اسپیدان
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - روستای اسپیدان

نامش که در دهان میاید انگار شکر در دهانم آب میشود.اصلا خودت بگو جایی رو به کوه "خزانه" و در حاشیه دیوارهای 800 ساله "قلعه سنگی" میتواند بی اندیشه رهایت سازد؟ آن هم با آن نام سپید اساطیری که نمیدانی دارد تو را سوار بر خیال اسپهای سپید خراسانی میکند یا د_ماغت را از اسپنددانه مادربزرگ پر میسازد.هرچه که هست جادویی پشت نام اسپیدان نهفته که در این وانفسای نزدیک غروب وسوسه ات میکند برانی و در دل جاده های خالی از مسافر هی شعر تر بخوانی و هی با نام اسپیدان بازی بازی کنی...

راهی روستای اسپیدان هستیم در 45 کیلومتری جنوب شرقی بجنورد.هوا نزدیک به غروب است و ما از برنامه دور افتاده ایم شاید باید کمی کمتر در ارگ بلقیس وقت گذرانی میکردیم.راهی که پیش رو داریم کوهستانی و پرپیچ و تاب است و هیچ بنی بشری سر راه ما نیست که احیانا بپرسیم راه را درست رفته ایم یا نه.غرق ترانه های "چارتار" شده ایم که با خود زمزمه میکنیم و هریک در خود حال خوشی داریم.شیشه ماشین را پایین داده ایم تا باد خراسانی با موهایمان بازی کند و ما را به خیال اسپیدان اساطیری بکشاند.

در این کش مکش است که بدن لهیده و خونین او را میبینم.دنده عقب میگیریم و پیاده میشویم.ماری سمی است شاید افعی شاید جعفری نمیدانم چرا این طور سر و صورتش خونی شده است.مار دارد جان میکند و من دلم نمیخواهد این طور او را رها کنم تا در تنهایی شاید زیر لاستیکی له شود. سعی میکنم چوبی پیدا کنم تا حداقل بدن نیمه جانش را به کناری بکشم.بچه ها معتقدند کار خطرناکی است چون مار ممکن است حرکتی غیرقابل پیش بینی کند.دلم گرفته است و هوایم ابری شده است.محمد امین مثل همیشه منطقی میگوید به طبیعت کاری نداشته باشم.این مار سرنوشتش مرگ است.مرگی خونین در غروبی غمگین... 

راه را ادامه میدهیم اما از آبادی و آبادانی خبری نیست.نکند داریم به ناکجاآباد میرویم؟ در این فکری شدنهاست که لابلای تخته سنگهای بر جاده و از بیخ سوراخی از کوه تن سبز روستا لابلای دره ای سبزتر خودش را نشان میدهد.روستایی پله کانی که آن را ماسوله خراسان مینامند اما برخلاف ماسوله گیلان بکرتر و مخفی تر است انگار به فوتی غیب میشود وقتی یک پیچ را رد میکنیم و سر پیچ دیگر دوباره دیده میشود.

ارتفاعی که گرفته ایم را کم کم پایین میاییم.روستا افسونش گشوده میشود و چشم ما کم کم به زیبایی آن بانوی آرمیده در کوهستان روشن میگردد.اینجا سرزمین 800 ساله اسپیدان است.روستایی دور بسیار دور و مخفی اما آباد و باشکوه .روستایی که در سال 85 عنوان زیباترین روستای ایران زمین را به خود اختصاص داد و حالا هرچه پایین تر میرویم پی به راز سربه مهر اسپیدان بیشتر میبریم.

راه که دیگر مسطح میشود بخشی ازآن جاده خاکی است و باریک بسیار باریک برای ماشین ما و دست به فرمانی خوب میخواهد جاده ای نه چندان سالم را تمیز رد کردن و از لابلای درختان صندل و جویبارهای زنده که گوسفندانش در حال سیراب شدن هستند گذشتن.

