غرب کوبا!
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

 فروردین 92-Western Cuba

کمی هم باید پا را از هاوانا بیرون گذاشت و اطراف گشت و ما امروز قصد داریم راهی شهرهایی در غرب کوبا شویم و جاده را بگردیم و مزرعه ها و روستاها و طبیعت را لمس کنیم و تجربه ای جدید از کوبا رقم زنیم.با من همراه شوید...

اینجا غرب کوباست.غرب همیشه سبز و فوق العاده زیبای سرزمینهای نخل و نیشکر و موز و آناناس و انبه...اینجا تا چشم کار میکند جاده هایی پیچ در پیچ است که با راه هایی آسفالت شده اتوبوسهای گردشگران را از لابلای مزارع و دهات میگذراند تا نگاه های مشتاق را به دوردستها ببرد.

 غرب کوبا به 3 ناحیه تقسیم میشود و ناحیه ای که ما امروز قصد دیدارش را داریم Pinar Del Rio نامیده میشود.یکی از مناطق توریستی کشور که تورهای یک روزه و دو روزه آن از تمام هتلهای هاوانا قابل دسترسی است.کافیست تور مورد نظر را خریده و صبح زود از هاوانا راهی این منطقه و بازدید از جاذبه های طبیعی آن شوید و شب هم مثل ما دوباره به هاوانا برگردید.

روستاهای این منطقه در دوره انقلاب کمتر از مناطق دیگر کشور درگیر انقلاب میشود. روستاهایی دورافتاده که مردمش کمتر به سیاست قاطیند و بیشتر در قلب بکر طبیعت دارند خود زندگی را بازی میکنند.

اب و هوای دلچسب و همیشه معتدل منطقه میراث طبیعی زیبایی را به غرب کوبا آورده و اینجا را به یکی از محبوب ترین مناطق گردشگری بدل ساخته است.جایی برای استراحت و لمیدن زیر آسمان آبی و ابرهای پراکنده و بوی برگ تنباکو و سایه کوه های قدر پوشیده از درختان استوایی.

بسیاری از توریستهای اروپایی این دهات بکر غربی را انتخاب میکنند برای تجربه گردشگری روستایی.آنها خانه های قدیمی و کلبه های چوبی میان جاده ها را کرایه میکنند تا تجربه زندگی در روستا را برای مدتی از آن خود سازند.اینجا راه میروند.گاو میچرانند.خم و راست شده و محصول درو میکنند.از باغها دانه دانه سیب میچینند.اسب سواری میکنند.شیر میدوشند و زیر سایه درختان روی صندلیهای گهواره ای تاب خورده و برگ تنباکو میجوند....یک زندگی ناب کوبایی.

آسمان سراسر این منطقه یک آبی خالصی دارد که لکه های سیاه رنگی در آن مدام میچرخند-بالا میروند-پاین میایند و وقتی میپرسیم آنها چه هستند میگویند:کرکس...

این مناطق پر است از کرکسهای سیاه رنگ بسیار بزرگ که در کوه ها و لابلای صخره های آهکی خانه دارند و هزاران سال است که در اینجا ماوا گزیده اند.

گیاهان این مناطق برای ما تازگی دارند.خصوصا این درختان بلند که تنه هایشان ما را یاد بدن زنان باردار میندازد.تنه هایی که شکم دارند و از درون خالی هستند و در تمام مناطق کوبا دیده میشوند.از تنه آنها استفاده های زیادی میشود.

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این منطقه مزارع تنباکو است.همان مزارعی که برگهایشان را در این خانه های انبارگونه پوشالی ذخیره و خشک کرده و سپس به کارخانه های ساخت سیگار برگ میفرستند تا معروف ترین سیگارهای برگ جهان را تولید کنند. و ما راهی دیدار از نزدیک یکی از این مزارع تنباکو هستیم.

گیاه Tabacco یا همان تنباکوی خودمان از دانه های کوچک طلایی رنگ رشد میکند و معمولا پس از 3 تا 4 ماه فصل برداشت برگهای تنباکو فرا میرسد.کاری سخت و طاقت فرسا که هنوز در مزارع تنباکوی کوبا به صورت دستی و سنتی انجام میشود.کاری که نسل به نسل از پدران به فرزندان برای قرنها رسیده و امروزه میراث معنوی این مردم محسوب میگردد.و ما در این مزرعه مراحل کار را از نزدیک شاهدیم...

