روزهای نایروبی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/7 - نایروبی

حالا همه نایروبی به آن سیاهی و تلخی هم نیست ها.اصطلاحا به مرگ گرفتم که به تب راضی شوید!روز دوم گشت و گزارمان در این شهر آفریقایی است و میخواهیم یکی از قشنگ ترین روزهای سفرمان را با تجربه هیجان انگیزی آغاز کنیم.پس راهی "پارک زرافه ها" ی نایروبی میشویم.جاییکه برای اولین بار میتوانیم از نزدیک با زرافه های جوراب سفید تماس برقرار کرده و دوست باشیم...

 اینجا را Giraffe Center کنیا مینامند.محلی در 5 کیلومتری مرکز نایروبی به نام Karen که در آن به نگهداری زرافه های در حال انقراض نژاد جوارب سفید(Rothschild giraffe) مشغولند.این مرکز اولین بار در سال 1983 توسط دو نفر شخص حقیقی افتتاح شد. دو محقق که میخواستند به حفاظت از نسل در حال انقراض اینگونه زرافه که تنها در دشتهای کنیا زادوولدمیکند مشغول شوند.کم کم این مرکز علاوه بر پروژه علمی به مکانی توریستی هم تبدیل شد جاییکه گردشگران مشتاق میایند تا از نزدیک زرافه ها را لمس کرده و به آنها غذا بدهند.

از پله های کلبه چوبی بالا میروم تا هم سطح سر زرافه های لنگ دراز باشم.جاییکه بتوانم به راحتی به سروصورت آنها نزدیک گرذم.این اولین بار است که فرصت لمس تن و گردن یک زرافه نصیبم شده است.قرار است کف دستم مشتی غذای حیوان را بریزم به سر دوست داشتنی او نزدیک شوم گردنش را بغل کنم و اجازه دهم از کف دست من غذا بخورد.همه اینها جالب است اما نه تا وقتیکه زرافه ناگهان زبان بسیار زبر و خیس و لزج خود را بیرون میاورد تا صورتم را بلیسد.یک هو دلم غش میرود و راستش همه جراتم با هم به باد !

یکی از این زرافه ها "ابراهیم" نام دارد.بچه زرافه کوچکی که قدش هنوز انقدر رشد نکرده که به بالای نرده ها برسد و ما را از نزدیک رویت کند.طفلکی هی زبان درازش را بیرون میاورد تا بلکه به اون بالاهای دست ما رسیده و دانه ای غذا به دهن گیرد.در این حین و بین وقتی زبان ابراهیم کف دستم را غلغلک میدهد ترسم میریزد.

و بعد دیگر دوستی بی پایان من است و زرافه های قصه های نایروبی.نمیدانید چه حالی دارد وقتی دست دور گردن بسیار ضخیم و قدرتمند زرافه میندازم و با دستی دیگر غذا به دهانش میگذاریم در حالیکه تمام کف دستم با بزاق چسبنده زرافه نمناک شده است و زرافه جوراب به پای قصه من سرش را به سرم نزدیک میکند و با چشمهایی که به وسعت آسمان بیکرانه است نگاه در نگاهم میدوزد.انقدر نگاهش مست کننده است که دلم میخواهد تا ابد صورت به صورتش بسایم و برخیسی لبهای مرطوبش بوسه زنم.

سر زرافه بسیار قوی و جمجمه اش مثل صخره ای سنگی است.حواستان باشد که آزادرنبیند اگر ناراحتش کنید طوری با سرش به صورتتان خواهد کوبید که له و لورده تان سازد.همین را داشت باشید که وقتی با گوشهای کوچکش بر سرو سوی ما میزند انگار سیلی میخوریم!!!هم زرافه نر و هم زرافه ماده هردو روی سرهایشان شاخ دارند اما شاخ ماده ها انقدر باریک است که دیده نمیشود این نرها هستند که میجنگند و از خانواده نگهداری میکنند پس بی دلیل نیست که شاخهای آنها محکمتر و بزرگتر است. وقتی به شاخ زرافه دست زدم راهنمای محلی تاکید جدی کرد که دیگر این کار را انجام ندهم زرافه ها دوست ندارند روی شاخ آنها دست بکشید!!!

زبان زبر آنها حدود نیم متر است! تصور کنید وقتی بیرون میاید موجی از بزاق روی هوا پراکنده میشود.این زبان دراز و لیز و خیس کارش این است که تا توی گوش و بینی حیوان رفته و مثل برس آنها را تمیز کند!!!

