انارک
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

 آبان 92-به سوی طبس

سلام.سفری دیگر به سویی دیگر از ایران عزیزمان را آغاز میکنم.این بار قرار است پا به پای رملهای کویر همسفر باشم.در جاده هایی محو در خط افق و در راستای دشتهای بیابانی.با من همسفر باشید که یکی از شگفت انگیز ترین سفرهایم را تقدیمتان میکنم.میخواهم شما را به قلب کویر برده و در کنار شالیزارها مهمان پیاله ای چای سازمتان در جاییکه نخل سایه خرما میندازد.میخواهم شما را ببرم در قلب کویر و در چشمه سارهای برآب خنکتان سازم.میخواهم با ارواح جنیان همسفرتان کنم در دره هایی تودرتوو هولناک.میخواهم عاشورای کویر را بر مزار مردگان هزار ساله برپا کنم...همراهم باشید....

دو هفته پیش سفری 4 روزه به همراه 6 تن از دوستانمان ترتیب دادیم.من-محمد امین-علی-نازلی-ارغوان-علی-علیرضا و بهاره.سفری که از تهران آغاز شد و به تهران خاتمه یافت.قرارمان نوردیدن کویر بود در جاده هایی که برایمان تازگی داشت.دوست داشتیم دشت کویر را این بار عمودی بپیماییم که رویایمان را در روز برگشت به تهران محقق کردیم.مسیر رفت ما از تهران به نایین-انارک-چوپانان-فرخی-خور و در آخر طبس بود .مسیری حدود 900 الی 1000 کیلومتر در جاده هایی کاملا بیابانی....مسیر بازگشت اما رویایمان بود.طبس-خور - فرخی -جندق و سپس نوردیدن دشت کویر -معلمان-دامغان و تهران.....

صبح خیلی زود راه افتادیم.هوا هنوز تاریک بود و جاده هایی که ما در این تعطیلات عاشورایی برگزیده بودیم خلوت و بوی خنک پاییز میداد وقتی نمی هم میزد.جاده ها کاملا خشک و کویری بود.هرازگاهی از کنار روستایی خاکی و به رنگ کاهگل عبور میکردیم.عاشق این جاده های کویریم.فکر میکنم شاید تکه ای از روح من از تن کویر سردراورده باشد و یا شاید نیاکانی که نمیشناسمشان اهل کویر بوده اند از بس تنم از سرخوشی میلرزد وقتی پا بر شهرهای کویری میگذارم.نمیدانم من عاشق سنگ و رملم پس یا روزی بچه کوهستان بوده ام و یا روزی تکه ای از ماسه های بیابانی....

 

در نیمه های راه بودیم و نایین را رد کرده روستایی پاییزی رنگ از دل خاکی کویر دیده شد.روستایی که چون نامش اناری بود.یک روستای قدیمی بسیار زیبا با کوچه های کاهگلی و آسمانی بینهایت آبی.کوچه هایش باریک آشتی کنان بودند از جنس تمام کوچه های مهرانه کویری با طاقهایی که سایه سار عابرانند.درهای چوبی و کوبه های قدیمی و پیر نشینانی که ما را دعوت به نشستن میکردند...

اینجا انارک بود.

تصمیم گرفتیم پیاده شده و راهی کوچه های باریکش شویم.کوچه هایی که در صلات ظهر خالی از غیر بود و جز ما هیچ کس ردی بر آنها نمیزد.باد میوزید و تنها پارچه های سبز و سیاه عاشورا بود که در این خلوت بیابانی میجنبید و ما حسی از تنهایی داشتیم.

تنهای تنها که نه..بیخ یکی از دیوارهای کاهگلی کوچه های انارک دوچشم تیله ای مفتون کننده بیدار بود و ما را دید میزد.عجب زیبای نازنینی همرنگ دیوارها لای این دیوارها در زیر تیغ آفتاب ظهرگاهی لمیده بود و با شاتهای دوربینهای ما تکان هم نمیخورد.شنیده ام که گربه های یزدی زیباترین گربه های ایرانند و این یکی فکر کنم نژادش به همان طرفها برمیگشت.این حوالی کمی دورتر البته زادگاه یوز ایرانی است و من فکر میکنم همه این گربه های زیبای  ریشه در همان یوز افسانه ای دارند.

چشمهایش که اینگونه میگفت...

چرا انقدر این کوچه ها سرخند؟! شبیه سرخی موی حنا گرفته مادران پیر این سرزمین. وقتی نام شهیدی بر قلب این دیوار سرخ با رنگ سبز چنین حک میشود انگار قلب همان مادر است که هنوز زنده و تپنده سبز_سبز است...

انارک شهری قدیمی است.میگویند به دوران صفویه باز میگردد محلیها اما معتقدند خیلی قدیمی تر از این حرفهاست.کوچه های قدیمی آن میتواند موید این حرف باشد.کوچه هایی که دیگر هیچ کس در آنها ساکن نیست و حالا فقط لوکیشن فیلمهای از جنس کیارستمی شده اند.مردم به آنسوی انارک کوچ کرده اند و در خانه هایی که باد کولر آنها را خنک میکند زندگی میکنند برای همین است که در دل این محله های پرت بادگیرها رو به فراموشیند و دارند خاک میشوند.حیف از این کوچه های قدیمی....

انارک اما تسمیه به انار دارد.این را میشود وقتی فهیمد که در دل حیاطهای خالی از سکنه آن هنوز درخت اناری دارد زندگی میکند و سخاوتمندانه انارهای ترک خورده اش را به مسافر کوچه های تنها میبخشد...

بالا تر که میرویم دشتی باز و خیمه های سفید که پرچم سبز و سیاهشان در باد دراهتزار است نگاهمان را میگیرد.فردا ظهر عاشورا این دشت حکایتی دیگرگونه دارد.فردا روایت قیام و مردانگی در این دشت خواهد پیچید.امروز اما سکوت حاکم بر اینجا است.باید اندیشید و به دالانهای این  خیمه های سپید سرک کشید....حیف که فردا ظهر عاشورا اینجا نیستیم.

وقت نهار که میرسد ما جایی در میانه کویریم.باید به لقمه نان و کوکوسبزی خودمان قناعت کنیم و راه را به سمت طبس ادامه دهیم.

راه طولانی است و دیگر هوا تاریک شده است.ما هم خیلی خسته ایم تا طبس راه زیادی نمانده اما توان به آخرهای خط رسیده.جایی حواله گرمه وقتی افتان و خیزان شده ایم سوسوی چراغی نوید زندگی میدهد.از دل سیاهی کویر و زیر آسمان هزار ستاره آن  زندگی جریان دارد.کاروانسرای گرمه که حالا اقامت گاهی دلچسب است برای مسافران بیابانی.یاد میلهای قدیم میفتم که روزگاری دور در هزاره هایی پیش در میانه راه های قدیمی ایران زمین به مسافر خسته راه گم کرده مسیر را نشان میداد و دلش را قوت میبخشید.مهمانسرای گرمه برای ما خسته های امروز حکم همان میلهای باستانی را داشت وقتی نور فانوسش بر شب تاریکمان بارید.

نشستیم.چای نوشیدیم به صدای شجریان زیر چه چه قناری آزاد کنار دستمان گوش جان سپردیم و تنی لم دادیم در کاروانسرای قدیمی....سپس راه طبس را درپیش گرفتیم.شب به نیمه نرسیده در هتل 3 ستاره نارنجستان طبس بودیم.