باران بارید گندم رویید.زندگی سبز شد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/15 - به سوی روستاهایی در دوردست

هم کان مروتی و هم برهانی

هم دست ولایتی و هم سلطانی

مشهورتی زآفتاب ثانی

قطب دو جهان توکل گلیانی

میگویم این خاک زرخیز خراسان شمالی کیمیایی دارد ها که از هرگوشه و کنار آن عارفی و شاعری سربرآورده است و اینجا مقبره بابا توکل گلیانی است در روستای تاریخی گلیان.درست نمیدانیم او کیست همین قدر با پرس و جو از اهالی روستا دانستیم که "بابا" از عارفین قرن 4 هجری بوده که نفسسی حق داشته و دستی در نجوم و شعر که جدای از علوم "بابا" اولین کلیددار در کعبه نیز بوده است و شعرش اینگونه روزگاری بر بالای خانه خدا نقش بسته بوده است.

روستای گلیان درست در 23 کیلومتری جنوب شهر شیروان قرار دارد.روستایی بسیار قدیمی و کهن در میانه دره ای که رود گلیان از آن میگذرد و درست به یمن همین رود روستا نیز گلیان نام گرفته است با برج و بارویی قدیمی که خود حکایت تاریخی گم گشته در پشت این کوه هایی سر به فلک کشیده دارند. 

کنار رود گلیان در خنکای عصر اطراقی کوتاه میکنیم تا قبل راه افتادن به پشت کوه هایی ناشناخته تنی بیاساییم و چایی بنوشیم.

از گلیان که به در میاییم به شهری میرسیم که شبیه هیپچ شهری که تاکنون دیده ایم نیست.شهر آجیلی ایران است اینجا که تمام مغازه هایش از فندق و آجیل و بادام و گردو انباشته است.خیلی عجیب مینماید وقتی میپرسیم چرا شهر "فاروج" پایتخت آجیل ایران است و حتی مغازه داران هم درست جوابی نمیدهند.یکی دونفر میگویند که از باغهای اطراف فاروج آجیل به دست میاید و چند نفری هم میگویند:زهی خیال باطل که تمام این مغز دانه ها واردات شهرهای دیگر است.پس فاروج را چه به این همه مغازه آجیل؟؟؟ما که نفهمیدیم و از آن عجیب تر این است که نام بیشتر مغازه های فاروج ، مازندران است و این دیگر از آن حرفهاست که در گوشه شمال شرق ایران و در خراسان شمالی چرا تمام این مغازه های نام استانی دریایی را دارند و باز وقتی سوال میکنیم جئابی نه چندان قانع کننده میشنویم که :چون اینجا مسیر جاده شمال به مشهد مقدس است و بیشتر زایرین آن از مازندرانند!!!!!!!

شما اگر توجیه شدید ما هم توجیه شدیم!

اطراف فاروج پر است از باغهای آجیلی!!! از بادام و گردو تا کشمش و چلغوز.برجاده مینشینیم روی زمین و با یک قطعه سنگ بادام میشکنیم و میخوریم.بادامهای درختانی که دست خدا برای مسافران جاده کاشته است.

روی یکی از دیوارهای هتل عکسی دیده بودیم از بنایی با گنبدی نیلی.دلمان خواست پیدایش کنیم.دانستیم در روستای "خسرویه" نامی واقع شده است.پرسان پرسان سرآخر راه را اشتباه رفتیم و از روستای "بنا" سردرآوردیم.مادر پیری هم کلاممان شد و ما هم قدم راهی روستای قدیمی شدیم.

حمام قدیمی صفوی نشان میدهد روستا قدمتی دارد چندین صد ساله.حمام اما این روزها بی کاربرد است و دارد روبه زوال میرود.خواستیم قدم بگذاریم زیر زمین تا از زندیک نفسهای آخرش را ببینیم.مادر پیر منعمان کرد و گفت حمام هرلحظه خواهد ریخت.حیف! اکتفا کردیم تنها به عکسی از دور.

