موزه استالین
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-زادگاه جوزف استالین در Gori

گذشته از همه تاریخ پرشکوه گوری اینجا یک نقطه تاریک هم دارد.گوری زادگاه جوزف استالین رهبر حزب کمونیست شوروی است که یکی از جنایتکارترین سیستمداران تاریخ است.خانه پدری و مادری استالین امروز در یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبدیل به مکانی برای بازدید عموم شده است.کلبه ای چوبی و روستایی و بسیار فقیرانه که روزگاری گهواره رشد مردی به نام استالین شد که دنیا را تکانی داد....برویم سری بزنیم به دالانهای مخوف زندگی استالین...

واقعا باورش سخت است که پسری روستازاده از پدر و مادری بیسواد و فقیر چنین به درجات بالایی برسد!مادر او یک سرف بود(سرف به برده های روستایی روسیه تزاری گفته میشود که جزو مایملک اربابانشان خرید و فروش میشدند)...نام کودکی استالین "سوسو" است که یک جورهایی مخفف ژوزف در روسیه به حساب میاید گرچه بعدها سوسو خود را "استالین"  به معنی "مرد پولادین" نامید.خواهرها و برادرهای سوسو وقتی او کوچک بودند از دنیا رفتند و عملا او تنها فرزند پدرو مادرش شد.پدرش یک خباط ورشکسته بود که در تمام عمر به زور خرج زندگی را درمیاورد.پدری همیشه مست که مادر و سوسو را زیر مشت و لگد خود میگرفت

 یکی از دوستان کودکی استالین می‌نویسد: «آن کتک زدن‌های بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست می‌نویسد که هرگز گریه استالین را ندیده‌است.

مادر سوسو رختشو و کلفت خانه های مردم بود.وقتی سوسو کودک بود یک یهودی از سر  به او پول و کتاب میداد و مشوق درس و مشقهای سوسو بود.یک یهودی که مادر سوسو در خانه او کار میکرد.بعدها استالین از این یهودی به گرمی استقبال کرد و همه جا او را راهنمای کودکی خود نامید.

پدر سوسو در کودکی او و مادرش را رها و به تفلیس گریخت و دیگر هیچ کس هیچ چیزی ار تو نشنید.سوسوی 8 ساله به مدرسه ای در گوری رفت و آموختن را شروع کرد.همیشه شاگرد اول میشد و سرانجام در 14 سالگی بورسیه مدرسه علوم دینی تفلیس را به دست آورد.

جالب اینجاست که استالین از همین مدرسه دینی فعالیتهای ضد مذهبی خودرا آغاز کرد و به مارکسیستهای چپی پیوست و سرانجام هم از مدرسه اخراج شد.از آن به بعد مبارزاتش جدی و بارها دستگیر-زندانی و تبعید شد....سوسو به سوی استالینی شدن گام برداشت...

در کنار خانه پدری استالین ساختمانی قدیمی متعلق به دوره زمامداری استالین وجود دارد که امروز موزه استالین نام گرفته است.در این کاخ قدیمی و سنگی همه زندگی استالین شامل تمام عکسها-دست نوشته ها-هدایا-وسایل شخصی و ....قرار دارد با یک دور در این موزه میشود سیر زندگی این مرد آهنین را از کف فقر به سقف قدرت از نزدیک مشاهده و تحلیل کرد...

استالین در این دوره شعر هم می‌گفت (غالباً به زبان گرجی). بعضی اشعار او در این موزه موجود است.

 وارد موزه که میشویم مرمرهای سرد با ستونهای بلند ما را به پله کانی میرساند که در بالای آن مجسمه عظیم مرد پولادین قرار گرفت است.راهروهایی تاریک و نمور که مورمورمان میکند وقتی به تاریخ زندگی و فعالیتهای کمونیست شوروی فکر میکنیم. انقدر فضای این موزه با حال و احوال محتوایش یکی است که گردشگر را در عمق خود فرو میبرد.در عمق تاریخ سیاه شوروی استالینی....

همسر اول استالین 4 سال بعد از ازدواج درگذشت و یک فرزند باقی گذاشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او می‌توانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند.

 سختی‌های استالین نسبت به فرزندش ؛یاکوف؛تا حدی بود که او به خودش شلیک کرد اما جان سالم به در برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمی‌تواند مستقیم شلیک کند.» ی

یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمان‌ها افتاد. آلمان‌ها یشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی مبادله کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد و گفت: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمی‌ارزد» و بعضی می‌گویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمان‌ها کشته شد.

زن دوم او نیز پس از دعوایی با استالین، خودکشی کرد!!!!!

 

بعدها به حزب بلشویک پیوست و به تاسی از لنین به مبارزه علیه بورژاسی روسیه و طرفداری از حزب کارگر پرداخت.وقتی انقلاب به وقوع پیوست استالین سعی کرد خود را به مبازان انقلاب چسبانده و انقلاب را به نام خود قبضه کند.از این به بعد در پستهای مهم سیاسی مشغول به فعالیت شد و مدارج را یکی یکی بالا رفت.

کار به جایی رسید که لنین رو به احتظار خواستار برکناری این "استالین بی نزاکت" شد اما عمر او کفاف نداد و کمونیستی که تخمش را کسانی دیگر کاشته بودند نهالش به استالین رسید و درختی کج شد!!!

استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت.

اما آنچه در تمام این سالهای حکومت استالین انجام داد خفه کردن مخالفان-جاسوسی از تمام ملت-یک بعدی ساختن کشور در جهت منافع شخص استالین- مبارزه و زندان و مجازات و اعدام تمام مخالفین -فشار بر مذهب مردم و نابود کردن تمام تفکرات ضد کمونیستیو.....خلاصه هر ضد هنجاری که بشود تصورش را کرد....

 

در گوشه ای از موزه میز کار او قرار دارد.میزی که خدا میداند پشت آن چه امضاهایی برای قتل و شکنجه و اعدام و خفقان بر کاغذ زده شده است...

در میان وسایل شخصی او لباس نظامی با پوتینهای افسری استالین هم دیده میشود که ما را یاد هیبت ترسناک او با آن سبیلهای قزاقی میندازد....خدا میداند که حالا روح او در کدام سیاه چاله ای آتشین گرفتار شده است....

من یک بار دیگر نیز سالهای سالهای پیش در روسیه فضای استالینی را تجربه کرده بودم اما واقعیت این است که این موزه و دالانهای تاریک و باریک وسیاهش با همه سردی و سوزی که در فضای اطاقهایش موج میزد مرا بسیار بیشتر به دوران تاریک کمونیست استالین فرو برد انقدر که وقتی از موزه بیرون آمدم تا مدتها گیج از این بودم که چطور وسوسه قدرت میتواند انسانی را انقدر از آرمانهای واقعی خود دور کند که به حیوانیت بیشتر نزدیک شود.یاد جمله ای از کتاب جورج اورل افتادم که میگفت:

همه انسانها با هم برابرند اما بعضی برابر ترند!!!!!