لبریز ار رنگ میشویم
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوچه های قدیمی

اداره ای مربوط به امور کشتیرانی هاوانا که با همه آبهای بین المللی دنیا ارتباط دارد الا ایالات متحده....اما نیامده ایم اینجا تا از تحریم و قهر و دشمنی بگوییم و ببینیم آمده ایم تا در محله قدیمی هاوانا گشتی داشته باشیم در یکی از قدیمی ترین میادین شهر.اینجا  Plaza de San Francisco  است.و حتما تا حالا متوجه شده اید که Plaza در کلام اسپانیایی معنی میدان میدهد... 

علت اینکه این میدان را  به نام سن فرانسیسکو مینامند وجود کلیسای Francisco de Asis است که مهمترین ساختمان این میدان نیز محسوب میگردد و گردشگران زیادی را به دیدنش فرامیخواند.این کلیسا در ابتدا  خانه حزب مذهبی-سیاسی فرانسیسکو و در انتهای قرن 16 ساخته شد...بعدها به کلیسا تبدیل و در آن پوشیده از نقاشیهای کوبایی و مجسمه های چوبی گشت.در دوره استعماری اسپانیا کم کم به موزه ای از اشیای عتیقه و با ارزش تبدیل شد.اما امروزه دیگر به سالن رقص و کنسرتهای اصیل تبدیل شده است.....نکته در اینجاست که اگر با دیدگاه های بسته به مذهب ننگریم آنگاه میتوانیم آن را به زوایای هنر و زیبایی و فرهنگ پیوند دهیم.پیوندی باشکوه که میگوید مذهب جوشیده از درون ما آدمها جدای از نگاه زیباشناسانه و روح هنرمند بشر نیست...و البته مگر میشود خدا را در جایی به غیر از زیبایی والا مجسم کرد.

مجسمه زیبایی از Junipero Serra کشیش اسپانیایی قرن 18 درست مقابل در کلیسا قرار دارد که توسط یک هنرمند سرخپوست ساخته شده است.این کشیش تلاش زیادی برای آزادی و آرامش کشورهای تحت اشغال و در جهت توسعه این کشورها و رهایی از یوغ بردگی و استعمار انجام داده است.

بالای سر serra صدها کبوتر در گردشند.کبوترهایی که مثل همیشه با دستانی پر از دانه و نگاهی مهربان اهلی میشوند و ما را به خود وابسته میکنند.کبوترها مثل همیشه گردشگران تمام دنیا را با زبانی مشترک به هم پیوند میزنند بی سبب نیست که آنها را پیام آور صلح میدانند. 

و خسته که میشوند زیر سایه روشن روز آفتابی و آسمان ابی بر تن آجرهای چند صد ساله لم میدهند.

یک ساختمان قشنگ قدیمی در گوشه این میدان چشم ما را میگیرد.متوجه میشویم یک مرکز خرید است.اما قبل از هرچیز بگویم که در کوبا خرید کردن را باید فراموش کنید.اینجا خبری از جنسهای شیک و آخرین مدل نیست.به خاطر تحریم های بی در و پیکر هیچ برند مشخصی اینجا وجود ندارد.و از ان بالاتر به خاطر فقر مردم قدرت خرید بالایی هم وجود ندارد...پس با خود لباس به قدر کافی ببرید که هیچ چیزی نمیتوانیدپیدا کنید.

اما جلوی این مرکز خرید یک مجسمه آشنا میزند یادم میفتد که دکتر سمیع آذر از این مجسمه و از هنرمند آن برایمان گفته بود.مجسمه "conversation" اثر هنرمندی فرانسوی است که توسط   Vittorriao Perrotta  به این میدان قدیمی اهدا شده است.مجسمه ای برنزی با نقطه اتکاهایی جالب برای قرار گرفتن بر زمین.مجسمه ای که دو نفر را نشسته و در حال گپ زدن نشان میدهد.مجسمه ساخت سال 2012 است و در همین فاصله کم از آن استفاده های اجتماعی زیادی شده است.چندی پیش در اعتراض به حتک آزادی بیان، استفاده از مکالمات خصوصی افراد در مصارف سیاسی ، و در اعتراض به نبودن آزادی اندیشه ...و حالا این مجسمه در میدانی از شهر کشوری که میگویند زندانیهای روزنامه نگار زیادی دارد...جالب است

اما خود میدان سن فرانسیسکو پر است از ساختمانهای اندولوسی با سبک باروک و البته المان همیشگی شیشه های آرکی و رنگی که با اوج سلیقه و گلدانهای پر گل شمعدانی جلوه زیبایی به میدان داده اند.

