زندگی هم زندگی های قدیم
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

بیماری که در تخت کناری مادر به سر میبرد پیرزن نحیفی است.گویی 7 سال قبل چند هفته پس از مرگ شوهر سکته مغزی میکند و از آن پس دیگر بلند نمیشود.اما چون فرشته ها میمیاند. فرشته ای که بالهایش را بریده اند.با آن دستهای ظریف و لبهای خشک که مدام قربان صدقه آدم میرود دل من را با خود تا دوردست های دور میکشاند. یک جورهایی بوی تمام مادربزرگهای عالم را میدهد.بوی...

حالا این مادر بزرگ قصه ما حال زیاد خوشی ندارد.بیشتر اوقات بی حال است و نیمه هوشیار.با بدنی دردآلود و ذهنی خسته که آلزایمر هم گرفته است.گاهی من را با "اشرف سادات" اشتباه میگیرد.گاهی با من از نوه "قدس ایران" حرف میزند و گاهی هم مثل امروز فکر میکند من همان دختر همسایه قدیمی خانه شان هستم که بعد از سالها حالا آمده ام او را ببینم.همان که مرا برای نوه اش خواستگاری کرده بود...

رگهایش دیگر خشک شده است.به سختی رگی برای آنژیو کت در دستان نحیفش پیدا میشود.لبهای خشکیده اش بیشتر وقتها به زور باز میشود تا به قول خودش"یه چیکه آب" بخورد...

و حرف میزند.آرام و سنگین ولی شیرین و دلنشین.گاهی ذهنش از من و تو بهتر کار میکند وقتی یاد گذشته هایش میفتد و چشمهایش برق میزنند.

امروز وقتی به سراغش رفتم تا حالش را بپرسم دستهایم را در دست گرفت.با تیله بیرنگ نی نی چشمها به من نگریست و ارام اشک ریخت.لابلای اشکهایش گفت:

وقتی آقا را بردند نگذاشتند رویش را ببینم.روی آقا را پوشاندند گفتند که من دیگر نامحرمش شده ام.آقا را در خاک گذاشتند و نگذاشتند آخرین بار ببینمش...آخر نامسلمانها من دوستش داشتم من دوستش داشتم.آخه من دوستش داشتم!!!

داشت از شوهرش میگفت وقتی اور ا به خاک سپردند و من با نگاهی مبهوت و قلب لرزان به او نگاه میکردم و در بهتی عظیم میندیشیدم که:

*زندگی هم زندگی های قدیم

*عکس تزیینی و قصه واقعی است."زندگی هم زندگیهای قدیم" بخشی از یکی از ترانه های فرامرز اصلانی است.