اینجا من ،آنجا یک قبیله
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - Ngorongoro Craterr

راه افتادیم صبح زود صبحانه خورده از لوج ،سوار بر جیبهای Sunny Safari به سمت پارک ملی "گرونگرو".یکی از مهمترین مناطق حفاظت شده حیات وحش جهان.... مسیر را در نقشه برایتان مشخص کرده ام تابگویم در این 6 روز اقامت در تازانیا چه کردیم.وقتی از زنگبار به آروشا پریدیم قرار بر این شد دور آروشا را سافاری کنیم. گشتهایی کاملا حیات وحش ، یکی در پارک ملی گرونگرو و دیگری در مانایا مارا.... گشت امروز ما ،گرونگرو آغاز میشود... 

گرونگرو منطقه حفاظت شده حیات وحش تانزانیاست.البته یکی از ده ها پارک ملی. و شاید یکی از بهترینها.بخشی از این منطقه حفاظت شده دهانه خاموش شده آتشفشانی میلیون ساله است.و ما از آروشا باید به سمت دهانه آتشفشان مسیر را بپیماییم.Ngorongoro Crater  دره ای بسیار عمیق با طبیعتی بسیار بکر و زیباست. مسیری 2 ساعته از محل اقامت ما در جاده هایی پیچ در پیچ میگذرد.از بالای دره ای عمیق به پایین سرازیریم جاییکه آسمان خود را بر تن آیینه آب پهن و ابرهایش را مهمان زمین کرده است.عجب طبیعتی دارد این تکه از زمین خدا.

آن را دره Rif Valley  مینامند.جاییکه ملیونها سال پیش آتشفاشان فوران کرده و خشمگین ردپایی چنین بر تن سبز دشتهایش بر جای گذاشته است.حالا دهانه آتشفشان کاسه گود پر آبی است که هزاران حیوان را در خود مادرانه حمایت میکند. و اینجا ،این کراتر باشکوه را Ngorongoro Crater مینامند.و ما قرار است در آن پایین شاهد حیات وحش تانزانیا باشیم.

آن پایین گویی زندگی دیگری در جریان است.وقتی به صدای بیصدایی طبیعت گوش میدهم در حالیکه باران نم نم شروع به باریدن کرده و گله های بیشمار از حیواناتی ندیده در آن پایین چون نقطه های سیاهی بر سبزی برگ آشفته ام میکنند خود را در این بیکرانه غریب بسیار تنها بسیار دور  از همه و بسیار نزدیک به خدا میبینیم. اینجا خدا شکل دیگری دارد.باید باشی و بویش کنی لمسش کنی و بعد به اصوات ناشناخته ته دره گوش کنی تا باورت شود چقدر کوچکی در مقابل این حجمه سبز جهان....

دورتادور من را کوه های بلند،دره هایی عمیق،دشتهایی فراغ احاطه کرده اند. نام یکی از کوه ها Doinyo Lengai است.به زبان ماسایی یعنی "کوه خدا" و چقدر خوش این نام در این فضا جاری است.اصلا اینجا حکایت "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود" است.جز ما و خدا و حیواناتی که گویی از ازل مالکان این سرزمین بودند.تمام این دشتهای سبز خالی از سکنه است جز گروهی خاص از اقوامی کاملا بدوی... ساکنان ثانویه این آب و خاک قبیله ای هزاران ساله اند که در تسامل با حیوانات در صلح و آرامش میزیند...

گاه از پشت تکه ابری صورتکی نقاشی شده دیده میشود با چوبدستی بر دست و ردایی سرخ لابلای کوه و سبزه و ابر و بعد همچون آمدنش آرام و بیصدا ناپدید میشود. و تو میمانی که آنچه دیده ای نتیجه وهم و خیالت بوده و یا در واقعیت کسی بسیار دوراز دنیای تو در اینجا با طبیعت سر آشتی دارد انگار.جایی درمیان گله های گوره خران وحشی،گوزنهای یال دار،بوفالوهای تندخو،و غرش شیرهای درنده....اینجا از آن کیست واقعا.؟

