اینجا تانزانیا،صدای من را از گرونگرو میشنوید
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - پارک گرونگرو-

به دهانه آتشفشان گرونگرو میرسیم.جاییکه دریاچه ای زیبا و باشکوه مقابل ما چون خندقی دلهره آور و پرماجرا قرار گرفته است.دهانه ای پرآب که دورتادور آن را گله های حیات وحش گرونگرو احاطه کرده اند و ما قرار است بزنیم برویم به قلب آن گله های وحشی جاییکه از دور بسیار آرام مینماید و این آرامش آبی آشفته ام میسازد. آرامشی در ورای ابرهایی که از آسمان به زمین افتاده اند تا مرا به رویایی غریب بکشانند. رویایی در آشفتگی،هبوط در عروج....انگار دستی از زیر آن ابرهای زمینی مرا و هستی مرا در خود مچاله میکند.عجیب است اگر بگویم دلم میخواهد تنهای تنهای باشم بی غیر و یار و بار؟؟

و اما گرونگرو سرزمین میلیون ساله حیواناتی عظیم الجثه که آنها را 5 غول زمینی مینامند.سرزمین شیر،پلنگ،بوفالو،فیل و اسب دریایی.5 غول افسانه ای قاره آفریقا که جستجو و یافتن آنها توسط گردشگران و دیده شدن آنها و شکار دوریبینشان کردن را The Big Five Game مینامند و ما راهی این بازی عجیبیم که با صبری چند ساعته دشتهای گرونگرو را در نوردیم و در سکوت به مراقبه ای با حیات وحش بپردازیم تا در قاب دوربینها و افق چشمهایمان THe Big5 را بیابیم....با ما رهسپار باشید.

تانزانیا از سمت شمال با کنیا هم مرز است.و این مرز را پارک بزرگ حیات وحش "سرنگتی" احاطه کرده ،نیمی در خاک کنیا و نیمی دیگر در خاک تانزانیا و گله حیوانات وحشی از چهارپا و پرنده و چرنده در فصول مختلف سال بین این پارک و پارک گرونگرو که زیر آأن قرار گرفته در مهاجرتند.

 حیوانات مرز نمیشناسند مرز برای ما خاکیان دو پاست.به خاطر همین و به احترام سرزمین هزاران ساله این موجودات بین تانزانیا  وکنیا در محل پارکهای گرونگرو و سرنگتی هیچ مرز سیم خارداری وجود ندارد.تماما پارکها و مناطق حفاظت شده است تا گله ها بتوانند آزاده با توجه به علوفه و مرتع و فصول گرما و سرما بچرخند و هر ماهی از سال را در جایی بگذرانند.اگر میخواهید به این پارکها سفر کنید ابتد ا مطمئن باشید که در آن وقت سال تجمع حیوانات بیشتر در کدام نقطه است چون این پارکها بسیار بزرگند و شما نمیتوانید در چند روز همه جای این پارکها را ببینید.

این وقت سال تجمع آنها در این نقطه کراتر گرونگرو به اوج میرسد جایی که ما روانیم...

سوار جیبپهای سافاری Animal Gaming  را شروع میکنیم.هنوز بیگ 5 را ندیده ایم اما گله های مارال،آهو،گوزن یالدار،گوره خر،گوزن خالدار و کرگدن همه جا پراکنده اند.انقدر نزدیک که دست دراز کنیم تن گرم و وحشی آنها را لمس خواهیم کرد.از کنار آنها میگذریم در حالیکه سقف جیپها را بالا زده و در سکوت نگاهشان میکنیم و نمیدانید چه لذتی دارد که گاهی انقدر نزدیک هرم داغ تن یک گوزن یالدار، پوست تن را نوازش میدهد و بوی سنگین بدن جانور مشام را پر میکند.حیوانی که ما را حتما جانوری فرض میکند بی آزار که اینگونه در نزدیکی ما لم میدهد و خیره به لنز دوربین به مکاشفه ما میپردازد. نمیدانم ما مشتاق اوییم یا او مشتاق این جانور دوپا!!!

