یک خاطره
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦  کلمات کلیدی: متفرقه ، خاطره ها

 

این هم اون عکسی که  بعضیها مشتاق دیدنش بودند.فقط چون اسکنر ندارم مجبور شدم از روی عکس آنالوگ عکس بگیرم که خوب قاعدتا بی کیفیت شده....

---------------------

فکر میکنم سال 85 بود که سفری به وین داشتم.جدای از لحظه های خوب سفر یک خاطره را با خود تا ابد به همراه خواهم داشت.

در فرودگاه وین منتظر برگشت به تهران بودیم.در این فرودگاه اطاق کوچک و تمیزی قرار داشت به نام Prayer Room.تنها فرودگاهی بود که تا به امروز در آن فضایی اینچنینی دیده ام. این اطاق جایی بود برای مسافرانی از تمامی ادیان که میخواهند مناسک مذهبی و دعاهای روزانه خود را انجام دهند.گوشه ای از آن قرآن بود و سجاده، گوشه ای دیگر کتابهای انجیل و صلیب ،گوشه ای تورات بود و عکس موسی و گوشه ای نیمکتهای مخصوص بوداییان و کتابهای دعای آنها وجود داشت...فضا تمیز و پاک و آراسته و در سکوت مطلق فرو رفته بود...

به آنجا رفتم تا نمازم را بخوانم.در نیمه های نماز متوجه شدم یک روحانی و دو مرد به ارامی وارد نمازخانه شدند و در جلوی من به نماز ایستادند.نماز من که تمام شد نشسته بودم در سکوت به دعا خواندن که ناگهان آن روحانی برگشت به سمت همراهانش تا با آنها دستی دهد و لبخندی زند و اینجا بود که خاطره من شکل گرفت.

آن روحانی آراسته و خوش بو که در آرامش و سکوت با دو تن از همراهانش در صف جلوی من به نماز ایستاده بود کسی نبود جز "سید محمد خاتمی"....

وقتی آقای خاتمی به عقب برگشت لبخندی به من زد و گفت :قبول باشه خانوم...

و من با روسری قرمز و شلوار جین آبی ؛خجالت زده و حیران با دهان باز متوجه شدم که پشت سر او نماز خوانده ام....

انقدر دیدن او و دیدن لبخند مهربان و صمیمیش برایم هیجان انگیز بود که تا دقایقی هرچه به ذهنم میرسید جسته و گریخته و درهم و برهم به او میگفتم تا کم کم با حالت آرام او آرام شدم...

نیم ساعت نشستیم و بی غیر و غریبه با هم گپ زدیم از همه چیز از همه جا...از خانواده من  حتی...وقتی میخواستم از او خداحافظی کنم دلم پرپر میزد...

در سالن ترانزیت آقای خاتمی وارد جمعیت مسافران ایرانی شد.یک هو شور و هیاهو همه جا را گرفت.مردم برای عکس گرفتن با او سرو دست میشکستند.خانمهایی حتی بدون روسری برای عکس به کنارش آمدند.و او مردمی و مهربان با همه صحبت میکرد  و عکس میگرفت...

وقتی من را لابلای جمعیت دید گفت:راه باز کنید میخواهم با اون خانوم عکس بگیرم...

تا ابد این لحظه را فراموش نمیکنم که با چه فشاری از میان جمعیت رد شدم تا در کنار او عکسی به یادگار داشته باشم.

وقتی در هواپیما آرام گرفتم به یاد یکی -دو سال پیشش افتادم روزی که آقای خاتمی در دانشگاه تهران برای ما جوانهای دانشجو حرف زد و عده ای او را "هو" کردند که چرا نتوانسته در این 8 سال "معجزه" کند...!!!!!!!!!!!!!!

میگویم "معجزه" چون دلیل دارم...ما مردم شریف حافظه تاریخی غریبی داریم.زود یادمان میرود چه کسی را سر دست بلند کردیم و چه کسی را با سر به زمین زدیم...

کاش این بار دیگر به یاد داشته باشیم که :قرار نیست یک شبه معجزه ای رخ دهد.باید منطقی بود و به جریان آرام اما روبه بهبود امید بست.باید یادمان بماند که قرار نیست یکهو دلار "7" تومن!!!! شود.قرار نیست یکهو ایران بهشت شود.قرار نیست "جنیفر لوپز" در اینجا کنسرت دهد.قرار است ایران "آباد" شود و این آبادی زمان میطلبد حوصله میطلبد و از هرچیز مهمتر همبستگی میخواهد....

آنچه تک تک ما میخواهیم جریانی رو به جلو-روبه پیشرفت در جهت اقتصاد و سیاست و فرهنگ است و البته خواهیم دانست که این حرکت یک شبه رخ نمیدهد.باید واقع گرا باشیم و مانند پریروز دست در دست هم با امید حرکت کنیم.

 به امید ایرانی یکپارچه و  آباد در سایه تدبیر و امید...

شادیمان مستدام باد هم وطن...