تیستوی افغانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

اولین روزی که او را دیدم به نظرم مردی آمد سی و اندی ساله.صورتی آفتاب سوخته و دستانی کارکرده داشت با انگشتانی ضخیم و پوستی چغر.پرسیدمش چند ساله ای پاسخش متعجبم کرد.نوزده ساله....پرسیدمش چند سال است ایرانی.گفت از 12 سالگی/پرسیدمش دلت هوای وطن و مادر نکرده.خندید و گفت:وطن و مادر؟ چیزی یادم نمیاد.فقط یادمه تمام بچگیم کار کردم و پول فرستادم کابل...

باغمانمان شد.دستانش بعدها من را یاد قصه "تیستوی سبز انگشتی" مینداخت.همان پسر بچه ای که مهربان بود و از جنس فرشته ها... که وقتی انگشتانش را در خاک میکاشت گل میرویید از همه جا.

پاییز که میشد همه حیاط کم کم رنگ عریانی میگرفت هوای مرگ. اما در همان هوای مرگ حضور و عبور او به درختان لخت رنگ میداد.میخندید بیل میزد خاکها را زیر و رو میکرد و زیر باران و برف با دستانی یخ زده برگهای خشک را جمع میکرد.میگفتمش تو را به خدا کلاه سر بگذار....دستکشهایت کو....چرا یک لا پیراهن زیر برف و باران ایستاده ای. پسر جان آخر میچایی....میخندید و با بادی در غبغب میگفت:سرد نیست.من با این بادها چیزیم نمیشه... و من حرص میخوردم...و  حرص میخوردم که میرفت نوک درخت گردو و پا بر شاخه های ترد میگذاشت...آهای غفور نیفتی تو را به خدا.... میخندید و باز هم میخندید.

آخرهای پاییز فقط درخت خرمالو انگار جان داشت هنوز.گنجشکها هرصبح از سرو کول آن بالا میرفتند.میگفتم خرمالوهای گس را بچیند و ردیف کند روی راه پله زیر تن خورشید تا کم کم شیرین شوند.میگفتم بالاییها را برای گنجشکها بگذار...اما غفلت میکردم همه را چیده بود.گردو ها را هم.....برای کلاغها چیزی نمیگذاشت هرچه با باغ عیاق بود با حیوانات بی عیاق....میگفت خانوم مهندس یک گونی به من بدهی دخل همه گربه هایت را آورده ام.میندازمشان تو گونی و میبرم سر گردنه ولشان میکنم....میگفتم: غفور! مبادا رو برگردانم لگدی نثارشان کنی....میخندید و میدانستم رو که بر میگردانم گربه ها نوازشی میشوند!....

اما مهربان بود و از جنس خاک و آب و زمین و مدام میخندید.صبح ها سوار بر دوچرخه کوله پشتی بر دوش از در درمیامد.میخندید.زیر آفتاب و ابرو باران و برف میخندید.موقع رفتن بعد از 8 ساعت کار سخت باز میخندید.میگفت کلاس زبان میرود.نهضت هم میرود. میخواهد یک روزی شاید به همین زودیها برود آلمان.از مرز خاکی....آبی.... و من هی دلشوره میگرفتم که مبادا برود که مبادا غرق شود که مبادا گم شود که مبادا باغ بی او بی یار، بی بار شود....

عاشق هم شد.روزی از دختری برایم گفت که در یکی از همین کوچه باغهای دور و بر درس خوانده است و خانه دار و البته قشنگ.رفت به خواستگاری دختر پدر اما رضا نداد. دلش شکست.تا مدتها نمیخندید دیگر و نگاه همیشه شادش خاکستری شد... گفتمش بی خیال تا بخواهی دختر اصلا خودمان این بار برایت خواستگاری میرویم....بی خیال اصلا زن میخواهی چکار .... حال زندگیت را ببر....یک  روز که یسنای گریان در آغوشم بود و در حیاط راه میرفتم به من گفت:خانوم مهندس چقدر این بچه گریه میکنه... گفتم همین دیگر غفور زن نگیریها.... گفت نه بابا زن میخواهم چکار و خندید.دوباره خندید.

دو هفته پیش ناپدید شد.نه به تماسی پاسخ داد نه خبری به کسی. جنازه او را در موتورخانه خانه اش پیدا کردند.خانه ای که سالها سرایدارش بود و جنازه بی کس و تنهایش را در خود جای داده بود.گفتند برق او را گرفت.گفتم ای وای غفور.باز بی احتیاطی....کسی در گوشم خندید و گفت خانوم مهندس من چیزیم نمیشه....

گفتند مرده و برادرهایش جنازه را به افغانستان برده اند مادرش این طور خواسته و من یاد وطن و مادر افتادم و یاد آن روز...

میگویند امروز غروب به وطن میرسد و فردا دفن خواهد شد.دیشب حلوا پختم و راه افتادم تنگ غروب در کوچه های لواسان دلم میخواست فقط کارگرهای افغانی حلوای غفور را بخورند.غفور که مهربان بود و به قول سهراب لحن آب و زمین را خوب میفهمید.

اگر بگویم باغ به عزایش نشسته است باور میکنید؟

***

*تقدیم به غفور ابراهیم و همه کارگرهای زحمتکش افغانی که در پستوهای این شهر هیچ کس به یادشان نیست....