از اینکه به شهرستان "ایوانکی" میرسدهوای گرم و طاقت فرسا مانع ادامه سفرش میگردد پس نقطه ای را برای استراحت در نظر گرفته و چادر و دم و دستگاه را آماده اطراق میکند.این نقطه معتدل و کوهستانی و خوش منظره ساران نام دارد.....دیگر باید بخوانید خاطرات آقای سفیر و تعریف و تمجیدی که از این روستای خوش منظره و خوش آب و هوا و مردمان مهربانش میکند....

ساران منطقه کوهستانی است که رودی در آن جاری و آنجا را مناسب کشت و زرع کرده است.در سر هر کوی و بزن کوچه باغهایی است و دیوارهای کاهگلی که درختان میوه از آن سربرافراشته اند.باوجود فصل پاییز و خزان طبیعت مناظر دلفریبی روستا را دربرگرفته و از هرطرف صدای آواز پرنده ها به گوش میرسد.گاه از میان ده اسبی و قاطری آرام و سربه زیر راه کج میکنند و صدای سم آنها شنیده میشود.این کوچه و باغها با خانه هایی طبقاتی به یکدیگر میرسند و سینه در پهنه آسمان کشیده اند.ما هم  راه را میگیریم و بالاتر میرویم .

به چنار هزاران ساله ساران رسیده ایم.درختی با تنه ای بسیار پهناور و بزرگ با شاخ و برگی افراشته انگار تابینهایت آسمان.همه ما 80 نفر در آغوش خنک و سایه سار درخت گرد میاییم.درخت میزبان مهربانی برای ما شده است.در دم غروب وهنگام کشیده شدن سایه آن بر خاک ساران قدمهای ما هم بسوی او کشیده شده است.

 درخت چنار کهنسال ساران در حیاط حسینیه روستا قرار گرفته است با تنه بزرگ و توخالی که فضایی معنوی برای زائران حسینیه فراهم کرده است.در دل این تنه توخالی مردم شمع روشن میکنند.چیزی شبیه سقاخانه های قدیمی.در شام غریبان عاشورا روستای ساران و این حسینیه با شمعهای روشن مردم در تن چنار کهنسال حال و هوای زیبایی به خود میگیرند.

اصولا درخت چنار در فرهنگ مردم ایارن زمین از دیرباز مظهر پاکی و معنویت بود.چنار عظیم ترین و پر عمرترین درخت ایران است.گسترش شاخ و برگهای زیاد آن از هر جهت سایه ساری بوده برای مسافران و خستگان.چنار درختی است که هرساله پوست میندازد و تنه آن سبزتر از قبل تازه و سرزنده میشود و همین عاملی است برای تقدس آن بین مردم از دیرباز تا امروز.انگار این جوان شدن درخت تقدس نیروی جوانی و باروری است که مظهر نعمت و برکت دادن به ارواح و گذشتگان است.

مردم از دیرباز معتقدند درخت چنار مظهر و شاه درختان است و نیز به اعتقاد ایشان، چنارهای کهن برکت و پرمحصولی را به زمین و خانواده می‌بخشد و سبب باروری و سلامت زنان می‌شوند. از این جهت در برخی مناطق، چنارهای کهن ، درخت مراد تلقی شده است.در گذشته‌های دور اگر در کنار چنارهای عظیم اماکن مقدس زرتشتیان یا کلیسا بنا می‌شده است، در حال حاضر امامزاده‌ها قرار دارند که در بسیاری از روستا‌ها و شهر‌ها بر آنها دخیل بسته، انتظار معجزه دارند.

خورشید در حال غروب است و مثل همیشه ما به انتهای سفر رسیده ایم.سفری یکروزه که از دماوند آغاز شد و با دیدم کیلان و زیارت به ساران ختم گشت.سفری پربار و سودمند که هم طبیعت بود و هم تاریخ...

امید به اینکه این چند نوشته توانسته باشد شما را مشتاق دیدار از دماوند پای در بند کندپس تا بعد خداحافظ.

/*برخی اطلاعات مربوط به درخت چنار از این لینک گرفته شده است.


 
روستای زیارت
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر 90 - روستای زیارت

روستاهای زیادی در ایران به نام زیارت شناخته میشوند و این برمیگردد به عقاید مردمان این سرزمین که همواره مردان و زنان مومنش را تکریم کرده اند.من نیز همیشه به دستهاییی که با عشق و اخلاص به سویی برای حاجتی دراز میگردند احترام گذاشته ام.و معتقدم جاییکه دلی با ایمان دعایی بکند خدایش برآورده خواهد ساخت.مهم خلوص قلبی ما آدمهاست و میزان باوری که داریم.دوست ندارم اعمال آدمها را قضاوت و حتی بدتر از آن مسخره کنم و هیچ وقت هم آنها را خرافه گرایی نمینامم.شاید خودم کاری را نپسندم اما به خودم اجازه تمسخر کسی را نمیدهم.اینها را گفتم تا بگویم با شور و عشق پا به روستای زیارت گذاشتم.

