.کشف کوچه ها
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

شهریور 95 - در راه سفر به ارمنستان

وقتی پای سخن از ارمنستان به میان میاید بی بروبرگرد پرت میشوم به سالهای دور به روزهای درس و مشق در مدرسه ارامنه.به دوستیهای بامعرفت با آن رفقای جانی. به نامهای غریب و لحجه هایی غریبتر جلوتر که میایم 4سال روزهای دانشجویی است و خاطره بازی با  دختری مهربان پس دوست دارم سفرنامه ارمنستان را به "آدرینه بارسیقیانس" بانوی کوه های آرارات تقدیم کنم.

در این یک سال و اندی این دومین سفر خارج از کشور ما است.مقاصد نزدیک را انتخاب میکنیم تا حتی المقدور زمان کمتری را در حال کلنجار در هواپیما با دخترک بگذرانیم. البته بد نیست بگویم که یک قاشق شربت هیدروکسیزین هم کمک حال خواهد بود. به هر حال در نیمه شهریور راهی ایروان شدیم صبح نه چندان زود یک روز گرم تابستانی

پرواز یک ساعت و نیمه با هواپیمایی ماهان بد از آب درنیامد خصوصا اینکه تقریبا یسنا تمام مدت خواب بود.درست کمی قبل از سفر، ارمنستان ویزا برای ایرانیان را حذف کرد و به این ترتیب وقتی به فرودگاه کوچک و جمع و جور Zvartnots رسیدیم بی دردسر اضافه و به سرعت وارد خاک ارمنستان شدیم. جالب بود که آنجا جزو معدود فرودگاه هایی بود که بچه داراها رو از گیت ورودی بی صف عبور میدادند.این قسمت خیلی حال داد. برای ما بچه دار های با ساک و زنبیل و بگیر و ببر...

آقای ریموند یک ایرانی ارمنی ساکن ایروان به استقبال ما آمد و ما را سوار اپل وکترای 96 خود کرد.ماشینی که در این چند روز سفر پای خوش رکاب ما بود و به قول خود ریموند:جیران (اپل مربوطه)برکت سفرما محسوب میشد...

 

هتل محل اقامت ما Royal Golden Tulip یکی از بهترین هتلهای 5 ستاره شهر ایراوان است و جزو یکی از هتلهایی که هیچ وقت اتمسفر رویایی و دوستانه آن را فراموش نمیکنم.شاید بشه گفت اینجا بوتیک هتلی است  که در شهری چون ایروان با بضاعت کم امکانات اقامتی، یک فرصت استثنایی است.گرچه تقریبا در تمام یک هفته اقامتمان بیشتر از دو خانواده ایرانی را در اینجا مشاهده نکردیم.

خیابان Abovian محل هتل گلدن تولیپ بهترین خیابان توریستی شهر و البته یکی از گران ترین فضاهای شهری ایروان است.از در هتل که پا بیرون میگذاریم در احاطه کامل رستورانها و کافه های خیابانی هستیم.پیاده روی وسیع با درختانی کهن در دوطرف سایه سار خوبی است برای قدم زدن و لذت بردن از هوای پاک و سبک شهر. آسمان آبی است و نسیم نسبتا خنکی حال دودزده ما را جا میاورد.دیگر روزهای واپسین گردشهای تابستانی ایروان است.هوا رنگ خنکی به خود گرفته و گاهی نسیمک سرخوش مورمورت میکند.

درست روبروی هتل ما میدان charles Aznavour قرار دارد با حوضی پرآب در میانه  و مجسمه های سنگی که از دهانشان آب بیرون میریزد .این حوض و فواره بعدها پاتوق هرشب ما شد برای سرگرم کردن یسنا و قاشق قاشق غذا دادن به او وقتی با دهان باز محو دهان گشوده زنان سنگی میشد.!!!

شنیده بودم که ایروان شهر مجسمه ها است و این را به زودی لمس کردم.شهر هزار مجسمه زیبا که بی ترس از دزدیده شدن! خوش غنوده اند در فضاهای شهری و در میدان چارلز دو تا از زیباترینهایشان قرار گرفته اند یادم میاد دکتر سمیعی آذر از آرتیست آنها برایمان گفته بود همانکه با پیچ و مهره و تسمه و بلبرینگ به خلق حیوانات فلزی میپرداخت.

میدان چارلز اما شاید بیش از هرچیز شهرتش را میدون سینما موسکو است. همان ساختمان خاکستری قدیمی که اگر اهلش باشید هرشب پاتوق هنرمندان و هنردوستان ایروانی است  و در آن میان یک شب هم دیدیم که برای بزرگداشت عباس کیارستمی برنامه ویژه ای ارایه کرد.خلاصه فرض را بر آن بگذار که اینجا جاییست شبیه باغ فردوس ما از نوع ارمنی آن...

حیفمان آمد وقت تلف کنیم پس از استراحتی کوتاه در همان حد که یسنا سرحال بیاید راه افتادیم یک پیاده روی دو ساعته اطراف محل اقامتمان و کشف و شهودی از شهر داشتن.اول از همه بگویم که برای رفت و آمد با کالسکه بچه ایروان بهترین شهر است. امکان رمپ و پیاده روهای وسیع و  مناسب برای رفت و آمد ویلچر و گالسکه بچه در زمینهایی نسبتا هموار و تمیز و بی دست انداز و البته بسیار ایمن از منظر حمل و نقل عمومی.سر هر چهاراه و روی هر خط عابر پیاده خیالتان راحت باشد که اولویت با شماست.نه تصادفی دیدیم و نه بزن برو و نه دعوا مرافه ای.شهر انقدر آرامش دارد که گاهی تنها صدای گنجشکها حواست را پرت میکند.

معماری شهر یک دست است و قناسی بی درو پیکر ساختمانهای بیهویت در آن به چشم نمیخورد.ساختمانهای قدیمی بازسازی میشوند و نه تخریب و آنهایی که تازه ساخته میشوند سازی مخالف آنچه در معماری قدیمی شهر وجود دارد نمیزنند. 

شهر زنده و پویا است و فضاهای کافه نشینی در زندگی روزمره مردم ایروان جای دارد. از سرکار که برمیگردند خانه نشین نمیشوند.دوتا دو تا و چند تا چند تا دور هم جمع شده چیزکی مینوشند.گپی میزنند خستگی در میکنند و آخر شب راهی خانه میگردند.

کافه هایش رنگ هنرمندانه دارند.هریک انگار پشت درهایشان قصه ای است مثل این کافه کنار هتل ما که هر روز وسوسه ام میکرد و سرآخر نتوانستم راز مگویش را کشف کنم و برایم سر به مهر باقی ماند تا شاید سفری دیگر و و قتی دیگر...

فعلا اما خستگی سفر است و سنگینی خواب پس تا فردا در پناه خدا.شب بخیر