پله پله تا ملاقات دل
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92- سقز

به شهر سکاها پا گذاشته ایم شهری که پله به پله ما را از گل به دل بالا میبرد و در سفری معنوی به دیدن خدا.ووقتی ظهر خسته و گرسنه و گرما زده به سقز میرسیم انگار بادی خنک از بهشت حال و هوای ما را بهاری میکند در این ظهر داغ تابستانی.تو گویی سقز با آفتاب پیمان دوستی دارد که نه آفتابش میازارد و نه تابستانش خیلی دلربایی میکند.اینجا شهر سرماهای برفی زمستانی است.

 در راه بازگشت به تهرانیم و مسیر عبوری از بوکان و سقز را برگزیدیم تا جاده هایی تازه و مردمانی تازه تر را ببینیم و 20 کیلومتر که از بوکان رد شدیم در حوالی ظهر به سقز رسیدیم و راهی بازار قدیمی ان گشتیم.سقز شهری پله کانی است چون در شیب دامنه کوه های برف گرفته زاگرس قرار گرفته است.

و به بازارش که قدم میگذاریم در دل دالانهای تودرتوی آن، مردمان  شیرین زبان کرد دست دوستی به سویمان با پیاله ای چای و حبه قندی شیرین دراز میکنند.اینجا پیرمردهای مهربان قصه گوی زیادی دارد و زنانی که با لباسهای محلی و آویزه های مخصوص بانوان کرد چشم ما را در تلوتلو رنگهای پارچه هایشان گیج مبکنند.نگاه مان نمیداند از کدامین رنگ  و سو به کدامین رنگ و بو حرکت کند وقتی بوی کلوچه های شیرین محلی بانویی کرد سرمستمان میکند.

در میانه بازار یکی از همان پیرمردهای خوش سخن کرد زبان قصه حمام قدیمی شهر را روایت میکند.حمامی که در بچگی خاطره های پیرمرد را رقم زده است و امروز متاسفانه در آن به روی هرکس و ناکسی بسته مانده است و پیرمرد با چه دقتی حافظه اش را به راه میندازد و برای ما از دونه به دونه نقش و نگارهای دیواره حمام میگوید و انگار ما را با خود میکشاند به دالانهای بخارگفته و صدای دلاک و رنگ تند قرمز لونگهای آویخته و پیرمرد تعریف میکند که در کودکی زیر سایه پدر و دستهای چابک او کیسه میکشیده و لقمه لقمه گوشت کوبیده میخورده و با لپهای سرخ پا از حمام بیرون میگذاشته است.و پیرمرد اینجا که میرسد آه میکشد و کسی درست نمیفهمد آه رفته خاطره هایش را میکشد و یا یاد پدر و دستهای ستبر او را....

از پیرمرد نشانی کاروانسرای قدیمی را میپرسیم و در آه سینه سوز او دود میشویم وقتی از کاروانسرای قدیمی سقز تنها نیمه ویرانه ای به چشممان میاید.اینجا روزگاری در هیاهوی تجار و بار چهارپایان و صدای غلام بچه ها پر بود و امروز چه حیف که دیوارهایش قلنج میشکنند در سوز تن سوز تنهایی شهر.

آقا محمد اما هنوز لحاف میزند و مرا با خود به خاطره های کودکیم میبرد که مادربزرگ لحاف میگسترانید و لحاف زن محل با کمان  خود مرا عروس پنبه ای شهر قصه هایم میکرد.

نمیدانم چرا هنوز که هنوز است دل من با هر تپ و تپ کمان حلاج، تپ و تپ میزند.

گرچه خوب میدانم چرا "طوبی"ی "طوقی" ی مسعود کیمیایی با شنیدن "تپ و تپ" پنبه زن، در من زنده میشود! 

 

به دیدن مسجد "دو مناره" شهر روانه ایم که در اذان ظهرش نماز بگذاریم.مسجدی در محله "میان قلعه" و در دامنه نارین قلعه شهر که در  آن بالای پله های کوچه های قدیمی ، ما را " پله پله تا ملاقات خدا" میبرد!

آنچه از بیرون مسجد دیدنی است نمای آجری و خشتی مسجد است که با کاشی کاریهای افشاریه و زندیه آرایش یافته است.

یک سر مسجد در کوچه باریک یک متری است و سر دیگر آن ایوانی مشرف بر یک کوچه سه متری دیگر. و در این ایوان که انگار روبه زندگی مردمان سقز نفس میشکد،قبر عارفی عالیقدر قرار دارد.در سادگی و زیر سایه تیرکهای چوبی.

بنای مسجد اما به نادرشاه افشار برمیگردد.در یکی از سفرهایش وقتی گذارش به سقز میفتد شیخ حسن مولان اباد که عارف زمانه خود بود از او درخواست ساخت مسجدی را میکند و نادر دستور میدهد مسجد دو مناره را در بافت قدیمی شهر بسازند.

وقتی سر بالا میکنیم و به کاشیهای رنگ به رنگ ان که تن به میانه آجرها سپرده اند میندازیم بیشتر پی به معماری افشاریه و اوایل زندیه میبریم.

 و اما شبستان مسجد که در سکوت و رخوت ظهر تابستان ما را فرو میبرد.پاک و پاکیزه بر دوش ستونهای قدیمی چوبی قرار گرفته است و با محرابی قدیمی و در سایه خنک سقفی چوبی عجیب هوس دو رکعت نماز عاشقی را در دل ما میندازد.

خادم مسجد پیرمرد کم حرف ساده دل مهربانی است که مسجد را چون قلب خود پاک و پاکیزه نگه میدارد.به وضوخانه پر طراوت آن که پا میگذاریم تازه معنی وضو گرفتن را میفهمیم. اینجا را میشود با افتخار خانه خدا خواند ازبس که روح معنوی ایمان در سادگی و پاکی ان جاری است.

 

از مسجد که بیرون میاییم . راهی کوچه های قیمی شهر میشویم یک مادر پیر در کنار پیرنشین خانه ای قدیمی با زبان کردی چیزی به ما میگوید و مارا به خانه اش دعوت میکند.کردی نمیدانیم اما زبان مهربانی را بلدیم.راهی حیاط کوچک و مصفای خانه پیرزن مهربانی میشویم و در بهت فرو میرویم.

 

 

اینجا یک مسجد قدیمی دیگر است که اصلا شباهتی به مساجدی که تاکنون دیده ام ندارد و متمایزترین وجه آن وجود چشمه ای است که در وسط یکی از شبستانهای آن از میانه زمین میجوشد و آبی پاک و گوارا را درست در قلب مسجد جاری میکند.باورم میشود که اینجا دیگر خانه خود خداست وقتی دست بر تن زلالی آبش میزنم و صورتم را خنک میکنم و بعد در آغوش مادر فرو میروم.آغوشی که عجیب بوی خداوند را میدهد...