به کف دره میرسیم.جاییکه پشت دروازه گرونگرو قرار گرفته ایم.این پارک مهم حیات وحش جهان.جز ما جیپهای دیگر نیز صبح زود راه افتاده اند تا اجازه ورود گرفته و وارد خانه حیوانات شوند.این اجازه ها برای گشت و گزار در ساعات بین 6 صبح الی 6:30 عصر داده میشود.همه جیپها موظفند قبل از اتمام زمان بازدید از پارک خارج شوند.ورود به گرونگرو قوانین خاص خودش را دارد.اینجا باغ وحش نیست.شوخی بردار هم نیست وحیات وحشی کاملا زنده و سرپاست.ما مهمانان حیواناتیم و...حق اول با آنهاست.ما در اولویت دومیم.اگر میپذیریم که وارد شویم باید بدانیم که به هیچ عنوان نباید از ماشینها پیاده گردیم.تمام چند ساعت را باید داخل جیپها سر کنیم. هیچ تفنگی همراه هیچ جیپی نیست.اگر حیوانی به ما حمله کند مقصر رفتار خود ما بوده و نه آن حیوان.کسی حق ندارد به خاطر عملی ناشیانه و تحریک کننده حیوانی را از پا دربیاورد. اینجا خانه حیوانات است و ما حق داریم با ادای احترام و کسب اجازه پا به قلمروی افسانه ای آنها بگذاریم.

کم کم دارم حس میکنم آفریقای جنوبی یک شوخی مسخره است در مقابل تانزانیای باکره!

هنوز از در دور نشده ایم که گله اورانگوتانهای گرونگرو به استقبال ما میایند. سقف جیبها را بالا زده ایم و ایستاده آنها را دنبال میکنیم.صدای جیغ سرسام آور آنها وقتی از سرو کول ماشینها بالا میروند نقطه اوج هیجان گردشگر است.گردشگری که اگر عاشق حیات وحش نباشد آمدنش به این نقطه کاری عبث خواهد بود.ترس نگرانی دلهره و هر حس منفی این حیوانات باهوش را متوجه میکند و برعکس ،حیوانات به سرعت عشق انسان را درک میکنند ....

درک میکنند که اینگونه آرام و آسوده در حالیکه بچه کوچک خود را بر پشت گرفته اند به کنار شیشه ماشینت آمده و رو به تو چشم در چشم نگاهت میکنند و وقتی حس کردند تو محرم آنهایی دیگر در کنار تو به ارامش نوزادشان را شیر میدهند.راه میروند مینشینند حتی وسط جاده زیر لاستیکها دراز میکشند تن همدیگر را میجورند میوه از درخت میربایند و بی توجه به تو عشقبازی میکنند....

دیگر وارد دشتهای بیکرانه  گرونگرو شده ایم.با راهنمایی محلی که راننده هر جیپ به شمار میاید.تنها ساکنین این قلمرو وسیع قبیله ای بدویند. Maasai Tribe یک قبیله کهن آفریقایی که برای هزاران سال است در بخشهایی از سرزمینهای تانزانیا و کنیا زندگی میکنند.اقامتگاه های پوشالی آنها از دور دوایر خاکستری رنگی در پهنه سبزی دشتهاست و خود آنها که با لباسهایی آبی و قرمز هزاران سال است که فرهنگ کهن خود را حفظ میکنند و چه چیزی میتواند برای شروع این تجربه نو هیجان بیشتری داشته باشد جز اینکه به میان یکی از خانواده های ماسایی برویم و از نزدیک زندگی آنها را لمس کنیم...

 جاده ای سبز را گرفته ایم و به سوی خانواده ای از قبیله بزرگ ماسایی رهسپاریم. مردان و زنان قبیله به استقبال ما میایند.آنچه از دور میبینیم مشتی رنگ آبی و قرمز است که انگار دستی بر دشت پاشیده .نزدیک که میشوند به زیان غریب سوآهیلی زمزمه میکنند.خود را تکان میدهند و به نوایی شبیه آوازی بدوی گویی دارند به ما خوش آمد میگویند.چیزی از زبان بومی آنها نمیفهمیم اما در چهره سنگی آنها میشود رد دوستی را دید.کم کم سختی چهره آنها به نم لبخندی باز میشود.