در گوشه ای از این میدان چشمم را مغازه "بنتون" میگیرد.2 نکته قابل توجه دارد:اول اینکه در کشوری که برندها وجود ندارند بنتون یهودی اینجا چه میکند؟ دوما اینکه در هیچ کجای دنیا بنتون را در چنین ساختمان همگونی با معماری اطرافش ندیده بودم. اگر به آرم بنتون دقت نکنید فکر میکنید این ساختمان هم یک موزه قدیمی است... این نشان میدهد که میشود از عناصر امروز در بافت قدیمی طوری استفاده کرد که لطمه ای به چشم نوازی آن نزد.

این پنجره های هلالی شکل  با شیشه های مشبک رنگارنگ که مقابل هریک از آنها بالکنهایی با نرده های کوتاه قرار گرفنه عنصر مشخص معماری کشورهای اسپانیایی زبان است.خصوصا کشورهایی که در دوره ای مستعمره بوده اند.گرچه عموم این پنجره ها در قرن 19 ساخته شده اند.کاربرد مهم آنها البته برای کاهش تابش آفتاب مناطق استوایی است.در قرن 19 عمارتهای بزرگ و اشرافی با چنین پنجره هایی آرایه میافتند. پنجره هایی با قاب چوبی و شیشه های رنگارنگ.فکر کنم در همان دوره ها بود که وارد معماری التقاطی عصر قاجار در ایران زمین هم شدند.بعدها نقوش گل و بوته این شیشه ها که ملهم از جنگلها و رنگهای استوایی بود به نقوشی هندسی در کشورهای دیگر بدل شد.این نوع پنجره ها را Mediopunto مینامند.

 مسیر را به سمت خیابان "Mercado" ادامه میدهیم.یکی از رنگارنگ ترین و زیبا ترین بخشهای هاوانای قدیم...با کوچه پس کوچه هایی که تابلوهای نامهایشان کاشیهای رنگی است و دیوارهای خانه هایشان رنگ به رنگ به رنگین کمان پهلو میزنند.مرکادو را وقتی قدم میزنیم از رنگ لبریز میشویم.

 

متوجه میشویم یکی از این خانه های قدیمی یک کلینیک خیریه است.گویا شهرداری از این مراکز درمانی در کشور زیاد میسازد برای درمان افراد بی بضاعت.پزشکهایی برای گذراندن طرح و یا حتی برای انجام کار خیر به مداوای بیماران در آنها میپردازند.طرح این ساختمانها از گذشته ها که کلیساها برای درمان افراد فقیر استفاده میشد الهام گرفته شده است.

از خانم دکتر خوش رویش خواستیم یادگاری عکسی بیندازد که با لبخند و بدون تکبر آمد و  شروع به گپ زدن با ما کرد.دست دادیم و روبوسی، پرسید کمکی از دستش برایمان برمیاد یا نه....؟؟؟؟(رفتارش برای ما خیلی آشنا بود نه؟!!!!!) 

خیابان مرکادو پر است از خانه های کوچک و بزرگ که یا رستوران هستند و یا اقامت گاهی برای مسافرین.مانند این خانه آجری قدیمی که فقط 9  اطاق دارد و در گذشته متعلق به خانواده ای اشرافی بوده  که حالا تبدیل شده  است به یک هتل سنتی...شبیه کاری که ما توی یزد انجام میدهیم.

در گوشه و کنار این خیابان قدیمی خانمهایی با لباس سنتی و معمولا با سبدی گل در دست درست شبیه خانمهای قرن 16 و 17 میبینیم.میتوانیم با آنها عکسی بگیریم و به آنها انعامی دهیم.ما یواشکی وقتی خانمه داره با دوستش گپ میزنه ازش عکس میگیریم...قرار گرفتن آن دو کنار هم شبیه تداخل تاریخ در هم میماند....

بعد هم به این آقای متشخص پول میدهیم و با او یک عکس به یادگار میندازیم.کلی هم خوش وبش میکنیم.آدم را یاد مردان "برباد رفته" میندازد.

در میانه های خیابان مرکادو پارک کوچک و سر سبزی قرار دارد برای گردشگرانی که خسته از پیاده روی هستند دمی کنار حوض باصفا و درختان پر گل لم بدهند و به صدای پای آب و نواختن موسیقی هنرمندان محلی گوش کنند..در میان پارک چشممان به مجسمه "سیمون بولیوار" میخورد.

