اسپاخو، جایگاه خدا
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - روستای اسپاخو

از قره بیل گذشته ایم و در 65 کیلومتری غرب آشخانه ایم که تابلویی سر راه جاده ای فرعی را در سمت چپ ما نشان میدهد.جاده ای که قرار است به روستای اسپاخو برسد.

عجب ابر سیاهی دارد ما را تعقیب میکند.انگار لحظه به لحظه در حال بلعیدن جاده ای است که انتهایی ناپیدا دارد.ما از قره بیل راهی روستای اسپاخو شده ایم تا معبدی را ببینیم که مدعی است کهن ترین سازه باستانی پابرجای خراسان شمالی است.حدود نیم ساعت که جلو میرویم هیچ کسی و هیچ چیزی با ما همراه نیست.نمیدانیم راه را درست رفته ایم یا قرار است از ناکجاآبادی در آن سوی کوه های خراسان سردربیاوریم. از دور اما تپه های پوشیده از کاج و سرو در میانه کوه هایی خشک نوید از آب و آبادانی میدهد و دلخوش به همین تپه بلندیم که در بالای آن از دورهای دور بنایی سنگی را میبینیم که روبه آسمان ابری در بلندای روستا خوش نشین شده است.

آهای کسی نیست ما را به تاریخ راه دهد به افسون روستایی هزار ساله؟؟؟

پیرمردی از در دکانش بیرون میاید. و انگار زندگی به ما لبخند میزند.پیرمرد خوش آمد میگوید و دعوتمان میکند به چای و نان و پنیر.دلمان لک میزند برای لمیدن و گپ  زدن با صدای کرمانج پیرمرد اما وقت تنگ است و آفتاب رو به افول...

تپه را بالا میگیریم و بالاتر میرویم.هیچ کس کوچه ها را نمیپیماید جز رد چادر زنی مرموز که انگار هی گم میشود و هی لابلای خانه های کاهگلی پیدا و ما دنبال رد چادر او را گرفته ایم و بالا و بالاتر میرویم.

صدای هوهوی باد در زنگوله گردن گوسفندان میپیچد.چوپانی هی هی میزند و سگ گله ای زیر نگاهی مشکوک ما را میپاید.پر گله که به دامنمان میگیرد معبد هم آشکار میشود در سکوت و سکوت و سکوت...

میگویند اینجا آتشکده ای ساسانی است.کسی میگفت نه اینجا کلیسایی باستانی است و کسی دیگر میگوید معبدی مهری .حالا هرچه که باشد اینجا خانه خدا در روزگاری بوده که خدا در نامهایی دیگر پرستیده میشده .خدای نور،خدای مهر،خدای تثلیث نمیدانم اما میدانم اینجا بالای تپه ای در دوردست ،هزاره ای پیش، خدا پرستیده میشده.خدای یگانه مردمی قدیمی...

روزگاری در گذشته ای دور، لاشه سنگهای بومی و ملات ساروج معبد را  با  سقفی گنبد دار برافراشت اما دست روزگار گنبد را سرنگون ساخت تا دیوارهای معبد، آبی آسمان را قاب بگیرد. حالا ما در این بنای سنگی هزار ساله دور خود میچرخیم و به هفت آسمان نگاهی میندازیم و زمزمه میکنیم:

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

باستان‌شناسان اما اینجا را آتشکده ساسانی میدانند باتوچه به مصالح بکار رفته و سقف گنبدی.از سوی دبگر شکل دایره‌ای محراب، آتشدان و سوراخ‌های درون سقف گنبد که روزن‌های برای خروج دود است، نشان می‌دهد که معبد اسپاخو آتشکده‌ای بوده که زرتشتیان باستان آن‌ را برای نیایش خداوند ساخته‌اند.

