بسم الله
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان و مرنجاب

زمستان 94 - کاشان - سرای عامریها

چمدان کوچک صورتی رنگ خبر از 3 تایی شدنهایمان میدهد.درش را که میگشایم عطر کودکی در فضا پخش میشود.روی پله سنگی مینشیند و خمیازه میکشد.صدای خنده ای حیاط را میدود.کودکی از آغوشم بالا میرود.ما پا به کاشان گذاشته ایم.

اینجا سرای عامریهاست و من یادم میاید سالهای دونفره مان را که روزی مهمان این خانه بودیم و شاید حتی فکرش را هم نمیکردیم شبی از شبهای زمستانی با مسافر کوچک زیر طاق هلالی هزارتوی افسونگر، لابلای گجریهای قجری عمارت کاشی، سر به خواب بریم و خوابهای رنگین کودکانه ببینیم همان وقتی که تن خسته اش را روی نقش ترمه لحاف سوزن دوزی یله داده ایم....زندگی است دیگر.

به خواب که میرود و اطاق زیر حجم صدای نفسش آرام میگیرد .فنجانی قهوه دم میکنم و تن خسته ام را پهن پله های سنگی میسازم و در سکوت خانه صدساله مادریم را مزه مزه میکنم .اطاق در به روی حوض سنگی میانه حیاط باز میکند و آفتاب کم رنگ میشود. 

امان از حیاطهای قدیمی و سگفرشهای کهنه که در ذهن سنگی آنها صدای گامهای صدساله آدمهای آمده و رفته ضبط شده است و نیمه شب در صدای جیرجیرکها رد گم میکند.گلدانهای گلی و شمعدانیهای همیشه زنده مرا باز به خاطرات مادربزرگ پرت میکنند و من باز نگاهم خیس میشود.اینجا را دوست دارم رنگ زندگی دارد.

شب که چادر سیاهش را پهن میکند هزار ستازه سوسوزن از آسمان کویری گل چادر میشوند و سیاهی را از رو میبرند.هوا سوز شبهای کویری دارد و مورمورم میکند وقتی میبینم آرزویم را این بار حوالی خوابهایم جا نگذاشتم و در هوای تازه سفر نفس تازه میکنم.

پنجره های رنگ به رنگ که  نور بر پر چادر شب گرفته اند شعربافتهای کاشی را قاب میگیرند  .چوبهای ارسی قلنج میشکنند و بوی خواب میگیرند وقتی دست نگهبان پیر فانوس نور را دور میکند.کسی دق الباب عاشقی میزند و تنپوشهای شاعر غزل خواب میخوانند.

بسم الله....سفر  ما اولین شب خود را آغاز میکند.