روایت کویری(4)
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

دی 91-روستای قهی

میخواهم شما را با خود مهمان خانه رنگ و نور کنم.میزبان ما مردی از جنس آیینه است که آمده در گوشه کویر، خشت و سنگ را بوسه میزند و با قلب و دستی از جنس مهر خاک را پاس میدارد به حرمت نام میراث و سرزمین و تاریخ.

ما میهمان میزبان نادیده ای شده ایم به نام آقای تقوی.

در ادامه گشت و گزارمان در روستای قهی بود که با "داوود" آشنا شدیم.مرد مهربان خشت و آجر و گچ و آهک؛مرمت گر خانه های اربابی و قدیمی روستا؛مردی با دستهای پینه بسته ای از جنس هنر و قلب مهربانی از جنس تمام مردمان آفتابی،

و اینگونه بود که همراه داوود شدیم تا به دیدن یکی دیگر از خانه های روستا برویم. خانه حاج آخوند یکی از سرشناسان قدیمی قهی که خانه قاجاریش را مردی با سرمایه شخصی خود خریده است و به مرمت آن مشغول.آقای تقوی نامی که ندیده دوستش داشتیم وقتی فهمیدیم چگونه دارد به تنهایی گوشه ای از میراث این سرزمین را حفظ میکند و به یادگار میگذارد...

راهی خانه آقای تقوی شدیم که خودش اما ساکن تهران است.

خانه مانند تمام خانه های اربابی قهی بزرگ است و دلباز با اندرونی و بیرونی، حیاطی چهارگوش و حوضی آبی رنگ در میانه آن،دیوارهای خشتی و برج وباروها و سردرهای بزرگ،گنبدهای قوسی و بالاخانه های مهتابی،اطاقهای پنج دری و شاه نشین و صدالبته از همه اینها که بگذرید ؛یک دنیا رنگ و نقش و نگار بر دیوارهای خانه که میکشاندتان با خود به دنیای افسون گر عشاق قاجاری...

و ما مشتاق تر از همیشه پله های بلند و سنگی دورتادور حیاط را گرفته و خود را از همکف به بالاخانه میرسانیم.جاییکه نزدیک آسمان و گنبد نیلی آن هستیم و اطاق به اطاق سرک میکشیم تا ببینیم در پستوی خاطره های این خانه چه چیزی ما را اینگونه به خود میخواند.

بالا خانه سه اطاق دارد که دوتای آن دیوارهای گچیش تک رنگ نقاشی شده اند و دیگری دنیای رنگارنگی است از نقش و نگار و چه خوب که قلب دلسوزی دست یاری برای حفظ این خانه دراز کرده است و چقدر خوب که داوود مهربانی وجود دارد که به سرانگشت حوصله و نگاه هنر قلم بزند بر دیوارهای خاک گرفته خانه تا اینگونه اگر کسی از ما بپرسد:خانه دوست کجاست؟ بگوییم: اینجا!

منکه میگویم اینجا پرنده هایش آواز میخوانند در نقوش گل و مرغ و خصوصا در بازتاب صورتکهای حیرانی چون ما که در تن آیینه های شکسته دیوار هی تکرار میشوند و تا ابدیت انگار ادامه میابند وقتی با دهان باز و چشمهای متعجب خیره میشویم به این باغ مجازی ایرانی که این بار رویشش را عمودی رو به آسمان ادامه داده است.

و کدامین نگاهی روزگاری عاشق سیه چشم ابرو بهم پیوسته گیسو کمانی بوده که داده نقش صورت یار را بر تن دیوار به یادگار جاودان سازند.خدا میداند چه شبهایی چه عشاقی در این بهار خوابهای کویری به این چشمها خیره بودند و چه رویاها که بافته و نبافته اند...مردمان سرزمین من همه عاشق بوده اند انگار!

و حیف که روزگاری نه چندان دور شاید، نامحرمی غریب ؛دیوارهای سپید باکره را  دست مالی کرده است که اینگونه امروز شاهد قابهای خالی تصاویر هستیم بر بومهای گچی خانه.

و خدا را هزار بار شکر که نامحرم سیه دل نتوانسته بر دایره آیینه ای بالای سرمان دست چپاول بیفکند و ما امروز شاهد رقص ماهیهای سرخ و زرد و سفیدیم بر گنبد نگارین اطاق.

و از اطاقها که بیرون میاییم و دوباره راهی حیاط میشویم این بار نه در خیال بلکه در حوض میانه حیاط رقص ماهیهایی را میبینیم که از دل قنات سر به اینجا درآورده اند و از سویی میاییند و به سویی میروند و مرا یاد قصه های پدربزرگ میندازد که میگفت قدیمها این ماهیهای قنات را زنده زنده قورت میدادند تا درد یرقان را درمان کنند. هم چندشم میشود و هم دلم میسوزد برای ماهیهای ریز قناتهای کویری.

دیگر وقت رفتن است.باید قهی را با همه خانه ها و قصه هایش بگذاریم و راهی ادامه راه شویم تا قبل از تاریکی هوا سر از "ورزنه" دربیاوریم.

و وقتی راه میفتیم در انتهای مسیر آرامگاه امامزاده پیر شمس‌الدین را میبینیم که در حاشیه افق و در باد تن سوز کویری با تک درخت خشکیده و بیرق در اهتزاز درآمده اش انگار عالمی دیگر دارد.

ما که رفتیم .درخت میماند و آیینه و شاید ارواحی که پشت سر ما آب میریزند!