روایت کویری(1)
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

نطنز-دی 91

فکر کنید چهارشنبه صبح است و محمد امین سخت مریض و درب داغون.طبق برنامه قبلی باید به سراغ علیرضا عالم نژاد بروم تا در یکی از برنامه های نگارستانش شرکت کنم.شب که برمیگردم خانه محمد امین که تازه تبش قطع شده پیشنهاد یک سفر میدهد.تا به خود بجنبیم و کتاب سفر را باز کنیم 10 شب شده ....تا ساعت 11 شب برنامه سفری 3 روزه را چیده و هتلها را رزرو کرده و به 3 همسفر "پا" هم خبر میدهیم و اینگونه روایت کویری 3 روزه ما شکل میگیرد و یکی از بهترین خاطرات سفر را برایمان رقم میزندو...

قرار است مناطقی خشک و کویری را بپیماییم.از تهران و جاده قم راهی نطنز شده آنجا را گشته و به اصفهان برسیم.شب را در هتل عالی قاپو صبح کرده و روز دوم راهی شهر ورزنه و روستای قهی شویم.حول و حوش شب به نایین رسیده و در مهمانسرای جهانگردی اقامت کنیم و روز آخر نایین را گشته و به سر خانه و کاشانه مان برگردیم...

و اینگونه صبح دنبال مریم-علیرضا و علی میرویم.تا از تهران بی سروسامان و ترافیک بی انتهایش به در آییم ظهر شده است.از آنجاییکه یکهو راه افتاده ایم نه غذای درست و حسابی با خود آورده ایم و نه برنامه درستی داریم.قرار است باری به هرجهت راه بیفتیم و همچون باد به این سو و آن سو رویم.تا چه پیش آید که هرچه آید خوش آید...

هوا عالیست حداقل تا اینجایش که آسمان آبی میزند یک آبی ناب و جاده تا دورها خودش را برای ما لخت کرده است و نسیمی که پوستهای دود زده ما را رنگ و رویی میزند و محمد امین که  یادش رفته تا دیروز در تب 40 درجه میسوخته رانندگی میکند. اصلا او مرا یاد "کیارستمی" میندازد که میگفت بهترین خانه چهاردیواری ماشینش است وقتی که پشت فرمانش نشسته و جاده ها را میپیماید.من نیز چنین هستم که جاده -مرده ام را زنده میکند بلانسبت استاد البته!

مدتها بود راهی نشده بودیم پس چقدر میچسبد که فقط سکوت کنیم و دل به جاده سپاریم و گوش به ترانه آرامی که پخش میشود و نگاه هایمان را بر تن چهاردیواریهای دوربینهای عزیزمان بیاویزیم و هی طبیعت را کادر بگیریم و ثبت کنیم و بچینیم و در دیوارهای ذهنمان بیاویزیم.

وقتی مدتها باشد پا در رکاب سفر نگذاشته باشی آن وقت حتی دکلهای برق هم برایت جذاب میشوندانقدر که دلت میخواهد هی پرسپکتیوشان کنی و هی آنها را در قاب دوربینت روایت کنی.

و ما رفتیم.رفتیم و رفتیم...تمام بعد از ظهر را راندیم و چیزکی در همان ماشین به بدن رساندیم که از گرسنگی غش نکنیم.نگران تاریکی هوا بودیم که نتوانیم نطنز و مسجد جامعش را ببینیم اما دقیقه نود به شهر کویری و قدیمی نطنز رسیدیم که از کودکی برای من طعم "گلابی" داشت وقتی نامش را میشنیدم و در خیال عطر گلابیش را به مشام میکشیدم.

 و اینگونه بود که وقتی به نطنز رسیدم چشمهایم به دنبال درختهای گلابی میگشت اما این درختها را در نطنز نیافتم و دانستم  دیگر جز در روستای "طامه" که درجنوب نطنز واقع شده در جایی دیگر اثری از این "تحفه نطنز" نمیتوان یافت و تازه آن هم گویی نصیب "از ما بهتران" میشود.