صدها گوزن یالدار خط افق را سیاه میکنند. افقی که سر بر ابرهای سیاه کشیده و  به طلب باران نیاز میکند و باران این نم نم لطیف طبیعت وحشی چه ناز میکند وقتی بر علفهای دشت بیکرانه فرو میریزد و خاک را دستی میزند که بوی سرزمین آشنای ما را میگیرد.وای باران .....روح طبیعت....صراحت تازگی....زوال لب تشنگی و نیاز.... کاش بر من هم چنین آشفته و وحشی میباریدی که من بسیار تشنه ام...تشنه چیزی که جوانه تنم را میرویاند....وای باران بر من هم ببار.....

گله های گوره خر دور ما را گرفته اند.دشت را لحن تن آنها از زوال یکنواختی درمیاورد وقتی چنین راه راه ،بر تن خاکی دشت هی رج میزنند و هی مرا افکار مرا.....روبروی مرا تا دورهای دور پر از خطوط منقطع میسازند تا از دنیای موازیم خارجم سازند...

عاشق آن بچه گوره خری شده ام که بی توجه به من و ما تن کودکانه خود را به علفهای خیس از باران سپرده و دارد با صدای باران آواز میخواند....گوش کن صدایش آشناست....صدایش لحجه زندگی میدهد وقتی زیر باران سرخوش میشود...

تنها تویی تو....که اینگونه دشت را رها کرده ای...فارغ از دستهای آسیب زن موجود دو پا جهان را امن میکنی تا ابر پایین بیاید و آرام ، ببارد و دشت را چنین دلفریب  برای روح بیتاب من آرام کند....آرامم کنی....آرامم کنی..........خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باران بسیار شدت گرفته است.زمین و زمان به هم پیچیده است.در دورهای دور آسمان رعدی میزند و افق دو نیم میشود.ابرهای سیاه پایین و پایین تر میایند و گاهی صدایی ... صدایی که در آواهای وحشی حیوانات گم میشود. حیواناتی که در این آشوب طبیعت آرام آب مینوشند و علف میخورند و در مه غرق میشوند.

مهی که گاه میاید  و گاه میرود و در این لابلای توری سپید حیوانی را گم شده انگار از لای تن خود بیرون میاورد ....شاید این شترمرغ نر در مه به دنبال نیمه خود میگردد... نیمه دیگر کجاست....پیدایش نمیکنم

و اما.....در سر یکی از چند راهیهای دشت جیپهای سافاری به ردیف در سکوت ایستاده اند.یکی دیده است  و بیسیم زده است و جیپهای دیگر مسیر عوض کرده خود را به سرعت به این نقطه دشت میرسانند تا......

مادر و کودکی را خفته لابلای علفزارهای خیس از باران ببینند.شیر ماده و توله کوچکش بی توجه به ده ها جفت چشم مشتاق لای علفها دراز کشیده اند. بسیار نزدیک به ما انقدر نزدیک که خطوط کشیده بدن ورزیده مادر و سینه های پر شیر او را میتوان دید. انقدر نزدیک که چشمهای کنجکاو توله شیر را میتوان دید.انقدر نزدیک که بوی قوی تن آن دو مشامم را پر میکند. انقدر نزدیک که دلم میخواهد توله را سفت در آغوش کشم... اما....

سکوت!!! هیچ حرفی نباید زد.هیچ حرکت اضافی نباید کرد که خواب آرام مادر و کودک را آشفت. اینجا قلمروی سلطان گرونگرو است و ما موجودات اضافی..نباید کودک را ترساند که مادر را آشفته سازد.مادر کم کم بلند میشود و به سوی افق و شکار گام برمیدارد...

دقایقی انتظار اما مادر به این راحتی تن خود را در خطر شاخ های کرگدنهای خشمگین قرار نمیدهد.مادر در افق فرو میرود تا مراقبه کند برای سیر کردن شکم توله اش....شاید ساعتها لای علفها پنهان شدن و مراقب شکار نشستن...کسی نمیداند مادر موفق میشود توله را سیر کند...خودش را سیر کند....

مادر که فاصله میگیرد کفتار پیر سر میرسد.قلبها در سینه به لرزه درمیاید... کفتار اینجا چه میکند؟بو کشیده و وقتی بوی شیر ماده دور میشود بوی توله اش مشام کفتار پیر را پر میکند.کفتار آرام دشت را جلو میاید...

توله نگران شده است.سر از علفها بیرون میاورد.رد مادر را میگیرد که دارد دور میشود با صدایی که ضعیف و کودکانه است تقلا میکند نعره میکشد اما تنها صدایی کودکانه و شیرین شنیده میشود که کفتار را امیدوارتر میکند.توله ناله میکند و به سمت مادرش چشم میدوزد......باد صدای توله را به گوش مادر میرساند.مادر برمیگردد نعره ای میکشد که تمام چهارپایان دیگر را هراس برمیدارد.کفتار میگریزد.مادر توله را در بر میگرد!

