به سوی برهان
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه -92

این تقریر برهان ‌هاست،در دل

به سر با تو بگویم، یا به اخفا

 

نام برهان زیباست.دوست داشتم پسری داشتم و نامش را برهان میگذاشتم.وقتی نام برهان میشنوم سرم به احترام خم میشود.انگار خدا از حجابی بیرون آمده،رخ مینماید. برهان ،دلیل قاطع پروردگار و یکی از اسماء حسنی است و من راهی زیارت برهانم. 

اینجا بارگاه عارف ربانی، حضرت شیخ شمس الدین برهانی است.عارفی متولد ۱۲۴۲ ه.ق از توابع پیرانشهر و از عرفای طریقه حقیقت که عمری را در پی کشف و شهود گذاشت تا از سطح واقعیت به عمق حقیقت رسید. پس از 7 سال ریاضت و 8 سال ملازمت استاد طریقتش؛شیخ سراج الدین نقشبندی؛ خود به درجه استادی رسید و راه منطقه مکریان را در پیش گرفت تا به ترویج آیین و اشاعه دین پردازد...

او سپس به روستاى شرفکند آمد و خانقاهى بزرگ بنا کرد .سپس قریه‏اى به نام «آتا» که ملک شخصى او بود وقف خانقاه نمود و خود به تربیت مریدان پرداخت. شیخ شمس الدین در سال 1328 ه .ق دار فانى را وداع و در خانقاه خود مدفون گردید. از آن پس عاشقان راه حقیقت و سالکان عرفانش ،همواره در این خانقاه گرد آمده و در سایه حضور روح بزرگ پیر مرادشان، "شیخ برهان"، تلمذ میکنند.

حالا دیگر اینجا را روستای برهان مینامند.روستایی در فاصله 35 کیلومتری جاده بوکان به مهاباد، که به واسطه حضور حضرتش،روستای خانقاه نیز خوانده میشود.روستایی انقدر آرام که صدای بال پروانه ها نیز در آن شنیده میشود و صدای خمیازه کفشدوزکها در غروب خورشید.باور میکنید یا نه اینجا انگار در فضا و زمان به ایستایی میرسید وقتی تپه مشرف به خانقاه را گرفته و بالا میروید.

العاقل و اشاره....

لابلای قبوری از درگذشته گان که در گندمهای خودرو فرو رفته اند.رو به محمد امین کرده و میگویم:دیدی میشود در گندم زار هم مرد و زنده شد!!!

و محمد ،چپ چپ نگاهم میکند.

آن بالاها ،پنجره ای گشوده رو به آسمان آبی است و دیوارهایی که بی سقف ، قبور را در آغوش گرفته اند.اسامی روی سنگها نمیدانم چرا برایم آشنا میزنند.گرچه من کرد نیستم. اما نمیدانم چرا با این خاک تا این حد همذات پنداری پیدا کرده ام.

رد پروانه ها را میگیریم و در آن بالاها آرام میگیریم و انقدر از این بالا به خانقاه خیره میشویم تا خورشید را دیگر نمی بینیم...

بعد آرام آرام به دنبال جای پای کفش دوزکها به پایین سرآزیر میشویم و در سکوت ساعتی را کنار یک مزرعه گندم  به مراقبه طبیعت مینشینیم. هریک در فکری و هریک در حالی هستیم...

و هنگامی که در لابلای خوشه های طلایی قدم میزنم و مراقبم خوشه ای را له نکنم و درست وقتیکه که دانه ای گندم در دهان میگذارم به یاد میاورم:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت...