آرامش در دل کویر
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-زین الدین

 میخواهم همسفرتان کنم در یکی از هزار و یک شبهای شهرزاد به دالانهای قصه های تودرتوی پارسی تا شبی را مهمان کاروانسرای شاه عباسی شویم و لابلای دود قلیانها و بخار تن چهارپایان و صدای فریاد غلام بچه ها شب را  زیر آسمان قیرگون مرواریدی کویر صبح کنیم و صبح به خود بگوییم :آنچه دیدیم خواب بود یا بیداری؟

شب به انتها نزدیک بود و ما خسته و گرسنه و خواب آلود راهی جایی برای ماندن بودیم.کسی گفته بود کاروانسرای زین الدین را انتخاب کنید که نزدیک مهریز شبی را به صبح برسانید.کاروانسرایی که به محل اقامتی تغییر کاربری داده بود. چیز زیادی از او نمیدانستیم.تنها میدانستیم که 60 کیلومتر آن ور تر شهر یزد و در راه جاده کرمان برحاشیه کویر خفته است.زیر آسمان تیره کویر در آن وقت سال و در هوای بسیار گزنده دی ماه پیدا کردنش کار راحتی نبود.وقتی پیدایش کردیم هم با در بسته روبرو بودیم. کسی دررانگشود.وهم برمان داشت که نکندسرکاریم!

بعد از دقایقی زیر نگاه ترسناک سگ نگهبان و صدای واقهای وحشتناک او صدای کشیده شدن گیوه های کسی به گوش رسید.در قژی کرد و گشوده شد و ما از دروازه زمان رد شدیم و پا به دوران شاه عباسی گذاردیم....

اینجا کاروانسرای زین الدین است.تنها کاروانسرای مدور ایران که از عهد شاه عباس و یکی از همان 999 کاروانسرای ساخته شده به دستور اوست که این طور زنده و تپنده در قلب کویر جاری است.وقتی پا به حیاط سنگ فرش آن میگذاری باورت نمیشود که در قرن 14 هستی فکر میکنی پرت شده ای به قرن 9 یا 10 و همان دوران سازندگی شاه عباس.

اینجا کاروانسرای زین الدین،یکی از 101 هتل برتر جهان و یکی از 5 سایت دیدنی گردشگری فرهنگی ایران به انتخاب کتاب لونلی پلنت است.

مردی زابلی با لحجه ای شرقی و چشمانی بادامی با صورت آفتاب سوخته و مهربان ما را به درون راهنمایی کرد.هیچ کس جز ما و چند مرد زابلی که کارکنان زین الدین بودند در این شب مهمان کاروانسرا نبود.راه افتادیم زیر نور فانوسهایی که از تن کوزه های گلی به بیرون تراوش میکردند در میان خیمه های ترمه و گلاب تون رفتن و سرک کشیدن. باورش سخت بود که این دالانهای تودرتو که مارا یاد حرمسرای شاه عباس مینداخت اطاقهای کاروانسرا باشد.مرد زابلی وقتی تعجب مارا دید گفت خارجیها میمیرند برای اینکه شبی را لای این ترمه و ترنگ قلم کاری شده سپری کنند.حالا اما کاروانسرا تماما مال ما بود و هرجایی و هراطاقیی و هرگوشه ای که میخواستیم میتوانستیم شب کویری خود را در آن سپری کنیم.

انقدر سکوت در فضا جاری بود و نور انقدر اثیری از منبعی ناپیدا بر دیوارها توک میزد که به رویایی در بیداری شباهت داشت.دلمان میخواست تا صبح بیدار بمانیم و در تخیل خود سفر کنیم به قرنهای پیش کاروانسرا.شبهایی که کاروانسرا میزبان بازرگانان در راه مانده بود.صدای قلقل قلیان میامد و دود تنباکوی سوخته چپقها.بخار تن چهارپایان با کاه و یونجه در هوا میامیخت و صدای سم آنها بر کف کاروانسرا طنین مینداخت. گردش غلام بچه ها بود و صدای سکه کیسه های تجار.زین الدین هنوز بعد از قرنها زنده نفس میکشید و نفس میداد به ما...

وقتی جاگیر شدیم.یکی از آن مردان زابلی دعوتمان کرد به صرف شام در سفره خانه. این یکی دیگر بیشتر از فکر مابود وقتی پا به آنجا گذاشتیم و میزی از این سر به آن سر چیده شده دیدیم با آش و کشک و دوغ و انواع چلو و پلو و مرغ بریانی...ما خواب هستیم یا بیدار؟اینها را چه کسی سفارش داده است.؟مرد زابلی خندید و گفت:آقای امامی صاحب کاروانسرا از تهران دستور داده امشب برای مهمانان تهرانی سفره ای آنچنانی بیندازیم...(ما را میگفت؟) قربان محبت آقای امامی که خودش هرجایی که هست الهی سفره اش همیشه سبز باشد !

پشت میزی نشستیم و یکی از لذیذ ترین شامهای عمرمان را خوردیم.زیر نور چراغهای زنبوری،در کنار سماور زغالی و کاسه های آبدوخیار ناصرالدین شاهی و دوستان زابلی که میزبانان مهربان ما بودند در این شب کویری...