به کنار مسجد روستا که میرسیم مردم خوش مشرب و سرزنده روستا سلاممان میدهند و چاق سلامتی.به پیشنهاد آنها ماشین را همانجا پارک میکنیم و پای پیاده راه میفتیم یک  دور کوچک روستا را گشتن و دیدن.

خانه های روستا عموما سنگی و آجری است و خوشبختانه ترکیب غریب و ناآشنایی در معماری آنها به کار نرفته است.کوچه ها بسیار باریکند با شیبی تند که نفس ما را بند میاورند.در این وقت دم غروب روستا بسیار زنده و سرپاست.معمولا بیشتر روستاهای دورافتاده خیلی ساکتند و بی صدا اما این یکی طور غریبی است از هر دالان و پستوی آن صدای زندگی میاید.کودکی میخندند زنی لالایی میخواند دخترکی الاغش را هی میکند.پسری دنبال توپ خود کوچه ها را میدود.پیرزنی دعایمان میکند پیرمردی میخندند و سیب تعارفمان میکند .کوچه های اسپیدان از زندگی لبریزند و سرشار و در خانه هایش به روی گردشگران گشوده و دلباز

روستا بسیار تمیز و آراسته است.بیخ هر دیواری تاکی از انگورهای یاقوتی رو به کوچه تاب میخورد.پنجره ها با گلدانهای سبز رو به مسافران سلام میدهند.کوچه ها از غبار و آلودگی پاکند.هیچ زباله ای سرراهمان نیست و همه اینها ترکیب شگفت انگیزی از زندگی این روستا و فرهنگ والای مردمانش نشانمان میدهد.

کودکان بازیگوش دور ما جمعند.میخواهیم عکاسی کنیم کمی نگرانیم که فضای خصوصی مردم را آشفته نسازیم.اجازه میگیریم برای هر عکس و عموما موافقت میشنویم جز از گروهی دختر بچه بازیگوش که ناز میکنند و رو برمیگردانند و البته مادر خوش برخوردشان که تشویقشان میکند به دوربین لبخند بزنند...

خانه های روی شیب کوه سرازیند تا ته دره.خانه هایی با معماری پله کانی که هر پشت بامی حیاط خانه همسایه است و بالعکس.پای شیب کوه قبرستان قدیمی روستا در کنار امامزاده محمد باقر قرار دارد.امامزاده ای که مردمانش آن را قبر آقا مینامند و متبرک و عزیز و برای ما از کرامات آقا میگیویند و مشتاقند ما را به درون امامزاده ببرند.در اما بسته است.یکی از پسرهای روستا به دو میرود که "مادر" را بیاورد تا در را به روی ما بگشاید...

مادر بانویی بسیار سالخورده است.سالخورده پر ترک چون دیوارها، زیبا و باشکوه چون مقرنسهای قدیمی.مادر ناشنواست با اشاره با ما ارتباط میگیرد. خوب او را نمیفهمیم و زبانش را درک نمیکنیم.مادر آغوش میگشاید و ما در آغوشی که بوی نان و پنیر میدهد فرو میرویم.گیسوان حنا بسته مادر از زیر چهارقد گلدارش مرا یاد مادر_مادربزرگم میندازد.همان طور سپید است و همان طور مهربان و همان طور کوچک و ناز...

مادر اشاره میکند نماز بخوانیم.نماز ظهر و عصرمان را خوانده ایم به مادر حالی میکنیم مادر اما جدی سرتکان میدهد و روبه امامزاده میخواهد نماز بخوانیم.پس بی وضو قامت میبندیم.شاید نماز نطلبیده مراد باشد.دلم گواهی میدهد وقتی به سیمای مادرنگاه میکنم!

 

از در آرامگاه بیرون میاییم.مادر خمیده پشت سرما از دسته کلید قدیمیش کلیدی جدا کرده و درمزار را میبندد.دستی به برکت به سویمان دراز میکند و ما را به دعای خیرش بدرقه راه میسازد.

غروب از راه رسیده است و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شده و در دل کوهستان چون تک ستاره های چشمک زن میدرخشند.راه رفته را باید برگشت.

شب خوش