سگهای دوستت داشتنی روستا به استقبال ما آمدند.چه حکمتی دارد که این سگها انگار دوست را از دشمن میشناسند.چه کسی میتواند زندگی این حیوانات نجیب و وفادار را از زندگی روستایی زحمت کش منفک کند؟ چه تصوری میتوان داشت از گله ای بی پاسداشت سگی مهربان و نجیب...باور ندارم که سگهای سرزمینم جزوی از من و ما نیستند و باور ندارم دستی انسان دوست بتواند حیوانی را آزار رساند صرفا چون نام آن "سگ " است.سگ در فرهنگ اساطیری این سرزمین همواره یار باوفای مردم بوده و در تاریخ تمدن انسانیت جزو اولین حیوانات رام شده...

بیشتر دوستش داشته باشیم...

کوچه ها انقدر ساکتند و آرم که حیوانات بی نگرانی از مردمی آزاررسان میپلکند و به ما فرصت میدهند در حضور آرامش و سکونشان ما هم دمی آرامش بگیریم.آرامشی که حتی محمد امین همیشه در حرکت را که به سختی جایی بند میشود را به نشستن روی پیرنشینی سنگی فرامیخواند.

جدی جدی دارد دیر میشود و راه راهی پرپیچ و خم و کوهستانی است که در جاده هایی ناشناس قرار گرفته.نه تابلویی هست و نه مسافری تا بدانیم راهی چنین پرفراز و نشیب که در بخشهایی هم مال رو است آیا ما را به خسرویه خواهد رسانید؟

سرآخرین پیچ تن سایه خسته الاغی پیر زیر آخرین پرتوهای نور خورشید کش میاید. پیرمرد باغدار در حالیکه زیر لب زمزمه ای میکند با دست روستایی سرسبز را نشانمان میدهد .خسرویه آنجاست...روستایی پیشا اسلام که در پای کوه های بنا و کپه داغ قرار گرفته است.رود کال خونی از میانه آن میگذرد و روستا را به دونیم تقسیم میکند.

مردمان مهربانی دارد خسرویه.مردمی که  پارسی حرف میزنند و خود را از نژاد پاک آریایی میدانند. میگویند "خسرو گرد" اینجا را بنا نهاد.شاید نامی افسانه ای شاید حقیقتی تاریخی.نمیدانم...زنان روستا روی پشت بامها میوه خشک میکنند و سلام مسافر را به گرمی پاسخگویند...

به دنبال مقبره "بابا و بی بی" هستیم.گنبد نیمه ویرانش را میبینیم و تابلویی که نهیمان میکند از پایین رفتن.دخترکان جوان ده خنده کنان از پای تپه سرازیند.پرس و جو میکنیم میگویند خطری نیست میتوانید پایین رفته و آن را ببینید.زنی بچه به بغل با افسوس سری تکان میدهد و گلایه از مردمان روستایش میکند که حرمت بابا و بی بی را نگه نداشتند.مقبره رو به ویرانی است سنگهای قبور به تاراج رفته و بابا و بی بی میروند که به فراموشی سپرده شوند.زن سر کودک را به آرامی زیر پر چادر میکشد و میگوید:کاش میدانستید و میدید که چه کرامتهایی داشتند بابا و بی بی...

 اینجا مقبره "بابا  حسین " و "بی بی " است.مقبره ای متعلق به دوران تیموری قدیمی و باشکوه گرچه دیوارهایش در آستانه فروپاشی است.هندوانه های ابوجهل سر از کاهگلهایش درآورده اند و پی بنا را هرلحظه در خطر تهدید قرار داده اند.پنجره ها شکسته و در ویران شده است.بنا دارد به تلی از گل و آجر فرو ربخته بدل میشود.هیچ دلسوزی نیست تا این بنایی که ثبت میراث فرهنگی شده را از خطر مرگ برهاند. اینجا دارند بابا و بی بی رو به فراموشی میروند.درست همینجا در خانه خودشان...

خیلی جرات نمیکنیم داخل شویم از دم در نگاهی تاسف بار به داخل مقبره میندازیم.سنگهای قبور به تارج رفته اند تنها پارچه هایی سبز نشان برجستگی قبورند. دیوارها با یادگاریهای آدمها پرشده و زمین از زباله های انسانی و حیوانی.