روستایی در 4 کیلومتری شمال شرق کیلان که در آن مقبره امامزاده عیسی بن جعفر نواده امام موسی کاظم دفن است و به همین دلیل به نام زیارت خوانده میشود.این گنبد طلایی که از  دل حیاط خانه ها به خوبی دیده میشود ریسمان اطمینان مردم روستاست که با قلبهایی مطمئن به سویش دست دراز کرده و چه بسا حاجت روا میشوند.از دیرباز مراسم ظهر عاشورا در این روستا دیدنی و برای غریبه ها جذاب بوده است.این مراسم آیینی هرساله با نخل بزرگی بر دوش زایران انجام میشود که در جوار حرم این مومن شهید به دست امویان ادای احترام میکند.دسته دسته افراد به اینجا گرد میایند تا ظهر عاشوراییشان را آیینی تر برگزار کنند.

 سپس جمعتی حدود 4000 نفر در خانه های این روستا با گرمی دل مردمانش پذیرایی میگردند.نکته جالب توجه در این مراسم زیارتی این اسنت که حتی یک نفر از این 4000 نفر بی غذا در ظهر عاشورا باقی نمیمانند.که خود صفای دل بی نیاز مردمان یخت کوش و زحمتکش روستای زیارت را میرساند.

لازم به یادآوری است که اینجا روستای نمونه گردشگری استان تهران معرفی شده است.روستایی باصفا و زیبا با کوچه های تمیز و خانه های کاهگلی که از آنها بوی معرفت و مهمان نوازی به مشام هر گردشگر میرسد.راه رسیدن به این روستا هموار و آسفالته است ووتقریبا تمام کوچه پس کوچه های باریک و دلنواز آن نیز آسفالت شده است.و خانه ها از امکانات آب و برق و گاز و تلفن برخوردارند.خوشحال میشوم وقتی روستایی در دل سرزمینم را آباد و جذاب میابم و خوش حال تر میشوم که با معرفی آنها به شما گردشگران بیشتر ی را به سمت و سوی آن سرازیر کنم.شاید بد نباشد این ظهر عاشورا را سری به این روستا بزنید که هم فال خواهد بود و هم تماشا...

در این روستا یک حمام قدیمی 200 ساله هم وجود دارد.من عاشق این حمامها هستم وقتی با حس ماجراجویی واردش میشوم احساس میکنم پا در یکی از دالانهای قصه های  مادربزرگم گذاشته ام.قصه های حمامهای قدیمی و جنهای بازیگوشی که شبها بر تشت مسی میکوبند و در این دالانهای بخارگرفته و مرموز عروسی به پا میکنند و وقتی پای آنها از زیر چادرشان بیرون میفتد یک جفت سم خوشگل زهره ترکمان میکند....دوستشان دارم البته نه به شرط تنها بودن در اینجا!!!

حمام مه گرفته با دیوارهای آبی ترک برداشته تمیز و مورد استفاده است.از پنجره های کوچک آن رد نور خورشید غروبین به درون میفتد و چشم ما را مینوازد خصوصا وقتی پیچک نازی را بالای سرمان میبینیم که بیخیال تنهای شسته و نشسته ما آدمها رو به آسمان آبی حمام با نور کارها میکند کارستان

از حمام که بیرون میاییم دری از یک خانه روستایی به نشانه مهمان نوازی به رویمان گشوده میشود.حیاط نقلی این خانه با دیوارهای کاهگلی و بوی خوش آش صاحبخانه پای مارا سست میکند.

 پای یکی ازپنجره های خانه کاهگلی المانهای روستایی خودنمایی میکنند.تخم مرغهای محلی و سبزی تازه و گوجه ای که هنوز بوی خاک میدهد و دبه ترشی به عمل آورده شده.

و در کنار همه آنها صاحبخانه های پیر و مهربانی که در خانه روستایی خود را باصفا و بی شیله پیله به روی 80 گردشگر باز کردند و به نفسی خود را میان تنهای جوانی دیدند که سرخوشانه از سروکول خانه آنها بالا میروند و هی تیلیک تیلیک از صورتهای مهربان و دستهای زحمت کش آنها عکسی به یادگار میگیرند...

و بدنبیت بدانید که آقای سمت چپی که نشسته و با آنها گپ میزند کسی نیست جز قدیمی ترین تور لیدر ایرانی!

این عکس را اینجا گذاشتم تنها برای آقا مرتضی تا ببیند که بر دوش محمد امین دیگر چیزی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و در آخر "فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین".


