نه گلستان در آتش!!!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - راهی خراسان شمالی

امروز ،دیروز روزی است که مردم ساعتها و ساعتها در ترافیک جاده های شمال ماندند.یک روز قبل از عید فطر که ما راهی سفری 5 روزه به استان خراسان شدیم و در تمام این 5 روز نه خبری از ترافیک دیدیم و نه شلوغی جاده هایی پیچ در پیچ.تنها ما مسافران جاده های راه خراسان کهن بودیم و جز ما گویی هیچ کس جاده ها را درنمینوردید و در عجب بودیم و ماندیم که چرا هر تعطیلی چند روزه همشهریان مارا میکشاند در جاده های شمال و چه حالی دارد آخر برای سفری 4 روزه، 11 ساعت رفت و 11 ساعت برگشت گیر کردن در ترافیکی نفس گیر و چرا جاده های دیگر سرزمین زیبایمان تنها و محجور میمانند در روزهای خوش تعطیلات.؟..

بگذریم.صبح نه چندان زود 3 تن از دوستانمان آمدند لواسان خانه ما. صبحانه خوردیم و خوش خوشک با یک ماشین راه افتادیم سمت سفر به سوی جاده های خراسان شمالی. قصدمان اقامت در شهر بجنورد بود و گردشی 5 روزه در این مسیر و البته هدف اصلی نوردیدن جاده های خراسان شمالی ....

همسفران:علیرضا،بهاره،پانته آ، محمد امین و خودم سمیرا...

هوا بس ناجوانمردانه گرم است مصداق این روزهای تهران و همه ما را دست گرفته اند که این گرما را چه به خراسان.و ماکه میدانستیم زهی خیال باطل ! که خراسان شمالی برخلاف تصور عام استانی ییلاقی است و البت خوش آب و هوا با باغستانهایی پر نعمت...اما گفته های دیگران کمی دلمان را خالی میکرد و به خاطر همین علیرضای با فکر و همیشه آماده کلی شربت خاکشیر و آبلیموی تازه و البته انواع داروهای گرمازدگی را به همراه آورد.

راهی که در مسیر پیش رو داشتیم از تهران شروع میشد به سمت جاده فیروز کوه ، ساری، گرگان،تونل گلستان، رباط قره بیل،آشخانه و سرانجام بجنورد.راهی تقریبا کوهستانی و برای چشمهای مشتاق ما کاملا جدید و تازه.هوا تابستانی است دیگر چه میشود کرد هم باید گرما را پذیرفت و هم سبزی جاده های شمال را که هرچه به سمت استان گلستان بیشتر پیش میرویم سبزی دشتها جای خود را به گندمزارهای طلایی و مزارع سویا میدهند...

نهار را در ساری و رستوران اکبرجوجه خوردیم.یکی از بزرگترین رستورانهای فرامحلی که دیگر تقریبا با غذای سنتی خود آشنای همه مسافران است و البته شعبه "کلبادی" که در کمربندی شهر ساری قرار دارد و یکی از بزرگترین شعب رستورانهای زنجیره ای "اکبرجوجه" است.بعد از نهار و سر راه  رسیدیم به شهر دلند استان گلستان.شما هم با شنیدن نام دلند یاد رب گوجه فرنگی میفتید؟؟؟

اینجا امامزاده قاسم شهر دلند است.شهری در سرراه ما به تونل گلستان و نزدیکیهای "گالی کش" .تصمیم گرفتیم نیم ساعتی را در اینجا بگذرانیم که هم آبی به سرو صورت زده و استراحتی کنیم و هم نمازمان را بخوانیم.محوطه امامزاده متصل شده است به باغهایی رو به کوه های جنگل گلستان که درختان پربرو بارشان سایه خوبی بر حیاط امامزاده انداخته اند و فضایی خوش و خنک برای مسافران میان راه ساخته اند تا فرشی بیندازند و چایی بنوشند و در هوای لطیف گلستان حال و هوایی صفا دهند..

از در امامزاده که بیرون میاییم دو پسربچه کوچک نشسته کنار در،سرگرم فروش انجیرهای محلی هستند.انجیرهای درشتی که قند در دهان آب میکنند و محصول خانه های روستایی پسرکهایند.از بچه ها میپرسیم که اینجا چه میکنند.مردانه پاسخ میدهند که دارند کار میکنند! انجیرهای حیاطشان را میچینند و برای فروش به اینجا میاورند..انجیر میخریم و با آب خنکی که از همین نزدیکیها میگذرد آنها را میشوییم و لب و دهانمان را شکر شکن میکنیم!

 کم کم هوا خنک و خنک تر میشود بسیار خنک تر از هوای 40 درجه تهران و دم پر دود و غبار این شهر.گندمزاها تا جنگل ادامه میابند و گله های گوسفند از شیب دشتها رو به پایین سرازیرند.چوپانها و سگهای گله کنار جاده "هی" "هی" میزنند و گله ها جست و خیزکنان از کنار ما میگذرند.

