تجربه ای کنیسایی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز اول سفر

در همان بالای تپه Sololaki و در ادامه گشت روز اول وقتی از کوچه پس کوچه های قدیمی در حال گذر بودیم تقریبا از سر هر پشت بامی میشد یک مجسمه بزرگ را دید که تمثال زنی شمشیر به دست را نشان میداد.این مجسمه را "مادر گرجستان" مینامند. یک جورهایی شبیه مجسمه مسیح در ریودوژانیرو که با دستانی گشوده محافظ شهر شده است.این مجسمهما را یاد مریم مقدس میندازد و چون مردم گرجستان پایبند دین خود هستند بیراه نخواهد بود که آن را اسطوره ای از جنس مسیحیت بنامیم.

 
 Statue of Mother Georgia

البته مادر گرجستان،روح اساطیر ملی افسانه های گرجی است که در ویرانه های قلعه قدیمی برافراشته است.مجسمه زنی با 65 فوت ارتفاع که در یک دست خود کاسه ای شراب و در دست دیگر شمشیری برنده گرفته است.مادر گرجستان در طی قرنها تاخت و تاز اقوام مختلف و دشمنان متجاوزگر بر این سرزمین،با رفتاری احترام برانگیز با کاسه ای شراب از دشمنان پذیرایی میکند تا روزی از آنها دوستانی فداکار بسازد.اما شمشیر دست چپ گوشه چشمی تهدید آمیز هم به دشمنان این خاک و آب دارد که مهمان نوازی و صبر این مردم حدی خواهد داشت.روزی به پا خواهند خواست و گرجستان را به استقلال حقیقی خواهند رساند و تاریخ نشان میدهد که سرانجام چنین نیز شده است!

این مجسمه در سال 1958 به عنوان نماد اتحاد ملی بر فراز کوه مقدس افراشته شد.

درست پشت سر ما و کمی دورتر از "مادر گرجستان"، باغ گیاهشناسی تفلیس قرار دارد. این باغ گیاهشناسی در دامنه شیب کوه های Sololaki  وTabor  قرار گرفته و امروزه دیگر باغی برای بازدید عموم است.علاوه بر اینکه تحقیقات گیاهشناسی شهر در آن انجام میشود.

برای ورود به آن باید بلیط تهیه کنید بلیط هیچ جای دیدنی گرجستان گران نیست و به راحتی این امکان را میدهد که گردشگران از هرجای دنیا بتوانند از آنها بازدید کنند.بنای اولیه باغ در سالهای 1600 میلادی به عنوان تکه باغی از قصر باشکوهی در دل نارین قلعه برپا شد.در طی همه این سالها و در پی همه تاخت و تازهایی که نارین قلعه به چشم دید باغ آسیب ندید.روز به روز گسترش بیشتری پیدا کرد و بعدها تبدیل به باغ گیاهشناسی شهر شد...

به اینجای سفر که میرسیم دیگر پاهای ما قدرت قدم از قدم برداشتن ندارد.تنها به اصرار علی است که به پیاده روی در دل باغ تودرتوی و سرسبز تفلیس ادامه میدهیم.علی با وعده های شیرین ما را به ادامه راه ترغیب میکند.امروز اولین روز سفر است و ما از شب پیش تا کنون استراحتی نداشته ایم.حق بدهید که دیگر برایمان جانی نمانده باشد اما علی با افسونی جادویی وسوسه مان میکنتد که جایی ننشینیم چون قرار است وعده شیرینی در راه باشد...

و ما ابتدا صدای وعده شیرین را میشنویم و بعد نسیم خنک و مطبوع آن را و در آخر خیسی و لیزی سنگهای کناره راه است و آبشاری بلند در سکوت باغ.اینجا گوشه ای است که شاید هرکسی آن را نشناسد.باید تو هم مثل علی ساکن تفلیس باشی و گاهی که دلت میگیرد برای خودت راه بیفتی و در این گوشه به صدای آبشار گوش سپاری و نگاه بر تن آب سرازیر شده آن بدوزی...

وعده ما محقق میشود و ما تنی میاساییم در خنکای هوای دلچسب تفلیس...

و پس از اینکه پاهایمان دوباره نفسی تازه میکنند راه میفتیم پیاده نم نمک به سوی هتل...

سر راهمان چشممان به کنیسه یهودیان تفلیس میفتد.کنجکاویم بدانیم داخل یک کنیسه چه شکلی است.راستش تاحالا هیچ کدام وارد هیچ کنیسه ای نشده ایم نمیدانیم اصلا ما را راه میدهند یا نه...علی به راحتی میگوید بگذارید سوال کنیم و بعد به ما میگوید پشت او وارد کنیسه شویم...

کنیسه بسیار فضای ساده ای دارد.افراد زیادی سرگرم مناجاتند.بعضی از آنها لباس مخصوص خاخام ها را به تن دارند.نمیدانم چرا یک هو انقدر ترسیده ام.انگار قرار است مورد حمله قرار بگیرم.مدام مظطربانه میگویم بهتر است اینجا را ترک کنیم...اما واقعا چرا؟

آنها که کاری با ما ندارند.حتی اجازه میدهند عکاسی کنیم.تازه باوجودیکه من روسری به سر دارم و آنها کاملا متوجه شده اند که مسلمانم.و دیگر اینکه یکی از آنها میپرسد اهل کجاییم و ما میگوییم ایران!!!!

سکوت چند لحظه ای هر دوسو،تفکر برانگیز است.هم آنها سکوت میکنند و هم ما. افسوس اینجا خانه خداست و ما هردو گروهی پیرو ادیان توحیدی هستیم.خدای ما با خدای آنها یکی است پس چرا باید بین ما فاصله باشد.دست دراز میکنیم و آنها دست ما را به دوستی میفشارند...و ما بی هیچ مشکلی از کنیسای یهودیان تفلیس بیرون میاییم.

دیگر آخرین رمق ما برای پیاده روی است.پس چه چیزی میتواند انتهای شب فراموش نشدنی اولین روز سفر ما باشد؟بی هیچ توضیح اضافی یک فنجان قهوه داغ و بسیار خوش طعم گرجی با برشی برانی و جمع دوستانی که ایرانیهای ساکن تفلیسند و ما امشب مهمان آنها شده ایم....

شب خوش تا بعد!