یرما
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

سهم دلم غصه‌ی تو
                    خوشیم فقط قصه‌ی تو

پرده که باز می‌شود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزی‌اش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد می‌شود. بچه‌ی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاه‌اش را به یرما می‌دوزد . با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامی‌گیرد و یرما بیدار می‌شود

 

تو آبِ نهرِ یخ‌زده
            چنگ می‌زنم پیرهنتو .
خنده‌ی تُرد غش‌غشت
            غنچه‌ی گرم تنِ تو

 و یرما اشک میریزد و در حسرت پاهای کپلی که در دستهایش بفشارد و در حسرت دهان کوچکی که زیر سینه های شیردهش به خواب رود و یرما در حسرت اشک میریزد. یرمایی که به معنای عقیم است.

 

کشتیِ نقره و باد
            رو کناره‌ی تن تو :
مگه یه‌ریخت دیگه‌س
            نقشِ رو پیرهن تو ؟

 یرما دارد از درون میپوسد.یرما دارد از احساس خالی میشود.یرما دارد روحش را عقیم میکند اگر آغوشی نباشد که او را به ثمر نشاند...

 

از آسمون شهاب میاد
            شوهرم به رختخواب میاد .

 و یرما برای اینکه دوباره زنده شود نیاز به آغوشی دارد که زندگانی بخشد که زنده باشد و نفس بزند.آغوشی که قرص در بغل بگیرد و قرص بارور کند و یرما در کشتی طوفان زده رختخواب دارد غرق میشود.

‌بغل واسه‌ی فشردنه
            از زورِ شادی مُردنه .

 

و یرما تا بن استخوان زن است وو تا بن استخوان حسرت زده است و تا بن استخوان از تعریف مادر شدن پر است و تا بن استخوان......تنهاست!!!

 

‌حتا اگه ملافه‌ها
            از اشکِ چشمات تر بشه
            شوهرت نباس
            از گریه‌هات خبر بشه.

و یرما با اشک هایش ، تنهاییش را بر بوم سپید ملافه ها نقش میزند....

 

سپیده می‌آد
            تا بگه به ناز
            این شبِ خسته
با یه دنیا راز
            زود می‌شه تموم
            نمی‌شه دراز.

 و یرما بی خستگی،بی ناامیدی ،با زندگی در میفتد.با چنگ و دندان برای داشتن نداشته اش تلاش میکند و هرروز بی ثمر تر از دیروز روح جوان حسرت زده اش را در تن بی برش مچاله میسازد.


جای زنا توی خونه 

گوسفندا تو آغله

 

و سرانجام یرما میفهمد بی بارور کسی است که احساسش را عقیم کرده است.یرما عقیم نیست...

می‌رم چنون استراحت کنم که دیگه هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خونِ تازه‌یی رو نوید می‌ده یا نه. تنم واسه ابد خشکیده. ازم چی می‌خواین؟ نزدیک نشید! من پسرمو کشتم! من با دستای خودم پسرمو کشتم!

---------------------------------------------------------------------------------

همه اینها را گفتم تا دعوتتان کنم به دیدن نمایش "یرما" اثر "فدریکو گارسیا لورکا" و با ترجمه روان و زیبای "احمد شاملو" بروید.کاری زیبا-به شدت زنانه و پر احساس که این روزها دارد در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه میرود و دعوت من زمانی وسوسه بر انگیز تر میشود که بگویم:کار را "دکتر علی رفیعی" کارگردانی کرده است...

 

یرما اثری است برای زن و به خاطر زن و فریاد برنیامده بسیاری از زنان دنیاست.فریاد نیازهای زن و زنانگی زن و خواسته های زن که همیشه در لفافه آبرو و گناه نادیده گرفته شده است.

 

یرما فریاد خواسته های یک زن است .خواسته های جسمی و روحی و هنوز انگار پس از سالها که از تولد یرما میگذرد یرما دارد جایی بین ما زندگی میکند.یرما انگار از تولد حوا تا ابدیت در بین ما زنها زندگی خواهد کرد.یرما یکی از خود ما و شاید اصلا خود ماست...یرما را اگر ببینی و به یرما اگر خوب گوش کنی شاید گوشه ای از نگفته های یک زن را بشنوی که سالها در حجاب ملافه های سپیدش در اشک خفه شده است...

 

یرما اثر فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی، نمایشنامه‌ای در سه پرده که در سال ۱۹۳۴ نوشته شده‌است و برای نخستین بار در همان سال اجرا شد. لورکا یرما را در قالب یک شعر تراژیک بیان می‌کند. یرما داستان زنی بی فرزند است که در حاشیهٔ یکی از شهرهای اسپانیا زندگی می‌کند. انگیزه و آرزو ی مادر شدن تمام ذهنش را گرفته و در نهایت دست به کاری فاجعه آمیز می‌زند.