گلستان شروع میشود.گلستان همیشه سبز با جنگلهایی که این روزها دارد میسوزد و دل ما را بیشتر میسوزاند که چه دستی و به چه دشمنی و کین آتش در گلستان میفکند.هر برگی که بسوزد برگی از زندگی بشر دود میشود و به هوا میرود.دلم میخواهد به آتش نیندیشم و به یاد آن روز بیفتم و سبزی و خرمی دشتها و دمنها... و ابرهایی که سرخوشانه بالای سر گلستان سایه مینداختند و کوه هایی که رو به نم نم باران وضو میساختند ...آن روز نه آتشی بود و نه کینی....

کنار جاده زنی تنور به پا کرده است.زنی روستایی که با دستهایی زحمت کش از گندمهای همین گندمزارهای گلستان ،آرد به عمل آورده و خمیر زده و نان تفته میکند. نانی که بوی خوش آن انگار تا هفت آسمان گلستان بالا میرود و دل مسافر جاده ها را بی تاب خوردن میکند.

نیم رخ زحمت کش او را بسیار دوست دارم در پس زمینه سبز زندگی ..الهی آتش خانمان سوز گلستان به حرمت نفس مردمانی زحمت کش و زندگی ساز برای گلستان، گلستان گردد...

دور هم جمع شده و زیر نم نم باران که تازه راه افتاده ، سرگرم خوردن نان تازه گلستان میشویم...

کم کم تاریکی درختان سربهم آورده جنگلهای سبز مسیر ، نوید از نزدیکی به تونل گلستان میدهد.این تونل استان گلستان را به استان خراسان شمالی پیوند میدهد و زایران زیادی سر راه مشهد مقدس را از خود عبور میدهد.تونل گلستان در محدوده پارک ملی گلستان قرار دارد و به جرات یکی از زیباترین مسیرهای گردشگری است. جاده ای که در فصلهایی خاص پذیرای حیوانات عبوری جنگل میشود.گوزن و آهو و گراز ...

تونل را رد میکنیم.خراسان شمالی به ما سلام میدهد و ما یاالله گویان پا بر خاکش میگذاریم.این جاده ها دیگر برای ما کاملا تازه است و تاکنون در این مسیر نبوده ایم.میخواهیم به دیدن کاروانسرای "قره بیل" در روستای "قره بیل" برویم. تابلوها راهنمایی درستی نمیکنند و با وجود نقشه روستا را رد میکنیم.سر یک نانوایی می ایستیم و از چند روستایی نشانی میگیریم.میفهمیم چند متری گذشته ایم و باید مسیر را برگردیم.گازش را میگیریم تا به سرعت به قره بیل برسیم.

اینجا را رباط قره بیل مینامند واقع در روستای قره بیل.یکی از روستاهای استان خراسان شمالی که در کنار جاده مشهد با فاصله 110 کیلومتری از غرب بجنورد و 20 کیلومتری شرق تونل گلستان قرار دارد.

روستا قدیمی و سوت و کور است و در این باد نیمه گرم تابستانی خاک بر سرو روی ما بلند میکند.هیچ کس اطراف رباط قدیمی نیست تنها جاده مشهد است که از دور رنگی از عبور و حرکت به تاریخ خفته رباط میبخشد.اینجا روزگاری سر راه جرجان بوده رو به کوه های "خمبی" و در حاشیه شاهراه تاریخی و قدیمی خراسان بزرگ.

و اما خود کاروانسرا که شاید برگردد به قرون 4 و 5 هجری و دوران شکوه شاهراه خراسان.بنایی چهارگوش است و سنگی در دوطبقه و اصطبلی ویران که روزگاری محل بست و رفت چهارپایان مسافران عبوری راه بوده است و حالا از پس مانده های زیر پا شاید آغل گوسفندان روستاییان شده باشد!

در اطراف حیاط حجره های تو در توی مسافران را میبینیم که سنگ ریخته و آوار شده هنوز کاربندیهای زیبای گچی خود را در اصالت تاریخی خود محفوظ ساخته اند.سقفها گنبدی است و نیمه ویران که بر سر طاقچه ها، آسمان را هلالی قاب گرفته اند.دورتادور کاروانسرا را دیوارهای سنگی با برجکهای نگهبانی محافظت کرده .شواهد نشان میدهد که خوشبینانه اگر فکر کنیم گویی کاروانسرا در حال تعمیر است.کیسه های سیمان و گچ رها شده در حیاط ما را امیدوار میکند در این وانفسای حفاظت از میراث!

آهای بچه ها از آسمان بیایید پایین میخواهیم به سراغ اسپاخوی پررمز و راز برویم.مبادا باران ابرها کلکی سوار کنند و در راه وامانده مان کنند؟!