مردان قبیله در دسته ای جدا و زنان هم در دسته ای دیگر.مردان چوب دستیهای بلند در دست گرفته اند.ماساییها اقوامی مهاجرند که در طی هزاره ها از حاشیه رودخانه نیل به شرق آفریقا کوچ کرده اند.امروز بیشتر در جنوب کنیا و شمال تانزانیا در دشتهای گرونگرو و سرنگتی اقامت دارند.کاملا اومونیسم هستند یعنی از طبیعت زاده و با طبیعت یکی.گرچه با حضور میسیونرهای غربی بیشتر آنها مسیحی شده اند اما در ته باورهای آنها هوز اعتقاد به خدایان طبیعی وجود دارد به خدایان باستانی و توتمهای عجیب و غریب آفریقایی.این را میشود در فرهنگ جاری زندگی آنها از نزدیک دید.

مردانشان با مردان گروه میامیزند و زنانشان با زنان گروه.خوش ندارند پا از مرزهایشان بیرون گذاریم.تعصب عمیقی به ریشه های خود دارند.این را میشود از نوع پوشش بسیار بدوی و سنتی آنها فهمید.پاپوشهایی دست دوز بر پا و پارچه هایی نیمه دوخته بر دوش. مردان هماهنگ زنان دوش به دوش یکدیگر زیر لب وردی میخوانند و ما را احاطه میکنند.سپس با آواهایی نامفهوم در حرکتی کاملا هماهنگ،زنان قبیله شانه های خود را بالا میندازند.شاید نوعی رقص،نوعی عبادت...نمیدانم چیزی نمیفهمم فقط نگاه میکنم و همین کافیست.

 

رقص مردان متفاوت است اما.کسی ساز میزند.سازی شبیه یک ساز دهنی بسیار بلند که صدایی مثل بوقی کوبنده در دشت میپیچد.بوقی که شاید حیوانات وحشی را بترساند و فراری دهد.مردان هریک چوب دستی بلندی به دست دارند.این چوب دستی همه سلاح مرد ماسایی است که از نوجوانی تا دم مرگ آن را به همراه دارد. در رقص گروهی ،مردان چوب دستی را محکم بر زمین کوبیده و با فشار از زمین کنده شده بالا میپرند و همزمان داد میکشند.جالب است که این حرکت ریشه در زندگی آنها دارد.

این مردمان شغلشان یا کشاوزی است در محدوده ای ناچیز یا دامداری است شبیه عشایر ایران اما در یک منطقه یکجا نشینند.قبیله خانواده محور است.معمولا یک مرد زنان بسیار متعددی دارد.از هر زن صاحب کودکان بسیاری میشود و این کودکان خود صاحب زنان و کودکان بسیار و اینگونه قبیله رشد میکند و خاندانی بزرگ شکل میگیرد و بعد احشام زیاد شده ثروت اندوخته میشود.

برای مرد ماسایی ثروت یعنی زن بیشتر، دام بیشتر ،کلبه بیشتر و  زمین بیشتر...چیزی شبیه طبیعت وحشی.چیزی شبیه گله های درنده شیرهای تانزانیا....مرد قدرت اول است و باید از خانواده حمایت کند.و اینجا در دل بیشه های وحشی تانزانیا خطر هرلحظه در کمین است ومرد تنها سلاحش چوب دستی است و با همین چوب دستی که بر زمین کوبیده و به دنبال آن بر هوا میپرد تا با چشمهایی شبیه عقاب ،دوردستها را درمینوردد برای دیدن حیوانات وحشی و با همین چوب دستی اگر مرد ماسایی تصمیم بگیرد، شیر نری را از پا درمیاورد...!!!

و میدانستید که در تانزانیا شکار قدغن است و کشتن احشام جریمه های سنگین مالی و جانی دارد و تنها ماساییها میتوانند فقط برای دفاع از خود یا احیانا اجرای آیینی با چوب دستی حیوانی را بکشند!

