شلیک!!!
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- The Fortress 

در هاوانا قلاع سنگی زیادی وجود دارد که از مناطق مختلف شهر قابل رویت هستند. بیشتر آنها بر میگردد به قرن 16 و زمان استیلای اسپانیاییها بر این سرزمین.آنها از این قلعه ها برای دفاع شهر در برابر دشمنان خارجی چون پرتغالیها و ارتش بریتانیا استفاده میکردند.امروزه این قلاع سنگی که عموما در کنار آب و روی صخره های مرتفع مشرف به خلیج هاوانا ساخته شده اند به عنوان نمادهای شهر استفاده میگردد و ما راهی دیدن Castillo del Mororo یا قلعه "مورو" هستیم.

از دور فانوس دریایی قلعه کاملا مشخص است.همیشه دیدن این برجهای بلند سنگی من را یاد برنامه دوران کودکیم میندازد یادتان میاید کارتون "فانوس دریایی" و آن چند مرد تنهایی که در شبهای طوفانی دریا نگاهبان فانوس بودند...؟ اینجا هم چنین فانوسی دارد که در بلندترین نقطه تپه ساخته شده است تا در شبهای تیره و تار طوفانهای دریایی مسافران سرگردان آبهای خروشان را راهنمایی باشد و حتما میدانید که ایده فانوسهای دریایی از "میل " های ایران باستان گرفته شده است. فانوس دریایی مورو چراغ قدیمی درخشانی دارد که تا فاصله 30 کیلومتر را روشن میکرده است.

در کنار قلعه و کمی آن ور تر San Carlos de la Cabana یکی دیگر از آن قلاع اسپانیایی قرار دارد که این یکی جذابیت توریستی شاخصی دارد که شب به دیدنش میاییم تا ما نیز بخشی از تاریخ 500 ساله آن شویم....

از این بالا یک منظره 360 درجه جالبی از هاوانا مقابل ما قرار گرفته است و خوب نشان میدهد که این شهر از 3 بخش جداگانه تشکیل شده.یک بخش هاوانای قدیم است که Vieja نامیده میشود.دیگری Centro habana و آخری محله Vedado است...هر 3 این بخشها از بالای تپه مورو کاملا تفکیک پذیر دیده میشود.

اما روی این تپه های قدیمی یک جاذبه گردشگری دیگری هم وجود دارد و آن Casablanca است.عجب اسمی برای یک مجسمه بزرگ مسیح...یاد فیلم کازابلانکا میفتم و آهنگ تاثیر گذار آن با بازی همفری بوگارت...کازابلانکا در واقع نام یک دهکده ماهیگیری است که این تپه و مجسمه مسیح در آنجا قرار گرفته است.مجسمه ای که از بیشتر نقاط ساحلی هاوانا دیده میشود و مرا یاد مسیح ریودوژانیرو میندازد.دروغ نمیگویم که این یکی مجسمه حداقل برای من تاثیرگزار تر است.

شاید چون کنار پای مجسمه عکسهای مبارزین انقلابی و از همه مهمتر هنرمند آن یعنی خانم Jilma Madera وجود دارد.با دیدن عکسها میشود سیر ساخت مجسمه را درک کرد.

مسیح هاوانا یا Criste de La Habanaاز مرمر سپید با ارتفاعی 18 متری بالای سر شهر قد برافراشته و با انگشت اشاره اش گویی مردم را تعمید میدهد و یا شاید دارد برای مردم شهری دعا میکند که سالها به کمونیسم شهرت داشتند.

خیلی عجیب است که بگویم این مجسمه عظیم و خوش تراش مرمر به دستور Marta ؛ همسر باتیستا دیکتاتور سابق کوبا؛ در سال 1958 ساخته شد.او نذر کرد که اگر همسرش از شورش دانشجویان انقلابی سال 1957 جان سالم به در ببرد خرج ساخت این مجسه عظیم مسیح را به عهده خواهد گرفت.باتیستا از آن حمله جان سالم به در برد و ساخت مجسمه در انتهای سال 1958 به پایان رسید اما یک هفته بعد انقلاب کوبا پیروز و باتیستا سرنگون شد.!!!!عجب قصه عجیبی پشت قطعات این سنگهای مرمر نهفته است.مرا به فکر فرو میبرد.

این مجسمه در تمام سالهای کمونیستی کوبا به بهترین شکل حفظ و همواره مورد تکریم مردم قرار گرفت.در سال 1988 وقتی هنرمند آن مورد تقدیر فیدل کاسترو قرار گرفت در طی یک سخنرانی گفت:

بعد از بازدید از تپه مورو به هتل بازمیگردیم تا پس از استراحتی کوتاه هنگام غروب به دیدن قلعه Cabana همانکه در بالا تصویرش را دیده بودیم برویم.قرار است در یک ceremony شرکت کنیم.مراسمی که قرنهاست همواره راس ساعت 9 شب در این قلعه اجرا میگردد.

وقتی از هتل بیرون میاییم در محوطه آن با صفی از اتوموبیلهای قدیمی و بسیار تمیز و شیک روبرو میشویم.آخر هیجان است وقتی میفهمیم که قرار است سوار این اتوموبیلها شده و راهی قلعه شویم.درواقع یک جورهایی داریم VIP میگردیم.نمیتوانم توصیف کنم که هیجان دیدن اینهمه اتومبیل قدیمی چقدر زیاد است.نه تنها دیدن آنها بلکه لمس آنها-نشستن در آنها و در خیابانهای هاوانا گشت زدن با آنها...

