محله گردی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- محله گردی تفلیس

محله گردی را مدیون "علیرضا عالم نژاد " هستم. کسی که اولین بار گامهایم را با کوچه های تهران ،هم میزان کرد و از آن پس یاد گرفتم که بخشی از سفر فقط رفتن و گشتن است و گم شدن لابلای کوچه های قدیمی شهرهای قدیمی تر. فقط باید دل به دریا بزنی و خودت را به دست نوستالوژی های محله گردی بسپاری تا یک روزی قدمهای تو نیز بر ذهن کوچه ها نوستالژی شود...

و چه شهری است این تفلیس برای اینکه ساعتها وقت بگذاری و لابلای کوچه های قدیمی OLd Town آن بر تپه مقدس نفس نفس زنان پله ها را بگیری و بالا بروی  و با گربه های آشنای آنها اشنا تر بشوی و هی یاد "نقلی" در خانه مانده ات کنی و یه عالمه بچه های ریز و درشت معصومت که حالا دستی هست که در نبود تو به آنها غذا بدهد یا نه...گربه های همه دنیا زبان یکسانی دارند  و دست محیت تو را درک میکنند وقتی زیر گلوی آنها را مالش دهی و به خرخر رخوت انگیز آنهاگوش بدهی...

این کوچه های قدیمی تفلیس خوراک پیاده روی هستند و کشف و شهود.لای همین خانه ها میتوانی هتلهای ارزان قیمتی هم پیدا کنی که با دانشجوها ارزان تر هم حساب میکنند.لای این کوچه ها میتوانی دوستان جوان خارجی پیدا کنی و از آنها بخوای که روزی مهمان شهر تو باشند.در همین کوچه ها میتوانی ایمیل بدهی و ایمیل بگیری و دوستان جهانیت را تا ابد در سفرهایت و سفرهایشان دنبال کنی...

توی همین کوچه های تفلیس میتوانی به سراغ خانه های خیلی قدیمی برو ی و حالی و احوالی از آنها بپرسی و فکر کنی که روزی قصه این خانه ها چه بود که حالا این طور در تن باد میپیچند و صدای اسنخوانهای پیرشان، تنت را میلرزاند....

توی این کوچه پس کوچه های قدیمی تفلیس هروقت گلویت خشک شد میتوانی به یکی از هرار کافه نرفته ان بروی و لم بدهی روی مبلهای راحتی و فرشهای گرجی و یک پیاله فنجان داغ قهوه بنوشی و به صدای ساز گرجی گوش کنی که دارد آهنگ کازابلانکا را طوری مینوازد که دل و روده احساست را بهم میپیچد.... و انقدر حالی به حالی شوی که یادت بروی در مملکت غریبی چون میتوانی یواشکی لای این کوچه ها، عاشق یک دختر گرجی چشم و ابر و سیاه هم بشوی ....

و شاید بروی در یک آتلیه عکاسی توی همان دالانهای باریک کوچه های قدیمی ،لباس گرجی تنت کنی و ژست زنان دو قرن پیش را بگیری و چلیک چلیک عکس بگیری و وبعد وقتی به خودت توی آیینه نگاه کردی فکر کنی بی خود نبوده که پدربزرگ در سفری به گرجیستان عاشق دخترکی چشم و ابرو سیاه شده و دل در همینجا گذاشته و در تبریز دیگر برایش دلی نمانده ...پدربزرگ عاشق پیشه ما که روزگاری در تجارتش با گرجستان دل در کف دختری گرجی میدهد ،تا ما سالهای سال بعد رد دختر را دراین کوچه ها دنبال کنیم و از ناکجاآبادها سر دربیاوریم و در آخر نفهمیم عاشق دلسوخته ،چشمهایش کجاست...

و در این شیش و بش عاشقی سر از کوچه ای و دکانی قدیمی دربیاوری که زنی در دالان آن نشسته و ساز میزند... تار میسازد و نام آن را ساز "Ashuq" مینامد و بعد در تعجب از اینکه این هم ن تار عاشیقهای دلخسته ترکمن سرزمین خودت هست و بعد وقتی زن گرجی مینوازد و قصه دلسوختگیهای عاشیق را برای تو بیان میکند میبینی که همه عاشیقهای دنیا قصه واحدی دارند...عاشیقهای همه دنیا زاده غمند....