جالب است که حتی عبارت "تحفه نطنز" از همین باغهای میوه نشات میگیرد.باغهایی که گویی در روزگاران رونق و برکت این دیار زبانزد خاص و عام بوده و از میوه هایش تحفه هایی نصیب پادشاهان میشده و اینگونه در نزد خواص و عوام "تحفه نطنز" ارزشی در حد "در و گوهر" داشته است...

اما درخت که همواره جایگاهی اساطیری در اذهان مردم سرزمینم دارد در این منطقه کویری و درست در جوار مسجد جامعی تاریخی در قامت چناری 2000 ساله تقدسی صدچندان به خود میگیرد.خصوصا اینکه غروب باشد و آسمان چنین پیراهن زربافت نیلی بر تن کرده و باد شولای خود را لابلای دستهای رو به اسمان گرفته چنار بپیچد.

و اینگونه نگاه های مبهوت ما تا خدا بالا میرود!

بالا میرود تا میخکوب مناره آجرین مسجدی ایلخانی گردد.مناره ای که در روزگاران "ایمان و باور" چله خانه ای داشته با پله هایی پیچ در پیچ و ترسناک که به حرمت نفس عارفانی که در آن به چله مینشستند برای ناامیدی زنان بی فرزند امید میافریده اگر از آن پله های آجرین و بلند پایین میرفتند و به شوق مادر شدن ترس را به جان میخریدند به خدا قسم که با حب الیقینی به معجزه معبود "مادر" میشدند این را پیرمردی میگوید که در کناره مسجد نگاهش را بر نگاه ما استوار میدوزد.

چله خانه را سالهاست که بسته اند و دلم میلرزد از ترس بسته شدن درهای معجزه  ایمانی که این روزها دارد کمرنگ میشود در سرزمین مادریم...

اما این مناره آجری بیست متری بلند  که با کتیبه های لاجوردین فام تزیین شده با 118 پله به دور خود میچرخد و بالا میرود. بالا میرود تا بیشتر و بیشتر گنبد مقرنس بقعه "شیخ عبدالصمد نطنزی" را در چشم ما بیاورد.شیخی عارف در قرن هشتم هجری که نفس حقش در تن کویری این سرزمین انقدر خواهان داشته که هنوز عاشقانی به شوق زیارت او و چله خانه اش رنج سفر را به تن میخرند.گرچه دیگر چله خانه ای نیست اما اگر خوب حواست را جمع کنی شاید زمزه های صوفی خاک و چنار و آب را بشنوی.

حالا دیگر چشمهایمان به مسجد دوخته شده است.مسجدی با سردری عظیم که لابلای شاخ و برگ چنار خوش مینماید بارنگی به جنس خاک و  آرایشی از جنس فیروزه و لاجورد.مسجدی در قرن هشتم که به دستور "اولجایتو خدابنده" مغول مسلمان شده ایلخانی بر خاکی برافراشت که تاریخی خاک گرفته میگوید روزگاری معبدی بوده است در روزگاران مهرگرایی ایران زمین.

صدای اذان بلند میشود و ما در چوبی مسجد را گشوده و داخل میشویم.از راهرویی میگذریم که با پارچه های سیاه "شاه شهیدان" پوشیده شده.دهلیزی سرد و ساکت که مورمورمان میکند وقتی دستی از گوشه ای دراز میشود و سینی حلوایی تعارفمان میکند در سکوت. و ما کمی جا میخوریم انگار داریم در صحنه نمایش یک تعزیه قدم میزنیم.

مدخل جنوبی مسجد را میگیریم و جلو میرویم.

وقتی 12 پله آجری را طی میکنیم و پایین میاییم پا به حیاط میگذاریم.صحنی که به مانند الگوی همیشه مساجد ایرانی چهار ایوان دارد و شبستانی هشت ضلعی گنبد دار و نمازخانه های مختلفی که هریک در سکوتی مطلق فرو رفته اند و جز ما هیچ کسی را در این غروب زمستانی پذیرا نیستند و چه خوب است که در گرگ و میش غروبین به اینجا رسیده ایم تا در آرامشی مضاعف به معماری ساده و شگفت کویری مسجد ایلخانی خیره شویم.

