بازگشت
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

The Return -2006

چقدر تا حالا براتون پیش اومده که یه جایی که برای اولین باره رفتید به نظرتون آشنا برسه؟ یا حتی آدمایی رو ببینید که براتون آشنان اما هرچی فکر کنید یادتون نیاد اونا رو چه جوری میشناسین؟ حتی تا حالا براتون پیش اومده که وقتی یه حادثه ای رخ میده تو ذهنتون میاد که عین این اتفاق رو قبلا دیدید اما نمیدونید کجا؟این آخری واسه من خیلی اتفاق افتاده.بعدش هم ته دلم بگی نگی لرزیده از ترس!!!

چیزی به اسم فرضیه تناسخ! به گوشتون خورده؟راستیتش چیز پیچیده ای هست که به این راحتی ها نمیشه راجع بهش بحث کرد تا همین حد بگم که تو این نظریه میگن روح آدما بعد از مرگشون تو جسم کس دیگری حلول میکنه و این تسلسل تا آخرالزمان ادامه پیدا میکنه!

موضوع اینه که خیلی ها اون رو با ایات قرآن منافات میدونن و در دین ما رد شده است.خود من هم زیاد بهش اعتقاد نداشتم اما گاهی یه چیزایی ته ذهنم راجه به اون وول میخورد.یه روز یه معلمی بهم گفت که چه اشکالی داره روح تو بعد از خروج از کالبدت به کالبد کس دیگری بره ؟ در هر انتقالی کالبد تو باید تلاش کنه تا روحت رو به خلوص بیشتری نزدیک کنه اون وقتی که تو خالص و پاک شدی به سمت معبودت پر میکشی.هرکی بهتر عمل کنه سریعتر روحش به سمت بالا عروج میکنه و هرکی به قولی تنبلی کنه تو این دنیا رفوزه شه باز باید همین جا بمونه و یه بار دیگه این پروسه رو تکرار کنه....

.......

بگذریم. گفتم که بحث در این مورد زیاده. غرض معرفی فیلم جدیدی بود که چند شب پیش دیدم و به نظرم جالب و تفکرآمیز اومد.فیلم The Return یا بازگشت داستان دختری رو میگه که از سن 11 سالگی مدام در خیالش مردی رو میدیده که با چاقو در تعقیبشه.گاهی مکانها و تصاویری میدیده که به هیچ عنوان با زندگیش یکسان نبوده....در سن 25 سالگی طی یک سفر کاری به صورت اتفاقی  پا به همون محلی میذاره که براش آشنا میاد انگار اتفاقی در اینجا براش افتاده.یک روز هم تصویر زنی رو تو آینه میبینه که چاقو خورده.....دختر سرانجام با جستجوی زیاد مردی رو پیدا میکنه که شوهر زنی بوده که توسط چاقو 14 سال پیش کشته شده و نشانه هایی که در گذشته میدیده متعلق به آن زن بوده بدین ترتیب دختر قاتل اون زن روهم پیدا کرده و با کمک شوهر اون زن اونو میکشه...اما قسمت زیبای ماجرا سکانسهای پایانی فیلمه که مرد تعریف میکنه وقتی داشته زن رو به بیمارستان میرسونده در لحظات احنضار زن دستهای مرد را در دست میگیره و عاشقانه نگاهش میکنه و به عنوان  آخرین  جمله میگه:من سرانجام تو رو پیدا میکنم و دوباره پیش تو برمیگردم!

اتفاقا در حافظه دختر هم حادثه ای رد میشه که اون هم در همان لحظه و همان زمان دچار تصادف شدیدی میشه و برای چند ثانیه از دنیا میره ولی ناگهان دوباره با یک شک به دنیا برمیگرده!

و بله با روح آن زن به این دنیا برمیگرده.در واقع 14 سال آن زن در تلاش رسیدن به شوهری بوده که عاشقانه میپرستیدش و در طی این سالها تنهایی را برگزییده و تنها با یاد همسر از دست رفته اش زندگی میکرده...

زیبا بود نه؟من که آخر فیلم ساعت 3 نیمه شب بهت زده به سکانس آخری که دختر در کنار مرد ایستاده بود نگاه میکردم در حالیکه محمد امین روی کاناپه خورخورش هوا بود!!!!!!!!!!

**و این جمله:گذشته هرگز نمیمیره بلکه میکشه**

نظرت چیه؟