و من و محمد امین سوار این بیوک آمریکایی قدیمی صورتی میشویم و از شدت کیفور شدن دیگر دلمان نمیخواهد از آن پیاده شویم.قطار این ماشینهای قدیمی توجه مردم را به خود جلب کرده است.این آقای عرب تند و تند عکس میندازد.نه اینکه از ما ها...نه از رینگهای ماشین صورتی ما...

در کوبا تا دلتان بخواهد از این دست ماشینهای عتیقه پیدا میشود.از اینها به عنوان بخش بزرگی از جاذبه های کوبا استفاده میگردد.به خاطر سالها تحریم این مردم نمیتوانستند صاحب ماشینهای جدید باشند.پس همان ماشینهای قدیمی خود را تعمیر کرده و از آن استفاده میکنند.تازگیها کمی ماشین روسی و چینی هم وارد شده اما همچینین بخش اعظم حل و نقل را همین بیوکها-شورلتها-کادیلاکها -لادا و ....به عهده دارند.

هر کوبایی خودش یک پا تعمیرکار مکانیک شده است.آنها بدنه ماشینها را رنگ میکنند. تمیز و مرتب و شیک آنها را نگه میدارند با همان موتورهای عتیقه قدیمی. گاهی حتی سیستم ضبط صوت جدید "دوبس دوبسی" هم در آنها میگذارند و بعد راهی خیابانهای شده و توریستها را جا به جا میکنند کلی هم پول در میاورند.اگر بخواهید از اینها به عنوان تاکسی استفاده کنید نرخ گران تری دارند و اگر بخواهید حتی با آنها عکس هم بیندازید برایتان گران آب میخورد.اما واقعا میرزد.کجای دنیا مگر میشود اینهمه ماشین عتیقه تمیز  خوشگل دید و با آنها حال کرد؟

آدم یاد خانم هاویشام در لباس عروس میفتد و ما این گونه در کنار عروسهای پیر زیبای خود مینشینیم و در غروب زیبای خورشید راهی تاریخ میگردیم...

در انتهای افق زیبای "خوزه مارتی" حل میشویم...

از کنار نوار ساحلی Maleca و آدمهای تنهای نشسته بر دیواره های موج شکن سنگی میگذریم...

و به San Carlos de La Cabana میرسیم.این قلعه در زمان چارلز سوم پادشاه اسپانیا در قرن 18 ساخته شد.زمانیکه اینجا محلی سوق الجیشی بود و هرلحظه خطر حمله بریتانیا وجود داشت.ساخت این قلعه انقدر خرج برداشت که پادشاه باهوش اسپانیا فکر میکرد :لابد انقدر عظیم است که با دوربین از مادرید میتواند آن را ببیند.

قلعه از سنگ ساروج ساخته شده است.  دور تا دور آن یک خندقی از آب و روی آن نیز  پلی وجود داشته است که هنگام ورود دشمن پل بالا کشیده شده و در بزرگ قلعه به روی آنها بسته میشده استهنوز چرخ دنده های آن وجود دارد.باز هم من را یاد رابین هود میندازد...

داخل قلعه پر است از توریست های جور و واجور و به همین دلیل یک بازار مکاره هم راه انداخته اند و دست فروشها سرگرم فروش صنایع دستی هستند...

در گوشه ای از قلعه یک جیپ قدیمی توجه من را جلب میکند پرس و جو که میکنم متوجه میشوم این همان جیپی است که "چه گوارا" سوار بر آن هنگام پیروزی بر باتیستا به هاوانا وارد میشود...اولین جایی که انقلابیها توانستند آن را تصرف کنند همین قلعه بوده و چگوارا  با این جیپ وارد قلعه شده ،در این قسمت مستقر شده و دفتر خود را در اینجا قرار داده است.

گربه های اینجا هم قیافه خشمگین چریکی دارند نمیدانم چرا....

ده دقیقه به 9 شب شده است.عده ای با لباسهای سربازان اسپانیایی قرن 18 از درون تالارهای قلعه بیرون میایند.رژه میروند با مشعلهایی که روشن کرده اند خود را به بالای تپه میرسانند.مردم دورتادور آنها را گرفته اند.

به اسپانیایی فریادهای نظامی سر میدهند.بر طبل میکویند.رژه میروند و صدای گامهایشان بر سنگ فرشهای قلعه میپیچد.هیجان عجیبی جمعیت را فرا میگیرد.

به سوی توپ قدیمی میروند و توپ را روشن میکنندو بعد درست راس ساعت 9 شب مراسم هرشب Canonazo اجرا شده و توپ به مانند عادت 4 قرن گذشته با صدای مهیب شلیک میگردد...

این رسمی است که قرنهاست هر شب راس ساعت 9 دارد اجرا میشود.در گذشته و در دوره استعماری اسپانیا راس ساعت 9 شب یک توپ شلیک میشده تا به شهروندان بگوید که دروازه های شهر بسته شده و دیگر اجازه عبور و مرور داده نمیشود.از آن پس این رسم همواره به صورت نمادین حفظ گردیده تا تاریخ برای مردمان این سرزمین زنده نگه داشته شود.

آنچه که جالب است این است که پس از انقلاب کوبا این رسم نه تنها از رونق نیفتاده بلکه با شدت و علاقه بیشتری هم دنبال میشود.گرچه اسپانیا در دوره ای از تاریخ کوبا دشمن این سرزمین بوده گرچه این ملت به بردگی و استعمار گرفته شده بودند گرچه این قلعه توسط دشمن قدیم آنها ساخته شده اما از اینها گذشته تمام این عناصر بخش جدا نشدنی تاریخ این مردم هستند.بخشی که فرهنگها و سنتها را میسازند و باید آنها را گرامی داشت ....