 
کیلان
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر90-ادامه سفر به دماوند-کیلان

یادتان که نرفته ما و 80 راهنمای گردشگری راهی دماوند بودیم و اطرافش.ظهر شده بود و وقت نهار.نزدیکیهای کیلان(Kilan) رستوران رضا شمرونی بود و حال و هوای پاییزیش.در امتداد جاده ای که هیچ چیز نبود تنها همین کلبه های چوبی قرار داشت که در نهایت سلیقه مسافر خسته جاده را در سوز سرمای گزنده پاییز به درون میخواند.پس پا گذاشتیم به رستوران رضا شمرونی...

از همان ابتدا برخورد رنگ زرد و نارنجی بود  و آسمان آبی و دری چوبی که انگار مارا به شهر جادو میخواند.شاید پشت آن در چوبی جادوگر شهر آز انتظار مارا میکشید.نمیدانیم بگذار بگذریم و قدم در ناکجاآباد گذاریم.

حالا رسیده ایم به دور یک حوض سنگی و قدیمی که رنگ آبیش وقتی بستر برگهای خزان زده میشود مرا به یاد خانه قدیمی عمویم میندازد که هروقت دلم هوای او را میکند ناخودآگاه یاد حوض آبی رنگ کوچکی میفتم که در کودکی مرا با پسرعموهایم در حیاط نقلی پیوند میداد وقتی توپ پلاستیکی آنها روی آب شناور میشد.ناخودآگاه نگاهم به دنبال 3 پسر عموی بازیگوشم گشت و به دنبال کودکی رفته ام اما نیافت و محو شد.

و وقتی فانوس قدیمی مادربزرگ از لابلای تاکهای تنیده در دل آسمان بر من سایه میندازد دیگر باور_باورم میشود که اینجا شهر جادویی قصه هاست.

نهار میخوریم و راهی سرزمین باستانی کیلان میشویم تا قصه ها را بیشتر و بیشتر باور کنیم.در این عصر پاییزی من و او و همه آن 80 نفر بازیگران تاریخ شده ایم.

ما در یک موزه طبیعی قرار گرفته ایم لابلای رشته کوه های قره قلاچ که زنجیروار در دل طبیعت هزاران سال است که خاموش نظاره گرند.اینجا دیگر جنوبی ترین بخش البرز محسوب میشود.در جنوب شرقی دماوند . 85 کیلومتری شرق استان تهران.اینجا کوه ها به قدمت کل بشریتند و بیشتر.همزمان با دوه ای که هیمالیا چین میخورده قره قاچ "قاچ" خورده است!!!! بد نیست بدانیم  پای قدیمی ترین بشر تهرانی حول و حوش کیلان به ثبت رسیده است اما نیندیشید به بشر دیروز و پریروز ها مراد من انسانهای پارینه سنگی 16 قرن قبل از میلاد مسیح است.

کیلان دیرزمانی دور یکی از مراکز مهم حکومتی مادهای قدرتمند بوده که هوز میتوان آثار باقی مانده از قلاع کیانیان را در آنجا دید.کیانیان هم که دیگر به قدمت باستان است و نماد ایرانیان کهن.پس بنگریم به اینکه کیلان چه پیشینه عظیم و درخور تاریخی فرهنگی دارد.همین پیشینه باشکوه شاید خونی است که در رگهای مردم کیلان جاری شده و آنها را به بالاترین درجات علمی و فرهنگی میرساند.امروز مفاخرزیادی در کل دنیا هستند که به کیلانی بودن خود مینازند .

ردپای کیلان را در اساطیر شاهنامه هم میتوان یافت وجاییکه فردوسی کیلان را نام نبیره افراسیاب میخواند که در این محل هنگام جنگ برابر کیخسرو به دست آرش سردار بزرگ ایرانی کشته شد.از طرف دیگر نام کیلان از سلسله کیانی هم گرفته شده که آن هم در خور توجه است و بیشتر و بیشتر اهمیت این مکان باستانی را برای ما کنجکاوان تاریخ بیشتر میکند.کیلان پایتخت تابستانی کیانیان بوده و چه بسا در روزگاران گذشته شکوهی بیمانند داشته است.حیف که امروز ردپایی از آن دوران و از آن سلسله ها و از آن مردم باستانی دیگر وجود ندارد.تنها ویرانه های باقیست که باید لابلای آنها رفت و گشت و اندیشید.