برگها را پس از درو در دسته های افقی میبندند و آنها را دراطاقکهای چوبی تاریک و نموری قرار میدهند تا طی 50 الی 60 روز برگها کاملا خشک شوند وبشود از آنها برای بستن سیگارهای اصل کوبایی استفاده کرد.همان سیگارهایی که در کارخانه تولید نشانتان دادم چگونه آماده و پیچیده میگردند.برگهای آنها از همین مزارع و همین انبارهای چوبی به شهر هاوانا آورده میشود.

در گذشته های دوران استعمار مردم بیچاره مجبور بودند پس از انجام این کار طاقت فرسا برگهای تنباکو را به دولت اسپانیا و به قیمت ناچیز بفروشند.روستاییان در تمام طول زندگی چیزی نمیفهمیدند جز کار و کار و کار و بعد دست مزدی بسیار ناچیز که به زور خرج شکم آنها را میداد.فقر-گرسنگی-بیماری و بیسوادی در تمام این روستاها شیوع داشت  تا اینکه پس از انقلاب کم کم توانستند بر شغل خود استقلال پیدا کرده و به صورت مالکیت خصوصی صاحب مزارع تنباکو شوند.این شغل جزو معدود مالکیتهای خصوصی است که دولت اجازه آن را به مردم میدهد.

میدانم گذاشتن این عکس دیگر یک خودزنی حتمی خواهد بود.اما شما خودتان را جای من بگذارید وقتی در مزرعه تنباکو دارید قدم میزنید و بوی تنباکو همه مشام شما را پر کرده است میشود یک پک ناچیز به سیگار برگ نزد.؟!.

البته این عکس بیشتر از اینکه جنبه واقعیت داشته باشد یک ژست عکاسانه است. اینجا به ما آموزش دادند که چطور باید یک سیگار برگ را بین انگشتان گرفت(من که آخر نتوانستم).و چطور با دندانها و نه با لبها آن را گرفت و دودش را در دهان غرغره کرد و سپس بیرون داد...

و نتیجه این بدآموزی این بود که من هم یک پک به سیگار برگ زدم... راستش را بگویم اصلا و ابدا نه بوی بدی داشت و نه طعم گند و مزخرف.یک گسی خاصی داشت که دودش وقتی در سر میپیچید آدم را به "قیلی ویلی "مینداخت.

دروغ چرا من تا شب سرم "دوار" شده بود!

 در طول جاده مغازه های زیادی وجود دارد که سوغاتیهای کوبایی میفروشند.از سیگارهای برگ تا مجسمه های چوبی و پاکتهای قهوه و کارت پستالهای منطقه. اما محبوب ترین این اجناس تی شرت ها و کلاه هایی است که تصویر کاریزماتیک چه گوارا روی آنهاست و توریستها بی استثنا هریک از آنها میخرند و میپوشند و حس کوبایی را تجربه میکنند.

 و این همان عکسی است که برای مدتی سوژه وبلاگ من شده بود و اعتراض تعدادی از دوستان را به همراه داشت.راستش من در این مغازه داشتم برای چند تا از دوستان خودم سوغاتی میخریدم و کلاه ها را یکی یکی روی سرم امتحان میکردم .

جالب است پوشیدن یکی از این تی شرتها و گذاشتن یک کلاه کپ چریکی روی سر.به نظر من اشکالی هم ندارد که وقتی پا در سرزمینی تازه میگذاریم مدتی خود را به شکل و شمایل آنها دربیاوریم.برای بعضی این سوال مطرح شده بود که آیا من انقدر در تب عشق به چه گوارا استحاله یافته ام که دارم این شکلی لباس میپوشم.راستش نه..اصلا ربطی به ذوب شدن و استحاله و این حرفها ندارد.این فقط بخشی از تجربه یک سفر است که خاطره اش با ما همراه خواهد بود و چرا که نه...