ژنو(6)
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز دوم سفر-ژنو-Old Town

گشت نیمروزه تور که به پایان رسید من و محمد امین از گروه جداشده تا باقی زمان را خودمان در این کوچه پس کوچه های ریبای قدیمی شهر بگردیم و بیشتر با مردم و فرهنگ جاری شهر باشیم.

امان از این خیابانهای سربالای شهر که نفسمان را میگیرد تا خودمان را به آن بالاهایش برسانیم.این عکس را برایتان گرفتم تا ببینید مسیر دوچرخه را که روی پله ها کشیده شده تا دوچرخه سواران به راحتی بتوانند از این پله ها بالا و پایین بروند.بی انکه مجبور باشند دوچرخه را به دوش گرفته و پیاده گز کنند!

حالا وقتی به ان بالا میرسی جاییست که پشت بامهای شهر تا افق مقابلت گسترده شده و تو مهمان پنجره های باز و بالکنهای پر گل ژنو میشوی آن هم درست وقتی که خورشید خود را بی رمق روی آنها ولو کرده است.

از درون دروازه ای عبور میکنیم که شبیه ستونهای ایونیک یونانی است اینجا را Promenade de la treille مینامند. مسیری که در گذشته با پیچکها و درختان تاک پوشیده شده بود اما متاسفانه در قرن 16 برای ساختن دیوارهای سنگی قلع و قمش کردند.اما در قرن 18 اینجا تراسی رو به پشت بامهای شهر ساخته شد و ده ها درخت بلوط آن را به بام سرسبز شهر تبدیل کردند.

و همین بالا و نه دورتر میتوانی روی طولانی ترین نیمکت جهان به طول 120 متر لم بدهی و ساعتها خواب آرامش ببینی و وقتی نفست سرجایش آمد درست مثل ما کوله ات را برداری و سلانه سلانه بی دغدغه گروه و تور و زمان راه بیفتی به شهود و کشفی شخصی از این مردم و شهر...

اگر مثل ما لبهایت خشک بود نه پولی برای آب بده و نه نگران شو.سوییس بهترین آب لوله کشی را داد.آبی سرد و گوارا که از چشمه های کوه های ژورا و آلپ و از یخچالهای برفی سرازیر شهر ها میشود.پس با آرامش دستهایت را مشت کن زیر هزاران فواره ریز و درشت شهر که در گوشه گوشه ان با بخشندگی آب به سروروی تو میپاشند و کامت را خنک میکنند.فواره های رنگین و پر گل و مجسمه ای که هریک شبیه یک اثر هنری هستند و نه تنها یک آب خوری فلزی بدترکیب!

و یکی از همین فواره های زیبا  درست کنار خانه شماره 17 قرار دارد.خانه به یادماندنی مردم سوییس که متعلق به Pierre Fatio بود.حقوقدان بزرگ اهل ژنو که در سال 1707 به حمایت از معترضین شهر ژنو پرداخت.مردمی که برای رسیدن به حقوقشان قیام کرده بودند.فاتیو به خاطر این عمل زندانی و شکنجه شد و سرانجام به حکم شورای شهر اعدام گشت.قرنها از آن میگذرد اما مردم حقوقدان شجاع خود را هیچ گاه از یاد نبرده اند.خانه اش حفظ شده و تبدیل به یکی از زیباترین مناطق قدیمی شهر شده است.

یکی از من راجع به غذاهای سوییسی پرسیده بود.میخواستم اینجا برایتان از غذاهای محلی سوییس بگویم.اول از هم باید گفت که اینجا معروفترین رستوران شهر است که درست در همین کوچه پس کوچه های قدیمی قرار دارد.Restourant les Armures که به فوندوهایش شهره است.فوندو یک جورهایی غذای مخصوص این کشور محسوب میشود.خوراکی که از گرم کردن نوعی سس (مخلوط چند پنیر) در ظرفی گود از جنس سرامیک به دست میاید.معمولا با چنگالهای مخصوص تکه ای گوشت برداشته در این سس زده و میل میکنند.اما ما از آن نخوردیم چون طبق گفته خودشات اصلا مناسب فصل گرما نیست.

اگر مثل من عاشق بی قرار گالریهای هنری باشی میتوانی تا دلت بخواهد در این کوچه پس کوچه ها پای به این موزه های کوچک بگذاری و از نزدیک با هنرمندانش گپ و گفتگویی بزنی و حال کنی و در میان تابلوها و آثار هنری آنها استحاله بیابی...

 همیشه دلم میسوزد که چرا در شهر ما چنین خیابان هنری وجود ندارد.چرا گالریهای ما در ده ها محله پراکنده اند و اگر روزی بخواهی سری به آنها بزنی باید مدام از این خیابان به آن خیابان شوی!

نزدیک میدان کلیسای سنت پیر شده ام.کلیسایی که صبح دیدمش و حالا دم غروب وقتی خورشید روی سنگهایش سایه کشدار انداخته دوباره در خلوتی صمیمی میابمش.بی هیچ توریست و دغدغه و غریبه ای.ما هستیم و یک دوچرخه سوار تنها که لم داده روی پله هایی سنگی که به خواب دم غروب نزدیکند.بی خال نشسته و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد و ناقوسها 6 بار میوازند و ما میفهمیم ساعت 6 عصر شده است.

در همانجا در کنار صدای زیبای ناقوسها و رو به کلیسای 800 ساله و روی سنگ فرشهای قدیمی تنی به نیمکت داده و دقایقی را در سکوت فقط نگاه میکنیم.چشمهای ما دارند نماز میخوانند!

در میدانی شلوغ پر از کافه و رستوران خیره میشویم به مردم سرزنده و شادی که عصر از سرکار برگشته اند و لم داده چیزی مینوشند و معاشرتی میکنند.یکی از فرقهای اروپاییها با ما در برون گرایی آنهاست.ما شرقیها آدمهای درون گرایی هستیم.این را میشود از نوع معماری خانه هایمان و معاشرتهایمان و هزاران المان دیگر فهمید.کمتر پیش میاید که ترجیح بدهیم کنار خیابان روی صندلی یک کافه معاشرت کنیم.بیشتر دوست داریم در فضاهای سربسته باشیم به همین دلیل کمتر از این نوع کافه های خیابانی را در شهرهایمان میبینیم.اما غربیها برون گرایند.خانه هایشان بی حصار و بست و حیاطهایشان بی دیوار...برخلاف هشتیها و دیوارهای ما... معاشرتهایشان هم بی محابا بیرون از 4 دیواریهایشان است.

کنار این میدان مجسمه دختر بچه عریانی توجهم را جلب میکند.یادم میاید این را انگار جایی دیده ام.درست است کلاس تاریخ هنر بود و دکتر سمیع آذر که وقتی داشتیم کارهای "Clemente" را مرور میکردیم از این مجسمه حرفها شنیدیم.مجسمه ای که در اعتراض به خشونت جنسی علیه کودکان ساخت و حالا من مقابل آن ایستاده ام.

دیگر هوا رو به تاریکی رفت که به سوی هتل برگشتیم با کوله باری از تجربه ای نو و ده ها کشف و شهود تازه که با راه رفتن در خیابانهای شهر به دست آوردیم... در کنار رقص نور هزاران فواره مقابل مجسمه "صندلی شکسته" روی نیمکتی لم دادیم و و قتی فواره های بازیگوش هوس رقص به سرشان زد ما هم در میان انها رقصیدیم.

و بعد هم در یک رستوران ترکیه ای کباب ترکی بسیار خوشمزه ای خوردیم و رفتیم هتل تا ببینیم فردا چه پیش آید...