پوشش آنها خود حکایت جالبی است.به ازای هر سالی که به سن آنها افزوده میشود حلقه ای سنگین تر به گوش آنها و به گردن آنها اضافه میگردد تا جاییکه وقتی به پیری میرسند گردنی بلند و سوراخ گوشی بسیار گشاد پیدا میکنند و این یعنی حرمت یک ماسایی...و البته باید سرهای خود را از ته بتراشند. برای زن و مرد ماسایی موهای بلند معنی خوبی ندارد.ماساییها خرافیند از کودکی دندانهای پیشین خود را میکنند تا روح شیطان در آنها دخول نکند.دولت به شدت دارد تلاش میکند تا بعضی آیینهای مضر قبایل را از بین ببرد!

پا به درون خانه یک مرد ماسایی جوان میگذاریم.مردی که بسیار خوب انگلیسی حرف میزند گرچه تمام سطح سوادش به مدرسه ای در کلبه کنار خانه اش خلاصه میشود. خانه از پهن گاو درست شده و وقتی با چراغ قوه به سقف نور میندازیم ده ها سوسک ریز و دشت را بالای سر خود میبینیم.اما برای ماسایی این امر پیش پا افتاده ای است.

غذای ماسایی حکایت عجیبی است در تمام طول زندگی آنچه آنها را سیر نگه میدارد گوشت خام،شیر و خون گاو است.آنها هرصبح با وسیله ای نوک تیز گلوی گاوی را سوراخ کرده و خون او را با شیرش مخلوط و مینوشند.اینگونه معتقدند که روح شیطانی از آنهافاصله خواهد گرفت.جالب است که با این تغذیه بسیار کم بیمار میشوند در حالیکه فضای زندگی آنها بسیار آلوده به میکروب است. 

مردان قبیله بسیار مسن تر از همسرانشان هستند.زیرا مرد ماسایی تا جوان است حق ازدواج ندارد باید خود را در دشتها و بیشه ها ابدیده کند.باید با حیوانات درنده بجنگد و پیروز بازگردد مانند یک قهرمان تا اجازه ازدواج با زنی جوان را پیدا کند.مرد ماسایی ختنه میشود لباس سیاه میپوشد و ماه های زندگی در تنهایی و میان حیوانات درنده را تجربه میکند اما وقتی باز میگردد قهرمان یک زن ماسایی خواهد بود...

 

.ماسایی یعنی مرد سالاری همچون شیر نر ماده شیرهای گرونگرو و مرد ماسایی زمانی میتواند ازدواج کند که شیر نری را کشته باشد تا ثابت کند که رییس قبیله زنان خانه اش خواهد بود.زن ماسایی هم ختنه میشود.بسیار ترسناک و دلهره آور تا هیچ وقت طعم لذت عشق را نچشد.طعم واقعی زن بودن را و مرد اینگونه خانواده بزرگ زنانش را اداره خواهد کرد...

گوشه ای از دشتهای قبیله ،مدرسه کودکان ماسایی قرار گرفته با معلمی که فرزند شیرخواره اش را بر دوش بسته و به کودکان درس میدهد.مگس دور صورت بچه ها غوغا میکند. بیشتر آنها پابرهنه هستند.دور لب و دهان آنها زخمهای پوستی وجودد دارد با این حال شادتر از همه بچه های ایرانی و پرانرژی تر از آنها با ما خوش و بش میکنند.

و بچه ها در حال یادگیری انگلیسی هستند و همان طور که قبلا گفته بودم زبان انگلیسی زبان رسمی کشور تانزانیا  است گرچه این مردم به زبانهای بومی خود سخن میگویند!

برای من عجیب است که این مردم چگونه این همه سال با طبیعت هم سو شده و بی دغدغه زندگی میکنند.آسوده در میان مدفوع و خون گاو،سوسکهای ریز و درشت، شپش،مگس و....و چطور انقدر زیبایند... زیبا و چشم نواز ...

زنهای ماسایی شبیه مطلع یک شعرند یک غزل عاشقانه وحشی.و زیبایی لجام گسیخته آنها من را هم میترساند و هم افسون میکند!