مهرپادین
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

یادتان هست که ما در مهریزیم و اطراف یزد سرسپرده بیابانهای پر قصه.از باغ پهلوان پور که به در میاییم کسی میگوید قبل از رفتن به مهرپادین سری هم به "کوه ریگ" بزنید در همان حوالی شهر مهریز که یکی از عجایب طبیعی شهر است.تا نبینید شاید باور نکنید.کوه ریگ تپه ای در حوالی مهریز است.جایی در خود شهر که انگار در انتهای آن قرار گرفته است.پرسان پرسان وقتی به آنجا میرسیم به ظاهر چیز قابل توجهی نمیبینیم اما شما به من اعتماد کنید و از ماشین پیاده شوید.شگفتی زیبایی در انتظار شماست.

وقتی پا روی تپه شنی میگذارم تا مچ در رملهای روان فرو میروم.دست در خاک که میکنم سرمای ماسه های بیابانی مورمورم میکند.اینجا تپه ای شبیه تپه های مرنجاب و کویر مصر است و باورش سخت مینماید در دامنه تپه ای بیابانی در حاشیه شهر مهریز ناگهان فضا اینگونه تغییر کند.شبیه دست سازی بشری است این تپه شنی که شاید آن را  برای تفریح بچه ها ساخته باشند.اما این پدیده دست ساز نیست.بر اثر وزش باد و حرکت ماسه های دشت کویر به این سو و در پناه آغوش قرار گرفتن دانه های شن به مرور زمان و طی صدها سال این چنین تپه زیبایی پدید آمده است که جزو 12 میراث طبیعی منطقه به حساب میاید...

اما خود مهریز "که عجب نام زیبایی" دارد که با مهر درآمیخته است که با افسانه های هزاره های پیشین تاریخ به خود یافته است که از نسل "مهرنگار"؛شاهزاده ساسانی است.

مهرنگار دختر انوشیروان پادشاه ساسانی و از مادری ترک و خاقانی بود.پدر سرزمین یزد را  به دختربخشید.وقتی میگویم یزد ذهنت را بر باد سوار کن و به مهریز بیا...همینجا مهرنگار دستور داد قناتهایی برای آبادانی قریه اش بسازند.قریه آباد و سرزمین به نام مهرنگار ، مهریگرد و در تلفظ عربی بعدها مهریجرد نامیده شد.مهریجرد هم چرخید و چرخید و شد مهریز که امروز داریم پا به پای همدیگر برخاک تفته تاریخی آن قدم میزنیم.

وقتی به کنار در قلعه میرسیم هیچ کس نیست که حرفی از گذشته باشکوه قلعه بزند.دستی از سر مهر بر مهرپادین کشد و با نفس حقش زنده اس کند. خود سرازیر میشویم از در قلعه میگذریم و با اجازه مهرنگار پا به دیوارهای کاهگلی قلعه قدیمی مهرپادین میگذاریم.

سکوت خاصی دردالانهای قلعه حکم فرماست.کمی ترس برمان میدارد شاید چون که تاریکی هم در راه است و تاریکی دنیای قصه های سربه مهر.کمی که خرافی باشی میتوانی یک هو سایه هایی را هم ببینی که رد شولای سیاه آنها ناگهان از سر پیچی چنان میپیچد که قلبت را پیچ میدهد!!! مهرپادین روزگاری محل پناه مردمان یزد و اطراف بوده.روزگاری که شاید سم اسبان اعراب و تن سیاه پوش مغولان و صدای شمشیر بیگانگان خواب مهرپادین را می آشفته است.

در رابطه با قدمت قلعه اما قصه ها بسیار است. برخی از ساکنان مهریز مدعیند که قدمت قلعه به دوران حمله مغولان باز میگردد.روایت میکنند که پس از حمله ویرانگر مغول به مهریز و کشته شدن تمام ساکنین این سرزمین تنها یک کودک زنده میماند.یکی از سربازان مغول دل به رحم میاورد و کودک را به یکی از اهالی "سریزد" میسپارد.کودک بزرگ و مردی نامور میشود.پس از طی سالها به قریه خاک و خون نشسته خود بازگشته و دستور به ساخت برج و بارویی بلند میدهد تا دیگر قصه تلخ مردمانش تکرار نشود.اینگونه مهرپادین در طی قرنها و قرنها همواره جان پناه مردمانی میگردد که از خوف غاصب به دیوارهای عظیم و بلند آن پناه میاورند.دیوارهایی که مامن مردمان مهریز میگردد.

دورتادور قلعه را خندقی عمیق و دیوارهایی بلند احاطه کرده است.برج و باروهایی که هنوز به صورت چینه های خشت و گل دیده میشوند.تیرکش و و کنگره و جان پناه دارند تا ما را با واقعیت آن دوران ملموس تر سازند.روزگاری که روی این باروها آتش میفروختند تا با دود حاصل از آن به دیگر قلاع خبر هولناک جنگ و ویرانی دهند.

درون قلعه فضاهای مسکونی از بخش شاه نشین جداست.قسمتی هم انبار آذوقه مردم بوده که در روزگار آرامش آن را پر میکردند تا در روزگار محاصره گرسنه نمانند.طبقات پایین تر احشام را نگه میداشتند.جالب است که هنوز بوی گرم تن چهارپا به مشام میرسد!

حواسمان را جمع نکنیم به راحتی درون دهانه چاه های عمیقی که مردم آن روزگار حفر کرده اند فرو میرویم.هوا که تاریک میشود ترس و هیجان بیشتری ما را دربرمیگیرد.اگر یکی از ما از دیگری عقب بیفتد راه گم خواهد کرد.همدیگر را بلند بلند به نام صدا میزنیم تا به از ما بهتران بگوییم تنها نیستیم و شرمنده که تا این وقت شب خلوت شبانه آنها را به هم زده ایم.

همین یکی را کم داشتیم که جغدی بر سر شاخه ای از درختی نامعلوم یا لب دیواری ویران نغمه سردهد.تا قبض روح شدن فاصله چندانی نداریم!!!