غاری رعب آور
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- Cueva Ambrosio 

اینجا غار    Ambrosio  است.درست بر جاده اصلی وارادرو همانجاییکه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ عبور میکنند.با پرداخت پنج CUC  میتوانید یک چراغ قوه گرفته و خود راهی کشف  قدیمی شوید.غاری که به گفته زمین شناسی که راهنمای ما بود ملیونها سال عمر دارد.

آنچه دیدن این غار را هیجان انگیز تر میکند دیدن نقاشیهای دیواری انسانهای نخستین است.نقوشی که یادآور حضور انسان در هزاره های پیش از میلاد و آغاز هنر نقاشی است. خطوطی که هریک رمزی و حرفی در دل خود دارند که برای انس ان امروز شاید ناشناخته به نظر رسد.

راستش را بگویم این غار خوف برانگیز است.خصوصا اینکه تنها من و محمد امین در ابتدا گردشگران ان بودیم و اگر لحظه ای چراغ خود را خاموش میکردیم در تاریکی هولناکی فرو میرفتیم.

تنها نوری که روشنایی داخل غار را تامین میکرد حضور چند دهانه باریک بالای سر ما بود که از میان آن اسمان دیده میشد و البته جالب تر این بود که رشته هایی از شاخه های درختانی استوایی از میان آنها تاب خورده و پایین میامد و گاهی آدم را به اشتباه مینداخت که مار یا چیزی شبیه آن است.خصوصا اینکه گاه در وزش باد تکانی هم خورده و صدایی ایجاد میکرد.

پس از عبور از چند متر اولیه غار به دهانه کوتاهی رسیدیم که برای عبور از آن باید سر خم میکردیم .تاریکی آنقدر غلیظ شده بود که دیگر چراغ ما جوابگوی دورو بر مان نبود و ما کمی ترسیده بودیم.در این حال و اوضاع بود که حس کردم چیزی به سرعت از بغل گوشم گذشت.چیزی که تنها باد عبوری آن به پوستم اصابت کرد و نه خودش. وقتی چراغ انداختیم به بالای سرمان...

 

ناگهان متوجه حضور صدها خفاش ریز و درشت شدیم که به فاصله چتند سانتیمتر بالای سرمان آویزان بودند و دست دراز میکردیم به آنها برمیخوردیم.وقتی نور چراغ بر آنها خورد ناگهان خواب آنها اشفته گشت.صدای جیغ مانند صدها خفاش در غار پیچید و من و محمد امین فریاد زنان از غار بیرون دیویدیم....در عمرم ترسی چنین را تجربه نکرده بودم.شاید باور نکنید اما انقدر ترسیده بودم که نفسهایم کند شده بود و صدایم در نمیامد. یاد کارتونهای ژول ورن و سرزمینهای ناشناخته آن افتاده بودم و خفاشهایی که به صورت آدم هجوم میاورند!

اقای زمین شناس وقتی رنگ و روی رفته مرادید نگران شد ووقتی فهمید از خفاشها ترسیده ام به شدت خندید.او گفت هزاران هزار خفاش هزاران سال است که دارند در این غار زندگی میکنند و در طی همه این سالها تاکنون به هیچ کس آسیبی نرسانده اند.خفاشها نمیبینند تنها رادارهای قوی دارند که حضور ما را حس میکنند.وقتی نور به محل زندگی آنها بیفتد ناراحت شده و شروع به پرواز میکنند.اما انقدر رادارهای آنها قوی است که دورتادور جسم را تشخیص داده و به هیچ عنوان به صورت و بدن ما نمیخورند تنهادور ما میچرند تا راه را پیدا کرده و دوباره به تاریکی فرو روند.نه گاز میگیرند و نه صدمه ای میزنند....

آقای زمین شناس به من قول شرف داد که هیچ خطری تهدیدم نمیکند و ما دوباره پای به غار گذاشتیم...

خوشبختانه این بار 4 جوان روس هم باما همراه شدند .جوانهایی پر شور وشر و هیجانی که دلشان میخواست مدام خفاشها را زابراه کنند و آنها را به پرواز درآورند.

وقتی روی آنها فلاش مینداختند حرکت دوار آنها شروع میشد.دور تادور ما میچرخیدند و ما وزش بال آنها را روی پوست خود حس میکردیم اما همان طور که  آقای زمین شناس گفته بود حتی یک دانه از آنها با ما برخورد نکرد...کم کم شجاع شدیم و شروع به عکاسی از پرواز آنها کردیم.در میان آنها راه میرفتیم و از نزدیک بالهای کشیده و صورتهای عجیب و غریب آنها را تماشا میکردیم.

روی زمین پر بود از فضله خفاشهای غار.

این غار  خشک 200 متری تا قبل از  سال 1960 میلادی ناشناخته بود تا اینکه به صورت کاملا اتفاقی توسط مردی کشف شد.

حدود ده ها هزار سال پیش انسانهای نخستین ساکن این غار بوده اند.این را میشود از روی نقوش عجیب و غریبی فهمید که روی سقف غار و دیوارهای آن کشیده شده برخی از این نقوش هم برمیگردد به ساکنان سرخ پوست نخست این جزیره.بعدها برده های سیاه پوست هم در این غار جمع میشدند و در حین انجام مراسم آیینی خود نقوشی دیگر بر پیکره غار میفزودند...آتش روشن میکردند و مراسم قربانیهای خود را دور آتش انجام میدادند.اما غار همیشه از سفیدها و ساکنین ثانی کوبا مخفی مانده بود تا اینکه سال 1960 کشف و در آن به روی گردشگران گشوده گشت.

تجربه ای که در این غار داشتم یکی از زیباترین تجارب طبیعت گری من محسوب میگردد.