ازمیغان
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92- روستای ازمیغان

از کال جنی که درآمدیم راهی بهشتی زمینی شدیم که جمع اضداد بود.حدود 48 کیلومتر دورتر از طبس و در جهت شمال شرقی که پیش بروید به نقطه ای از کویر میرسید که آنچه با چشمهایتان میبینید را باور نخواهید کرد.صحبت از روستای ازمیغان است که با آب و هوای معتدل و وجود رودی همیشه پرآب،میانه کویر را چه خوش سبز و سرزنده کرده است.

با راهنمایی آقای تقوی سر از ازمیغان درمیاوریم.در ابتدا بوی برنج به مشاممان میرسد. عجیب به نظر میرسد اما یاد شالیزارهای شمال افتاده ایم.آقای تقوی میخندد و میگوید اشتباه نکرده ایم.اینجا مزارع برنج در دل کویر ایران است....انقدر هیجان زده شده ایم که از ماشین پیاده شده و راهی شالیزارها میشویم.روستاییان سرگرم برداشت محصولند. با اجازه آنها داس را گرفته و تلاش به برداشت میکنیم.کار خیلی سختیست. وقتی مراحل کاشت و برداشت برنج را برایمان توضیح میدهند خجالت زده میشویم که گاهی این برکت الهی را چگونه بی ارزش میسازیم.شاید قدر دانه به دانه این خوشه ها را مردمان کویری چه بسا بیشتر از مردمان خطه شمال بشناسند. سرزمینی که خاکش از بی آبی گاه به گاه ترک میخورد و به یمن رحمت خدا اینگونه پر خوشه برنج میدهد.

با آقای تقوی راهی کوچه باغهای ازمیغان میشویم.پیاده و ساده باید این بهشت زمینی را پیمود و در تن خاکی آن جاری شد و زیر آسمان آبیش نفس کشید تا معجزه کویر را از نزدیک حس کرد و بویید.

ازمیغان روستایی ییلاقی است که به یمن وجود رودخانه همیشه پرآبش چهره ای دگرگون از دیگر روستاهای کویری دارد.انگار اینجا باران و ابر و آب دست دوستی با خاک داده اند که باغهایش اینگونه پر میوه اند و زمنیهایش اینگونه پر محصول.تمام خانه ها کوچه باغهایی رو به پایین دست روستا دارند که ما را راه میدهند ما بین دیوارهای خشتی و گلی قدم بزنیم و دست رود را بگیریم و راهی دورهای دور ازمیغان شویم.

خانه های روستا شبیه دیگر معماریهای کویری است.خشت و گل و خاک با چوب به هم گره خورده اند و ازمیغان را روستایی پر نعمت و سرزنده کرده اند.تمام خانه ها، درهایی باز روبه مهیمان دارند و حکایت میهمان نوازی کویری را سر گوش مسافران خسته نجوا میکنند.

آن بالای تپه ها،جایی نزدیک قلب کویر و سایه نخل خرما ،امامزاده روستا با گنبدی سبز آرام مسافران مشتاقش را به بالا میخواند.به بالایی نزدیکی آبی آسمان.میگویند امامزاده جعفر طیار است.نمیشناسمش اما اسمش من را یاد نمازهای طولانی خاله مادرم میندازد که می ایستاد و نماز جعفر طیار میخواند خدا رحمتش کند.

ازمیغان باورنکردنی است.درختانی از جنس درختان گرمسیری در کنار درختان مناطق سردسیری همه با هم اینجا در سایه کویر غنوده اند.از کوچه هایش هم بوی انار میاید و هم بوی گیلاس.درخت گردو در کنار نخل خرما ...زردآلو در کنار پرتغال...گلابی در کنار خربزه و خیار.خلاصه بی ربط نگفته ایم که ازمیغات جمع اضداد زمینی است و خود بهشت ...راستش بهشت هم انگار یک وجه تسمیه اش همین است دیگر.حالا تو بگو آنجا حوری و غلمان هم دارد .کسی چه میداند شاید پشت این دیوارهای کاهگلی سرو کله حوریهای بهشتی هم پیدا شود؟

رودخانه ازمیغان میخروشد و از پایین دست به بال دست میرسد.بچه های کوچک روستا با قلابهای دست ساز خودشان کنار رودخانه سرگرم ماهی گرفتن هستند. باید ببنید که با چه شوقی سطلهای پلاستیکی خود و صیدهای دو سانتی خود را به ما نشان داده و بادی در غبغب میندازند این ماهیگیران کوچک....

به سوی کوه های روستا گام برمیداریم.جاییکه بوی دود میاید.نخلهای خشک را سوزانده اند و شبیه قربانیهای بی پناه تنه های سیاهشان بر زمین افتاده است. نمیدانم چه حکمتی این درخت دارد که وقتی سرش زده میشود این طور غریب و بی پناه دل میسوزاند.گویی درخت نیست پیکره بی جان شهیدی است که بر خاک افتاده است.نخل مرا همیشه تا ابد یاد آبادان خواهد انداخت...

به بالا که میرسیم جاییست که انگار رودخانه ازمیغان از آنجا میجوشد و بیرون میاید. روی سنگهای کوهستان بخشی از کوه سبز شده است به یمن چشمه همیشه جوشان این روستا.تنه ستبر کوه سوراخ سوراخ است.آقای تقوی میگوید این همان دست کندهای گبری است که در کال جنی هم دیده بودیم.از اشکانی تا ساسانی آدمهایی بودند که در کوه های ازمیغان سوراخ میکندند و زندگی میکردند.

جای بچه های روستا اینجا خالیست.تکه نانی که به چشمه میندازیم غل غل جوشان ماهیهای ریز و درشت است که برای ربودن طعمه بر سطح آب میزنند و به سرو کول هم میپرند....

بعد از ساعتی که رهسپار پایین میشویم به چشم بهم زدنی باران میگیرد.رگباری که تندی به تگرگ تبدیل شده و به سروکول ما نوک میزند.انقدر سفت و سنگین میبارد که چاره ای جز دویدن برای رسیدن به سرپناهی نیست و در همین دویدن سرخوردن است و چپه شدن روی سنگها.به قیافه من که نگاه کنید تا ته ماجرا را خواهید خواند فقط توجه داشته باشید آنچه شبیه بچه گربه زیر دستمال مخفی کرده ام دوربین بیچاره من است که از سویی زیر آماج رگبار و تگرگ ضربه خورد و از سویی دیگر بعد از زمین خوردن من...

به قول آقوی همساده:له لهیم ها....