من و بابا و فوتبال
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: خاطره ها

میگویم اگر صد سال نوری هم بگذرد،باز هم هر شبی که تا نیمه هایش دلم در تاپ تاپ گل و توپ و دروازه میچرخد،باز یاد تو خواهم افتاد.یاد اون قدیمها و کودکیها و تو...

شب به نیمه رسیده و مادر بزرگ غر میزند که چرا نمیخوابیم.من و تو جلوی تلویزیون قدیمی داریم با هم کل کل میکنیم.تو طرفدار آرژانتینی و من طرفدار آلمان.بذار ببینم چه سالی بود....فکر کنم 69، جام جهانی ،آخرهای شب و من و تو مثل همیشه طرفدار دو تیم متفاوت...

جیغهای من که تو را عصبی میکرد و من را هیجانی تر و تو در نیمه های بازی که تیمت عقب میفتاد با جیغهای من کفری میشدی و یکهو تلویزیون رو خاموش میکردی و بعد قهر من بود و بغض و بعد دل رئوف تو بود و مهربانی....

تلویزیون روشن میشد فوتبال ادامه پیدا میکرد و ....ما زیر یک لحاف سر بر شانه هم فوتبال تماشا میکردیم...

بابا بزرگ... هنوز با هر فوتبالی و هر جام جهانی دلم برای آن اخم و تخمهاو کل کل های تو  ، جیغ و فریادها و البته غرغرهای مادربزرگ تنگ میشود و بیشتر از همه  دلتنگ آن شانه پدرانه ات.دیگر هیچ فوتبالی در هیچ جام جهانی به اندازه آن سالهای دور کودکی و پدر بزرگ و مادربزرگ با آن خانه کوچک و گرم به دلم نخواهد چسبید و البته آن تلویزیون درب داغون قدیمی...