روایت کویری(2)
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

نطنز-دی 91

حسنیه نطنز

گفته بودم اینجا کویر است و کویر یعنی "قنوت و قناعت" و حالا ما پس از مراقبه ای کویری سرما زده پای به حسینیه عهد قجرش گذاشتیم.حسنیه ای که حالی و هوایی از جنس دل دارد و گرمایش تا جان مینشیند.

و چقدر میچسبد چای داغش از دستهای زحمت کشیده مردی که به معجزه خدایش ایمان دارد و با چشمهایی نافذ مرا به دعا فرا میخواند و به من باور میدهد. انقدر قوی که نذر میکنم شاید روزی دوباره به اینجا برگردم!!!

چشمهایم به نم مینشیند و چای مینوشم...

اینجا حسینیه نطنز ؛در مجاورت مسجد جامع شهر؛ است که قدمتش به قاجار میرسد و به حرمت نفس حسین  هر محرم تعزیه ای در آن به راه است و مراسمی دیدنی.مرد نطنزی دعوتمان میکند که فردا بمانیم و مهمان حضرتش شویم.حیف که فرصت نیست ولی عهد میکنیم که روزی سفری داشته باشیم تنها برای دیدن مراسم محرم شهرهای کویری ایران...

آنچه از حسینیه میبینیم به مانند بیشتر تکیه های قدیمی ایران فضایی مستطیل شکل است که دورتادورش اطاقهای دو طبقه قرار دارد.مثل قصه های هزارتوی ایرانی این صفه های قدیمی نیز به هم راه دارند و آدم را یاد کاروانسرا و شبستانهای کویری میندازند.اگر این پارچه ها نبود ،میدیدیم که تمام  دیوارها آجریند، آجر معقلی...

 تنها برای اینکه درک بهتری از حسینیه داشته باشید عکسی از نمای روز حسینیه وبلاگ "محمد حسین عسگری" را قرار میدهم.

این تکیه به سال 1268 که برابر با سال چهارم سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بوده است به کوشش میرزا سیدعلی نامی بنا گردیده است .

پشت یکی از همین اطاقهای حسینیه دری است که ما را به دنیای "سیاوشان" میکشاند. سیاوشان نخلهای چوبی که بعضی قدمتی بیش از صد سال دارند و معلوم نیست در کین کدامین "سیاه وش"ای چنین سیاه پوش شده اند.گفتم سیاوش و یاد "سو و شون" افتادم و یاد بانوی قصه های پر از رمز و راز ایرانی.دلم یک هو برای "فرنگیس" و عشقش میلرزد...

اما این ریشه این نخلها به کجا بازمیگردد.نخلهایی که بعضی فکر میکنند به عزای حسین مربوط است و در بیشتر حسینیه ها گوشه ای خوش نشسته یک سال تا عاشورایی رسد و جماعتی عاشق ، سیه پوش و سینه چاک زیر گهواره چوبی روند...

 نخل ربطی به قصه حسین و عزای عاشورا ندارد.نخل قصه ای به قدمت سرزمین ما دارد.قصه ای در حال و هوای اسطوره های دوران نوسنگی و بگیر و بیا و برس تا ساسانیان و بعد اسلام و ابومسلم خراسانی و .....حالا صفوی و امام حسین! 

سیاوش شاهنامه اما جوانمرگ میشود.همان سیاوشی که توتم دوران نوسنگی است. جوانمرد خدای گونه زیبارویی که بر اسپ سیه سوار است، بر آتش میتازد و خزان را بهار میکند.

سیاوش اما به آتش کین جوانمرگ میشود.در تابوتی چوبی که شبیه اطاقکی با پنجره های چوبی است قرار میگیرد و رویش با برگهای نخل سبز پوشیده میگردد.تابوت سیاوش بر دوش مردان سیه پوش عزادار سوار میگردد.زنان مویه کنان،"سو و شون" میکنند؛سیاوش دفن نمیشود.سیاوش در قلبهای مردمان ایران زمین ثبت میشود تا هزاره ها بگذرد و اینگونه این اسطوره قدیمی حالا در مراسم حسین هرساله احیا شود.

چه فرق میکند سیاوش باشی یا حسین.مهم این است که جوانمردی باشی که برای ایمان و باور و نیکدلی به آتش کینی ناجوانمردانه بمیری.تو زنده خواهی ماند تا ابد.

به آه و ناله عاشقانشان قسم...

درست ور دل حسینیه کارگاه سرامیک سازی "آقای عبادی" قرار دارد.دارد ارسی را پایین میکشد که ما سرمیرسیم.با خوشرویی و مهربانی نطنزیها ما را به درون میخواند و ما پای به مغازه او میگذاریم.لابلای دنیای رنگین کاسه ها و کوزه ها و گلدانهای گلی...

