قلاع قدیمی، قصه گوی تاریخ
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/17 - جاجرم

مستوفی قزوینی 665 سال پیش در توصیف جاجرم چنین مینویسد:" از اقلیم چهارمست و شهری وسطست و در حوالی آن یک دو روزه راه زهرگیاه است و بدین سبب لشکر بیگانه بدانجا نمی تواند رسید و در آن شهر قلعه ای است و در پای آن دو درخت چنار گویند هرکه صباح چهارشنبه پوست آن را به دندان گیرد هرگز او را درد دندان نباشد و بدین سبب پوست آن درختان را به دندان برده اند و موضعی چند از توابع آنست و در شهر خانه های بتکلف باشد. محصول آن غله و میوه فراوان باشد"...

فکرش را بکنید سرگرم راه رفتن در کوچه های کویری شهر جاجرم باشید.لابلای خانه های مردم و در آن منطقه خشک و آفتاب ضل، باغی نهایت سبز با انارهای ترک خورده روی تپه ای توجهتان را جلب کند.عجیب نیست بین اینهمه خشکی سبزی چنان دلفریب در پس زمینه آسمان آبی؟اینجا باغی است در جوار همان قلعه ای که مستوفی از آن حرف میزند.همان قلعه هزار ساله...

در وسط جاجرم یک تل خاک عظیم به ارتفاع 21تا 24متر هست که بقایای ارگ شهر قدیمی محسوب می گردد و به آن "نارین قلعه" میگویند . روی این خاک بقایای دیوارها و برجهای قدیمی به چشم می خورد.گویی اینجا تا اواخر دوران قاجار استفاده میشده است.

حالا راه میفتیم تپه را گز کردن و بالا رفتن.راستش به نظر کار خیلی عاقلانه ای به نظر نمیرسد که لابلای این برج و باروها و دیوارهای قدیمی پرسه زدن.دیوارهایی که به فوتی بندند تا سرازیر شوند پایین و البته چاله هایی که دیگر به چاه بیشتر شباهت دارند و در دل زمین دهان باز کرده اند تا پای جستجوگر ناآشنایی را به کام کشند.

علیرضا میشود بی خیالش شوی و تا کار دستمان ندادی پایین بیایی؟!

کم کم از شهر خارج میشویم.شهری که خشت به خشتش به گذشته ای غنی پیوند خورده است.دوکیلومتر از شرق جاجرم که میگذریم بنای آجری با گنبد نیلی از دور به چشم میاید.نزدیک شده و از ماشین پیاده میشویم.اینجا قبرستان شهر جاجرم است که در قلب خود پیکر "مهزیار" را جای داده است.(چه نام قشنگی دارد مهزیار .دوست دارم این طور بخوانمش: مهز خاطر یار!!!!).

مقبره علی بن مهزیار؛ از یاران امام تقی (ع) ؛ شبیه چهارطاقیهای قدیمی است خصوصا اینکه هم از سمت شرق در ورودی دارد و هم غرب . انگار بنا از دو طرف باز و رو به آفتاب  است.کمی بیشتر که دقت میکنیم یاد آرامگاه تیموری شیروان میفتیم، تردید نیست که معماری به عصر مغول تعلق دارد .

و سرانجام،جلال الدین

در حد فاصل جاده جاجرم به گرمه هستیم که از دور روی تپه نسبتا مرتفعی بدنه سنگی قلعه نظامی جلال الدین را میبینیم.سر ظهر است و در گیرو دار اینکه برویم یا نه محمد امین ،علیرضا و پانته آ خسته هستند و ترجیح میدهند این صلات ظهری به جای تپه نوردی زیر باد کولر چرتی بزنند و شربت بیدمشک بخورند.من و بهاره وسوسه رفتنیم پس دوتایی راه میفتیم تپه خاکی را بالا رفتن.