میگویند بنا نماد معماری خراسانی عهد ساسانی است.ترکیب گنید و ایوان در پلانی مستطیلی و سقفی پافیلی با ملاتی سنگی و ساروجی.ورودی اصلی بنا در ضلع شرقی به شکل ایوانی بلند با قوس گهواره ای است که گنبدخانه در غرب آن قرار دارد در دیواره های شمالی و جنوب بنا نیز ورودی هایی با طاق کلیدی تعبیه گردیده است که از ویژگی های معماری ساسانی میباشد.

میگویند این دهکده روزگاری محل پرورش اسبان بوده است.بیراه نخواهد بود وقتی به ریشه کلمات اسپاخو نگاه میکنیم.آخو در واژه های کهن پهلوی معنی پرورش و نگهداری میدهد و اسپ یا هسپ همان اسب است در واژه های کهن این مرز و بوم.

اینجا محیط خاصی دارد. هم سکوت دارد هم سکون و فقط نمیدانم چرا باد اینگونه یاغی از این سو به آن سو میتازد.شاید روح اساطیری همان اسپان کهن باشد که در نتاسخ به تن باد فرو رفته است.یالهای اسبان گویی در هر وزش باد به سرو صورت ما سیلی میزنند.شاید کمی که به دقت گوش فرا دهید حتی در میان هوهوی باد صدای شیهه اسبی افسانه ای هم به گوش برسد.

راستی این جاده قرار است به کجا برسد در آن دوردستهای بالا؟

جدی جدی آفتاب دارد ما را تنها میگذارد لابلای تپه ای خاکی رو به روستایی مخفی در دل تبریزیهای بلند.حالا باد دیگر شدت بیشتری گرفته است و قطره های پراکنده باران به سرو روی ما میپاشند.باران تابستانی حکایت عجیبی دارد داغ است و شهوت جوانی دارد. یک حالی که دوستش داری وقتی بر تو میبارد و مستت میکند.حالا این باران بی هنگام از بطن سیاه ابرها در هوهوی وحشی باد دارد با ما بازی غریبی میکند. 

آقا محمد همراهیمان میکند تا درست هنگامه غروب اسپاخو قبرستان قدیمی را نشانمان دهد.این چه حکایتی است که ما هروقت به سروقت گورهای قدیمی میرویم غروب هم از راه میرسد.باید از میان باغهای مردم بگذریم.بی همراهی مرد روستایی راه ناپیدا خواهد بود.نکند میانه این علفهای بلند ماری بخزد و غافلگیرمان کند؟آقا محمد میخندد و میگوید با من باشید مار کاری با شما نخواهد داشت.تا زانو در علفها گیر افتاده ایم و باد هم دست از سر ما برنمیدارد.

کم کم از روستا بیرون میاییم.از دامنه کوه چراغ چشمک زن خانه های کاهگلی نشان از آمدن شب دارند و ما دراین حاشیه کوهستانی زیر تندر و باران داریم به سروقت مردگان میرویم...

اینجا جایی است که گورهای قدیمی زرتشتیان قرار دارد.زمینهای چند ضلعی که حد و مرز آنها با لاشه های سنگ مشخص شده و  مقبره های خانوادگی است.آقا محمد میگوید این قبور هزار ساله است.قبوری که کسی دست به ترکیب آنها نزده.نمیدانم چقدر واقعیت دارد اما خوانده بودم که در دامنه های اسپاخو و زیر پای معبد قدیمی مردگان زرتشتی دفنند.

صدای شر شر آب ما را از دنیای زیرین مردگان به دنیای زبرین زندگان میرساند.جایی که سرچشمه رود زندگی بخش اسپاخو است.رودی که از اینجا میجوشد و بیرون میاید تا در حقابه های روستاییان خود را محرم خانه هایشان سازد.دست به آب که میکشیم غبار از رو میشوییم و حال خوبی در خنکای آن پیدا میکنیم وقتی جرعه ای از آن آب خنک را مینوشیم.

دیگر گوسفندها هم به سروقت آغلهایشان رفته اند.هوا تاریک شده است و ما باید به سرعت خود را به بجنورد برسانیم.شب خوش!