ظروف سرامیکی برجسته و ذرین فام از مهمترین نوع سرامیکهای نطنز هستند.ظروفی گران قیمت که کمتر کسی شاید در شهری مثل تهران نگاه پر لطفی به آنها بیندازد اما گردشگران خارجی برای به دست آوردن یکی از آنها پول زیادی خرج میکنند.مثل همیشه خودمان قدر هنر خود را نمیدانیم و دل به بیگانه میدهیم.

با آقای عبادی گرم میگیریم و رفیق میشویم.دست مارا میگیرد و کوچه به کوچه سرازیرمان میکند در دل تاریکی به سمت کارگاه سرامیک سازی خودش که قدمتی 250 ساله دارد و پدر به پسر در خانواده آنها چرخیده تا امروز به دست او و برادرش که نسل ششم این خانواده کوزه گر هستند،رسیده است.

آقای عبادی برایمان از کاشی سازی نطنز میگوید که در اواخر عصر قاجار و خصوصا اوایل دوران پهلوی بسیار پررونق بوده و به علت وارد نشدن کالاهای خارجی از یک سو و استقبال مردم شهرهای مختلف ایران و ساکنین شیخ نشینهای خلیج فارس ،مصنوعات کارخانه های شهر به ویژه نعلبکی آن به شهرهای ایران صادر می گردید. اما به مرور زمان با باز شدن دروازه ها و سرازیر شدن  سیل کالا های خارجی به ایران ؛منجمله نعلبکی های ساخت ژاپن که به قیمت ارزان به بازار عرضه گردید؛ کار بیشتر این کارگاه ها به تعطیلی کشیده میشود.

آقای عبادی دل پردردی دارد...

چشم من متوجه کوره سرامیک سازی میشود.یادتان میاید که من قبلا یک تجربه یک روزه سرامیک سازی در کارگاه آقای خاک نگار مقدم داشتم؟اما اون کوره تروتمیز و اتوماتیک کجا و این کوره سنتی و بدوی زیبا کجا....

آقای عبادی عاشقانه برایمان میگوید که چطور سینه خیز درون کوره تنگ و تاریک و باریک رفته و یکی یکی ظروف ساخته شده را که یک نفر از بالا برایش با طناب پایین میفرستد؛گرفته و برای پخته شدن گل در کوره میگذارد...چه کار سختی! تنها عشق میتواند از پس چنین کار نفس گیری در دنیای امروز برآید و صد حیف که دیگر کسی این هنر و این ظرافت را ارج نمینهد و کسی نیست که آن را حمایت کند.خدا میداند که پس از آقای عبادی آیا نسل هفتمی این هنر را ادامه خواهند داد یا نه؟!

و آقای عبادی انقدر با ما رفیق میشود که حتی از "فوت کوزه گری" هایش هم برایمان حرف میزند وقتی میگوید که این قلم را از یال "ماچلاغ" میسازد.و و قتی نگاه متعجب ما را میبیند توضیح میدهد که :ماچلاغ هم یعنی "الاغ پیر ماده"....تنها موی این حیوان است که میتواند ظریف ترین خطوط را بر تن کوزه نقش زند تا کوزه انقدر دلربا گردد که بخواند:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سرزلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن آن میبینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

در گوشه تاریکی از کارگاه،گنجشک بال شکسته ای تنها در آشیانی گچی کز کرده و چرت میزند،شاید هم تنهاییش را در دل جیک و جیک میکند.دلم میگیرد و تا چشم آقای عبادی سویی دیگر است...

برایش جفتی پیدا میکنم و او را از تنهایی درمیاورم.

ار کارگاه آقای عبادی که بیرون میزنیم گرسنه هستیم و دلمان دیزی میخواهد.میگویند "دیزی طاهر" حرف ندارد.روانه اش که میشویم میبینیم کرکره اش پایین است.پس دلمان را خوش میکنیم به نون داغی که علی سر تنور شاطر داغ_داغ ردیفش میکند.

و بعد خیار و گوجه است پنیر تازه و ماست چکیده و سفره ای رنگ به رنگ در سیاهی شب کویری نطنز...

و بعد راهی اصفهان میشویم تا شب را در هتل "عالی قاپو" به صبح برسانیم.اما نوستالوژی اصفهانی ما را محله "جلفا" تکمیل میکند .هرزمان و هروقت شب و روز که باشد و ما پای به اصفهان نصف جهان گذاریم از جلفایش نمیگذریم و از فنجانهای داغ قهوه و "گاتا" و شنیدن یک موسیقی ناب فرنگی در یکی از کافه های ارمنی جلفا...این طور خستگی ساعتها رفتن و رفتن به در میاید و ما پرانرژی و زنده تر از قبل راهی زاینده رود میشویم...

و دلمان آتش میگیرد برای تن تب زده زنده رود خاموش که این طور لب تشنه و ترک دار در حسرت جرعه ای آب دارد نفس نفس میزند...

اصفهان بی زنده رودش آیا رنگی از زندگی خواهد داشت؟

دلم میگیرد