کریت
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

 آبان 92-روستای کریت-عاشورا

عاشوراست و ما صبح زود از طبس راه افتاده ایم سوی ناکجاآبادی که دل ما را برد و دل دارد ما را میکشاند به جایی که سوز کویری آتشش زند در غم خاک و باد.

20 کیلومتری جنوب طبس در مسیر جاده طبس-دیهوک هستیم.اینجا را خاک مرگ پاشیده اند.تنها صدای باد است که میاید و خانه هایی ویران که با هر وزش بادی غباری بیشتر بر چهره شان گرد غم مینشاند.اینجا کریت است.روستای زلزله زده شهریور مرگ آفرین 57.هیچ کس نیست.فقط ما هستیم و صدای آه هایمان که با دیدن خانه های کاهگلی فرو ریخته در هوا طنین میندازد.

کریت را خواهر طبس مینامیدند تا قبل از فاجعه سال 57.روستایی پرجمعیت با نخلهای برافراشته و گلهای نرگس.روستایی با قدمتی 1000 ساله و مردمانی قدیمی و اهل دل.حالا اما نخلهایش سوخته و سربریده شده اند.نخلهای خرمایی که روزگاری کام  شیرین میکردند و امروز خود فرهاد گشته اند.

25 شهریور ماه سال 1357 خورشید تازه غروب کرده بود.قلب کریت بی تاب بود.زمین هزاره هایی بود که در خود میفشرد و به ناگاه عصر آن روز سیاه زمین تابش به پایان رسید و زلزله رخ داد.قلب کریت منفجر شد و زلزله 7.5 ریشتری تا طبس پیش رفت. زلزله ای که در آن بحران انقلاب هیچ وقت تعداد کشته های واقعی خود را رو نکرد.طبس از بین رفت.کریت با خاک درآمیخت.25000 کشته شاید حتی بیشتر....

حالا ما در کریت هستیم.نکند داریم خواب 30 ساله سرزمین فراموش شده را میاشوبیم؟ دلمان سخت گرفته است.راهی کوچه های خاکی کریت شده ایم. آب انبار تنها بخشی است که هنوز سیمای زندگی دارد.آب انباری چند صدساله از دوران افشاریه که وقتی به سراغش میرویم کبوترها را در دالانهای تن خسته اش لانه کرده میابیم.کبوترهایی که وقتی بغ بغو میکنند صدایشان در زیر گنبد آجری و خسته بنای افشاری میپیچد و هزار نغمه ناکوک میشود.کریت زخم خورده است...

راهی کوچه هایی میشویم که زمینش زیر قدمهایمان ترک میخورد از بس لب تشنه شده است.نمیدانم زمین چه دردی گرفته بود که پس از هزاره ها آرامی به ناگاه قلبش تپید و قلب روستا را لرزاند.یکی میگوید زمین وقتی میلرزد که عاشق شده باشد.زمین معشوقش را از میان این خانه ها میرباید و خشک و تر را با هم میسوزاند.قصه زمین لرزه قصه آدمهایی است که زیر این خانه ها برای ابد دفن شده اند.و کوچه ها حالا خالی از همه آن زندگیهایی شده است که هرکدام برای خود قصه ای داشتند.

جایی حوالی گورستان قدیمی دلمان میلرزد شبیه دل زمین.در اینجا پس از 35 سال فرسایش خاک، حالا استخوانها در دل یک تپه بیرون زده اند.کسی نمیداند این جمجمه کدام کودکی بوده که هیچ مادری او را دفن نکرده است.یا گوری دسته جمعی بوده یا گروهی که با هم زیر آوار مانده اند.از هرجای تپه تکه استخوانی بیرون زده است و ما را وحشت زده میکند.خدا میداند کسی از صاحبان این بدنها،زنده مانده بوده که امروز بیاید و یادی از آنها کند یا هیچ کس دیگر به خاطر نمیاورد که چه کسی روزگاری اینجا نفس میکشیده است...

کنار تپه مردگان قبرستانی عجیب وجود دارد.قبرهایی که بر خلاف قبور همه جا در دل خاک نیستند.بلکه روی سطح زمین برجسته مینمایند...بعدها میفهمم اینها قبرهای "اسپردنی"(سپردنی) هستند.انگار درآن روزهای زندگی و زنده بودن اینجا کنار امامزاده ای بوده متبرک و رو به مسجدی قدیمی.و کریت که روستایی بوده سر راه مسافران.اگر کسی در اینجا هنگام عبور و سفر میمرده او را در سطح زمین مجاور هوا در مقبره ای برجسته میگذاشتند تا زودتر جسدش متلاشی شود و سپس استخوانهایش را در کیسه ای قرار داده و به  شهر آن مسافر  میفرستادند...پس از زلزله و ویرانی کامل کریت و تخلیه روستا این قبور و اجساد درون آنها بی نام و نشان باقی ماند.دیگر کسی نمیداند زیر این حجم سنگی کدام پیکره مسافری غریب، چشم انتظار دستی است که سرانجام او را به خانه برگرداند...

مسافر تا ابد پایبند خاک کریت شده است...

آن سوتر روستای تازه ساز کریت قرار گرفته است.روستایی که پس از زلزله برای بازماندگان ساخته شد و باقی به آنجا کوچ کردند.حالا یک نسل گذشته و نسل امروز کریت دیگر نمیداند زیر آن خاکها چه آدمهایی روبه فراموشی رفتند...

انقدر دلمان غم دارد که با بهانه ای میخواهیم زیر گریه بزنیم و این بهانه وقتی فراهم میشود که در خاکی روستا سیل جمعیتی سیاه پوش به سوی ما هجوم میاورد و ما تا به خود بجنبیم که چه شده در میان عزاداران عاشورا قرار میگیریم..خاک بلند است و گامهای مردمانی عزادار به سرعت در حال دویدن.ما گیج میخوریم.نجوایی از دور شنیده میشود."حسین...حسین...." حجم صدا که نزدیک میشود "حا"ی حسین پرپرمان میکند از بس در خود درد دارد...

دو گهواره سبز از جنس نخل بر دوش مردان به سرعت در باد میدود.چیزی شبیه وهم در ما جاری میشود.سیاوش شهید در حافظه اسطوره ای ملت من دارد میرود که به خاک سپرده شود و باد نام سیاوش را در تن ابرها تکثیر میکند. ابرها میبارند و هزاران سیاوش و سهراب و حسین بر زمین فرو میروند و از زمین میرویند...

زمین بارور میشود.زمین عاشق میشود.باور کن...

میگریم میگریم میگریم و فکر میکنم هزاران سال است مردمان من دارند سو وشون میکنند...