اما قصد ما از دیدار کیلان حضوری هم در مسجد جامع قدیمی این شهر است.وارد مسجدی میشویم که مناره ندارد و این جای تعجب است.میخواهم همینجا برایتان کمی از فلسفه وجود مناره های مسلمانان بگویم.اولا که مناره از معماری ایران وارد معماری دوران بعد از اسلام شد.مناره ها میلهای بلندی بودند که در زمان ساسانیان در نقاط مختلفی میساختند و بالای آنها چراغ میفروختند تا مسافران راه ها و جاده ها مسیر خود را بیایند.این میلها به نوعی فانوس دریایی خشکیها محسوب میشدند.بعدها که اسلام وارد سرزمین ما شد کاربری میلها به مناره مسجد تغییر کرد حالا اذان گو بالای آن میرفت و به صدای بلند مردم را فرامیخواند.

اما اینکه چرا یک مناره به دومناره تبدیل شد برمیگردد به دوران ایلخانی که عظمت گرایی وارد معماری ایرانیان شد.پس میلها بلندتر ساخته شدند و برای حفظ استحکام و توازن و جلوگیری از شکست طاقهای بنا این میلهای بلند را به صورت جفت یعنی 2 تایی ساختند.حالا میدانیم که میل یا مناره ربطی به معماری مسجد نداشته و بعدها به معماری مساجد افزوده شده است.

کلمه مناره یک کلمه ساسانی بوده که از ریشه کلمه "نور" آمده وخود دلیلی بر آتش افروزی بالای آن در دوران زرتشت است.پس میبالیم به اینکه ایران زمین مناره و گنبد را به معماری جهان اسلام هدیه کرده است.

وارد مسجد که میوشیم 15 ستون پافیلی بزرگ سفید توجه ما را جلب میکند.

سقف مسجد تماما از چوب است  اما در گذشته از ماده دیگری بوده که نیاز به چنین ستونهای سنگینی برای نگهداری داشته است.علت اینکه سقفها در گذشته بسیار محکم و سنگین بوده اند به خاطر بارشهای شدید برف  بوده که امروز دیگر کمتر  اتفاق میفتد.پس سقف سبکتر شده اما ستونها به یادگار از آن دوران همچنان باقی مانده ند.فضای اینجا ظرفیت پذیرش 2000 نفر را دارد و اشخاص مهمی چون آیت الله طالقانی-خاتمی بهشتی و مهندس بازرگان زمانی به اینجا آمده و از نزدیک مسجد را بازدید کرده اند.جالب اینجاست که علامه طباطبایی کتاب "المیزان" خود را در شبستان همین مسجد نگاشته است.

دیوارهای دورتادور مسجد همه خشتیند تا بتوانند در زمستان گرما را حفظ کنند و در تابستان فضا را خنک نگه دارند.کیلان یک خاک معدنی به نام کائولن دارد که جلوی نفوذ آب را میگیرد.به خاطر همین روی پشت بامهای خانه ها پوششی از این نوع خاک را قرار میدهند.

معماری دوران ساسانی "بوم آورد" است یعنی در هر منطقه از مصالح خاکی همان منطقه در ساخت بناها استفاده میشده .بنابراین میبینیم که در ساخت این مسجدهم از سنگهای تیشه ای و ملات ساروج استفاده شده که خاص کوهستانی و رطوبی بودن این منطقه است.

محراب مسجد قدیمی و احتمالا مربوط به قرون 5 یا 6 هجری است که از مقرنس(تورفتگی) و بیرون آمدگیهای ظریفی ساخته شده .دورتادور آن هم کتیبه ای به خط ثلث با کاشی فیروزه ای قرار دارد.محراب مثل همیشه در راستای قبله است.

این مسجد مثل بسیاری مساجد دیگر احتمالا روی آتشگاه ساسانی بنا شده.بعد از حمله اعراب حکومت مسمغان به آنها جزیه داده تا بتوانند در اینجا باقی بمانند اما شرط باقی ماندن تبدیل آتشگاه به مسجد بوده است.

کیلان زیبا را میگذاریم و به جایی دیگر میرویم.کجا؟ با من بمانید


 
دماوند(1)
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

اواسط مهرماه بود که به سفری یک روزه دعوت شدیم از سوی انجمن صنف راهنمایان گردشگری استان تهران به دماوند و روستاهای اطراف آن.قصد در این سفر که اساتید معماری و فرهنگ و هنر مارا همراهی میکردند آشنایی بیشتر با شهرستان دماوند و شناساندن آن به مردم از طریق راهنمایان تور و وبلاگ نویسان بود.

صبح یک جمعه پاییزی با آسمانی آبی و هوایی لطیف ساعت 7 صبح از میدان آرژانتین با دو دستگاه اتوبوس راه افتادیم به سمت جاده فیروزکوه.در یکی از اتوبوسها راهنماهای تور گرد آمده بودند اما من و محمدد امین  را در اتوبوس دیگر جای دادند جاییکه کلیه اساتید در آن بودند و در تمام طول سفر مارا بمباران اطلاعاتی کردند