و از همه شگفت آورتر دیدن کانالی در حیاط مسجد است که از ته آن "صدای پای آب" میاید و وقتی از پیرمرد سپید مویی که از آن بالا میایید میپرسیم میفهمیم این پایین ابی گرم و گوارا عبور میکند که از دل قنات زیر مسجد بیرون میجهد و پاک_پاک است برای وضو و نوشیدن.

پس کفش و جورابهایم را در آن سرمای تن سوز زمستانی میکنم و پا بر تن سرد پله های آجری گذاشته و پایین میروم و در تاریکی آنجا وقتی سایه ها تنها پناه من هستند پای لخت خود را چشم بسته در آبی فرو میکنم که تنها صدای پایش را میشنوم و "گرم" میشوم.انقدر گرم که انگار دستی از بهشت بر پایم بوسه میزند و آن را نوازش میکند و من خم شده دستی بر آب زده و نوازشش میکنم و وضو میگیرم.

و به جمع نمازگزاران عاشقی میپیوندم که در حضور حضرت دوست به سجود نشسته اند و در جمع عاشق آنها دعایی میکنم که انگار تا ته قلبم مینشیند و به یقینم میرساند وقتی دستی فنجانی چای داغ تعارفم میکند دیگر میدانم که حضرتش دعوتم کرده است.دستی دیگر به نیت "بیست و هشتم صفر" یک دانه سیب به من میدهد و من در تعجبم از مهر مردمان این شهر که من غریبه را چون خود_خود به آغوش پذیرایند.چقدر باصفایند مردمان کویری سرزمین من ایران. 

و سبز میشوم وقتی دست چروکیده آن مادر تکه پارچه سبزی را بر منبر چوبین قدیمی گره میزند انگار دل من را بر دستهای خود گره زده است.فکر میکنم دارم سبز میشوم بر تن خاک کویری نطنز...

و دوباره راهی صحن میشوم.این بار وقت کشف و شهود است.پس پله های سنگی ایوانهای مسجد را بالا و پایین میکنم.سر به دالانها و شبستانهایش میکشم.بوسه بر سردی خاکش میزنم و تن اصیل و قدیمیش را در آغوش میکشم. در گوشه تاریکی- آخ-  دلم را میبازم.من عاشق میشوم.

رو به شمال مسجد که گام برمیدارم دری ما را به بیرون از مسجد هدایت میکند.

اینگونه وارد کوچه باریکی در پشت مسجد میشویم که تاریک است و با سوسوی چراغی از دور نوری بر ما میریزد.کنجکاویم که بدانیم این در قرار است مارا به کجا برساند.پس گوش به شیطنت سایه ها میدهیم و در عبوری رازگونه وارد روایت کویری کوچه های نطنز میشویم ان هم در سیاهی مطلق شب.

نه صدایی میاید و نه کسی.هرازگاهی نوری از قاب پنجره ها و یا صدای خنده جوانی از دور به ما میگوید زندگی جایی همین حول و حوش دارد نفس میکشد.

باورش سخت است اما از جایی در این خرابه ها صدای "بوف" میاید.چیزی از کنار گوشم پرواز میکند که فکر میکنم خفاش است و روایت ما وقتی بیشتر  افسانه ای میشود که صدای زوزه شغال هم از جایی شنیده میشود.من که فکر میکنم اینجا ربطی به امروز ندارد ما در زمان سفر کرده ایم به گذشته ها.شاید اگر بیشتر گوش کنیم صدای پای سواران مغول را هم بشنویم که بر کوچه های نطنز میتازند و پشت دالانها ناپدید میشوند.

نه خدایا شاید هم وارد اتشکده ساسانیان شده ایم که درست پشت در معبد مهری نیمه جان دارد نفس میزند!

و برای دقایقی همینجا به احترام تاریخ و قدمت و اصالت می ایستیم و در سکوت گوش میدهیم به نجوای ذهن و دل بیقرارمان که گامهای مشتاق مارا به این خرابه های ارزشمند نطنز کشانده اند.به کوچه هایی که در وجب به وجب آنها رازی است برای ارضای روح کنجکاو ما ...

و ما چون باد در این کوچه ها سرریز میشویم.