راستش را بگویم من عاشق لمس جانورانم.هر حیوانی را دوست دارم در آغوش کشم ببوسم و ببویم تا حسی از آرامش و عشق را تجربه کنم.باور دارم که حیوانات مانند کودکان معصومند و بیگناه.و در آغوش کشیدن تن آنها مانند لمس بالهای فرشتگان است. تن حیوانات پر از حس خوبی و مهر بیکرانه است.پر از عشقی آسمانی که شاید تنها با آغوش مادر مقایسه شود.بوی تن حیوانات بوی بکر جادویی طبیعت است. بوی خلوصی بی انتها...(البته لمس خزندگان کمی برایم دشوار است)

بعد از درآمدن از خانه زرافه ها سری زدیم به دست فروشهای خیابانی که صنایع دستی آفریقایی میفروختند.راستش را بگویم صنایع دستی شرق افریقا به زیبایی و تمیزی آفریقای جنوبی نیست.مگر اینکه سراغ مغازه های کلاس بالای آن برویم.اما در آفریقای جنوبی تا آنجا که یادم میاید همه جا صنایعی بسیار زیبا و ظریف میفروختند. میشود گفت که کل صنایع دستی آفریقا مثل هم است انواع مجسمه های چوبی، تابلوهای نقاشی،زیورآلات،کیفها و سبدهای حصیری و .... اما کنیا به غیر از تمام اینها دو محصول بسیار مهم هم دارد که باید حتما آنها را خرید.چای و قهوه کنیایی در دنیا حرف اول را میزند و عمده محصول صادراتی شرق آفریقا و خصوصا کنیا هستند... واحد پول کنیا هم شیلینگ است که با شیلینگ تانزانیا فرق دارد و واحدی قویتر محسوب میشود.به همین دلیل تانزانیا برای خرید کردن کشور بهتری است.البته خرید در حد همین چیزها که گفتم ها....

به دیدن خانه فرهنگ کنیا میرویم.جایی که در زمینی مسطح خانه های قبایل مختلف کنیایی را شبیه سازی کرده اند.جایی شبیه موزه خانه های روستایی گیلان اما بسیار محدودتر و ساده تر.در اینجا به ما نشان دادند که چطور مردان هر قبیله چندین زن مختلف و یک دوجین بچه ها را در خانه های جدا جای میدهند و البته خانه زن اول از بقیه خانه ها بهتر و بزرگتر است و چطور پسر اول خود کلبه ای جداگانه دارد و چطور مادر زن اول در میان قبیله حکم رییس زنها را داشته و در کنار محل ورودی مکان قبیله خانه ای داشته تا حواسش به آمد و رفت همه باشد و بتواند بر نوه های ریز و درشتش نظارت کند و .....

همانجا در همان مرکز فرهنگی به دیدن یک رقص فولکلوریک کنیایی رفتیم.رقصی تماما با آواهای سواهیلی و موسیقی کوبه ای که مردان و زنانی با لباسهای محلی آن را اجرا میکردند.دیدن رقصهای فولکلوریک هر محل برای من جذابیت زیادی دارد در میان این رقصها و آواها میشود با قصه های مردم سرزمینهای دور و نزدیک آشنا شد گرچه ما زبان آنها را نمیفهمیم اما میشود در میان حرکات این زنان و مردان لغات مشترک موسیقی ملل را یافت.

و اما شام....همینجا خیالتان را راحت کنم که در کنیا قید غذا را باید زد.هیچ وعده غذایی خوشمزه ای پیدا نمیشود.غذاها عموما با ذائقه ما یکی نیستند و به طور کل کنیاییها اصلا آشپزهای خوبی هم نیستند.به ما گفتند بهترین رستوران شهر Carnivore نام دارد.محلی برای تجربه باربیکیو انواع جک و جانورهای آفریقایی.....

 دیدن محل کباب کردن این گوشتها در وسط رستوران از خوردن خود گوشتها هیجان انگیز تر بود.رستوران در حاشیه شهر نایروبی محله Langata قرار دارد.فضایی رو باز با ظرفیت 350 نفر که در هر لحظه از شب کاملا همه صندلیها پر از مردم محلی و خصوصا توریستها است.اینجا معروفترین رستوران شهر است که کتاب لونلی پلنت نیز آن را پیشنهاد میدهد.ورودیه رستوران نفری 30 دلار بوده که این هزینه شامل هرمقدار گوشت که شما معده تان جا برای خوردنش داشته باشد میشود. حتما باید از قبل میز رزرو کنید.روی میز علامتی گذاشته شده که تا زمانیکه شما علامت را برنگردانید پیشخدمتها به سراغ شما آمذه و مدام برای شما انواع گوشتهای کبابی را سرو میکنند. درگذشته حتی گوشت گوره خر و زرافه هم وجود داشت اما دولت شکار و خورذن انها را ممنوع کرد.خلاصه هرگوشتی که فکرش را بکنید در اینجا سرو میشود اما من به شخصه از طعم هیچ کدام گوشتها خوشم نیامد و تقریبا همه آنها را به گربه های کنار پایم دادم!

در کنار رستوران یک سالن رقص Samba وجود دارد.آن شب گویی کنسرتی از گروهی پاپ و بسیار معروف در آنجا بود.ما هم از سر کنجکاوی و البته ندانم کاری خواستیم یک سری به آن بزنیم تا بینیم جریان کلوبهای موسیقی آفریقایی از چه قرار است.دردسرتان ندهم همین بس که همه سیاه مست بوده موسیقی دمبولی بسیار عجیبی مینواختند و توی سرو کول هم میکوبیدند و از سطلهای بزرگی نوشیدنی مینوشیدند خلاصه محشر کبرایی بود که من تابه حال تجربه نکرده بودم.پش از چند دقیقه بهتر دیدیم فرار را بر قرار ترجیح دهیم....وقتی بیرون آمدیم متوجه شدیم موبایل تورگاید ما را در آن گیرو دار از جیبش زده اند!!!!!