بعد از شام به یکی از اطاقهای کناری سفره خانه رفتیم.هوا سرمای گزنده ای داشت و ما روی قالیهای ایرانی بر پشتیهای ترمه لم داده بودیم و درکنار دیوارهای آجری و زیر نور سرخ فانوسهای گلی چسبیده به گرمای علائ الدین ! چای خوش عطر بهار نارنج مینوشیدیم و گپ میزدیم.

بعید نبود که به فوتی و سوتی خود علائ الدین چراغ جادو از سوراخی بیرون خزد و غافلگیرمان کند.شبیه سندباد بودیم که در سفرهایش شبی کویری سراغ کاخی شرقی و غریب میرفت.

کاروانسرای زین الدین تا سال 1380 بیقوله ای بود که احشام در آن سکنی کرده بودند.تنها کاروانسرای مدور ایران که در گذر روزگار رو به فراموشی میرفت و بر باد از یاد...تا اینکه برادران امامی تصمیم به احیای آن گرفتند.3 سال کار مرمت این اثر تاریخی به طول انجامید .مرمتی که جایزه بهترین مرمت تاریخی جهان را در سال 2006 از آن خود ساخت.بی شک باید دست مریزاد گفت به افرادی که چنین از مال خود سرمایه کردند تا یکی از سرمایه های این مرز و بوم را حفظ کنند.

به قدری مرمت این کاروانسرا به اصل خود نزدیک است که شما را کاملا به درون تاریخ میکشاند.انقدر که میندیشید پا از زمان بیرون گذاشته اید و به گذشته های صفوی داخل شده اید.در احیای این بنا از هیچ سرمایه گذاری فروگذار نشده است.چه فرشهای قدیمی و نفیسی که برادران امامی خود از گوشه و کنار این سرزمین گرد آورده و زیر پای انداخته اند.چه ظروف قدیمی که از خانه ها و کاشانه های ده کوره هایی دور در سفره خانه جمع کرده اند.چه گلیم و گبه و نمکدانی که به زیبایی زینت دیوارها گشته اند... همه چیز کاروانسرای زین الدین بجا و هنرمندانه جمع شده است تا روح زیبای فرهنگ این مرز و بوم را در کالبدی آجری زنده کند...

دل کندن از اینجا آسان نیست.دوست داریم از تمام زوایا و گوشه و کنارش عکسی بگیریم و دلخوش کنیم که ما هم شبی را در این گذر تاریخی صبح کرده ایم. دوستان زابلی همان کارگران زحمت کشی هستند که هنگام مرمت بنا در کنار آقای امامی حضور داشتند و ایشان به پاس زحمت آنها اجازه داده که به عنوان کارمندان کاروانسرا در اینجا ادامه کار دهند.آنها وقتی شوق مارا میبینند با شوق برایمان میگویند که در ابتدا قرار بود فقط خارجیها به اینجا بیایند اما بعدا آقای امامی اجازه داد که گردشگران ایرانی هم شبی را در کاروانسرا بگذرانند.میگویند توریستهای خارجی خواب به چشمشان نمیاید از شوق یک شب ماندن زیر سقف آجری زین الدین....

خوابم نمیبرد.انقدر دلم شوق پرواز دارد که شبانه آرام از رختخواب بیرون میایم.پله ها را بالا گرفته و به پشت بام میرسم.هیچ کس اینجا نیست.کمی ترس برم میدارد.روبرویم آسمان کویر است کوه های برف گرفته و ستاره های سوسوزن و جاده که تا بی انتهایی دور میرود و مرا به سفر پیوند میزند.روی پشت بام و در هوای سرد کویر به دیوار تکیه میدهم و به آدمهایی میندیشم که در طی قرنها شبها چون من در اینجا کز کرده و هریک به سرنوشتی بودند و گذشتند......نمیدانم چقدر زمان میگذرد با صدای دوستانم از جا میپرم.انگار یکی از آنها بیدار شده و جای من را خالی دیده خواب بقیه را آشفته و همگی ترسان و لرزان به دنبال من دربدر دیوارهای ساکت و خالی زین الدین شده اند....

طفلک بچه ها وقتی مرا آن بالا کشف کردند دلشان میخواست سرم را از تن جدا کنند...

صبح خروسخوان شده است.همگی دلمان نمیاید از زیر لحاف گرم و چسبیده به بخاریهای نفتی بیرون بیاییم اما وقتی  پا به حیاط سردگذاشته و آبی یخ و خنک به صورت میزنیم یک بار دیگر زنده میشویم و تازه میبینیم آنچه دیشب در تاریکی و رویا دیده بودیم در نور زنده خورشید یه چه رنگ و حالی است...

صبحانه خورده و از دوستان زابلی خداحافظی میکنیم.دل کندن ازآنها و از این خانه آجری آسان نیست.خانه ای که دل ما را در خود پیوند میزند.دل ما به تک تک آجرهای آن انقدر محکم پیوند میخورد که شاید در بهاری دیگر از تن آنها یا از تن ما جوانه ای بیرون زند. جوانه ای از جنس قصه های شرقی شهرزاد ....روی دفتر بزرگ یادگاری کاروانسرا خطی به یادگار گذاشته و نامهایمان را جاودانه میکنیم.شاید روزی دیگر و شبی دیگر و خوابی رویایی باز در هوای کاروانسرا...

لینک مستقیم کاروانسرای زین الدین