 کم کم ابرها به یک سو میروند و دوباره آبی آسمان و زردی آفتاب بر دشت پهن میشود. هوا را رطوبتی سنگین فرا میگیرد.رطوبتی که با بوی عرق تن حیوانات درآمیخته است. بوی وحشی،بکر و محرک در دشت پیچیده است.بویی شبیه آزادی و این آزادی با سرخوشی همراه میشود .و سرخوشی مستی میارود. مستی تمنای جفت. حیوانات به هم میامیزند.

و برای به هم آمیختن قلمرو تعیین میکنند و قلمرو را با سرشاخ شدن میابند. صداهایی وحشی و غریب و عظیم دشت را فرا میگیرد.گله ها در هم میپیچند.سویی غرش شیری بلند است و سویی دیگر فریاد خشمگین بوفالو و آن سوتر شیهه گوزن یالدار برای تصاحب جفتی ماده ...اینجا تانزانیا است صدای مرا از گرونگرو میشنوید.

گلی سرخ رنگ جاده های گرونگرو را فرش کرده است و سیل آب باران زمینها را درمینوردد و عکس آسمان در هر جوی آبی انعکاس میابد ....انگار گرونگرو تا بینهایت هفت آسمان بالا میرود....

اگرتهای سپید.این پرندگان بی آزار و زحمت کش جفت بی همتایی را با بوفالوهای نخراشیده تشکیل میدهنند.اگرتهای نابینا که با این غولهای بیشه های گرونگرو در همزیستی مسالمت آمیزی به سر میبرند.

اگرتها(پرنده های سپید) چشمان ضعیفی دارند.پس نزدیک حیوانات عظیم الجثه حرکت میکنند تا با حرکت اندام سنگین آنها حشرات لابلای علفها به پرواز درآیند و شکار اگرتهای نابینا شوند....رفاقت حیات وحش ستودنی است....بوفالو حیوانی پرخاشجو است تنها وقتی کنار بدن ظریف و ضعیف اگرت لم میدهد شبیه گربه دست آموز به نظر میرسد!!!!!

و اما یکی از عجیب ترین صحنه ها دیدن این بچه کوچولوی شغال لای علفها است که خیس از باران با پشمهای به هم چسبیده خانواده اش را صدا میزند. شغالها معمولا توله های خود را زیر زمین پنهان میکنند و توله شغال کمتر به چشم میاید مگر اینکه این طور خیس و خیلیس سرکوچک خود را از لای علفها بیرون بیاورد.... خیلی بامزه است برخلاف والدینش!!!!!شاید توله همان کفتاری باشد که رفته بود سراغ بچه شیر قصه ما !!!!

این بانوی زیبا این وسط چه میکند؟تا یادم نرفته بگویم که گرونگرو یکی از بهترین مکانها برای دیدن پرندگان مختلف و بهشت Bird Watching به شمار میاید.در طول مسیر بسیار  گردشگران با لنزهای تلو را میدیدیم که  Bird Gaming !!!!!! میکردند!!!

این را هم بگویم که تمام طول مسیر با فیلمبرداران شبکه های مستند مثل بی بی سی و نشنال جغرافی پر بود.درواقع همه آن صحنه های بکر و زیبایی که در فیلمهای مستند میبینید صحنه های گرونگرو یا سرنگتی است...البته آنها چندین شبانه روز جایی اطراق میکنند تا بتوانند یک صحنه شگفت را شکار کنند....

بالاخره پرنده محبوبم را یافتم.عقاب

و سرآخر....سرآخر آنچه باید میشد شد....در یک سوی جاده گله ای از شیرهای ماده لای علفها طوری لم داده بودند که فقط کمی از پوست تنشان به زحمت دیده میشد اما آن سوی جاده یک شیر نر و یک شیر ماده به ماه عسل رفته بودند... شیر نر از بین گله چندین ماده خود،یکی را به عنوان سوگلی برمیگزیند سپس به مدت یک هفته با او به جایی خلوت Dating !!!! یا قرار ملاقات میگذارد.....

و عاشقانه ای آرام لابلای "شکوه علفزار"!!!