حدود نیم ساعت طول میکشد که از شیب نسبتا تند تپه بالا رفته و به کنار در ورودی آن برسیم.دعا دعا میکنیم که در بسته نباشد وگرنه سوژه خنده تنبلهای پایین تپه میشویم اما در گشوده است و ما با خوشحالی پا به درون قلعه میگذاریم.

در همان نگاه اول متوجه آبادانی و مرمت بسیار بجا و حرفه ای قلعه میگردیم که گویی توسط یک شرکت خصوصی مهندسی انجام شده است.دورتادور پلان شش گوش قلعه برجهای مدور نگاهبانی قرار گرفته اند.آشکارا اینجا زمانی یک دژ نظامی بوده که هنوز خمره های ذخیره آب و آذوقه آن در دل دیوارها دیده میشود.

از دور پلاکهایی روی دیوارها توجهمان را جلب میکند روی آنها چیزهایی حک شده مثل این یکی که روی آن نوشته شده:ایران آباد،ایران ویران...به فکر فرو میبردمان...

کودک سرخوشی به سمتمان میدود و با هیجان میگوید:خانم ،خانم!  اون دگمه رو بزنید تا قلعه براتون قصه بگه...

تعجب میکنیم که این بچه چه میگوید.به سمت یکی از دیوارها میرویم و متوجه میشویم دورتادور ما نقاشیهایی روی دیوارها نصب شده است.

سراغ اولین پرده نقاشی میرویم.نقوشی که شبیه کارهای قهوه خانه ای است.دگمه روی دیوار را فشار میدهیم.پروژکتورهای روی پرده روشن میشود و قلعه شروع میکند قصه خود را بیان کردن.باورش سخت است اما این قلعه با این ابتکار زیباترین قلعه ای که تاکنون دیده ام به نظر میرسد.قلعه قرار است زندگی سلطان جلال الدین خوارزمشاه را برایمان بگوید و پرده به پرده با نور و موسیقی و صدا ما را با خود به درون تاریخ بکشاند تا جاییکه به خود میاییم میبینیم ساعتی است روی پله ای سنگی نشسته ایم و دست زیر چانه به مرور زندگی جلال الدین نشسته ایم.با صدای سم اسبها دلمان تپیده در امواج دریا غرق شدیم و در چکاچک شمشیرها جنگیده ایم و  سرآخر پا به حرم جلال الدین شاید ما هم یکی از سوگلیهای او شده ایم....

جلال الدین پسر محمدشاه خوارزم بود که پس از پدر به پادشاهی ایران زمین رسید تا دست مغولان را از تاراج این سرزمین کوتاه کند.رشادتهای جلال الدین بارها در اشعار شاعران مختلف به دلنواز ترین اشکال بیان شده .تراژدی جنگ او با چنگیز در کناره رود سند و غرق کردن زن و فرزند به دست خود برای جلوگیری از اسیر مغول شدن و نهایتا یکه و تنها با اسب از رود پرخروش سند گذشتن تاریخ پرشکوه زندگی جلا الدین است. جلال الدین بارها با مغول جنگید بارها سپاه فراهم کرد و در نقاط مختلفی از جمله همین قلعه دست به دفاع از ایران زمین گشود.اما نهایتا در شبی که مست باده نوشیدن بود توسط مغول مورد حمله قرار گرفت .جلال الدین توانست بگریزد از آن به بعد دیگر کسی ندانست که چه بر سر او امد.برخی گویند به قتل رسید برخی دگر گویند با چهره ای مبدل سالها کوشید تا دوباره سپاهی برای مقابله با مغول گرد آورد.هرچه که هست در این خطه تا سالها مردم نان کودکانشان را جلال الدین میگذاشتند تا جلال الدین قصه ما در قصه ها فرو رود و کسی نتواند رد او را بزند.

اینگونه جلال الدین خوارزمشاهی خود قصه ای بی انتها شد تا انتهای سفر به خراسان شمالی ما را نیز با قصه ها دربیامیزد و برای همیشه در ذهن و قلب ما به یادگار بماند.سفری که با قصه اسپاخو آغاز گشت و با افسانه جلال الدین پایان گرفت.