ما 3 نفر
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧  کلمات کلیدی: مادرانه

سالهای پیش کسی به من گفته بود که زندگی انسان به 7 تاییهای پی در پی و مختلفی تقسیم میشود.هر هفتی که میگذرد زندگی در جریان جدیدی میفتد  و دگرگونی خاصی برای ما پیش میاید.پارسال درست همین روزها؛4 دی؛ ٣۵ سالگیم به پایان رسید و من ششمین 7تایی جدید زندگیم را آغاز کردم.میدانستم چیزی رخ خواهد داد.چیزی که نویدش را دلم میداد و من به انتظار نشستم و آغاز ششمین 7 زندگیم کمی بعد از 4 دی 1392 کلید خورد.به قول کسی که بسیار دوستش دارم: پلک جهان پرید و من منتظر اتفاقی ماندم و اتفاق افتاد...

کمی به عقب برگردم . من آبان سال 1385 نوشتن این وبلاگ را آغاز نمودم.قصدم فقط سفرنامه نویسی نبود.از کتاب گفتم از سینما از تاتر از هنر از عشقهای بزرگم به زندگی از خود زندگی از جاده های رفته و گام نهاده از دوستیها از شعر موسیقی جداییها از همه چیز از خود زندگیم گفتم.

روزهایی که گذشت کم کم پر شد از دوستیهای بیشمار در این خانه مجازی در این فضای شخصی لذت بخش در بیا تابرویم.در این سالها وقتی به عقب برمیگردم میبینم تقریبا بیشتر زندگی را با شما تقسیم کردم.از حسم  از ذهنم برایتان گفتم و شما چه صبور چه باوفا و چه بامرام مرا همراهی کردید.

پس حالا فکر میکنم وقتش رسیده که بخشی از وجودم را نیز با شما تقسیم کنم...

بیایید باز کمی به عقب برگردیم.قدیمی ترها یادشان میاید سالهای پیش را که من از "عشق چوب کبریتی" برایشان حرف زدم و چقدر خوشحال حرف زدم اما خوشحالی من به پایانی تلخ رسید و من عقب نشستم.کمی دیگر دومین عشق چوب کبریتی در من جوانه زد ولی این بار دیگر از اشتراک حسم ترسیدم.دومی هم خاموش شد و منم دیگر انقدر سرخورده و تاریک شدم که این بخش دردهایم را هیچ وقت برایتان به اشتراک نگذاشتم.سالهای سختی گذشت و من مایوس تر از هرروز در خود میشکستم و بیشتر و بیشتر در خود فرو میرفتم بی آنکه کسی بفهمد زیر پوست من دردی کشنده جریان یافته است.من در خود میشکستم و کسی نمیفهمید که دلم لبذیز درد شده است. دردی که مرا از درون نابود میکرد.

پنجمین هفت تایی عمرم که به پایان رسید یک بار دیگر بلند شدم و این بار امیدی دیگر در دلم جوانه زد و این بار این 7تایی جدید معجزه ای را با خود برایم به ارمغان آورد من یک بار دیگر جوانه ای را در خودم حس کردم...

دیشب وقتی تجربه جدید من و محمد امین شکل گرفت اندیشیدم که آیا دوستان من این حق را ندارند در این حس جدیدم شریک شوند؟دوستانی که در این سالها صبورانه در همه لحظاتم با من بودند حالا هم باید بدانند که من نزدیک به مادر شدنم...

دیشب وقتی من و محمد امین به صفحه مانیتور خیره شده بودیم و به صدای قلب کوچکی گوش میسپردیم و چشم به دستها و انگشتهای گشوده موجود کوچکمان سپرده بودیم داشتم فکر میکردم زندگی خود معجزه است.معجزه ای که خداوند دارد درون من شکل میدهد.وقتی اولین جنبش کودک درونم را حس کردم وقتی زیر پوستم گرمی وجودی زنده را حس کردم وقتی صدای ضربان قلبی را از درون کالبدم شنیدم وقتی سر،پا و دستهای کوچکش را دیدم فقط توانستم بگویم:خدایا شکرت شکرت تا بینهایت که چگونه میشود به تو ایمان نداشت.به تو یقین پیدا نکرد....

حالا من دوباره خودم را با شما تقسیم کردم.این بار نه تنها ذهنم را بلکه بخشی از وجودم را و میخواهم از شما خواهش میکنم برایم دعا کنید تا این بار موجود کوچک درونم را زنده و سالم در وقت معینش در آغوش بکشم...

برایم و برای کودک درونم دعا کنید..میدانم دعایم خواهید کرد و همین مرا به ادامه راه هزاربار امیدوارتر خواهد ساخت.

و از اینکه 4 دی 1393 دوباره مرا با تبریکاتتان یاد کردید سپاسگزارم دوستان.