از فرنگ تا تهران
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه ، تهران گردی ، گردشگری ادبی

دی 91-گردشگری ادبی

یک عکس قدیمی از آلبومی قدیمی که معلوم نیست کدامین دست عاشقی آن را از زیر گردوغبار زمین و زمان بیرون کشیده تصویر دو برادریست که امروز میزبان ما هستند در خانه قدیمی پدرشان.محسن و حسن هریک به تنهایی نام پرافتخاری هستند از مشاهیر این مرز و بوم و ما امروز در روزی سرد و زمستانی پا به خانه پدری آنها گذاشته ایم تا با بخشی از نوستالژی گذشته حالی کنیم و احوالی...با من بمانید که امروز روز گشت و گذار با شولای سپید ارواح درگذشته است...

در میان دود و تیرآهن و خانه های بی فرم و سلیقه پایتخت هنوز گوشه ای وجود دارد که شبیه گوشه های دستگاه های موسیقی ایرانیست.نایی دارد و نوایی.در گوشه ضلع شمالی خیابان امام خمینی، خیابان شیخ هادی خانه ای قجری هنوز قلبش میتپد گرچه در هوای دودزده تهران گاهی بدجور به نفس نفس میفتد.

برای دیدن خانه پدری حسن و محسن مقدم باید از دروازه تجدد گذشت.دروازه ای که با دستهای سیحون به مناره های مسجد جامع اصفهان پهلو میزند و روح ما را در خود پیچیده و بالا میبرد وقتی درست از طاقی نیلگونش میگذریم.

و بعد خانه ای قجری است با حوض سنگی آبی و درختان سرو و اندرونی و بیرونی و پنجره های چوبی و ایوان ستون دار و  حیاط سنگ فرش و باغچه هایی با بنفشه های زنده درست بیخ گوش زمستانی سرد...

اینجا خانه احتساب الملک است خانه پدر حسن و محسن که امروزه همگان به نام موزه مقدم آن را میشناسند.اما ما امروز قصدمان دیدار از خانه مقدم نیست قصد ما گپی با فرهنگ و ادب ایران زمین است.در سفری که خلاقانه توسط "کافه تهرون" ترتیب داده شده تا ما را با تجربه ای نو آشنا سازد.امروز ما گردشگران آجر و سنگ و بنا نیستیم امروز ما گردشگران ادب و فرهنگیم....

پس در آیینه آب مینگریم و در اعوجاج درخت و ماهی و آسمان نقبی میزنیم به صد سال پیش و گوش جان میسپاریم به صدای خش خش قلم که برکاغذ میدود و اولین نمایشنامه مدرن ایرانی را برجا میگذارد.کمی که دقیق تر میشویم صورت پسر جوانی را در آیینه آب میبینیم که با نگاه مارا دنبال میکند.مایی که از آینده آمده ایم تا تمام قد در برابراو به احترام بایستیم و پس از قرنی با او "تیاتر جعفرخان از فرنگ آمده" اش را درست بر ایوان خانه پدریش ببینیم.

دارم از حسن حرف میزنم.حسن مقدم پسر بزرگ احتساب الملک.احتساب الملکی که سفیر ایران در سوییس بود در زمان ناصرالدین شاه و حسن پسر بزرگش بود که در سال 1277 در همین خانه به دنیا آمد و بعد در مدرسه آلمانیها درس خواند و به فرنگ مهاجرت کرد و در مصر و در سن سی سالگی گرفتار چنگال مرگ شد.

حسن در مصر بود که شنید مقبره یکی از فراعنه گرفتار نفرین ترسناکی است که اگر کسی پا به آن بگذارد دربرش گرفته و نابودش میسازد.پس حسن که مخالف خرافه گرایی بود پای به آن معبد افسانه ای گذاشت.اما پس از چندی گرفتار بیماری سل شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

بعدها معلوم میشود که هوای آن  معبد به خاطر وجود ماده شیمیایی مومیایی اجسام مسموم بوده و هرکس که در آن تنفس میکرده گرفتارش میشده و اینگونه نفرینی خرافاتی گریبان پسر جوان سی ساله ای را میگیرد که اگر بود و بیشتر زنده میماند خدا میداند چه آثار گرانقدری در ادبیات ایران از او برجای میماند.

اهمیت ادبی او در جهان به قدری بود که در همان سالها یکی از نشریه های مهم فرانسه مقاله او را در کنار مقالات گاندی و فروید به چاپ میرساند.

حسن در دوران دانشجویى با اشخاصى مانند آندره ژید، رومن رولان، استراوینسکى (موسیقیدان مهاجر روسى)، لویى ماسینیون، هانرى ماسه، گئورگ پینوف و همسرش لود میلاد (هنرمندان مشهور روسى) آشنا مى شود که او را با مسائل خاص ادبیات و هنر معاصر آشنا مى کنند.همین عاملی میشود که وقتی به ایران میاید اقدام به نوشتن نمایشنامه بسیار معروف «جعفرخان از فرنگ برگشته» مى کند که در آن به نقد بى فرهنگى و سطحى بودن عامه- چه متحجر و چه متجدد میپردازد.این نمایشنامه در آن دوران در تالار گراند هتل به روی صحنه رفته و به مذاق بسیاری از سرشناسان خوش نمیاید. 

و حالا ما در خانه پدری حسن درست روبروی پله های سنگی ایوان خانه اربابی جمع شده ایم تا پرده هایی از "جعفرخان از فرنگ برگشته" را در قالبی نو ببینیم.

نمایشنامه ای که مرحوم علی حاتمی یک بار آن را مقابل دوربین برد و کاری ماندگار از آن ساخت و این بار گروه هنری "نوآر" آمده اند تا بار دیگر آن را زنده کنند.

پس هادی کمالی مقدم دایره زنگی میزند و مارا به اندرونی مخواند و مینا بزرگمهر با آن چهره بشاش و جوان تلنگری بر دل و احساسمان میزند تا یاد حسن را در هوای این خانه جاری کنیم.حسن انگار گوشه ای از حیاط ایستاده و به جماعتی جوان مینگرد که پس از قرنی آمده اند تا روح بزرگوار او را ستایش کنند و یادش را در قلبها زنده سازند. حسن با ماست این را ایمان دارم.

پرده اول مادر و زینت چشم انتظارند تا به استقبال بازگشت جعفرخان پس از هشت سال دوری بروند.و جعفرخان بازمیگردد با کت و شلوار مد پاریس و فکل و کروات و سگی کوچک.دیگر نمیتواند فارسی را خوب حرف بزند با کارد و چنگال نخودچی کشمش میخورد و تاب سبیلهای زینت و ابروهای وسمه کشیده او را ندارد پس در میان آه و ناله مادر و دل شکسته زینت دوباره به فرنگ بازمیگردد... 

تیاتر 15 دقیقه ای با صدای دایره و دف و صورتکهای کاغذی "صبا نصیری" به اتمام میرسد و عکاس باشی از جماعت مشتاق فتوغرافی به یادگار میندازد.

سفر به پایان نرسیده تنها سکانس اول آن تمام شده است. راهی جایی دیگر و ملاقات با روحی دیگریم پس منتظر بمانید که میخواهیم بهار را در زمستان تجربه کنیم در باغ نگارستان...