آن در بسته ابد، بگشاده از مفتاح لطف
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92- مقبره بداق سلطان

بوالعجب که قرنها و قرنها بگذرد و تاریخ از صاحب منصبی چنین به نیکی نام کند که مردمان هر عصر و دوران هنوز وقتی نامش را میشنوند به احترامش برخیزند.اینجا صحبت از مردی است که وقتی قدرت را در دستهایش گرفت تنها به آبادانی برخواست و نه به قدرت طلبی و خانمان سوزی و چه حیف است که ما آدمیان انگشت شماریم وقتی صاحب قدرتی گردیم و از قدرتمان به نیکی و شایستگی و تنها در جهت خدمت به خلق خدا استفاده کنیم....صحبت از "بداق سلطان" است.مردی از دیار مکریان و روزگار صفوی که حکمران ساوجبلاغ دیروز و مهاباد امروز گردید و تمام روزهای حکمرانیش را در جهت بهسازی و آبادانی شهر و دیارش گذاشت تا جاییکه امروز هرجا و هر آبادانی گذشته شهر را به او نسبت میدهند و

تنها نام نیک است که به جای میماند ای صاحبان قدرت...

به دنبال آرامگاه این نیک مردیم.راهی جنوب شهر مهاباد گشته ایم و در کوچه پس کوچه های قدیمی بالای تپه ای که گورستان کهنه شهر است چشممان به بنای آجری مقبره بداغ سلطان میخورد.اینجا را قبرسان "بداغ سلطان" و یا قبرستان گومبه زان (گنبدان) نیز مینامند. 

از تپه که بالا میرویم لابلای علفهای هرز و گلهای خودرو دیدن بعضی از قبور قدیمی خالی از لطف نیست.یکی ازآنها سنگ قبر ساده ای دارد که تنها رویش نوشته شده :"الله" و نه دیگر هیچ....

یاد کسی میفتم که روزی در اوج ناامیدی گفت:"نکند خدا مرده باشد"...

با در بسته مقبره روبرو میشویم اما دلمان میتپد که داخل آن را نیز ببینیم مخصوصا که از جوانمردی و نیک نامی بداغ سلطان زیاد شنیده ایم و اینکه هرکس گذارش به مهاباد کهن و پر راز میفتد بی سلامی بر پیشگاه بداغ سلطان شهر را ترک نمیکند.باید راهی بیابیم...مقبره را که دور میزنیم بانویی بسیار سالخورده و کرد را میبینیم که دارد برای بعضی مقابر فاتحه میخواند.صورت با صفایی دارد و دستهایی که مثل دستهای تمام مادربزرگهای دنیا هر چروکش انگار ردی از جاده های مهربانی است....

مادربزرگ قصه ما کردی حرف میزند و ما پارسی نه او میفهمد ما چه میخواهیم و نه هیچ کدام از ما میفهمیم مادربزرگ چه میگوید.اما دستهای هم را که در دست میگیریم کلید در بسته پیدا میشود...

یک مادربزرگ دیگرهم از لای آجرهای قرمز رنگ بنا بیرون میاید.هردو انگار پری های قصه های قدیمیند که کلید درهای بسته را در دست دارند.در را برایمان باز میکنند و ما سر به احترام خم کرده کفشها را در میاوریم و وارد دالان سبزرنگی میشویم که انگار دیگر خود_خود دروازه قصه هاست...

مقبره متعلق به معماری عصر صفوی است.زمانیکه بداغ سلطان حاکم ناحیه مکریان بود. گویی در یکی از جنگهای شاه عباس در نزدیکی ایروان کشته میشود.بدن او را به سرزمین تحت حکمرانیش منتقل کرده و در اینجا به خاک میسپارند.در کنار قبر او دو گور دیگرهم از سرسپردگانش وجود دارد.نتوانستیم از مادربزرگ بپرسیم آنها چه کسی هستند تنها با زبانهای درهم و برهم توانستیم بپرسیم و حالی شویم که قبر میانی متعلق به بداغ سلطان است.

پشت اطاق اولی یک اطاق آجری دیگری هم وجود دارد که بر زمینش فرش انداخته اند و دورتادورش طاقچه های آجری قرار گرفته روی بعضی از آنها آیات قرآنی و بعضی دیگر نقش عارفان را قرار داده اند.پشتیهای دورتادور اطاق حاکی از این است که در زمانهایی افرادی در اینجا گرد هم میایند.شنیده ایم که در این مقبره گویی نیک مردانی عارف هم دفن هستند که کراماتی هم داشته اند و چهارشنبه به چهارشنبه مریدانی از شهرهای دور و نزدیک به سراغ آنها میایند.نمیدانم قصه هایش حقیقت دارد یا نه اما این را خوب میدانم که وقتی با خلوص قلب و ایمانی محکم به رشته ای چنگ بزنیم دستمان را رها نخواهند کرد.ایمان دارم.

 روی بعضی از طاقچه ها ردی از شمعهای سوخته دیده میشود. 

 مادربزرگهای قصه این دخمه اجری  خیلی مهربانند وقتی ما را در آغوش میکشند و برایمان از ته دلهای باصفایشان دعا میخوانند.نمیفهمیم چه میگویند تنها رد حرکت دستهای آنها در آسمان است که میگوید دارند دعایمان میکنند.

وقتی در آغوش پر مهرشان فرو میروم و صورت بر گونه های پرچروکشان میگذارم بوی تن پیراهن آنها که ترکیبی از گلاب است و حنا بر جانم مینشیند دلم میلرزد و چشمهایم ابری میشود.یاد مادربزرگ رفته ای میفتم که بعد از او دیگر هیچ کس مرا اینگونه در آغوش نفشرد و هیچ زبانی به دعایم اینگونه گشوده نشد...

ایمان دارم دعایم برآورده میشود چون دو فرشته نگهبان آرزویم شده اند.