همان فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی، یکی از چندین رهبر جنبش استقلال‌طلبانه در آمریکای جنوبی و رهایی بخش از یوغ استعمار اسپانیا.

از این قهرمان مبارز ونزوئلایی در کوبا مجسمه زیاد دیده ام.وقتی میپرسم متوجه میشوم که انقلاب ونزوئلا و مبارزه خواهی بولیوار الهام بخش انقلاب کوبا بوده است.

سر یکی از کوچه ها،خانمی معلول با کلاهی پر ازگل قرمز رنگ و لباسی محلی بر چرخ خوش رنگ و لعابش نشسته و با زبان اسپانیایی با ما گپ میزند و دانه کبوتر میفروشد.چه کسی دلش میاید که دست رد به سینه او بزند؟

پس پرنده را به ضیافتمان دعوت میکنیم.پرنده هایی که زیر سایه درختان لم داده اند و نوکی بر آب میزنند.

میدانید...من همیشه و هرجا تا آخر عمرم وقتی گل کاغذی ببینم به یاد مادربزرگم میفتم و یاد آن سالهای کودکی و ده ها گلدان بزرگ سفالی که پر بود از گلهای صورتی و قرمز کاغذی در ایوان خانه کودکیم.گلهایی که به برکت دست مادربزرگ اینگونه گل میدادند و بعد از او هیچ وقت هیچ کس نتوانست دوباره آنها را سر حال بیاورد...

حال از این بگذریم فکر میکنید این خانه پر رنگ و لعاب پر دارو درخت پر گل چه میتواند باشد؟؟؟ساختمان یک دبستان ! این را همان خانم سرایدار دم در برایمان میگوید و وقتی چشمهای گرد شده من را میبیند بیشتر از تعجب من تعجب میکند.آخر این خانم نمیداند قیافه مدرسه های کشور من چه شکلی است!!!!!!!!

وسط حیاط این دبستان کوچک پر است از مجسمه های مشاهیر.مجسمه هایی بی ترس از دزدیده شدن!!! که لابلای این درختها خوش نشسته اند.مجسمه هایی مثل "هانس کریستین اندرسن" که همیشه مرا به دنیای پر رمز و راز و افسونگر قصه های کودکیم میبرد.به دنیای "دخترک کبریت فروش" و "بند انگشتی" ....

حالا که گرسنه هستیم کجا را برای نهار خوردن انتخاب کنیم؟؟؟کسی از من راجع به غذاهای کوبایی پرسیده بود.راستش را بگویم اینها غذاهای خیلی خاص و خوشمزه ای ندارند.بیشتر غذاهای آنها پختن همین جک و جونورای دریایی است که البته من عاشق خوردن آنها هستم با آن پرو پاچه های جذابشان....اما بشقاب های غذاهای محلی آنها معمولا تکه های سرخ شده گوشت و مرغ است که کنار آنها مقداری کته بسیار شور و لوبیای سیاه قرار دارد.این لوبیاها که من آنها را در جای دیگری ندیده ام مزه لذیذی دارند و تقریبا در پخت بیشتر غذاها از آن استفاده میشود.خودشان به این لوبیاها Ferijoles میگویند.

قیمت غذاها نیز در کوبا خیلی بالا نیست میتوانید مثل ما ریسک کنید و وارد یکی از رستورانهای این کوچه  پس کوچه های Old Habana شده و مثلا مثل ما به رستورانی لبنانی بروید.رستورانی کاملا خالی از آدم که در یک لحظه مارا ترساند نکند کیفیت غذایش بد باشد اما از روی کتاب سفر که جستجو کردیم دیدیم نامش در آن آمده و همین قوت قلبی شد برای ما که دو پرس غذای دریایی کبابی بخوریم.2 پرس غذای لذیذی که بسیار به ما چسبید آن هم وقتی در کنار پای ما یک طاووس چتر گشوده بود و کمی آن طرف تر صدای جیغهای بلند یک توکا در گوشمان میپیچید...

و وقتی این غذا بیشتر به ما میچسبد که کلا برایمان 40000 تومان آب میخورد...

و در سکانس آخر محمد امین مهربان ما است که مقداری از غذایش را در دستمالی پیچیده و به سر وقت سگی میرود در چند خیابان آن ورتر که از چشمهایش خوانده بود:

"گرسنه است"...