 

با تاسف راهی کوچه های روستا میشویم.پرس و جو کنان متوجه میگردیم که خوشبختانه بعضی سنگهای قدیمی و صندوقهای مشبک پیدا شده از قبرستان تاریخی روستا را در مکانی سربسته نگهداری میکنند.یکی از معتمدین روستا مسئول نگاهبانی از گنجینه قدیی است اما به این شکل که در عکس میبینید!

در کنار مسجد تاریخی و قدیمی روستا هم کلام روستاییان میشویم و از آنها پرس و جو میکنیم که چرا این طور بابا و بی بی به امان خدا رها شده اند.عجیب است که وقتی میخواهیم از مرمت بنا صحبت کنیم همه آنها متفق الرای میگویند بهتر است بنا کلا خداب شده و سپس امامزاده شود!!!!

خدایا نمیفهمم چه کسی به این مردم گفته که مرمت یک اثر باستانی مربوط به دوران تیموری باید به این شکل باشد...

روستاییان دلشان میخواهد گنبد بنا از این گنبدطلاییهای امروزی باشد که سر هرکوچه و بازار روی هر مناره و مسجدی گذاشته شده.ساعتی طول میشکد تا برایشان بگوییم که تمام ارزش این بنا به همان گنبد رک و مخزوطی شکل با دیوارهای کاهگلی است و اگر تبدیل به بنایی با گنبدی طلایی و فلزی و دیوارهایی از جنس سنگ مرم بشود دیگر بنا ارزش خود را از دست خواهد دادو

چه کسی مسئول این ناآگاهی است.صددرصد مردم روستا تقصیری ندارند تصیر بر عهده آن ارگانی است که متولی میراث فرهنگی است اما در جهت اعتلای آن گامهای صحیحی بر نمیدارد.

و اما و اما....

دیگر هوا تاریک شده بود که ما راهی بجنورد شدیم. در میانه های جاده تلفمان زنگ خورد و آقای شیرمحمد زاده همان دوست اهل شیروان دعوتمان کرد به شجن "شکرگزاری گندم"...به به چه چیز از این زیباتر که شبی را در جمع کشاورزان نمونه منطقه و مهمان مهمان نوازی آنها باشیم تا در کنار سفره چرخیر و برکت آنها برداشت امسال گندم را جشن بگیریم.

واقعا مهمانی پرصفایی بود.میزبان یکی از زمین داران قدیمی،متمول و خیر منطقه بود که در سوله یکی از زمینهایش کشاورزان را به همراه خانواده هایشان دعوت کرده بود تا ضمن تقدیر از آنهایی که توانسته بودند امسال بهترین و بیشترین برداشت را از زمینهای دیم گندم خود داشته باشند مراسم جشن و پایکوبی شکرگزاری گندم را نیز انجام دهندمراسمی کاملا قدیمی و باستانی همراه با رقصهای محلی خراسانی ؛قرسه و دو قرسه و شش قرسه و انارکی و بعد چوب بازی و پایکوبی...

لوطیها و خواندن اشعار قدیمی کرمانجی و تات که در آن به پاسداشت زمین،باران و گندم میپرداختند.جشن شکرگزاری گندم بی شک یکی از جشنهای قدیمی ایرانیان باستان است و چقدر لذت بخش است که در گوشه ای از خراسان شمالی چنین زیبا و پرشکوه گندم را پاس میدارندو چنین زیبا و باشکوه به تقدیر کشاورز زحمت کش میپردازند و چنین زیبا و باشکوه دستهای پینه بسته و کمر خمیده کشاورز را ارج مینهند..

و توره خوانی و زبان گزنده و تند و انتقادی که صدها سال کشاورز در لفافه شعر و قصه زبان به انقاد خان میشگوده و خان امروزه البته کس دیگری است و البته توره خوان عیار میداند شعر خود را چگونه پیچ و تاب طنازی دهد و زبان تند خود را به سمت هدف نشانه گیرد!

 جادویتان میکند شنیدن صدای قشمه وقتی هنرمند کرمانج در استخوان بال عقاب میدمد و صدایی چنین بم و قوی را ساطع میکند وقتی نی نواز و لولو چی با آن همراه میشوند و دایره نواز تاپ تاپ کنان دلتان را با خود به میانه رقص گندمزارهای طلایی خراسان شمالی میکشاند. 

جای همگیتان بسیار خالی است.