و بعد یکهو یک پستخانه قدیمی سر راهت سبز شود.از همان پستخانه هایی که سالهای دور را به یادت میاورد.سالهای کاغذ و قلم و تمبر و خیسی زبان بر کناره های پاکت... و دلت بکهو تنگ همه آن نامه هایی شود که دیگر دست هیچ پستچی آنها را برایت نمیاورد...و بعد ببینی اینحا میتوانی کارت پستال بخری تمبر بزنی یادگاری بنویسی و برای کسی در سرزمین پدریت پست کنی شبیه همه کارت پستالهایی که پدر_ پدربزرگ از روسیه بیست سال تمام، برای خانواده دلتنگش میفرستاد....

و بعد یکهو پنجره ای رو به تو باز شود و تو ببینی مادربزرگی از جنس همه مادربزرگهای عالم دارد رختهای شسته اش را بر سر بند پهن میکند و چکه چکه آب از دامن  گلدار مادربزرگ میچکد و خاک  گلدان را سیراب میکند و تو یکهو دلت بگیرد که دیگر شمعدانیهای مادربزرگت با چک چک هیچ آبی طراوت سابق را پیدا نخواهد کرد وقتی خود مادربزرگ نفسش را بر برگهای گلدانهایش "هو" نکند....

و وقتی دلت این طوری هوایی همه مادربزرگها و مپدربزرگهای عالم بالا میشود سر از کارگاه یک نقاش گمنام دربیاوری که در آخرین رمقهای آفتاب دارد دیوارهایش را رنگین کمانی میکند و وقتی نقاش نمیدانم از کجای چشمهای تو، غم دلت را میفهمد و به تو قلمو و رنگ میدهد ،میتوانی تو هم مثل همه مسارفان رفته این کوچه ها بر تن دیوارهای کارگاه نقاش ، نقشی بزنی و دل گرفته ات را تا ابد بر سینه اش ثبت کنی....

یکهو میبینی صدای اذان از جایی همان نزدیکیها شنیده میشود.دیگر اطمینان پیدا میکنی خدای همه سرزمینها یکی است.همان خدایی که وقتی دلت تنگ میشود به سروقت تو میاید.اینجا لای همین کوچه های تفلیس در محله های قدیمی یگانه مسجد شهر مقابل توست و دعوتت میکند بیایی و یک دل سیر در کشوری غریب،اشنایی کنی... 

چه نمازی خواهد بود زیر  گنبد فیروزه ای مسجد تفلیس رو به پنجره گشوده ای که صدای زنگ کلیسایی از دور را به گوشت میرساند/////

و بعد از نماز خوب _خوب میشوی و راه میفتی و  میبینی یک فرش فروشی قدیمی دارد با آب و تاب نقش "Perisna Carpets" را برای توریستهای اروپایی نشان میدهد .قصه هزار نقشی که با تارو پود وجود تو گره خورده اند و وقنی با افتخار جلو میروی و اسطوره های سرزمینت را برای آنها رمز گشایی میکنی دیگر کیفت کوک _کوک خواهد شد.. اینجا نشانه های ایران تو اینگونه دارد خودتمایی میکند.اینجا ؛به قول علیرضا عالم نزاد؛ مست شراب فرش میشوی  ....

و بعد لای دالانهای پایین ،بوی حمامهای قدیمی و بخار گوگرد به مشامت میرسد.یاد حمامهای سرعین میفتی و کنجکاو که میشوی حال میکنی وقتی میبینی این حمامها را "شاه عباسی" مینامند و محله اش را "سید آباد"...

حمامهایی صفوی که زمان شاه عباس ساخته شده اند و زیر آنها چشمه آبهای معدنی در جریان ... حالا دستی به سرو صورت حمامها کشیده اند  و گردشگر خسته را میطلبند تا یک دل سیر در حمام بخارگرفته شاه عباسی به یاد قرنهای قدیم تنی به آب داغ و لبی به قل قل قلیان  و تنی به مشت و مال دلاک...

به پایین تپه که میرسی دیگر شب شده است و نارین قلعه  باستانی روی تپه با نور صدها لامپ روشن شده است زنده و جاوید....

و یکی دو کوچه آن ورتر وقتی هنوز از رخوت کوچه های قدیمی بیرون نیامده ای دستهای شاعر گرجی در کنار ویرانه های خانه ای قدیمی رو به آسمان دراز است و با کبوتری بر دوش شعر صلح در گوش تو زمزمه مکیند...

 او یک Ashuq قفقازی است.همان "عاشیق" ترکمن ما که داردزیر آسمان پر ستاره "عاشقی" میکند.